امیرکبیر و ایران (اختری تابناک در سپهر فرهنگ و ساستار ایران)
« اگر نیت یک ساله دارید ؛ گندم بکارید . اگر نیت ده ساله دارید ؛ درخت بکارید و چنانچه نیت صد ساله دارید ؛ انسان بسازید – امیرکبیر »
نوشتار این بخش درباره ی ابرمردی مسئولیت پذیر، نستوه که به رشوه و عشوه کسی فریفته نشد و در پی دستیابی آبرو، بزرگ منشی، سربلندی ایرانی و آبادی ایران کهنسال، کمر همت به میان بست و در برابر یوغ بندگی و بردگی به کشورهای زورگوی بهره کش (Colonialism) بیگانه کوتاه نیامد و زمانی که دربار پوسیده و تبار پادشاهی و فرومایگان ساستاری (سیاسی) سرسپرده ؛ مزدورانه و مزوّرانه ، آشکارا سنگ بردگی ستمکاران شمالی و جنوبی چنگ انداز را بر سینه زده و گستاخی خود را بدان پایه رسانده بودند که کوششی در پوشش بندی های در بندی خود نمی نمودند، این نادره تاریخی، نادار وار و ستیغ گونه در برابر بیگانگان و بیگانه پرستان و زیاده خواهی دگر کشورهای زورمند و زورگوی نرمشی از خود نشان ندادو یک تنه پوزه امپریالیسم جهان خوار و دست نشاندگانشان را به خاک مالید و سرانجام، سر بر سر آرمان های بلند و برین خود بداد و زیر پوستی هایی را که بنا نبود به وی درچکانند و او آنها را پس می زد هزینه جانباختگی و به راستی شهادتش شد. ( ای پیامبر، هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند ! بلکه آنان زنده جاویدند و نزد پروردگارشان روزی داده خواهند شد – برگردان نشانه 169 از سوره آل عمران )
این ابر مرد کسی نبود جز یک خانه شاگرد و آشپززاده فراهوشمند فراهانی به نام میرزا تقی خان امیرکبیر که فسون و نیرنگ بیگانگان و دست های پیدا و پنهان فرومایگان ؛ آز و رشک و بدخواهی درباریان شکمباره و زنباره و سراپرده نشین شبستان پادشاهی ستمکار و کامجوی و دمدمی مزاج (مذبذب)به جان باختگی وی در گرمابه باغ فین کاشان انجامید ! (نادانی شه گرفت دامان امیر – تا نیشتر آمد به رگ جان امیر . بربست سعادت را بروی مادر – بگشود چو جوی خون ز شریان امیر ! )
بی گمان اهالی سوار بر قطار تاریخ نام جاوید این جان باخته راه میهن را از یاد نبرده و همیشه به نیکی از او یاد خواهند کرد. ( هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق – ثبت است بر جریده عالم دوام ما ) بدون تردید راه ابراز دیدگاه برای موج سواران غنوده در پوسته جزمی بودن وبیان جهان بینی تا نوک بینی داشتن همواره هموار بوده و هست ( با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ، بگذار تا بمیرد در عین خودپرستی !) از بن دندان، آهنگ آن نیست که از راهبری چاره جوی، و سخت کوشی اندیشمند و دوراندیشی پرهیزگار که اندیشیدن را بر دنباله روی و فرمانبرداری کورکورانه ، آرمان های سترگ را بر بسندگی، رفتن به سوی اراده و رسیدن به آن را بر بهره و بهر، گزینش خردمندانه را بر نیک اختری و ورد، برتر و چاره ساز تر می داند ؛ به چهره پردازی گُردگونه دست نیافتنی ، دست یازیده شود. که به راستی این راه به سوی کژراهه و به بیراهه رفتن و اندر خم یک کوچه به تماشا ایستادن است.
الف – گذری کوتاه بر زایش و زادگاه :
میرزا محمدتقی خان فراهانی و با گذشت زمان ؛ میرزا تقی خان فراهانی و گاه نیز کربلایی تقی (تقی) – زبانزد به امیرکبیر – مستوفی نظام، امیرنظام، ویر نظام، امیر اتابک اعظم، از برجسته ترین و بزرگترین مردان پهنه سیاست و سکاندار کشتی هدایت ؛ به گمان و از روی گواه های تاریخی و به حساب های سرانگشتی آزمون و خطا در سال 1186 خورشیدی (1225 ه.ق.) در سرای پدری و نزدیک تپه «یال قاضی» در روستای «هزاوه» فراهان، از وابسته های اراک (سلطان آباد پیشین) – دیاری که بسا مستوفیان (خزانه داران) ، دبیران (نویسندگان) ، منشیان و بلکه وزیران به خود دیده ؛ دیده به جهان هستی می گشاید و گویا هنوز در آنجا برزنی (کویی) به نام کوی میرزا تقی خانی زبانزد (مشهور) است. و این جای بسی خرسندی است که تاریخ و انسان های سپاسدار و حق شناس ( گر انصاف داری ، سگ حق شناس ، به سیرت، به از مردم ناسپاس – سعدی) از افرادی که هیچ گاه فروزینه های نام و یادشان به سردی و خاموشی نمی گراید به نیکی و نیک نامی یاد می کنند. (نام نیک رفتگان ضایع مکن – تا بماند نام نیکت برقرار – سعدی)
پدر و مادر میرزا تقی خان از رسته پیشه وران بوده اند. مادرش بانو فاطمه (فاطمه سلطان) بانویی باسواد مکتبی ( دخت استاد شاه محمد بنا از دهوران هزاوه ای و عهده دار کارهای اختصاصی خانواده قائم مقام ) با زندگانی دراز مدت – اما گواه و تماشاگر بر مرگ دو فرزند خود (محمدتقی و محمدحسن) بودن ! ( بگو به خضر که جز مرگ دوستان دیدن – دگر چه لذت از این عمر جاودان داری؟! ) پدرش کربلایی محمد قربان بیگ فراهانی که خود اندک آب و ملکی (ضیاع و عقار) داشته، دست کم یک دانگه آبادی در ( حُرآباد ) از آن وی بوده و تا آن اندازه توان مالی داشته که سفری نیز به حج برود. سجع مهر محمد قربان « پیرو دین محمد؛ قربان » بوده است. حاج قربان در جایگاه آشپزباشی ویژه قائم مقام اول (میرزا عیسی خان – میرزا بزرگ) بوده و سپس کارگزار (ناظر) و قاپوچی (دربان) و به گونه ای کبوتر حرم و ریش سفید سرای قائم مقام می شود و هماره مورد مهربانی کارفرما (مخدوم) خود بوده و در خطاب به وی به واژه کوتاه «کربلایی» بسنده می شده است. کربلایی پس از درگذشت میرزا بزرگ، همین جایگاه را در سامانه میرزا ابوالقاسم (قائم مقام دوم) پیدا می کند.
ب – آموزش و پرورش :
( روستا زادگان دانشمند به وزیری پادشا رفتند ، پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند )
میرزا تقی که از رگه های هوش سرشار و درونداشت (استعداد) درخشان کم همتایی برخوردار بوده است از همان آغازی که خود را می شناسد، خویشتن خویش را در کنار تبار قلم و فرهنگ ایرانی یعنی قائم مقام ها سپری می کند و مورد رویکرد میرزا بزرگ و سپس فرزندش میرزا ابوالقاسم قرار می گیرد. میرزا تقی از هر فرصتی برای یادگیری بهره می جسته و در آغاز، یادگیری او به گونه التقاطی (دانه برچیدن مرغ) بوده است. در زمینه ی آموزش های میرزا تقی خان سخن هایی سبک بیان شده است که بیان آنها جای درنگ داشته و از چگالی بار این نوشتار می کاهد اما آنچه که جای تردید به جای نمی گذاردپیشرفت او بر دو پایه استوار بوده است؛ یکی درونداشت و خواست شخص میرزا تقی و دیگری توجه ویژه قائم ها به میرزا تقی.
میرزا تقی خان در سامانه قائم مقام جنبه ی خانه شاگردی داشته که او این گامه و وهله را به تندی و شتاب پشت سر می گذارد و طرف توجه ویژه قائم مقام قرار گرفته و او که رگه های بس نیرومندی از شایستگی ، هوش و توانایی را در وجود این نوجوان یابش می کند در باروری و پرورش او توجهی تا مرز فرزندان و برادرزادگان خود به کار می بندد. گویا میرزا تقی بی پروا در پی برآورده نشدن خواسته ای ( در مرز یک قلمتراش) از سوی قائم مقام، نامه ای آن چنانی به قائم مقام می نویسد، قائم می گوید شگفتا که این پسر (بقال نشده) ، «تراز و وزنی» آموخته و به بیان نگارنده ، غوره نشده، کشمش و یا مویز شده و به مکتب نرفته مسأله آموز صد مدرس می شود.
از همین نکته می توان دریافت که تقی و یا امیرکبیر آینده در برابر توانمندان چه برخوردی می توانسته داشته باشد. قائم مقام در یک آزمون از پیش تعیین نشده و بختامندانه (اتفاقی) از فرزندان و برادرزادگان خود پرسشی در زمینه درسی می کند که تقی بدون درنگ پاسخگو بوده و انگیزه خرسندی و فروزش قائم مقام می شود. قائم مقام دوم پرورش پسران عباس میرزای ولیعهد را به گردن داشته و در کنار آن ، شاهزادگان، فرزندان و برادرزادگان قائم مقام و در جرگه آنان میرزا تقی خان نیز از پیشگاه درس آن مرد فرهیخته و بزرگ بهره اندوزی می کرده است.
رویکرد قائم مقام به پرورش میرزا تقی خان در کنار فرزندان خود ریشه در یک آیین کهن در سازگان اجتماعی ایران داشته است. اما در تمام بن مایه ها و سرچشمه های تاریخی که سخن از امیرکبیر به میان آمده جملگی به توانش، زیرکی و شایستگی میرزا تقی خان اشاره داشته اند. پیشرفت میرزا تقی خان در کسب دانش از همان آغاز چشمگیر بوده – به ویژه آنکه فردی بزرگ چون قائم مقام در آموزش خط و مشق و فراگیری او پایش بسیار داشته است. میرزا تقی خان در زیبایی خط خود می کوشید چرا که در گذشته خط را خوش نوشتن نمادی از برازندگی می پنداشته اند. می گویند گاه که فردی وارد مجلسی می شود ابتدا به کفشش پروا می شود و هنگام بیرون رفتن به اندیشه اش !
میرزا تقی خان ابرام بر از برداشتن منشأت قائم مقام داشته است. این کشش ها و کوشش ها و پیوسته کاری ها در فراگیری دانش به زودی بر بار می نشیند. او در زمانی اندک در ادبیات پارسی و عربی چنان پیش رفتنی می کند که شگفتی و ستایش مردی بزرگ ، چون قائم مقام را بر می انگیزد – قائم مقامی که خود بنیانگذار سبکی نوین در ساده نویسی ایران بوده است. بدین ترتیب دوران نوجوانی و جوانی میرزا تقی خان در سرای فرهنگ پرور و زیر نگرش سرراست او سپری می شود. او شیوه نامه نگاری، منشی گری، صدور دستورات دیوانی ( اداری ، وزارتی ، درباری ، ministerial) را از استادش فرا می گیرد و تا بدین پایه می رسد که قائم مقام نگارش و ویرایش پاره ای از فرمان ها و نوشته ها را به میرزا تقی خان می سپارد.
کم کم کارش در چارچوب و گستره پیشه دبیری پابرجا می گردد و از راز و رمزها و فوت های کاسه گری، بندهای اداری و دیوانی به نیکی آگاه و چیره می شود – که (هیچ حلوایی نشد استاد کار – تا که شاگرد شکرریزی نشد) و یک شبه ره صدساله می رود. قائم مقام به او می گوید می خواهم نامه های خصوصی مرا نیز خودت بنویسی – تجربه های زیادی است که باید بیاموزی هم خط را خوش می نویسی و هم نثر روانی داری ( برو، ز تجربه روزگار بهره بگیر – که بهر دفع حوادث تو را به کار آید – رودکی ) و به راستی ( عمر دو بالیست در این روزگار – تا به یکی تجربه آموختن ؛ با دگری تجربه بردن به کار ) از همین نکته بوده که میرزا محمد تقی خان به منشی گری و دبیری گمارده می شود.
بر همین منوال و به بیانی که خواهد آمد میرزا تقی خان با ورود به دربار عباس میرزا و نیز به سبب دلبستگ شدیدی که ناصرالدین میرزای ولیعهد به وی پیدا می کند به جایگاه نخست وزیری (صدارت عظمی) می رسد. به راستی ( به تخت صدارت نشستن چه حاصل ؟ – خوش آن دل که بر صدر دل ها نشیند ! ) میرزا تقی خان از پیشگاه دو وزیر والای عباس میرزا یعنی قائم مقام ها بهره می جوید. قائم مقام درباره میرزا تقی خان گفته که وی پیشکار شگفت آوری دارد و درباره آینده ، هوشیاری و تیزهوشی او گفته که این پسر در آینده پیشرفت ها دارد و فردید ها (قوانین) بزرگ به روزگار می گذراند ( باش تا صبح دولتش بدمد – کاین هنوز از نتایج سحر است )
پ – در قلمرو خانواده :
میرزا تقی در ابتدا با « جان جان خانم » دخترعموی خود حاج شهباز خان ازدواج می کند و از این بانو با داشتن سه فرزند – میرزا احمد خان، ساعد الملک – زبانزد به امیرزاده که با منور السلطنه دخت فرمانفرمای بزرگ ازدواج می نماید و دو دختر که نام یکی از آنها سلطانه ثبت شده است – در زمان صدارتش از وی جدا می شود. این بانو با سلطانه سفری مکّه می شود و پس از دو سال در حدود سال 1248 در آذربایجان بدرود زندگی می گوید.
مخالفان امیرکبیر به ناصرالدین شاه می گفته اند که قبله ی عالم، میرزا تقی خان از خانواده ای فرودست و فرزند آشپز یکی از خدمتگزاران خاندان بزرگ شما (قائم مقام ها) است . مهر و بزرگواری شاهانه شما او را صدراعظم ایران کرده اما خودش را گم کرده و او را یابو برداشته ! و این در حالی است که بزرگان کشور ریشه های ژرف خانوادگی دارند. روشن است که این بزرگ زادگان چنین فردی را بر نمی تابند. چنانچه اعلیحضرت شاهنشاه اندیشه شتابان نکنند بیم آن می رود که زورگویی های او به این اشراف زادگان ، فرجامش شورش و انقلابی بزرگ باشد !
شاه برای اینکه دهان این یاوه گویان را ببندد پیشنهاد همسری یگانه همشیره تنی خود – ملک زاده خانم 16 ساله (به روایتی 13 ساله) زبانزد به عزت الدوله را به امیرکبیر 42 ساله می دهد. ابتدا امیرکبیر دچار شگفتی می شود که تفاوت سنی بین من و او زیاد است ممکن است این ازدواج بدفرجام و به ناسازگاری و جدایی بیانجامد. ابتدا عزت الدوله برآشفته شده و می گوید مگر من می خواهم با پدرم ازدواج کنم ؟ اما چون این امر یک دستور حکومتی و به امر برادر تاجدارش بود، سرانجام عزت الدوله به رغم جبهه گیری مهدعلیا و اینکه ازدواج یک شاهزاده قجری با یک خانه شاگرد و آشپززاده دور از جایگاه پادشاهی است، به این ازدواج ناخواسته تن در می دهد. پیمان زناشویی آدینه مورخ 27/11/1227 بسته می شود.
این ازدواج سبب ارج و جایگاه والای بیش از پیش امیر و توانمندی رهیابی بیشتر او در برابر دشمنان می شود. مهدعلیایی که خود برای امیر دندان تیز کرده بود پس از سر گرفتن این ازدواج شمشیر کین توزی را با امیر از رو می بندد.
از گذشته های دور تاکنون پیوندهای سببی با رده های «آریستوکرات ها» (نژادسالاران) جملگی برای دست یابی به مافیای قدرت و کامروایی های همه جانبه بوده و هست. خواهیم دید که پیوند زناشویی امیر با همشیره یک پادشاه خودکامه نشان از سخت کوشی، فراست و کیاست (زیرکی) ، تیزهوشی بزرگ مردی چون امیرکبیر دارد. این ازدواج و افزون بر ویژگی امیر زاییده دلبستگ شاه به امیرکبیر بوده است. این معنی از نامه (مکتوب) به شاه بر می آید ( . . . برخود قبله ی عالم – روحنا فدا – معلوم است که من از همان ابتدا نمی خواستم که در این شهر، صاحب خانه و عِیال شوم. اما بعد به حکم همایونی و برای پیشرفت خدمت به شما به این عمل ، اقدام کردم . . . )
از لا به لای برخی نامه های خصوصی بین شاه و امیرکبیر به نیکی آشکار است که دلبستگی و یکرنگی زبانزدی بین امیر و عزت الدوله برقرار بوده است. عزت الدوله به انگیزه خوی مردانگی و منش ستایش انگیز و رفتار سنگین و هشیوار و بزرگوارانه امیر چنان شیفته شوهرش می شود که هنگام تبعید شوهرش به کاشان
می رود. این همسر در تمام فراز و فرودهای زندگی و تا واپسین دم حیات شرر بار و شرنگ کام زندگی امیر با وی همزاد و همراه بوده و تنها فردی است که بر بالین جسد بی جان شوهرش حاضر می شود و شیون سر
می دهد ( تیر ستم فلک ، خدنگ است . شهد شره جهان شرنگ است – انوری )
در تاریخ ناگفته ایران، بانوان زیادی هستند که جز نام ؛ نشانی از آنها نداریم. اما عزت الدوله بانوی جسور و
بی پروا با زبانی بسیار تند که حتی برادرش نیز از نیش زبانش در امان نبوده است و در همین نوشتار به مواردی چند از این ویژگی اشاراتی خواهیم داشت. « شیل» – وزیر مختار انگلیس که خود از مجریان نقشه برکناری امیر بوده، ضمن شرحی ستایش آمیز درباره عزت الدوله می نویسد : « برای اینکه مبادا شوهرش را مسموم کنند هرچه غذا می آورده اند اول خودش می خورده است ». پایداری و خوی استواری که در تمام مدت ، از خویش نشان داده ، گاس که در هیچ بانوی ایرانی دیده نشده باشد. – چه رسد به اینکه فردی از تبار تباه قاجار !
« واتسون » ، تاریخ نگار انگلیسی می نویسد تا حدی که تاریخ ثبت کرده، هیچ شاهزاده خانم پرورش یافته دربار مسیحی که به درخشنده ترین فضایل اخلاقی زناشویی خو گرفته باشد پیدا نمی شود که بیشتر از عزت الدوله، دلدادگی و فداکاری نسبت به شوهر واژگون بختش نشان داده باشد.
امیر از عزت الدوله دارای دو دختر با نام های « همدم الملوک خانم » (همسر مسعود میرزا ظل السلطان) و تاج الملوک خانم بوده که با پسردایی خود (مظفرالدین میرزا) – یعنی پنجمین پادشاه دودمان قاجار ازدواج می کندو چون محمدعلی شاه را می زاید به ام الخاقان زبانزد و ملکه مظفرالدین شاه نامیده می شود. در نتیجه ناصرالدین شاه و امیرکبیر پدربزرگ پدری و مادری محمدعلی شاه ششمین پادشاه دوران قاجار به شمار
می روند.
1 – ش: بازخوانی های بیشتر در سیاست خارجی: « هیچ چیز به اندازه ی دید کافی که زمانش رسیده باشد توانمند نیست – ویکتور هوگو » با نگاهی که به برگ های تاریخ ایران پس از اسلام می اندازیم، پنداری چرخه ای ننگ آور تر از روزگار قاجاریه نمی یابیم و باید بگوییم تاریخ این روزگار برای آیندگان ایران یادمان های تاریخی نیکی را نگارش نکرده است. با این همه در همین چرخه غروب که پسینگاه واگذاری برجستگ ها به کشورهای بیگانه است، هستند انگشت نما افراد برجسته ای که این تیرگی را کم رنگ تر کرده باشند. به گمان میرزا تقی خان امیرکبیر – صدراعظم ناصرالدین شاه از زمره چنین یکتایانی است که نمود همان گفته ویکتور هوگو است.
سده ی نوزدهم روزگار قدرت های بهره جویانه هرچه بیشتر برای دست یابی هرچه فزون تر در ایران گرفتار بوده است. این سرزمین کهن سال ها نیازمند رهاننده (منجی) بوده که در زمینه این چشم و هم چشمی ایجاد ترازمندی نه در راستای سوداها و سودهای آن بیگانگان که در راستای سودهای ملی و کشور خود باشد. ( چو در طاس لغزنده افتاد مور – رهاننده را چاره باید نه زور ) و « مزن بر سپاهی ز خود بیشتر – که ابله زند مشت بر نیشتر » امیر به این بنیان پی برده بود که توان رویارویی و رخنه در این قدرت ها را ندارد و برای کاهش کارای آنها گریزی نمی بیند تا پای قدرت های دیگری را به ایران باز کند. وی آزادی کنش خود و شاه را در گزیرش ها بیشتر می کرد. سیاست امیر در پیوندها و پیوستگی های (روابط) خارجی را می توان در چارچوب های زیر گنجانید ک
1 – نگهداشت ترازمندی قدرت های درگیر در ایرانی ناتوان در به بازی گرفتن یک قدرت به زیان قدرتی دیگر ( مورد روسیه و عثمانی )
2 – پیکاوی زمینه و زمان مناسب در خور و فراخور برای درگیر کردن یک قدرت سوم در راستای کاهش دو قدرت بزرگ ( ورود اتریش به بخش نظامی ایران )
3 – پی جویی دیپلماسی موازنه مثبت و منفی در پیوستگی های خارجی برای ناتوانی های گزاف نظامی – اقتصادی ( برجستگ رویارویی با برده داری در خلیج فارس به انگلیس ) در زمینه های مثبت و منفی می توان در رگه های سیاست خارجی امیرکبیر نگریست.
گاه سیاست موازنه منفی نیاز می نمود که امیر سودهای ملی را بر سودهای بهره جویان برتری دهد. دایر کردن دارالفنون و استفاده از مربیان اتریشی برای آموزش نظامی در این راستا بوده است. بریتانیا که نمی خواست پای دیگر کشورهای اروپایی به ایران باز شود در این گذرگاه تا بدان گونه کارشکنی می کرد که وزیر مختار انگلیس با کینه ورزان امیر – از زمره مهد علیا – همدست و هوداستان می شود. امیرکبیر برای آمایش ساز و برگ یک کارخانه ماهوت بافی، اتریش را بر روسیه و عثمانی که خود دو پیرنگ (الگو، design) بنیادین ساختاوری آن بازه زمانی بودند برتر دانست. مأموریت های امیر در چارچوب رییس کارگروه نمایندگی ایران در خارج که وی را به اندیشه بهسازی ها انداخته بود، آتشی بود بر خرمن هستی دول چیرگ و بهره کش (dominant) در ایران.
امیر در راستای نگهدار فرورو ایران در گستره ها از زمره خواررزم که دول دیگر دل در گرو به چنگ آوردن آن را داشتند کوشش های می کرد. او گسترش پیوندهای سیاسی را در نخستینگ (اولویت) قرار می داد تا از راه همدمی، امرای خوارزم را که هماره دوستدار فرمانبری و دنباله روی از دولت ایران بودند و تا زمان فتحعلی شاه نیز از ایران پیروی می کردند ، رام و فرمانبردار دولت مرکزی نماید و بر همین پایه، رضاقلی خان هدایت را برای دیدار و گفتار با محمد امین خان حاکم خیوه فرستاد. اما شوربختانه با قتل نابهنگام امیرکبیر این گماشتگی دستاوردی به همراه خود نداشت.
از دیگر گام های امیرکبیر مبارزه و ستیز با دستیازی دولت های بیگانه به جاسوسی بود. از زمره می توان به برونکرد ژنرال «پل فریه» فرانسوی در ایران اشاره کرد که برای دولت فخیمه انگلستان خبرپرسی می کرد . (فخیمه : در دوران قاجار صفتی بوده است برای دولت های خارجی که با ایران پیوندهای دوستانه داشته اند) «پل فریه» پس از برون رفت از ایران در دولت عثمانی نوشتارهایی علیه منش امیرکبیر به چاپ می رسانید.
«فریه» از هواداران سرسخت بریتانیا بود که در ایران علیه روس ها تلاش می کرد. و این در حالی است که خود امیر جواسیسی در سامانه سفارت روسیه و بریتانیا داشته که وجودشان برای روس ها ناشناخته و انگشت زده شان کرده بود. (امیر جاسوسخانه داشته). یکی از گام های بلند امیرکبیر پرداخت بدهی های جامانده (arrears) ایران به کشورهای خارجی بوده است.
امیرکبیر بر این باور بود که به عنوان نوپردازی در دیپلماسی ایران و سیاست همسنگی (موازنه) می بایست در برابر درخواست ها و زیاده خواهی های این دولت ها ایستادگی کرد. نگاهی به تاریخ سیاسی پیش از روی کار آمدن امیر این گفته را پذیرش می کند که چرا همه شاهانی که از سال 1800 میلادی روی کار آمدند یا بند نافشان به روسیه گره خورده شده بود یا به انگلیس و همین وابستگی ها یکی از انگیزه های پیمان نامه های ننگین ترکمانچای و گلستان در دوره های فتحعلی شاه قاجار بود.
با روی کار آمدن امیرکبیر پندار همسنگی نیز در سیاست خارجی ایران کاربرد رویکردی یافت. نمود بارز این سیاست زمانی بود که امیر آماده پذیرش پیشنهاد نمایندگان فرانسه و انگلیس در تهران برای رسیدن به گونه ای سازش میان ایران و شورشیان خراسان نشد و به بیانی که در جای خود خواهد آمد به گوشمالی شورشیان خراسان دست یازید و آنان را بر سر جای خود نشانید. از دیگر نکات مورد پروای بازه سه سال و سه ماه زمامداری امیرکبیر این است که در این بازه گواه پیمان نامه هایی در راستای چوب فروش ویژه بر پیکر میهن مان نیستیم.
در پیمان نامه های ترکمانچای و گلستان با روسیه، پیمان نامه پاریس با انگلیس و پیمان آخال (نام آبادی ای است از ترکستان روس و گذرگاه رود اترک) با روسیه، قرارداد 1919 وثوق الدوله با انگلیس یا پیمان نامه ژانویه 1921 به موارد زمینی، پولی، اقتصادی، نظامی و سیاسی بین ایران، پیمان نامه رویتر که ایران در برابر دویست هزار لیره انگلیسی به مدت هفتاد سال اجاره رفته بود و میرزا حسن خان سپهسالار، میرزا ملکم خان و اقبال الملک را از این کلاه نمدی بوده و رشوه دریافت کرده اند. پیمان نامه نفتی دارسی در زمان مظفرالدین شاه ، برجستگ ویژه ساز (انحصار) توتون و تنباکو با تالبوت . . . . که در نوشتارهای آینده بیان خواهند شد همه و همه پیش و یا پس از چرخه صدارت امیر بر ایران گردنباری (تحمیل) شده که بر پایه آنها ایران گستره و بوم های برجسته و کرامندی را از دست داده و این در حالی بوده که امیر، هرات را از پیامد سرنگونی رهایی داد. خاور اروند رود را پابرجا کرد و خراسان را از آسیب فروپاشی رهایی داد.
با رویکرد به پیشینه دوران صدارت امیرکبیر که همزمان با دوران چشم و هم چشمی های روس و انگلیس بود، ایران توانایی برگرفتن همیشگی سیاست همسنگی منفی را نداشت. و این در حالی است که در دوران صدراعظم های دیگر چون میرزا حسن خان سپهسالار و میرزا آقا خان نوری و سیاست موازنه مثبت و برجستگ دهی به دولت های زورگوی را گواه هستیم. در دوره ی امیرکبیر کوشش شد تا بسامدی بین سیاست موازنه مثبت و منفی برپا شود. در دوره ی میرزا اقا خان نوری که پس از امیرکبیر صدراعظم شد، این سمت را با بایسته هایی (شرایطی) از زمره از میان برداشتن امیرکبیر و نگاه داشتن جانش در صورت کوتاهی در امر صدارت پذیرفت.
در زمان صدارت نوری سرزمین هایی از پهنه ی ایران جدا شد. آقاخان برای سپاسداری از پشتیبانی انگلیس از وی، شهر هرات را به آنان واگذار کرد. به راستی صدارت آقاخان نوری را می بایست دوران استواری رهیافت سیاسی – اقتصادی ایران دانست. میرزا علی اصغر خان امین السلطان آخرین صدراعظم ناصرالدین شاه عملکرد برجسته ای در دهش برجستگ (امتیاز) تالبوت داشته است. در دوره ی صدارت وی بیشترین برجستگ ها به دولت انگلیس داده شد. از زمره بانک شاهی، پیمان نامه بخت آزمایی (lottery) و برون آور (extract) کانسارها در دوران صدارت میرزا یوسف مستوفی الممالک از برجسته ترین رویدادهای فرامرزی است. کشمکش ایران و انگلستان بر سر قلمرو «کوهک» بوده است و ان اینکه «گُلداسمیت» به عنوان میانجی بین ایران و افغانستان که عمدتاً نتیجه نهایی را به سود افغانستان و به گونه ای به سود انگلیس ها پایان داد.
به گونه کلی هم در «هم سنج» (مقایسه) بین شش صدراعظم دوره ی ناصری، امیرکبیر می توانست موازنه منفی و موازنه مثبت کنشگری را برگزیند. برتری امیرکبیر نسبت به همتایان خود این بود که در دوره ایشان برجستگ ننگینی به دول استعماری واگذار نشد. بهسازی امیرکبیر – چه در سیاست های فرامرزی و چه در سیاست های درون مرزی (چنانکه خواهیم دید) از فراز به فرود بوده و پیامدهایی نیز برای ققدرت های بیگانه و نیز گماشتگان فرمانروایی به همراه خود داشته است و چنانکه گفته شد در چرخه امیرکبیر برجستگ های کمتری به روس و انگلیس داده شد.
امیر برای ترازمندی قدرت های بیگانه پای دگر کشورها را به ایران باز کرد، از این رو رسته و رج گسترده ای از ناسازگاران و دگراندیشان برون مرزی و درون مرزی رو در روی نخستین صدراعظم ناصرالدین شاه ایستادند. در قلمرو پهنه داخلی دگراندیشان (اپوزیسیون) در برگیرنده درباریان از زمره مهدعلیا (مادر قبله عالم) ، مستمری بگیران ، شاهزادگان قاجاری ، تیولداران و . . . . و در گستره خارجی نیز سفارت خانه های روسیه و انگلیس بود. انگلیس ها که هوادار آقا خان نوری بودند دلبستگ به دور نگه داشتن امیر از تهران بودند و به وی پیشنهاد جایگاه فرمانداری اردبیل را دادند که او نمی پذیرد. و این در حالی است که روس ها خواهان ماندن امیر در تهران بودند.
سرشت فرمانروایی استبدادی (despotism) ایران آن زمان که بر پایه آن دیدگاه شاه کرامندترین بود علیه امیرکبیر به کار گرفته شد و دگراندیشان ، دیدگاه شاه جوان را نسبت به امیر دگرگون ساختند که امیرت سودای براندازی پادشاهی را در سر دارد. این ترفند، فرمان ریختن خون او را از شاه مست گرفته و پرونده بازسازی و بهسازی نافرجام و ناکام داماد قبله ی عالم برای همیشه بسته می شود.
1 – ص : چکیده سیاست فرامرزی امیرکبیر : سیاست فرامرزی امیرکبیر بر پایه تنگ سازی فرو رو سفرای روس و انگلیس در ایران. پایه بودن خودسالاری در سیاست خارجی، پدافند از بزرگ منشی، گرامیداشت ملی در برابر بیگانگان، کوتاه کردن دست بیگانگان در امور درون مرزی و برون مرزی، گشایش مسایل پیچیده و چالش داخلی بدون پادرمیانی بیگانگان ، بازدارندگی از پیوندهای خودمانی بزرگان سیاسی ایران با کارگزاران بیگانه، توانش بخشی توانش پادشاه ایران در برابر نمایندگان خارجی ، نگاهداری خودسالاری داخلی در برابر قدرت های روس و انگلیس ، پشت دادن بر توان داخلی چبود (هویت) ملی، نگاهداری ترازمندی سیاست ملی با دیپلماسی و ترازمندی همسنگی سیاسی از دیگر بنیادهای سیاست خارجی امیرکبیر در چرخه قاجار بوده. امیر اجازه نداد که ایران جولانگاه سیاست های روس و انگلیس و پهنه سیاست پیشی گیری آنها باشد.
2 – سیاست درون مرزی امیرکبیر :
الف – ایجاد آرامش و امنیت در سراسر ایران :
الهیار خان قاجار دولو (آصف الدله) داماد فتحعلی شاه و دایی محمدشاه و پدر محمدحسن خان سالار بوده است. آصف الدوله که خود یکی از عوامل شکست ایران در جنگ های ایران و روس بوده است از صدارت معزول می گردد اما در زمان قائم مقام فراهانی دوم به فرمانروایی خراسان گمارده می شود. پس از کشته شدن قائم مقام؛ آصف الدوله، پسرش محمدحسن خان سالار را به جای خود می گمارد و به زیارت حج مشرف
می شود. اما در بازگشت در بغداد ماندگار می گردد. این پدر و پسر هماره از همیاری دولت انگلیس برخوردار بوده اند.
سالار در سال 1262 ه.ق. و در دوره پادشاهی محمدشاه سر به خروش آشکار بر می دارد و با همیاری برخی از خوانین، نیروهای جدید دولتی خراسان را شکست می دهد و در بر روی پاشنه ی گذشته می چرخد تا اینکه امیرکبیر به قدرت می رسد و در پی اراده خود، با بر سر جای خود نشاندن گردنکشان و سرکشان و پاره پارگی خواهان را برخوردی کارا می کند ؛ از زمره در پی خاموش کردن فروزینه آتش شورش محمد حسن خان سالار والی خراسان که هواخواه پاره پارگی و جدایی خاک خراسان از ایران در زمان ناصرالدین شاه بوده است. امیر حمزه میرزا حشمت الدوله را که پیش از مرگ محمدشاه بر حکومت خراسان برگماشته شده و نتوانسته بود سالار را شکست دهد از خراسان فرا می خواند و به جای وی سلطان مراد میرزا را به فرمانروایی برگمارده و سپاهیان دولتی را به خراسان گسیل می دارد. سالار با پادرمیانی نماینده بریتانیا نامه چاکرانه ای برای شاه و امیر می فرستد اما کشش و کوشش او، و نماینده بریتانیا در اراده امیر دگرگونی ایجاد نمی کند.
امیر، تنها بایسته فرمانبرداری و گردن نهادن خراسان به فرمانروایی برگماشته دولت می داند و پادر میانی های بیگانگان را بر نمی تابد و می گوید مشهدیان ترجیح می دهند که بیست هزار تن از آنان کشته شوند تا اینکه شهر توسط بیگانگان روس و انگلیس به چنگ شاه در آید.
آصف الدوله که در بغداد بوده پسرش را به ایستادگی در برابر دولت مرکزی دلگرم می کند. در این زمان، نور محمد خان قاجار، عموی سالار و سلیمان خان افشار را برای گفتگو و دلگرمی سالار به پذیرش خواسته، از سوی دولت مرکزی به خراسان می فرستد. سلیمان خان افشار توانست «جعفرقلی خان کرد شاملو» فرمانروای شهر را پذیرا کند تا که دست از همیاری سالار بر دارد که که این کنش، جایگاه و ایستاری سالار را بسیار ناتوان دست می کرد. سالار تکاپوی امیر برای پایان دادن ماجرا به گونه ای آشتی جویانه را ناشی از ناتوانی دولت مرکزی می دانست و از گردن نهادن خود، سر باز می زد.
امیر ؛ چراغلی خان کلهر را برای گفت و گذار با سالار به مشهد گسیل و همزمان سپاهیان دولتی را روانه مشهد می کند. چراغعلی خان وارد مشهد می شود و با سالار و روحانیون وارد گفتگو می شود. روحانیون مشهد به پشتیبانی از سالار پافشاری می کردند. تا جایی که آهنگ کشتن چراغعلی را در مشهد داشته اند. چراغعلی خان با ترفند از مشهد بیرون می رود تا خود را به اردوی دولتی به فرماندهی سلطان مراد را در شان قوچان برساند. سلطان مرادمیرزا به دستور امیر، سپاه را به سوی مشهد جنبش (لو داده) شهر مشهد را در تنگنا می گذارد. در این هنگام و هنگامه نمایندگان بریتانیا و روسیه کوشش و کششی در جلوگیری از یورش و تازش به مشهد و رهایی سالار داشته اما تهدیدات و پافشاری آنان در امیر کارگر نمی افتد. از سوی مردم مشهد نیز که از سالاری سالارخان ناخرسند بوده اند عباسقلی خان درگزی، بهادرخان جامی را به نمایندگی از سوی خود نزد امیر می فرستد و نسبت به شاه جدید ابراز فرمانبرداری می کند و از امیر، پیمان می گیرد که تا گاه به چنگ آوردن شهر وسیله نیروهای دولتی جان و مال و ناموسشان در امان باشد و امیر نیز نوید سازگار سر می دهد و آن را به کار می بندد.
مردم نیز زیر چتر پشتیبانی از امیر هنگام تازش سپاه دولتی به شهر؛ مجتهد شهر که از پشتی با نان دوآتشه هسته ای و بنیادین سالار بوده اند ، بازداشت و سپس روانه زندان می گردند. همزمان با شهربندی (محاصره) مشهد نیروهای دولتی از سوی هرات نیز به یاری شتافته و مشهد در 10 جمادی الاول سال 1266 به دست نیروهای دولتی می افتد و سلطان مراد میرزا به پاس این پیروزی چشمگیر ملقب به حسام السلطنه (شیر بران پادشاهی) شده بنا به دستور استوار از چنگ اندازی سربازان به مال و جان و ناموس مردم پیشگیری می شود. کنشی که در آن هنگام در زمان قاجار بیتا بوده است.
در پایان ؛ سالار و همراهانش پس از یک جنگ و گریز ، دستگیر و به رغم ابرام و پاپیچ و پافشاری نماینده سیاسی بریتانیا به امیر به کیفر جان ستاندن داد باخته می شوند. ناصرالدین شاه از ژرفای دشامد (فاجعه) برکناری و کشتن سیاسی امیر به خود می آید، تراز اندوهگینی و دلتنگی خود را در نامه ای به جانشین امیر (میرزا آقا خان نوری) ابراز می دارد. ( با نقل به مضمون ) :
جناب اشرف صدراعظم! به راستی عریضه های شبانه شما، ما را اندوهگین و از همه چیز دلسرد می کند. روزها که شرفیاب حضور ما می شوید و فرمایشات ما را می شنوید ( اصغا می کنید ) همه را بله قربان، اطاعت می شود ! می گویید و ما پنداریم که کارها راست و ریست شده . اما شب ها که به اندرون می آییم و عریضه شما را به ما می دهند – که سراپا ناسازگار و وارونه خواسته هایی است که ما فرموده ایم. حسام السلطنه در نزدیکی هرات چشم به راه همراهی ما می باشد . . . شهر تاریخی هرات شهربند (محاصره) شده و شهروندان ایرانی ما، در آنجا از ما یاری می خواهند. ما به شما امر می فرماییم که پول و سرباز بفرستید. می نویسید لشکرگاه (اردو) ما هزینه و سرباز و جنگ افزار نیاز دارد و جنگیدن با دولت سترگی مانند انگلستان نیست ! مگر ما نمی دانیم که اردو هزینه بردار است؟ پس دولت باج و پاژ (مالیات) و سرباز را برای چه روزی از مردم دریافت می کند؟ این جنگ افزارها که از زمان دیرین و در صدارت امیر فراهم شد در کجا کاربرد و کارکرد داشته است ؟ روزی که پدر تاجدار ما، بدرود زندگی گفت و ما دیناری در تبریز نداشتیم و مرکزیتی (Centrality) در کشور نبود ْ شخص امیرکبیر – که خدایش بیامرزاد – ما را از تبریز به تهران آورد و برفور نیمی از کارها را در نیمه راه تمام کرده و به تهران مرکزیت داد و پی در پی هزینه های دولت ما را می پرداخت و مبلغی نیز در گنجینه (خزانه) برای روز مبادا پس انداز داشت. این پول ها چه شد؟ به کجا رفت؟ ما که با انگلیس ها جنگی نداریم اما ما را خوش نمی آید که به خرده فرمایش گوش دهیم ! و بخشی از مملکت را جدا سازیم.
چرا در زمان صدارت امیر، این «اُلدرم، بُلدرم» (می کُشم و پاره می کنم) و توپ و تشرها را نمی زدند و این چشم داشت ها را نداشتند؟ وقتی سفیر آنها حضور ما بار می یافت در برابر ما به زانو خم می شد و کرنش می کرد. بی گمان گاه که آنها ببینند صدراعظم شاه، فردی بزدل و ترسوست و به سردار مملکت ما که در جنگ است یاری نمی رسانید . بی گمان تا اُستان اصفهان را نیز می خواهند به چنگ آورند. پس دیگر مردم ایران نه شاهی نیاز دارند و نه صدراعظمی ؟!
بی چون و چرا به شما گوشزد می کنم که گوش و هوش ما را خسته نسازید. ما آماده ایم گوهرهای شاهانه را که برای چنین روزی اندوخته شده بفروشیم و شخص خودمان به هرات رفته و در لشکرگاه سردار خودمان سربازی کنیم. اگر بتوانید بمانید و خدمت و الا والسلام.
ناصرالدین شاه در نامه ای به ولیعهدش نوشت : « من چهل سال پس از امیر خواستم از چوب آدم بتراشم اما نتوانستم ! »
در دوران صدارت امیرکبیر به دلیل یک آشوب محلی مردمان شوشتر که بیش از 80 % آنها «مندانی» (پیروان حضرت یحیی) بودند برای جلوگیری از خون ریزی ، اسلام آوردند. امیرکبیر با توجه به جایگاه «جغراسیاسی» سیستان و بلوچستان نسبت به هند و افغان، با ارایه خدمات دولتی به مردم آن ناحیه، جانبداری از خوانین محلی و پاره ای از مأموریت ها به سران عشایر از تلاش انگلیس برای سرسپرده شدن عشایر ، تلاش انگلیسی ها را سترون کرد.
ب – باز سازی و سر و سامان دادن به ارتش (قشون):
پیش آغاز – سرزمین زادبوم ما به فرنود (سبب) جایگاه جغراسیاست (ژئوپلیتیک) خود در درازنای تاریخ (درازنای شب از چشم دردمندان پرس – که هر چه پیش تو سهل است؛ سهل پنداری! – سعدی) همواره بسان چهارراه پیشامدهایی به شمار می رفته است که شهرآیینی (تمدن) های بزرگ سه خشکاد (قارّه) آسیا، اروپا و آفریقا را به هم می پیوسته است و نیز پرآوازه ترین راه سوداگرانه گاهداد (تاریخ) بشریت و مدنیت (شهرنشینی) یعنی «جاده ابریشم» از ایران می گذشته است؛ از این رو بیشتر ملل و اقوام (چشم از آن روز به ره کردم و رویت دیدم – به همین دیده، سر دیدن اقوامم نیست – سعدی) دور و نزدیک همیشه چشم آز به این سرزمین دوخته بودند. و زمانی که فرمانروایان توانمندی زادبوم ما را فرمانروایی می کرده اند ملل گوناگون تلاش می کردند تا با برپایی پیوند دوست وار منافع خود را فراهمسازی نمایند. اما همین که کوچکترین نشانه ای از سستی و ناتوانی در دولت مرکزی می نگریستند ، تازش ها و آفندهای نفس گیر و بی امان از خاور و باختر این سرزمین را فرا می گرفت.
به راستی اغلب کشورهای توانمند همیشه در کمین زمانی بودند تا با چیرگی بر این مرز و بوم از ایستار (موقعیت) جغراسیاست بیتای این کشور برای گسترش، پیشرفت و استواری توان همگانی خود بهره برداری نمایند. از این رو وجود ارتشی زورمند و نیرومند و سازمان یافته از پیش نیازهای گریزناپذیر فرمانروایان در ایران بوده است و جنگ ؛ همواره یکی از رویدادهای کارا در دگردیسی همبودهای (جوامع) بشری بوده است. از این روی نیروهای سازمانی و غیر سازمانی کارساز در آن نیز هماره از ارزش بی همتایی در سمت و سو بخشی به دگرگونی ها برخوردار بوده اند. و بی گمان؛ جنگ نیز پهنه ای است برای آزمودن توانمندی ها و پی بردن به کژی و کاستی ها و انگیزه های آسیب زا، و این مورد در تاریخ نظامی ایران پیشینه دار است.
برای نمونه در زمان صفویه ، رویارویی لشکریان ایران با امپراتوری عثمانی – به ویژه در نبرد چالدران (مرز ایران و ترکیه امروزی از سوی باختر) ناتوانی بالای ایرانیان را در دسترسی نداشتن به آتش افروزها و جنگ افزارهای آتشین نشان داد؛ به گونه ای که فرمانروایان صفوی بر آن شدند تا ارتش ایران را نوسازی و روزآمد کنند. با غروب خورشید دوران صفوی، دوباره ایران رو به واپسگرایی و گرایش از دست بوس میل به پابوس ؛ پیشرفت واژگونه کرد و به گاه سلطنت قاجاریان به گونه سنتی خود بازگشت .(کنون من تو را آزمایش کنم – یکی سوی رزمت گرایش کنم – فردوسی)
اکنون برای آسیب شناسی شکست های نظامی پی در پی قاجاریان باید گفت که ایل قاجار پیش از آنکه به رهبری آغا محمدخان قاجار به سلطنت دست یازد همواره برای خود نظامیان و جنگاوران و پیکارجویانی داشته که زیر نگرش و فرماندهی سرکردگان این ایل به پیکار و پدافندی می پرداخته اند. بودن ایل قاجار در قشون روزگار صفوی و انبازی آنان در پیکارهای درونی ( بر «پاد» گردنکشان و خواستاران پادشاهی ) و نبردهای خارجی بر پاد (ضد) ازبکان عثمانی نشان دهنده ی توان های رزمی بالای آنان بوده است و همین توان بالای نظامی انگیزه ای شد تا قاجاریان یکی از گروههای در برگیرنده نظامی نامور آن روزگاران گردند. چنانکه پیداست این ایل در پهنه ی هم چشمی های درونی دست اندازی نمی کردند؛ اما توان نهفته و خفته (بالقوه) آنان که از انگیزه های فزونی نفرات، بی باکی و چابک سواری آنان پایه و مایه می گرفت، شاه عباس را آشفته اندیشه می ساخت و به همین انگیزه ، وی به نگرش ناتوان سازی این ایل، آنان را در جاهای ناهمگون پراکنده کرد.
اما با وجود این پراکندگی و گستردگی ، این ایل همچنان از عشایر توانمند به شمار می آمد و برخی از سرکردگان آن، از منش ها و کنش های نظامی نامدار روزگار صفوی بودند. از این رو برای بررسی ریشه های پیدایش و شکل گیری نیروهای نظامی در روزگار قاجار می بایست زمانه صفوی و برپایی اتحادیه قزلباش (کلاه سرخ) را مورد رویکرد قرار داد. قزلباشان و سایر نیروهای نظامی روزگار صفوی و دوره های پس از آن خاستگاه ایلاتی داشتند. با نگرش به این امر می توان گفت که این قشون سنتی؛ آراستگی، نماد، ابزار، روش و هنجارهای ویژه خود را داشت. و در نمودار ارزش های چیره بر گروه های سپاهی، هم چشمی ها، کینه ها، نامردی و نامردمی ها و کینه های خانگی از یک سو؛ دلیری ها، دلاوری ها، از خود گذشتگی ها، مردانگی ها و جوانمردی ها از سوی دیگر حد و مرز بیشینه ای پیدا می کرد.
قشون سنتی ایران با این ستودنی ها که بیان شد در پیکار با نیروهای بیگانه و به نشانه پیوستگی با آن، دستخوش دگرگونی ها قرار داشت که پذیرش آنها به دگرگونی سازمان، خویشکاری و فندهای (فنون) نظامی کشیده می شد. بی گمان، به وجود آمدن این دگرگونی، منش فردی، همبودین (اجتماعی) و نظامی کارگزاران درون مرزی و برون مرزی در روزگار قاجار، از زمره، آغاز جنبش های مشروطه خواهی و خودسالاری در جای جای گیتی و نارسایی های درونی نظام قاجاریه – به ویژه شکست های پیاپی ایران در پایانه های سده هیژدهم و آغاز سده ی نوزدهم انگیزه های روی آوری نخبگان اندیشه ای و حکومتی، امر نوسازی ها و بهسازی ها و دگرسویه های زندگی برتر اروپاییان باید به دست یازیدن های بنیادین و نوسازی نظام اداری، ارتش ، نظام مالیاتی، آموزش و پرورش و دیگر نهادها، گام بردارند.
اندیشه نیاز به بازسازی و بهسازی و گرایش به نظام در ایران، تنها پس از جنگ های ایران و روس به گونه ای کوشا در تبریز مردخیز جان گرفت. – شهری که به برداشت قائم مقام، شعر و تاریخش، واژگان توپ و سرباز است. نشانه (آیه) و حدیثش پیکار و «غزا» (جنگ با دشمن آیین) ، قزاق (سرباز ایرانی که زیر نگرش روس ها آموزش داده می شد) و سالدات (سرباز روسی) این سخنان نمار (اشاره) به مسأله تنش زای بودن تبریز –به ویژه در آن هنگام که این شهر رده فراپیش پهنه ی کارزار با نیروهای عثمانی و روسیه بود. ( مردی که در غزا، «زره » پیش بسته بود – تا پیش دشمنان نکند پشت بر غزا – سعدی )
گاه رویارویی ایران در روسیه، سستی شدید نیروی انتظامی ایران آشکار شد و با نوشتاری که خواهد آمد بازسازخواهانی (اصلاح طلبان Reformists) چون عباس میرزا، قائم مقام فراهانی و امیرکبیر در راه زدودن کژی ها و کاستی ها گام های بازسازی برجسته ای برداشتند. اما شوربختانه، مرگ عباس میرزا و سپس کشته شدن (خفه شدن) قائم مقام و امیرکبیر به فرمان شاهان قجر (محمد شاه و پسرش ناصرالدین شاه) بازسازی ها را با بازدارندگی روبه رو ساخت. بایسته است تا برنوشتی بر آنچه که بر روند قشون ایران سپری گشته است به آسیب شناسی شکست های پی در پی ارتش ایران از روس پرداخته شود و چنانکه به نگارش رفت به بازسازی و پرداختن به پدیده ی شوم جنگ ( فغان ز جغد جنگ و مرغوای او – که تا ابد بریده باد نای او ! . . . . . شد اقتدا به او ستاد دامغان « فغان از این غراب بین و وای او »– بهار ) در ایران تنها پس از جنگ های ایران و روس به گونه ای کوشا نمودار گردید و نگرش رویکرد خداوندان توان را به سوی خود کشانید. بنابراین باید بخشی از بررسی فرآیند دگرگونی را در ایران روزگار قاجار به سازمان نظامی این دوره برگزید و چنانکه نگاشته شد، ایران در پایان سده هیجدهم و آغاز سده ی نوزدهم میلادی، دارای سازمان بسامان و سازمند و هماهنگ نبود.
جنگجویان ، تنها هنگام جنگ و نشانه ی دم جنبانیدن بیگانگان گردآوری و مرکزگرا می شدند. برای مرکزگرایی و آموزش دادن به آنان پشتوانه و پیش ریزی (تن خواه) بسنده ای در دسترس نبود و همواره هزینه های نگهداری دسته ها و رسته های نظامی از راه توان گیری ها و بازگیری ها (مصادره) فراهم می شد. سپاهیان به شیوه های سنتی آموزش می دیدند و نهاد آنان، بی همانند به چگونگی سربازان سده میانی اروپا نبود. هر دودمان بین خانواده های گوناگونی که از دیدگاه فراخوی (اخلاق) و خوگیری (عادت) و زبان زیر پرچم سرکرده ای جای داشتند، ناگزیر بودند تا برای دولت شمار نشانزدی سواره نظام امایش کنند. رسته ها و درجه های نظامی ، بیشتر همان هایی بودند که از روزگار چیرگی مغولان بر ایران فراگیر بود.
با آغاز جنگ های ایران و روسیه در روزگار فتحعلی شاه قاجار و شکست های شوکران و شرنگ از همسایه شمالی ( تیر ستم فلک خدنگ است – شهد شره ی جهان شرنگ است – انوری ) فرسودگی و ناکارآمدی نظام سیاسی – همبودی (اجتماعی) کهن ایران و به پیروی کرد از آن، سازمان لشکری آن بر بخش کمتری از دولتمردان آشکار گردید و افرادی چون عباس میرزای ولیعهد و وزیرش (قائم مقام) بر آن شدند تا با کارگماری و به کار گیری آموزشگران و کارشناسان نظامی اروپایی از دانش نظامی آنها در سازمان وساز و برگ لشکری کشور بهسازی های لازم را به کار گیرند.
1 – ب : سازمان نظامی ایران پیش از راهیابی آموزشیاران و ویژستاران اروپایی :
یکی دو دهه پیشتر از آغاز سده ی نوزدهم میلادی از فرمانروایی قاجاریان سپری نشده بود و ایران دارای نیروهای کارکشته و هماهنگ نبوده و سربازان که بیشتر پیرو فرمان و فرمایش سران تیره خود بودند به هنگام جنگ، گرداوری می شدند و فرمانروای مرکزی را یاری می رساندند. روی هم رفته پیش از ورود آموزشگران و کارشناسان اروپایی به ایران، ارتش (قشون) از افراد زیر بر پا شده بودند:
الف : سواران بومی نابسامان :
دسته های سواره نظام از میان افراد ایل بادیه نشین گردآوری می شده است. این دسته آمیزه ای از یکان هایی بود که هر کدام از یک کارفرما، فرمانبرداری می کردند. آنان به یکاهای هزار نفری بخش می شدند و هر یکا، در بر گیرنده ده گروه صدنفری و هر گروه نیز به دو جوخه (گروه) ده نفری بخش می شد. درجات نظامی فرماندهان که یکاهای گوناگون زیر فرماندهی آنان قرار داشت به هیچ وجه با ارزش فرماندهان «برابر سنج» (تطبیق) نمی کرد. درجات به فراخور شایستگی آنان نبود. فرنام (عنوان) و درجه افسران با شمار نفرات که بدون درنگ با واژه ترکی «باشی» کاربرد داشت، نشانزد و بازشناخته می شد. بدین روی یک دسته سواره نظام هزارنفری را «مین باشی» و فرمانده یک گروه صدنفری را «یوزباشی» و مسئول یک جوخه ده نفری را «اون باشی» می نامیدند.
این شدنی بود که یک نفر «اون باشی» (سرجوخه) به تندی جایگاه «یوزباشی» و حتا «مین باشی» را به دست آورد. چرا که برای به دست آوردن این نشانزد بسنده بود که صد و یا هزار نفر را پیرامون خود گردآوری و زیر فرمان خویش در اورد. بایسته بود که هر تیره و یا تبار که شمارگان بازشناخته ای (مشخص) برای دولت مرکزی فراهم سازد. اینان می توانستند نزدیک به صدوبیست هزار نفر از این سواره نظامان را در برابر برجستگ (امتیاز) زمینی و آزادی چراگاه؛ خدمت نظام (سربازی) را انجام می دادند، بسیج نمایند. (تدبیر و ملک را و بسیج نبرد را – بهتر ز بهمنی و فزون از سکندری – فرخی سیستانی )
هر رئیس ایل خویشکاری (وظیفه) داشت تا گاه رخداد نبرد بهره برازنده و فراخور با شمارگان افراد ایل را فراهم سازی نماید. هزار سوار، گاه کارزار برای اسبش آذوغه و برای خودش اندک جیره ای دریافت می کرد که سالانه پنج تا شش تومان فزونتر نبود. ( زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد – و گرش سر ندهی سر بنهد در عالم ! – سعدی ) این شماره (مبلغ) هماره از پاژ و باژ (مالیات) همگانی دریافت می شد. ( نگه کن که چندین ز کُند اوران – بیارند هر سال پاژ گران – فردوسی ) سوارکاران بیشتر از روی بیچارگی همین شماره ناچیز را با زیان کرد زیادی نرخبندی (تسعیر Convertible) می کردند. افزون بر جیره ، دستادست (داد و ستد نقدی Cash) هر سوارکار سالانه دو بار الاغ گندم می گرفت . (ستد و داد مکن هرگز، جز دستادست – که پسادست خلاف آرد و الفت ببرد. – ابوشکور بلخی ، شاعر بی دیوان)
ب – پاسگانان (Guards) ویژه پادشاهی :
یک دسته سوارکاران بوده اند که شمارشان فراتر از چهارهزار نفر نبود. و بیشتر، از بردگان گرجی و یا پسران پاکزادان و پاک نهادان کشوری برگزیده می شدند و در زبانزد به آنان «غلام شاه» می گفتند. سوارکاران گارد ویژه دارای اسبان برگزیده و فرینه ای بودند که جنگ افزارهای آنان از سوی دولت آمایش می شد و سالانه بیست تا سی تومان «روزیانه» (جیره) دستادست می گرفتند. این پول هماره از جایگاه درامدهای همگانی پرداخته می شد. افراد گارد ویژه پروانه داشتند جیره خود را سرراست (مستقیم) دریافت کنند.
پ – دسته های چریک :
چریکان کمابیش همه افراد تندرستی بودند که وارد دسته های چریکی می شدند نیروهای چریک در هر کرانه یا از افراد تیره کوه نشین و یا از شهروندان شهرها و یا روستاوندان روستا سازمان یافته بودند. پاسداری از چریک به گردن شهر و یا روستایی بود که به وسیله این رسته ها پدافند و پاسداری می شد. ورود «ژوبر» – فرستاده ناپلئون به ایران، چونی و چندی جایگاه قشون ایران را پیش از انجام بهسازی عباس میرزا اسفبار خوانده و با نقل به مضمون نوشته است که : …. در ایران نه سربازخانه است و نه خسته خانه نظامی (جایی که سالمندان، بیماران با درد بی درمان و کودکان بی سرپرست در انجا نگاهداری می شوند) و نه انباشتگاهی برای انباشت توشک (آذوغه) گیری ارتش. هر پیاده نظام و یا سواره نظام ناگزیر است که با دستمزد ماهانه ای که از حکومت دریافت می کند همه نیازمندی هایش را گردآوری کند و این دستمزدها (مواجب) به سپاهیانی که در «سان» (رژه) وجود دارند پی در پی پرداخت می شود. اما میزانش بسته به گونه کارشان ناسان (متفاوت) است. شاه سالانه دست کم یک بار سان می بیند و همین که سرباز نامش در برابر شاه خوانده شد بی درنگ از برابر شاه با شتاب می گذرد. و چنانچه شاه را پسند آید جیره اش به وی داده می شود.
می توان چنین دریافت که این روند تا چه اندازه نکوهیده و به درازا خواهد انجامید و بدین ترتیب شاید روزانه بیش از پانصد چریک را نمی توان سان دید. این روند تا پیش از جنگ های چرخه اول ایران و روسیه ( 1218 – 1228 ه .ق. ) همچنان پیوستگ (ادامه) داشت. اما با آغاز جنگ های ده ساله ایران و روس و با شکست های پی در پی ایران، ناکارآمدی ارتش کشور همچون بسیاری از نهادها و سازمان های دیگر بر دولتمردان قاجار روشن گردید . بنابراین برای چیرگ بر ناتوانی ساختاری ارتش به کنش هر چند نابسنده دست یازیده شد اما از گیرایی دوره ای (تأثیرات مقطعی) بی بهره نبود.
2 – ب – ساختار نظامی ایران در روزگار قاجار :
این ساختار بر سه بخش استوار بوده است :
1 – پیاده نظام : رسته ی پیاده نظام ، برجسته ترین پایه و اساس ارتش ایران و آرایه سربازگیری (اجباری) آن به گونه «بنیچه» بوده است و آن پذیرش و پایبندی هر روستاوند روستا، بخش و یا تیره به فراخور با برآورد درآمد خود، فراهم سازی سرباز پیاده نظام برای حکومت بوده است. پیاده نظام در برگیرنده دوازده هنگ هزارنفری بوده که عباس میرزا آن را ایجاد و از آن نگهداری می کرده است. افراد پیاده نظام زیر فرمان عباس میرزا از مردمان غیور (بهادر و ناموس پرست) آذربایجانی بوده اند. افزون بر افراد سپاه، پیاده نظام؛ عباس میرزا، خود نیز یک هنگ سواره نظام دوازده هزار نفری و یک هنگ توپخانه با بیست عراده (یکای شمارش توپ) تدارک دیده بود. لباس افراد پیاده نظام معمولاً هماهنگ (Uniform) بوده و اگر دیرگاه به دست سربازی می رسید به گونه ی زننده ای پینه و پاره دوز می شد.
