«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)پیوندگر پیمان نامه 1919.م-بخش اول
“نقش تو در زمانه بماند چنانکه هست- تاریخ حکم آینه دارد هرآینه- وثوق الدوله”
الف- “پیش گفتار”: “چو دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا-سنایی”
شوربختانه؛ در یک صد و پنجاه سال واپسینه میهن ما، شماری صدراعظم، رئیس الوزرا و نخست وزیرانی چون امین السلطان و وثوق الدوله که از دست و دل بازی، هوشی و فرهوشی، سخنوری، چامه سرایی، تراوش چامه ای(رشحات قلمی) و کوشایی بسیاری برخوردار بوده اند. اما، از برابر، مردمی در پهنه ی چرخه نبوده تا در برابر تبه کاری ها و دشمن یاریهای آنان،پرچم برافراشته، چالشگر و بازخواست کننده آنها بوده و گوششان را کف دستشان گذارند و شاید قاآنی نیز براین باور بوده و درد دلی داشته که چنین سروده است: “می خوران را شه اگر خواهد بردار زند- گذر عارف و عامی همه بردار افتد. ور به دژخیم کند حکم که شأن گوش برند- همه گوش است که در کوچه و بازار افتد”
از سویی دیگر، میهن ما در درازنای این چرخه میان چنگال های دو هماورد نیرنگباز چنگ انداز (انگلیس و روس) چون گندم میان دو سنگ آسیا جای داشته اند. دولتمردانی چون آقاخان نوری و دیگران که خواهان جایگاه و دارایی بوده اند تنها راه خیزش، پیشرفت، بالاکشی خود را در بستگی و سرسپردگی به بیگانگان می دانسته اند. می گویند که میرزا ابراهیم معتمد السلطنه (پدر میرزا حسن خان وثوق الدوله) از واهشته (ارثینه) پدر خود (میرزا محمد قوام الدوله آشتیانی) تنها یک قران به او رسید که آنرا نیز پذیرفت اما زمانی که پسرش میرزا حسن خان بدرود زندگی گفت از راه بهره برداری های ناروا از زمره بستن پیمان نامه 1919.م با انگلیس ها دارایی های بسیاری برای یگانه پسر (علی) و هفت دخترش به جای گذاشت (سیمای احمدشاه قاجار پس از گذشت نیم قرن- دکتر جواد شیخ الاسلام، استاد دانشگاه تهران)
ب-“زادروز و تبار”: میرزا حسن در فروردین ماه 1254 (برابر 1292هـ.ق) در تهران دیده به گیتا
می گشاید. مادرش؛ طاوس خانم، دخت محمد مجدالملک سینکی(و پدر حاج میرزا علی خان
امین الدوله و صدراعظم مظفرالدین شاه) که مستوفی (بازستان مالیات ها) دیوان اعلی بوده است. نیاکان پدری و مادری میرزا حسن وثوق در جایگاه مستوفی گری و وزارت لشکری بوده و خود او نیز چون نیاکانش از فرهوشی بالایی برخوردار بوده است و دایی او (امین السلطان) در شکوفایی درونداشت او بسی کارائی داشته است.
پ-“فراگیری”: میرزا حسن از هفت سالگی به فراگیری فارسی و بنابر رواگ زمان، پیش آغازی دانش های ادبی از “صرف و نحو” گرفته تا معانی بیان (کتاب مطول)، بدیع، عروض و قافیه را در آموزشگاه مروی نزد میرزا محمد ادیب گلپایگانی، فرزانش (حکمت) و یزدان شناسی (الهّیات) را نزد میرزا هاشم رشتی اشکوری آموخت و پیشگاه فرزانه یزدانی میرزا حسن جلوه را دریافت نمود و در همان حال از فراگیری منطق، ریاضیات، تاریخ و جغرافیا نیز ناآگاه نبوده است. هوش و دریافت گوهری و توانش سرشتین او انگیزه ای شد که در آغاز جوانی (هیجده سالگی) در رده استادان شگرد در آمد خود فرهوشی او را نشان می دهد. به گونه ای که او در سال 1313 خورشیدی زمانی که فرنشین فرهنگستان بوده است بسیاری از ادیبان با او در پیوستگ بوده اند. او در چامه “ناصر” تخلص می کرده است و دارای دیوانی با دست نوشته زیبای خود بوده است.(نگاشته علی وثوق):
“ناصر، تو دمی به خود نظر کن-و آنگاه کلام مختصر کن”
“ناصرا ! سنگدلی عادت دیرینه ی اوست- گر تو صاحب نظری، مشت مزن سندان را”
“ناصر” از کوی تو فرهاد صفت سر بکشد- گرچه از سنگ غمت کند شود تیشه ما”
و یا :”چون بد آید هرچه آید بد شود- یک بلا، ده گردد و ده، صد شود.”
“آتش از گرمی فتد، مهر از فروغ- فلسفه، باطل شود منطق دروغ”
“شهری و دیاری که در آن هم قفسی نیست- گر لندن و پاریس بود، جز قفسی نیست”
وثوق الدوله در نگارش نیز دارای شیوه ویژه بوده است. نوشته هایش پر از نرمی ادبی و تیز نگری های زبان فارسی است. زبان های فرانسوی و انگلیسی را با تلاش خود و در رهسپاری های فرانسه و انگلیس به نیکی می دانسته است و از نگرش فرهنگی در زمان وزارت دارایی خود با همه تنگ ناهای مالی شمار زیادی آموزشگاه در تهران و شهرهای ایران برپا کرده است.
ت-“آغاز پیشکاری های دولتی”: میرزا حسن در تیرماه 1271 همراه پدرش نزد ناصرالدین شاه
می رود. دانسته ها و توانش های او در جوانی نگرش و رویکرد شاه را ربایش می کند و در پی آن به سمت بازستان مالیات (مستوفی) همراه پاژنام وثوق الملکی (و سپس در سال 1273 از سوی مظفرالدین شاه به وثوق الدولگی دگرش می یابد.) آذربایجان گمارده و به شمار مستوفیان در می آید و با پدرش که او نیز همین فرنام را داشت به همکاری پرداخت و با دوشیزه مریم دختر آصف الدوله پیمان همسری بست و از وی دارای یک پسر و هفت دختر شد.
ث-“وثوق الدوله و جایگاه نمایندگی و وزارت”:
وثوق الدوله پس از جنبش مشروطه بودش پیوسته ای در سیاست درونی داشت او از آغاز، با فرمانروایی خودکامگی (autocracy) ناهمسو و از آغاز، باور به برپایی فرمانروایی پارلمانی داشت و از سوی برادر خود (احمد قوام) که منشی ویژه مظفرالدین شاه بود و فرمان برپایی مشروطه به دست نوشت زیبای اوست آگاهی های بیشتری از روند جنبش به دست می آورد با این جنبش همراه شد. وثوق الدوله در نخستین چرخه ی نشستگاه (مجلس) از سوی رسته ی بازرگانان تهران، گزینش و به نشستگاه راه یافت و در نخستین گزینش ها به فرنام جانشین نخست فرنشین (نایب رئیس) نشستگاه نخست یعنی “صنیع الدوله” که خود نیز برگزیده بزرگان و نخبگان تهران بود گزینش می شود. و تا پایان چرخه ی یکم نشستگاه شورای ملّی این جایگاه را داشت. وی جدای از این جایگاه فرنشین کمیسیون بودجه و دارایی را نیز یدک
می کشید و در هماهنگی برنامه های بهسازی هنایش داشته است. در چرخه ی خودکامگی کوچک (استبداد صغیر) و بسته شدن نشستگاه نخست، او گوشه گیری برگزیده و بیشتر زمان های خود را به خواندن سپری ساخته و با مشروطه خواهان نیز پیوستگ داشته است. پس از گشایش تهران از سوی رزمندگان و برکناری محمدعلی شاه قاجار از توان یک نشستگاه با آمیزه سی نفره ای از بلندپایگان برای گردش چرخ کشور برپا می شود که وثوق الدوله نیز همبود آن بوده است. پس از برچیده شدن این نشستگاه، برای گرداندن چرخه ی کشور گروه 20 نفره ای به نام گروه رهبران گذرا در ساختمان
شمس العماره کار خود را آغاز می کند که از زمره واکنش های این گروه برونداد فرمان جان ستاندادن آیت الله آقاشیخ فضل الله نوری بوده است. به کوته نوشته، شمار زیادی از ناسازگاران شیخ همزمان با گشایش تهران به “یپرم خان” ارمنی که فرنشین شهربانی همه کشور بوده است گوشزد کرده و هشدار
می دهند که اگر شیخ زنده بماند توانایی و شایش این را دارد که او مردم را در برابر گشایندگان تهران فراخوانده یپرم خان، شیخ را دستگیر و شیخ دادگاهی می شود. دادستان دادگاه “ابراهیم زنجانی” و همبودهای دادگاه کسانی چون:سردار اسعد، حسن خان وثوق الدوله، سپهدار اعظم، سید حسن تقی زاده، جعفرقلی خان بختیاری و چند کس دیگر بوده اند که از سوی همبودهای نشستگاه بلند پایه جنبش به فرنام داوران دادگاه گزیده شده بودند. سرانجام دادگاه رأی به جان ستاندادن شیخ فضل الله می دهد . گاهِ به دار آویختن او، برای پیش گیری از هرگونه جنبش ناگهانی از سوی هواداران آقا شیخ فضل الله و پاد مشروطه خواهان، شمار 1500 ژاندارم (امینه) ارمنی را به میدان توپخانه گسیل داشته و پیرامون میدان توپخانه ماندگار کردند (کتاب زندگی نامه شهید شیخ فضل الله نوری- اداره کل پژوهش های اسلامی رسانه) وثوق الدوله از زمره کسانی است که با محمدعلی شاه گفتگو داشته و برآیند این بوده که محمدعلی شاه با گرفتن حقوق ماهیانه از ایران به روسیه بیرون (تبعید) شود. وثوق الدوله در گزینش های چرخه ی نشستگاه نیز از سوی مردم تهران گزینش می شود. در نهمین نشست این چرخه به این انگیزه که در
کابینه ی سپهدار اعظم به فرنام وزیر دارایی شناسایی می شود.
از نمایندگی نشستگاه کناره گیری می کند. وثوق الدوله از سال 1288 خورشیدی- تا آغازه های پادشاهی رضاشاه،21 بار،وزارت خانه های دارایی (2 بار)، خارجه(8بار)، دادگستری(5 بار)،کشور(5بار)، معارف(فرهنگ)(1بار)، را بر دوش خود داشته است. این چرخه های وزارت در زمان صمصام السلطنه بختیاری، میرزا محمدعلی خان علاء السلطنه، محمد ولی خان تنکابنی (سپهدار اعظم) و مستوفی الممالک بوده است.
ج-“وثوق الدوله ی فرماسونر”: واژه ی فرانسوی “فراماسیون” (Frane-mason) و انگلیسی “فری میسن” (Free mason) از دو واژه ی Franc=Free به معنای “آزاد” و Mason به معنای “بنا” ساخته شده و بر روی هم به معنای “بنای آزاد” است اما “فرماسونر” در زبانزد به کسی
می گویند که همبود فرماسونری باشد و آن سازمانی است سیاسی که در سده ی هیجدهم پدید آمده و در بیشتر کشورهای جهان ریشه دوانده است. فرماسونری در ایران از آغاز به فرنام یک سازمان سیاسی به سود انگلستان کار می کند؛ به گونه ای که بیشتر جایگاه های کرامند کشوری با فراماسونرهایی بوده اند که به آنان جایگاه داده می شد. و یا پس از به کار گماری، فراماسونر می شدند. در ایران کرامند ترین ساز و برگ های سیاسی گرداننده ی کشور تا زمان ها همین ساز و برگ های فراماسونی بوده که
خانواده های دارنده جایگاه و دارایی را زیر پوشش خود گرفته تا خواسته های امپراتوری انگلستان را برآورده کنند تا به گونه ای نگذارند تا میرزا ابوالقاسم فرهانی یک سال صدارت کند، اما حاجی میرزا آغاسی چهارده سال صدارت نماید و یا میرزا تقی خان امیرکبیر با آن همه پیشکاری و توانایی ها برکنار و از بین برده می شود و میرزا آغاخان نوری سرسپرده انگلیس به جایش بنشیند. این کنش ها با دست پنهان انگلیس به نام محمدشاه قاجار و پسرش ناصرالدین انجام می گیرد و این دست پنهان همان انجمن ها و فراماسونی روباه نیرنگ باز است! میرزا حسن وثوق الدوله نیز یکی از کسان انجمن فرماسونی در ایران بوده است.
چ-“دو، چرخه ی نخست وزیری وثوق الدوله”: وثوق در چرخه ی نخست، نخست وزیری خود که کشور را ناپایداری فراگرفته بود از سوی احمدشاه گمارده برپایی کابینه خود می شود.
وثوق الدوله در 7/6/1295 خورشیدی (برابر 28 اوت 1916م) همبودهای کابینه نخست خود را به نشستگاه
می شناساند:
1- وثوق الدوله (حسن وثوق) رئیس الوزرا و وزیر امور خارجه.
2- نصرت الدوله فیروز وزیر کشور
3- سردار منصور رشتی وزیر دادگستری
4- مشاور الملک (حسن مشار) وزیر دارایی و سرپرست وزارت بازرگانی
5- حشمت الدوله (میرزا تقی خان والا تبار)
6- وزیر جنگ (پدافند امروزی)
7- ممتاز الملک (مرتضی خان ممتاز) وزیر معارف (فرهنگ)، اوقاف و صنایع مستظرفه (هنرهای زیبا)
8- قوام الدوله (شکرالله خان) وزیر فواید عامه
9- امین الملک (دکتر اسماعیل خان بدر) به دستیاری وزارت امور خارجه و عدل الملک (حسین دادگر) به دستیاری وزارت کشور گمارده و شناسایی می شود. از رویدادهای کرامند رسانه ای در این چرخه، پخش دوباره ی روزنامه “ایران” پس از پانزده سال فرویش (تعطیل) بوده است. روزنامه “علیه دولت ایران” که در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه از سوی محمدحسن خان اعتمادالسلطنه وزیر چاپ (انطباعات) بنیاد نهاده شده بود در کودتای محمدعلی شاه به جانبداری از وی برخاست. و با چیرگ آزادیخواهان و برپایی مشروطه دوم به تاریکی فرو نشست در این کابینه به گردانش سید حسین اردبیلی پخش دوباره یافت. زندگی اردبیلی، یک سال پس از پخش “ایران” سپری شد و محمد ملک زاده به نما گردانش روزنامه را به گردن گرفت اما نویسنده و گرداننده بنیادین محمدتقی بهار (ملک الشعرا) بود.
پس از او، میرزا اسماعیل خان یکانی به گردانش ایران برگزیده شد و سرانجام، زین العابدین رهنما (شیخ العراقین زاده) گردانش آنرا به گردن گرفت و تا سال 1314 به گونه روزانه پخش می شد و از پشتوانه بالایی برخوردار بود. اما در سال 1314 که رهنما نماینده نشستگاه تازه گشایش شد مورد بی مهری رضاشاه قرار گرفت و به زندان افتاد و برجستگ روزنامه به مجید موقر واگذار شد.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش دوم
ح-وثوق الدوله و قرارداد 1919.م (1298خورشیدی)
ح-1- سال های جنگ جهانی نخست و پس از آن برای ایران چرخه ای بسیار دشوار بود تا جایی که گونه ای ایستایی (Stagnation) و آماسش فزاینده بر کشور ایران چیره گردید. گنجینه کشور تهی و حقوق کارمندان ماه ها پس افتاده ماند. و براستی پایه های کهن اقتصاد ایران لرزان شد. دولت، ارتش سازمند و پولی برای برپایی بی هراسی نداشت و، با فرویش توان کانونی؛ زمین داران بومی و سران ایلات و عشایر برای گریز از مالیات و سرپیچی از فرمانروایی زمان درخوری یافتند. سرکشان و گردنکشان و راه زنان خروش کرده و بیمناکی فراگیر شد. بازرگانی از رواگ و روایی افتاد. برون بردها (exports) با کاهش همسنگی همراه گردید. خشکسالی و کمیابی، گرسنگی و کاهش فرآوری و بریدن راه های پیوستگی ووو. انگیزه مرگ و میر چاریک کشاورزان شد. گسترش بیماری های واگیردار نیز گروه انبوهی را به کام مرگ فرو برد. از نگرش سیاسی نیز نهادهای نو بنیاد مشروطه از زمره احزاب سیاسی، رسانه های نوشتاری آزاد، نشستگاه (مجلس) دچار کندی و ایستایی شد و بخشی از نخبگان سیاسی به انگیزه کوچ برآمده از جنگ فراگیر در بیرون از کشور می زیستند چراکه از راهیابی آنان به کشور جلوگیری می شد که همه ی این چالش ها پیش درآمد دگرش گسترده در اندیشه و کنش ایرانیان بود چنانکه گفتمان دولت هسته گرفته (متمرکز) و توانمند را جانشین گفتمان مشروطه خواهی و
قانون گرایی ساخت و چون نیک بنگری، جنگ؛ انگیزه سرخوردگی گسترده نیروهای سیاسی و کیشی شد و گروهی از سرجنبانان و بزرگترین رهبران مشروطه را به کناره راند و پهنه ی سیاست را به جولانگاه نخبگان توانگرا و هوادار باختر دگرگون کرد که همه ی اینها با سیاست های بریتانیا در ایران به گونه ای همگرایی داشتند. وثوق الدوله نیز در نشستگاه پنجم به واخواست های مدرس و مصدق در پدافند از پیمان نامه 1919 به همین چگونگ نگران کننده، گواهمندی می کند و می گوید که در سال های جنگ جهانی؛ ایران به یکی از پهنه های جنگ دگرش شده بود. مردم و جایگاه ها به انگیزه ناتوانی دولت و راهیابی نیروهای یورشگر به کشور هرکدام برای خود سیاستی گوناگون در پیش گرفته بودند که خود، انگیزه ی آشوب اندیشه ای و کنشی در ایران و از میان رفتن نیروهای ایمنی آفرین کشور و افزایش
هزینه ها می شد. آشفتگی و هراس، دزدی، خودسری در سراسر کشور به یک پدیده ای بهنجار دگرش یافته بود به گونه ای که حتی در تهران، گروهی آدمکش و دهشت افکن (تروریست) برای خود (کمیته مجازات) برپا ساخته و خواهان فرمانروایی بودند.
ح-2-توان های بیرونی و امور ایران: جنگ جهانی توان های بزرگ درگیر در ایران، این کشور را در ایستار و جایگاه ناهمسانی جای داد؛ عثمانی به چند دولت جداگانه و، زیر سرپرستی دگرش یافت. روسیه دستخوش جنبش و دگردیسی (revolution) جنگ های درونی و تلاش برای برپایی سامان نوین بود؛ پس نه؛ می خواست و نه هم می توانست روش ها و سیاست های تزاری را در ایران دنباله دهد و این درحالی است که انگلستان یگانه دولتی بود که در نبود هماوردانش با بودش زیان های بسیار برخاسته از جنگ، ایستار خود را در خاورمیانه نیرو بخشی کرد؛ عراق و فلسطین را به چنگ آورده و با رهبری “لرز کردن”(به زودی شناخته خواهد شد) می کوشید تا مستعمرات (Colony) را از سنگاپور تا مدیترانه گسترش دهد. انگلیس اندیشه داشت تا در ایران کارکرد پیشین روسیه را به آرایه گسترده تری انجام دهد چراکه روسیه تزاری، ایران را بخشی از خاک خود می پنداشت و در پذیرش نامه هایش با دولت های بیرونی به این معنا پای می فشرد چنانکه در پیمان نامه 1911.م با آلمان، این کشور را پایبند ساخت تا در نیمه ی شمالی ایران از هرگونه برجستگی که برآیندهای سیاسی داشته باشد از زمره، راه آهن چشم پوشی کند؛ به گونه ای که بتوان گفت جنبش روسیه برای ایران بزرگترین رخداد تاریخی 15 ساله واپسینه به گونه ای بود که ایران و ترکیه را از کام اژدها رهانید آنچنان که ملک الشعرای بهار آنرا شگفتی سیاسی خوانده است. بلشویک های روسیه با تازش به روش ها و سیاست های تزاری؛ جنگ جهانی نخست را جنگی امپریالیستی شمردند و همه پیمان نامه ها را استعماری و پنهانی تزارها در برابر ایران را آشکار و بیهوده کردند. بدین سان در سیاست بیرونی شوروی دگردیسی کرامندی پدیدار شد و بن همسنگی دو توان را بی سود ساخت. روسیه ای که دست کم پس از پیمان نامه 1907.م جایگاهی هماهنگ با انگلیس در پیش گرفته بود، اینک خود، خرده گیر آن کشور بوده و آرمان های سیاسی و اقتصادی بریتانیا را در ایران هویدا می ساخت. بلشویک ها در گزاره ای خواهان دستینه پیمان نامه نوینی با ایران شدند که برپایه دادگری و نگهداشت حقوق همجواری دو کشور آمایش شده باشد و بدین سان از دست درازی و دست اندازی در کارهای ایران پرهیز گشته، ارتش را در برابر این پرسش گذاشت که آیا از الگوها و نمونه های روسیه پیروی کند و در کارهای ایران دست اندازی نکند و یا اینکه چیرگ
ویژه سازی “monopolistic” را بر ایران واداشتگی نماید؟ اما آنچه که مایه بیم بریتانیا بود این بود که اگر جای تهی روس ها را در پایان های جنگ پر نکند، باشد که نیروهای “آلمانی-عثمانی” از شمال ایران پیشروی کرده و با 110000 دستگیر اتریشی-آلمانی در ترکستان به هم پیوسته و با امیر افغانستان، همدست شده و آرامش هند را بر هم زنند. در چنین فرامونی دیدگاه هواداران دست اندازی سپاهی پیروز شد و ارتش بریتانیا از جنوب و جنوب باختری ایران به سوی آذربایجان، قفقاز و خراسان جنبش کرد تا به پاد جنبشیان روسیه یاری رساند و انگلیس ها هم چنین ماوراء النهر و بخش روسی نوار خاوری ایران را دست اندازی کردند و بر امور ایران چیره شدند. فروپاشی توان های بزرگ در تابستان و پاییز 1919 نیز به پابرجایی برتری بریتانیا بر ایران کمک کرد. از نگرش سیاسی نیز کابینه های پاد انگلیسی مستوفی الممالک و صمصام السلطنه جای خود را به کابینه انگلوفیل (هوادار سیاست انگلیس) وثوق الدوله داد. در چنین جایگاهی، کوشش برای سرپرستی (قیمومت) ایران در چارچوب پیمان نامه 1919 آغاز شد. بریتانیا از آغاز در اندیشه ی سرپرستی بر ایران بود و می خواست آنرا از همایش صلح درخواست کند ولی به انگیزه های گوناگون نهفته (بالقوّه) بیرونی پای پس کشید اما در برابر، گزینش گرفت تا بر امور دارایی (مالی) و سپاهی و راه های ایران چیرگ یابد. انگلیسی ها در این راستا ایران را زمانی تنها گذاشتند تا چگونگی های آشفته کشور، زمامداران ایران را به ستوه آورده آنها با وارسی و مهار خط های تلگراف، از بودش ایران در کنفرانس آشتی، جلوگیری از پیوستگ کشور با دیگر همدستان و ترساندن به گفتن کمک های دارایی و سپاهی به لشکر قزاق، ایران را آسیب پذیر ساختند.
ح-3- گزاره پیما ن نامه : پیمان نامه 1919 دارنده یک پیوست و دو بخش جداگانه:
الف-“سیاسی-سپاهی”.ب-“دارایی”(مالی)و یک پیوست دیگر بوده در بخش سیاسی-سپاهی پیمان نامه از باره هایی چون پافشاری برخودسالاری و یک پارچگی سرزمینی ایران، گسیل کارشناسان انگلیسی برای انجام پیمان فراهم سازی جنگ افزارها و برپایی همایش-سپاهی با بودش افسران انگلیسی و نیز
آماده سازی پشتوانه مورد نیاز از راه وام گیری سخن رفته بود. البته بایسته های واگذاری و بازپرداخت این وام در بخش دارایی پیمان نامه در میان گذاشته شده است. بهسازی راه ها و ابزارهای پیوستگی مانند
راه آهن و بهسازی گمرک ها از دیگر بخش های این پیمان نامه بود. در بخش پیوست درباره ی
دوباره نگری پیمان نامه ی پیشین میان ایران و انگلیس بررسی کشمکش های ایران گفتگو شده بود. در کارنامه ی دیپلماتیک انگلیس خود سالاری ایران، معنایی جز چیرگ بر ایران نداشت و به گزاره زنده یاد حسن مدرس چالش و دشواری بنیادین در همان پذیرش خودسالاری در ماده نخست پیمان نامه نهفته بود. مدرس در یکی از سخنرانی هایش گفت اینکه بگویند که ما خودسالاری (استقلال) ایران را به رسمیّت می شناسیم مانند این است که بگویند ما سیادت شمای مدرس را به رسمیّت می شناسیم! (خنده ی نمایندگان) بریتانیا با جای گرفتن (اشغال) جنوب ایران در چالشی که انگیزه جدایی افغانستان از ایران شد دستینه پیمان نامه 1907 و 1915؛ شکستن آشکار بی سویگی و جای گرفتن در ایران در جنگ جهانی نخست و نیز جلوگیری از رهیابی گروه ایرانی به همایش آشتی و سازش پاریس-به دستاویز اینکه دولت ایران دولت خودسالاری نیست؛ خودپایی ایران را نادیده گرفته بود. امّا اکنون که سرنوشت ایران را به دست کارشناسان بریتانیا می سپرد چگونه می توان ایران را کشوری استوار برپای خود پنداشت؟ دولت ایران برپایه پیمان نامه 1919 ناگزیر بود از کارشناسان بلندپایه انگلیس، وزارت خانه های برجسته و کلیدی چون: وزارت جنگ، دارایی و وو. بهره جوید که به کارگرفتن کارمندان آن با توانایی های کرانمند، شدنی و دلخواه نبود. بدین سان با تلاش های آنها، وزیران ایرانی زیر نگرش کارشناسان و برپایه پیرنگ ها و برنامه های آنان کار می کردند. بی گمان همین روند کارشناسی راه بنیادین چیرگ بریتانیا بر ایران بود. چون سامان نوین جهانی و هنجارهای سازمان ملل پیرنگ سرپرستی ایران را بر نمی تافت و نیز دنباله گیری جای گرفتن سپاهی ایران از نگرش سیاسی-اقتصادی نزدیک به بهره نبود زیرکانه ترین راه همان روند کارشناسی در چارچوب پیمان 1919 بود که هم خودسالاری نمادین ایران را نگه می داشت و هم انگلستان را بر ایران چیره می ساخت. این شیوه پیشتر در مصر با پیروزی، آزمون شده بود و “لرد میلز” کارشناس انگلیسی آنرا “تحت الحمایگی” (Protectorate) پنهان با چیرگ ناپیدای بریتانیا، گفتار کرده است.
