(قربانیان مطبوعات ؛ در رژیم گذشته ایران)
در نشست کوتاه و «گپ» و «گفتی» که با استاد جواهری داشتیم بنا شد تا ، جستارهایی در مورد قربانیان مطبوعات در رژیم گذشته باشیم. ما این جستار را در چند قسمت با خوانندگان و پژوهندگان هفته نامه در میان می گذاریم. ترجیحاً با دوران پهلوی دوم آغاز و به دوران پهلوی اول ختم می کنیم. به لحاظ قدمت تاریخی ؛ قرعه ی فال به نام زنده یاد «محمد مسعود» افتاد که ماجرای حذف فیزیکی او از پهنه ی مطبوعات و ، با همه ی گمانه زنی ها و اقاریر و توپ را در زمین یکدیگر انداختن شاید تاکنون نیز در پرده ی ابهام باشد ( معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد؛ هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟ )
محمد مسعود (1326 – 1280 ) پس از پایان دوره ی شش ساله ی ابتدایی، وارد یکی از حوزه های علمیه قم می شود و با اولین کتاب حوزوی آن روز (جامع المقدمات) شروع می کند. سپس از زادگاهش به تهران می آید و در یک چاپخانه مشغول به کار می شود. مسعود از جمله روزنامه نگاران آتشین مزاج، جنجال برانگیز و سرشناس دهه های نخستین سده ی اخیر بوده است. نوشتارهای وی از سال 1311 در روزنامه های: قانون، آینه، ایران، تهران مصور و اطلاعات منتشر می شود. نخستین شاهکار قلمی او ( جدای از «تلاش معاش» ،«اشرف مخلوقات» ، «گل هایی که در جهنم می روید» و یا «بهار عمر») به نام «تفریحات شب» و با نام مستعار نویسنده (م-دهاتی) در پاورقی روزنامه «شفق سرخ» به مدیریت و صاحب امتیازی شیخ علی دشتی – معروف به «علی ابو دقه» (نماینده چندین دوره ی بوشهر و بنادر جنوب در مجلس شورای ملی) منتشر گردید که مورد تحسین و استقبال ارباب قلم و ادب آن زمان قرار می گیرد.
مسعود ، سال 1314 از سوی وزارت فرهنگ و معارف ، جهت مطالعه در امر مطبوعات و تعلیمات عالیه، بورسیه شده، به پاریس و سپس به بروکسل اعزام می شود و تا سال 1317 در اجرای این مأموریت مشغول تحصیل در رشته ی روزنامه نگاری می شود و ، با وساطت پیر داستان نویسان ایران (محمدعلی جمالزاده) از سوی علی اکبر داور (وزیر دارایی وقت) نسبت به گره گشایی های شخصی و خانوادگی او همراهی لازم می شود (گویا جمالزاده بعدها مطالبی نسبت به هدف ژورنالیستی او ابراز کرده! ) شوربختانه مسعود در همان سال 1317 به علت نشر مقالاتی درباره ی سوسیالیسم در روزنامه (La gazet) بلژیک و نیز به دلیل تمایلات و افکار سوسیالیستی اش، تشکیلات رضاشاهی؛ مسعود را بر نمی تابد و الزاماً به تهران فرا خوانده می شود.
او پس از بازگشت به کشور، به رغم تلاش ها و پیگیری های مستمر نمی تواند موافقت مقامات رژیم بسته را در کسب امتیاز یک نشریه و حتی همکاری قلمی مطبوعات آن روز جلب کند. (ممنوع القلم می شود) مسعود به ناچار برای امرار معاش به سوی حق العمل کاری روی می آورد. و در واقع بازاری می شود. پس از شهریور1320 و تبعید رضاشاه به جزیره موریس و در نتیجه ایجاد بستر و فضای مناسب برای لمس نسیم آزادی، موفق به کسب امتیاز روزنامه (در اصل، هفته نامه) «مرد امروز» می شود. به طوری که مورّخ پنجشنبه 29/5/1321 خورشیدی ، اولین شماره هفته نامه «مرد امروز» بر روی پیشخوان روزنامه فروشان تهران رونمایی و توجه رهگذران باسواد را به خود جلب می کند.
مسعود در «سرتیتر» هفته نامه خود، هدف غائی از رکن چهارم دموکراسی (مطبوعات) را در درجه نخست، اجرای یک اصل می داند و آن نیز اصلاح اقتصادی و بهبود وضع مالی و معیشتی مردم است. بدون شک نیل به هر مقصد و مرامی متوقف است بر اجرای قانون که هیچ قانونی نمی تواند دارای ارزش حقیقی و قدرت معنوی باشد – مگر اینکه در سایه طوبای آزادی و عدالت قرار گیرد. پس شرط اول بقا و پیشرقت جامعه ، وجود گوهر ناب آزادی و عدالت اجتماعی است که جامعه را به اهداف عالی و متعالی رهنمون می سازد و این در حالی بوده که به بیان مسعود؛ قوه مجریه، خود حافظ و نگهبان مجرمین و به قول او حکومت «لمپن» هاست. قوه قضائیه نیز در چنبره قوای مجریه و مقنّنه مبهوت و کلام سر در گم است. مسعود نسبت به استیفای حقوق حقّه ی مردم به انتشار جنجالی ترین اخبار و درج مطالب تند و گزنده در افشای ماهیت قوه مجریه، مقنّنه و قضائیه؛ تجّار و ثروتمندان، تیترهایی چون «تنها یک محکمه انقلابی می تواد محتکران، واسطه های اقتصادی، چپاولگران اداری و عمله و اکله های سیستم و بیداد را تیرباران کند!»
مسعود در یکی از بحرانی ترین ادوار تاریخی ملت ایران به روزنامه نگاری پرداخت و با درج مقالات انتقادی تند نسبت به رجال، دولتمردان، متمکّنین، بازاریان و کاخ نشینان بعد از چند شماره اولیه در میان خوانندگان خود ، جای وسیع و والایی پیدا می کند. وی روز به روز بر شدت و آهنگ حملات خود می افزاید به طوری که عناوین او در پنج شش سال انتشار پر «افت» و «خیز» نشریه (مرد امروز) همراه با موفقیت و سبب اشتهار هفته نامه و صاحب امتیاز و مدیرش می شود. بی باکی و بی پروایی در نشر مقالات مرد امروز به سایر اصحاب جراید و ارباب قلم محافظه کار و میانه رو تسرّی پیدا کرده و به آنان جسارت و تهوّر بیشتری می دهد تا راه مسعود را پی گیرند. اما از سوی دیگر، خروجی این مقالات سبب می شود که وجوه طبقات زیان دیده کینه شدید مسعود را به دل گیرند و از آن طرف، از سوی حکومت، نشریه وی به محاق توقیف و تعطیل فرو می افتد و خودش نیز مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد (چو پرده دار به شمشیر می زند همه را، کسی مقیم حریم حرم نخواهد شد)
مسعود طی پنج سال و اندی از عمر انتشار مرد امروز، تنها موفق به انتشار 137 شماره می شود و چون رژیم، روزنامه اش را بیش از پنجاه بار توقیف می کند. این امر به روند طبیعی روزنامه لطمه می زند. اما (گر ما ز سر بریده می ترسیدیم ، در محفل عاشقان نمی رقصیدیم!) مسعود اوایل سال 1326 با شکل دادن سازمانی به نام «مقاومت منفی» ، روند مبارزاتی را آغاز و پس از گذشت یک ماه به «سازمان مقاومت ملّی» تغییر عنوان پیدا می کند. حملات شدید مسعود نسبت به سیاست های تجاوزگرانه مسکو و لندن در ایران نقش برجسته ای در بر ملا ساختن ارتباط تنگاتنگ حزب توده با مسکو و سرسپردگی برخی احزاب داخلی و عناصر خائن وابسته به لندن ایفا می کند. وی زمانی که حزب توده اصرار می ورزیده تا امتیاز نفت شمال به شوروی سابق داده شود از جمله کسانی بوده که با مقاومت شدید خود علیه آن به مخالفت بر می خیزد. به دنبال انتشار چند مقاله و سرمقاله در مرد امروز ، روزنامه های وابسته به حزب توده، با چاپ مقالاتی او را واپسگرا و آنارشیست (به تعبیری هرج و مرج خواه) می نامند.
از جنجالی ترین اقدام مسعود تیتر «یک» روزنامه اش اختصاص جایزه صدهزار تومانی آن ایام برای فردی بوده که سر قوام السلطنه (نخست وزیر قدرتمند وقت) را برای مسعود ببرد! مسعود در پی این تیتر به مدت سه ماه فراری و تحت تعقیب و مخفیانه نزد دوست همسنگر مطبوعاتی خود (احمد دهقان) زندگی می کند تا وقتی که قوام السلطنه از نخست وزیری کناره گیری می کند. در ایام اختفا که روزنامه اش به حال تعلیق بوده از پای نمی نشیند و مرد امروز را با تنگناهای زیاد به صورت «بولتن» خبری محرمانه با مقالات آتشین منتشر می کند. مسعود در ادامه کار خود، آن به آن آهنگ کلام را شدید و هر چه شدیدتر و فتیله شعله احتراق را بالاتر می کشد. او یک هفته قبل از 22/11/1326 و در شماره 137 مرد امروز مقاله ای بدین مضمون می نویسد که خواهر دوقلوی شاه (اشرف پهلوی) به علت خرید پالتوی پوست خز گران قیمت خود (که بعدها معلوم می شود این پالتو، هدیه «ژوزف استالین» در سفر اشرف پهلوی به مسکو به ایشان بوده است) و پوشیدن آن در مجالس و انظار ، حمله شدیدی می کند مبنی بر اینکه این حرکت با تهی دستی تهیدستان و بینوایی بینوایان در تضاد و تقابل آشکار می باشد که طبعاً این نوشته خشم دربار را به شدت بر می انگیزد.
«ترور کور»محمد مسعود (جان بر سر قلم نهادن) :
مسعود که روزی برای سر قوام جایزه گذاشت، به دست تقدیر، مقارن ساعت 11 شامگاه 22/11/1326 که از چاپخانه مظاهری (محل چاپ مرد مبارز) واقع در خیابان اکباتان با فراغ بال قصد سوار شدن اتومبیل خود را داشته (یا با تمهیداتی اتومبیلش بر سر یک چهارراه متوقف می شود) با شلیک دو گلوله «اسلحه هفت تیر» از سوی صاحب سواری متوقف شده ی در آن حوالی به مغز مسعود، او را نقش زمین می سازد.
مرگ تکان دهنده مسعود به لحاظ گستردگی مقالات تند و تیزش (البته بدون رعایت گرامر ژورنالیسم) در پی مسایل گوناگون سیاسی، اجتماعی و ضربات کوبنده قلمی که به گروه های مختلف – از دولتمردان گرفته تا سیاست بازان و سیاسی کاران، واسطه های اقتصادی از یک سو و خرسندی آسیب دیدگان و آبرو باختگان از سوی دیگر، گمانه زنی در تفاسیر و تعابیر به رأی گوناگون که در پی داشت تا سال های متمادی به صورت راز سر به مهر، نقل مجالس خصوصی و مطبوعاتی بود – حتی پرونده این جنایت تا مدت 10 سال در دادگستری راکد و مشمول گرد و خاک و مرور زمان و در هاله ای از ابهام باقی و همچنان جسته و گریخته ورد زبان ها. افراد و گروه های مختلف رندانه و مزوّرانه تلاش داشتند تا با جامه درانی، نعل وارونه زدن، اشک تمساح ریختن، توپ را در زمین حریف و رقبای سیاسی خود انداختن این لکه ننگ ابدی را از دامان خود پاک و این انگ جنایت را متوجه دیگری – به ویژه دربار نمایند. از جمله روزنامه شماره 257 مردم؛ ارگان حزب توده با مرثیه سرایی و نوحه خوانی های خود چنین عنوان می کرده که هدف از این حرکت شنیع، احتقان و اختناق مطبوعات و مقدمه از راه رسیدن مجدّد چکمه هی دیکتاتوری رضاشاهی است.
تا قبل از به دام افتادن و دستگیری سروان خسرو روزبه (مردی که فسانه شد!) در 15/4/1326 و اعترافات بیست و چد صفحه ای او به هنگام بازجویی در زندان قصر در زمینه های مختلف از جمله قتل مسعود، هیچ گاه به مخیله دکتر انور خامه ای – عضو سابق حزب توده – خطور نمی کرد که از یک گروه افراد تحصیل کرده و به زعم ایشان اروپا دیده ای ! چون گروه «53 نفر» دکتر تقی آرانی (نوشته ی بزرگ علوی) که سنگ هواداری خلق را به سینه می زندند از پای درآوردن مسعود کاملاً دور از ذهن و باور نکردنی است؛ غافل از اینکه با دید «ماکیاولیستی» هدف می تواند وسیله را توجیه کند. اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و دستگیری افرادی چون احسان طبری و نورالدین کیانوری ، گره کور این معمای شگفت انگیز تا حد زیادی گشوده شد؛ بدین معنی که از جمله آمرین این قتل یعنی خسرو روزبه و تنی چند از شرکای فکری خودسر سازمان افسران آزادی خواه حزب (حسام لنکرانی ، بانو صفا حاتمی و…) و عامل ترور نیز ابوالحسن عباسی نامی بوده است تا با این عمل ددمنشانه خود تکانه ای عصبی علیه دربار وارد و به حساب آنان واریز و غبارزدایی شود.
احسان طبری، تئوریسین حزب توده نیز اشاراتی به حرکت غیرحزبی بلکه شخصی تیم تروریست کرده است. گویا دکتر مظفر بقایی کرمانی بعد از گذشت دو سال، سندی داشته که ظاهراً محمد مسعود مدرکی دال بر ارتباط تیمسار رزم آرا رییس ستاد ارتش با حزب توده و روزبه مشعر بر زد و بندهای سیاسی چپ و راست داشته که در قتل او بی تأثیر نبوده است. اما به هر روی ماهوی نیّت این جنایت یعنی حذف فیزیکی یک انسان در دادگاه فردی و یا حزبی توجیه پذیر نیست – خواه بیان شود که این حرکت، خودسرانه تندروانه و رادیکالی تیم ترور در برابر محافظه کاری به قول خودشان رهبران بزدل و محافظه کار حزب توده بوده و یا هر انگیزه دیگر. به راستی شاید این راز تا ابد سر به مهر بماند!
حال که سخن در مورد مسعود به اینجا کشیده اضافه می شود که مسعود ورای بی باکی و شهامت در تیترهای پوپولیستی و عامه پسند خود در انتقاد از مقامات و افرادی چون (حاج علینقی کاشانی تاجر) به جای دستور زبان ژورنالیسم از واژه های تند و افعال معلوم استفاده می کرد، که آهنگ و فحوای کلام حکایت از درگیری فردی می کرده تا روزنامه نگاری. چرا که لحن روزنامه نگاری حرفه ای (ونه حزبی) باید بی طرفانه باشد. او گاهی هم علیه مقامات در روزنامه اش اعلان و اخطار چاپ می کرده که ژورنالیسم حرفه ای مهر تأیید بر آن نمی زند.
امیرمختار کریمپور شیرازی ( 1332 – 1299 ) :
سنگین نمی شد این همه گوش ستمگران می شد گر از شکستن دل ها، صدا بلند
الف – تولد و تحصیلات :
(سید) امیرمختار کریمپور (معروف به شیرازی) ، روستازاده ای که در روستای «دهویه» از بخش «رونیز» استهبان (قبلاً در تقسیمات کشوری، رونیز جزو شهرستان فسا بوده) و به روایتی در روستای مجدآباد شهرستان فسا – در خانواده ای زحمت کش که وضع مالی چندان مطلوبی نداشته اند دیده به دنیا می گشاید – که احتمالاً این وضعیت مالی در موضع گیری های آینده او برای استیفای حقوق حقّه مردم محروم اثرگذار بوده است؛ زیرا تا فردی خودش مزه ی تلخ نداری را نچشیده باشد نمی تواند منادی ندای حق طلبانه قشر محروم جامعه باشد که (شکسته بال و پر داند بهای مومیایی را) اگر جزمی اندیشیدن و تعصّب محلی را رها کنیم باید بگوییم که کریمپور در واقع به رکن چهارم دموکراسی تعلق داشته که در نهایت قربانی تلقی شیوه فکری و بیان آرمان های خود شده است.
امیرمختار دوره ی شش ساله ابتدایی را در استهبان (یا فسا) زیر نظر معلم های جاودان نام خود چون سید روح الله کشفی و دیگران؛ تحصیلات متوسطه را در دبیرستان های شیراز (ظاهراً به علت تنگدستی مدتی در دبیرستان نظام) و تهران سپری و سپس به موازات خدمات اداری نه چندان دل چسب خود در شرکت بیمه ایران به سال 1327 در دانشکده حقوق دانشگاه تهران در رشته حقوق قضایی مشغول به تحصیل می شود اما به علت سخنرانی مهیج خود درباره ترور ناجوانمردانه محمد مسعود (مدیر روزنامه مرد امروز) به مدت یک سال تعلیق از تحصیل؛ دیپلم لیسانس قضایی را دریافت می کند. مدتی نیز به کسوت خبرنگاری در می آید. کریمپور از همان ابتدا گرایشات حزبی (چپ) داشته سپس به جبهه ملی ایران به رهبری شیرمرد پیر (لقبی که ثریا اسفندیاری – همسر دوم شاه، به دکتر مصدق داده بود) دلبسته و وابسته شده؛ پا در میدان مخوف و نه چندان نیک فرجام سیاست می گذارد.
ب – روزنامه نگاری:
به گواهی افراد همروزگار کریمپور؛ ایشان از همان دوران جوانی دستی آشنا به قلم داشته و شعر نیز می سروده است. وی در 24/11/1329 اولین شماره هفته نامه شورش (عنوانی دو وجهی و ایهام دار!) را روانه پیشخوان روزنامه فروشان تهران می کند ( «کلک» شورش به دل خصم ، چنان کار کند – که بدان کوه گران ؛ تیشه فرهاد نکرد ) لیکن «شورش» (خوش درخشید ولی دولت مسنعجل بود!) پس از انتشار چهار شماره به دلیل پیکار قلمی آشکار با دولت سپهبد رزم آرا ؛ شاه و خواهر دوقلویش (اشرف) توقیف و خود کریمپور، سه ماه حبس تأدیبی را تحمل می کد. این چهره نستوه و گران سنگ از پای نمی ایستد و با عناوین دیگری از جمله «قیام ملت» و جز اینها روند مطبوعاتی خود را با آمیزه ای از مبارز ه و غرش تندرآسا و بی امان ادامه می دهد. با روی کارآمدن دولت دکتر مصدق (18/2/1330) روزنامه مجدداً با همان نام اصلی شورش اجازه انتشار
می یابد و تا تاریخ 24/5/1332 در مجموع هشتاد و شش شماره از نشریه چهار صفحه ای دوریالی را منتشر می کند. کریمپور یک بار نیز به اتهام اهانت به مقام سلطنت و نیز به اتهام نشر اکاذیب به منظور تشویش اذهان عمومی به چندماه حبس محکوم می شود.
به راستی سال انتشار شورش یکی از هایل ترین سال های پر فراز و فرود سیاسی و دریای مواج و پرتلاطم ملت گرانسنگ ایران بوده است. زیرا از یک سو ملت ایران به زعامت قهرمان ملی و معدود یاران جبهه ملی اش ندای حق طلبانه ملی شدن نفت و مبارزه با روباه پیر استعمار را سر می داده (البته نقش آفرینی آیت الله کاشانی در این زمینه انکار ناپذیر و ستودنی است) اما از سوی دیگر ، رزم آرا نخست وزیر وقت با این تلقی موهن : « ملتی که نمی تواند دسته لولهنگ (آفتابه سفالی) را بسازد چگونه از چرخش چرخ صنعت عظیم نفت بر می آید؟!» علم مخالفت با ارایه لایحه ملی شدن نفت که خاستگاه اصلی و مصرّانه مصدق و یارانش بوده است، را برافراشته و فریادهای خروشان و توفنده آرمان های ملی را در گلو خفه می کند. که سرانجام، رزم آرا با، به بازی گرفتن دم شیر ، جان بر سر این اندیشه استعماری و واپس گرای خود می گذارد. (مورچگان را چو بود اتفاق ؛ شیر ژیان را بدرانند پوست) و صد البته افسوس از نفاق و تبعات زیان آور و جبران ناپذیر آن.
در چنین شرایط ناهمگونی بوده که امیرمختار جوان و جویای نام و نشان با سری پرشور، پرچم مبارزه با دست نشاندگان انگلیس (از جمله جمال امامی) و خودکامگی و ترکتازی درباریان – به ویژه اشرف پهلوی _ را به اهتزاز در می آورد.
پ – «مقالات» و «سرمقالات» :
(سنگین نمی شد این همه گوش ستمگران ؛ می شد گر از شکستن دلها ، صدا بلند)
کریمپور در نخستین شماره شورش (مورخ 29/11/1329) با سوگند به قرآن مجید و پیروی از سیره و آرمان های امام اول و سوم شیعیان مرگ سرخ شرافتمندانه را بر زندگی ننگین برتر می داند (ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ؛ موجیم که آسودگی ما، عدم ماست) او مقاله ای به این مضمون می نگارد که وقتی حکومت حقوق حقه و مسلم مردم را آشکارا نقص می کند تنها راه مبارزه شرکت در یک شورش انقلابی است. زیرا کسی که از مرگ سرخ و راست قامت، جان بر کف نهادن بهراسد می بایست برای «زنده مانی!» و لقمه ی نانی با روی سیاه و منفعلانه در برابر کاخ های سر به آسمان کشیده زمامداران خودسر، سر کرنش فرود آورد که
«دست نیاز چونکه کنی سوی کس (خس) دراز ؛ پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش !»
ت – خط مشی سیاسی :
کریمپور خودساخته؛ خط مشی سیاسی را آشکارا و البته تا حدودی بدون اعتدال و ملاحظات لازم و جامعه نگری، قداست روزنامه نگاری؛ مهار قلمی و گرامر ژورنالیسم؛ تدوین و تبیین و با چاپ کاریکاتورهای تند و موهن و به کار بردن الفاظ غیر متعارف و از رو بستن شمشیر به مصاف درباریان و عوامل پشت پرده مزدور بیگانه و صاحبان زور، زر، و تزویر و دنباله رو آنان می رود. کریمپور در روزهای 17 و 25 مردادماه 32 مقالاتی تند (مثلاً؛ ملت چوبه های دار را آماده کنند) علیه شاه می نویسد که در هر دو مورد، شخص دکتر مصدق جلو انتشار روزنامه را می گیرد که ( نه هرکه هرچه تواند بگفت باید گفت ؛ نه هرکه هرچه تواند بکرد باید کرد ) کریمپور نه تنها از اجرای این قانون نمی رنجد بلکه اندکی نیز از میزان ارادتش نسبت به پیر، و مقتدایش نیز کاسته نمی شود. اما طولی نمی کشد که خود قانون (شخص مصدق) به وسیله سرهنگ حسین آزموده محاکمه و به سه سال زندگی در ملک خود (احمدآباد) محکوم می شود. باید در نظر داشت که بر اساس قوانین جاری مملکت، اهانت به مقام سلطنت و روحانیت جرم آشکار تلقی و مجازات سنگین در پی داشته است. کریمپور به درستی هشدار می داده که طبق قانون اساسی مشروطه سلطنتی شخص شاه مبرای از مسئولیت است که باید سلطنت کند و نه حکومت خودکامه. بارها نیز مصدق این نکته مهم و اساسی را به شاه گوشزد می کرده است؛ اما شوربختانه «گوش اگر گوش تو و ، ناله اگر ناله من ؛ آنچه البته به جایی نرسد فریاد است»
کریمپور بارها نسبت به دخالت های خرد و کلان پیدا و پنهان دوقلوی شاه در تمام شئون مملکت هشدار می داده که : «هزار مرتبه جای دریغ و «آوخ» هست که شاهی حامی چاقوکشان بی مخ است» منظور، شعبان جعفری و اذناب او بوده است.
ث – دستگیری و انتقامجویی فردی از کریمپور:
با شکل گیری کودتای 28 مرداد که ظاهراً خود کریمپور در راه بودن آن را هشدار می داده، او پس از دو ماه به سر بردن در اختفا، تغییر جا از شمال به جنوب شهر با ریش بلند، لباده ای بر تن و عمامه ای بر سر، مانند بسیاری از فعالان سیاسی و مطبوعاتی، توسط مأموران فرمانداری حکومت نظامی دستگیر و به زندان موقت شهربانی منتقل و سپس در سیاه چال های زندان دژبان مرکزی ارتش انداخته می شود. او با تحمل هرگونه شکنجه های قرون وسطایی جسمی و روحی، تحقیرها و توهین ها که رشحات رقیق قلم هر نویسنده ای از بیان آن شرم دارد زبان به توبه و اظهار ندامت و تبری از مصدق نمی گشاید با همه اینکه به مرگ خود راضی بوده است. پرونده کریمپور که باید از جنس مطبوعاتی باشد و با حضور هیأت منصفه رسیدگی شود از سوی فرمانداری نظامی تهران به دادسرای فرمایشی ارتش ارجاع و سرانجام (سید) امیرمختار 33 ساله بدون همسر و فرزند به اتهام تحریک ملت علیه امنیت کشور و سرنگونی رژیم پادشاهی، محکوم به اعدام و ، مختصر دار و ندار بانکی او توسط دادرسی ارتش مصادره می شود. (منحصر شد همه دار و ندارم به جنون ؛ در کجا خرج کنم این همه دارایی را؟!) اما قضیه به همین آسانی و با صرف چند گلوله ناقابل ختم نمی شود. بلکه او در جشن چهارشنبه سوری سال 32 در باشگاه افسران لشکر 2 زرهی با شنیدن ناسزاها و ایراد حرکات چندش آور به ابدیت پیوسته و پیکر چون گوشت بریان او با آمبولانس بیمارستان ارتش توسط سربازان در مکان نامعلومی در آرامستان مسگرآباد تهران به خاک سپرده می شود که از این بابت بین کشتن فرخی یزدی به دستور رضاشاه و کشتاندن کریمپور توسط دخترش به جهت مشخص نبودن قبر، وجه تشابهی وجود دارد. در مورد نحوه شهادت مظلومانه کریمپور ، حرف و حدیث های متفاوت بلکه متناقض از سوی مطبوعات و افراد مختلف فرافکنی آشکار شده است اما در مجموع آنچه که به واقعیت نزدیک و نقطه اشتراک است اینکه اشرف (چکمه پوش آن روز شوم ) نسبت به انتقامجویی از نیش قلم یک روزنامه نگار و شاعر آزاده دست یازیده همراه برادرش علیرضا شادمانه و سرمست از باده غرور و در زیر ریسه های نور چراغ، شاهد و ناظر بر رقص آتش پیکر درهم کوفته کریمپور بوده است. (چون مرغ زخم خورده برون شد ز سینه دل ، آن بال و پر شکسته کجاآشیان بساخت؟)
سرانجام در میان سکوت زبونانه مدعیان آزادی و فرافکنی روزنامه های درباری چون «آتشبار» میراشرافی، شهادت کریمپور رسانه ای نشد.
( دلم به پاکی دامان غنچه می سوزد که بلبلان همه مست اند و باغبان هوشیار )
این نوشته را به روان همه آزادگان و آزاداندیشان که در راه آرمان های دینی و سیاسی خود جان باختند تقدیم می داریم . ( کاروان تند مران ورنه چنان می گریم ؛ که تو و ناقه و محمل همه در گل مانید )
(قیصری – جواهری)
دیدگاهتان را بنویسید