سلسله مراتب نظامی در پیاده نظام از کمترین تا بالاترین آن عبارت بود از : سرباز، سرجوخه، وکیل باشی، طبال باشی، مؤذن باشی، شیپورچی باشی، مفتّش (بازرس)، نایب (ستوان)، بیرقدار، آجودان باشی، سلطان (سروان)، یاور دوم، یاور اول (سرگرد = ماژور – major) سرهنگ (Colonel) ، سرتیپ سوم، سرتیپ دوم، سرتیپ اول یا میرپنج (مانند رضاخان میرپنج).
در کنار رسته پیاده نظام می توان به جانبازان نیز که سرراست پیشکار پادشاه بودند نمارشی (اشاره ای) داشت. شمار جانبازان عملاً از هشت تا نه هزار بوده و چگونگی پرداخت مواجب (حقوق) و چگونگی لباس ها و جیره جانبازان چندان بسامان نبود و سامان پذیری و انضباط (discipline) آنان به پای سامان پذیری سربازان پیاده نظام نمی رسید. افراد پیاده نظام که تازه با کنش نظامی (actions war) آشنایی پیدا کرده بودند نمی توانستند در برابر سپاهیان سامان پذیر (با دیسیپلین) از خود پایداری نشان داده و در پیکارهای سازمند با آنان دست و پنجه نرم کنند.
2 – نیروهای ایلیاتی : که بیشتر ، سواره نظام بوده اند.
3 – رسته ی توپخانه : هرچند که ارتش ایران دارنده توپخانه بوده اما شمار نفرات توپخانه چندان چشمگیر نبوده است و هیچ کدام از افراد آن برای پهنه ی کارزار ورزیده نبودند. توپ ها همواره با گُل گوکرد و سنگریزه آمیزه بود و گاه کاربرد ؛ یا لوله توپ را می ترکانید و یا گاه برون رفت، پکیده (ترکیده) می شد و از آنجا که «کالیبر» ی (calibre، ستبرای درونی یک استوانه و لوله) گوناگون داشتند، کاربرد و کارایی گلوله دشوار بود و حتا به کارگیری ان را در برخی از دامنه های کوهستانی ناشدنی می نمود.
رسته ی «زنبورکچی» را می بایست به رسته ی توپخانه افزود. جنگ افزار زنبورک (کمانی آهنین و نوک تیز) که پیش از دوره ی قاجاریه – به ویژه در دوره ی فرمانروایی صفویان و افشاریان به وفور کاربرد داشته؛ به راستی گونه ای توپ کوچک اما با بُرد (تیررس) تفنگ را داشت که آن را بر پشت شتر می نهشتند و زنبورک چی آن را هدایت می کرد. که این زنبورک چی خود هماره فتیله ای بر کمر داشت و برای آتش زدن باروت به کار می رفت ( «آتش، چنان نسوزد فتیله را ؛ که عدالت، قبیله را ! – اسرار التوحید» و «اسب تازی دوتک رود به شتاب ؛ اشتر آهسته می رود شب و روز!» ) این فتیله ها در درازای کیسه های باروت و گلوله ها که به پشت شتران بار می شد و بر پهلوی آنان آویزان بود، بیشتر انگیزاننده ی بروز پیشامدهای ناگوار می گردید و گاهی شتر به صدای توپ، رم می کرد. ( رم دادن صید خود از آغاز غلط بود – حالا که رماندی و رمیدیم ؛ رمیدیم ! و «ما رَمیتُ اذ رَمیت، ولکن الله رمی – تو نینداختی ؛ بلکه خدا آنرا انداخت» ) این رمیدن شتر از صدای توپ انگیزه چالش تازه تری می شد. ( تو را که این همه بلبل نوای عشق زند – چه التفات بود بر صدای بلبل و زاغ ؟ – سعدی )
در میان یکاهای نظامی دوران قاجار، رویکرد کمتری نسبت به نیروی دریایی شده است. در آغاز 13 ه.ق. چند کشتی کوچک که گماردک نگهبانی از کرانه های خلیج فارس بوده اند، نیروی دریایی ایران را پدید آورده بود و همین چند کشتی نیز به انگیزه آشفتگ های درونی و بازدارنده های سیاسی بیگانه از بین رفت . جدای از زمانی اندک برای نگهبانی از کرانه های دریای خزر، دولت ایران هیچ گونه کشتی در اختیار نداشت تا در هنگامه ای که امیر، در زمان صدارت خود سخت در پی ایجاد نیروی دریایی برای نمود توانش گرانمایه ایران در گستره ی خلیج فارس بود، وزیر امور خارجه انگلیس به ستیز شدید با فروش کشتی به ایران، در نامه ای به سفارتخانه خود در تهران از این جستار به شدت ابراز نگرانی و چاره جویی می کند و کلنل «میشل» – کاردار بریتانیا در ایران – با پذیرش هراس انگیز بودن دست یازی امیرکبیر به نیروی دریایی نویدی را به بالادست (مافوق) خود می دهد که به گمانه زیاد پس از برکناری و یا مرگ میرزا تقی خان، همه ی نگاره (نقشه ها) های او در مورد پدید آمدن نیروی دریایی در خلیج فارس به بوته ی فراموشی خواهد افتاد که این نامه، خود ردپایی است از ترفند پلید و پلشت انگلیس در فراهم اوردن زمینه برکناری امیرکبیر ! اما امیرکبیر با همه ی چالش ها و سنگ اندازی ها به بسترسازی خرید کشتی از انگلیس پیروز شد.
روی هم رفته چگونگی ادارات گوناگون نظام ایران در زمان قاجار شرم آور بوده است. نبود انباشتگاه ها، سربازخانه ها، بهداری، بهداشت و بیمارستان، ناآگاهی از شگردهای جنگی و نبود مهندسان برازنده ؛ همه و همه از نابسامانی قشون و نیاز به رویه های بهسازی در ان روز بازگو می نماید. در این زمینه گفته شده است به همان اندازه که سرباز ایرانی خوب است پایور (افسر) ایرانی ریچار و لیچال بوده است. بجز افسران توپچی و شماره ی اندک ماندگار آموزش یافتگان ورزنده انگلیسی ؛ افسران به یک پول سیاه نمی ارزیده اند – به ویژه اینکه هزینه کرد و رشوه، پایه برکشی ها (ترفیعات درجه) را پی ریزی می کرده است.
به گفته ی «سرهنگ شیل» کسی که چندین دهه از زندگانی سودمند و کارآمد خود را در پیشه های غیر نظامی سپری کرده ، دگردیسی می پذیرد و یک شبه به درجه سرهنگی، سرتیپی، سرلشکری و گاه به فرماندهی کل قشون برگماشته می شود.
به نوشته «مجد الملک» انگیزه نابسامانی امور نظامی را در بی کیاستی و بد گردانشی (مدیریت) و واداشتگی (تحمیل) ناگوار کارگزاران حکومتی می داند و از واگذاری امور مالی قشون به وزارت مالیه خرده گیری می کند. وی به سبب چگونگی زندگی اسفبار نظامیان، آنان را ستمدیده ترین رسته ی ایران به شمار می آورد و این امر را ناشی از گسترش پوسیدگی (فساد) و نابودی در رده های بالای ارتش و شگردهای نادرست کیاست و گردانش (مدیریت) پایوران (صاحب منصبان) نظامی می داند. گستره گسترش تباهی در ارتش قاجار تا به آن درجه بوده که فرد بازسازخواهی چون مجد الملک هم امیدی به بهبود آن نداشته و هزینه کردن برای نگهداری از آن را هدر دادن سرچشمه های مالی و خشت بر دریا زدن می دانسته است چرا که از دیدگاه او، در وزارت جنگ زمان ناصری نیز مانند وزارت مالیه راهزنانی زبردست و چراغ به دست مأموریت دارند تا آنچه را که به هر اسم و رسم از بابت هزینه های قشونی به هزینه شهرها واریزند ، همگی را بازگیری و بایگانی نمایند و تا وزارت جنگ ایران به این گونه خورشید گرفتگی ها و ماه گرفتگی ها دچار است بایسته تر است که پادشاه ایران پول های خود را برای هزینه قشون و جنگ افزارها به هرز و هدر ندهد . چه ، « پول در خزینه (گنجینه) سلطان بهتر که در دفینه ی (گنج پنهان شده در زیر خاک) پایوران ! » که ؛ « رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است – که دزد گردنه بدنام ؛ دزد پاتختی است – میرزاده عشقی »
و بدین ترتیب با این چشم اندازی که از چگونگی های نظامی ایران ترسیم شد دلواپسی پیشگامان دوستدار بهسازی و ارزشیابی کنش ها و رویکردهای آن بهتر دریافت خواهد شد.
3 – ب : ناکارآمدی قشون ایران در عصر قاجار :
« که خود نیمی از هر مرض را دواست ؛ که دانی مرض چیست؟ یا از کجاست ؟ – ابوالقاسم حالت »
هر چند که تا اندازه ای با بهسازی های نظامی امیرکبیر بازه گرفته و البته بدان خواهیم پرداخت، اما پیش نیاز بیان ارزشمند و کارای امیرکبیر در امور نظامی نیز به گونه ی پیوستگی اندام وار (Organic) گریز ناپذیر است. یکی از فرنودهای (دلایل) واداشتگی پیمان نامه ها به ایران و در زمان قاجاریه را می توان در ناتوانی توان نظامی ایران دانست. ساختار نظامی ایران در دوران قاجار، ساختاری کهن و ناکارآمد بوده که از دیدگاه فندها و شایش ها (امکانات) نظامی در گامه های آغازین به سر می برد و به راستی که گونه «راه کنش» ررزمایی و ساز و برگ نظامی قاجاریه به سده های پیش، وابستگی داشت.
فرماندهان و سربازان از آموزش های نوین نظامی برخوردار نبودند. سپاه قاجار دستمایه ها و پیشکاری پشتیبانی نداشت ، به سربازان حقوق بسنده و سازمند داده نمی شد. آمیزه سپاه، ناهمگون و از گروه ها و تبارهای گوناگون پدید آمده بود. سوارکاران ایلاتی و عشایری، تنها از سران ایل خود فرمانبرداری می کردند و در یک کلام ؛ یک ارتش هماهنگ و بسامانی وجود نداشت. شیوه سربازگیری کاملاً دوچشمی گونه (تبعیض آمیز) بود و تنها به خواسته و کاهش فرمانروایی جایگاه و محل ( محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم – که بر گذشتی و ما را به هیچ نخریدی – سعدی ).
خاندان ها ناچار بودند که یکی و یا چند از افراد خانواده خود را به نام «اجباری» واسپرند. فرمانروایان ، کارفرمایان، فرنشینان، روحانیون، بازرگانان، سوداگران و وابستگان انان به خدمت ورجاوند (مقدس) سربازی (اجباری) نمی رفتند و بدین گفتار، تنها فرزندان آسیب پذیرترین لایه های همبودی، سربازان سربازخانه ها را با شیوه کمرنگی پدید آورده بودند . (دکتر مهدی احمدی اختیار)
نگارنده این نوشتار به نیکی به یاد دارد که دهه ی سی و چهل و در زمان پهلوی دوم خانواده ها با ترفندهای گوناگون از فرستادن فرزندان خود به سربازی (اجباری) پرهیز می کردند. گماردگان سربازگیری چند شبانه روزی در جایگاه فرمانروایی جناب خان جایگیری (اتراق) داشتند . سرانجام ، سرکار استوار با دست خالی از سرباز اما با جیب پر خود و جناب خوانین، سامان را ترک می کردند و برای خالی نبودن نبشته انگشت شمار بخت برگشته و ناداری را که سبیل سرکار را چرب کردن نتوانسته بود به همراه خود می بردند. ( برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی – که در نظام طبیعت، ضعیف پامال است – دیوان گلشن آزادی ) و در پایان پس از اینکه افراد دست اندرکار بهر خود را به برازندگی بر می داشتند، مبلغ به حساب شخصی امرای نظامی و یا انتظامی و به گونه ای به دربار واریز می شد.
این شگرد ویژه زادگاه و یا سامان ما نبوده، بلکه در تمام کشور شهنشاهی ساری و جاری بوده است. اما در زمان زمامداری زنده یاد دکتر محمد مصدق ، فردیدی از مجلس وقت می گذرد که هر کس به هر اسم و رسم دوران سربازی را نگذرانده می تواند با پرداخت صد تومان تا زمان صلح از خدمت سربازی بخشوده می شد. بدین ترتیب هم خانواده ها خرسند بودند و هم همراهی به خزانه کشور – کشوری که سخت در تنگنای اقتصادی بود. حقوق سربازان بسیار ناچیز و تا از سوی دولت مرکزی به سبب وجود واسطه گران به دستش می رسید مانند برف در حال گدازش بود و ناخنک ها می خورد ! سرباز در حال آسایه (مرخصی) به پاس در حال آسایه بودن، بهره فرمانده اش می شد و چون در راه رفتن آسایه، آذوقه ای نداشت غالباً ناگزیر می شد برای سیر شدن شکم، سبزه خواری کند !
سلاح های ارتش ایران یا همان سلاح های پارینه و سنتی و یا سلاح های گرم از کار افتاده و فرسوده که کارایی چندانی نداشته و معمولاً در گاه جنگ، از کار می افتادند ! اگر جنگی پیش می آمد شاه به همه شهرها فرمان می فرستاده تا هر سامان نسبت به شمار و آمار خود سوارکاران مسلحی به دربار روانه کند. کردها یا اعراب با نیزه و سپر، ایرانی ها با تفنگ های دراز ، خراسانی ها و یا ترکان با کمان. به گفته ی «فلاندن» این سوارکاران، بیشتر شماری غارتگرند که تنها برای لرزاندن دشمن و نابودی آن شایسته هستند. اسب های این سوارکاران از سوی شاه فراهم می شدند. او فرمان می دهد که این سوارکاران از شهرستان و یا دهستانی که بگذرند هر آنچه را که می خواهند بگیرند.
به راستی نمی شود نام اینان را ارتشی نامید چون هماهنگی و نزاکتی نظامی در کار نیست. پیاده نظام ایران در آغاز کار جز چند تکه اسلحه بیهوده و پوچ چیزی نداشته بیشتر سلاح ها از کارافتاده و آکمند (معیوب) به آن اندازه شل می شد که سربازان در هنگام شهربندی هرات ناگزیر می شده اند تا سرنیزه ها را با دستمال به تفنگ استوار کنند. توپ ها پیش افتاده تر از آن بوده اند که بتوان فکرش کرد. گلوله ی توپ ریزبین (دقیق) نبوده پوسته های درونی توپ بسیار آکمند و معیوب ( معیوب نیستی تو ولیکن ما بر تو نهیم عیب ز رعنایی – ناصرخسرو ) که تقریباً تشکیل اتاق های پهلویی (Lateral) که گاه به گونه ای که به مجرد تکانه کوچکی پکیده و ترکیده ، تفنگ ها دراز و سرپُر بوده اند که چندان در برابر گلوله پایداری نداشته و گاهی می ترکیده اند. گلوله های توپ بسیار بد بو بوده است. گاهی شن و مواد خارجی سبب می شده که دهانه توپ را از هم می شکافته و بیشتر ، گاه بیرون آمدن می ترکیده و به هدف نمی رسیده است.
در مورد آذوقه سربازان، چه خوراکی، چه پوشاکی، و چه پزشکی و آسایشی و جز اینها هیچ گام در خور و بایسته ای برداشته نمی شده است. هیچ گونه ابزاری برای بهبود چگونگی آسودن و آرمیدن افراد نظامی نبوده است.
به نوشته یک اروپایی ، در ایران اداره کارپردازی و اندخته قشونی وجود نداشته؛ سربازانی که به تپه و دشت می روند نه موزه (چکمه) دارند و نه آذوقه (خوراک) و نه جامه ! چون گاه جنگ و لشکرکشی پروایی برای ره توشه سربازان نمی شود، سربازان هرچه را که در بین راه می یافته اند چپاول می کرده اند و به همین رهنمون تمام آبادی های گذرگاه رو به تباهی می رفته است. به همین سبب وجود این سربازان برای آبادی های سرراه گزندی رنج آور بوده است . گاهی نیز این بیچاره ها به آن چنان حالت شوربختی و فلک زدگی می افتاده اند که تمام افراد یک هنگ برای سیر شدن شکم گرسنه خود ناگزیر به خوردن سبزه ها می شده اند. به طوری که پیشتر همه ی افراد یک دسته نظامی که گمارده سرکوب ترکمن ها بوده اند از گرسنگی تا آخرین نفر جان می دهند اما با وجود همه اینها این سربازان بخت برگشته که نه خوب تغذیه می شوند و نه پول کافی می گیرند، گاه جنگ دلیرهای زبانزدی از خود بروز می دهند که شگفتی آفرین است (اورسل)
ارتش ایران به انگیزه ناآگاهی از دانش نظامی و فندهای مهندسی و شگردهای رزمی، از فندهای سنگربندی های نظامی دانشی نداشته است و هر چه هم که داشته از گذشته ها بوده است. یورش چریک های ایران به گونه یورش ناگهانی و بدون پیرنگ (طرح) پیرامون یکّاهای دشمن و اردوگاه ها و دستیابی به یغماها بوده سواره نظام ها نیز شگرد یورش و فرار داشته که برای اروپاییان (روس ها) شناخته شده بوده است.
در مورد چگونگی جنگیدن قوای چریک ایران گفته شده است که این قوای نابسامان و پراکنده از روی نگاره و رهنامه (نقشه) نمی جنگیده اند. آنان بدون درنگ به اینکه ممکن است چه پیش آید به پیشواز جنگی دشمن می رفته اند .گاه شکست ، تقریباً باید آنان را از بین رفته به شمار آورد زیرا هرگز پیش بینی پس روی را نمی کرده ابزار آن را نیز در دسترس نداشته اند. به راستی پس روی آنان به هزیمت (گریز به هنگام شکست) تبدیل می شده است. (هزیمت به هنگام بهتر که جنگ – چو تنها شدم نیست جای درنگ – فردوسی )
در هنگام پس روی ناشدنی بوده که یک شمار صدنفری را یک جا پیدا کرد. بار و بنه آنان در ردیف نخستین به جا می ماند و اینکه به کجا و چگونه باید پس روی نمود ان چیزی می بود که کسی به آن اندیشه نمی کرد. البته اگر این بی سامانی تنها در گاه پس روی، روی می داد تا اندازه ای جای پذیرش داشت اما چیزی که هست این بی سامانی درگاه یورش نیز وجود داشت. گاه جنبش دسته ها سوای از یکدیگر بودند و کوشش می کردند تا زودتر برای خود نام و نشان ویژه فراهم نمایند.
بدین سبب در بین دسته های پس و پیش سپاه، دست کم دو روز بازه می افتاده است (قوزانلو) که این کنش، خود نیز از گزندهای سپاه ایلی و عشیره ای بود که انگیزه فروپاشی و نابسامانی سامانه فرماندهی می گشته است چرا که افراد ایل و عشیره ای تنها از رهبر خود حرف شنوی داشته اند.
5 – 4: سایر موارد نظامی:
الف – شال و ترمه امیری و رسته ی «یانگی مسلمانان» عباس میرزایی:
از اینکه در این نوشتار در مواردی در بخش مربوط به امیرکبیر پای عباس میرزا به میان می آید به این انگیزه است که این دو بزرگوار هر دو، دو روی یک سکه رایج اند و یکی پیرو دیگری (تالی تِلو)
امیرکبیر در زمینه ی خودکفایی ایران و وابسته نبودن به بیگانگان چنان باورمند بود که این خیانت به یک ملت است که آنچه را می توان در کشور تولید کرد مورد استفاده قرار نداد و از بیرون وارد کرد. او دستور می دهد تا برای همیاری از ساختاوری (industry) درونی کشور لباس سپاهیان از شال (گونه ای پارچه) پشمین و یا کرکی مازنی تهیه شود و شال های دستی کرمانی را به گونه ای برکشی (ارتقا – ترقی) می دهد تا جایی که با شال ترمه کشمیری چشم و هم چشمی (رقابت) می کند. به نوشته دکتر باستانی پاریزی، این اسم «امیری» بر روی شال ترمه کرمانی پایا می ماند (زآنکه بشناسد بزّازان زیرک روز عرض – اطلس رومی زشال و ششتری از بوریا – عارف زرگر در ستایش سنایی)این گونه شال ها در کرمان، یزد، اصفهان، کاشان و جز اینها بافته می شده است. روزی امیرکبیر با دیدن زردوزی سردوشی زیبا و چشمگیر یک بانوی تهرانی به نام خورشید دخت؛ دوخته شده بر دوش نظامیان – چنان شادمان می شود که از فروزش بسیار. چنانکه نگارش رفت دستور می دهد تا برجستگ (امتیاز) آمایش سردوشی برای پنج سال به بانو خورشید دخت واگذار شود تا او با راه اندازی کارگاهی مجهز و به کار گیری شاگردان بیشتر فرصت های شغلی بایسته ای پدیدار گشته و سردوشی های مورد نیاز را فراهم و جایگزین سردوشی های اتریشی شوند.
و اما در مورد فوج یانگی مسلمانان : عباس میرزا که هرگز کشورش را از دریافت دستاوردهای خوشایند شهرآیینی (تمدن) باختر بی نیاز نمی دانست، همواره می کوشید تا از دانش و کارآزمای کسانی که به هر رهنمون و انگیزه ای به ایران روی می آوردند بیشینه بهره وری را ببرد و به همین نگرش در گرماگرم جنگ ایران و روس که شماری از لشکریان روسیه به بردگ (اسارت) سربازان ایرانی درآمده بودند برای بهره مندی از کارآزمای نظامی آنان فوجی (رسته ای) به نام فوج بهادران یا رسته ی نامسلمانان (یانگی مسلمانان) پدیدار آورده بود که برخی از آنان در پایانه های جنگ ایران و روسیه به همیاری پنهانی با نیروهای روسیه برخاسته (به گونه ای ستون پنجم دشمن) و در شکست های ایران از روس کارا بودند ! و این امری است که وارونه اش (خلافش) ناسازگار و جای درنگ و شگفتی آور است و این در حالی است که یکی از گذشته نگاران (مورخین) ایرانی چنین نوشته است: « . . . جناب عباس میرزا توپچی های دوزخ شرار از انگلیس و فرانسه – چون «مستر لنزی» برنهاده بود، چرخ سوراخ کردن توپ به گونه ی فرنگ ساخته گردید و از آغاز تا فرجام با صد عراده توپ (نترسد ز عراده و منجنیق – نگهبان نباید ورا جاثلیق – فردوسی) تخته سنگ کوب جهان آشوب از کوره بیرون آمد و به کوشش استادان ایران پایان پذیرفت » (منجنیق و ابزارهای همانند آن در گذشته برای پرتاب سنگ از آن کمک گرفته می شده است – زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد) و جاثلیق پیشوای ترسایان است.
اما سپاه ایران هنوز از ارتش آرمانی بازه ی بسیار داشت و همچنان از ناتوانی ساختاری رنج می برد. جایی که برادر عباس میرزا به کینه توزی در برابر او بر می خیزد – برادر که در فکر خویش است نه برادر و نه خویش است. چنانکه نگارش شد محمدعلی میرزا می کوشید تا آب را برای گرفتن ماهی، به دست ریزه خواران و
ویژه خورانی که همیشه سد راه پیشرفت کشورشان بوده اند گل آلود کند « سنگ بدگوهر اگر کاسه زیرین شکند – قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود – سعدی » « مکن اندیشه ز ایذای حسودان خواجو – نطق عیسی به وجود دُم خر کم نشود »
این برادر مهتر اقدامات برادر کهتر در سن و سال و نه در اندیشه و رفتار را به مسیحی بودن، فرنگی مآبی (کسی که به آداب فرنگی ها رفتار می کند) نوگرایی بدنام می کند. بدین ترتیب اندیشه بهسازی با چالش ها، سنگ اندازی ها، موش دوانی ها و اشکال تراشی های دارندگان سودها و عناصر نوستیز سنت گرایی (Conservative) دیوانی – رویاروی می شود.
ب – تشکیل دو هنگ جداگانه از میهنگان (به جای واژه اقلیت مذهبی) :
از مسیحی های ارومیه، سلماس و جلفای اصفهان برای نخستین بار که پایوران آن از میان خود میهنگان برگماشته می شدند، تشکیل دو هنگ داده شد. هر چند که پس از چندی به انگیزه تهیدستی، این میهنگان ارمنی از خدمت سربازی بخشوده شدند. از سویی از سر گیری نگرش در سازمان لشکری و برپاکردن ساز و برگ نظامی پایا و ایجاد هنگ های پایدار برای ایلات و عشایر و گسیل پایوران به انگیزه آموزش دادن آموزه های نوین به ایلات و عشایر ؛ چرا که بسیاری از ایلات و عشایر ایران نظام نوین آموزش ها و شگردهای نوین جنگی را پذیرا نبودند. افراد ایلات و عشایر آمادگی نداشتند تا زیر نگرش یک افسر مسیحی و بیرون از اسلام کار کنند. از پوشیدن لباس «اونیفورم» نظامی پرهیز می کردند. مشق پیاده و آموزش سواری را هم امری فزون و مایه نابودی وخت می دانستند.
«تره زل» از پایوران گروه «گاردان» می نویسد: . . . امان الله و دیگر افراد که در سواره نظام ایران سمت فرماندهی داشتند از زیر بار این آموزه ها شانه خالی کردند و نپذیرفتند که بهترین سوارکاران خود را که بهترین سوارکاران جهان بودند به شیوه دیگری آشنا کنند. گاهی نیز شاه و درباریان ، کار فنی پایوران فرانسوی را ناکارآمد می دانستند و کمبودها را بر می شمردند ؛ برای نمونه فتحعلی شاه به «فابویه» نوشت که توپ های ساخته شده سنگین است و یک اسب نمی تواند آنها را از اصفهان به تهران بکشاند ؛ باید سبک وزن شوند و یا دیگری (میرزا شفیع) می گفت که چرا بر روی توپ ها هماند تفنگ، مگسک کار گذاشته نشده است ؟ (شکاف درجه؛ نوک مگسک، زیر خال سیاه)
افزون بر این دشواری ها که بیانگر نادانی و ناآگاهی مردان درباری بود، مزدوران و سرسپردگان انگلیسی نیز کارشکنی هایی می کردند. برای نمونه میرزا عبدالله خان امین الدوله فرزند حاجی محمدحسین خان صدر در کارهای فابویه که در کار توپ ریزی در اصفهان بود، بازدارندگی می کرد اما با همه ی این تنگناها جایگاه نظامی ایران تا اندازه ای دگرگون شده بود – به ویژه دسته توپخانه ایران در دوره های جنگ های اول و دوم روس چندین بار لشکر روسیه را در هم شکست و نیز در آخرین نبرد ایران و عثمانی در سال 1822 م. لشکر سه – چهار هزار نفری عباس میرزا ، سپاه سی چهل هزار نفری عثمانی را تار و مار کرد.
هر چند سیاست ها و کنش های خیرخواهانه امیرکبیر که بیشتر برای گسستن وابستگی کشور به کار گرفته می شد و به چشش بیگانگان چندان خوش نمی آمد اما با این حال ، برخی نیز نتوانسته اند بهسازی های امیر را در زمینه نظام پنهان کنند و کنش های او را به دیده ی ستایش ننگرند. چه گفته اند «برتری زمانی زبانزد است که دشمن بدان گواهی بدهد»
«گرانت واتسون» کهن نگار (مورخ) انگلیسی در زمینه های بهسازی لشکری امیرکبیر چنین نگاشته است که « اولین گام میرزا تقی خان در بهسازی امور نظام بوده است. وی برای پیش گیری از ستم بر دهوندان، رسم و رسوم گرفتن سیورسات (خواربار، علوفه که از روستاهای سر راه برای گذر و گذار لشکر و یا گروه سواران خان گرد می آوردند) را از بیخ و بن برکند و دهوندان را از این گزند چپاول رهایی داد. تلاش در پیرایش منش ها و روان سربازان و جلوگیری از چنگ اندازی و درازدستی بر دارایی های توده ها؛ گروه بندی و مشخص ساختن رسته های ارتش به شیوه نظام اروپایی ، آمایش در پخش نوشته ها و کتاب در شگردهای نظامی، سنجه (معیار) بالا رفتن (ترفیع) درجات افسران بر پایه شایسته سالاری . . . .
واتسون می افزید که سپاه ایران پُر تاب و توان ترین سپاهیان است. اگر روزگار فرماندهی امیرنظام به درازا می کشید ، شاهنشاهی ایران دارای یک سپاه بسامان و سازمند صدهزار نفری می شد که هم به نیکی به شگرد نظام آراسته و هم به نیکی مسلح باشد. امیرنظام این گزیرش خود را به گاه اجرا گذاشت و هرگز دگرش دیدگاه نمی داد. چونکه دریافته بود که ستون برتر و پایه پایندگی پادشاهی قاجار همان عنصر قشون است و اگر کشوری اراده آن را داشته باشد که نیرومند شود باید ارتش کارآمدی داشته باشد چرا که ارتش، روان و جان یک کشور است. با آنکه امیرکبیر؛ کوته سخن می گفت و می نوشت (کم گوی و گزیده گوی چون دُر) بیشتر زمان خود را هزینه ارتش و نهادهای وابسته به آن می کرد و در این باره، آنی کوتاهی نمی ورزید. پگاه به سربازخانه ها می رفت و از اسلحه و جنگ افزارها، سربازان و افسران بازدید می کرد و از حقوقشان و اینکه آیا در زمان برنهاده (مقرر) آن را دریافت کرده اند یا نه اگاه می شد.
امیر به ساخت دژهای نظامی در کرانه ها و سامانه های مرزی که پیشتا آسودگ (ضریب اطمینان) آنها کم بود دست یازید و در راستای دست یابی به این آرمان و نگهداشت از این دژهای نظامی شماری سرباز برگمارده بود. بنای ساختمان توپخانه تهران و چندین سربازخانه در بیرون از پای تخت، دایر شدن سربازخانه ها، برج و باروهای نظامی در شهرستان ها و میانگاه های برجسته سوق الجیشی (strategic) دایر شدن دایره آگاهی به ویژه برای مهار و وارسی امور نظامی پاسدارخانه ها یا پاسخانه ها و قراولخانه ها . . . (ز بخت آنکه اکنون وقت سرماست . جهان همواره چون بفسرده دریاست . کنون در دست سرمای زمانه (زمستان نشیند پاسبان در پاسخانه و … ) ( قراولخانه مکانی بلند نزدیک به شش کیلومتر (یک فرسنگ) بیرون از شهر بوده است که شبانه روز، سربازان را در آن گماشته بودند و چون سپاه دشمن را از دور می دیدند برای آگاهی مردم شهر، آتش روشن می کردند و یا به دستاویزی دیگر، مردم را آگاه می کردند که نمونه آن در شهرستان برازجان وجود داشته و زمانی تبعیدگاه مردان «سیاسی – مذهبی» در رژیم پهلوی بوده است.
امیرکبیر فرمان می دهد تا چهل قراولخانه در جاهای گوناگون تهران (دارالخلافه ، caliphate) و سایر شهرها دایر و برای هر قراولخانه 12 نگهبان برگزیده شود. امیرکبیر در ماندگاری دستیازی بهسازی خود، افرادی را گماشته کرد تا از جاهای گوناگون کشور سربازگیری نمایند و در این چاچوب؛ حسن خان یوزباشی را به اردبیل و مشکین شهر گسیل داشت و سرهنگ حسنعلی خان را نیز راهی گروس، مراغه، خلخال، خراسان و کرمان نمود. نامبردگان از هر کدام از جاهای یاد شده، یک هنگ سرباز گرفته و بر اساس جدید به آنان آموزه های نیازین داده شد.
امیرکبیر در شگرد سربازی نیز دگرگونی هایی ایجاد کرد و تا اندازه ای نیروهای پیش از زمان خود را ور انداخت. پیش از امیرکبیر، سرباز مانند یک چریک بود و گونه درخوری نداشت و از همین دیدگاه بایسته بود تا شیوه نوینی جایگزین شود. بدین گونه که به دستور امیر، به جای گرفتن سرباز چریک و درخواستگر پیشین به گرفتن سرباز به شیوه ی بُنیچه دست یازند و برای اینکه سپاه گیری نیز همانند مالیات بر پایه ای بنیادین پابرجا شود چنین برنهاد (مقرر) تا بُنیچه مالیاتی (فهرست تقسم مالیات هر روستا، مالیات و عوارضی که به هر برزگر تعلق می گیرد) پایه ی دادن سرباز باشد. به بیان دیگر، پایبندی و پذیرش دهوند هر روستا بر پایه آماده کردن شماری سرباز برای فرمانروایی وقت، هزینه سفر سرباز تا جای اردوگاه و فرستادن کمک هزینه برای سرباز و پادارانه (فراهم سازی پشتوانه نیازین برای هزینه) دادن به خانواده سرباز به ازای وجود فرزند خانواده در ارتش به گردن دارنده بُنیچه (مالک) بود و در برابر، دولت نیز جیره کالایی و مواجب دستادست (نقدی) در شش ماهه ی زمان پیشکاری (خدمت) را به وی می پرداخت که در بازه شش ماهه آسایه (مرخصی) خانه، نیمه (نصف) می شد. دستمزد شش ماهه ی آسایه خانه این هنگ ها به اسم «شش ماهه جایگاهی (محلی) » در بودجه هر شهر به هزینه می آمد. هر ساله، گاه نوشتن بودجه هر شهر روشن می شد که هر شهری چند ساخلو (پادگان) نیاز دارد تا اینکه شش ماهه بر سر پیشکاری (خدمت) در بودجه شهر پیش بینی شود. وزیر لشکر یا سپهسالار، با روادید شاه این امور را سرپرستی می کرد.
دستاورد این چاره اندیشی آن شد که در بازه ی زمانی کوتاهی صدهزار پیاده و سی هزار سوارکار و شماری توپچی در دسترس حکومت قرار گرفت که در ، گاه های مورد نیاز، وجودشان سودمند بود. روشن است که لباس این سپاهیان نیز همسان (uniform) و کوتاه، اما سرکرده های سپاه همچنان لباس های بلند خود را داشتند و به ویژه در ، گاه سلام، جبه (جامه ای گشاد که بر روی لباس دیگر پوشند) می پوشیدند و شال و کلاه بر سر می گذاشتند.
بهسازی های امیر به آنچه گفته شد کرانمند (محدود) نشد و به دایر شدن جباخانه (اسلحه خانه، قورخانه، زرادخانه و جز اینها) در تهران و همه شهرهای ایران دست یازید و به بی هراسی و سامان شهرها افزود و گونه های گوناگون سلاح های فرینه (ممتاز) ساخته شد. تنها در شهر مشهد سی قراولخانه به وسیله نیابت تولیت حضرت رضا دایر گردید. برای آتش زدن توپ «مهتاب» (blasting fuse) ساخته شد. روزگار پیش از امیرکبیر مواجب اداره چندین هزار سپاهی از خزانه دولت دریافت می شد و این در حالی بود که شمار سربازان بسی کمتر از مبلغ مورد نیاز و دریافتی بود اما در زمان برکناری امیرکبیر شمار سپاهیان ایران از 137 هزار به 248 هزار رسیده بود.
تا در سازمان نظامی ارتش، پستی آزاد نمی گشت برای هیچ کس پیشه و یا پایگاه تازه ای به دست نمی آمد، یعنی او هنجار بخشیدن جاه و درجه برای افراد بی پیشه در سازمان ارتش را برانداخت. روی هم رفته می توان گفت جدای از دوره ولایت عهدی عباس میرزا و دوران کوتاه مدت صدارت زنده یاد امیرکبیر که برای نیرومندی شالوده نظامی کشور کنش های نسبی خوبی انجام شد ، در سایر دوره ها تا فروپاشی و واپاشی دودمان قاجاریه سازمان نظامی کشور به مانند سایر سازمان ها و نهادهای کشوری، مورد بی مهری و بی پروایی دولتمردان قاجار قرار گرفت و هرگز کنش های بنیادین که در پرتو آن ایران بتواند دارای ارتشی توانمند ، هماهنگ و آراسته باشد به کار بسته نشد.
و در پایان ؛ امیر برای کار قشون آذربایجان افراد بی استخوان و آزمند بر نمی گزید چرا که آذربایجان قائم مقام ها به خود دیده و افراد ناشایسته بی نمود بودند چه آذربایجان جای سلطنت که خود جان سلطنت است.
پ – بهسازی امور مالی (دارایی و خزانه) :
امیرکبیر در آغاز صدارت خود، افزون بر پیچیدگی های سیاسی و خروش های درونی، با خزانه تهی و هرج امور مالی کشور و پای بندی دولتی که از زمان محمدشاه بازمانده بود رویاروی شد و حکومت یک میلیون تومان کسری درآمد داشت. گریز از پرداخت عوارض و مالیات برای فرمانروایان، استانداران، فرمانداران و تیولداران (Feudals) (کسی که ملک و سرزمینی از سوی پادشاه به او واگذار می شود تا از راه مالیات آن ملک برای خود درآمدی فراهم آورد) که حق دیوانی را نمی دادند امری سرشتی شده بود.
سیاست های مالی امیر بر دو پایه هسته ای و بنیادین بنا نهاده شده بود ؛ یکی کاستن هزینه های دولت و دیگری افزایش درآمدها. این مدیر دوراندیش پرهیزگار، نستوه، استور و باشکوه، مدیر و مدبر توانمند اما نه قهرمان دست نایافتنی در آخرین سال صدارت خود، شمار سره درآمد کشور را نزدیک به سه میلیون تومان رسانید که بیشترین درآمد مالیاتی نیز مالیات آذربایجان به مقدار 620 هزار تومان و گردایش (مجموع) هزینه های دولت نزدیک به دو میلیون و ششصدهزار تومان بوده است.
در این چیستی های آشفته بازاری، امیرکبیر به بهسازی دارایی دست یازید و دانسته ها و داده های مالی و مالیاتی را که بیشتر دفاتر مالیاتی بر پایه زمان کریم خان زند گردآوری و نگاشته شده بود به روز رسانی کرد. او با یاری نیروهای نظامی نوینی که چیدمان داده بود مالیات های جا مانده را زنده و دریافت کرد. همه مستمری های گزاف را که از سوی خزانه، بدون شایستگی بهره ی ویژه خواران و برخی درباریان و ملّاهای درباری می شد از بودجه کشور زدود و صرفه جویی در هزینه – حتی هزینه های دربار و پادشاهی و شخص ناصرالدین شاه را اجرا نمود و در اندک زمانی بین درآمد و هزینه کشور ترازمندی پایدار ساخت که بدون تردید این ستردن ها و زدایش های مستمری ها و جلوگیری از بریز و بپاش های دارایی های دولت گروه زیادی از شاهزادگان، درباریان و جیره خواران آنها را و حتی مهدعلیا – مادر شاه را که از ورود امیر در امور اندرونی شاه، سخت به خشم اورده بود علیه آن مرد فداکار برانگیخت.
امیر در دوران صدارت اعظمی سی و نه ماهه و کوتاه خود با رشوه خواری به مبارزه برخاست و از ویژگی های برجسته او این بود که حتی از کسی هدیه نمی پذیرفت و به دیوانیان نیز این گونه دستور داد که از کسی هدیه نپذیرند تا کسی دستاویزی برای رشوه دادن نداشته باشد که «الرّاشی و المرتشی کلاهما فی النار». خوب این یک دستور دینی است که از سوی امیر اجرا می شد پس او چگونه نامسلمانی بوده است؟ و در نگارش بعدی ثابت خواهد شد که او مسلمانی راستین بوده است.
او فرمان داد تا دریافتی های بی انگیزه که از سوی خزانه گرفته می شد بریده شود. او حتی برای هموزنی بودجه ، شیوه ی میرزا ابوالقاسم قائم مقام را در پیش گرفت و حقوق شاه را تا مرز دوهزار تومان کاهش داد. وی مواجب بی حساب و کتاب هایی را که در زمان صدراعظم پیشین خود (حاج میرزا آقاسی) دایر کرده و خزانه مالی را تهی و کفگیر را به ته دیگ رسانیده بود برید و سرو سامانی به قوانین مالیاتی داد و پهرست (فهرست) درامدها و هزینه آن را ترازمند کرد. در امر تیول بازنگری ریشه ای کرد و تیول را کرانمند (محدود) و یا یک سره بایگانی (ضبط) دیوان کرد. (مصادره) چرا که تیوله داران حق دیوانی را نمی پرداختند. برای گماشتگان دولتی حقوق پایدار در بودجه پابرجا کرد.
از دیگر کارهای امیر این بود که شخص فرمانروا و یا وزیر در امر مالیات ورود نادرست نداشته باشد و در این زمینه هنجاری را گذراند که مسئولیت مالیات و برآوردها به دست خزانه دار (مستوفی) هر شهر سپرده شود و دیگر اینکه گمرک را بر هنجار تازه ای نهاد یعنی تا آن زمان گمرک در اجاره افراد بود اما سپس زیر دید سرراست دولت شد. در بیشتر دوره های جکومتی ایران ؛ امیران، دیوانیان و سربازان قشون، بجز مالیات، اموالی را زیر نام هدیه و «شتل» (انعام) ، سیورسات (پیشکشی) مژدگانی، آذوغه از مردم درخواست می کردند و گاهی نیز به تاوانگیری (مصادره) دارایی مردم دست می یازیدند. امیر این رسم را برچید و در چند مورد از زمره زورگویی توپچیان آذربایجانی و سربازان قصرشیرینی دستور به گوشمالی هنجارشکنان و پرداخت زیان کرد از اموال آنان را داد.این موارد برای آگاهی همگان و دلگرمی آنان به گزارش سرپیچی در روزنامه دولتی انتشار می یافت.
به دستور امیرکبیر می بایست مأموریت های دولتی به فرمان دولت انجام می شد و دولت، در برابر، هزینه انجام گماردک (مأموریت) را به گمارده (مأمور) می پرداخت و دولت ناگزیر بود تا آذوقه گمارده را به نرخ روز به ازای گذرگاه (مسیر) خریداری کند.
5 – 4: سایر موارد نظامی:
الف – شال و ترمه امیری و رسته ی «یانگی مسلمانان» عباس میرزایی:
از اینکه در این نوشتار در مواردی در بخش مربوط به امیرکبیر پای عباس میرزا به میان می آید به این انگیزه است که این دو بزرگوار هر دو، دو روی یک سکه رایج اند و یکی پیرو دیگری (تالی تِلو)
امیرکبیر در زمینه ی خودکفایی ایران و وابسته نبودن به بیگانگان چنان باورمند بود که این خیانت به یک ملت است که آنچه را می توان در کشور تولید کرد مورد استفاده قرار نداد و از بیرون وارد کرد. او دستور می دهد تا برای همیاری از ساختاوری (industry) درونی کشور لباس سپاهیان از شال (گونه ای پارچه) پشمین و یا کرکی مازنی تهیه شود و شال های دستی کرمانی را به گونه ای برکشی (ارتقا – ترقی) می دهد تا جایی که با شال ترمه کشمیری چشم و هم چشمی (رقابت) می کند. به نوشته دکتر باستانی پاریزی، این اسم «امیری» بر روی شال ترمه کرمانی پایا می ماند (زآنکه بشناسد بزّازان زیرک روز عرض – اطلس رومی زشال و ششتری از بوریا – عارف زرگر در ستایش سنایی)این گونه شال ها در کرمان، یزد، اصفهان، کاشان و جز اینها بافته می شده است. روزی امیرکبیر با دیدن زردوزی سردوشی زیبا و چشمگیر یک بانوی تهرانی به نام خورشید دخت؛ دوخته شده بر دوش نظامیان – چنان شادمان می شود که از فروزش بسیار. چنانکه نگارش رفت دستور می دهد تا برجستگ (امتیاز) آمایش سردوشی برای پنج سال به بانو خورشید دخت واگذار شود تا او با راه اندازی کارگاهی مجهز و به کار گیری شاگردان بیشتر فرصت های شغلی بایسته ای پدیدار گشته و سردوشی های مورد نیاز را فراهم و جایگزین سردوشی های اتریشی شوند.
و اما در مورد فوج یانگی مسلمانان : عباس میرزا که هرگز کشورش را از دریافت دستاوردهای خوشایند شهرآیینی (تمدن) باختر بی نیاز نمی دانست، همواره می کوشید تا از دانش و کارآزمای کسانی که به هر رهنمون و انگیزه ای به ایران روی می آوردند بیشینه بهره وری را ببرد و به همین نگرش در گرماگرم جنگ ایران و روس که شماری از لشکریان روسیه به بردگ (اسارت) سربازان ایرانی درآمده بودند برای بهره مندی از کارآزمای نظامی آنان فوجی (رسته ای) به نام فوج بهادران یا رسته ی نامسلمانان (یانگی مسلمانان) پدیدار آورده بود که برخی از آنان در پایانه های جنگ ایران و روسیه به همیاری پنهانی با نیروهای روسیه برخاسته (به گونه ای ستون پنجم دشمن) و در شکست های ایران از روس کارا بودند ! و این امری است که وارونه اش (خلافش) ناسازگار و جای درنگ و شگفتی آور است و این در حالی است که یکی از گذشته نگاران (مورخین) ایرانی چنین نوشته است: « . . . جناب عباس میرزا توپچی های دوزخ شرار از انگلیس و فرانسه – چون «مستر لنزی» برنهاده بود، چرخ سوراخ کردن توپ به گونه ی فرنگ ساخته گردید و از آغاز تا فرجام با صد عراده توپ (نترسد ز عراده و منجنیق – نگهبان نباید ورا جاثلیق – فردوسی) تخته سنگ کوب جهان آشوب از کوره بیرون آمد و به کوشش استادان ایران پایان پذیرفت » (منجنیق و ابزارهای همانند آن در گذشته برای پرتاب سنگ از آن کمک گرفته می شده است – زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد) و جاثلیق پیشوای ترسایان است.
اما سپاه ایران هنوز از ارتش آرمانی بازه ی بسیار داشت و همچنان از ناتوانی ساختاری رنج می برد. جایی که برادر عباس میرزا به کینه توزی در برابر او بر می خیزد – برادر که در فکر خویش است نه برادر و نه خویش است. چنانکه نگارش شد محمدعلی میرزا می کوشید تا آب را برای گرفتن ماهی، به دست ریزه خواران و
ویژه خورانی که همیشه سد راه پیشرفت کشورشان بوده اند گل آلود کند « سنگ بدگوهر اگر کاسه زیرین شکند – قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود – سعدی » « مکن اندیشه ز ایذای حسودان خواجو – نطق عیسی به وجود دُم خر کم نشود »
این برادر مهتر اقدامات برادر کهتر در سن و سال و نه در اندیشه و رفتار را به مسیحی بودن، فرنگی مآبی (کسی که به آداب فرنگی ها رفتار می کند) نوگرایی بدنام می کند. بدین ترتیب اندیشه بهسازی با چالش ها، سنگ اندازی ها، موش دوانی ها و اشکال تراشی های دارندگان سودها و عناصر نوستیز سنت گرایی (Conservative) دیوانی – رویاروی می شود.
ب – تشکیل دو هنگ جداگانه از میهنگان (به جای واژه اقلیت مذهبی) :
از مسیحی های ارومیه، سلماس و جلفای اصفهان برای نخستین بار که پایوران آن از میان خود میهنگان برگماشته می شدند، تشکیل دو هنگ داده شد. هر چند که پس از چندی به انگیزه تهیدستی، این میهنگان ارمنی از خدمت سربازی بخشوده شدند. از سویی از سر گیری نگرش در سازمان لشکری و برپاکردن ساز و برگ نظامی پایا و ایجاد هنگ های پایدار برای ایلات و عشایر و گسیل پایوران به انگیزه آموزش دادن آموزه های نوین به ایلات و عشایر ؛ چرا که بسیاری از ایلات و عشایر ایران نظام نوین آموزش ها و شگردهای نوین جنگی را پذیرا نبودند. افراد ایلات و عشایر آمادگی نداشتند تا زیر نگرش یک افسر مسیحی و بیرون از اسلام کار کنند. از پوشیدن لباس «اونیفورم» نظامی پرهیز می کردند. مشق پیاده و آموزش سواری را هم امری فزون و مایه نابودی وخت می دانستند.
«تره زل» از پایوران گروه «گاردان» می نویسد: . . . امان الله و دیگر افراد که در سواره نظام ایران سمت فرماندهی داشتند از زیر بار این آموزه ها شانه خالی کردند و نپذیرفتند که بهترین سوارکاران خود را که بهترین سوارکاران جهان بودند به شیوه دیگری آشنا کنند. گاهی نیز شاه و درباریان ، کار فنی پایوران فرانسوی را ناکارآمد می دانستند و کمبودها را بر می شمردند ؛ برای نمونه فتحعلی شاه به «فابویه» نوشت که توپ های ساخته شده سنگین است و یک اسب نمی تواند آنها را از اصفهان به تهران بکشاند ؛ باید سبک وزن شوند و یا دیگری (میرزا شفیع) می گفت که چرا بر روی توپ ها هماند تفنگ، مگسک کار گذاشته نشده است ؟ (شکاف درجه؛ نوک مگسک، زیر خال سیاه)
افزون بر این دشواری ها که بیانگر نادانی و ناآگاهی مردان درباری بود، مزدوران و سرسپردگان انگلیسی نیز کارشکنی هایی می کردند. برای نمونه میرزا عبدالله خان امین الدوله فرزند حاجی محمدحسین خان صدر در کارهای فابویه که در کار توپ ریزی در اصفهان بود، بازدارندگی می کرد اما با همه ی این تنگناها جایگاه نظامی ایران تا اندازه ای دگرگون شده بود – به ویژه دسته توپخانه ایران در دوره های جنگ های اول و دوم روس چندین بار لشکر روسیه را در هم شکست و نیز در آخرین نبرد ایران و عثمانی در سال 1822 م. لشکر سه – چهار هزار نفری عباس میرزا ، سپاه سی چهل هزار نفری عثمانی را تار و مار کرد.
هر چند سیاست ها و کنش های خیرخواهانه امیرکبیر که بیشتر برای گسستن وابستگی کشور به کار گرفته می شد و به چشش بیگانگان چندان خوش نمی آمد اما با این حال ، برخی نیز نتوانسته اند بهسازی های امیر را در زمینه نظام پنهان کنند و کنش های او را به دیده ی ستایش ننگرند. چه گفته اند «برتری زمانی زبانزد است که دشمن بدان گواهی بدهد»
«گرانت واتسون» کهن نگار (مورخ) انگلیسی در زمینه های بهسازی لشکری امیرکبیر چنین نگاشته است که « اولین گام میرزا تقی خان در بهسازی امور نظام بوده است. وی برای پیش گیری از ستم بر دهوندان، رسم و رسوم گرفتن سیورسات (خواربار، علوفه که از روستاهای سر راه برای گذر و گذار لشکر و یا گروه سواران خان گرد می آوردند) را از بیخ و بن برکند و دهوندان را از این گزند چپاول رهایی داد. تلاش در پیرایش منش ها و روان سربازان و جلوگیری از چنگ اندازی و درازدستی بر دارایی های توده ها؛ گروه بندی و مشخص ساختن رسته های ارتش به شیوه نظام اروپایی ، آمایش در پخش نوشته ها و کتاب در شگردهای نظامی، سنجه (معیار) بالا رفتن (ترفیع) درجات افسران بر پایه شایسته سالاری . . . .
واتسون می افزید که سپاه ایران پُر تاب و توان ترین سپاهیان است. اگر روزگار فرماندهی امیرنظام به درازا می کشید ، شاهنشاهی ایران دارای یک سپاه بسامان و سازمند صدهزار نفری می شد که هم به نیکی به شگرد نظام آراسته و هم به نیکی مسلح باشد. امیرنظام این گزیرش خود را به گاه اجرا گذاشت و هرگز دگرش دیدگاه نمی داد. چونکه دریافته بود که ستون برتر و پایه پایندگی پادشاهی قاجار همان عنصر قشون است و اگر کشوری اراده آن را داشته باشد که نیرومند شود باید ارتش کارآمدی داشته باشد چرا که ارتش، روان و جان یک کشور است. با آنکه امیرکبیر؛ کوته سخن می گفت و می نوشت (کم گوی و گزیده گوی چون دُر) بیشتر زمان خود را هزینه ارتش و نهادهای وابسته به آن می کرد و در این باره، آنی کوتاهی نمی ورزید. پگاه به سربازخانه ها می رفت و از اسلحه و جنگ افزارها، سربازان و افسران بازدید می کرد و از حقوقشان و اینکه آیا در زمان برنهاده (مقرر) آن را دریافت کرده اند یا نه اگاه می شد.
امیر به ساخت دژهای نظامی در کرانه ها و سامانه های مرزی که پیشتا آسودگ (ضریب اطمینان) آنها کم بود دست یازید و در راستای دست یابی به این آرمان و نگهداشت از این دژهای نظامی شماری سرباز برگمارده بود. بنای ساختمان توپخانه تهران و چندین سربازخانه در بیرون از پای تخت، دایر شدن سربازخانه ها، برج و باروهای نظامی در شهرستان ها و میانگاه های برجسته سوق الجیشی (strategic) دایر شدن دایره آگاهی به ویژه برای مهار و وارسی امور نظامی پاسدارخانه ها یا پاسخانه ها و قراولخانه ها . . . (ز بخت آنکه اکنون وقت سرماست . جهان همواره چون بفسرده دریاست . کنون در دست سرمای زمانه (زمستان نشیند پاسبان در پاسخانه و … ) ( قراولخانه مکانی بلند نزدیک به شش کیلومتر (یک فرسنگ) بیرون از شهر بوده است که شبانه روز، سربازان را در آن گماشته بودند و چون سپاه دشمن را از دور می دیدند برای آگاهی مردم شهر، آتش روشن می کردند و یا به دستاویزی دیگر، مردم را آگاه می کردند که نمونه آن در شهرستان برازجان وجود داشته و زمانی تبعیدگاه مردان «سیاسی – مذهبی» در رژیم پهلوی بوده است.
امیرکبیر فرمان می دهد تا چهل قراولخانه در جاهای گوناگون تهران (دارالخلافه ، caliphate) و سایر شهرها دایر و برای هر قراولخانه 12 نگهبان برگزیده شود. امیرکبیر در ماندگاری دستیازی بهسازی خود، افرادی را گماشته کرد تا از جاهای گوناگون کشور سربازگیری نمایند و در این چاچوب؛ حسن خان یوزباشی را به اردبیل و مشکین شهر گسیل داشت و سرهنگ حسنعلی خان را نیز راهی گروس، مراغه، خلخال، خراسان و کرمان نمود. نامبردگان از هر کدام از جاهای یاد شده، یک هنگ سرباز گرفته و بر اساس جدید به آنان آموزه های نیازین داده شد.
امیرکبیر در شگرد سربازی نیز دگرگونی هایی ایجاد کرد و تا اندازه ای نیروهای پیش از زمان خود را ور انداخت. پیش از امیرکبیر، سرباز مانند یک چریک بود و گونه درخوری نداشت و از همین دیدگاه بایسته بود تا شیوه نوینی جایگزین شود. بدین گونه که به دستور امیر، به جای گرفتن سرباز چریک و درخواستگر پیشین به گرفتن سرباز به شیوه ی بُنیچه دست یازند و برای اینکه سپاه گیری نیز همانند مالیات بر پایه ای بنیادین پابرجا شود چنین برنهاد (مقرر) تا بُنیچه مالیاتی (فهرست تقسم مالیات هر روستا، مالیات و عوارضی که به هر برزگر تعلق می گیرد) پایه ی دادن سرباز باشد. به بیان دیگر، پایبندی و پذیرش دهوند هر روستا بر پایه آماده کردن شماری سرباز برای فرمانروایی وقت، هزینه سفر سرباز تا جای اردوگاه و فرستادن کمک هزینه برای سرباز و پادارانه (فراهم سازی پشتوانه نیازین برای هزینه) دادن به خانواده سرباز به ازای وجود فرزند خانواده در ارتش به گردن دارنده بُنیچه (مالک) بود و در برابر، دولت نیز جیره کالایی و مواجب دستادست (نقدی) در شش ماهه ی زمان پیشکاری (خدمت) را به وی می پرداخت که در بازه شش ماهه آسایه (مرخصی) خانه، نیمه (نصف) می شد. دستمزد شش ماهه ی آسایه خانه این هنگ ها به اسم «شش ماهه جایگاهی (محلی) » در بودجه هر شهر به هزینه می آمد. هر ساله، گاه نوشتن بودجه هر شهر روشن می شد که هر شهری چند ساخلو (پادگان) نیاز دارد تا اینکه شش ماهه بر سر پیشکاری (خدمت) در بودجه شهر پیش بینی شود. وزیر لشکر یا سپهسالار، با روادید شاه این امور را سرپرستی می کرد.
دستاورد این چاره اندیشی آن شد که در بازه ی زمانی کوتاهی صدهزار پیاده و سی هزار سوارکار و شماری توپچی در دسترس حکومت قرار گرفت که در ، گاه های مورد نیاز، وجودشان سودمند بود. روشن است که لباس این سپاهیان نیز همسان (uniform) و کوتاه، اما سرکرده های سپاه همچنان لباس های بلند خود را داشتند و به ویژه در ، گاه سلام، جبه (جامه ای گشاد که بر روی لباس دیگر پوشند) می پوشیدند و شال و کلاه بر سر می گذاشتند.
بهسازی های امیر به آنچه گفته شد کرانمند (محدود) نشد و به دایر شدن جباخانه (اسلحه خانه، قورخانه، زرادخانه و جز اینها) در تهران و همه شهرهای ایران دست یازید و به بی هراسی و سامان شهرها افزود و گونه های گوناگون سلاح های فرینه (ممتاز) ساخته شد. تنها در شهر مشهد سی قراولخانه به وسیله نیابت تولیت حضرت رضا دایر گردید. برای آتش زدن توپ «مهتاب» (blasting fuse) ساخته شد. روزگار پیش از امیرکبیر مواجب اداره چندین هزار سپاهی از خزانه دولت دریافت می شد و این در حالی بود که شمار سربازان بسی کمتر از مبلغ مورد نیاز و دریافتی بود اما در زمان برکناری امیرکبیر شمار سپاهیان ایران از 137 هزار به 248 هزار رسیده بود.
تا در سازمان نظامی ارتش، پستی آزاد نمی گشت برای هیچ کس پیشه و یا پایگاه تازه ای به دست نمی آمد، یعنی او هنجار بخشیدن جاه و درجه برای افراد بی پیشه در سازمان ارتش را برانداخت. روی هم رفته می توان گفت جدای از دوره ولایت عهدی عباس میرزا و دوران کوتاه مدت صدارت زنده یاد امیرکبیر که برای نیرومندی شالوده نظامی کشور کنش های نسبی خوبی انجام شد ، در سایر دوره ها تا فروپاشی و واپاشی دودمان قاجاریه سازمان نظامی کشور به مانند سایر سازمان ها و نهادهای کشوری، مورد بی مهری و بی پروایی دولتمردان قاجار قرار گرفت و هرگز کنش های بنیادین که در پرتو آن ایران بتواند دارای ارتشی توانمند ، هماهنگ و آراسته باشد به کار بسته نشد.
و در پایان ؛ امیر برای کار قشون آذربایجان افراد بی استخوان و آزمند بر نمی گزید چرا که آذربایجان قائم مقام ها به خود دیده و افراد ناشایسته بی نمود بودند چه آذربایجان جای سلطنت که خود جان سلطنت است.
پ – بهسازی امور مالی (دارایی و خزانه) :
امیرکبیر در آغاز صدارت خود، افزون بر پیچیدگی های سیاسی و خروش های درونی، با خزانه تهی و هرج امور مالی کشور و پای بندی دولتی که از زمان محمدشاه بازمانده بود رویاروی شد و حکومت یک میلیون تومان کسری درآمد داشت. گریز از پرداخت عوارض و مالیات برای فرمانروایان، استانداران، فرمانداران و تیولداران (Feudals) (کسی که ملک و سرزمینی از سوی پادشاه به او واگذار می شود تا از راه مالیات آن ملک برای خود درآمدی فراهم آورد) که حق دیوانی را نمی دادند امری سرشتی شده بود.