در بخش سیاهی پیمان، نگرانی بسی بیشتر بود. ژنرال “دیکسن” که بی درنگ پس از دستینه شدن پیمان به ایران آمد و آئین نامه کنارگزاری کارشناسان جز انگلیسی، یکپارچه کردن یگان های سپاهی بودش را آماده ساخت و پیرنگی داد که برپایه آن همه جایگاه های هسته ای و بنیادین و برتر در گزینش و چاره داری افسران انگلیسی به جا ماند . سپاهیان انگلیسی با هر درجه ای در برابر هم یگان و همترازان ایرانی حتی بالادست خود برتری داشت. برای نمونه یک سرگرد ایرانی می بایست به سرجوقه انگلیسی پاس بگذارد. نکته کرامند و در خور نگرش در بخش سپاهی پیمان نامه درباره برپایی نیروی دریایی آگاهانه دم فروبسته است. زیرا با افزایش توان سپاهی و نگارآفرینی آن در شاخاب فارس پایان می پذیرفت، که شدنی بود پس ها، بودش و سودهای ویژه سازی (monopole) بریتانیا را در این سامان می ترسانید. انگلستان بهره مندی از کشتی های جنگی را حق ویژه سازی خود می دانست و از چرخه ی صفوی به این سو از نبود نیروی دریایی که راهبند انجام حق فرمانروایی ایران بر کرانه ها و جزیره های شاخاب (خلیج) فارس (Persian Gulf)می شد بهره ها برده بود. انگلیسی ها شاخاب فارس را دریای انگلیسی
می پنداشتند که با برپایی ناآسایشی و پدافند از شیخ های بومزادی مانند شیخ خز علی کشور را به جایگاهی گزند پذیر نگاه می داشتند.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش سوم
…(دنباله گزاره پیمان ح-3): با نگرش به چیرگی بریتانیا بر یگان های سپاهی ایران، نکته اینجاست که اگر دولت انگلیس یا همدستان آن، ایران را بیم می دادند، پیمان نامه چه پاسخی داشت؟ راستینه این است که چالش پدافند از ایران در برابر یورش بیگانه رها شده مانده بود. این زمینه با نگرش به چالش های ستیزه آمیز میان ایران و انگلیس از زمره چالش شیخ خزعل و دوگانگی در برآورد بهای نفت و حق برجستگ آن و نیز حق فرمانروایی بر جزیره های شاخابه ی فارس ارزش بنیادی داشت و کشتی ایران را به تخته سنگ می کوبید و بدون پدافند می گذاشت و خاک ایران را به توبره کرده و برپشت انگلیس ها نهاده بود. برای انجام پخش دارایی پیمان نامه نیز گنجینه داری انگلیسی به ایران می آید و درآمدها، هزینه ها، همه ی بن مایه و سرچشمه های کشور را زیر دست خود می گرفت تا کارهای اقتصادی ایران استوار شود. در این زمینه پیچیدگی های برجسته ای در میدان حقوق گمرکی، درون برد و بیرون برد، فروش و نمایش و… نهفته بود اما آنچه جای گمان ندارد این است که انگلستان از همان آغاز بازشناخت و روادید کارشناسان هزینه می کرد. افزون بر این، شاهی بزرگترین نهاد مالی با حق ویژه سازی برونده اسکناس از برپایی بانک ملی ایران جلوگیری می کرد و بر انبوهه ی تلاش های پولی و دارایی (مالی) کشور چنگ می انداخت و بدون هماورد و هم چشم، بهره ی هنگفتی می اندوخت. همچنین با کاهش میزان نامه های گمرکی (تعرفه و عوارض) کالاهای بریتانیا بازار ایران را شکست می داد. یکی دیگر از باره های کرامند و درخور نگرش که در پیمان نامه 1919 رها شده ماند از زمان انجام یا زمان پایان پیمان نامه بود، به گمان زمان پشتوانه پیمان نامه برپایه زمان بازپرداخت وام و چرخه ی کارگماری کارشناسان شناخته می شد، اما در پی فشار ناهمسویان و دگر اندیشان؛ وثوق الدوله درخواست کرد چرخه ای ده تا پانزده ساله برای آن گزینش شود. “کاکس” نیز چرخه ی پانزده تا بیست ساله را به “کرزن” پیشنهاد داد اما کرزن که
نمی خواست خوان گسترده ی روزی بی کران ایران را به چرخه ای کوتاه کرامند سازد این گونه پاسخ می دهد :”از آنجا که نویسه(text) پیمان نامه به پارلمان بریتانیا واگذار شده و خبر گزاری ها بندها و ریزگان آن را پخش کرده اند هیچ خوشایند نیست که اکنون دگردیس هایی در آن داده شود چون هرگونه دگرشی در نویسه پیمان نامه رخ دهد می تواند نشانه ناتوانی ما به شمار آمده و سرانجام آن به پیشنهاد خواسته های نوین تر و آزاردهنده تر گردد.”
راستینه جز این نبود که با بودن کارشناسان در سازمان ها و وزارتخانه های کشور آنها گزیرش گیری های کرامند را انجام می دادند و این مورد تا چند دودمان دنباله یافت. بریتانیا هرگز نمی توانست به فرستادن چند کارشناس دارایی یا سپاهی بسنده کند، چنانکه در گامه های پایانی جای داد. کرزن با کارگماری چند رایزن حقوقی فرانسوی برای راه اندازی دانشکده حقوق ناسازگاری کرد. برهان او این بود که مرز بین سیاست و حقوق بسیار باریک است.
باره هایی که دولت بریتانیا در پیوست های پیمان نامه گنجانید تنها بخشی از درخواست های ایران از همایش آشتی پاریس که بریتانیا راه بند ورود نمایندگان و پیشنهاد کشمکش های آنان در همایش شد. درخواست های ایران در برگیرنده بزرگداری خودسالای کشور، برهم زدن پیمان نامه 1907.م بازپرداخت زیان های برخاسته از جنگ، واگذاری چاره داری و توانایی های تفنگداران جنوب فارس (S.P.R: South Persian Rifles ) به دولت، برهم زدن “کاپیتولاسیون” (جلوگیری از پیگیری داوری شهروندان بیگانه) بازنگری در برجستگ ها، گسترش و بهسازی نوارهای مرزی ایران به ویژه در سامان هایی که در گذشته از ایران جدا شده است و داشتن نماینده در همایش آشتی پاریس؛ در حالی که بریتانیا تنها با سه مورد بی زیان برای سودهای آن کشور همداستانی کرده بود و به دیگر باره های بالا هیچ پروا و نگرشی نکرده بود. باره هایی که بریتانیا به بررسی آنها همداستانی نشان داد یا شدنی نبودند مانند بهسازی نوارهای مرزی و پرداخت زیان های جنگ جهانی و یا اگر شدنی بودند بریتانیا نمی خواست به سودهای خود در آن گستره گزند برساند. گذشته از این، دولت ها و کشورهایی مانند: روسیه، عثمانی و آلمان که ایران از آنها می خواست تا نوارهای مرزی خود را بازسازی و تاوان بپردازند، در پی
دگرگونی های بین المللی و نیز دگرگونی همسنگی توان ها در گیتا یا سرنگون شده بودند و یا اینکه در آنجا جنبش رخ داده بود و، با رژیم های نوین اداره می شدند به گونه ای که سیاست های گذاشته را باور نداشتند بدین سان ماده ششم پیش نویس (بازنگری در پیمان نامه های موجود) و ماده هشتم
پیش نویس(همبودی ایران در همبودگاه ملل) که انجام پذیر بودند و برای انگلیس پایبندی بین المللی پیش می آورد از نویسه پایانی زدایش شدند. در زمینه ی بازپرداخت زیان ها جنگ نیز انگلیس دورویی و نیرنگ بازی خود را هویدا ساخت با همه ی اینکه نیروهای انگلیس بیش از همه به ایران گزند و زیان وارد کرد و نفت و دیگر سرچشمه های دارایی ایران را چپاول کرد تاوان نپرداخت و تنها نوید داد که پرداخت دادخواست و درخواست ایران را از دیگر سویه های جنگ پیگیری کند. بدین سان برآیند بدون چون و چرای پیمان نامه این بود که دولت انگلیس، همه ویژگی های یک مستعمره را در بندبند پیمان نامه 1919.م گنجانده بود. بسنده بود که اداره کارهای ایران از وزارت خارجه ی انگلستان به وزارت مستعمرات آن دولت، ترابرده (منتقل) شود و پادشاه انگلستان بر پاژنام های خود فرنام امپراتوری ایران را نیز بیفزاید.
ح-4- “پیرنگ گر و پیمان نامه و سویه های آن”: پیرنگ گر (designer) پیمان “لرد کرزن” امپریالیست کاردان در امور ایران و نویسنده های کتاب دو پوشه ای “ایران و مسئله ایران” بود که پیشتر با پیشه و شگرد خبرنگاری “تایمز” چند ماه (1888.م) در ایران زیسته و به بیشتر جاهای کشور رهسپاری کرده بود. کرزن هفت سال شاهیار (regent) هند بود و روی هم رفته گرایش تند پاد روسی چه از
گونه ی “تزارسیم” و چه از گونه ی “بُلشویسم” داشت. هنگامی که “لوید جرج” نخست وزیر و “بالفور” وزیر خارجه بریتانیا در همایش آشتی پاریس سرگرم باره های کرامندتری بودند، دست کرزن در کارهای ایران و تا زیان یا “کمیته ی خاوری” باز شد این کمیته در سراسر میدان خاور در جنگ جهانی نخست؛ چه ایران، قفقاز، ماوراء النهر و چه افغانستان تلاش می کرد. از پایانه های 1919.م در آستانه رهسپاری “بالفور” به همایش آشتی، کرزن از آغاز جانشین گذرا شد و یک سال پس، وزیر خارجه شد و بی درنگ به انجام سیاستی پرداخت که پروانه آنرا از کمیسیون خاوری گرفته بود. جستار بنیادین خاوری چگونگی پیوستگ با ایران و پایبندی بریتانیا در برابر آن پس از نپذیرفتن پیرنگ سرپرستی ایران بود.
در این کمیته دو دیدگاه روشن و ناهمسان بودش داشت: یکی دیدگاه کرزن که می خواست کارهای ایران به دست لندن سپرده شود و دیگری دیدگاه “مونتاگور” شاهیار (نایب السلطنه) هند، که می کوشید کارهای ایران را خود به دست گیرد. گروه نخست در اندیشه برپایی دولتی وابسته به انگلیس در ایران با پشتیبانی دارایی بریتانیا بود تا در کوته زمان زمینه را برای انبازی شرکت های سرمایه گذاری انگلیس فراهم آورد. اما گروه دوم اندیشه داشت تا برپایی دولت دست نشانده ی سپاهی و خشن آراستگی را استوار سازد و از واداشتگی هرگونه هزینه نوین بریتانیا جلوگیری کند. پیش نویس پیمان 1919 در لندن هماهنگ شد و گفتگوهای تهران بیشتر سویه نمادین داشت زیرا در روند گفتمان های تهران
بازسازی های تهران بیشتر سویه نمادین داشت زیرا در روند گفتمان های تهران بازسازی های بسیار کوتاهی انجام گرفت و بایسته های بنیادین پیمان نامه دست نخورده به جا ماند. گفتگوگر انگلیسی
پیمان نامه “سِر پرسی کاکس” وزیر مختار نوین بریتانیا در ایران و جانشین “مارلینگ” بود که با
دشواری ها و پیچیدگی خاور آشنایی و به برخی از زبان های خاوری چیره بود. کاکس زمان ها در هند، و شاخابه ی فارس و چندی نیز جایگاه سرکنسول بریتانیا در جنوب ایران کارکرده بود. اما از سوی های ایرانی پیمان نامه، وثوق الدوله، نخست وزیر زمان، نصرت الدوله فیروز، وزیر خارجه و اکبر میرزا
صارم الدوله وزیر دارایی(فرزند ظل السلطان) بودند. خاندان و پدران این دو وزیر بسیار بدنام و دست نشانده ی انگلیس بودند. احمدشاه نیز از نزدیک در روند پیشرفت گفتگوها جای داشت و دو ایرانی دیگر؛ یعنی میرزا علی خان منصور الملک فرنشین بخش کارهای انگلیسی در وزارت امور خارجه و
سید ضیا طباطبایی گردانند. روزنامه ی رعد که پیوستگ بنیادین سفارت انگلیس و خود نخست وزیر بوده و در همه ی گام های گفتگوها و نشست های پنهانی بودش داشتند.
ح-5-“رخداد پاره ستانی(رشوه گیری) و تباهی دارایی در دستینه پیمان نامه”. به انگیزه کرامندی پیمان نامه 1919، بریتانیا آماده بود تا با هر روشی از زمره پرداخت “پاره، و خریدن سه وزیر ایرانی آنرا پذیره سازد.” تلاش های سفیر انگلیس، تنها بخشی از مبلغ پاره (رشوه) را کاهش داد.به گواهی دستک های باشنده، کرزن در اندیشه آن بود که بیست هزار لیره به ارزش پنجاه هزار تومان به گروه سه نفره پاره بپردازد. اما سه وزیر، آزمندانه باور داشتند که برنهادن پیمان نامه نیازمند پرداخت و دریافت دویست هزار لیره به ارزش ده درصد همه پیمان نامه است که با ستیزه بریتانیا روبه رو شد. کاکس در این باره به کرزن نوشت: “بیشینه پیروزی که در این کار بهره ام شد پایین آوردن مبلغ مورد خواسته شده به چهارصد هزار تومان به ارزش یکصد و سی و یک هزار و صد و چهل و هفت لیره و یازده شیلینگ و نه پنس انگلیس بود. باید پنهانی به آگاهی تان برسانم که در روند درخواست پول، خود
وثوق الدوله آن اندازه پافشاری نداشت که دو وزیر دیگر (نصرت الدوله و صارم الدوله)آنها براستی جانم را به لب آوردند.. ” نکته شگفت این است که پاره های یاد شده باید از همه دو میلیون لیره وام پرداختی به ایران کم می شد که بی درنگ پس از دستینه پیمان نامه کاسته و پرداخته شد. اما از آنجا که این پول، بخشی از وام دو میلیون لیره ای انگلیس به ایران بود و باید زیر دید رایزن های دارایی انگلیسی هزینه بهسازی ها و زیرسازی ها می شد، بر نهاده (مقرر) شد که هیچ بررسی و واکاوی درباره ی چگونگی کاربرد آن انجام نگیرد این جستار پنهانی بماند. از آنجا که سه وزیر ایرانی از رخداد هر پیشامد ناگهانی پیش از بر نهادن پیمان نامه در نشستگاه از زمره به توان رسیدن دموکرات ها یا ملّیون تندرو بیم ناک بودند به اندیشه افتادند که پشتوانه های استواری بگیرند و آن نیز گرفتن پناهندگی سیاسی در یکی از اقمار بریتانیا که دولت انگلیس نیز آنرا پذیرفت. خواسته پسی آنها این بود که به هر کدام از این پناهندگان سیاسی در درازنای دور افتادنشان از کشور حقوقی برابر درآمدهای آنها در ایران پرداخت شود تا مانده زندگی را در آسایش بگذرانند؛ اما دولت بریتانیا با آن ستیز کرد. در این زمینه، نکته حقوقی باریکی، بایش دارد که زنده یاد دکتر مصدق در یکی از سخنرانی های خود بدون نمارش که اگر پیمان نامه ای همچون 1919 پیش از برنهادن نشستگاه سرانجام گیرد و سپس نشستگاه آنرا نپذیرد بر گرداندن زیان هایی که روی آور سوی پیمان نامه می شود با چه کسی است؟ با دستینه کنندگان پیمان نامه یا با دولت؟ بریتانیا پاره های پرداختی را بخشی از درآمدهای حق برجستگ ایران از پیمان نامه دارسی یا بدهکاری نفتی خود دانست. هرچند ایران باورمند بود که پاره بازگشت ندارد، هرگز نتوانست این حق را بازستاند؛ پس ناگزیر شد که آنرا از پیمانگران پیمان نامه پس بگیرد. این پیچیدگی خشم رضاشاه را برانگیخت و به تقی زاده گفت:
“این حرامزاده ها! پول از خارجه گرفته اند و باید پس بدهند. شاه که توانش بالا گرفته بود؛ با یک واژه همه چیز درست می شد. تقی زاده که وزیر دارایی بود گمارده می شود که پول ها را پس بگیرد و
می گیرد.”
(نویسه نگاهی دوباره به قرارداد 1919 نگاشته- غلامرضا ملایی توانی)
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش چهارم
ح-6- واکنش در برابر پیمان نامه: ژرفا و دامنه ی ستیزها نشان می داد که هواداران پیمان نامه بسیار اندک بودند هرگز نتوانستند بایستگ انجام (اثبات) آنرا بازنمایی کنند. به همین انگیزه با پخش آگاهانیدن دستینه پیمان نامه ها ستیزها آغاز شد و هنگامی رو، به افزایش نهاد که بریتانیا انجام پیمان نامه را پیش از گام های قانونی از زمره برنهادن (تصویب) نشستگاه آغاز کرد. انگلیس با فرستادن کارشناس دارایی به رهبری “آرمیتاژ اسمیت” به از سرگیری سازمان دارایی همّت گماشت و با فرستادن “ژنرال دیکسن” و سرهنگ دوم “ویلیام فریزر” به نوسازی ارتش ایران پرداخت. در کنار این گروه ها، وزیر دارایی ایران برای گفتگو درباره ی بایسته های وام به لندن فراخوانی شد و نگاره برداری از گذرگاه راه آهن تهران-بغداد آغاز گردید. اگر چه توده ها آگاهی سیاسی نداشتند امّا همبودگاه سیاسی کشور دریافت درستی از آرمان های سیاسی بریتانیا داشت. از این رو با برپایی نشست ها، سخنرانی ها و پخش چامه ها و
نویسه های خرده گیرانه با بریتانیا ستیز کرد. گروهی از کاتوزیان ها، بازرگانان و دموکرات های پیشین به رهبری مدرس با برپایی نشست های پر هیجان گستره ی ستیزه ها را گسترش دادند یکی از این نشست ها، گردهمایی سترگ ستیزه کنندگان در مسجد و سرای شیخ حسین لنکرانی بود. لنکرانی، هم با بازرگانان و هم با مدرس و امام جمعه خویی برای رهبری ستیزه کنندگان گفت و گو کرد. هم چنین به پیشنهاد او، علی سپهر با وزیر مختار فرانسه و آمریکا برای کمک به ایرانیان برای بیهودگی و پیمان نامه گفتگو کرد. افزون بر این، کاتوزیان تهران فرمان ناروایی پیمان نامه را نگاشتند. دولت ناگزیر شد برای بی کارایی این کنش و جلوگیری از همراهی کاتوزیان نجف و تهران دو تن از کاتوزیان را به کربلا و نجف (عتبات عالیات) بفرستد. هم چنین بسیاری از مردم آیین های عید نوروز را برگزار نکردند. در میان ستیزکنندگان پیمان نامه، چهارتن از وزیران پیشین (مستشار الدوله تبریزی، میرزا حسن خان محتشم السلطنه، میرزا اسماعیل خان ممتاز الدوله و مختار الملک تبریزی) و یار همرزم آنها معین التجار بوشهری بودش (حضور) داشتند که از هسته های بنیادین پاد پیمان نامه بودند. سفیر زمان انگلیس می کوشید تا دامنه ستیز را بسیار اندک نشان دهد. او در گزارش به لندن ستیزکنندگان را این گونه دسته بندی کرد:
1- کسان تندرو که در سر آنها سیدحسن مدرس و امام جمعه خوئی جای داشت.
2- دشمنان و هماوردان سیاسی نخست وزیر و تنی چند از سیاستمداران پایتخت که تازگی ها بی کار شده بودند.
3- افسران لشکر قزاق چه روسی و چه ایرانی
4- سفارتخانه های فرانسه، روسیه و آمریکا در تهران.
اما وثوق الدوله ستیزها را فراتر از آن می یافت و برداشتش این بود که در ماه مبارک رمضان این ستیزها گسترده تر خواهد شد. از این رو از کاکس نامه و یا دستکی خواست که نشان دهد دهانزدها و چوهای ستیزه کنندگان بی پایه است. بی درنگ نویسه نامه کاکس به وثوق الدوله در روزنامه های تهران چاپ شد که در آنها ستیزها، ناآگاهانه، کین توزانه و تیره کننده پیوستگ دو کشور دانسته شد و آرمان، نگهداشت خودسالاری ایران گفتار شد. در پی بالا گرفتن پرخاش ها وثوق الدوله در 18 شهریور 1298 با برونداد پخشنامه ای همراه با، بازشکافی چگونگی های کشور داوش (ادعا) کرد که نزدیک به یک ماه از بستن پیمان نامه گذشته و زمان گفتار دیدگاه در دسترس توده ها گذاشته است که از این میان تنها شماری از ناخشنودان و دشمنان نخست وزیر به دانسته (عمد) با پیمان نامه ستیز می کنند و چون آنان از فرمان داده شده بهره نبرده اند، بایستی تلاش های کین توزانه و نافرجامانه این گروه سرکوب شود. پسین همان روز فرمانروایی سپاهی آگاهانیده می شود و چهار وزیر ناهمسو دستگیر و به کاشان پرت شدند.
امین الضرب، ضیاء الواعظین، افراسیاب آزاد، فرخی یزدی، میرزا عشقی و گروهی دیگر نیز بازداشت
می شوند. دولت، انجام بخش سپاهی پیمان را با همه ی ستیزها آغاز کرد. ژنرال دیکسن گمارده ی بخش سپاهی پیمان نامه به برپایی کمیسیون سپاهی پرداخت. کلنل (سرهنگ) فضل الله خان و ماژر (سرگرد) انتخاب نظام نیز به همبودی این کمیسیون درآمدند. ژنرال دیکسن، کلنل فضل الله را به انگیزه شایستگی بی اندازه و چیرگش بر دو زبان انگلیسی و فرانسه به دستیار نخستین خود برگزید. اما کلنل که از نویسه آیین نامه که در آن پیشرفت سپاهیان ایرانی را بیشینه تا سروانی روا می شمرد آگاهی یافت برنتابید و خودکشی کرد. وثوق الدوله هم اجازه نداد روزنامه ها درباره ی مرگ او نوشته ای نویسند. رسانه ها نیز تلاش های تازه ای آغاز کردند. روزنامه های ملی در برابر پیمان نامه ایستادند و با بخش درونمایه های آن برگه های روزنامه ها را از انبوه خرده گیری از وثوق الدوله انباشتند. همزمان گروهی از دموکرات ها و آزادیخواهان با پخش شبنامه های روشنگرانه با برهان آوای ستیزه سردادند. سانسور تندی درباره ی
پیمان نامه به کار رفت. جدای از روزنامه انگلوفیل “رعد” به گردانندگی سید ضیاء که در پدافند از
پیمان نامه، نوشته می نوشت و روزنامه “ایران” به گردانندگی ملک الشعرای بهار که بیشتر در روشنگری و روایش پیمان نامه و گاه در ستیزه با آن نوشتار می نوشت، روزنامه های ناهمسانی چون “ستاره ایران”، “صدای ایران”، “وطن”، “آزادی وطن” ووو بازداشته شدند. سیاستمداران بریتانیا در برابر این
ناسازگاری ها سردر گم شدند. کرزن نمی توانست دریابد که چرا ایرانیان دست یاری او را رد می کنند او برهان می آورد که تاکنون هیچ دولتی جز انگلستان برای برپایی دوباره و فراهم آوری خوشبختی کشورهای خاوری (ایران) به چنین کنش بی چشمداشت و همدلانه ای (پیمان نامه 1919) دست نزده است. کرزن، چنین می پنداشت که سهش های پاد انگلیسی مردم ایران که در گزارش های “نورمن” وزیر مختار نوین انگلیس، بازتاب شده، برخاسته از ندانم کاری نورمن است. کرزن تن به دیدگاه نورمن در مورد کنارگذاشتن آبرومندانه پیمان نامه 1919 و ربایش باور مردم ایران نمی داد. او ناگزیر بود بدون پشتیبانی کرزن، چالش دشوار کشور را بگشاید؛ در نتیجه شکست خورد و به لندن فراخوانده شد. کرزن، بدترین زمان را برای پیاده کردن پیرنگ خود در ایران گزینش کرده بود. از سال 1907.م به ویژه در جنگ جهانی، چرخه ی نوینی از باورهای ایرانیان درباره ی بریتانیا آرایه گرفت که با دیدگاه های گذشته، ناهمسان بود. انگلیس، دیگر آن دوست فداکار مشروطه و یا همسنگی در برابر رهیافت فزاینده روس به شمار نمی آمد. آشکار شدن پیمان نامه ی 1907و 1919. م بزرگترین تکانه و کوبه را به آبروی بریتانیا وارد ساخته بود. هم چنین دست درازی های سیاسی و سپاهی آن کشور در کارهای ایران، برپایی نیروی پلیس جنوب که ایران آنرا به رسمیت نشناخت جانبداری از شیخ خزعل که گفته می شد در اندیشه جداکردن خوزستان از دامن ایران است، جلوگیری انگلیس از جا انداختن دادخواست ایران در همایش آشتی پاریس، سیاست های بهره کشی و زورگویی در مستملکات امپراتوری عثمانی و … داوش خیرخواهانه انگلیس را بی ارزش ساخته بود. باید نگرش داشت که خرده گیری از نخست وزیری
وثوق الدوله تنها به انگیزه دستینه پیمان نامه نبود، بلکه دشواری هایی چون سرخوردگی گسترده از بد گردانشی، تنگناهای اقتصادی و همبودگاهی کمبود گسترده، یا اینکه پایان جنگ، بی قانونی، تباهی دولتمردان، آشوب و هرج و مرج و… در آن کارا بود.
