میرزا علی اصغرخان امین السلطان اتابک اعظم از سیاستگزاران دوره ی قاجاریه

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

پیشکش به استاد عباس عظیمی

(میرزا علی اصغرخان امین السلطان اتابک اعظم)

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح    –    یا از در سرای اتابک غریو کوس

یک دم که چشم فتنه به خوابست زینهار بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس -سعدی

الف پیش گفتار:

در تاریخ  میهن ما، از دو امین السلطان نام برده شده است ؛ یکی محمد ابراهیم آبدارچی و چهارپا دار ناصرالدین شاه که پس ها به امین السلطان زبانزد شد و دیگری پسرش به نام میرزاعلی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) و صدراعظم سه پادشاه (ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه نوه امیرکبیر) که در تاریخ بیستم جمادی الثانی 1274 ه.ق. برابر 1236 هجری خورشیدی در تهران زاده می شود و به جستار گسترده ای که خواهد آمد مورخ بیست و یکم رجب المرجّب سال 1325 ه.ق. (8/5/1286 خورشیدی) به دست عباس آقا، جوان 22 ساله تبریزی شهروند تهرانی و از تندروان مشروطه خواه از پای در آمده و در قم به خاک سپرده می شود. او نخستین صدراعظمی بود که خونش میدان بهارستان را رنگین کرد اما با کشته شدن او کارها بسامان نمی شود.

ب از آبداری پدر تا صدراعظمی پسر :

محمد ابراهیم (آقا ابراهیم) امین السلطان سلماسی فرزند زال بیگ خان (زال خان) ارمنی تازه مسلمان شده گرجستانی بوده که برخی برای شناساندن تبارش، ره افسانه زده، نسبتش را به رستم دستان رسانیده اند. (من آنم که رستم بود پهلوان و یا رستم یلی بود در سیستان و گفته های بسیاری از این دست و برخی نسبت دادن خود به استخوان پوسیده های خاقان مغفورهای بی بر و بو!) که هر کس فرزند زمانه ی خویش است. زال بیگ و برادرش اسکندربیگ (فرزندان زکی خان گرجی) از سوی امیر سلیمان خان اعتضادالدوله (نیای تبار امیرسلیمانی ها) قاجار به بندگی گرفته شد و رخت بردگی بر پیکر آنان پوشیده و هر دو را به نما به کیش اسلام درآورده می شدند (نودین) و بانویی مسلمان به همسری زال خان درآورده می شود که محمدابراهیم زاده شده از اوست و این پسر چندی شاگرد کفاش بوده است.

پس از درگذشت سلیمان خان؛ این دو برادر (اسکندربیگ و زال بیگ) هریک به راهی می روند. در این میان؛ اسکندربیگ در آبدارخانه (جای فراهم آوری قلیان ، چای و قهوه) سلطان غازی (فرمانروای مراغه، زبانزد به محمدشاه دوم) آبدارچی می شود. او ؛ برادرزاده خود – ابراهیم را شاگرد آبدارچی می کند. محمدابراهیم با مرگ سلطان غازی همراه اسکندربیگ راهی قم شده و به پیشه وری می پردازند. اما پس از زمانی به دربار ناصری راه می یابد و زمانی که ناصرالدین شاه به دیدار آرامگاه موسی بن جعفر (ع) آستان بوس می شود، محمد ابراهیم جایگاه آبدهی (سقایی) و زمانی به آبدارباشی می رسد به انگیزه تیزنگری و زود دریافتی در کار، مورد نگرش قبله ی عالم (ناصرالدین شاه) قرار می گیرد و به تندی پایه های پیشرفت را می پیماید.

محمد ابراهیم به انگیزه خوش نامی و درستکاری در سال 1286 ه.ق. به فرنام امین السلطانی دربار ناصری بالنده شده و هشت سال پس، به وزارت دارالشورای دولتی گمارده می گردد و در زمان رهنوردی سلطان صاحبقران (ناصرالدین شاه) به اروپا، او نیز در رکاب شاهانه بوده است. در همان سال ریاست سکه خانه (دارالضرب، ضرابخانه، دارالسکّه، درمسرای، mint) ساختمان ها، بوستان ها، کاریزها (قنات ها) سازمان گمرک، وزیراعظمی گنجه (خزانه) و چکیده اینکه، هر سازمان و سمتی که پرسود و پردرآمد بوده به محمدابراهیم کم سواد و به گفتاری بی سواد سپرده می شود. او در اوج تلاش و کوشش؛ کارهای سپرده شده به خود را به فرجام می رساند. تا اینکه سرانجام در سال 1300 ه.ق. هنگامی که ناصرالدین شاه برای دیدار آرامگاه حضرت رضا (ع) در استان خراسان آستانبوس می شود، محمدابراهیم خان در ماه مبارک رمضان سال 1300 ه.ق. در راه رسیدن به مشهد در روستای «داورزن» سبزوار بدرود زندگی گفته و در زیارتگاه امام رضا (ع) در بخشی به نام «دارالسّعاده» به خاک سپرده می شود.

از کارهای ماندگار محمدابراهیم امین السلطان اول، پی میانسرای نوین بارگاه امام هشتم شیعیان را می ریزد و دست به سازه ی این میان سرای می زند و آرامستان را تا نزدیکی میانسرای کنونی از هر سو پی برداری می نماید اما پیش از به پایان رساندن این کار، زندگی اش یاری نکرد و کارهای با کم و کاست امین السلطان پدر را فرزندش میرزا علی اصغر خاان امین السلطان؛ اتابک اعظم دنباله می گیرد به گونه ای که ایوان آیینه و گلدسته های آن، مغازه ها، ایوان شرقی آن میانسرا که روبروی ایوان آینه جای دارد از سازه های میرزاعلی اصغر خان اتابک می باشد. ایوان آینه از سازه های باشکوه و کمتای تاریخی است که آسمانه (سقف) آن با گچ بری برجسته با نگار (مقرنس) آراسته شده با تکه های آیینه بزرگ و کوچک می باشد. گلدسته های آن نیز کاشی کاری باشکوه دارند. پیرنگ و نگاره این میانسرای از سوی استاد حسن مهراز (معمار) قمی و از مهرازان سرشناس و پرآوازه آن روزگار است.

میرزا علی اصغر خان افزون بر سازه میانسرای بزرگ و ایوان های آن دوسازه دیگر نیز در قم دارد که در چرخه ی برکناری اش در زمانی که در قم ماندگاری داشته بنیاد نهاده است از زمره یکی سازه زیارتگاه شاهزاده احمدبن قاسم از نوادگان امام هفتم در نزدیکی دروازه جنوبی قم (دروازه قلعه) است که بنا بر سنگ نبشته بالای درگاه ورودی آن با همدستی عزیز خان و کوشش و پشتکار علی اکبر خان انجام پذیرفته است. دیگری سازه زیارتگاه شاهزاده حمزه است که پایه سازه آن در نیمه ی نخستین سده ی دهم ساخته شده و شیوه سازه آن همانند سازه زیارتگاه حضرت فاطمه معصومه (علیها سلام) اما کوچکتر و کوتاه تر از آن می باشد.

در زمینه امین السلطان نخست، گفتنی است که این کس بسیار نزدیک به ناصرالدین شاه، همشیره زاده «لاچین خان» سردار گرجی است که در هنگامه یورش سپاهیان روس به گرجستان شورها آفرید و پایمردی کرد و در کنار عباس میرزا نایب السلطنه هر چه توانست انجام داد تا اینکه سرانجام با فروپاشی گرجستان با همه ی تلخی ها، تمام دارایی و پشتوانه خود را گذاشت و با رها کردن سامان خود به تبریز رفت و میهن دوستی خود را نشان داد و کسانش مورد مهر عباس میرزا قرار گرفتند .

 

و اما دومین پسر امین السلطان یعنی میرزا علی اصغر خان، فراگیری خود را در تهران نزد آموزندگان ویژه آغاز و ادبیات پارسی، آغازهای صرف و نحو تازی را فرا گرفت و زمانی نیز به آموختن زبان فرانسه روی آورد نیکو می نگاشت و چامه می سرود. میرزا علی اصغر خان با نگرش به هوش و چاره نگری و یاده ویژه ای که داشته هرچه را که می دیده و یا می شنیده فرا می گرفته و به یاد مانده ها را به هنگام خود به کار می بسته است. او در کارهای گوناگون دولتی دستیار پدرش بوده است و همچون او مورد پسند شاه و دربارش قرار می گیرد. اگر پدرش پیشه خود را با آبدارگری دربار می آغازد و به وزارت کشور و جایگاه امین السلطانی دربار می رسد و به انگیزه زبانزد به پاکدستی و درستکاری یکی از دوشیزگان قجری به فرنام همسری به وی داده می شود، او (میرزا علی اصغر خان) از پانزده سالگی پیش خدمت ویژه ناصرالدین شاه می شود و در روند رهسپاری به کربلای معلّی یکی از پیش کاران همراه شاه بوده است.

او که در زمان پدر خود، زبانزد به «صاحب جمع» (گماشته شترخانه و اَستر خانه) بوده در 25 سالگی با درگذشت میرزا علی خان امین الملک رئیس دارالشورای کبری – زبانزد به امین الدوله می شود، پاژنام امین الملکی به وی بخشیده شده (سال 1299 ه.ق.) و چهارده مان نیز به این پاژنام شناخته می شود. با مرگ پدرش (1300 ه.ق.) او در سن 26 سالگی همه ی پیشه های پردرآمد، چون ریاست سازمان پادشاهی، انبار غله مرکزی، سکه سرا، گمرک و گنجه ها (خزاین) وزارت دربار همراه با پاژنام امین السلطانی را از پدر به   مرده ریگ (ارث) می برد.

او پس از مستوفی الممالک چنان خود را به قبله ی عالم نزدیک می کند و به گونه ای مورد پسند رویکرد شاه قرار می گیرد که در پایه های نخست وزیری مستوفی الممالک، آسه (محور) توان و گردانندگی چرخ کشور می شود تا آنجا که دولتمردان دربار ناصری برای رسیدن به (فَر) و جایگاه بالاتر، دست به دامن او می شده اند و تنها چیزی که به هیچ روی در وجود امین السلطان دیده نمی شده نان کوری و یا ناخن خشکی او بوده به گونه ای که گشاده دستی او، آشنا و بیگانه نمی شناخته است. امین السلطان مانند پدرش آسیب گاه های (نقاط ضعف) قبله ی عالم را به نیکی دریافته و برای اینکه شاه را به گونه ی رسا به سوی خود کشانده و از خودش خرسند نگه دارد پی در پی پول هایی به فرنام پیش کش و یا هر چه که شاه به آنها بسیار دلبستگ داشته پیش کش می نموده است.

پ صدارت امین السلطان : (صدراعظم برجستگ ها و برپایی زاری ها !)

میرزا یوسف مستوفی الممالک به سال 1303 ه.ق. در می گذرد. پس از وی، امین السلطان با همان جایگاه وزارت دربار و کشور به زمان دو سال در جایگاه صدراعظمی بر همه کارهای وزارتخانه ها وارسی داشته است تا اینکه ناصرالدین شاه در سال 1305 ه.ق. رسماً کارهای کشور را به دستش می سپارد. قبله ی عالم در این زمان یکی از سه کس: قوام الدوله (میرزا عباس خان تفرشی) ، عضدالملک (علی رضا خان قاجار) و امین السلطان را برای کار صدارت نگرش داشته است.

شاه برای گزینش یکی از انان به صدارت عظمایی دست به کار استخاره با قرآن می شود. استخاره؛ امین السلطان را، راه نمی دهد ولی برای دو کس دیگر راه می دهد. سرانجام شاه با استشاره (رایزنی) امین السلطان را بر می گزیند که گفته اند: «اول استشاره و سپس استخاره» (هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود – در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست – حافظ) بدین گونه امین السلطان در سن 31 سالگی بر جایگاه صدراعظمی جای می گیرد.

چرخه ی امین السلطان دوم را می توان چرخه ی پیمان نامه ی برجستگ ها (امتیازها) نامید. او به وارون میرزا آقاخان نوری و سپهسالار به یکی از دو توان (قدرت) بیگانه (روس و انگلیس) دلبسته نبود؛ بلکه با نیاز زمان و گاهِ خود با هر کدام سر و سرّی داشته است. هرچند که او دوست داشته تا در پهنه ی بازی شطرنج ، چیره دستش بدانند اما بیشتر، برنده همآورد بوده است؛ مگر زمانی که همرزم، به نیک اندیشی وانمود به باختن می کرد. امین السلطان در چرخه ای به نخست وزیری گزینش شد که چشم و هم چشمی روسیه و انگلیس در ایران سخت رو به افزایش بود. ایلچی های (سفیران) هر دو کشور تلاش می کردند تا نگرش شاه و امین السلطان را به سوی خود فرا خوانند. امین السلطان به گمان خود هماوردان پهنه ی چشم و هم چشمی را خشنود می نمود و این در حالی بود که هر آن از کام شیر به دهان اژدها و از هراس اژدها به مار پناه می برد. اگر برجستگ کشتیرانی و پس از آن برجستگ بانک شاهی به انگلیس ها داده می شود، برای خاموش کردن آتش آز روس ها برجستگ شیلات (پیشه ماهیگیری) دریای خزر به آن واگذار می گردد و این کنش ها و این دست و آن دست کردن ها و پهلو به پهلو شدن ها به نما برای خشنودی شاه بوده است.

میرزا حسین خان سپهسالار و ابراهیم خان امین السلطان رهسپاری نخست و دوم قبله ی عالم به فرنگ را گردانش (مدیریت) کرده بودند و بنا بود که به یاری این برجستگ ها نیز رهسپاری سوم، هرچه باشکوه تر باشد. امین السلطان برای ایمن سازی گنجینه ی تهی، شاه را به دریافت باج سبیل های کلان دلگرم می کرده است و از این رهگذر انگلیسی ها نیز کامیاب به ربایش نگرش امین السلطان به سوی خود شدند. پس از گرایش سلطان صاحبقران (پادشاه نیک بخت !) به سوی انگلستان ، او در سال 1306 ه.ق. برای بار سوم راهی سرزمین فرنگ (اروپا) می شود. دولت فخیمه انگلیس که به انگیزه دشواری های درونی کشور خود، نتوانسته بود از پادشاه ایران پذیرایی شاهانه کند در این رهسپاری، تاوان از دست رفته ها کرده، شاه مورد نگرش بسیار قرار داده می شود و این نیز سومین رهسپاری امین السلطان همراه با ناصرالدین شاه بوده است.

شاه در رهسپاری شش ماهه خود از کشورهای روسیه، لهستان، آلمان، هلند، بلژیک و انگلستان دیدار کرد و میرزاملکم خان (وزیر مختار ایران در لندن) توانست در پایان رهسپاری، افزون بر برجستگ های داده شده به دولت فخیمه انگلیس با پیش کش ارمغان هایی به شاه و همراهان ، برجستگ (امتیاز) بخت آزمایی (lottery) را از شاه و امین السلطان گرفته و آن را به ارزش چهل هزار لیره ی انگلیسی به دوکس و یا یک سازمان (institute) انگلیسی در ایران بفروشد.

سرخوشی و سرمستی قبله ی عالم از گشت و گذار در اروپا راهبند دریافت (درک) آن شد که این پیمان نامه ها – به ویژه پیمان نامه بخت آزمایی که خود به گونه ای آسبازی (قمار) است و با فرهنگ توده ی مسلمان سازگار نیست و کاتوزیان (روحانیون) را برمی شوراند؛ همچنانکه این برجستگ مورد ناسازگاری برخی از بزرگان ایران، کانوزیان و دینیاران قرار گرفت و دربار ناصری نیز به جای اینکه در خاموش کردن زبانه ی آتش تلاش کند، آتش در پنبه پنهان می کرد و خرابی پنهان را به پیرایش ایوان بسنده می نمود . که: «خانه از پایبست ویران است و خواجه در اندیشه نگار ایوان !»

شاه پس از درونشد (ورود) به ایران و در پی پرخاش و خروش های همگان، برجستگ بخت آزمایی را پوچ و بیهوده (لغو) اعلام کرد. پیش کش این برجستگ و سپس بیهوده اعلام شدن آن از سوی شاه انگیزه ای شد تا میان امین السلطان و میرزا ملکم خان ناهمگونی پدیدار شود . افزون بر اینکه ناخرسندی شاه از صدراعظم را نیز در پی داشته و امین السلطان انگیزه برکناری ملکم خان از جایگاه وزیرمختاری او را در انگلیس فراهم ساخته و میرزا محمد علی خان علاءالسلطنه را جایگزین او در لندن سازد.

از آن سوی، میرزا ملکم خان با شاه و صدراعظمش به ستیزه برخاسته ، دشمن خونی آن دو شده و با چاپ و پخش روزنامه ای به نام «قانون» در پی نانی شود که آجر شده و از چنگش در آمده بود. او در اروپا ماندگار شد تا داغ هایی که در کانون سینه خود داشت بر ، برگه های «قانون» مرهم نهد. پوچی برجستگ بخت آزمایی (و تنباکو) دوستان گرمابه و گلستان را دشمنان خونی و کارد و پنیری کرد تا آنجا که میانه شاه و امین السلطان نیز شکرآب شده تا اینکه چند سال پس، تیر میرزا رضای کرمانی دل شاه را نشانه گرفت و شاه آرزوی برگزاری پنجاهمین سال پادشاهی را به خاک برد.

ت «امین السلطان  و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

1 – «مهینگان» (کلیّات) :

 «لقب» (جمع آن القاب) و به پارسی سره، «پاژنام ها» ؛ نامی است جدای از نام بنیادین و آغازین (اصلی) که بر کس نهاده و در برگیرنده ی «نکوهش» – چون «قَلتَشَن» (زورگو)، «چُرتی» و «کژدماغ» . . .  و واژگونه؛ «ستایش» چون «ضیغم» (شیر بیشه و درنده) : «کس را به جهان چون پسر تو؛ پسری نیست – آهو بچه کی باشد چون بچه ی ضیغم – فرخی سیستانی» ؛ «صمصام» (شمشیر و یا تیغ بران و تا نَشو) : «از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و خبیر – هوا از خشم؛ خون بارید در صمصام خندانش – ناصرخسرو» و «آصف» (پاژنام وزیر اندیشمند و چاره اندیش که در بنیاد، وزیر سلیمان بوده و گفته اند که تخت «بلقیس» – ملکه ی «سبا» – را در یک چشم بهم زدن در پیشگاه سلیمان آورده) : «عنده علم بباید صفت آصف را – آصفی چون کند آن خواجه که نادان باشد؟ – کمال اسماعیل». به جای نام کس (شخص) از واژه ی پاژنام (لقب) بهره گرفته می شود.

به کوته سخن؛ پاژنام، یکی از شیوه های روا برای نامگذاری (denomination) و برنام (کُنیه) در ایران و گاه، همراه با نام آغازین و بنیادین در ایران چون «رستم دستان»، «اسفندیار رویین تن» ، «فردوسی توسی» و یا «محمّد امین» (محمد درست کردار) و جز اینها و به گونه ی فراگیر، مایه ی نازش و بالش ! چرا که هرکس دوست دارد به چیزی بنازد. گفته شده است که پیامبر اسلام (ص) فرموده اند: «نداری مایه بالش من است و بدان بالندگی دارم» به راستی کیست که دوست ندارد کاخی پر نما و پرشکوه – به ویژه در کویی که به پسوند «یه» چون «زعفرانیه» ، «کامرانیه» و «فرمانیه» پایان بپذیرد داشته باشد؟ مگر اینکه خداشناسی راستین (mystic) بوده و از نمایان ها و رویه های گیتایی دست شسته باشد؟ تا چند دهه ی پیش، پاژنام و فرنام (عنوان) نیز پایه و مایه ی به خود نازیدن بود و اکنون نیز به گونه ای دیگر چنین است که آری من از تبار «فلان الدوله» و یا «بهمان السلطنه» و حتی از تیره ی «قلتشن دیوان ها» و یا از تیره ی «چماقلو» ها و در همین مایه ها و . . . هستم و تا پیش از چرخه ی نخست وزیری رضاخان سردارسپه که شناسنامه و گزینش نام خانوادگی در کار نبود، کسان را بر پایه پیشه و یا زادگاه، چون «حسین عطار» ، «میرزا یوسف حکیم» ، «آخوند خراسانی» ، «ملاصدرای شیرازی» ، «هاتف اصفهانی» و «زکریای رازی» که «برگیر» (مضاف الیه) ، خود گونه ای پاژنام بوده است.

2 پیشینه ی پاژنام و فرنام در ایران :

در چرخه ی سیاسی ایران از روزگار باستان تا چرخه ی نوین، جایگاه ویژه و والایی داشته است. برای نمونه «حسین خان» – سرتیپ مراغه ای – از امیران ایران در جنگ با روسیه در «پَروَست» (محاصره) گازانبری دژ امیرآباد زخمی شده بود. عباس میرزا شاهیار (نایب السلطنه) پسر بزرگتر و دلاور فتحعلی شاه قاجار افزون بر بازدید از اردو و چادر (خیمه) های سربازان و فرماندهان جنگی به سرتیپ یاد شده به پول آن زمان هزار تومان پاداش دستی و یکی از روستاهای کرامند مراغه را به نشان «تیول» (واژه های ترکی در چرخه های ایلخانی تا قاجاریه – به مِلک و سرزمینی گفته می شد که از سوی پادشاه به کسی واگذار می شد تا از درآمد و دریافت مالیات آن گذران زندگی نماید) به سرتیپ واگذار می کند تا با «باج» (مالیات) آن گذران زندگ نماید.

حسین خان از جانشین (ولیعهد) می خواهد تا به جای این دو پاداش (پول دستی و روستا) به او نشان و آویزه ای (حمایلی) هدیه کند ولی عباس میرزا نمی پذیرد. سرتیپ حسین خان به جانشین شاه می گوید: اگر به جای این دو بخشش و دهش، یک پاره نقره (مدال و نشان) دهید تا بر سینه ام بدرخشد گواراتر است! عباس میرزا پاسخ می دهد که »اگر زخمت بر پشتت نبود خودداری نکرده و سخت نمی گرفتم. پیشکاری امروزی تو، همین پاداش را داشت که دادم» . پس فزونی ها و برتری های نشان نقره بیش از یک پارچه (یکای شمارش آبادی و مِلک) روستای مهین (مهم) و اندازه ی هزار تومان پول دستی آن زمان بوده است وگرنه سرتیپ حسین مراغه ای بایستی از پذیرش آن دو پیشکش خیلی شادمان می شد چرا که با وجود تنگنای اقتصادی ایران در جنگ با روسیه، هزار تومان در آن زمان اندازه ی کمی نبوده است. البته سرتیپ یاد شده از پشت، زخمی شده بوده است ؛ پنداری در گاهِ گریز از پهنه ی جنگ زخمی شده و عباس میرزای شاهیار با تیزبینی به این نکته ی کرامند پی برده است. از این رخداد می توان هم به تیزبینی و هوش این جانشین دلاور پی برد و هم اینکه در دادن نشان و پاژنام و فرنام بسیار سخت گیر بوده است.

امیرکبیر به وارون پیشینیان خود (آقاخان نوری و یا امین السلطان) آیین پاژنام بخشی های پوشالی را از میان برداشته و به واژه ی «جناب» بسنده کرد حتی نسبت به جایگاه صدارت ! چرا که او پاژنام ها و فرنام های فرمایشی و سپارشی را پایه ی زیان های همبودین (اجتماعی) می دانست. از بن دندان می توان گفت که ایرانیان در زمینه ی پاژنام، فرنام و پایگاه (منصب) سرآمد توده ها و تیره ها بوده اند. رواگ روزافزون پاژنام ها و فرنام های شهرآیینی و اسلامی نیز از ایرانیان بوده که خود پیشینه ی دیرینه ای دارد.

در کتاب «اوستا» از بیشتر شاهان و بزرگان ایران با پاژنام شان یاد گردیده و آنان را با پاژنام «کَی» می خوانده اند. مانند: «کیقباد» : «منسوخ گشت قصه ی کاووس و کیقباد – افسانه شد حکایت دارا و اردوان – ظهیر فارابی» . «کیکاوس» و «کیخسرو» : «تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیار – تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو – حافظ» . پس «کَی» یکی از نخستین پاژنام های ایرانی است.

در زمان هخامنشیان به واژه «هخشایتی» (پادشاه) بر می خوریم که از زمان کوروش بزرگ تا اردشیر سوم واژه ی پاژنامی بوده است. از واژه ی «هخشایتی» با دگرسانی زبان و دگرگونی واج ها و زدایش و سترون برخی از آنها واژه «پادشاه» به دست آمده است که در دو زبان پیاپی پهلوی و پارسی دری، «پادشاه» به «شاه» دگرش یافته و سپس در زبان پارسی امروزی، واژه فراگیر شاه شده است. در زمان هخامنشیان به کسانی که کار شایانی انجام داده بودند پاژنام را به نشانه ی پاداش می بخشیدند.

در ایران باستان پاژنام های پیشه ای مانند سپهسالار، بارسالار، پرده دار وجود داشته است. پادشاهان آن چرخه ها نیز پاژنام هایی چون «درازدست« (برای اردشیر درازدست)، بزهکار – از بافت نکوهش – برای یزدگرد اول و انوشیروان از بافت ستایش چون نوشین روان (انوشیروان) برای خسرو اول واژه ی «پرذات parazata» به معنای پیشداد. در زمان ساسانیان پاژنام، بسیار بوده است مانند «مهشیت mahisht» .

در زبان پارسی اسلامی که در پی زبان پهلوی آمده است و به نام زبان باشکوه «دری» زبانزد شده است واژه های دیگری چون تاجور (من آنگه سر تاجور داشتم – که سر در کنار پدر داشتم – سعدی) یعنی دارنده ی تاج، «جهاندار» ، «خدیو» (پادشاه) امیر و میر، واژه «مَلِک» تازی به گونه ی «ملیکان» و «ملوک» ، «سلطان» (سلطان محمود غزنوی) و واژه های ترکی چون «خان» (خوانین) خاقان (خوافین) ، «تکین» و «سبکتکین» ، «بیگ» و «بیگم» و خانم و خاتون به معنای: بی بی، کدبانو، خانم و زن بزرگ منش . . . (باده دهنده بتی بدیع ز خوبان – بچه ی خاتون ترک و بچه خاقان – رودکی) که خاقان پاژنام پادشاه ترکان و پادشاه چین . .

«شاردن» (جهانگرد فرانسوی در چرخه ی صفویه) در نورد نامه (سفرنامه) خود نگاشته که ایرانیان پاژنام های پرمعنی و سترکی را برای خود گزینش می نمایند. که این پاژنام ها بیانگر آرمان ها و آرزوهای آنان است و این پاژنام ها برخی پارسی و برخی تازی هستند. . . .

در میان تازیان پیش و پس از اسلام، پاژنام های کرامند کسی (فردی) و ویژه برای پیامبران، پیشوایان شیعی، شاهان و جانشینان (خلفا) چون: سیدالشهدا (سرور و سالار جانباختگان)، «باقر» (شکافنده) ، «صادق» (راستگو) ، «کاظم» (بردبار)، «مهدی» و «عیسی روح الله» . بنی عباس نیز همگی دارای پاژنام بوده اند . مانند «ابوبکر صدیق» (راستگو) ، «عمر فاروق» (جدا کننده) (در میان حق و باطل باش چون فاروق حق را معین – خاقانی) «عثمان ذوالنورین» (کسی که دو تا دخت پیامبر (ص) را به زنی گرفته است).

ریشه ی پیدایش و گسترش پاژنام های بیان کردنی (توصیفی)، کسی، دیوانی به گونه ای که سرآغازهای سده ی کنونی نیز برندگ (دوام) داشت، به چرخه ی «آل بویه» در سده ی چهارم هجری بر می گردد که خلفا برای دریافت پاژنام هایی با برگیر (مضاف الیه) «دوله» «ملّه» و دین زیر فشار گذارند. بنیانگذاری این دودمان به ویژه «عضدالدوله» سخت پای بند دریافت پاژنام های بالنده و والا پایه گذار نهاد سیاسی – همبودین، پاژنام های بیان کردنی کسی، دیوانی در سراسر سرزمین های اسلامی بودند.

برادران آل بویه پس از چیرگ بر باختر ایران و به چنگ آوری بغداد 945/334 ه.ق. به زور از خلیفه المطیع بالله پاژنام های «رکن (پایه) الدوله ، عماد (ستون) الدوله و معزّ (گرامی دارنده) الدوله» گرفتند. غزنویان نیز همچون آل بویه در گرفتن پاژنام، شور و گرمی بسیار از خود نشان می دادند. به نوشته سیاستنامه، چون سلطان محمود غزنوی به سلطانی نشست از امیرالمؤمنین (القار بالله) پاژنام خواست، او را یمین (سمت راست) الدوله فرستاد. سلجوقیان پاژنام «سلطان منظم» را برای خود برگزیدند و خلفای عباسی نیز به سه تن فرمانروای این دودمان پاژنام هایی با برگیر «الدوله» و به بقیه پاژنام هایی با برگیر «دین» دادند. سلاجقه به وزرای خود لقب هایی با برگیر «مُلک» می دادند. مانند: «نظام المُلک».

در دوره ی خوارزمشاهیان به وزیران پاژنام هایی با برگیر «ملک، دین» چون ضیاءالمُلک (ضیاء = پرتو) و علاءالدین (علاء = برتری) می دادند. مغولان بر پایه آیین بیابانگردی خود، نگرشی به پاژنام و آیین ها نداشتند. امیر تیمور نیز همین رویه را داشت و پاژنامی که بر سرداران بزرگ خود می نهاد واژه ی «بهادر» (دلاور) بود اما دبیران و منشی یان که ایرانی بودند معمولاً به شیوه ی گذشته پاژنام هایی را با برگیر (مضاف الیه) «ملک»، دوله و دین می گرفتند که ملقب (title) شده به «دین» در کشورهای اسلامی ویژه مسلمانان بود.

در این چرخه، برخی از وزیران یهودی و مسیحی (ترسایی) مانند صفی الدوله (بی آلایش و برگزیده) ابهری، فرزندان و بستگانش پاژنام هایی همچون «سعدالدوله» (خجسته و میمون) ، فخر الدوله (بالندگی) ، شمس الدوله (خورشید و مهر) و مهذب الدوله (پیراسته) در زمان «ارغون خان» و «گیخاتو» و «رشیدالله» که پس از اسلام آوردن «رشیدالدین» (بلندبالا) پاژنام گرفت.

شاهان صفوی نیز همچون امرای تیموری «قراقویونلو» و «آق قویونلو» نگرشی به پاژنام های ستایشی (وصفی) نداشتند. از همین روی پاژنام هایی چون «کلب آستان علی» ، سلطان عادل و بهادرخان برخود نهاده و دستینه (امضاء) می نمودنند. پاژنام های ستایشی دیوانی در این چرخه ی گماشتگی شان تعلق می گرفت و بدین چینش «اعتماد الدوله» برای صدراعظم ، رکن السلطنه برای قوچی و رکن الدوله برای قوللر آقاسی.

چندین پاژنام دیگر نیز وجود داشت که برگرفته از فرنام های پیشه ای بود. چون: «مستوفی (آمارگیر) الممالک» ، «معیر (عیارگر) » و «حجت الممالک» (رهبر).