سیاست های مالی امیر بر دو پایه هسته ای و بنیادین بنا نهاده شده بود ؛ یکی کاستن هزینه های دولت و دیگری افزایش درآمدها. این مدیر دوراندیش پرهیزگار، نستوه، استور و باشکوه، مدیر و مدبر توانمند اما نه قهرمان دست نایافتنی در آخرین سال صدارت خود، شمار سره درآمد کشور را نزدیک به سه میلیون تومان رسانید که بیشترین درآمد مالیاتی نیز مالیات آذربایجان به مقدار 620 هزار تومان و گردایش (مجموع) هزینه های دولت نزدیک به دو میلیون و ششصدهزار تومان بوده است.
در این چیستی های آشفته بازاری، امیرکبیر به بهسازی دارایی دست یازید و دانسته ها و داده های مالی و مالیاتی را که بیشتر دفاتر مالیاتی بر پایه زمان کریم خان زند گردآوری و نگاشته شده بود به روز رسانی کرد. او با یاری نیروهای نظامی نوینی که چیدمان داده بود مالیات های جا مانده را زنده و دریافت کرد. همه مستمری های گزاف را که از سوی خزانه، بدون شایستگی بهره ی ویژه خواران و برخی درباریان و ملّاهای درباری می شد از بودجه کشور زدود و صرفه جویی در هزینه – حتی هزینه های دربار و پادشاهی و شخص ناصرالدین شاه را اجرا نمود و در اندک زمانی بین درآمد و هزینه کشور ترازمندی پایدار ساخت که بدون تردید این ستردن ها و زدایش های مستمری ها و جلوگیری از بریز و بپاش های دارایی های دولت گروه زیادی از شاهزادگان، درباریان و جیره خواران آنها را و حتی مهدعلیا – مادر شاه را که از ورود امیر در امور اندرونی شاه، سخت به خشم اورده بود علیه آن مرد فداکار برانگیخت.
امیر در دوران صدارت اعظمی سی و نه ماهه و کوتاه خود با رشوه خواری به مبارزه برخاست و از ویژگی های برجسته او این بود که حتی از کسی هدیه نمی پذیرفت و به دیوانیان نیز این گونه دستور داد که از کسی هدیه نپذیرند تا کسی دستاویزی برای رشوه دادن نداشته باشد که «الرّاشی و المرتشی کلاهما فی النار». خوب این یک دستور دینی است که از سوی امیر اجرا می شد پس او چگونه نامسلمانی بوده است؟ و در نگارش بعدی ثابت خواهد شد که او مسلمانی راستین بوده است.
او فرمان داد تا دریافتی های بی انگیزه که از سوی خزانه گرفته می شد بریده شود. او حتی برای هموزنی بودجه ، شیوه ی میرزا ابوالقاسم قائم مقام را در پیش گرفت و حقوق شاه را تا مرز دوهزار تومان کاهش داد. وی مواجب بی حساب و کتاب هایی را که در زمان صدراعظم پیشین خود (حاج میرزا آقاسی) دایر کرده و خزانه مالی را تهی و کفگیر را به ته دیگ رسانیده بود برید و سرو سامانی به قوانین مالیاتی داد و پهرست (فهرست) درامدها و هزینه آن را ترازمند کرد. در امر تیول بازنگری ریشه ای کرد و تیول را کرانمند (محدود) و یا یک سره بایگانی (ضبط) دیوان کرد. (مصادره) چرا که تیوله داران حق دیوانی را نمی پرداختند. برای گماشتگان دولتی حقوق پایدار در بودجه پابرجا کرد.
از دیگر کارهای امیر این بود که شخص فرمانروا و یا وزیر در امر مالیات ورود نادرست نداشته باشد و در این زمینه هنجاری را گذراند که مسئولیت مالیات و برآوردها به دست خزانه دار (مستوفی) هر شهر سپرده شود و دیگر اینکه گمرک را بر هنجار تازه ای نهاد یعنی تا آن زمان گمرک در اجاره افراد بود اما سپس زیر دید سرراست دولت شد. در بیشتر دوره های جکومتی ایران ؛ امیران، دیوانیان و سربازان قشون، بجز مالیات، اموالی را زیر نام هدیه و «شتل» (انعام) ، سیورسات (پیشکشی) مژدگانی، آذوغه از مردم درخواست می کردند و گاهی نیز به تاوانگیری (مصادره) دارایی مردم دست می یازیدند. امیر این رسم را برچید و در چند مورد از زمره زورگویی توپچیان آذربایجانی و سربازان قصرشیرینی دستور به گوشمالی هنجارشکنان و پرداخت زیان کرد از اموال آنان را داد.این موارد برای آگاهی همگان و دلگرمی آنان به گزارش سرپیچی در روزنامه دولتی انتشار می یافت.
به دستور امیرکبیر می بایست مأموریت های دولتی به فرمان دولت انجام می شد و دولت، در برابر، هزینه انجام گماردک (مأموریت) را به گمارده (مأمور) می پرداخت و دولت ناگزیر بود تا آذوقه گمارده را به نرخ روز به ازای گذرگاه (مسیر) خریداری کند.
1 – بست نشینان دوره ی شاهان قجر :
چنانکه پیشتر نگاشته شد در دوران قاجار و به ویژه زمان محمد شاه بازار بست نشینی رایج می شود.
1 – 5 : حاجی میررزا ابوالحسن خان شیرازی: زبانزد به ایلچی (وزیر دول خارجه در زمان فتحعلی شاه قاجار) که پس از درگذشت فتحعلی شاه و واژگونی پادشاهی سه ماهه فرزندش (شاهزاده علیشاه ظل السلطان) و بر تخت پادشاهی نشستن محمد شاه به همت میرزا ابوالقاسم فراهانی؛ و به رهنمون همیاری و جانبداری ایلچی از جانشینی و پادشاهی ظل السلطان و هراس از کیفر دیدن سهمگین از سوی قائم مقام، به حضرت عبدالعظیم پناه برد و تا زمان کشته شدن قائم مقام به فرمان محمد شاه و به هزینه دولت فخیمه انگلیس و واریز پوند و لیره به جیب یکی از سرسپردگان و جیره خواران پشت پرده خود؛ در آن حالت باقی می ماند.
2 – 5 : حاجی میرزا آقاسی (میرزا عباس بیات ایروانی): صدر اعظم محمد شاه قاجار که پس از درگذشت شاه به انگیزه هراس از پیشینه صدارت سیزده ساله و ناسازگاران فرمانروایی و درباری خود و نیز به ناکامی انجامیدن پیرنگ (طرح) خود در نایب السلطنه کردن عباس میرزای ملک آرا – برادر ناتنی و کهتر ناصرالدین میرزا تا رسیدن او از تبریز به تهران – که با ستیز مادر عباس میرزای ملک آرا (وسنی و هووی مهدعلیا) رو به رو گردید از کاخ عباسیه در شمیرانات به سوی تهران می گریزد و سپس با آنکه خودش با پدیده بست ناهمسو بوده به پناه بردن و زاویه گرفتن در حرم حضرت عبدالعظیم (ع) در آنجا دژنشین می گردد که سرانجام ؛ با بخشیده شدن از سوی ناصرالدین شاه و پروانه او به عتبات عالیات روی می آورد و تا پایان زندگی در آنجا مجاور می شود. (1264 ه. ق.)
3 – : در زمان سلطنت محمد شاه، شاهزادگان قاجار برای اولین بار در سفارت روس به رغم حاجی میرزا آقاسی بست نشستند. ناصرالدین شاه برای اینکه مردم به سفارت خانه های بیگانه پناه نبرند چندین کانون برای بست نشینی برگزید ولی پس از برگشتن از سفر اروپا بست نشینی را لغو کرد. گویا ناصرالدین شاه که از رواج بست نشینی هراسان بوده به ملاعلی کنی می نویسد : « شما که رئیس علما هستید، حکم به رفع بست نشینی دهید و آن را مهمل سازید. » و او در پاسخ شاه می نویسد: « گمانم بر این است که دولت باید باب عدالت را باز نماید تا جمیع ابواب بسته شود ! » و بدین ترتیب با وی ستیزه می کند.
4 – 5 : سید جمال الدین اسدآبادی : روحانی زبانزد و روشنفکر و آزادی خواه، به رغم فراخوانی وی از سوی ناصرالدین شاه به تهران، پس از چندی با ستیزه و ناسازگاری علی اصغر خان امین السلطان صدراعظم قبله ی عالم رو به رو می شود . سرانجام با ترک منزل حاج محمد حسن امین الضرب به زاویه حضرت عبدالعظیم حسنی می رود و در بازه ی زمانی هفت ماه و چند روز به آوازه گری (تبلیغ) به رغم کامروایی شاه قجر و نیز نشر اندیشه و دیدگاه «پان اسلامی» خود می پردازد که سرانجام ؛ شبانه به دستور ناصرالدین شاه و همراه خوارداشت با سوارانی چند از آن مکان به کرمانشاه و سپس به بغداد تبعید می شود.
5 – 5 : میرزا رضای کرمانی : شاگرد و پیرو سیدجمال الدین اسدآبادی که پیش از مراسم پنجاهمین سالگرد سلطنت ناصرالدین شاه (1313 ه.ق. ، 1895 م. ) در آستان حضرت عبدالعظیم (ع) به بهانه ی دادخواهی و رساندن نامه ی دادخواهی (عریضه) به شاه، با آتش گلوله اسلحه کمری به زندگی شاه پایان می دهد و در همان جا دژنشین می گردد که شاید این خود به گونه ای هنجار شکنی به باور توده ها و جایگاه های ورجاوند بوده است.
6 – 5 : کشته شدن میرزا مصطفی آشتیانی: از رخدادهای ناگوار بست نشینی و دژنشینی در بارگاه حضرت عبدالعظیم، کشته شدن میرزا مصطفی آشتیانی از هواداران نستوه مشروطه به همراه سه نفر از یارانش به دست گروهی از لوتیان تهران به فرمان «صنیع حضرت» در 4/1/1288 خورشیدی و روزگار استبداد صغیر بوده است.
7 – 5 : ضرغام (بهادر) السلطنه بختیار : در پی درگیری بین نیروهای دولتی برای خلع سلاح (disarment) رزمندگان صدر مشروطیت؛ رزمندگان در پارک اتابک به پَروَستن (محاصره) نیروهای دولتی در میآیند و بین دیگر رزمندگان و سرداران ، ناهمسانی رخ می دهد. او نامه گسترده ای به مجلس شورا می نویسد و به حضرت عبدالعظیم پناه می برد. بدون گمان انگیزه گزینش حضرت عبدالعظیم برای بست نشینی و دژنشینی، همانا نزدیکی این آرامگاه در شهر ری به تهران بوده است.
8 – 5 : میرزا هاشم خان نوری : داغ ترین و پرهیاهو ترین بست نشینی ها، آنهایی بودند که به گونه سرراست و یا غیر سرراست به مسائل سیاسی – به ویژه به نقش و پادرمیانی (مداخله) سفارتخانه ها، روحانیون و کارگزاران فرمانروایی وابسته می شده است. برای نمونه، بست نشینی میرزا هاشم خان نوری در سفارت انگلیس و درگیری دولت بر سر این رویداد و پیشامد همسر وی (خواهر همسر ناصرالدین شاه) که پایش به میان کشیده می شود و کشمکش های تند زبانی و نوشتاری میان سفارت انگلیس و دربار ایران را پیش می آورد. میرزا هاشم به دستاویز افزوده نشدن حقوقش از سوی دولت ایران به سفارت فخیمه دولت انگلیس پناهنده می شود. سفارت انگلیس در پی سیاست بهره جویانه (استعماری) و بهره کشی (استثماری) خود از برخی افراد درباری ایران به گونه های گوناگون پشتیبانی می کند و در این راستا سفیر انگلیس ، برای نوری جایگاهی در سفارتخانه بر می گزیند که این واکنش با ناخرسندی و واکنش تند دولت ایران رو به رو می شود. ابرام و پافشاری «موری» (سفیر انگلیس) در انجام خواسته خود به گسستن پیوند دو کشور کشیده می شود که البته این بخش بیرونی کوه یخی بوده است اما در نهان، ریشه در مسأله هرات و بهانه جویی های این دولت برای یورش به افغانستان و نهایی کردن برنامه و پیرنگ جدایی هرات از ایران داشته است که بدین وسیله شکستن پیدای حق حاکمیت ملی دولت ایران توسط استعمار بریتانیا و لشکرکشی انگلیس به کرانه های جنوبی ایران و سرانجام ، پیمان نامه پاریس برونداد آن بوده است.
9 – 5 : حاج شیخ فضل اله نوری : در دوران محمد علی شاه قاجار و تکاپوی دوره ی اول مجلس شورای ملی و گاه بالا گرفتن گفتگوهای «مشروطه» و «مشروعه» و چگونگی فردیدهای کشور با شرع انور، شیخ فضل اله نوری که بر بایستگ (لزوم) برابرسنج (تطبیق) فردیدهای (قوانین) برنهاده (مصوب) در مجلس با دستورهای شریعت و برپایی «مشروطه مشروعه» پای می فشارد و برای بیان دیدگاه های خود در شکلی گسترده به حرم حضرت عبدالعظیم (ع) رفته و در آنجا دژنشین می شود. این رخداد که بیان آن پردامنه و گسترده است در سال 1325 ه.ق. رخ داده است و سه ماه به درازا می کشد.
10 – 5 : بست نشینی علما و فضلا : در سال 1284 خورشیدی گروه بسیاری از علما و طلاب و آزادیخواهان کشور به رهبری دو مجتهد نامدار تهران (آقایان سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی) و در پی آن، جانبداری گسترده ی توده ایران ، نخستین گام به سوی برپایی مشروطیت به نام «عدالت خواهی» دژنشینی در بارگاه حضرت عبدالعظیم (ع) را گزینش می کنند که در پایان؛ مظفرالدین شاه قاجار و صدراعظم وی به پذیرش خواسته های آنان تن در می دهند و این بست نشینی سه روزه که به هجرت «صغری» زبانزد شد، می توان آن را کرامندترین دژبندی در آن زیارتگاه دانست ، با پیروزی بست نشینان پایان می یابد. گفتنی است چندی بعد و در اوج «مشروطیت نخست» دژبندی گسترده تری به نام «هجرت عظمی» وسیله همین افراد به همراهی شیخ فضل الله نوری در بارگاه ملکوتی حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) در شهر مذهبی قم برپا گردید که سرانجام؛ مظفرالدین شاه قاجار ناگزیر به پذیرش پادشاهی مشروطه (Constitutional monarchy) شد. انبازی توده های چند هزار نفری در پگاه مشروطیت در سفارت انگلیس و رخدادهای پشت پرده آن از زمره تدارک دیگ و دیگ بر، پخت و پز، برپایی خیمه ها و موارد دیگر از سوی یک حاجی بازاری (حاج بنکدار) جای درنگ است که از زمینه این نگارش بیرون است.
6 – دگر جایگاه های بست نشینی در ایران :
جایگاه بست؛ گستره گسترده ای را در بر می گیرد. گفتنی است که در زمان شاه عباس اول، ترسایان نیز از رسم بست نشینی بهره می جسته اند. جایگاه های بست نشینی را می توان به گونه زیر دسته بندی کرد:
الف – زیارت گاه های شیعیان : در برگیرنده بارگاه امام و امامزادگان درست تبار و پذیرفته نژاد؛ چون آستان حضرت شاه چراغ، حضرت سید حاجی غریب و آستانه سید علاءالدین حسین در شیراز ، حضرت سید حمزه در تبریز و حضرت سید اسماعیل در تهران و جز اینها. در سه جای پیرامون بارگاه امام رضا ، بنایی بیرون از میانسرای ورجاوند وجود داشته که در آنجا زنجیری به نشانه بست و دسترسی پناهندگان به آن آویخته بوده است. بیشترین پناهندگان و بست نشینان در بقاع و بارگاه های یاد شده ؛ افراد مورد خشم و برآشفتگی شاهان ؛ کارگزاران بزهکار، ستمدیدگان، بدهکاران، آدم کشان و دگراندیشان فرمانروایان بوده اند.
ب – مساجد : یکی دیگر از پناهگاه های بست نشینان مساجد جامع و پرآوازه در شهرهای بزرگ بوده است. از زمره می توان به مسجد شاه (مسجد امام خمینی) و مسجد جمعه تهران، مسجد حاج اسدالله در اصفهان و مسجد نور در شیراز و مساجد دیگری که مجتهدان نام آشنا و کارساز در آنها نماز برگزار می کردند نمارش (اشاره) داشت. موارد پناهنده به مساجد یاد شده، بیشتر بزهکاران ، گریز پایان از پادافره (مجازات) و خرده گیر و پاپی به کارکرد فرمانروایان بوده اند. (به برخی تکایا، حسینیه ها، خانقاه های دراویش، زوایا و رباط ها نیز به فرنام بست نشینی می توان نمارش کرد.)
پ – سرای مجتهدان : سرای زیستگاه و باشندگ (مسکونی) مجتهدان و امامان جمعه، علمای برجسته شهرها – به ویژه شهرهایی که دارای بارگاه های مذهبی مورد کرامند نبودند از دگر جاهای مورد بهره وری بست نشینان بود. در موارد انگشت شماری ، قلمرو کامل برزنی که سرای مجتهدداناتر در آن جای داشت جایگاه ایمن و آسوده ای برای بست نشینی شناخته می شد. در برخی شهرها (مانند تبریز) افزون بر سرای مجتهد ، سرای فرزندان و وابستگان درجه نخست او نیز در زمره جایگاه های بست به شمار می آمد. از پناهندگان سراهای یاد شده می توان به شورشیان، بزهکاران، افراد زیر پیگرد، پاپی ها و ناسازگاران با حکومت نمارش (اشاره) داشت. نمی توان پنهان کرد که در دوره قاجاریان برخی از افراد نامور، با گزینش سرای خود به فرنام بست نشینی ، چون اهرمی برای افزونی توان و پشتوانه بهره می بردند. از زمره می توان به ستیز سید محمد باقر شفتی با محمد شاه نمارش داشت که این فقیه نامور و توانمند اصفهان سپاهی ویژه از مردان نیرومند ناسازگار با محمد شاه در سرای خود گرد آورده بود تا از بست نشینی بهره جویند. از سرای شیخ حسن رازی در ری و حاج آقا جمال اصفهانی استفاده می شد.
ت – سرای بزرگان و برجستگان وابسته به نهاد پادشاهی : ساختمان ها و سراهای منسوب و وابسته به شاه، سرای وزرا و صدراعظم ها، سرای فرزندان و عموهای شاه، خانه فرمانروایان و توانمندان شهرها و نیز منازل بانوان برجسته دربار و خواجگان شاه دربرگیرنده جاهای بست بودند. از نمونه های بارز بست نشینی در سرای نامبردگان برای فرار از مالیات های خشن ، سنگین واداشتگی (تحمیلی) دادخواهان، بزهکاران، برکناری برخی مقامات مردمی دادخواهان ، دیرپرداخت و ناچیزی مواجب دولتی بوده است.
ث – توپ و توپخانه و زرادخانه : در زمینه توپ مروارید افسانه پردازی هایی شده است که از این نوشتار بیرون است اما آنچه که نمی توان انکار کرد وجود توپ بزرگی در میدان ارگ و یا توپخانه تهران بوده که بیشتر بانوان و دختران در شب چهارشنبه سوری برای بخت گشایی و نیاز روایی از زیر آن می گذشته اند (کتابی نیز از زنده یاد صادق هدایت – هادی صداقت به همین نام وجود دارد) این توپ بزرگ بر بلندی سکویی جا داشته و در میدان بیرونی و کاخ سلطنتی و در ورودی ارگ وجود داشته است. این مکان نیز در زمره دیگر جایگاه ها و پناه گاه های بست نشینان بوده است. از نگاه حاکمیت قاجار، توپ مروارید ارزش ویژه ای داشته تا آنجا که فرد اول کشور، آن را از سوی خود جانشین (نایب) می دانسته؛ از این روی هر بزهکار و تبهکاری خود را به زیر چرخ های ارابه می رسانده، از درازدستی، شکنجه و کیفر آنی در امان می مانده است. – به ویژه آنکه به انگیزه نزدیکی توپ مروارید به جایگاه شاه و صدراعظم؛ خواسته دادخواهان پناهنده به توپ مروارید زودتر بررسی و به آن نگرش می شده است. از توپخانه ارتش نیز برای این هدف استفاده می شده است و در شیراز نیز برای نمونه ای از آن دیده شده است. سپاهیان معترض و متعرض به دیرکرد مقرری و مواجب خود، درماندگان، شرارت گران، کشندگان و ناخرسندان از کارگزاران حکومتی در این جایگاه ، بست می نشسته اند.
ج – ستورگاه (اسطبل و طویله) شاهان وبزرگان : ستورگاه نیز از زمره جایگاه های بست نشینی بوده است. از میان اسبان، اسبِ سواری ویژه شاه، جایگاه ویژه ای داشته است. پناهندگان می کوشیدند تا دم های رنگ شده اسب یاد شده همایونی را در دست بگیرند – هر چند که گاه این کنش به آسیب فرد (لگد خوردن) پایان می یافت. ناسازگاران شاه نیز می توانسته اند از این ویژگی بهره جویند. چرا که شخص شاه نیز
نمی توانسته فردی را که به ستورگاهش پناه برده و دست خود را به دم اسبش رسانده بیرون براند.
با گذشت زمان ، ستورگاه شاهزادگان، فرمانداران و اندکی از مجتهدان نیز در برگیرنده بست شدند . رساندن فردی خود را به ستورگاه در پی مواردی بوده است که در بندهای پیش بیان شده است. شارون می نویسد شاید گزینش ستورگاه شاه برای پناهگاه به انگیزه روی آوری سرشاری بوده که در آن سرزمین به گونه های اسب های پاک نژاد و سوارکاران چیره دست به این بخش از سامانه پادشاهی پروا داشته اند. در ایران مثلی است که می گوید هرکس به ارج پناهگاه اسبی درازدستی و سرپیچی کند؛ هیچ گاه این اسب سوار خود را در جنگ به پیروزی نمی رساند و به نوشته «ملکم» تمام بدبختی ها و سیه روزی های نادر میرزا افشار از آن مایه گرفته است که یکی از افراد فراری را که به ستورگاه شاهی پناه آورده بود ، کشته است.
پادشاه و یا اربابی که بزهکاری به ستورگاهش پناهنده می شود باید تا گاهی که متهم آنجاست شام و ناهارش را بدهد. اما می توان او را پیش از ورود و یا پس از برون رفت از جایگاه، نابودش کرد. برده ای که سالار خود را کشته باشد تا هنگامی که در پناهگاه است نمی توان وی را دست زد، جای ایمن، مجاور کله اسب است و اگر اسب در فراسوی (فضای) آزاد به لگام بند شده باشد مرد پناهنده باید کلّگی اسب را در دست بگیرد. بعدها دم اسب با همه پیامد بیشتری که در بر دارد به همان اندازه ی سر، وسیله پناهندگی بوده است.
چ – سفارت خانه ها : سفارت خانه هایی جون عثمانی، روس و انگلیس، کنسولگری آنها و تلگرافخانه نیز جایگاهی برای بست نشینی بوده است. زیرا از یک سو مِلک دولت بریتانیا شناخته می شد و از سوی دیگر مردم چنین می انگاشتند که یک سر خطوط تلگراف به اورنگ پادشاهی پیوسته است. (حضور بانوان فسایی در بست تلگرافخانه در شهر فسا) در بیشتر شهرها بست نشینی و دژنشینی در تلگرافخانه رخ می داد. از زمره در شیراز، کرمانشاه، یزد، قم. کلنل محمدتقی خان پسیان، گروهی را در مشهد بر می انگیزاند تا به تلگرافخانه رفته ، بست گزینند و خواستار برگماری وی به فرماندهی خراسان شوند. نگارنده به نیکی به یاد دارد که شهروندان بندرریگی در جانبداری از دولت زنده یاد دکتر مصدق در تلگرافخانه دژنشین شدند.
مردم به برخی درختان، مانند چنار عباسعلی در ارگ سلطنتی که گویا از دوران صفویه به جا مانده و یا به اجاق آشپزخانه های سلطنتی نیز پناه می جسته اند. در یک جمع بندی کوتاه می توان گفت که ضمن اینکه پاس جاهای ورجاوند در نزد اهل نظر و دارندگان دانایی و دریافت، نگاهداشته می شود و یاری رسانی از
دَم های آسمانی یاران خدا مورد رویکرد قرار می گیرد و هر آنچه که خرافه و خیال پردازی و یاوه است از اندرون سرا (حرمخانه) و سینه نیکان و پاکان دور رانده می شود.
از بد پیشامدها ؛ سفارتخانه های دول برون مرزی (انیرانی) جان پناه خام اندیشان می گردد. دژنشینی (تحصن) در این سفارتخانه ها در روزگار فرمانروایی به دور از داد محمدعلی میرزا نیز رواج می یابد و دژنسینی در این جاها تا بر اورنگ شاهی نشستن احمد شاه ادامه می یابد.
پایان کلام اینکه این آیین وایستار از زمان مشروطه به انگیزش برخی افراد ویژه به کژراهه رفته سر از سفارتخانه انگلستان در آورده؛ به گونه ای از گذرگاه دینی خود جدا و به راه سیاسی غرب افتاد که البته برخی از علمای بزرگ و سران دلسوز بست نشینی را تنها در جایگاه های ورجاوند روا می دانسته و کنش هایی چون بست نشینی در سفارت انگلستان را بیراهه و نوآوری (بدعت) و نادرست می دانسته اند.
6- بست شکستن امیر :
گواه های رویدادی از دیرباز، نمود پدیده ی بست نشینی را در آرایه های گوناگون در پاره ای از همبودها نشان داده و روند آن را به گونه های جوراجور – از زمره دست از کار کشی (اعتصاب) ، دژبندی، پناهندگی و جز اینها – گشوده است. به گونه ای که امروز در جای جای گوناگون گیتی می توان برنگری کرد و کارای آن را در پیدایش و یا واژگونه، در سرنگونی فرمانروایی ها در کنار و در پهنه رخدادهای سیاسی، همبودی و اقتصادی در دگرگونی های رویداد امروزین ارزیابی نمود.
این پدیده ی بست نشینی، چنان که بانو «لیدی شل» انگلیسی با بازگفت به «درون مایه» می نویسد: «هر چند که گوییا در ایران انبوهی از دادِستان ها (قوانین) وجود دارد ولی هیچ یک از آنها به کار، گرفته نمی شود. چون کنش پایمال کننده توان ، «وداد» کینه و رخنه در کارها پیوسته در کار است و برای سنجش نیک و بدکارها؛ سیاسی کاری ها و سازش کاری های گوناگون را به جای دادِستان؛ دلخواه خود قرار می دهند. پس در چنین همبودی بی گمان بایسته و سزای پناهندگی و بست نشینی پرهیز ناپذیر است و می تواند یکی از روش های گوناگون فرد در برابر نارسایی های دادِستانی و جلوگیری از نابودسازی هوده (حق) بی گناهان در برابر فرمانروایی، زور، و خودکامگی به شمار بیاید و سرانجامی در خور و بایسته برای بست نشینان به ارمغان بیاورد»
از این روی توده ستمدیده، پیوسته در راستای دادخواهی در جایگاه های ویژه و ورجاوندی چون مسجدها و امامزاده ها و سرای مجتهدین بست می نشسته و تا اندازه ای نیز به سوی از بین بردن ستم و جفا پیروز می شدند و از این روی پیوسته به این شیوه ، دست یازیده می گردید تا اینکه رخدادهای سوزناک بست نشینی در سفارتخانه های دولت های پیشرفته برون مرزی پیش آمد تا آنجا که این سیاستمداران بیگانه و دارندگان هزاران نیرنگ و پیرنگ، آشوبگران ایرانی را همیاری کرده، جایگاه های خود را بستگاه قرار می دهند. افراد بست نشین زیر پی پیگرد، در جایگاه های ورجاوند به بست می نشستند و تا زمانی که در «بست» بودند گماردگان دولتی اجازه ورود به آن جایگاه ها و دستگیری آنان را نداشته و بست نشینان در بی هراسی رسا به سر می بردند.
رهنمود بست نشینی به گونه برجسته در توان روحانیون بود، زیرا جملگی روحانیون مهتر جایگاه های مذهبی بودند. کسانی که در این جایگاه ها به بست می نشستند به راستی که روحانیون را برای خواهشگری (شفاعت) و میانجی گری فراخوانی می کردند چرا که توده ها از خودکامگی ناروای فرمانروایی به نمایندگان پرتوان پناه می بردند. روحانیون نیز در این بزنگاه از رهیافت (نفوذ) ، توان و دوستاک (محبوبیت) خویش نزد توده ها بهره جسته و این پیرنگ را انجام می دادند. دولت در این گیرودار بر سر یک دوراهی بود؛ یا باید بست نشین را می بخشید و یا اینکه بر دیدگاه خود پای می فشرد که در هر دو سان (حالت) بازنده بازی بود. چنانچه پا پس می کشید و فرد بستی را می بخشید برتری و دست بالای روحانیون را پذیرفته بود و بر توان آنان افزوده و زیاده خواهی های (مطالبات) آنان را بیشتر می کرد. که این امر، انگیزه افزونی پسندیدگی بیش از پیش روحانیون می شد و توده ها را از دولت جدا و به آغوش روحانیون می کشاند که در این گزینه، دیگر دولت در برابر توده ها ارجی نداشت و رویارویی دولت با روحانیون به زیان دولت بود چرا که ساختار همبودی ایران همیشه چنین بوده؛ توده ها پشت سر روحانیون بوده اند.
البته دولت هایی که انگیزه مرکز گرایی (Centralism) به فرمانروایی خویش را داشته و با بست نشینی ستیزه می کرده اند. از زمره امیرکبیر که در بازه صدارت خودْ ساستار مذهبی خود را بر پایه کاستن از رهیافت توان روحانیون و باز دارای ورود آنان در پهنه سیاست و از سویی دیگر مدارای دینی بود . امیرکبیر با پییشوایان راستین دینی و چهره های روشن بین و پرهیزگارْ برخوردی نداشت. بلکه از خودسالاری (استقلال) سامانه قضایی دینی که در توان علمای راستین بود پشتیبانی می کرد.
اما ساستار همگانی او کاستن از توان و تندروی امامان جمعه و جماعت و شیخ الاسلام ها بود. و بر اساس همین سیاست بود که پس از کرانمند کردن رخنه میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران و میرزا باقر امام جمعه تبریز به اندیشه بیهودگی و لغو بست نشینی افتاد. چنان که بارها بیان شد. این رسم، انگیزه بهره برداری هایی می شد چرا که گاه، افراد تبه کار و کُشنده، پادفره (مجازات) را از راه بست نشینی دور می زدند و کسی را یارای پیگرد آنان نبود. یعنی این ایستار مدنی که از آغاز پیامدهای نیکی داشت مایه دگرگونی سرشت داد، ناتوانی دولت و آشفتگی دادگری می شد.
از این روی امیر در پی راهکاری بنیادین و چاره ی درمان درد و از بیخ و بن ریشه کن کردن این نابه هنجاری ها؛ با کیاست و فراستی که داشت چنین دریافت که برخی، در دست یازیدن به گونه های بزه ها، دست به دامان بست در امامزاده ها و مساجد، سرای مجتهدین ، روحانیون و شیخ الاسلام ها، سفارتخانه ها و در به چنگ گرفتن زنجیری که به بست آویخته و یا به دست گرفتن سر، و دم رنگین اسبی در اسطبل و یا چسبیدن به چرخ و یا بدنه توپ جنگی به بست می نشینند و تا زمان بست نشینی شان مردم و یا خود کارگزاران بست ها ، نیازهای شان را فراهم می سازند و هرگاه گستره ی بست به دست گماشتگان فرمانروایی شکسته می شد، گزاره به گونه برجسته ای با پشتیبانی علما، توده ها و سفرای برون مرزی و گاه خود فرمانروایی به سود بست نشین پایان می پذیرفت . پیشکاری های ارزنده و والای امیرکبیر در راه روشن سازی اندیشه ها و گام های او برای ویرانی ستورخانه ها، سرآخورها و کاهدانی های شاهی – که شوربختانه جایگاه فرومایگان و ناکسان گشته بود – خود زهر چشمی بود که از نابکاران می گرفت.
امیر در سال 1266 ه.ق. رسماً فرمان شکستن بست ها را برون بُرد (صادر) می کند و پرونده قمه زنی ها، لوطی بازی ها را در زمان خود از بیخ و بن می بندد و دست اندرکاران آن را در هر کجا که بودند دستگیر، و به پای میز بازپرسی و دادرسی می کشاند. امیرکبیر در زمان بست نشینی میرزا آقاخان نوری به بست شکنی او دست می یازد. گفته شده که در آن هنگام امام جمعه وقت تهران از جایگاه بیرون راندن آقاخان نوری گذر می کرده و به کنایه به امیر می گوید: «آن زنجیر آخری را برای فردای خودت نگه دار؛ باشد که روزی تو را به کار آید » و شوربختانه پیش بینی امام جمعه تهران به زودی درست از آب در می آید و دیری نمی پاید که امیر برکنار می شود . چرا که فرمانروایی پایه ی پایداری نداشته و دچار نوسانات بوده است.
اما سرانجام، امیرکبیر با چانه زنی های خود ، همراهی امام جمعه وقت تهران را در زمینه برچیدن بست نشینی به دست می آورد و با سودجویانی که در لباس روحانیت با بهره وری از سهش های مذهبی توده ها در تهران، تبریز و یا هر جای دیگر دست به آشوب می زده اند دستگیر و با آنها برخورد می کند.
برخی از یک سویه نگران، گرایش ها به بست نشینی در سفارتخانه ها را زاییده بست نشینی امیرکبیر در جایگاه های مذهبی می دانند. پرسش این است که چرا در پی رویارویی روحانیون با کنش امیرکبیر، سفارت انگلیس به گونه ای از رویارویی روحانیون با امیر جانبداری می کرده و چنانکه پیشتر نگاشته شد سفارت انگلیس جایگاهی برای هزاران نفر بست نشین می شود و خیمه ها برافراشته و دیگ های خوراکی به بار گذاشته می شود؟ چرا که انگلیس از انگیزش و فروزش این کنش بهره برداری سیاسی و نمایش توان نموده است. برخی از کهن نگاران چون آدمیّت این ناسازگاری امیر را با آیین و ایستار (سنت) بست نشینی به گونه ای سیاست از سرگیری توانش و دستاوردهای روحانیون می داند. و این در حالی است که برچیدن پهنه ی بست از سوی امیرکبیر از زمره انگیزه برجسته ای بود تا از امیرکبیر سیمایی «پاد» روحانی نشان داده شود. (بماند که رسم بست در اروپا نیز فراگیر و به آیین بوده است.)
برخی دین باوران ، دست یازیدن امیر را تکانه ای بر پیکر خود و درهم پیچیدن توانشان به شمار می آورند و در برابر؛ ایستار بست نشینی بن و پایه مذهبی و برهانی نیز از بنیان دینی ندارد. تا جایی که پناه بردن به جایگاه های ورجاوند از نگاه آیینی (شرعی) پته و پروانه فرویش (تعطیل) دادگری و ندیده گرفتن بزه در نگاه اسلام نیست تا فرد آدم کشی در پناه دین از کیفر (قصاص) و به کار گیری مجازات (حد) شرعی فرار و خود را در آن پنهان سازد؛ چه، منشورهای اسلام، هرگز فراگیر گذر زمان و چشم پوشی نمی شود بلکه گریز از سزا (قصاص) گونه ای جفا در حق سرپرستان خون (اولیای دم)، ناپسند و ناشایست (حرام) است. بدین گونه کنش بست نشینی و دژبندی نه تنها به سود روحانیت راستین نبوده؛ بلکه دامن پاک آن را آلوده و سرشکستگی (وهن) آنهاست.
بدین ترتیب امیرکبیر با این دست یازی، به اسلام و روحانیت پیشکاری کرده نوآوری و سنت ستیزی (بدعت) را از آن زدوده است و هیچ یک از دین پناهان راستین به این دست یازیدن امیر در شکست بست، خروش و پرخاش ننموده اند بلکه توان بخشی این ایستار (سنت) به دست زورگوی انگلیس و سرسپردگان آنان انجام گرفته است.
در یک گزاره کوتاه می توان از بن دندان گفت که پیامدهایی که از این گونه امور چون بست نشینی، قمه زنی و لوطی بازی به رغم دین و روحانیت وارد می شده به درجات زیانبارتر از سودهای گذرای آن بوده است. ( با برداشتی از کتاب امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار )
پس از کشته شدن امیرکبیر؛ ناصرالدین شاه دنباله کنش امیر را پی می گیرد و با خشنودی علما در سال 1280 ه.ق ، آدم کشان ، دزدان، زانیان را از بست نشینی در مساجد بی بهره می سازد – از زمره در شهرهای قوچان، مشهد، و شیراز ، این فرنود به کار بسته می شود. بست نشینی بدون هدفمندی (منفعلانه) در زمان مظفرالدین شاه چون پدر تاجدارش بسامد می شود هر چند که پاس جایگاه های ورجاوند نزد شایستگان نگرش می شود و تا زمان پهلوی اول ماندگار می ماند تا اینکه او بست نشینان مسجد گوهرشاد را که آغاز این بست نشینی به دست آویز پوشاندن سر، با کلاه شاپو به زور از سوی رضاشاه بوده و سپس گستره آن گسترش یافته ، بست نشینان به گلوله بسته می شوند که چگونگی آن بیرون از زمینه این نوشتاری است که بر پایه سیاستگزاران دوره قاجاریه است و چنانکه نگاشته شد و بست و بست نشینی نیز به درازا کشید.
از ایستار بست نشینی در زمان جنبش مشروطه بیشترین بهره برداری سیاسی شده و تا زمانی که روند بست نشینی فراگیر بوده خود به تنهایی یکی از رهنمون های برجسته توان و رهیافت روحانیون به شمار می آمده است! در راستای به پایان رساندن بست شکنان می توان از «گریبایدوف» روس در زمان فتحعلی شاه نام برد. او دو بانوی بست نشین گرجی پناهنده و ازدواج کرده در ایران را که برای برنگشتن به گرجستان در خانه آصف الدوله برادر همسر فتحعلی شاه و دایی عباس میرزا بست نشسته بوده اند بیرون می اندازد و به سوی سفارتخانه می برد. گریبایدوف سهش های رشکمند (غیور) مردان را بر می انگیزد و خود جان باخته این راه هراس انگیز می شود که خود یک پیشامد تاریخی – سیاسی در بر دارد.
امیرکبیر ؛ دیانت و روحانیت :
بر پایه گزارش های گوناگون؛ امیرکبیر فردی مذهبی، پارسا و پرستشگر، روزه گیر که در روزهای ماه محرّم زیارت عاشورا را با آداب ویژه ای برگزار می کرده که در میان صدراعظم های ایران در زمان قاجاریه فردی بسان او دیده نشده است. اما آنچه که امیرکبیر بیش از این ویژگی ها از نگاه دینی برجسته تر می کند گام های بلند او بر پایه دستورات دینی است که بدان پرداخته خواهد شد. پرسسش این است که اگر در آن زمان، مجتهد دادگر، روشنفکر و آگاه به زمان و سیاست جهانی به جای میرزا تقی خان امیرکبیر زمامدار کشور ایران می شد از دید رسالت دینی و خویشکاری ورجاوند رهبری یک کشور اسلامی، خود را ناگزیر نمی دید که به همان بهسازی های امیرکبیر دست یازد؟ مگر مبارزه با رشوه خواری، تباهی، آشوب (anarchism)، جلوگیری از چپاول بیت المال و ربایش دارایی های مسلمانان، بر دیوار کوبیدن پارتی بازسازی و برتری و گزینش هنجار (ضابطه) بر وابستگ (رابطه) خرید و فروش پست ها و جایگاه ها، و واژگونه، سخت گیری در زمینه به کارگیری دادگری و دادِستان و پخش و بخش پست ها بر سنجه و پیمانه شایسته سالاری و ارزش افراد و گسترش ساختاوری و برزگری و برون آوری کانسارها (معادن) و اندوخته های یک کشور اسلامی و گسترش دانش و فرهنگ و هنر و بهداشت و بهسازی سپاه و برگرفتن دانش های نوین دنیای بیرون و ده ها نمونه همانند اینها از نویسه و خویشکاری یکایک مسلمین – به ویژه رهبران و سیاستمداران مسلمان نیست؟
اگر نیست ؛ پس مسلمان چه کسی است؟ همان شب زنده داری است؟ (پشه از شب زنده داری خون مردم می مکد ، زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن)
و: فغان که زاهد بی معرفت نمی داند – که کار هیزم تر؛ می کند عبادت خشک ! صائب
شوربختانه به بیانی که خواهد آمد این «ابرمرد» تاریخ همزمان ایران از سوی دو گروه آماج تازش و یورش (هجمه) نابخردانه قرار گرفته وی را انگیزه بی دینی می نامند ! چرایی آن چنین است: بر پایه گزارش های گوناگون، امیرکبیر از آزاد اندیشی کم همتایی برخوردار بوده است و همین آزاد اندیشی و تا اندازه ای «تک سالاری درخشان» (تک سالاری همراه با داد- لغت نامه دهخدا) همراه با دین باوری بوده است که او را به بازسازی و بهسازی کار پیشرفت کشور و امور مذهبی واداشته می کند.
امیرکبیر به سختی با ایستارستیزان (بدعت گران) ستیزه و همه ی توان آنان را سرکوب می نماید. از این روی کین توزان آشتی ناپذیری داشته که به رغم (علیه) او در سنجه های کلان نیرنگ بازی و دسیسه چینی و برای او «چُو» افکنی می کرده اند. در جای خود خواهیم دید که امیرکبیر در دوران صدارت کوتاه خود با راهکارها و چاره اندیشی هایی که در برنامه ریزی های کشور به فرجام رسانید، چگونگی کشور را سازمند و بر چرخه های پیش رفت سوار و استوار نمود. به گونه ای که امروزه ردپای برخی از این دست یازی های ارزشمند در همبودگاه (جامعه) کنونی نیز چشمگیر است. پیشکاری (خدمت) هایی که امیرکبیر برای کیش تشیّع انجام داده است مایه و پایه رویش و پایستگی و نگهداری کیش تشیع شده است به گونه ای که می توان گفت بنیادین و زنده ترین ارزش تشیع را از گرفتاری به افسانه پردازی و دستبردی (تحریف) و فراموشی رهایی
می بخشد.
این کارکرد بسیار شایسته و ارزنده امیرکبیر برخوردی در خور و ریشه افکن با خواستاران مهدوّیت و بابیّت بوده که در نتیجه تشیع را از پندارین ها رهایی می بخشد. امیرکبیر مساجد دینی و مدارس علمی – از زمره مدرسه دینی آقا شیخ عبدالحسین در بازار تهران و بنای امامزاده زید تهران را بنیاد می نهد. امیرکبیر فرمان فرمانروایی (حکم حکومتی) صادر می کند که بر پایه آن چاپخانه ها پابند و ناچار بوده اند تا نشانه های (آیات) قرآنی بر روی کاغذهای پسماند، چاپ نکنند تا از خوارداشت نسبت به قرآن جلوگیری شود تا برگ قرآن به جای ظروف عطاری ها و بقالی ها مورد کاربرد قرار نگیرد که این خود «وهن» به قرآن است. او مشروبات الکلی و می گساری را بازداشته (ممنوع) می کند. پس آیا می توان در دیانت و مذهبی بودن امیرکبیر دودلی به خود راه داد؟
کسانی که در درازای تاریخ ، امیرکبیر را برانگیزنده بی دینی شناسایی می کنند خود چه گلی به سینه مردم زمانه خود زدند و کدام دیهیم گوهرنشانی را بر تارک آنها نهادند؟ هرگز چنین نبوده و نیست چون گواه های تاریخی زیادی در دسترس است که در این جا و آن جا نمونه های بیش تری از پایبندی امیرکبیر به دیانت اسلام و مذهب تشیع وجود دارد که از زبان برخی از روحانیون روشن اندیش گفته و به خامه آنان نگاشته شده است که اندکی از بسیار و مشتی از خروار آن بیان شد و باز هم در جای خود بیان خواهد شد و در یک گزاره کوتاه، او نه تنها فردی دین دار و با ایمان بوده است، بلکه هرچه که پادمذهب می دیده به رویارویی با آن بر
می خواسته است.
و اما انگیزه هایی که امیرکبیر را پادروحانی به شمار آورده و بر روی آن به گونه های زیر بهره برده اند – بماند که ستیز با هر روحانی لزوماً به پنداره پاددینی نیست. به همین چامه حافظ نگرشی داششته باشیم ( به کوی میکده دوشش به دوش می بردند – امام شهر که سجاده می کشید به دوش !) بسنده است. چنانکه نمی توان هر روحانی را واپسگرا نامید
الف – بازدارندگی بست نشینی :
در این زمینه در بخش پیش (بست شکستن امیرکبیر) آنچه را که بایسته بود بیان شد و تنها به این ناچیز بسنده می شود که آری امیر رواج بازار مکاره بست های آن چنانی را راکد کرد تا دیگر سرای برخی مجتهدین و جز این ها جایگاه و پایگاه لغزشکاران و «اخوان المفسدین» (برادران لغزشکار) نباشد.
ب: برخورد امیرکبیر :
برخورد امیرکبیر با برخی از شیخ الاسلام ها، امام جمعه ها- به ویژه امام جمعه وقت تهران، شیخ الاسلام تبریز و برخی از سودجویان و عالم نمایان درباری در لباس روحانیت، یکی از دستاویزهایی بوده که از آن به نشانه ستیز روحانیت به رغم(علیه) امیرکبیر یاد شده است. برای نمونه امام جمعه تهران در زمان صدارت امیرکبیر احکامی سرسری به دست مردم می داده و بزهکاران را در خانه خود و یا در مسجد سلطانی به بست
می پذیرفته و بدین گونه سدی استوار فراراه اجرای فرمان دادگرانه می شده است که امیرکبیر با تیزنگری در کارکرد امام جمعه تهران و تبریز و آشفتگی هایی که آن دو، در روند کار برپا می داشته اند و چوب لای چرخ گذاشتن هایی که این دو فرد به کار می بسته و می خواسته اند جلو کارهای ارزنده برای همگان را بگیرند، گویا بهترین برخوردی بوده که امیر می توانسته با کرانمندی (محدودیت) آنها، جلو سودجویی و ورودشان در برخی از کارها را بگیرد و آنها را بر سر جای شان بنشاند.
این روند نیز دستاویز برخی تاریخ نویسان همزمان امیرکبیر که هم با خود او، و هم با لایه روحانیت سر ستیزه داشته اند به نشانه ناسازگاری با روحانیت به شمار آورده شده است و این در حالی ست که چنین نبوده بلکه امری سراسر دادِستانی (قانونی) و در راستای بهی و نگهدار جایگاه والای روحانیت راستین و پیامدهایی بوده که از این رهگذر به زیان دین و روحانیت وارد می شده است. چنانکه نگاشته شد بارها زیانبارتر از سودهای گذرای آن بوده است که در تاریخ نمونه های زیادی از آن گزارش شده است.
برخی از کهن نگاران، این گونه کنش های امیر را در تنگنا گذراندن توان روحانیت ارزیابی کرده، مواردی را نوشته اند که مورد پذیرش نیست چرا که در زمان صدارت امیرکبیر توان روحانیت به اندازه ای گسترده و کارا بوده که خود می توانسته اند سد راه کارها شوند. وانگهی امیرکبیر چنان فردی نبوده که در برابر پیشوایان مذهبی راستین جایگاه منفی از خود نشان دهد و یا به رغم آنان جبهه گیری نماید. افزون بر این ، امیر، خواهان قلبی بازسازی امور روحانیت بوده است.
برای نمونه ؛ گرگی در لباس شبان با گرفتن رشوه در یک دادسرا (محکمه) هم به سود دادخواه (شاکی) گواهی می دهد و هم به سود دادخوانده (متشاکی) که امیر به مجرد آگاهی از این امر، برفور، وی را «برکن» لباس می کند که به راستی این کنش امیر، پیشکاری سترگ و ستودنی به همبودگاه روحانیت بوده است تا که آنان چنین کسانی را از همبودگاه خود پاکسازی و دامان خویش را از «انگ» و بدنامی زدوده سازند.
امیر آهنگ بازسازی امور سوگیاد (تعزیه) را نیز داشته چنانکه از یک چامه سرای توانا می خواهد تا چامه ای «بنام» بسراید تا که در روزهای سوگواری به کار گرفته شود و کجروی ها و افسانه پردازی ها در زمینه اهل بیت برچیده شود. چرا که روضه خوانان سخنانی کرخت آمیز می گفته اند که . . . با قطره اشکی، حتی فرد تبه کاری می توانسته دارنده نیمی از بهشت شود و با قمه زنی و زنجیر زنی ثواب شهادت برد که این سخنان را می توان از برخی رگه های شوم دوره ی صفویه دانست. چرا که در آن دوران – به ویژه با چاپ کتاب روضته الشهدای ملاحسین کاشفی رخدادهای سترگ مذهبی مانند رویداد عاشورای حسینی با برخی سخنان بی پایه؛ افسانه آمیز گردیده !
امیر را در زمینه ی امر داوری نیز آماج انگ قرار می دهند تا بر پایه «چُو» ها، وی را چهره ای پادروحانی بشناسانند و این در حالی است که وی شدیداً پای بند به حقوق و جزای اسلامی بوده؛ آن را بسنده و پیشرفته تر از حقوق غربی می دانسته است. از این روی حق داوری را به علما و مجتهدین بزرگ و شایسته سپرده و پای بند بوده است تا که کمترین ناروایی رخ ندهد. بازگویی شده که گویا شیخ ملا عبدالرحمن بروجردی که ریاست بزرگترین دادسرای (محکمه) شرع تهران را به پیمان داشته، در کشمکش و درگیری که یک سوی آن پیشکار امیر و دادباخته نیز بوده است. شیخ پس از پایستن جرم به امیر می نویسد که پیشکار شما بزهکار است؛ شما به نیک اندیشی (مصلحت) خود با پیشکارتان برخورد کنید و شاید می خواسته با امیر سازشی کند! امیر از این کار وی برآشفته و بی درنگ وی را برکنار و گویا تبعید نیز می کند چرا که امیر دوچشمی نگری (تبعیض) را بر نمی تافته است. از این رو برفور، فقیه بزرگ، شیخ عبدالحسین تهرانی، زبانزد به «شیخ العراقین» را به جای وی می گمارد.
این فقیه سرشناس، پیوستگی پایمردانه و تنگاتنگی با امیر داشته و مورد بزرگداشت و باور او بوده است. چنانکه وی در آینده وصی امیر می شود. این فقیه بزرگ پس از پایان آموزش های خود در کربلا و نجف، به تهران باز می گردد. امیرکبیر که از جایگاه والای فقاهت و هوشمندی او آگاهی داشته برای بزرگداشت ایشان به کلبه و کومه سرای آقا شیخ عبدالحسین رفته و با وی دیدار می کند. آنگاه که امیر چگونگی سرای او را می بیند،
می گوید « این سرای، سزاوار شما نیست. ناچیز سرپناهی با ابزار و سامان بسنده در عباس آباد فراهم سازی و شما بدآنجا کوچ کنید ! » افزون بر این امیرکبیر بدهی های آن بزرگوار به بازاریان را می پردازد. از آن پس، امیر همواره در بزرگداشت جایگاه شیخ می کوشید و روز به روز پیوندها و پیوستگی های این دو، توانمند تر می گردید و شیخ مورد کنکاش و رایزنی امیر در گره گشایی از دشواری های کشوری و همبودگاهی می شد.
امیرکبیرشدیداً باورمند به روز رستاخیز و حساب و کتاب پس دادن بوده است؛ از همین روی پیش از آنکه گرگ مرگ فرا برسد «سه یک» (ثلث) دارایی خود را برای کارهای سودرسانی به همگان (عام المنفعه) و رد مظالم (مالی که شخص بابت بدهی هایی گوناگونی که دارد به حاکم شرع می دهد) سفارش (وصیت) می کند.
مسجد و مدرسه زنده یاد آیت الله شیخ عبدالحسین تهرانی قرار گرفته در بازار تهران از همین «سه یک» امیرکبیر دایر شده است. او خود زمین این دو بنا را خریداری، زمینه و نگاره اش را نیز آمایش می نماید اما زمان پیاده کردن نگاره (نقشه) را پیدا نمی کند.
از این روی پس از شهادت ناجوانمردانه اش، وصی او یعنی آیت الله تهرانی – زبانزد به شیخ العراقین نسبت به بنیانگذاری مسجد و مدرسه گام فرا می نهد. اما ویژه ساز خواستان (monopolists) و تنگ چشمان پروانه ندادند که این مسجد و مدرسه به نام امیرکبیر درج و نگارش شود، به ناچار به اسم شیخ عبدالحسین زبانزد شد.
در زمینه پاس علما را داشتن، در گزارشی آمده است که روزی فردی نزد امیر می رسد و به رغم (علیه) کسی دادمند می شود که مبلغی از وی بستانکار است و دستکی نیز نشان می دهد. امیر نیز دادخوانده را بایسته به پرداخت مبلغ می کند. پس از چندی فرد دادباخته به سرای یکی از آقایان علما پناه می برد و از ناروایی ونادرستی فرمان امیر دادخواست می دهد. آن عالم به امیر نامه ای می نویسد که این تنخواه (پول) به ناروا از این فرد گرفته شده است. امیر در پاسخ می گوید: « فرمان (حکم) همان است ؛ اما چون حضرت آقا نگاشته اند تنخواه را از جیب خودم می پردازم »
درگیری های امیرکبیر با گروهی از روحانیون و ایستادگی او در برابر ناهمسوهای خود برون از مهر و کین فردی بوده است. اگر او میرزا ابوالقاسم، امام جمعه تهران را به انگیزه برخی از روندها و رویه های داوری ناپاکش از توانایی های داوری بی بهره و به پیشنمازی مسجد شاه تهران کرانمند می کند اما در همان حال هنگامی که همین امام جمعه خواستار برکناری حاکم نطنز می شود و امیر این درخواست را دادگرانه می داند بی درنگ می پذیرد.
امیر خواستار آن بوده که احکام اسلام در نزد هرکس که بزهکار بوده به مورد اجرا گذاشته شود. چرا که او خود بهترین هوادار دیانت و پشتی بان روحانیت راستین در زمان قاجار بوده است. امیر باورمند به نگهداری جایگاه روحانیت و به ویژه پاکدامنی این لایه را در برابر هیچ چیزی جایگزین نمی کرده و پاس علمای راستین را نگه می داشته اما در برابر ؛ بری از هرگونه پی ورزی و خشک اندیشی (تعصّب) مذهبی بوده، پارسایی خشک را به ریشخند می گرفته ؛ پرستش و ستایش را در پیشکاری و نیرورسانی به خلق (توده ها) و نه در دستگرد (تسبیح) و جانماز (سجاده) و دلق (جامه ی درویشی) برخورد دولت امیر با برخی از روحانیون، زاده ی
دو انگیزه بوده است یکی ورود آنان در سیاست و کشورداری و دیگری ایستار (سنت) پرستی و تاریک اندیشی آنها.
از این روی نمی توان پنهان داشت که نوک پیکان او به سوی روحانیون و کاستن توان امام جمعه ها و شیخ الاسلام هایی بوده که در اندیشه های همگانی توده ها رخنه ها داشته و فرارسان کهنه پرستی هایی بوده اند که با ساستار همگانی امیر رویارویی داشته و چنانکه گفته شد و باز هم بسامد می شود سرای شان ایمن و در امان و جای پناهجویی بزهکاران و بدمستان بوده و از این راه انجام توان و سیاست پادرمیانی و دست اندازی می کرده اند. امیرکبیر در شیوه کشورداری خود برای چنین افرادی این گونه حقوق و رسالتی را بایسته
نمی دانسته است که این رهیافت و رویه آنان سد راه پیشرفت کشور بوده است. امیر مرد دادِستان، سامان، دادگری و برپایی و توان بخشی یک دولت متمرکز (centered) و به بیانی کنش گرا (pragmatist) بوده و نیک اندیشگرا. از این رو نمی توانست هواداران بی هنجاری بست نشینی را که خود به هنجاری دگرگون شده بود برتابد. او فرمان داد تا جلو آخورهای مسجد شاه را نیز تیغه بکشند هم چنانکه بی پروا به کنش کنسول انگلیسی در تبریز برای پناه دادن به آشوبگران و تبه کاران، خروش و پرخاش می کند که بدون چون وچرا ناخرسندی سفارتخانه های خارجی را که به عنوان یک دستاویز برای پادرمیانی های ناروا در ایران
می کردند در پی داشت و این خود نمونه ای از تکانه ای بود که این گام امیر بر بخشی از برجستگ ها و برتری های دولت های برون مرزی برای دخالت های ناروا در ایران وارد کرد.!
در پایان نوشتار این بخش و تنها برای پایستگی و نگارش تاریخی و رسایی بیشتر این جستار باید افزود که امیرکبیر مانند هر ایرانی مسلمانی از کودکی و از راه پرهیزگاری و پارسایی به نگرش دستورهای شرعی مشغول و به نگهدار پایه ها و دستورها و نگرش همه رویه های مذهب تشیع می پرداخت؛ نماز و روزه اش رها
نمی شد در نشست های روضه حضور داشته و در هنگام فرجه از خواندن نیایش و زیارتنامه (به ویژه زیارت روز عاشورا) نیز سستی نمی ورزیده گاهی نیز نماز شب می خوانده و از پروردگار یاری می جست و به سستی گراییدن پایه های راستین را دشامد (فاجعه) و آفتی سترگ می دانست. وی در اجرای واجبات دینی به هیچ روی خشک سر و خشک اندیش نبوده واژگونه بیشتر بزرگان آن زمان ، روشن بینی و خوش اندیشی ویژه ای در باورهای دینی خود داشته و فردی از سران دوره قاجاریه چون او وجود نداشته است و چون می دید که افسانه های بی پایه در دین رخنه می کند و نگهداشت فرمان های اسلامی سست می گردد در راه بالندگی نهش (وضع) مذهبی کشور گام های بلندی برمی داشته است. میزان باورهای مذهبی امیرکبیر در نامه هایی که به شاه می نوشته به روشنی هویداست.
از زمره: «احوال این غلام خوب است ؛ در بالاخانه به اندازه یک ساعت مشغول قیام و قعود هستم.» «فدوی دو روز است که روزه می گیرم.حالم نه خوب است و نه بد؛ راهی می رود اما امان از ماه رمضان که قوه تحریر و تقریر ، هرد دو را برده است.» «ان شاءالله شما مشغول عیش، و نوکرها مشغول تعزیه داری سیدالشهدا
می شویم. چون من در مجلس تعزیه مشغول دعای وجود مبارک پادشاهی بود، نتوانست از روی وقت عرض نماید.» امیرکبیر دو یا سه روز پیش از عاشورای سال 1286 یعنی چند روز پیش از برکناری اش در نامه ای چنین می نگارد: «امیر نظام در خانه خود مشغول زیارت عاشوراست.» این ها و نامه های دیگری با این درونمایه از او نشانگر باور والای او به مذهبش می باشد. اما شوربختانه که نگارگر بدخواه و یا خامه در دست کینه جوی؛ چهره زیبا را زشت و پیشینه نیک را پلشت نشان می دهد.