ح-7- واکنش ها در بیرون از ایران: کشورهای شوروی، آمریکا و فرانسه بیشترین واکنش را نشان دادند. در شوروی به انگیزه فرمانروایی شورشی های تندرو و نگرش های پاد امپریالیستی واکنش ها تندتر بود. شوروی در 30 اوت 1919 در پخشنامه ای همراه با یورش به سیاست تزارها، فرمانروایی ایران را به فروش کشور بدنام کرد و در پخشنامه های دیگر هشدار داد که انگلستان چنبره ی بردگی را به گردن مردم ایران افکنده است و دولت شوروی این پیمان نامه ننگین را که براستی فروش ایران به راهزنان و چپاولگران انگلیسی است، چون کاغذ پاره ای بی ارزش می نگرد. در ژوییه 1919 که وثوق الدوله اندیشه داشت تا این پیمان نامه را به پذیرش مجلس برساند، “لنین” گفت که ایران را برده و در بند کرد. همزمان به این تلاش ها، یورش و تازش بلشویک ها به شمال ایران، کوشش برای برپایی جمهوری سگالشگاهی (شورایی)، آوازه گری کمونیستی و گمان یورش بلشویک ها به تهران، جایگاه های پاد انگلیسی بریگارد قزاق به انگیزه چیرگ بریتانیا بر کارهای نظامی ایران کوشش برای برپایی پیوستگ های سیاسی برابر با ایران که زمینه ساز پیمان نامه 1921 بود، نایش(نفی) سیاست های تزاری و …؛ سرانجام، تکانه های مرگباری بر قرارداد 1919 وارد ساخت و بریتانیا را ناگه گیر (غافل گیر) کرد، چه، باور
نمی کرد که روس ها با آن همه گرفتاری های درونی تا این اندازه نسبت به سرنوشت ایران زودکنش باشند. بی گمان انگیزه از این کوشش ها، برپایی خرسندی از شوروی (به جای بیزاری از روسیه تزاری) و نیز جلوگیری از دگرش ایران با پایگاه پاد کمونیستی یا دگرگون شدن به پایگاه امپریالیستی بریتانیا بود. سفارت فرانسه در تهران نیز به یکی از کانون های ستر ناهمسو با پیمان نامه دگرگون شد و خشم
وثوق الدوله و انگلیسی ها را برانگیخت. انگیزه واکنش فرانسوی ها ناخرسندی از دست درازی و
دست اندازی بریتانیا، به ویژه در سوریه، ناسازی با انگلستان در بخش گیتا میان دولت های پیروز جنگ جهانی، ستیز با ویژه ساز (انحصار) انگلیسی ها بر بن مایه های ایران و نگرانی از آشتی جهانی بود. اما از آنجا که فرانسه برای پیش برد آرمان های بهره کشی (استعماری) خود در خاورمیانه و شمال آفریقا به جانبداری انگلیس نیاز داشت. سرانجام زیر فشار انگلیسی ها از خروش و واخواهی دست کشید. سفارت آمریکا نیز از فردای پخش نویسه پیمان نامه با ناسویان همراهی کرد. کارکنان سفارت در تهران نوید دادند که فریاد دادخواهی ایرانیان را به گوش دولت آمریکا می رسانند. به دنبال آن “ویلسون” رئیس جمهور آمریکا، نمایندگان کنگره و سنا؛ سفیران روزنامه نگاران و کند و کاوان آمریکایی نیز با
پیمان نامه ناسازی کردند. به گونه ای که سفر نصرت الدوله فیروز به اروپا و پدافند او از پیمان نامه، شگفتی ویلسون را برانگیخت من باید بدانم که این پرنس فیروز نماینده ی ملت ایران است و یا جانشین دولت بریتانیا؟ “مک کورمیک” سناتور جمهوری خواه، پیمان نامه 1919 را پیش دستی کشورهای اروپایی در چپاول چاپیده ها و دست بردهای جنگی نامید. دولت آمریکا به کرزن هشدار داد تا زمانی که ملت ایران پشتیبانی و خشنودی خود را گفتار نکرده است آمریکا نمی تواند کنش خودسرانه ی
وثوق الدوله و همکارانش را بپذیرد. سفیر انگلیس برای خاموش کردن آوای ستیز آمریکا کوشید تا کرزن را به باوراند تا آمریکا را در این پیمان نامه انباز سازد اما کرزن نپذیرفت. انگیزه ناسانی آمریکا پیکار با ویژه سازگرایی انگلیس، کوشش برای رهیافت در بازار ایران و بهره گیری از سرچشمه های مواد نخستین و نفت، کوشش برای رهبری جهان سرمایه داری، پیکار برای سیاست های درهای باز در جهان، فشار سرمایه داران و شرکت های بزرگ آمریکایی برای رخنه در جهان و ناتوانی آمریکا در وارد ساختن تکانه کوبنده به رهیافت بریتانیا در خاورمیانه و … بود.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش پنجم
ح-8- احمدشاه و پیمان نامه 1919: در زمینه رد پای احمدشاه در پیمان نامه، ناهمسانی جدی وجود دارد. برخی براین باورند که او از گفت و گذارهای دراز پیمان نامه پس از پخش نویسه پیمان نامه از آن آگاهی یافت و از همین زمان با پیمان نامه و دستینه کنندگان آن ناسازگاری کرد. فرنود این گروه، گواهمندی به سخنان احمدشاه در پیشگاه پادشاه انگلیس و دیگر دولتمردان بلندپایه ی بریتانیاست که او حتی واژه ای از پیمان نامه بر زبان نیاورده امّا برخی دیگر احمدشاه را یکی از ستون های پیمان نامه
می پندارند. که در همه ی گام ها بر روند گفتگو و چگونگی آن وارسی داشت. روشن ترین دستک و دستاویز در این باره سخنان لرد کرزن به کابینه بریتانیاست که می گوید پادشاه ایران در سرتاسر گفتگوهای پایان یافته به این پیمان نامه با دیدگاهی بسیار سازگار انبازی داشته است و در همین آینده نزدیک از کشورمان دیدن خواهد کرد تا از این راه، نیک خواهی خود را نسبت به دولتمردان کشور ما را به آشکارا گفتار نماید. براستی، احمدشاه از آغاز با نخست وزیری وثوق ناساز بود امّا با دریافت مستمری ماهیانه از انگلیس آنرا پذیرفت و از آن پس از نزدیک روند گفت و گذارها و برنهادن (تصویب) آنرا با تیزنگری زیر دید داشت. او همچون سه وزیر ایرانی از دولت انگلیس پاره خواست امّا پاره او همان مستمری ماهانه تا همیشگ بود. که بریتانیا آنرا نپذیرفت امّا آنها آمادگی داشتند تا زمانی که از کابینه وثوق الدوله هواداری می کند ماهانه ای به او پرداخت کنند. هم چنین همانند سه وزیر از پایبندانی (پناهندگی و شهروندی در مستملکات انگلیس)، گاه نیاز برخوردار شود. دولت انگلیس به شاه گوشزد می کند که با انجام پیمان نامه، جایگاه دارایی ایران به گونه ی چشمگیری بهبود می باید و شاه و درباریان از بهره های آن بهره مند خواهند شد. احمدشاه در روز پس از دستینه پیمان نامه به دستاویز درمان و دیدار با پدر و به گمانه بیشتر برای خرید دانگ های پر بهره رهسپار اروپا شد. امّا انگیزه بنیادین او بازه گرفتن از هیاهوی واخواست دگر اندیشان پس از پخش نویسه پیمان نامه بود. تا دست وثوق الدوله را برای سرکوب ملّی گرایان بازگذارد. وثوق؛ نصرت الدوله، وزیر خارجه خود را همراه شاه فرستاد تا در کشورهای ناهمسو، از پیمان نامه پدافند کند و به آنها پاسخ دهد. نصرت الدوله پس از راهیابی شاه و گروه همراه آن به ترکیه، بی درنگ احتشام السلطنه سفیر ایران در استانبول و از دگر اندیشان پیمان نامه را برکنار کرد و این در حالی بود که احتشام السلطنه چینش ماندن و مهمانی شاه و گروه همراهانش را داده بود و شاه هنوز مهمان او بود. پس از آن نصرت الدوله رهسپار لندن شد تا پیش درآمدهای سفر شاه و دیدارهای وی را در انگلیس فراهم آورد. شاه از استانبول به پاریس رفت و نهانی با رئیس جمهوری فرانسه دیدار و از دیدگاه او آگاه شد. سفارت ایران در پاریس به پشت گرمی فرانسه پخشنامه ای پخش کرد و از ستمدیدگی ایران در برابر انگلیس و ناسازگاری ایرانیان با پیمان نامه سخن گفت که انگیزه برآشفتگی نصرت الدوله شد و بی درنگ دستور برکناری ممتاز السلطنه سفیر ایران در فرانسه را برونداد کرد و دستور داد پرچم ایران را بر فراز ساختمان دیگری برافراشتند. امّا دولت فرانسه آگاهاند که کس دیگری به جای ممتاز السلطنه برنمی تابد و حتی بیم داد که برجستگ سیاسی خود با ایران را می گسلد. گفتنی است که برادر ممتاز السلطنه هم به گناه ناسازگاری با پیمان نامه، در تهران بازداشت شده بود. به هر روی احمدشاه با نوآوری بریتانیا به لندن فراخوانده شد و پادشاه و دولت انگلیس از او پیشواز کردند. شاه در میهمانی که پادشاه انگلیس به بالندگی بودش او چینش داده بود، حتی در مهمانی شهردار لندن در سخنرانی خود نمارشی به پیمان نامه نکرد. این رفتار نه از سر ناسازی، بلکه به انگیزه نیک اندیشی بود زیرا او دریافت کرده بود که این پیمان نامه تا چه اندازه آبروی سیاسی ایران را لگدمال کرده است؛ پس
چاره ای نداشت جز اینکه در نخستین سخنرانی خود از کنار زمینه بگذرد و دستاویزی به دست ناهسمویان ندهد. امّا در میهمانی، لرد کرزن در 2 نوامبر 1919 که نویسه آرسته و رسای فردای آن روز در روز نامه ی تایمز لندن پخش شد خرسندی خود را پنهان داشت: “نیک بختم از اینکه می توانم به
بهره مندی از این زمان ارزشمند به کس والاگاه بگویم که تا چه اندازه از بسته شدن پیمان نامه ای که همین تازگی میان کشور من و بریتانیای بزرگ دستینه شده و آرمانش نیز توان بخش پیوندهای کهنی میان دو کشور در آینده است، پیوندهایی که از زمان های دور، بودش داشته، سهش شادمانی نمایم.” به هر روی در پایان این رهسپاری، شاه اندیشه بازگشت به میهن را داشت امّا با ناسازگاری وثوق الدوله و کرزن روبه رو شد چراکه با باور آنها با ورود احمدشاه به ایران کانون های ستیزه پویاتر می شد؛ با این همه، شاه برپایه برنامه به کشور بازگشت و تا زمانی که امیدی به انجام پیمان نامه می رفت آنرا درمان بی چون و چرای ایران می شمرد. اگر پس ها دیدگاه او دگرگون شده باشد، خود باره ای نمادین و بی ارزش است. شاه در دیدار با “آیرونساید” (ژنرال انگلیسی و برنامه ریز کودتای اسفند 1299) و “نورمن” (وزیر مختار انگلیس) گفته بود که اگر او خودکامه بود، از پیش تر، پیمان نامه را برنهاده (تصویب) می کرد. چه، آنرا تنها راه رهایی کشورش می داند. شاه در سرآغاز خردادماه 1299 در بازگشت از بین النهرین (عراق امروزی) با برخی از دین یاران دیدار کرد. هرچند که میرزا محمدتقی شیرازی – زبانزد به میرزای دوم- از دیدار با شاه، روی برگرداند امّا شیخ الشریعه اصفهانی در نجف با او دیدار کرد و به نمایندگی از
دین یاران بزرگ به شاه سفارش کرد که پیمان نامه را بی ارزش باز نمود (اعلام) کند. بدین سان، شاه با نگرش به ژرفای ستیزها، وثوق الدوله را وادار به کناره گیری کرد امّا نصرت الدوله همچنان در اروپا ماند تا با کرزن درباره ی کودتای نظامی و برپایی دولتی هسته گرفته (متمرکز) به رهبری خود همداستانی کند. امّا این نامزد (کاندیدا) براندازی در برف و کولاک همدان گیر کرد و پیش از او “سیّد ضیاء -رضاخان ” این پیرنگ را شدنی ساختند.
ح-9- پیمان نامه 1919 و بی پا بستگی سیاسی در ایران: با دستینه شدن پیمان نامه 1919 دولت ایران از یک سو، زیر فشار ناسازان و پافشاری بریتانیا بود و از دیگر سو به کمک های دارایی (مالی) انگلیس چشم دوخته بود که خود زمینه ساز چالشی بزرگ در کشور بود. در چنین فرامونی (فضایی) زمینه ریزش سه کابینه در هشت ماه فراهم آمد. تنش و ناآرامی دامنه ی گسترده تری یافت. از دیگر پیامد این پیمان نامه، آغاز جنبش پاد انگلیسی “خیابانی”، میرزا کوچک خان و برپایی کمیته سزا (مجازات) برای کشتن هواداران بریتانیا در پهنه ی سیاسی ایران بود. بدین سان وثوق الدوله به انگیزه ناتوانی در انجام پیمان نامه، گسترش ناخشنودی و بیزاری همگانی و، زیر پرسش رفتن آبروی سیاسی خود ناگزیر شد از جایگاه نخست وزیر کناره گیری و در روز 4/4/1299 خورشیدی رهسپار اروپا شود. در پی آن “کاکس” نیز برکنار و به لندن فراخوانده شد. کرزن با فرستادن “نورمن” وزیر مختار نوین، نشان داد که دیگر با “پاره” (رشوه)، آوازه گری (تبلیغات)، تندخویی و سرکوب، نمی توان به آرمان رسید، بلکه باید گذرگاه دیگری پیمود. بدین گونه، شاه و نورمن باید کسی را گمارده ی برپایی کابینه می کردند که با شیوه های مردسالارانه (دموکراتیک)، از زمره نشستگاه روشی ناساز و ناهمگون به روش وثوق الدوله در پیش گیرد. او مشیرالدوله بود که برای برپایی دولت بایسته هایی داشت : نخست، پیمان نامه زمانی انجام شدنی است که از سوی نشستگاه برنهاده شود. دوم اینکه زمانی کارشناسان دارایی (مالی) انگلیس را می پذیرد که حق پذیرش یا بازگرداندن رهنمودهای آنها برای او نگاهداشته باشد. سوم اینکه انگلیس دست کم دوماه دیگر به قزاق ها کمک دارایی کند و در بازنگری سازمان ارتش ایران درنگ کند. چهارم، برادرش حسین مؤتمن الملک و مهدی قلی هدایت وارد کابینه شوند.
انگلیس می خواست وام دو میلیون لیره ای را به جای کمک های ماهیانه هزینه کند، امّا پیرنیا این خواسته را همانند پذیرش و انجام بخش دارایی پیمان نامه به شمار می آورد و تا برنهادن پیمان نامه، آماده
بهره مندی از آن نبود. او نپذیرفت که بر پایه پیمان نامه رفتار کند و به بیرون راندن افسران روسی بریگا (تیپ) قزاق تن در نداد. او با بهره بردن از “مستوفی”، “هدایت” ، “مؤتمن الملک” ؛ جایگاه کابینه خود را بالندگی و بهبود بخشید و با آزادی برخی از رانده شدگان (تبعیدیان) ستیزه گر با پیمان نامه و بازگشت کوچندگان جنگ جهانی از ترکیه از زمره سلیمان میرزا و نظام السلطنه، باور آزادیخواهان را به سوی خود ربایش کرد و بدین شیوه، شورش گیلان و آذربایجان تا اندازه ای آرام ساخت. در سیاست بیرونی نیز پیرنیا، واژگونه ی سیاست پاد شوروی وثوق الدوله؛ یعنی بستن سفارت ایران در مسکو، با فرستادن مشاور الملک انصاری، همراه با بازگشایی سفارت ایران به پیام های مسکو در زمینه پوچی و بیهودگی برجستگ های چرخه ی تزاری پاسخ داد و، با رسمّیت شناختن شوروی و پیش آغازهای پیمان نامه ی دوستی 1921.م میان دو کشور را فراهم آورد. کنش پیرنیا انگیزه ی بدبینی کرزن به نورمن شد. نورمن ناگزیر، شاه را برای برکناری “استاروسلسکی” زیر فشار گذاشت و بیم داد که همه ی کمک های مالی انگلیس بریده خواهد شد و نیروهای این کشور، ایران را رها خواهند کرد و این کشور را در برابر نیروهای بلشویک بدون پدافند خواهند گذاشت. این هراساندن بر شاه کارایی داشت به گونه ای که خواستار کناره گیری پیرنیا شد. در همان حال ناکامی در، برنهادن پیمان نامه، جایگاه کرزن را در کابینه ناتوان کرد. چرا که چگونگ های خاورمیانه دستخوش شورش و چالش بود و تنگناهای دارایی و
هزینه های نظامی، انگلیس را ناگزیر ساخت تا بخشی از نیروهای خود را از ایران و خاورمیانه فرابخواند. در یک چنین جایگاه آشوب زده ای هیچ یک از دولتمردان نمی پذیرفت تا کابینه برپا کند به گونه ای که شاه با پافشاری زیاد سپهدار اعظم تنکابنی را وادار به پذیرش جایگاه نخست وزیر کرد. کرزن در بهار 1299 هم چنان امید داشت که نشستگاه برپا و پیمان نامه پذیرش شود. او پیشرفت نکردن کار را برخاسته از ناشایستگی سپهدار می دانست . سپهدار امیدوار بود با پیشرفت گفتگوهای ایران و شوروی؛ آتش سرخ، از ایران پای بیرون نهد و از جانبداری شورشیان دست بکشد و انگلیس هزینه ی از سرگیری سازمان قزاق ها را بپذیرد. امّا چون این کنش بایسته پذیرش پیمان نامه بود، انگلیس زیربار نرفت و سرانجام، زمینه ی بیرون رفتن شهروندان انگلیس از ایران و جابجایی آنها به بغداد پیش کشیده شد. انگلیس چنین آگاهانید به انگیزه ی هزینه های نگهداری نظامیان و نیز فشار اندیشه های همگانی ناگزیر به تهی سازی بی درنگ ایران است که گزند بی پدافند ماندن ایران و حتی گفتمان جابه جایی پایتخت به اصفهان را پیش می کشید. مردم برای دگرسانی دارایی خود به شاخه های بانک شاهی هجوم بردند و یک فراسوی روانی هراس انگیزی بر کشور سایه افکند. سفارتخانه های بیرونی در اندیشه بیرون رفتن از پایتخت برآمدند و انگلیس زمینه خودسالاری خوزستان به رهبری خزعل را پیگیری کرد. هراندازه دولت برای برگزاری گزینش ها شتاب می ورزید به همان نسبت هیجان در برابر گزینش های فرمایشی فزونی می یافت. بدین سان بریتانیا نمی توانست به امید نشستگاه بنشیند در یادداشتی آنی از دولت ایران خواست تا توان و چاره داری دارایی و سپاه ایران را به دست بریتانیا بسپارد. انگیزه آنها این بود که در نبود نشستگاه، در باره به فرمان شاه احمد نشستگاهی والا آمیخته از سران لایه ها و رده های گوناگون و نمایندگان برپا شود و پس از بررسی یادداشت انگلیس با رأی نشستگاه، دولت پاسخ یادداشت را فراهم کند. پیشنهاد نورمن برپایی نیروی سپاهی انگلیسی برای رویارویی با این گزند بود که سپهدار آنرا رد پاسخ در این زمینه را در جایگاه نشستگاه و شورای والای دربار دانست. این شورای درباری در 21 نوامبر 1920 با انبازی شاه، کابینه، نمایندگان پیشین نشستگاه، کاتوزیان و بازرگانان سرشناس برپا شد. پس از خواندن یادداشت، کاتوزیان با خواندن نوشتار خود خاموشی نشستگاه را شکستند. آنها گفتند که گزند بلشویک ما را نمی هراساند و سفیر ما در حال گفتمان با روس ها است. پس بایستگی در واگذاری چاره داری دارایی و سپاه ایران به انگلیس نیست.
سرانجام، نشست به این برآیند رسید که گزیرش در این باره در گستره توانایی نشستگاه است وابسته به اینکه نمایندگانش، گزیدگان راستین ملت باشند و نه پشتیبانان پیمان نامه، آن گونه که وثوق الدوله در اندیشه آن بوده است.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش ششم
ح-9- سرنگونی پیمان نامه: بدین سان کابینه ی سپهدار دچار شکاف شد و از دنباله کار بازماند. امّا کابینه ی پسی را خود برپا ساخت. این کابینه در تاریخ امروزین فراهم آورنده ی پیش درآمدهای کودتای 1299 شناخته شد چراکه هم ایرانیان و هم انگلیسی ها به این برآیند رسیدند که انجام پیمان نامه شدنی نیست و باید روش دیگری را در پیش گرفت. مجلس والای دربار، پرده از بسیاری از راستینه ها برداشت؛ هم چهره ی نمایندگان فرمایشی را آشکار ساخت و هم انگلیس را به این پیامد رساند پیامد رسیدند که اجرای این پیمان نامه با هیچ ساز و کار قانونی نمی تواند با “زر و زور و تزویر” کشور را در دست بگیرد. آنچه که مرگ پیمان نامه را گفتار کرد کنش یکپارچه سی و نه تن از نمایندگان برگزیده ی نشستگاه چهارم بود که گزینش آنها از چرخه ی وثوق الدوله آغاز شده بود. این نمایندگان از دوستان و هواداران او به شمار می آمدند و یکی از بایسته های گزینش آنها با پیمان نامه بود و حتی خود انگلیس و کنسولگری های آن با سفارش ها و پا درمیانی ها و دست اندازی ها بر روند گزینش ها و وارسی و بازرسی تیزنگر داشتند. البته شمار این نمایندگان در بازه ی بین کابینه نخست و دوم سپهدار به اندازه بسنده مورد نیاز رسید و حتی تاریخ شناخته شده ای برای گشایش نشستگاه در نگرش گرفته شد. امّا آزادیخواهان در رایزنی با شاه و جایگاه های کشور به اندیشه درنگ این امر بودند. یکی از کوشش های آنها نشان دادن نامه ی برگزیدگان ملّی گرایانه به شاه در راستای دیر گسایش نشستگاه تا رسیدن نمایندگان گیلان و آذربایجان بود که نمایندگان فرمایشی را خشمناک و در رسته ی آنها شکاف انداخت این شمار از نمایندگان که رسیدن به خواست خود را در این فراسو و نشستگاه شدنی نمی دانستند برای از بین بردن بدنامی خود، با دستینه و پخش نوشته ای در راستای ستیزه آشکار و با پیمان نامه آنرا بی ارزش شمردند. بریتانیا به این برآیند تن داد. دیدگاه بریتانیا در تلگراف 22 بهمن 1299 وزیر مختار انگلیس به وزیر خارجه چنین باز نمود شد که ایران نزدیک به یک ماه است که دولت ندارد و سپهدار نتوانسته
کابینه ی مورد نگرش شاه و انگلیس را آرایه دهد. گمان نمی رود کس دیگری توانای به برپایی نشستگاه در راستای برنهادن پیمان نامه باشد. شاید دولتمردی واپسگرا توانایی چنین کاری را داشته باشد که من شاه را برای یافتن چنین کسی زیر فشار نهاده ام. امّا هم دوستان و هم دشمنان ما، همانند 55 نماینده گزینش شده خواهان برچیدن پیمان نامه هستند. در چنین فراسویی با برپایی نشستگاه نیز بی گمان،
پیمان نامه، برنهاده نخواهد شد. پیمان نامه راه بند بزرگی در راه برپایی نشستگاه است. شاید شاه نیز به این برآیند برسد که دولتی سرکار آید که پیمان نامه را رسماً پوچ بخواند و این دولت، همان کابینه ی کودتا بود که در پی شکست پیمان نامه توان را به چنگ گرفته و کشتی بان را سیاستی دگر آمد و خنیاگر آهنگی دیگر نواخت و در کنش نیز چنین شد. سیّد ضیاء- نخست وزیر کودتا در کنشی نمایشی
پیمان نامه را لغو کرد و آوازه گری های فراوانی پیرامون آن سرداد امّا چگونه می توان باور داشت کسی که در روزنامه خود (رعد) پیمان نامه را رستاخیر ایران می شمرد و در همه ی گام های پنهانی
گفتمان های پیمان نامه بودش داشته است و حتی پاره (رشوه) نیز دریافت کرد. اکنون داومند است که پیمان نامه را بدون رایزنی با کرزن پوچ کرده و کرزن از او نرنجیده است و کابینه وی را به رسمیّت نشناخته است؟
البته پس ها، خود سیّد ضیاء پذیرش کرد: می فرمایید این پیمان نامه پوچ و بیهوده (ملغی) بود. من
می پذیرم که در کنش بیهوده بود. ولی جایگاه دشوار و پیچیده ای برپا کرده بود. هیچ کس نمی دانست که پیمان نامه بودش دارد یا نه؟ در کنش، سیاست کابینه ی سیّد ضیاء با پیمان نامه همخوانی داشت به گفتاری پیمان نامه به کوشش مدرس و یاران از خود گذشته اش، همچون پیکری مرده بود و پوچی رسمی آن چون نگارش و نام و نشان کس در گذشته در دفتر مردگان بود.
ح-10-فرجام: پیمان نامه 1919، داد و ستد یک جانبه بریتانیا با گروه فرمانروایی ایران بود و در خردورز (منطق) فرامرزی (بین المللی) و بستن پیمان نامه داد باخته و روایش نشدنی بود و نه تنها با
بنیان های 24 و 25 قانون پایه ای ایران در رویارویی داشت بلکه شیوه ی انجام آن با پایبندی ها و
پذیرش های نگاشته شده در نویسه پیمان نامه ناسازی داشت. زیرا انگلیس می کوشید تا پاره های داده شده به ایرانی و یاری های ملّی و جنگ افزاری به لشکر قزاق را که اکنون برای پدافند برای سودهای بریتانیا تلاش می کرد از مبلغ وام بنیادی بکاهد، درحالی که بر پایه پیمان نامه باید وام زیر نگرش کارشناسان انگلیسی هزینه می شد. پافشاری کمتای بریتانیا برای برنهادن پیمان نامه با روش هایی چون هراساندن، آزمند ساختن (تطمیع) و نیرنگ در گزینش ها (انتخابات) و آهنگ آن کشور برای انجام پیمان نامه به هر بهایی نشان دهنده ی همین راستینه است. بدین سان می توان داوش (ادعا) کرد که اگر پیمان نامه رونیز همه ی سرچشمه های دارایی کشور را در دست انگلیس می گذاشت پیمان نامه 1919 همه سرچشمه های دارایی و هم توانایی کشور را به انگلیس واگذار می کرد.