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) بخش سوم

«امین السلطان  و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

2- پاژنام از فرادستی تا فرودستی  (از مجدالسلطان تا ملاعلی عاجز و از مؤتمن الملک تا ملّا حیدرکور) :

(باعرض پوزش در بخش دوم پیش از مانند ابوبکر . . خلفای راشیدن است)

  نگاشتیم که پاژنام ، یکی از شیوه های روای نامگذاری در ایران بوده است که از سرزمین «عبرانیان» (Hebaricsکلیمیان) به سرزمین ایران جا به جایی یافته است. برخی فرنام ها چون: سردار و سرلشکر و سپهدار و رئیس الوزرا (صدراعظم) ؛ «حجت الاسلام و المسلمین» (برای دینیاران شیعی)، «مُفتی اعظم» (برای دینیاران اهل سنت)؛ جناب، حضرت، مستطاب (شایسته و پسندیده) جزو پاژنام ها و فرنام های لشکری ، کشوری، کیشی و همبودین بوده؛ جنبه های همگانی داشته و برخی نیز چون «مصدق السلطنه» (محمد مصدق) و «وثوق الدوله» (حسن وثوق) جنبه ی ویژه ای و مردمی دارند. خواجه نظام الملک توسی – بزرگترین دیوانسالار پس از اسلام در کتاب «سیاست نامه» خود، یکی از رازهای هر کشوری را نگاهداشتن اندازه ی جایگاه هرکس می داند تا ارزش کسان بدان شناخته شود . . . به راستی پاژنام و فرنام همانند نام خانوادگی امروز بوده و بلکه چیزی نیز فراتر از آن ؛ با یک ساختار دستوری پارسی و تازی گاه فراگیر و گاه ویژه و برگزیده و گاه جنبه دیوانی و گاه جنبه ی ستودنی (description) به هر روی پاژنام برای بزرگان سویه ی دگردیس (وجه تمایز) و برتری بوده است. نظام الملک می گوید اگر پاژنام یک دینباور و یا دادرس (قاضی یا قاضی القضات) «معین الدین» باشد آیا رواست که پاژنام شاگرد آنان و یا کدخدایی که از کیش و دانش بهره ای نبرده؛ بلکه از خواندن و نبشتن هیچ نداند همان معین الدین باشد؟ پس چه ناهمسانی است میان دانا و نادان، دادرس و دینیار با شاگردشان در جایگاه؟

گاهی در چشم و هم چشمی ، برای خوار شمردن و کینِ با دشمن از پاژنام، بهره گرفته می شده است. برای نمونه ؛ شاهان صفوی در راستای خوارداشت سلاطین عثمانی ، پایوران (صاحب منصبان) خود را پاژنام «سلطان» (پادشاه) بخشش می کرده که پس ها میان توده ها رواگ یافته و در نام های آمیخته (مرکب composite) دو بُن پاره ای (دو عنصری) چون «فاطمه سلطان» و «سلطان حسین» و جز اینها به کار می رفته است و این کنش، سلاطین عثمانی را برانگیخت و آنان نیز برای بازنهش (جبران) و کین خواهی از پادشاهان صفوی به فرودستان خود پاژنام «پاشا» که همان کوته شده ی پادشاه است به کار می بردند و با این چینش (ترتیب) این پاژنام تا پیش از فروپاشی دودمان عثمانی هم چنان در آن سرزمین رواگ داشته است.  خواجه نظام الملک، در کتاب «سیاست نامه» خود که در نیمه دوم سده ی پنجم نگاشته شده است می نویسد: امروز پاژنام به انگیزه رواگ (رواج) بی رویه، دیگر ارزش گذشته ی خود را ندارد، پس بایسته است که امیران و پادشاهان جلو پاژنامگذاری بی ریشه و بی پایه و مایه را بگیرند چرا که اگر کسانی بدون شایستگی بسنده، دارنده پاژنام شوند از اوج و جایگاه فرمانروایی کاسته شده، ناهمسانی کهتر و مهتر، سره از ناسره از میان خواهد رفت.

گاه میان نام و نامیده (اسم و مسمّی) ، فراخوری (مناسبتی) نگریسته می شده است. برای نمونه در پاژنام «نجم (اختر) الدوله» که منجم باشی (سرگروه اخترشناسان) دیوان بوده و یا «مُخبر (گزارشگر) الدوله» که کارش خبررسانی بوده است. اما بیشتر پاژنام ها چون «شغال الدوله» و «ببر السلطنه» بی پایه؛ و مایه انگیزه آلودگی و ریشخند است. خواجه نظام الملک گفته است که پاژنام امرای (فرماندهان) ترکان پسوند «الدوله» (دولت) چون «حسام (شمشیر) الدوله» ، «عین (چشم) الدوله» ، «شمس (خورشید) الدوله» و جز اینها داشته است. از سویی پاژنام خواجه گان نیز «عمید الملک» ، «ظهیر (پشتیبان) الملک» ، «قوام (پایدار) الملک» ، «نظام (سازمان) الملک» ، «کمال (بالاترین جایگاه) الملک» و جز اینها بوده است. اما اکنون این بازشناخت (تمیز) از میان برخاسته است. ترکان؛ پاژنام تاجیکان – تازیکان – (ناترک و ناتازی) بر خویشتن می نهند و تازیکان پاژنام ترکان بر خود گذارند و به بدی (عیب) نمی دانند. او در پرخاش رواگ پاژنام های گوناگون می نویسد که « امروزه کمتر کسی است که اگر کمتر از دو پاژنام برای او نویسند خشم گیرد و بیازارد» .خواجه بر این نکته پای می فشارد که باید جایگاه و پایه ی فرومایگان کم مایه (عوام) و بزرگان و ویژگان (خواص) کهتر و مهتر از یکدیگر بازشناخته شود.

پاژنام یکی دو سه دهه پس از خواجه نظام الملک چنان رواگ یافت که در جایگاه نام جای گرفت و همه لایه های تودگان این شیوه ی نامگذاری را به کار بستند. به باور خواجه نظام الملک، هر چه در گزینش پاژنام ها واژه ی بلندپروازانه بیشتری به کار گرفته شود به همان اندازه از توان راستین جاه کاسته شده و بازه ی بسشتری میان پاژنام و توان راستین پادشاهان پدیدار می شود. برای نمونه می توان به باره ها (موارد) زیر در چرخه ی ناصری نمارشی داشت:

الف برخی از فرمانروایان استان ها که بیشترشان از بن پاره (عنصر) شاهزادگان درجه ی نخست بودند می توانستند برای کس مورد نگرش خود از شاه درخواست پاژنام کنند. برای نمونه مسعودمیرزا ظل السلطان (فرزند ناصرالدین شاه) استاندار فارس و سپس سپاهان با نوشتن نامه ای به پدرش با برشمردن پیشکاری ها و ویژگی های امام جمعه ی فارس از پدر تاجدار خود می خواهد تا به امام جمعه؛ پاژنام «خاقان العلمایی !» بخشش نماید چرا که امام جمعه یکی از نیایش گویان ویژه و بی ریای وجود مبارک است و «اشهد بالله بر نمک قبله ی عالم به جز اینکه همیشه در درون مزگت ها (مساجد) و بر سر منابر نیایش گویی وجود مبارک نماید کار دیگری ندارد. استدعا دارد وی را به پاژنام «خاقان العلمایی» پاژنام دارنده (ملقّب) بفرمایند». ناصرالدین شاه در پایان همان نامه نوشته است که: خاقان العلمایی (خاقان، هم تخلص فتحعلی شاه قاجار بوده و هم پاژنام پادشاهان چین و ترکستان و به معنای پادشاه و در چرخه ی قاجار، به برخی از درباریان نزدیک به شاه «مقرب الخاقان» یعنی نزدیک و ندیم خاقان، می گفته اند) شاه می گوید این پاژنام «قلمبه سلمبه» (سنگین و دشوار) ای است. به صدراعظم بگویید تا اگر شایسته بدانند پاژنام درخور و پسندیده ای پیدا و گزینش شود. از این پاسخ شاه به درخواست پسرش ظل السلطان برداشت روشن می شود که دیگر برای پاژنام و فرنام نیز ارزش و ارگی بجای نمانده وگرنه شاه گزیرش در این باره را به صدراعظم خود نمی سپرد و در این باره به صدراعظم خود واگذار نمی کرد و خود با آئین ویژه ای آن را بخشش می کرد.

ب حاجی سیدرضا، روضه خوان قمی، چکامه ای در ستایش کاخ دوشان تپه با این نخستین بیت (مطلع) می سراید: «یک بهشت برین به دوران به کجا؟ تپّه ای که دوشان است بالای تپّه ی آن عمارت ها منزل شه نمایان است . . .» و تا آنجا پیش می رود که خوب است یک پاژنام نیز به ما بخشیده شود که لقب نزد شه فراوان است . . .  و سلطان صاحبقران نیز به پاس سرایش این سروده ی کرامند ! جناب روضه خوان قمی را به پاژنام ستایشی (وصفی) «فخرالشعرا» بالنده می سازد !

پ مردی با پرداخت یکصد تومان برای همسر خود پاژنام «طراوت الدوله» دریافت می کند در حالی آن بانو، هیچ بهره ای از شادابی (طراوت) نداشته به گونه ای که انگیزه خنده شاه را فراهم ساخته است ! که گویی نام زنگی بر کافور نهند و کچل را زلفعلی خان نامند.

ت ترخ دریافت پاژنام زنان، برازنده ی (متناسب) با گونه ی پاژنام؛ گوناگون بوده است. برای نمونه، «مجدالدوله» با پرداخت یکصد اشرفی به قبله ی عالم، پاژنام «ملکه !!» را برای همسر خود دریافت کرده است ! به راستی چنین کنشی شایسته جایگاه ظل اللهی (سایه خدایی) و قبله ی عالمی است ؟ آیا جای دریغ و درد ندارد که بندگان همایونی تا این اندازه بینش نداشته اند که نباید به پاژنامی (ملکه) که در خور همسر یک پادشاه و مادر جانشین اوست چوب «فروش ویژه» (حراج) زد ؟! آیا این کنش، این گونه نبوده که گستاخی کسان تا بدانجا برسد که روزی با پرداخت زر، خود پاژنام پادشاه خریداری شود و بر روی سبیل میمون و چخماقی همایونی نقاره (گونه ای طبل کوچک دوتایی که با دو چوب باریک نواخته می شود) زنند؟ گفته اند روزی ناصرالدین شاه همزمان با «صَح» گذاشتن بر فرمان پادشاهی (دستینه و گواهی را «صح» می گویند) گفته است که «به پاژنام نیز ری…..ه شد !!» بی درنگ همدم و هم گپ شاه (حاج محمدعلی خان) پس از شنیدن گفته شاه می گوید که به «تمثال» (تندیس، پیکر و فرتور) همایونی نیز همچنین شده است !!

ث روزی ناصرالدین شاه به گونه ریشخند ب «انیس الدوله» سوگلی (همسر برگزیده) خود می گوید که کسی عریضه (نامه ای که کسی به کس بالاتر از خود می نویسد) نگاشته و از من جایگاه «میرآخوری» (سرپرستی کارکنان و تیمارکنندگان اسطبل که اسبان را تیمار و پیشکاری می کنند) را خواسته !! انیس الدوله در پاسخ می گوید با این روندی که شما کشش فراوان به پول پیدا کرده اید چنانچه کسی پول بدهد و مرا نیز بخواهد؛ خواهی داد !

ج خود ناصرالدین شاه به نخستین نگار و دردانه (سوگلی) خود (خدیجه خانم تجریشی) که نزد مهدعلیا – مادر ناصرالدین شاه – در رسته ی رامشگران بوده و شاه مهری ویژه به او داشته وچامه هایی در موردش می سروده پاژنام «فروغ (روشنایی) السلطنه» داده است. (بانوان پرده سرای ناصرالدین شاه به نوشتاری هشتاد و یک فرنام داشته اند که دربرگیرنده ی بیست و سه تا ….. «الدوله» ، سی و یک تا …. «السلطنه» ، هیجده تا «الملوک» و نُه تا نیز نام های دیگر بوده است) فروغ السلطنه دُخت باغبان و نجّاری به نام محمدعلی از دهوندان روستای تجریش بوده است. فروغ السلطنه به انگیزه چشمان بزرگش از سوی ناصرالدین شاه «جیران» (به زبان ترکی غزال) نامیده می شده است. برادرش پس از بستن پیوند زناشویی جیران با ناصرالدین شاه در زمره ی پیشخدمتان تنها (خلوت) و سپس به پیشخدمتی ویژه ی قبله ی عالم در می آید. فروغ السلطنه از ناصرالدین شاه دارنده ی فرزندی می شود به نام «محمد قاسم میرزا» و جانشین شاه.

 اکنون جای این پرسش است که آیا گزیدن پاژنام «فروغ السلطنه» برای دختر یک باغبان و نجار و زنی رامشگر و جیران چشم و آهو رفتار که همه ی خواسته هایش از سوی شاه برآورده می شده زیاده است؟ (آن چشم همچو آهو و آن قد همچو سرو – آن ابروی کمان و دو زلفی تابدار . . .)

چ دختری «زیقوله» نام را به زور به عقد ناصرالدین شاه در می آورند و آن دختر به زمان ده دقیقه در خدمت شاه بوده است و در همین بازه، زیقوله از شاه بادار شده، دختری می زاید. شاه از تندی شگفتی می گوید جز توان نمایی پروردگار نمی توان پنداشت که به زور زیقوله را به من بدهند و او را درست ندیده از من باردار شود و بزاید . باید اسم او را «قدرت السلطنه» بگذارند. خاله و دوستان شاه این فرمایش شاه را دست می گیرند. امام جمعه تهران اسم دختر را فاطمه و پاژنام او را قدرت السلطنه می گذارد. این چند گزاره دید ما را نسبت به پاژنام روشن می کند. گفتنی است که پس ها، کار رسوایی دهش پاژنام ها تا بدان پایه می رسد که «کریم شیره ای» دله ی دربار ناصری پاژنام ها را به لودگی می گیرد!

3 پاژنام بانوان در چرخه ی قجری :

برخی از مردان به اندازه ای ستیهنده و پی ورز (متعصب) بوده اند تا جایی که نام همسر و دخترشان را بر زبان، روان نمی ساخته اند. اگر پسری داشته؛ مادر را به نام پسر بزرگتر آوا در می داده اند. برای نمونه به جای گفتن زلیخا او را به نام مثلاً «مادر حسین» بانگ می زده اند. آقاخان نوری (صدراعظم پس از امیرکبیر) همسر خود را «دختر عمو» می گفته است. برخی همسران خود را «مادربچه ها» و یا «منزل !» که بله امروز «منزل» ما بیرون رفته اند! (حتی در همین چرخه ی خودمان «والده ی آقا مصطفی !» و یا زننده تر «بُز!» )

به همین انگیزه در خانواده های ایرانی بانوان همسرداری بوده اند که جز نزدیکانشان هیچ کس نام آنان را نمی دانسته و این در حالی بوده که اگر بانویی پاژنام می گرفت دیگر این پاژنام نهان (محرمانه) نبوده است. البته پاژنام بانوان آن گستردگی پاژنام های مردان را نداشته و گونه روان (رایج) آن به واژه ی «ملوک» پایان می پذیرفته است. برخی بانوان پاژنام های ویژه خود را داشته اند. مانند «امین اقدس» ، «مهدعلیا» و یا «حضرت علیا» (علیا = بلندتر) . ایرانیان در آغاز به همسران و خواهران شاه و کم کم به پایین تر ها «سلطان» می گفتند که سرانجام به «فاطمه سلطان» و «رقیه سلطان» فرو افتاد. به همسران دولتمردان درجه ی نخست و دوم درباری خانم و «خانم بیگم» و «خانم باجی» و در پایین ترین جایگاه «ضعیفه» (زن ناتوان) می گفته اند. فرنام بی بی به معنای سرکار خانم بسیار رواگ داشته است.

گفتنی است که نام بردن از بانوان قجری با چندان زشتی و بی ادبی برخورد نمی شده چنانکه ظل السلطان در کتاب خود به نام های همشیره اش چون «فخر الملوک» (سربلندی شاهان) ، «گَلین خانم» (گلین به زبان ترکی به معنای عروس، چون گلین باجی و گلین آغا) ، «افسرالدوله» (افسر به معنای تاج و کلاه شاهی) ، «عصمت الدوله» (عصمت = پارسایی و پاکدامنی) . «ندیم السلطنه» (ندیم = همدم، همنشین و دمساز) یاد کرده است. برخی از بانوان درباری آهسته آهسته دارنده ی پاژنام های ویژه ای شدند که از سوی قبله ی عالم به آنان بخشیده شد و چنانکه گفته شد از سوی همسرانشان خریداری می گردید. از زمره ی پاژنام هایی که در این چرخه برای بانوان رواگ یافت پاژنام با پسوند سلطان بود که از آغاز برای کسان برجسته ی درباری و سپس برای سایر بانوان به کار می رفت. از زمره ی پاژنام هایی که در چرخه ی ناصری برای بانوان رواگ یافت آنهایی بودند که با پسوند خانم، سلطنه و دوله پایان می پذیرفت و کم کم در پیوستگ با بانوان چرخه ی قاجاریه بخشیده و یا خرید وفروش می شد که البته پسوند «خانم» نسبت به دیگر پسوندها از فراوانی بیشتری برخوردار بود. چنانکه نگاشته شد در این دوره، برخی از پاژنام ها تنها به یک کس ویژه داده می شد از زمره آنها می توان پاژنام «ملک جهان خانم» مادر ناصرالدین شاه و همسر محمد شاه نمارشی داشت.

4 برتری یک پاژنام بر دیگری:

در چرخه ی قاجار، افزون بر پاژنام های خود ویژه (اختصاصی) که به کسان کرامند و شناسه بخشیده می شد، شاهزادگان؛ درباریان، سیاستمداران بلند جایگاه دیوانی ملقّب به پاژنام هایی با پسوند «السلطنه» ، «الدوله» ، «المُلک» ، «الممالک» و . . .  بودند. این پسوندها از نگرش کرامندی و ارزش در پایه های گوناگونی جای داشتند. در میان «زیاد شده ها» (مضاف ها) نام هایی چون «آصف» ، «مشیر» (رایزن) ، «مجد» (بزرگی) ، «ظهیر» (پشتیبان) ، «اعتماد» (تکیه) ، «امین» (درستکار) ، «شجاع» (شیردل) و «حشمت» (بزرگی) ارزش بیشتری داشته اما چگونگی آمیختن مضاف با مضاف الیه در کرامندی پاژنام کارا بوده است. برای نمونه پاژنام نصرالله خان نائینی از مصباح (چراغ) الملک به مشیر الملک و سرانجام به مشیرالدوله بالا رفت که خود نشان دهنده ی برتری مشیر بر مصباح و الدوله بر الملک بوده است.

فرنام «نُواب» (جانشینان) و «جناب» نیز به آیین (مرسوم) بوده است. فرنام های والا برای شاهزادگان و جناب ، ویژه وزیران بود که پاژنامی ستودنی و هواداران زیادی داشت و به گونه ای که شماری برای دریافت آن ارمغانی به شاه پیشکش می دادند. پاژنام های جناب و «نواب» با واژه هایی چون اشرف، اعظم، ارفع و مستطاب به کار می رفت. اما گاهی واژه اشرف به تنهایی برای برخی از بزرگان پاژنام به شمار می رفت.«پرنس» نیز مانند دو فرنام «جناب» و «آلتس» (از پاژنام های عثمانی) ویژه دولتمردان درجه نخست بود و برخی آن را پاژنام می دانستند.

پاژنام دیگری نیز که از پیشه ها و جایگاه ها جدا می شد مورد بهره برداری قرار می گرفتند. مانند مستوفی الممالک (برای رئیس آمارگیران) ، معیّر الممالک (برای رئیس خزانه داری) ، منشی الممالک (صاحب دیوان) ، ملک الشعرا و ملک المتکلمین و . . .  . گاهی به انگیزه ادامه و چیرگی کسی یا تباری بر یک جایگاه برای کس یا خانواده حکم پاژنام را یافته و در میان آنها ریگداشتی (موروثی) می شد. شمار این پاژنام ها تا چرخه ی ناصری کم بود اما از این چرخه به پس، رو به فزونی گذاشته و تا پایان صدارت میرزا یوسف خان مستوفی الممالک نزدیک به یکصد تا دویست کس دارای پاژنام شدند.

ذ- امین الدوله و نیروی سوم: امین الدوله در زمینه مسائل سیاست بیرونی به این برآیند رسیده بود تا زمانی که مسائل سیاست بیرونی به ویژه چگونگی پیوستگ های ایران با دو توان هماورد یعنی روس و انگلیس گشوده نشود در سیاست درونی کشور نیز پیشرفت چندانی دستآمد نخواهد شد. از همین چرخه بود که امین الدوله همچون پیشینیان خود یعنی قائم مقام و امیرکبیر دریافت که برای نگهداری سودهای ایران در برابر وایه های روس و انگلیس باید به بن مایه نیروی سوم پشت داد یعنی با برپایی پیوستگ با کشورها و توان هایی جدای از انگلیس و روس، راه رهیافت این دو دولت بسته شود و بیم سهمگین آنان (به ویژه روسیه) برای یکپارچگی کشوری (تمامیّت ارضی) ایران زدوده و یا دست کم کاهش یابد. امین الدوله از روزگار پیش از صدارت، بسیار نگران گسترش و زیاده خواهی روسیه در سامان های شمال و شمال خاوری ایران به ویژه بهره برداری آنها از ترکمن ها در خراسان به افزایش آشفتگی ایران بوده است و پیشتر نیز در این زمینه راهکارهایی در رساله خود بیرون داده است. امین الدوله چون سپهسالار و میرزا ملکم خان براین باور بوده است که باید از میان دو هماورد زورمند و نیز دشواری های بنیادینی که در پیگیری بن مایه نیروی سوم وجود دارد، واقع بینانه تر آنست که دولت ایران به سوی انگلیس رفته و با ربایش سرمایه انگلیسی گزند بزرگ روسیه را از ایران براند. نابسامانی دارایی (مالی) کشور و کارهای مالیاتی و گمرکی و مسئله ی وامخواهی بیرونی یکی از دشواری های کرامند امین الدوله در جایگاه صدارتش بوده است و این در حالی بوده که شاه بر انجام آن پای میفشرده اما امین الدوله می خواست به گونه ای آبرومندانه به این کنش دست یازد و زیانی نیز به سوی پایه های اقتصادی و سیاست ملی ایران نباشد. خواست نخستین او این بود که از یک شرکت آلمانی وام بگیرد اما با ناسازی سنگین روس و انگلیس روبرو شد. آنگاه به اندیشه گرفتن وام از کشور بلژیک و یا هلند افتاد این بار نیز با لبه های تیز برشگر و کارشکنی این دو کشور رویارو بوده است. چالش اقتصادی گنجینه را تهی کرده بود به سختی فشار می آورد. کین توزان و هماوردان درونی به ویژه گروه های فرمانفرما و امین السلطان نیز آنی از نیرنگ و پیرنگ دست بردار نبودند.

ر- آیا امین الدوله دشمن یار  و یا دست کم انگلوفیل بود؟

گواه های گوناگون چنین نشان داده که امین الدوله به روزگار جوانی دل به اندیشه های ملکم خان می داده و پس ها در زمره هواداران و دوستان بسیار نزدیک او بوده و حتی پس از رخداد “لاتاری” و برکناری ملکم از جایگاه های دولتی پیوستگ تنگاتنگی با وی داشته تا جایی که فرمان دولتی درباره جلوگیری از راهیابی روزنامه قانون به ایران را ندیده می گرفته است و پدرش نیز در زمره نخستین کسانی بوده است که به نشستگاه فراموش خانه می پیوندد. هنگامی که پسر “بارون جولیوس دورویتر” در راستای پیگیری حقوق پدرش در برجستگ لغو شده- او به ایران می آید به فرمان شاه گروهی برای بررسی داوش های او برپا می شود که امین الدوله نیز هموند (عضو) این گروه بوده است و فرجام این نشست پیشکش برجستگ بانک شاهنشاهی به رویتر بوده است. هنگامی که این بانک پایه گذاری می شود امین الدوله و ملکم نیز در کنار برخی دیگر از دولتمردان و درباریان از زمره خود شاه از دانگداران آن بوده اند. با نگرش به کارایی بعدی بانک شاهنشاهی در مسائل اقتصادی و سیاسی ایران آیا می توان امین الدوله را به دشمن یاری نا آگاهانه و یا دست کم به انگلوفیل بودن وابسته کرد؟ آنچه که پاسخ مثبت به این پرسش را دشوار نقش سراسر پادواژه (متضاد) و بسیار پویایی است که امین الدوله در واخواهی به برجستگ تنباکو و شرکت رژی داشته است. از سویی نابسامانی دارایی تا بدآنجا بوده که دولت تن به فروش خالصجات ( املاکی که به دولت و خاندان پادشاهی وابسته بوده است) داده و چنانکه پیشتر نگاشته شد فروش پاژنام و فرنام می داده و ارزش پول ملّی و مسکوک گردش کاهنده داشته و بر گرانباری چگونگی ها افزوده می شده است اندیشه برپایی بانک از سوی بازرگانانی چون امین الضرب و دیگران راه به جایی نبرده است. پس می بایست بانک ها به یاری بیگانگان برپا می شد و با نگرش به کارشکنی های روس و انگلیس، چاره ای جز روی آوری به این دو دشمن دیرین و انجام سیاست موازنه ای مثبت نبوده است یعنی در برابر برجستگ بانک شاهنشاهی به انگلیس ها برجستگ بانک استقراضی به روس نیز داده شد و این خود برناگواری ها افزوده است.

اگر در روند پایه گذاری بانک شاهنشاهی (شاهی) کردار و رفتار امین الدوله نشانی از انگلوفیلی بودن او دارد اما واژگونه در برجستگ تنباکو گرایش سهش ملی گرایی و رودرویی با سیاست و رهیافت بیگانه و گونه ای با رویارویی با سیاست همسنگی مثبت به روشنی نمایان است. به گونه ای که او در کتاب یادمان های خود می نویسد که انگیزه اش در ناسازی با پیمان نامه ی تنباکو نگرانی او از این بوده است که دولت ایران با درخواست همانندی از سوی روس ها روبرو و سرانجام ناچار به پذیرش شود. امین الدوله با خروش و پرخاش بازرگانان همدلی و همراهی داشته از آنان پشتیبانی می کرده تا آنجا که از سوی او عریضه (Petition نامه ای که کسی به کس بالاتر از خود می نویسد) یا شکواییه در پرخاش به پیمان نامه تنباکو به شاه می نمایاند. کنش پرمعنا و درخور نگرش دیگری که از امین الدوله سر می زند این است که سنگینی بار وامبرگ ها و تاوان های برخاسته از لغو پیمان نامه رژی کمر اقتصاد ایران را خم می کند، امین الدوله به این امر خشنود می شود که در راستای خرید و فروش تنباکوی ایران پیمان نامه نوینی با شرکت رژی ببندد تا تاوان سنگین آن بخشوده شود. او پیشنهاد شرکت رژی با دولت عثمانی را پذیرش کرد. در این پیشنهاد نوین، از بازرگانان ایرانی تنباکو برپایه نرخ بازار خریداری می شد و میانجیگری (دخالت) و وارسی رسای ایرانیان بر شرکت در داد و ستد تنباکو به گونه رسا پذیرفته شد. به هر روی و به کوته سخن امین الدوله در سیاست بیرونی و درونی کامیابی در خور نگرشی نداشت چراکه از درون و بیرون چوب لای چرخ خود داشت که:” همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد!” و” گلّه مارا گِله از گرگ نیست- این همه بیداد شبان می کند!” و یا “دشت مان گرگ اگر داشت نمی لرزیدیم- نیمی از گلّه ی مارا سگ چوپان برده!”

ز- امین الدوله و فرهنگ دوستی: چنانکه پیشتر نوشتار شد میرزا علی خان امین الدوله کسی اهل دانش و خامه بوده و نگرش ژرفی به گسترش آموزش و پرورش داشته است. او مانند امیرکبیر و میرزا حسن خان مشیرالدوله پیشکاری های فراوانی در راستای آشنایی ایران با شهرآیینی نوین انجام داد. او برای بیدار کردن اندیشه های همگانی یگانه درمان را برپایی آموزشگاه می دانست و این درحالی بود که کسانی چون میرزا حسن آشتیانی برپایی آموزشگاه ها با شیوه اروپایی را سرآغازی برای کیش گریزی و تباهی باورها می دانستند و افزون بر این ستیهندگان وی به مظفرالدین شاه چنین تلقین
می نمودند که امین الدوله در اندیشه روشن ساختن اندیشه های همگانی و برقراری رژیم جمهوری است. امین الدوله راهیابی کاتوزیان در کارهای دولت را بر نمی تابید و نادرستی اداری را انگیزه راهیابی های کاتوزیان در کارهای سیاسی می دانست او در این راستا در اندیشه بهسازی های اداری برآمد و این درحالی بود که در زمان کوتاهی که ناصرالملک به کارهای دارایی کشور سرگرم بود چهارصدهزار تومان دغل کاری در دفتر و دستک های مالیاتی پیدا شد. یکی دیگر از کنش های امین الدوله پر و بال دادن به رسانه های نوشتاری و نیز برخی آزادی های سیاسی برای کنشگران سیاسی پیشرفت خواه و پاد خودکامه بود که انگیزه چاپ و پخش روزنامه های زیادی شد و بسیاری از تاریخ نویسان کارهای امین الدوله را ستوده اند و نیز برخی بر این باورند که میرزا علی خان هرچند که از هوش سرشاری بهره داشته با واگذاری برخی پست ها چون جانشینی نخست وزارت امور خارجه آنهم در سن نوزده سالگی برازنده و شایسته نبوده است اما آنچه که بیشتر جای سخن دارد اینست که او چندان پویا نبوده و جنبش لاک پشتی داشته و گاس خود را بی نیاز از شاه و مردم می دانسته از سویی نیز نمی خواسته دروغ بگوید و بر این باور بوده است که کارها باید بر آسه (محور) حق بچرخد. او از نگرش بینش و اندیشه به “منتسکیو” نزدیک بوده است. و دو کتاب “خاطرات سیاسی” و “سفرنامه مکّه” رسم الخط نو حاجی امین الدوله، با پیشکش هزار شماره اشرفی به مظفرالدین شاه یکی از زمین های بزرگ تهران که در برگیرنده 42 پارچه آبادی کوچک و بزرگ بوده به نام پسر خود “محسن خان” وزیر گمرک های ایران می کند. امین الدوله از لشت نشا در گیلان، در تهران نیز املاک و زمین های زیادی در الهیه شمیران و پیرامون دروازه شمیران داشته که پارک زبانزد امین الدوله و مسجد عروسش بانو فخرالدوله دختر مظفرالدین شاه و مادر دکتر علی امینی نخست وزیر کمربندی محمدرضا شاه پهلوی در آنجا جای داشته است. (می گویند رضا شاه گفته است که تبار قاجار یک و نیم مرد داشته، نیمش آغا محمدخان قاجار و یکش بانو فخرالدوله! ) امین الدوله از ارادتمندان حاجی شیخ هادی نجم آبادی حاجی میرزا یحیی دولت آبادی و از دوستان او سید جمال الدین اسدآبادی و سید محمد طباطبایی بوده اند.

س- شیوه ی نگارش امین الدوله: کتاب سفرنامه امین الدوله گویای اینست که وی مردی فرجاد (فاضل) و نویسنده ای توانمند که نه تنها با ادبیات پارسی، تازی و فرانسه آشنا، بلکه آگاه بوده است. شیوه ی او در نگارش در بُن همان شیوه ی قائم مقام و پدر خود مجد الملک با اندکی خوانش و کاوش دیب (نثر) فرانسه آرسته تر شده و نمونه ای از شیوه نگارش ادبی پارسی را که امروزه نیز می توان از آن دنباله روی و پژوهش کرد به روی کار آورده است. برای نکویی پایان این نوشتار سه نمونه از دیب امین الدوله آورده می شود:

1- دوشنبه بیستم ذیحجه: .. از نیم شب قطرات باران کار را خراب و راحت را مختل کرد و پیش از سحر، باران به شدت باریدن گرفت. از پشت بام و پشه بندها فرار کرده و پایین آمدیم و این حال موجب شب زنده داری و ادراک فیض کامل سحرخیزی شد . در خود احساس تب کردم و نتوانستم به طواف خانه خدا مشرف شوم!…

2- حاج شیخ جعفر ترشیزی روضه خوان: … شیخ عمامه را پهن و شل می پیچید، “تحت الحنک” (بخشی از دستار و یا شال که از زیر چانه از دستار گذرانیده و بر سر ببندند)از حد ترخص (مسافتی است که مسافر باید از آنجا به بعد نمازش را شکسته بخواند و یا می تواند روزه خود را افطار کند و این نقطه جایی است که اذان شهر شنیده نشود و یا دیوارهای شهر دیده نشوند)درازتر
می گذارد. یقّه پیراهن را که عربی است گشوده دارد آستین قبا “ارخالق” (جامه ای مانند قبا- قدری نازک تر و نازل تر) و بند کمر باز و عبا را در دوش متمایل می گیرد. در ایام سفر که دستش به حمام نرسیده و از مواظبت خضاب بازمانده و ریش به اطراف چهره قوس قزحی (رنگین کمانی) موزون افکنده طبقات سفید، لیمویی، طلایی، سرخ و خرمایی و سیاه لطف عجیبی به جمالش داده، از سفر چند سال پیش خودش می گفت که : در راه “جبل” نیم شبی که در روی شتر به تهجّد (شب زنده داری برای خواندن نماز شب) مشغول بوده از سرین (نشستگاه آدمی) مرکب، سریده، نماز را نبرده، از قافله باز مانده بود. تازه جوانی از عرب هوشمند شیخ را از خاک برمیدارد و به ابل حرون (شتر سرکش) می نشاند چون دعای نیم شبی به کرسی نشسته بود و شیخ در مقصد صدق متمکن نشد، شتر از جا می جهد و متهجّد را چنان به زمین می کوبد که استخوان های کمر در هم شکسته، در
می ماند. تقدیر آنقدر مساعد بوده است که خورجین شیخ نیز با خودش به زمین افتد. در این حال عربی سوخته و سیاه از راه می رسد. به اثر سیاهی تاخته، مردی در خاک و خون تپیده یا خورجین و اسبابی پراکنده می بیند. شیخنا در آن حال آشفته با تتبّعی که در مرثیه خوانی دارد و کشتن و بستن از بسیار گفتن، ملکه ی راسخه ی اوست فریاد می کند که یا ملعون الوالدین این تریدان تقتلنی فاستعجل الان فی التأخّر آفات. عرب صحرایی به خشونت طبع و غفلت قلب از جا در نرفته به دشنام شیخ و به ریشش می خندد که عمو این چه موقع بد زبانی است؟! تفقدی از حالش کرده رحمت
می آورد و می گوید قدری صبر کن تو را به منزل خود برم و تدبیر علاج کنم می رود از یورت (خیمه) و مسکن خودش شتر و مردی دیگر می آورد ……

3- دوشیزه ی آلمانی در کشتی: از در ایوان مادموازل وارد شد و با مردی مسن قوی بنیه که عینک دارد و سیمای مطبوعی ندارد و با سیگار خود در کنار درب این اطاق ایستاده در آمیخت …               

 

الف- امیر نظام: امیر نظام به معنای فرمانده نیروها و سپاه بوده است. به فرمانده ده هزار نفری
“امیر تومان” و به فرمانده یکصد هزار نفری “امیر نویان” گفته می شده که خود برترین جایگاه سپاهی چرخه ی قاجاریه و براستی همسنگ ارتشبد امروزی بوده است. این دو واژه از واژه های مغولی است. میرزا تقی خان امیرکبیر و میرزا حسنعلی خان گروسی از کسانی هستند که پاژنام امیر نظام داشته اند.

ب- فرمانفرما: فرمانفرما همسنگ استاندار امروزی بوده از زمره:

  • “حسین علی میرزا” استاندار فارس که پس از درگذشت فتحعلی شاه ، به یاری برادر خود “حسن علی میرزا” شعاع السلطنه فرمانروای کرمان شورش کرد که البته همه ی این
    شورش ها را قائم مقام فراهانی فرونشاند و زمینه ی پادشاهی را برای محمدشاه فراهم نمود.
  • حسام السلطنه فرمانفرما؛ پسر فتحعلی شاه و استاندار کرمانشاه
  • عبدالحسین میرزا فرمانفرما، استاندار کرمان ، بلوچستان و نخست وزیر احمدشاه
  • عبدالحمید میرزا فرمانفرما استاندار کرمان که باغ شاهزاده (ماهان) به دستور وی ساخته شده است.

5و6- عبدالمجید میرزا فرمانفرما و فیروز میرزا فرمانفرما برادر کوچکتر محمدشاه و پسر عباس میرزا، پاژنام فرمانفرما مانند دیگر پاژنام ها نخستین بار در چرخه ی فتحعلی شاه رواگ یافته است.

پ- خان: واژه ی خان (گونه کهن خاقان) واژه ی ترکی و مغولی به معنای رئیس تیره که به سران و سرکردگان تیره ای ترک و مغول گفته می شود و سپس ها در ایران نیز کاربرد پیدا می کند. این فرنام به برخی از دارندگان و خدایگان (مالکین) بزرگ و سالاران که جایگاه ویژه ای داشته اند گفته می شده است.

ت- نایب السلطنه: پاژنام نایب السلطنه (شاهیار) در چرخه ی قاجار درباره های زیر به کار رفته است:

  • نخستین شاهزاده ای که در چرخه ی قجری دارای پاژنام “نایب السلطنه” بوده است. عباس میرزا پسر فتحعلی شاه و استاندار آذربایجان در شهر تبریز (دار السلطنه) بوده است.
  • نایب السلطنه کسی بوده است که در نبود شاه و یا اگر شاهزاده کم سن و سال بوده، سکان کشتی کشور را به دست می گرفته است همچنانکه عضد الملک رئیس ایل (تبار) قاجار پس از برکناری محمدعلی شاه و جانشینی احمدشاه 12 ساله در سال 1288 خورشیدی نایب السلطنه می شود که پس از درگذشت او در سن نود سالگی مجلس دوم مشروطه به گزینش ناصرالملک به فرنام نایب السلطنه رأی می دهد. گفتنی است که در پایانه های چرخه ی پهلوی؛ محمدرضا شاه جایگاهی همانند نایب السلطنه را برای همسر خود (فرح دیبا) در نگرش می گیرد تا اگر فرزندشان (رضا پهلوی) که تا آن زمان به سن آسای (قانونی) نرسیده بود به پادشاهی برسد و دشواری در کشورداری پیش نیاید. گاهی نایب السلطنه به فرمانروای تهران نیز گفته می شده است. مانند کامران میرزا نایب السلطنه و برادر مظفرالدین میرزا که چون مادرش از تبار قجران نبوده به جانشینی ناصرالدین شاه نمی رسد. عباس میرزا ملک آرا برادر ناتنی ناصرالدین شاه نیز از سوی پدرش محمدشاه پاژنام “نایب السلطنه” داشته است.

ث- مستوفی الممالک: در چرخه ی قاجار، “مستوفی” به کسی گفته می شده که حساب درآمدها و هزینه های دولت را بررسی و سرپرستی گردآوری مالیات ها را به گردن داشته است. برای نمونه در زمان صدراعظمی میرزا آقاسی؛ میرزا حسن آشتیانی پاژنام مستوفی الممالک وزارت دربار و دارایی را به گردن داشته است.

در پایان؛ شناساندن چند پاژنام برای پایستگی در تاریخ:

آبدار باشی – آبدارچی- آجودان باشی- آجودان حضور- آشپزباشی- آشغال الدوله!- آصف اعظم-
آصف الدوله- آصف دیوان- آغاباجی- آغارباشی- ابوالملوک- اتابک اعظم- اجلال السلطنه- اجلال الملک- احترام الدوله- احترام السلطنه- احتساب آقاسی- احتساب الملک- احتساب الممالک- احتشام الدوله- احتشام السلطنه- احتشام الملک- احتشام الوزاره- احتشام حضور- احیاء السلطنه- احیاء الملک-
اخترا الدوله- ادیب الدوله- ادیب السلطان- ادیب السلطنه- ادیب العلما- ادیب الملک- ادیب الممالک- ادیب خلوت- ارشاد الدوله- ارشد السلطنه- ارفع الدوله- ارفع السلطان- ارفع السلطنه- ارفع الملک-
اژدر الممالک- استظهار الدوله- اسد السلطان- اسد الدوله- اسلحه باشی- اشرف السلطنه-
اعتبار السلطنه- اعتصام الدوله- اعتصام الملک- اعتصام الممالک- اعتضاد الاطّبا-اعتضاد السلطان- اعتضاد الدوله- اعتضاد السلطنه- اعتضاد حضور- اعتضاد خاقان- اعتضاد خلوت- اعتضاد دیوان-
اعتضاد لشکر- اعتضاد نظام- اعتلاء الدوله- اعتلاء السلطنه- اعتلاء الملک- اعتماد الاسلام-
اعتماد التولیه- اعتماد الحرم- اعتماد الدوله- اعتماد السلطنه- اعتماد الملک- اعتماد وزاره- اعتماد حرم- اعتماد حضرت- اعتماد حضور- اعتماد نظام- اعتماد همایون- اعدل الدوله- اعزاز السلطنه-
اعزاز السلطان- اعزاز الملک- اعزاز الممالک- اعظام الدوله- اعظام السلطنه- اعظام الممالک-
اعظم السلطنه- اعلم الدوله- اعلم السلطان- اعلم الملک- افتخار الدوله- افتخار السلطنه- افتخار العلما- افتخار الملک- افخم الدوله- افسر السلطنه- افسر الدوله- افضل الملک- اقبال الدوله- اقبال السلطنه- اقبال الملک- اقتدار السلطنه- اقتدار نظام- اقدس الدوله- اقدس السلطنه- اکرم الدوله- ام الکائنات- امجد الدوله- امجد السلطان- امجد الوزاره- امیر اعظم- امیر اعلم- امیر افخم- امیر اکرم- امیر الامرا- امیر الشعرا- امیر الکتاب- امیر بهادر- امیر پنجه- امیر توپخانه- امیر تومان- امیرخان سردار- امیر دیوان- امیر عشایر- امیرکبیر- امیر لشکر- امیر معظم- امیر مفخم- امیر منظم- امیر نظام- امیر نویان-
امین الاطبا- امین التجار- امین الحرم- امین الدوله- امین السلطان- امین الشریعه- امین الصّحه-
امین الصره- امین الضرب- امین الملک- امین حضرت- امین خلوت- امین دفتر- امین شوری-
امین لشکر- امین مالیه- امین نظام- امین همایون- انتخاب الملک- انتصار السلطنه- انتظام الدوله- انتظام السلطنه- انور الدوله- انیس الدوله- ایچ آقاسی- ایشیک آقاسی- باصر السلطنه- باصر حضور- بدیع الملک- برهان الدوله- بشیر الملک- بصیر السلطنه- بصیر دیوان- بنان السلطنه- بهاء الدوله-
بهاء السلطنه- پاسبان باشی- پرنس- پیشخدمت باشی- تاج الدوله- تاج السلطنه- تاج الملوک-
تمجید السلطنه- توپچی باشی- ﺛﻘﺔ الدوله- ﺛﻘﺘﺔ الملک- جلاء الدوله- جلال الدوله- جلال الملک-
جلال الممالک- چاپار باشی- چاپارچی باشی – چپرچی باشی- چاوش باشی – حاجب الدوله-
حجار باشی- حسام السلطنه- حسام الشعرا- حسام الملک- حشمت الدوله- حشمت السلطنه-
حکیم الملک- حکیم الممالک- حکیم باشی- خازن الدوله- خانم باشی- خبیر الملک- خواجه باشی- خوانسالار- خوشنویس باشی- دباغ باشی- دبیر السلطنه- ذکاء الملک- رئیس الحکما-
رئیس المجاهدین– رستم الحکما- رشید السلطان- رفیع الدوله- رکن الدوله- رکن السلطنه-
زعیم الدوله- زیندار باشی- ساعد الدوله- ساعد الملک- سالار اسعد- سالار السلطان- سالار السلطنه- سالار الملک- سالار دیوان- سالار عسکر- سالار عشایر- سالار لشکر- سالار مفرد- سالار ملی-
سالار نصرت- سپهدار اعظم- سپهسالار- سپهسالار اعظم- سدید السلطنه- سراج الملک- سردار اسعد- سردار اکرم- سردار بهادر- سردار سپه- سردار سطوت- سردار فیروز- سردار معتمد- سردار معظم- سردار ملی- سردار منصور- سرور السلطنه- سطوت السلطنه- سعد الدوله- سعد الملک- سعد السلطنه- سعید السلطنه- سلطان العلما- سهام الدوله- سهم الملک- سیف الدوله- سیف السلطان- سیف الملوک- شبل السلطنه- شعاع الدوله- شجاع السلطنه- شعاع الملک- شجاع لشکر- شرف الدوله- شریف السلطنه- شعاع السلطنه-شغال الملک- شقته الملک- شکوه الدوله- شکر السلطنه- شمس السلطنه-
شمس الشعرا- شمس العلما- شوکت الملک- شهاب الملک – شیخ العراقین- شیخ الملوک-
صاحب اختیار- صاحب جمع- صاحب دیوان- صادق الملک- صارم الدوله- صارم الملک- صحاف باشی- صدرالاشراف- صدر الافاضل- صدر الذاکرین- صدر الصدور- صدر العلما- صدر الملک- صدر الواعظین- صدق الملک- صدیق اکرم- صدیق الدوله- صدیق الممالک- صدیق حضرت – صفا الملک- صفا علیشاه– صفی علیشاه- صمصام السلطنه- صنیع الملک- صنیع حضرت- صولت الدوله- ضرغام السلطنه-
ضیاء الدوله- ضیاء الملک- ضیاء لشکر- ضیغم الدوله- ظفر الدوله- ظفر السلطنه- ظل السلطان-
ظهیر الاسلام- ظهیر الدوله- ظهیر السلطان- ظهیر الممالک- عادل شاه- عبدل بهاء- عدل الملک-
عز السلطان- عزت الدوله- عزیز السلطان- عزیز الملوک- عصمت الدوله- عضد السلطنه- عضد الملک- علاء الدوله- علاء السلطنه- علاء الملک- عماد الاطباء- عماد الحکما- عماد الدوله- عماد الملک-
عماد الوزاره- عمید الحکما- عمید السلطنه- عمید الملک- عندلیب الدوله- عندلیب السلطنه-
عون الملک- عین الدوله- عین السلطنه- عین الملک- عین الممالک- غازی بیگ- غضنفر السلطنه- فاتح الملک- فتح السلطان- فتح السلطنه- فتح الدوله- فتوح السلطنه- فخر الاطّبا- فخر الدوله-
فخر الملک- فخر الملوک- فراش خلوت- فرمانفرما- فرصت الدوله- فروغ الملک- فروغ السلطنه-
فصیح الملک- فطن الملک- فیلسوف الدوله- قائم مقام- قائم مقام الملک- قرﺓ العین- قمر الدوله-
قمر السلطنه- قوام الایاله- قوام الدوله- قوام السلطنه- قوام الملک- قوچی باشی- قوللر آقاسی-
کاتب السلطان- کاشف السلطنه- کدخدا باشی- کشیکچی باشی- کمال السلطنه- کمال الملک- کوکب السلطنه- لسان الدوله- لسان الملک- لله باشی- لواء الدوله- مباشر الممالک- مترجم السلطنه- مجتهد الشعرا- مجد الملک- مجلل السلطان- مجیب السفرا- مجیر الدوله- مجیر السلطنه-
محترم الدوله- محتشم السلطنه- محتشم السلطان- محتشم نظام- مخبر الدوله- مخبر السلطان-
مخبر السلطنه- مختار الدوله- مختار السلطنه- مدبر السلطنه- مدبر السفرا- مدیر السلطنه-
مرآت السلطنه- مرآت الممالک- مستشار التولیه- مستشار الدوله- مستشار الوزاره- مستشار لشکر- مستعان الملک- مستوفی الممالک- مستوفی نظام- مسرور السلطنه- مسعود الدوله- مسیح الملک- مشار السلطنه- مشاور الملک- مشاور السلطان- مشکوة الدوله- مشکوة الممالک- مشیر اعظم-
مشیر الاحیاء- مشیر الحکما- مشیر الدوله- مشیر السادات- مشیر السلطنه- مشیر الملک- مشیر حضور- مشیر دفتر- مشیر لشکر- مصباح السلطنه- مصباح الملک- مصدق الدوله- مصدق السلطنه-
مظفر الملک- معاضد السلطنه- معاون الدوله- معتصم السلطنه- معتضد السلطنه- معتضد دیوان-
معتمد الاطبا- معتمد الایاله- معتمد الملک- معتمد الدوله- معتمد السلطنه- معتمد الملک-
معتمد الوزاره- معتمد خاقان- معتمد دیوان- معدل الملک- معز الدوله- معز السلطان- معز الملک- معظم السلطان- معمار باشی- معیر الممالک- معین الدوله- معین الرعایا- معین السلطان- معین الغربا- معین الرعایا- معین الملک- معین الوزاره- معین حضرت- مفاخر الملک- مفتاح الملک- مکرم السلطنه- ملا باشی- ملک الاطبا- ملک التجار- ملک الشعرا- ملک المتکلمین- ملک الملوک- ممتاز الدوله-
ممتاز السلطنه- ممتحن الدوله- منجم باشی- منشی الممالک- منشی باشی- منظم السلطنه-
منیر الدوله- منیر السلطنه- مؤتمن الملک- مؤدب السلطنه- موقر السلطنه- مؤید الدوله- مؤید السلطنه- مهذب السلطنه- مهندس الملک- مهندس الممالک- مهندس باشی- مهندس حضور- میرپنج-
میر پنجه- میزان آقاسی- ناصر السلطنه- ناصر الملک- ناصر دیوان- ناظم الاسلام- ناظم الدوله-
ناظم العلوم- ناظم میزان- نایب الایاله- نایب السلطنه- نایب الولایه- نبیل الدوله- نجم الدوله-
نجیم الملک- ندیم باشی- نسقچی باشی- نقیب الممالک – نیر الدوله- نیّر السلطنه- نیر الملک-
وثوق الدوله- وثوق حضرت- وثوق نظام- وحید الاولیا- وحید الدوله- وحید الملک- وزیر نظام-
وقار السلطنه- وقایع نگار- وکیل السلطنه- وکیل الملک- همایون سلطان- همدم السلطنه-
همدم الملوک- یمین الدوله- یمین السلطنه- یمین الممالک- یمین نظام- یوز باشی.

 

بی گمان شمار پاژنام های – پوچ و خنده آور بسیار است و در گذشته جسته و گریخته نمارش هایی به آنها داشته ایم. اما در برابر به پاژنام های برخی شهرها نمارش می شود.

تهران: دارالسلطنه و دارالخلافه. اردبیل: دارالدوله- استرآباد: دارالمسلمین. بغداد: دارالاسلام و دارالخلافه. خوی: دارالصفا. تبریز: دارالسلطنه. ری: دارالملک. شیراز: دارالعلم. یزد: دارالعباده…

چکیده پاژنام ها و فرنام ها برپایه ی خواست و کامش خود پادشاه و بدون هرگونه هنجاری به کسان و یا پایوران داده می شده است. پاژنام ها از گونه گونی بیشتری نسبت به فرنام برخوردار بوده و بسیاری از آنها فراتر از شایستگی دارندگان آنها بوده است. برخی از فرمانروایان استان ها می توانسته اند برای مورد نگرش خود از شاه درخواست پاژنام کنند. همه ی پاژنام ها برای دارندگان آنها برجستگ آور
بوده اند. بسیاری از پاژنام ها، فرنام ها و پیشه ها ریگداشتی (موروثی) بوده اند.

زمان ناصر الدین شاه؛ چرخه ی بی ارزشی شدن پاژنام ها و فرنام های دولتی بوده و شخص شاه کرامندترین انگیزه ی این زمینه به شمار می رفته ، عباس میرزا و امیرکبیر تنها کسانی بوده اند که در چرخه ی قجری به نشان و پاژنام سروسامان داده اند .

 

«بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

5– بررسی ریشه ای تر و گزاره های بیشتر درباره ی پاژنام و فرجام:

امروزه شنیدن و یا دیدن پاژنام های پر “فر” و شکوه گذشته به ویژه در چرخه ای از قاجاریه که از راستینه ها بسیار دور بوده و چنانکه نگاشته شد، گاه بی کم و کاست به وارون معنای آن به کار
می رفت،  از دید هر خواننده ای بازیچه می آید و این در حالی است که راستینه گزاره این است که پاژنام بخشیدن و پاژنام گرفتن در آن روزگار یکی از راه های به دست آوردن توان و درآمد بوده، آنهم در آمدی بدون رنجه و دردسر برای شاه و توان ناروا برای کسانی که به پاژنام دست می یافتند. در میان سردسته ی درویشان و یا جسته و گریخته کسان دیگر نیز به پیروان خود و کسان دیگر پاژنام پیشکش می کردند، که البته شمارشان اندک بوده است. پاژنام در زندگی یکّای (فردی) همبودین ایرانیان کار کرد و رهیافت بنیادین داشته است. دوستداری پاژنام از میان دیوانیان و دولتیان فراتر رفت و همه
لایه های همبودگاه(جامعه) دوستار و خواهان داشتن پاژنام شدند.این شور و خواستاری به بخشی از گروه های کیشی، بازاری و کوچگری (عشایری) نیز رخنه پیدا کرده بود و در درون سامانه های دولتی (چه کشوری و چه لشکری) آیین هایی برای درخواست و دریافت پاژنام و چگونگ وابسته به دگرش آن وجود داشت. هرچند که از روزگار بیهودگی و پوچی (لغو) پاژنام ها تا تاریخ نگارش این نوشتار (سال 1398 خورشیدی) بیش از نود سال سپری شده و توده های نا آموخته (ignoble)  از دردسر داشتن و شناختن پاژنام ها آسوده شده اند ولی کهن نگاران (مورخان) و تاریخ دانان و تاریخ خوانان همه ی چرخه ها به ویژه وابسته به روزگار قجری از گستره ی پاژنام داشتن برکنار نمانده اند. کمابیش همه ی کسانی که در تاریخ روزگار قجری نام و نشانی داشته و دارند می بایست به پاژنام شناخته شوند و این کار چندان آسانی نیست . برای نمونه «احمد قوام» (قوام السلطنه) چهره نام آشنای ساستار (سیاست) روزگار خودمان را می باید با پاژنام های “دبیر حضور” و یا “قوام حضور” شناخت و برای دست یافتن به چگونگ روزگار جوانی و برنایی او در کتاب ها و بن مایه های قجری به ناچار باید زیر کلید واژه ی “دبیر حضور” به جستجو پرداخت و نه زیر کلید واژه (keyword) “احمد قوام” و یا “قوام السلطنه” (برای آشنایی بیشتر به پاژنام ها می توان به تهران نامه به کوشش داریوش شهبازی بازگشت – مراجعه- نمود)

در چرخه قاجاریه آغا محمد خان قاجار بر پایه ی دنباله روی از صفویان پاژنام “اعتماد الدوله” را به صدراعظم خود (حاجی ابراهیم خان کلانتر شیرازی) پیشکش کرد. “باباخان” قاجار که هنگام تاجگزاری، فتحعلی خان را که نام نیای خویش بود برای خود برگزید و سپس پاژنام دار(ملقّب) به پاژنام های
“قاآن افخم” (شاهنشاه گرانمایه تر) “خاقان اعظم”،”نواب همایون”،”مالک الرقّاب” (دارنده گردن ها ، مهتر و سرور و مجازاً اختیاردار مردم) “شاه شاهان”،”ابوالخواقین” (پدر خاقان ها) ، “بدر السلاطّین” (ماه شب چهارده شاهان)، “شمس الملوک” (خورشید شاهان)، سلطان میرزا اُغلان (پسر)، نواب اقدس والا، خدیو صاحبقران (صاحب القرآن = خوش شانس) را برای خود برگزیده بود. شاهی با آن همه زنبارگی و نا آگاهی سیاسی که در زمان او بخشی از خاک میهن ما در جنگی نابرابر با روسیه تزاری از دست رفت. “مستوفی الممالک”، “منشی الممالک”،”معیّر الممالک” دهش پاژنام های ستودنی (توصیفی) را نیز آغاز نمود و در زمان او نزدیک پنجاه تا شصت تایی از بافت پاژنام های آمیخته (مرکب) که افزوده (مضاف) آن یکی از نام های ستودنی (توصیفی) و برگیر (مضاف الیه) آن “الدوله” ، “السلطه” ، “الملک”،” الملوک” بوده است به بزرگان (رجال) و به ویژه به همسران ، پسران و دختران خود داد.

در زمان محمدشاه، بخشش پاژنام رواگ بیشتری یافت و پاژنام پیش کش شده به پدران؛ پس از مرگ، به پسرانشان می رسید. در چرخه ی ناصری پاژنام با پسوند “سلطان” بار ویژه ای داشت، چراکه این پاژنام در “ویژه ساز” (انحصار) سه کَس بود: 1- “ظل السلطان” فرزند بزرگ شاه ، 2- میرزا علی اصغر خان امین السلطان کَس شماره دوم کشور در چرخه ی ناصری، مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه،
3- عزیز السلطان (ملیجک) شاه .

اما این پاژنام کم کم از سکه افتاد چونکه گسترش بیشتری یافت و پاژنام “مشیر الدوله” ارزش بیشتری پیدا کرد. (مشیر الدّوله های شش گانه در تاریخ ایران ، نوشته همین نگارنده) رشد فزاینده بخشش پاژنام در پایانه های پادشاهی ناصر الدین شاه یعنی هنگام صدارت امین السلطان شمار پاژنام و پلشتی آن به نوشتاری که خواهد آمد از خرک در می رود به گونه ای که هرکسی از پیشه و رسته؛ از هر افزوده و برگیری (مضاف و مضاف الیه) که پاژنام می خواست – چه با فراخور و چه بی فراخور مورد برنهادن و پذیرش امین السلطان قرار می گرفت- و شاه نیز بر نهاده های صدراعظم خود را با “صّح” خود توان آسای (قوت قانونی) می بخشید به گونه ای که در چرخه مظفر الدین شاه کمتر کسی بود که دستش به جایی می رسیده و پاژنامی نداشته باشد. از همین جا بود که پذیرش هزاران درخواست
پاژنام های گوناگون، پیشه و هنر پاژنام سازی رواگ گرفت. برای نمونه از ماده “نصر” (یاری) و بردن از این باب به آن باب از این صیغه به آن صیغه واژه های نصرت (پیروزی)، نصیر (یاور)، ناصر(یاریگر)، منصور(یاری شده)، انتصار (یاری رساندن)، منتصر(چیره)، مستنصر(یاری خواهنده) با افزوده و برگیرهای “السلطنه” ،”الدوله”،”الملک السلطان”، “الممالک”،”الملوک” از ضرب کردن هشت مضاف بالا در چهل مضاف الیه این چنینی سیصد و بیست پاژنام پدیدار می شود که از پزشک کم مایه سر کوی و برزن؛ آخوند مکتبی و شاگرد پامنبری، مقری(خواننده)ی قرآن سرگور، سید نیزه باز، حاجیه عمه جان ها و خاله سلطان ها گرفته تا وزیران و دولتمردان و شاهزادگان ؛ یعنی همه جور کسان می توانستند با این آمیخته ها برای خود پاژنامی پیدا و دلخوش آن باشند. ناصر الدین شاه برای پاژنام، فرمانی برونداد کرده، پنجاه تا صددانه پنجهزاری برای “صّح” همایونی پیشکش می نمودند ولی هرج و مرج و بلبشو (بِهل و بشو) زمان مظفرالدین شاه پرسمان و جستار برونداد (صدور) فرمان را از بین برد به گونه ای که به یک نوشته تنها و بدون “صحّ” نیز پاژنام داده می شد. منشی و “کاغذخوان حضور” روزی ده بیست تا از این نوشته ها برونداد می نمود و چنانچه گهگاهی لفت و لیسی نیز در کار بود خود نوش جان می نمود و فرجام پاژنام به جایی رسید که برای داشتن پاژنام نیازی به برونداد دست نوشته مظفرالدین شاه نیز نبود و هرکس افزوده و برگیری می خواست تا نام خود را دگرش دهد و مهری به آن “سجع” می کرد و هرچه که می خواست شدنی بود و از آغاز، خویشان و نزدیکان و سپس دوستان و آشنایان وی را به همان پاژنام خوانده و زبانزد می گشت.

براستی چرا چنین و چنان بوده است؟ اساساً پادشاهی در ایران از چفت و بست قانون و هنجارهای وارسی، رها و یکی از خودسرانه (dictatorial) ترین پادشاهی در گیتی به شمار می رفته است.

بی گمان در یک چنین فرماندهی بی هنجار و قانونی؛ بهنجار بوده است که زمینه و گویه دادن و گرفتن پاژنام و فرنام بدون آیین ها و آیین نامه های ویژه و بدون نگرش به شایستگی کسان انجام می گرفته است. پیشه ها . پایگاه ها نیز در چرخه ی قاجاریه بویژه از چرخه ی پادشاهی محمد شاه به پس به
“هم افزایی” (مزایده) و “فروش ویژه” (حراج) گذاشته می شد و هرکس با زمینه سازی پیش درآمدهای مورد نیاز و پرداخت مبالغی به فرنام پیش کش به نخست وزیر (صدر اعظم) و یا دگر درباریان به پیشه مورد درخواست دست می یافت. البته چنین کسان برای نگهداشت پیشه و یا فرمانروایی خود ناگزیر بودند تا پیوسته آیین پیش کش دادن را نگهدارند وگرنه از آن برجستگی که در “هم افزایی” بهره مند شده بودند بی بهره می گشتند. امّا بی رویه شدن پیش کش پاژنام ها و فرنام ها در چرخه ی ناصری به دست توانمند ذات ملوکانه و اقدس شهریاری ناصرالدین شاه مهین ترین انگیزه آلایش پاژنام ها و
فرنام ها می شود. ناصر الدین شاه پیاپی با دست نوشته خود فرمان های استواری برونداد می کرده که پاژنام ها، نشان ها و دیگر  برجستگ های دولتی از بین رفته است مگر اینکه براستی، دارنده ای بایسته آن پاژنام باشد. گفتنی است که فرتور این فرمان شاه در روزنامه های دولتی چاپ و پخش می شد، اما گوش شنوایی نبوده و پس از گذشت چند روز پسران شاه، بازدارندگی فرمان پدر را شکسته و با دادن برجستگ ها به هر بی سرو پایی، جایگاه آن را خوار و کوچک می کردند، وزیران و پایه های اندرون سرای (ارکان خلوت) نیز از شاهزادگان باز نمی ماندند و با پافشاری آنها پاژنام ها و برجستگ ها داده می شد و شاه از فرمان خود که در روزنامه ها چاپ و به سوی ها (اطراف) فرستاده شده بود نیز آزرم نداشته و با بی شرمساری می گفت که پافشاری توده ها نمی گذارد که یک فرمان اجرا و یک هنجار نیز استوار بماند!

براستی که سرجنبانان بومی و برزنی نیز به خرید پاژنام و جایگاه و تیول دست می یازیدند و هرکس که سرش به تنش می ارزید خواستار و داومند یک پاژنام بود ولی چنانکه پیشتر نیز نوشتار شد زنده یاد امیرکبیر پاژنام های پر هیاهو و ساختگی را که چامه سرایان و تاریخ نگاران در درازنای صدها سال پرورانده بودند پوچ و بیهودگی آنها را آگاهانید و به یک پاژنام “جناب” در همه ی موارد بسنده کرد اما پس از شهادت او پاژنام ها نیز چون دیگر کارهای فرمانروایی و همبودین دچار آفت نابسامانی شد و بخشش برجستگ ها و پاژنام های دولتی، ارگ و ارزش خود را از دست داد و برآیند اینکه : پاژنام ها و فرنام ها بنابرخواست کَس و بدون هرگونه هنجاری به کسان داده می شد که بسیاری از این
پاژنام ها فراتر از شایستگی پاژنامداران بوده است. همه پاژنام ها برای دارندگانشان
برجستگ آور و بسیاری از پاژنام ها و فرنام ها و پیشه ها ریگداشتی (موروثی) بوده اند که بی گمان شخص شاه در بی ارزشی پاژنام ها کارا بوده است.

6- دیدگاه کسان در زمینه ی بخشش پاژنام های پلشتین:

الف- مسعود میرزا پسر ناصرالدین شاه که خود پاژنام “ظل السلطان” را یدک می کشید. در زمینه ی پاژنام ها نگاشته است که دیگر لشکر و سپاهی در کار نبوده و از میان رفته؛ مالیات نیز نمی رسد پس به ناچار از راه های پلشت و چرکین، پایه های پول پیدا کردن را گذاشته و به پاژنام و جایگاه فروشی پرداخته اند و دیگر کسی از این سی کرور (Koror برابر پانصد هزار) آفریده ایرانی باز نمانده که
فلان الدوله ، بهمان السلطنه و بیصار الملک نبوده باشد و چون از دولت و سلطنت و مُلک چیزی برجای نماند بیست هژبر (شیر) الملک؛ پنجاه مؤید (استوار دارنده) السلطنه، و شصت ظهیر (پشتیبان) الملک و پس از فزونی این پاژنام ها روی به سپاه و ارتش آورده شد.

امین (درستکار) نظام، قوام(استواری) نظام، قوام لشکر و امین لشکر … و چون چنبره نظام تنگ شد آنگاه به دولت و وزارت پرداخته و در پایان که کفگیربه ته دیگ خورد ، هیچ توتون فروشی ، خوار بار فروشی، زغال و هیزم فروش (علاّف) و پنبه زنی (ندّاف و حلاج) نبوده است که دارنده ی پاژنام نباشد.

“گویند لقب منع شد از جانب شاه، “وطواط” شنید و گفت سبحان الله  “

” آیا لقبی هست که دیگر ندهند؟ لاحول و لا قوۀ الا بالله!”

گاس (شاید) هزار امیر تومان (سرلشکر) امیر نویان (بالاترین درجه ارتشی در چرخه ی قجری) سردار مکرم (بزرگ داشته شده) سردار معظم (سترک و کلان) سردار اسعد (نیک تر) سردار کل و جز اینها و دیگر میرپنج (فرمانده نظامی که نزدیک به 5000 سرباز و یا سه هنگ – فوج- را فرماندهی می کرده)، سرتیپ اول و سرتیپ دوم به اندازه ای زیاد و کم ارزش شد به گونه ای که مهتر یا (نگهبان اسب ها) و استرچی ها چنانچه سرتیپ میرپنج صدای شان بکنند برای آنها بدترین شرمندگی است.

ب- عبدالله مستوفی از تبار مستوفیان قجری و نویسنده ی کتاب “شرح زندگانی من”
می گوید کار این بیماری واگیردار به آنجایی رسید که همه ی مردم کشور از دانا و نادان به آن دچار بوده و برای دگرش نام خود به پاژنام خودکشان می کرده اند.

پ- علّامه محمد قزوینی در نامه ای به سید حسن تقی زاده در مورد “قائم مقام المُلک”
می نگارد که به دیدگاهم نسبتی شگفت آور و ناشناخته و خنده دار می آید که جدای از خنده داری معنی لفظ و آمیختگی دراز ثلاثی آن در نهایت درجه انگیزه خنده و ریشخند پنداشتم که گاس مانند شغال الدوله و ببر السلطنه دارنده ی این پاژنام نیز یکی از خنده دارهای تهران باشد اما از فراز ، چنین چیزی برداشت و دریافت نمی شود، بلکه از کسان جدّی به نگرش می آید.

ت- “فوریه” پزشک ویژه ناصر الدین شاه که چندین سال با پادشاه از نزدیک در پیوستگ بوده بهترین فرتور را از مسئله ی پیشکش می نمایاند؛ آنجاکه می نویسد:

“هیچ زمان دیده نشده است که کسی دادخواستی (عرض حالی) پیشکش شاه کند مگر آنکه با آن
کیسه ی کوچک ابریشمی یا ترمه ای پر، یا نیم پر از پول همراه باشد. همین پایانه ها امین السلطان شش کیسه ی پر، پیش کش کرد و چهار روز پیش سرتیپ عباس قلی خان شاگرد پیشین مهندس نظام پاریس که اکنون آجودان (adjudant افسری که گماشته ی اجرای دستورهای فرماندهان بلند جایگاه خود می باشد) وزیر جنگ است از همین گونه کیسه ها با نبشته ای سر به مهر پیش شاه گذاشت بامداد امروز مشیرالدوله نیز کیسه ی بزرگی که تاکنون من ندیده بودم به پیشگاه شاهانه آورد. تمام این کیسه ها پر از پول و زر است و پیشکش آنها در راستای گرفتن پستی است. در رشته چگونگ (سلسله مراتب) همبودین ایران هیچ کاری بدون پیشکش به فرجام نمی رسد و چون این پیشکشی همچون پستی است که پیش کش کننده خواهان آنست، ارزش آن به نیکی روشن می شود. چیزی که مورد شگفتی دکتر پولاک بوده زبردستی شاه در این بوده که او بدون دست زدن به کیسه ها ، با یک نگاه ، سبکی و سنگینی آنها را در می یافته به گونه ای که نیاز به شمردن پول درون کیسه ها نبوده و این خود نشانه ی هوشمندی قبله ی عالم بوده است.”

7- رج بندی فرنام ها و پاژنام ها :

فرنام ها، هماره با نام کوچک کسان همراه بوده است و براستی جزو چبود(نام و نشان) به شمار می آمده است. این فرنام ها چندگونه بوده اند.

الف- فرنام های : “سید”،”میر”،”شریف” پیش از نام سادات و فرنام “میرزا” پس از نام شاهزادگان در چرخه ی صفویه و قاجاریه که از پیش نام های موروثی هستند.

ب- فرنام های همگانی جایگاه های برجسته همبودین در سده های پسین ، فرنام”خان” در دنباله ی اهل شمشیر، فرنام”شیخ”، “آخوند”،”ملّا” در آغاز نام اهل علم، فرنام های همگانی برای پاس (احترام) همچون “آقا”،”خانم”

پ- فرنام ها برای دیدارکنندگان جاهای ورجاوند “حاجی” برای دیدارکنندگان از کعبه “کربلایی” برای دیدارکنندگان بارگاه امام حسین(ع) و “مشهدی” برای دیدارکنندگان بارگاه امام هشتم(ع)

ت- پاژنام های پیشه ای مانند: دبیر (منشی)، مستوفی (نویسنده و گنجینه دار کل)

ث- پاژنام های بیانی و ستودنی برای زنان پرده سرای چون حاجیه خانم  و یا ام الملوک البته برخی از افزوده ها نیز میان مردان و زنان میانوند (مشترک) بوده که برای دگردیس با برگیرهای گوناگونی مانند “نصرت الملوک و شمس الملوک برای زنان و نصرت الدوله و شمس العلما برای مردان همراه بوده است.”

ج- پاژنام های بیانگر سرپرستی مانند: سلطان، صدر، عمید(سرور) و تقیب (سالار)

چ- پاژنام های بیانگر یاری و پشت گرمی مانند: اعتضاد (یاری کردن) ، اعتصام (دوری از گناه)، ظهیر (یاریگر)، قوام(پایدار)

ح- پاژنام های بیانگر پیروزی و خوش بودن مانند: اقبال ، سعد، ظفر و نصر

خ- پاژنام هایی که بیانگر درستی و راستی است مانند: امین ، صدیق و مؤتمن

د- پاژنام هایی که بیانگر نور و روشنایی است مانند: شعاع و شهاب

ذ- پاژنام هایی بیانگر “فر” و شکوه مانند مجد و حشمت

گفتنی است که دگردیس (تمایز) میان “پاژنام” و “فرنام” دشواری های بسیاری را بر سر راه شناخت این دو واژه به وجود می آورده به گونه ای که برخی پاژنام ها را فرنام و برخی فرنام ها را پاژنام
می پنداشته اند. واژه ی صدراعظم ، هم به فرنام پاژنام و هم “خطاب” به کار رفته است . آیا “جناب آقایی” مستوفی الممالک را باید پاژنام پنداشت یا فرنام و خطاب؟

به پایان بخش این بخش این گزاره افزوده می شود که پاژنام در چرخه ی فتحعلی شاه چرخه ی شکوفا بودن، در چرخه ی ناصرالدین شاه چرخه ی آماسیدن (تورم) و چرخه ی پوسیدن پاژنام نیز بر دوش مظفرالدین شاه و احمد شاه گذاشته شده است.

در چرخه ی مظفرالدین شاه ، به جای اینکه پول به گنجینه کشور واریز شود یکراست به جیب درباریان می رفت چراکه شاه بیمار و کودک سرشت یک ماشین دستینه بوده است.

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)-  بخش پنجم

«بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

8- آمیختگی پاژنام ها و جایگاه ها با تباهی اقتصادی و سیاسی:

اساساً در یک سامانه ی تک سالاری ، پیدایش هرگونه نابودی بسامانی اداری پدیده ی چندان
شگفت آور و دور از چشمداشتی نمی باشد. انگیزه بنیادین فروپاشی و واپاشی دولت ها نیز بیشتر برخاسته از رخنه و رهیافت چنین پیامدی است و آنچه که بیشتر از کالبد سازگان اداری، ایران را در درازنای تاریخ ؛ گاه بیمار و ناتوان می ساخته، پوسیدگی اداری برخاسته از تبارگرایی، پاره ستانی (باج و رشوه گیری) ، نبود فرجاد(وجدان) کاری و نیک اندیشی، چرب زبانی و چاپلوسی و یا « هم افزای» (مزایده) جایگاه و پایگاه، پایه ها و پاژنام ها بوده است و از همه کرامند تر و بنیاد برباد ده تر چگونگ خرید و فروش فرمانروایی استان ها و شهرستان ها بوده که بیشترین ناکار آمدی را در سازمان اداری کشور بازی کرده که در پایان، جستار بیشتری به آن ویژگی خواهد یافت. اما از نگرش تاریخی نمی توان پنهان کرد که کوشش هایی از سوی برخی دولتمردان دلسوز و میهن دوست چون قائم مقام فراهانی و امیرکبیر برای زدودن کژی ها، دشواری ها و کاستی ها کردار شد. اما چون در یک سازمان تک سالاری (اتوکراسی) همه چیز باید در پیشکاری فراهم سازی سودهای گروه فرمانروایی باشد؛ همه ی این
کنش ها بی بر ماند. از آغاز با سرنوشت کسی چون امیرکبیر که برای بازسازی چگونگ پریشان و نابسامان دارایی و تا اندازه ای همسنگی (Balance)  میان درآمد و هزینه استوار کرد و از همان آغاز به کاهش و یا زدایش حقوق ماهانه (Salary)  شاه و شاهزادگان و درباریان، ستایشگران، چاپلوسان، بی بران و … دست یازید ولی شوربختانه این همسنگی بهم خورد و در بر پاشنه ی دیگری چرخید و کشتی بان را چون آقاخان نوری و امین السلطان سیاستی دگر آمد ، از همان آغاز روشن بوده که راه امیرکبیر به «نا کجا آباد» و به باغ «فین کاشان» می انجامد. به گفته ی مهدی قلی خان مخبر السلطنه هدایت:«در کشورهای سراسر پیشرفته (Civil) کس را برای کار می جویند اما در ایران هنوز کار را برای کس می خواهند!» پس از شهادت امیرکبیر ، انگیزه های بزرگ کاهش درآمد دولت در
برگیرنده ی : آیین های پر «فّر» و شکوه دربار، ماهانه دیوانیان و سپاهیان ، خوشگذرانی، هزینه همسران و تن کامگی شاه، دزدی های مالی، لشکرکشی های انبوه، آماس (تورم) پول، گزندهای سرشتین، رهسپاری های درونی و بیرونی با گرفتن وام های کلان از کشورهای فرامرزی و ناتوانی در پرداخت آنها و دادن برجستگ ها به آن کشورها در برابر؛ ناصرالدین شاه در اندیشه دیدن شهرهای فرهنگ و تماشای لولیان شوخ و شنگ آبی چشم چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغمارا ! مظفرالدین شاه نیز به دستاویز آب درمانی در چشمه گرمایی های کانی چون چشمه ویشی پاریس و از آن سوی، تهی بودن گنجینه فرمانروایی از دارایی برخاسته از بریز و بپاش های ناروا، چالش ایستایی اقتصادی (recessionary) که خود بیشتر زاییده بی رویکردی دولتمردان به کشاورزی، فیار (صنعت) (Industry) و بازرگانی کشور بود. به گونه ای که گنجینه دولت را دچار کاستی درازین کرده بود. از این روی می بایست برپایه نیاز، درآمدهای نوینی دست و پا می شد که شنیدن برخی از آنها، مانند به هم افزایی گذاشتن فرمانروایی استان ها و شهرستان ها ، فروش جایگاه و پاژنام ها به
گونه ای که نوشتار شد، ناز شست ها، خلعتی (جامه ای که بزرگی به کسی بخشد)، به خانه ی این و آن رفتن و پا اندازی (پیشکش و هدیه ای که در پیش پای کسی بگذارند) پیش کش گرفتن تاوان دیر پردازی به شیوه سنتی و مورد پذیرش. بدون آنکه نگرشی به پیامدهای ناگوار این گزینه ها شده باشد. زیرا گذشته از آنکه کسان از راه و روش هایی چون زورگیری، باجگیری  و پاره ستانی یا رشوه «به خون و خواسته مهتران شدم قاصد- ربا و رشوه پذیرفتم از صبی (کودک) و یتیم – سوزنی» دارنده ی پاژنام و جایگاه می شدند؛ خود نیز از راه بدست آوری پاژنام و جایگاه های اندوزشی (اکتسابی) از توده ها ، تلکه نموده و جایگاه هایی را که خود، شایش و شایستگی آن را نداشتند «به چنگ آور» می کردند و این روش تا سالیان دراز دنباله داشت چنانچه نگاهی به چگونگی دارایی و چالش اقتصادی چرخه ی ناصری انداخته شود چنین درمی یابیم که بروز چنین کارکردهایی از سوی سامانه ی خودکامه ی قجری چندان پرت از چشمداشت نیز نبوده است و بی گمان انگیزه اقتصادی و دست یابی به
آرمان ها و آرزوهای مادی انگیزه بزرگ و آغازین برگرفتن چنین گزیرشی از سوی ناصرالدین شاه و جانشین مظفرالدین شاه بوده است. در چنین سامه های (شرایط) سرشتین بود که شاه و دولتمردان چاره اندیشی کردند تا راه نوینی برای تاوان پردازی نیازهای مالی خود پیدا نمایند: فروش جایگاه ها پست های دیوانی و املاک خالصه، توانگیر (مصادره)دارایی توانگران و جز اینها از زمره راهکارهایی بودند که به اندیشه رهبران دولت چون امین السلطان رسید. شاه در پایان سال 1309 هـ .ق با گنجینه تهی؛ گرایش به دگرش و گزیرش فرمانروایان نوین برای فراهم آوری پول داشت در، دربار ناصرالدین شاه این رویه که کاستن بودجه را با دگردیس فرمانروایان و بخشش پاژنام، جایگاه و درجه های سپاهی انجام می داد ادامه داشت. در چرخه ی ناصری و مظفّری همه ی گماردک ها (مأموریت ها) مانند فرمانروایی فرمانروا، پیشه، داوری، پشوایی و پیشه های کسان آیین مند سازمانی و جز اینها به فروش
می رسیده است. که وزیران و راستینیان (امنا) همه پاره ستان (رشوه خوار) بوده و به گفته ی «چارلی جیمز ویلس» : تاکنون پیش نیامده است که کسی از آنان را در جایگاه بازجویی و بازخواست بنشانند و چنانچه به گوش شاه نیز برسید بر فور سستی ورزی ها با پرداخت مبلغی ماست مالی می شد.

به هر روی به شیوه ها و دستاویزهای گوناگون از دارندگان جایگاه ها زورگیری و باجستانی می شده است که خود انگیزه ای برای انجام کارهای بیدادگرانه و سخت دلانه ی پایوران بوده است و با این همه تباهی ها، بخش کرامندی از درآمدهای گنجینه شاهانه از مبالغی که در راستای واگذاری پست های کرامند به کسان، به گنجینه واریز می شده است فراهم می گشته. این کنش های نابهنجار در چرخه ی شاهان قجری – به ویژه در چرخه ی ناصری و مظفری، دگرگون به یک بهنجار؛ بلکه به برداشتی یک ریشه ی قانونی بوده است. به گمان؛ این سرشتین و بهنجار است آنگاه که سنجه و مایه بنیادی برای فرمانروا شدن و یا دریافت پاژنام و فرنام، «هم افزای» و پیشکش به کارگزاران ناشایسته باشد و نه شایسته سالاری و بسندگ(لیاقت و کفایت). روشن است که در چنین رخدادهایی چه پیامدهای دردناکی روی آور کشور می گردد! به کوته سخن در راستای برون رفت از بن بست و ورشکستگی اقتصادی و تاوان بخشی از بدهی ها و در این بایسته ها خرید و فروش پاژنام ها و گرفتن نشان و آویزه (حمایل) ویژه به بهای گزاف آب و تاب زیادی پیدا کرد و در این میان، میانجی های نام و نشان ها، آویزها و
پاژنام ها نیز به نوایی رسیده و آنان را از این نمد کلاهی بهره می گشته است. این روند تا چرخه ی مشروطه خواهی نیز دنباله داشت و به گونه ای که برخی از مردم سالارها (دموکرات ها) خواهان جایگاه نتوانستند این دگرش نام ها را رها کنند. اما با جنبش مشروطه خواهی تا اندازه ای از تندی شیب و گسترش پاژنام ها کاسته شد چراکه روشنفکران کوشیدند تا، بی ارزشی و بسا مسخرگی پاژنام ها را نشان دهند و رسانه های نو اندیش با ببر السلطنه و پلنگ الدوله خواندن دولتمردان ببر کاغذی، به خوار داشت و ریشخند پاژنام های رواگ پرداخته تا از ارزش همبودگاهی دارندگان آن بکاهند. این تلاش ها زمینه را برای پایان دادن به دهش پاژنام ها از سوی ایرانیان آماده ساخت .

9- پایان چرخه ی پاژنام ها:

آماس و پوسیدن پاژنام ها در پایانه های چرخه ی قاجار و انگیزش توده ها نسبت به آن و فروپاشی این دودمان از یک سو آگاهی توده ها از پوچی و پلشتی پاژنام های شرم آور خریداری شده چون
«آقا لی لی»، «احمد جوجه»، «احمد گریه»، «پلنگ توش خان»، «خرده خانم» و «مشتری باجی» و جز اینها  و از سوی دیگر مجلس شورای ملی ایران در سال 1304 خورشیدی و در زمان نخست وزیری سردار سپه قانون از شمار افکندن (لغو) پاژنام ها و پایگاه ویژه سپاهیان و پاژنام های کشوری را برنهاده (تصویب) کرد. اما این برنهاده روشن نکرده بود که کسان، چگونه باید مورد رویارویی (خطاب) قرار بگیرند و یا اینکه کسان چه نامی را برای خود گزینش کنند. این بود که برنهاده (مصوبه) چندان جدی گرفته نشد و پاژنام ها کمابیش دیرش(دوام) آوردند. اما سرانجام در 9/5/1314 گروه وزیران
آئین نامه ی آیین های آئین مند پاژنام ها و فرنام ها را فرگفت «ابلاغ» کرد. برپایه ی این آئین نامه ها بنا شد تا همگان با فرنام ساده «آقا» و «خانم» فرنام (خطاب) شوند و چنانچه نماینده سیاسی (سفیر)، وزیر و رئیس هستند، فرنام جناب برابر نامشان آورده شود و بهره مندی از فرنام هایی چون «خان»،«میرزا»،«بیگ»،«امیر» همگی برچیده شوند. پس از چند هفته ی دیگر ، دولت بر نهاده ی دیگری را پخش کرد که کسان ناگزیرند برپایه ی قانون زادنگار(ثبت احوال) برای خود نام خانوادگی گزینش کنند و از به کارگیری پاژنام ها و یا نام پدر به فرنام نام خانوادگی بپرهیزند. بدین چینش، همگان به اندیشه افتادند تا یک نام خانوادگی برای خودشان دست و پا کنند برای نمونه رضاشاه نام خانوادگی «پهلوی» را برای خود برگزید. برخی مانند گذشته به نام شهر با «ی» نسبت و یا
پیشه شان تن در دادند و برخی نیز همان پاژنام گذشته را استادانه با ستردن و زدودن «الدوله» و «السلطنه» برگزیدند. برای نمونه احمد قوام السلطنه و محمد مصدق السلطنه به احمد قوام و محمد مصدق دگرش یافت. برخی نیز دم دستی ترین واژه ها را برای نام خانوادگی خود برگزیدند و یا اینکه کارگزاران اداره ی زادنگار ، فرنامی را که خود گزینش کرده بودند به فرنام نام خانوادگی خواهنده ی شناسنامه (سجل) برمی گزیدند. برای نمونه پدربزرگ جهان پهلوان غلامرضا تختی حبوبات (دانگی ها) فروشی به نام حاج قلی بوده و چون در فروشگاه خود بر روی تخت بلندی می نشسته به «حاجی تختی» زبانزد بوده است. یکی از پسرانش به نام «رجب» (پدر غلامرضا) نام خانوادگی (شهرت) تختی را برای خود برمی گزیدند که با ایستادن فرزند برومندش برروی ستاوند و تختگاه (سکوی) پهلوانی گیتا، نامی بلند آوازه «اَبَر خویش آفرین» پیدا می کند و یا پدر نگارنده ی این رج ها برپایه ی کتاب «جواهر الکلام فی شرایع ، الاسلام» نوشته ی شیخ محمد حسن نجفی اصفهانی تبار و از فقهای بنام و سرآمد شیعی زبانزد به «صاحب جواهر» نام خانوادگی «جواهری» را برای خود برمی گزیند. به هر روی چه کسی فرزند «ملّا علی عاجز»باشد و چه از بازماندگان «مجد الاشراف» ها و «مؤتمن الملک» ها برمی گردیم به همان قانون مجلس شورای ملی و بخشنامه آئین نامه دولت آن چرخه که امروزه هرکس برای خود نام خانوادگی دارد.

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش پانزدهم

23- “سرشت جنبش پادرژی”: یکی از پرسمان های کرامند و ریشه ای هرگونه جنبش “سیاسی- همبودگاهی” (سیاسی اجتماعی) پرسمان سرشت و درونمایه هسته ای آنست و از آنجایی که آگاهانه در پیرامون یک روند تاریخی به انگیزه ی تاریخی بودنش واکاوی های انبوه و ناهمسانی شکل
می گیرد؛پس گفتار درونمایه و سرشت ها و چبودهای انبوهی در مورد یک جنبش سیاسی نیز بسی شایمند (محتمل) است. جنبش پادرژی نیز از این زمینه و گویه جدا نیست و هنگام جستار (بحث) از آن، پرسش های گوناگونی در زمینه ی سرشت بنیادین آن به اندیشه پژوهنده می گذرد. آیا جنبش پاژدری را باید یک جنبش با سرشت کیشی به شمار آورد که جنبه ی کیشی برآن چیرگ داشته یا اینکه هسته ی آغازین واخواهی های (اعتراضات) بازرگانانی بوده اند که بیشترین گزند را از بستن
پیمان نامه رژی دیده اند؟ و یا اینکه به گونه ای نیروهای درونی تنها انجام دهنده انگیزش های سفارت روسیه در تهران بوده اند و این دولت روسیه بوده که در راستای چشم و هم چشمی “سیاسی-اقتصادییش” با دولت زورگوی (استعمارگر) انگلیس انگیزه ی پیدایی این واخواهی را فراهم آورده است؟ آیا کوشش های پیگیرانه سیدجمال الدین اسدآبادی و میرزا ملکم خان ناظم الدوله و هواداران روشنفکرشان انگیزه ی بنیادین برونداد فرمان ولایی (حکم حکومتی)  بازداشتن (تحریم boycott) تنباکو از سوی حجت الاسلام میرزای شیرازی بوده و یا اینکه هیچ کدام از این انگیزه ها نبوده؛ بلکه رشک ها و دشمنی های ستیزکنندگان درونی امین السلطان و سرهمه ی آنها، کامران میرزا نایب السلطنه “بلوای رژی-تالبوت” را انگیزه شد و در پایان این پرسش ها آیا انبوهه هایی از همه ی این انگیزه ها، دست به دست هم داده و انگیزه ی پدید آمدن رخداد دودزاها شده است؟ همه ی این
دیدگاه ها که هرکدام از سوی پژوهشگران تاریخی نوشتار شده اند با نگرش به جایگاه اندیشه دینی و نقش میرزای شیرازی تک تک مورد بررسی قرار خواهند گرفت: (برگرفته از جستار محسن بهشتی سرشت و حسین حاتمی؛ هموند گروه علمی دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره) و دانش آموخته ی کارشناسی ارشد رشته ی تاریخ نگاشته 30/1/1387)

الف- “نقش روسیه ی تزاری در جنبش پادرژی”

پایه ی واکاوی کسانی که نقش روسیه را در این رویداد برجسته کرده اند، چشم و هم چشمی روس با انگلستان برسر سودهای اقتصادی و سیاسی شان در درون ایران بوده است. برپایه ی این واکاوی هرچند که برجستگ نامه ی رژی با یک همستان (شرکت) ویژه دستینه شده بود ولی به هرروی این همستان، انگلیسی بوده و در پایان سودهای بهره جویانه دولت انگلستان را برآورده می کرد، بیشتر جنبه ی سیاسی داشته است. دادن این برجستگ نه تنها کپّه ترازوی سیاست انگلیس بر سیاست روسیه در ایران؛ بلکه در آسیای میانه را می چربانده و روس ها دچار دست و پا زدن بسیار بوده اند. از این روی، روس ها کامران میرزا نایب السلطنه را به برانگیختن هر ابزاری برای برهم زدن برجستگ رژی وامیدارند شاه را نیز به همین وسیله و وسیله های دیگر از درون از کرده ی خویش پشیمان می سازند. برخی
شورش های آذربایجان هم مرز با روسیه را رهبری شده ی سرراست از سوی روس ها دانسته، با امیر نظام گروسی پیشکار آذربایجان؛ بلکه همه کاره ی کشور ساخت و باخت کرده و حتی با شخص حاج میرزا جواد مجتهد تبریزی سروسری داشته اند و از همه برجسته تر، روس ها پیمان نامه ویژه ساز جویانه برجستگ رژی را شکننده ی ماده یکم پیوست (منضم) به عهد نامه ترکمنچای گفتار کرده خواهان القای آن می شوند. این جنبش به دست راز آلودی آوازه گری و فروزش می شد و چون
جنبه ی کیشی نیز پیدا کرده بود یکباره از هر سوی نغمه های ناسازگاری به تندی آغاز گردید. در اینجا نشست بزم و مهمانی در سفارت روس به پر تور کشیده می شود- هرچند که این نشست پس از برونداد فرمان حکم ولایی میرزای شیرازی بوده است.

هنگامی که خروش ها و پرخاش های توده ای به اوج خود می رسد سفیر روسیه نشستی با پیشگاه دولتمردان ایرانی و سفرای فرامرزی باشنده تهران و “ارنستین” فرنشین اداره دخانیات همستان رژی برگذار(برگزار) می کند. سفیر روس از آغاز، جامی پر از باده به دست گرفته و به سلامت اتفاق کلمه امت اسلام لاجرعه نوش می کند. سپس سخنان بسیاری در زیان های بستن پیمان نامه رژی گفتار
می کند و آن چنان با زبردستی و با برهان سخن می راند به گونه ای که همه ی سفیران چشم به ارنستین تنباکویی می دوزند و می گویند سخنان این سفیر دانشمند همگی درست و تمام است. درست است که سفیر روسیه توانسته همه سفیران را با خود هم آوا سازد اما این کار هرچه که بوده لزوماً به معنای رهبری پنهان به وسیله ی دولت روسیه نمی تواند باشد اما سفیر روسیه می توانسته آتش بیار گیر و دار باشد!

ب-“سرشت بازرگانی و اقتصادی پادرژی“: در شماره 8 از بخش نهم این جستار زیر فرنام “همیاری روشنفکران با بازرگانان در راستای جنبش تنباکو” گفتاری بسیار رفته است. اما آنچه جای بی گمان است اینکه پیمان نامه ی رژی بیشتر سرشت اقتصادی داشته تا سیاسی. پس باید بیشترین گزند، روی آور بازرگانان، فراهم آوران، به کاربران، پیشه وران، بروندادکنندگان و به کوتاهی بخش در خور نگرشی از شمار مردم را در بر می گرفته است و پس از آن برخی کاتوزیان ها در پی سودهایی به این خیزابه ها می پیوندند و چنانکه نوشتار شد همیشه بازرگانان و کاتوزیان در کنار هم بوده و بده و بستان هایی داشته اند و یا برای نمونه در استان اصفهان، کاتوزیان سودهای سرراستی در زمین های ویژه خود و یا زمین های وقفی داشته که در زمینه کشت دودزاها با بازرگانان همداستان شده اند و این در حالیست که درآمد کاتوزیان در مشهد استوار بر فرمانروایان، زیارتگاه حضرت امام رضا(ع) بوده از رژی جانبداری می کرده اند. در میان بازرگانان، کنش های حاج محمد کاظم ملک التجار بوده که افروختن آتش فتنه و به باد دادن آبروی دولت و به خاک انداختن کار دودزاها به وی پیوستگی داده شده است. تا جایی که حکم ولایی جناب حجت الاسلام میرزای شیرازی به گونه ی استوار از ساختگی های او دانسته شده و گفته اند که رونوشت ها به هر سمت و هر شهر پخش کرده و به دست بهانه جوی هنگامه خواه انداخته است. از اینکه پیمان نامه رژی به زیان بازرگانان توتون و تنباکو بوده جای بی گمانی نیست و به همین انگیزه بود که نخستین واکنش ها نیز باید از سوی آنان باشد و بدین روی هسته ی کانونی و آغازین خروش ها را رسته ی بازرگانان و پیشه وران بر پا ساخته اما این امر نشانگر رهبری بدون چون و چرای آنان در جنبش تنباکو نبوده است چراکه آنان را توان و نیرویی نبوده است که در برابر شاه و درباریان بایستند. اگر هم آنان آغازگر جنبش بوده باشند خود را ناگزیر از آن می دیدند که زیر لوای رهبری کسی قرار بگیرند که هم از دیدگاه نگری (نظری) و هم از دیدگاه کنشی توانایی ایستادگی در برابر شاه را داشته باشد که در آن زمان کسی جز میرزای شیرازی نبوده است. حتی اگر بپذیریم که ملک التّجار (به نماد نماینده ی رسته بازرگانان و پیشه ور) برساز (جاعل) فرمان ولایی بوده اما بدون وابستگی آن به میرزای شیرازی هرگز نمی توانسته کاری از پیش ببرد.

پ- نقش روشنفکران و “به خواهان”(اصلاح طلبان) در جنبش تنباکو:

سومین کاوش از سرشت جنبش تنباکو در اندیشه ی برجسته کردن نقش بن پاره (عنصر) “به خواه reformer” در واخواهی های پادرژیست و پافشاری برجسته نیز روی جمال الدین اسدآبادی و میرزا ملکم خان ناظم الدوله و هواداران روشنفکرشان می باشد. در شماره 7 از بخش نهم “همیاری روشنفکران با بازرگانان در راستای جنبش تنباکو” به گستردگی نوشتار شد و نامی از سیدجمال به میان آمد. راهیابی تیزنگرانه سیدجمال در پهنه ی جنبش تنباکو زمانی آغاز شد که قوام الملک شیرازی فرمانروای شیراز، سیدعلی اکبر فال اسیری از روحانیون پرخاشگر به پیمان نامه ی رژی را به بوشهر و از آنجا به بصره بیرون (تبعید) کرد. از سرنوشت روزگار در همان روزگار سیدجمال آزرده دل و رنجیده اندیشه از دولت ایران نیز در بصره به سر می برده است. این دوسوته دلان گرد هم آمده، با هم کنکاش داشته اند. فال اسیری، رخدادهای شیراز و انگیزه رانده شدن از شیراز به بصره خود را برای سیدجمال به گستردگی گفتار می کند. سید جمال آگاه به امور سیاسی نامه ای به زبان تازی به میرزای شیرازی می نویسد که خاستگاهش سوز دل و آفت جان و پایانش رنج تن و خون جگر بوده و از اینکه میرزای شیرازی در برابر دست اندازی بیگانگان به حقوق حقّه مسلمانان لب فروبسته و برپایه خویشکاری (وظیفه) کیشی که دارد به یاری آنان نمی شتابد؛ گله و شکوه می کند. او می نویسد که همه ی ایرانیان از خود
می پرسند که چرا حجت الاسلام در برابر رخدادها و بیدادها زبان در کام فروبسته است و کدام پیشامد، ایشان را از دین یاری باز داشته؟ سپس او پیمان نامه ها و برجستگ های واگذار شده به انگلیس چون راه های شوسه، تنباکو، گردآوری انگور، رود کارون، بانک و جز اینها نمارشی داشته و دنباله می دهد که نیم دیگر کشور را به فرنام “حق السکوت” به دولت روسیه داده است. البته اگر خاموش بنشینید! و در پایان می نگارد: “علمت ان الله تعالی سیحدث به یدک امرا”(می دانم خدا به دست تو گشایش خواهد کرد) نمی توان از بن دندان گفت که این نامه تا چه اندازه در برونداد فرمان ولایی و حکم ثانوی میرزای شیرازی کارا بوده است چرا که در این زمینه دیدگاه های گوناگونی وجود داشته اما می توان چنین پنداشت که درخواست میرزای شیرازی از شاه در تلگراف اول خود برای لغو همه ی برجستگ های واگذار شده و فروش کشور به خدانشناسان (کفّار)، فرجام نامه سیدجمال به آقا میرزا بوده است.

ت-“خرده حساب های برخاسته از جایگاه درباری”

پایه این واکاوی؛ چشم و هم چشمی ها و کینه های دیرینه کامران میرزا نایب السلطنه و امین السلطان صدراعظم است. که اولی به جایگاه دومی رشک می برده و پایه ی بنیادین پیمان نامه ی رژی را امین السلطان می دانسته؛ پس، از نگرش کامران میرزا، پوچ شدن برجستگ نامه جایگاه امین السلطان را بسیار لرزان می کرده است که گاس روس ها در این راستا وی را برانگیخته می کرده اند. کامران میرزا از سوی کارگزاران روس دلگرم می شود تا به کین توزی با رژی دنباله دهد. او در پس پرده ی نازکی که خود در پشت آن دیده نمی شده است و در پی بهره ای خویش پیروزی خود بر هماورد، پای برخی از کاتوزیان از زمره میرزا حسن آشتیانی و دیگر کسان کارا را با خود به میان کشیده همراه خود
می کشد که برآیند آن، همراهی توده ها بوده است. پیش از بخش پایانی شمار اندکی از بن مایه ها (منابع) بدون نگرش به درونمایه ها و گفتارهای امتیاز نامه و پیامدهای سیاسی گمانه ای آن ، بستن پیمان نامه را کمک کارایی برای اقتصاد تهیدست ایران دانسته اند و پایه جنبش را (به هر انگیزه ای که بوده) زیر پرسش برده اند. که برجسته ترین آنها مخبر السلطنه هدایت است: “از نگرش سیاست و اقتصاد نمی شود گفت که آن برجستگ زیان آور بوده است. از نگرش بازرگانی و کشاورزی بهره هایی دستامد می شد و دستور کاری بود در آیین های کشور داری پس اگر برجستگ بهم نمی خورد بهرهایی در برداشت از زمره، بازساز کشت زیتون، آموزش های اداری و بازرگانی فرامرزی .” هدایت چنین دنبال
می کند که “برجستگ به هوای چند کس بازرگان و ناهمسانی بین کامران میرزا و امین السلطان برهم خورد و نیز در این زمینه واکاوی شده است که برپایه ی این پیمان نامه سالانه پانزده هزار لیره ی انگلیسی به فرنام حق برجستگ به دولت ایران بازگردانده (عاید) می شد و یک چهارم بهره ی ناب(سود خالص) همستان نیز وابسته به دولت ایران بوده و این خود برای بودجه تنگدست و اندک ایران کمک کارایی به شمار می آمد و افزون بر اینها، حقوق کشاورز تنباکو و فروشندگان آن به گونه ی بهینه فراهم و به کشاورزان تنباکو وام های آسان داده می شد. به بازرگانان نیز حق داده شده بود که در زمان شش ماه با کمپانی انباز شده از دانگ های همستان خریداری نمایند و یا نمایندگانی همستان را در شهرها بپذیرند.” از ناهمسویان با دیدگاه “هدایت”، “شیخ حسن کربلایی نویسنده تاریخ دخانیه” است که گفته است هیچ کدام از بندهای پیمان نامه سوی انگلیسی را پایبند به “آموزش های اداری” و “بهسازی کشاورزی” کشاورزان ایرانی نکرده بود و از سوی دیگر بایسته های ویژه سازی پیمان نامه حقی برای اداره کردن از سوی ایرانی نگرشی نداشته تا آنان “روش های آنرا آموزش ببینند” در زمینه ی سالانه پانزده هزار لیره حق برجستگ برای امیران سخن سستی است زیرا با همه ی اینکه فرآورده های توتون عثمانی کمتر از توتون ایران بوده سالانه هفتصد هزار لیره از رژی دریافت می کرده! “ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟”

ث- “اندیشه کیشی و دیدگاه امام خمینی(ره)”: تحریم تنباکو را از سوی هرکسی بدانیم و نیز انگیزه ریشه ای واخواهی ها و خروش های گسترده نیز از سوی هرکسی دانسته شود در پایان رنگ کیشی جنبش بیش از جنبه های دیگرش برجسته تر است حضرت امام خمینی یک دگردیسی (انقلاب) را زمانی کیشی می دانند که نهاد و گوهر بنیادین آن آمیختگی “دیانت و سیاست” باشد. البته خیزش و ایستادگی مورد نگرش ایشان جنبشی بی برنامه، بی آرمان، کور و یا در راستای برهم زدن آرامش و
بی هراسی همبودگاه نیست؛ بلکه این خیزش و جوشش، زمانی رخ خواهد داد که کیان همبودگاه اسلامی به گونه ی کوشا در فراروی ناگواری(خطر) قرار گیرد. میرزای شیرازی با اینکه یک خرد سترک و بزرگ و اندیشمند بود و در سامره زیست می کردند آنگاه که دیدند برای کیان اسلام ناگواری پیش آمده و اسلام از سوی دشمن از بین می رود با یک گزاره کوتاه می گوید که باید خودسالاری (استقلال) برگردد!

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش شانزدهم

24- پیامدهای تحریم تنباکو:

الف- گرفتن وام از بیگانگان در راستای پرداخت زیانکاری شرکت تالبوت: با نگرش به پاره ستانی (رشوه) های کلانی که همستان (شرکت) به شاه، امین السلطان و شاهزادگان داده و نیز هزینه های هنگفتی که برای پیش برد آرمان و انگیزه های خود باربردار شده بود، برای شکستن پیمان نامه نیاز بود تا همه ی این هزینه ها به شرکت تالبوت بازگردانده شود. شاه در پی پرداخت تاوان ها و زیانکردها ناگزیر شد تا وامی از بانک شاهنشاهی (وابسته به انگلیس ها) بگیرد و در برابر، درآمدهای همه ی گمرک های بنا در شاخابه (خلیج) فارس را فروگذارد. براستی که این وام ناخود خواسته نه به گردن دولت بلکه به گردن ملت افتاد؛ چراکه وام و بهره ی آن نه از گریبان شاه و وزیران بلکه می بایست از بن مایه و آبشخور ملت ایران پرداخت می شد. و این ملت ایران بود که تاوان کثر اندیشی ها و ندانم کاری های تبار قاجاریه را می داد و نخستین وامی که به گردن دولت ایران ماند وام و بهره ی رژی است. پس از آنکه فرمان پادشاهی بر لغو برجستگ برونداد شد و چنین برنهاده گردید تا همه زیان های شرکت پرداخت شود روشن شد آنکه رو دست خورده و کمتر از وزرا و شاهزادگان بهره برده و بیشتر از همه بدنام شده است شاه بوده (مجد الاسلام کرمانی- تاریخ انحطاط) بایستنی است که شرکت آنچه را که هزینه کرده بود از پیش کش به درباریان گرفته تا، دریافتی کارکنان؛ لباس های آنان، کرایه جاها،
اداره ها و انبارها برای نگهداری تنباکو، هزینه های راهبران و فرنشینان (رئیس ها) و دیگر کارمندان که با خود از لندن آورده و یا از میانگاه (مرکز) به گوشه و کنار گسیل داشته بودند، بهای تنباکوهای هستنده در انبار، ارزش کاغذها و پاکت هایی به نشانی شرکت چاپ شده بود و آنچه در تمام شهرهای ایران به فرمانروایان و دیگر جایگاه پاره (رشوه) داده و … همه آنها را از روزی که پرداخت کرده بودند تا زمانی که پول آنها را پس بدهند با بهره ی (سود، فرع) شمارش کرده و از دولت درخواست کردند. ناصرالدین شاه نیز بدون اینکه در جایگاه پژوهش برآید که آیا همه آنچه را که فهرست کرده اند درست است یا نه، به ناچار همه آنها را به گردن گرفت و ناگزیر به گرفتن وام از بانک انگلیس ها شد.

ب- ناباوری همستان های فرامرزی برای سرمایه گذاری در ایران.

برهم زده شدن پیمان نامه رژی انگیزه ای شد تا سرمایه داران و همستان های بلژیکی و انگلیسی در زمینه ی سرمایه گذاری در ایران از خود کشش و کوششی نشان ندهند. برای نمونه، سفارت بلژیک پس از برچیده شدن پیمان نامه رژی و ناباوری همستان های بلژیکی برای سرمایه گذاری در ایران و ناهمسانی حساب کارخانه ی قند و گاز تهران به فرنام امین السلطان چنین می نویسد:

“جناب اشرف ارفع (بلند پایه تر) افخم (گرانمایه تر) عالی دوستان [؟] استحضاراً، مشتاقاً، مکرماً، محترماً مهرباناً … در تاریخ 18 نوامبر انجمن تحصیل صنایع به یک دسته از سرمایه داران بلجیک تکلیف نموده بود که سهام کافیه برای انعقاد و دایر داشتن شرکت قندسازی در ایران لازم است، تهیه و تدارک نمایند و از برای شرکت مذکور، به هیچ وجه ممکن نشده بود که یک نفر از سرمایه داران مذکور را به این مساعدت راضی نمایند و برای امتناع از قبول این تکلیف دلایلی ابراز داشته بودند که در دولت علیه ایران، اعتبار و احترام مونوپل و فرمان امتیاز را رعایت و ملاحظه نمی نمایند و فسخ منوپل رژی را استدلال و استشهاد نموده بودند (اسناد سیاسی- ابراهیم صفایی-ص 186-187)”

بانک شاهنشاهی خطاب به امین السلطان: تهران- 28 ژانویه 1893/ رجب 1309 حضرت اشرف امین السلطان صدراعظم ایران . چنانچه پریروز حضوراً عرض شد فعلاً بر مدیران بانک شاهنشاهی در لندن واضح و مشخص گردیده که با وضع کنونی ممکن نیست که بتوان در فرنگستان برای ساختن راه محمّره (خرمشهر)- تهران تدارک سرمایه نمود. هنگامی که اعلیحضرت شاهنشاه امتیاز این راه را به بانک مرحمت کردند کوشش های لازم برای تشکیل کمپانی به عمل آمد ولی متأسفانه اتفاقی نسبت به بعضی امتیازات دیگر که ربطی به مملکت نداشت، واقع و روی داد؛ مخصوصاً موضوع امتیاز تنباکو به کلی اطمینان سرمایه داران را نسبت به ایران سلب کرد و یقیناً در انگلستان و دیگر پایتخت های کشور اروپا ممکن نیست که سرمایه لازم برای این کار فراهم شود. (ابراهیم صفایی- اسناد سیاسی دوران قاجاریه) از این دو نامه به روشنی پیداست که فسخ پیمان نامه رژی، هنگامی که ایران در ربایش
سرمایه های انیرانی تلاش داشت به آبروی سیاسی- اقتصادی ایران در اروپا گزند بزرگی وارد آورد (ابراهیم صفایی- اسناد سیاسی دوران قاجاریه ص 188)

البته پاسخ اینست که فرامرزیان و بیشتر انگلیس ها، در گرفتن برجستگ ها و سرمایه گذاری در ایران، هیچ گاه دلشان برای ملت ایران نسوخته است و این برجستگ ها را برای خدمت به ایران و ایرانی نگرفته؛ بلکه در پس این برجستگ ها افزون بر به دست آوری سودهای کلان و چندین برابر سرمایه آماج و انگیزه های بهره جویانه (استعماری) هراس انگیزی نهفته بوده است. برای نمونه، در از شمار افکندن برجستگ و قانون بسیار ستمگرانه ی “کاپیتولاسیون” (حق داوری کنسولی) از سوی توان های بزرگ دلسوزی به حال ملت ایران مورد نگرش نبوده، بلکه آماج های دیگر سیاسی مانند رویارویی با رهیافت شوروی (روسیه امروزی) مورد نگرش بوده است (نویسه ی اصغر حیدری زیر فرنام نگاهی به سیر کاپیتولاسیون در ایران مجله 15 خرداد ش 12 و 13 پاییز و زمستان 1372 ص 165).

از پایه، کدامین یک از برجستگ های بخشیده شده از سوی شاه قجری براستی به سود ملت ایران پایان یافته است؟

در یک کلام، در برجستگ شوم رویتر، همه ی ایران به یک نفر انگلیسی فروخته می شود از زمره با دادن برجستگ پایه گذاری بانک شاهنشاهی همه ی سامانه دارایی (مالیه finance) ایران در دست رویتر قرار گرفت. با برجستگ های حفاری فرانسوی ها و انگلیسی ها یادگارهای ارزشمند تاریخی و گنجینه زیور آلات ایران در موزه های لندن و پاریس جای گرفتند و برجستگ هایی که با دادن
پاره ستانی های هنگفت به شاه، درباریان، امیران و شاهزادگان گرفته می شد چگونه می توانست به سود ایران باشد! در زمانی که ایران با پادشاهی ناصرالدین شاه در زمینه های سیاسی، اقتصادی، سپاهی و دیگر باره ها دچار اوج درماندگی شده بود سرمایه گذاری فرامرزیان در ایران نمی توانست جدای از آرمان های سیاسی و بهره جویانه رخ دهد. بدین روی پس از برچیده شده آنها جای هیچ آوخ و دریغایی وجود ندارد. البته تندی و سراسیمگی همستان های انیرانی در برهم خوردن پیمان نامه رژی چندان
بی انگیزه نیز نبوده است چرا که بن مایه های سترک دارایی (مالی) از دست بیگانگان بیرون رفته بود و این خود زنگ ناگواری برای آنان بوده که اگر آنان نیز با سختی ها و رنجه های فراوان و پاره دهی هنگفت می توانستند برجستگ هایی به دست آورند با روشنگری برخاسته از جنبش تحریم تنباکو که ملت به دست آورده بود آن برجستگ تباه و بهره های دارایی آنان از بین می رفت. برپایه برآورد کارشناسان انگلیسی از ده میلیون شمار ایران در سال 1267 خورشیدی در گردایش (مجموع) افزون بر یک میلیون و هفتصد هزار کس به توتون و تنباکو قلیان و چپق و سیگار خوگیر بودند و بنابراین ویژستار دودزای (انحصار دخانیات) می توانست سالانه نزدیک به پانصدهزار تومان در برابر افزایش بهای دودزاها بهره ببرد. اما از اینکه هرکشوری در راستای پیشرفت اقصادی، فنی (technical)و دانشی نیاز به
دانش ها و سرمایه های فرامرزی دارد جای هیچگونه گفتاری نیست؛ اما پایه ای اینست که واگذاری برجستگ از سوی چه کسی و زیر چه سنجه و هنجار و به چه بهایی باید انجام بگیرد و چه توانی در به کار بستن آن وارسی داشته باشد. برجستگ رژی به فرمان ناصرالدین شاه داده شد، ناصرالدین شاهی که به گفته امین الدوله از رایزن های نزدیکش می گفته مردم ایران تا آن اندازه ناآگاهند که ندانند پاریس یا بروکسل خوردنی است یا پوشیدنی! از اینجا می توان به ژرفای اندیشه و خلق و خوی این پادشاه پی برد. اندیشه های سلطان صاحبقران به ژرفای کار و پایه کنش راه نداشته بلکه به رفتار و به چنگ آوری های رویه ای بسنده می کرده است. او نیک اندیشی دولت و کشور را فدای خشنود کردن و دلپذیری کسان می خواست. او دوستدار چاپلوسی، لاف و گزاف بود. کمترین آگاهی از سیاست و کشور داری نداشت ریز بگیر و درشت رها کن بود یعنی “کل” را فدای جزء می کرد و سودای خود رایی (autocracy) بر مزاجش چیره بود. مستوفی الممالک می گفته است از بهی، نیکی و خیرخواهی پادشاه سخن گفتن و گفتار رای کردن لغزش است. اگر شاه بگوید می خواهم خود را از بام خانه به زمین بیندازم بدو خواهم گفت هرچه رای همایونی درخواست کند البته که بجا و بایسته است. سپهسالار
می گفته هرروز که زندگیم سپری می شود می بینم در وزارت ایران رای درست همان است که مستوفی الممالک دارد. با این سیمای ناصرالدین شاه و آن هم از زبان یاران نزدیکش چگونه می توان پذیرفت که او در بخشش برجستگ نه به سود خود، بلکه به سود ملت و پیشرفت کشور را نگرش داشته و در نیک اجرایی و فرجامی آن کوشش های نیازین را به کار می برد.

یکی از تاریخ نگاران می نویسد: نکته کرانمندی که در زمینه برجستگ ها به دید می آید این است که هیچگونه همسنگی از نگرش توان سیاسی و سپاهی بین گیرندگان برجستگ و کشور ایران وجود نداشت و گفت و گذارها درباره ی آن برجستگ ها در آن بایسته ها (شرایط) دو سویه بین دو دولت سود بر(ذینفع) رخ نمی داد و بیشتر برجستگ ها در هنگام هایی بر ایران واداشتگی (تحمیل) می شد که گنجینه کشور دچار تنگدستی و دولت در تنگنای بی پولی و شاه نیز با آز شگفت آور در اندیشه فراهم سازی رهسپاری ها شادمانه به اروپا بودند، سرانجام اینکه هر برجستگی با دریافت شماری ناچیز برای درمان تنگدستی کوتاه زمان گنجینه کشور به شمار می آمد و با، بایسته های ناجور به حال ایران به بیگانگان بخشش و پولی که از این راه به گنجینه واریز می شد در اندک زمانی به هزینه ی رهسپاری شاه و گروه همراهش به فرنگ و پرداخت حقوق های ماهیانه (مستمری) گزاف شاهزادگان و درباریان می گردید. چنانچه بپذیریم که برآیند خیزش توده ها و فسخ پیمان نامه ی رژی به آبروی سیاسی و اقتصادی ایران در اروپا گزند رسانده، پاسخگوی سرراست و تنها انگیزه ی آن شخص شاه، پیرامونیان و وزیران او بودند نسنجیده و ناپخته و در راستای درآمدهای فراوان کسی، برجستگی به انگلیسی ها که کینه دیرینه و سرنشین آنها با خودسالاری و سربلندی ایرانی هویدا و زراندوزی، زرگویی و بهره کشی در سرشتشان نهادینه است دادند و مردم ایران نیز در راستای نگهداشت خود سالاری آئین و آبروی خود به رهبری روحانیت برپاخاست. پس گزند فسخ پیمان نامه رژی را نمی توان به پای ملت ایران گذاشت. چنانچه راهپیمایی خروشین و واخواهی توده ها در رویارویی با پیمان نامه برپا نمی شدو همستان با بدترین و پلشت ترین کنش ها به کار خود دنباله می داد، بی گمان هیچ واخواهی از سوی شاه ، درباریان و شاهزادگان رخ نمی داد و برجستگ و برجستگ های که هیچ دردی از ملت را درمان نمی کرد و
زیان های فراوانی داشت، لغوش که صد البته بهتر از ماندگاریشان بود.

پ- پیدائی توان مرجع تقلید یکتا: از آنجا که زنده یاد میرزای شیرازی، پس از شیخ مرتضی انصاری یگانه مرجع تقلید شیعیان زمان خود بود فرمان او پیروی همگانی یافت و همه ی توده ها و علما مگر شماری انگشت شمار که آنان نیز در رهگذر پرخروش خیزش ناگزیر به پیروی و دست کم دم
فرو بستن شدند پیروی از آن حضرت را بر خود انگار (فرض) دانستند. چراکه از بن، هرگاه مرجع تقلید شیعیان در کس یکتایی بلورینه شود فرمان ها و دستورهای وی بسیار کارا و گیرا و فراتر از پیروی قانونی، کیشی و آیینی نیز هست و آن زمانی است که رهبری را فقیهی “جامع الشرایط” به دست گیرد. چنانچه مراجع تقلید گوناگون باشند دست کم با نگرش به پسنده ها توانایی جنبش های کرامند و هماهنگ زبون و زار می شود. نگرش به مسئله اعلمیت در گزینش مرجع می تواند کنش برجسته در نگهداشت و پاسداری از ارزش های اسلامی باشد.

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش هفدهم

25- پیامدهای تحریم تنباکو:

ت- انگیزه ای برای جنبش مشروطّیت(بیداری ملّت و باور آن به توان توده ها و دلبستگی به جایگاه ملّت): در جنبش تنباکو یک توان بزرگ انیرانی در آن چرخه زمانی یعنی انگلیس به پیکار فراخوانده شد و لغو برجستگ نامه ی تنباکو به آبروی (prestige) استوره ای آنها تکانه ای مرگباری وارد کرد که این می توانست برای ما ایرانیان آموزه ای توانمند بوده تا در برابر فشارهای گوناگون ایستادگی از خود نشان دهیم به گونه ای که هرگاه همه ی نیروهای درونی در کنار هم، یک پارچه کنش کرده اند هیچ توان فرامرزی نتوانسته برخواست و کاهش آنان پیروز و یا دست کم رخنه ای در آنان وارد کنند. افزون بر این خودکامگی (autocracy) که در انگاره توده ها شکست ناپذیر می نمود، با شکست در این روند، شکوه و بزرگی خود را از دست داد و توده ها دریافتند که در یک بسیج و خیزش همگانی می توانند آرمان های خود را پیش برده خواسته های خود را به دست آورند. خودکامگی را به فرمانبرداری وادارند. لغو برجستگ آن اَبَر توان (sovereign) زورگوی (colonialist) به مردم آموخت که با داشتن یک تشکل و ماندگاری جنبش افزون بر خودکامگی می توان بر زورگویی نیز پیروز شد. روند جنبش تنباکو را می توان پِنده یی (نقاط) برای برپایی اندیشه های همگانی در ایران دانست زیرا برای نخستین بار بود که توده ها در دگردیسی هایی که به خود آنها وابسته نمی شد پادرمیانی و در خروش به فرمانروایی، برجستگی را که واگذار شده بود لغو نمایند. از این روی از آن زمان تاکنون این اندیشه های توده ای، رویش و گسترش مورد پذیرش پیدا کرده است و همه توانمندان باید بدانند که کنشی ناهمسان با اندیشه و دیدگاه های همگانی دیگر در ایران پذیرفتنی نیست. توده ها زور خود را داشته، دریافتند که اگر دست خود را در دست یکدیگر نهند و بشورند و بشورانند دولت در رویارویی با آن کاری از پیش نبرده و کوتاه می آید. تا آن روز در ایران چنین خیزش و شورشی رخ نداده و توده ها به چنین توانایی در توده ها پی نبرده و خود را باور نداشتند. آفتابی شدن پاره ستانی، تباهی و دشمن یاری به میهن یکی دیگر از آموزه هایی است که باید از این پیمان نامه آموخت. چنانکه پیش یادآور گردید در این پیمان نامه شمار زیادی به فرنام پاره ستانی به آنانی که تباهی پذیر بودند داده تا به مردم خود دشمن یاری کنند اما دیری نپایید که این کسان میهن فروش رسوا شدند. توده ها آرام آرام به کارهای توده و کشور دلبستگی پیدا کرده و دانستند که پادشاهان و وزیران و درباریان در بند سود توده نمی باشند و فریب به آن آشکاری را از بیگانگان می خورند و آن خوش گمانی که به شاه و وزیران داشتند و خرد چهل مرد را در یک وزیر و خرد چهل وزیر را در یک شاه می نگاشتند از میان رفت (احمد کسروی- تاریخچه چنین ص 30) بنابراین نه تنها در آن زمان بلکه در هر زمان دیگری تا به امروز تاریخ نشان داد تا دشمن یاری، پیمان شکنی و ستون پنجم درونی دست اندرکار نباشد هیچ توانی نمی تواند برجان و دارایی توده ها چنگ اندازی کند. تا زمانی که شماری در درون کشور پاره (رشوه) های کلان دریافت نکنند هیچ کشوری نمی تواند به بستن پیمان نامه های یک سویه و در راستای ناهمسان با بهره های توده ها دست یازد. فرجام اینکه جنبش تنباکو خود آغازگر دگرشی بود در اندیشه ها، نگرش و خواست توده ها، گرمی و یارا بخشیدن آنان برای رویارویی توان های خودسر درونی و چیرگ زورگویی بیگانه که خود سر آغازی برای جنبش مشروطه خواهی(constitutional) بود که در آن گذر، آن توده ها توانستند در گذر آن سازگان خودکامگی (despotical) را لرزان و خویشتن خویش را در کارهای فرمانروایی انباز سازند. جنبش تنباکو نخستین و گسترده ترین جنبش توده ای در برابر فرمانروایی (dispensation) آن روز- بویژه بودن (colonialism) در ایران هرچند که جنبش تنباکو نتوانست به انگیزه آرمان هایی کوتاه مدت دنباله پیدا کند و به جنبش بیانجامد اما از نگرش الگو توانست پایه و الگویی برای جنبش مشروطه خواهی باشد. پرفسور ادوارد براون می نویسد: “مردم ایران با یک راهنمایی خردمندانه رسا و خویشتن داری شگفت آوری نشان دادند که شکیبایی را نیز اندازه ایست و چنانکه گمان زده شده بود آفریده های بی جانی نیستند و از این پس آنان با حساب و اندیشه سروکار خواهند داشت بویژه به آرمان من، بیداری ملّی را باید از آن تاریخ آغاز شده دانست.. آبروی انگلستان دست خوش تباهی گران از شکست نابخردانه و خنده آور تنباکو دانست! آمریکایی ها خستو(معترف) هستند که “تاریخ پادرمیانی (مداخله) انبوهه های مردم در پهنه ی سیاست ایرانیان با تحریم تنباکو به فرمانبری از فرمان میرزای شیرازی آغاز شد.” بی گمان که جنبشی که در پی واگذاری ویژستار دودزاها به یک همستار انگلیسی روی داد یکی از بزرگترین پدیده های چرخه ی پادشاهی پنجاه ساله ی ناصرالدین شاهی بوده و این جنبش همگانی که تنها جنبه کیشی داشت در دگرگونی هایی که پس از آن در ایران رخ داد و به جنبش مشروطیت پایان یافت کارایی به سزایی داشته است (تاریخ انقلاب مشروطیت -دکتر مهدی ملک زاده) به نوشته سید احمد کسروی در تاریخ مشروطه ایران و نیز به نگاشته ی ناظم الاسلام کرمانی جنبش تنباکو را از چشم و هم چشمی دو همسایه بدانیم و یا
انگیزه های دیگر اما انگیزه ایستادگی ملّت در برابر پادشاهی و دلبستگی به سود و زیان کشور و آغاز بیداری یک ملّت و ترور ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای کرمانی و به نوشتار پسین زاییده ی بیداری ملّت مایه گرفته از همین جنبش تنباکو بود. پایان بخش این بند از نوشته، گزارش سفیر انگلیس در زمان مظفرالدین شاه می باشد. او (مستر هاردینگ) سیزده سال پس از جنبش تنباکو در گزارش نهان (محرمانه) شماره ی 136 مورخ 6 سپتامبر 1901، به دولت پیروی شده (متبوع) خود چنین می نگارد (برگرفته از “فراموشخانه و فراماسونری در ایران- نوشته ی اسماعیل رایین و نیز برگرفته از نویسه اصغر حیدری با بازگفت به درونمایه”): “پیرو گزارش شماره ی 124 مورخ 18 اوت”

به آگاهی می رساند که در چند روز واپسینه شماری به بزه پخش برگه های ناسازگار با دولت بازداشت گردیده اند… از میان دستگیر شدگان، شماری از سادات، کاتوزیان، آموزندگان آموزشگاه ها نیز
می باشند… روشن است که پیوستگ و نیرنگ چینی اینان با ناخرسندان که از رده ی دانش آموخته و مجتهدین می باشند در خور بایستگی و ارزش است. از سوی بن مایه ها و دیگر بازیانه گزارش می شود که برگه های به دست آمده بیانگر نیرنگ چینی ریشه داری می باشد. دیدگاه بر این بوده است که آشفتگی و تنش هایی به دستاویز بدی چگونگ آب و گرانی خوار بار انجام گیرد و شماری از ملایان، آشوب خواهان را برانگیخته به یورش به ارگ شاه در شمیران نمایند و خواستار برکناری صدراعظم و برپایی فرمانروایی ملّی نمایند. چنانچه این پیرنگ و نیرنگ پی برد (کشف) نمی شد دو روز پیش آشفتگ برپا می شد. باور بر این است که اگر آشفتگ بی سو(خنثی) نمی شد خون ها بر زمین روان می گشت. گویا شماری جنگ افروز میان کسان ناخشنود پخش شده بود و تنها سربازانی که دولت بر روی آنان حساب می کرد همانا قزاق های ژنده پوشی بودند که آنها نیز به انگیزه پس افتادن حقوق خود نا خرسند بودند و چندصد کس از آنها که جزو سواره سپاه بودند از چند روز پیش در حال دست از کار کش (اعتصاب) بودند. کس بسیار آگاهی که در زمینه ی نیرنگ با او گفتمان داشته ام چنین برداشت می کند که بی گمان این کنش با انبازی شماری از کارگزاران دولتی، رده بلند پایگان (Nobility) ناهمسو با صدر اعظم کنونی و نیز جرگه های “پان اسلامی” که از سوی شیخ جمال الدین (اسد آبادی)
پایه گذاری شده است در اندیشه ی براندازی سامانه ی صدر اعظم و برچیدن و سرنگونی رژیم قاجاریه و برپایی رژیم جمهوری اسلامی و سندیکای (syndicate) نزدیک با کشور عثمانی است.

ث-توان و رهیافت روحانیون در میان توده ها و تلاش غربی ها برای اُفت آنها (نوشتار دیدگاه ها)

1- ناکامی “رژی” زنگ سیج و ناگواری بود برای پیر استعمار تا بدآنجا که برای پایداری ناآگاهی مسلمین سپارش می کنند که از گشایش آموزشگاه ها و پخش کتاب ها کیشی جلوگیری و توده ها را نسبت به آنها بدبین نمود و راه رسیدن به این پیرنگ نیز انگ و برچسب چفته های (اتهام ها) نا چسب بر بزرگان کیش است. اینکه اسلام تنها دین بندگی، پرستش و فرمانبرداریست و نباید در باره های سیاسی و ساز و برگ کشوری و همبودین پای نهند چراکه به ورجاوندی (قداست) آن گزند بسیار رساند. باید از پیوستگ مسلمانان با دینیاران کاسته شود. باید هرگونه شده این لباس را بدنام کرد بدین گونه که باید کسانی را که کارهای پلشت از آنان سر می زند پوشیده به پوشش کاتوزیان نمود. باید به نونهالان چنین آموخت که این ملایان با پول های توده ها سرگرم خوشگذرانی هستند. باید مسلمین را از انبازی در پیکار در راه خدا (جهاد) باز داشت چراکه جهاد در زمان پیامبر خود بایسته و هم اکنون سزاوار نیست. باید باره “سیادت” و پیوستگی با پیامبر میان مسلمین رخت بربندد چراکه سادات مورد بزرگداشت
توده ها بوده آنان را به یاد پیامبر می اندازد. باید در خویشاوندی و از تبار پیامبر بودن این کسان گمان کرد. دستار سبز یا سیاه که نشان سادات است از ویژستار ویژگی آنان بیرون آورد و کسان دیگر را واداشت که این دستارهای سبز و یا سیاه را بر سر گذارند و شماری از کسان را که همه می دانند سید نیستند به میان گروه ها و توده ها پراکنده ساخت و آرام آرام این برجستگ و ارزش باخته و نخ نما شده و خود ملاها از سکه همبودگاهی بیفتند. و برای رسیدن به آنچه نوشتار شد باید نزدیک به یکصد هزار نفر به کارگیری شوند. از سویی دیگر سید احمد کسروی می نویسد چون روحانیون از این کشاکش کامیاب بیرون آمدند بسیاری از بازرگانان، کشاورزان و درباریان را واداشت تا دست کم یکی از پسران خود را برای درس خواندن و مجتهد شدن روانه حوزه های علمی نجف، کربلا و سامرا نمایند. از همه شگفت تر کنش درباریان سودجو و درنگ خواه (opportunist) بود که هریکی از آنان که چند پسر می داشت یکی را به درس طلبگی می فرستاد تا مجتهدی در خاندان ایشان باشد که هم از زور بازوی دربار بهره جویند و هم از پاسداریی که مردم را به ملّایان می شود بهره یابند (احمد کسروی
تاریخچه ی چپق)

“ژنرال سرپرسی سایکس” (رئیس پلیس جنوب) می نویسد.

هیجان و آشوب بر پاد (ضد) رژی تنباکو اُستوانش (اثبات) نمود که رهیافت مجتهدان نجف و کربلا را باید یک نیروی بزرگی به شمار آورد… ایرانیان همیشه به من گفته اند که ویژستار تنباکو تکانه سنگینی بر ارج مینوی بریتانیای کبیر وارد آورده است. بسیار جای نگرش دارد که پس از پیروزی مردم، سیاست زرگویی انگلستان دست به کنشی نافرجام برای راندن (تبعید) میرزای شیرازی از نجف اشرف زد؛ بسیار زود از انجام پیرنگ شوم نامیمون خود به هراس افتاده از آن دست کشید. میرزا اسد الله خان ناظم الدوله دیبا، سفیر ایران در استانبول پس از فسخ رژی با نامه ای نهانی (محرمانه) به امین السلطان
می نویسد: “تصدقت بشوم، به قراری که اطلاعات صحیحه حاصل شده، این روزها دو نفر انگلیسی به بغداد رفته می خواهند والی آنجا را با بعضی تحریکات و تفتینات به مقام تبعید جناب حجت الاسلام میرزا حسن شیرازی بیاورند و کارگزاران بغداد نیز صوابد انگلیسی ها را خیر خواهانه به جا آورده در این صدد بوده اند که جناب معظم الیه را تبعید کنند از این قرار روس ها مطّلع شده به قول خودشان در بغداد می نویسند هرطور شده والی را از این صرافت بیندازید. مشارالیه هم پیش والی رفته با تقریب صحبت می گوید : “شنیده ام شما چنین خیالی دارید؛خیرخواهانه می گویم به صرفه ی شما نیست در چنین موقعی که تمام قبایل عرب به شما اظهار تمرد می نمایند و هنوز شما آنها را مطیع و منقاد نکرده اید و از طرف آنها به شما اطمینان حاصل نشده، شما آنرا ایجاد نمایید. می دانید که نصف بیشتر اهالی عراق شیعه هستند؛ اگر شما در این موقع دست به این کار بزنید تمام شیعه ها به شما خواهند شورید و شما از عهده خواباندن شورش بر نخواهید آمد و شیعه ها بر شما غالب می آیند و والی از این کار صرف نظر می کند.”   

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش هجدهم

26- پایان بخش پیمان نامه رژی (نوشتار ناگفته ها- بیشتر بدانیم)

الف- یافتن جنگ افزار همستان رژی: پس از اینکه لغو برجستگ ویژستار رژی به آگاهی همگان رسید چند گنجه (صندوق) که دارنده ی نشان “همستان رژی” و به نام دارنده ی برجستگ بود به یکی از گمرکخانه های جنوب می رسد و نماینده دارنده برجستگ خواستار می شود تا گماردگان و کارگزاران گمرک چون گذشته گنجه ها را بازدید نکرده و سرراست به تهران ترابری شوند. ولی کارگزاران گمرک می گویند چون پیمان نامه لغو شده انجام چنین کاری ناهمسوی با آئین نامه هاست. با بازشدن
گنجه ها آشکار می شود که پافشاری انگلیسی ها برای چه بوده است چراکه گنجه ها پر از تفنگ و فشنگ، نارنجک و باروت بی دود و جز اینها بوده است. آنگاه که گزارش به تهران می رسد دستور بایگانی بارها به گمرک داده می شود و در پی آن به سفارت انگلیس نیز خرده گیری می شود و سفارت پاسخ می دهد که دارنده ی برجستگ در سفارت بازداشت شده است و به زودی به انگلیس روانه خواهد ساخت! تا در آنجا دادرسی (trial) شود. چراکه چنین پراکنده و فراگیر شده بود که انگلیس ها اندیشه رام سازی و شکست (تسخیر) شهرهای ایران را داشته اند (پایگاه جامع تاریخ معاصران)

ب- رد درخواست سرکنسول روس در بغداد برای دیدار با میرزای شیرازی: پس از لغو تحریم تنباکو در ایران امپراتور روس برای آنکه دیدگاه میرزای شیرازی را به سوی خود فراخواند همان گونه که به پاپ نامه ی مؤدبانه می نویسند نامه ای به فرنام میرزای شیرازی می نگارد و از کنش او در زمینه ی تحریم تنباکو سپاسگزاری می نماید و چنین افزوده می کند “من اوامر شما را در ممالک روسیه نسبت به مسلمانان اجرا می کنم و حاضرم برای پیشرفت مقاصد شما در مملکت ایران هرگونه اقدامی بنمایم.” این نامه را سرکنسول روسیه در بغداد به سامره می برد تا به میرزای شیرازی پیش کش کند. سر کنسول روس دو سه روزی در کشتی می ماند و خواهان دیدار با میرزا می شود ولی میرزا از پذیرش او پوزش می خواهد و بهانه ی اینکه با آداب نامه نگاری با امپراتور نا آشناست از پاسخ دادن به نامه نیز خودداری می ورزد. اما از سرکنسول می خواهد که مراتب سپاس او را نسبت به امپراتور به آگاهی او برساند. در این میانه انگلیس ها نیز که نگرنده کنش های هم چشم و هماورد خود بودند درنگ نکرده و نامه ای با همین درون مایه از سوی پادشاه انگلیس به میرزا نگاشته و برای ایشان فرستاده می شود و می گویند ما چشم داشت پاسخ نداریم و تنها به پذیرش نامه خرسندیم.

پ- سخنان تندرآسای سفیر نوین روس به “ارنستین” گرداننده همستان رژی: در بخش 23 نوشتار شد که شبی “بوتزوف” وزیر مختار روسیه از نمایندگان کشورهای فرامرزی و شماری از دولتمردان ایرانی فراخوان می کند تا در میهمانی شام سفارت روس انبازی جویند شگفتا که در این میهمانی گونه های گوناگون خوراکی و نوشیدنی به کار رفته مگر دودزاها. وزیر مختار روس می گوید که یک میلیون اجناس از زمره قلیان و سرقلیان چینی و بلور ساخت روسیه که برای فروش به ایران آورده شده در انبارها فروگذاشته شده (بی مصرف) و روشن نیست چه بر سر آنها خواهد آمد! آیا به فروش خواهند رسید یا نه؟ افزون بر این شماری از بازرگانان کشورهای دیگر که دارنده ی این گونه کالاها هستند و بدین گونه رخداد بیم زیان بسیار و ورشکستگی آنان نیز می رود و همه می دانیم که این پیشامد مایه گرفته از رفتاری است که ناهمسان با آئین و کیش اسلام شده و رئیس مسلمانان نیز برای برهم زدن آن فرمان تحریم کاربرد دودزاها را برونداد کرده و ما همگی دیدیم که چگونه این فرمان یک شبه در میان کشور پخش شد و با اینکه توده ها از راستی و یا ناراستی حکم آگاهی بسنده و روشنی نداشتند اما از آن پیروی کردند. ریشه و بن این زیان ها چه کسی جز یک همستان سودپرست انگلیسی که اکنون نماینده و فرنشین آن (با نشاندن “ارنستین” در این نشست)پیشگاه دارد باشد؟ برجستگ نامه ای را که ناساز با کیش اسلام است با دولت ایران بسته است. چنانچه همستان رژی بر دنباله ی پیمان نامه پای فشارد و از آن سوی رئیس مسلمانان نیز رویه سخت تری در پیش گیرد؛ برای نمونه بنویسید که چای نیز مانند توتون و تنباکو است پندارید که چه آسیب و زیانی دامنگیر بازرگانی ایران در اروپا می شود؟ بازرگانانی که کالاهای وابسته به آنان هم چون قند، چای، سماور، قوری، استکان، نعلبکی، سینی و جز اینها وارد ایران کرده و می کنند چه سرنوشتی جز ورشکستگی در پیش رو دارند؟ فراتر از اینها اگر این کس فرمان ناروایی (تحریم) همه ی کالاهای بازرگانی اروپایی را برونداد کند و بگوید که مورد نیازهای مردم باید در درون خود کشور آمایش شود و یا اگر فرمان کشتار همگانی فرامرزیان باشنده در ایران را بدهد آیا همه شما به پیامدهای آن آگاهید که چه میزان کشته خواهند شد؟ بی گمان اگر چنین چیزهایی رخ دهد هیچ گونه پاسخگویی روی آور ایران نخواهد بود. من که شهروندان دولت پیروی شده (متبوعه) خود را جدای از این گزندها نمی بینم. شما را از خواب گران ناآگاهی بیدار کرده و هشدار می دهم که تا دیر نشده است گامی برداریم وگرنه همه شما پاسخگوی هرگونه رخداد ناگواری هستید.

“ارنستین” که به سخنان آتشین و هشدار دهنده وزیر مختار روس گوش می داد سرخود را پایین انداخته و سخنی بر زبان روان نمی کرد. همگی باشندگان در نشست سخنان وزیر مختار روس را پذیرش می کردند و ارنستین را آماج تیرهای ناسزای خود کرده وی را بن آشوب دانسته سرزنشش
می کرده اند. که یا باید از پیمان نامه دست بشویی و یا باید خرسندی پیشوایان کیشی را فراهم سازی. ارنستین در پاسخ می گوید تاکنون دو میلیون تومان برای پاره (رشوه) و پیش کشی و دیگر باره ها پرداخت شده چگونه می توان مفت و مجانی آنرا رها کرد؟ وزیر مختار در میان سخنانش دویده و
می پرسد چرا از همان آغاز به اندیشه پیامدهایش نبودید؟ شما که می دانستید این کنش ناهمسان با قوانین شرعی و عرفی این مردم است و نمی شود بدون ربایش دیدگاه پیشوایان کیشی دست به چنین کاری یازید؟ پس باید تاوانش را به گردن بگیرید چرا که به زیان و سد راه بازارگانی شهروندان روسی است. ارنستین که خود را در برابر پرخاش نمایندگان دیگر کشورها دید گفت سر و سامانی به این کار خواهد داد اما پیروزی نیافت چراکه او فکر می کرد با دادن “پاره” گره گشایی می شود و چنین نشد!

ت- زیست نامه بسیار کوتاهی از میرزای شیرازی: حاج میرزا محمدحسن شیرازی از شاگردان تراز نخست شیخ محمدحسن صاحب جواهر و شیخ مرتضی انصاری بوده است وی نزدیک به 23 سال مرجع علی الاطلاق جهان تشیع بوده است از شاگردان وی “آخوند ملامحمد کاظم خراسانی، سید محمدکاظم طباطبایی یزدی و میرزا محمدتقی شیرازی و دیگران بوده اند.” وی در سال 1230 هـ.ق در شیراز چشم به گیتا می گشاید و در سال 1312 هـ.ق بدرود زندگی گفته در نجف اشرف به خاک سپرده می شود. از زمره کتاب هایش می توان به تعلیقه ای بر کتاب معاملات آقا وحید بهبهانی نمارشی داشت.

ث- بررسی بیشتر در واژه های به کار رفته در فتوای میرزای شیرازی:

آغاز فتوا با نام خدا نماد پاکی سخن و یاری خواستن از توان بی پایان پروردگار است. واژه “الیوم” (امروز) این است که فتوا به انگیزه ی فرمانی نو(مستحدث) برونداد شده است و براستی از فرمان های ثانویه (حکم حکومتی) است. واژه ی استعمال (کاربرد) برای هرگونه بهره مندی و کاربرد توتون و تنباکو به کار می رود و همراه با قید “بای نحوکان” (هرگونه که باشد) جلوی هرگونه نیرنگ و پیرنگ به نما شرعی را می گیرد. نکته ی دیگر در این فتوا اینست که به جای واژه کاربرد “حرام” از برداشت (تعبیر) زودکنش و دریابنده (حساس) و تکان دهنده در “حکم محاربه” با امام زمان (عج) است، بهره گرفته شده است. این برداشت کاربرد توتون و تنباکو را از کرانه ی گناهی روامند و بهنجار به بالاترین گناه که همان تیغ کشیدن به روی “ولی خدا” و ستیز با کیان اسلام می باشد بالابرده است. از همین روی به گفته ی تاریخ نگاران حتی اوباش نابکار که از هیچ گناهی رویگردان نبودند چپق های خود را شکسته و خرده های آنرا جلو ساختمان همستان انباشته ساختند و غریو بر آوردند که شراب را آشکارا می خوریم ولی چپق را تا آقامیرزا روا (حلال) نکند دم نخواهیم زد. شراب خوردن توبه دارد ولی پیکار با امام زمان(عج) بازگشت (توبه) ندارد. همچنانکه زمانی که فرنشین (سرپرست) همستان رژی از امین السلطان می خواهد تا میرزای آشتیانی را از تهران دور نگه دارد (تبعید کنند) و شاه نیز پذیرش می کند میرزا حسن یک شب درنگ می گیرد تا بار و بنه رهسپاری را فراهم کند. او در بامداد روز دوشنبه سوم جمادی الثانی 1309 آهنگ بیرون رفتن از تهران را می کند که توده ها به بیرون می ریزند و در حالی که کفن پوش بوده اند با ندای “یا غریب الغربا. می رود سرور ما” به سوی سرای میرزا حسن روانه می شوند.

ج- آیا حکم تحریم از خود میرزای شیرازی بوده است؟ برخی از همروزگاران رخداد رژی و نیز گروهی از نویسندگانی که پس ها به بررسی آن رخداد پرداخته اند در زمینه ی پیوستگی (انتساب) فرمان تحریم تنباکو به میرزای شیرازی دچار دودلی شده و حتی گاهی آنرا نپذیرفته اند و فرمان را پیوسته به کسان دیگری چون میرزای آشتیانی، کارگزاران روسیه، درباریان، کامران میرزا نایب السلطنه امین السلطان و بازرگانان بلکه کسان بی سواد دانسته و افزوده اند که چون میرزا خیزش توده ها و کارای فتوای ساختگی و پیوسته به خود را دید آنرا انکار ننمود. تاریخ راستین همه ی این انگاره ها را نادرست می داند و حتی گاهی دست های کارگزاران روس و انگلیس و پادشاهان زنجیره قاجار و پهلوی را در بخش دروغ های بالا به آشکار دیده می شود که بیشتر آرمان آنها کوبیدن کاتوزیان و یا دست کم کاستن از رهیافت آنها در میان توده ها بوده است زیرا می دیدند که در هر جنبش و خیزش تودگانه مانند خیزش تنباکو، مشروطیت، ملی شدن نفت و پانزده خرداد و …

کارگزار جنبش و رهبری آن به دست کاتوزیان های پیشرو و از خود گذشته بوده است. پس به هر ترفند که شده است باید در تاریخ دست برد و برگه های آنرا آشفته و غِش دار کرد تا ملت از دنباله روی این لایه همبودگاهی دست بردارد. و به گفته یکی از کهن نگاران این “چو” ها بیشتر از سوی درباریان بوده است تا که از کارایی میزان فتوا کاسته شود. (حامد اِلگار) اما اینان هیچکدام دستکی (مدرکی) در مورد داوش خود رو نکرده اند. ولی نامه ای از زنده یاد میرزا در دست است که با خط اعلام می دارد که فتوای تحریم از اوست و این همه ی نوشته ها و گمانه زنی ها در مورد برونداد حکم از سوی میرزا را بیهوده و تباه می سازد. و آن اینکه نامه ای به پیشگاه ایشان نوشته شده است و در آن چنین آمده “بسم الله الرحمن الرحیم. حجت الاسلاما. ادام الله تعالی ظلکم العالی. در باب دخانیه حکمی از حضرت مستطاب عالی انتشار یافت که تصریح به حرمت آن فرموده بودند ولی ترخیص آنرا معلق به رفع امتیاز
فرموده اند. چون مقصود از رفع مشتبه بود و فعلاً به جهت انتشار بودن اخبار به رفع و وصول پاره ای از تلگرافات و غیرها از اطراف تکلیف مشتبه و امر متشابه است. مستدعی است که تکلیف فعلی عموم مکلفین را معین و مناط رخصت را مقرر فرمایند تا اطاعت گردد و بر تقدیر مفاد حکم منع آیا استعمال دخانیه ای است که ملک خود شخص است و در دست فرنگی نمانده است جایز است یا خیر؟ الامرالعالی مطاع مطاع مطاع.”

پاسخ این استفتاء در حاشیه ی نامه چنین است: “بسم الله الرحمن الرحیم. بلی حکم به حرمت
کرده ام چنانکه انتشار یافته و مراد از رفع امتیاز که معلق علیه رخصت است رفع ید فرنگی از دخانیات بالمّره در داخله و خارجه و چون اعتماد از تلگرافات مرتفع شده، مادام که به نحو مذکور بر خود حقیر رفع محض نشود و مطمئن نشوم و خود اخبار ننمایم به رفع حکم، منع موجود و اجتناب لازم و رخصت نیست هرچند مأخوذ از فرنگی نباشد حرره الاحقر محمدحسن الحسینی.”

ح- اندیشه ی نخست انحصار بازرگانی دخانیات : نخستین بار محمدحسن خان اعتماد الدوله وزیر انطباعات ناصرالدین شاه در جمادی الآخر سال 1303 پیشنهادی در 9 فصل با عنوان و قانون انحصار دخانیات و متفرعات آن به ناصرالدین شاه ارائه می دهد ولی شاه به آن توجهی نمی کند. یک سال بعد او قانون دیگری در سی فصل به منظور مالیات گرفتن از عایدات دخانیات برای افزونی درآمدهای دولت تنظیم کرده که به رغم تصویب ناصرالدین شاه به انگیزه مخالفت علما، بی میلی امین السلطان که به دستور شاه عهده دار اجرای آن بود. تحقق نیافت و سرانجام پس از گذشت سه سال، در پی سفر سوم شاه به اروپا پیمان نامه رژی فرجامید.    

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش نوزدهم

27-میرزا رضای کرمانی (زبانزد به شاه شکار- میرزا محمد رضا 1226 خورشیدی کرمان-1275 تهران) فرزند ملاحسین عقدایی یزدی- میرزا رضا در چرخه ی کودکی بیننده ی بیدادگری های اسماعیل خان وکیل الملک- فرمانروای کرمان نسبت به پدرش یعنی ملاحسین یزدی و رها کردن شهر و دیار از سوی پدر بوده است. میرزا رضا تا چرخه ی جوانی شهروند کرمان بوده و اندک آب و مِلکی به نام “نشورو” داشته است که وکیل الملک، مِلک او را که پیشتر به اجاره پدرش بوده از او می گیرد و به ابوجعفر نامی می دهد.

این نخستین آزاری بوده که میرزا رضا از فرمانروای وقت کرمان می بیند سپس به یزد رهسپاری نموده و در جرگه طلّاب حوزه علمیه دارالمؤمنین یزد به فراگیری درس های حوزوی پرداخته و سپس راهی تهران می شود. گویا برگه و دستکی در دست نوشته ی میرزا نصرالله خان نائینی در دست است که میرزا محمدرضا در آغازه های زندگی در جرگه ی “بابی”ها بوده است و در سال نخستین که سیدجمال الدین اسد آبادی به تهران می آیند- او به گرده هواداران؛ بلکه جانبازان وی در می آید و کیش دهری (بی خدایی- ازلی و ابدی) و دیدگاه سوسیالیستی را می پذیرد. میرزا رضا در تهران پیشه های دست فروشی، سمساری(فروش چیزهای دست دوم) و میانجی گری(دلّالی) شال و خز را بر می گزیند. و به نوشته عبدالله مستوفی همیشه با بغچه ای از شال و برگ و خرده ریز دیگر وارد جرگه بزرگانان و نخبگان می شده است و به شیوه ی زمانه از آن کاسبکاران چرخه گردی که زیاد سرگرم پیشه ی خود بوده است. رهیابی به جرگه بزرگان آیین های ویژه و نیازمند به بردباری ویژه بود که یک نفر شهرستانی می بایست خیلی چشم و گوش خود را باز کرده و نگرش به گفتار جرگه ئیان باشد تا اینکه بتواند از پیشه خود بهره ببرد وگرنه کارش نمی گرفت. میرزا رضا با بغچه ی کالای خود که بهترین پروانه راهیابی به
جرگه ی بود پدیدار می شده است. او که پشتکار ویژه ای داشت کم کم توانست در تهران ارگ و آبرویی برای خود به دست آورد و برای داد و ستد به سرای بزرگان راه پیدا کند و این چنین بود که پس از زمانی میانجی گری (دلّالی) وارد سامانه ی حاج محمد حسن امین الضرب، زبانزد به “حاج امین الضرب” شد. رفت و آمد میرزا رضا به سرای بزرگان انگیزه ای شد تا او آگاهی بیشتری در زمینه چگونگی ها و پیشامدهای کشور به دست آورد. از زمره کسانی که میرزا رضا با آنان داد و ستد داشت کامران میرزا نایب السلطنه (پسر سوم شاه) بود. اما کامران میرزا از پرداخت بهای دو شال خریداری شده از میرزا رضا وی را سر می دواند و چون میرزا رضا شال ها را از کسی به نام حاج ملاحسین نظام التجّار برای فروش گرفته بود با دشواری های زیادی رو به رو شد و همین مسأله سبب شد تا اینکه میرزا رضا به
دیوانخانه ی کامران میرزا بازگشت (مراجعه) و در برابر دیگران بدون هیچ بیمی می خواهد که کامران میرزا بدهی خودش را بپردازد. کامران میرزا که کس خودکامه ای بوده است و از گستاخی و بی باکی میرزا رضا آزرده بود دستور می دهد تا بهای شال ها را فراهم کنند و در برابر پرداخت هر اسکناس به میرزا رضا یک سیلی به چهره اش بنوازند. پس از آنکه سیدجمال الدین به سال 1307 ق.هـ برپایه ی خواسته ی ناصرالدین شاه به تهران می آید و به انگیزه ی آشنایی با پسر حاج امین الضرب در سرای او جای می گیرد، چرخه تازه ای در زندگی میرزا رضا آغاز می شود. میرزا رضا در درازای ماندگاری سیدجمال الدین خدمتکار ویژه سید می شود و به انگیزه همین وابستگ نزدیک، به تندی زیرکارای اندیشه ها و آرای سیدجمال قرار می گیرد. سیدجمال الدین با نگرش به جایگاهی که داشت در
جرگه ها به ایراد سخنرانی می پرداخت و از دولت و دربار قاجار نکوهش و خرده گیری می کرد که با نگرش به بایسته های ویژه سیاسی و اقتصادی چیره بر کشور این سخنان از پشتیبانی گروه های گوناگون برخوردار می شد. با نگرش به بایسته های آشفته آن روز، سخنان سیدجمال انگیزه پیدایی و
دشواری های بیشتری برای شاه و دربار می شد و به همین انگیزه از سید خواسته می شود تا ایران را رها کند. اما او به جای رها کردن ایران به زیارتگاه حضرت عبدالعظیم حسنی شهر ری می رود و بست می نشیند و همچنان به گسترش اندیشه ها و دیدگاه های خود دست به کار می شود که سرانجام گماردگان فرمانروایی وی را به زور از زیارتگاه بیرون کشیده به گونه ناپسندی او را از ایران بیرون
می کنند. کنش زننده و ناهنجار گماردگان دولتی با سید جمال کارای بسیار ناگوار بر میرزا رضا داشت و او به انگیزه ستیزه پیدا با گماردگان فرمانروایی دستگیر و چند روی نیز زندانی می شود و از همین چرخه بوده که میرزا که سخت شیفته اندیشه ها و دیدگاه های سید شده بود با گرده ها و جرگه های پنهان سیاسی پیوستگ پیدا کرد و به آوازه گری اندیشه های سید جمال الدین و پخش روزنامه قانون (که راهیابیش از سوی دربار ایران باز داشته بود)پرداخت. در روند ستیزه با برجستگ خرید و فروش ویژستار دودزاها در ایران که از سوی ناصرالدین شاه به تالبوت واگذار شده بود میرزا رضا که به انگیزه پیشه اش با خانه های بسیار از بزرگان در پیوستگ بود بسیاری از بانوان بزرگان را به ایستادگی در برابر این برجستگ فرا خواند و کوشش بسیاری برای لغو آن داشت این کنش های میرزا رضا از دید کامران میرزا که در پیدایی زمانی برای گوشمالی او بود دور نماند و کوشید تا میرزا رضا را به فرنام یکی از
انگیره های ناسازگار با این برجستگ به شاه بشناساند تا اینکه هم به شاه خوش خدمتی و یا بهتر بگوئیم خوش رقصی کرده و هم میرزا را گوشمال دهد. در همین راستا کامران میرزا با بهره گیری از کارگزاران و کارکنان خود کوشش کرد تا میرزا رضا را به نوشتن نامه ای پرخاش آمیز و خرده گیرانه نسبت به چگونگی های رواگ در کشور و برجستگ تالبوت انگیزش کند. خود میرزا رضا در این باره چنین
می گوید: “پس از آنکه من به آنها آگاهی دادم که در میان همه لایه های توده ها گپ و همهمه است و بلوا و شورش خواهند کرد تا دیر نشده برای مسأله تنباکو چاره ای بیاندیشد به کامران میرزا نیز گفتم که تو پسر پادشاهی، تو دلسوز و سینه چاک پدر و ریگمند (وارث) پادشاهی هستی این کشتی به سنگ برخورد خواهد کرد این آسمانه (سقف) برسرتان فرو خواهد ریخت، و دور از یاده نیست که گزندی به پادشاهی چندین هزار ساله ایران وارد آید و دیدی که یکباره این امّت مسلمان فرو خواهد پاشید. آنگاه او سوگند خورد که من با شما کینه ای ندارم و آرمانم بازسازی کشور است بیا و یک کاغذ بدین درونمایه بنویس که: “وای مؤمنین، وای مسلمین برجستگ تنباکو داده شد کانسارها داده شد، قندسازی و کبریت سازی داده شد، شراب سازی داده شد، ما مسلمانان به دست بیگانه ها گرفتار خواهیم شد رفته رفته گستره ی دین برچیده خواهد شد اکنون که شاه به اندیشه نیست خودتان تلاش کنید، همبستگی نشان دهید و کوتاهی نکنید.” او به من دستور داد که چنین کاغذی بنویس تا به شاه نشان دهم و می گوییم چنین نوشته ای در مزگت افتاده بود پیدا شده است. تا در اندیشه بهبود درآییم. کامران میرزا سوگند خورد که از نوشتن این کاغذ گزند روی آور تو نخواهد شد بلکه واژه گونه بر گردن دولت است که در حق تو مواجب پادار کند. آنگاه که از پیشگاه نایب السلطنه که رفتم به خانه ی
وکیل الدوله آنجا نیز نوشته را به پرخاش، زور و ترس نوشتم. آن گاه که نوشته را از من گرفتند پنداری که پروردگار گیتا را به آنان داده است. قلمدان را برداشتند و ابزارهای داغ و درفش و شکنجه را به میان آوردند، سه پایه سربازی را آوردند تا مرا لخت کرده، به سه پایه ببندند که باید نام یاران و جای
نشست شان را بگویی.” با این ترفند کامران میرزا توانسته مایه های دستگیری میرزا رضا و تنی چند از کوشندگان را فراهم سازد. کامران میرزا در راستای اینکه آشکار کند که این کسان با بی هستند از آغاز دو تن را که به هر بابیگری زبانزد بودند را در سال 1308 هـ.ق دستگیر کرد. میرزا زمانی در تهران زندانی بوده است. او از دشنام و ناسزا به شاه و درباریان خودداری نمی کرده است. و این مسأله
انگیزه ای شد تا او چرخه ی بسیار دشواری را بگذراند. در جمادی الاخر 1310 قمری زندانیان به تهران ترابر شده و بیشترشان آزاد می شوند اما میرزا همچنان 14 ماده دیگر در زندان انبار تهران بوده است تا اینکه با میانجیگری امین السلطان و امام جمعه تهران از زندان آزاد می شود. تلاش میرزا برای نزدیک شدن به امین السلطان در راستای گرفتن درخواست ها و دادخواست های خود انگیزه ای شد تا کامران میرزا که پیوستگ خوبی با امین السلطان نداشت دوباره میرزا را زندانی کند که این بار نیز با پا درمیانی امام جمعه تهران آزاد و در ربیع الثانی سال 1313 ق از ایران بیرون رانده می شود.

میرزا رضا بر آن می شود تا برای دیدار سیدجمال الدین که در استانبول باشنده بوده رهسپار آن شهر شود. وی در استانبول چندین دیدار با سید داشته و در این دیدارها بوده که آنگاه میرزا از ستم هایی که بر او رفته شکایت و حکایت فراوان می کند سید نیز به او گفته است که “.. ایران آباد نمی شود مگر بریدن ریشه درخت ناپاک خودکامگی!” پس از این دیدارها میرزا رضا در 26 رجب 1313 ق از استانبول رهسپار ایران می شود و به فرنام خدمتکار شیخ ابوالقاسم برادر شیخ احمد روحی از راه ترابوزان به تفلیس، سپس به بادکوبه و از آنجا از راه مشهدسر (بابلسر کنونی) وارد ایران می شود. او با آمایش یک تپانچه پنج لول روسی با پنج فشنگ به بهای سه تومان از یک میوه فروش در بارفروش (بابل کنونی) در روز دوم شوال 1313 وارد شهر ری می شود. میرزا رضا در شهر ری به گونه ی پنهانی به دیدار حاج شیخ هادی نجم آبادی، روحانی چالشگر، خوش نام، نیکوکار و ناهمسان به سامانه پادشاهی خودکامه ی قجری می رود. میرزا از آغاز در راستای بیدادگری که از سوی کامران میرزا بر وی رفته بود و اندیشه از پای در آوردن می افتد اما از این اندیشه بر می گردد و برتر می داند که سر اژدها را بکوبد و ریشه ستم را از بیخ و بن، بخشکاند.

28-کشته شدن سلطان صاحبقران به دست میرزا رضای کرمانی:

دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند- بهار. هنگامی که میرزا رضا از جداشدن همسرش، سر راه افتادن بچه ی شیر خوارش و به خانه شاگردی رفتن پسر هشت ساله اش، بیدادهای کامران میرزا و اسماعیل خان وکیل الملک فرمانروای کرمان و جز اینها در همایش بزرگ مردان در استانبول و سیدجمال الدین گفتار می کند آنان وی را سرزنش کرده که با این اندک از بسیار بیدادها که بر تو رفته چرا دست از جان نشستی و ایران را از دست این ستمگران نرهانیدی؟ گویا سید جمال الدین به او می گوید: “خفه شو! ذکر مصیبت و روضه خوانی نکن! مگر پدرت روضه خوان بود؟ چرا ترشرویی می کنی؟ با بیشینه بشاشت و شرافت حکایت کن!” میرزا رضا به این نکته پرداخته است که گویا سلطان عثمانی از سید خواسته بوده است تا بلایی بر سر ناصرالدین شاه بیاورد و انگیزه اش نیز این بوده که دولت عثمانی را باور بر این بوده که خاستگاه درگیری میان شیعه ها و سنی ها در سامرا برخاسته از انگیزش ناصرالدین شاه است. از این رو سید جمال الدین میرزا رضا را انگیزش به کشتن ناصرالدین شاه کرده است که چنین واکاوی جای خود دارد و در پایان کشتن یک شاه پر فر و شکوه چون ناصرالدین شاه کار ساده ای نبوده است جز اینکه از شاگردان سید جمال و از دوستان شماری از روشنفکرانی بوده که در استانبول بنای ناسازگاری به اندیشه های آیینی و ایستاری (سنتی) را گذاشته و در سیاست، دولت قاجار را انگیزه ویرانی های ایران می شناختند… به هر روی انگیزه کشتن شاه هرچه که باشد به گمانه زنی نمی توان از بن دندان گفت که چرا او به این کار سترک دست یازیده است.

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیستم

29- میرزا رضا؛ گمانه زنی ها و بازجویی ها: شهدخت تاج السلطنه و نیز دولتمرد، اعتماد السلطنه، جنبنده بنیادین میرزا رضا کرمانی برای از پای درآوردن سلطان صاحبقران کسی را جز امین السلطان نمی دانند چرا که شاه در این پایانه ها از دست صدراعظم کار کشته خود به تنگ آمده بوده است که این خود به گمانه زنی کمک می کند و آن اینکه در این روز، به واژگونه همیشگی، حرم حضرت عبدالعظیم فرق نبوده است. گفته شده که امین السلطان شاه را وادار کرده که شاه به نما، پیش از آغاز جشن پنجاهمین “قران” (کسی که به سی امین سال زندگی خود می رسید یک قران را پشت سر
می گذاشته ناصرالدین شاه نزدیک به پنجاه سال پادشاهی کرده، او پس از سی سال پادشاهی در سال 1293 هـ.ق به انگیزه سی سال پادشاهای خود، سکه ای در تبریز ضرب کرده که بر آن نوشته بوده “ناصرالدین شاه غازی خسرو صاحبقران”) دیداری به گفته خود با “رعایا” داشته باشد به نوشته ی امین الدوله هماورد امین السلطان پس از تیراندازی به سوی شاه به گرفتن، کوفتن و زخمی کردن
لب های کشنده می پردازند به دستور امین السلطان میرزا را از چنگ فرمایگان رها ساخته تا مبادا کشته شود (شاید هم برای بازجویی زنده بماند) به نوشته ی کتاب تاریخ ایرانیان زنده بیرون بردن کشنده ای از میان آن همه شاهدوستان جز از کارهای سترک امین السلطان کار کس دیگری
نمی تواند باشد. افزون بر این گروهی از بازرگانان که در پیوستگ با کشته شدن ناصرالدین شاه در سرای حاجی امین الضرب گرد آمده بودند و گزاره را به گوش حاجی می رسانند بی آنکه از کشنده و چند و چون رخداد سخنی شنیده باشد، پنداری که چندان هم ناآگاه از رخداد نبوده از جای خود بر می خیزد و می گوید: “خانه میرزا رضا نابسامان شود که آنچه می خواست انجام داد!” گروهی کنش میرزا رضا را از سوی دولت های روس و عثمانی دانسته، گروهی از سوی سخنان سیدجمال دانسته اند اما از دیده نگارنده و به نوشتاری که گذشت بیدادی که از سوی فرمانروای بیدادگر کرمان بر
خانواده اش رفته و یا کینه نایب السلطنه و زندانی کردن او در قزوین و تهران می تواند بیش از دیگر گمانه زنی ها کارا بوده باشد به هر روی می توان گفت: “معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشند- هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟- حافظ ” اما آنچه را که نمی توان گفت اینست که میرزا رضا با کشتاندادن! ناصرالدین شاه برگ تازه ای را در تاریخ امروزین (معاصر) رقم زده و بنیاد تندروی و تروریسم را در آرایه نوین آن بنیاد نهاده است. کشتن پادشاه پر شکوهی چون ناصرالدین شاه کاری بوده است کارستان از هرکسی برخاسته نبوده جز در درجه نخست زجر دیدگی، نابسامانی اقتصادی و اجتماعی همنشینی با سید جمال و روشنفکران که بازه اش برپایی عدالتخانه و مشروطه خواهی بوده است.

30-  بازجویی از میرزا رضا در پی پیداکردن سرنخ ترور قبله ی عالم.

به نوشته ی امین الدوله، میرزا رضا را سوار بر درشکه کرده در حالی که بیش از 500 کس سواره پیرامون او را گرفته به تهران می آورند. میرزا رضا با بیشترین توان قبلی و آسودگ که از پیشانی
بی گناهان پدیدار می گردد به پیرامون خود می نگریسته، به توده ها چشم می دوخته، پنداری که با زبان حال می گفته : ای گروه آئین مند، من به خویشکاری کیشی خود کنش نمودم و درس خود را به شما آموختم. به هر روی میرزا رضا را در اتاق کوچکی زندانی کرده و کتک بسیاری به او می زنند که گویا تا دیرهنگام بی هوش بر زمین افتاده بوده است. محمدحسن میرزا معتضد السلطنه از پیشخدمتان شاه نزدیک او رفته و این گونه می پرسد که : “ناصرالدین شاه چه گناهی داشت که او را کشتی؟” و او در پاسخ می گوید: “گناهی از این بزرگتر که کسی چون تو را به تنهای (خلوت) خویش راه داده و با همه ی بی ناموسی ها که کرده با تو همدم و همنشین شود؟” میرزا رضا در پاسخ به پرسش به یکی از بازجویی های خود در زمینه پیوستگ او با حاج شیخ هادی نجم آبادی می گوید:

“شیوه برخورد اندیشه او روشن است که چگونه گفتار می کند. او هر روز که در کنار خیابان بر روی خاک نشسته، پیوسته سرگرم آدمسازی است و تاکنون دست کم بیست هزار انسان پرورانیده و پرده تیره از پیش چشمان دیگران برداشته، همه بیدار شده و راستین ها را دریافته اند.” بازجو (مستنطق) در زمینه نقش سیدجمال در کشتن ناصرالدین شاه می پرسد. او پاسخ می دهد که من دستور ویژه ای از او نداشتم این روشن است که سید از چه باره هایی گفتگو می کند و از گفتن این حرف های خود پروایی ندارد و میرزا در برابر، از بازجوی خود “ابوتراب، نظم الدوله” رئیس شهربانی (نظمیه) می پرسد مگر نه این است که سال ها سیلاب بیداد بر همه ی یکان رعیت روان است؟ مگر این سید، دودمان بتول و رسول این مرد بزرگ چه گفته و چه کرده بود که آن همه بی آبرویی و رسوایی بر سرش آوردند؟ مگر او جز سخن روا چه می گفت که با وی این گونه رفتار شد؟ بازجو از میرزا رضا می پرسد پس شما از کجا به اندیشه کشتن شاه افتادید؟ او پاسخ می دهد: “از کجا که نمی خواهد؛ از کندها (چوب بستری که بر پای دربندان و بزهکاران می بستند) و بندها که به ناروا کشیدم و چه چوب ها که نخوردم و شکم خود را با دست پاره نکردم؟  از رنج ها و اندوها که در خانه کامران میرزا در امیریه، در قزوین و در انبار تهران بر سرم آمد. زندانی ها کشیدم و این در حالی بود که به گمان خودم نیک خواه دولت، ملت و میهنم بودم. پیش از شورش تنباکو نه اینکه کنجکاوی کرده باشم؛ بلکه دانسته های خودم را پس از فراخوانی گفتار کردم.”

بازجو می گوید کسی که با شما بد اندیشی و کین توزی کسی (شخصی) نداشت و این گونه که
می گویید دلسوزی کرده باشید و از شما تنهایی و فتنه جویی دیده نشده باشد انگیزه ای وجود نداشته است که در برابر آن گونه دلسوزی ها به شما گزند رسانده باشند پس چنین پیداست که از همان زمان نیز در شما نشانه برخی آشوب ها و تباهی دیده بودند! میرزا رضا می گوید اکنون نیز آماده هستم تا نشان دهم که سخنان من خیرخواهانه بوده ولی کسان کینه توز برای به دست آوردن
جایگاه ها، درجه ها، مواجب، نشان و آویزه واژه گونه به عرض رساندند. بازجو می پرسد که این گونه کسان بدخواه و کین توز کیا بودند؟ میرزا رضا پاسخ می دهد، همان کسان پست و بد گوهر، بی تبار و بی ریشه و ناشایست که شایستگی هیچ یک از جایگاه ها را نداشتند از زمره آقا بالاخان وکیل الدوله و نیز از مهر زیاده از اندازه حضرت والا نایب السلطنه به او … ابوتراب نظم الدوله در جایگاه بازجو به آهنگ پی برد. انگیزه میرزا رضا از کشتن شاه از او می پرسد او ستم هایی که به تو شد از سوی شاه که نبود، پس شما می بایست از کسانی که به شما بیداد و بی مهری روا داشتند تاوان گیری
می کردی نه اینکه کشوری را یتیم و بی پدر می کردی؟ در اینجا میرزا رضا با آهنگی تند انگیزه خود از ترور قبله ی عالم را این گونه بیان می کند: “پادشاهی که پنج سال پادشاهی کرده باشد اما هنوز کارها و کردارها را به نادرستی به عرضش برسانند و او پژوهش نفرمایند و پس از چند سال میوه آن درخت کشور وکیل الدوله، عزیز السلطان، امین الخاقان و این گونه فرومایگان و بی سرو پاهای بی پدر و مادر میوه این درخت باشند که گزند جان همه مسلمانان گشته باشند چنین درختی را از بن برید تا دیگر چنین برهایی به بار نیاورد که “ماهی از سرکنده گردد نی زدم!” پس اگر ستمی بر توده ی فرودستان می شود از سوی فرادستانی است که دیده ی بینای خویش را بر هم نهاده اند!” او در پاسخ بازجو که از وی می پرسد چرا کامران میرزایی را که بر تو بیداد کرد نکشتی؟ او پاسخ می دهد که اگر وی را می کشتم ناصرالدین شاه با این توان، هزاران کس را به دستاویز خوانخواهی می کشت پس بریدن درخت را باید و نه شاخ و برگ درخت را. او در پاسخ بازجو که
می گوید همفکران خود را معرفی کن تا ما از این پس با همفکری آنان به بهبود کشور دست یازیم! میرزا رضا که دست او را می خوانده در پاسخ می گوید: هم آرمان های من در این شهر و دیگر شهرهای کشور بسیارند. در میان کاتوزیان، وزیران، فرماندهان، بازرگانان، پیشه وران و دیگر لایه ها بسیارند. شما می دانید که سیدجمال الدین به این شهر آمد. همه ی شهروندان از هر دسته و لایه ای چه در تهران و چه در حضرت عبدالعظیم به دیدار وی رفتند. نویسه های او را خواندند و یا شنیدند. چراکه هرچه او می گفت نیکخواه همه ی توده ها بوده همه واله و شیدای نویسه های او شدند و تخم اندیشه های والا در کشتزار دل ها پاشیده، مردم خود بیدار بودند و هشیار نیز شدند و اکنون نیز همه با من هماوا هستند. بازجو می گوید اگر که همه ی مردم با شما هماوا هستند پس چرا توده ها از بزرگ و کوچک؛ زن و مرد در این رخداد چون انسان فرزند جوان از دست داده مویه کنان هستند؟ میرزا در پاسخ می گوید این گونه سوگواری ها انگیزه افسردگی می شود کسی که می میرد برای دیگران افسردگی به همراه دارد؛ بروید در بیرون ها حالت بیچارگی رعیت را تماشا کنید. بازجو به میرزا رضا می گوید بله درست است اما آنگاه که به تاریخ فرنگ نگاه می کنید می بینید که در راه رسیدن به آرمان های بزرگ، تا خون ریزی نشده ره به جایی نبرده است.

بازجو می گوید که شاه از بسیاری نارسایی ها و نابسامانی ها نا آگاه بوده است. او پاسخ تاریخی به یادماندنی می دهد که اگر او نا آگاه بوده وای بر کشوری که شاهش از این همه ناراستی ها و کثری ها نا آگاه باشد پس همان به که نباشد.

بازجو می گوید چرا بنابر آنچه در ایران رواگ است پیش دولتمردی نرفتی که دادخواهی کنی؟ میرزا رضا می گوید بله شما درست می گویید اما من برای بار دوم نزد صدراعظم رفتم باز نایب السلطنه مرا گرفت و گفت چرا به منزل صدراعظم رفتی؟ وآنگهی شما همه می دانید همین که پای نایب السلطنه در یک مسأله به میان می آمد صدراعظم و دیگران ملاحظه می کردند و یارای حرف زدن نداشتند و اگر حرفی می زدند شاه بها نمی داد و در واپسین باره بازجویی که در پیشگاه صدراعظم، شاهزاده ملک آرا و چند نفر دیگر از زمره مخبرالدوله، مشیرالدوله و مانند اینها بوده است در اینجا میرزا رضا فشرده ای از ستم ها که بر او رفته گفتار می کند و در زمینه کشتن شاه می گوید به گمان خودم یک پیشکاری به همه دولت و مردم کرده و این تخم را آبیاری و سبز کرده ام. مردم نیز خواب بوده و بیدار شده اند و درختی را که در زیرش همه گونه جانوران آزار دهنده گرد آمده بودند از بیخ انداختم و آن جانوران را پراکنده ساختم اکنون از پهلوی آن درخت یک جوانه چون مظفرالدین شاه سبز و خرم و شاداب پدیدار شده است که امید همه گونه بر از آن می رود (شاید او این سخنان را در اندیشه بخشش و یا پندار بخشش گفته است). نویسه گسترده بازجویی از میرزا رضا در کتابچه 37 برگه ای در شماره 58 شهاب در زمستان 24/12/1286 به چاپ رسیده است. بخشی نیز برای نخستین بار در شماره های 9 و 10 روزنامه صور اسرافیل مورخ 31

 

زیست نامه ای بسیار فشرده از شاه قجری:

ناصرالدین میرزا در 25/4/1209 خورشیدی در شهرستان اسکو دیده به گیتا می گشاید. او که چهارمین پادشاه قجری بوده، بیشترین چرخه ی پادشاهی یعنی نزدیک به پنجاه سالی در این زنجیره را در دست داشته است. هنگامی که پدرش(محمد شاه) که سال ها به بیماری اشراف (نقرس gowty، درد پا) دست به گریبان بوده در سال 1227 خورشیدی در سن 42 سالگی بدرود زندگی می گوید و کشور گرفتار شورش می شود و یگانه بخش آرام ایران همان سرزمین آذربایجان به شمار می رفته. از همین جا بوده که ولیعهد هیجده ساله با گفتاری که در زمینه ی امیرکبیر نگاشته شد با چاره اندیشی مادرش (عهد علیا) و پشتیبانی امیرکبیر بر اورنگ پادشاهی می نشیند. صدارت سه ساله ی امیرکبیر که در تاریخ ایران به چرخه ی شکوفایی و پیشرفت زبانزد است همزمان با آغاز چرخه ی پادشاهی ناصرالدین شاه است. کنش های سازنده امیرکبیر که در چرخه ی صدارتش به چشایی شاهزادگان و درباریان خوشایند نبود انگیزه ای می شود تا که این گروه با انگیزش مهد علیا که رهیافتش در دربار از زمان صدارت امیر بسیار کاهش پیدا کرده بود زمینه را برای بدبین شدن قبله ی عالم به امیرکبیر فراهم و در پایان، وی به کاشان رانده شده و سپس فرمان کشتن وی از سوی ناصرالدین شاه برونداد می شود. از رخدادهای تلخ و سیاه چرخه ی ناصری به نوشتاری که گذشت پیشکش برجستگ تنباکو، جدایی همیشگی هرات، سرخس، سامانه های پیرامون رود جیحون، بخشی از سیستان و بلوچستان از پیکر ایران، واگذاری برجستگ های گوناگون به دولتین روس و انگلیس و افزایش بیشتر رهیافت آنان در همه ی کارهای کشور و انجام رهسپاری های پر هزینه از کیسه ی ملت (به گفته خودشان؛ رعیت) برای خوشگذرانی که با کشتن وی، یک چرخه ی پنجاه ساله از تاریخ تاریک ایران به پایان رسیده و زمینه برای جنبش مشروطه خواهی هموار می گردد. در پایان افزوده می شود که میرزا رضا در پی خودکامگی و ستم های چرخه ی ناصری و بیرون کردن سیدجمال با پوشش پاره پاره از حضرت عبدالعظیم و سپس ایران بارها به گونه گفتنی و نوشتنی به شاه و درباریانش هشدار می داده که به انگیزه خوار داشت به سید و ستمی که بر وی رفته کشته خواهد شد. درباریان قجری زبانی تند و تیز و کنش های پرخاشگرانه او را بر نتابیده و او را به زندان می اندازند.

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و یکم

32- پادشاهی مظفرالدین میرزا: پس از کشته شدن ناصرالدین شاه، امین السلطان کهنه کار با ترفند خود چنین وانمود می کند که انگار گزندی به پیکر شاه نرسیده، بلکه شاه، تنها از هراس
بی تاب شده است. سپس کالسکه پادشاهی را نزدیک آورده و به یاری چند کس از رازداران پیکر
بی جان قبله عالم را از در دیگر بر سر و دست بیرون برده و در کالسکه جای داده می شود به گونه ای که هیچکس از پایبندان (ملتزمین) پی نبردند که بر سر شاه چه آمده. صدراعظم، خود کنار دست شاه می نشیند و چنین وانمود می کند که دارد از شاه پرستاری می کند. میرزا محمدعلی ملیجک امین خاقان (آقا مردک خان) نیز بادبزن به دست چهره سرد و بی جان شاه را باد می زند. تیپ چاکران و دسته ی سواران از پس و پیش، بی کم و بیش جهاندار بی جان را به گونه زندگان به تهران
می رسانند.

امین السلطان به نماد شاه برای مردم دست تکان می داده است پنداری که شاه زنده است.

یکی می گفته بانویی به شاه یورش برده، دیگری می گفته مردی در تن پوش و چادر زنانه، زخمی بر پاشنه همایونی زده و کس دیگر از کرشمه و سستی شاه را زاییده هراس شاهانه می گفته که چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

به هر روی پیکر شاه شهید را به ساختمان پادشاهی رسانده و چون دسته گلی به اتاق آیینه – زبانزد به کاخ برلیان می سپارند. جناب نایب السلطنه کامران میرزا (فرزند سوم شاه) که در خانه آگاه
می شود و به امید زنده بودن پدر تاجدار می آید در کنار آبگیر (حوض) آگاه می شود که شاه را پهنه هلاک و سر تاجور بر خاک است. و بی آنکه نزدیک بیاید و یا چهره به غم خراشد یا حمد و سوره ای بخواند “لات حین مناص” (دیگر راه برگشت و گریزی نیست) بگفت و ارگ شاهی بگذاشت و به باغ امیریه خود رفت. صدراعظم تلاش کرد تا رسیدن مظفرالدین میرزای ولیعهد از تبریز به تهران؛ خبر کشته شدن شاه در تهران پخش نشود و با شتاب هرچه بیشتر، پاره های (اجزای) فرمانروایی را به سازماندهی کوی ها و کارکرد مغازه های نانوایی ها گماشت که مبادا دستاویز در هم ریختگی و شوریدگی، پایتخت به دست فرومایگان بیفتد “کلنل کاساکوفسکی” فرنشین سواران قزاق را به فرنام فرمانده گزمه (پاسبان) به درون شهر گماشته نمود. سران سپاه از امیر توپخانه، آجودان باشی، امیر تومان ها، سر تیپان، همگی خواسته شدند و همه جا را پاسداران و دیده بانان و نگهبانان پابرجا و استوار نمودند. امین السلطان گاه ورود به شهر، رویداد بدرفتاری (سوء قصد) و تیراندازی به سوی شاه برفور ولیعهد 45 ساله (مظفرالدین میرزا) تلگرافی به تلگرافخانه فرا می خواند. هنوز آفتاب آدینه فرو نشده که گفتند ولیعهد در تلگرافخانه تبریز (جایگاه آموزش و پرورش ولیعهد) آماده است. مظفرالدین میرزا با تلگرافی از تبریز؛ امین السلطان را به نگهدار جایگاه نخست وزیری او در سامانه ی فرمانروایی خود امیدوار می کند و به وی دستور می دهد تا گاه ورودش به کاخ برلیان که چهل و چند روز به درازا می کشد پای به بیرون نگذارد. امین السلطان به فرمان مظفرالدین شاه به صدراعظمی برگزیده می شود.

امین السلطان در نبود مظفرالدین میرزا فرمان راهبردی کشور را به دست می گیرد. مظفرالدین میرزا پای به تهران می نهد و پس از آنکه بر سر گور پدر می رود در تالار ساختمان بادگیر بر اورنگ پادشاهی می نشیند. پس از پادشاه شدن مظفرالدین میرزا (1275 خورشیدی) جای زندان میرزا رضا دگرش می یابد. بدین گونه که او را به سربازخانه نزدیک میدان ارگ می برند و سپس به یکی از
اتاق های اندرون ساختمان شاه نشین جابجا می سازند. بر همگان آشکار بوده که میرزا رضا در دم جان ستانده (اعدام) می شود اما این گونه نشده و نزدیک به چهار ماه در زندان نگاهداشته می شود تا بلکه بتوانند وی را تهی سازی دروندادی (تخلیه اطلاعاتی) کرده، اما همدستان و انبازان جرم را پیدا نمی یابند گو اینکه روشن شد که وی از آغاز تا پایان تک بوده است. گفته شده است که مظفرالدین میرزا پیش از رهسپاری به تهران؛ یک تلگراف رودر رویی (حضوری) امین السلطان را به دارا بودن جایگاه صدر اعظمی خود امیدوار می سازد که پس از ورود به تهران او را به صدراعظمی بر می گزیند. امین السلطان از یک سو دست به کار استوار سازی پایه های توان شاه می شود و از سوی دیگر با نگرش به تهی بودن گنجینه کشور به اندیشه ی فراهم آوری وام بر می آید. او در نخستین فرمانی که برونداد می کند دستور جان ستاندن سه تن از شهروندان کرمانی بوده است که از استانبول به گونه دزدانه به تبریز آمده بوده اند. این سه تن به دستاویز اینکه با میرزا رضا هم دست بوده اند به چوبه دار سزا آویخته می شوند. شاه نیز با فرمانی فرزند خود محمدعلی میرزا را به جانشینی (ولیعهدی) خود بر می گزیند و میرزا علی خان امین الدوله و از هماوردان (رقبای) امین السلطان را به پیشکاری او گمارده می سازد و وی را روانه تبریز می نماید.

33- فرجام شاه شکار: برخی بن مایه های تاریخی دادمند (مدّعی) شده اند که مظفرالدین شاه اندیشه کشتن میرزا رضا را نداشته و بارها از زبان او گفتار شده است که سزا دادن(قصاص) و کشتن میرزا رضا انگیزه ی آرامش دل من نیست؛ من اگر بخواهم کین خواهی کنم باید همه ی شهروندان کرمانی را از دم تیغ کین خواهی خود بگذرانم! اما سرانجام به انگیزش شیخ محمدحسن شریعتمداری تهرانی (آخوند درباری) دستور جان ستاندن میرزا رضا را می دهد. شگفتا یک روحانی باید آب بر آتش کین خواهی بریزد نه اینکه آتش را دامن زند. ناظم الاسلام کرمانی از زبان خود شیخ درباری شنیده که به مظفرالدین شاه می گفته چرا در کشتن میرزا رضا کوتاهی و درنگ می کنید و کشتن او را به واپس می افکنید اما شاه می گوید که این کس ارزش کشتن ندارد و من پاسخ دادم که اعلیحضرت از حق خود گذشتند ولی ما دهوندان (رعایا) که فرزندان شاه سعید شهید هستیم تا پیکر کشنده ی پدرمان را بر دار ببینیم چشممان گریان خواهد بود زهی کاسه گرم از آتش. مظفرالدین شاه فرمود که آیا این گونه کشتن سازگار با کیش اسلام است و آیا قانون آئین اسلام پروانه می دهد؟ که چنین کسی را بکشند؟ از سویی پیداست که مظفرالدین شاه می خواسته کشتن میرزا را سر بدواند. جناب آقا شیخ محمدرضا مجتهد آهنگ و خواسته شاه را در می یابد با شاه همراهی می کند و این درحالی بوده که آشیخ محمدحسن یا خواست درونی شاه را در نیافته یا اینکه به چشمداشت دیگری پای بر کشتن میرزا رضا می فشارد تا اینکه شاه دگرگون شده و رو به امین السلطان می کند و می گوید فردا برنامه بگذارید و سر این پسره را ببرید که سرانجام در بامداد 21/ 5/1275 میرزا رضا به جستاری که در بخش پسی می آید در میدان مشق تهران به دار آویخته می شود.

34-شاه شکار بر دار:

“گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند- جرمش این بود که اسرار هویدا می کند.حافظ”

پیشتر روند جان ستاندن این گونه بود که از یک روز پیش جارچی جار می زد و توده ها را از ساعت به کار بستن آیین جان ستانی آگاه می ساخت که البته در مورد میرزا رضا نیز انجام گرفت اما با این
ناهمگونی که گاهِ جان ستانی را پس از نیمه شب و بدون اعلام ساعت به آگاهی رساندند تا مردم نتوانند انبازی کنند و از “کاساکوفسکی” فرنشین بریگاد قزاق خواسته می شود که خود با شمار در خور نگرشی از پایوران قزاق و تفنگداران آنها می خواهند که در میدان مشق رو در رویی داشته و از بروز آشفتکی های همبودین جلوگیری و آماده شلیک به توده ها باشند.

پیش از آنکه میرزا رضا را به میدان گشتنگاه ببرند امین السلطان به دیدارش می رود چراکه در واپسین دم به نیرنگ می کوشیدند تا میرزا را به پذیرش (اعتراف) وادارند به او گفته می شود تا نام یاران خود را بگوید تا مظفرالدین شاه او را ببخشد و او در پاسخ می گوید روشن است که شما هم مرا خواهید کشت و نیز همه ی همداستان مرا !

پس چه بهتر که من خود به تنهایی نیست شوم. سپس می گویند که مظفرالدین شاه می خواهد تو را ببیند او به نیشخند می گوید که شاه حق دارد چرا که از دولتی سر من به پادشاهی رسیده است! میرزا رضا را دست بسته در کالسکه نشانده به میدان مشق می برند و یک دسته موزیکچی نیز مارش سوگواری می نواخته است. او گام های بلند و تند بر می داشته و به دژخیم خود می گوید: “این چوبه دار را به یادگار نگه دار چرا که من آخرین کس این دار نیستم” او وصیت کرده بود تا بیت زیر را بر سر سنگ گورش بنویسند:

“محّب آل محمد غلام هشت و چهار- فدای مردم ایران رضای کرمانی”

حاج شیخ هادی نجم آبادی برای او روز چهلم و سالگرد برگزار می کند که کسان اندکی در آن انبازی می جویند.

35-“خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود” صدراعظمی کوتاه امین السلطان:

مظفرالدین میرزا ولیعهد و ابوالجمعش (گروهی که در یک انبوه کار می کنند) برای آمدن از تبریز (پای تخت دوم) هزینه رهسپاری نداشته اند اما امین السلطان این هزینه را کارسازی می کند. و همچنان در جایگاه صدارت عظمایی استوار می ماند.

صدراعظمی این باره ی امین السلطان چندان به درازا نمی کشد چرا که بدگمانی انگلیس ها نسبت به او همچنان دنباله داشته است، روس ها نیز از وی جانبداری چندانی نمی کنند افزون بر این او از یک سوم به دست آوری وام از بانک شاهی و یا دیگر بنگاه ها و سازمان های پشتوانه ای کامیابی به دست نمی آورد و هیچ کس در کشور آماده به واگذاری وام به وی نمی شود. از سویی از آنجا که چشم و همچشان درونی او؛ از زمره: عبدالحسین میرزا فرمانفرما و عبدالحمید میرزا عین الدوله – که دو داماد مظفرالدین شاه بودند و نیز علی خان امین الدوله که پیشکار محمدعلی میرزای ولیعهد بود با او سر ستیز داشتند و مظفرالدین شاه نیز خرسندی چندانی از وی نداشت، سرانجام زمینه های نیازین و بایا برای برکناری وی از جایگاه صدارت فراهم گردید. روی هم رفته شکست در سیاست درونی و بیرونی امین السلطان، انگیزه ی برکناری وی در ماه جمادی الاول سال 1314 از سوی مظفرالدین شاه گردید و علی خان امین الدوله که به هواداری از انگلیس ها زبانزد بود از تبریز فراخوانده و به صدارت گزینش می کند. بنابراین برخی از انگیزه های برکناری امین السلطان را می توان این گونه نوشتار کرد:
الف- امین السلطان ناگزیر بود تا در آغاز پادشاهی مظفرالدین شاه بدگمانی هایی را که انگلیس ها نسبت به وی پیدا کرده بودند از میان بردارد و دیدار سازگار و همراه آنها را بدون دادن برجستگ ارزنده ای که انگیزه بخش روس ها شود ربایش نماید. ب- روس ها را سراسر با خود همراه سازد و با پشتوانه و پشتیبانی آن دولت می توان خود را نگه دارد. پ- به چگونگی دارایی اندوهبار ایران سرو سامان دهد. ت- دیدگاه همراه شاه را بیش از پیش به سوی خود فراخواند.

به هر روی بخت، یار وی نبوده و سرانجام از جایگاه صدارت فرو کشیده می شود. امین السلطان پس از برکناری بسان راندن (تبعید) به قم رفت و همه ی بستگان و نزدیکان وی از کار برکنار گردیدند و ده قزاق و یک افسر روس به نگهداری از وی در قم پرداختند و این درحالی بود که مظفرالدین شاه پس از هیجده ماه دوباره او را به صدراعظمی خود برگماشت. امین السلطان پس از گزینش دوباره به صدراعظمی، به کنش های گوناگونی دست یازید. نخست به دستاویزهای گوناگون ناسازگاران خود را از تهران پرت نمود و دیگر اینکه چون از نیاز شاه به پول در راستای رفتن به بیرون از کشور و درمان آگاه بود به اندیشه ی فراهم آوری پول افتاد. از آغاز از انگلستان خواستار وام شد اما چون انگلیس ها گمرک جنوب را گروی می خواستند به این خواسته همداستانی نکرد. در این چرخه نیز وزیر مختار وقت انگلیس جایگزینی شد. امین السلطان برای دریافت وام، روی آور کشورهای آلمان، فرانسه و بلژیک شد اما سرانجام از دولت روسیه وامی به مبلغ 22 میلیون منات زر در برابر گرو گذاشتن گمرک شمال دریافت نمود که به کمک بخشی از آن وام، بخشی از بدهی به بانک شاهنشاهی و بهره پس افتاده آنرا داد و با بخش دیگر آن در سال 1900 م همراه مظفرالدین شاه راهی دیار فرنگ شد و چون در کشور فرانسه به جان شاه بدآهنگی(سوء قصد)شد و امین السلطان از خود بی باکی نشان داده بود پس از بازگشت به ایران از سوی شاه پاژنام (لقب) “اتابک اعظم” (بزرگ وزیر) را گرفت. سیاست نزدیکی شاه و امین السلطان به روسیه همچنان دنباله داشت تا اینکه بیماری شاه در سال 1318 هـ.ق دوباره برگشت نمود.

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و دوم

36- وام خواهی دوباره از روسیه:  در پی هزینه درمان بیماری کلیه مظفرالدین شاه در اروپا به سال 1319 هـ.ق امین السلطان خواهان دریافت وام دیگری از روس ها می شود. به گونه ای که در برابر دریافت این وام پیمان نامه ای میان ایران و روسیه بسته می شود که بر پایه ی آن «میزان نامه» (تعرفه tariff) گمرکی نوینی برای کالاهای درون بردی (وارداتی) از روسیه در نگر گرفته می شود و واژگونه بر میزان نامه گمرکی کالاهای انگلیسی افزوده می گردد. امین السلطان برای اینکه انگلیس ها ازو نرنجند برجستگی به  “دارسی” انگلیسی داد بدین گونه که برپایه ی آن برجستگ برون آوری و بهره برداری از نفت در سرتاسر ایران مگر پنج استان آذربایجان، مازندران، گلستان (استرآباد) و خراسان به زمان 60 سال به دارسی واگذار گردید که به “امتیاز دارسی” زبانزد است و در 28 مه 1901 م (1319 هـ.ق) به دستینه مظفرالدین شاه می رسد. فرنام رسمی این برجستگ امتیاز نامچه نفت و موم طبیعی کانی بود که در برگیرنده ی یک سرآغاز و 18 فصل بود. در برابر؛ دارسی پایبند
می شود که سالانه 20 هزار لیره ی انگلیسی پول نقد و هم ارز با همین مبلغ، دانگ های شرکت و شانزده درصد از بهره های سره سالیانه اش را به دولت ایران بپردازد. پس از بستن این پیمان نامه، انگلیس ها به اندیشه نزدیکی شاه و اتابک اعظم می آیند و نشان بند جوراب را که برترین نشان انگلستان بود و نشان “گرمابه” (حمام) را به اتابک اعظم می دهند و پیمان نامه ای بین دو کشور بسته می شود که بر پایه ی آن انگلیس ها نیز از کاهش های گمرکی همانند با روس ها برخوردار
می شدند.

بستن این پیمان نامه انگیزه پرخاش و خروش میلیونی ایرانیان و روس ها می گردد. به دنبال بستن پیمان نامه ی دارسی، اتابک اعظم وامی از روس ها به میزان ده میلیون منات زر دریافت نمود و در برابر، برجستگ خط آهن “جلفا قزوین” به بانک استقراضی روس ها داده شد و گمرک شمال نیز به روس ها دگرش یافت. از آنجا که سیاست اتابک اعظم دو پهلو بود روسیه و انگلیس به اندیشه ی برکناری وی برآمدند و او برای رویارویی با این اندیشه تلاش نمود تا همه ی کسانی را که گمان
می رفت به جای وی گزینش شوند از پایتخت پراند به گونه ای که شاه با پافشاری امین السلطان، حکیم الملک را که از زمره نزدیکان خودش بود از پایتخت به فرمانروایی گیلان فرستاد که پس از زمان اندکی به گونه ی گمان انگیزی کشته گردید و پس از آن به شاه گزارش دادند که اتابک اعظم دستور زهر آلود  نمودن و از پای درآوردن جناب حکیم الملک را برونداد کرده است. شاه از مرگ حکیم الملک بسیار اندوهگین گردیده نسبت به امین السلطان بسیار بدبین شده بود و افزون بر این، چون روس ها و انگلیس ها از امین السلطان ناخرسند بودند و کسان سرجنبان و کارا از کنش های اتابک اعظم به تنگ آمده و از واکنش های وی هراس داشتند، از سویی تهی بودن گنجینه و ناتوانی در پرداخت حقوق کارکنان دولت و تاخر سندی همگان، که مظفرالدین شاه پس از بازگشت از رهسپاری دوم خود فرجام چنین شد که اتابک اعظم را در روز 21 رجب 1321 برای بار دوم از صدارت عظمایی برکنار و عبدالمجید میرزا عین الدوله را به صدر اعظمی گزینش نمود. گفته شده است که پیش از برکناری او، برخی کاتوزیان فرمان از دین برگشتن (ارتداد) وی را برونداد کرده و برکناری او را از شاه خواستار شده بودند. و او نیز زیر بار گرفتن سومین وام نرفت پس از برکناری بار دوم از جایگاه صدارت اعظمی با اندوخته های کلانی که در زمان صدارتش به چنگ آورده بود آغاز رهسپاری به پیرامون جهان کرد. به چین، ژاپن رفت و در برگشت به مصر و مدیترانه به مکه ی معظمه رفت و آیین های زیارت خانه ی خدا (مناسک حج) انبازی نمود و پس از آن از راه سوریه، لبنان، تونس، مراکش به فرانسه رفت و سرانجام در سوییس ماندگار شد. ماندگاری امین السلطان در بیرون کشور نزدیک به چهار سال به درازا کشید. و پس از برپایی مشروطیت به جستاری که خواهد آمد، محمدعلی شاه او را به ایران فراخواند و به نخست وزیری برگزید که نزدیک پنج ماه به درازا کشید و ترور شد.

37- نیم نگاهی به خلاء صدارت و گفتار مظفرالدین شاه:

مظفرالدین شاه پس از نخستین برکناری اتابک اعظم برای زمان کوتاهی کابینه ای بدون صدراعظم پدید آورد که در آن علیقلی مخبرالدوله وزیر کشور(داخله) عبدالحسین میرزا فرمانفرما وزیر جنگ (دفاع امروزی) محسن مشیرالدوله وزیر امور خارجه بود. مخبرالدوله پس از چهار ماه به انگیزه پادرمیانی (مداخله) فرمانفرما در گستره توانایی (اختیارات)های او کناره گیری کرد. امین الدوله نخست فرنشین نشست وزیران (هیئت دولت) و پس از چند ماه صدراعظم می شود اما پس از شش ماه از صدارت کناره گیری می کند زیرا امین الدوله اندیشه های نو منش خواهی و باخترگرایی داشت و از آغاز زمامداری خود با ناسازگاری کاتوزیان روبرو شد و پس از شش ماه، از صدارت کناره گیری کرد چرا که در پیش نیازهای رهسپاری شاه به اروپا ناتوان بود. مظفرالدین شاه محسن خان مشیرالدوله فرنشین هیئت دولت گزینش کرد ولی جایگاه او بیش از سه ماه به درازا نینجامید و مظفرالدین شاه دوباره امین السلطان را به صدرات برگزید. برای پایستگی، نویسه گفتار مظفرالدین شاه بر روی “سینماتوگراف” که کهنه ترین دستک (مدرک) آوایی ایران می باشد آورده می شود:

” جناب اشرف اتابک اعظم! از خدمات سابق و لاحق (پس آیند) شما که تا حال چهل سال است خدمت می کنید از همه ی خدمات شما راضی هستیم به خصوص از خدمات این سه چهار ساله ای که در صدرات خود حساب می کنیم و ان شاء الله عوض اینها را همه را به شما مرحمت خواهیم فرمود و شما هم ابداً ذره ای در خدمات خودتان ان شاء الله قصور نخواهید کرد و مرحمت ما (را) به اعلا درجه نسبت به خودتان بدانید ان شاء الله رحمن بعد از چهارصد سال که خدمت بکنید امیدوار هستیم که همیشه خوب باشد و این خدماتی که به من می کنید و به مملکت ایران می کنید البته خداوند او را بی عوض نخواهد گذاشت. انشاء الله هم عوض او را هم خدا و هم سایه ی خدا که خودمان باشیم به شما خواهم داد و، از خدمات همه ی وزرا راضی هستیم و شما هم خدمات همه را حقیقتاً خوب عرض می کنید و همه را به موقع عرض می کنید”. از این شیوه نوشتن چنین برمی آید که او پی گیر نگارش و یادگیری نبوده است.

38- بازگشت دوباره ی اتابک به ایران و پذیرش صدارت:

اتابک اعظم سیاستمداری کار کشته و بازیگر کار آزموده ای بود که نزدیک به چارک یک سده در جایگاه های وزیری، وزیر اعظمی و صدر اعظمی به همه ی زیر و بم های پنهان و آشکار های سیاست آگاهی داشت و نیز به انگیزه رهسپاری های پی در پی به اروپا و دیگر کشورها از سیاست های گیتایی نیز آگاهی زیادی به دست آورده بود. دنباله اینکه مظفرالدین شاه ده روز پس از برونداد فرمان مشروطیت در می گذرد پنداری که برای مظفرالدین شاه نا میمون بوده است! و محمدعلی میرزا، فرزند او به پادشاهی مشروطه می رسد. محمدعلی شاه پس از به تخت شاهی نشستن با
کار شکنی های سترکی رو در رو بوده است . جدای تهی بودن گنجینه (خزانه)، آشوب و هراس سراسر کشور را فرا گرفته بود و از هر سوی نغمه و هر دم از این باغ، بری می رسید – بویژه که مجلس نوین نیز چالشی بر چالش ها می افزود و هر روز سخن تازه ای پیش می آورد. به باور محمد علی شاه، یگانه مرد کار آزموده و زرنگی که می توانست بر دشواری ها چیره گشته و کشور را آرامش بخشد همان صدر اعظم پدر و پدر بزرگش بوده است. (به کارهای گران مرد کار دیده فرست- که شیر شرزه برآرد به زیر خم کمند-سعدی). از این روی محمدعلی شاه از همان آغاز جناب اتابک اعظم را که در اروپا ماندگاری داشت با بزرگداشت هرچه بیشتر برای پذیرش پست نخست وزیری (صدر اعظمی) به تهران فرا می خواند. جناب اتابک اعظم که به انگیزه چهارسال ماندگاری در اروپا و دوری از کشور و پهنه ی سیاست، کشش به دیدار دوباره میهن داشت آمادگی خود را برای پذیرش هرگونه سرپرستی آگاهانید و روانه ی ایران گردد.

کشورهای اروپایی که اتابک از خاک آنان گذر می نمود بیشینه پاس را به او گذاشتند روس ها، گاهِ درونشد جناب اتابک اعظم (بزرگ وزیر) آیین های شاهوار برای او برگزار نمودند برای نمونه دولت روسیه با یک فروند کشتی زره پوش و گارد آیین ها و بزرگداشت ها (تشریفات، cermonical) آرسته و ، رسا از وی پیشباز برگزار می کند و بر گذرگاهش گونه های بزرگداشت به جا آورده
می شود. اتابک روز 30/1/1286 خورشیدی یعنی یک سال پس از برپایی مشروطیت در ایران با
آیین های آرسته و شکوه فراوان وارد بندر انزلی می شود. رزمندگان گیلان مشروطه خواهان بندر انزلی از پیاده شدن او به خاک ایران جلوگیری و به پاسدارانش یورش می برند تا کارش را بسازند اما یک کس بخت برگشته دیگری که چهره اش همانند او بوده آماج گلوله تندروان قرار می گیرد! و با نمایندگان مجلس شورای ملی تلگرافی پرماس (تماس) گرفته و دیدگاه نمایندگان را جویا می شوند. اما مجلسیان راهیابی او را پذیرش می نمایند. گروهی از مشروطه خواهان که در سر آنها سید حسن تقی زاده حیدر عمو اوغلی بودند، خواهان آمدن امین السلطان نبودند. تقی زاده در یکی از نشست های مجلس شورای ملی گفته بود که امین السلطان پاژنام او نیست؛ بلکه باید گفت “خائن السلطان” است و علی الایران و السلام با همه ی اینها امین السلطان پس از راهیابی به تهران و دیدار و گفتگو با محمدعلی شاه در روز نوزدهم ربیع الاول سال 1325 هـ.ق بار دیگر بر جایگاه نخست وزیری نشسته و کابینه اش با پیشباز و رأی بالای نخستین مجلس مشروطه آغاز به کار می کند. امین السلطان به نما برای نگهدار همبستگی سیاسی ، وزیرانی از دو دسته ی “رسوفیل” (هواداران روسیه) و انگوفیل (هواداران انگلیس) فراخوان به همکاری با کابینه خود کرده و روز 13/2/1286 روانه مجلس شورای ملی می شود و در کنار سخنرانی پر دامنه ای، برنامه آرمان خواهی و انگیزه دولت و مهار کردن نا آرامشی ها را نوید می دهد به گونه ای که در آینده ی نزدیکی چگونگی نابسامانی نان تهران چاره شده و فرمانروایانی که پایه و مایه ناخرسندی توده ها را فراهم کرده اند برکنار خواهند شد. این اتابک اعظم از همان آغاز با ناسازگاری های بیش از پیش روبرو می شود اما این کس در مرز 50 سالگی سیاستمداری کار آزموده و فولادی آبداده به پهنه دشواری ها پای می نهد و در زمان کوتاهی شورش سالار الدوله را با گسیل سپاهی برای سرکوب او به خراسان می فرستند اما با جنگ دشواری که میان دو سپاه در می گیرد، سرانجام سالار الدوله شکست می خورد. او فرمانفرما را برای جلوگیری از دست درازی عثمانی ها به مرز ارومیه و محتشم السلطنه را برای رایزنی روانه اسلامبول می کند. اتابک اعظم هرچند که خود را به نما هوادار مشروطه نشان می داد اما بدگمانی مشروطه خواهان نسبت به وی روز به روز بیشتر و بیشتر می شد و توده ها او را بدخواه مشروطه می دانستند و بیش از تهرانی ها، مشروطه خواهان تبریزی نیز نسبت به وی بدگمان بودند به گونه ای که فرمانفرما را که از سوی وی برای استانداری آن سامان گزینش و روانه شده بود نپذیرفتند؛ سرکشی های اقبال السلطنه ماکویی و کشتار و چپاول مشروطه خواهان سامان آذربایجان را به انگیزش اتابک می دانستند و از این روی انجمن ایالتی (استانی) تبریز در تلگرافی به اتابک، کس او را پاسخگوی رخدادهای پیش آمده دانسته خواهان برکناری اقبال السلطنه شده و او را پاسخگوی همه نارسایی ها و رویدادهای تمام کشور دانسته و از کسی که سال ها در کشورهای پیشرفته گیتا زیسته بیش از اینها چشمداشت می رفت و به جای اقبال السلطنه، خواهان یک میهن دوست می شوند.

39- اتابک اعظم و دیگر چالش های روبرو:

هر دم از این باغ بری می رسد- تازه تر از تازه تری می رسد!

اتابک سرگرم سامان دادن به نابسامانی و تلاش و کوشش زیاد برای از بین بردن دشواری ها و
نارسایی ها بود ولی چگونگ کار به گونه ای بود که هرجا را سامانی می داد چند جای دیگر پیله ی نابسامانی ها سر، باز می کرد. در دولت اتابک دو کنش برجسته وجود داشت که هر روز بر شمار و کارایی آنها افزوده می شد؛ یکی روزنامه ها و دیگری انجمن ها. روزنامه های نوپا مانند “آیینه غیب نما” به گردانش سید عبدالرحیم کاشانی؛ روح القدس به گردانش سلطان العلمای خراسانی؛ مساوات به گردانش سید محمدرضای شیرازی و حبل المتین سید حسن کاشانی و چندین روزنامه دیگر، لبه تند و تیز تازش های خود را به سوی اتابک نشانه رفته و از هیچ کنشی و نوشته ای به زیان او فروگذاری نمی کردند. با همه ی اینها، دولتمردی سیاستمدار، بخشنده ای دست و دلباز، مردم دار، خوش سخن و اهل بده و بستان آجیل ها بود اما با همه اینها نتوانست روزنامه های سرکش را رام خود کند هر روز بر شمار انجمن ها نیز به نیاز پیراگیر (محیط) و فرامون آزادی خواهی و مشروطیت در تهران و شهرستان ها افزوده می شد. انجمن آذری ها در تهران و انجمن دروازه قزوین دو انجمنی بودند که ناسازان اتابک در آنجا گرد آمده و تقی زاده که در آن زمان سری پر شور و شر و تندروی دو آتشه به شمار می رفت هر دو انجمن را سرپرستی می کرد. در این انجمن کم کم سخن از “مهدور الدم” بودن (کسی که کشتنش انگیزه سزا و یا قصاص نمی شود) اتابک پیش آمد و چنین فراگیر شد. که همداستانی او با مشروطه و مشروطه خواهی رویه ای (سطحی) که در پنهان، خواستش براندازی فرمانروایی قانون و مجلس است. این دهانزد را توده ها باور می کردند و او را کسی فریبا و حکومت برانداز می پنداشتند. شمار زیادی از نمایندگان سرجنبان کاتوزیان میانه رو نیز از جانب اتابک جانبداری می کردند- بویژه سید عبدالله بهبهانی که در گذشته و کنون مورد مهر اتابک بود و بخش بزرگی از زد و خوردها (دعاوی) توده ها از سوی اتابک به او واگذار می شد و سید در هواداری از فرمانروایی اتابک از هیچ کوششی فروگذاری نمی کرد ولی ناسازان اتابک – بویژه تندروهای انجمن ها پیرنگ کشتن او را به نوشتاری که خواهد آمد در سر داشتند.

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و سوم

39- سرانجام؛ شناساندن کابینه ی اتابک به مجلس شورای ملی

“ناجوانمردیست چون جا نوسیار و ماهیار- یار دارا بودن و دل به اسکندر داشتن-قاآنی”

اتابک اعظم در بایسته هایی به توان رسید که جنبش مشروطه خواهی روز به روز گسترش بیشتری می یافت و درخواست قانون بنیادین مشروطه و قوانین پایین دستی در میان لایه های گوناگون و انجمن های برزنی و بومی بالا گرفته بود و مشروطه خواهان افزون بر محمدعلی شاه که از روز تاجگذاری به مجلسیان بی پروا بود و توده ها وی را بدخواه مشروطه می دانستند به اتابک نیز بدبین بودند اما اتابک تلاش می کرد تا با سامان دادن یک دو دوزه بازی؛ هم دل شاه را به دست آورد و هم به مشروطه خواهان استواری و آسودگ اندیشه دهد به گونه ای که ناسازگار با راه و روش همگان گامی بر نمی دارد. از سویی گفتنی است که شماری از توده ها اتابک را مردی فراخور وزارت کشور و نخست وزیری ایران می دانستند و بدین باور بودند که او خواهان پیشرفت ایران است و شماری دیگر ناهمسان با این دسته می اندیشیده اند. انگیزه گروه هوادار اتابک نبشته های کسانی چون “میرزا ملکم خان”، “طالب اف” و جز اینها و روزنامه های فرامرزی و کنش های خود اتابک پس از رهیابی به ایران و ایستایی توده های ناسازگار با محمدعلی شاه و روش های خودکامانه (dictatorial) او بود اما رهنمون گروه دیگر وجود جنبش ها و خیزش ها در جاهای گوناگون کشور بود. با همه ی اینکه به آسانی اخگر آشوب سالار الدوله به خاموشی گرایید و مجلس نیز در کنار اتابک بود اما نکته دیگر بست نشینی در زاویه حضرت عبدالعظیم بود چیزی که نخواهندگان اتابک بدان پای می ورزیدند این بود که اتابک را به روس ها نزدیک و هم پیمان و هم دست است و می خواهد ایران را به روس ها واگذارد. امین السلطان در دیدار با صادق مستشار الدوله (یکی از دوستان تقی زاده) گفته است که قول شرف داده ام که به استواری مبناهای مشروطیت کوشش نمایم. اگر این جوان (محمدعلی شاه) با
آرمان های من همراهی کند امیدوارم از پس انجام پیمانی که بسته ام برآیم اما اگر او را در راه ناهمسان خود دیدم و نتوانستم وی را پذیرا کنم از همان راه بسیار درازی که آمده ام بر می گردم. البته از دیدگاه مستشار الدوله چون خواست شاه کشیدن همداستانی اتابک بوده با او همراهی نشان می داده است. به هر روی اتابک اعظم کابینه خود را در چهارم تیرماه به فهرست زیر به مجلس باز شناسانده می کند:

الف- وزیر جنگ: حضرت والا نایب السلطنه کامران میرزا.

ب- وزیر دادگستری(عدلیه): جناب والا فرمانفرما.

پ- وزیر دارایی (مالیه): جناب میرزا ابوالقاسم ناصر الملک (قراگوزلو)

ت- وزیر امور خارجه: جناب میرزا محمدعلی علاء السلطنه (علا)

ث- وزیر بازرگانی (تجارت): جناب میرزا مهدی خان کاشی وزیر همایون (غفاری)

ج- وزیر علوم و معارف و اوقاف: جناب مهدیقلی خان مخبر السلطنه (هدایت)

چ- وزیر فوائد عامه: جناب میرزا نظام الدین کاشی (مخبرالسلطنه)

ح- وزیر کشور (داخله) و نخست وزیر: امین السلطان.

او در جایگاه دلجویی از نمایندگان بر می آید اما تقی زاده نبود کامران میرزا وزیر جنگ در مجلس را دستاویز کرده به اتابک و کابینه اش می تازد. از دیدگاه تقی زاده چون همه وزیران در برابر مجلس نمایندگان ملت پاسخگو هستند از نبود وزیر جنگ چنین برداشت می شود که کنش و کوششی به همکاری او وجود ندارد. تقی زاده از دیگر نمایندگان می خواهد تا در مورد نگهداشت و یا کنارگذاری کامران میرزا رأی دهند و نمایندگان به کامران میرزا عمو و پدر همسر شاه رأی پشتگرمی (اعتماد) نمی دهند و بیرونش می کنند.

چند روز پس؛ اتابک، میرزا حسن محتشم السلطنه به سمت دستیار خود و جانشین وزارت کشور
می شناساند. او در همان نشست توانست بیشینه نمایندگان مجلس را به جانبداری از خود ربایش کند. دوستی و ، وداد دیرینه سید عبدالله بهبهانی با اتابک و جانبداری صنیع الدوله فرنشین مجلس از او انگیزه شد تا مجلس با او سازگاری و آشتی پیشه کند. در همان نشست سید حسن تقی زاده علیه او سخنرانی می کند که با واخواهی دیگر نمایندگان روبرو می شود. تقی زاده دیگر به سخن گفتن
نمی پردازد و چنین برداشت شد که تقی زاده از همان روز تلاش خود را علیه اتابک به انجمن های خودرو و خودسر و پنهانی ترابر کرده است. نخستین چالش رودرروی کابینه اتابک شورش استان فارس بود که در کنار آن خواهان برکناری قوام الملک شیرازی بودند. اتابک این خواسته را برآورد و قوام الملک را برکنار کرد. در همان زمان نیروی عثمانی (ترکیه امروزی) به مرزهای ایران دست اندازی کردند و اسماعیل سیمیتقو و دار و دسته اش وارد خاک ایران شده و در چپاول و دست درازی به دارایی مردم و ویرانی دست یازیدند و چنانچه که پیشتر نوشتار شد ابوالفتح میرزا سالار الدوله در باختر ایران با سپاه بسیار به راه افتاد و داوش تاج و تخت شد و تا نهاوند پیش رفت اما به زودی شکست داده شد و در چنین روزهایی نزدیک به پانصد کس از کاتوزیان و دانش آموختگان دانش های کیشی به پرچمداری شیخ فضل الله نوری و سید احمد طباطبایی در برابر مشروطیت خیزش کردند و در آرامگاه حضرت عبدالعظیم حسنی بست نشستند و تلگراف هایی به علمای نجف در نخواست و نادرستی مشروطه مخابره نمودند. شیخ فضل الله به دست سید احمد طباطبایی به شهرها نیز تلگراف نمود و مشروطیت را پاد کیشی دانست. ملا قربانعلی، مجتهد سرجنبان و خودکامه زنجان و خمسه از فرمانبرداری دولت مشروطه، سرپیچی کرد و به هواداران خود فرمان داد تا به ارگ فرمانروایی یورش برند چراکه او و شیخ فضل الله نوری و کسان هم اندیش با آنها سازگان مشروطه سلطنتی را ناسازگار با کیش اسلام دانسته و سامانه ی مشروعه می خواستند. به هر سوی نزدیک به ششصد کس از هواداران تفنگدار حاج ملا قربانعلی به استانداری (دار الحکومه) زنجان و خمسه یورش برده، میان نیروهای دولتی و تازش برندگان درگیری آغاز و در این درگیری، میرزا باقرخان سعد الدوله فرمانروای زنجان که پسر دایی اتابک بود با تکانه دشنه از پای درآمده و کشته می شود. اتابک در راستای مشروطیت به نمایندگان می گوید: “من معنی مسئولیت و مشروطیت را به نیکی می دانم. اگر سدها و راه بندان هایی نیز در میان باشد باید خودمان از میان برداریم وگرنه باید کنار برویم و از شاه نیز
می خواهد که بیشینه هواداری از مجلس، مجلسیان و قوانین اساسی را روا دارد.”

40- کشتن (terreur) اتابک : اهالی تاریخ، گزینش امین السلطان از سوی محمدعلی شاه قاجار به فرنام صدراعظم را نشانه ای بر ناسازگاری ششمین پادشاه قجری می دانند. این برگماری با ناسازگاری مشروطه خواهان روبرو شد. بماند که این برگماری از دوسو با ناسازگاری روبرو شد یکی از سوی شیخ فضل الله نوری ها و شیوه اندیشه آنان و دیگری نیز از سوی مشروطه خواهان! و این کار کردن را برای امین السلطان دشوار می ساخت، اما این ناسازگاری ها کمترین کارایی در دیدگاه شاه محمدعلی نداشت چراکه این شاه جوان کسی جز گزینش اتابک را بایسته انجام خواسته خود پیدا نکرده بود. هشتم مردادماه 1286 نشست هویدای مجلس به فرنشینی صنیع الدوله هنگام پس از نیمروز برگزار شد. اتابک و همبودان (اعضا) کابینه نیز در نشست، پیشگاه داشتند. اتابک نخست میرزا محمود علاء الملک را به فرنام وزیر دادگستری و میرزا حسن خان مستوفی الممالک (مستوفی) را به سمت وزیر جنگ معرفی می نماید. آنگاه گزارش گسترده ای از روند کشور به آگاهی کشور رسانید و پیام محمدعلی شاه را در زمینه پایان قانون اساسی به آگهی نمایندگان رسانید و افزود که با همیاری نمایندگان بزودی دشواری ها برطرف خواهد شد و نظم و تربیت در کشور فرمانروا خواهد گردید. پس از سخنان اتابک، چند کس از نمایندگان بادمجان دور قاب چین سخنان چاپلوسانه ای گفتار کردند. بویژه سید عبدالله بهبهانی آفرین ها و زه ها زه ها گفت. پس از پایان نشست اتابک و بهبهانی زمانی در یکی از اتاق “عدل مظفر!” (مجلس) به گفتگو نشسته و دیگر نمایندگان به کارهای خود سرگرم شدند. پاسی از شب گذشته که بهبهانی و اتابک از میان مجلس و میان سرای بهارستان بیرون شدند و در گرماگرم گفتگو بودند که در برابر مجلس سه گلوله به سوی اتابک شلیک شد. اتابک فروغلتید و در دم جان سپرد. کشنده که پس از این کنش فرار کرده بود اندکی پایین تر از میدان بهارستان در برزن سرچشمه دستگیر می شود ولی درگاه دستگیری با تپانچه خودکشی می کند. برخی پیرنگ کشتن اتابک را به محمدعلی شاه نسبت و یا دست کم او را به گونه پنهانی پشتیبان این پیرنگ می دانند. برخی کشتن او را از سوی سفارت انگلیس می دانند زیرا او به روس ها گرایش داشت. و نیز کشتن حکیم الملک همبودکارای سازمان فراماسونری که البته خود اتابک نیز فرماسونر بوده است که جای گمان به جای نمی گذارد، کشنده اتابک “عباس آقا تبریزی” هموند انجمن آذربایجانی ها بوده و این روشن است که تقی زاده در این انجمن پیرنگ و کارای بسیار زیادی داشته است ولی او در این زمینه هیچگاه سخنی به میان نیاورده است. سلیمان میرزا را نیز محرک می دانسته اند.

بنا بوده است که روز کشته شدن اتابک، وزیر مختار انگلیس پیمان نامه ی بین روسیه و انگلیس را بر پایه بخش کردن ایران به دو سامانه زیر رهیافت (تحت نفوذ) را به وزارت خارجه ارایه بدهند. جنازه اتابک در فضایی دور از هراس تشییع و پیکر او در قم و در اردوگاه ویژه به خاک سپرده می شود. هنوز چندی از مرگ اتابک نگذشته بود که انجمن ها به در و دیوار آگهی چسباندند و مردم را فراخواندند تا در آیین هفت عباس آقا تبریزی انبازی کنند. روز پانزدهم شهریور شمار زیادی در این دعوت همگانی انبازی می نمایند. در آغاز بهاء الواعظین سپس ملک المتکلمین بر منبر نشسته و هرکدام جداگانه سخنان تندی ایراد می کنند. سخنان ملک المتکلمین چنان تند بوده بیم آن می رفته که مردم به کاخ یورش و شاه را بکشند و در همان روز به عباس آقا صراف پاژنام “منجی” ایران داده می شود بخشی از چکامه ای که فخر الواعظین کاشانی در زمینه ی امین السلطان سروده است در زیر آورده می شود.

…”ارمنی زاده میازار مسلمانان را- به کف کفر مده سلطنت ایران را

عاقبت خانه ظلم تو کند شاه خراب- پس چه حاجت که بر افلاک کشی  ایوان را

داس غیرت چه شود در کف ملت ظاهر- پاک از لوث وجود تو کند بستان را

کاسه لیسی تو از روس ندارد ثمری- کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را…  “

در برابر، ملک الشعرای بهار که پدرش مورد نوازش اتابک بوده و نسبت به خانواده صبوری (بهار) مهری ویژه داشته در بازگشت امین السلطان به ایران یک چکامه ی تاریخی که در برگیرنده پیش نیازهای(مقدمات) مشروطه و بیانگر سهش های خانوادگی است در خراسان می سراید و برای اتابک به تهران می فرستد که چند بیتی از آن آورده می شود.

“آن اختری که کرد نهان چند گه جمال- امروز شد فروزان از مطلع جلال

ای خصم دیو سیرت نالان شو و مخند- و ملک دیده محنت خندان شود منال

کافر به فربخت دگرباره سوی تو- صدر فلک مقام و عمید ملک حضال

فرخنده فر اتابک اعظم امین شاه-  دُستور بی نظیر و خداوند همال “

زمانی که اتابک از زمان آمدن مظفرالدین میرزا از تبریز به تهران چهل روز در کاخ گلستان بوده است، در این زمان تنها حاج علیقلی خان بختیاری (سردار اسعد) با 50 سواره بختیاری و کرمخان و برادرانش از جان اتابک نگهداری می کرده اند. احمد کسروی به گونه تند روانه ای از امین السلطان به بدی یاد می کند. حیدر عمو اغلی در یادداشت های خود نگاشته است که آقا سیدجمال واعظ، ملک المتکلمین که در حزب اجتماعیون عامیون (سوسیال دمکرات) بوده اند به کشتن اتابک رأی داده و فرمان کشتن اتابک را به کمیته مجری فرستاده اند. از یادمان های نیکویش برپایی میهمانخانه بزرگی در قم، برپایی بازاری در قم، بازسازی بارگاه حضرت معصومه، بازسازی آرامگاه شاه نعمت الله ولی است. او چهار پسر(عبدالله، احمد، محمد ابراهیم، امیر محسن) که تنها میرزا احمدخان مشیراعظم در
چرخه ی ششم قانونگذاری در کابینه مستوفی وزیر پست و تلگراف و در زمان احمدشاه فرنشین تشریفات دربار را داشته و سایر پسران در گذشته بوده اند.) از پنج دختر او خانم افتخار اعظم عروس سلطان محمود میرزای ظل السلطان شد به همسری پسرش اکبر مسعود صارم الدوله در آمد. و در پایان و چنانکه پیشتر نیز نوشتار شد او مردی بسیار هوشیار، با یاده ای توانمند، بسیار زیرک، بلند دیدگاه، خوش برخورد با افتاگی بسیار، زبان پارسی و آغازه های تازی، کمی نیز فرانسه می دانسته، شعر را می شناخته نوشته هایش ناشیانه و ساده و خطی شکسته داشته است.

پایان اتابک اعظم