«ای به سوی خویش کرده صورت من زشت؛ من نه چنانم که می بری تو گمانم. آینه ام من؛ اگر تو زشتی، زشتم. ور تو نکویی؛ نکوست سیرت و سانم.» ناصرخسرو
پ-امیرکبیر و میهنگان مذهبی:
ساستار امیرکبیر نسبت به میهنگان (به جای واژه اقلیت) مذهبی بر پایه هم زیستی و میانه روی مذهبی و سزای از روی پرستش و برابری هوده های (حقوق) همبودی استوار بوده است و بر همین پایه برخی امیر را یک روشنفکر دینی می شناسند. نه تنها زرتشتیان بلکه آشوریان، ارمنیان، پروتستان ها، کاتولیک ها، ارتدکس ها، صابیان و تا اندازه ای یهودیان از این سیاست بهره مند می شده اند. گفته شده است که سیاست امیر در مورد میهنگان مذهبی آن روز ایران چندان دور از برنامه های دین ورجاوند اسلام نبوده است چرا که اگر ناسازگاری، سخن چینی ، دم دزدی (جاسوسی، spionage) از آن ها پدیدار می شد گذشت و نادیده گرفتنی در کار نبوده است. امیرکبیر با نگرش به رفتاری که با میهنگان مذهبی داشت آنان را از دامان استعمارگران بیرون آورد و نگذاشت که استعمارگران از زمینه ناخرسندی آنان سوء استفاده کنند. باورش این بود که باید با میهنگان مذهبی با مهربانی و داد برخورد نمود تا آن ها گرایشی به دولت های بیگانه نداشته باشند. امیرکبیر روشی برگزید تا کشمکشی را که یک سوی آن مسلمانان و سوی دیگر آن میهنگان مذهبی بودند برای داوری و صدور حکم به دیوانخانه در تهران واگذار شود تا از گمانه رهیافت توان و خشک اندیشی به رغم میهنگان مذهبی جلوگیری شود. امیر برای اولین بار در میان زرتشتیان کلانتر (بزرگتر) برگزید تا خود به بغرنج ها و دشواری های خود رسیدگی کنند. امیرکبیر بی دادگری را درباره ی مسیحیان باشنده ایران برانداخت و کشیشان را از پرداخت باج و خراج بخشوده ساخت. تلاش های بسیاری را به کار بست تا با جلوگیری از بی دادگری نسبت به میهنگان مذهبی در ایران ، بی پروایی به هوده های آنان انگیزه برپایی پراکندگی و دوگانگی نشده و دستاویزی برای میانجی گری و نیرنگ بازی انگلیس و یا روسیه در ایران نگردد. «باب» در سال 1260 ه.ق. یعنی در پایان های پادشاهی محمدشاه قاجار، داوش مهدویت می کند و گروهی را پیرو خود می گرداند. در پی شورش هایی که در زمان امیرکبیر رخ می دهد باب کشته می شود و بابی های یزد، کرمان، زنجان و مازندران از کشته شدن باب ، آگاه می شوند و به خون خواهی باب شورش و خیزش می کنند تا جایی که بر سر آن می شوند که امیر و ناصرالدین شاه را بکشند. امیر با تندی هر چه بیشتر آشوب را خواباند. و بدخواهان را کشته و آرامش را به کشور بازمی گرداند.
ت- امیرکبیر و سکولاریسم:
به بیانی که نگاشته شد امیرکبیر نه بی دین بوده است و نه هم سکولار، اگر یک دولت و یا یک کشور سکولار ( secular state) را دولتی بدانیم که نه باورهای مذهبی را پشتیبانی می کند و نه با آن ها ناسازگاری دارد و با تمامی شهروندان جدای از دین داری و یا بی دینی شان ، یکسان رفتار می کند و در بیشتر حالات چنین دولتی دین رسمی یا چیز مشابهی ندارد. بدانیم به جستارهایی که نگاشته شد ، امیرکبیر نه بی دین بوده است و نه سکولار. چنانچه امیرکبیر در پی سکولاریسم بوده پس چرا علما و مراجع روحانی آن زمان که خود را مسلمان تر از حضرت محمد (ص) و قسیم الجنه و النار نمی دانستند و از توانمندی و ارج بسیار والا و زبانزدی برخوردار بوده اند به رغم او دادستان (فتوا) نداده و به خیزش برنخاسته اند؟ مگر کسانی که به نگارش آینده توده ها را در پی سود خویش می شمرده اند «زیان کسان از پی سود خویش، بخواهند و دین اندر آرند پیش» فردوسی
چنانچه امیرکبیر بی دین و اندیشه سکولاریسم (بی دین گرایی) داشته پس چرا فتنه گران باب که هنوز «بقیه السیف» و کارگردانان به جا مادنه از آن ها به رغم امیرکبیر کتاب می نویسند و یا اینکه امیرکبیر به جای مبارزه، با پادرمیانی های روس و انگلیس، پای آن ها را به ایران بازمی کرد و پادشاه نابسنده قاجاریه یارای آن را نداشت تا وی را از جایگاه صدارت برکنار و سپس به نیرنگ های سفارتخانه انگلیس بکشتاند؟! به گفته سخنرانی از سخنرانان؛ امیرکبیر به انگیزه بنیان گذاری مدرسه و یا پلی تکنیک (دارالفنون) و به کار گماردن افرادی سکولار چون آخوندزاده (آخوندوف) و ملکم خان، برانگیزنده ی اندیشه سکولاریسم و گسترش آن شده است. به راستی این یک لغزش تاریخی و جفایی است بر یک شهید جانباخته راه پیشرفت کشورش که جان بر سر آرمان های والای خود بداد. این درست است که امیرکبیر مهراز (معمار) مدرسه دارالفنون در ایران نوین بوده اما بنیان گذار این انبوهه و گردایه به بیانی که در آینده به آن خواهیم پرداخت.
روز گشایش دارالفنون (یکشنبه 6/10/1230) درست چهارده روز پس از به شهادت رسیدن امیرکبیر (20/10/1230) بوده است تا چه رسد به اینکه در برکناری و برگماری اساتید و گزینش رویکرد و راهکار آنان دخالتی داشته و یا هماورد توانمندی برای حوزه های علمیه در ایران باشد و شگفت انگیزتر اینکه آخوند زاده در سال های برنایی کمابیش پیرامون سال 1281 خورشیدی یعنی در آن هنگام که هنوز در رخت روحانیت بوده در دارالفنون مظفری تبریز به عنوان استاد تکاپو داشته و این بدان معنی است که وی نزدیک به 50 سال پس از شهادت امیرکبیر پای در دارالفنون (مظفری) تبریز که خود شاخه ای از دارالفنون بود و نه دارالفنونی که روزگاری امیرکبیر در اندیشه پی گذاری آن بوده داشته است. و ملکم خان نیز در برگیرنده همین لغزش سخنران می شود و افزون بر این ملکم خان به آخوندزاده هشدار می داده که نباید پاپی اندیشه های مذهبی شود و باید اندیشه های خود را در پوشش دین بیان داشت! بدین گونه آنچه سخنران ارجمند بیان داشته به گونه ای «سالبه ی به انتفاء موضوع» بوده است «پای استدلالیان چوبین بود، پای چوبین سخت بی تمکین بود» مولانا
و روا نبوده و نیت که از سوی هر جایگاهی پیشکاری برجسته این بزرگ مرد زمان آشفته قاجاریه ندیده انگاشته شود. که نباید از بزرگان اسطوره بسازیم. و نه اینکه بنا بر آن داشته باشیم تا به راستی بزرگان را از اوج چکاد (قله) های برگ های تاریخ به ژرفنای دره بدنامی سرنگون سازیم !
امیرکبیر و پیشامد انفیه دان نقره (انفیه Snuff گردی سرخوشی آور) امام جمعه تهران:
امیرکبیر از نگرش شناخت زمینه اندیشه ای همبودگاه ایران آن روز، از یک سو و اندیشه جدایی سیاست از دین از سوی دیگر شناخته گردیده است. در برگردان تاریخ پترکبیر – نوشته «ولتر» -نگارش شده است که «پتر» به کشیشیان گفته است که «امور دشوار (مهام) پادشاهی و انجام کارهای دولتی با شخص من است و مرا با، بازشناسی (تشخیص) و با برتری و برجستگ مذهب، کاری نیست» از سوی دیگر کارآزمای (تجربه) آن زمان چنین بود که . . . پادرمیانی (دخالت) ملایان در امر کشورداری سد راه «به خواهی» (اصلاح طلبی) و نوجویی است و آنچه که بیشتر در یاده امیر، کارهای گذشته بود همین بود و بس !
میرزا صالح شیرازی در سفرنامه ارزنده خود در زمینه چگونگ امپراتوری عثمانی نکته اندیشیده ای را می آورد: «تا دودمان ارجمند ملایان، در امور کشوری ورود نمایند هرگز کشور و شهری پیشرفت نخواهد داشت … » همین معنا در سخن با کنسول انگلیس و سفیر آن دولت نمایان است.
هنوز بیش از نه ماه از صدارت امیر نگذشته بود که کنسول انگلیس از تبریز به دیدن امیر می آید و در گزارش خود می نویسد: «امیر نظام اراده کرده است تا جلو رهیافت روحانیون را بگیرد هرچند که خودش می داند کاری است بس دشوار و پر از ناگوار .اما او یادآور شد که دولت عثمانی زمانی در راه از سر گیری نیروی خود پیروزی یافت که فرو رو و رهیافت علما را در هم کوبید و او نیز همین گونه رفتار خواهد کرد یا اینکه سرش را بر باد خواهد داد (یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ ؛ یا او سر ما به دار خواهد آونگ)- (القصه در این زمانه ی پر نیرنگ – یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ – فرخی سیستانی)
همچنین زمانی که رویارویی امیر با امام جمعه تهران بالا می گیرد و شیل (سفیر انگلیس) پای پادرمیانی می نهد امیر به وی می گوید که «یا باید در برابر داوش ها و ورودهای امام جمعه در اداره کشور ایستادگی کنم یا اینکه از سیاست و زمامداری کشور دست بکشم .شوربختانه این خواست ؛ ویژه علمای پایتخت نیست ؛ بلکه ملایان در سرتاسر کشور کم و بیش در پی به دست آوردن توان هستند و می خواهند در امور سیاسی و دنیاوی، چنگ آوری کنند.»
با این دیدگاه برخورد توان دولت و سامانه روحانی امری گریز ناپذیر بوده است. برانگیختن مردم تهران به رغم امیرکبیر از سوی امام جمعه، داستان شگفتیِ (معجزه) امامزاده تبریز و ورود شیخ الاسلام – امام جمعه آذربایجان و ایستادگی آنان در برابر دولت – آتش زیر خاکستر کشمکش را هویدا ساخت. شیل بیان می کند : «وزیر مختار روسیه انفیه دان الماس نشانی که روی آن سیمای امپراتور روس نگار شده بوده به امام جمعه هدیه کرده است. هدیه امپراتور در میان علما و افراد سرجنبان مایه گپ و گفت و سخنان درگوشی و ایجاد چشم و هم چشمی و پس افتادن از کاروان می شود. این هدیه مایه بالش امام جمعه شده و نمی خواسته که امیر و شاه از این بده و بستان آگاه شوند. میانه امام جمعه و امیر چندان گرم نبوده است. پس از چند روزی امیر به امام جمعه پیام می دهد که رفتارش در پذیرفتن آن هدیه و به آگاهی دولت نرساندن بسیار ناپسند و ریاکارانه بوده است. امام جمعه که از رشک دگر روحانیون آگاه بوده به خود می هراسد و روز بعد، انفیه دان و نامه وزیر مختار را به دید امیر می رساند.
گفتنی است که دستگاه امام جمعه تهران هماره مورد نگرش سفارتخانه های روس و انگلیس بوده است و هر دو سامانه کوشش داشته اند که دست کم پیوستگ نیکو و نزدیکی با امام جمعه داشته باشند. افزون بر این، اسناد بازگو شده این است که دستگاه هیچگاه از آلودگی و پلشتی، پاک نبوده است. برای نمونه میرزا محمدمهدی ، عموی میرزا ابوالقاسم و امام جمعه وقت تهران همان کسی بوده که دستگیری قائم مقام را به وزیر امور خارجه انگلیس شادباش می گوید و یکی از امنای خود را به سفارت انگلیس گسیل می دارد تا مراتب شادمانی و خرسندی خود و همه لایه های توده را از این بابت ابراز و بگوید که جملگی بر این باورند که بر اثر کوشش های من (وزیرمختار) خوشبختانه توانسته از چنگ قائم مقام، یعنی آفت بدتر از بیماری مرگبار طاعون رهایی یابد.
میرزا ابوالقاسم نیز که دست کمی از عموی خود نداشته و خود شناخت بسنده از آنان داریم و گویی بیگانه پرستی در آن سامانه همچنان به مرده ریگ (ترکه و میراث) مانده ؛ نامه ای از وی در دست است که به پالمرستون (نخست وزیر پیشروتر انگلیس) نگاشته و همراه بیان سرسپردگی و چاکر درگاهی چنین نگارش می دهد که همه توده ها از «کِه» و «مِه» پیر و برنا – به ویژه نخبگان و بلند پایگان کشوری امیدواری دارند که به همت گماری جناب وزیر مختار آرامش در ایران برپا گشته و همه دسته ها و رسته ها سپاسگزار و وامدار دولت بهیّه (شکوهمند) و فخیمه انگلیس هستند ! (به راستی زهی اندوه !) پالمرستون نیز در برابر؛ پاسخ کمابیش گرمی به امام جمعه می فرستد و از یکرنگی امام جمعه بیان سپاس می نماید.
کرامند است صدراعظمی چون امیرکبیر که «پی» ساستارش بر، برانداختن رهیافت روس و انگلیس پی ریزی شده است، گاه که دریابد تا امام جمعه گرانیگاه کشوری از یکی انفیه دان الماس نشان می پذیرد و به دیگری سرسپردگی می ورزد و قلاده بندگی به گردن می آویزد و در سیاست های برون مرزی و درون مرزی دخل و تصرّف می نماید، شکیبایی نخواهد کرد.
شیل می نویسد که امام جمعه بیمناک است که نباشد امیرنظام او را از جایگاهش به پایین فروکشد. اما امام جمعه به رویه، به روی مبارک خود نمی آورد و از شیل به آشکارا نمی خواهد که با امیر در میان گذارد (در اندرون من خسته دل ندانم چیست – که من خموشم و او در فغان و در غوغاست ! – حافظ) اما از بیانات او و پیرامونی هایش چنان هویدا بوده که به این کار دلبستگ زیاده دارد. لیکن به بایسته ای (شرطی) که امیر بویی نبرد که پای خواسته امام جمعه در میان است.
امیر می گوید که من همیشه خواهان آن بودم که وابستگ «وداد» با امام جمعه نگهداشته شود. اما دیرگاهی است که او سرراست در کارهای دولت ورود می کند که به هیچ روی در گستره چاره داری و خویش کاری هایش نیست و در پی آن، همان سخنان پر مغز را گفت که پیش از این آوردم ؛ یعنی یا باید از زمامداری دست بشوید وگرنه به حضرات پروانه نخواهد داد که در کار سیاست چنگ اندازی و دست اندازی کنند.
امیر بردباری و مدارا می کرد اما امام جمعه دست بردار نبود و یک ماه و نیم بعد، مردم شهر را به رغم دولت شوراند . (لطف حق با تو مداراها کند – چون که از حد بگذرد رسوا کند – مولوی) امام جمعه تهران چند بار پیام فرستاده که بد فرمانروایی امیر انگیزه آشوب شهر خواهد گشت و پریروز خبر داد که اراده است شهرآشوبی در مسجد شاه تهران به رغم امیر برپا شود و کوشش او در دست اندازی در کار کشورداری انگیزه تیرگی وابستگش با امیر گشته و از بن مایه بنامی آگاهی یافته که اگر هنگامه ای برپا شود شخص امام جمعه از کارگزاران آغازی و هسته ای آن خواهد بود و از آنجا که بارها رهنمونی سفارتخانه ها را خواستار شده بود، «مستر تامسون» را نزد وی گسیل داشتم و این هشدار را به وی رساندم که دیگر کار از دوراندیشی و نگرش گذشته، دیگر به خیر و شایسته او نیست که توده ها را به آتش افروزی به رغم دولت برانگیزاند (آنتریک intrigant کند) – به ویژه گوشزد کردم ، همین که جوش و خروش توده ها درگرفت هیچ پیدا نیست که سرانجام آن به کجا خواهد انجامید و دود این آتش افروزی سرراست به چشم خودت خواهد رفت هم چنان که در شورش مشهد در زمان سالار، خود مردم، مجتهد شهر را زندانی و کیفر نمودند.
پاسخ امام جمعه سراپا بیانگر از وفاداری می نمود اما دیروز، گاه نماز گروهی از بانوان اصفهانی در مسجد شاه گرد آمده، جار و جنجال راه انداختند که گردهمایی زنان ، خود همیشه نمادی از آتش افروزی همگانی بوده است. آنی نپایید که کمابیش دو هزار زن و مرد گرد هم آمدند و امام جمعه را از فراز منبر فرو کشیدند و از او خواستند که نزد شاه و امیر برود و حق آنان را بگیرد ولی او به پرده سرای خود روی آورد که اگر هر آیینه به دربار رفته بود زد و خوردی روی می داد.
چون از این رویداد آگاه شدم یکی از گماشتگان هندی خود را که مورد باور و پشتگرمی امام جمعه بود نزد وی فرستادم و هشدار دادم که مبادا انگیزه آشوبی به رغم دولت گردد. گماشته پاسخ آورد که امام جمعه آن اندازه که در توانش می باشد از انبازی در هنگامه پرهیز خواهد جست. اما مردم زیر مهمیز فرمان او هستند . به هر روی هنگامه فروکش و مردم پراکنده گشتند و می دانم که اگر هنگامه بیش از دو ساعت به درازا
می کشید در پی براندازی و به زیر کشیدن دولت امیر بودند و به راستی ، ماهی از سر گنده گردد و نی ز دم!)
بی گمان که در این آشوب دُم خروس عده ای و در سر آنها خود امام جمعه هویدا بوده است.»
در یکی از نامه های فردی امیر به شاه به آن رخداد ایما شده است که امروز اصفهانی ها در مسجد شاه لوطی بازی در آورده به مدد مرد و زن شکواگر و داد و بیداد کن و هوچی، پنج هزار نفر تماشاگر فراهم نموده، آغاز الله الله کرده و فریاد وااسلاما به آسمان کشانده اند !
این رخداد در ذیقعده 1265 یعنی درست شش ماه پس از شورش سربازان هنگ قهرمانیه در ربیع الثانی آن سال در می گیرد. امیر، امام جمعه را به برکناری از جایگاهش بیم می دهد ؛ مگر اینکه از فتنه انگیزی و دست یازی در کار کشور دست بردارد و به او می فهماند که به میانجی گری سفارت انگلیس ارجی نخواهد نهاد !
شیوه امیر کارگر افتاد و به گفته شیل با روش مهربانی و درشتی (لطف و عنف) امام جمعه را رام خود گردانیده و پس از آن امام جمعه نگاره و ره نامه های امیر را پذیرش می کند تا جایی که زمانی که امیر خواست آیین قمه زدن و زنجیر زدن را براندازد فتوای او را گرفت که این رسم با شریعت ناهمسانی و ناهمخوانی دارد. افزون بر این، جانب امام جمعه را نگه می داشت و در پیوستگ با وی نزاکت همبودین را نگه می داشت. به شاه می نویسد : «به سرای امام جمعه به دیدار رفته بودم چون آن زمان که در «کَن» (در شمال باختری تهران) بودم، سوگواری برای وی روی داده بود و دیدار نکرده بودم. (درود بر روان امیرکبیر بزرگ)
امیرکبیر و پیشرفت امور فرهنگی : الف – بنیانگذاری دارالفنون:
کلید واژه ها:
1 – واژه دارالفنون : در بن مایه های پیش و پس از برپایی دارالفنون – به ویژه در یادمان های دانش آموختگان اروپا به واژه دارالفنون بر می خوریم. اینان زمانی که از دانشگاه های اروپایی نام می بردند آنها را دارالفنون می نامیدند. مانند دارالفنون پاریس و یا دارالفنون لندن.
واژه دارالفنون برگردان polytehniq فرانسوی و یا polytechnic انگلیسی است که عثمانی ها آن را به عربی برگرداندند و با همین واژه نیز وارد زبان پارسی شد.
2 – انگیزه کبیر دانایی (امیرکبیر) در ایجاد مدرسه درالفنون:
اندیشه های میرزا تقی خان امیرنظام در بنای دارالفنون ، تنها از یک سرچشمه، دلنوشی (الهام) نگرفته بود ؛ بلکه شیدایی و دلبستگ فراوانی بوده است که او به پیشرفت و دگردیسی والای ایران داشته است و می خواسته تا ایران را از آن آرایه نابسامان ساز و برگ اداری، نظامی، مالی، فرهنگی و …. بسامان دهد . سرجمع برداشت ها و دریافت های امیر نظام پس از سفر به روسیه؛ با دانشسراها ، فرهنگستان ها و آموزشگاه های گوناگون روسیه آشنایی پیدا کرده و پیشرفت های دانش ها، آفندها و شگردها را در آنجا می بیند و در راستای سفر بعدی خود به عثمانی برای بستن پیمان نامه ارزته الروم از دایر شدن مدارس نوین در عثمانی نیز آگاه
می شود.
افزون بر این در کتاب «جهان نمای نوین» که به نوآوری و، زیر دید خودش برگردان و گردآوری شده بود، گزارش و فرانمون دانشسراهای همه کشورهای باختری در رشته های گوناگون دانش و هنر با آمار شاگردان آنها را خوانده و از بنیادهای فرهنگی و بناهای نوین آگاهی داشته و در آن سفر، روی آور بازه بسیار فناوری و ساختاوری بین ایران و اروپا را که یکی از بنیادی ترین انگیزه های شکست های ایران از روسیه در نبردهای پیاپی نیز بود، آگاه گردیده بود.
از سویی عباس میرزا و قائم مقام – وزیر با تدبیر او، پیش و بیش از دیگران به اندیشه شکست ها و بازماندگی ها پی بردند و تکاپو ورزیدند و تلاش های آن دو بزرگوار به فرآیند گسیل دانشور به فرنگ (اروپا) کشیده شد. ناکامی ایرانیان در زمینه گسیل دانشجو به اروپا امیر را به گزینش رویکرد دیگری در این زمینه وادار کرد و آن اندیشه برپایی مدرسه ای در کشور ایران بود. چرا که ممکن است جوانانی که برای دانش اندوزی به اروپا می روند به انگیزه زرق و برق آن همایش ها و رهیافت گستره جویان در اندیشه جوانان به فرنگ رفته و از فرنگ برگشته کارایی و بازده سودمند بایسته را نداشته باشند.
از این روی نیک اندیشی را در آن می بیند که با برپایی یک کانون آموزش و پرورش در میهن و با آوردن آموزندگان از کشورهای اروپایی ؛ جوانان در کشور خود آموزش داده شوند. از این روی در آغاز صدارت خود برای پی ریزی کانون آموزش شاگردان و دانش های فناوری تلاش کرد که شوربختانه پیش از آنکه «بَر» تلاش و آینده نگری خود را ببیند از میان برداشته شد. (فلک به مردم نادان دهد زمام مراد – تو اهل فضلی و دانش؛ همین گناهت بس – حافظ)
دیدگاه امیر در پیدایش دارالفنون بایستی به نیکی شناخته شود. اندیشه امیرکبیر در این زمینه در پایه نخست روی آور به دانش فندهای نوین و سپس روی آور به دانش های نظامی بوده و این اراده از پژوهش برابر سنجی برنامه درس های دارالفنون و نامه های امیر در زمینه رشته آموزش و استادانی که کارگماری شدند روشن می گردد.
رشته های هسته ای و بنیادین آموزه های دارالفنون به گونه ای که امیر نگرش داشت دربرگیرنده :
پیاده نظام و فرماندهی توپخانه، سواره نظام، مهندسی، ریاضیات، نگاره کشی، کانی شناسی، فیزیک، کیمیای فرنگی (شیمی)، داروسازی، پزشکی، کالبدشکافی (کالبدشناسی)، «کاردپزشکی» (جراحی)، تاریخ و جغرافی و زبان های بیگانه بود که پاره ای از مواد درسی به گونه میانوند (مشترک) و مدرسه دارای هفت شاخه بوده است. برای شگردهای نظامی، سامانه آموزشی جداگانه ای در خور ساز و برگ نظامی، آماده سازی شده بود و شاخه های دانش جنگی دارالفنون پایان بخش آن به شمار می رفت.
روند سنگ بنای دارالفنون (پُلی تکنیک):
در درازنای سالیان دراز، روزگار فرمانروایی های گوناگونی را به خود دیده است؛ فرمانروایانی که در، بازه هایی چند مایه ی ننگ امروز توده ها به شمار آمده که از خوانش و پژوهش تاریخ آن فرمانروایی ها، چیزی جز اندوه و افسوس بهره ی خوانده نمی شود. اما با وجود این، در همان روزگاران نیز منش های مهین و کرامندی به دید می آیند که انگیزه بالندگی و نازش همبود ایرانی شده اند، از زمره این افراد میرزا تقی خان امیرکبیر است که در روزگار سیاه قاجاریه – به ویژه در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه چون آفتابی تابناک تابیده و انگیزه پیشبرد فرهنگی همبود ایرانی شده است.
به گونه فراگیر می توان انگیزه های کرامند امیرکبیر را در راستای راه اندازی نخستین دانشگاه کوچک ایرانی، زبانزد به دارالفنون در سامان بخشیدن به ارتش، نظام و آموزش و پرورش افراد برای سامانه فرمانروایی دانست. ناصرالدین شاه با دیدگاه امیرکبیر برای پایه گذاری چنین مدرسه ای در آغاز، همداستانی نکرد زیرا او گمان می کرد که با برپایی این مدرسه، رهیافت آن دسته از روحانیون خشکه ورجاوند بیشتر شده و به انگیزه کهنه پرستی؛ گرز بی دینی (تکفیر، anathema) را بر سر دانشوران و آموزندگان فرو آید و نگذارند چنین مدرسه ای باز شود، بنابراین شاه، برتر می دانست تا دانشوران به اروپا گسیل شوند اما امیر با فرنودآوری (استدلال) برای شاه جوان گوشی، بزدل و دودل (مذبذب) وی را پذیرا کرد و از دست یازی منفی از سوی روحانیون آن روز به شاه، رامش (اطمینان خاطر) داد و همداستانی و پذیرش او را به پی افکنی (foundation) سازه مدرسه مورد نگرش به دست آورد و مدرسه دارالفنون به فرنام (عنوان) نخستین مدرسه نوین ایران در زمان نخستین سال صدارت امیرکبیر در هفت شعبه پی ریزی می شود و امیرکبیر خودش، جای سازه را در همسایگی کاخ های پادشاهی و در جایی که بیشتر سربازان در آن آموزش نظامی می دیدند، با پذیرش ناصرالدین شاه گزینش می کند.
امیر فرمان آمایش بنا و نگاره مدرسه را به میرزا رضا خان مهندس باشی تبریزی که از زمره پنج نفر دانشور گسیل شده به لندن و دانش آموخته مهندسی در زمان عباس میرزا بوده است برونداد (صادر) می کند. نگاره سازه با بهره گیری از پیرنگ (طرح) بنای سربازخانه «لیچ» انگلیس در پایانه های سال 1229 خورشیدی آماده و محمدتقی معمارباشی به پدیدآوری آن گمارده شده و شاهزاده بهرام میرزا بر کار ساخت و ساز آن رسیدگی می کند که به زبان امروزی مهندس نگرنده (مهندس ناظر supervisor engineer) نامیده می شود و کار سازه، یک سال به درازا می کشد و آماده گشایش می گردد. (1230)
ساختار مدرسه پنجاه اتاق چهارگوش چهار متر در چهار متر داشته که در چهار سوی «میان سرا» (حیاط) جای داشته است. همه اتاق ها زراندود و رنگ آمیزی شده (مذهّب و منقش) و دارای آذین ها و فرآویزهای چشم نواز نگارگری و گچ بری بوده اند. در جلوی اتاق ها، ایوان و سایبان ساخته بوده اند. در «میان سرای» مدرسه آبگیر بزرگی جای داشته که پیرامون آن باغچه هایی با کاشت درختان میوه از زمره زردآلو، توت، گوجه و شاه توت و برپایی فراسوی (فضای) سبز و گلکاری بوده است. شاگردان برای از بین بردن تشنگی خود از آب آن آبگیر که از آب کاریز (قنات) زبانزد به «آب شاه» که از خوشگوارترین و از زلال ترین آب های آشامیدنی تهران بوده بهره می برده اند.
مرز بین باغچه ها را خیابان کشی با آجرهای بزرگ زبانزد به «قزاقی» گسترده بوده اند. در «بَر» شمال خاوری و در پشت کلاس ها چندین مغازه ساخته بوده اند که وزارت معارف (دانش ها) در بالاخانه های آنجا برپا شده بود. در «بَر» شمالی و پشت سازه پیا م رسانی (مخابرات) امروزی ، گردونه (محوطه) ای گسترده با چندین اتاق کوچک و بزرگ وجود دشته که ویژه دانشجویان شاخه نظامی و سپس موزیک بوده است. در نیمه اول سال 1266 خورشیدی ، نیرالملک وزیر علوم وخت با همیاری امین السلطان – وزیر دارایی – و با خریدن و سپس ویران سازی خانه های باشندگان راسته جنوبی مدرسه، تالار بزرگ نمایش را می سازد تا ناصرالدین شاه که در سفر فرنگ با تئآتر آشنایی پیدا کرده در آن تالار به تماشای تئآتر بنشیند.
سازه دارالفنون ساخته شده در زمان امیرکبیر نزدیک به هشتاد سال پابرجا می ماند و با اینکه همچنان نیز کارایی داشته، در سال 1308 خورشیدی ویران می گردد. در این سال میرزا یحیی اعتماد الدوله قره گوزلو وزیر فرهنگ (education) آن زمان، سازه نخستین را در هم می کوبد و با نگاره و نگرش مارکوف – مهندس ساختمان روسی، سازه دیگر را به جای آن می سازد. میرزا علی اصغر خان حکمت شیرازی که در زمان کفالت و وزارت فرهنگ خود یادبودهای فرهنگی زیادی از خویش به جای گذاشته و جای سپاس بسیار نیز دارد که (نام نیک رفتگان ضایع مکن – تا بماند نام نیکت برقرار – سعدی) در سال 1313 سازه ای در شمال و جنوب آن می افزاید. اکنون در ورودی مدرسه در شمال خاوری آن و رو به روی خیابان ناصرخسرو یعنی میانگاه شهر باز می شود.
در اینجا کمانکی (پرانتزی) باز کرده و می افزاییم که پس از دایر شدن دارالفنون از سوی امیرکبیر ، از مدرسه رشدیه تبریز با شیوه نوین به دست پدر مدارس نوین ایران – میرزا حسن رشدیه، از مدرسه مظفری سعادت بوشهر در سال 1278 خورشیدی به پشتکار میرزا احمد خان دریابیگی- فرمانروای بوشهر و بنادر جنوب و به مدیریت و نظامت برادران سعادت (شیخ محمد حسین و شیخ عبدالکریم) و مدرسه شوکتیه بیرجند به همت محمد ابراهیم خان علم می توان نام برد.
دارالفنون دارای آزمایشگاه های فیزیک و شیمی ، داروسازی، چاپخانه سربی، کتابخانه و سفره خانه (غذاخوری) بوده و در یکی از اتاق های آن دو استخوانبندی (skeleton) برای آموزش دانشجویان پزشکی نگهداری می شده است. دروازه های ورودی سازه به شیوه معماری ایستاری دارای تاق های بلندی بوده که در، دو سوی درگاه، دو پایه استوانه ای نقره ای رنگ، تاق این دروازه را نگه می داشته است. بالای در بزرگ (درب) دو لنگه چوبی و قهوه ای رنگ مدرسه نبشته ای وجود دارد که اسم دارالفنون و سال تأسیس آن (1268 ه.ق) را بر کاشی نوشته اند.
بودجه دارالفنون در آغاز 7750 تومان بوده است. از نامه های به جا مانده از امیرکبیر و نوشته های روزنامه «وقایع اتفاقیه» و دستک های دیگر بر می آید که در آغاز، نام ویژه ای برای این یکای آموزشی در دست ساخت گزینش نکرده بودند. و از این بنای آموزشی ، فرنام های «مدرسه، مدرسه جدید» ، «مکتب خانه پادشاهی» ، «تعلیم خانه» و «مدرسه نظامیه» یاد شده است. در واپسین نامه ای که امیرکبیر به سفیر ایران در روسیه برای پیگیری ربایش آموزنده های اروپایی می نویسد از این سازه به فرنام «مدرسه نظامیه» یاد می کند. و ما در نوشتار پیش سبب گزینش دارالفنون (پلی تکنیک) را بیان داشته ایم.
از دارالفنون تا سال 1357 به فرنام مدرسه به کار گیری شد و پس از آن به کانون تربیت معلم (پرورش آموزنده) دگرگون گردید. سپس زمانی به کانون آموزش ضمن خدمت وزارت آموزش و پرورش ویژه یافت تا آنکه در سال 67 جزو پهرست یادگارهای ملی به شماره 1748 و به تاریخ 26/8/1375 پایش و نگارش شده است و سپس گزیرش گرفته شد تا از این بنای تُرد و شکننده که دیگر نای پیشکاری آموزشی را نداشت؛ پس از بازسازی به فرنام گنجینه آموزش و پرورش کاربردی شود و بدین سان در کشور ما نیز همانند بسیاری از کشورهای دیگر کانونی برای نگهداشت «تاریخ نوشته» و هویدا و زبانی آموزش و پرورش فراهم آید.
تا گاه نگارش این نوشتار (دی ماه 1396) و گشایش دارالفنون و شهادت امیرکبیر بنیانگذار آن 165 بار زمین دارالفنون به دور خورشید می چرخد و دواّره سرنوشت و پایه گذار نیک اندیش آن این گونه به چرخش و گردش در می آید که سیزده روز پیش از گشایش مدرسه، امیرکبیر در گرمابه فین کاشان به فرمان ناصرالدین شاه و به رگزنی حاج علی خان فراشباشی به شهادت می رسد و میرزا آقاخان نوری (اعتماد السلطنه !) جایگزینش می شود. شاید سرنوشت امیر این گونه رقم خورده که او در روز گشایش دارالفنون نباشد و دستاورد اندیشه والای خود را به دیده نبیند. (زحمت چه میکشی پی درمان ما طبیب – ما به نمی شویم و تو بدنام می شوی !)
این گزینش دو پیام پنهانی داشته یکی اینکه کسی در این سرزمین، روش امیرکبیر ها را پیگیری نکند و در پی چون و چرا و بازسازی اندیشه های توده ها نباشد و دیگر آنکه یاده (ذهن) های فرمانبردار و رهوار و آنان که همواره سر «گردن نهادن» و فرمانبرداری در پیش دارند بدانند که در مَناصب (جایگاه) مُناسب (در خور) جای می گیرند . و از سویی دارالفنونش که با آن گستردگی و سازه اش در یک سال به پایان می پذیرد و سر در زیبایش را «لرزاده» «مهراز» (معمار) سرشناس پدید آورده و سمیره (خط) چشم نواز بالای آن، خط عبدالحمید ملک الکلامی زبانزد به امیر الکتّاب است و رضا قلی خان هدایت – مؤلف مجمع الفصحا، ریاض العارفین و انجمن آرای ناصری به ریاست آن برگزیده و برای این نگرش از شیراز به تهران کوچ داده می شود و یکی از دانش آموخته هایش ذکاءالملک (محمد علی فروغی) ادیب و سیاستمدار برجسته است.
اما شوربختانه، سالخورده ای دور افتاده و سر در گریبان اندوه فرو برده در گوشه ای از خیابان حکیم ناصرخسرو قبادیانی چمپاتمه می زند بدان امید که دستی از غیب برون آید و کاری بکند. چه ؛ بازسازی بنای فرسوده و از دست رفته اش نیاز به آهنگ ملی دارد.
به کار گیری آموزندگان فرامرزی:
امیرکبیر پس از پایان یافتن بخش خاوری سازه ی دارالفنون در اندیشه به کار گیری آموزندگان فرنگی برای آموزش در این دانشگاه بر می آید. از آنجا که وی نسبت به کشورهای روسیه و انگلستان بدبین بوده بر آن می شود تا آموزندگان را از اتریش، آلمان و فرانسه برگزیند. وی پس از زمانی دودلی سرانجام، کشور اتریش را که در آن زمان نزد ایرانیان به «نمسا» زبانزد بوده گزینش می کند.
امیرکبیر از «مسیو جان داودخان» مسیحی خواست تا شش استاد توانمند در کارهای نظامی و زمینه های وابسته را برای شش سال کارگماری (استخدام) کند به بایسته اینکه حقوق سالانه همه ی آنان بیش از 4400 تومان نباشد که البته هزینه رفت و برگشت آنان را نیز دولت ایران بدهد . . . و پس از مدتی سفارش کرد تا یک استاد که بتواند فیزیک و شیمی آموزش داده و داروسازی را نیز به شاگردانش بیاموزد کارگماری کند و بایسته اینکه حقوق سالانه آن هفت نفر روی هم رفته از 5 هزار تومان فراتر نرود.
مسیوجان داود در انجام گماردگ خود شش آموزنده اتریشی و یک آموزنده ایتالیایی را در رشته های مورد دیدگاه و نگرش امیرکبیر کارگماری می کند. اسامی این هفت نفر آموزنده ای که به گزینش مسیو جان داود وارد تهران شدند بدین گونه است:
1 – کاپیتان آلفرد بارون گومنز آموزنده پیاده نظام و ترفند نظامی . 2- مسیو کارنوتا (چارنوتا) آموزنده کانی شناسی . 3- آگوست کرشیش (کرزیز) آموزنده توپخانه. 4- دکتر یاکوب پولاک آموزنده پزشکی و کاردپزشکی (جراحی) و کالبد شناسی. 5- ستوان یکم نمیرو آموزنده سوار نظام . 6- کاپیتان زاتی آموزنده مهندسی و دروس ریاضیات و هندسه. 7- دکتر فوکتی ایتالیایی آموزنده طبیعیات (فیزیک، شیمی و داروسازی)
که در میان این نخستین آموزندگان ، دکتر پولاک در ایران آوازه زیادی پیدا می کند چرا که وی پنج سال آزگار پزشک ویژه ناصرالدین شاه بوده است. وی در تهران کتاب های بسیاری در زمینه پزشکی و کاردپزشکی به نام های جراحی (دو جلد)، ماتیکان (رساله discourse) در درمان و چاره اندیشی بیماری های نو ، شکم روش، چشم پزشکی (کحالی) چاپ کرده است.
پنج نفر از آموزندگان اتریشی و ایتالیایی روز 27 محرم 1268، یعنی دو روز پس از برکناری پایه گذار دارالفنون به تهران می رسند . با همه ی این وجود امیرکبیر سفارش آنان را به «جان داود خان» می کند و می گوید تا آنجا که می توانی به آنان مهربانی کن و نگذار که نا آسوده و پریشان اندیشه شوند. شخص ناصرالدین شاه نیز از ورودشان شادمان شده و داود خان را به پیشکش آویزه (حمایل) سرخ سرتیپی بالنده می سازد.
گویا پیشوازی شایسته و شایانی از آموزندگان نمی شود. دکتر یاکوب ادوارد پولاک که سرپرستی گروه آموزندگان را به پیمان داشته از برخورد سرد ایرانیان از آنان این گونه گزارش کرده است: « ما، در 24 نوامبر 1851 به تهران وارد شدیم که در این میانه چگونگی ها دگرگون شده (کشتی بان را سیاستی دگر آمده است!) و چند روز پیش از ورود ما به تهران در پی کارشکنی درباریان و به ویژه دسیسه های مهدعلیا (مادر شاه) که از دشمنان دیرپای امیرنظام بوده، میرزا تقی خان از کار برکنار شده بود. اما همینکه او از ورود ما آگاه شده بود به میرزا داودخان گفته بود که این «نمساوی» (اتریشی) های بیچاره و نگون بخت را من به ایران آوردم و چنانچه بر جای خود بودم انگیزه های آرامش درونشان را فراهم می ساختم. اما اکنون نگرانم مبادا به آنان خوش نگذرد کوشش کن نابسامانی شان بسامان شود . . . »
دیدگاه امیرکبیر این گونه بوده است که آموزندگان انیرانی باید از پادرمیانی (مداخله) در کارهای سیاسی مملکت خودداری نمایند و تنها به کار آموزش بپردازند . از همین روی با به کارگماری آموزندگان انگلیسی و روسی و فرانسوی ناهمسو و خواهان آن بوده که آموزندگان مورد نگرش خود را از اتریش گزینش کند. چرا که این کشور در کارهای درون مرزی ایران ورود پیدا نمی کند و در همین راستا دو نفر دیگر را به گروه هفت نفری از پیش بیان شده می افزاید و آن دو نفر، کانچی بوده اند که بتوانند در کان ها کار کنند و به گونه ای سرکارگر خبره باشند.
ژان داود با هر هفت نفر پیمان نامه جداگانه ای دستینه کرده و زمان پیشکاری هر یک را پنج سال و حقوق سالانه هر کدام را حدود ششصد تومان نشانزد و برای هزینه های رفت و آمد هرکدام نیز چهارصد تومان نگرش می کند. از نفرات بالا «گومنز» و «نمیرو» زودتر رسیده بوده اند و دیگران در زمان از پیش گفته شده با بردباری رنج های بسیار از راه ترابوزان و ارمنستان وارد تهران می شوند. در مورد دیگر آموزندگان در نگارش دیگر بیان خواهد شد.
گشایش دارالفنون:
روز یکشنبه دیماه 1230 برابر با پنجم ربیع الاول 1268 قمری به بیانی دیگر سیزده روز پیش از به شهادت رسیدن امیرکبیر، ناصرالدین شاه پیش از شکار و روز نخستین درس پیاده نظام همراه با آقاخان نوری صدراعظم نوین و گروهی از دانشمندان و آموزندگان برون مرزی و ایرانی با شمار اندکی (30 نفر) دانش آموز به دارالفنون گام می نهد و آن را گشایش می کند.
در روزنامه وقایع اتفاقیه آمده است: « در روز یکشنبه پنجم ماه ربیع نخستین از سال 1268 هجری برابر سنه خامسه از جلوس سعادت مأنوس، مدرسه مبارکه دارالفنون واقع در ارک محروسه تهران که بنا و انشاء آن از سال سابق شروع شده بود برحسب فرمان مطاع همایونی افتتاح گردید و از آن تاریخ، علوم مستظرف و فنون مستحکم و صنایع مستغرب که حکمای اروپا اساس آنها را در ظرف چندین قرن برپا ساخته بودند در این تأسیس با تقدیس، انتشار همی گرفت و اشتهار همی پذیرفت.»
دارالفنون ایران بیست سال پیش از دارالفنون ژاپن و سه سال پس از دارالفنون عثمانی تأسیس شد و در نگارشی خواهیم دید که تفاوت ره از کجاست تا به کجا ؟
سیری در آموزندگان و راهبران دارالفنون عصر ناصری – بخش هفدهم:
افرادی که در دارالفنون چرخه های نخست و چندی پس از آن چرخه آموزنده بوده اند به دو گروه فراگیر دسته بندی می شوند ؛ دسته ای که از آغاز و سرراست به آموزندگی گمارده شده اند. این دسته در برگیرنده همان هفت نفر اتریشی و ایتالیایی و یا برون مرزی های ایرانی شده (ایرانیزه) و ایرانی بوده اند. از زمره «ژول ریشارد» تازه مسلمان – زبانزد به رضا – آموزنده زبان فرانسه در دارالفنون و پسرش یوسف ریشارد – آموزنده زبان فرانسه – شیخ محمد صالح اصفهانی مردی پارسا و آموزنده زبان پارسی و تازی ، میرزا علی اکبر خان مصورالسلطان – آموزنده نقاشی – و یا میرزا ملکم خان و دیگران . . .
دسته دیگر چون عبدالعظیم خان قریب (گِرکانی) که خود دانش اندوخته دارالفنون بوده و یا دیگر دانشوران دارالفنون گسیل شده به برون مرز که شماری از آنان پس از بازگشت به ایران در مدرسه دارالفنون به آموزش سرگرم می شده اند و به گونه ای که اقبال یغمایی و دیگران پهرست این آموزندگان را بیان داشته و در مواردی از «قدس آنلاین» برگرفته شده اند.
1 – میرزا ملکم خان ناظم الدوله : میرزا ملکم فرزند میرزا یعقوب از ارمنیان آزاد اندیش مسلمان شده جلفای اصفهان در سال 1212 خورشیدی در 10 سالگی برای یادگیری روانه پاریس می شود. امیرکبیر با شناختی که از هوش این پسر داشته به پدرش پیشنهاد می کند که میرزا ملکم در رشته علوم سیاسی دانش اندوزی کند. میرزا ملکم در فرانسه هوش و توانش بسیار در آموختن زبان فرانسه، علوم طبیعی (natural sciences) و ریاضی (mathematics) و پژوهش یادگارهای فرزانگان (philosopher) و اندیشمندان جنبش (revolution) بزرگ فرانسه (ولترو منتسکیو) نشان داد. تا آنجا که ستایش وزیر امور خارجه را برانگیخت و در بازگشت از این سفر بود که در وزارت خارجه به فرنام دیلماج (برگردانند dragomar – translator) به کار گماشته شد و سال دیگر پس از بنیانگذاری دارالفنون کار دیلماجی آموزندگان اروپایی، آموزش دروس ریاضی، تاریخ و جغرافیا و زبان فرانسه را در آنجا به گردن گرفت و بسیاری از نوشتارها را برای دانش آموزان برگردان کرد. به گونه ای که از بن دندان می توان گفت که جوشش و بالندگی شگرد برگردانی در چرخه امروزین (معاصر) از زمان بنیادگذاری مدرسه دارالفنون آغاز می شود.
اما پیشامد تلخ و پنهان دارالفنون با بازگشت به درون مایه از زبان خودش و اندکی از بسیار رخدادها که بر این سازه گذشته و در یاده خود به پایستگی دارد؛ دارالفنون دست کم سه بار گشایش خود را به یاد دارد و نگاشته شد که گشایش نخستین، درست سیزده (به باور برخی شماری بد گجسته و بد شگون) روز پیش از شهادت امیرکبیر از سوی کوتوله های سیاسی کار و فرمانروای «ملیجک» پسند و سپهر فرومایه سررشته داری بود.
اگرچه در این گشایش کسی یارای بر زبان آوردن نام امیر را نداشت چه بر زبان آوردن همان و زبان از کام برون کشیدن همان ! که فرمان ؛ فرمان فرمانرواست و مرگ ناگهان ! (مرگ مفاجات) ولی خوشبختانه به سپارش امیر برای نگهداشتن پاسش و نیز بزرگداشت هفت نفر آموزندگان فرامرزی که همه از برجستگان تباری، فرزانگی و دانش دیار خود بودند پیرهن کُنش پوشاندند که جز این، مایه رسوایی در اروپا و گیتی و پیوندهای میان کشوری بود و در همان روز بود که دارالفنون ، شاه و صدراعظم سرسپرده اش میرزا آقا خان نوری را می بیند و چشم انداز چندش آور چاپلوسی و سالوسی گروه بادمجان دور قاب چین و بله قربان گوی که بله قبله ی عالم ما نوکر شماییم و نه نوکر بادمجان که هر چه شما را خوشاید، خوشایند ما نیز هست و هر چه شما را ناخوش آید ما را نیز ناخوشایند است.
در این میان اگر چه قبله ی عالم تا اندازه ای به زبان فرانسه آشنا بوده و آن را بلغور می کرده است، اما پرسش ها و پاسخ ها توسط دیلماج جوانی انجام می گرفت که آن روزها جوانی گمنام بود اما پیرنگ و نگاره گزینشگری در رخدادهای پسین اجرا کرد. این دیلماج کسی جز میرزا ملکم خان نبود که با هوش سرشار و زمان شناسی (opportunism) توانست با همان بازدید کوتاه پیش از رفتن شاه به نخجیرگاه را به نردبان پیشرفت دگرگون و سرنوشت آینده سیاسی خود را رقم زند. میرزا ملکم جوان ، گاهِ بازدید شاه از آزمایشگاه ، که آگاهی از دلبستگ او نسبت به ابزار فیزیک و شیمی را می بیند و خود نیز در سال های دانشجویی در فرانسه با دانش های نوین آشنا بوده با انجام چند آزمایش شیمی که با آزاد شدن کارمایه (energy) و اخگر همراه بوده و نیز با انجام چند چشمه آزمایش نمایشی که در فرانسه و یا (بلاد کفر !) با شگردهای تردستی و چشم بندی (شعبده magic) نیز آشنایی داشت و نیز با نشان دادن کارکرد شماری از آزمایشگاه فیزیک روی آوری (توجه) شاه را به سوی خود فرا می خواند به گونه ای که کمتر از یک هفته به فرنام دیلماج ویژه شاه گمارده می شود.
ملکم خان به گونه ای از دست پروردگان امیرکبیر بوده است . چرا که میرزا یعقوب خان در زمان پدر قبله عالم (محمد شاه) دیلماج دربار بوده و چنانکه نگاشته شد ، امیرکبیر پافشاری می کرده تا میرزا ملکم برای دانش اندوزی راهی فرانسه شود. ناظم الدوله فردی خوش پوش، درس خوانده، شیرین سخن و آداب دان (suave) بود جای پایش را در دربار ناصری پابرجا کرد و چنان وابستگ پایمردانه ای با شاه برپا نمود که بی پروایی بازکردن درِ جستار در زمینه پیشرفت فرنگیان را یافت و پیوسته زیر بناگوش شاه زمزمه و ترنم می کرد که این فردید و دادِستان (قانون) است که پایه بنیادین آن همه ناهمگونی میان ما و فرنگیان می باشد.
همین نزدیکی و دیدارهای پیوسته با شاه برای او جایگاه کارشناسی و رایزنی را به ارمغان می آورد (چنان گفت با رایزن ترجمان – که در سایه شاه، دائم بمان – نظامی) میرزا ملکم خان به زودی توانست پذیرش شاه را برای راه اندازی یک رشته تلگراف بین ساختار بنیادین (اصلی) دارالفنون و ارگ شاهی بگیرد. اینکه او چه کارهای رازناکی (secretive) در دارالفنون می کرده و چگونگ گسترش سازمان پنهانی فراماسونری (فراموشخانه) و ربایش دانشجویان ، شاهزادگان، آموزندگان و بلکه راهبر دارالفنون در راستای نوشتار و جستارمان نیست که خود به جستاری گسترده نیاز دارد و به همین اندازه بسنده می کنیم که این روند در بدبین کردن شاه نسبت به وجود دارالفنون و واپاشی و فروپاشی آن بسی کارا بوده است.
2 – دکتر محمود شیمی : دکتر محمود شیمی؛ فرزند میرزا کاظم محلاتی در سوم شعبان 1287 ه.ق. زاده می شود. پس از فراگیری دانش های آغازین برای دنباله یادگیری به مدرسه دارالفنون می رود و در آزمونی که دو سال دیگر در پیشگاه ناصرالدین شاه و صدراعظم و وزیر علوم از شاگردان گرفته می شود به گرفتن یه تکه نشان Bronze و دوازده تومان حقوق سالانه بهره مند می گردد.
محمود خان پس از شش سال سخت کوشی در فراگیری و بهره بری از پیشگاه آموزندگان ایرانی و اروپایی، دوره دارالفنون را به پایان رساند و در سال 1309 ه.ق. نگهداشت بهداشت همگانی به وی سپرده و او گمارده می شود تا در سفرهای تابستانی شاه، همسفر و همراه او باشد. به ناچار با دکتر «فوریه» و دکتر «هبنت» دندانساز با کالسکه پادشاهی به اراک و بروجرد رفت و در همین سال در نبرد با بیماری «وبا» که در این سال به سختی در ایران گسترش یافته بود کوشش ها و از خود گذشتگی ها کرد و بسیاری از بیماران را از تباهی این بیماری بنیاد برانداز، رهانید.
پس از بازگشت دکتر فوریه به اروپا و آمدن دکتر «شیندر» فرانسوی به ایران و به کار گماری وی به نشان چشم پزشک شاه، محمود خان برگرداننده (مترجم) او شد و نزدیک همین زمان نزد دکتر «راتولد» که چشم پزشک کار آزموده و چیره دستی بود به آموختن چشم پزشکی پرداخت و پس از چند سال چنان کارآمد و چیره دست شد که ناصرالدین شاه درمان چشم عایشه خانم یکی از بانوان پرده سرایش را به وی سپرد و چون چاره گری او کارا افتاد شاه، به پاداش؛ جایگاه سرهنگی و آویزه و نشان ویژه به او داد و بر حقوقش افزود.
او افزون بر کار و بار های روزمره که داشت برگردانی دکتر «رکبرن» آموزنده فیزیک و شیمی را که به تازگی از اروپا آمده بود نیز به محمود خان واگذار شد و پس از رفتن وی و آمدن جانشینش «مسیو مولیون» برگردانی (دیلماجی) آموزنده نوین را به گردن گرفت. زمانی پس، دکتر «ژرژ» و دکتر «گاله» آموزندگان طب ؛ مسیو دانتان آموزنده «تاریخ طبیعی» ، مسیو «داوید» آموزنده ریاضی و مسیو «اِلمِر» برای آموزش در مدرسه دارالفنون به کارگیری شدند و به ایران آمدند.
دکتر محمود خان شیمی، میرزا ابوالحسن خان فروغی و میرزا رضا خان مهندس الملک به دیلماجی آنان گزینه شدند. پس از اینکه مدرسه کشاورزی به سرپرستی «مسیو داشر» بنیانگذاری شد، فیزیک و شیمی این مدرسه به دکتر محمود شیمی واگذار گردید. دکتر شیمی نخست کتاب کوتاه شیمی آلی خود را چاپ کرد. (نگارنده این نوشتار به فرنام مدرس بازنشسته شیمی این کتاب را در کتابخانه فردی خود دارد) دو سال پس از آن شیمی گسترده ای در 221 برگه برای کلاس های دوره دوم دبیرستان ها به چاپ رسانید.
در زمان وزارت معارف میرزا محمود خان علاء الملک و به سپارش او تاریخ ناپلئون و یک سفرنامه را از زبان فرانسوی به زبان پارسی برگردان کرد. سپس در سال 1337 ه.ق. با نگهدار جایگاه و نام بالندگی آموزندگی، به فرنام پزشک بهداشت شهری گمارده شد و آموزش شیمی و نگهدار کارهای بهداشتی دانشسرا (دار المعلمین teacher`s college) میانگاهی نیز به وی واگذار گردید. پس از چهار سال با همکاری دکتر «پاپاریان» به پایه گذاری مدرسه داروسازی پیروز شد و پس از این همه پیشکاری های شایان در سال ۱۳۱۳ بازنشسته و در سرای خود به درمانگری پرداخت و در سن هشتاد و هفت سالگی بدرود زندگی گفت. روانش شاد …
۳ – میرزا کاظم محلاتی : میرزا کاظم در سال ۱2۴۸ قمری به دنیا آمده است. پدرش میرزا احمد محلاتی – از آغاز کرمانی – از نواده های خواجه نصیر الدین طوسی بود. مادرش، خواهر میرزا اسحاق محلاتی، متخلص به انور، زنی خداشناس و دین باور بوده است. میرزا کاظم پس از پایه گذاری دارالفنون در نخستین چرخه در رشته دانش های طبیعی و داروسازی به فراگیری پرداخت و زبان فرانسوی را نیز به نیکی آموخت. او در همه زمان فراگیری، شاگردی فرینه و برجسته بود و بارها به گرفتن نشان و مدال سر افراز شد.
در سال 1275 قمری دولت ایران به گسیل چهل و دو تن از دانش آموزان کوشا به اروپا آهنگ کرد که میرزا کاظم یکی از افراد این گروه بود و هم او در راه رهسپاری به اروپا به سایر دانشوران، زبان فرانسوی آموزش
می داد تا پس از رسیدن به فرانسه و آغاز به فراگیری از آموختن باز نمانند. میرزا کاظم پس از اینکه رشته دانش های فیزیک و شیمی و طبیعی را در فرانسه به پایان رساند به ایران بازگشت و در دارالفنون آموزنده شد. این آموزنده بزرگ و پرتلاش که همکارانش وی را لاوازیه و آقای شیمی ایران نام نهاده بودند آزمایشگاه مجهزی در دارالفنون چیدمان و سامان داده بود که شاگردان همواره از آن بهره می جستند و نیز او یک ابزار سولفوریک اسید (جوهر گوگرد) سازی و یک کارگاه کوچک قندریزی در دارالفنون برپا کرد.
این آموزنده بزرگ که چهل سال زندگی خویش را در راستای آموزش و پرورش جوانان دانشجوی میهن خود سپری ساخت. در خلال پیشکاری های فرهنگی پربرکتش چندین مجلّد کتاب علمی ارزشمند نگاشت که سالیان دراز در دارالفنون تدریس می شد که از آن زمره است کتاب اصول شیمی آلی، کتاب گیاه شناسی که روگرفت (نسخه) هسته ای هر دو به سمیره (خط) گردآورنده در کتابخانه ملّی نگهداری می شود. کتاب «تذکره الادویه ناصری» که در سال 1288 گردآوری نموده، رساله ای درباره عکاسی، که روگرفت سمیره ای آن در کتابخانه ملی است و کتاب شیمی مطلق؛ کتابی درباره ی زراعت، کتاب فیزیک و کتاب دواسازی.
افزون بر این کتاب ها کتابی درباره شیمی کانی نوشته که به سال 1307 قمری در چاپخانه دارالفنون به چاپ رسیده است و کتابی به نام چرا؟ ، که بسیاری از گفتارهای علمی درآن به گونه پرسش و پاسخ به زبان ساده جُستار شده است و شنونده ها دو پسرش احمد و محمودند.
بنا بر پیشینه موجود در مدرسه دارالفنون، این آموزنده بزرگ با شرافت و فضیلت تا سال 1313 که آخرین سال پربار زندگی اوست با شور و شادی تمام، در این مدرسه حکمت طبیعی درس می داد و از سال 1320 قمری فرزندش محمود در این کانون علمی کار پدر را پی گیری کرد. این دانای ستوده خو در 21 شوال 1313 قمری درگذشت. آسایشگاهش در راسته جنوب خاوری سکوی میانسرای ابن بابویه است.
4 – نجم الدوله : عبدالغفّار ، در ماه ربیع الاول سال 1255 ه.ق. به زاده شد. پدرش ملاعلی محمد اصفهانی از فرزانگان بزرگ زمان خود بود. در ریاضیات دیرین (قدیم) شناخت آزگار داشت و برخی از فردیدها (قوانین) و مسایل و لگاریتم را پی برد و گشود. شاهزاده اعتضاد السلطنه، وزیر علوم، که به وفور دانش وی آگاه بود، او را از اصفهان به پایتخت فراخوانی کرد و به آموزندگی در دارالفنون گماشت. عبدالغفّار که پیشتر آغازهای علوم را از پدرش آموخته بود، همزمان در پیشگاه پدرش به پایان رساندن ریاضیات دیرین و در دارالفنون ریاضیات نوین و دانش های دیگر پرداخت و آن چنان در این کار کوشید که پس از سپری شدن چند سال در ریاضیات دیرین و نوین و هیئت و اخترشناسی و سخن گفتن به زبان فرانسوی و انگلیسی استاد شد و هنوز زندگیش (عمرش) از بیست سال نگذشته بود که آموزنده تمام درس های علوم ریاضی دارالفنون شد.
5 – ورزنده : میرمهدی فرزند صفی شبستری به سال 1301 هجری قمری در شبستر چشم به جهان گشود. نخست، زمانی در مدرسه ایرانیان اسلامبول دانش آموزی کرد. سپس در همین شهر در مدرسه فرانسویان درس آموخت. پس آنگاه به چینش (ترتیب) زمانی در مدارس نظام عثمانی و «دراوتیون» فرانسه و دانشسرای نظامی بروکسل به آموختن فن ورزش پرداخت. ژیمناستیک و شمشیر بازی را به نیکی فرا گرفت و پس از بازگشت به ایران به سال 1333 ه.ق. به پیشکاری وزارت علوم و معارف در آمد و به آموزش ورزش در مدارس پرداخت. گفتنی است که درآن روزگاران از دیده توده های ناآموخته، ورزش کردن به شیوه فرنگیان کاری زشت و ناسزاواری بود و ورزنده آزارها دید. اما چون به کار و هدف خود باور داشت و به بایستگ فراگیری ورزش میان جوانان – به ویژه در مدارس، باور داشت از این آزارها پروا نکرد. دارالفنون را پایگاه خود قرار داد.
بیشتر نشست های سخنگاه در زمینه سودمندی های ورزش برپا می داشت هماوردها و پیکارهای ورزشی برپا می کرد. پس از زمانی، اندک اندک، توده ها – به ویژه جوانان با ورزش و سودآوری های آن آشنا شدند می شدند ورزنده دلگرم تر و کوشاتر می شد و در زمان های بجا، جشن های ورزشی برپا می ساخت و مردم را به بودن در آنها انگیزش و فروزش می کرد.