خ- فرمانروایی بالشویکی روسیه و پیامدهای کجروی وثوق الدوله:
پیام رخداد جنبش در روسیه مایه خشنودی اندیشه های همگانی ایران گردید چراکه بسیاری از ایرانیان امید داشتند که جنبش سبب خواهد شد تا در سیاست بیرونی روسیه دگرگونی های بنیادین پدید آید و فرمانروایی نوین از سیاست بهره کشی و زرگویی (colonial) تزاری دست بردارد. در همین راستا در دوم آوریل 1917، شمار 88 کس از نمایندگان سه چرخه قانونگذاری که در تهران بودش داشتند تلگراف شاد باشی به مجلس”دومای”روسیه فرستادند و آزادیخواهان(ملّیون)و مرد سالارها(دموکرات ها) که زمان در برابر دولت های بهرکش روس و انگلیس پیکار کرده و به انگیزه فشار این دو دولت، ناگزیر به رها کردن ایران شده بودند از اروپا و استانبول به سوی ایران سرازیر شدند. حزب های مردسالار و
میانه روها (اعتدال) دوباره کنشگری خود را از سر گرفتند و پیکار خود را برای برپایی نشستگاه شورای ملّی ایران که به انگیزه ی سپاه روس از قزوین به سوی تهران فرویش شده بود آغاز کردند. فرمانروایی بالشویکی به رهبری “Lenin” از همان آغاز، دست دوستی به سوی دولت و ملت ایران دراز کرد و در پخشنامه ای که در 5 دسامبر 1917 به دستینه ی لنین (فرنشین شورای کمیسرهای خلق) و استالین (کمیسر خلق برای امور ملّیت ها) به فرنام مسلمانان شوروی و خاور برونداد شد رسماً گفته شد که:”..پیمان نامه ها و سازگاری های پیشین روسیه و انگلستان که ایران را میان دو کشور امپریالیست (سرمایه دار) بخش کرده بود پوچ و از درجه ارزش افتاده است و در این پخشنامه به ایرانیان نوید داده شده بود همین که کنش های سپاهی پایان یافت سربازان روسیه خاک ایران را پاکسازی خواهند کرد.” در 5 ژانویه 1918 برنامه ی پنج ماده ای رژیم کمونیستی شوروی برای تهی سازی سپاه روس از ایران در روزنامه شورای کارگران و سربازان (روزنامه ی رسمی فرمانروایی بالشویکی که بیشتر هم نویسی با سفارتخانه ها از سوی آن انجام می شد) پخش شد. بر پایه ی این برنامه رژیم جنبشی روسیه بر آن شده بود که افسران روسی لشکر (دیو زیون) قزاق ایران را که بازوی سپاهی فرمانروایی تزار در دستگاه فرمانروایی ایران به شمار می آمد به روسیه فراخواند. هم چنین “تروتستکی” کمیسر گمارده امور خارجه شوروی در 14 ژانویه با یادداشتی دیگر رسماً به آگاهی دولت ایران رسانده شد که شورای کمیسرهای خلق، پیمان نامه 1907 انگلستان روسیه را درباره ی بخش کردن ایران به گستره های رخنه اقتصادی و سیاسی همراه با دیگر پیمان ها و پیمان نامه هایی که با فرمانروایی و خودسالاری سیاسی ایران ناسازگاری داشته، همه را یکجا پوچ کرد. بدین روی تا پایان مارس 1918 یگان های پایه ای سپاه روس که در روند جنگ میان کشوری (International) نخست و حتی پیش از آن وارد خاک ایران شده بودند کشور را رها کردند و تنها 1200 کس از قزاقان زیر فرماندهی “کلنل بیچراکف” (و افسران روسی لشکر قزاق ایران) که هنوز به فرمانروایی تزاری روسیه وفامند بودند در ایران به جا ماندند. از سویی فرمانروایی شوروی “کارل برادین” کنسول پیشین فرمانروایی تزاری در خوی را به فرنام نخستین نماینده ی سیاسی خود را در ایران برگزید. Bravin در پایانه های ژانویه 1918 از سوی لنین بزرگ با نوید های بسیار دوستانه وارد تهران می شود و از سوی آزادیخواهان، روزنامه نگاران مورد پیشواز گرم قرار می گیرد و روزنامه های مردم سالار و مردم باور از جنبش لنینی بسیار ستایش و به دوستی آن دولت امیدوار بوده اند. امّا دولت های انگلستان، فرانسه و آمریکا که خود با شناسایی فرمانروایی (domination) بالشویکی روسیه بسیار ناهمسو بودند و دولت ایران را از شناسایی آن رژیم باز می داشتند و “فون راتِر” را چون گذشته به فرنام وزیر مختار روسیه در تهران شناخته می شد. براوین در فوریه 1918 از تهران گزارش می دهد که میسیون (گروه پیام رسانی کیشی، سیاسی و یا فرهنگی) بریتانیا در مورد شناسایی من از سوی دولت پادشاهی ایران رسماً
دست اندازی می کنند. این گروه نه تنها پای می فشارند که رئیس الوزار مرا به رسمیّت نشناسد، بلکه پیشنهاد می کند که من بی درنگ ایران را رها کنم. مستوفی الممالک رئیس الوزار از مشاور الملک انصاری وزیر امور خارجه می خواهد تا “براوین” را در سرای خود پذیرفته و به گونه ی غیررسمی با وی گفت و گذار کند. “براوین” به انصاری می گوید برای ما هیچ ناهمگونی ندارد که ایران زیر فرمانروایی و رژیمی اداره شود و ما (نشان از دو سو دارد این بدگهر- هم از نسل یابو، هم از نسل خر!)هر فرمانروایی را که آرمان های برکشی و پیشرفت خواهانه داشته باشد و خواسته اش رهایی ایران از چیرگ بهره کشان باشد ما در راه رسیدن به آرمان های ملّی گرایانه یاری خواهیم کرد. ما به آیین های کهن کشورهای خاور پاس می گذاریم و می توانیم به شما آرامش و آسودگ می دهم که برنامه های من و دیگر همکارانم در خاور به ویژه ایران آوازه گیری بالشویکی نیست.. و ما می خواهیم در پیراگیری آکنده از آشتی و یکرنگی با ایران و دیگر کشورهای خاوری زیست کنیم و این سیاستی است که رهبر ما لنین در زمینه سیاست ما به کشورهای حاوی پیرنگی ریخته و ما با باوری استوار از آن پیروی می کنیم.
مشاور الممالک از آرمان های خیرخواهانه فرمانروایی شوروی پایمردانه سپاسگزاری کرده و پایه هایی را که باید در آینده بنیان سیاست شوروی در خاور باشد بر می شمرد امّا در همین دیدار به نماینده سیاسی شوروی می فهماند که هنوز زمان درخور برای برپایی پیوستگ های دیپلماتیک با رژیم جنبشی روسیه فرا نرسیده است. امّا دولت من خواهان به رسمیّت شناختن دولت نو بنیاد شماست و هر زمان که راهبندهایی که اکنون در این راه دیده می شود برداشته شوند و نیز از نگرش فرامرزی، گیرهایی پیش نیاید دولت ایران نیز یکی از دولت هایی خواهد بود که دولت شما را به رسمیّت خواهد شناخت.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش هفتم
… دنباله فرمانروایی بالشویکی روسیه و پیامدهای کجروی وثوق الدوله..
از آنجا که گماردگی “براوین”به انگیزه کارشکنی های پیوسته سفارت انگلیس در تهران با شکست همه جانبه روبرو شده بود در آغاز تابستان 1918 فرمانروایی شوروی آن زمان (روسیه امروزی) وی را از ایران فراخواند و به “استپان شومیان” کمیسر برجسته کارهای فرا قفقاز که در باکو بود گماردک (مأموریت) داد تا نماینده سیاسی نوینی به تهران بفرستد. او “کولو میتسف” را گزینش کرد. او افسر پیشین سپاه گسیلی و کسی زبردست و آشنا به چگونگ ایران بود. کولو میتسف در سر، گروهی از باکو و از راه انزلی به تهران فرستاده شد. امّا نزدیک با درونشد او و همراهانش به پایتخت دولت شوروی باکو از سوی پاد جنبشیان سرنگون شد و انگلیسی ها دست اندازی خود را از پایگاه های انزلی و مشهد در قفقاز و ترکستان آغاز کردند، فرجام اینکه پیوستگ کولو میتسف با فرمانروایی کشورش (حکومت شوروی) بریده شد. کولو میتسف در پایتخت ایران از یک سو با کارشکنی و دستبری های میسیون “فون اتر” (Von Etter) که به کانون همه نیروهای پاد شوروی در ایران دگرگون شده بود، و از سوی دیگر با ستیزه و ناسازگاری وثوق الدوله تازه به توان رسیده و سرسپرده انگلیس روبرو گردید. فرمانروایی
وثوق الدوله زیر این فرنام که استوار نامه کولو میتسف دست خورده (مخدوش) است گفت آگاهانید که نماینده ی سیاسی شوروی را به رسمّیت نمی شناسد. امّا این سخن و مانند آن مایه دل سردی و
کولو میتسف بی باک نشد و او را از انجام خویشکاری هایش باز نداشت. او به گونه ی غیر رسمی با دستیار وزیر امور خارجه ایران دیدار و پیشنهاد کرد که دولت ایران بدون نگرش به شناسایی رسمی روسیه ی شوروی که از سوی او انجام شده، درباره ی دشواری های مرزی و فراخواندن آموزندگان روسی بریگاد (دیویزیون) قزاق از ایران وارد گفت و گذار شود. این پیشنهاد و هم چنین درخواست بخشش حقوق رسمی دیپلماتیک به گروه سیاسی شوروی بدون پاسخ ماند. در برابر، انگلیس ها، همبودهای میسیون “اتر” و افسران تزاری که از تکاپوهای کولو میتسف دل پرخونی داشتند با پروانه پایگاه های ایرانی پیرنگی را برای یورش به گروه دیپلماتیک شوروی به کار بستند بدین گونه که در
نیمه ی شب سوم نوامبر یک گروه تفنگدار آمیخته از همبودهای بریگاد (دیویزیون) قزاق و گارد سفید به رهبری “جلد براندت” (Gilde Brandt) کنسول پیشین انگلیس به ساختمان گروه دیپلماتیک شوروی یورش برده شهروندان (Citizens) شوروی را کتک زده و دارایی های آنان را چپاول کردند. همبودهای گروه دیپلماتیک شوروی و خانواده های آنها را بازداشت و سپس به پایگاه های سپاهی بریتانیا در تهران واگذار شدند. همه ی بازداشت شدگان از راه بغداد به هند فرستاده شدند. امّا کولو میتسف در هنگام یورش به ساختمان توانست خود را از پنجره اشکوب دوم به باغ انداخته و بگریزد. او زمانی در تهران به یاری مردم به گونه پنهانی به سر برد و سپس از راه کوه های کردستان و آذربایجان به باکو- که در آن زمان در چنگ نیروهای انگلیس بود- رفت و سرانجام به مسکو رسید.
کولو میتسف در ژوئیه 1919 به فرنام نماینده سیاسی شوروی دوباره به ایران فرستاده شد در حالی که این بار استوار نامه اش مهر دولت کانونی (مرکزی) شوروی در مسکو را برداشت. خویشکاریش این بود که از دولت ایران درخواست کند که از نو پیوندها و پیوستگ های سیاسی خود را با دولت شوروی برقرار نماید. در یادداشتی که دولت شوروی به ایران فرستاد همه وام ها و بده های ایران را بخشید و همه ی حقوق و برجستگ هایی را که در این کشور به روسیه تزاری داده شده بود پوچ و بیهوده خواند. این یادداشت بخش کرامند بایسته هایی را که دیرتر در پیمان نامه زبانزد 1921 ایران و شوروی گنجانده شد در برداشت. کولو میتسف با قایق موتوری کوچکی از دریای خزر که در آن هنگام زیر مهار ناوگان انگلیسی “دریادار نارلیس” قرار داشت گذر کرد و در سر آغازهای اوت 1919 از راه جزیره های “آشوراده” به درون خاک ایران شد. ورود سفیر برجسته حکومت شوراها به ایران- آن هم چند روز پیش از دستینه پیمان نامه ایران و انگلیس برای سرپرستان سفارت بریتانیا در تهران و فرمانروایی وثوق الدوله ناخوشایند بود از این رو کولو میتسف در بندر گز دستگیر و، با همداستانی و پذیرش جایگاه های ایرانی و انگلیسی از سوی کلنل “فیلیپوف Philippov” فرنشین ستاد لشکر قزاق ایران تیربار گردید. نزدیک به چهل روز پس از دستینه پیمان نامه 1919 وثوق الدوله بر آن شد که سفارت ایران در مسکو را فرویش (تعطیل) کند. انگیزه به نما این بود که … روشن نیست در چنین چگونگی باز نگاهداشتن سفارت ایران در روسیه، جز اینکه هزینه های نابایسته برای دولت پیش بیاورد هیچ هوده دیگری ندارد. تلاش بریتانیای بزرگ برای چیرگ بر ایران از راه پیمان نامه 1919 نه تنها ناسازگار با سیاست سنتی و امپریالیستی روسیه تزاری در ایران بود بلکه با خواسته ها و آرمان های فرمانروایی جنبشی شوروی نیز در رویارویی بود. فرمانروایی در پخشنامه ای که در اکتبر 1919 برونداد کرد بیانیه های گذشته خود را دوباره پذیرش و پیمان نامه ایران و انگلیس به تندی هرزوارش (تخطئه) نمود بخشی از این پخشنامه که به دستینه “چیچرین” کمیسر امور خارجه و “نریمان ادف” کمیسر امور مسلمانان جنوب خاوری آسیا در یکی از روزنامه های قفقاز پخش شده بود چنین بود : “همکار من تروتسکی در یادداشت مورخ 14 ژانویه 1918 خود به فرنام ملت ایران آگاهانید که دولت نوین روسیه همه ی آن پیمان نامه هایی را که به گونه پنهانی میان دولت های روسیه و انگلستان و دیگر دولت ها بسته شده و نویسه آنها نانیده (ناقص) حق فرمانروایی است پوچ و پنداری از بن نبوده است. در چنین بایسته هایی امید داشتیم که ملت ایران زندگانی سیاسی نوینی را آغاز کند و به ستم بیگانگان در منش در خاک کشورش پایان دهد. امّا اکنون به چشم می بینم که انگلستان، پیروز- ولی بی گذشت- ملت ایران را فشرده و می خواهد این کشور را زیر یوغ چیرگ خود درآورد.” از این رو فرمانروایی کارگران و کشاورزان روسیه با براّیی و استواری هرچه بیشتر
می آگاهاند که پیمان نامه نوین ایران و انگلیس را هرگز به رسمیّت نخواهد شناخت؛ چراکه اگر این پیمان نامه به کار، گرفته شود به بندگی ایرانیان خواهد انجامید. شورای کارگری و دهقانان روسیه، این پیمان نامه سست را به چشم برگ پاره ای می نگرد که هیچ گونه پشتوانه ای قانونی ندارد. این پیمان نامه نشان می دهد که سیاستمداران ایرانی نه تنها خود بلکه خود سالاری ملّتشان را نیز به انگلستان ستمگر و سرکوبگر فروخته اند. در میان این چگونگ ها، فرمانروایی شوروی با بهره گیری از پس نشینی نیروهای انگلیسی از ترکستان به مشهد و دورویی و دو دستگی که میان روس های سفید، روس های جنبشی و ترکمن ها بروز کرده بود سامان فراخزر را به چنگ خود درآورد. پیروزی های پی در پی بالشویک ها در مرز و بوم ترکستان یک هنایش (تأثیر) جنبشی در سرزمین های شمالی ایران داشت. فرمانده همه نیروهای بریتانیا در عراق (بین النهرین) در تلگراف خود به وزارت جنگ انگلیس از گرایش آذربایجانی ها به سوی “بالشویزم” گزارش داد و سرپرستی کاکس وزیر مختار بریتانیا در تهران نیز در گزارش تلگرافی گسترده ای که به لندن می فرستد پس از بازشکافی چگونگ در خراسان، کرانه های جنوبی دریای خزر، آستارا و اردبیل نوشت: “.. جنبش جنگل دوباره گام شکل گیری است و این بار با بالشویک ها با ترکان که ستاد کنش هایشان در باد کوبه است پیوستگ نزدیک و نهانی برپا کرده اند.” وثوق الدوله، رئیس الوزار که از این رخدادها بسیار نگران شده بود و هیچ باور نداشت که با آن چگونگ نابسامان، که در جایگاه های دارایی و سپاهی کشور فرمانروا بود، ایران بتواند بدون یاری بریتانیای بزرگ با دولت های همدست و همداستان خود، یورش گسترده بالشویک ها را از سمت و سوی فراخزر براند. در میانه های ژانویه 1920 جستار را با سرپرستی کاکس وزیر مختار بریتانیا در تهران در میان نهاد. او به کاکس گفت: چنانچه بلشویک ها اکنون پیرنگ های یورشی خود را به سوی ایران کرده اند بیشتر به انگیزه ارزش راهبردی (Strategic) ایران است که نزدیک ترین راه گذر به بخش های دیگر خاورمیانه را در توانای آنها می گذارد و چون همین که در ایران ماندگار شدند می توانند سودهای متفقین (کشورهای انگلستان، فرانسه و آمریکا و …) در جنگ جهانی اول در برابر متحدّین (یعنی کشورهای آلمان، اتریش ترکیه و جز اینها) را به معنای فراگیر (اعم) و سودهای بریتانیا را به معنای ویژه (اخص) مورد یورش و هراساندن قرار دهند، از این رو، امیدوار است که برآیند و پیامدهای یورش بالشویک ها به ایران از این دیدگاه گسترده مورد بررسی قرار گیرد. سرپرستی کاکس در تلگراف 17 ژانویه خود دیدگاه ها و پیشنهاد های
وثوق الدوله را به لندن پیام رسانی کرد و خواستار آن شد که بی درنگ پیرنگ های درست و سازنده برای پدافند از ایران در برابر یورش بالشویک ها پیرنگ شود. تنها کاری که شورای بلند پایه متفقین در برابر این درخواست انجام داد، شناسایی جمهوری های سه گانه ی قفقاز (آذربایجان- گرجستان- ارمنستان) و نوید کمک های غذایی و جنگ افزاری به این جمهوری ها بود تا بدین دستاویز “میدان جنگ” پایداری سختی در برابر بالشویک ها برپا و گزند یورش آنان را به ایران از میان بردارد. وزارت جنگ انگلیس نیز در دستور کار تلگرافی خود به فرمانده ی همه نیروهای بریتانیا در بین النهرین (عراق) کنش هایی را که در صورت یورش روس ها به بندر انزلی می بایست انجام گیرد چنین بازشکافی کرده بود: … به نیروهایی که اکنون در شمال ایران جایگیر شده و جزو کادر (پرسنل) شماست (نور پرفورت) آموزش های نیازین را بدهید که گاه ترسانیدن بندر انزلی، نیروی خود را هرچند به نما، چنان توانمند و استوار نشان دهند که روس ها از اندیشه یورش به بندر نامبرده رو گردانده شوند. این را نیز بدانیم که اگر گزافه گویی ما کارا نبود و بالشویک ها نیرو پیاده کردند چنین نپنداریم که برای پدافند از انزلی بجنگیم و برپایه این چینش ها، چنان باید رفتار کنید که نیروهای بریتانیا بتوانند گاه نیاز پس روی کنند. این نیروها در همان حالی که پس می نشیند البته کوشش خواهند کرد تا با همه ابزارها و توانایی که در دست دارند پیشروی بالشویک ها را پس افکنند و برای انجام این خواسته نیاز است از برجستگ هایی که گذرگاه دشوار گذار (صعب العبور) منجیل در دسترس شما می گذارد بیشینه بهره برداری را بکنند. در 12 مارس 1920 نشستی با انبازی “ژنرال چم پین” فرمانده ی “نور پرنورث” (نیروی شمال ایران) سرپرستی کاکس، وثوق الدوله و صارم الدوله وزیر دارایی برگزار شد و چگونگی سپاهی کشور به گستردگی، مورد رایزنی و بررسی قرار گرفت. وثوق الدوله پس از آگاهی از خویشکاری که از سوی وزارت جنگ بریتانیا بر دوش فرمانده ی “نور پرنورث” (ژنرال چم پین) واگذار شده بود به گونه بی اندازه زودکنش فرمانرواییش نمارش کرد و گفت:
پیچیدگی ویژه جستار در این جاست که گرچه دولت بریتانیا بی گمان گرفتار جنگ با، بالشویک هاست، ایران به نما هیچ گونه درگیری با روسیه ندارد، در برابر این چگونگ، اگر انگلیس ها براستی اندیشه دارند و یا ناگزیرند در برابر نیروهای ارتش سرخ پسروی کنند شایستگی فرمانروایی ایران در این است که تا دیر نشده با بالشویک ها به تفاهمی برسند تا اینکه کشور را فراروی کین خواهی و تاوان گیری قرار دهند.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش هشتم
… دنباله تلاش های فرمانروایی بالشویکی روسیه و فرجام های کج روی وثوق الدوله..
سه هفته پس از گفتگوهای نوشته شده در بخش هفتم؛ نصرت الدوله وزیر امور خارجه و سیدضیاء الدین طباطبایی (سیدضیاء) نماینده ایران در فرا قفقاز، تلگراف هایی از لندن و باکو به تهران مخابره و نگرش رئیس الوزرا و کابینه را به پیروزی های تازه با بالشویک ها در درون روسیه و بایستگی ناگوار از سوی آنها را که روی آور ایران بود آگاه ساختند. تلگراف کنندگان چنین نیک اندیشی کرده بودند که با نگرش به ماندنی بودن لنین و فرمانروایی او؛ نخست عذر نمایندگان سیاسی روسیه تزاری در دربار ایران از تهران خواسته شود. دوم اینکه روش آینده ایران نسبت به سازگان نوین روسیه به گونه ی دلپذیر به آگاهی سران بالشویکی آن برسد به گونه ای که دریابند از سوی کشور ایران گزندی به سوی آنها نیست. وثوق الدوله، 5 آوریل 1920، منصورالملک جانشین وزارت خارجه را نزد وزیر مختار انگلیس روانه تا دو مورد تلگرافی را که نصرت الدوله از لندن و سیدضیاء از باکو فرستاده بودند به او نشان داده و از وی بخواهد که با گسیل یک گروه نمایندگی و یا یک فرستاده ی ویژه به مسکو، برای انجام این خواسته یعنی دادن آسودگ نیازین به فرمانروایی روسیه و گرفتن پیمان دو سویه از آنها پذیرش کند. پیرو گفتگوهای منصور الملک با سرپرسی کاکس وزیر مختار انگلیس، نصرت الدوله وزیر خارجه نیز در 8 آوریل به جایگاه وزارت خارجه انگلیس رفت و زمینه ی برپایی پیوستگ سیاسی با فرمانروایی کمونیستی روسیه و بستن پیمان نامه ای با آن دولت را با وی در میان گذاشت. نصرت الدوله فیروز به لرد کرزن وزیر خارجه ی انگلیس گفت: از آنجا که همه ی همسایه های آسیایی روسیه (افغانستان، چین و ترکیه) به نما هم که شده وارد گفتگوهایی با سران فرمانروایی جنبشی آن کشور شده اند. ایران نیز چنین می اندیشد. گاس نیک اندیشی ایران چنین باشد که مانند کشورهای نام برده رفتار کند و باور ندارد که انگلیس در این راستا ناهمسانی داشته باشد. لرد کرزن که از این پیشنهاد حضرت والا شگفت زده شده بود در پاسخ می گوید: اگر پنداره پیشنهاد حضرت والا این است که فرمانروایی ایران اندیشه دارد تا نمایندگانی به مسکو و یا شهرهای دیگر روسیه بفرستد و پیوستگ رسمی سیاسی با فرمانروایی شوروی برپا کند در این صورت بهتر است که بدانند که می نمی توانم و شدنی نیست در این باره دیدگاهی سازگارانه گفتار کنم و اگر فرمانروایی ایران بخواهد چنین سیاستی را به کار برد در این صورت باید پیامدهای آنرا پذیرا باشد. لرد کرزن که با بستن پیمان نامه 1919 با دولت وثوق الدوله در کنش مهار سیاست بیرونی ایران را در دست گرفته بود چنین باورمند بود که چگونگ ایران به هیچ روی همسنج با چگونگ همسایگان اروپایی روسیه (فنلاند، لتونی، لیتوانی و استونی و حتی قفقاز) نیست. افزون بر اینها، وی به آن گونه ای از ناگواری می اندیشید که گفتنش در برابر نصرت الدوله بایسته نبود؛ بدین معنا که اگر روس ها پیمانی را با ایران ببندند زیر پوشش همین پیمان می توانستند کارگزاران و آوازه گران (مبلغان) سیاسی خود را وارد ایران کرده، دست به انگیزش ها و فرارسانی (تبلیغات) پاد انگلیسی بزنند و با بهره داری از زمینه های سازگاری که بایسته های ایران برای آنها فراهم ساخته بود، جای پای استواری برای خود در این کشور برپا کنند. اکنون وثوق الدوله با نگرش روشن به وزیر خارجه انگلیس در تهران آسودگ داد که هرگز بدون ربایش خرسندی و همسانی از پیش، انگلستان، کنشی در زمینه گفتمان سر راست با شوروی انجام ندهند.