6 – مسیو ریشارد : ژول ریشارد در 1816 میلادی زاده شد. در جوانی در تهران خرده فروشی می کرد و چون زبان فرانسوی را شیرین و روان گفتمان می کرد او را به معلمی دارالفنون گزینش کردند. در آن روزگار هنوز خرید و فروش برده و کنیز فراگیر بوده ریشارد کنیزکی کردستانی که از زیبایی بهره داشت خرید و چون خرید کنیز مسلمان بر نامسلمان و بهره مندی از او نابایسته است بر او لباس مردانه پوشاند تا رازش هویدا نشود. اما پس از زمانی، توده ها بر آنچه کرده بود آگاهی یافتند. ریشارد ترسید و به حضرت عبدالعظیم حسنی پناه برد و برای نگهداشت جان به اسلام گروید و نام میرزا رضا بر خود نهاد و بدین گونه از گزند رهایی یافت و پس از آن همچنان به آموزش زبان فرانسوی در دارالفنون دنباله داد.
مسیو رضا خان این بانوی کردستانی را رسماً به عقد شرعی و قانونی خود درآورد و از وی دارای چهار فرزند شد که یکی از آنها یوسف خان مؤدب الملک بود و سال ها نیز آموزنده دارالفنون شد و کتابی برای آموختن زبان فرانسوی به شاگردان خود گردآوری کرد. با گذشت چند سال بسیاری از شاگردان سخن گفتن به زبان فرانسوی را از وی فرا گرفتند. یوسف خان 26 مه 1935 درگذشت و در امامزاده عبدالله نزدیک بقعه حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد.
7 – تولوزان : تولوزان در جزیره موریس زاده می شود و در زمان دانشیاری خود به ایران می آید. هم در دارالفنون آموزنده می شود و هم پزشک ویژه ناصرالدین شاه. اما پس از زمانی کار تدریس را رهاه کرد و تنها در آزمون دانشجویان پزشکی انباز نمود و در زمان زیست خود در ایران، شاگردان بزرگی پرورد که مؤتمن الاطباء ، نظام الحکماء ، میرزا علی اکبر ناظم الاطباء و خلیل خان ثقفی از آن زمره بودند.
تولوزان در هر سفری که ناصرالدین شاه به اروپا می رفت در رکابش بود. زبده الحکمه که در آن ویژگی گنه گنه به بیان آمده ، بدایع الحکمه، رساله ای در چگونگی جلوگیری از درمان طاعون و چند رساله دیگر از یادمان های اوست. بیشتر گردآوری های تولوزان با چاپ سنگی به چاپ رسیده است. در سفر زیارتی شاه به عتبات عالیات ، پزشک تولوزان از زمره همراهان قبله عالم بوده است. او به فرمان شاه یادداشت هایی از سفرنامه را درباره زمین های حله و کوفه و بابل و یادگارهای باستانیان نوشت که در پایان سفرنامه شاه به چاپ رسیده است و از جغرافیای تاریخی کوفه و بابل، سخن رفته است.
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش نوزدهم
برنامه های آموزشی: بنیانگذاری دارالفنون، چرخشگاه کرامندی در تاریخ آموزش در ایران بوده و اینکه سامان نوین آموزش در ایران با دانشسرای بالنده دانش ها و فناوری آغاز شده است بسی پر چم است. چنانکه از پیش نیز نگاشته شد نگاه امیرکبیر در برپایی دارالفنون در پایه نخست در راستای دانش و فناوری نوین بود و آنگاه به دانش سپاهی – که این چم (معنی) از نامه های امیرکبیر در زمینه رشته تدریس استادان گمارده شده از سوی او روشن شده است. رشته های دانش اندوزی در دارالفنون بازتاب گرایش نخستین گروه از آموزنده های اتریشی و ایتالیایی بود که بیشتر سرشت سپاهی داشته است : پیاده نظام، توپخانه، سواره نظام، هندسه، کانی شناسی، پزشکی، کاردپزشکی، فیزیک، داروسازی و افزون بر این با تاریخ، جغرافی، زبان پارسی و تازی نیز آشنا می شدند.زبان های اروپایی نیز در برنامه های آموزشی جایگاه برجسته ای داشته است. آموزنده های اتریشی با زبان پارسی بیگانه بودند و برگردان هایی نیز که با زبان آلمانی آشنا باشند به اندازه بسنده در دسترس نبوده اند.
سرانجام، زبان فرانسه به نشان زبان آموزشی در دارالفنون پذیرفته می شود. شمار زیادی از دانش آموزان در کلاس درس زبان فرانسه انبازی می کردند و تنها هنگامی که به پایه ای از ورزیدگی می رسیدند به آنان پروانه پی گرفتن سایر کلاس هایشان داده می شد. همه ی دانش آموزان ، فراگیری خود را در یک گستره و تراز آموزشی آغاز می کردند و به گونه ای که به میانگین می توانستند پارسی را بخوانند و بنگارند. و اندکی نیز ادبیات پارسی فرا می گرفتند.
دانش آموزان بر پایه پیشرفت و چگونگی انجام آزمون هایشان به سه گروه بخش می شدند. آنهایی که در گستره پیشرفته بودند بیشتر در آموزش دانش آموزان آغازین همیاری می کردند. آزمون ها سالی سه بار برگزار می شد و به دانش آموزان فرینه (ممتاز) پاداشی داده می شد. همه ی دانش آموزان دو دست لباس Uniform (با ریخت یکسان) داشته اند؛ یکی برای زمستان و دیگری برای تابستان که رشته ی آموزشی آنان را باز شناخته می کرده است. برای سال اولی ها که در دارالفنون نام نویسی می کردند بازه ی فراگیری نزدیک به هشت سال بوده است که سپس به چهار سال کاهش می یابد. اما در برابر؛ در مدرسه می ماندند تا با امر آموزشی همیاری کنند.
سازگان آموزشی: سن دانش آموزان هنگام ورود به مدرسه بین 14 تا 16 سال بود. اما برخی که در سامانه سیاسی رهیافت بیشتری داشتند با سن بالاتر نیز در مدرسه پذیرفته می شدند. دشواری سترک در گام نخست تراز و خواندن و نوشتن و دانسته های دانش آموزان بود. چرا که همگی در یک کلاس، درس می خواندند. و سپس به انگیزه ناهمگونی در آگاهی ها و گیرایی گفتنی ها؛ دانش آموزان به پایه های چند، دسته بندی می شدند.
با همه ی اینکه آموزنده ها (استادان) دانا و توانا بودند اما کار آموزش برای شان چندان آسان نبود و از آن سوی، دانش آموزان پیشرفت چندانی نمی کردند چرا که در پایه های نخست نه استادان، چندان به زبان پارسی آشنا بودند و نه دانش آموزان چندان آشنا به زبان بیگانه. از این روی استادان، پس از پایان درس های روزانه هنگام آزادی به آمایش و هماهنگی مواد درسی روز آینده می پرداختند. آموزندگان انیرانی به دستاویز دیلماج (مترجم) های خود به دانش آموزان پایه اول آموزش می دادند. شاگردانی که درسشان خوب بود دستیار استاد (خلیفه) نامیده می شدند و به پایه های دیگر آموزش می دادند.
آموزندگان ، افزون بر خویشکاری (وظیفه) خود، کارهای گوناگون دیگری نیز در دارالفنون انجام می دادند. از زمره در میدان، ورزش سپاهی و رژه نیز داده می شد که بجز دانش آموزان نیز می توانستند در این ورزش و رژه انبازی جویند.
سازگان ویژه دارالفنون: افزون بر سازگان فراگیری آموزشی، اداری و پیشکاری در مدرسه؛ ساز و برگ های ویژه ای به فردید و نگرش بهره مندی برخی از دانش آموزان که به سان برجسته ای از شاهزادگان و پوران سرداران قاجاریه بودند وجود داشته است. این شاهزادگان در اتاق های ویژه به یادگیری می پرداختند. به راستی همیشه از این دو چشمی نگری ها زاینده گره هایی است که روز و روزگاری این دُمَل های چرکین با نیشتری گشوده می شود. کوشش های گردانندگان مدرسه نه تنها برای پیشرفت درس دانش آموختگان بوده بلکه با برگزاری نشستگاه دانشی و بهداشتی تلاش می شده است تا در نهشت (وضع) بهداشت همگانی کشور و توده ها گام هایی برداشته شود.
نشستگاه نگهداشت تندرستی: در دارالفنون، هفته ای یک بار سگالش و رایزنی پزشکی یا نشستگاه تندرستی برگزار می گردید تا در زمینه بیماری های واگیردار و گسترش آنها در شهرهای گوناگون ایران واکاوی و گزیرش هایی برای جلوگیری و درمان این گونه بیماری ها گرفته و چاره اندیشی شود و به دولت، فرمان نامه و فرگفت برونداد شود. فرمانداران و استانداران شهرستان ها و استان های گوناگون با هموندهای این نشستگاه نگهداشت بهداشت، همنویسی (مکاتبه) داشته و پابسته بوده اند تا پهرست زایجه گان (متولدین) و نیز بیماری های پراکنده ی در گستره فرمانروایی خود را گزارش دهند. هموندان (اعضاء) این نشستگاه با کارگزاران و گماشتگان بهداری عراق عرب (بین النهرین) و دولت عثمانی نیز در پیوستگی بوده اند و برای پیشگیری از بیماری های پراکند (شایع) با یکدیگر دست می یازیدند.
سازگان سامان پذیری (انضباط) دارالفنون: سازمان پذیری در دارالفنون به گونه ای بوده است که با شاگردان به گونه و چگونگی لغزش و نادرستی آنها برخورد می شده است. اگر از آنها نادرستی جزیی سر می زد با خط کش یا چوب به آنان کف دستی می زدند و اگر لغزش بزرگتری از آنان سر می زد به ناظم مدرسه شناسانده می شد تا او به فراخور لغزش به پادفره و سزا دست یازد.
دانش آموزان دارالفنون از تبارهای سرشناس بودند که بسیاری از آنان پیوندهای درباری داشتند و همچون پدران خود در کار و بارها و جایگاه های برجسته دیوانی و درباری به انجام نگاره خود می پرداختند. دانش آموختگی از دارالفنون نشانگر پایگاه و جایگاه همبودین و چگونگ دانش آموزان بوده است. در این زمان نیز جایگاه خانوادگی و پیوند با دربار نیز دستاویز هسته ای و بنیادین پیشرفت در پیشه ها و کارهای کشوری بود.
دارالفنون از بیخ و بن نهادی درباری بوده است و به همین انگیزه زیر نگرش دربار و شاه بود که این چاره داری را داشت که هر گزیرشی را بگیرد؛ حقوق معلمان و خدمتگزاران مدرسه از گنجینه پادشاهی پرداخت می شد و هزینه بخش سپاهی آن از بودجه ویژه سپاه تدارک دیده می شد.
زمان کار در مدرسه: زمان کار در مدرسه از ساعت 8 بامداد تا 15 پس از نیمروز بوده است. درس ها و آموزه های مدرسه در سه بازه : بامداد، پیش نیمروز و پس از آن اموزش داده می شد. از زمان پی گذاری دارالفنون (1230) خورشیدی تا سال 1240 خورشیدی روزهای جشن های ملی و مذهبی و روزهای سوگواری، روزهای دوشنبه و آدینه ی هر هفته و روزهای ماه مبارک رمضان مدرسه فرویش (تعطیل) بود و چون مدرسه در زمان یک سال 180 روز باز بود، فراگیری دانش آموزان، پیشرفت زیادی نداشته است. اعتضاد السلطنه که از وی به گستردگی نگاشته شد، در جایگاه وزیر علوم فرنشین دارالفنون فرویش (تعطیلی) روزهای دوشنبه را برداشت و فرویش های دیگر را نیز کرانمند (محدود) کرد. چه، او مردی خردمند و دانش پرور بوده است.
شوربختانه بر پایه نوشتاری که خواهد آمد از همان آغاز که امیرکبیر برای نخستین بار اندیشه بر پایه گذاری دارالفنون را فرنام (عنوان) کرد در میان هماوردان سیاسی وی هواداری پیدا نکرد. میرزا آقا خان نوری جایگزین امیرکبیر کینه زیادی نسبت به این مدرسه نشان می داد و هوادار بستن آن بود. (ببین تفاوت ره از کجاست به کجا ؟!) به نوشته دکتر پولاک، نوری در اندیشه تصفیه حساب (مجازاً، هر گونه دست زدن به کنشی برای کینه کشی) و تسویه حساب (موازنه حساب) با آموزندگان فرامرزی دارالفنون و برگشت آنان به کشورشان بود. اما از سویی شخص ناصرالدین شاه دلبستگی ویژه ای به این مدرسه داشت و بارها از آن بازدید می کرد و افزون بر آن؛ او شخصاً در پایان آزمون های نهایی به آموزندگان و شاگردان گردن آویز، نشان و لوح سربلندی و بالندگی می داد.
اما کم کم فروزش و پشتیبانی نخستین ناصرالدین شاه از دارالفنون جای خود را به بدگمانی و بی نگرشی داد. این دگرش نگرش شاه به این انگیزه بود که او روی آور این نکته شد که شاید مدرسه جایی برای آشنایی دانش آموختگان با آرمان های سیاسی هولناک اروپایی باشد. از زمره اینکه میرزا ملکم خان (ارمنی تازه مسلمان شده) دانش آموخته فرانسه و آموزنده دارالفنون یک باشگاه شبه فراماسونی (فراماسونری = سنگ تراش درستکار یا بنای سنگ تراش آزاد) به نام «فراموشخانه» بنیان گزارده بود. شاگردان و آموزندگان دارالفنون بیشتر هموندهای (اعضای) این ساز و برگ پنهانی بودند. با همه ی اینکه ناصرالدین شاه از آغاز به فراموشخانه دیدگاه ناسازگاری نداشت اما درباریان پیروز شدند تا به ناصرالدین شاه بقبولانند که این ساز و برگ سرشت پاد پادشاهی دارد.
میرزا ملکم خان به گرایشات بابیگری و گسترش رژیم جمهوری بدنام شد . از این روی ناصرالدین شاه در سال 1240 ه.ش. فرمان فرویش (تعطیلی) فراموشخانه و بیرون کرد (تبعید) ملکم خان را برونداد (صادر) کرد. اما هیچ گاه دارالفنون را نبست ؛ یکی از انگیزه ها این بود که ناصرالدین شاه از ژرفا دلهره ی این را داشت که اروپائیان چگونه به ایران می نگرند.
نخستین گروه دانش آموختگان دارالفنون: نخستین چرخه دارالفنون در سال 1237 ه.ش. پایان می یابد و آن هنگامی بوده که نخستین گروه دانش آموزان آزمون نهایی خود را می دهند و 86 نفر در دوره نخست، دانش آموخته می شوند. (29 نفر دانش آموخته توپخانه، 12 نفر دانش آموخته پیاده نظام، 4 نفر دانش آموخته سواره نظام، 20 نفر دانش آموخته ریاضی، 17 نفر دانش آموخته پزشکی و 4 نفر دانش آموخته علوم طبیعی) که در زیر ، نام شماری از آنان آورده شده است و از آنجایی که پیوند با خانواده های بزرگ یا کسان دارنده رهیافت (ذی نفوذ) از کارگزاران کلیدی در راهیابی به دارالفنون به ویژه در سال های ابتدایی بوده است. در جدول زیر یک پیوند خانوادگی نیز آورده شده است.
1 – محمد صدیق خان قاجار (امین نظام) : رشته فراگیری: توپخانه و نخستین داشن آموخته.
2 – عباس خان : پسر میرزا رضا مهندس (مشاور الدوله، مهندس حضور) رشته فراگیری: هندسه، ریاضی و مهندسی. وزیر جنگ و شهردار تهران.
3 – عبدالغفار (نجم الملک) : به خانواده ای بزرگ وابسته نبوده، رشته فراگیری: ریاضی. آموزنده دارالفنون که برگزاری نخستین سرشماری در ایران از سوی وی برگزار شده است.
4 – عبدالمجید میرزا: نوه فتحعلی شاه (عین الدوله) رشته فراگیری: پیاده نظام. نخست وزیر مظفرالدین شاه.
5 – علی قلی هدایت: پسر رضاقلی هدایت (مخبر الدوله) وزیر آموزش و رئیس تلگراف.
6 – علی حسین (شیخ الاطباء): به خانواده سرشناسی وابسته نبوده. رشته فراگیری: پزشکی – پزشک ویژه ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه.
7 – جعفرقلی هدایت: پسر رضاقلی هدایت (نیر الملک) رشته فراگیری: مهندسی و هندسه. وزیر آموزش و مدیر دارالفنون.
8 – محمد حسن خان: پسر حاجب الدوله (صنیع الدوله، اعتماد السلطنه) رشته فراگیری: علوم نظامی. ریاست دارالترجمه همایونی. مترجم ناصرالدین شاه و وزیر انطباعات (انتشارات)
9 – میرزا محمود خان قمی: به خانواده بزرگی بستگی نداشته است. (مشاورالملک، مشیر الوزرا) پس از دو سال فراگیری در دارالفنون به فرانسه گسیل شده و در آنجا به فراگیری علوم طبیعی و نجوم در پاریس پرداخته و در آنجا کشف سیاره ای به نام خود کرده است.
10 – مهدی شقاقی: بدون وابستگی به جایی، (ممتحن الدوله) که به فرانسه روانه گشته، در رشته معماری (آرشیتکت) به تحصیل پرداخته، طراحی مجلس شورای ملی، کاخ فیروزه و مسجد سپهسالار از وی است.
11 – علی اکبر کاشانی: از بستگان امین الملک (مزیّن الدوله) رشته فراگیری: زبان فرانسه و نقاشی. در فرانسه بوده است. آموزش نقاشی، زبان فرانسه، موسیقی و تأسیس نمایش خانه دارالفنون.
12 – عبدالوها ب: رشته فراگیری: پزشکی و پزشک ویژه ظل السلطان (پسر ناصرالدین شاه)
13 – علینقی (حکیم الملک): رشته فراگیری: پزشکی در فرانسه و پزشک دربار .
چرخه ی دوم دارالفنون و بهسازی آن:
بازه ی دوم دارالفنون همزمان با ریاست علیقلی میرزا (اعتضادالسلطنه) بوده است. چنانکه پیشتر نگارش شد او پس فتحعلی شاه قاجار بوده و جایگاه درباری او، این توانایی و شایش را به وی می داده تا با استواری به ، به کار گیری توان خود، به بهسازی در دارالفنون بپردازد. برای نمونه، در آمدهای دو استان را که خود، فرمانروای آن بوده به بودجه و تنخواه دارالفنون پیوست کند. او به هدف ارزیابی نیازهای دانش آموزان به گونه سازمند و بسامان با آموزندگان ایرانی و انیرانی دیدار می کرد. چالش کرامندی که دارالفنون با آن رو به رو بود کمبود آاموزندگان از میان اروپاییان باشنده در تهران بود که وی دست به دامان آنان شد. اعتضاد السلطنه بر سر آن شد تا کارها را گسترش دهد. دانش آموزان دیگری را ربایش و نیازمندی های گروه های همگانی اموزشی را فراهم آورد. او با انتشار بیانیه ای در روزنامه اتفاقیه گروه های گوناگون دانش آموزی را به دارالفنون فرا خواند. وی با این گام خود دو آرمان را پی گیری می کرد. نخست اینکه امیدوار بود تا دانش آموزان پسر را برای به کار گیری در ترازها و پایه های گوناگون سامانه های دولتی – چه در تهران و چه در شهرستان ها آماده سازد. او در راستای ربایش دانش آموزان به دارالفنون ، انگیزه های گوناگونی را ارایه، از زمره به دانش آموزان نوید غذا ، پوشاک و ماهیانه داد. او به دانش آموزان آسودگ (اطمینان) داد که بسته به رشته فراگیری می توانند یکی دو ساله دانش آموخته شوند و به آنها نوید به کارگماری دولتی نیز داد.
در زیر، شماری از کسان نام آشنا که دانش آموخته چرخه های دیگر هستند پهرست می شوند:
1 – عباس اقبال آشتیانی: نویسنده و استاد دانشگاه. 2- عباسقلی خان قزوینی (آدمیت): بنیانگذار «مجمع آدمیت» 3 – عبدالرحیم همایون فرخ : نویسنده کتاب دستور زبان پارسی «دستور فرخ» 4 – عبداله احمدیه : پزشک و استاد دارالفنون. 5- عبدالرزاق بغایری : ترسیم نگار ایران و مشخص کردن مرزها با همسایگان. 6- علی اکبر خان نفیسی: نویسنده کتاب های گوناگون پزشکی و «فرهنگ نفیسی» . 7 – علی اکبر سیاسی: از بنیانگذاران و رئیس دانشگاه تهران و چندین بار وزارت. 8- محمد غفاری کاشانی (کمال الملک): نقاش، دانش اندوزی در ایتالیا و بنیانگذار هنرستان «مدرسه صنایع مستظرفه»
9- احمد خان (کمال الوزرا): دستیار موسیو نِوژ درگمرک 10- امان الله (ضیاء الدوله): ورود به بادیگارد قزاق و دستیار لیاخوف. 11- اسدالله غفارزاده: روزنامه نگار نخستین، اولین دبیر حزب سوسیال دمکرات. 12 – غلامحسین رهنما (رهنما) : عضو آکادمی منجمان فرانسه، رئیس دانشکده فنی دانشگاه تهران، دانش آموخته نجوم و ریاضی. 13- حیدر میرزا شاهرخ شاهی (پزشک). 14- حسین فرهنگ آفرین (هنگ آفرین): رئیس دسته موزیک قزاقخانه ، سفر به روسیه و لندن برای پر کردن و ضبط صفحه. 15- ابوالحسن بهرامی (میرزا ابوالحسن خان دکتر): نویسنده کتاب های پزشکی گوناگون. 16- ابوتراب غفاری کاشانی (تراب خان): سرتصویرگر وزارت انطباعات، تصویرگر روزنامه شرف. 17- عیسی خان صدیق: دستیار پروفسور ادوارد براون در تدریس فارسی دانشگاه کمبریج لندن، اخذ دکتری از دانشگاه کلمبیا، ریاست دانشگاه تهران و سناتور (رشته هندسه و ریاضی). 18- ابراهیم حکیمی (حکیم الملک): پزشک دربار، مشروطه خواه، بنیانگذار یک لژ فراماسونری. 19- اسماعیل خان سوادکوهی (امیر مؤید): نماینده مجلس شورای ملی از ساری. 20- اسماعیل خان مرزبان گیلانی (مؤدب السلطنه): چشم پزشک نامدار در تهران. 21- ابراهیم خان علیزاده (عمید السلطنه، عمید الحکما): پزشک و نماینده مجلس اول و فرماندار خراسان. 22- جعفر خان (امین الممالک): کنسول در بغداد ، مهندس و فرماندار تهران. 23- جهانگیر میرزای شیرازی (صوراسرافیل): روزنامه نگار مشروطه خواه و مدیر روزنامه صوراسرافیل. 24 – خلیل خان ثقفی (اعلم الدوله): دانش آموخته پزشکی در فرانسه، تأسیس بیمارستان در تهران. 25- محمود علامیر (احتشام السلطنه): مهندس، مشروطه خواه، رئیس اولین دوره مجلس شورای ملی. 26- محمد علی فروغی (ذکاء الملک): ادیب، سیاستمدار و چند دوره نخست وزیر (رشته پزشکی). 27 – محمد علی خان فرزین (کلوب): علوم ریاضی. 28- محمد معین: استاد دانشگاه تهران و مؤلف «فرهنگ معین». 29- قاسم غنی (پزشک): سیاستمدار، ادیب. 30- صادق هدایت: نویسنده. 31- سلیمان میرزا اسکندری: از بنیانگذاران حزب توده.
32- ولی الله نصر: رئیس مدرسه علوم سیاسی، رئیس فرهنگ (پزشک). 33- یحیی خان (مشاور الوزرا): رشته زبان فرانسه و شهردار مشهد. 34- زین العابدین خان ادهم (لقمان الملک، فخر ادبا): پزشک.
35- عبدالعظیم خان قریب (گرگانی). 36- فریدون آدمیت. 37- مجتبی مینوی. 38- محمد قریب. 39- منوچهر اقبال. 40- مصطفی چمران. 41- حاج علی رزم آرا. 42- احمد خشوعی.
43- صدیقه دولت آبادی. 44-محمد اسلامی ندوشن. 45-رضا عامری. 46-جلال آل احمد. 47-محمد حسین شهریار. 48-ذبیح الله صفا. 49-محسن هشترودی. 50-پرویز ناتل خانلری. 51-محیط طباطبایی. 52- مسعود فرزاد. 53- محمود حسابی. 54-حبیب یغمایی.
بسیاری از دیگر کسان که در دهه های اخیر همانند آنان برای نمونه یک نفر نیز پدیدار نگشته است.
(Wikipedia)
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیستم
این نوشتار را به شهروند اندیشمند و گرانسنگ بندرریگی مان (احمد هدایت) پیشکش می دارم
دارالفنون ؛ قلمرو نخبگان سده ی نوزدهمی: آموزش در ایران باستان، جدای از آموزش های کیشی و آیینی، گونه ای از دانش فرمانروایی و دبیری و بیشتر در توانای رده ی زبرین همبودین بود و آموزش آیین مند (رسمی) نیز ویژه کاتوزیان (روحانیون) و در بر گیرنده خواندن، نوشتن، بنیادها، آیین های کیشی . اخترشناسی و همفزون (در کل)، این آموزش، ویژه رده بلندپایگان ، بزرگزادگان، کاتوزیان و نگارندگان بود . این ویژه ساز ( انحصار، monopoly) دانش تا روزگار ساسانیان نیز دنباله داشت و فرمانروایان در سه چرخه ی گوناگون نسبت به آموزش و پرورش توده ها برداشت و دریافت مسؤلیت کرده و کانون های آموزشی را به وجود آوردند:
1 – در چرخه ساسانیان : شاید کهن ترین چهره و نگاره «مدرسه – دانشگاه» را بتوان به چرخه ساسانیان بستگی و پیوند داد. در زمان ساسانیان، سازمان های آموزشی گسترش یافت و کهن ترین دانشگاه باستانی سترکی چون گندی شاپور در سده سوم میلادی به میانگی شاپوراول، بنیاد نهاده شد. این دانشگاه به زمان پنج سده، در زمینه های ادبیات، فلسفه، علوم طبیعی، ریاضیات، پزشکی، اخترشناسی ؛ دیدگاه های اندیشمندان گیتی و یادمان های آنان را گردآوری و رواگ می داد و سرانجام، پایه و مایه ای برای بیت الحکمه بغداد شد و در سازندگی فرهنگ و شهرآیینی اسلام کارا افتاد. در زمان نوشین روان این دانشگاه پیشرفت و گسترش یافت و در آن بیمارستانی برای آموزش پزشکی به وجود آمد.
2 – در چرخه سلجوقیان : پس از پیدایش اسلام؛ و در اوج فرهنگ «ایرانی – اسلامی» یعنی زمان سلجوقیان پایه گذاری مدارس نظامیه ها (به فرموده سعدی: «مرا در نظامیه ادرار (شهریه، مواجب) بود. شب و روز تلقین و تکرار بود.» در سده ی پنجم هجری به زمان خواجه نظام الملک طوسی – وزیر توانمند روزگار سلاجقه، رخ داد و تا سده ها این نظامیه ها و ربع رشیدی (تبریز) ، جایگاه دانش، آموزش، فرهنگ و فرهیخت (ادب) پس از اسلام بودند و پایه گذاری مدارس نظامیه انگیزه به وجود آمدن مدارس کرامند دیگری در جهان اسلام شد. تا پیش از آنکه چنگیز و تیمور، سامان و بی هراسی همبودین را بردارند، کرانمندی (محدودیت) هایی که برای اندیشه اندیشمندان غیر شافعی (یکی از مذاهب چهارگانه اهل سنت) به وجود آورند انگیزه ای شد تا همبودگاه به ایستایی و پستی گرایی کشیده شود و شش سده، اندیشه دانشی در زمینه سرشت و پویایی بازماند.
اما همین نظامیه ها ، خود نمونه و الگویی شد برای دانشگاه های اروپا و کانونی برای کتاب ها، بررسی و جستار آنها. هر چند که در اروپا پیشینه «دانشگاه – مدرسه» خیلی درازتر است و به فرهنگستان (academy) یونانی می رسد تا جایی که در چرخه سده میانه نیز این کانون های آموزشی از درخشندگی و آب و تاب برخوردار بودند. از دگر شیوه های آموزش در روزگار اسلامی آموزه (course) آموزش نزد کاتوزیان کیشی و دانشمندان بود. درنوردیدن (طی) این سده ها؛ مکتب خانه ها نیز برای آموزش مردم وجود داشتند که شیوه سنّتی آموزشی، کرانمند و نادانش بنیاد بود و از میان برنده نیازهای روزمره همبودین نبود. سرانجام با فرو شدن (افول) مدارس نظامیه و نبود راه و روش های نوین آموزشی دوران فرو شدن دانش و فرهنگ در ایران آغاز شد. دگرگونی های مایه گرفته از آشنایی با غرب از پایان صفویه یعنی چرخه ای که با سرنگونی دانش و فرهنگ همراه بود، دگرگونی هایی را با خود به همراه آورد.
3 – در چرخه قاجاریه : پس ماندن ایرانیان در بخشی از زمان ، سرچشمه دست کم دگرگونی های سترکی در گونه نگاه به گیتی و نیاز به روندهای نوین بود و با نگارشی که در این زمینه داشتیم ؛ عباس میرزا با فراخواندن کارشناسان سپاه برون مرزی و گسیل دانشجو به فرنگستان آغازگر این گذرگاه شد و در زمان محمد شاه نیز دو مدرسه از نخستین مدارس نوین به سبک اروپایی و به دست کشیشان و فرارسانان کیشی (میسیونر missionaire) آمریکایی و فرانسوی در نزدیکی های سال 1219 خورشیدی در تبریز و ارومیه بنیادگذاری شد که آنها در پی اندیشه های سیاسی و بهره وری های کشور خود بودند و این دست یازیدن ها گام های کارایی برای ساماندهی در راستای پس ماندن های آموزشی نبود و تلاش والای ابرمردی چون میرزا تقی خان را می خواست تا این گرز گران در خورند پهلوان باشد.
دارالفنون ؛ مرده ریگ (میراث) امیرکبیر:
اوج این دگرش (mutation) در پایه گذاری دارالفنون به دست توانمند امیرکبیر، نمود و جلوه گری داشت. دارالفنون از نخستین کارهای هسته ای برای تاوان پس ماندن های دانشی، فرهنگی و ساختاورانه بود. هرچند که این پس ماندن، سرشتی هستی شناسی (Antalogie) داشت و به آسانی در خور تاوان و بازپرداخت نبود. دارالفنون از دیدگاه جایگاه و ایستار همبودگاه ایرانی و پایه گذاری گندی شاپور و نظامیه ها ناهمسانی داشت. پایه گذاری دارالفنون در زمانی روی داد که دانش ها و شگردهای (technology) نوین در گیتی انگیزه توان و نیرو شده بود. و این در حالی بود که ما از آن ناآگاه و ناتوان و بی بهره بودیم. و سرانجام در نبرد با دشمن آماده و تا بن دندان جنگ آماده ای چون روسیه تزاری شکست های پی در پی خورده بودیم ؛ این بود که با روی کار آمدن میرزا تقی خان و به نوشتاری که نوشته شد، بایسته های نیازین برای سازندگی همبودین فراهم گشت. در آغاز؛ فراگیری در دارالفنون رایگان و برخی از دانش اموزان ماهانه نیز دریافت می کردند و هر دانش آموز سالانه نخست 12 تومان کمک هزینه می گرفتند و این مبلغ در درازای سال ها افزایش می یافت تا به سالی چهل تومان رسید.
بودجه نخستین سال پایه گذاری 7750 تومان در سال بود و آموزندگان و دانش آموزان ناهار را به هزینه دولت می خوردند و نماز نیمروز را به امامت شیخ محمد صالح – معلم فارسی و دینی برگزار می کردند. بودجه مدرسه سال به سال افزایش یافت؛ به گونه ای که در سال 1269 خورشیدی به سی هزار تومان رسید. اما پس از مدتی بر پایه برنهاده (مصوبه) شورای عالی معارف؛ دانش آموزان به پرداخت ماهگانه (شهریه) بایسته می شدند که البته این برنهاده، در برگیرنده دانش آموزان ندار، نمی شد.
رشته های هفت گانه دارالفنون (پیاده نظام، سواره نظام، توپخانه، پزشکی، کاردپزشکی، داروسازی و کانی شناسی) درس های همگانی تاریخ، جغرافی، ریاضی و زبان های بیگانه داشته اند که از آغاز، زبان فرانسه بود و سپس زبان های روسی و انگلیسی نیز آموخته می شد. بازه فراگیری، ابتدا هفت سال بود و سپس به پنج سال و سرانجام به چهار سال کاهش یافت. از آغاز؛ بنا بود تنها 30 نفر فراگیر گزینش شود ولی شمار فراگیرندگان هنگام گشایش دارالفنون 105 نفر بود که پس از هفت سال فراگیری، همفزون شرکت کنندگان در آزمون پایانی 91 نفر بوده و 85 نفر آنها در آزمون پیروز بوده اند.
دستاورد دارالفنون :
وجود آموزندگان برون مرزی که خود، مردان دانش و کنش بودند، همراه با انگیزش و فروزش گردانندگان و راهبران آگاه و دلسوز، انگیزه ای شد تا دارالفنون در سال های نخستین به کارهای مهین و برجسته دانشی و ساختاورانه دست یازد و نهال آرزوهایی که از سوی امیرکبیر کاشته شده بود تا اندازه ای به بار بنشیند. پیشرفت دارالفنون به گونه ای چشمگیر بوده است که گماردگان ژاپنی نزدیک به دو دهه پس از پیگذاری دارالفنون در ایران، دست به گشایش همانند چنین سازمانی در ژاپن یازند و تا بدانجا رسند که همه گواهش هستیم. در زیر به پهرست برخی از گام هایی که در دارالفنون در راستای آموزش ها و فندهای نوین برداشته شده است – هر چند به کوتاهی – می پردازیم:
1 – گسترش پزشکی : همزمان با پایه گذاری دارالفنون و با پایمردی دکتر پولاک، آموزش پزشکی نیز آغاز شد و این کرامندترین گام به سوی پزشکی نوین باختری بود . اما در گذرگاه رسیدن به این آرمان، دشواری های ویژه ای نیز وجود داشت : یکی اینکه برای نخستین بار دروسی آموخته می شد که پیشینه آموزش نداشت و در همبودگاه نیز ناسازگاری هایی به وجود آمده بود. از زمره : نگرانی و ستیز سازگان و سامانه پزشکی کهنی و ایستاری (سنتی) با گسترش و رواگ (رواج) پزشکی اروپایی بود. چرا که این سازگان چنین رواگی را زیانی سخت برای جایگاه پیشه خود می دیدند. این ایستادگی در برابر پزشکی نوین به گونه ای بود که در کلاس های پزشکی تا زمان ها، تنها به آموزش نگری (theorical) بسنده می شد چرا که از هراس فرود آمدن «شش پر» فرمان بی دینی (حکم تکفیر ؛anathema) زاییده دست زدن به داروهای ساخت کشورهای خدانشناسان، دست زدن به کالبد مرده (مس میت) و از همه برتر کالبد شکافی بود. تا اینکه خوشبختانه (و از سویی شوربختانه) در سال 1232 خورشیدی زمینه درخوری برای آموزش کالبد شکافی در برابر دانش آموزان پزشکی پیش آمد و آن اینکه «زاتی» آموزنده ریاضیات و مهندسی دارالفنون ناگهان به گونه گمان انگیزی
در می گذرد. از دکتر پولاک می خواهند تا کالبد «زاتی» را واکاوی و آسیب شناسی کند. بدین روی نخستین کالبدشکافی به شیوه ی نوین در ایران انجام می گیرد و فرجام کالبدشکافی، زهرآلودگی (intoxiciation) با گاز (کربن منوکسید) بازنمود می شود.
مورد دیگری پیش می آید و از دکتر پولاک خواسته می شود تا کالبدشکافی کند. اما چون مورد کین خواهی به میان امده بود، پولاک از این کار سر باز می زند. از سوی دیگر «بارنه یود» آموزنده زبان فرانسه پیش از مرگش کالبد خود را به مدرسه می فروشد و در برابر پولی که دریافت می کند بر (پرباری) کتابخانه مدرسه می افزاید.کالبد «بارنه یود» نیز کالبدشکافی می شود. «فوکتی» آموزنده داروسازی دارالفنون نیز همکار خوبی برای دکتر پولاک بوده است. او برای نخستین بار توانست با کنش های کاردپزشکی پولاک، بیماری را با اتر و کلروفرم بیهوش کند. از سویی دانسته ها در زمینه کالبدشکافی در آن زمان تنها کرانمند به کتاب قانون ابن سینا و یا کتاب (کامل الصناعه) علی بن عباس مجوسی بود. افزون بر پایین بودن تراز آگاهی نسبت به این دانش، چنانکه اشاره رفت کیش اسلام نیز دست زدن به کالبد مرده را روا نمی دانست و انجامش نیاز به «غسل مسّ میت» داشت و به همین انگیزه، راه برای یادگیری داشن پزشکی بسته بود. از این روی پولاک ناگزیر بود تا از کالبد جانوران و نگاره ها برای این کنش بهره جوید. او پس از زمانی کتاب کاردپزشکی خود را گردآوری که در برخی از کارها چون بیماری های چشم از آن استفاده می شد.
چالش دیگر اینکه در کلاس پزشکی، ناهمگونی در زبان پولاک با شاگردانش بود. که از آغاز با دیلماجی محمدحسن قاجار آموزش پزشکی انجام می پذیرفت. اما پولاک ، پس از چرخه ای پی برد که گفتار برگردانده شده انگیزه ای می شود تا دانش آموزان را روی آور پزشکی سنتی کند. بنابراین چنین می نماید که انگار او به جای پزشکی اروپایی، پزشکی (طب) سنتی ایران را آموزش می دهد. این دشواری ناخواسته، پولاک را بر آن داشت تا خود، پارسی را آموخته و سرراست به آموزش پزشکی نوین بپردازد. افزون بر همه این دشواری ها و برتر از همه این بود که فراگیران، گام های یادگیری آغازین (ابتدایی) و میانی (متوسطه) را هنوز نگذرانده بودند. همان مشکلی که حاجی بابا افشار هنگام گسیل به اروپا داشت و از آن رنج می برد تا اینکه ناچار شد به جای فراگیری در دانشکده پزشکی در دفتر پزشکی (مطب ، office) یک پزشک انگلیسی کارآموزی کند و پزشکی تجربی بیاموزد. با همه ی این دشواری ها، کلاس پزشکی با چهارده نفر آغاز شد. در آغاز دست و انگشتان به یاری استاد می آمد. پولاک ابزارهای آماده کار و خشک شده و یا در الکل نگهداشته شده استخوان ها را از اروپا با خود آورده بود و از آنها برای آموزش یاری می جست. پس از زمانی استخوانبندی (اسکلت skelton) نیز به آنها افزوده گشت. اما چالش شاگردان با استخوانبندی تا زمان ها راهبندی برای آموزش بود. چرا که آنان از دیدگاه آیینی باور داشتند که با دست زدن به اسکلت مرده ، ناپاک و پلشت (نجس) می شوند. اما روزی نیز فرا رسید که خود دانش آموزان به بیرون آوردن جمجمه مردگان از گورها پیشی می گرفتند.
افزون بر دروس نگری (تئوری) ، بودن دانش آموزان در بیمارستان دولتی سرآغاز آموزش ورزوال (عملی) بود که به آنان روش های برخورد با بیمار آموزش داده می شد. پس از آن به آنان پروانه داده می شد تا در کار پزشکی های کوچک انبازی جویند و در کاردپزشکی های بزرگ دستیار (assistant) باشند و روش بند آوردن خون و درمان زمینه های دیگر را بیاموزند. با گذشت زمان، کنش بریدن اندام را فرا می گرفتند.
و در پایان این بخش از رواگ پزشکی اروپایی، درست یک سال پس از گشایش دارالفنون نخستین کنش کاردپزشکی ؛ در برگیرنده سنگ آبدان (مثانه cytologia) پس از آن کنش چشم و برخی چنگارها (سرطان cancer) به دست توانای دکتر پولاک آموزنده اتریشی انجام گرفت و یک بیمارستان دولتی نیز پایه گذاری شد و چنانکه گفته شد در آن بیمارستان، آموزندگان ؛ فراگیران را با پزشکی باختری آشنا می کردند. از زمره نخستین فراگیری ، مایه کوبی (vaccination) بود. جا دارد تا گریزی هرچند بسیار کوتاه به روند آبله کوبی گاوی زده شده و جنبه راستین تاریخی آن روشن شود.
نخستین مایه کوبی در زمان فتحعلی شاه و به دست «اندریو جاکس» کاردپزشک و دیلماج نماینده سیاسی انگلیس ( «سر» هارفورد) انجام گرفته است. پس از آن نیز به فرمان عباس میرزای ولیعهد و فرمانروای آدربایجان و با به کار گماری دکتر کومیک انگلیسی در تبریز و محمدعلی میرزای دولتشاه برادر ولیعهد و فرمانروای کرمانشاه و سپس در تهران، همدان، کاشان، اصفهان و جلفا انجام گرفت. اما پس از آن دیگر گامی برای از بین بردن آبله و پیگیری آن برداشته نشد. گفته شده است رمالان و جن گیران از ناآگاهی توده ها بهره جسته و چنین پراکنده می ساختند که با درچکانیدن (تزریق) مایه گاوی اهریمن وارد پوست می شود!
از این روی گروه بیشتری ؛ از واکسیناسیون خود و فرزندانشان سر باز می زدند و به افزایش مرگ و میر کمک می کردند. اینکه آیا امیرکبیر گریسته و یا نگریسته خود سخنی است جدا ؛ اما او چاره این نابخردی را در کتاب خواندن و افزایش بینش و دانش همگانی می دانسته است. امیرکبیر که نگران کاهش روزافزون شمار (جمعیت) و افزایش مرگ و میرهای انسان ها بود دادِستان (قانون) آبله کوبی همگانی را برنهاد و برای انجام این کار پزشکی، پزشکان را با حقوق بسنده کارگماری کرد و به شهرستان گسیل داشت و اگر کسی کوتاهی می کرد می بایست تاوانش را بدهد. اما هیچ گاه تاوان (جریمه) چاره بنیادین نبوده و نیست . بلکه باید فرهنگ همگانی را بالا برد. شوربختانه پس از مرگش این امر کامیک (اختیاری) و ارادی شد.
به راستی باید به روز و روزگار امیرکبیرها و در پشت پرده نادانی نگه داشتن توده ها و خاکسترنشینی آنان خون گریست ! (فلک به مردم نادان دهد زمام مراد – تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس !)
و در پایان این نوشتار برای فرزندان دلبندم : دکتر عبدالوهاب ؛ دانشجوی رشته کاردپزشکی همگانی، دکتر عبدالرزاق و دکتر مهسا جواهری (دندانپزشک) در راه خدمت به توده ها آرزوی کامیابی دارم.
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و یکم
این نوشتار را به شهروند اندیشمند غائب از نظر بندرریگی مان (حسن قرائتی) پیشکش می دارم
2 – چاپخانه ؛ چاپ و نشر دارالفنون : داستان؛ از زمانی آغاز می شود که آموزندگان دارالفنون واداشته شدند تا کتاب های درسی را گردآوری و یا نگارش کنند. هم راستا با نگارش و برگردان کتاب های درسی، فراسویی در باختر آموزشگاه به چاپخانه و کارهای چاپ و پراکنش ویژگی دارد که بر سردرش نوشته شده بود «دارالطباعه خاصّه علمیه مبارکه دارالفنون» چاپخانه و کارهای چاپ و پراکنش های آن در سال 1268 ه.ق. گشایش می یابد. این چاپخانه زیر دیدگاه و نگرش علی قلی میرزا اعتضادالسلطنه و به یاری (معاونت) رضاقلی خان هدایت سرپرستی می شود. از سال 1268 تا 1299 ه.ق. ، 40 پاژنام (عنوان) کتاب آموزه ای(text book) برای بهره وری دانش آموزان آموزشگاه و دیگر دوستداران و نیز نوشته های دیگران را به چاپ می رسانده است. برای نمونه :
الف – میزان الحساب و فیزیک : گردآوری کریشیش اتریشی برگردان میرزا زکی مازندرانی سال 1274 ه.ق.
ب – کتاب تشریح الابدان پولاک.
پ – کتاب جبر و مقابله : نوشته بوهلر فرانسوی برگردان عبدالرسول خان مهندس اصفهانی ، به کوشش رضاقلی هدایت ناظم مدرسه دارالفنون.
ت – زبده الابدان : نوشته جان . ال. شلیمر فلمنکی به دستیاری محمدتقی بن محمدهاشم انصاری طبیب کاشانی 1279 ه.ق.
ث – جراحی : مشتمل بر دو جلد و یک رساله در کحالی (چشم درمانی) پولاک 1273.
چنانکه از نگرشتان می گذرد بیشتر چاپکردهای چاپخانه سنگی دارالفنون به جستارهای پزشکی و ریاضی و البته سپاهی نیز ویژه گری داشته زیرا بیشترین دانش آموزان در رشته های پزشکی و سپاهی یادگیری می کرده اند. شمارگان کتاب ها 300 روگرفت (نسخه) بوده است. کتاب ها زیر نگرش میرزا عباس چاپ می شدند و آقا محمدتقی خان صحافباشی آنها را صحافی (ته بندی و پوشینه کردن) و از همه کرانمندتر اینکه پروانه چاپ را خود ناصرالدین شاه برونداد (صادر) می کرده است. (نمی توان پنهان کرد که به رغم اینکه ناصرالدین شاه، فرمان کشتن امیرکبیر را برونداد کرد اما هیچ گاه رشته های امیر را پنبه نکرد و هزینه های آموزندگان و دارالفنون را به گونه ای پرداخت می کرد و سیاست های امیر را در آموزش دانش آموزان به دست آموزندگان فرنگی – به جای گسیل به برون مرز – دنبال کرد.)
پس از درگذشت رضاقلی خان هدایت (1280 ق) کارهای چاپ و چاپخانه و گردآوری کتاب ها به علی قلی خان هدایت و مخبر الدوله واگذار شد. وی 27 سال این کرامند را به گردن داشت. در زمان مخبرالدوله افزون بر چاپ کتاب های درسی نخستین ، نشریه آزمایشگاهی ایران روز دوشنبه 23 رجب المرجب 1299 در دارالفنون پخش شد. فرنشینان (رؤسای) چاپخانه دارالفنون از آغاز تا پایان بدین گزاره بودند:
علی قلی میرزا اعتضادالسلطنه – رضا قلی خان هدایت –قلی خان هدایت (مخبرالدوله) – جعفر قلی خان نیر الملک. یادآور می شویم که چاپخانه دارالفنون از سال پایه گذاری (1268 ه.ق.) تا سال برچیدن آن (1326) یک بازه 58 ساله زیر نگرش تبار ارجمند هدایت گردانده می شده است. افرادی که در فرآیند چاپ سرگرم بودند: استاد چاپ ، مرکبزن، کاغذگذاران، چرم گذاران، غلتک کش ها، کاغذبردار، لایی گذار و بازسازکاران. دسته دیگر: کسانی که به پیشه آمایش و سنجیدن نوشتار (سوژه) کشیدن نگاره، فراهم سازی سنگ چاپ دست می زدند. باید به خوشنویشان، نگارگران، زراندود کاران، سنگ تراشان و اسید زنان (تیزاب کاران) نمارش داشت.
چاپخانه سنگی دارالفنون همان زمانی که دگردیسی (انقلاب revolution) دگراندیشی برای رسیدگی به دانش ها و پرورش زمانی مانده نگذاشت در سال 1287 خورشیدی ، با همه ابزارهایش به چاپخانه دولتی برده و پایان یافته پذیرفته شد و پس از نوزده سال چاپخانه همراه با تمام سازه دارالفنون ویران و به دست مهندس مارکوف روسی نوسازی شد.
3 – کتاب ها و کتابخانه دارالفنون : چون جستارها و پرسمان های آموزشی (امور سپاهی، ریاضی، هندسه، مهندسی، پزشکی، علوم طبیعی و . . . ) دارالفنون پس از گشایش (1230 خورشیدی) نیازمندی استوار به کتاب های آموزشی داشت و آموزندگان انیرانی جستارهای خود را به میانگی دیلماج های خود گفتار می کردند، انبوهه گفتارهای همین آموزندگان نخستین کتاب های آموزشی آن مدرسه را پدید آورد و آنان بدون درنگ دست به کار کتاب های آموزشی شدند. در سال 1232 خورشیدی کتابخانه دارالفنون با سرنویس (عنوان) «کتابخانه مبارکه دارالفنون» برپا شد (اما مهر کتابخانه ای که ساخته شده بود همان تاریخ بنیاد گذاری دارالفنون را داشت) و به نگارشی که خواهد آمد نام این کتابخانه دگرگونی هایی پیدا می کند.
جا دارد کمانکی باز کرده : (در سال 1301 خورشیدی و در زمان نخست وزیری «احمد قوام – قوام السلطنه» چنین آهنگ می شود که به پاس پیشکاری های ارزنده امیرکبیر تندیسی از وی ساخته و در دارالفنون برپا شود. این آهنگ و اندیشه مورد پذیرش همه ی دانش آموختگان دارالفنون و اندیشمندان پایدار می گردد و در این راستا پول هایی گردآوری می شود و نام یاری رسانان در شماره 1234 سال ششم روزنامه ایران – گاه نهاده مهرماه 1301 و شماره 1257 همان سال – روز نهاده پنجشنبه نوشته می شود. پیش آغازهای کار نیز فراهم می شود اما برخی از کسان این کنش را از نگاه کیشی روا (جایز) نمی دانند و ناگزیر وجوه گردآمده را به هزینه ساز و برگ (تجهیز) کتابخانه دارالفنون می رسانند.) (برگرفته شده از کتاب «مدرسه دارالفنون» برگه 152)
علی قلی خان مخبر السلطنه – وزیر علوم – نخستین کتابدار دارالفنون بوده است که در سال 1239 خورشیدی جایگاه کتابداری از سوی ناصرالدین شاه به جعفرقلی خان نیرالملک سپرده می شود. در سال 1243 خورشیدی اعتضادالسلطنه – عموی ناصرالدین شاه کتابخانه خود را که دربر گیرنده کتاب های پارسی و انیرانی بسیار گرانبها بوده به کتابخانه پیش کش و به پرمایگی کتابخانه که اکنون نام «کتابخانه معارف عمومی دارالفنون» را به خود گرفته می افزاید. کتابخانه معارف عمومی مدرسه دارالفنون تا سال 1316 پویا بوده و چون در 23/6/1316 کتابخانه ملی در ساختمان نوین آن در خیابان شهدای 30 تیر به وجود می آید. و کتاب های کتابخانه معارف عمومی دارالفنون به کتابخانه ملی جا به جا می شود. اما از آنجا که دارالفنون دارای کانون های گوناگونی بوده است و به گونه یگان های آموزشی خودسالاری (مستقلی) چون دانشکده پزشکی، پلی تکنیک و . . . در می آید. از این روی در سال 1316 کتابخانه ملی دارای 2991 کتاب چاپی و 2423 کتاب دست نویس و 26 کتاب فرتوری (عکس) می شود و این در حالی است که در همین سال کتابخانه دارالفنون تنها دارای 877 پوشینه کتاب بوده است. شمار کتاب های چاپی موجود در کتابخانه معارف فنی به وزارت معارف که جای آن در تالار آینه بوده است جا به جا می شود. در سال 1346 که باشگاه آموزندگان وزارت آموزش و پرورش آغاز به کار می نماید کتاب های موجود در کتابخانه تالار آینه جا به جا می شود (خیابان کاشانی) که گردانندگی آن با احمد مهران بوده است.
اما کتابخانه دارالفنون که دیگر به یک دبیرستان دگرش یافته بود برای برکشیدن نیاز دانشی و پژوهشی خود دانش آموزان و آموزندگان خود تا آغاز انقلاب اسلامی به تلاش خود دنباله می دهد. (فتح الله توحیدلو) در زیر برای نیک فرجامی به چندین کتاب بی همتا و گرانسنگ از کتاب های نگارش یافته از سوی آموزندگان نخستین دارالفنون ایما می شود:
الف – «وسیط الحساب» اصول حساب ابتدایی و عملیات آن.
ب – «فروغ علم جغرافی ؛ طبیعی و سیاسی» از نجم الدوله، عبدالغفار بن علی.
پ – «اصول علم شیمی جدید» از معتمد السلطان آقا میرزا محمد کاظم – معلم کل علوم طبیعی.
ت – «جواهر التشریح» از معتمد الاطباء علی بن زین العابدین.
ث – کتاب گران بها و بی همتای دست نوشته «تشریح بدن انسان» از یاکوب ادوارد پولاک ؛ که به دست اسدالله تنکابنی نگاشته شده و روگرفت (نسخه) دست نویس «علاج الاتمام» پولاک که میرزا احمدخان افشار شاگردش در دارالفنون بر آن کتاب یک پیشگفتار و سه نوشتار و هر نوشتار در چند برش سازمند کرده است.
ج – کتاب دست نوشته «زبده الحکمه و تریاقات و سمومات» که به دست میرزا علی نقی بن محمد اسماعیل حکیم الممالک، یکی از شاگردان دکتر پولاک برگردان و گردآوری شده است. این کتاب ها در کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی وجود دارند و یک کتاب شیمی نیز از زمان دارالفنون در کتابخانه نگارنده این نوشتار در زمان حاضر وجود دارد.
4 – دارالفنون و نگارگری (نقاشی) : (از دارالفنون تا کانون هنرهای زیبا):
نقاش چیره دست است آن ناخدای ترس – عنقا ندیده صورت عنقا کشد همی
آغازگر گرایش نگارگران ایرانی به نگارگری اروپایی از پایانه های روزگار صفویه شکل گرفته است. که از زمره انگیزه های آن می توان به ورود نگارگران ایرانی به اروپا نمارشی (اشاره ای) داشت . در زمان قاجاریه این گرایش به اوج خود رسید و پیگذاری مدارس دارالفنون و مدرسه هنرهای زیبا (صنایع مستظرفه = fine art) در این روند بهره زیادی داشت. ناصرالدین شاه که خود، نگارگر چیره دستی بود در کنار پیگذاری مدرسه بالنده دارالفنون با پایمردی در پی آن بودکه در آن روند نگارگری اروپایی به هنرجویان آموزش داده شود. دارالفنون در آغاز راه، توانمندترین هنرجوی خود (اسماعیل جلایر) را بیرون داد که پیروزی یافت تا شماری چهره پردازی و نگارگری گروهی، هم با رنگ و روغن و هم با شگرد مینیاتوری از خود به یادگار گذارد. ابوالحسن غفّاری کاشانی (صنیع الملک) برای فراگیری نگارگری به «رُم» گسیل داشته شد.
علی اکبر خان مزین الدوله نطنزی؛ یکی از چهل و دو تن فراگیرنده هایی بوده که به فرانسه گسیل داده شد. او پس از بازگشت از اروپا آموزنده نگارگری در مدرسه عالی دارالفنون شد. او از نخستین کسانی بود که پایه ها و بنیادی زیستگاه (طبیعت) پردازی را در مدرسه دارالفنون آموزش داد و بیش از پنجاه سال آموزنده زبان فرانسه و نگارگری در دارالفنون بود که بیشتر چشم انداز و گل نگارگری می کرد و در چهره نگاری با شیوه «پرداز» نگار آفرینی می کرد. مزیّن الدوله پس از مرگ صنیع الملک، کلاس های نگارگری اش را به گردن گرفت. کمل الملک (استاد ماکان در کتاب «چشمهایش» بزرگ علوی) چهره نگار دانش آموخته دارالفنون بود. او در مدرسه هنرهای زیبا (صنایع مستظرفه) به پرورش و فرهیختن هنرجویانی پرداخت که همگی، راه استاد خود را پی گرفتند و به «مکتب کمال الملکی» زبانزد شدند. کمال الملک (محمد غفاری کاشانی) در نگارگری به جایگاه والایی می رسد . او مانند صنیع الملک به گسترش سبک های هنر اروپایی در میان شاگردان دارالفنون می پردازد و در رواگ شگردهای باختری در ایران کارایی به سزایی داشته و تا واپسین دم به نگارگری می پردازد. او مدرسه صنایع مستظرفه را که در آن تندیس سازی، منبت کاری و قالیبافی نیز آموزش داده می شده است برپا می دارد.
5 – موسیقی از دارالفنون تا هنرستان عالی موسیقایی (musical) :
( جایی که زبان از گفتن باز می ایستد ، موسیقی «خنیا» آغاز می شود !)
به گونه ای شکل گیری بسیاری از هنرها از زمان ناصرالدین شاه آغاز شده است. اندیشه پایه گذاری موسیقی به زمان آمدن «آلفرد ژان باپتیست لومر» فرانسوی در سال 1249 خورشیدی به ایران، باز می گردد و با به کارگیری او (لومِر) از سوی دولت علیّه ایران و پیشنهادش ؛ شاخه ی «موزیک نظام» در کنار آموزش (موزیک نظامی) در یگان های پیرو مدرسه دارالفنون برپا می شود.چرخه ی شش ساله این مدرسه درس های : فارسی، حساب، تاریخ، جغرافیا، خنیای نگری (تئوری) زبان فرانسه، آموزش یک ساز بادی، آشنایی با آهنگ سازی سپاهی، سازشناسی، یک ساز ویژیستارانه (تخصّصی) ، همسازی(هارمونی)، پیانو، ارکستراسیون و کمپوزیسیون آموزش داده می شد که همین رخداد ، خود آغازگر خنیای آموزشگاه ها در ایران شد. خنیاگر (musician) فرانسوی دیگری به نام «Duval» که نوازنده ویولن و پرورنده ارکستر بود نیز با 38 نفر از دانش آموختگان دارالفنون نخستین ارکستر سازهای زهی ایران را برپا ساختند. این آموزشگاه تا سال 1288 خورشیدی به زندگ خود دنباله داد تا اینکه با مرگ A.T.B.Lemaire در سال 1289 شاخه موزیک نظام دارالفنون فرویش (تعطیل) شد. اما پس از یک سال غلامرضا خان سالار معزّز که افسر ارتش و از شاگردان برجسته «لُمر» بود و مدتی نیز در «پتروگراد» روسیه رشته موسیقی علمی را خوانده و فرنشین (رئیس) ارکستر شاهنشاهی بود و پس از آن نصرالله خان مین باشیان کار خود را دنبال نمودند.
وزارت معارف برنهاده (تصویب) کرد که شاخه موزیک دارالفنون به گونه یک آموزشگاه با نام «کلاس موزیک» دوباره برپا گردد که دوره این آموزشگاه چهارساله بود. افزون بر این ، در این آموزشگاه، رشته های دیگر موزیک باختری نیز آموزش داده می شد و شاگردان غیر سپاهی نیز داشت که بسی بیشتر از شاگردان سپاهی بودند. در سال 1297 «کلاس موزیک» به گونه یک مدرسه خودپا از دارالفنون جدا شد و با گردانش غلامرضا خان مین باشیان و با همکاری فرزندش (نصر السلطان) و زیر نگرش وزارت معارف درآمد و نام «مدرسه موزیک» بر آن نهاده شد. دانش آموزانی که گواهی نامه شش ساله ابتدایی داشتند نام نویسی می شدند و شش سال نیز در مدرسه موزیک می آموختند و دانش آموزان غیر سپاهی نیز از سوی وزارت معارف کمک هزینه دریافت می کردند. مین باشیان برای مدرسه یک چرخه جزوه های سازشناسی و هماهنگی و ارکستر شناسی و خنیای سپاهی از فرانسه برگردان و گردآوری کرده بود که خود شخصاً می آموخت. او دانش «هارمونی» را نیز از یادمان های «مسیو ران» (استاد کنسرواتور پاریس) برگردانده بود و در برگردان به جای واژه «هارمونی» (هماهنگی) از «تناسب» بهره می گرفت.