از سویی دیگر فرمانروایی پاد شوروی مساوات به انگیزه ی کودتا در باکو واژگون و جای خود را به یک کنکاش شورشی (شورای انقلابی) سپرد که بیشتر همبودهای آنرا کمونیست های مسلمان قفقاز پدید آورده بودند. دو روز پس از این کودتا (30 آوریل 1920) نیروهای تفنگدار (مسلح) بالشویک که از حاجی طرخان به بادکوبه فرستاده شده بودند. در این بندر نفت خیز پیاده شدند تا ژنرال “دنیکین (Gen.Denikin)” سردار پادشاهی خواه روسی را که پس از شکست در میدان جنگ جنوب روسیه به قفقاز پناه آورده بود دستگیر سازند. امّا دنیکین و بازمانده های سپاهیانش پیش از آنکه به دست
کمونیست ها بیفتد با بهره گیری از ناوگان تزاری دریای خزر که انگلیس ها را بدانها سپرده بودند رو به کرانه های ایران آوردند. شمار کمی از نیروهای سپاهی بریتانیا (جای گرفته در قفقاز نیز که تا این زمان واگذاشته نشده بودند در همین کشتی های روسی همراه دنیکین وارد خاک ایران شدند.) رهیابی سپاه توانمند و آماده بالشویک به قفقاز انگیزه توان دل و دلگرمی ملّی گرایان ایران و پخش نویسه های پاد انگلیسی در رسانه های نوشتاری تهران گردید. وزیر مختار در تهران در تلگراف مورخ 14 مه خود به لندن نوشت: .. میان این نویسه ها برخی ها می کوشند تا زمینه میانوندی میان اسلام و کمونیزم پیدا کنند. برخی دیگر نیز زیر پوشش ستایش از ویژگی پاد بهره جویانه (ضد استعماری) بالشویزم به پیمان نامه 1919 ایران و انگلیس یورش می برند امّا همه ایشان در این نکته همداستان هستند که آرمان یورش بالشویک ها به ایران (چنانچه چنین یورشی رخ دهد) بیرون راندن نیروهای سپاهی بریتانیا از ایران است و به همین انگیزه همگی یک دل و یک زبان درخواست می کنند که این نیروها بایستی هرچه زودتر از خاک ایران بیرون روند امّا کارشناسان سپاهی بریتانیا در لندن به جد بر این پای فشردند که گمانه هرگونه یورش سپاهی بالشویک ها به ایران بسیار کم است و باید از گستره ی گمانه ها کنار گذاشته شود و این درحالی است که ناگوار (خطر) راستینی که ایران را بیم می دهد رخنه کردن کارگزاران تکی و یا گروهک های کوچک است که می تواند ناشناخته از مرزهای کشور بگذرد و دست به آوازه گری در ایران بزنند به گونه ای با توان سپاهی هنگفت هم نمی توان جلو آنها را گرفت. حتی پس از شکست آذربایجان قفقاز به دست بالشویک ها نیز در این ارزیابی سپاهی دگردیسی داده نشد و کمیسیون امور خاوری کابینه ی انگلیس در نشست مورخ 17 مه 1920 خود، که در آن چگونگ سپاهی شمال ایران مورد بررسی تیزنگر و همه سویه قرار گرفت دیدگاه خود را این گونه گفتار کردند: “این گونه پیداست که جایگاه انزلی چه از راه زمینی و چه از سوی دریا در تیررس آسیب آنی باشد.” این دیدگاه هنوز به آگاهی تهران نرسیده بود که در نخستین ساعت های بامداد روز 18 مه کشتی های جنگی روسی پی گذاری های بندر انزلی و غازیان را که جایگاه نیروی بریتانیا و ستاد فرماندهی آنها در شمال ایران بود به توپ بستند و نیروهای انگلیسی پس از اندک ایستادگی ناگزیر به پس روی به سوی رشت و قزوین گردیدند. بی درنگ پس از شکست انزلی، “راسکالینکف” فرمانده ناوگان سرخ با میرزا کوچک خان پیشوای جنبش جنگل وارد گفتمان شد و او را فروزش (تشویق) کرد که به سوی رشت پیشروی کند و آنجا را بگیرد. بدین چینش در اندک زمانی گیلان و مازندران به چنگ جنگلی ها افتاد و یک دولت شورشی (revolutionary) زیر راهنمایی میرزا کوچک خان در رشت برپا گردید. در تلگرام هایی که دولت میرزا کوچک خان به سفارت خانه های آمریکا و فرانسه و دیگر سفارت خانه های بیرونی در تهران مخابره کرد :”به نام ملت ایران” به آگاهی رسید که “.. رژیم پادشاهی در ایران برچیده و پوچ است و به جای آن جمهوری سوسیالیستی ایران (که جایگاه گذرای آن در رشت است) برپا شده” و اینکه
(… همه ی پیمان نامه هایی که فرمانروایی وثوق الدوله با دولت انگلستان بسته، . یا گاس در آینده ببندد همگی بیهوده و تباه و پنداری بودش نداشته است.) میرزا کوچک خان نامه ای نیز برای لنین رهبر شوروی می فرستد و وی را می آگاهاند که “در گیلان، یک کنکاش سپاهی زیر فرنشین خود او استوار گشته و می خواهد که به فرنام فرنشین دولت و وزیر جنگ این جمهوری با جهوری فدراتیوسوسیالست شوری پیوستگ های دوستانه برپا سازد.” در همین زمان، میرزا در اندیشه فراهم سازی یورش به تهران بر
می آید. اندکی پس از گلوله باران انزلی و کرجی هایی که پرچم سفید برافراشته بودند از سوی
جایگاه های دولتی ایران به کشتی های روسی نزدیک می شوند تا انگیزه ی گلوله باران را جویا شوند. فرمانده ی ناوگان سرخ (راسکالینکف) این گونه پاسخ می دهد که چون کشتی های روسی که همراه نیروهای دنیکین به انزلی پناهنده شده اند گونه ای ناگواری (خطری) برای بی هراسی (امنیت) دریای خزر هستند و فرمانروایی جنبشی روسیه نگهداشت این دریا را به گردن وی واگذار کرده است.
از این رو، من خود دستور گلوله باران انزلی را برونداد کردم سپس فرمانده نام برده درخواست می کند که همه ی کشتی های دنیکین به وی باز گردانده شود و نیروهای سرخ به گونه گذرا بندر انزلی را به چنگ آورند تا فرجام گفتمان های آینده میان فرمانروایی انگلیس و شوروی روشن گردد. در پاسخ به فرمانده ی ناوگان سرخ گفته می شود .
1- دولت ایران در برابر کنش شوروی ها که بدون آگاهانیدن پیشین بدون هیچ گونه برهان و بدون اینکه برانگیختن و یا یورشی از سوی ایران انجام گرفته باشد بندر بی پدافند و بی سویه انزلی را به توپ بسته اند سخت واخواست (اعتراض) می کند.
2- جایگاه های رسمی ایران نیروی دریایی دنیکین را از همان آن پناهنده شدن به انزلی، جنگ افزار برکنی (disarmament) کرده و همه ی ملوانان و کارکنان کشتی ها را بازداشت کرده اند. با همه ی اینها فرمانروایی ایران آماده است سر گفتمان های رسمی را (برای روشن شدن سرنوشت این کشتی ها) با فرمانروایی شوروی باز کند.
3- فرمانروایی ایران به هیچ گونه و، زیر هیچ فرنامی نمی تواند انگیزه های بالشویک ها را برای جنگ اندازی و به دست آوری ایران بپذیرد.
4- در انجام دستورهای برونداد شده از سوی تهران نصرت الدوله وزیر امور خارجه با فرستادن نامه ای به دبیر کل سازمان ملل به توپ بستن انزلی بی پدافند را بدون آگاهی و هشداری پیشین از سوی
بالشویک ها را واخوست و از دولت انگلیس نیز می خواهد که با یارهای سپاهی و یا دست کم رهنمودهای سیاسی، ایران را دریابد.
در 21 ماه مه، وثوق الدوله ی رئیس الوزرا می گوید این را نیز بدانیم که اگر گزافه گویی ما کارا نبود و بالشویک ها نیرو پیاده کردند چنین پنداریم که برای پدافند از انزلی بجنگیم و برپایه این جنبش ها، چنان باید رفتار کنید که نیروهای بریتانیا بتوانند گاه نیاز پس روی کنند. این نیروها در همان حالی که پس می نشیند البته کوشش خواهند کرد تا با همه ابزارها و توانایی هایی که در دست دارند پیشروی
بالشویک ها را پس افکنند و برای انجام این خواسته نیاز است از برجستگ هایی که گذرگاه دشوار گذار (صعب العبور) منجیل در دسترس شما می گذارد بیشینه بهره برداری را بکنند. در 12 مارس 1920 نشستی با انبازی “ژنرال چم پین” فرمانده ی “نور پر نورث” (نیروی شمال ایران) سرپرسی کاکس، وثوق الدوله و صارم الدوله وزیر دارایی برگزار شد و چگونگی سپاهی کشور به گستردگی، مورد رایزنی و بررسی قرار گرفت. وثوق الدوله پس از آگاهی از خویشکاری که از سوی وزارت جنگ بریتانیا بردوش
فرمانده ی “نور پر نورث” (ژنرال چم پین) واگذار شده بود به گونه بی اندازه زودکنش فروانرواییش نمارش کرد و گفت:
پیچیدگی ویژه جستار در این حالت که گرچه دولت بریتانیا بی گمان گرفتار جنگ با، بالشویک هاست، ایران به نما هیچ گونه درگیری با روسیه ندارد، در برابر این چگونگ، اگر انگلیس ها براستی اندیشه دارند و یا ناگزیرند در برابر نیروهای ارتش سرخ پسروی کنند شایستگی فرمانروایی ایران در این است که تا دیر نشده با بالشویک ها به تفاهمی برسند تا اینکه کشور را فراروی کین خواهی و تاوان گیری قرار دهند.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش نهم
.. دنباله تلاش های فرمانروایی بالشویکی روسیه و فرجام های کج روی وثوق الدوله در پی ورود قوای بالشویک به انزلی؛ آستارا و اردبیل، بار دیگر فریاد های پاد پیمان (1919 م) و خواست بیرون رفتن سربازان انگلیس از ایران در روزنامه های ایران بلند شد و در بیرون از ایران نیز روزنامه های فرانسه به کالبد شکافی روندی که آنرا “لغزش بریتانیای کبیر در انجام سیاستش در ایران می نامیدند”پرداخته و از هچلی که برای انگلستان در شمال ایران پیش آمده بود ابراز خشنودی می کردند. ملک الشعرای بهار در این زمینه می نویسد: روزنامه “ماتن” در 13 رمضان 1338 (دوم ماه ژوئن فرنگی) نویسه ای چاپ و مسئله پناه بردن ایران به انجمن ملل سرزنش نموده و نوشت: “پیش از آنکه تقاضانامه وزیر امور خارجه ایران مورد توجه قرار گیرد هیئت مجریه ی انجمن اتفاق ملل باید تحقیقات نمایند که وزیر امور خارجه تا چه اندازه نماینده ی دولت ایران است و دولت ایران هم تا چه درجه نماینده ی عقاید عمومی ملت ایران
می باشد.” در خود انگلستان نیز ناخرسندی و نکوهش روزنامه ها از سیاست دولت انگلیس در مسایل آسیای میانه هویدا گردیده و انگیزه ای شده بود که وزارت جنگ بریتانیا دوباره واخواه گذشته خود را از سر گیرد و ، با پافشاری از کابینه بریتانیا درخواست کند که همه نیروهای گفته شده و سپارش سرپرسی کاکس وزیر مختار انگلیس در تهران، لرد کرزن با “کمال میل” به نصرت الدوله وزیر خارجه ایران پروانه داد که واخواه رسمی دولت ایران را در برابر کنش های شوروی ها در انزلی بی درنگ به مسکو مخابره کند و نصرت الدوله واخواه نامبرده را در شامگاه 26 ماه مه 1920 با بی سیم به مسکو مخابره نموده پاسخ کمیسر امور خارجه شوروی (چیچرین) به این واخواه “لحنی دوستانه” داشت. ولی چون فرمانروایی وثوق الدوله پا پیش گذاشتنی شتابزده در راستای گفتمان سرراست با فرمانروایی شوروی و بیرون کردن نیروهای انگلیسی از ایران گفتاری به میان نیاورد چیچرین تلگراف تند زیر را به تهران مخابره کرد:
“.. حکومت شوروی زمانی انزلی را تخلیه می کند که استقلال ایران تضمین شده باشد و این کشور دیگر تحت نفوذ بیگانه قرار نداشته باشد. تا زمانی که سربازان انگلیسی از خاک ایران بیرون نرفته اند، قوای روسی نیز در همانجا باقی خواهند ماند.”
چیچرین در تلگراف دیگری که در 5 ژوئن به نصرت الدوله مخابره کرد برهان آورده بود: “با توجه به اینکه کابینه وثوق الدوله هیچ گونه اعتراضی به حضور قوای بریتانیا در خاک ایران نکرده معلوم نیست چرا درباره حضور قوای شوروی در ایران این همه اعتراض و سر و صدا راه انداخته است؟” در چنین بایسته هایی، فرمانروایی وثوق الدوله تنها به نشست آینده ی “جامعه ی ملل” امید بسته بود. مسیو میلران (Millerand) وزیر خارجه فرانسه همراه با گفتمان خود با نصرت الدوله این نکته را به “صراحت تمام” به وی فهماند که به هنگام جای افکندن گزاره ایران در شورای جامعه ی ملل به هیچ روی نباید از
نماینده ی فرانسه امید پشتیبانی داشته باشد زیرا فرانسویان سرسختانه بر این باور بودند که “مستر لوید جرج” نخست وزیر بریتانیا ایرانیان را وادار به واگذاری دادخواست و خواستار برپایی نشست جامعه ی ملل کرده است تا دولت بریتانیا بتواند با رأی بیشینه همبودهای جامعه، پروانه ی قانونی برای بودش نیروهای سپاهی اش در خاک ایران را به دست آورد. دیگر اینکه : “.. اگر مسئله ی چنگ اندازی شوروی ها به خاک ایران جای انداخته شود مسأله پیمان نامه ایران و انگلیس را به گونه ی سرشتین جا اندازد و این خود شیوه ای است زیرکانه و استادانه برای رسمیت بخشیدن به پیمان نامه و پذیراندن به همبودهای جامعه ی ملل..” ایتالیایی ها نیز سرگرم مهر ورزی با بالشویک ها بودند و به سختی می توان چشم داشت که “هنگام جا انداخته شدن مسأله ی ایران، جانب ایران را بگیرند و به زبان بالشویک ها رأی دهند.” در این میان، شیوه ی دولت انگلیس که ایران را انگیزش کرده بود تا به جامعه ی ملل دادخواهی کند. بیش از اندازه دور از چشمداشت بود. مستر “آلیفنت” فرنشین اداره ی ایران و اروپای مرکزی در وزارت خارجه ی انگلیس در میان گفتمان مورخ 10 ژوئن خود با فیروز میرزا نصرت الدوله به وی گفت: .. به گمانم بسیار جای دریغ است که نخستین نشست جامعه ی ملل برای رسیدگی به پنداره ای برگزار
می شود که در آن پیشاپیش می توان درد تنها شمار اندکی از همبودهای شورای جامعه ی ملل (آن نیز به پنداشت اینکه چنین شماری از بیخ پیدا شود) خواهند پذیرفت از دادخواه (شاکی) یعنی “پرنس فیروز- پشتیبانی کنند و این برای من دریغ آور است چون براستی همیشه آرزومند بوده ام که در نخستین نشست این همایش، پنداره ای برای رسیدگی مورد نگرش قرار گیرد که انسان باور داشته باشد درباره اش همراه با همه رأی ها میان همبودهای بنیادین بودش دارد.” با این همه، نصرت الدوله با سرسختی می خواست که آموزش های دریافت شده از تهران را در شورای جامعه عنوان کند. در 14 ژوئن 1920 شورا جامعه ی ملل برای رسیدگی به دادخواهی ایران نشست برپا کرد. لرد کرزن وزیر خارجه ی انگلیس همبودهای شورا را در روند چگونگی چالش ایران و شوروی پیمان نامه و گزارش پردامنه، گزاره را به نصرت الدوله وزیر خارجه و نماینده ی ایران واگذار کرد. نصرت الدوله گفتار داشت که در 12 ژوئن، نامه ای به “چیچرین” کمیسر امور خارجه شوروی فرستاده و در آن بایسته ها و پیش آغازهای آشتی میان ایران و شوروی را بدین گونه گزینش کرده است:
1- نیروهای روس از آب و خاک ایران بیرون رفته و فرمانروایی شوروی گردن نهد که این گونه رفتارها دیگر بسامد نشود.
2- دارایی هایی را که روس ها از ایرانیان ربوده اند برگشت داده زیان های وارده را بازپرداخت نمایند.
3- از هرگونه آوازه های زیان آور و آزاردهنده در ایران خودداری کنند. وزیر خارجه در پایان گفتار خود گفت که هنوز از “چیچرین” پاسخی دریافت نداشته است.
شورا پس از شنیدن گفتارهای نصرت الدوله چنین گفتار دیدگاه کرد:
نخست- ایران چشم به راه رسیدن پاسخ چیچرین شود. که هنوز زمان آن نگذاشته است.
دوم- چون دولت روسیه شوروی همبود همبودگاه ملل نیست، شورا شایسته نمی داند با او نامه نگاری کند.
سوم- شورا از پیوستگ های خود با دولت شوروی شادمان نیست. در 16 ژوئن دومین نشست شورای جامعه ی ملل درباره ی گزاره ایران برگزار شد. در پایان نشست، لرد کرزن گزیرش شورا را به گزارش زیر گفتار کرد:
شورا بر این باور است که دولت ایران سراسر پایه های آشتی و آیین های پیمان جامعه ی ملل را پاس داشته؛ پشتوانه او به ماده 10 بنیاد نامه سراسر و بجا و به مورد است. بنابراین شورا برآن می شود: پیش از آنکه استوار به ابزارهای نیازین و بایا برای فراهم سازی انجام پیمان همبودگاه بشود بایسته است چشم به راه پایان و فرجام گفتمانی که میان نماینده ی ایران و دولت شوروی است شود و از نماینده ی دولت ایران درخواست می شود که شورای جامعه ی ملل را از پیشرفت درخواست خود و پاسخ فرمانروایی مسکو آگاه نماید.
با اِشغال گیلان از سوی نیروهای سرخ و واپس نشینی رسوای نیروی انگلیسی پاسدار شمال ایران به منجیل و قزوین که گزند سنگینی به پشتوانه و آبروی سپاهی بریتانیا در ایران وارد آورد پایه های فرمانروایی وثوق الدوله لرزان شد.
در همین اوان سلطان احمد شاه قاجار از رهنوردی دراز خود به اروپا بازگشت نمود و به سبب ناسازگاری چگونگی های سیاسی کشور و بهم خوردن پیوستگ شاه و نخست وزیر بر سر چگونگی فراهم آوری بازمانده هزینه هایی که شاه در رهسپاری فرنگستان کرده بود وثوق الدوله ناگزیر به کناره گیری و بیرون رفتن از ایران گردید.
نخست وزیر نوین؛ میرزا حسن خان مشیرالدوله که سیاستمداری آگاه و میهن پرست بود، بی درنگ پیمان نامه 1919 ایران و انگلیس را به حال آویزش (تعلیق) در آورد و انجام آنرا بسته به برنهادن (تصویب) مجلس شورای ملی ایران کرد و “مستر نورمن” وزیر مختار تازه ی بریتانیا در تهران را آماده ی پذیرش (متقاعد) ساخت که گروهی به روسیه گسیل و از جایگاه های مسئول شوروی درخواست شود تا نیروهای خود را از خاک ایران فرا خوانند و به آوازه گری هایی که به زیان فرمانروایی مرکزی ایران است پایان دهند. مشیرالدوله فرنشین گروه رهسپاران ایران را به مشار الملک سفیر زمان ایران در استانبول واگذار و حمید سیاح وزیر مختار ایران در رم را نیز برای همبودی گروه گزینش می کند. این دو، روس ها را به نیکی می شناختند و زبان روسی را نیکو گفتار می کردند. مشیرالدوله به مشیرالممالک انصاری دستور می دهد تا از روس ها بخواهد تا در آینده به هیچ روی در کارهای درونی ایران ورود نکنند. یاری رسانی مادی و مینوی خود را به دراز دستان ایرانی پس بگیرند و به آوازه گری کین توزانه در برابر فرمانروایی ایران پایان بخشند و اگر این خواسته ها پذیرفته شود آن گاه دولت شوروی را آگاه سازد که دولت متبوع او (ایران) آماده است تا پیمان نامه ی دوستی با آنها ببندد. هر دو کنش مشیرالدوله یعنی ناروان گذاشتن پیمان نامه 1919 و واگذاری آن به دست مجلس و فرستادن سفیر فرا بهنجار به مسکو برای گپ و گفت سرراست با شوروی ها به رغم خواست و دستورات روشن لرد کرزن وزیر خارجه ی انگلیس انجام گرفت امّا از نگرش ناگواری و دشواری چگونگی های سیاسی ایران و نزدیک بودن یورش
بالشویک های گیلان به تهران مستر نورمن با کنش های یاد شده، همسانی نشان داد.
در آغازه های نوامبر 1920 گروه ایرانی وارد مسکو شد و بی درنگ با “چیچرین” کمیسر امور خارجه شوروی گفتگوی خود را آغاز کرد. برای آنکه در تهی سازی خاک ایران از کسان ارتش سرخ شتاب گیرد و دولت ایران آسودگ پیدا کند که بُن پاره های (عناصر) فروپاش خواه شمال ایران مورد جانبداری روس ها قرار نخواهند گرفت.
سفیر فرا بهنجار (فوق العاده) ایران در مسکو (مشاور الملک) در 10 دسامبر به همراهی حمید سیاح از لنین؛ رهبر شوروی دیدن کرد و چهل دقیقه ای با وی به گفتمان پرداخت. لنین در این دیدار گفتمان داشت که : .. ما با امپریالیزم پیکار می کنیم و سیاست ما، در همه جا به ویژه در خاور، ناسانی با سیاست امپریالیستی است. ما پایمردانه خواهانیم که ایران آزادانه در راه پیشرفت و والایی پیش برود و ما، در این راه شانه به شانه شما خواهیم بود و به شما کمک خواهیم کرد. ما هیچ نگرش و چشم داشتی نداریم و
می خواهیم که دوستان راستین و بی چشم داشت ملت هایی باشیم که برای خودسالاری و آزادی آرسته و رسا و پیشرفت های سیاسی و اقتصادی خود در تکاپو هستند و ما خواهانیم که پیمان نامه ی دوستی ما هرچه زودتر دستینه شود و با نگرش شما نیز سراسر همسانیم که از کسان ارتش سرخ هیچ کس نباید در ایران به جا بماند و هر دشواری در این راه باشد ما آنرا از میان خواهیم برداشت. چند روزی نگذشت که دستورهای استواری از سوی لنین در انجام خواست سفیر فرا بهنجار ایران برونداد شد و در راستای گفتمان هایی که میان گروه ایران و جایگاه های شوروی انجام گردید در پایان های دسامبر 1920
پیش نویس پیمان ایران و شوروی و از سوی مشاور الممالک انصاری به تهران مخابره شد.
انگلیس ها با بسته شدن پیمان ایران و شوروی در پنهان ناساز بودند. و اگر ابزار کارایی در دست داشتند بی گمان آنرا برهم می زدند. ولی گردونه ی رخدادهای جهانی در این مورد – بویژه ناسازگاری با آنها می چرخید، چون که مردم بریتانیا پای می ورزیدند، اکنون که جنگ به پایان رسیده است فرزندان، برادران و شوهران آنها هرچه زودتر به خانه و کاشانه خود برگرداند و گَرد سالیان دراز ناشناختگ (غربت) را از پیکرهای خسته ی خود بزدایند. به همین انگیزه کابینه ی انگلستان گزیرش گرفته بود که نیروهای انگلیسی در بهار 1921 از ایران فراخوانده شود.
هنگامی که لرد کرزن وزیر خارجه انگلیس به وزیر مختارشان در تهران (نورمن) شکوه کرد که فرمانروایی و دولتمردان سیاسی ایران … برتری می دهند که با روسیه شوروی گفتمان کنند. مستر نورمن از کار دولت ایران جانبداری کرد و چنین پاسخ داد: “در حالی که نیروهای سپاهی خود را از ایران بیرون می بریم، از دادن ابزارها و ساز و برگ های نیازین به دولت ایران برای پدیدآوری نیرویی که جای توان ما را در شمال ایران پر کند خودداری می کنیم و دیگر جای گله ای به جا نمی ماند”. “حقیقت این است که ایرانیان پیش بینی می کنند که تا چند ماه دیگر کشورشان بدون پدافند خواهد ماند پس چاره ای ندارند که تا هنوز، زمان وجود دارد- با دشمن توان پنجه ای خود به بهترین سازگاری شدنی دست یابند.”
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش دهم
.. دنباله تلاش های فرمانروایی بالشویکی روسیه و فرجام های کج روی وثوق الدوله بدین چینش، نشست رایزنی برجسته که از کاتوزیان، بزرگان و سران آزادیخواه، برپا شده بود مواد پیمان پیشنهادی شوروی را موشکافانه مورد بررسی قرار داد و برپایه آن پیمانی در 18/10/1299 از سوی نخست وزیر زمان (سپهدار رشتی) به مشاور الملک در مسکو مخابره شد و در 26 فوریه 1291 (18 اسفندماه 1229) از سوی نمایندگان تام الاختیار دولت های ایران و شوروی در مسکو دستینه شد که در پی این پیمان نامه، برپایی پیوستگ هایی میان ایران و شوروی پیمان نامه ی 1919 ایران و انگلیس نیز “رسماً” پوچ اعلام شد و در آوریل 1921 سربازان انگلیسی خاک ایران را رها کردند.
افراد ارتش سوم سرخ نیز در برابر، در سپتامبر همان سال گیلان را تهی کردند و بدین گونه فرمانروایی مرکزی ایران توانست به آشوب گیلان پایان دهد. (حبیب الله کمالی)
قرارداد 1919، و دیدگاه های ادیب پیشاوری
1- گذری بر زندگی و خوی های ادیب.
آقا سیّد احمد رضوی فرزند سیّد شهاب الدین، زبانزد به “ادیب پیشاوری” ؛ حکیم، ریاضی دان، سخن سنج و سخن شناس، چامه سرا و رزمی سرای بزرگ اسلامی پیرامون 1260 هـ.ق در میان عشایر جنگجوی و ناموس پرست “پیشاور” (واقع در پاکستان کنونی) دیده به گیتا می گشاید بیشتر نیاکان
آقا سیّد احمد پرهیزگار بلند آوازه در وِرد و نیایش و توده ها را به آنان سرسپردگی ویژه بوده است. زادگاه ادیب در آغازه های فراگیری او همچون دیگر جاهای مرکزی و شمالی هند آن روز، آتش خیزش و جنبش سختی در برابر انگلیس ها فرا گرفت به گونه ای که در ستیز و درگیری توده ها با سپاهیان دولت فخیمه انگلیس، پدر و بسیاری از بستگان ادیب کشته و بخون آغشته شدند و از این روی وی ناگزیر به رها کردن یار و دیار و روی آوردن به کابل گردید.
اندوه کشته شدن عزیزان و گرانمایگان با آمیزه ای از درد ناشناختگ (غربت) آنی دل ادیب را آرام
نمی گذاشت؛ با این همه، او زمان را از دست نداد و همه ی توان خویش را در دانش آموزی و به پایان رساندن دانش های گوناگون به کار گرفت و برای دریافت پیشگاه استادان گوناگون حکمت، ادب، ریاضی، واژه و … به شهرهای گوناگون رهسپار شد که از آن زمره، می توان از: غزنین، هرات، تربت جام و در پایان مشهد ورجاوند یاد نمود. چندی پس نیز به سبزوار رفت و در پیشگاه حکیم رازها (حاج ملا هادی سبزواری) و فرزند وی نشست و سپس دوباره به مشهد بازگشت و با نام “ادیب هندی” در آن شهر، گستره ی درس و بهره رسانی گسترده و نشستش، جایگاه بزرگان دانش و ادب گشت. شادروان میرزا محمد سعید مؤتمن الملک انصاری (از یاران و دست پروردگان زنده یاد امیرکبیر و وزیر خارجه نام آشنای ناصرالدین شاه) این زمان در مشهد بود و براستی به نام نائب التولیه آستان قدس رضوی(ع) پرت آبرومندانه خویش در آن دیار را می گذراند. او ادیب را انگیزش رفتن به تهران کرد؛ ادیب نیز در سرآغازهای سده 14 ق، رهسپار تهران شد و تا پایان زندگی در آن شهر ماندگار شد. آوازه ی دانش ادیب از همان اوان ورود به تهران به گوش دارندگان دانش رسید و دیری نپایید که وجود پر بهره ی شمع جمع ادب دوستان گشت و پاتق وی “انجمن شعرا”یی بود که هر هفته در تهران برپا می شد و خواهندگان و جویندگان دانش و ادب برای خوشه چینی از پیشگاه وی انبازی در آنرا ارزشمند
می شمردند. میرزا محمد رضا کلهر، ذکاء الملک فروغی نخست همراه با فرزندانش، میرزا علی عبدالرسولی و برادرش شیخ الملک، اورنگ، میرزا حسن خان محتشم السلطنه، سدید السلطنه کبابی، میرزا محمد خان قزوینی، بدیع الزمان فروزانفر، عباس اقبال آشتیانی، عبرت نائینی و آیت الله حیدر قلی سردار کابلی از زمره کسانی بوده اند که پیشگاه ادیب را دریافت کرده و در اندازه توانایی خویش از وی بهره گرفته اند.
ادیب پیشاوری، یاده ای سرشار و دریابنده داشته و در فراوانی و گونه گونی دانسته ها، یگانه زمان خویش بوده است. گونه کسانی که از نزدیک به خدمت وی رسیده و پس ها خود کرانه زمان خویش، خوش درخشیده اند بر این معانی گواهی می دهند. در این میان تنها به بازگویی گفته ی رشید یاسمی-چامه سرا، نویسنده و برگردان نامور بسنده می شود که چنین می نویسد: “افضل شعرایی که در این دوره در
گذشته اند، سیّد احمد ادیب پیشاوری.. است.. از لحاظ جامعیّت و کمال فضل و احاطه بر علوم متنوعه و تتبع در ادبیات ایران و عرب، هیچ یک از شعرای معاصر را نمی توان برتر از وی شمرد…” و نیز
می گوید: “در مجلسی که ادیب حضور داشت در هیچ فنی از فنون ادب و شعبه ای از شعب علوم قدیمه، کسی را یارای اظهار فضل نبود. گفتار در ریاضی و الهی و تاریخ و شعر، برهان قاطع بود، چراکه
حافظه ی نیرومند او، اندوخته ی هشتاد ساله را چنان حاضر و آماده داشت که گویی کتابی منشور و لوحی مسطور است. به اندک التفاتی، متن اسناد و عین اشعار را به خاطر آورده می سرود و دعوی را قرین فیصله می کرد.”
افزون بر اینها جا دارد که از وارستگی و آزادگی ادیب یاد کرد. ده ها سال پاکسازی و خودسازی نفس و دریافت آراستگی از آن بزرگوار انسانی ساخته بود بسیار پاک و وارسته؛ چنانکه بتوان گفت از بند “آب و گل” رها بود و این امر نیز مورد گواهی و پذیرش گذشته نگاران از زمره می توان به زندگی نامه نگار چرخه ما، حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی نگرشی داشت که در زیست نامه ی ادیب چنین برداشت
می کند “مجرداً عن جمیع العلائق” یعنی از همه ی دلبستگی های دنیوی رها و آزاد بود. استاد ابراهیم باستانی پاریزی نیز به روشنی می گوید که: “مرحوم ادیب پیشاوری شاعر آزاده ای… که از آزادیخواهان بنام بود و هیچ آلودگی نداشت .. ” پگاه دوشنبه سوم صفر المظفر 1349 برابر 9 تیر ماه 1309 خورشیدی آسمان تهران نگرنده افول خورشیدی بود که درباره ی او به درستی گفته شد : “دیری است ما در گیتی در گهواره ایران فرزندی چون او نزاییده است” پیکر پاک ادیب را پس از تشییعی با شکوه، در امامزاده عبدالله(ع) واقع در شهر حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) به خاک سپردند. در نشستگاه ختمش چهره های بزرگان و همه ی دانشمندان گرد آمدند و نظماً و نثراً سخن ها راندند، به تازی و دری سوگیادها خواندند. در یکی از همین نشستگاه ها، وزیر فرهنگ وقت اعلام داشت: “ما عزای فضیلت را گرفته ایم. این مجلس تعزیت دانش و فرهنگ است و عالم علم و ادب، شخصیتی را از دست داد که به وجود آمدن چون او، مشکل و بلکه محال است.”
2- ادیب و کوشش در امر سیاست:
چیرگی و زبردستی ادیب در دانش های گوناگون، راهبند روی آوری تیزنگر وی به “تنگناهای اجتماعی مسلمین” نبود و همواره به “آفت ها و رنج های ایران و خاور”، و رانش “تازش زورگویی” از
سرزمین های اسلامی می اندیشید. دو کتاب شعری او به نام های “دیوان ادیب و قیصرنامه” سرشار از چامه های استوار در آشکاری و فرانمون تازش دولت های اروپایی به خاور و برانگیختن مسلمانان به جنبش در برابر استعمار است. چامه ادیب آیینه تمام نمایی از رفتار زشت دولت های استعماری باختر با خاورمیانه بوده و رمز و راز پیدایش و گسترش بسیاری از دشواری های کنونی خاور را در بر دارد.
بی گمان از آنجا که “خود نیمی از مرض را دواست. که دانی مرض چیست یا از کجاست” خوانش
چامه های یاد شده می تواند در درمان دشواری های امروزی بسیار سودمند افتد. به ویژه اینکه بسیاری از ویژگی های استعمار انگلیس- که در چامه ادیب آمده- امروزه در زمینه “میراث خوار استعمار” نوشته ی مهدی بهار و اینکه آمریکایی ها باد می کارند که توفان درو کنند گواه داشته؛ گویی از پایه در بازشکافی این امپراتوری دراز دست سروده شده است:
“درد تو آز بیکران، درمانت خونِ مردمان
درد این چنین، درمان چنان! لب از عجب باید گزید.
بد خو جهان از خوی توست، دام جهان از موی توست
بیم جهان از روی توست؛ تا کی در او خواهی چخید (ستیز، کوشش)
بد خویی تو بیم ها افکنده در اقلیم ها
وز کاخ ها و تیم ها، آسودگی از تو رمید!”
و نیز دردهای کنونی خاوریان (پراکندگی، نا آگاهی از دشمن، سستی باور داشت و…) بیشتر همان هاست که در زمان ادیب، آنها را بیمار ساخته و در آیینه چامه وی بازیافت شده است. چنانکه رو گرفت (نسخه) “جهاد دفاعی” ادیب همین امروز نیز در بریدن چنگال صهیونیسم از دل زخمی و انگار “قُدس” روگرفتی ارزشمند است. از دفتر چامه ادیب، می توان نکته های فراوان برخواند که به کار “شناخت نیرنگ های استعمار” و “درمان دردهای امروزین” ما آید؛ همچون پای فشاری بسامد آن بزرگ مرد بر دو بن پاره (عنصر) “میهن دوستی” و “کیش داری” که در بازساز کس (فرد) و همبودگاه، کمیابی کارساز است:
“برآمد ز لندن یکی گنده پیر- ندیده جهانش به جادو، نظیر… بگیر ای پسر محضر “دین” به دست- که آری در این دیو ساحر، شکست”
ادیب در همه ی زندگی با دونان و ددمنشان، به ویژه با دشمن یاران به میهن اسلامی، ستیزه ی سخت داشت و به گواهی چامه های بسیاری که در جنگ جهانی نخست سروده از رهیافت و چیرگ استعمارگران برجهان اسلام و خاور بسی رنج می برد و در اندازه خویش به بازسازی و بیداری مسلمین
می کوشید و در برابر، دلباخته ی مردان نیک، روزگار بود و در مویه گری رسا و استوارش در سوک دو عالم بزرگ کیشی : “میرزای شیرازی” و “شهید حاج شیخ فضل الله نوری” که در دیوان وی آمده گواه آشکار این معنی است.
بیشترینه چامه های ادیب در شناخت استعمار، به افشای بیدادها و و بته کاری های “بریتانیای کبیر” آن روزگار ویژه دارد که به انگیزه مستعمرات (از هند تا شمال و جنوب آفریقا) “دشمن بنیادین” ملت های مسلمانان شمرده می شد. یکی از این بیدادها، تلاش بریتانیا برای واداشتگی (تحمیل) پیمان نامه 1919 “وثوق الدوله-کاکس” بر ایران بود که آماج از آن چیرگ بر سرنوشت های این سرزمین و بهره کشی از اندوخته های سرشار و نیروهای انسانی آن در راستای پیشبرد آرمان های اهریمنی خویش در پس
پرده های پنهان بود.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش یازدهم
در پایان جنگ جهانی نخست متفقین گواه پیروزی را در آغوش کشیدند و پیمان نامه آشتی ورسای، جهان را میان پیروزمندان بخش کرد. استعمار انگلیس-که در این بخش، دانگ پسری را به خود ویژه داد بود- مست از باده ی ابر خیشی، زمان را غنیمت شمرده و با بهره گیری از تهیگی(خلاء) برچیده شده دودمان تزاری و شکست هماوردهای آلمانی و عثمانی در سامان های گوناگون جهان به ویژه خاورمیانه، شتابانه به انجام آمال دیرین برخاست. از آن زمره، در ایران بر آن شد که با دست گماشتگان هراسیده یا شیفته خویش در سرزمین ایران و در سر همه ی آنها- وثوق الدوله نخست وزیر زمان- تیر رها را به مغز ایران نیمه جان آن روز شلیک کند. آن گروه از فرمانروایی بریتانیا (دار و دسته ی ادوارد براون و مستر لینچ) که بر سینه مشروطه آغوش گرم سفارت را به روی آزادی خواهان شیفتگی زده و کم بینش گشوده- در روزهای نامیده شده به تک سالاری کوچک (استبداد صغیر)، کسانی چون تقی زاده در لندن زیر بال های نرم و گرم خویش جای داده و هوار بیداد ایراندوستی! و دادگرانه خواهی او! همواره به هوا بود اینک پیچه از چهره بر می گرفت و نشان می داد که آن همه ژست های فریبنده اش در ناسازگاری با پیمان نامه 1907 (پاره پارگی ایران به سامان های رهیابی انگلیس و روس) نه به انگیزه پدافند از
خیراندیشی ایران، بلکه تنها انگیزه بوده است که می دید جناح رویارو یعنی پیرنگ گران پیمان نامه 1907 دار و دسته ی “سِر ادوارد گری” ایران را به “تمامی” پیش کش نکرده و دانگی از آن را (برای ماسیدن دانگ خود انگلیس ها به روس های تزاری واگذارده اند. پیمان نامه 1919 “وثوق الدوله-کاکس” که “اقتصاد”، “قشون” و “فرهنگ ایران” را، تیول کارشناسان انگلیسی می خواست) در راستای اجرای همین سیاست استعماری یعنی ستردن همه آزادی و خودسالاری ایران بود. ایران در درازای جنگ جهانی با برپایی دولت ملّی کوچنده در باختر ایران و ستیز با سپاه روس و انگلیس در سراسر کشور، خواب خوش همدستان را در این سوی کره ی زمین برآشفته بود و اینک می بایست به سختی سزا می یافت. پیرنگ و نوآر بنیادین پیمان نامه 1919؛ “لرد کرزن” بود. وی که پیشتر چرخه نایب السلطنگی انگلیس در هند را- با به خود بالیدن و زورگویی تمام- گذرانده بود، اینک در جایگاه جانشینی و سپس وزیر خارجه انگلیس، ایران اسلامی شیعه را نیز رو گرفت بدل هند می خواست! “پی، هاردی” کهن نگار انگلیسی معاصر، در کتاب مسلمانان هند بریتانیا با اشاره به کرزن- که در بازه ی سال های 1905-1899 نایب السلطنه هند بود می نویسد: “کرزن در سال 1898 به هند آمد تا بر این کشور، چنان فرمانروایی کند که گویا بسته های کالا است و نه قلمرو انسان ها”
لرد کرزن، آمده بود تا به یاری هم اندیشان دیرینه ی خود، پایه های پادشاهی بی چون و چرای بریتانیا را در قلب پر تپش خاورمیانه- ایران نیز استوار سازد. او در نامه مورخ 21 ژانویه 1918 خود خطاب به یار و همکار، بلکه دست پرورده ی دیرین خود در زمان سرپرستی هند و شاخاب فارس یعنی سرپرستی کاکس (پیمان کننده انگلیسی پیمان نامه 1919) می خوانیم: “تو امروز در جایگاه خلیج هستی، و مطمئن باش که پس از پایان جنگ، پایه های این قلمرو پادشاهی را که برای بریتانیای کبیر ایجاد کرده ای استوار خواهیم ساخت و به هیچ توان دیگری اجازه نخواهیم داد تا این سروری را که دستاورد کوشش و همت تو در این سامان است از دستمان برباید”. “مستر مونتاگو” (وزیر زمان امور هندوستان در کابینه ی انگلیس) در
نامه ی مورخ 6 ژانویه 1919 به لرد کرزن همراه با برشمردن برهان های ناهمسانی خویش با درونمایه پیمان نامه گوشزد می کند… این پیرنگی که در نگرش دارید(و من براستی هیچ نیازی برایش نمی بینم) تنها دستاوردش زخم دار کردن سهش های ملّی ایرانیان خواهد بود. چون آهنگ فراگیر گفتارتان نشان می دهد که شما مردم ایران را به نگاه یک مشت نوباوه نگاه می کنید که نیاز به سرپرستی خودکامه دارند که همیشه باید فرمانده ای را بالای سر خود ببیند. یحیی دولت آباد در گزارشی رفتار فرمانروایی آمیز “کاکس”-در روزگار سفارت خود در ایران چنین آورده است که:..دولت بریتانیا برای انجام خواسته ای که در نگرش خود داشت وزیر مختار خویش را در تهران دگرش داد و جای او را به یک گمارده لشکری تندخویی سپرده این کس که پوشاک نظامی خود را گذرا از پیکر در آورده و تن پوش کشوری پوشیده بود،پرسی کاکس نام داشت و پس از رسیدن به تهران، درست مانند فرمانروای توانمند سپاهی که گمارده باشد تا ایران را مانند یکی از مستعمرات انگلیس اداره کند آغاز به راه اندازی (رتق و فتق) کارها کرد. این وزیر مختار جدید از پشت میز کارش در سفارت انگلیس به همه ی کارهای کشور ورود
می کرد و رک و بی پروا به دولتمردان ایرانی می گفت: اکنون که ما با شکست دادن آلمان و روسیه توانسته ایم خود سالاری شما را رهایی دهیم. حرف های زیادی را باید به کار بگذارید و هرآنچه را که می گویم بی کم و کاست به کار بندید! افزون بر آنچه که گفته شد یادآوری این نکته نیز در افشای سرشت پلید کرزن و دیدگاه و نگرش راستین او و دستیاران مستعمره چی او نسبت به ملت ایران (و حتی نسبت به بن پاره های (عناصر) ایران دشمن یار و پیمان کننده پیمان نامه) چشمگیر است که لرد کرزن- همان لرد کرزنی که در راستای ماساندن پیمان نامه(در نشستگاه میهمانی که به بالندگی نصرت الدوله یکی از پایه های سه گانه دولت پیمان نامه- برگزار کرده بود) این چنین فریبکارانه دم از دوستی و یکرنگی دیرینه با ملت ایران می زد که: .. من همیشه از دوستان ناب و سره و پا برجای ملت ایران بوده ام و برای ملّیت ایرانی پاسی ژرف دارا هستم. من این کشور را به چشم سرزمینی می نگرم که تاریخی سترک و گذشته ای افسانه آمیز دارد و یکی از کشورهای اندک از جهان است که تاکنون خودسالاری خویش را نگه داشته است.
و به همین برهان براین باورم که نگاهداشتنش به همین آرایه زنده و خود سالار، نه تنها برای ما، بلکه برای همه آسیا کرامند است. این را بیهوده و بی انگیزه نمی گویم زیرا کشور ایران و مردمانش را از نزدیک می شناسم و می دانم که یکان این ملّت به داشتن منش تنهایی، روحیه برجسته ی ملّی زبانزد و به نگهداشت چبود تاریخی خود دلبسته، نیروی برخاسته از این ویژگی ها آنچنان توانمندند که شکست دادن و سرکوب کردن چند ملتی ناشدنی است.
آری؛ همو که ریاکارانه، دم از پاس ژرف به ملّت ایرانی می زد، دو سال پس که تیر پیمان نامه به سنگ خورد و آرزوها و زیاده خواهی دور و دراز خویش را نگاره بر آب می دید در دستورهای دراز به سرپرستی لورن (وزیر مختار انگلیس در تهران) چنین نوشت: .. این مردم(ایران) به هر بهایی که شده است باید یاد بگیرند که بدون ما کاری نمی توانند انجام دهند و راستش را بخواهی هیچ بدم نمی آید که سرشان به سنگ خورده و آگاه شوند و ارج و اندازه ما را بدانند. هر بدبختی و زیانی که دامنگیرشان بشود در خورش هستند. آرمان بنیادین تو باید این باشد که پیگیر باشی و ایرانیان فرهیخته و شناسای و میهن پرست(!) را پیدا کنی و ایران را به کمک آنها برای رویارویی با ناگواری هایی که بیم شان می دهد آماده سازی مباد فریب بخوری و خود را با شتاب با ناگواری هایی که بیمشان می دهد آماده سازی. مبادا گول بخوری و خود را با شتاب به آغوش نخست وزیری که به سراغت آمد بیندازی. وزیران و دولتمردان معلوم الحال ایران در شمار آدم نیستند. این توله سگ ها رسمشان این است که می آیند و استخوانی
می ربایند و می روند! و این در حالی است که هیچ کدامشان ارزش ویژه ای ندارند. پر دل باش و توان دلت را از دست نده؛ کارها با گذر زمان باز ساز و بسامان خواهد شد. امّا در هرکاری که انجام می دهی تنها به هوش باش که هیچ گاه سرت را در برابر یک ایرانی خم نکنی. هرگز کسی بویی از این راستینه ببرد که ما از چگونگی کنونی ایران آشفته ناراحتیم. در برابر سیاست بازی های دولتمردان ایرانی بیشینه بی پروایی را نشان بده و یک روز که زمینه ی بایسته ای به دستت آمد مشتی کوبنده به دفاع آن دشمن یار، نصرت الدوله فیروز، بزن و آرام آرام رهیافت و شکوه از پیمان نامه، “وثوق الدوله” بود که نیای او “میرزا محمدخان قوام الدوله”، در آغازهای چرخه ی ناصرالدین شاه، با بدرفتاری خود، شهر “مَرو” را به تاراج روس ها داد و بدین بزه، در همان زمان ها، به دستور شاه، وی را کلاه کاغذی بر سر، و وارونه بر پشت خر در خیابان های تهران گردانده بودند و چامه سرای زمان، سرود: “آن قوام الدوله کاندر جنگ مرو/داد بر باد افسر و دیهیم را…” اسماعیل رائین، وی را “گمارده بر پایی لُژ ماسونی در خراسان و انگیزه شکست پدر وثوق الدوله- میرزا ابراهیم خان معتمد السلطنه از کسانی است که در وانمود غرب زدگی و هوسرانی زبانزد بوده، رندان درباره ی او گفته اند: “ساق بالساق ابراهیم- تازه قرمساق، ابراهیم”
از یادداشت های “مستر شوشتر آمریکایی نام آشنا در کتاب “اختناق ایرانی” چنین بر می آید که
وثوق الدوله و برادرش قوام السلطنه (وزیر کشور) در کابینه صمصام السلطنه بختیاری، بدان انگیزه به پذیرش “اولتیماتوم” (1919) روس ها پای می ورزیدند که پدرشان معتمد السلطنه در پیشکاری دارایی آذربایجان، مورد پیگیری مستر شوشتر بود و از او حساب چرخه تصدی اش که شناخته شده که
بهره مندی ناروا کرده- خواسته می شد. شوشتر در کتاب نامبرده می نویسد: “معتمد السلطنه در پیشکاری آذربایجان حتی یک سانتیم پول نفرستاده بود، حال آنکه مالیات آذربایجان تقریباً یک میلیون تومان در سال بود.” برادران وثوق الدوله: قوام السلطنه (قهرمان سی ام تیرماه!) و معتمد السلطنه(ستایش شده عشقی!) نیز خالی از پیشینه و پیشامدهای درخشان! نیستند. امّا خود وثوق الدوله همان کسی است که در، دم های جان ستاندن شیخ فضل الله نوری، همراه با حسینقلی خان نواب، دو تذکره(گذرنامه، کتاب زندگی نامه چامه سرایان و دانشمندان) ای! نزد زنده یاد عضدالملک(نخستین نایب السلطنه احمدشاه) رفتند تا وی را که مُرید و حتی گفته شده، مقلد شیخ بود- سرگرم و فریب داده و سد کنش وی در جلوگیری از آن رخداد بزرگ شوند.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش دوازدهم
.. در رخداد “اولتیماتوم” 1911 روس ها، حسینقلی خان نواب از دولتمردانی که با زور- مجلس دوم را- که رأی به رد اولتیماتوم روس ها داده بود- بستند. در روند “کشف حجاب” رضاخانی، وثوق الدوله نیز جزو “پیش گامان” بود “مهدیقلی هدایت” آورده است که از سوی رضاخان میرپنج “امر صادر شد که از اولین روز فروردین ماه 1314 مردان کلاه لگنی (کلاه فرنگی) بر سر بگذارند و زنان چادرها را کنار بگذارند. کلاه اجنبی، ملیت را از بین برد و برداشتن چادر، عفت را پرده ی حجاب باقی بود. زنان لباس بلند پوشیدند و روسری را بر سر افکندند و این حجاب شرعی بود. پلیس دستور یافت روسری را از سر زنان بکشند. روسری ها پاره شد و اگر ارزش داشت آنرا برای خود بر می داشتند. مدتی زد و خورد بین پلیس و زنان دوام داشت. بسیاری از زنها را شنیدم که از خانه بیرون نیامدند. امر شد که مبرزین کوی و برزن نشست ها برگزار کنند. زن و مرد کوی را دعوت کنند که آمیزش معمولی شود. وثوق الدوله از پیش
گام ها بود. در کافه ی شهرداری (بلدیه) شب نشینی پابرجا شد. زبانزد بود که زمانی وثوق الدوله گفته بود: آذربایجان همبود “شقاقلوس” (قانقاریا) شده است آنرا باید برید. زمانی که عین الدوله، وثوق الدوله، قوام السلطنه و امین الملک را در ماه صفر 1336 وارد کابینه خود ساخت، زنده یاد خیابانی و همراهانش در تلگراف پرخاشگرانه به عین الدوله چنین آوردند:
“هنوز واژه ی نامیمون، آذربایجان همبود شقاقلوس شده است آنرا باید برید که وثوق الدوله سر بن
پاره های پوسیده ی این کابینه در یک جایگاه تاریخی این کشور از دهان زهرآلود خود در فراسوی (فضای) ایران به یادگار گذاشته، در گوش های دوستداران به آذربایجان بازتاب افکن است … آذربایجان، پس از رهایی از بخش های توان فرسای چندین ساله، دیگر سرنوشت های خود را به یک سیاست سربسته گردن نمی نهد. همانندی های وثوق الدوله، قوام السلطنه، امین الملک و کسان گمان انگیزه نشان را نمی تواند کرسی نشین دژ آرمان های ملّی ببیند.”
ریشه های سرسنگینی و تک روی های کسانی چون خیابانی در برابر دولت کانونی را باید در یادمان های منفی این گونه سخنان پراکندگ انگیز باز جست.
عارف قزوینی چامه سرای نام آشنای ما، در همان زمانها تصنیفی با این پیش درآمد گفته است که:
“جان، برخی(قربان) آذربایجان باد/ این مهد زرتشت مهد امان باد. هر ناکسش کاو عضو فلج گفت/ عضوش فلج باد، لالش زبان باد.”
البته وثوق الدوله این ایهام و خیلی چیزهای روشن دیگر را نیز دروغ شمرده است. البته وثوق الدوله خیلی از چیزهای روشن دیگر را دروغ دانسته است و این در حالی است که درستی آنها برای همه روشن است. برای نمونه، او در نشستگاه شورای ملّی (چرخه ی ششم) در سخنرانی پر دامنه ای که در پاسخ به
پرسش های زنده یاد دکتر مصدق ایراد کرد در زمینه ی پاره ستانی(رشوه) که در راستای پیمان نامه گرفته بود گفت: “راجع به صد و سی هزار لیره، همین قدر می توانم عرض کنم که اگر به آقای دکتر مصدق از این بابت چیزی رسیده است و اگر معلوم شود که من همچو وجهی گرفته ام علاوه بر آنکه برای غرامت به اضعاف آن حاضرم تمام اعتراضات آقای دکتر مصدق را برخود وارد می دانم” و این درحالی است که با نگرش به دستک های نهان سفارت انگلیس در مورد پیمان نامه، مسئله 147/131
لیره ای که انگلیس ها به وثوق الدوله و دو پایه دیگر دولت پیمان نامه (صارم الدوله و نصرت الدوله) پرداخته و سپس از زمان رضاشاه رسماً درخواست نموده و باز پس گرفتند از بی گمان های تاریخ است. لاف پرداخت تاوان به دو چندان (اضعاف) آن(در صورت اثبات این اتهام) نیز داوش (ادعای) گزافی بود. و همچون دیگر اتهامات، هرگز جنبه انجام نیافت. چنین کسی به گفته ی لرد کرزن (در تلگراف 23 ژوئن 1920 به “نورمن” وزیر مختار زمان انگلیس در تهران)”بهترین نخست وزیری” بود که می توانست انجام دهنده و نگاهدارند پیمان نامه ایران و انگلیس باشد. شوربختانه، وثوق الدوله، برای انجام این دشمن یاری (خیانت) و نادرستی های برجسته دیگری نیز همچون کنش های رهیافت در گزینش های نشستگاه چهارم (برای برپایی نشستگاه فرمایشی هوادار پیمان نامه) دست یازید که خود نشان کرامندی در پستی
گرایی های فراخویی سیاسی کشورمان داشت و پایه بسیاری از کجروی ها پسی گردید.