در سال 1300 که «اداره کل موزیک» در ارتش نوین برپا شد، مین باشیان؛ فرنشین موزیک که پیشتر فرنشینی و سرپرستی موزیک ارتش را نیز به گردن داشت برای فرنشینی اداره کل موزیک و سرپرستی مدرسه موزیک گزینش شد. در این مدرسه؛ خنیای ایرانی نیز به شیوه دانشی آموزش داده می شد و درس ها در برگیرنده : فارسی، حساب، جغرافیا، زبان فرانسه، شرعیات، فیزیک، مشق خط، خواندن و نوشتن، نُت (الفبای موسیقی)، سازهای بادی، پیانو، سازهای زهی، نگری موسیقی، سلفژ (نت خوانی)، برازندگ (تناسب) دانش موسیقی (هارمونی)، خنیای ایرانی و ارکستراسیون بود. در سال 1307 که کارگماری دولت در دو سازمان بازداشته شد سرتیپ مین باشیان میان مدرسه و دیگری، ارتش را بر می گزیند ! «کلنل علینقی» تازه از فرنگ برگشته به جای او فرنوش مدرسه موسیقی دولتی و سپس هنرستان موسیقی می شود و آموزش خنیا را از گونه سینه به سینه به آموزش از روی نت دگرگون می سازد – روانش شاد !
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و دوم
با پوزش؛ در بخش بیست و یکم، بند «ث» ، «علاج الاتمام» به «علاج الاسقام» بازسازمی شود.
6- هنر عکاسی (photography) و دارالفنون :
(این همه عکس می و نقش نگارین که نمود ؛ یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد – حافظ)
هدف از نگارش پاژنام (عنوان) بالا تاریخ فرتورگری (عکاسی) نیست، که این خود به نوشتاری جداگانه نیاز دارد ؛ بلکه آنچه که با شگرد فرتورگری دارالفنون گره می خورد مورد نگرش است. پس از بارنمود (اعلام) فرتورگری در سال 1839 .م. شگرد آن با درنگی پیرامون پنج سال؛ یعنی در پایانه های فرمانروایی محمد شاه قاجار و آغاز فرمانروایی ناصرالدین شاه، این پدیده نوپا در زمان قاجاریه و شگرد 175 ساله آن از زمان ورود عکاسان فرامرزی به دربار محمدشاه تا تاریخ نگارش این نوشتار (بهمن ماه 1396) به میانجی سپاهیان و کارشناسان اروپایی از کشورهای فرانسه، اتریش و ایتالیا که در تهران آمد و رفت داشته و یا در مدرسه دارالفنون سرگرم بوده اند، به ایران راه یافت و بدین گونه شگرد فرتورگری در دارالفنون رواگ یافت و جزو درس های دارالفنون شد. در آغاز؛ دوربین های فرتورگری تنها در دسترس درباریان ویژه بود و بدین گونه فرتورگری، از ویژه ساز (انحصار) فرنگستان بیرون آمد اما به ویژه ساز درباریانی درآمد که تنها خود آشنا به شگردهای فرتورگری بودند. گاه این فرتورگران برای خواسته های ویژه به ویران سازی چهره های سرشناس و دشمنان خود، فرتورهای آنها را با پیکر جانورانی چون سگ، گربه و درازگوش (الاغ) در کنار هم می چسباندند (مونتاژ) و در بین مردم پخش می کردند و به گونه ای بهره جویی ناروا (سوء استفاده) روا می داشتند !
از زمره ی نخستین فرتورگران (عکاسان) در ایران، ناصرالدین شاه بوده است. که وجودش با رواگ فرتورگری پیوند خورده و خود، فرتورگری را از مسیو کارلیان فرانسوی که برای آموزش پرتورگری در مدرسه دارالفنون از فرانسه به ایران آمده بود فرا گرفت. (نخستین فرتورگر ایرانی «ملک قاسم میرزا» برادر محمدشاه و عموی ناصرالدین شاه بوده که به دست «نیکلای پالوف» روسی، فرتورگری را به نیکی فرا گرفته است.) ناصرالدین شاه خود به کار فرتورگری (پیدایش ، پابرجایی و چاپ) پرداخت و فرتورگری را رواگ داد. این فرتورگری که در آغاز برای سرگرمی (تفنن) شاه بود و به دربار راه یافت، انگیزه ای شد تا در آن چرخه، شماری از دانش آموزان سازور دارالفنون برای دست یابی ورزه (مهارت) و چیرگی هنرمندانه و درونداد هنری به اروپا گسیل شوند که چند نفر از آنان پس از بازگشت مورد روی آوری ناصرالدین شاه قرار گرفته و به پاژنام (عنوان) عکاسباشی دارالخلافه مبارکه ناصری سرگرم به کار می شوند. تا آنجا که برخی از آنها در هنگام رهسپاری های (مسافرت) درون مرزی یا برون مرزی، شاه را همراهی می کردند. ناصرالدین شاه، از مادرش (مهدعلیا) ، بانوان پرده سرا و همسران و کسان برگزیده (سوگلی)، سازه ها ، چشم اندازها، شکارگاه ها و زندان سیاسی فرتور می گرفت و گزاره زبانزد «خودمان انداختیم» در زیر آن نوشته می شد. شاگردانی از دارالفنون که نزد موسیو کارلیان فرتورگری می آموختند، توانسته بودند آن چنان عکسی از دست نبشته های میرعماد بگیرند که هیچ ناسازگاری میان پرتور گرفته شده و بن دست نوشته، نبوده است.
داروهای مورد نیاز برای پابرجایی و پیدایش و چاپ پرتورها در داروخانه دارالفنون تهیه می شده است. (بسیاری از اکسیدها، بازها، نمک ها و ترشاها «اسیدها» در آزمایشگاه شیمی دارالفنون ساخته و پرداخته می شده است) از عکاس باشی های دربار افزون بر آقا رضا می توان از عبدالله میرزای قاجار نام برد که خود از دانش آموخته های دارالفنون بوده و فرتورگری را در فرانسه فرا گرفته و در آموزش پیشه ای و شگردی فرتوری در ایران رد و نشان کارایی در دارالفنون داشته است. از آغاز پادشاهی مظفرالدین شاه در سال 1274 خورشیدی عبدالله میرزا در بالاخانه دارالفنون فرتورخانه ای برپا و شگردهای فرتوری را رواگ داده است.
در پایان برای اینکه شایش نوشتار درباره مسیو کارلیان پرداخته شده باشد افزودنی است که کارلیان پیرامون سال 1240 خورشیدی آموزش پرتورگری را در میان رشته های آموزشی خود جا داد و سپس در بهمن ماه 1255 خورشیدی نیز فرتورخانه ویژه ای برای بهره گیری رسته های گوناگون همبودین به راه انداخت. هم زمان با شناساندن و گسترش بهره گیری از فرتورگری در ایران، ماتیکان (discourse) و کتابچه هایی نیز در این زمینه و به فرمان و با پشتیبانی دربار قاجاریه و بیشتر به دست آموزندگان دارالفنون و از روی بن مایه اروپایی به پارسی برگردانده و یا گردآوری شد. (بود مزدور رویت ماه جاوید – چو فرتور جمال توست خورشید – شرف الدین رامی)
7 – دارالفنون و کارتوگرافی (دانش آمایش نگاره) : آموزش کارتوگرافی، نقشه نگاری و جغرافیای نوین در دارالفنون به خواب ناآگاه و خرگوشی سیصد ساله ایران در زمینه ی این دانش پایان داد. آموزش کارتوگرافی (کوچک کردن پهنه های گسترده برای دیدن) با پایه گذاری چند نهاد دیگر؛ از زمره سازمان جغرافیایی نیروهای جنگ آماد (مسلح) کشیده شد. اگر دارالفنون نبود ایران نیز مانند بیشتر کشورهای همسایه به نگاره برداری باختری ها وابسته بود ؛ چنانکه هنوز نیز در بسیاری از کشورهای همسایه ما، نهاد جغرافیایی خودپا (مستقل) دیده نمی شود.
8 – دارالفنون و تماشاخانه ملی : با بازگشت دانشجویانی که برپایه فرمان عباس میرزا به اروپا گسیل شده بودند آشنایی ایران با فرهنگ باختر افزایش یافت و یکی از بهره های این آشنایی برپایی سالن های نمایش بود و سفرهای ناصرالدین شاه به باختر نیز به پایه گذاری و برپایی نمایش خانه ها کمک کرد و نخستین سالن نمایشی (show room) در «تکیه دولت» تهران برپا شد تا شاه بتواند از میهمانان برون مرزی خود پذیرایی کند اما این کنش با ناسازگاری توده ها و روحانیون رودررو می شود و ساختمانش به تعزیه خوانی و تکیه مذهبی دگرگون می گردد. نخستین تالار نمایشی پس از تکیه دولت و به سبک اروپایی با میانگی مزین الدوله نقاش باشی در بخش جنوبی دارالفنون برپا می گردد که مورد بهره برداری ناصرالدین شاه و درباریان قرار می گیرد و نخستین نمایش نامه هم که در تماشاخانه دارالفنون برگزار می شود. «گزارش مردم گریز مولیر» بوده که گروهی از اروپاییان ساکن تهران آن را بازی می کنند. سپس نخستین تماشاخانه همگانی و مردمی در تهران به نام «تآتر ملّی» در خیابان لاله زار تهران برپا می شود.
در پایان این هشت فرنام می توان گفت چندان چالشی بین همجواری دارالفنون با حوزه ی علمیه مروی وجود نداشته است ؛ یکی درس های به روز خود را آموزش می داد و دیگری نیز پایگاهی برای حکمای چهارگانه (آقا محمد رضا قمشه ای، میرزا ابوالحسن جلوه، اقا میرزا حسن سبزواری و آقا علی مدرس) بوده است. تنها به مورد کالبدشکافی می توان نگرش داشت وگرنه هیچ گونه چالشی با درس های فیزیک، شیمی، داروسازی، کانی شناسی، سپاهیگری، نگارگری، فرتورگری، هنرنمایی، توپوگرافی (نگاره ناهمواری های زمین) ، دوبار رها کردن بالون به هوا، رواگ پزشکی باختری، برگردان و گردآوری کتاب، پایه گذاری تلگراف، نخستین نقشه شهر تهران، چاپ و چاپخانه، کتابخانه، آمارگیری از جمعیت تهران و . . . نبوده است.
9 – نگرشی گذرا بر فراز و فرود دارالفنون : زمانی پیش از پایه گذاری مدرسه ی عالی دارالفنون و یا به گزارشی، نخستین مدرسه به شیوه نوین و سرآغازی برای آموزش و پرورش نوین در ایران و به اندیشه والای استوره بهسازی دولتی امیرکبیر؛ ایران روی آور نیاز خود به دانش ها و شگردهای نوین سرزمین باختر شد و شماری از جوانان ایرانی برای فراگیری دانش های زمان، روانه دیار باختر شدند که از آن زمره می توان به فرستادن چند نفر برای فراگیری نگارگری از سوی شاه عباس صفوی نمارشی (اشاره ای) داشت که البته این خود، جدای از بودن شماری از دست ورزان (صنعتگران) و دانشمندان باختری در ایران و بهره گیری ایرانیان از دانش آنان بوده است. عباس میرزا در سال 1226 ه.ق. دو تن را برای فراگیری دانش نگارگری و پزشکی به همراه ( «سر» هارفورد جونز) به انگلستان می فرستد. در سال 1230 ه.ق. دومین دسته از فراگیرندگان ایرانی برای فراگیری رشته های پزشکی، توپخانه، مهندسی (engineering) ، زبان بیگانه، بلکه قفل و کلید سازی رهسپار کشور انگلیس می شوند که میرزا صالح شیرازی – کازرونی – پخش کننده نخستین روزنامه در ایران نیز یکی از این کسان بوده است.
البته افزون بر این کسان، شمار دیگری نیز از سوی عباس میرزا برای فراگیری به روسیه و فرانسه فرستاده می شوند. در زمان محمدشاه نیز انگشت شماری برای فراگیری دانش سپاهی گری، مهندسی، نگارگری، پزشکی ، کانی شناسی به فرانسه فرستاده می شوند. اینان پس از سه سال ماندگاری در فرانسه به انگیزه مرگ محمدشاه ناگزیر به بازگشت به ایران می گردند. چند تن دیگر نیز در این چرخه؛ برای فراگیری پزشکی، ساختاوری (صنعت) بلورسازی و نگارگری به انگلستان، روسیه و ایتالیا فرستاده می شدند. کسانی نیز فرزندان خود را با هزینه شخصی برای فراگیری به باختر زمین می فرستند که از زمره آنان می توان از میرزا نبی خان نام برد و چنانکه پیشتر نیز نگاشته شد، میرزا یعقوب خان ارمنی تازه به اسلام گرویده، فرزند ده ساله خود را (میرزا ملکم خان) به سپارش امیرکبیر به فرانسه می فرستد و خود امیرکبیر نیز در آغاز راه صدرات سی و نه ماهه خود پنج نفر را برای فراگیری در رشته های ساختاورانه (بلورسازی، چدن سازی، پالایش شکر و آمایش قند) به روسیه گسیل می دارد و دو تن از پرنیان بافان کاشانی را برای یادگیری آمایش ابریشم به روش نوین به اسلامبول روانه می سازد.
جدای از اینکه به گواه زبانزد ژاپنی ، به جای اینکه روزی یک ماهی به کسی بدهی و غذای روزانه اش را فراهم کنی؛ بهتر است که شگرد ماهیگیری را به او بیاموزی ! بودن فراگیران ایرانی در اروپا برای فراگیری دانش و ساختاوری؛ دشواری هایی را نیز در کنار خود داشته است که از آن زمره می توان به پیوستن میرزا صالح به سازمان فراماسونری و یا اینکه به همسرگیری دو تن از دانشوران ایرانی با دو دوشیزه مسیحی نمارش (اشاره) داشت. و نیز رسا نبودن چیرگی شماری از آنان هنگام بازگشت به ایران نمارشی داشت به اینکه مایه و دانسته بسنده ای نداشته اند و به گونه ای که نگاشته اند برخی از این نورچشمی ها و عزیزان بی سبب حتا سواد خواندن و نوشتن پارسی را نداشته اند تا چه رسد به زبان بیگانه که یادگیری آنان را دشوار می ساخته.
چنانکه پیشتر نیز نگاشته شد، سلطان صاحبقران از رویارویی با جزم اندیشان در برپایی مدرسه ای با دانش ها و شگردهای گوناگون دلهره داشته اما امیر به وی رامش می دهد که از این نگرش چالشی پدیدار نخواهد گشت. چه بسا که در آینده همین کاتوزیان جزم اندیش فرزندان خود را برای دریافت دانش به همین مدرسه روانه سازند. به راستی مگر پیامبر اسلام (ص) نفرموده است که جویای دانش باشید اگر چه در چین باشد. زیرا به دست آوردن دانش بر هر فرد مسلمانی بایسته و بایاست. حضرت علی علیه السلام در روایتی فرموده است که دانش چهار دسته است، دانش فقه برای آیین ها، دانش پزشکی برای درمان بیماری های جسمی، ادبیات برای چکونه سخن گفتن و دانش اخترشناسی برای شناخت زمان. پس کسب دانش ها – چه دانش های انسانی و چه دانش های تجربی و ریاضی – برای هر کسی بایسته است.امیرکبیر به شاه می گفته است که چون رشته های سپاهی، پزشکی، کانی شناسی، ریاضی، داروسازی در مدارس علمیه دیرینه و به میانگی کاتوزیان آموزش داده نمی شود پس شایش و توانایی رویارویی و هم چشمی این مدرسه با مدارس و مکاتب کهنی وجود ندارد. از این رو بی انگیزه نیست که گفته اند نام دارالفنون و نام امیرکبیر آن چنان به هم گره خورده اند که گویی از یکدیگر جدایی ناپذیرند و هر کدام از این دو نام انگیزه سربلندی نام دیگری است.
به هر روی نام دارالفنون یادآور مدارس عالی اروپاست با ساختمانی که در گوشه ای از ارگ شاهی در 1288 خورشیدی و در زمان ناصرالدین شاه بنا نهاده شد، بنایی که ساختارش بیش از هر چیز بیانگر اندیشه امیرکبیر و کارآزمای او از مدارس روسیه و آشنایی وی با بنیادین های فرهنگی جهان نوین است. دارالفنون در 9/10/1231 خورشیدی یعنی تا زمان نگارش این نوشتار (اسفند ماه 1396) در 165 سال پیش گشایش یافت. هرچند این کانون فرهنگی از دیدگاه نهایی یادآور مدارس عالی اروپاست ولی براستی دارای چگونگی و بازده کانون های عالی فرهنگی باختر نبوده است ؛ بلکه مانند پدیده های نوین پایانه های قاجاریه و تا به امروز دنباله روی از شیوه های نوین اروپایی و در برگیرنده این بیت مولاناست که : «از محقّق تا مقلد فرق هاست – کاین چو داوود است و آن دیگر صَداست» و چنانکه پیشتر نیز نگاشته شد این مدرسه عالی در برگیرنده شگردهای گوناگون، بیست سال پیش از پلی تکنیک ژاپن و سه سال پس از دارالفنون عثمانی به همت والای میرزا تقی خان امیرکبیر پایه گذاری شد ولی دستآمد کوشش ها به انگیزه کشمکش های خُردک نگرشان و تنگ نگری های دولتمردان از همان آغاز آن چنانکه شاید و باید چشمگیر نبود و نخستین ستمی که بر دارالفنون روا داشته شد این بود که پایه گذار آن سیزده روز پیش از آیین های گشایش آن در دمه های (بخارهای) گرم و فراسوی تنگ باغ فین کاشان شهید می شود که تنها گناهش همان آیینه داری در کوی نابینایان و گسترش اموزش دانش در برابر نابخردان بوده است و این خود سرگذشت غم انگیزی است که پیوسته در تاریخ این بوم و بر روی داده و پس از امیر، زمام مراد به دست فرمایندگان و مزدوران دست اندرکار شهادت وی می افتد و به جایگاهی که به راستی ؛ خود، شایسته اش نبوده اند دست یابی پیدا می کنند چنانکه حتا فرزندان و نوادگان این کسان نیز به وزارت می رسند ( شمار این ناکسان گروه به 12 تن می رسیده که مورد مِهر قبله ی عالم قرار می گرفته اند. از زمره، اعتمادالسلطنه یا صنیع الدوله – که پدرش حاج علی خان حاجب الدوله کارگمار رگزنی امیر بوده و فرمان شاه را اجرا کرده)
به راستی اگر در جهان سوم بر آن باشی تا میهنت را آباد سازی، سرپناهت بر سرت آوار می شود. و اگر بر آن باشی تا خانه ات را آباد کنی باید میهنت را به ویرانه ای دگرگون سازی ! بی گمان با از بین رفتن امیر، دیدگاه های او نیز درباره دارالفنون و چشمداشت هایی که از این کار فرهنگی داشت تن پوش کنش به خود نپوشید و این کانون؛ سویه خودِشانی (خصوصی) و تشریفاتی (Formality) به خود گرفت . به گونه ای که در آغاز کار، تنها 30 نفر از فرزندان درباریان و دولتمردان توانسه بودند که بدان مدرسه راه یابند که البته این روش و روند، با گذشت زمان رفته رفته دچار دگرش شد و شمار دانش آموزان به بیش از یک صد نفر رسید که البته برخی از آنان از خانواده های تراز نخست نبودند و با آغاز جنبش مشروطه، دارالفنون نیز مردمی تر شد و رفته رفته همامیز (ترکیب) هموندان (اعضای) آن دگرگون گردید و از همین دگرگونی بود که دارالفنون چهره ی مردمی پیدا کرد و از هسته های کرامند گسترش اندیشه های نو گردیده که تبلور آن را در جنبش مشروطه خواهی (Constitutionalism) یاد شده می توان دید.
پرسش این است که چرا دارالفنون بیشتر به آموزش های سپاهی گرایش داشت. این امر برخاسته از بایسته های (شرایط) کشور بوده است یا شاید امیر نیز از ستیز برخی از کاتوزیان ها نگران بوده چرا که سال ها پس، میرزا حسن رشدیه برای پی گذاری مدرسه خود در چرخه مظفرالدین شاه بارها در تبریز و مشهد شکست می خورد و به بیرون رانده می شود (تبعید) زیرا همبودگاه آیینی آن روز باور داشته که در این مدرسه ها آوای زنگ مدرسه یادآور درای کلیسا و گسترش آیین ترسا و فتحه، آوای بالا و کسره آوای پایین نامیده می شود و این یعنی کجروی اندیشه های کودکان و سپس مُهر بی خدایی و بدکیشی و بی دینی (زندقه) بر پیشانی وی زده می شود و همسرش «بابی» خوانده می شود.
بدین گونه روشن است که در گذشته برداشت دینوران آن روزگار با این الگوهای روسی و اروپایی چه بوده است ! امیر می دانست که دانشجویان این مدرسه عالی بالنده نباید از خداپرستی و خداترسی (دیانت) ، زبان و ادبیات پارسی دوری گزیند به همین انگیزه آموزنده خوش نام به نام «آقا شیخ محمد صالح» را به آموزش زبان پارسی، تازی و مسائل کیشی و برپا داشتن نماژ و نیایش گروهی (جماعت) بر می گزیند که مدرسه در ماه همایون رمضان و روزهای جشن و با سوگواری فرویش و بسته بوده است. اگرچه ناصرالدین شاه برای وانمود و خودنمایی هم که شده گه گاهی سری به دارالفنون می زده ، آموزندگان و دانشوران را مورد دلجویی و دلنوازی قرار می داده و بیشتر در آزمون های پستای (نوبت) سوم انبازی می کرده و گاه رخ می داده که از مدرسه خرده گیری و ابراز ناخرسندی می کرده است و به دستور او کتاب های آموزشی از دم قیچی ارزیابی و وارسی (Censure) می گذشته و نگارنده و گردآورنده کتاب، مورد بازخواست قرار می گرفته و گاه نیز کنارگزاری و برونکرد می شده است و افزون بر این جلوی آموزش هر آموزه ای را که اندک وابستگی با دانش های انسانی داشته گرفته می شده است ؛ ناآگاه از اینکه دانش های انسانی، طبیعی، ریاضی، فنی و سپاهی به گونه ای با یکدیگر پیوستگی دارند و دگرگونی انها در پیوند با همدیگر است و همین دانش های انسانی که امروزه برای همبودین مورد نگرش است در ان روزگار مورد نگرش نبوده است.
آنان جای آموزش آن دانش ها (فلسفه، فقه، حقوق و فرهنگ) را در پهنه ی کیشی می دانسته و با جامعه شناسی (Sociology) و روان شناسی و رشته های دیگر دانش آشنا نبودند اما، جغرافیای نوین و تاریخ و کمابیش فرهنگ و ادب پارسی و عربی مورد نگرش قرار داشت. مدرسه دارالفنون جایگاهی همانند مدرسه پلی تکنیک فرانسه را به یاده انسان می آورد و به همین انگیزه، بیشتر سویه های شگردی (Technical) و دانشی نوین و دانش پزشکی در آن نگرش شده و برخی از اندیشمندان چرخه قاجاریه کوشیدند تا با زنده کردن دانش های کهن ایرانی و زدودن افسانه ها و یاوه های توده گانه گونه ای آن را در پیوند دانش های جدید قرار دهند و ایرانیان چون دستآوردی نو به آموختن آن می پرداختند.
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و سوم
10 – چهار «چرخه» کاری گوناگون دارالفنون :
چرخه های کاری دارالفنون را از یک نگاه می توان به چهار چرخه بخش بندی کرد:
الف – چرخه نخست : که پس از جان باختگی ستمدیدگانه امیر آغاز می شود. یعنی از دی ماه 1231 خورشیدی تا یک سال پس از کشته شدن ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای کرمانی در حریم حضرت عبدالعظیم حسنی. این چرخه را می توان به دو چرخک بخش کرد ؛ یکی چرخه آغاز پایه گذاری تا پیدایی فراموشخانه (فراماسونری) و دیگری تا مرگ شاه و آغاز جنبش مشروطه خواهی.کنش ها در چرخه اول کامیاب بود. همه چیز کمابیش خشنودبخش پیش می رفته و شاه به روند کار مدرسه نگرش خوشایند داشته است و روزنامه «وقایع اتفاقیه» در بیشتر نوشته های خود از مدرسه خبرهای نیک می نوشت. اما در چرخک دوم، ملکم خان و مورد فراموشخانه برگه را بر می گرداند و کشتی بان را سیاستی دیگر می آید و پس از آن ، دیگر از دارالفنون نوداد (خبر) خوشی به بیرون درز و نشت نمی کند.
میرزا ملکم خان در سال 1231 خورشیدی به پاژنام دیلماج، به همراه فرخ خان امین الملک کاشانی برای سازش (مصالحه) و بستن پیمان نامه با دولت فخیمه انگلیس به اروپا می رود و در همین رهسپاری و نورد، در سال 1232 خورشیدی به هموند (عضویت) «لُژ صادقانه پاریس» در می آید و برای نخستین بار، یک انجمن پنهانی به نام فراموشخانه در تهران بنیان می گذارد . این مکان به زمان چهار سال پابرجا بوده و شمار زیادی از شاگردان پارینه و دیرینه دارالفنون به آنجا اندر می شوند و این ملکم نیرنگ (شعبده) باز دسته گلی به آب می اندازد و آبروی دارالفنون را بر باد می دهد که ما از چگونگ این دسته گل به آب انداختن آگاه نیستیم !
به هرروی به همت اعتضاد السلطنه؛ وزیر علوم، دارالفنون تا اندازه ای آب و تاب و ساختار اجرایی خود را نگه می دارد . در نزدیکی های نیمروز و با نواختن زنگ ویژه، هر دانش آموز در اتاق ویژه خود راه می یافته و پیش خدمتان، ناهار را از آشپزخانه به مدرسه آورده و در هر اتاقی برای چهار نفر یک انبوهه ناهار می گذاشتند که در برگیرنده یک دوری چلو، یک بشقاب خورش، یک کاسه آبگوشت، یک بشقاب سبزی و پنیر، دو عدد نان سنگک و یک بشقاب بورانی (خوراکی از اسفناج سرخ کرده، با روغن و تخم مرغ نیم رو شده و نیز بادمجان سرخ کرده با روغن با ماست یا کشک) بوده است. به هر دانش آموز یک دست لباس ماهوت (برای زمستان) و یک دست لباس دَبیت (برای تابستان) پیش کش می شده است.
هزینه های دارالفنون از درآمدهای مالیاتی ملایر (سالانه 2400 تومان) پرداخت و شاه نیز گوشه چشمی به هزینه های دارالفنون داشته و همراهی می کرده و نان همگان در «ترید» (تلیت) روغن بوده است. شوربختانه این چرخه آب و تابی بیش از هفت سال نمی پاید (خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود !)
ب – چرخه دوم: از یک سال پس از مرگ ناصرالدین شاه آغاز و تا جنبش مشروطه خواهی و سپس تا پایان چرخه قاجاریه ادامه می یابد. با مرگ ناصرالدین شاه ، دارالفنون از سکه می افتد و جانشین او؛ یعنی مظفرالدین شاه نیز بیشتر بیمار و دل و دماغ شکیبایی رسیدگی به آنجا را نداشته است از این روی هر کس در هر گوشه ای (تهران، تبریز، بیرجند، بوشهر ، اصفهان و . . . ) مدرسه ای می گشاید. از زمان از پای درآمدن ناصرالدین شاه تا پذیرش مشروطه از سوی مظفرالدین شاه یازده سال گذشت و پس از آن، بایسته ها (شرایط) آن چنان بغرنج و زود کنش (حساس) بود. تا جایی که مدرسه ای مانند دارالفنون نتوانست راه و جنبش خود را پی گیری کند و راه درستی را سپری نماید.
پانزده سال پس از پذیرش مشروطیت نیز براندازی سیاه سال 1299 توسط رضاخان میرپنج رخ می دهد و کانون های چالش بر روی این برنامه آن چنان به یکدیگر نزدیک بودند که ناشدنی بود تا برونداد و دستآورد ماندگاری که بتوان از آن به فرنام پایه و بُن بهره جست به وجود آید. از گام های برجسته ای که در این چرخه برداشته شد جدایی گام به گام آموزش آغازین (مقدماتی) از آموزش والا (عالی) بود. با ساخت آموزش های نوین؛ برتر دانسته شد تا دارالفنون، دیگر تنها کانونی برای آموزش های بلندپایه و والا بوده و دانش آموزان، چرخه های آغازین را در آموزشگاه های دیگر بگذرانند. از این روی دارالفنون در چرخه ای همانند دانشگاه کردار کرد و تنها دانش آموزانی را می پذیرفت که چرخه های آغازین را گذرانده بودند و این روند تا زمان پیدایش پهلوی اول دنباله داشت و در آن زمان بود که با ساخت دانشگاه، مدرسه والای دارالفنون به یک دبیرستان بهنجار و روامند (معمولی) دگرگون شد.
پ – چرخه سوم (از سرگیری سازه دارالفنون) : از فروریختن سازه ی مدرسه تا سال 1313 خورشیدی (گشایش سازه نوین) پیشتر نگاشته شد. دارالفنون که به 80 سالگی رسید فرسودگی مایه گرفته از گذشت زمان و نمور بودن کلاس ها، مایه ناخرسندی آموزندگان و دانشوران می شود. به گونه ای که در سال 1305 خورشیدی سید محمد تدین وزیر فرهنگ و معارف به بازدید از دارالفنون می رود و با گروه دانش آموزان خرده گیر (معترض protestor) رو به رو می گردد. در آن روز یکی از دانش آموزان خرده گیر دارالفنون به نام نصرت اله کاسمی که رد سخنوری زبان آور بوده و سپس پزشک و چامه سرای و سخن سنج می شود – به زیبایی و رسایی- دشواری ها و چالش های مدرسه، از زمره نمور و تاریک بودن اتاق ها را جای افکنی می کند. تدین نیز نوید همیاری می دهد که در این زمینه دست خواهد یازید ولی در زمان وزارت ایشان، آب از آب تکان نمی خورد! که « گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من – آنچه البته به جایی نرسد فریاد است – یغمای جندقی»
تا اینکه در سال 1308 خورشیدی و در زمان وزارت اعتمادالدوله و به بیانی که پیشتر نگاشته شد فرمان از سرگیری سازه دارالفنون برونداد می شود و سازه نوین از 3/7/1313 خورشیدی مورد بهره برداری قرار گرفته و آیین های گشایش مدرسه به میانگی محمدعلی فروغی نخست وزیر در تالار (amphitheater) برگزار می شود. در آن زمان از سوی وزیر فرهنگ وقت میرزا علی اصغر خان حکمت شیرازی؛ سازه ای برای درمانگاه مدارس در «بر» خاوری مدرسه بنیاد نهاده می شود، این ساختمان در دو اشکوب به پیمایش 500 مترچاری (مربع) با کارشناسی سمولیل سعید و مهرازی (معماری) حاجی خان مصافی شیرازی در شش ماه ساخته می شود. این کانون بهداری و بهداشت (صحیه) و یا درمانگاه روز چهارشنبه 22/11/1316 با بودن هیئت وزیران و برخی از نمایندگان مجلس گشایش می یابد.
ت – چرخه چهارم: که از سال 1313 (گشایش ساختار نوین) تا سال 1364 که پرکاری و کنشگری آن از یک کانون والای فراگیری دانشگاهی تا یک دبیرستان کاهش می یابد و همین دبیرستان در سال 1354 به دست فراموشی سپرده می شود. تا زمانی که به یک کانون پرورش آموزنده آموزش ضمن خدمت در می آید و در سال 1375 با رویکرد به ویژگی های این سازه در شمار یادگارهای ملی در می آید که دیگر از چارچوب نوشتار ما به در است و دوستداران می توانند به «روایت های سه گانه» و نگاهی گذرا به کارکرد مدرسه دارالفنون و برنامه های آتی به نوشتار دکتر محمد بقایی ماکان و ابوطالب حافظی بازگشت داشته باشند .
در پایان برای نیک فرجامی می توان به چند مصراع که بر پیشانی کلاس های دو اشکوب اول و دوم آمده است نمارگی داشته باشیم : «همه چیز به خرد نیاز دارد و خرد به آزمون (انوشیروان بابکانی) » ، «به فرهنگ باشد، روان تندرست – فردوسی» ، «هر چیز که در جستن آنی، آنی – بابا افضل» و دارالفنون در آستانه 165 سالگی خود، هنوز باشکوهی که از سال های دور و دراز دارد و در آجرها و پنجره هایش به یادگار مانده، دل در گرو پایان بازسازی به میانگی دست اندرکاران و سرپرستان فرهنگی خود دارد.
11 – چهره های درخشان و کارای دانش آموختگان دارالفنون :
یکی از کارکردهای برجسته مدرسه والای دارالفنون پرورش نیروهای کارآزموده ویژه کار در گستره های فرهنگی ، ادبی، علمی، سیاسی و تاریخ امروزین ایران بوده است. بسیاری از چهره های فرهنگی، دانشی، کارگزاری کشور که فراگیری خود را در این مدرسه و با همه فراز و نشیب هایش به پایان رسانده بودند در برش های گوناگون تاریخ امروزین (معاصر) هر یک به گونه ای کارا و چاره ساز بوده اند. برخی از پیش کسوتان آنان چون صنیع الدوله و احتشام السلطنه نخستین و دومین رئیس مجلس شورای ملی و یا میرزا جهانگیر خان ، مدیر روزنامه سیاسی صوراسرافیل بوده که جان بر سر آرمان های سیاسی خود نهاده است.
در بخش های گذشته شماری از دانش آموختگان دوره های نخست و دوم یعنی پیشگامان و پیش کسوتان پهرست شده اند و در این بخش، شمار بیشتری از چهره های بسیار آشنا و نزدیک به یاده که برخی از آنان در جنبش مشروطه خواهی ردپایی داشته اند به گونه جداگانه پهرست شده اند و چنانچه نام تنی از آنان از نگاه تیزنگر خوانندگان این نوشتار جا افتاده باشد خرده ای از ارج و جایگاه آنان نمی کاهد و از سویی چون امید بخشش است نیازی به پوزش نیست و در پایان از جناب حافظی نیز سپاسگزاریم که از سیاهه ایشان بهره برده ایم.
الف – چامه سرایان: اسماعیل آشتیانی – داریوش آشوری – سلطان احمد اخگر – نوذر پررنگ – سید احمد پژم – رضا تابش – محمدحسن خان سامانی – محمدعلی سپانلو – محمدحسین شهریار – ابراهیم صهبا – عباس فرات – سیاوش کسرایی – فریدون مشیری – مظاهر مصفا – محمود وحیدزاده نسیم – منوچهر نیستانی – عباس یمینی شریف – حیدر رقابی – مسعود عطایی و احمد حسابی.
ب – چهره های دانشی : علی آزمایش – امیر آشفته تهرانی – اسداله آل بویه – سیاوش آگاه – عبدالحمید زنگنه – عباس اقبال آشتیانی – فیرزو حریرچی – عبدالرسول خیام پور – یداله سحابی – غلامحسین صدیقی – ذبیح اله صفا – محسن عزیزی – محمدحسن علی آبادی – تقی فاطمی – مسعود فرزاد – نصراله فلسفی – مسعود خان کیهان – میرزا رضا مشایخ – محمد معین – محسن هشترودی – منوجهر اقبال – آذرنوش آذرتاش – تقی آرانی – ابوالقاسم رفیعی – سید محمد (محیط) طباطبایی – جابر عناصری – نصراله فلسفی (مورخ) – حاج میرزا کاشف السلطنه (پدر صنعت چای) – دکتر سیدمحمد علی مجتهدی گیلانی (مؤسس دانشگاه صنعتی شریف) – میرزا محمدخان ممتحن الدوله (طراح مسجد سپهسالار) – میرزا محمود خان شیمی (رئیس مدرسه داروسازی)
پ – نویسندگان و برگردانان : احمد آرام – فریدون آدمیّت – داریوش آشوری – جلال و شمس آل احمد – نادر ابراهیمی – نصرت اله باستان – عبدالرزاق بغایری – عباس پهلوان – احمد حیاتی – محمود گلاب دره ای – حسین قلی مستعان – زین العابدین مؤتمن – میرزا عبدالغفار نجم الدوله – احسان نراقی – صادق هدایت .
ت – پزشکان : مهدی آذر – ارسطو اردستانی – جواد آشتیانی – خلیل الله اعظم الدوله – نصرت اله باستان – عبدالرزاق بغایری – میرزا ابوالحسن خان بهرامی – میرزا علی نقی حکیم الملک – سید حسین رضاعی – احمدخان شقایق – حسنعلی خان طبیب (پزشک ناصرالدین شاه) – نصرت الله کاسمی – حسام الدین مشاور الدوله .
ث – وزرا : مهدی آذر – مرتضی آزموده – جواد آشتیانی (وزیر فرهنگ) – حبیب الله آموزگار (وزیر فرهنگ) – حسن محتشم السلطنه اسفندیاری (وزیر خارجه و دادگستری) – رضا جعفری (وزیر فرهنگ) – عبدالعلی جهانشاهی (وزیر مشاور) – شمس الدین جزایری (وزیر فرهنگ) – علی اکبر داور (وزیر دارایی و دادگستری) – منصور روحانی (وزیر کشاورزی) – علی ریاضی (وزیر جنگ و فرهنگ) – محسن سلیمان میرزا (وزیر معارف) – کریم سنجابی (وزیر فرهنگ و خارجه) – سیدعلی شایگان (وزیر فرهنگ) – اسدالله میرزا شهاب الدوله (وزیر معارف) – یدالله سحابی (وزیر مشاور) – جهانشاه صالح (وزیر فرهنگ) – عیسی صدیق (وزیر فرهنگ) – مرتضی قلی خان صنیع الدوله (وزیر علوم) – محمدرضا عاملی تهرانی (وزیر آموزش و پرورش) – قاسم غنی (وزیر فرهنگ) – میرزا حسن محتشم الدوله (وزیر معارف) – علی قربان مخبر الدوله (وزیر علوم) – محمود مهران (وزیر فرهنگ) – پرویز ناتل خانلری (وزیر فرهنگ) – اسکندر ناظم الملک (وزیر علوم) – هادی هدایتی (وزیر مختار ایران در لندن) – تقی نصر (وزیر دارایی) – جعفرخان نیر الملک (وزیر دفاع) – سیدکاظم اکرمی (وزیر آموزش و پرورش) – امان الله میرزا ضیاء الدوله (وزیر فرهنگ) – مرتضی خان ممتاز الملک (وزیر معارف) – حسنعلی کمال هدایت نصرالملک (وزیر مختار).
ج – چهره های سیاسی : منوچهر اقبال – میرزا ابراهیم حکیمی – ابوالحسن عمیدی نوری (معاون نخست وزیر) – محمدعلی فروغی – باقر کاظمی (معاون نخست وزیر) – عبدالحسین هژیر – سلطان عبدالمجید میرزا عین الدوله –سعداله میرزا جواد خان – مهدی بازرگان – نورالدین کیانوری – احمدخان دریابیگی.
چ – هنرمندان : ابوتراب خان غفاری – میرزا اسماعیل پورجلایر – روح اله خالقی – محمد غفاری کمال الملک – میرزا موسی – میرزا اسماعیل جلایر – ابراهیم آژنگ – غلامحسین درویش خان – غلامرضا مین باشیان – غلامحسین مین باشیان.
ح – کارگردانان : بهرام بیضایی (نمایشنامه نویس و کارگردان) – میرزا آقا تبریزی (نمایشنامه نویس) – احمد محمودی – محمدعلی نجفی (کارگردان) – حسین گل گلاب (سراینده سرود ای ایران)
خ – روزنامه نگاران : شمس آل احمد – سیدجلال اعتمادی – عباس پهلوان – جعفر خان ابوالحسن عمیدی نوری – حسین قلی مستعان.
به راستی اگر دارالفنون به گمان برخی ناکارامد هم که باشد و در جای خود بررسی خواهد شد همین کسان بوده اند که در دگرگون کردن چهره های بازمانده از شهرآیینی ایران، گسترش دانش در ایران و نیز در جنبش مشروطه نقش چشمگیری داشته اند. اگر برآیند و فرجام دارالفنون تنها همین کسان و کنش ها و منش ها ی آنان باشد شایسته پدافند بوده و نا زدودنی هستند.
12 – برخی ناکارآمدی های نسبی دارالفنون و انگیزه های آن :
به باور برخی روند دارالفنون نتوانسته آن چنان که باید و شاید در زمانی دراز کارایی چندان چشمگیر و درخشانی در جایگاه دانشی کشور برپا دارد. در زمینه انگیزه های این ناکامی می توان به گونه چکیده و گزیده نمارشی داشت که در نوشتاری پس از این جستار دیدگاه های گوناگون کسان نگاشته خواهد شد.
الف – از پای درآوردن نابخردانه و شتابزده امیرکبیر و بروز برخی تباهی ها در برهه ای ویژه که کار این رسوایی به مجلس شورای ملی کشیده می شود و علی دشتی گمارده رسیدگی به این دادخواست می شود و سرانجام ماست مالی می شود.
ب – خودکامگی ویژه ناصرالدین شاه از انگیزه هایی بود تا راهبندی برای برپایی و گشایش برخی رشته ها باشد. چه او از پخش اندیشه های آزادخواهی در میان توده ها – به ویژه جوانان – سخت بیمناک و هراسناک بود و به همین انگیزه از تشکیل کلاس های رشته حقوق و تاریخ و سیاسی شدن دارالفنون به سختی جلوگیری و خود نیز از رسیدگی سرسختانه به مدرسه خودداری می کرد.
پ – جایگاهی (طبقاتی) بودن همبودگاه: جایگاهی بودن همبودین به گونه ای در پرورش اندیشه شاگردان کارا بود. در مدرسه دارالفنون، گزینش اولیه شاگردان در چارچوب جایگاهی و پایگاهی فرماندهان دولتمردان، بزرگان و مهتران بود و همین کنش به گونه ای سد راه گسترش فرهنگی و دانشی بود. فرزندان این کسان؛ نازپرورده و خودرو بار آمده و سراسر ناآگاه از روند فراگیری زندگی همبودین، همچون یک گله از آهوان گریزپای بیابانی بودند که در یک گردونه کرانمند گرد هم اورده و کسی بخواهد آنان را چیدمان و پرورش دهد. از این روی دارالفنون دستاویزی می شود برای سرگرمی ها و بازی های کودکانه ملیجک شاه و پیرامونی هایش و آن نیز سرگرمی هایی که از روی بالاترین بی فرهنگی که برآیندش گستاخی به کارکنان مدرسه؛ پرتاب سنگ و چوب به دیوار مدرسه و شکستن شیشه ها و کنش هایی از این دست و به فرویش کشیدن (تعطیلی) مدرسه و آموزش در آن. به گمان اینکه این فرنشین مدرسه و آموزندگان آن لَله باشی ها و آموزندگان سرخانه و یا مکتبداران فرزندان این ملیجک پسندان و فرمانروایان این حکومت ملیجک پرورده و یا اینکه دارالفنون، مکتب ویژه آنهاست.
ت – بهره بری نابهینه از دانش آموختگان این مدرسه در رشته های فراگرفته خود. دانش آموختگان دارالفنون ، از سوی شاه و دربار به کارهایی گمارده می شدند که سازگار و همدستان با گرایش آنان نبود. برای نمونه عبدالرسول خان اصفهانی که برجسته ترین دانش آموخته ریاضی مدرسه عالی بوده پس از چند سال ماندگاری در پاریس به فرمانروایی ملایر و تویسرکان گمارده می شود و یا اینکه میرزا محمود خان اخترشناس (astronomer) پاریس در تلگرافخانه به کار گمارده می گردد و در پایان به جایگاه کارگزاری و پیشکاری در یکی از شهرستان ها می رسد و به گفتاری دیگر سنگ را بسته و سگ را رها ؛ گوشت را جلو گوسفند و سبزه را در برابر گرگ می ریزند.
ث – پیشرفت نابرابر شاگردان، خیزاب ایستایی (رکود) یادگیری به راه می اندازد ؛ به گونه ای که پیشرفت شاگردان دارالفنون ناهمسان و برخی به انگیزه سستی یا بسنده نبودن یاده ای از دیگران، برای اینکه یادگیری را رها نکنند و از شاگردان دیگر پس نمانند از شاگردانی که شایستگی و توانایی بیشتری داشتند کمک و یاری می جستند.
ج – بهره گیری از آموزندگان روسی و انگلیسی: با همه اینکه امیرکبیر بر سر آن بود که آموزندگان دارالفنون از شهروندان کشورهایی باشند که گرایشات زورگویی و دست اندازی در ایران نداشته باشند اما پس از چندی پای آموزندگان از کشورهای ستمکار (colonialist) به دارالفنون باز شد که آنان کوششی برای آموزش راستین به دانش آموزان نمی کردند.
چ – دگرگونی همبودین در ایران : جنبش مشروطیت به گونه ای انگیزه و نگرش دربار قاجاریه به دشواری های خود شد و رسیدگی به دارالفنون به نیکویی گذشته انجام نگرفت.
ح – نبود هنجار (standard) درست برای گزینش دانشجویان در هر رشته انگیزه ای می شد تا که برخی شاگردان سرخورده شوند و در هنگان فراگیری دریابند که رشته مورد دلبستگ شان رشته دیگری بوده و به بی راهه رفته اند.
خ – از همان آغاز، برخی، دانش آموختگان دارالفنون را هوادار فرهنگ غربی ارزیابی کرده – به ویژه آنهایی که برای دنباله فراگیری خود به باختر رفته بودند و شماری از آنان با رفتارهای خود مایه و پایه بی آبرویی و به یاده های منفی در توده ها یاری می رساندند.
د – نبود آموزندگان پارسی زبان ، یکی از انگیزه های ناکارآمدی آموزندگان این مدرسه بود و آموزندگانی که کارگماری می شدند نیز با زبان انگلیسی سخن گویی می کردند و دولت برای گشایش این چالش و پیچیدگی ناگزیر به کارگماری دیلماج بودند.
ذ – با برپایی مدرسه سپاهی و مدرسه پزشکی، بخشی از خویشکاری های (وظایف) دارالفنون کاسته شد و سرانجام از کنش ها و کوشش های دارالفنون کاسته گردید. از سویی دیگر آموزشگاه های ویژگی و گرایشی (تخصصی) به فرا نمودن (شرح) زیر بنیان گذاری شدند: مدرسه علوم سیاسی، مدرسه فلاحت (کشاورزی) ، مدرسه طب (پزشکی) ، دارالمعلمین و المعلمات (دانشسراهای پسران و دختران)، مدرسه حقوق، مدرسه بازرگانی، مدرسه دامپزشکی، دارالمعلمین عالی (دانشسرای عالی)، اندیشه بنیانگذاری دانشگاه یا دارالعلم (الجامعه عربی) از سال 1315 به میانگی دکتر سنگ نماینده مجلس در ایران جا انداخته (مطرح) شد که سرانجام در 15/11/1313 خورشیدی کلنگ آن بر زمین زده شد و مدارس والا (عالی) یکی پس از دیگری برپا گردید.
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و چهارم
نگرش های گوناگون در زمینه ی دارالفنون :
بایسته است که یک بازنگری به انگیزه پی ریزی کاخ دانش امیرکبیری داشته باشیم و بر این بخش پنده (نقطه) پایانی بگذاریم :
الف – یاده و اندیشه امیرکبیر در برپایی کاخ دانش خود، در پایه نخست، روی آور به دانش شگردهای نوین و سپس دانش های سپاهی بوده است که این درونمایه با پژوهش هم سنجی برنامه آموزه ای دارالفنون و نبشته و منشور امیر درباره رشته های گرایشی استادانی که کارگماری شده بودند روشن می شود.
ب – جلوگیری از رهیافت کشورهای زورگوی انگلیس، روس و فرانسه: چرا که امیر می خواست تا با پرورش دانش ها و درونداشت های فرزندان ایران ، راهبند رهیافت بیگانگان در پهنه سیاست مردمانه (ملّی) شود.
پ – دگردیسی در شیوه و روش آموزش مکتب خانه ای که امیر می خواست با ایجاد کاخ دانش دارالفنون ، روش آموزش پویا را چه در آزمایشگاه و چه در گستره های کارآزمای ارایه دهد.
ت – رهنمود شتابان روند آموزشی به سوی بازدهی اقتصادی؛ ارایه داروها و دیگر فرآورده هایی که به دستاویز دانش آموزان آمایش می شد؛ از زمره شمع کافوری، کاغذ، ریسمان، آوندهای (ظروف) بلوری به بازار، نشان دهنده آن است که امیر نگرش داشته تا ساز و کار پسندیده و درخوری برای خودکفایی و خوداتکایی در فراهم سازی هزینه های آموزشی برپا سازد.
ث – فراهم سازی بایسته های بایا و نیازین برای پذیرش همه توانش های دارنده بایسته ها در دارالفنون، پرداخت کمک هزینه آموزشی دانش آموزان و دریافت درآمد از راه ارایه کالاهای آمایش شده به بازار، آسان سازی هایی بودند که شایش و توانایی بودن کسانی جز شاهزادگان و فرزندان دولتمردان و بلندپایگان را فراهم می نمود.
ج – پرورش راهبرانی پای بند و پایسته به ارزش ها، فرهنگ، فراخویی اسلامی، ساختن مسجد در انبوهه دارالفنون و بودن یک مجتهد در میان آموزندگان و برپایی نماز جماعت در دارالفنون نشانه هایی از ارزش های کیشی و آیینی اسلامی بوده است. برپایی همکاری و هم اندیشی میان سرپرستان دانش آموزان، آموزندگان، فرماندهان و بلندپایگان که امیرکبیر برای رسیدن به این انگیزه ها، آسایندهایی مانند مهمانپذیر برای سرپرستان، سفره خانه، ورزشگاه، مسجد در بخش جنوبی مدرسه؛ برنامه ریزی و و… برپاکرد. و نیز برنامه هایی برای بازدید بلندپایگان کشوری در روزهای ویژه فراهم سازی نمود.
این انگیزه ها، کارکردها و توانش گردهمایی و همدمی سرپرستان، پرورانندگان، دانش آموزان و بلندپایگان را در روند دست یازیدن و پرماس (تماس) با یکدیگر فراهم می ساخت. آنچه نگاشته شد با نگرش به زمان و جایگاه چرخه قاجاریه و 165 سال پیش بوده است. چنانچه یکسونگری؛ سیاه سیاه دیدن یا سفید سفید دیدن، کلیشه ای نگری، همه گیری را کنار زده و برای برون رفت از این چارچوب ، راه میانه ی خاکستری را برگزینیم، زمان ناصری را از دیدگاهی می توان دگرگونی و نمودهای نوین فرهنگی دانست ولی نباید فراموش کرد که سپهر همگانی کشور زیرکارای فرومایه ترین سررشته داری نیز بوده است.
به راستی چرخه ناصری را باید زمان سیاستمداران بی ارج دانست زیرا به گفته صنیع الدوله، فرمانروایان ملیجک پرور و ملیجک پسند بوده اند و از همین روزگار است که با گشایش دارالفنون، بسیاری از دانش ها و آگاهی های نوین در کشور شناسانده می شود که برآیند آن بیداری اندیشه هاست. هر چند در این زمانه هشتادساله شماری چامه سرایان و نویسندگانی که تیزنگرانه به مسایل همبودی، فرهنگی و سیاسی می پرداختند ولی از شمار اندک آنان می توان دریافت که روزگار نابسامانی بوده است. زیرا اندیشه های واپسگرایانه بیشتر پیشوایان بر گستره های یاد شده را بر سپهر کشور می گذاشته است. «نعیم سدهی» که در همان روزگار می زیسته قطعه ای در سرگذشت پریشان کشور سروده است که برآیند آن ناآگاهی مردمان در پهنه های سیاسی همبودین و آیینی است، در بخشی از این چامه سروده است : (خیالشان همه کوتاه و چشمشان همه تنگ – فنونشان همه «وهم» و شعورشان همه دون. مقام این حکما چیست؟ جملگی مشکوک – کلام این جهلا چیست؟ سر به سر مظنون)
به راستی چه کسی می دانسته که امیر می خواسته چه کند؟ هیچ برگچه و نوشته ای از امیرکبیر به جا نمانده است که وی برای آینده کاخ دانش خود می خواسته چه کند . چرا که زندگانی اش بسنده نکرد. او نخستین کاخ دانش را در ایران پایه ریزی کرد. اما ماندگاری آن از سوی سه تن بوده است : ناصرالدین شاه، علی قلی میرزا اعتضادالسلطنه که به فرنام وزیر علوم و در حقیقت مدیر والای مدرسه بود و فرمانروایی ملایر را نیز به وی سپرده بودند تا مالیاتش را هزینه کاخ دانش خود کند. سپس رضاقلی خان هدایت و فرزندانش. به راستی پاداش بنیادین آنچه را که امیر بنیاد گذاشت برای این سه تن است. زیرا آنان آنجا را پشتیبانی و گردانندگی کردند.
از انبوهه های نگاشته شده و یا گفته شده و سپیدنگری می توان برداشت کرد که دارالفنون نمادی از نمادهای کالبدی تاریخی ماست که نشان دهنده آن گونه دگرگونی است که در فرهنگ ایران پیش آمد و انگیزه فرهنگی و گسترش دانش های نوین و اندیشه های نو در ایران با برپایی دارالفنون شدنی می شود. از این روست که این کانون فرهنگی مورد ستایش بسیاری از نویسندگان و چامه سرایان قرار می گیرد. برای نمونه ناظم الاسلام کرمانی گردآورنده «تاریخ بیداری ایرانیان» می نویسد که : «هرچه امروز داریم از نشانه های دارالفنون است» و یا هنگامی که عارف قزوینی چگونگی های نابسامان ایران را به یاد می آورد؛ چاره آن را در دارالفنون یعنی در پرورش اندیشه های نو و راه نوجویی می بیند: «خراب کشور ایران ز دست جور و فساد – مگر دوباره ز دارالفنون شود آباد»
از کارای دارالفنون بود که نگرش به کانون های نوین فرهنگی فزونی گرفت و زمینه را برای تلاش های فرهنگی چهره هایی چون میرزا حسن رشدیه فراهم ساخت که نخست در ایروان و سپس در تبریز و تهران به پدیدآوردن مدرسه به شیوه نوین پرداخت. به راستی رشدیه بهره دانه و تخمی است که از سوی دارالفنون رویانده شد. این بذر در زمین افشانده شد که به گفته سیداشرف الدین ، مردمی تهی از فرهنگ و گروهی نابخرد در آن جای داشتند . مردمی که به سبب نادانی به گونه چشم و گوش بسته بر نمونه های میرزا حسن رشدیه جفا روا داشتند . دانش آموختگان دارالفنون در دگرگونی چهره های بازمانده از شهرآیینی ایران، کیش ایران، گسترش دانش و جنبش مشروطه کارا بوده اند. چیزی که هست برخی از استادان ایرانی کاخ دانش چون میرزا ملکم خان که باید چشمداشت گوناگونی از خوانش های نومنش گرایانه آنان داشت که گاس با بخش های دیگر جنبش مشروطه چندان هماهنگ نبوده اند.
از زمان گشایش دارالفنون تا جنبش مشروطه نزدیک به نیم سده بازه زمانی بوده است. در این بازه چنانکه نگاشته شد دانش آموختگان زیادی از دارالفنون سر بر آوردند که در پست ها و جایگاه های برجسته کشوری و لشکری در کار شدند. اینان نه تنها خود، کارگزار کارایی در پخش دیدگاه های نوین در گستره ی گردانش خود بودند، بلکه دستمایه گسترش آن را نیز با آفرینش گردانش یاری ها و آساینده ها، بسیار فراهم می آوردند و از ابزارهای این فرهنگ مانند روزنامه جانبداری می کردند. از این روی یاده (ذهن) مردم با دادِستان (قانون) و مشروطه آشنا شد. درستش را بخواهیم اندیشه پدید آوردن آزادی و دموکراسی در ایران از راه حکومت مشروطه، اول بار در میان دانش آموختگان و استادان کاخ دانش امیرکبیر شکل می گیرد و از اینکه ناصرالدین شاه بعدها از این مدرسه دلزده می شود و خواندن کتاب هایی را که انگیزه روشنفکری و دگرگونی های همبودین می شوند بر نمی تابد سر در همین زمینه دارد.
بی گمان دانش آموختگان دارالفنون که چهره های آنان پهرست شد هر یک از این چهره ها جهان را از نگاه ویژه خود می دیدند اما در گردایش (مجموع) همه را می توان چهره های نوگرا به شمار آورد . که البته استاد شهریار را می توان از زمره کسانی یاد کرد که از دید خود دارالفنون را سیاه می بیند. ایشان که چند ماهی بیش به پزشک شدنش از دارالفنون بجا نمانده بوده، به انگیزه های فردی، دارالفنون را رها می کند و سر از اداره ثبت استان خراسان و سپس بانک کشاورزی تهران در می آورد. شهریار بر پایه خویشکاری خود پرده از چهره نابسامانی ها، ترفندها و تنگناهای فرمانروایی زمان خود بر می دارد و در غزل خود این گونه به سیم آخر ساز سه تار خود می زند: «فرهنگ ما ز بهر جهالت فزودن است – مأمور زشت بودن و زیبا نمودن است. در بسته باد مدرسه ای را که قصد آن – بر روی ملّتی در ذلت گشودن است. دارالفنون که سرگل عمرت دهت به باد – شش سال تازه از پی ذوق آزمودن است !»
افزون بر این یک استاد انسان شناسی از بیخ و بن گناه گرفتاری های دامنگیر امروزی کشور را زاییده امیرکبیر و دانشگاهش می داند چرا که از دید ایشان امیرکبیر دانشگاهش را از «ته» آغاز کرد ؛ نه از سر. (یعنی سرنا را از سر گشادش نواخته) و یا برآیندهای دانشگاه را به ایران شناسایی کرد و نه دانشگاهی که جهانی باشد . چرا که باید همه دانش های انسانی و ساختار اندیشه ای می آمد و پس از آن رشته های فنی (تکنولوژی) و یا دست کم با هم. این استاد بدین باور است که چون امیر از مدرنیته (نوگرایی، سنت گریزی) آغاز کرد و نه از مدرنیسم (نوسازی و نوگرایی) یعنی برآیند را گرفت و روی آن راه رفت و بدین باور است که همبودگاه با تکنولوژی – به ویژه تکنولوژی سپاهی پیشرفته نمی شود که برآیندش مشروطه ناتمام و خودکامگی رضاشاهی است. چرا که همبودگاه آمادگی پذیرش آن را نداشته است.
در پایان داوری این دیدگاه با خوانندگان این نوشتار است. اما نگارنده این نوشتار بر این باور است که ارزش یک اندیشه بستگی به آوازه اندیشمند ندارد ؛ بلکه راستینه از اندیشه و گفتار هر کس ناشناخته ای که تراوش کند دارای ارزش است. از سویی دیگر، برای داوری درست و دادگرانه درباره ی یک پرسمان و جستار باید همه سویه اندیشید و به همه انگیزه های کار پرداخت و آنها را سبک و سنگین کرد. (برگرفته از کتاب اصول و مفاهیم شیمی – نگاشته نگارنده)
ژاپنی ها گامی شبیه به گام امیرکبیر را چهارده یا پانزده سال پس از او برداشتند و دست «شگون ها» (shogoun) یا سپهسالاران کل و کارگزاران رخنه ای آیین گرا و واپسگرای پوسیده و تباه را از دربار ژاپن کوتاه کردند. آنان به زمان 21 سال با ساختن دارالفنون هایی شبیه اروپا و فرستادن دانشجویان اروپایی و کارگماری آموزندگان برون مرزی، و به گفته دکتر فیاض ، هفت نفر را برای فراگیری فرزان (فلسفه ، philosophy) به آلمان فرستادند و آنها فرزان را به گونه کلان آموختند و دریافتند و اینکه در پیوستگ با فرهنگ خودشان باید چه کنند و در گام های پسین بود که فنآوری را نیز آموختند . (ناهمگونی میان شیوه ایران و ژاپن) و به گفته ی «آلبر کامو» (تاریخ نگار فرانسوی) به اندازه ششصد سال به پیش رفتند ؛ سرزمینی که به کشور «آفتاب بخت» زبانزد بود به انگیزه این دگرگونی بزرگ فرهنگی که در تاریخ ژاپن به «جنبش meigi) (جنبش آشتی و سازش روشن) زبانزد بود در رده توان (قدرت) های اروپایی قرار گرفت . به گونه ای که ژاپن در سال 1284 خورشیدی (یک سال پیش از نگارش قانون پایه ای مشروطیت ، constitution) ایران یگانه کشور آسیایی بود که روسیه، یعنی بزرگترین کشور اروپایی را در نبرد جنگ دریایی «تسوشیما» شکست داد و به راستی بخت ژاپن برآمد و در زمره توانمندان بزرگ گیتی جای گرفت.
میرزا تقی خان امیرکبیر کمابیش چهارده سال پیش از ژاپنی ها دست کسانی چون سلطنه ها، دوله ها و کسان پوسیده و تباه و رخنه گر را از دربار ناصری کوتاه کرد. اینان در این دربار همان جایگاهی را داشتند که shogounها در دربار ژاپن اما شوربختانه دست بیگانه این رادمرد را از ایران گرفت. گویا شاهزاده سنگدلی چون مسعود میرزا ظل السلطان – پسر ناصرالدین شاه – در کتاب تاریخ مسعودی ابراز به کشتن امیر به فرمان پدرش می کند و می گوید : «آنچه که ما در زمان خود داریم از نشانه های مدرسه دارالفنون است اما آن رادمرد سرش در راه بزرگی ایران از دست داد. او از خواجه نظام الملک وزیر سلاجقه، صاحب بن عباد وزیر دیالمه، پرنسس بیسمارک، لرد پالمرستون، ریشیلو فرانسوی و پرنس کارچکوف روسی به راستی بایسته تر بوده که هنوز یادگارهایش مانده است» و از هر پاره آجر دارالفنونش یک مرد بهره مند برای کشور پدید آمد.
به راستی از یک دیدگاه، ایرانیان امیرکبیر را نکشتند بلکه همدستی وهمداستانی روس و انگلیس ، امیرکبیر را از پای درآورد. امیرکبیر های ژاپن آسوده از دست اندازی و سنگ اندازی بیگانگان تنها در یک پهنه می جنگیدند اما امیرکبیران ما راه بس دشوار داشتند.
جنگیدن در پهنه های درون مرزی و برون مرزی. چرا؟ چون ایران سرزمینی است پربار از سرچشمه ها و بن مایه های خدادادی چون نفت و گاز، طلا و کانسارها . . . و جایگاه های راهبردی و جغرافیایی و جز اینها.
14 – امیرکبیر و روزنامه وقایع اتفاقیه :
چهارده سال پس از روزنامه ی «کاغذ اخبار» (newspaper) به کوشش میرزاتقی خان امیرکبیر و در سومین سال پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار، روزنامه «وقایع اتفاقیه» پخش می گردد. اولین شماره این روزنامه در 18/11/1229 بدون نمارش (اشاره) به نام « وقایع اتفاقیه» و تنها به فرنام «روزنامچه دارالخلافه (پایتخت) تهران» پخش می شود که بر نخستین برگه آن نشانه شیرخورشید نشان و گزاره «اسدالله الغالب» نوشته شده و در دو سوی آن نگاره دو درخت چاپ شده بود.این روزنامه، دومین روزنامه پارسی زبان و روی هم رفته پس از روزنامه کاغذ اخبار و روزنامه آشوری زبان «زاهریرادی باهرا» سومین روزنامه ایران بوده است.
گردانش (مدیریت) این روزنامه با میرزا جبار نظام المهام تذکره چی و کارگزاری ، کارپردازی و برگردانی (مترجمی) این روزنامه با «ادوارد برجیس» (برجیس صاحب!) بوده است. نویسنده این روزنامه «میرزا عبدالله» نامی بوده است و با نوشتار خط نستعلیق بسیار خوش نگاشته و با چاپ سنگی که به سرکاری و استادی حاج عبدالحمید بوده در دروازه دولاب با کاغذ اصفهان به چاپ می رسیده است. شبکه پخش روزنامه به فراخور زمان خود بسیار پویا و بسامان بوده است. امیرکبیر برنهاده بود که روزنامه پس از چاپ، بدون درنگ به میانگاه (مرکز) استان ها فرستاده شود . دانگ تهران را نیز در دفتر ویژه ای به نام هرکس بازشناخته می کردند و به دستش می رساندند.
بهای هر شماره از روزنامه وقایع اتفاقیه ده شاهی و یا نیم ریال امروزی بوده است که هم ارزش با بهای یک کیلو و نیم گوشت بوده . بهای انبازش (وجه اشتراک) سالانه روزنامه 24 ریال و انبازی آن برای فرمانروایان ، بازرگانان ، کارگزاران و دولتمردگان بایستگ (اجباری) بوده است. امیرکبیر تا پیش از برکناری از جایگاه صدارت دستور داده بود هرکس که ماهانه بیش از دویست تومان از گنجینه (خزانه) دولتی حقوق دریافت می کند باید هموند (مشترک ، آبونه) این روزنامه باشد. برخی خرده گرفته اند که این کنش امیرکبیر به گونه ای از بافت خودکامگی بوده است. اما چون نیک بنگریم و چشم افزار خاکستری نگر داشته باشیم امیر در پی آگاهی و بیداری اندیشه ها و افزایش دانش همگانی از روند آنچه در درون کشور و برون مرزی می گذرد بوده و این هزینه بردار است. از سویی خو گرفتن به خواندن و در رسته ی دراز خرید کتاب ایستادن است که مایه پیشرفت کشوری مانند ژاپن می شود تا از دید اقتصادی پهلو به پهلوی آمریکا بزند.
نگارش این روزنامه بدون آرایش و پیچیدگی و سرچشمه دگرگونی در «دیپ» (نثر) روان پارسی بوده است. دفتر مرکزی این روزنامه در میدان ارگ تهران و در نزدیکی کاخ پادشاهی بوده است. این روزنامه در درازای زیستش این نام ها را داشته است: شماره نخستش «روزنامچه اخبار دارالخلافه (پایتخت) تهران» از شماره دوم تا شماره 470 در سال 1239 خورشیدی با نام « وقایع اتفاقیه» و سپس نام های «روزنامه وقایع» (شماره 471) و از شماره 472 و پس از آن «روزنامه علیّه دولت ایران» نامیده شده است.
شمارگان روزنامه اتفاقیه 600 – 700 روگرفت (نسخه) بوده و شماره یک تا چهل و یک این روزنامه در زمان امیرکبیر و پس از آن تا شماره 396 در چرخه صدارت میرزا آقا خان نوری و سپس تا پایان زیستش در ایران بدون صدراعظم پخش می شده است. چهل ویکمین شماره روزنامه وقایع اتفاقیه به نوشتار زیر، دربرگیرنده برکناری امیرکبیر از جایگاه صدارت بوده است: «سرکار اعلیحضرت قوی شوکت شاهنشاهی به اقتضای رای جهان آرای ملوکانه صلاح و صرفه مُلک و دولت و خیر صواب (ثواب) امور سلطنت را در این معنی ملاحظه فرمودند که میرزا تقی خان را از پیشکاری دربار همایون و مداخله در امور داخله و خارجه و منصب امارت نظام و لقب اتابکی و غیرذلک و کل اَشغال و مناصبی که به او محول بود به کلی خلع و معزول فرمایند ! »
در شماره 49 روزنامه وقایع اتفاقیه نوداد (خبر) دست بری (تحریف) شده ای از مرگ امیرکبیر پخش می شود و این روزنامه سه روز پس از شهادت امیرکبیر می نویسد که میرزا تقی خان چگونگ (احوال) خوشی ندارد ! سیما و پاهایش اماسیده است ! اما پس از دو روز در نودادی کوتاه نوشت که میرزا تقی خان که پیشتر امیرنظام و کس نخست این دولت بود روز سه شنبه در کاشان درگذشت ! آری «کس نیاموخت علم تیر از من – که مرا عاقبت نشانه نکرد! » و به راستی «تفو بر تو ای چرخ گردون تفو !»
دو نکته چالش گونه (challenge) در زمینه این روزنامه جای بازگو دارد. یکی اینکه بهای این روزنامه در توان همگان نبوده و به گونه ای نخستین روزنامه در ایران از آنِ ویژگان بوده است. دیگری اینکه فرمانروایی خودکامه چرخه ناصری حتی در زمان خود امیرکبیر – از همان آغاز انگیزه ای می شده تا روزنامه نوشتارهای چاپلوسانه داشته باشد. به گونه ای از شش برگه (و گاهی هشت و به اندک دوازده برگه) به گونه میانگین دو برگه آن به رویدادها و ریزه کارهای ناصرالدین شاه (شکار رفتن قبله عالم، دید و بازدیدهای شاهانه از جاهای گوناگون، بخشش پاژنام ها و . . .) می پرداخته و این کار را با انچنان چاپلوسی و گزافه گویی انجام می داده تا جایی که دگرگونی های جو هوایی (atmospheric) و گرم یا سرد شدن هوا را نیز به خجستگی وجود میمون همایونی می دانسته است !
اما از اینها که بگذریم می توان از نوشتارهای این روزنامه برای انگیزه های زیر یاری جست :
پژوهش در تاریخ اقتصادی ایران، نامه های سیاسی و تاریخی و دگرگونی های همبودین، پژوهش در زمینه های جغرافیای تاریخی، باستان شناسی، آگاهی از رویدادهای ایران و جهان و برجسته تر از همه، پاسخ به نوشتارهای روزنامه های کشورهای بهره جویانه (colonially) چرا که آرمان ها و انگیزه های امیرکبیر از این روزنامه آگاهی همگان از رویدادهای درونی و برونی گیتی و گزینش نودادهای سره از ناسره بوده است. این روزنامه دربرگیرنده آگهی های بازرگانی، خرمن سوزی ها، کلاهبرداری ها، چالش ها، دزدی ها و رویدادهای شگفتی و معجزات و . . . نیز بوده است.
سرانجام روزنامه وقایع اتفاقیه : پخش این روزنامه در راستای آرمان ها و آماج های امیرکبیر برای انجام دگرگونی های پایه ای در ایران در راستای گام برداری در راه پیشرفت کشور برخورد می شود. پس از شهادت امیر، سرانجام روزنامه به دست دیگر کسان می افتد و در پایان به دست صنیع الدوله (اعتماد السلطنه) پسر حاج علی خان حاجب الدوله (کُشنده امیرکبیر) سپرده می شود و او نیز روزنامه را جایگزین روزنامه دگرگون نام یافته ای به نام روزنامه ایران می کند. صنیع الدوله دیلماج دربار ناصری و رئیس اداره چاپ و نشر شاه بوده است.
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و پنجم
این نوشتار را به پژهنده پوینده بندرریگی مان (جناب محمد مذکوری) پیشکش می دارم.
بهسازی ها و گام های بلند و استوار امیرکبیر :
کمتر ایرانی را می توان یافت که از امیرکبیر به نیکی یاد نکند ؛ کسی که در چرخه ی واپسگرایی و تاریک اندیشی ایران؛ چیرگی دودمان فرومایه قجری و ایستادگی نوستیزان؛ کورسوی امیدی برای پیشرفت ایران و ایرانی برپا کرد. اما صدها دریغ که این شمع فروزا ؛ شتابانه در میان کینه پیرامونیان سبک مغز سلطان صاحب قران و پادرمیانی و ورود بیگانگان به خاموشی گرایید و میهن ما تا 150سال از پیشرفت و والایی بازداشته شد.
امیرکبیر بزرگ منشی دوست داشتنی؛ اما سخت جدا مانده از تاریخ است که تنها به پایه گذاری دارالفنون و روزنامه وقایع اتفاقیه بسنده نکرده است. از این روی زمان آن فرا رسیده تا به دستاوردهای او نگاهی موشکافانه و ریزبینانه تر بیندازیم و ببینیم چه چیزی امیر را «کبیر» کرد؟ پس باید نگاه ژرف بیشتری به پیشکارهای او و تنها صدارت سی و نه ماهه اش افکند. این پیشکاری ها در چرخه ای رخ داد که کسان دانش آموخته ایران به شمار انگشتان یک دست نیز نبوده است. هرچند که کسانی در کره های دیگر و در کهکشان راه شیری داوش (ادعا) های ناسنجیده می کنند !
امیرکبیر خود، بزرگ منشی دوست داشتنی و بسیار آیین باور و شیعه دوازده امامی ستهنیده بود تا آنجا که سپارش کرده بود که جنازه (جسد) اش را در کربلا به خاک بسپارند و مزارش نیز در نزدیکی ضریح حضرت سیدالشهدا (ع) وجود دارد. (بعد از وفات؛ تربت ما، در زمین مجوی ؛ در سینه های مردم عارف، مزار ماست – سعدی) آنچه که شاید کمتر کسی آنرا بداند و روشن نیست که از هزاران زیارتگری که سالانه به کربلای سرفراز می شوند و برخی نیز پیاده رهسپار آن دیار می گردند آیا برای دیدن نیز که شده سری به مزار امیر می زنند؟
(فنا شدیم و ندیدیم خاطرِ جمعی – ز سنگ تفرقه کردند لوح تربت ما – ملاقاسم مشهدی)
امیر حتی فرمان دستگیری علی محمد باب را برونداد کرد و از آغاز با وی گفتمان و همفکری نیز نمود و این سید باب را شکست داد و او نیز بازگشت (توبه) کرد. اما دوباره همان کنش های خود را پی گرفت؛ این بود که امیر دستور کشتن او را برونداد نمود.
امیرکبیر برای پیشرفت های اقتصادی ، همزمان با خودسالاری و همبودگاه اسلامی بر سه پایه نگرش داشت:
الف – انگیزش و فروزش ساختاوری (صنعت) و افزایش دارایی:
پایه سیاست امیر را همیار (حمایت) اقتصاد مردمانه و میهنی می ساخت. گوهر اندیشه اقتصادی امیر این بود تا ساختاوری درونی پیشرفت کند و برونبردها (صادرات exports) افزایش یابد و درون بُرد (واردات imports) کالاهای فرنگی کرانمند شود. پایه اقتصاد بازرگانی برونی ما بر پایه آزادی بازرگانی پی ریزی شده بود که این شیوه ، برگرفته و زاده شده از سرشت اقتصادی ایران نبود بلکه شکست سیاسی سازگان و سامانه سرمایه داری انگلیس و روس ، آنرا بر میهن ما بار برنهاده (تحمیل) کرده بود. کالاهای بنیادین بازرگانی ما را برونداد و دروندادهای سه کشور روسیه، عثمانی و انگلیس پدید آورده بود . و این در حالی بود که از نگرش چونی و چندی، ترازمندی و هماهنگی وجود نداشت. این بود که امیر جلوی این دروندادهای بی شیوه را گرفت.
برای نمونه در زمان محمد شاه قاجار کالاهای دروندادی ایران از انگلیس به سالی یک میلیون لیره می رسیده اما پس از امیر از این شمار کاسته شد و در زمان صدارت او به نیم کاهش پیدا کرد. امیرکبیر به نیکی دریافته بود که در جهانی که باختری ها و عثمانی ها در ساختاوری پیشرفت به سزایی کرده اند نمی توان بدون ساختاوری شدن کشور، در برابر آنان ایستادگی کرد. آن زمان ، روند باخترگرا هوادار گردن نهادن ناب و بی چون و چرا در برابر باختر بود که آری ایرانی ها توان سرپرستی خود را ندارند و همین رزم آرا – نخست وزیر ارتشی رژیم پیشین بود که در روند زمزمه ملی شدن ساختاوری نفت ایران گفته بود کشوری که از ساختن یک آفتابه و یا دسته بیل ناتوان است چگونه توانایی سرپرستی برون آوری و پالایش نفت را دارد؟
بر پایه یک چنین نگرشی باید حقوق و برجستگ (امتیاز) همه ی بنادر و کانسارهای کشور را به باختری ها پیش کش کرد! که این روند اندیشه ای تا به امروز نیز زنده است و چنین به نگرش می آید که تا هراس از باختر وجود داشته باشد این روند از میرزا ملکم خان تا سیدحسن تقی زاده و . . . . دنباله خواهد داشت. امیر؛ استادکاران خوش دماغ و کارآزموده را گزینش و به «پترزبورگ» روانه داشت تا که همه رشته های هنری و فنی که کشور بدان نیازمند آنست و از این رهگذر از کاروان پس افتاده اند بیاموزند.
هوشمندی امیرکبیر در آن بود که وی به باختریان پروانه نداد تا آنان گزینش کنند که ایرانی ها در چه زمینه ای ویژستار (متخصّص) شوند بلکه خود وی کمبودهای کشور را شناخت و بر پایه آن درخواست داد که ویژستاران در برون مرز گرایش و کاردانی یابند. نمونه ی کارخانه های ساخته شده (و یا آنهایی که اندیشه ساخت آنها وجود داشت) و به گونه ای اقتصاد مردمانه (ملی) در برابر اقتصاد بهره جویانه (استعماری) بود : کارخانه های کاغذسازی تهران – بلورسازی در تهران، اصفهان و قم. یک کارخانه بزرگ نخریسی چهار اشکوبه در تهارن. کارخانه پرنیان (حریر) بافی کاشان، چیت و چلوار بافی در تهران. کارخانه شکر و قند سازی در ساری. کالسکه و سماور سازی، نخ ریسی ماهوت. چدن، سرب و جز اینها .
امیرکبیر بازرگانی درون مرزی و برون مرزی را در سایه بی هراسی (امنیت) که پیش آمده بود و همیاری که از بازرگانان می کرد رواگ همگانی داد. در کنار دلگرمی و انگیزش پیشه وران، آنان را به دنباله روی از ساخته شده های (مصنوعات) انیرانی واداشت و گروهی را برای آموختن پیشه ها به فرهنگستان گسیل داشت در گسترش کشاورزی و آبادی کشور، کوشش های بسیار از خود نشان داد به گونه ای که نه تنها اندازه درآمد و هزینه ترازمند شد بلکه زمانی که برکنار گردید مبلغی نیز در گنجینه (خزانه) دولتی اندوخته داشت. امیر برای دلگرمی پیشه وران به پایه گذاری نمایشگاه های کالاهای ساختاورانه ایران در تهران دست یازید. هر چند که با فروشد (غروب) دولتش فرجام و پیامد این گونه کوشش ها به همراه دیگر برنامه ها و بهسازی وی به گردونه تاریخ پیوست لیکن بی گمان، سیاست های امیرکبیر در پهنه ساخته شده ها و کانسارها جنبش تازه ای به زندگ اقتصادی بخشید و زمینه کوشش های اقتصادی نوین را در ایران فراهم کرد و پیروز شدن روند اقتصادی را که تنها در کشاورزی آغازین به سر می برد دگرگون کرده و پیشه های هرچند کوچک و در خور نیاز و توان همبودگاه را بر پا داشت.
ب – رهایی کشور از تک فرآورده ای و وابسته بودن :
در آن زمان، ایران بیشتر برپایه کشت و بازرگانی خشخاش و تریاک بود. امیر دستور داد تا خرید و فروش و بهره مندی تریاک در کشور بازداشته شده و هرکس که خشخاشی کاشته، پروانه فروش آن را در کشور ندارد و باید به کشورهای دیگر برونداد شود و بر این پایه اقتصاد کشاورزی ایران به تندی گونه گونی زیادی به خود گرفت و پیشرفت خوبی داشت.
پ – افزایش توان سپاهی :
امیرکبیر به درستی دریافته بود که هزینه های سپاهی هماره بخش کلانی از بودجه کشور را ویژه خود می سازد و هر کشوری که ارتش نیرومدتر و سلاح پیشرفته تری دارد به دیگر کشورها دستور می دهد و آنها را چپاول و تاراج کرده و کوچک می شمارد. ما هرچه تاریخ را برگ بزنیم و به گذشته باز گردیم، ردپا و نشان توان سپاهی را در گزینش سرنوشت آدمیان روشن تر می بینیم. این راستینه ی تلخ و ناگوار در سنجه ی جهانی در پیوستگی ها و پیوندهای بین کشورها و دولت ها هرگز استثنا ندارد. امیر دستور داد تا نوین ترین سلاح ها و جنگ افزارهای روز جهان را در ایران زایوری کنند. وی با دیدن تاریخ زورگویی و چپاولگری باختر در آسیا و کشورهای کوچکی مانند هلند و پرتقال، دریاکنارهای بزرگ کشورهای آسیایی را شکسته و ملیّت آنان را به بردگی می گیرند، رد و نشان ابزارهای جنگی نوین سپاهی را به نیکی دریافته بود و این آمادگی را داشت تا با بهایی بسیار بالاتر از ارزش راستین آنها؛ کشتی هایی را بخرد تا ایرانیان بر روی آنها بررسی؛ بدان اندیشه که خود ایرانیان بتوانند مانند آن را فراهم سازند و نیز او، کسانی را گماشته کرد تا روی چوب های پابرجا و سخت جنگل های شمال ایران بررسی کنند امّا دشواری آن بود که نه جاده ای بود و نه دستاوری ترابری ! از این روی ناگزیر بودند چوب ها را فرسنگ ها از شمال به بوشهر جا به جا کنند.
«لگهارت» ایران شناس هلندی می گوید شایان نگرش است که یک مرد روستایی که فرسنگ ها دور از دریا پرورش یافته بود. ارج نیروی دریایی را با چنین شتابی دریافت کرد و برای برپایی ناوگانی نیرومند نگاره های گوناگونی پیرنگ کرده است که در آن زمان حتی مایه شگفتی اروپائیان بشود.
ت – پشتیبانی از فرآورده های درون مرزی :
امیرکبیر به نیکی دریافته بود که باختر برای فروش فرآورده های خود؛ تلاش در نابودی کشورهای واپس مانده دارد؛ برای نمونه، در زمان امیر ، لباس های ارتشیان همگی از ماهوت های انگلیسی فراهم می شد. اما امیر، دستور داد تا کارخانه های بافندگی ، پویا شوند و به گونه ای نیاز ارتش را به ماهوت برآورده سازند. وی دستور داد تا لباس سپاهیان از شال «چخای» پشمین مازندرانی فراهم شود که این خود، سبب گردید تا اینکه شال های مازندرانی گسترش بی پیشینه ای پیدا کنند. شال های دست باف کرمانی نیز در زمان امیرکبیر به درجه ای والا و زیبا بافته می شد که با شال زبانزد کشمیری، چشم و هم چشمی می کرد و زبانزد به شال امیری شد و حتی آن زمان که سردوشی های ارتشیان از کشور اتریش وارد می شد امیر، روزی سردوشی زیبایی را که به میانگی بانوی بنامی (خورشید نام) بافته شده بود را دید و برجستگ (امتیاز) ساخت سردوشی ارتشیان را پنج سال به این بانوی ارجمند واگذار کرد و برای او کارخانه برپا و کارگرانی را برگمارد.
ث – کان ها و کانسارها:
امیرکبیر به نیکی دریافته بود که ایران سرچشمه سرشاری از فلزات و ماتکان های (مواد) ارزشمند است. نگرش امیر به کارگماری آموزندگان و کانکاران از کشورهای ناستمکار بود و از این روی برای مدرسه دارالفنون، آموزنده کان شناس را از کشور اتریش برگزید و برگمارد . بدین آرمان که هم در برون آوری (استخراج) کانسارها (ore deposition) کوشا باشند و هم اینکه در امر آموزش به جوانان تلاش ورزند. وی دستور داد تا برجستگ (امتیاز) برون آوری هیچ کانساری را به بیگانگان ندهند. چرا که پیش از امیر، برجستگ برون آوری مس و آهن قراچه داغ را به یک نفر انگلیسی سپرده بودند. وی هیچ سازی (لغو) برجستگ را برونداد و سپس سرمایه داران و توانگران را دلگرم به سرمایه گذاری در کانسارها کرد و بخشنامه ای نیز برونداد کرد که :
1 – برون آوری کانسارهای کشور از آنِ همه ی ایرانیان است ؛ نه بیگانگان.
2 – سرمایه هایی که برای برون آوری کان ها به کار می رود تا زمان پنج سال از پرداخت مالیات (tax) و جزیه های کشوری بخشوده هستند. در پناه این سیاست، یک جنبش زنده سازی کانسار برپا شد به گونه ای که آن مس و آهنی که در توپ ریزی و جنگ افزارهای ارتش کاربرد داشت از کان های ماسوله گیلان، آهن برای ساختن لوله تفنگ و ابزارهای جنگی از آن برونداد شد از کان های آهن «نانینگ» مازندران آهن زیادی بیرون آمد. کانسار رحمت آباد راه اندازی شد و گروهی نیز برای بررسی کانسارهای کردستان به سرپرستی مسیو ریشاردخان به آن استان روانه شد. امیرکبیر برای رسیدن به آرمان های خود در زمینه ی پیشرفت کار کانسارها کارخانه هایی از فرنگستان خریداری، پیشه ورانی به روسیه گسیل و به کارگماری آموزندگان فنی را از فرنگستان برگزید. و از این رهگذر از هیچ کوششی کوتاهی نکرد.
ج – گسترش کشاورزی :
ایمنی همبودگاه و نگهداشت حقوق کشاورزان، دو انگیزه پایه ای برای پیشرفت امر کشاورزی بود. امیرکبیر با برانداختن آیین کهنه ی «سیورسات» (فراهم آوری علوفه دام های سپاهیان از سوی دهوندان هر آبادی و روستا) و جانبداری از روستاییان، میزان تولید فرآورده های کشاورزی افزایش یافت. او به خودکفایی در امر کشاورزی بسیار باور داشت و چنین می اندیشید که هیچ مرزی نباید توانایی آنرا داشته باشد که ما را به انگیزه غذا زیر فشار بگذارد. او یادآور می شود که باید در خوزستان و دشت گرگان به بهسازی تخم و دانه، آبادی زمین های دست نخورده (بایر) و کشت گیاهان تازه دست یازید. سد سترک ناصری بر روی رودخانه کرخه ساخته می شود. سد رودخانه گرگان با هزار کارگر در کمتر از یک سال زیر نگرش یک مهندس ایرانی ساخته می شود. پل شوشتر برپا می گردد. بهسازی کاریزهای نُه گنبد یزد، ساختن سد در قم، به پایان رسانی کار جابه جایی آب از شمیران به تهران که نیمه کاره بوده به پایان می رسد. کشت نیشکر، گسترش پنبه آمریکایی و بسیاری از سازه های کشاورزی دیگر در چرخه ی صدارت امیرکبیر رخ می دهد و این در حالی است که شوربختانه گروهی در کشور ما تلاش می کنند تا تنها دو دستاورد امیرکبیر (دارالفنون و روزنامه وقایع اتفاقیه) را پررنگ نمود دهند تا بگویند امیرکبیر بیشتر یک منش (شخصیت) فرهنگی بوده نه سرهنگی ! (چون غرض آمد، هنر پوشیده شد !)
اما برجسته کوشش های امیر در راستای مسایل سپاهی و اقتصادی کشور نیز بوده است. تاریخ را باید بدون قیچی کردن (سانسور) بررسی و به آگاهی دیگران رسانید. قیچی کردن و دست بری تاریخ بهره ای ندارد جز اینکه شماری اندک و تهی مایه دستاوردهای امیرکبیر را در اندازه زدایش و ستردن پاژنام ها (القاب) پایین می آورند و این خود نیست مگر ستم و ناسزا بر بزرگترین منش ملی ایران.
امیرکبیر و پیشکاری های شهری، همبودین و بهداشتی:
امیرکبیر در این زمینه ها گام های بلندی برداشته است. مایه کوبی (vaccination) ، آبله را در سرتاسر ایران فراگیر و به آیین ساخت. ماتیکانی (رساله ای) در این زمینه از زبان انگلیسی برگردان و چاپ کرد و مایه کوبی را برای گشتاران (مسافران) تازه وارد به کرانه های مرزی و یا شهرها فرستاد. آفت دیگر، بیماری مرگبار وبا بود که جدای از ماتیکان هایی که در روزنامه ی وقایع اتفاقیه نوشته می شد، کتابچه و دفترچه هایی (هنجار درمان وبا) در زمینه ی چگونگی درمان این بیماری و راه های پیش گیری آن نوشته و میان کاتوزیان ها (روحانیون) و سرشناسان کوی ها و برزن های شهر پخش شد و افزون بر آن برای پاسداری از «ممالک محروسه» (فرنامی که از سوی قاجاریه به کشور ایران داده شده بود) از آلودگی وبا در مرزها، هنجار (قاعده) قرنطینه (quarantine، نگاهداری کسان گمان انگیز به بیماری . . . ) گذارده شد که گشتاران را چند روزی در آنجا نگه دارند و دودی بدهند و سپس روانه شان سازند. بنیانگذاری نخستین بیمارستان با توانش درمان 400 بیمار و آماده به داروخانه ، گسیل پزشک به شهرها، گواهی درمان کردن به پزشکان ایرانی و گسیل آنان به شهرستان ها پس از آزمون های پزشکی و مبارزه با بیماری کشنده وبا ، دستور به پاک سازی گرمابه ها، سنگ فرش کوچه ها ؛ سامان دهی کم آبی تهران از راه روان ساختن آب رودخانه کرج به تهران و نوشتن قانونی برای پخش آب.
او با این کار به مردم آموخت تا برای رسیدن به دادِستان های خود، در آغاز ؛ این خودشان هستند که می توانند با بهکاری و نگه داشتن هماهنگ (نظم) و بزرگداشت و شکوهیدن به قانون های نوشته شده، انگیزه تباه شدن حقوق یکدیگر نگردند. ساختن بنای امام زاده زید، تیمچه (سرای اتابکیه) بازار امیر، میدان توپخانه، ساختمان سبزه میدان در تهران، بازار و کاروانسرای امیر که از نگرش دلگشایی و تازگی در تهران بی مانند بوده است همراه با یادمان های دیگر در اصفهان از دیگر دست یازیدن ها و گام های امیرکبیر است. چاپارخانه (پُست) را برپا داشت که هم پُست و هم رهنورد (مسافر) را از سویی به سویی دیگر می برد. دادن گذرنامه (passport) چاپی برای رهسپاری (مسافرت) و گردشگری ایران دادِستان پتّه (بلیط) دروازه برای رهسپاری از تهران و نگهداشت بی هراسی.
امیرکبیر همراه داشتن و ترابردن (حمل) سلاح های گرم را بازداشته کرد، گستره ی هرزگی، لوطی بازی، قمه کشی، باجگیری را که در شهرها، روستاها و میان راه ها رواگ داشت تا اندازه ای برچید و مهار آن را به دست قراولخانه سپرده شد و نیز پاژنام ها (القاب) دیوانی را زدود و به واژه «جناب» حتی برای خود بسنده کرد. امیرکبیر به ستیزه با نادرستی و باج سبیل (رشوه) خواری به پنداره فراگیر دربرگیرنده پیش کشی ها (وزیران و بزرگان می دادند و می گرفتند) درآمدها (دیوانیان می گرفتند) و سورسات لشکریان (نیازهای سپاهیان که پیش از ورود در جایی می گرفتند) که امیر همه را بازداشته کرد. آیین بست نشینی را نیز برچید که با چالش کاتوزیان رو به رو شد.
برخورد با جرم:
بازسازی های امیرکبیر، سازگان دادگستری ایران را در چند سو پوشش داد. بهسازی آستانه دین و آئین (محضر شرع) ، پایه گذاری دیوانخانه دادگرانه و رسیدگی و دادخواهی توده ها در برابر سازمان دیوانسالاری، آیین نامه ی نوین دادخواهی میهنگان کیشی (اقلیت های مذهبی) و برانداختن ناهنجاری های شکنجه بدنام (متهم) و بزهکار و تبه کار ، داوری میان درگیری ها و ستیزه های توده ها و رسیدگی به جرم در چرخه ی امیرکبیر به کوشندگان (مجتهدان) و دانشمندان کیشی و کوشندگان بزرگ نیک نام سپرده شد.
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و ششم
امیرکبیر و امور فرهنگی :
امیرکبیر را باید پایه گذار فرهنگ نوین ایران دانست ؛ زیرا او به میانگی زنده سازی روزنامه وقایع اتفاقیه و پایه گذاری مدرسه دارالفنون ؛ چاپ و پخش کتاب های گوناگون بهداشتی و شگردی، گسیل دانشوران به فرنگستان و کارگماری آموزندگان اتریشی و ایتالیایی، به راستی ردپایی از آرمان ها و آرزوهای «به خواهانه» خود را نمایان ساخت و تا آنجا که شدنی بود در چاپ و پخش ماتیکان های (رساله های) سودمند دانشی و فرهنگی و بهداشتی کوشید. او چند چرخه نگاره و ره نامه جغرافیای ایران و پنج خشکانه (قارّه) جغرتفیای ایران و پنج خشکانه گیتی و یک نگاره گیتی نما را چاپ و پخش کرد. به پشتکار و تلاش امیرکبیر کتاب هایی در زمینه تاریخ گیتی ؛ از زمره تاریخ ناپلیون بناپارت و کتاب نظام ناصری؛ گردآوری بهرام میرزا قاجار و نیز ماتیکان هایی (رساله هایی) در زمینه بایستگ مایه کوبی پادآبله و جز اینها چاپ و بخش شد.
هم چنین برپایی چاپخانه، دستور برگردان کتاب های دانشی، برخورد گوناگون با چامه و چامه سرایی . . . از دیگر پیشکارهای هوشمندانه امیرکبیر می باشد. نوشته شده های روزناممه وقایع اتفاقیه (رویدادهای شهرهای ایران و کشورهای برون مرزی، برگه پیشامدها و …..) پیشتر به گستردگی نگاشته شد. بدین روی امیرکبیر در زمینه روزنامه، سازه ای استوار کرد که پایدار ماند و به گفتاری دیگر؛ روزنامه رسمی ما که کارگزار پخش آن، وزارتخانه وابسته است. دنباله روزنامه وقایع اتفاقیه است. اما از اینکه میرزا صالح شیرازی/کازرونی نخستین روزنامه نگار ایران و ایرانی بوده، جای گمانی نیست. اما بی گمان نخستین روزنامه ی سازمند و بسامانی که به دستور امیرکبیر برونداد شده است همین روزنامه وقایع اتفاقیه است که به دستور امیرکبیر پخش شده است.
پدیدآوری ارتش نوین :
پیشتر در این زمینه، پردامنه نگاشته شده است.
سازگان دروندادی (اطلاعاتی) و بی هراسی (امنیتی) :
پنهان نگاری و دروندادی تا اندازه گسترده ای گسترده و سازمند بود. امیرکبیر گماردگان بسیاری گماشته تا گزارش های بسامانی از آنچه در شهرها و شهرستان ها و سامانه های کشوری و لشکری ؛ بلکه سفارتخانه های برون مرزی می گذشته است سرراست برایش بفرستند. سازگان دروندادی امیرکبیر در سه راستای بنیادین کار می کرده است :
1 – پیام گیری از رخدادهای شهرها و شهرستان ها و تلاش های پیشکاران کشوری و لشکری – به ویژه برای جلوگیری از رشوه گیری و نیز از درازدستی های مالیاتی و دستبرد به حقوق لایه های روستایی.
2 – گزارش رخدادهای شهری – به ویژه از نگرش دهناد (نظام) و بی هراسی همگانی.
3 – دیدبانی از کنشگری و جنبش های سفارتخانه های برون مرزی.
سیاست های مالی امیرکبیر:
کاستن هزینه های دولت، از برنامه های سخت امیرکبیر بود. او گروهی از مستوفیان (کسان دریافت کننده مالیات) را زیر نگرش مستوفی الممالک آشتیانی (وزیر استیفا) سازمان داد از سوی این گروه پس از رسیدگی های لازم ، کمبود درآمدها در برابر هزینه های پیوسته (مستمر) یک میلیون تومان برآورد شد. امیرکبیر برای پایان دادن به این آشفتگی و چالش های مالی و همسنگ ساختن درآمدهای گنجینه (خزانه) دستور داد به برازندگ (تناسب) از حقوق و ماهیانه (مقررّی و مستمری) کارکنان دولت کاسته شود و این کنش را از حقوق خود گرفته تا کوچکترین پیشکار به کار بست و افزون بر آن ، ماهیانه های سنگین شاهزادگان ، کاتوزیان، سادات و سرجنبانان را برید و برای خود شاه، ماهیانه ای نزدیک به دوهزار تومان گزینش کرد. برنامه های دیگر امیرکبیر سازمان دادن به درآمدها بود. او مالیات های پس افتاده فرمانروایان شهرستان ها و خوانین بومی را گرفت و زمین های کِشته را از نو مورد ارزشیابی قرار داد؛ زیرا آخرین بار 80 سال پیش از آن در زمان کریم خان زند، زمین ها را ارزشیابی کرده بودند و از آن گاه، دگرگونی چشمگیری در بهای زمین و دیگر دارایی های جا به جا شدنی (منقول) رخ داده بود.
بهسازی امور اداری :
امیرکبیر در راستای بهسازی های اداری که بدون کنش به آن چگونگی آشفته ایران سر و سامانی به خود نمی گرفت، گزیرش گرفت تا سازمان های اداری کشور را که دستخوش پوسیدگی و آشفتگی بود بهسازی نماید. نخستین پوسیدگی اداری خرید و فروش پایه ها و جایگاه ها و فرمانروایی شهرستان ها و استان ها ، دامنه ها و سامان های گسترده ایران بود که با یک پیشکش و ارمغان به سود کس سودبر (ذینفع) پایان می یافت. امیر این آیین و هنجار را از بیخ و بن ریشه کن ساخت و پایه واگذاری جایگا ها را بنیان شایسته سالاری، کارایی، توانایی و از همه برتر سزاواری کسِ خواستار گذاشت هرچند که پس از مرگش آش همان و کاسه همان. به گونه ای که در پایانه های پا دشاهی ناصرالدین شاه کار مالیه ایران به آنجا کشید که پست ها و جایگاه را دستخوش فروش ویژه (حراج) کردند و هر کس خواستار هر جایگاهی بود در برابر مبلغی نشانزد (معین) به وی می سپردند.
امیرکبیر که رگ مردانگی میهنی ناموس پرستی ملی بسیار تندی داشت به میانگی گماردگان ویژه خود، پیوندها و وابستگ دولتمردان، وزیران و درباریان با نمایندگان سیاسی انیرانی در ایران را زیر دید نگرش خود داشت. او پوست کنده به کارگزاران و گماشتگان دولتی دستور داد تا از هر گونه آمد و رفت و پرماس (تماس) با کارگزاران برون مرزی، جز پیشکاران وزارت امور خارجه، پرهیز جویند. از دیگر گام های امیر، گزینش کار و بارها و اندازه حقوق و ماهیانه هر پیشه و پیکار بی امان با تن آسایی و کاهلی کارمندان دولت و جلوگیری از رشوه خواری؛ بهسازی سامانه چاپارهای دولتی به گونه ای که آماده ترابری بار و بسته های پستی به دورترین جاهای کشور گردد. پاسدارخانه در گذرگاه ها و راه ها برای پاسبانی و نگهداری چاپارها و بار و بسته های پستی، برپایی دوره ی پاسبانی و آگاهی در پایتخت وارسی ژرفگرانه بر کنش های کارکنان بلندپایه دولت ، فرمانداران شهرها و استانداران استان ها از گام های استوار امیرکبیر بوده است.
امیرکبیر و امور کیشی و آیینی :
امیرکبیربا کهنه پرستی به پیکار بر می خاست و با برخی نوآوری های (بدعت های) ساختگی ستیز می کرد. شکیبایی کیشی و پشتیبانی از دادِستان های میهنگان (minority = اقلیت های مذهبی) نیز از پایه های سیاستش بود تا جایی که آنان را به پیشکاری های دولتی گماشت و درون کنشگری شهرآیینی کرد. او در پی بهسازی روضه خوانی برآمد. وی نسبت به کاتوزیان ها با بزرگداری ویژه ای برخورد می کرد و چنانکه پیشتر نیز نگاشته شد میرزا ابوالقاسم پیش نماز آدینه تهران ، از زمره کاتوزیانی بود که به تندی با امیر برخاست و بسیاری از کاتوزیان دیگر را در این راستا با خود همراه ساخت.
امیرکبیر و دیدگاهش در امر داوری :
در چرخه ی قاجاریه رسیدگی به زمینه های داوری همبودگاه به دو آرایه انجام می گرفت : 1 – زمینه هایی که به سرپیچی از دستورات فرمانروایی وابسته می شد در دادسرایی (محکمه ای) زیر نگرش کارگزاران دولتی چون کلانتر یا رئیس شهربانی (نظمیه) مورد رسیدگی قرار می گرفت که به این داسراها «محاکم عرف» گفته می شد. و فرمان برونداد شده دراین دادسراها به میانگی گماردگان فرمانروایی انجام می گرفت. در این سان (حالت) بالاترین بن مایه (مرجع) شخص شاه بود که بزه های برجسته و کرامند و یا اینکه ناگشودنی را نزدش مطرح می کردند. 2 – مردم برای گشایش دشواری های خود در زمینه های مرده ریگ (ارث) پیوند زناشویی ، جدایی، داد و ستد، چالش های خانوادگی و دیگر امور روزمرگی به کاتوزیان بازگشت (مراجعه) می کردند و پیرو دیدگاه های آنان بودند. کاتوزیان ها در دادگاه های زبانزد به دادسراهای کیشی (محاکم شرعی) به امور مردم رسیدگی می کردند که البته میان این دو دادسرا (محکمه) هیچ گاه مرز مو به مو و تیزنگری وجود نداشت. به بیان دیگر کار داوری در دست دو سامانه جداگانه بود ؛ یکی محضر شرع و دیگری دیوانخانه. دادسرای شرع به امور و کشمکش های کیشی (شرعی) رسیدگی می کرد که گواهمند (مستند) آن پایه های فقه اسلامی و سرپرستی آن با فقیهان و مجتهدان بود که نماینده جایگاه دینبران (روحانیت) به شمار می رفتند. اما دیوانخانه به کارهای عرفی می پرداخت و در دست کارگزاران دولت بود. در شهرستان ها فرمانروایان زمان، همان کار را نیز به گردن داشتند. هرچند که فقه اسلامی گردآوری نشده بود و فرمان های گوناگون روان بود اما هنجارهای فقهی پایه نیرومندی داشت و گستره اش گسترده بود و این در حالی بود که واژگونه گردش کارها در دیوانخانه پیرو خوگیری های روزمرگی بود و چنبره اش بسیار اندک. از این روی در یک چنین سامانه ی داوری، کاستی های برجسته ای وجود داشت و مرز بین «شرعیات» و «عرفیات» همیشه بازنشناخته بودو برخورد بین این دفتر شرع و دیوانخانه پرهیز ناپذیر بود. اما روی هم رفته می توان گفت که کارهای دادِستانی (حقوقی) در دادسراهای شرعی و کارهای کیفری در دیوانخانه رسیدگی می شد که البته استثناء نیز زیاد بود.
از دادسرای شرع دستورهای ناسخ و منسوخ (ویژگی نشانه های قرآنی که یکی دیگری را نسخ و یا نابود می کند) فراوان برونداد می گشت و کارگزاران دیوانخانه خیلی کمتر از فقیهان مرز قانون را می شناختند و سرانجام کار دادرسی و داوری بایسته و به سزا در هر دو سامانه داوری دستخوش رای یکای (فردی) بود که رای یکای نمی تواند پاسدار دادگری باشد. توان مینوی دادسرای شرع از اینجا سرچشمه می گرفت که پایه اش بر آیینی نهاده شده بود و داوران آن کاتوزیان بودند. توانش دیوانخانه از آنجا مایه می گیرد که نماینده توانمندی فرمانروایی بود و افزون بر این، چاره داری و توان اجرای دستورهای برونداد شده از سوی دادسرای شرع را به پیمان داشت. بماند که یک رویه دادگری سازمند، و نبود داسرایی برتر از دادسرای دیگر انگیزه های دیگری بودند که کارهای دادگری را به گونه فراگیر و کار دادرسی سزا به گونه گزیده (اخص) آشفته و پریشان می ساختو هنجار داوری در چرخه ی قاجاریه سر و سامانی نداشت. کسان دارنده نام و نشان، دارایان و یا وابسته به سامانه فرمانروانی رشوه می گرفتندو اما پایه های برجسته سامان میرزاتقی خانی این بود که فرمانروایی نماینده ی توان سیاسی در داوری و کارهای حقوقی ورود پیدا نکنند خواه آن جایگاه داوری دادسرای شرع باشد و یا خواه دیوانخانه عرفی در سال 1267 نام دیوانخانه به (دیوانخانه عدالت) دگرگون می شود که رئیس آنرا (وکیل دیوانخانه) می گفتند که نام آن یک پنداره (مفهوم) تازه ای بود.
میرزا احمد خان (از بستگان قائم مقام) به کار آن گمارده شد. این دیوانخانه عدالت، جزیی بود از ساز و برگ سیاسی نوین کشور . این دیوانخانه عدالت مهر ویژه ای نیز داشت که بالای احکان نگارش می گردید. دیوانخانه عدالت این شایستگ را داشت تا به کارهایی چون زد و خورد کسان و کشمکش میان دولت و کسان مانند ناهمسانی مالیاتی و جز اینها رسیدگی کند. مرزهای توانای دیوانخانه عدالت تهران که به دیوانخانه بزرگ پادشاهی نیز زبانزد بود از یک نگرش؛ بیشتر از دیوانخانه های شهرها بود و آن نیز سزای (حق) رسیدگی به کشمکش ها میان نواسلام گرایان و کسان میهنگان زرتشتی ترسایی و یهودی بود. واگذاری این توانای ویژه سازی (انحصاری) به دیوانخانه عدالت پایتخت از زمره کارهای امیر بود که هدفش انجام دادگری و جلوگیر از کشمکش هایی بود که روزانه میان آنان رخ می داد.
اما پاس دادن این گونه کشمکش ها از شهرستان ها به تهران انگیزه کندی گردش دادگستری می گردد . او تلاش کرد تا همزمان با از سرگیری زندگی دیوانخانه بزرگ پادشاهی و توان بخشی دادرسی عرفی، رویه دادسراهای شرع را نیز به انگیزه انجام دادگری و رسیدگی به دادخواهی دادخواهان با زدایش مجتهدان نادادگر از پهنه ی دادگری افزایش دهد. او از بازگردانی (اعاده) دادرسی که انگیزه برونداد احکام ناسخ و منسوخ از دادسراهای شرع می شد جلوگیری کرد. امیر چنین اندیشه داشت که آیین کهن را که جان ستاندن (اعدام) تبه کاران همیشه در پیشگاه شاه انجام می گرفت براندازد چه آنرا شایسته جایگاه پادشاهی نمی دانست که تماشاگر پهنه جان ستانی کسان باشد. بدین گونه امیرکبیر در زمینه دادگری به تمرکز گرایی باور داشت. و در پایان دادگری خواهی یکی از برجستگ های فراخویی امیرکبیر بود تا جایی که کاردار سفارت انگلیس نیز می نویسد : «امیر نظام مردی است دادگر و خیرخواه خودمان (صمیمی) میهنش !»
امیر در راستای دادگستری ، روند شکنجه بدنام و بزهکار را برانداخت که اگر شاه، شیخ، خان، روحانی و دهوند در برابر دادِستان برابر باشند دادِستان گرایی به گونه فرهنگ همگانی در خواهد آمد و همبودگاه سامان پذیر می شود چرا که سامان پذیری سنگ زیرساخت دگرگونی هاست و اگر فرمانروایی خود پای بند به دادِستان گرایی و پاسخگویی به توده ها باشد توانش فرمانروایی بیشتر در مورد پذیرش و جانبداری توده ها خواهد بود.
دیدگاه های گوناگون در مورد امیرکبیر از آغاز تا فرجام :
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد ؛ زمانه را قلمی، دفتری و دیوانی –پروین اعتصامی
1 – میرزا عیسی قائم مقام فراهانی اول: در مورد میرزا تقی خان گفته است که به راستی من از کربلایی قربان رشک می برم و از پسرش می ترسم، چه این پسر پیشرفت های بسیار دارد و دادِستان های بزرگ به روزگار می گذارند.
2 – میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی دوم: میرزا تقی خان چون فرزند من است. آز و چشمداشت اینکه از روستاهای من بخورد و ببرد ندارد. کوچک دل و شناخته شده و خوش زبان است.
3 – میرزا آقاخان نوری؛ صدراعظم پس از امیرکبیر در نامه ای به برادرزاده اش در فارس نوشته روزگار امروز ایران هیچ «برازندگی» به شلوغ کاری و هرزگی ایران زمان حاجی آغاسی نیامرزیده ! نندارد؛ کارها سامان دارد.
4 – شاهزاده ظل السلطان ، پسر ناصرالدین شاه و داماد امیرکبیر پس از مرگش ؛ وی را از همه وزرای ایرانی و انیرانی برتر می شمارد.
5 – ناظم الاسلام کرمانی نویسنده کتاب تاریخ بیداری ایرانیان، انجام کارهای سترک در زمانی اندک، گواه بر بزرگی امیر است و دوست و دشمن وی را از کمیاب های روزگار (نادره دوران) می داند.
6 – دکتر فریدون آدمیت: گردآورنده کتاب « امیرکبیر و ایران» گفته است که ارزش جایگاه امیر به سه چیز است: نوآوری در راه پراکندن فرهنگ و خیار (صفت) نوین؛ پاسداری از چبود (ماهیّت) مردمانه (ملی) و خودسالاری سیاسی ایران در رویارویی با درازدستی باختری ها، بازسازی سیاسی کشوری و پیکار با پوسیدگی و تباهی خوی های شهر آیینی (مدنی)
7 – محمود محمود که به راستی تاریخ نگار درباری بوده است و سخنانی نیز بر پاد (ضد) امیرکبیر نوشته که اگر صدارت امیرکبیر ده سال به درازا می کشید ره یافت سیاسی دولت انگلیس در آسیای مرکزی از بین می رفت و در زمان امیرکبیر چنان سامان و دهنادی (نظمی) برپا بود که گرگان را از گوسپندان هراس بود، همه دهوندان از امیر خرسند بودند اما واژگونه چون دولتمندان و دولت مردان جولانگاه خودسری و زورگویی نداشتند به برکناری اش کوشیدند و سرانجام نیز پشیمان گشتند که خودکرده را چاره اندیشی نیست !
8 – «رابرت گرانت واتسون» که رویدادنگار دولت انگلیس بوده و کتابی به فرنام «تاریخ ایران» به چاپ رسانده می نویسد که امیرکبیر همه روزه از بام تا شام کار می کرد . دشواری ها و نیرنگ ها نیز وی را سست و دل سرد نمی ساخت و شگفت انگیز ترین جنبه ی فراخوی او همان تباه ناپذیری بی چون و چرای او بود.
9 – «کلنل شیل» و همسرش «لیدی شل» وزیر مختار انگلیس که یکی از بدخواهان سرسخت امیر بوده گفته است که «پول دوستی که خوی ایرانیان است در وجود امیر کارایی نداشته؛ به رشوه و عشوه کسی نیز فریفته نمی شده و چیزی جز نیک بختی میهنش نمی خواسته.» لیدی شل در کتاب یادمان های خود نوشته که امیرکبیر از بسیاری راستاها صدراعظمی برجسته به شمار می آید و یکی از بزرگترین آرزوهایش این بود که جایگاه ایران را در جهان بالا ببرد و کشورش را از بند بردگ که به نگرش او از سوی سه کشور بزرگ و توانمند همسایه اش در آن گرفتار بود رهایی بخشد.
10 – «فرانت» کاردار سفارت انگلیس در تهران می نویسد که امیرکبیر در چرخه ی چهار ماهه نخست صدارتش به سخت درگیر بازسازی لغزش های دولت محمدشاه بوده است.
11 – «استیونسن» که کنسول انگلیس در تبریز بوده است می نویسد آن دهناد (نظمی) که امیر نظام برپا داشت و آن دادگری که با آن همه رنج و سختی بنیاد گذارده بود، رو به تباهی می رود و دوباره آشفتگی زمان حاج میرزا آقاسی جایگزین آن می شود. توده ها ارزشش را می داشتند و بر مرگش اندوه می خورند. شاه تا زنده است باید برای نبود امیر اندوه خورد.
12 – «رابرت کرزن» نویسنده (منشی) ویژه ایلچی (سفیر)انگلیس در عثمانی بود؛ همان کسی که دبیر نمایندگی انگلیس را در همایش ارزته الروم به گردن داشت می گوید میرزا تقی خان به هیچ تبه کاری بدنام نبود که این گونه ناجوانمردانه به فرمان شاه کشته شود او با این کنش به دست خونین یکی از بهترین و بزرگت منش ترین بن پاره های (عناصر) کشورش را به انگیزش کارگزاران تباه و پیرامونیان فرومایه خویش ، از میان برداشت.
13 – «سر پرسی سایکس» می گوید: باغ فین کاشان داستان اندوهباری دارد و در دیدگان توده ها بدشگون است زیرا در گرمابه پیوسته به همین باغ بود که رگ های میرزاتقی خان را بریدند ولی آن وزیر بلند جایگاه را که می خواست آغاز بهسازی ها نماید و پایه رشوه خواری، غارت و چپاول و دزدی را از بن بر اندازد، به کشتن دادند.
خوی و منش امیرکبیر :
اندامی تنومند، رخساری خوش سیما داشته، در جوانی پهلوان و کشتی گیر بود. از منشی یا منشی هایش می خواسته که چون خودش جبه پوش باشند و جامه ای گشاد و بلند بر روی جامه های دیگر بر تن کنند. کلاهی بزرگ بر سر و موهای پاشنه نخواب داشته. از بهره ی هوشی بالایی برخوردار، پشتکارش شگفت آور، چشمانی گیرا و سخت نگر و بزرگ سرشت بوده که خود نشانه ای از نمودهای توان روانی وی بوده است. سهش سپاسگزاری در او نیرومند و همیشه در اوج ابرخویشی (غرور) و استواری فراخوی از سرور خودقائم مقام یاد می کرده، مهری وافر نسبت به مادرش در دل داشته و از اینکه فرسوده و شکسته بوده اندوهگین بوده است. از نیروی دماغی و بدنی توانمندی برخوردار بوده است . در زمینه باورهای کیشی و آیینی او بیشتر نگاشته شده است.
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و هفتم
امیرکبیر از زاویه و نگرشی دیگر :
1 – مدرنیته ی امیرکبیر:
استاد دانشگاهی که پیشتر نامش نگاشته شد از دید رشته ی آموزندگی خود گفته است گاه که مدرنیته (نوگرایی، سنت گریزی) بدون ساختار اندیشه ای به میان می آید پوسیدگی و تباهی (فساد) ساختاری بیشتری را در پی خواهد داشت و خود مدرنیته (modernity) در دسترس نابسامانی ها و پوسیدگی استوار می گردد و آن را ریشه دارتر و ژرف تر می کند. و بر همین پایه، آن سنت گریزی و نوگرایی که در یاده ی امیرکبیر بود انگیزه ای شد تا اینکه ناصرالدین شاه بیشتر به سوی باختر جنبش کند ؛ یعنی ساختار پوسیده باختری بیش از پیش در ایران آرایه و ریخت گیرد و پنده (نقطه) اوج آن نیز این گونه بود که میرزا ملکم خانی می آید و در برابر برجستگ بخت آزمایی (Lottery) و قماربازی در کازینوهای تهران، یک دیدار برای ناصرالدین شاه با ملکه ی انگلیس هماهنگ می کند و این استاد انسان شناسی دانشگاه تهران، واژگونه ی دیدگاه به آیین و فراگیر؛ این گونه برآیند (نتیجه) می گیرد که شوربختانه مدرنیته امیرکبیر به پوسیدگی وتباهی فرجام می یابد و برخی چالش های کیشی را که در ایران آغاز شده از همان چرخه ی امیرکبیر می داند و به کوته سخن کاسه و کوزه های دشواری های کنونی را بر سر امیرکبیر شکسته و از سوی اندیشه ها و کنش های او می داند و در پایان فرجام می گیرد که امیرکبیر بسی ساده انگار بود، گیرایی و دریافت درستی از گرفتاری های زمانه نداشته و سخت کاهشگرا بوده و گام هایش بیشتر، گونه ای رنگ خودنمایی داشته است ؛ خودنمایی با رنگ سازندگی. یعنی خودنمایی در سازنگی که به آن رنگ نوسازی زده شده و به هر روی امیرکبیر با آن همه توانمندی که داشت ره به وادی آرمان های خود نبرده است. نگارنده در این کناره می گوید ، امیرکبیر نیز چون هر کس سیاسی دارای لغزش هایی است و تنها املای گفته نشده لغزش ندارد.
2 – تنهایی امیرکبیر :
او ناسازگار با انگاشت هنجارین ، میانه ی چندان نیکی با برخی از کاتوزیان های سرجنبان نداشته و تلاش او برای بهسازی های گسترده آیینی؛ از پُرسه نشینی و سوگواری گرفته تا جلوگیری از پادرمیانی دین یاران دارای توان، به ستیزه و ناسازگاری امام جمعه وخت و شمار زیادی از مُغمردان (روحانیون) انجامید. هرچند که جان ستاندن محمدعلی باب بخشی از سپهر مذهبی را خشنود کرد، اما پادرمیانی های به فرنام نماینده دولت در نهاد کیش و آیین، راه را برای نبود پشتیبانی همبود کیشی از او و تنها شدنش هموار کرد.
او چنان کرد که زمان جان ستاندنش در گرمابه باغ فین کاشان، جز ناصرالدین شاه و نمایندگان دولت های روس و انگلیس از مرگش اندوهگین نشدند و این خود آسیب گاه (نقطه ی ضعف) اوست. امیرکبیر یک فن سالار (technocrat) بود و می توانست به گونه ای کُنش کند که این گونه ناکام نرود. کسی که در زمان خود زبان های ترکی، پارسی، تازی؛ (روسی و ترکی) را به نیکی می دانست و با این دو سخن می گفت. راستینه این است که امیر نتوانسته بود و گاس نیز از بن نخواسته بود که برخی از اُلیگارشی (فرمانروایی که از سوی چند نفر اندک از دولتمردان سازماندهی می شود – گروه سالاری) و دین سالاری (Theocracy) فرمانروا را با خود همراه کند. و این برگرفته از اَبَرخویشی (غرور) و خود بزرگ بینی (نخوت) زیاد امیر بود چرا که او از پایه، نیازی نمی دیده که دیگران را با خود دمساز و همراز سازد. امیرکبیر با اَبَرخویشی ویژه ای که داشت و تنها در وی دیده می شد چنین می پنداشت که وجود خودش برای بهسازی . پیش برد آن بسنده و به رایزنی دیگران نیازی نیست. گاس هم رایزنی کرده است !
3 – ملی گرایی تندروانه امیرکبیر :
با همه ی اینکه باور امیرکبیر به هوده ها و سودهای ملی، یکپارچگی سرزمینی، شگفت برانگیز است؛ اما در این میان برخی از رفتارها و دیدگاه هایش از او یک ملی گرای تندرو می سازد به گونه ای که میهن پرستی او گاه به پی ورزی و ستیهندگی (تعصب) در ملت پرستی کورکورانه (chauvinism) می رسیده است. تاجایی که در پیشینه همبودین، جایگاه سپاهی، نامخواهی های شخصی، روش ها و آرمان های «شِبه مدرنیستی» (نوگرایی رویه ای) به گونه ای شگفت انگیز، به پهلوی اول می مانست که بی گمان ویژگی های فرینه (ممتاز)اش وی را از پهلوی بارز و جدا می کند. اما برآیند این هر دو در صورت ناکامی امیر یکی بود . چون هر دو دست کم به خوانش شود نیستی از ایران و برپایی کابینه میانگاهی (مرکزی) زورمند و نیرومند و آمریت خطی میانوند (مشترک) بودند که به راستی این هر سه رویاروی گسترش است و همان چیزی است که یک سده و نیم پس از امیرکبیر می پرسیم چرا ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم که پاسخش ساده است چون ساستارهای گسترش مان حتی از زمان امیرکبیر تا به امروز پادگسترش بوده است.
4 – پیوستگ ویژه با شاه و برپایی استبداد منوّر (خودکامگی خیرخواهانه) :
چون امیرکبیر همواره از پیوستگ خود با ناصرالدین شاه آسوده و باورمند بود هرگز از شیوه کاری خود دست نکشید و تنها زمانی برای دگرگونی گزیرش خود با شاه دست یازید که دیگر دیر شده بود. این نکته کلیدی در وابستگ میان امیرکبیر و شاه جوان است ؛ او همه را «راند» چون شاه را داشت . این وابستگ به گونه ای ژرف بود که حتی شاه، خواهر تنی 16 ساله خود را به پیوند زناشویی نخست وزیر 43 سال اش در آورد. آنچه که در گسترش از «بالا» در اندیشگاه رضاشاهی و به ویژه امیرکبیر دیده نمی شود حق دهوندی و آزادی است.
امیرکبیر یک پرسنل و کادر سیاسی نخبه و فرهیخته را که بتواند پس از خود کشور را سرپرستی کند پرورش نداد و همه بهسازی ها استوار بر خودش بوده و اساساً هرچه که استوار به «تک» (فرد) باشد دادباخته به نابودی است . هم چنانکه بهسازی های امیر پس از خودش از بین رفت و چه از نگاه حقوق همگانی در هر همبودگاهی که زمامدارانش برای خود جایگاهی فرا دادِستانی دارا باشند فرمانروایی دادِستان از آن همبودگاه رَخت خواهد بست.