زنده یاد میرزاده عشقی در “روزنامه قرن بیستم”، دیماه 1301 می نویسد: “بیشتر اندیشمندان، بزرگترین گناه تاریخی “وثوق الدوله” را در چرخه ی زمامداری همانا بستن پیمان نامه ایران و انگلیس می دانند.” این گوینده، واژگونه ی بزرگترین گناه وثوق الدوله را در ستردن پرهیزگاری و نابودی باور داشت سیاسی یاده های کسان گروه های سیاسی می شمارند به گزاره سادتر بگویم، وثوق الدوله بیشتر کسان حزب های سیاسی را هرزه (دله) کرد. وثوق الدوله نشان داد که با، باور سیاسی می شود پیشه وری کرد. این گزاره “هرکسی پول داد باید برای او کار کرد” که امروز از بیشتر کسان دسته های سیاسی شنیده
می شود، نخستین الفبای تباهی فراخویی سیاسی است که در دبستان ناراستی آموزی وثوق الدوله تدریس گردید. چشمگیر آنست که وثوق الدوله – گذشته از پاره ستانی کلانی که از بریتانیا گرفت – و البته در هم سنج با “بزرگی” دشمن یاری او، بسیار کوچک و ناچیز بود. نشان و آویزه (حمایل) برجسته “باث” و پاژنام “سِر” نیز می خواست!
در دستک های پنهان وزارت خارجه بریتانیا در مورد پیمان نامه 1919 به نامه ای از لرد کرزن بر
می خوریم که نشان می دهد نصرت الدوله (وزیر امور خارجه ی دولت وثوق الدوله) در نامه ای به مستر “آلیفنت” (فرنشین بخش خاورمیانه در وزارت خارجه انگلیس) “بیان امیدواری کرده است که به پاس سپاس از رنجه های بسیار نخست وزیر ایران در بسامان و دستینه پیمان نامه ایران و انگلیس بجاست که نشانی از سوی دولت بریتانیا به ایشان داده شود. از آنچه که پیشکاری های وثوق الدوله در این باره بسیار آشکار است به شهریار پیروی شده (متبوع) مان (جرج پنجم) پیشنهاد کرده اند که نشان و آویزه “باث” (GCB) به ایشان پیشکش گردد” بستن پیمان نامه با انگلیس (آن هم به گونه ی فضولی و در نبود مجلس شورا) و سپس نیز انجام رهیافت در روند گزینش ها(در راستای واداشتگی نشستگاهی که با یک برخواستن و نشستن (قیام و قعود)، ریسمانی جای دارد را بر گردان خودسالار ایران افکند) براستی دشمن یاری بزرگ و نا بخشودنی است.
هدف از پیمان نامه به باور همه ی آگاهان، چیرگ ویژه ساز (انحصار) استعمار انگلیس بر جایگاه های سیاسی – اقتصادی و نظامی (و نیز فرهنگی) این دیار بود. برخی از نویسندگان به راستی پیمان نامه 1919 را چیزه میانجی بین پیمان نامه 1917 (پارگی ایران به سامان های رهیافت روس و انگلیس) و برپایی رژیم خودکامگی dictatorial رضاشاهی دانسته اند که خواست استعمار، از انجام به این هرسه آن بود که با ویژه ساز، نفت کشور ما را به چنگ آورد.
سیّد حسن مدرس از پیشوایان پیکار با پیمان نامه، انگیزه هسته ای ناسانی خود با پیمان نامه یاد شده را در نشست 10/8/1303 خورشیدی نشستگاه شورای ملّی این چنین گفتار داشته است:
“اگر کسی به ژرفای این گزاره تیز می نگریست و آرمان درونی پیمان نامه را می شکافت بی درنگ دو نکته آن در می یافت و آن این بود که این پیمان نامه می خواهد خودسالاری دارایی و سپاهی مان را از دستمان بگیرد چون اگر بنا شد که ایران خودسالار بماند همه باید از آن ایران باشد و این در حالی است که این پیمان نامه یک دولت بیگانه را در دو چیز کرامند کشور ما انباز می کرد؛ یکی در پولش و دیگری در توان نظامی اش و این انگیزه ی برجسته ی ستیز من بود.” به فرنام گواهی دیدگاه استعماری بانیان پیمان نامه خوب است که در آئین نامه بالا بردن درجه افسران ارتش این ماده را گنجانده بودند که جز در موارد بسیار استثنایی، رتبه افسران ارشد ایرانی از درجه ی سروانی (و بیشینه، سرگردی) بالاتر نخواهد رفت! (ماده ای که به خودکشی پرخاشگرانه سرهنگ فضل الله آقا اِولی انجامید) پیمان نامه ی “سیاسی- نظامی” 1919یک پیوست، زبانزد به “پیمان نامه وام” داشت که بر پایه ماده ی نخست آن “فرمانروایی انگلستان” پایبند می شود که مبلغ دو میلیون لیره استرلینگ به فرنام (عنوان) وام (یا بهره ی سالیانه هفت درصد) به دولت ایران بپردازد تا “هزینه نوسازی در پیمان نامه پایه(سیاسی-نظامی) گردد.” مبلغ نامبرده به حساب پول آن روز ایران، شش میلیون تومان می شده است.
برپایه همان ماده، وام یاد شده در بازپرداخت ها (اقساط) و تاریخ های معینی که ریزهای آن را خود فرمانروایی ایران پس از رایزنی با کارشناس دارایی انگلیس گزینش می کرد و پرداخت می گردید. پیشنهاد چگونگی دریافت این وام و جای هزینه ی آن به دولت ایران، از سوی کارشناس یاد شده انجام می گرفت. جای پرداخت این وام، “همه درآمدها و دریافتی های گری کشور” بود و در صورتی که درآمدهای یاد شده برای بازپرداخت های وام بسنده نبود، فرمانروایی ایران بایستی کمبود آنرا از جای درآمدهای دیگر کشورها فراهم می گردید. افزون بر این، در ماده 4 پیمان نامه وام آمده بود که : “فرمانروایی حق دارد وام کنونی را، هر زمان که بخواهد از جای وام های دیگر که بعداً ممکن است از بریتانیای بزرگ دریافت کند بپردازد.” بودش این گزاره های در پیمان نامه در چشم میهن خواهان، دورنمایی از یک “دور و تسلسل سیاه و باطل” را نشان می داد که در فرجام آن، ایران، همچون مصر، دست و پا بسته در گرداب چیرگ استعمار فرو می افتاد. به نما قرار بود این اندازه پول هزینه ی نوسازی و بهسازی کشوری و لشکری گردد امّا بایسته است بدانیم که جایگاه پشتوانه این وام پیرامون 131 هزار لیره به پایه های سه گانه کابینه پیمان نامه (وثوق الدوله، نصرت الدوله و صارم الدوله) پرداخت گشت.
صارم الدوله (وزیر دارایی کابینه و از دستینه کنندگان پیمان نامه) در 9 اوت با دادن رسیدی، رسماً گواهی داد که “حکومت ایران این مبلغ را به عنوان قسط اول وام دو میلیون لیره پذیره و دریافت آنرا اعلام
می دارد.”
گاس (شاید) یکی از موارد “بهسازی یاد شده در قرارداد” بود که البته پرداخت آن بیشترین نیاز و آنی بودن را نیز داشت! در قضیه مطالبه پول، وزیر دارایی و خارجه کابینه پیمان نامه (صارم الدوله و
نصرت الدوله) با پافشاری خویش براستی که جانم را به لب آوردند. (پیشتر نیز نوشتار شده است.)
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش سیزدهم
4- خیزش ملّت و داغ و درفش وثوق الدوله:
انجام این دشمن یاری بزرگ و در سرزمین مرد خیز ایران که فرهنگ عاشورا، یکان مردمش را از پذیرش ستم باز می دارد- به آسانی شایش پذیر نبود، از اینرو در همان آغاز امر، نیاز به کارگیری
گونه های هراساندن و آزمند ساختن(تطمیع) احساس می گشت. از همین رو، وثوق الدوله به پشت گرمی زر و زور انگلیس- که در آن زمان”حتی در خانه ی استالین(گرجستان) پرچم زده بود.” دست به داغ و درفش برد و به زندان، شکنجه، کشتار و بیرون کردن(تبعید) ناهمسویان پرداخت.
میرزا کوچک خان-پیشوای جنبش پاد استعماری جنگل در پاسخ به نامه ی فرنشین “آتریاد” (دسته ی سرباز) زمان تهران می نویسد:
امروز وثوق الدوله در ایران گرد و خاک می کند و برای بردن کشور زیر یوغ استعمار انگلیس، به از بین بردن میهن پرستان همت گماشته است. یک شمار برادرانمان را به جنگ ما روانه کرده به گونه ای که
می بینید برای پرهیز از برادرکشی، پدافند را به چنگ اندازی برتری داده ایم و جز پسروی کنش
نمی کنیم. و این در حالی است که وثوق الدوله و کارگردانانش از به کارگیری هیچ گونه آزار و شکنجه حتی جان ستاندن درباره ی آزادگان دریغ ندارند و انجام هرگونه تبه کاری را روا می شمارند. چرا که جنگل نقطه تکیه گاه آزاد مردان و بزرگترین سد پیشرفت آرمان میهن فروشان است. بدین انگیزه است که دو اسبه به ما می تازند تا هرچه زودتر ما را از بین ببرند. گزارش جنبش مردم ایران به رهبری کاتوزیان(به ویژه سیّد آیت الله سیدحسن مدرس) و همیاری برخی از دولتمردان سیاسی و ناساز با پیمان نامه 1919 که از برگ های زرین تاریخ است به زمان دیگری نیاز دارد. وثوق الدوله برای سرکوبی جنبش، از زمره بیرون کردن چند تن از دولتمردان سرشناس پایتخت به کاشان زد که یکی از آنان، میرزا حسن خان محتشم السلطنه، دوست و میزبان ادیب پیشاوری در تهران بود. برپایه دستک های تاریخی موجود میزبان ادیب با این بیرون راندن، تاوان گیری سر و سری را پس می داد که در چرخه ی جنگ جهانی نخست و در جایگاه وزیر خارجه دولت حسن مستوفی الممالک، با آلمان ها در برابر مستضعفین نشان داده و تا آستانه ی بستن پیمان نامه فراگیر و پنهانی با “پرنس رویس” (سفیر زمان آلمان در تهران) نیز پیش رفته بود. افزون بر این دور کردن، گردهمایی ناهمسویان نیز در مزگت (مسجد) جامع شیخ عبدالحسین تهران در هم ریخته شد و همراه با پخشنامه تند نوایی”به همه ی روحانیون ناهمسان” به سختی هشدار می دهد که “اگر بیش از این درباره ی سیاست پای نهند به آنها نیز همان خواهد رسید که به دیگران رسیده است.”
لبه ی تیز هراساندن به سوی کسانی چون مدرس حاج آقا جمال الدین نجفی اصفهانی و زنده یاد امام جمعه خویی بود که رهبری مردم تهران در ستیز با پیمان نامه را به پیمان داشتند.
5- پرخاش ادیب به وثوق الدوله: این دردناک ها، نو به نو برای ادیب پیشاوری- که هماره کار آزمای تلخ هند را در یاده خود داشت- هرگز بردبارانه نبود و از بیم داغ و درفش وثوق الدوله یا درخش سکه های زر او نمی توانست دم آن دیر آشنای پهنه ی پیکار با استعمار را در سینه خود زندانی سازد. به گفته ی عبدالرسولی:
دوست داشتن میهن و شیدایی به خود سالاری کشور، کیش و سرشت او بود. هیچ گناهی را بزرگتر از دشمن یاری به میهن و گرایش به بیگانگان نمی دانست.” براستی دردناکی(فاجعه) بزرگتر از آن بود که فرزانه پیشاور، فریاد خشم آگین خویش را نسبت به کارگزاران آن، فرو خوردن تواند. اندوه، از بین رفتن خودسالاری ایران به دست کسانی که در برابر مشتی زر نام کهنسال میهن را هم آغوش دیو استعمار
می خواستند از گنج های بردباری و توان ادیب افزون تر بود که آزاده ای چون او بندگی اسلام در جنگ چلیپا (صلیب Cross) را هرگز بر نمی تافت “من آزاده ام چون کنم بندگی؟! به زندان درون چون کنم بندگی؟ من افسون دیوان بسی خوانده ام. در این ورطه کشتی بسی رانده ام.
به هر پرده اندر، که زد زخمه دیو/ببینم عیان، اندر آن پرده ریو(نیرنگ) فراسات (زیرکی ها) ذوق مسلمانیم/بیاموخت علم سلیمانیم که داغ زبان غلط گوی دیو/که تا از چه چوگان زند گوی ریو/منم پور ایران و بر مام خویش/مرا غیرت آید ز اندازه بیش/کجا زشت و ننگین کنم نام را؟!/ بر آتش بسوزم تنی را که او/خلاف آورد اندر این گفتگو؟/بر آوای ایران فرا دار گوش/که چون آید این خاک اندر خروش؟/به باغ اندرم، دزد زد دستبرد/گلان مرا گنبدی کرد و برد/چو خواهم کزین دزد ناله کنم ز خونابه، در دیده ژاله کنم/ز ناله مرا منع کردن ز چیست؟/ مرا این کنب(ریسمان) در به گردن ز چیست؟/ز کنجای صبرم فزون است غم/چگونه توان بر نیاورد دم؟/تو گویی مرا: عور (برهنه) بر نیش خار/ همیدون (اکنون، هم چنین) بخفت و منال و مزار/سخن، چون زنان، نرم و نازک مگوی/تو مردی رهِ هیز طبعان مپوی/زبان کن، چو الماس بُرنده تیز/بر این نرم گویان دل پر ستیز/ز نرمیت، این اهرمن، چیر گشت/تو را گاه شکر، گهی شری گشت/بیامیخت چون شیر و شکر به تو/به تزویر، این دیو کافر، به تو به نرمی ز تو، توسنی(سرکشی) رام کرد/ تنت بسته ی حلقه ی دام کرد.”
و این چنین بود که ادیب در نشستگاهی، پیمانگر ایرانی پیمان نامه را (وثوق الدوله) را آشکارا کارگزار بیگانه و از بافت بیگانه پرستان شمرد که سرزمین پهناور هند را به تاراج بیگانه دادند!
مهدی بامداد گوید: “شادروان ادیب پیشاوری، مردی بود وارسته … تند و بسیار رک گو و برای نمونه
می گوید که : یکی از روزها در جایی که با وثوق الدوله سرگرم گفت و گو بودن وثوق الدوله به وی می گوید که هندوستان با آن آمار زیاد، چطور شد که یک مشت انگلیسی آمدند و همه ی آنجا را گرفته و برای خود به چنگ آوردند(این گفتمان در روزهای بستن پیمان نامه ی آنچنانی 1919 بوده است.)”
ادیب به وثوق الدوله می گوید: “در آنجا نیز نمونه هایی چون شما زیاد بودند و انگلیسی ها به کمک آنان همه ی هندوستان را آرام آرام به چنگ آوردند. وثوق الدوله پس از شنیدن سخن ادیب، خاموشی برگزید و دیگر در این باره چیزی به میان نیاورد یعنی براستی آن نادان کافر از جواب درباره ناتوان ماند(فبهت الذی کفر!).”
زنده یاد کمال الملک و ادیب که هر دو از سر بلندی های بزرگ سده ی واپسینه ایران هستند در
بی پروایی به دنیا و به شمار نیاوردن دارایی ها و نیز داشتن نفس روانی بالا و بزرگ منشی و اندیشی و
بی هراسی در گفتار راستینه، هیچ یک از دیگری پایی کم نداشت اگر بلند جایگاهان از جاده آزرم و ادب پای فراتر می نهادند با تندی و خشونت رفتار می کردند و در این راه از همه چیز می گذشتند و از هیچ کس پروایی نداشتند. چنانکه پیشتر نگاشته شد وثوق الدوله، خود در چامه سرایی و سخنوری دستی توانا داشت و دانش و بینش بیگا نبوده و خود دارای دیوان چامه بوده و سوگنامه شیوای او نیز در سوک ادیب پیشاوری خود گواه این توانمندی است. از حق نمی توان گذشت که وثوق الدوله یک پارچه شور و توانش بود امّا دریغا که بر ریشه ی آن همه توانش رخسار هُرهُری روشی و بیگانه پرستی خورده بود. گفتنی است، این استعمار همچنانکه دشمنان و قربانیان خویش را از میان بهترین ها گلچین می کند و در ترور کسان و منش ها بسیار خوش می درخشد در گزینش سرسپردگان خود سراغ پخمه ها نمی رود (حتی چنانکه برخی از آگاهان به روشنی گفته اند، استعمار برای پیش برد آزها و آرزوهای خویش در کشورهای بیگانه، نخست به سراغ “وجیهه الملّه های میهن خواه” می رود تا بلکه اگر بشود به دست این گونه کسان، کار خود را پیش برد و تنها، زمانی دست به دامان وجهه های سیاسی می شود که از گروه پیشین کسی سازگاری نکند و یا کارایی نداشته باشد. این نکته دست کم در زمینه ی سیاست انگلیس در ایران بدون چون و چراست) براستی نکند که ادیب از این گونه نکته پرانی ها، پیش کش برخی دیگر از دولتمردان زمان نیز- که گاه به دستاویز آموزش و سرگرمی به پیشگاهش شرفیابی می جستند- کرده باشد؟! همان ها که برخی در همراهی جنازه و نشست های یاد بودش خودی نمایاندند و در عین آنکه از نبود ادیب- چه بسا راستگویانه، سخت اندوهگین می نمودند، فرسنگ ها از جایگاه اسلامی- ملّی و پاد استعماری وی به دور می بودند. نکته ی شگفت اینکه ادیب، تلخ ترین و سوزناک ترین چامه های سیاسی خویش را- که بیانگر اندوه ژرف از تندی چیرگ استعمار بر کشوهای اسلامی است در پایان های جنگ جهانی نخست سروده است، چرخه ای است که با ورود نیروهای تازه دم آمریکا به پهنه ی جنگ با همدستان، گروه متفقّین بسیار یاری شده و ارتش خسته نزار آلمان و اتریش در اروپای مرکزی و قشون فرو پاشیده ی ترکان عثمانی در مصر و شامات، عراق، حجاز، قفقاز و کرانه های مدیترانه به سختی درهم شکسته بود، چرخه ای که سه امپراتوری بزرگ و کهنسال (آلمان، اتریش- هنگری و عثمانی) در گروه متحدین رو به فروپاشی رفته بودند، کنفرانس آشتی پاریس در راه بخش کردن جهان میان پیروزمندان جنگ و بخشش- دانگ پسری در خاورمیانه به استعمار انگلیس برپا شده بود و پیش نیازهای برپایی دولت اسرائیل در قدس (به فرنام “کابین” پیمان بستن آمریکا و انگلیس در پایان جنگ جهانی نخست و بایسته ای از بایسته های ورود آمریکای صهیون زده به جبهه ی جنگ با متحدین با برونداد پخشنامه ای بالفور) از سوی وزارت خارجه انگلیس انجام بافته بود.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش چهاردهم
زمانی که جنگ رسمی و تمام عیار ارتش پیروز و سرمست انگلیس با مردم بپا خاسته ی عراق(به ویژه شیعیان آن سامان) در راستای واداشتگی سروری و سرپرستی(قیمومت) رسمی بریتانیا بر عتبات عالیات آغاز گشته، دجله و فرات در سوگ رزمندگان شهید آن دیار خون می گریست افزون بر رنج ها و
سختی های جانکاه گفته شده در ایران نیز در کنار فروپاشی امپراتوری عثمانی و نابودی روسیه تزاری میدانی بی هماورد و جنگ و گریزی (کر و فر) تمام یافته بودند و از راه بستن پیمان نامه 1919 (استوار بر پایبندی نگهدار خود سالاری ایران از راه چیرگ رایزنان انگلیسی بر جایگاه های گوناگون سیاسی-اقتصادی-سپاهی و فرهنگی این دیار!) با تلاشی گسترده و همه جانبه بر آن شده بودند که به همه ی آرمان های استعماری دیرین خویش در این سرزمین، جامه ی کنش بپوشانند. “پیتر هاردی-کهن نگار و کاوشگر امروزین-در کتاب “مسلمانان هند بریتانیا” می نویسد: در اکتبر 1918، ترکیه به گونه رسا از لشکریان آلبانی شکست خورد و خواستار پایان دادن به جنگ شد. قسطنطنیه به جنگ نیروهای متفقین افتاد پیمان “سِور” که در اوت 1920 به دستینه رسید، ترکیه را از همه ی حقوقش در قبرس، مصر و سودان بی بهره ساخت و سامان های عرب امپراتوریش را به سرپرستی بریتانیا و فرانسه درآورد. برخی از جزایر”اژ” را به ایتالیا واگذار کرد و اداره ی ازمیر را برای پنج سال به ایتالیا سپرد. ایتالیا در آناتولی جنوبی و ادالیا، فرانسه در سیسیلیا و کردستان جنوبی بر جستگ هایی گسترده یافتند. هر چند که قسطنطنیه، کرانه های دریای مرمره سان(شبه) جزیره گالیپولی و بخش درونی آناتولی در دست سلطان(عثمانی) به جا ماند امّا او عملاً به گونه عروسکی در دست بریتانیا درآمد. مکه و مدینه زیر مهار و وارسی تازی که پاد عثمانی و همبسته(متحد) بریتانیا بود، یعنی شریف حسین، درآمد.”
زمانی که در ماه مه 1919، سپاهیان یونانی در ازمیر، گام به خشکی گذاشتند و به سوی کرانه های درونی پیشروی کردند. این گونه به نگرش می رسید که امپراتوری(مسیحی) بیزانس، بار دیگر در خاک ترکیه و در سامان هایی که بی چون و چرا ترک نشین بود جان می گیرد. با انگارش پیمان بستن ناگهان لوید جرج (1945-1863) با ناهمسانان کیشی “وِلش welsh” خود که گفتارهای “پیکار جویانه کیشی” را در پی آورد. دنیای مسلمان حق داشت باورمند باشد به اینکه در یک دم پیروزی اش در گرماگرم جنبش روسیه، باختر مسیحی گزیرش(تصمیم) گرفت تا شکست های خود در جنگ های صلیبی سده های میانه را برگرداند (جبران کند) باری در چنین سرگذشت ها و چگونگ هایی که از یک سو، امپراتوری آلمان(مایه ی امید خاوریان، در چیدن ناخن متفقین) متلاشی شده بود و از دیگر سوی پرچم استعمار انگلیس(به فرنام پیروزمند جنگ جهانی) از قدس و عراق گرفته تا هند و قفقاز در جنبش قرار داشت و افزون بر این همه، در درون “ایران اسلامی” شمرده شده (معدود) امّا چیره در دولت و دربار، همچون وثوق الدوله، نخست وزیر به نغمه و آهنگ هوش ربای لردان، انگلیسی شیفته، دست افشان و پای کوبان گشته و دست اندرکار فروش ایران به بهایی ناچیز بودند (پیمان نامه 1919) ادیب- که “تهران” را نیز در دستخوش گزند سرنوشت اندوهبار “دهلی” می دید- گدازه های سوزان خشم و اندوه خویش را با سرودن چامه هایی آتشین (ناسازگار با استعمار بریتانیا و ستون پنجم وی در خاور و ایران) بیرون ریخت؛ به گونه ای که توان گفت بیشتر چکامه هایی که آن حکیم فرزانه در بدگویی و نکوهش ستون پنجم استعمار در کشورهای اسلامی- به ویژه ایران- سروده در پیوستگ با همین چرخه بوده و با نگرش به بالا و پایین و نیز گوشه ها و کنایات آن به سوی پایه گذاران و کارگزاران پیمان نامه 1919 است.
6- چامه های ادیب در نکوهش پیمان نامه 1919 و کارگزاران درونی و بیرونی آن
ادیب درباره ی پیمان نامه 1919 هم در “دیوان” خود سخن گفته و هم در “قیصرنامه” داد سخن داده است که در زیر نگرش شما را به گزیده ای از چامه های وی در قیصرنامه(ص 436 به پس) در بازداشتن و ترسانیدن از نیرنگ و کرشمه انگلیس ها و ایرادگیری از پیمان نامه (و پرده های پسی سرکشی استعمار در ایران) می کشانیم. ادیب در سال های پایانی زندگی- بویژه در سال های پس از جنگ جهانی نخست گواه ستم دو چندانی بود که از سوی استعمارگران و دست های داخلی آنان بر خاور اسلامی و ایران شیعه می رفت و دنیای اسلام و شیعه را هر زمان آسیبی تازه می زد. با دیدن این وضعیت، ادیب لحظه ای آرام نداشت و شب های پشت سر هم را تا به پگاه به آه و اندوه و سرشک و اشک می گذرانید.
یکی از این گونه شب ها که سوز تب تیز، فزاینده بر افروختگ درون گشته بود، زمانی که سپیده از کرانه دمیده، روز پدیدار شده و ادیب چهره از شوخ شب فرو می شوید. کتاب شریف خداوندی را در دست گرفته، لب زمزمه کننده به نیایش و به پاکی ستودن حق و دل پر خون از کار زمانه، تفألی می زند. کتاب را می گشاید و چشمش به نشانه های “احسن القصص” (سوره ی یوسف) روشن می شود. قضا را حال و روز مام میهن (ایران) نیز از جور بیگانه و دشمن یاری فرزندان- همانندی رسا به حال زار یوسف داشت که نزد یکانش، از سر رشک، آن سان به وی ستم کردند و وی را به دستان و ترفند از آغوش گرم پدر ربوده و در بن چاره تیره اش نشاندند و سپس به بهایی بسیار اندک، به بیگانگان فروختند!
فروخت امشب گهر ز ای چشم/درازای یلدای پیمای شب.
غمی شد ز دفتر، جهان بین من/دو زانوی من گشت بالین من.
ز دل سوی مغزم بجستی لهب(زبانه)/چو باد آمدیش از عراق عرب.
ز جنگ چلیپا[1] به شام و صباح/به یاد آمدم هم ز سلطان صلاح[2] .
شدند آن عزیزان به خاک اندرون/که دیو از اروپا بیامد برون.
چون از کار مصرم به یاد آمدی/مرا دیده چون نال(نی) مصری شدی.
دو دیده به کردار “جمنای” و “گَنگ”.
ز مظلومی هند و جور فرنگ (جمنا و گنگ نام دو رود نام آشنا در هند).
همیدون، سپردم شب تیره را/زبون گشته مرا نده چیره را.
همی کاست جان و همی غم فزود/به دل مر، مرا زین سپهر کبود.
که ناگه چکاوک (پرنده ی خوش آواز) ز دشت اندرون/به منقارش اندز گرفت ارغنون(گونه ای ساز).
چو خنیاگران(ساز زن) زخمه بر تار زد/چکاوک سرود شکر بار زد.
خروشید بر هم زنان بال و پر/ز بام کدیور(کد خدا) خروس سحر.
سپیده به کافور عنبر سرشت/فلک آیت النور برزخ نوشت.
سپیده تو گفتی که خنجر کشید/فرو هشته گیسوی زنگی برید.
به دنبال شب تاخت گیتی فروز/سُتُه گشت شب، از شبیخون روز.
پر و بال گسترده بر کوهسار/یکی زر فشان مرغ سیمرغ وار.
بشستم رخ و دیده از شوخ شب/به تقدیس یزدان گشاینده لب.
ز کار زمانه، جگر پر ز خون/نهادم حمایل به پیش اندرون.
ز بند حمایل گشادم گره/گرفتم ز مُصحف(قرآن) پرندین زره(پوشش ابریشمین).
ز پوش پرندینه، زرینه بند/گشادم، چو دادم بر او بوسه چند.
ز ابلیس بردم به یزدان پناه/نخستین، در آغاز نامه ی اله.
چو ز آن کاخ رحمت، گشادم دری/بخواندم چو مُقری(قرآن خوان).
الف، لام، ری.
همان خوش ترین داستان از قُران/ز یوسف که شد شاه و صاحبقران.
چنان خواندم اندر کتاب عزیز/ز یوسف که مصر اندرون شد عزیز.
بگو یَمت کاین پور فرخ نژاد/ز کنعان، به مصر اندرون چون فتاد؟.
همانندی حال ایران و یوسف(ع) که هر دو از جور خودی و بیگانه گزندها دیدند ادیب را بر آن می دارد که به شرح منظوم داستان حضرت یوسف(علی نبینا و آله و علیه السلام) پردازد و در میانه آن، جای جای گریز به نیرنگ ها و دستان های استعمار نسبت به ایران زند و سازش برخی از فرزندان ناسپاس میهن اسلامی با دشمن (در آماده سازی آغازهای بندگی هم میهنان) را به باد خروش و پرخاش گیرد. پس از برنوشت داستان یوسف(که سرنوشت خداوندی به برتری و سروری وی بر برادران بستگی گرفت امّا آنان بر جایگاه او رشک و شک بردند و با نیرنگ، وی را از پدر جدا کرده و به اسم گشت و گذار، به بیابان بردند و دور از چشم پدر به آزار و شکنجه ی وی پرداخته و در چاه سیاهش در انداختند) نگاهی گذرا و تند بر رخدادهای تاریخ ایران از به زیر کشیدن محمد علی شاه و به چنگ آوری بخش هایی از کشور از سوی روس ها تا برچیده شدن زنجیره ی تزاری و چیرگ بدون ستیزه گر انگلیس و برپایی نیروهای سپاهی آن کشور در خراسان، گیلان و قزوین و پی ریزی آغازهای پیمان نامه ی 1919 افکنده و خطاب به ایران می گوید:
تو ای خاک ایران بدین گلرخی/گمانم همان یوسف فرخی
به تو بر، بر آشفته خویشان تو/چو گرگان زده بر تو، میشان تو
ز پستان تو شیر نوشندگان/ تو را گشته ایدون (این چنین) فروشندگان نخستین به تلبیس(نیرنگ) ابلیس تو-شدی بیوه، همچون فرنگیس[3] تو.
دگر باره، این دیو آتش نژاد/ همه، هر چه بودت به تاراج داد.
به اوباش مردم، عروسیت کرد/لگدکوب بی باک روسیت کرد.
چو این فتنه بنشست اندر زمان/به کار دگر بر گشاد او زبان.
تو را، نا خلف بچه بسیار بود/که مر دیو را، یاور و یار بود.
چو این نا خلف بچه، بر کار کرد/پی خویشتن، گرم بازار کرد.
به کام دل او، بر مُلک اندرون/سیاست همی راند این پرفسون.
همه هر چه گفت او، شنیدن گرفت/به بال و پر او، پریدن گرفت.
چو همیان(کیسه) زر، زو گرانبار کرد/زر و سیم در خانه انبار کرد.
خراسان و قزوین و دیلم، همه/چراگاهشان شد رمه بر رمه.
بسنده نکرده بر این کار هم/به چاهت بیفکند بهر درم.
کجا بود مردانه مرد غیور/به نامردی اش کرد از خانه دور.
ز دشمن، درم کرد یک چند وام/که تا، بهر دشمن،کند ملک رام.
درم، از پی کام او خرج شد/ولی در حساب شما درج شد.
که ایران بپردازد این وام را/که بگرفت دشمن بدو کام را.
چنین بود تدبیر این دیو هوش/کزین زر،که شد بر شمار بارِ دوش.
به هر اَزور مرد عشوه خری/نپذیرفته دینی و رشوه خوری.
دهد تا کند ملک تسلیم وی/چنین بو در پرده تعلیم وی.
چنین کرد اندیشه این بد سرشت/که مسجد کنم زین سپس من کِنشت.
ز من گیر این نقد را دام تو/بدین نقد، نه بهر من دام تو.
به زر تو، از تو کنم لشکری/بر افغان و هندو زنم چنبری.
گر از چنبرم سر برون آورند/شناور به دریای خون آورند.
[1] جنگ چلیپا: جنگ های صلیبی.
[2] صلاح الدین ایوبی: سردار پیروز نامور جنگ های صلیبی.
[3] فرنگیس، همسر سیاوش و مادر کیخسرو
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش پانزدهم
یکباره، کاروانی از نزدیک چاهی که یوسف(ع) در بُن آن زندانی بود گذر می کند. یکی از کاروانیان، دلوی را در چاه می افکند که آب برگیرد امّا جای آب، خورشیدی از کرانه چاه بیرون می زند. یادآوری این بخش از داستان، ادیب را به یاد ایران و گرفتاری او در چاه چیرگ استعمار می افکند و دست به نیایش بر می دارد که خداوند یوسف میهن را نیز از چاه چیرگ بریتانیا رهایی بخشد:
چنان چونکه یوسف ز چه اندرون/برآمد به عون(یاری)تو-یارب! برون
بد انسان،خدایا!زین چاه تار/مر ایران و ایرانیان را بر آر!
ز مستسقئی[1] کو همه خون خورد/به زهر آگنش خون،کز این خون مزد[2]
رهایی ده این قوم بیچاره را!/ز گیتی بران، این ستمکاره را!
ادیب برای افشای سرشت بریتانیا هیچ زمانی را از دست نمی دهد و اکنون زمانی است نیکو به دستش آمده است تا ایرانیان را به نیرنگ وی آگاه سازد و از گزند وی دور نگه دارد.
تو مال کسان،خون ایشان شناس/زمان کسان باش اندر هراس
بریتانیا پر ز غوک(وزغ،قورباغه)است و خوک/تو بجهیده هر سوی چغوک (گنجشک)
بسنده کن اکنون که بخش تو بود/نباید تو را مال مردم ربود!
چرا کرده ای آن خورش ها یله؟/گرفتی به گیتی درون هر وله(دویدن آهسته)
بیا بس کن از مردم آزاردن/زر هند،در لندن انباردن!
همه خاسته ی(دارایی)هند تاراج شد/که لندن چنین پَر دراج شد.
چو نیرنگتان از پدر “مرده ری”است/همان “گربزی”تان رگ مادری است (مرده ری=مرده ریگ=ارث. گربزی=زیرکی و دانایی)
چکیده از آنی، مکیده از این/که دارد به گیتی؛نژادی چنین؟!
از این اَکدش(دورگه) بدرگ از هر دو سوی/حذر بایدت کرد ای راهجوی!
از این اکدش بدرگ،اندر زمان/گریزید چون موش، از گربگان!
که با مکر او،مکر شیطان کم است/ز دریای وی، اهرمن،یک نم است!
“عزازیل”(اهریمن)طفل دبستان اوست/هدر خون مردم ز دستان(نیرنگ)اوست.
گرت با چنین شوخ طرّار(راهزن) کار؟/فتد، ای به دل ساده در روزگار
به دستار(عمامه)بر نه که بر سر حذر/ببایدت کردن به هر رهگذر
مشو با چنین مست، همجام تو/که او پخته طبع است و،بس خام تو
که گفتت که با مست هشیار دل/سبک دست طرار بسیار دل؟
کُله از سر ماه بر دارد او!/به طراری، ایدون (این چنین) هنر دارد او!
کجا آن نظر،مرغ آواره را/که بیند نهان دام مکاره را؟
چمانی(ساقی) به صد عشوه شد باده دِه/مخور زین می عشوه ای روزبه!
تو زین باده ی عشوه مستی مکن/غمی باش و شادی پرستی مکن
جهانی، بدین عشوه، بر باد رفت/خنک آن کزین عشوه آزاد رفت
به زنجیر این عشوه،هندوستان/به بند اندرون است،ای دوستان
استعمار انگلیس، در روند جنگ جهانی و ستیز سخت آلمان با او،برای آنکه مبادا دولت ایران رسماً به پهنه ی ستیز با متفقین گام گذارد و بر رشته ی دشواری های آنان گرهی تازه زند. دولتمردان فرمانروایی را، یکایک در پرده پنهان دید و کوشید تا هریک را به نویدی خام کرده؛ بفریبد و بدتر از همه به بده و بستان با کسانی پرداخت که به نما ایرانی ولی در نهان زر خرید بیگانه بودند.
یکی را نوید دروغینه داد/به جای می اش، جام دروغینه داد
یکی را بهشتی ز دوزخ نمود/که از کار سحاره آگه نبود
بتر زین همه دزد ایران زمین/فغان زین زمین و فغان زین زمین
ز ایران، اگر مرد برخاستی/جهانی ز پتیاره(دیو سیرت) پیراستی
چنین است آیین این شوم بوم/در ایران و افغان و هر مرز و بوم
که آب شمَرها(برکه ها)بشوراند او/به هرجا که آبی، بجنباند او
که تا هر لژن(لجن) رو به بالا کند/خس و خاشه بر روی آب افکند
گهر مانده در زیر خاشاک و خس/ز بر سوی، ناکس،فرو سوی کس
در آن آب تیره، پی خویشتن/به جنگ آورد، صد این اهرمن
تو مر خویشتن را ز روی قیاس/به شوریده، آب اندرون، خس، شناس
تویی، گر گمار نظر بر تو کس/ابَر آب شوریده ی دیو،خس
تو مر خویشتن را خطر چون نهی؟!/چه ای؟! دست پرورد هر روبهی
به روباه بازی او چون شغال/رزیدی(رنگ کردی)به خُم اندرش کِفت(کول،دوش) و یال
شغال کول(پوستین)کرده رنگین به خم/چو طاووس فردوس جنباند دم
بدان گشته رنگین زخم پوستین/در ابرو چو چینی،بت افکند چین
شغالی، چو طاووس بازی مکن/تویی جغد دعوی بازی مکن
مشو غره بر خویشتن ای شغال/بدین رنگ، کز خود پذیرد زوال
تو در دامن کوه، چون بچه رنگ/بجه! ای به خود بسته از خمره رنگ
خدا مکرِ پنهانت پیدا کند/به گیتی درت خوار و رسوا کند
تو را و آنکه در پرده پشت تو شد/ز دستان او، زر به مشت تو شد
نپروردت این مام زال/که بفراختی این چنین شاخ و بال
که برنده تیغی به دست آوری/بدان تیغ، پستان مادر پری
و یا دست بیگانگانش دهی/که از وی ستانی زرِ ده دهی
کدامین زنازاده بتر ز تو/دمش سرد و، ابروش پر خم ز تو
مشو توسن(اسب سرکش)ای کرّه بد لگام/چو دزدان مبر چادر از روی مام
که ناموس مادر بود ناگزیر/تر از جفت به مردم پاکشیر
گرفتم به دل مهر آئینت نیست/مزی(زندگی نکن) کمتر از سگ،اگر دنیت نیست
نبینی که برزن(کوی)در اشکسته پای/سگی، بر جهد همچو شیری ز جای
به بیگانه سگ بر، شود حمله ور/اگر چند بیگانه سگ چیر تر
که بیرون رو از برزن ای خیره چشم!/وگرنه که روبَمت از پوست، پشم!
چو آتش، در آویزم و پر زنم/برون گر نتازی تو زین روزنم
بدین خوی و سیرت ز سگ کمتری/به صورت، اگر آدمی پیکری
برادران یوسف، با همه ی ستمی که به یوسف روا داشتند، زمانی که نزد پدر بازگشتند-هر چند ریاکارانه- به نما گریان و پوزش خواه بودند. ولی یوسف فروشان زمان ما-که مام ایران را در چاه بردگی افکنده و بهای ارزان (ثمن بخس)به سوداگران انگلیسی فروختند- بدین گناه بزرگ بالندگی نیز دارند.
دو یوسف تبه کن،به گیتی شمر/شنیده یکی دان و، دیده گر
یکی آنکه کرد او برادر تباه/دگر کرد چه؟ روز ما در سیاه
نخستین، به پوزش زبان برگشاد/به صحبت نشد همچو ابلیس شاد
اگر، فخر کرد از گناهی که کرد/بدین خیره چشمی که دیدست مرد؟!
که ایران به دست کَپی(میمون) بچگان/دهد تا ستاند درم، رایگان
کند بر تو عَفف(عوعو)به نیروی وی/که شد استخوان خواره ی کوی وی
قلادی کپی بچه گردان درون/نهد تا کند بر تو عفعف فزون
فراخش به میدان از آن گشت گام/که آمد ز اصطبل آن بدلگام
که نیروی پتیاره اش پشت بود/همش زر پتیاره در مشت بود
خری خورده ز اصطبل پتیاره جو/در آمد به ایران، پی جو درو
ز کیسه ی زر آگنده این آزور/فراخای دوزخ بود تنگ تر
ز هر زن بمزدی قصب(پارچه ی ظریف کتانی)در ربود/ز هر خیره دزدی سَلَب(جامه رزم)در ربود
چو دیدند “پروانه ی زر” تو را/که پروا، نه از دین و کشور تو را
از آن سخته زر،شمعی افروختند/همان شمع اندر تو بسپوختند(چیزی را به زور و فشار در چیز دیگر فرو کردن)
نزد کس بر این کوس چون تو،دوال(تسمه) سگ است/آن که با سگ رود در جوال
ندیدند جادوگران دیگری/ز تو، به، در این مُلک، عشوه گری
گر از خاک و آب است، مزاج تن است/روان است ز آتش چو اهریمن است
به دست تو، دیرینه دستان(نیرنگ) خویش/نهانی، چو ابلیس، بردند پیش
در برابر نیرنگ های بریتانیا و دشمن یاری کنشگران درونی آن به ایران چاره ای جز بیداری از خواب
نا آگاهی درونی، یادآوری کیان نیاکان و افزایش شور و آزاد منشی، خیزش در برابر دشمنان آزادی و خودسالاری این مرز و بوم نیست. کسانی توانایی گسستن بند بندگی استعمار از دست و پای خویش اند که از ژرفای جان به بن :”الاسلام یعلو و لا یعلی علیه” (اسلام برتر از همه چیز و برتر از اسلام نیست)پای بند باشند.
اگر پارسی بچه ای، در نهاد/چرا از نژادت نیاری به یاد؟
نبینی که کاوه، بدان کهنه چرم/جهان کرد چون آهنین کوره گرم
چنان آتش از کوره افزود افروخت او/که اژدر به کوره درون سوخت او (اژدر، ابزار جنگی و در این جا، ضحاک مار دوش است)
جهان پاک از اژدها دوش(ضحاک)کرد/جهان را یکی چشمه ی نوش کرد
تویی اژدها را در آغوش و بر/بخفته چو کودک به گهواره در!
چه نالیم یارب ز بیگانه دزد؟/که داریم بسیار،در خانه، دزد!
کجا دزد بیگانه بشتافتی؟/سوی ما و بر ما ظفر یافتی؟
گر این دزدمان نیستی خانه در/ز چاک گریبان برآورده سر
ز چاک گریبان من، سرکشید/سرانجام، بر من، چو صَرصَر(سوز باد)وزید
به ویژه که بیگانه دزد قوی/نشاندش بر اورنگ(تخت) کیخسروی
که شبرو (دزد) چو با شحنه (نگهبان شهر)شد آشنا/برد آنچه دارد گران تر بها
ز خانه برد آنچه افزون به ارج/کند در دغل خانه ی خویش درج
دغل را، بریتانیا معدن است/دغا(نا راست)و دغل، رُسته از لندن است
سخن چون زنان نرم و نازک مگوی/تو مردی، ره هیز طبعان مپوی
زبان کن چو الماس بُرنده، تیز/بر این نرم گویان دل پر ستیز
ز نرمیت، این اهرمن چیر گشت/تو را گاه شکر، گهی شیر گشت
بیامیخت چون شیر و شکر به تو/به تزویر،این دیو کافر به تو
به نرمی، ز تو توسنی رام کرد/تنت بسته ی حلقه دام کرد
بلند است اسلام و،کفر است پست/مده، گر بلندی تو،با پست دست
ز کار شما، این بلند آسمان/بیفتاد بر خاکِ ذُل(خواری) و هوان(پستی)
دنباله دارد..
[1] مستسقی: کسی است که به انگیزه زیاد آب خوردن، شکمش آماسیده می شود.
[2] مزد: مزمزه کند.
«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش شانزدهم(پایانی)
دنباله بخش پانزدهم..
سعادت از آن بر رخت بست در/که پیچیده ای از ره کیس سر
به میدان چو زین جامه عور(برهنه)آمدی/به پای خود اندر به گور آمدی
از آن تیغ دشمن شُدت کارگر/به جان بر،که هشتی(رهایی کردی)ز دست این سپر
دو خصم قوی داشت ایران زمین/یکی از یسار(چپ) یکی از یمین(راست)[1]
یکی را بکردند تن ریز ریز/دگر را، همین چشم داریم نیز[2]
چنین چشم داریم از کردگار/که آشفته گردد بر او نیز کار
به خون فرنگ است تشنه، زمین/ز شط العرب،تا به دریای چین
ز دریای چین، تا به بنگاله نیز/همی خیزد از خاک این ناله نیز
چه او بست دست مگس ران من/مگس وار بنشست بر خوان(سفره) من
نه دستی که از خون و رخ، این مگس/برانم خدایا! به فریاد رس
یکی آتش انگیز بفرست باد/بر این قوم بدتر ز بگذشته عاد. (منظور قوم عاد است که از حضرت هود پیروی نکردند تا اینکه باد کشنده ای به زمان هفت شبانه روز وزید و آنها را مانند استخوان پوسیده کرد.)
که تا بال و پرشان بسوزاند او/جهان را از این فتنه بنهاد او
ایران به امیر و پادشاهی چون کیخسرو-فرزند سیاوش و پادشاه نامه دارد که چون او، کین پدر از افراسیاب(چون استعمار بریتانیا باز جوید و ایران را به تلاش و چاره جویی-از پلیدی یورش دشمن پاک سازد):
هویدا کن ای شیر نر زور خویش/مَهِل (مگذار)با شغالان ز کف،گور خویش
شغال ار رباید ز کف گور تو/سزد گر که دوزخ بود گور تو
به کین سیاوش ز افراسیاب/چو زاده ی سیاوش گران کن رکاب
چو پور سیاوش سبک کن عنان/تو ایران، ز دیوان بد، وا رهان
تو شیری، مشو سُخره خرگوش را/به دِمنِه(شغال کلیله و دمنه)بده، همچو خر، گوش
مشو چون شتر، بسته اندر مهار/میاور به خود بر، همه ننگ و عار
رادی کیش و روان آزادگی و پروای بزرگ منشی که نبود راه بر چیرگ دشمن و دشمن یاری به میهن گشوده می شود.
به خانه درون قار آری چرا؟!/به گلدسته بر، خار کاری چرا؟!
بریتانیا، پارگبن (پساب گرمابه) خانه ایست/پر از مار و کژدم یکی لانه ایست
ز کژدم به جز نیش آلوده زهر/که دیدست؟ یارب! دگر هیچ بهر؟
به خایِسک (چکش، پتک)و سندان ز دندان مار/بر آور به هر جا که بینی دمار
پری زاده ای، دیو را بندگی کنی،انیت(به به!!) بد روز و بد زندگی(انیت در اینجا زشت انگاری است)نه مِطواع(رام)ایزد، نه آزاده ای/که گردن بدین چنبره داده ای ز تو، گر که ایزد پرستی بدی/کجا دیو را بر تو دستی بدی
گرت خوی آزادگان در نهاد/بدی، بوده ای کی بدین بند شاد
که بر کیش و بر خویش ننگ آوری/که دینار و درهم به چنگ آوری
تویی شوخ چشم(بی شرم)و، بی آزرم دل/پی سیم، هم نرم و هم سست هِل(زود تسلیم شو)
ز تو شوخ تر بود و طرار(دزد)تر/کسی کو به مشت اندرون هِشت(گذاشته)زر
و زین هر دو،بی شرم تر آنکه کیس(کیسه)/بیا کند از تو و،شد کاسه لیس
پسندید از تو چنین کار زشت/که هرگز مبیناد روی بهشت
و ز این هر سه بدتر،کسی کو شنید/چنین قول از چون تو مادر پلید
نیامد، نینداخت بر تو خدو(تُف)/که ای ملک را خصم و دین را عدو
چرا داده ای دین و دولت به باد؟/چرا گشته ای با چنین عهد شاد؟!
مگر بر تن ای جامه ی ننگ زر/نِئی آگه از کار این رنگرز
که این جامه بخشی، پی آن کند/که تا جامه ای از تنت بر کند
بخایَدت(بسایدت)روزی به دندان خویش/منه زیر این پتک، سندان خویش
تو را این فرومایه این بود رأی/چو این جغد بر سرت شد چون همای
که ایران، پرستاری و چاکری/کند لندنی را و، او افسری؟!
کسی کو به دنیا دهد دل گرو/چنین کارها زو مپندار تو
گرت بخت نیکو، کند رهبری/همان به که راه شرف بسپری
همان راه بگزین که آزادگان/گزیدند، از این پیشتر، در جهان
به پای شرف، رو در این راه تو/مشو پیش هر باد چون کاه، تو
پری رنگ دُخت فرنگی نژاد/دلت را به صد عارض و عشوه داد
چو مهراج(به هندی شاهنشاه)هندوت شد دلپذیر/نموده ز خود دختر این گنده پیر.(نمارشی است به فریفته شدن هندوها به افسون انگلیس ها که زمینه ساز چیرگ انگلیسی ها بر آن کشور شد.)
چو رستم یکی نعره چالاک زن/بر این دزد نستوه بی باک زن
بروب از تن خویش مِکروب را/بکن ریشه از مُلک، خَروّب(خرنّوب) را[3]
که مکروب و خروب هر مُلک راست/نژاد پلشت بریتانیاست
سخن پایانی اینکه پیمان نامه 1919 برای آن بود که ایرانی مسلمان را بنده و برده ی باختر “چلیپایی(صلیبی)” کند و خدانشناسی (کُفر) را بر اسلام چیرگ بخشد و زر، زور و تزویر بریتانیا نیز (از زمره اسکناس های چشم نو از بانک شاهی ایران و انگلیس) همه در راه فراهم آوری این آرمان شوم فراهم شد. بی گمان که نسخه ی درمان باید درست با دیدن مزاج بیمار و گونه ی میکروب شناخته گردد.
بر این پایه، راه رویارویی با آشوب و ستیزه و نیرنگ و استعمار چلیپی نیز جز با دست آویز به دین و آموزه های دینی رهایی بخش آن نیست.
پس ای کفر را برگ و بار آمده/مر اسلام را ننگ و عار آمده
بر آن داشتت اهرمن، کز درون/تو را بود استاد و هم رهنمون
که ایرانیان سر فرود آورند/پی بچه ترسا(فرد مسیحی) درود آورند
نیاز آورندش چو هندو پسر/به پیش تراشیده بت هر سحر
به بتخانه ی هند، از سنگ و روی/بتان کپی(میمون سیاه) چهر بوزینه روی
برای پرستش بسی کرده اند/به هرگونه زیبش بر آورده اند
برهمن، به هر بامداد از بنه(خانه)/گراید سوی بتکده یک تنه
که تا پیش کپی نماز آورد/وز این در، سخن بس دراز آورد
تو، ایرانیان را بدین گونه، نیز/همی خواستی ای نکوهیده هیز
که ایران شود بنده بوزینه را/تو بر بام گردون زنی زینه(درجه، پلکان) را
سپردی دل و دیده با رهزنی/که رام آردت، زین ران، توسنی(سرکشی)
که تا توسن ملک در زیر ران/در آری و، مانی در او حکمران
نکردم ز نرد(گونه ای بازی)دغاگر حذر/که نگرفتم از مصر و هندو عِبَر(پند آموز)
فریبم بدین کاغذین پاره(اسکناس بانک) داد/به بنگاهش(انبار کالا) اندر که خوانیش “بانگ”
فتد برق و خیزاد چون رعد بانگ!
نگارین ورق کرده در مُلک پخش/زرناب گیر و، ورق پاره بخش
ربوده بدین شیوه از خلق، زر/حذر کن از این دزد خانه حذر!
گرم جامه ی عقل در بر بُدی/ورم تاج اسلام بر سر بُدی
ز نیرنگ اویم نگهداشتی/مرا روی از این دیو برگاشتی(برگرداندی)
نکردیش نیرنگ در من اثر/ز دستان(نیرنگ) او بودمی بر حذر
بر آمد ز لندن یکی گنده پیر/ندیده جهانش به جادو نظیر
به جز عِرقِ(رگ و ریشه)دینی که در تنت نیست/بگیر ای پسر، محضر(آستان)دین به دست
که آری در این دیو ساحر شکست
وثوق الدوله همچون بسیاری از دولتمردان چرخه ی قاجار به پیشگاه ادیب می رسید و در برابر وی گفتار سرسپردگی می نمود. به گونه ای سوگ چامه او در رثای(ستایش مرده در چامه) ادیب بهترین گواه این معنی است. با این همه، ادیب به انگیزه آن دشمن یاری، این سان به او پرخاش کرده و در چامه هایش در نکوهش پیمان نامه سرشار از گزاره های تند و گزنده به اوست. امّا وثوق الدوله در بیت زیر با کنایه روشن تر از آشکار گویی(بلیغ تر از تصریح)به درستی دیدگاه ادیب نادرستی رفتار خویش را پذیرا
نمی شود؟
“بماند در شهر بد، بماند دور از خرد/بزیست سالی نود، نخورد یک دم فریب”
(برگرفته از نوشته نامه ی علی ابوالحسنی- منذر)
پایان زندگانی وثوق الدوله: وثوق الدوله که در پایان زندگی حافظه خود را از دست داده بود در باغ سلیمانیه زندگی می کرد تا اینکه، سرانجام در بهمن ماه 1329 در گذشت.
وی را در آرامستان خانوادگی در قم به خاک سپرده و همه ی دارایی او میان هفت دختر و یک پسر پخش شد.
[1] نمارشی است به انگلیس و روس.
[2] نگرشی است به روسیه تزاری که با جنبش بلشویکی 1917 دفترش برچیده شد.
[3] خروب یا خرنوب: گیاهی است مانند باقلا.