5 – لغزشی تاریخی:
یکی از لغزش های تاریخی این است که فرد برای کنش های سیاسی و همبودگاه، به جای پشتگرمی به دانسته و پنداره (مفهوم) ، پای بند منش (شخصیت) می شود. گسترش ، نمونه ی همین کلاژسازی (هنر آمیختن رنگ ها collages) و کلاه دم روباهی بزرگ تاریخی است چه ؛ در چرخه ی ناصری بیش ازآنچه که به نمونه ها (olgu) و فرآیندهای گسترش بیاندیشیم از منش های تاریخی پیروی می کنیم که از پایه نه نگاره ای راستین بلکه تنها یک برساخته غیر راستین و آرمانی از او در دسترس است. به یاد داشته باشیم که بخشی از دشواری های فرآیند گسترش در میهن ما، به گرته برداری و مانند سازی نابایسته از چهره های ساخته شده بر می گردد. پایان نوشتار اینکه هر اندازه که امیر در میهن دوستی و دلدادگی به روز آمدکردن کشور و پیکار با پوسیدگی بی همتا بود اما در پایه ای ترین خویشکاری (وظیفه) خود یعنی هماهنگی پیوند سیاسی با شاه چاره گرانه و اندیشمندانه کنش نکرد و بی راهکاری بزرگ تنها به بهای سرنگونی نخست وزیری و ریخته شدن خونش پایان نگرفت؛ بلکه در توانبخشی خود خودکامگی و تک سالاری ناصرالدین شاه و درنگ در برنامه ها و پیرنگ های «به خواهانه» و جمهوری خواهانه برای ناتوانسازی چیرگ گری پادشاهی ردپای ویژه داشته است.
برخی نامه های جنجالی و ساختگی وابسته به امیرکبیر :
از میرزا تقی خان امیرکبیر (1230 – 1186) دست نوشته ها، دستک ها و نامه هایی به جا مانده است که در زمینه درست بودن؛ ساختگی بودن اندکی از نامه های او ناهمگونی هایی وجود دارد. دستک (سند) سازان به رهنمون های گوناگون و به گونه ای نیز ناشیانه ، دست یازی به این کنش کرده و برآن بوده اند تا به اگیزه های گوناگون ، کژدیسی در تاریخ نگاری را آرایه داده؛ راستینه های تاریخ را وارونه نمود دهند که از این روند ؛ زیان دوسویه ای را روی اور خود و همبودگاه ساخته اند ؛ نخست اینکه ارزش نبشته خود را دست خورده (مخدوش) و بی بها ساخته؛ سپس اینکه گزک و دستاویزی را به دست کسانی می دهند که آشنایی چندانی با تاریخ ندارند و جای بسی دریغ و اندوه است که این گونه دستک ها مورد گواهمندی قرار گرفته و شگفت تر اینکه چهره های تاریخ امروزین را نشانه رفته اند و از همین جاست که جای درنگ و ژرف نگری است؛ از میرزا تقی خان فراهانی گرفته تا زنده یاد دکتر محمد مصدق که جای هر دوشان در این زمان و زمانه تهی است – اولی در چرخه قاجاریه و دومی در چرخه پهلوی. چرا که اراده بر آن بوده تا از سوی کسانی که زخمی کهنه بر پیکر کردارها و رفتارهای گذشته بزرگترهای خود سهش می کنند؛ چهره ی تابناک مردی سترک (با ردایی بلند و آکنده از سروهای خمیده، کج کلاله با کلاه بزرگی بر سر، و منشوری و یا طوماری در دست که به دوردست می نگریست و از زمره کسانی بود که «دیوژن» در روز روشن و چراغ به دست در پی آن می گشت . . . کز دیو و دد ملول است و انسانش آرزوست . . . ) را با نیرنگ، دست خورده و خراشیده ساخته فرهنگ (ادب) ، هوشیاری، هوشمندی و تیزبینی او را به پرسش و چالش بکشند. بدین نوشتار که نگاره ای از یک دست نوشته داوشی (ادعایی) وابسته به امیرکبیر وجود دارد که بیننده و خواننده اش ناصرالدین شاه است. نویسه (متن) این دست نوشته که از آغاز به ریخت پلی کپی و به ویژه میان ایرانیان باشنده آمریکا و سپس در تاربند (شبکه network) های همبودین و سپس در تارنماها پخش شد، بدین گزارش است : «قربانت شوم: الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه ی نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله اداره نمی شود. زیاده جسارت است تقی»
در زمینه ی بی گوهرگی این نویسه به موارد زیر نمارش شده است : الف – این دستک در هیچ یک از کتاب های ارزشمند و بنام که تا به امروز در زمینه امیرکبیر نگارش شده (و یا دستک ها، نامه های به جا مانده از امیر در کانون دستک ها و نامه های او) به این نامه نمارشی نشده است و نیز در کتاب های نوشته شده در مورد امیرکبیر که از سوی فریدون آدمیت، عباس اقبال! حتی کتاب قبله ی عالم عباس امانت – که خواسته با کوششی رسا، چهره ایران بر باد ده شاه را به زیور بیاراید؛ اما حقیقت از سوی دیگر برای ویران سازی یک راستینه به نیکی بر آن تازش نکرده؛ بلکه به بدی پدافند کرده (بازگفت از زنده یاد دکتر شریعتی) ، با صغری و کبری چیدن، چهره ی دستخورده ای از امیرکبیر به نگاره کشیده و این نویسه نیز به برکامه (به رغم) این تلاش بیهوده در این کتاب نیز نامی از این دستک برده نشده است که خود کمک دیگری بر دست خورده و ساختگی بودن ناشیانه و ناآگاهانه این دستک است.
ب – امیرکبیر حتی در روزگار ماندگاری زوری و ناخواسته (تبعیدی، نفی بلد، exile) و یا برکناری از همه جایگاه ها نیز چنین نامه خشم آلود، ترساننده و سرکوفت آمیز و سرزنش انگیزه ای به شاه ننوشته، تا چه رسد به هنگامی که در اوج هم توانمندی نیز بوده است بیشتر نامه های امیر به شاه کمتر از گزاره ی «قربان خاک پای همایونت شوم» آغاز نکرده و با فراز «زیاده جسارت نورزیده» ، «المتوکل علی الله» ، «باقی الامر همایون مطاع» و یا «محمدتقی بن محمد قرببان» بهره می جسته، مُهر می کرده که در این نامه ساختگی دیده نمی شود و گزاره «قربانت شوم» برای کسان ویژه ای بوده است. امیرکبیر؛ همیشه در نامه هایش همسر خود (همشیره شاه) یعنی (عزت الدوله) را «ملک زاده خانم» و گاهی نیز «خانم» می نگاشته و هیچ گاه از گزاره ی «همشیره همایونی» بهره نجسته. از سویی از نگاه آهنگ گفتار و نوشتار ، نویسه ی «سخن هزل بر زبان رانده اید» که روی گفتار با ناصرالدین شاه است، چنین گزاره خشم آلود و این گونه آهنگی در هیچ یک از نامه های امیرکبیر – حتی در اوج توانمندیش دیده نشده است و افزون بر این ناهمگونی دیگری که با دیگر دستک های امیر دیده می شود نبودن واژه «هُو» در بالای نوشتار و نبودن تاریخ نگارش نامه است که بیشتر نگارش های امیر تاریخدار بوده. اکنون اگر پایه را بر درست بودن نامه بدانیم گاهِ «خلاف رای همایونی رای جستن» چگونه چنین نامه دارای سان واژه (قید) تاریخ نمی باشد؟!!
تا این جای نوشتار درنگی کرده و افزوده می کنیم که هرچند این دستک دستخورده و خراشیده (مخدوش) و برساخته (جعلی) به رویه و نما، نشانه ی توانش امیر در گاه صدارتش می باشد اما به رهنمون های گوناگون برساخته ی بی چون و چرا دستاویزی است برای کسانی که می گویند و می نویسند که امیرکبیر با تندروی های خود و همراستا با کاهش جایگاه پادشاهی (چنانکه همین گفته را در مورد قائم مقام دوم و محمدشاه نیز بازکار و بسامد (تکرار) می کنند) انگیزه های واژگونی جایگاه و پایگاه خودش را فراهم آورد و این در حالی است که اگر با بدانم چه کاری و ساستار (politic) با شاه جوان گوشی و جوشی و بی راهکار رفتار می کرد به یک چنین گزندی گرفتار نمی شد!
این گونه بیهوده گویی از سوی کسانی است که کمترین آشنایی با گوهره روانی امیر نداشته و بر پایه هوای فرمانروایی (جو حاکم) زمان و جایگاه خود؛ نمایانی رای و اندیشه می کنند و این در حالی است که ساستار امیر آمیزه ای از روراستی، درستکاری ، رشوه نگیری و بر پایه داد، و دادمندی بوده است.
پ – کندو کاو و ژرف نگری بیشتر: چنانچه در نویسه این دستک دروغین به آشکار بنگریم زبانزد «به کاهدان زدن دزد ناشی و کم یاده بودن دروغگو» به یاده پیش گیرنده (متبادر به ذهن) می شود؛ بدین گفتار که: به نوشته پژوهنده دستک های تاریخی زنده یاد استاد ایرج افشار؛ دبیره (خط) پیچ و خم واژه های آن گویای تازه نویسی، ناشی گرانه نویسی است و شیوه نگارشی آن، هیچ همانندی با دبیره بنیادین زنده یاد امیرکبیر ندارد. افزون بر این : 1- در زمان امیرکبیر واژه «تهران» امروز؛ در گذشته به آرایه و ریخت (طهران) فراگیر بوده و کسی تهران نمی نوشته و گویا این شیوه نگارش پس از چرخه احمدشاه روان شده است.
2 – بهره مندی از نشانه گذاری هایی، چون «پنده» (نقطه) سرکج (ویرگول) پنده سرکج (؛) در «هم نویسی» های (مکاتبات) زمان قاجاریه – به ویژه در روزگار امیرکبیر روان نبوده است و این در حالی است که نویسنده برساز (جاعل) دوبار «پنده» را در نویسه به کار برده ؛ یکی پس از واژه «رانده اید» و دیگری پس از گزاره «خاله نمی شود». در آن هنگام، واژه ها با بازه (فاصله) گذاری، بهره دهی معنی (افاده معنی) می کرده اند که بازگشت به دست نوشته های گوناگون امیرکبیر، گویای این داویده (مدعا) است.
3 – در نویسه؛ «به» گونه چسبان به واژه تهران (بتهران) و جدا (به توصیه) نوشته شده که با یکدیگر، همخوانی ندارند.
4 – در نویسه؛ «شکستن» به گونه «سکستن» آشفته نوشته شده افزون بر اینکه گزاره ی «شکستن لبه نان» برای دست پرورده سخن سنجی چون قائم مقام فراهانی بسی جای درنگ دارد !
5 – نام شاهزاده «موثق الدوله» به آشفتگی نوشته شده است . به گونه ای که می توان این نام را «مویق الدوله»، «مؤیق الدوله» نیز خواند چرا که در زیر بند واژه (واج، حرف) دو تا پنده (نقطه) گذاشته شده است که در الفبای پارسی چنین واجی نیست.
6 – «مؤثق الدوله» نامی ساختگی: با همه جستجوهایی که در میان کتاب های چرخه ی قاجاریه شده است با نام موثق الدوله بر خورد نشده؛ پنداری که برساز (سندساز) به نیکی دریافته که انگیزه برکناری امیر از رویداد نورد و رهسپاری به اصفهان فراهم آمده و بر پایه فرمان شاه؛ باید عباس میرزا ملک آرا برادر ناتنی شاه و مورد بیزاری او می بایست در این رهسپاری در قم می مانده است. هرچند که امیرکبیر با ماندگاری عباس میرزا و مادرش در قم همداستان نبوده، اما ناسازگاری نیز نداشته است. او دیدگاه خود را به شاه این گونه می نگارد: «اگر به عقل ناقص خود در دولت خواهی چیزی را بفهمم . . . عرض نمایم آنهم معصوم نیست . گاه هست که درست فهمیده باشم حالا امر با سرکار همایون است» و این در حالی بود که شاه نوشته بود «بدون نظر امیر آب نمی خورد» و در دنباله، امیر چنین می نویسد: «قربان خاک پای همایونت شوم. دستخط همایونی را زیارت کردم. مقرر فرموده بودند که فرمان حکومت قم را هم به نام نواب (شاهزاده) عباس میرزا نوشته شود ؛ حکم همایون را به مالک الکُتاب رساندم که فرمان را نوشته به نظر مبارک برساند که به مُهر همایونی مزّین شود. میرزا فضل الله چطور به پیشکاری داخل خواهد شد؟ زیاده جسارت نورزد. باقی؛ الامر همایون مطاع»
با نگرش به نام «میرزا فضل الله» به خوبی می توان دریافت که او فرمانروای قم بوده است. امیرکبیر در آغاز رجب سال 1268 در رکاب شاه به قم و اصفهان می رود و در هشتم ذی الحجه همین سال به تهران باز می گردد و 40 روز بعد یعنی در 18 محرم 1268 از جایگاه صدراعظمی برکنار می شود. به گمان نزدیک به باور برساز (جاعل) این دستک با دانستن این پیشینه ها به چنین کار ناسازگاری تاریخی دست یازیده و از بن دندان می توان گفت که کسی با فرنام (لقب) مؤثق الدوله در چرخه ی ناصرالدین شاه که فروش ویژه (حراج) فرنام ها و گرفتن باج بسیار رواگ بوده بایش (وجود) نداشته بلکه این نام، ساخته و پرداخته یاوه «برساز» بوده است و در پایان جای یک پرسش است چرا به چنین کاری دست یازیده شده است؟ پاسخ به این پرسش می تواند انگیزه های گوناگونی داشته باشد. در دستک مورد نمارش، گاس سازنده دستک اندیشه آن داشته تا چهره دیگری از امیر شناسانده شود و گاس نیز نما و رویه کژاندیشی نداشته؛ بلکه از سر شیفتگی دست به چنین کنشی یازیده باشد. اما در دیگر موارد اینگونه نیست و گاهی برای کج دیسی و لغزش تاریخی به اندیشه روایی و زیور تاریخی و غسل تعمید یک چهره ساستاری، به خراشیدن چهره ساستاری دیگر هم چشم و هماورد دیگری پرداخته می شود. که نمونه روشن آن نوشتار شده.
در پایان برای جلوگیری از زیاد شدن نوشتار از نگارش نامه های امیرکبیر در پاسخ به شاه پرهیز می شود و تنها یک مورد نمارش می شود. «…. با این طفره روی ها و امروز و فردا کردن ها و از کار گریختن ها، حکما نمی توان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش یا مردم، فدای خاک پای همایون. شما باید سلطنت کنید یا نه؟ اگر شما باید سلطنت کنید بسم الله چرا طفره می زنید. موافق قاعده کل عالم، پادشاهان سابق چنان نبوده که همگی در سن سی ساله و چهل ساله به تخت سلطنت نشسته باشد در ده سالگی نشسته و سی و چهل سال در کمال بزرگی پادشاهی کردند. گیرم من ناخوشم و گیرم هیچ خوب نشدم شما نباید دست از کار خود بردارید یا دایم محتاج به وجود یک بنده ای باشید. اگرچه جسارت است اما به ناچار عرض کردم. باقی الامر همایون مطاع.» و بسی از این گونه پاسخ های به شاه که برخی جنبه اداره کشور است و برخی جنبه خودمانی که قبله عالم در خواب دیده اندکه از اسب بر زمین افتاده (که پناه بر خدا پنداری از عرش به فرش درغلتیده!) و یا در زمینه چند و چون قمه پیشکش کشی شاه به امیر … اما آنچه جای نگرانی است دست بری در دستک ها که جای خود اما روزی برسد تا از کسانی که در راه بهسازی کشور جان بر کف نهادند در آینده نه از تاک نشانی باشد و نه از تاک نشان! ، جا دادن نگاره حاج علی خان فراش باشی رگزن امیرکبیر بر دیوار این بنا و آن بنا و یا جادادن نگاره ناصرالدین شاه بر حقه ی وافور به نشان آوازه گری ؛ ریشخندی است به مردی بزرگ چون امیرکبیر و گونه ای نعل وارونه زدن است!
نامه داوشی امیرکبیر به وزیر مختار انگلیس : نوشته شده است که امیرکبیر بر پایه پافشاری که از چند سوی بر وی وارد شده به گونه ای اَبَرخویشی خود را شکسته و برای نگهداشت جان خود و کسانش دست نیاز به سوی وزیر مختار انگلیس دراز کرده است. این داوش (ادعا) مورد بررسی مورخین قرار گرفته، درست بوده و یا نادرست اما دستاوردی نداشته؛ آنچه باید و یا نباید رخ می داده، رخ داده است.
(آنکه می زد روز فتنه دست و پا در خون خود، فرق دارد با تماشاگر کز آنجا می گذشت.) آری بالای گود زورخانه ایستادن و فریاد خاکش کن سرکشیدن و دستی از دور بر آتش داشتن سخنی و در روند گرفتاری ها و تنگناها بودن سخنی دیگر!
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و هشتم
مخالفان امیرچه کسانی بوده اند؟
1 – کارایی و برّایی امیرکبیر در رویارویی با مردان تن آسا، ناراست و نادرست؛ درستکار اما بی جربزه ی آن چرخه، امری پرهیز ناپذیر بوده است چرا که لایه ی توانمندی از بافت ایستارگرا (سنت گرا) وجود داشته که با هرگونه دگرگونی و دگردیسی ناهمسو بوده اند. از سویی دیگر، کسانی که پشتیبان امیرکبیر بوده اند از لایه زورمند و توانمند نبوده و به گفتاری دیگر نخبگان همبود (Society) چندان هوادار امیرکبیر نبوده و توده های ناآگاه نیز به انگیزه نبود دنیای پیوستگی ها از چند و چون آنچه که در کشور می گذشته ناآگاه بوده و کسی نیز برای آنان تره ای خُرد نمی کرده است. افزون بر این سیاستمداران نیز بر رای توده ها استوار نبوده و توده ها در گزینش سرنوشت خود کاره ای نبوده اند.
2 – امیرکبیر بسیاری از بودجه های ناروای درباریان و دولتمردان را برید و یا کاهش داد که نمونه آن چامه سرای پرآوازه شیرازی (قاآنی) همدوره ی با امیرکبیر و جیره بگیر دربار بوده است. امیرکبیر به نوشتاری که پیشتر بدان اشاره شده ، راهکار خود را در زمینه این چامه سرا ارایه می دهد. بی گمان کسی مانند قاآنی که جلوی مفت خوری او گرفته شد، با امیرکبیر سر ستیز داشته است.
3 – داستان مالیات بگیران : پیشتر آیین و هنجار بر این بوده که اگر کسی از دولت بستانکاری داشته به او پروانه می داده اند تا برود و مالیات یک شهر دوردست را بگیرد. اما امیر ؛ دریافتِ همه مالیات های کشوری را به گردن دولت مرکزی می گذارد و به گونه ای سامانه و سازگان دریافت مالیات بسامان برپا می شود. بی گمان این گونه بهسازی های مالیاتی دشمنان زیادی را برای امیرکبیر فراهم ساخته است.
4 – نگرش بر کالاهای وارداتی : امیرکبیر؛ جداسرانه (مستقلاً) بر کالاهای وارداتی در گمرک سرراست بازبینی و بازرسی داشته (چون اندازه کالاها زیاد نبوده که به زمان زیادی نیاز داشته باشد) و تنها به کالاهایی پروانه خارجسازی (ترخیص discharge) می داده که مورد نیاز مردم بوده و توان ساختنش در درون کشور وجود نداشته است. بی گمان، سوی انیرانی (طرف خارجی) که سودها و سوداهایشان از این روند کاهش می یافته، با امیرکبیر کین توزی می کرده اند. برای نمونه سماور از روسیه به درون ایران راه می یافته است. امیرکبیر یکی از ابزارمندان اصفهانی را فرا خواسته و از وی می پرسد که آیا او در توان خود می بیند تا سماورسازی کند؟ ابزارمند نیز پاسخ آری می دهد و مغازه اش به سماورسازی دگرگون می شود.
5 – کاستن یا زدایش حقوق بگیران : در هیچ جای تاریخ و یا شِبه تاریخ (گونه ای از تاریخ نگاری که به دور از استاندارد standard فراگیر بوده و بتوان دست های پشت پرده و یا دست کم نگره زمینه سازی «تئوری توطئه» را در آن دید) پیش از مشروطه در گیتی شناخته نشده است که نخست وزیری حقوق شاه را گزینش تا از گنجینه دولت پرداخت شود. کاستن حقوق شاه در رخت دادِستان به گونه ای هوشمندانه؛ کاستن از توان شاه و دیگران به سود توده ها بوده و شاه نیز از روی ناچاری به این سخت گیری امیر تن در می داده است. بی گمان یکی از انگیزه های برکناری امیرکبیر که پس از آن به مرگ سقراط گونه و جام شوکران سرکشیده اش انجامید همین کینه درباریان و پیرامونیان شاه و کرانمند و اندک سازی توان پادشاهی و دیگر ریزه خواران بیکاره بوده است.
6 – مهدعلیا : مادرشاه، بانویی بوده که به گونه ی آیینی در دربار انجام توان (اِعمال قدرت) می کرده. از سویی امیرکبیر نیز به انگیزه اینکه داماد دربار است کسی نبوده که زیر بار گردانش (مدیریت) یک بانوی درباری (ملکه) برود و مهدعلیا نیز همیشه به چشم یک خانه شاگرد قائم مقام به وی می نگریسته و امیر به دماغش نمی آمده است. اما امیرکبیر دارنده اندیشه و دیدگاه برای پیشوایی کشور و دل سوزی از کاروان به جا ماندن پیشرفت کشور بوده و از این روی دست پادرمیانی (مداخله) مهدعلیا را کوتاه کرده – به ویژه که این زن توانمند را بانوی پاکدامن و پالوده ای نمی دانسته و نسبت به وی به دیده نیکی نمی نگریسته و در این زمینه سخن های جورواجور گفته و نوشته اند. و روشن نیست که به راستی آن گونه بوده که گفته اند و گاس از همان ساخته های «شبه تاریخی» باشد و او، امیرکبیر یعنی داماد خود را نفرین نیز کرده است.
امیرکبیر به خود شاه نیز پروانه پادرمیانی بی جا در کارهای کشوری و لشکری را نمی داده است. برای نمونه، امیر به شاه می نویسد که امروز به من گزارش کرده اند که شما ساعت هشت بامداد از خواب برخاسته اید و این در حالی است که کار کشورداری این گونه به پیش نمی رود. اعلیحضرت باید تا ساعت هشت پیاده روی (گام برداشتن) کرده، ناشتا را خورده و از لشکر، سان و رژه دیده و در این ساعت به سر کار خود آماده و باشنده باشند؛ شما باید بدانید که بدین هرزگی و لودگی نمی توان پادشاهی و کشورداری کرد.
امیرکبیر در نامه های نهانی به گونه ای شاه را بازخواست و گاه برای کارهای روزمره او گزینش خویشکاری (تعیین وظیفه) می کرده است. و یا اینکه در نامه ای دیگر به فرنام ناصرالدین شاه می گوید چرا روزانه از روند رخدادهای شهر آگاه نمی شوید که چه رخ می دهد و یا پس از آگاهی چه فرمان می دهید؟ از قورخانه (زرادخانه، جنگ افزار خانه) و توپی که بایست به استرآباد (گرگان) برود آگاهید؟ یا نه؟ از این همه سپاه و لشکر (قشون) که در این شهر است؛ از نیک و بد و نیز سرکرده های آنها به گونه سازمند و پیاپی از چگونگ حال هر فوج آگاه شده اند؟ گیرم که من بیمار شدم و یا اینکه نخواستم؛ شما که نباید دست از کار خویشکاری (وظیفه) خود بکشید و همیشه نیازمند به یک پایمرد و پیشکار باشید ؟! هر چند گستاخی است اما به ناچار عرض کردم. از این دست نامه های سرزنش آلود و پرخاشگر از سوی امیرکبیر به فرنام ناصرالدین شاه کم نبوده است.
در زمینه نامه های امیرکبیر سه نکته ، بایسته یادآوری است : نخست اینکه این همه تنگ گرفتن بر شاهی که می خواست جوانی کند از آن سوی ؛ خوش باشی ها و آسان گیری های مردان خلوت خانه، شاه جوان را در ناسازگاری فرمانروایی با خوش باشی ها شاهانه گذاشته بود. خون ایلیاتی و «کوچ روی» تا پایان زندگی در شریان های قبله عالم می جوشید؛ به سفرهای شکاری می رفت با قوشدار (قوش = باز) و «تفنگدار» و «زیندار» و خوانندگان و نوازندگان (عمله های طرب) بود و دودمان هر چه بز و تیهوی پیرامون تهران را بر می انداخت و از پا در می آورد، امیر هنوز امید داشت تا از وی شاهی فرمانروا بسازد، که به او آن گونه توپ و تشر می زند. او برای ناصرالدین شاه جوان پدر است، پیر و پیشوا، داماد و وزیر است و همه ی اینها بود که درباریان را به رشک بردن و سخن چینی می انداخت. چه ، روی شاهزادگان بیکاره را کم کرده و برای هزینه جیب «ظل الله» کرانه و اندازه گذاشته بود.
دوم اینکه امیرکبیر یکی از پیشگامان ساده نویسی و دیپ (نشر) پارسی است و نبشته های (منشآت) او – که اگر شکیبایی داشت دبیره (خط) خوشی نیز داشت ، اما تهی از هرگونه تیزنگری شیوه ای و باریک بینی و جادوی ادبی بود. برای امیر ؛ فرمان، فرمان است و بس. چنانچه امیر بیشتر به دیپش بها می داد در ایامی که دیگر ، کس نخست کشور نبوده و یا جایگاه «امیرنظامی» نداشت و چرخه ی تبعیدی را سپری می ساخت می توانست ناصرالدین شاه را با خودش «یک دله» کند و به سر جایگاهش برگرداند. شاید قبله ی عالم و پیرامونیان او از همین واژه های بی پرده و بی پرواگرانه بود که هراس داشته و سرانجام به رگزنی او پایان می پذیرد.
سوم اینکه اگر امیرکبیر در نامه نگاری های به شاه از گزاره هایی چون «قربان خاک پای مبارکتان شوم» بهره می جسته نه تنها نشانه چاپلوسی های او نبوده؛ بلکه نیاز ادبیات آن چرخه بوده است. افزون بر این، امیرکبیر منشی دادِستانمند بوده، نگهداشتن فرهنگ آیین ها (تشریفات) از سوی او ارزش ویژه ای داشته و چنانچه ناهمسوی با این آیین ها بود باید به گونه نرم و به آهستگ با این ادبیات واکنش نشان می داد. چهارم اینکه اگر امیرکبیر بر شاه و مادر شاه و درباریان سخت گیری می کرده در این راستا بوده تا توده ها و زیردستان حساب کار خود را بکنند.
7 – هواداران بابیان و بهائیان : بابیان و بهائیان در آغاز مورد نگرش دو دولت بریتانیا و روس بوده و از پشتیبانی های بی خوددار (بی مضایقه) آنها بهره مند بودند و از همین روی بود که بهائیان دولت انگلیس را «دولت فخیمه = بزرگی» و دولت روس را «دولت بهینه = تابان و شکوهمند» و دولت قاجار پس از امیر را «دولت علیه = والا» نامیدند. امیرکبیر بر پایه بینش روشن خود، هم از نگرش نوآوری دینی (بدعت) و هم از نگرش پیوند با دولت انگلیس آنها را کسانی نادلپذیر و هراس انگیز می دانست و به سرکوب و رانش آشوب آنان پرداخت. از همین روی است که بهائیان کینه دیرینه و ویژه ای با این مرد بزرگ داشته و پیرنگ بیتای امیر در جان ستاندن باب و بیرون راندن «بها» از کشور و بستن راه پیشرفت این گروه در تاریخ کشور، از دید بابیان و بهائیان پنهان نماند و همیشه امیرکبیر را آماج کینه توزی و دشنام خود ساخته، شاه و امیر را به دید «یزید و شمر» می نگرند.
«عباس افندی» چنین گفته است: « . . . میرزا تقی خان امیر نظام . . . سمند همّت را در میدان خودسری و استبداد بتاخت. این وزیر، شخصی بود بی تجربه و از ملاحظه عواقب امور آزاده، سفاک و بی باک و خون ریزی چابک و چالاک، حکمت حکومت را شدت سیاست دانست و مدار ترقی سلطنت را تشدید و تضییق و تهدید و تخویف جمهور می شمرد و چون اعلیحضرت شهریاری ناصرالدین شاه در سن عنفوان شباب بودند، وزیر به اوهامات غریبه افتاد . . . و بی مشورت وزرای دوراندیش، امر به تعرض «بابیان» کرد . . . » . «شوقی» (نوه و جانشین عباس افندی) نیز سخنانی همانند پدربزرگش گفته است. برای نمونه در کتاب «قبله ی عالم» نگاشته شده است که امیرکبیر برای به سلطنت رساندن ناصرالدین میرزا دست به دامان انگلیس ها شد. این یک برساخت (جعل) تاریخی و دروغ روشن است . زیرا این حق ناصرالدین میرزا بوده که جانشین پدرش شود هرچند که عباس میرزا ملک آرا برادر ناتنی و کوچکتر ناصرالدین شاه، داومند تاج و تخت بوده اما مادرش کُرد و کیش تسنن داشته و این دو، راهبند و بازدارنده جانشینی او بوده است.
8 – از میان نگاره های به یادگار مانده از امیرکبیر (نگاره ای رنگ و روغنی از سوی محمد ابراهیم نقاش باشی و به دستور ناصرالدین شاه و پس از یک سال از برگماری امیرکبیر به جایگاه صدارت عظمی ونگاره ای پس از بیست و پنج سال از شهادت امیرکبیر) نگاره ای به میانگی ابوالحسن خان غفاری – عموی کمال الملک – بر پایه کتاب «هزار و یک شب» ، هارون الرشید را به ریخت ناصرالدین شاه و جعفر برمکی را به آرایه امیرکبیر در کنار جوانی – که گویا عباس میرزای ملک آراست – به پرتور کشیده که این نگارگری را می توان گویای هوشمندی و آینده نگری نگارگر و یا بدخواهی و کینه توزی به امیر وابسته کرد !
9 – مهدعلیا و آقاخان نوری : شرکت نکردن امیرکبیر در آیین سلام شاهانه پس از برکناری اش از جایگاه صدارت اعظمی ایران که فرجامش به بدبینی شاه نسبت به امیر می شود، رفتار تندی به دور از کنش و منش یک سیاستمدار بوده است. از این روی امیرکبیر که اختر بخت خود را در حال فروشدن می بیند، چند بار خواهان آن می شود تا با پادشاه دیدار کند. اما شاه با این دیدار روی سازگاری نشان نمی دهد و پیرامونیان شاه به سرکردگی مهدعلیا و آقاخان نوری و آتش بیاران گیرودار (معرکه) که گاه به جای کلاه ، سر می آوردند ، شاه را علیه امیر گردانش (مدیریت) می کنند. امیر در نامه اش به شاه می نویسد که وی آماده هرگونه واکنشی است ؛ این «هرگونه واکنشی» در برگیرنده کشته شدن و بیرون کردن از دیار (تبعید) نیز می شود ؛ امیری که از چیزی هراس نداشته است.
روزی که امیر برای تبعید راهی کاشان بوده است مهدعلیا برای همراهی (بدرقه) و یکدیگر را در آغوش کشیدن(مُعانقه) به امیر نزدیک می شود اما امیر که نسبت به مهدعلیا «مَحرم» بوده از این کار سر باز می زند و گویا فراز و گزاره ای نیز بر زبان روان می سازد که شایسته نبوده و اگر هم بوده، از نوشتنش پرهیز می کنیم. اما برخی آن گزاره را نشانگر سر نترس داشتن و از کشتن نهراسیدن امیر می دانند. اما از دید دیگر نیز می توان به آن نگریست چرا که مادر همسرش بوده و تفی سربالا و این به گونه ای بی آزرمی به همسر خود بوده است. اما نمی توان پنهان داشت که محمدشاه به انگیزه کارهای ناشایسته مهدعلیا از وی پاپس کشیده بوده است.
به هر روی امیر از پیش دریافته که به پیشواز مرگ می رود (هر که دست از جان بشوید ؛ هرچه در دل دارد بگوید – سعدی) او خود می دانسته که دشمنانش از پیش در پی پیرنگ کشتنش بوده اند. گویا ناصرالدین شاه یک ساعت پس از دستینه کردن فرمان کشتن امیر پشیمان می شود و پیکی به کاشان می فرستد تا از کشتن امیر دست نگه دارند . ولی رندان با ترفند از این کار جلوگیری می کنند.
امیرکبیر در دامگه حادثه :
پیش زمینه ای کوتاه: چنانکه پیشتر نگاشته شد پس از مرگ محمدشاه (14/6/1227) میرزا تقی خان کارآزموده و میان سال آن زمان مبلغی پول از یک بازرگان تبریزی و چندهزار تومان نیز به میانگی کنسول ، از یک بازرگان یونانی به نام «سِفراندی» باشنده تبریز وام می گیرد که با این گام مورد نگرش ناصرالدین میرزا شده ، با آماده سازی شش لشکر پیاده سوار و توپخانه، ناصرالدین میرزای 20 ساله را در فردای ورود به تهران با توان و چالاکی هرچه بیشتر بر اورنگ پادشاهی می نشاند. در اینجا نمی توان کوشش های چهل روزه مهدعلیا در آرامش تهران را ندیده انگاشت و رخداد نیز به این سادگی نبوده است. شاه نیز در پاسخ به برازندگی، میرزا تقی خان را به جایگاه امیرنظامی برگماشته و سپس به فرنام کس اول کشور و دارنده پایگاه صدارت بر می گزیند. در درازای پادشاهی قاجاریه پیشینه نداشته است که همگی کارهای کشوری (ministerial) و لشکری (military) به یک نفر سپرده و بسنده شود.
بایسته است تا در اینجا میانبری زده و به یک نکته تاریخی سرنوشت ساز برای امیرکبیر نمارشی داشت. گویا ناصرالدین شاه در رهسپاری به سپاهان بر آن نبوده تا عباس میرزا ملک آرا (برادر ناتنی و کهترش که مورد بیزاری او بوده) و نیز مادر کردش را در سفر خود به همراه داشته باشد . چرا که شاه چنین می انگاشته که عباس میرزا چشم به تاج و تخت او دارد. اما با پافشاری امیرکبیر، مادر و فرزند با موکب (گروه پیاده و سواران همراه شاهان) همایونی همراه می شوند. شاه در بازگشت از سپاهان عباس میرزا را به فرمانداری قم بر می گمارد تا به دور از پایتخت بوده و به گونه ای او را در تبعید نگه داشته و از دسیسه هایش در تهران در پناه باشد. اما شوربختانه امیرکبیر به گفته شیخ اجل سعدی: « خلاف رای سلطان رای جستن ، به خون خویش باشد (باید) دست شستن » و « اگر خود روز را گوید شب است این ، بباید گفتن اینک ماه و پروین ! » فرمان شاه را به دیوار می کوبد و به آنان دستور می دهد تا همراه موکب همایونی راهی تهران شوند ! شاه با امیرکبیر به ستیز و درگیری برخاست و از همین جا بود که پنده (نقطه) بی باوری شاه به سوی امیر آغاز و این خود چرخشگاهی (نقطه عطفی) بود برای برکناری از جایگاه صدراعظمی.
برکناری از جایگاه صدارت :
( چو تیره شود مرد را روزگار ؛ همه آن کند کِش نیاید به کار – فردوسی )
چنانکه پیشتر نمارش شد، مفت خوری، خوش گذرانی، جایگاه بخشی در برابر پاره ستانی (رشوه خواری) شاهزادگان چه نر و چه لاس که برای خوش گذرانی های خود به دستمایه های مردمانه (ملی) و میهنی چوب «فروش ویژه» (حراج) زده و خود بر تنگدستی و گرسنگی مردم چشم بسته بودند. تباهی توانگری و هزینه های سنگین و کمرشکن دربار قاجاریه، برجسته ترین انگیزه بیزاری توده ها از پادشاهی آنان بود. پیشکش های بی شمارش و بی اندازه از گنجینه مردمانه به دوستان و آشنایان ، رهسپاری های پرهزینه و گشاده بخشی های کلان آنان روز به روز افزوده می شد. میرزا تقی خان کسی نبود که بیدادگری را برتابد. هرچند امیرکبیر در زمان کوتاه صدارت خود نتوانست تباهی توانگری (فساد مالی) را ریشه کن کند ولی با دلاوری هر چه بیشتر توانست از هزینه ها بکاهد و بر توان توانگری کشور بیفزاید و چنان پی استواری برای گنجینه کشور افکند که سال ها پس از وی نیز دست زیاده خواهان و نان به نرخ روز خوران را از دستمایه های مردمانه کوتاه کرد.
از سویی دیگر امیرکبیر با گسترش رهیافت بیگانگان زیان آوری چون بریتانیا و روسیه ناهمسو در ایران ناهمسو بود. او برپایی پیوستگ با کشورهایی همچون اتریش، فرانسه و آمریکا و آلمان را برای کرانمندی وابستگی با روس و انگلیس برگزید تا جایی که یکی از نمایندگان انگلیس نمی توانسته پنهان کند که تلاش میانوند او و نماینده روسیه برای ربایش امیر بیهوده است و هیچ کس نمی تواند او را از آهنگ و گزیرش بازدارد. پس به روشنی می توان ردپای این کشور را در آنچه که بر امیر گذشته برنگری کرد و به کوته سخن، بودن امیر در دربار و در کنار ناصرالدین شاه، همواره مورد ستیزه جویی برخی از نزدیکان کارای شاه ( از زمره مهدعلیا (مادر شاه) ، اعتماد الدوله (کسان زیادی زبانزد به اعتماد الدوله بوده اند از زمره دایی ناصرالدین شاه، میرزا نصراله خان نوری و یا میرزا آقاخان) ) و برخی از درباریانی بوده اند که امیر را سد راه برداشت سودهای کلان خود می دیدند ؛ به دستاویز در سر پروراندن آهنگ براندازی شاه از سوی امیر، سرانجام ناوک کین، آماج خود بر می گزیند و رخت بداندیشی نیرنگبازان نیز به بار می نشیند و برونداد فرمان برکناری امیر از جایگاهش فرجام می پذیرد و در روز 20/8/1230 یعنی دو ماه پیش از کشتن امیر، نویسه فرمان قبله ی عالم ؛ سلطان صاحبقران به بیان دیپلماتیک زیر شرف صدور می یابد:
« چون صدارت عظمی و وزارت کبری، زحمت زیادی دارد و تحمل این مشقت بر شما دشوار است، شما را از این کار معاف کردیم. با کمال اطمینان مشغول امارت نظام باشید. یک قبضه شمشیر و یک قطعه نشان که علامت ریاست کل عساکر است فرستادیم. به آن کار اقدام نمایید تا امر محاسبه و سایر امور را به دیگران از چاکران که قابل باشند واگذاریم.
چهارشنبه هیجدهم محرم 1268.»
شاه در راستای چاره اندیشی های بی هراسی ،گارد چهارصد نفری پادشاهی و بزرگان دربار را به کاخ فرا می خواند و پس از آن فرمان شاه به امیر فرگفت (ابلاغ) می شود که سمت وزارت ندارد. در این وابستگ امیر تنها خواستار شرفیابی پادشاه را می کند تا برخی گفتارها را با شاه در میان گذارد.
سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و نهم (پایانی)
پس از برکناری از جایگاه نخست وزیری (صدراعظمی) :
قبله ی عالم چهار روز پس از برکناری امیر در تنگنای فراخویی (معذورات اخلاقی) بیشتری قرار می گیرد و در تاریخ 24/8/1230 نامه ی دیگری به امیر می نویسد و در آن نامه پافشاری می کند که آهنگ آن دارد که برای زمانی، تنها خودش زمام امور کشوری را به گردن گیرد و در آن نامه پافشاری می کند که هرگز انگیزه ورود به امور لشکری را ندارد. و حتی یک شاهی نیز ار آنچه امیر برنهاده است به دستمزد کسی نخواهد افزود. این نامه با چنین گزاره ای آغاز می شود:
« جناب امیر نظام؛ به خدا قسم آنچه که می نویسم حقیقت است شما را فوق العاده دوست دارم خداوند مرا بکشد که اگر بخواهم تا زنده هستم از شما دست بردارم و یا اینکه بخواهم به قدر سر سوزنی از عزت شما کم کنم. طوری نسبت به شما رفتار خواهم کرد که حتی یک نفر هم از موضوع اطلاع پیدا نکند. به نظر می آید که زیادی کار ، شما را خسته کرده بود. حالا دو سه قسمت کارها را به عهده خودم گرفته ام تمام فرامین نظامی و کشوری که سابقاً به مُهر و امضای شما صادر می شده از این به بعد هم به مُهر شما خواهد بود ؛ تنها فرقی که کرده این است که مردم ببینند من شخصاً به امور غیر نظام رسیدگی می کنم و در کارهای نظام ابداً دخالتی نخواهم کرد – مگر چیزی که شما مصلحت بدانید مبادا خیال بکنید اجازه دهم کسی عریضه بی خودی بنویسد یا درباره ی هیچ کس حقوق و مستمری برقرار کنم یا مثل زمان شاه مبرور (روان شاد) پولی به هدر برود. حاشا یک شاهی بیشتر از آنچه مقرر داشته اید به هیچ کس بدهم یا اینکه هیچ کس بتواند حرفی بزند. »
امیرکبیر پس از دریافت این نامه دوباره از شاه درخواست دیدار شخصی می کند؛ گاس که گزیرش (تصمیم) شاه را دگرش دهد. امیر هم چنین پیرامونیان شاه را به بدگویی و چُغلی (سخن چینی) از خودش بدنام (متّهم) می نماید اما شاه از دیدار با امیر پا به پا (طفره) می کند گاس که شکیبایی آزرم رودررویی (شرم حضور) سنگین امیر برای شاه دردناک بوده که وی را از این دیدار گریزان می کرده. سرانجام، شاه در نامه ای به امیر پروانه باریابی می دهد. آهنگ و نوای نامه آرایه ای پشیمان گونه دارد و از درون مایه آن چنین بر می آید که شاه مانند یک فرزند از پدر خود دلجویی می کند :
« جناب امیر نظام، به خدا قسم امروز خیلی شرمنده بودم که شما را ببینم؛ من چه کنم. به خدا ای کاش هرگز پادشاه نبودم و قدرت نداشتم که چنین کاری بکنم. به خدا قسم حالا که مشغول نوشتن این کاغذ هستم گریه می کنم. به خدا قلب من آرزوی شما را می کند اگر باور می کنید و بی انصاف نیستید من شما را دوست می دارم. بیگلربیگی (به زبان ترکی یعنی بزرگ بزرگان) آمد و از حرف های او این طور فهمیدم که شما بیم دارید که این اوضاع به کجا خواهد انجامید؟ چه کسی می تواند یک لحظه حرفی علیه شما بزند؟ به خدا قسم اگر کسی، چه در حضور من و چه پیش اشخاص دیگر یک کلمه بی احترامی درباره شما بکند پدرسوخته ام اگر او را جلوی توپ نگذارم. به حق خدا نیتی جز این ندارم که من و شما یکی باشیم و با هم به کارها برسیم. به سر خودم اگر شما غمگین باشید به خدا نمی توانم تحمل غمگینی شما را بکنم و تا وقتی که شما هستید و من زنده ام از شما دست بر نخواهم داشت. »
این نامه به تنها چیزی که مانند نیست ، نامه یک شاه ایرانی به وزیرش است. تنگ ناهای مهربانی ناصرالدین شاه در پیوستگ با صدراعظمش در این نامه به نیکی در این دست نوشته دریافت می شود. این که می گوید «ای کاش هرگز پادشاه نبودم» نشان از فشار عاطفی جانکاهی است که ناصرالدین شاه را دچار تنش کرده است. سرانجام امیرکبیر به دیدار شاه کامیاب می شود اما بازگفت ارزشمندی از این دیدار و گفتگوهای بین شاه و امیرکبیر وجود ندارد و اینکه امیرکبیر در برابر شاه با بزرگ نمایی و اَبَرخوشی آغاز به برشمردن پیشکاری های خود کرده و خودش را ریشه همه کارهایی که انجام شده دانسته است به راستی تراوشات یاده یک شبه تاریخ نگار درباری است. (ماجرای قتل امیرکبیر)
شاه به نشانه مهربانی یک شمشیر الماس نشان و نیز آویزه ای (حمایلی) را که به گردن خود می آویخته برای امیر می فرستد و از وی می خواهد که فردای آن روز یعنی روز برگماری آقاخان نوری به صدارت (22 محرم 1268) آیین سلام شاهانه را انبازی کند. شاید بزرگترین لغزش امیرکبیر این بوده است که در آیین یاد شده انبازی نکرده است. این رخداد انگیزه فوران سهش های شاه و نیز انگیزه برانگیختن بدبینی شاه را بیشتر می کند. امیرکبیر دیگر برکناری خود را گریز ناپذیر می داند به گمان، به انگیزه رنجش از این رخداد به چالش پیش آمده بیشتر دامن زده و شاه را در رویه ای که نسبت به امیر پیش گرفته بود استوارتر کرد. «شیل» وزیر مختار انگلیس که از گمایش نوری به نخست وزیری شادمان بوده در نامه ای به وزارت امور خارجه از زمره دشواری های پیش روی آقاخان را وجود امیرکبیر و امیر نظامی او می داند چرا که لشکر ، فرمانبردار او و
همه ی افسرانی را که او گمارده است سر جای خود بوده و بودن امیر نظام را پایداری و دیرندگ (دوام) دولت اعتمادالدوله ناشدنی می داند.
اکنون درباریان بر پایه خط دادن شیل برای دور کردن امیر از تهران به تکاپو می افتند. در همین راستا، میرزا آقاخان در این باره با شیل گفتمان می کند تا امیر را به فرمانداری یکی از شهرستان ها دلخوش کند. امیر نیز از این هراس داشته که دور بودنش از پایتخت انگیزه جان ستاندنش شود از این روی پیشنهاد شاه را برای استانداری اصفهان، فارس و قم رد می کند. سرانجام، امیر با پادرمیانی شیل، فرمانداری کاشان را پذیرا می شود. از سویی دیگر دالگوروکی وزیر مختار روسیه که هم از گمارش نوری هوادار دولت فخیمه انگلیس ناخرسند بوده و هم از پادرمیانی شیل و به بازی نگرفتن او ؛ دست به کار ناشیانه ای می زند و به فرنام اینکه امیر زیر رهیافت (تحت الحمایه) دولت بهیه روس است برای پس زدن دولت فخیمه ، پیش دستی کرده و نفراتی از سفارتخانه و شماری از قزاق (سربازان روس) را به خانه ی امیر گسیل می دارد ؛ بدین انگیزه که امیر زیر چتر پشتیبانی روس است.
این روند ، بدگمانی شاه را بیشتر کرد زیرا هیچ پادشاهی نمی توانست در برابر چنین رفتار سرشکستگی گردن نهد. از این روی شاه خشمگینانه از پرنس دالگورکی می خواهد که بی ردنگ گماردگان خود را از خانه ای که جای زندگی مادر و خواهرش نیز بوده است دور سازد. برآیند این کنش شتابزده و نسنجیده پرنسس دالگورکی این بود که شاه، امیرکبیر را از همگی جایگاه ها و فرنام ها برکنار و او را در شمار یک شهروند پیش افتاده (به بیان آن روز «رعیت» ) به حساب می آورد. این رخداد همراه با گماردگی آقاخان نوری به نخست وزیری در روزنامه وقایع اتفاقیه شماره 42 مورخه 26 محرم 1268 ه.ق. چاپ و پخش می شود. شاه در اینجا با دو دشواری رودر رو بود. یکی اینکه نمی توانست در برابر کنش پرنس واکنش سرراستی نشان دهد چرا که پیشینه جنگ های چرخه پادشاهی فتحعلی شاه با روس ها و از دست دادن بخش های گسترده ای از ایران را به یاد می آورد و به راستی پیش رفت روس ها تا آسیای میانه گونه ای هراس در دل شاه افکنده بود و از سوی دیگر او نمی توانست در برابر گام سفیر روسیه برای بخشش پناهندگی به امیر خاموش نشیند. از این روی خشم خود را روی آور امیر ساخته و دیواری کوتاه تر از او نمی بیند. تا از این رهگذر هم تهی سازی برانگیختگی کرده و هم زهرچشمی به همگان نشان دهد.
شایسته نوشتار است که تحت الحمایگی امیر از سوی یک کشور فرامرزی چون روس، می توانست به سرنگونی تاج و تختش فرجام یابد زیرا عمویش بهمن میرزا که تحت الحمایه روس ها بود همیشه گزندی برای اورنگ پادشاهی اش به شمار می رفت و او این مورد را آزموده بود و «آزموده را آزمودن خطاست !» . از این روی انگاشتن تحت الحمایگی امیر و خانواده اش (ناموسش) برای شاه بسی جانکاه بوده است چرا که گفته اند ناصرالدین شاه بسی ناموس پرست بوده است و این به بغرنج تر شدن رویداد می افزوده است. فرجام کار اینکه امیر بدون هرگونه جایگاهی به باغ فین کاشان تبعید می شود. و افزون بر آن امیر پیمان نامه ای دستینه می کند که به هیچ سفارتخانه فرامرزی پناهنده نشود. شیل این پیمان نامه را دستینه می کند اما پرنس دالگورکی از این کار سر باز می زند و بر پیچیدگی کار می افزاید.
برآیند همه این کنش ها اینکه «جلیل خان جلیل وند» همراه با یکصد سوار گمارده روانه ساختن امیر به همراه خانواده به کاشان می شود. نوشتارها گویای این است که امیر در کاشان سهش ایمنی و آسودگی نمی کرده. به گونه ای که از بیم زهرآلودگی غذایی جز تخم مرغ و یا غذاهایی که به آنها آرامش پندار داشته چیز دیگری نمی خورده است. خدمتکاران شاهی و پاسدارانش به او بسیار بدرفتاری و آزار می رسانده اند. گفتنی است که دو انگیزه، امیر را به سرنوشت نبشته شده و ناگزیرش نزدیک ساخته است. یکی پیگیری دالگورکی در راستای دادن پناهندگی به امیر و دیگری نابسامانی کشور و شیوه رفتار یک ماهه آقاخان نوری و دار و دسته اش که هر کس ساز خود را می زده و شاه نیز از آخرین کسی که به وی خط می داده، حرف شنوی داشته است !!
از این روی پنداره برگشت امیر و زمام امور را به دست گرفتن بر سر زبان ها بوده است ، از سوی دیگر دالگورکی چنین وانمود می کند که به زودی از سوی سن پترزبورگ دستورهایی دریافت خواهد داشت که به سرنوشت دردناک امیر پایان خواهد داد. دشمنان امیر در پخش لاف و گزاف شتابزده سفیر روس و رساندن به گوش شاه کمترین درنگی نکرده و شاه نیز برای پرهیز از پاسخی که ناگزیر بود در زمینه ایمن نگهداشتن جان امیر به نماینده روس بدهد زمان ورود پیک سیاسی روس را پیش بینی نمود و بدون درنگ فرمان کشتن امیر را برونداد کرد. در این زمینه شاه از دستورات مادرش پیروی می کرده است و مادر جایگزین امیر پدرخوانده خود. به هر روی پا پس کشیدن شیل از این امر و پشتیبانی از پیش گزینش شده او از یک سو و کنش های ناشیانه و شتابانه دالگورکی از سوی دیگر امیر را گام به گام به آستانه مرگ نزدیک و نزدیک تر ساخت و سرانجام، نامه شوم که در حق چاکر آستان ملایک پاسبان برونداد شد و میرزا تقی خان را با همه ی فراز و فرودهایش راحت ساخت و به کام مرگ انداخت.
ناصرالدین شاه و پیروی از رویه وزیرکشی:
رویه وزیرکشی؛ بلکه نخبه کشی در درازای تاریخ ایران بی پیشینه نبوده است. کشتن حاج میرزا ابراهیم خان کلانتر شیرازی – تاج بخش فتحعلی شاه قاجار که پس از استوار ساختن پایه های پادشاهی فتحعلی شاه و پنج چرخه صدراعظمی او به دستور شاه به گونه آزار دهنده ای کشته می شود و در جای خود زیست نامه ابراهیم خان نوشته خواهد شد. میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی نیز که انگیزه هسته ای و بنیادین به پادشاهی رسیدن محمد شاه بود به دستور محمدشاه قاجار پدر ناصرالدین شاه خفه شد ولی به فرمان فتحعلی شاه خونش ریخته نگشت و این پسر اندرز و سفارش پدر را به کار بست.
پنداری هنجار و آیین دودمان قاجاریه این بود تا کسانی را که تاج بخش و «ولی نعمت» آنان بودند پس از رسیدن به خواسته مورد نگرش خود ناجوانمردانه از میان بردارند. گزاره ای که عباس میرزا در اندرز و سفارش (وصیت) خود به محمدشاه گوشزد می کند، پُر بی راه و بی جا نیست : « می گویند قاجاریه به گاه نیاز و هراس اوج چاپلوسی را دارند اما پس از رسیدن به آرمان های خود، دیگر کسی را نمی شناسند ! » به گزاره ای دیگر «خوش پیشواز و بد همراهی هستند» (خوش استقبال و بد بدرقه)
به گذشته بیشتر که برگردیم نمونه بارز وزیرکشی ، شاه عباس اول صفوی است که به دست مرشدقلی استاجلو وکیل السلطنه بر تخت نشست و خود به دست شاه کشته شد. همه ی این نمونه ها زمینه ای گوهری برای ناصرالدین شاه جوان فراهم می کرد تا در پیوستگ با صدراعظم خود برای گشایش دشواری و چالش خود از این نمونه ها پیروی کند؛ چه او با تاریخ آشنا بود و در همه ی چرخه ی پادشاهی اش به خواندن تاریخ دلبستگ نشان می داد . در میان شاهان تاریخ ایران به ویژه به شاه اسماعیل اول، شاه عباس اول، نادر شاه و آقامحمد خان قاجار دلبستگ ویژه ای داشت. همه اینان نمونه تمام سنجش (عیار) بالندگی و رادمردی در پهنه ی جنگ بودند. بی گمان ناصرالدین شاه دوست داشت تا چون آنان باشد و بارها در چرخه پادشاهی خود دست به همانندسازی با آنها زد.
روزی امیرکبیر کتاب تاریخ ایران «سر جان مالکوم» را در دست ناصرالدین شاه می بیند و او از شاه می خواهد که به جای این کتاب، تاریخ شاه اسماعیل ، شاه عباس و نادرشاه را بخواند که ناخواسته این سپارش بلای جان امیر می شود. شاه عباس اول و مرشدقلی استاجلو الگو و نمونه وسوسه انگیزی برای ناصرالدین فراهم می ساخت. برخی شاهان ایرانی در این یادگیری نگرش منفی یعنی نمونه برداری از کنش های شرم آور از کنش های بی شرمانه ای چون توانش زیادی از خویشتن نشان داده اند و بی گمان ناصرالدین شاه از زمره ی این شاهان بوده اند.
در کناره : الف – فرازهایی از سخنان آموزنده و ناب امیرکبیر:
1 – این نیرنگ به ملت و کشور است که آنچه را می توان در کشور فرآوری و زایوری کرد مورد بهره مندی قرار نداد و از بیرون وارد کرد.
2 – مسئول نادانی توده ها ما هستیم. اگر ما به اندازه بسنده، مدرسه ساخته بودیم؛ نابخردان ، گسترده خود را برچیده بودند.
3 – من از آغاز اندیشه می کردم که کشور وزیر آگاه می خواهد. سپس به این برداشت رسیدم که کشور شاه دانا می خواهد اما اکنون دانسته ام که مملکت، ملت دانا می خواهد.
4 – چنانچه آهنگ یکساله دارید؛ گندم بکارید. اگر آهنگ ده ساله دارید درخت بکارید و اگر آهنگ صد ساله دارید، انسان پرورش دهید.
5 – کسی که ندای درونی خود را می شنود؛ نیازی نیست که به سخنان بیرون گوش فرا دهد.
6 – یا سخنی داشته باش دلپذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر.
7 – گاه که خودت دزد نباشی دستیارت نیز دزد نخواهد بود. وقتی که همگان دزد باشند کسی دنبال دزد نیست.
ب – آرامستان امیرکبیر :
« آه که در جهان دون ، از صدمات این غما – عالم روز واپسین گشت عیان به عالما . خاک ملال از جهان رفت به هفتم آسمان – رفت به گلشن جنان، وارث آصف جما . کارگشایی متّقی، حارس ملک دین تقی – انکه ز سهم او شقی، شد به سوی جهنما. بست چو بار، زین سفر؛ روح امیر نامور – شد ز مدار تا مدر ماه صفر محرما . هاتف رحمت خدا، خواند به گوش این ندا – کز در بندگی درآ، تا که شوی مکرما . سال وفات او ز غم، کِلک سرور زد رقم – گفت که بی زیاد و کم، «آه امیر اعظما». ( سال مرگ امیرکبیر به سال ه.ق. به حساب ابجد در یک گفتگو بیان شده است. اولی می پرسد «کو امیر نظام؟» دومی جواب می دهد «مردی بزرگ تمام شد» و یا «آه ، امیر اعظما»
چامه بالا بر روی سنگ گور میرزاتقی خان امیرکبیر، کنده کاری (نقر) شده است. میرزاتقی خان امیرکبیر در 10/1/1852 م. برابر روز آدینه 18/3/1268 ه.ق. و 20/10/1230 خورشیدی در گرمابه کاخ فین کاشان، آن گاه که حاج علی خان پیشخدمت ویژه فراشخانه دربار قبله عالم نگرش داشته، به میانگی علی خان جانشین (نایب) فراشخانه دژخیم ویژه و میرزا احمد نوکر حاج علی خان (زبانزد به حاجب الدوله) با روش رگ زنی (فصد = باز کردن دو شاهرگ بازوان و خون رفتن تا آستانه مرگ) امیر به شهادت می رسد و نمایندگان روس و انگلیس نیز با ژست سیاسی، سینه ای چاک و پرخاش و خروشی نیز راه می اندازند. به روایت میرزا محمدخان حقایق نگار خورموجی، جنازه امیرکبیر در گورستان پشت مشهد کاشان به آئین امانت به خاک سپرده می شود. اما پس از چند ماه به پافشاری عزت الدوله (همسر امیرکبیر) که از برادر و مادرش رویگردان شده، خود و دخترش بارها به ناصرالدین شاه و مهدعلیا ناسزا گفته بودند، نبش گور شده و جسد در اتاق جنوب خاوری میانسرای حضرت امام حسین (ع) یا حیاط سرپوشیده کنونی میانسرا آرمیده است. به بیان دیگر کسانی که در رج یا رسته نخست جماعت در جای سرپوشیده کنونی بایستند آرامگاه امیر همراستای شانه ی چپ آنها جای می گیرد. (روانش شاد)
البته چنانچه پیشتر نگاشته شده است این به خاک سپاری در کربلا جزو سپارش نامه (وصیت نامه) امیر نیز بوده لیکن این تندی جا به جایی بدان انگیزه بوده که گاس دشمنان پلید او به جدش نیز کینه ورزند. سالیانه 30 میلیون نفر از مردم ژاپن به آرامگاه «میجی» در توکیو می روند و از بهسازی های او سپاسگزاری می کنند و شاید میلیون ها ایرانی ندانند که آرامستان امیرکبیر در کجاست؟! البته این آرامستان در کربلا به میانگی باقرخان کاظمی وزیرمختار وقت ایران در عراق به گونه آبرومندانه ای در آمده است.
عزت الدوله که هنوز در مرگ همسرش سیاهپوش بوده به فرمان مادر با میرزا کاظم نظام الملک (پسز میرزا آقا خان نوری) و سپس با شیرخان اعتضاد الدوله و آنگاه با یحیی خان مشیرالدوله پیوند زناشویی می بندد !!
« نقش تو در زمانه بماند چنانکه هست – تاریخ؛ حکم آینه دارد، هر آینه »
حسن وثوق (وثوق الدوله)
( به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسب حال مشتاقی
نه حسنت آخری دارد نه «سعدی» را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی )