یادداشتی در روزنامه گفتمان

(( جزای حسن عمل بین که روزگار هنوز؛ خراب می نکند بار گاه کسری را_ظهیر فارابی)))

گفتاورد « داد خواهی » در ادبیات پارسی:

_____________

ادبیات پارسی آیینه ی  آزگار ‌نمای آیین زندگی در خانواده

اندیشه ها ،آموزه های همبودین ،حقوق و  سازمان های داوری

و داد رسی را می توان  از زمره ی نمودار  ویژگی  های زندگی

انسانی در هر یک از سامان ها و دامنه های گیتی و جز اینها

دانست ؛ به گونه ای که می توان  فرهنگ و  شهر آیینی هر

کشور را در روزکاران گوناگون در گنجینه  تازه های چشایی و

سپرده های  اندیشه ای چامه سرایان ،نویسندگان  و

اندیشمندان به روشنی یافت . تاریخ  که بازگوی‌گذشته و

آیینه آزگار‌اندام   زندگی هر ملت است ،خود بخشی از

ادبیات می‌باشد؛ به گونه ای که نویسندگان و پژوهشگران از

تاریخ در گستره ی حقوق بهره برداری کرده  و این شاخه پر گل

و برادبیات به فرنام  گواهمندان  و بن مایه پژوهش های خود

به کار می بندند  .در گاه نگارش کتاب«سیری در ریگستان»

با‌ویراستاری بانوی فرهیخته دکتر «زینب یوسفی» با بهره

گیری از بن مایه های گوناگون ؛از زمره  فرهنگ نامه ها با

واژه های آمیزه ای برخورد داشته ایم  که براستی  هرکدام

می توانند  پایه و مایه ای برای نگارش یک نویسه  در زمینه

پیوستگ دانش های های حقوق و ادبیات  به دریچه ای از

ادبیات بالنده پارسی نگریست  چرا که به گفته«صائب»:

(یک عمر می توان  سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش  که مضمون نمانده است!) از زمره:

الف_«پوشیدن جامه ی کاغذین»:پوشیدن جامه کاغذین  و

نگاشتن  جستار داد خواهی بر آن , در گذر شاهان ایستادن و

به‌پای «درفش داد» کاه بر سر ریختن و یا«گل به سر اندود

کردن»  و به گفته ی ناصر خسرو قبادیانی«پوستین به لای

مالیدن» در ایران پیشین  تا چرخه ی ما  به نشانه لابه و

داد خواهی رواگ بوده است

! دادخواهی چون بخواهد از توداد

پس به لای اندر بمالی پوستین )

ویا:(زخوبان داد می خواهی «فغانی»  مهربانی کو؟

که سازد  کاغذین پیراهن  از طومار افسون هم _بابا فغان)

ویا «شاتی تلکو»  چامه سرای چرخه ی صفویه چنین سروده:

«بس که با من بد پلاسی کرد چرخ بد پلاس

دوش  بختم را  پلاس داد خواهی شد لباس»

پوستین به لای مالیدن  به گفته زنده یاد دهخدا به پنداره

ناپسندی سهمگین   وگاس در جایگاه  داد خواهی آیین و خویی

بوده‌است و‌پلاس  در گردن کردن به معنای سوگوار شدن  نیز

آمده است  و «کژ پلاس»  و«بد پلاس», نیز  به معنای کجرو  و

بد خواه است و پلاس داد خواهی پوشیدن و  پوستین به لای

(گل) اندودن نیز به‌آیین سوگواری و داد خواهی بوده است

(من جامه ی کاغذین کنم از   دشک کاغذین

کانرا تو‌  گه گهی هدف تیر می کنی  _امیر خسرو دهلوی)

(کاغذین جامه به خونابه بشوییم که فلک

رهنمونیم  به‌پای علم داد نکرد  _حافظ

(کاغذین جامه بپوشید و به در گاه آمد

زاده ی خاطر من تا بدهی  داد مرا _کمال الدین اسماعیل)

(سزد که  پیرهن کاغدین کند عطار

که‌شد زنفس بد آموز پیرهن کفنم  _عطار)

( رفتیم سوی شاه دین  با جامه های کاغذین

تو عاشق‌رنگ آمدی ؛همچون قلم در رنگ شو  _مولوی)

تا‌ که‌دست قدر از دست تو بربود قلم

کاغذین پیرهن از دست قدر باد پدر_خاقانی

ب_جامه ی سرخ پوشیدن:(سرخ جامگان)

یکی‌دیگر از راه های  داد خواهی جامه ی سرخ پوشیدن بوده

که در سرزمین چین   کنش می شده است برای نمونه

داد خواهان  لباس سرخ  پوشیده و در راه گذر  یکی از خواقین

(شاهان چین) که نا شنوا بوده می ایستاده  و خاقان پیل سوار

هر سرخ جامه ای را که می دیده به نزد خویش فرا می خوانده

و چینش دادرسی به داد خواهی اورا می داده است

(عنان کشیده رو ای‌پادشاه کشور‌چین

که نیست بر سر راهی که داد خواهی نیست  حافظ)

در زمان کهن یکی از شیوه های داد خواهی در میهن ما

 هوار‌کشیدن و و واگذاری داد خواست به شاه گاه گذر از

راه او بوده است ‌چنانکه حافط سروده

!خون خور و خامش نشین  که آن دل نازک

طاقت فریاد داد خواه ندارد) ویا:

(خواهم شدن به میکده  گریان و داد خواه

کز دست غم  خلاص  من  آنجا مگر شود)

پ_«جامه ی مرگ(کفن) پوشیدن»  در این زمینه نظامی

گنجوی  داستان پادشاه بیدادگر ومردی درستکار را به رشته ی

نظم کشیده که در این کوته نوشته  نه جای مقال است و نه

مجال اما به گونه دم بریده وابتر:به دوبیت زیر نمارش می

شود:

( پیر‌وضو کرد و کفن برگرفت

پیش ملک رفت و سخن در گرفت

گفت حنوط‌و کفنش گشت باز

دادگری‌گشت رعیت نواز  )

ت_«زنجیر داد نوشین روان»:   به سروده  وحشی بافقی

(به دور  عدل تو آن فرقه را‌رسد زنجیر

که دم زنند ز زنجیر عدل  نوشیروان

زعهد عدل تو  گر کسب اعتدال کنند

فصول اربعه در  چار باغ چار ارکان)

حسین جواهری مدرس بازنشسته شیمی _شیراز

بن مایه ها:

۱_, داریوش زرگری مرندی   (فصل نامه  ادبیات پارسی)

۲_, حسین جواهری  زینب یوسفی(سیری در ریگستان)

۳_بهاالدین خرمشاهی (حافظ نامه بخش اول)

۴ _ دهخدا  (لغت نامه)

برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و دوم

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و دوم

۱- شمعی و رخ خوب تو، پروانه نواز- لعل تو مفرّحی است دیوانه گداز.

در راه توام زان نفسی نیست که هست (شب کوته و تو ملول و افسانه دراز)شمس الدین نسفی

همانندی ها: “شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید- شب را چه گنه؟ حدیث (قصّه) ما بود دراز” این شعر را برخی به ابوسعید ابوالخیر و برخی به مولانا نسبت داده اند. این که شاعر آن کیست نه اندکی از ارزش شعر می کاهد و نه برآن می افزاید.

با رشته ی زلف توام امشب سر راز است. افسوس که شب کوته و این رشته(قصه) دراز است- هدایت طبرستانی.

۲- تو قدر فضل، شناسی که اهل فضلی و دانش(شَبَه فروش چه داند بهای دُر ثمین را)سعدی

ثمین= گرانبها. سمین=فربه. غَث و ثمین: کم بها و گرانبها. غث و سمین= لاغر و فربه. بد و خوب کردن. ” شَبَه” (گوهر بدلی): واژه ای است فارسی و آن گونه ای سنگ سیاه و درخشان است ولی کم ارزش که تازی شده (مستعرب) آن “شبق (سنگ اُبسیدین) و یا شبج است.” “شبی چون شَبَه، روی شسته به قیر- نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر- فردوسی”

“شبه در (پیش) جوهریان (گوهرفروشان) جُوی تیر زد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مَناره ی بلند در دامن کوه الوند پست نماید- دیباچه گلستان سعدی”

جوهری (گهر فروش) اسم ساخته شده از جوهر (گوهر) + ی نسبت.

“مناره” (گلدسته)و یا منار، ستون بلند راهنمای رهنوردان که بربالای آن چراغی افروخته بود. کوه الوند در همدان است و در بن مایه به معنای تیزی و تندی است. زبانزدی است “در رشته کشند در جواهر شبه ای”. جمع مکسّر شبه (اشباه) است چنانکه جمع شبح (سیاهی از دور پیدا شده) اشباح (خانه ی اشباح و اشباح مردگان)

اما شِبه (مانند): “ور به نومیدی از این در برود بنده ی عاجز- دیگرش چاره نباشد که تو بی شبه و نظیری- سعدی – خواتیم” گاهی شِبه را شَبه نیز فراگویی می کنند.

همانندی ها: خر چه داند بهای نقل و نبات ؟ قیمت زعفران چه داند خر؟ قدر لوزینه خر کجا داند؟ قدر زر ، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری. جگر فروش چه می داند قدر و بهای لعل درخشان را.

۳-(شپش ار هست، ناخنت هم هست) کیک را گوش مال چون برجست- سنایی

همانندی ها: خداوند درد را داده؛ درمان را نیز داده.

۴- (شتاب و بدی کار اهریمن است) پشیمانی و رنج جان تن است – فردوسی

همانندی ها: التّأنّی من الرّحمن و العجله من الشّیطان (درنگ از خداوند و شتاب از اهریمن) شتاب است دیو و فرشته درنگ- خوی کبک صلح است و خوی باز جنگ- ادیب نیشابوری.

سیاوش به دست کین گرفتار می شود. او را با خواری به نزد افراسیاب می برند و به زندان می افکنند هرچه فرنگیس دخت افراسیاب لابه کرده و خواهان بخشش همسرش می شود و پدر خود را از کین خواهی هولناک ایرانیان برکنار می دارد اما به انگیزه بدگویی “گرسیوز” کارا نمی شود فردوسی زیبا و دل انگیز پهنه و پرده را به فرتور می کشد.

رو که آهسته دل کی (کم) پشیمان شود- هم آشفته را هوش درمان شود؟ و شتاب کار اهریمن است.

۵- به آب زر این نکته باید نوشت(شتربان درود آنچه خربنده (خرکچی) کشت- نظامی)

درودن = درو کردن و بریدن است (غلط پنداری، گندم نتوان درود چون جوکاری) و “هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت” و “میراث خرس به کفتار رسید!”

۶- یا اهل ریا باش و یا مرد خدا (دولا دولا شتر سواری چه کنی؟) آصف ابراهیمی

همانندی ها: اگر خدا پرستی هوا پرست مباش- گناه کردن پنهان به از عبادت فاش- سعدی

لَت دوم به گونه ی : شراب خوردن پنهان به از عبادت فاش (آشکار)

با زهد و ورع (پرهیزگاری) شائبه کاری (آلودگی) چه کنی؟

با دامن تر شرع مداری چه کنی؟ دامن تر (تر دامن) به معنای آلودگی و ناپاکیست.

۷- عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت (شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت)مولوی

آفتاب آمد دلیل آفتاب- گر دلیلت باید از وی رو متاب.

خرد در گفتار عشق همچو خری است که در گل گیر می کند زیرا عشق است که می تواند پرده از رازهای عشق و عاشقی برداشته و راز و رمزهای آنرا هویدا سازد. چه برای شناخت این کرامند راهی جز رویارویی سرراست با آن نسبت و هیچ نمی توان از راه واژگان یا شنیدن سخنرانی ها و کتاب ها بدان دست یافت و از این روی مولانا به ما می گوید: “در نگنجند عشق در گفت و شنید- عشق دریایی است قعرش ناپذیر.” و حافظ نیز گفته : “سخن عشق نه آنست که آید به زبان”

۸- در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان(در آن)- (شرط اول قدم آنست که مجنون باشی)حافظ

۹-  بود با هر عزیز؛ اهل ربا؛ خوار (شرف دارد بسی سگ بر ربا خوار-ناصرخسرو)

ربا در واژه و پایه به معنای زیادی و سود پول است. ربا در گفتار همگانی به این معناست که در برابر دریافت مبلغی به فرنام وام (قرض) مبلغی نیز به فرنام بن و سود پول به دارنده ی مال داده می شود. ربا در زبانزد به معنی گرفتن یک مال (دارایی) از کسی در برابر پرداخت مالی از همان جنس است به گونه ای که اندازه یکی زیادتر از دیگری باشد حالا چه این زیادتری از گونه ی جنس باشد یا زیادتری در کار(ربای قرضی) و یا ربای در معامله. برای نمونه اگر کسی یک میلیون به کسی وام بدهد و در برابر ، یک میلیون و یک صد هزار از او پس بگیرد و یا اینکه افزون بر پس دادن یک میلیون لباسش را نیز بدوزد و مانند اینها. این را رباخواری و داد و ستدهای “ربوی” می گویند که در اسلام حرام دانسته شده است. ربای در داد و ستد به این گونه است که یک داد و ستد بر یک جنس انجام بگیرد یعنی عوض و معوّض (مالی که از سوی پذیرنده داده می شود عوض نامیده می شود اما مالی که از سوی ایجاب کننده داده می شود معوض نام دارد) یک جنس باشد (برای نمونه برنج را به برنج بفروشند) اما یک تن برنج را با یک تن و چند کیلو برنج داد و ستد کند.

به هر روی داد و ستدهای ربوی در کیش اسلام بازداشته است و دستوراتی برای آن وجود دارد که از مقال و مجال این کوته نوشته بیرون است. (احل الله البیع و حرّم الربا- پروردگار داد و ستد را روا (حلال) ولی ربا را ناروا (حرام) دانست.)

۱۰- (شرف خواهی به گِرد مُقبلان گرد) که زود از مقبلان مقبل شود مرد- نظامی.

مُقبل به معنای : خوشبخت، نیک بخت، بختور، روی آورده، پیش رونده…

و درست در برابر “مُدبِر” یعنی : شور بخت، بخت برگشته، پس رونده و …

همانندی ها: مردی گَردی؛ چو گِرد مردی گردی- خواجه عبدالله انصاری.

وطن در کوی صاحبدولتان گیر (سعدی) با هرکه نه دولتی است منشین- کز سرکه نگشت کام شیرین. ناصر خسرو و یا امیر خسرو دهلوی.

دولتی: سعادتمند، توانمند، فرمانروای، خوش بخت و …

شمعی که بود ز روشنی دور- ندهد به چراغ دیگران نور.

۱۱- (شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است) نه به دیدار و به دنیا و به سود و به زیان- هربزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ- نشود خُرد به بد گفتن بهمان و فلان.

همانندی ها: ارزش هرکس به اندازه چیزی است که آنرا نیکو می داند و ارزش هرکس به اندازه ی دانش اوست.

۱۲- (شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست)- بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین- منوچهری

۱۳- چه خوش گفت یک روز دارو فروش(شِفا بایدت داروی تلخ نوش)سعدی

آموزندگان مینویت بر این باورند که در گذرگاه بهبود حال، نیاز است که تلخی ها و رنج ها را باید به جان خرید. در بسیاری از باره ها، همسو و هماهنگ با کنش ها و خوشایندی های خود گام برداشتن، آدمی را از “حال نیک” و گسترش مینوی باز می دارد. در بسیاری گاه ها خواسته های ما بیان درستی از نیازهای ما نیستند و خواسته هایمان همواره با نیازهای راستین و مینوی ما همگامی ندارند. که
گفته اند “شفا در ته پیاله است”

۱۴- سر شکم آمد و عیبم بگفت روی به روی (شکایت از که کنم خانگی است غمازم)حافظ

اشک (سرشک) از درون آدمی بر می خیزد و از سوز دل و راز آن به نیکی آگاه است. آن گاه که بیرون آید رازهای پنهان مانده را آشکار می سازد. سر شکم روان شد و کاستی های مرا که همان نابردباری من در دوری از دیار بود (نمارشی است به تبعید بودن حافظ در شهر یزد) به گونه رو در رو بازگو کرد. از چه کسی شکوه و گلایه کنم در حالی که شماتت و سخن چین من از خود و خانواده من است. (از ماست که بر ماست) و “هر بلایی (گزندی) که به هرکس برسد از خویش است.”

۱۵- مدار از بدان چشم نیکی از آنک (شکر،کس نخورد از نی بوریا)ابن یمین

درونمایه های چامه های ابن یمین بیشتر سویه های آموزشی، منشی و فراخویی دارد. او در چامه های خود بیشتر از بن پاره ها (عناصر)ی چون تشبیه، تلمیح، تمثیل و ارسال المثل بهره گرفته است.

۱۶- (شکرِ نعمت،نعمتت افزون کند)کفر،نعمت از کفت بیرون کند-مولوی

برخی بر این باورند که مولوی در سرایش این بیت از نشانه ۷ سوره ی ابراهیم بهره گرفته: ” وَإِذ تَأَذَّنَ رَبُّکُم لَئِن شَکَرتُم لَأَزیدَنَّکُم وَلَئِن کَفَرتُم إِنَّ عَذابی لَشَدیدٌ ” (و یاد کن زمانی که پروردگار شما فرمود که هر آینه اگر سپاسگذاری کردید من برای شما افزوده می کنم و هر آینه اگر ناسپاس کردید بی گمان شکنجه من تند و سخت است.)

همانندی ها: “شکر نعمت کن که نعمت در پی است”. “نعمت افزون تر بود آنرا که او شاکر بود- منوچهری” و “شکر رحمت کن که رحمت در پی است.”

۱۷- جدایی تا (گر) نیفتد، دوست قدر دوست کی داند؟(شکسته استخوان داند بهای مومیایی را)صائب

“مومیا mummy” مرهمی سیاه رنگ که پیکر مردگان را با آن نگهداری می کردند و نیز در درمان شکستگی استخوان از آن بهره می گرفتند.

۱۸- شکم، بند دست است و زنجیر پای (شکم بنده، کمتر پرستد خدای- سعدی)

 همانندی ها: شکم پرست، خدا پرست نمی شود.

۱۹- تدبیر صواب از دل خوش باید جست (شمشیر قوی نیاید از بازوی سست)سعدی

۲۰- هیچت اندیشه ز سوز دل ما نیست بلی (شمع از سوزش پروانه چه پروا دارد؟)کمالی

همانندی : اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟

۲۱-گریه و سوزت به کنج خانه ی دربسته به(شمع اندر خانه ی تاریک بهتر روشن است)شریف اصفهانی

۲۲- آتش دل شعله زد،جان عزم رفتن می کند(شمع در هنگام مردن خانه روشن می کند)صفایی اندجانی

۲۳- (شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند)ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن-شوکتی اصفهانی

۲۴- مکن باور سخن های شنیده (شنیده کی بود مانند دیده)ناصر خسرو.

۲۵- تو را دیدیم و یوسف را شنیدیم (شنیدن کی بود مانند دیدن)

همانندی ها: از دیده بسی فرق بود تا به شنیده (کمال خجندی) شنیدن چو دیده نباشد درست (اسدی) کی بود خود دیده مانند شنود (مولوی) نادیده اعتبار نباشد شنیده را (قاآنی) دیدن میوه چون شنیدن نیست (سعدی)

۲۶- (شوخ چشمی (گستاخی) زیان ایمان است)شرمِ دیده، زبان ایمان است. سنایی

۲۷- (شه چو ظالم بود نپاید دیر) زورگردد بر او مخالف چیر (سنایی)

همانندی: ستم، نامه ی عزل شاهان بود. فردوسی.

۲۸-گرچه درویشم بحمدالله مخنّث(زن نما)نیستم(شیر اگر مفلوج باشد همچنان از خر،به است)سعدی.

۲۹- نکته سنجان دگر را نیست زور طبع من (شیر برفین را نباشد قوت شیر عرین(بیشه))امیدی

۳۰- (شیر را بچه همی ماند بدو) تو، به پیغمبر چه میمانی بگو! – مولوی

۳۱- بوریا فرش من و فرش توانگر قالی(شیر قالین دگر و شیر نیستان دگر است)غنی کشمیری

۳۲- (شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود) نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان- فرخی سیستانی

۳۳- ز اظهار درد، درد مداوا نمی شود (شیرین دهن به گفتن حلوا نمی شود)عشقی همدانی

۳۴- دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است(شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است)صائب

پایان واج “ش”


«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و سوم

 ۱- خواه از زبان ناقوس، خواه از لب مسیحا (صاحبدلان شناسند آواز آشنا را)

(آشنایان) – حزین لاهیجی”. “ناقوس” (جمع آن نواقیس) یعنی جرس (عربی) و یا “درا”. زنگ بزرگی که بر در کلیسا کار می گذارند که گاه آیین های کیشی نواخته می شود.

براستی “این زنگ ها برای چه کسی به آوا در می آید؟” (ناقوس هوا بشکن گر ز آنکه نه گبری تو- زنار ریا بگسل گر ز آنکه نه ترسایی- عطار) با نگرش در چامه های چامه سرایان می توان دریافت که پیروان حضرت مسیح، ناقوس را مانند دستگرد (تسبیح) مسلمانان برای شکون و پارسایی با خود همراه داشته و آنرا در دست می گرفته و یا به گردن می انداخته اند. ناقوس و زنّار (کمربند مسیحیان) در ادبیات در کنار هم آمده اند.

۲- صالح و طالح متاع (کالا) خویش نمودند (تا که قبول افتد و که در نظر آید؟)حافظ

صالح: درست کار و جمع آن صلحا و طالح : بدکردار و تباه و جمع آن طلحا است. گاس بیت بالا نمارشی دارد به داستان هابیل و قابیل که هرکس باید در پیشگاه پروردگار پیش کش خود را بنمایاند تا روشن شود که چه کالایی مورد پذیرش و یا مورد پسند قرار می گیرد. به نمای کسان نمی توان درباره ی آنان داوری کرد. در زبان و ادب پارسی برای واژه ی “تا” نزدیک به هشت تا ده معنی نوشتار شده است که در این بیت یعنی باید گوش به زنگ بود تا چه هویدا می شود. مولوی فرموده اند : صحبت صالح تو را صالح کند- صحبت طالح تو را طالح کند.

گفتار درستکار تو را درستکاری می آموزد و در برابر گفتار تبه کار به تو تبه کاری!

۳-(صبح صادق را از کاذب واشناس)رنگ مَی را باز دان از رنگ کاس- مولوی

معنای بیت چنین است: بامداد راستین را از بامداد دروغین بازشناس و آن دو را از یکدیگر جداکن و رنگ می را از رنگ جام (پیاله، کاس) بازشناس. می در اینجا کنایه از راستینه و جام (کاس) کنایه از مجاز است. رهروان (سالکان) باید به راستینه (reality) و پنداره (idealism) را با دیده ی ناهمسانی بنگرند. چشم دوختن به دلخوشی های گیتا چون فجر (صبح) کاذب (دروغین) است که کسان را به لغزش وامیدارد ولی خوشبختی آن جهانی چون فجر صادق است. (صبح کاذب آن گاهی است که شب به پایان رسیده و برای نخستین بار پس از پایان شب نور سپیدی در کرانه و چشم انداز (افق)ی (از سوی خاور) پدیدار می شود و این سپیدی مانند گوش گرگ است(دم گرگ)). چنین پدیده ای گاهِ برگزاری نماز پگاه نمی باشد اما کم کم اندازه سپیدی گسترش پیدا کرده و در سامان خاور پراکنده
می شود که هنگام نماز پگاه است و به آن فجر (صبح) صادق می گویند. (فجر در اینجا به معنای سپیده دم است).

۴- آنجا که بوَد شکستگی ها (صبر است کلید بستگی ها)- ناصر خسرو

“Every thing Comes to him who waits”

“If we bide our time, if will all come night”

کتاب آسمانی قرآن، بزرگان آئین، خردمندان و فرزانگان چامه و ادب پارسی همواره کسان را به شکیبایی فرا خوانده و انگیزش کرده اند که نمونه های آن در زیر، نگاشته شده است.

۱- “الصبر مفتاح الفرج” (شکیبایی کلید پیروزی است)

۲- “رابله” نویسنده بزرگ فرانسه گفته است:

“پیروزی از آن برد باران است”

۳- حافظ : “صبر و ظفر هر دو دستان قدیمند- بر اثر صبر نوبت ظفر آید”

۴- مولوی: “چون بر رشته ی کارت افتد گره – شکیبایی از جهد بیهوده به!”

۵- “اذاَ کان الصبر مُرا فعا قبته حلوه” (صبر تلخ است و لیکن بر شیرین دارد).

۶- “اصبر حیله من لا حیله له” (بردباری چاره کسی است که هیچ چاره ای ندارد).

۷- “اصبر قلیلاً فبعد العسر تیسیر” (کمی بردباری کن که پس از هر سختی آسانی است- فان مع العسر یسرا)

۸- “بردباری پرده ایست پوشاننده و خود شمشیری است بران پس کمبودهای فراخویی خود را با بردباری بپوشان و هوای نفس خود را با شمشیر خود بکش. “

۹- “بردباری بالاترین دلاوی است”

۱۰- شتاب، کار درست را آکمند (معیوب) می کند و بردباری کار آکمند را بازساز (اصلاح) می نماید.

۱۱-و چند زبانزد: الف- “به صبر از بند گردد مرد، رسته”. ب- “به صبر از دانه آید خوشه بیرون(جامی)”. پ- “صبر ایوب عمر نوح نیاز دارد.”. ت- کارها نیکو شود اما به صبر. ث- “گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی”.

اما در پایان : بردباری هنگامی بجاست که بن مایه ی روا و پاکیزه ای داشته باشد وگرنه بردباری در برابر حق کشی و دو چشمی (تبعیض) و بیدادگری به ناتوانی تعبیر شده و سر آغاز نابودیست.

۵– آدمی را که طلب هست و توانایی نیست (صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن)- سعدی

۶– منشین ترش از گردش ایام که هست (صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد- سعدی)

همانندی ها: “آن میوه که از صبر برآمد، شکری بود- سعدی”

“صبر گشاینده ی هر مشکل است”. “صبر گوارا کند، هرچه تو را ناخوش است”. “کارها نیکو شود امّا به صبر”. “صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت- میوه ای شیرین دهد پر منفعت- مولوی”. “گویند سنگ لعل شود در مقام صبر- حافظ”. “گویند صبر کن که تو را صبر، بر دهد- دقیقی”. “صبوری تو را کامگاری دهد”. “به کام دل رسد یک روز صابر- ویس و رامین”. “هرکه را صبر نیست، حکمت نیست- سعدی”

۷– “کز بزرگان شنیده ام بسیار- (صبر درویش به که بذل غنی)- سعدی”

معنای بیت: من بارها این سخن را از بزرگان کیش و آیین خود شنیده ام که شکیبایی درویش بر ناداری و تهیدستی از بخشش توانگر بسی برتر است. (برگرفته از دستان ۲۸ باب دوم گلستان سعدی)

۸صبر کن ای شیشه بر سنگ جفای محتسب- گردن این دشمن عشرت خدا خواهد شکست- بیدل

۹– (صبوری از طریق عشق دور است) نباشد عاشق آن کس که صبور است- نظامی

(ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است)

۱۰– صبوری میوه ی امیدت آرد (صبوری دولت جاویدت آرد)- جامی

۱۱– (صبوری مایه فیروزی آمد) قوی تر مایه ی بهروزی آمد- جامی

۱۲– (صحبت ابلهان چو دیگ تهی است) از درون خالی از برون سیهی است- سنایی

این بیت با چامه های زیادی نزدیکی معنایی دارد برای نمونه از خود سنایی :

“همه کار تو باد با عقلا- دور بادی ز صحبت جهلا”

۱۳– ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت (صحبت احمق بسی خون ها که ریخت)-مولوی

مولوی سپارش می کند همچنان که حضرت عیسی (ع) از ابلهان گریزان بود شما نیز از آنان گریزان باشید. چه او از زنده کردن مردگان ناتوان نبوده ولی از به راه آوری نابخردان ناتوان بوده است. نابخرد کیست و نابخردی چیست؟ بافت و ریشه ی نابخردی در گستره اندیشه است یا بیرون؟ کدام بخش از وجود ما می تواند نابخرد باشد؟ آیا این نابخردی سرشتین است یا پیش آمدی ؟ آیا سبک مغزی کسی است یا همگانی وابسته به من متعالی است یا من یادِه ای ؟ و …

۱۴– کی پرد مرغی بجز با جنس خود؟ (صحبت ناجنس گور است و لحد)مولوی (لحد جای سر مرده در گور)

مولانا در سایه دو داستان پدیده ربایش و رانش را گفتار می کند. یکی اینکه روزی جالینوس حکیم به یکی از یاران خود می گوید: “فلان دارو را برای من فراهم کن تا خودم را با آن درمان کنم. او به جالینوس می گوید که ای استاد بزرگ آن دارو که ویژه ی درمان دیوانگان است و بایسته شما نیست! جالینوس می گوید سخن در همین است. امروز با دیوانه ای روبرو شدم او با شادمانی به من نگریست، چشمک زد و شوخی نمود. اکنون با خودم می اندیشم که اگر در میان من و او هم خوانی و همگونی نبود هر آینه چنین رفتار دوستانه ای با من نمی کرد (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!)”

(گرنه جنسیت بُدی در من ازو- کی رخ آوردی به من آن زشت رو؟)

داستان دیگر اینکه : فرزانه ای می گوید روزی در بیابان زاغی را دیدم که با لک لکی همراه و همگام است. شگفت زده شدم و با خود گفتم از چه روی این دو همراه و همدوش یکدیگر شده اند! از خود پرسیدم چه همگونی و همنوایی میان این دو وجود دارد؟ چون نیک نگریستم دیدم که پای هر دو لنگ است! مولانا می گوید:

“چون شدم نزدیک من حیران و دنگ- خود بدیدم هر دو ان بودند لنگ!”

۱۵– (صحبت نیک را ز دست مده) که مِه و بِه شوی ز صحبت مِه- سنایی

۱۶– ابنای روزگار به صحرا روند و باغ (صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است)-سعدی

ابنای روزگار= مردم روزگار

۱۷– (صدای دُهُل از خالی بودن شکم است) این است حریف ای دل تا باد نپیمایی.

دهل (گونه ای طبل و یا کوس tambour, drum ) صدای دهل در مورد کسی گفته می شود که گفتارش بسیار و کردارش اندک و گاس هیچ و پوچ است. “آواز دهل شنیدن از دور خوش است!” و باد پیمودن کنایه از کنش بیهوده می باشد. “سعدیا آتش سودای تو را آبی بس- باد بیهوده پیمای که مشتی خاکی- سعدی”

۱۸– خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اند- ای من (صدجان) فدای آنکه دلش با زبان یکی است- حافظ

۱۹– با دوستان مضایغه در عمر و مال نیست- (صدجان فدای یار نصیحت نیوش کن)-حافظ

مضایغه= دریغ کردن و خودداری نمودن (از آب هم مضایغه کردند کوفیان !!)

۲۰– طاعت آن نیست که برخاک نهی پیشانی (صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست)سعدی

چنین پیداست که در چرخه ی سعدی نیز همانند بسیاری از چرخه های پیش و پس از او کسانی
بوده اند که پیشانی هایشان چون پیشانی برخی از گروه “خوارج” در چرخه ی حضرت علی علیه السلام از سر پرستش (عبادت) زیاد پینه بسته بود و دین را دستاویزی برای کوبش بر سر دیگران. سعدی در بیت بالا هشدار می دهد که پاکی و درستی راستین در رفتار نمایی نیست (صدق پیش آر که ابلیس بسی کرد سجود …)

۲۱– (صد مشعله افروخته گردد به چراغی) این نور تو داری و دگر مقتبسانند- سعدی

مشعله جای افروختن آتش است و مقتبس: روشنایی گیرنده و فراگیرنده .

۲۲- زخم هجرت هست و وصلت نیست این درویش را (صعب تر از درد غم اندیشه ی بی مرهمی است)-مکتبی

۲۳- عتاب و ناز ز ابروی گل رخان پیداست (صفای هر چمن از روی باغبان پیداست)-صائب

عتاب: ناز و ناز کردن

۲۴- (صلاح کار کجا و من خراب کجا؟) ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟- حافظ

خراب یعنی مست مست . “تاب کجا” از نگرش قافیه برتر از “تا به کجا” (حافظنامه)

۲۵- (صلح و جنگ و مهر و کین با هم نمی آیند راست)غالباً اسباب حسن و لازم خوبیست این – طالب آملی

۲۶- چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی (صورتی در زیر دارد هرچه در بالاستی) میرفندرسکی

میرفندرسکی بیشتر به فرنام یک فیلسوف زبانزد است ولی گاه چامه های عرفانی نیز می سروده که نام آشناترین آن قصیده ی شیوایی است و در بر گیرنده ی ۴۱ بیت با مطلع بالا.

۲۷- (صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد) بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد- حافظ

صوفی با ابزارهای خود (دستگرد، جانماز و خرقه) گستردنی خود را پهن کرد و با تردستی فریب مردمان ساده دل را آغازید و افزون بر این در اندیشه پیرنگ چرخ نیرنگباز نیز بر آمد. نا آگاه از آنکه هیچ فریبایی نمی تواند آنرا فریب دهد. این بیت دارای آرایه دو پهلوست یکی حقه باز (نیرنگباز) و دیگری آن کس تردستی که حقه (آوند بلورین) تردستی را باز می کنند.

۲۸- عشق می گوید به گوشم پَست پَست(آهسته) (صید بودن خوش تر از صیادی است)مولوی

۲۹- صیاد پی صید دویدن عجبی نیست (صید از پی صیاد دویدن مزه دارد) قره العیون

همانندی : وین عجب نبود که میش از گرگ جست(فرار کرد)- این عجب که میش دل در گرگ بست- مولوی

۳۰-  دل بدان غمزه ی خونریز کشد جامی را- (صید را چون اجل آید پی صیاد رود)- جامی

پایان واج “ص

—————————–

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و چهارم
۱-(طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست)دست خود بوسید هرکس دست سائل را گرفت-صائب
دلجو و دستگیر دیگران بودن، یار و یاور ناتوان شدن؛ شادی و شادمانی ستایش ناپذیری در پی خود دارد و آن پالایش روان است و نکویی به خود. صائب می خواهد بگوید که دل جویی از درویشان و در گستره ی گسترده همان نیازمندان بالاترین نیایش و پرستش است که بهی و خجستگی آن به
دارنده اش بازتاب می یابد.
۲-جان؛تن فرسوده را با غم هجران گذاشت(طاقت مهمان(صحبت)نداشت خانه به مهمان گذاشت)- جامی
۳- مُلک دنیا ز پی طاعت دارا گزید (طالب گنج بباید که به ویران گذرد)-قاآنی
“مُلک”: سرزمین، کشور،پادشاهی، بزرگی، شکوه، دارایی، باغ، سرزمین
“نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر؛ نزاع بر سر دنیای دون نکن درویش-حافظ”
۴-(طبعی بهم رسان که بسازی به عالَمی- یا همتی که از سر عالم توان گذشت-کلیم کاشانی)
رفتاری داشته باش که بتوانی با مردمان روز کنار بیایی و یا اینکه چنان والا منشی و پشتکاری داشته باش که بتوانی لگام بیشتر دنیا را به گردنش انداخته در بیابان رهایش کنی. بیت زیبای دیگری نیز در غزل کلیم وجود دارد.
“بدنامی حیات دو روزی نبود بیش- آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت:
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن- روز دگر به کندن دل،زین و آن گذشت”
۵-(طبیب بی مروت خلق را رنجور می خواهد)-گدا بهر طمع فرزند خود را کور می خواهد- صائب
به گونه ای دیگر: “گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند- طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند- گمانم مرده شویان راضی اند بر مردن مردم- بنازم مطربان؛ کاین خلق را مسرور
می خواهند!”
در اینجا صائب گدا را نماد آدم های آزمند، چشم تنگ و بی خرد می داند. خواسته ی صائب از کوری فرزند کسانی است که برای نمونه دخت خویش را در برابر دریافت مبلغی ناچیز به نام مهریه و شیربها به همسری کسی در می آورند که سن بسیار بالایی دارند چرا که دختر جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری (سعدی) و درباره های دیگر تا اینکه از این راه دریافت درآمدی نموده باشد! و یا مردی که شوربختانه همسر خود را برای دریافت پول وادار به خودفروشی می کند. بی گمان چنین کسان همه و همه در زمره ی در یوزگانی از این دست جای می گیرند.
در میان پزشکان سوگند خورده هستند کسانی که بیشتر به سوداگران می مانند تا یک پزشک بزرگ منش که جز به دارایی اندوزی نگاهی ندارند. داروسازانی ک با فراهم آوری ویروس های جهش یافته بیدادی به جان جهانیان می اندازند تا فرآورده های دارویی خود را به فروش رسانند که اینان “نمونه آشکار عالمان بی علمند”
مرده شوی نیز نماد کسی است که مرگ پیکری و یا مینوی دیگران را می خواهند تا خود به نان و نوایی برسد مانند کشورهای فرادستی که به کشورهای فرودست چنگ می اندازند و ملتی را به بند می کشند تا خود به نان و نوا و آلاف و الوف بیشتری برسند. مُطرب در اینجا نماد انسان های آزاد اندیش و شادی آفرینی است که سود دیگران را خواهانند- یک انسان رسا کسی است که همواره به اندیشه شاد کردن کسان و زدودن غبار نومیدی از دل و چهره دیگران است. یک مطرب (نوازنده، رامشگر، نغمه سرا، شادی آفرین) می تواند یک گدای دور گرد، یک پزشک و یا یک مرده شوی باشد. مطرب همان کسی است که مولانا درباره اش سروده:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت- شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
باشنده ای که در این آشفته بازار به سختی یافت می شود.
ای آفتاب حسن برون آ،دمی ز ابر- کان چهره مشعشع تابانم آرزوست.
۶-عجب نبود اگر عاشق زچشم یار می افتد(طبیب مهربان از دیده ی بیمار می افتد-جرأت مشهدی)
همانندی: “چوب نرم را موریانه می خورد!”
۷- (طرب آزرده کند چون که ز حد در گذرد) آب حیوان بکُشد نیز چو از سر گذرد- ایرج میرزا
این بیت نمارشی دارد ب میانه روی. آب حیوان (آب حیات، آب زندگانی)
آب زندگانی یا آب حیات، چشمه پنداری است. در افسانه ها گفته شده که هرکس از آن آب بنوشد پیر نمی شود. و گفته اند حضرت خضر و الیاس از چشمه ی آب زندگانی لبی تر کرده ولی اسکندر ناکام مانده است. حضرت حافظ چنین فرموده:
“آب حیوان تیر گون شد خضر فرخ پی کجاست؟”
همانندی ها: “خوشی زیادی یا نکبت می آورد یا ناخوشی؟”
“آب مایه ی زندگی است اما اگر از سر گذشت انگیزه نیستی و مرگ می شود.”
۸- زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس (طشت زرّینم و پیوند نگیرم به سریش-سعدی)
گفته اند که “مجمر” چامه سرای دربار فتح علی شاه داوش (ادعا) کرد که او می تواند به نیکی سعدی غزل بسازد به گناه این گستاخی وی را به زندان می اندازند. مجمر از زندان برای ادیبان زمان پیام
می فرستد که بهترین غزل سعدی را گزینش کنید و برای او بنویسید تا پاسخ آنرا بگوید. این غزل را که با:
“هرکسی را هوسی در سر و کاری در پیش- من بیچاره گرفتار هوای دل خویش-سعدی”
بیت شماره ۸ بالا ششمین بیت از غزل سعدی است مجمر بر وزن آن چنین می سراید:
“میزنی تیغ و ندانی که چسان می نگرم- گرگ در گله ندارد خبر از حالت خویش-مجمر”
در بیت بخش ۸، غم “مشبه فعلی” به شمشیر (مشبه حسّی) است.
به نوشته ی علی دشتی در کتاب “در قلمرو سعدی” واژه ی “سریش” (ماده ی چسبنده) که نه تنها با شعر سازگار نیست بلکه در نشر ادبی نیز زیبا نیست ولی سعدی با جا انداختن نا چشمگیر
می گذرد.
۹- بر سَعاع راست هرکس (تن) چیر نیست(طعمه ی هر مرغکی انجیر نیست-مولوی)
سماع راست یعنی سماع راستین و سماع یعنی شادمانی و پایکوبی پیشینه پوشان (صوفیان) و چیر به معنای چیره است. هرکسی معنای راستین سماع را نمی داند و گوارنده ی (هاضمه) چنین گوارشی را ندارد. چراکه هرکسی تاب و توان پذیرش راستینه (حقیقت) را ندارد. هم چنانکه نواله (لقمه) و
بهره ی هر مرغکی انجیر نیست(مرغ انجیر خوار نوکش کج است)
آن سماعی که براستی سماع باشد برای این پیشینه پوشان و درویش ها به دست نمی آید این پایکوبی سماع راستین و عرفانی نمی باشد.
همانندی : شغالی که مرغ می گیرد بیخ گوشش زرد است.
۱۰- همه حمّال عیب خویشتنیم (طعنه عیب دیگران چه زنیم؟)- سعدی
همانندی: به عیب خویش یک دیده نمایی- به عیب دیگران صد صد گشایی- نظامی
چو عیب تن خویش داند کسی- ز عیب کسان بر نگوید بسی- فردوسی
در گفتن عیب دگران بسته زبان باش- از خوبی خود عیب نمای دگران باش- واعظ قزوینی
عیب تو خواهی نگوید خصم عیب او مگو- با خموشی می توان خاموش کردن کوه را
چون رد و قبول همه در پرده ی غیب است- زنهار کسی را نکنی عیب که عیب است- غزالی مشهدی
اندر ره حق، تصرف آغاز مکن- چشم خود به عیب کس باز مکن
سِرّ دل هر بنده، خدا می داند- خود را تو در این میانه انباز نکن- خواجه عبدالله انصاری
گر مرد راه بین شده ای عیب کس مکن- از زاغ، چشم بین و ز طاووس پر نگر- عطار
موی بشکافی به عیب دیگران.
هرکس به عیب خود کور است- کاه را در چشم دیگران می بیند ولی شاه تیر را در چشم خود
نمی بیند!
“ویل لکل همزه لمزه (وای بر هر خو گرفته به عیب جویی مردم و بدگوی دیگران)”
۱۱- شرف از دانش است از کِه و مِه (طفل غافل ز پیر جاهل بِه- مکتبی)
۱۲-(طمع آرد به مردان رنگ زردی) طمع را سر ببر گر مرد مردی- ناصر خسرو
۱۳- آنچ%۸

مطالب چاپ شده استاد در نشریه ها

نشریه نصیر بوشهر

عنوان

میرزا اصغر امین السلطان اتابک اعظم ) شماره ۷۹۳ مربوط به شنیه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

 دانلود   ۴۳۷۲۵۶۳

 

۲۲۵ ۰۴

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش سوم و چهارم

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »
میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش سوم
«امین السلطان و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»
۲- پاژنام از فرادستی تا فرودستی (از مجدالسلطان تا ملاعلی عاجز و از مؤتمن الملک تا ملّا حیدرکور) :
(باعرض پوزش در بخش دوم پیش از مانند ابوبکر . . خلفای راشیدن است)
نگاشتیم که پاژنام ، یکی از شیوه های روای نامگذاری در ایران بوده است که از سرزمین «عبرانیان» (Hebaricsکلیمیان) به سرزمین ایران جا به جایی یافته است. برخی فرنام ها چون: سردار و سرلشکر و سپهدار و رئیس الوزرا (صدراعظم) ؛ «حجت الاسلام و المسلمین» (برای دینیاران شیعی)، «مُفتی اعظم» (برای دینیاران اهل سنت)؛ جناب، حضرت، مستطاب (شایسته و پسندیده) جزو پاژنام ها و فرنام های لشکری ، کشوری، کیشی و همبودین بوده؛ جنبه های همگانی داشته و برخی نیز چون «مصدق السلطنه» (محمد مصدق) و «وثوق الدوله» (حسن وثوق) جنبه ی ویژه ای و مردمی دارند. خواجه نظام الملک توسی – بزرگترین دیوانسالار پس از اسلام در کتاب «سیاست نامه» خود، یکی از رازهای هر کشوری را نگاهداشتن اندازه ی جایگاه هرکس می داند تا ارزش کسان بدان شناخته شود . . . به راستی پاژنام و فرنام همانند نام خانوادگی امروز بوده و بلکه چیزی نیز فراتر از آن ؛ با یک ساختار دستوری پارسی و تازی گاه فراگیر و گاه ویژه و برگزیده و گاه جنبه دیوانی و گاه جنبه ی ستودنی (description) به هر روی پاژنام برای بزرگان سویه ی دگردیس (وجه تمایز) و برتری بوده است. نظام الملک می گوید اگر پاژنام یک دینباور و یا دادرس (قاضی یا قاضی القضات) «معین الدین» باشد آیا رواست که پاژنام شاگرد آنان و یا کدخدایی که از کیش و دانش بهره ای نبرده؛ بلکه از خواندن و نبشتن هیچ نداند همان معین الدین باشد؟ پس چه ناهمسانی است میان دانا و نادان، دادرس و دینیار با شاگردشان در جایگاه؟
گاهی در چشم و هم چشمی ، برای خوار شمردن و کینِ با دشمن از پاژنام، بهره گرفته می شده است. برای نمونه ؛ شاهان صفوی در راستای خوارداشت سلاطین عثمانی ، پایوران (صاحب منصبان) خود را پاژنام «سلطان» (پادشاه) بخشش می کرده که پس ها میان توده ها رواگ یافته و در نام های آمیخته (مرکب composite) دو بُن پاره ای (دو عنصری) چون «فاطمه سلطان» و «سلطان حسین» و جز اینها به کار می رفته است و این کنش، سلاطین عثمانی را برانگیخت و آنان نیز برای بازنهش (جبران) و کین خواهی از پادشاهان صفوی به فرودستان خود پاژنام «پاشا» که همان کوته شده ی پادشاه است به کار می بردند و با این چینش (ترتیب) این پاژنام تا پیش از فروپاشی دودمان عثمانی هم چنان در آن سرزمین رواگ داشته است. خواجه نظام الملک، در کتاب «سیاست نامه» خود که در نیمه دوم سده ی پنجم نگاشته شده است می نویسد: امروز پاژنام به انگیزه رواگ (رواج) بی رویه، دیگر ارزش گذشته ی خود را ندارد، پس بایسته است که امیران و پادشاهان جلو پاژنامگذاری بی ریشه و بی پایه و مایه را بگیرند چرا که اگر کسانی بدون شایستگی بسنده، دارنده پاژنام شوند از اوج و جایگاه فرمانروایی کاسته شده، ناهمسانی کهتر و مهتر، سره از ناسره از میان خواهد رفت.
گاه میان نام و نامیده (اسم و مسمّی) ، فراخوری (مناسبتی) نگریسته می شده است. برای نمونه در پاژنام «نجم (اختر) الدوله» که منجم باشی (سرگروه اخترشناسان) دیوان بوده و یا «مُخبر (گزارشگر) الدوله» که کارش خبررسانی بوده است. اما بیشتر پاژنام ها چون «شغال الدوله» و «ببر السلطنه» بی پایه؛ و مایه انگیزه آلودگی و ریشخند است. خواجه نظام الملک گفته است که پاژنام امرای (فرماندهان) ترکان پسوند «الدوله» (دولت) چون «حسام (شمشیر) الدوله» ، «عین (چشم) الدوله» ، «شمس (خورشید) الدوله» و جز اینها داشته است. از سویی پاژنام خواجه گان نیز «عمید الملک» ، «ظهیر (پشتیبان) الملک» ، «قوام (پایدار) الملک» ، «نظام (سازمان) الملک» ، «کمال (بالاترین جایگاه) الملک» و جز اینها بوده است. اما اکنون این بازشناخت (تمیز) از میان برخاسته است. ترکان؛ پاژنام تاجیکان – تازیکان – (ناترک و ناتازی) بر خویشتن می نهند و تازیکان پاژنام ترکان بر خود گذارند و به بدی (عیب) نمی دانند. او در پرخاش رواگ پاژنام های گوناگون می نویسد که « امروزه کمتر کسی است که اگر کمتر از دو پاژنام برای او نویسند خشم گیرد و بیازارد» .خواجه بر این نکته پای می فشارد که باید جایگاه و پایه ی فرومایگان کم مایه (عوام) و بزرگان و ویژگان (خواص) کهتر و مهتر از یکدیگر بازشناخته شود.
پاژنام یکی دو سه دهه پس از خواجه نظام الملک چنان رواگ یافت که در جایگاه نام جای گرفت و همه لایه های تودگان این شیوه ی نامگذاری را به کار بستند. به باور خواجه نظام الملک، هر چه در گزینش پاژنام ها واژه ی بلندپروازانه بیشتری به کار گرفته شود به همان اندازه از توان راستین جاه کاسته شده و بازه ی بسشتری میان پاژنام و توان راستین پادشاهان پدیدار می شود. برای نمونه می توان به باره ها (موارد) زیر در چرخه ی ناصری نمارشی داشت:
الف – برخی از فرمانروایان استان ها که بیشترشان از بن پاره (عنصر) شاهزادگان درجه ی نخست بودند می توانستند برای کس مورد نگرش خود از شاه درخواست پاژنام کنند. برای نمونه مسعودمیرزا ظل السلطان (فرزند ناصرالدین شاه) استاندار فارس و سپس سپاهان با نوشتن نامه ای به پدرش با برشمردن پیشکاری ها و ویژگی های امام جمعه ی فارس از پدر تاجدار خود می خواهد تا به امام جمعه؛ پاژنام «خاقان العلمایی !» بخشش نماید چرا که امام جمعه یکی از نیایش گویان ویژه و بی ریای وجود مبارک است و «اشهد بالله بر نمک قبله ی عالم به جز اینکه همیشه در درون مزگت ها (مساجد) و بر سر منابر نیایش گویی وجود مبارک نماید کار دیگری ندارد. استدعا دارد وی را به پاژنام «خاقان العلمایی» پاژنام دارنده (ملقّب) بفرمایند». ناصرالدین شاه در پایان همان نامه نوشته است که: خاقان العلمایی (خاقان، هم تخلص فتحعلی شاه قاجار بوده و هم پاژنام پادشاهان چین و ترکستان و به معنای پادشاه و در چرخه ی قاجار، به برخی از درباریان نزدیک به شاه «مقرب الخاقان» یعنی نزدیک و ندیم خاقان، می گفته اند) شاه می گوید این پاژنام «قلمبه سلمبه» (سنگین و دشوار) ای است. به صدراعظم بگویید تا اگر شایسته بدانند پاژنام درخور و پسندیده ای پیدا و گزینش شود. از این پاسخ شاه به درخواست پسرش ظل السلطان برداشت روشن می شود که دیگر برای پاژنام و فرنام نیز ارزش و ارگی بجای نمانده وگرنه شاه گزیرش در این باره را به صدراعظم خود نمی سپرد و در این باره به صدراعظم خود واگذار نمی کرد و خود با آئین ویژه ای آن را بخشش می کرد.
ب – حاجی سیدرضا، روضه خوان قمی، چکامه ای در ستایش کاخ دوشان تپه با این نخستین بیت (مطلع) می سراید: «یک بهشت برین به دوران به کجا؟ تپّه ای که دوشان است بالای تپّه ی آن عمارت ها منزل شه نمایان است . . .» و تا آنجا پیش می رود که خوب است یک پاژنام نیز به ما بخشیده شود که لقب نزد شه فراوان است . . . و سلطان صاحبقران نیز به پاس سرایش این سروده ی کرامند ! جناب روضه خوان قمی را به پاژنام ستایشی (وصفی) «فخرالشعرا» بالنده می سازد !
پ – مردی با پرداخت یکصد تومان برای همسر خود پاژنام «طراوت الدوله» دریافت می کند در حالی آن بانو، هیچ بهره ای از شادابی (طراوت) نداشته به گونه ای که انگیزه خنده شاه را فراهم ساخته است ! که گویی نام زنگی بر کافور نهند و کچل را زلفعلی خان نامند.
ت – ترخ دریافت پاژنام زنان، برازنده ی (متناسب) با گونه ی پاژنام؛ گوناگون بوده است. برای نمونه، «مجدالدوله» با پرداخت یکصد اشرفی به قبله ی عالم، پاژنام «ملکه !!» را برای همسر خود دریافت کرده است ! به راستی چنین کنشی شایسته جایگاه ظل اللهی (سایه خدایی) و قبله ی عالمی است ؟ آیا جای دریغ و درد ندارد که بندگان همایونی تا این اندازه بینش نداشته اند که نباید به پاژنامی (ملکه) که در خور همسر یک پادشاه و مادر جانشین اوست چوب «فروش ویژه» (حراج) زد ؟! آیا این کنش، این گونه نبوده که گستاخی کسان تا بدانجا برسد که روزی با پرداخت زر، خود پاژنام پادشاه خریداری شود و بر روی سبیل میمون و چخماقی همایونی نقاره (گونه ای طبل کوچک دوتایی که با دو چوب باریک نواخته می شود) زنند؟ گفته اند روزی ناصرالدین شاه همزمان با «صَح» گذاشتن بر فرمان پادشاهی (دستینه و گواهی را «صح» می گویند) گفته است که «به پاژنام نیز ری…..ه شد !!» بی درنگ همدم و هم گپ شاه (حاج محمدعلی خان) پس از شنیدن گفته شاه می گوید که به «تمثال» (تندیس، پیکر و فرتور) همایونی نیز همچنین شده است !!
ث – روزی ناصرالدین شاه به گونه ریشخند ب «انیس الدوله» سوگلی (همسر برگزیده) خود می گوید که کسی عریضه (نامه ای که کسی به کس بالاتر از خود می نویسد) نگاشته و از من جایگاه «میرآخوری» (سرپرستی کارکنان و تیمارکنندگان اسطبل که اسبان را تیمار و پیشکاری می کنند) را خواسته !! انیس الدوله در پاسخ می گوید با این روندی که شما کشش فراوان به پول پیدا کرده اید چنانچه کسی پول بدهد و مرا نیز بخواهد؛ خواهی داد !
ج – خود ناصرالدین شاه به نخستین نگار و دردانه (سوگلی) خود (خدیجه خانم تجریشی) که نزد مهدعلیا – مادر ناصرالدین شاه – در رسته ی رامشگران بوده و شاه مهری ویژه به او داشته وچامه هایی در موردش می سروده پاژنام «فروغ (روشنایی) السلطنه» داده است. (بانوان پرده سرای ناصرالدین شاه به نوشتاری هشتاد و یک فرنام داشته اند که دربرگیرنده ی بیست و سه تا ….. «الدوله» ، سی و یک تا …. «السلطنه» ، هیجده تا «الملوک» و نُه تا نیز نام های دیگر بوده است) فروغ السلطنه دُخت باغبان و نجّاری به نام محمدعلی از دهوندان روستای تجریش بوده است. فروغ السلطنه به انگیزه چشمان بزرگش از سوی ناصرالدین شاه «جیران» (به زبان ترکی غزال) نامیده می شده است. برادرش پس از بستن پیوند زناشویی جیران با ناصرالدین شاه در زمره ی پیشخدمتان تنها (خلوت) و سپس به پیشخدمتی ویژه ی قبله ی عالم در می آید. فروغ السلطنه از ناصرالدین شاه دارنده ی فرزندی می شود به نام «محمد قاسم میرزا» و جانشین شاه.
اکنون جای این پرسش است که آیا گزیدن پاژنام «فروغ السلطنه» برای دختر یک باغبان و نجار و زنی رامشگر و جیران چشم و آهو رفتار که همه ی خواسته هایش از سوی شاه برآورده می شده زیاده است؟ (آن چشم همچو آهو و آن قد همچو سرو – آن ابروی کمان و دو زلفی تابدار . . .)
چ – دختری «زیقوله» نام را به زور به عقد ناصرالدین شاه در می آورند و آن دختر به زمان ده دقیقه در خدمت شاه بوده است و در همین بازه، زیقوله از شاه بادار شده، دختری می زاید. شاه از تندی شگفتی می گوید جز توان نمایی پروردگار نمی توان پنداشت که به زور زیقوله را به من بدهند و او را درست ندیده از من باردار شود و بزاید . باید اسم او را «قدرت السلطنه» بگذارند. خاله و دوستان شاه این فرمایش شاه را دست می گیرند. امام جمعه تهران اسم دختر را فاطمه و پاژنام او را قدرت السلطنه می گذارد. این چند گزاره دید ما را نسبت به پاژنام روشن می کند. گفتنی است که پس ها، کار رسوایی دهش پاژنام ها تا بدان پایه می رسد که «کریم شیره ای» دله ی دربار ناصری پاژنام ها را به لودگی می گیرد!
۳ – پاژنام بانوان در چرخه ی قجری :
برخی از مردان به اندازه ای ستیهنده و پی ورز (متعصب) بوده اند تا جایی که نام همسر و دخترشان را بر زبان، روان نمی ساخته اند. اگر پسری داشته؛ مادر را به نام پسر بزرگتر آوا در می داده اند. برای نمونه به جای گفتن زلیخا او را به نام مثلاً «مادر حسین» بانگ می زده اند. آقاخان نوری (صدراعظم پس از امیرکبیر) همسر خود را «دختر عمو» می گفته است. برخی همسران خود را «مادربچه ها» و یا «منزل !» که بله امروز «منزل» ما بیرون رفته اند! (حتی در همین چرخه ی خودمان «والده ی آقا مصطفی !» و یا زننده تر «بُز!» )
به همین انگیزه در خانواده های ایرانی بانوان همسرداری بوده اند که جز نزدیکانشان هیچ کس نام آنان را نمی دانسته و این در حالی بوده که اگر بانویی پاژنام می گرفت دیگر این پاژنام نهان (محرمانه) نبوده است. البته پاژنام بانوان آن گستردگی پاژنام های مردان را نداشته و گونه روان (رایج) آن به واژه ی «ملوک» پایان می پذیرفته است. برخی بانوان پاژنام های ویژه خود را داشته اند. مانند «امین اقدس» ، «مهدعلیا» و یا «حضرت علیا» (علیا = بلندتر) . ایرانیان در آغاز به همسران و خواهران شاه و کم کم به پایین تر ها «سلطان» می گفتند که سرانجام به «فاطمه سلطان» و «رقیه سلطان» فرو افتاد. به همسران دولتمردان درجه ی نخست و دوم درباری خانم و «خانم بیگم» و «خانم باجی» و در پایین ترین جایگاه «ضعیفه» (زن ناتوان) می گفته اند. فرنام بی بی به معنای سرکار خانم بسیار رواگ داشته است.
گفتنی است که نام بردن از بانوان قجری با چندان زشتی و بی ادبی برخورد نمی شده چنانکه ظل السلطان در کتاب خود به نام های همشیره اش چون «فخر الملوک» (سربلندی شاهان) ، «گَلین خانم» (گلین به زبان ترکی به معنای عروس، چون گلین باجی و گلین آغا) ، «افسرالدوله» (افسر به معنای تاج و کلاه شاهی) ، «عصمت الدوله» (عصمت = پارسایی و پاکدامنی) . «ندیم السلطنه» (ندیم = همدم، همنشین و دمساز) یاد کرده است. برخی از بانوان درباری آهسته آهسته دارنده ی پاژنام های ویژه ای شدند که از سوی قبله ی عالم به آنان بخشیده شد و چنانکه گفته شد از سوی همسرانشان خریداری می گردید. از زمره ی پاژنام هایی که در این چرخه برای بانوان رواگ یافت پاژنام با پسوند سلطان بود که از آغاز برای کسان برجسته ی درباری و سپس برای سایر بانوان به کار می رفت. از زمره ی پاژنام هایی که در چرخه ی ناصری برای بانوان رواگ یافت آنهایی بودند که با پسوند خانم، سلطنه و دوله پایان می پذیرفت و کم کم در پیوستگ با بانوان چرخه ی قاجاریه بخشیده و یا خرید وفروش می شد که البته پسوند «خانم» نسبت به دیگر پسوندها از فراوانی بیشتری برخوردار بود. چنانکه نگاشته شد در این دوره، برخی از پاژنام ها تنها به یک کس ویژه داده می شد از زمره آنها می توان پاژنام «ملک جهان خانم» مادر ناصرالدین شاه و همسر محمد شاه نمارشی داشت.
۴ – برتری یک پاژنام بر دیگری:
در چرخه ی قاجار، افزون بر پاژنام های خود ویژه (اختصاصی) که به کسان کرامند و شناسه بخشیده می شد، شاهزادگان؛ درباریان، سیاستمداران بلند جایگاه دیوانی ملقّب به پاژنام هایی با پسوند «السلطنه» ، «الدوله» ، «المُلک» ، «الممالک» و . . . بودند. این پسوندها از نگرش کرامندی و ارزش در پایه های گوناگونی جای داشتند. در میان «زیاد شده ها» (مضاف ها) نام هایی چون «آصف» ، «مشیر» (رایزن) ، «مجد» (بزرگی) ، «ظهیر» (پشتیبان) ، «اعتماد» (تکیه) ، «امین» (درستکار) ، «شجاع» (شیردل) و «حشمت» (بزرگی) ارزش بیشتری داشته اما چگونگی آمیختن مضاف با مضاف الیه در کرامندی پاژنام کارا بوده است. برای نمونه پاژنام نصرالله خان نائینی از مصباح (چراغ) الملک به مشیر الملک و سرانجام به مشیرالدوله بالا رفت که خود نشان دهنده ی برتری مشیر بر مصباح و الدوله بر الملک بوده است.
فرنام «نُواب» (جانشینان) و «جناب» نیز به آیین (مرسوم) بوده است. فرنام های والا برای شاهزادگان و جناب ، ویژه وزیران بود که پاژنامی ستودنی و هواداران زیادی داشت و به گونه ای که شماری برای دریافت آن ارمغانی به شاه پیشکش می دادند. پاژنام های جناب و «نواب» با واژه هایی چون اشرف، اعظم، ارفع و مستطاب به کار می رفت. اما گاهی واژه اشرف به تنهایی برای برخی از بزرگان پاژنام به شمار می رفت.«پرنس» نیز مانند دو فرنام «جناب» و «آلتس» (از پاژنام های عثمانی) ویژه دولتمردان درجه نخست بود و برخی آن را پاژنام می دانستند.
پاژنام دیگری نیز که از پیشه ها و جایگاه ها جدا می شد مورد بهره برداری قرار می گرفتند. مانند مستوفی الممالک (برای رئیس آمارگیران) ، معیّر الممالک (برای رئیس خزانه داری) ، منشی الممالک (صاحب دیوان) ، ملک الشعرا و ملک المتکلمین و . . . . گاهی به انگیزه ادامه و چیرگی کسی یا تباری بر یک جایگاه برای کس یا خانواده حکم پاژنام را یافته و در میان آنها ریگداشتی (موروثی) می شد. شمار این پاژنام ها تا چرخه ی ناصری کم بود اما از این چرخه به پس، رو به فزونی گذاشته و تا پایان صدارت میرزا یوسف خان مستوفی الممالک نزدیک به یکصد تا دویست کس دارای پاژنام شدند.


«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم) بخش چهارم
«امین السلطان و پاژ نام ها و فرنام ها در چرخه ی قاجاریه»:
«بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»
۵- بررسی ریشه ای تر و گزاره های بیشتر درباره ی پاژنام و فرجام:
امروزه شنیدن و یا دیدن پاژنام های پر “فر” و شکوه گذشته به ویژه در چرخه ای از قاجاریه که از راستینه ها بسیار دور بوده و چنانکه نگاشته شد، گاه بی کم و کاست به وارون معنای آن به کار
می رفت، از دید هر خواننده ای بازیچه می آید و این در حالی است که راستینه گزاره این است که پاژنام بخشیدن و پاژنام گرفتن در آن روزگار یکی از راه های به دست آوردن توان و درآمد بوده، آنهم در آمدی بدون رنجه و دردسر برای شاه و توان ناروا برای کسانی که به پاژنام دست می یافتند. در میان سردسته ی درویشان و یا جسته و گریخته کسان دیگر نیز به پیروان خود و کسان دیگر پاژنام پیشکش می کردند، که البته شمارشان اندک بوده است. پاژنام در زندگی یکّای (فردی) همبودین ایرانیان کار کرد و رهیافت بنیادین داشته است. دوستداری پاژنام از میان دیوانیان و دولتیان فراتر رفت و همه
لایه های همبودگاه(جامعه) دوستار و خواهان داشتن پاژنام شدند.این شور و خواستاری به بخشی از گروه های کیشی، بازاری و کوچگری (عشایری) نیز رخنه پیدا کرده بود و در درون سامانه های دولتی (چه کشوری و چه لشکری) آیین هایی برای درخواست و دریافت پاژنام و چگونگ وابسته به دگرش آن وجود داشت. هرچند که از روزگار بیهودگی و پوچی (لغو) پاژنام ها تا تاریخ نگارش این نوشتار (سال ۱۳۹۸ خورشیدی) بیش از نود سال سپری شده و توده های نا آموخته (ignoble) از دردسر داشتن و شناختن پاژنام ها آسوده شده اند ولی کهن نگاران (مورخان) و تاریخ دانان و تاریخ خوانان همه ی چرخه ها به ویژه وابسته به روزگار قجری از گستره ی پاژنام داشتن برکنار نمانده اند. کمابیش همه ی کسانی که در تاریخ روزگار قجری نام و نشانی داشته و دارند می بایست به پاژنام شناخته شوند و این کار چندان آسانی نیست . برای نمونه «احمد قوام» (قوام السلطنه) چهره نام آشنای ساستار (سیاست) روزگار خودمان را می باید با پاژنام های “دبیر حضور” و یا “قوام حضور” شناخت و برای دست یافتن به چگونگ روزگار جوانی و برنایی او در کتاب ها و بن مایه های قجری به ناچار باید زیر کلید واژه ی “دبیر حضور” به جستجو پرداخت و نه زیر کلید واژه (keyword) “احمد قوام” و یا “قوام السلطنه” (برای آشنایی بیشتر به پاژنام ها می توان به تهران نامه به کوشش داریوش شهبازی بازگشت – مراجعه- نمود)
در چرخه قاجاریه آغا محمد خان قاجار بر پایه ی دنباله روی از صفویان پاژنام “اعتماد الدوله” را به صدراعظم خود (حاجی ابراهیم خان کلانتر شیرازی) پیشکش کرد. “باباخان” قاجار که هنگام تاجگزاری، فتحعلی خان را که نام نیای خویش بود برای خود برگزید و سپس پاژنام دار(ملقّب) به پاژنام های
“قاآن افخم” (شاهنشاه گرانمایه تر) “خاقان اعظم”،”نواب همایون”،”مالک الرقّاب” (دارنده گردن ها ، مهتر و سرور و مجازاً اختیاردار مردم) “شاه شاهان”،”ابوالخواقین” (پدر خاقان ها) ، “بدر السلاطّین” (ماه شب چهارده شاهان)، “شمس الملوک” (خورشید شاهان)، سلطان میرزا اُغلان (پسر)، نواب اقدس والا، خدیو صاحبقران (صاحب القرآن = خوش شانس) را برای خود برگزیده بود. شاهی با آن همه زنبارگی و نا آگاهی سیاسی که در زمان او بخشی از خاک میهن ما در جنگی نابرابر با روسیه تزاری از دست رفت. “مستوفی الممالک”، “منشی الممالک”،”معیّر الممالک” دهش پاژنام های ستودنی (توصیفی) را نیز آغاز نمود و در زمان او نزدیک پنجاه تا شصت تایی از بافت پاژنام های آمیخته (مرکب) که افزوده (مضاف) آن یکی از نام های ستودنی (توصیفی) و برگیر (مضاف الیه) آن “الدوله” ، “السلطه” ، “الملک”،” الملوک” بوده است به بزرگان (رجال) و به ویژه به همسران ، پسران و دختران خود داد.
در زمان محمدشاه، بخشش پاژنام رواگ بیشتری یافت و پاژنام پیش کش شده به پدران؛ پس از مرگ، به پسرانشان می رسید. در چرخه ی ناصری پاژنام با پسوند “سلطان” بار ویژه ای داشت، چراکه این پاژنام در “ویژه ساز” (انحصار) سه کَس بود: ۱- “ظل السلطان” فرزند بزرگ شاه ، ۲- میرزا علی اصغر خان امین السلطان کَس شماره دوم کشور در چرخه ی ناصری، مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه،
۳- عزیز السلطان (ملیجک) شاه .
اما این پاژنام کم کم از سکه افتاد چونکه گسترش بیشتری یافت و پاژنام “مشیر الدوله” ارزش بیشتری پیدا کرد. (مشیر الدّوله های شش گانه در تاریخ ایران ، نوشته همین نگارنده) رشد فزاینده بخشش پاژنام در پایانه های پادشاهی ناصر الدین شاه یعنی هنگام صدارت امین السلطان شمار پاژنام و پلشتی آن به نوشتاری که خواهد آمد از خرک در می رود به گونه ای که هرکسی از پیشه و رسته؛ از هر افزوده و برگیری (مضاف و مضاف الیه) که پاژنام می خواست – چه با فراخور و چه بی فراخور مورد برنهادن و پذیرش امین السلطان قرار می گرفت- و شاه نیز بر نهاده های صدراعظم خود را با “صّح” خود توان آسای (قوت قانونی) می بخشید به گونه ای که در چرخه مظفر الدین شاه کمتر کسی بود که دستش به جایی می رسیده و پاژنامی نداشته باشد. از همین جا بود که پذیرش هزاران درخواست
پاژنام های گوناگون، پیشه و هنر پاژنام سازی رواگ گرفت. برای نمونه از ماده “نصر” (یاری) و بردن از این باب به آن باب از این صیغه به آن صیغه واژه های نصرت (پیروزی)، نصیر (یاور)، ناصر(یاریگر)، منصور(یاری شده)، انتصار (یاری رساندن)، منتصر(چیره)، مستنصر(یاری خواهنده) با افزوده و برگیرهای “السلطنه” ،”الدوله”،”الملک السلطان”، “الممالک”،”الملوک” از ضرب کردن هشت مضاف بالا در چهل مضاف الیه این چنینی سیصد و بیست پاژنام پدیدار می شود که از پزشک کم مایه سر کوی و برزن؛ آخوند مکتبی و شاگرد پامنبری، مقری(خواننده)ی قرآن سرگور، سید نیزه باز، حاجیه عمه جان ها و خاله سلطان ها گرفته تا وزیران و دولتمردان و شاهزادگان ؛ یعنی همه جور کسان می توانستند با این آمیخته ها برای خود پاژنامی پیدا و دلخوش آن باشند. ناصر الدین شاه برای پاژنام، فرمانی برونداد کرده، پنجاه تا صددانه پنجهزاری برای “صّح” همایونی پیشکش می نمودند ولی هرج و مرج و بلبشو (بِهل و بشو) زمان مظفرالدین شاه پرسمان و جستار برونداد (صدور) فرمان را از بین برد به گونه ای که به یک نوشته تنها و بدون “صحّ” نیز پاژنام داده می شد. منشی و “کاغذخوان حضور” روزی ده بیست تا از این نوشته ها برونداد می نمود و چنانچه گهگاهی لفت و لیسی نیز در کار بود خود نوش جان می نمود و فرجام پاژنام به جایی رسید که برای داشتن پاژنام نیازی به برونداد دست نوشته مظفرالدین شاه نیز نبود و هرکس افزوده و برگیری می خواست تا نام خود را دگرش دهد و مهری به آن “سجع” می کرد و هرچه که می خواست شدنی بود و از آغاز، خویشان و نزدیکان و سپس دوستان و آشنایان وی را به همان پاژنام خوانده و زبانزد می گشت.
براستی چرا چنین و چنان بوده است؟ اساساً پادشاهی در ایران از چفت و بست قانون و هنجارهای وارسی، رها و یکی از خودسرانه (dictatorial) ترین پادشاهی در گیتی به شمار می رفته است.
بی گمان در یک چنین فرماندهی بی هنجار و قانونی؛ بهنجار بوده است که زمینه و گویه دادن و گرفتن پاژنام و فرنام بدون آیین ها و آیین نامه های ویژه و بدون نگرش به شایستگی کسان انجام می گرفته است. پیشه ها . پایگاه ها نیز در چرخه ی قاجاریه بویژه از چرخه ی پادشاهی محمد شاه به پس به
“هم افزایی” (مزایده) و “فروش ویژه” (حراج) گذاشته می شد و هرکس با زمینه سازی پیش درآمدهای مورد نیاز و پرداخت مبالغی به فرنام پیش کش به نخست وزیر (صدر اعظم) و یا دگر درباریان به پیشه مورد درخواست دست می یافت. البته چنین کسان برای نگهداشت پیشه و یا فرمانروایی خود ناگزیر بودند تا پیوسته آیین پیش کش دادن را نگهدارند وگرنه از آن برجستگی که در “هم افزایی” بهره مند شده بودند بی بهره می گشتند. امّا بی رویه شدن پیش کش پاژنام ها و فرنام ها در چرخه ی ناصری به دست توانمند ذات ملوکانه و اقدس شهریاری ناصرالدین شاه مهین ترین انگیزه آلایش پاژنام ها و
فرنام ها می شود. ناصر الدین شاه پیاپی با دست نوشته خود فرمان های استواری برونداد می کرده که پاژنام ها، نشان ها و دیگر برجستگ های دولتی از بین رفته است مگر اینکه براستی، دارنده ای بایسته آن پاژنام باشد. گفتنی است که فرتور این فرمان شاه در روزنامه های دولتی چاپ و پخش می شد، اما گوش شنوایی نبوده و پس از گذشت چند روز پسران شاه، بازدارندگی فرمان پدر را شکسته و با دادن برجستگ ها به هر بی سرو پایی، جایگاه آن را خوار و کوچک می کردند، وزیران و پایه های اندرون سرای (ارکان خلوت) نیز از شاهزادگان باز نمی ماندند و با پافشاری آنها پاژنام ها و برجستگ ها داده می شد و شاه از فرمان خود که در روزنامه ها چاپ و به سوی ها (اطراف) فرستاده شده بود نیز آزرم نداشته و با بی شرمساری می گفت که پافشاری توده ها نمی گذارد که یک فرمان اجرا و یک هنجار نیز استوار بماند!
براستی که سرجنبانان بومی و برزنی نیز به خرید پاژنام و جایگاه و تیول دست می یازیدند و هرکس که سرش به تنش می ارزید خواستار و داومند یک پاژنام بود ولی چنانکه پیشتر نیز نوشتار شد زنده یاد امیرکبیر پاژنام های پر هیاهو و ساختگی را که چامه سرایان و تاریخ نگاران در درازنای صدها سال پرورانده بودند پوچ و بیهودگی آنها را آگاهانید و به یک پاژنام “جناب” در همه ی موارد بسنده کرد اما پس از شهادت او پاژنام ها نیز چون دیگر کارهای فرمانروایی و همبودین دچار آفت نابسامانی شد و بخشش برجستگ ها و پاژنام های دولتی، ارگ و ارزش خود را از دست داد و برآیند اینکه : پاژنام ها و فرنام ها بنابرخواست کَس و بدون هرگونه هنجاری به کسان داده می شد که بسیاری از این
پاژنام ها فراتر از شایستگی پاژنامداران بوده است. همه پاژنام ها برای دارندگانشان
برجستگ آور و بسیاری از پاژنام ها و فرنام ها و پیشه ها ریگداشتی (موروثی) بوده اند که بی گمان شخص شاه در بی ارزشی پاژنام ها کارا بوده است.
۶- دیدگاه کسان در زمینه ی بخشش پاژنام های پلشتین:
الف- مسعود میرزا پسر ناصرالدین شاه که خود پاژنام “ظل السلطان” را یدک می کشید. در زمینه ی پاژنام ها نگاشته است که دیگر لشکر و سپاهی در کار نبوده و از میان رفته؛ مالیات نیز نمی رسد پس به ناچار از راه های پلشت و چرکین، پایه های پول پیدا کردن را گذاشته و به پاژنام و جایگاه فروشی پرداخته اند و دیگر کسی از این سی کرور (Koror برابر پانصد هزار) آفریده ایرانی باز نمانده که
فلان الدوله ، بهمان السلطنه و بیصار الملک نبوده باشد و چون از دولت و سلطنت و مُلک چیزی برجای نماند بیست هژبر (شیر) الملک؛ پنجاه مؤید (استوار دارنده) السلطنه، و شصت ظهیر (پشتیبان) الملک و پس از فزونی این پاژنام ها روی به سپاه و ارتش آورده شد.
امین (درستکار) نظام، قوام(استواری) نظام، قوام لشکر و امین لشکر … و چون چنبره نظام تنگ شد آنگاه به دولت و وزارت پرداخته و در پایان که کفگیربه ته دیگ خورد ، هیچ توتون فروشی ، خوار بار فروشی، زغال و هیزم فروش (علاّف) و پنبه زنی (ندّاف و حلاج) نبوده است که دارنده ی پاژنام نباشد.
“گویند لقب منع شد از جانب شاه، “وطواط” شنید و گفت سبحان الله ”
” آیا لقبی هست که دیگر ندهند؟ لاحول و لا قوۀ الا بالله!”
گاس (شاید) هزار امیر تومان (سرلشکر) امیر نویان (بالاترین درجه ارتشی در چرخه ی قجری) سردار مکرم (بزرگ داشته شده) سردار معظم (سترک و کلان) سردار اسعد (نیک تر) سردار کل و جز اینها و دیگر میرپنج (فرمانده نظامی که نزدیک به ۵۰۰۰ سرباز و یا سه هنگ – فوج- را فرماندهی می کرده)، سرتیپ اول و سرتیپ دوم به اندازه ای زیاد و کم ارزش شد به گونه ای که مهتر یا (نگهبان اسب ها) و استرچی ها چنانچه سرتیپ میرپنج صدای شان بکنند برای آنها بدترین شرمندگی است.
ب- عبدالله مستوفی از تبار مستوفیان قجری و نویسنده ی کتاب “شرح زندگانی من”
می گوید کار این بیماری واگیردار به آنجایی رسید که همه ی مردم کشور از دانا و نادان به آن دچار بوده و برای دگرش نام خود به پاژنام خودکشان می کرده اند.
پ- علّامه محمد قزوینی در نامه ای به سید حسن تقی زاده در مورد “قائم مقام المُلک”
می نگارد که به دیدگاهم نسبتی شگفت آور و ناشناخته و خنده دار می آید که جدای از خنده داری معنی لفظ و آمیختگی دراز ثلاثی آن در نهایت درجه انگیزه خنده و ریشخند پنداشتم که گاس مانند شغال الدوله و ببر السلطنه دارنده ی این پاژنام نیز یکی از خنده دارهای تهران باشد اما از فراز ، چنین چیزی برداشت و دریافت نمی شود، بلکه از کسان جدّی به نگرش می آید.
ت- “فوریه” پزشک ویژه ناصر الدین شاه که چندین سال با پادشاه از نزدیک در پیوستگ بوده بهترین فرتور را از مسئله ی پیشکش می نمایاند؛ آنجاکه می نویسد:
“هیچ زمان دیده نشده است که کسی دادخواستی (عرض حالی) پیشکش شاه کند مگر آنکه با آن
کیسه ی کوچک ابریشمی یا ترمه ای پر، یا نیم پر از پول همراه باشد. همین پایانه ها امین السلطان شش کیسه ی پر، پیش کش کرد و چهار روز پیش سرتیپ عباس قلی خان شاگرد پیشین مهندس نظام پاریس که اکنون آجودان (adjudant افسری که گماشته ی اجرای دستورهای فرماندهان بلند جایگاه خود می باشد) وزیر جنگ است از همین گونه کیسه ها با نبشته ای سر به مهر پیش شاه گذاشت بامداد امروز مشیرالدوله نیز کیسه ی بزرگی که تاکنون من ندیده بودم به پیشگاه شاهانه آورد. تمام این کیسه ها پر از پول و زر است و پیشکش آنها در راستای گرفتن پستی است. در رشته چگونگ (سلسله مراتب) همبودین ایران هیچ کاری بدون پیشکش به فرجام نمی رسد و چون این پیشکشی همچون پستی است که پیش کش کننده خواهان آنست، ارزش آن به نیکی روشن می شود. چیزی که مورد شگفتی دکتر پولاک بوده زبردستی شاه در این بوده که او بدون دست زدن به کیسه ها ، با یک نگاه ، سبکی و سنگینی آنها را در می یافته به گونه ای که نیاز به شمردن پول درون کیسه ها نبوده و این خود نشانه ی هوشمندی قبله ی عالم بوده است.”
۷- رج بندی فرنام ها و پاژنام ها :
فرنام ها، هماره با نام کوچک کسان همراه بوده است و براستی جزو چبود(نام و نشان) به شمار می آمده است. این فرنام ها چندگونه بوده اند.
الف- فرنام های : “سید”،”میر”،”شریف” پیش از نام سادات و فرنام “میرزا” پس از نام شاهزادگان در چرخه ی صفویه و قاجاریه که از پیش نام های موروثی هستند.
ب- فرنام های همگانی جایگاه های برجسته همبودین در سده های پسین ، فرنام”خان” در دنباله ی اهل شمشیر، فرنام”شیخ”، “آخوند”،”ملّا” در آغاز نام اهل علم، فرنام های همگانی برای پاس (احترام) همچون “آقا”،”خانم”
پ- فرنام ها برای دیدارکنندگان جاهای ورجاوند “حاجی” برای دیدارکنندگان از کعبه “کربلایی” برای دیدارکنندگان بارگاه امام حسین(ع) و “مشهدی” برای دیدارکنندگان بارگاه امام هشتم(ع)
ت- پاژنام های پیشه ای مانند: دبیر (منشی)، مستوفی (نویسنده و گنجینه دار کل)
ث- پاژنام های بیانی و ستودنی برای زنان پرده سرای چون حاجیه خانم و یا ام الملوک البته برخی از افزوده ها نیز میان مردان و زنان میانوند (مشترک) بوده که برای دگردیس با برگیرهای گوناگونی مانند “نصرت الملوک و شمس الملوک برای زنان و نصرت الدوله و شمس العلما برای مردان همراه بوده است.”
ج- پاژنام های بیانگر سرپرستی مانند: سلطان، صدر، عمید(سرور) و تقیب (سالار)
چ- پاژنام های بیانگر یاری و پشت گرمی مانند: اعتضاد (یاری کردن) ، اعتصام (دوری از گناه)، ظهیر (یاریگر)، قوام(پایدار)
ح- پاژنام های بیانگر پیروزی و خوش بودن مانند: اقبال ، سعد، ظفر و نصر
خ- پاژنام هایی که بیانگر درستی و راستی است مانند: امین ، صدیق و مؤتمن
د- پاژنام هایی که بیانگر نور و روشنایی است مانند: شعاع و شهاب
ذ- پاژنام هایی بیانگر “فر” و شکوه مانند مجد و حشمت
گفتنی است که دگردیس (تمایز) میان “پاژنام” و “فرنام” دشواری های بسیاری را بر سر راه شناخت این دو واژه به وجود می آورده به گونه ای که برخی پاژنام ها را فرنام و برخی فرنام ها را پاژنام
می پنداشته اند. واژه ی صدراعظم ، هم به فرنام پاژنام و هم “خطاب” به کار رفته است . آیا “جناب آقایی” مستوفی الممالک را باید پاژنام پنداشت یا فرنام و خطاب؟
به پایان بخش این بخش این گزاره افزوده می شود که پاژنام در چرخه ی فتحعلی شاه چرخه ی شکوفا بودن، در چرخه ی ناصرالدین شاه چرخه ی آماسیدن (تورم) و چرخه ی پوسیدن پاژنام نیز بر دوش مظفرالدین شاه و احمد شاه گذاشته شده است.
در چرخه ی مظفرالدین شاه ، به جای اینکه پول به گنجینه کشور واریز شود یکراست به جیب درباریان می رفت چراکه شاه بیمار و کودک سرشت یک ماشین دستینه بوده است.
ادامه دارد

………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

«سیاستگزاران دوره قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)-  بخش پنجم

«بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

۸- آمیختگی پاژنام ها و جایگاه ها با تباهی اقتصادی و سیاسی:

اساساً در یک سامانه ی تک سالاری ، پیدایش هرگونه نابودی بسامانی اداری پدیده ی چندان
شگفت آور و دور از چشمداشتی نمی باشد. انگیزه بنیادین فروپاشی و واپاشی دولت ها نیز بیشتر برخاسته از رخنه و رهیافت چنین پیامدی است و آنچه که بیشتر از کالبد سازگان اداری، ایران را در درازنای تاریخ ؛ گاه بیمار و ناتوان می ساخته، پوسیدگی اداری برخاسته از تبارگرایی، پاره ستانی (باج و رشوه گیری) ، نبود فرجاد(وجدان) کاری و نیک اندیشی، چرب زبانی و چاپلوسی و یا « هم افزای» (مزایده) جایگاه و پایگاه، پایه ها و پاژنام ها بوده است و از همه کرامند تر و بنیاد برباد ده تر چگونگ خرید و فروش فرمانروایی استان ها و شهرستان ها بوده که بیشترین ناکار آمدی را در سازمان اداری کشور بازی کرده که در پایان، جستار بیشتری به آن ویژگی خواهد یافت. اما از نگرش تاریخی نمی توان پنهان کرد که کوشش هایی از سوی برخی دولتمردان دلسوز و میهن دوست چون قائم مقام فراهانی و امیرکبیر برای زدودن کژی ها، دشواری ها و کاستی ها کردار شد. اما چون در یک سازمان تک سالاری (اتوکراسی) همه چیز باید در پیشکاری فراهم سازی سودهای گروه فرمانروایی باشد؛ همه ی این
کنش ها بی بر ماند. از آغاز با سرنوشت کسی چون امیرکبیر که برای بازسازی چگونگ پریشان و نابسامان دارایی و تا اندازه ای همسنگی (Balance)  میان درآمد و هزینه استوار کرد و از همان آغاز به کاهش و یا زدایش حقوق ماهانه (Salary)  شاه و شاهزادگان و درباریان، ستایشگران، چاپلوسان، بی بران و … دست یازید ولی شوربختانه این همسنگی بهم خورد و در بر پاشنه ی دیگری چرخید و کشتی بان را چون آقاخان نوری و امین السلطان سیاستی دگر آمد ، از همان آغاز روشن بوده که راه امیرکبیر به «نا کجا آباد» و به باغ «فین کاشان» می انجامد. به گفته ی مهدی قلی خان مخبر السلطنه هدایت:«در کشورهای سراسر پیشرفته (Civil) کس را برای کار می جویند اما در ایران هنوز کار را برای کس می خواهند!» پس از شهادت امیرکبیر ، انگیزه های بزرگ کاهش درآمد دولت در
برگیرنده ی : آیین های پر «فّر» و شکوه دربار، ماهانه دیوانیان و سپاهیان ، خوشگذرانی، هزینه همسران و تن کامگی شاه، دزدی های مالی، لشکرکشی های انبوه، آماس (تورم) پول، گزندهای سرشتین، رهسپاری های درونی و بیرونی با گرفتن وام های کلان از کشورهای فرامرزی و ناتوانی در پرداخت آنها و دادن برجستگ ها به آن کشورها در برابر؛ ناصرالدین شاه در اندیشه دیدن شهرهای فرهنگ و تماشای لولیان شوخ و شنگ آبی چشم چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغمارا ! مظفرالدین شاه نیز به دستاویز آب درمانی در چشمه گرمایی های کانی چون چشمه ویشی پاریس و از آن سوی، تهی بودن گنجینه فرمانروایی از دارایی برخاسته از بریز و بپاش های ناروا، چالش ایستایی اقتصادی (recessionary) که خود بیشتر زاییده بی رویکردی دولتمردان به کشاورزی، فیار (صنعت) (Industry) و بازرگانی کشور بود. به گونه ای که گنجینه دولت را دچار کاستی درازین کرده بود. از این روی می بایست برپایه نیاز، درآمدهای نوینی دست و پا می شد که شنیدن برخی از آنها، مانند به هم افزایی گذاشتن فرمانروایی استان ها و شهرستان ها ، فروش جایگاه و پاژنام ها به
گونه ای که نوشتار شد، ناز شست ها، خلعتی (جامه ای که بزرگی به کسی بخشد)، به خانه ی این و آن رفتن و پا اندازی (پیشکش و هدیه ای که در پیش پای کسی بگذارند) پیش کش گرفتن تاوان دیر پردازی به شیوه سنتی و مورد پذیرش. بدون آنکه نگرشی به پیامدهای ناگوار این گزینه ها شده باشد. زیرا گذشته از آنکه کسان از راه و روش هایی چون زورگیری، باجگیری  و پاره ستانی یا رشوه «به خون و خواسته مهتران شدم قاصد- ربا و رشوه پذیرفتم از صبی (کودک) و یتیم – سوزنی» دارنده ی پاژنام و جایگاه می شدند؛ خود نیز از راه بدست آوری پاژنام و جایگاه های اندوزشی (اکتسابی) از توده ها ، تلکه نموده و جایگاه هایی را که خود، شایش و شایستگی آن را نداشتند «به چنگ آور» می کردند و این روش تا سالیان دراز دنباله داشت چنانچه نگاهی به چگونگی دارایی و چالش اقتصادی چرخه ی ناصری انداخته شود چنین درمی یابیم که بروز چنین کارکردهایی از سوی سامانه ی خودکامه ی قجری چندان پرت از چشمداشت نیز نبوده است و بی گمان انگیزه اقتصادی و دست یابی به
آرمان ها و آرزوهای مادی انگیزه بزرگ و آغازین برگرفتن چنین گزیرشی از سوی ناصرالدین شاه و جانشین مظفرالدین شاه بوده است. در چنین سامه های (شرایط) سرشتین بود که شاه و دولتمردان چاره اندیشی کردند تا راه نوینی برای تاوان پردازی نیازهای مالی خود پیدا نمایند: فروش جایگاه ها پست های دیوانی و املاک خالصه، توانگیر (مصادره)دارایی توانگران و جز اینها از زمره راهکارهایی بودند که به اندیشه رهبران دولت چون امین السلطان رسید. شاه در پایان سال ۱۳۰۹ هـ .ق با گنجینه تهی؛ گرایش به دگرش و گزیرش فرمانروایان نوین برای فراهم آوری پول داشت در، دربار ناصرالدین شاه این رویه که کاستن بودجه را با دگردیس فرمانروایان و بخشش پاژنام، جایگاه و درجه های سپاهی انجام می داد ادامه داشت. در چرخه ی ناصری و مظفّری همه ی گماردک ها (مأموریت ها) مانند فرمانروایی فرمانروا، پیشه، داوری، پشوایی و پیشه های کسان آیین مند سازمانی و جز اینها به فروش
می رسیده است. که وزیران و راستینیان (امنا) همه پاره ستان (رشوه خوار) بوده و به گفته ی «چارلی جیمز ویلس» : تاکنون پیش نیامده است که کسی از آنان را در جایگاه بازجویی و بازخواست بنشانند و چنانچه به گوش شاه نیز برسید بر فور سستی ورزی ها با پرداخت مبلغی ماست مالی می شد.

به هر روی به شیوه ها و دستاویزهای گوناگون از دارندگان جایگاه ها زورگیری و باجستانی می شده است که خود انگیزه ای برای انجام کارهای بیدادگرانه و سخت دلانه ی پایوران بوده است و با این همه تباهی ها، بخش کرامندی از درآمدهای گنجینه شاهانه از مبالغی که در راستای واگذاری پست های کرامند به کسان، به گنجینه واریز می شده است فراهم می گشته. این کنش های نابهنجار در چرخه ی شاهان قجری – به ویژه در چرخه ی ناصری و مظفری، دگرگون به یک بهنجار؛ بلکه به برداشتی یک ریشه ی قانونی بوده است. به گمان؛ این سرشتین و بهنجار است آنگاه که سنجه و مایه بنیادی برای فرمانروا شدن و یا دریافت پاژنام و فرنام، «هم افزای» و پیشکش به کارگزاران ناشایسته باشد و نه شایسته سالاری و بسندگ(لیاقت و کفایت). روشن است که در چنین رخدادهایی چه پیامدهای دردناکی روی آور کشور می گردد! به کوته سخن در راستای برون رفت از بن بست و ورشکستگی اقتصادی و تاوان بخشی از بدهی ها و در این بایسته ها خرید و فروش پاژنام ها و گرفتن نشان و آویزه (حمایل) ویژه به بهای گزاف آب و تاب زیادی پیدا کرد و در این میان، میانجی های نام و نشان ها، آویزها و
پاژنام ها نیز به نوایی رسیده و آنان را از این نمد کلاهی بهره می گشته است. این روند تا چرخه ی مشروطه خواهی نیز دنباله داشت و به گونه ای که برخی از مردم سالارها (دموکرات ها) خواهان جایگاه نتوانستند این دگرش نام ها را رها کنند. اما با جنبش مشروطه خواهی تا اندازه ای از تندی شیب و گسترش پاژنام ها کاسته شد چراکه روشنفکران کوشیدند تا، بی ارزشی و بسا مسخرگی پاژنام ها را نشان دهند و رسانه های نو اندیش با ببر السلطنه و پلنگ الدوله خواندن دولتمردان ببر کاغذی، به خوار داشت و ریشخند پاژنام های رواگ پرداخته تا از ارزش همبودگاهی دارندگان آن بکاهند. این تلاش ها زمینه را برای پایان دادن به دهش پاژنام ها از سوی ایرانیان آماده ساخت .

۹- پایان چرخه ی پاژنام ها:

آماس و پوسیدن پاژنام ها در پایانه های چرخه ی قاجار و انگیزش توده ها نسبت به آن و فروپاشی این دودمان از یک سو آگاهی توده ها از پوچی و پلشتی پاژنام های شرم آور خریداری شده چون
«آقا لی لی»، «احمد جوجه»، «احمد گریه»، «پلنگ توش خان»، «خرده خانم» و «مشتری باجی» و جز اینها  و از سوی دیگر مجلس شورای ملی ایران در سال ۱۳۰۴ خورشیدی و در زمان نخست وزیری سردار سپه قانون از شمار افکندن (لغو) پاژنام ها و پایگاه ویژه سپاهیان و پاژنام های کشوری را برنهاده (تصویب) کرد. اما این برنهاده روشن نکرده بود که کسان، چگونه باید مورد رویارویی (خطاب) قرار بگیرند و یا اینکه کسان چه نامی را برای خود گزینش کنند. این بود که برنهاده (مصوبه) چندان جدی گرفته نشد و پاژنام ها کمابیش دیرش(دوام) آوردند. اما سرانجام در ۹/۵/۱۳۱۴ گروه وزیران
آئین نامه ی آیین های آئین مند پاژنام ها و فرنام ها را فرگفت «ابلاغ» کرد. برپایه ی این آئین نامه ها بنا شد تا همگان با فرنام ساده «آقا» و «خانم» فرنام (خطاب) شوند و چنانچه نماینده سیاسی (سفیر)، وزیر و رئیس هستند، فرنام جناب برابر نامشان آورده شود و بهره مندی از فرنام هایی چون «خان»،«میرزا»،«بیگ»،«امیر» همگی برچیده شوند. پس از چند هفته ی دیگر ، دولت بر نهاده ی دیگری را پخش کرد که کسان ناگزیرند برپایه ی قانون زادنگار(ثبت احوال) برای خود نام خانوادگی گزینش کنند و از به کارگیری پاژنام ها و یا نام پدر به فرنام نام خانوادگی بپرهیزند. بدین چینش، همگان به اندیشه افتادند تا یک نام خانوادگی برای خودشان دست و پا کنند برای نمونه رضاشاه نام خانوادگی «پهلوی» را برای خود برگزید. برخی مانند گذشته به نام شهر با «ی» نسبت و یا
پیشه شان تن در دادند و برخی نیز همان پاژنام گذشته را استادانه با ستردن و زدودن «الدوله» و «السلطنه» برگزیدند. برای نمونه احمد قوام السلطنه و محمد مصدق السلطنه به احمد قوام و محمد مصدق دگرش یافت. برخی نیز دم دستی ترین واژه ها را برای نام خانوادگی خود برگزیدند و یا اینکه کارگزاران اداره ی زادنگار ، فرنامی را که خود گزینش کرده بودند به فرنام نام خانوادگی خواهنده ی شناسنامه (سجل) برمی گزیدند. برای نمونه پدربزرگ جهان پهلوان غلامرضا تختی حبوبات (دانگی ها) فروشی به نام حاج قلی بوده و چون در فروشگاه خود بر روی تخت بلندی می نشسته به «حاجی تختی» زبانزد بوده است. یکی از پسرانش به نام «رجب» (پدر غلامرضا) نام خانوادگی (شهرت) تختی را برای خود برمی گزیدند که با ایستادن فرزند برومندش برروی ستاوند و تختگاه (سکوی) پهلوانی گیتا، نامی بلند آوازه «اَبَر خویش آفرین» پیدا می کند و یا پدر نگارنده ی این رج ها برپایه ی کتاب «جواهر الکلام فی شرایع ، الاسلام» نوشته ی شیخ محمد حسن نجفی اصفهانی تبار و از فقهای بنام و سرآمد شیعی زبانزد به «صاحب جواهر» نام خانوادگی «جواهری» را برای خود برمی گزیند. به هر روی چه کسی فرزند «ملّا علی عاجز»باشد و چه از بازماندگان «مجد الاشراف» ها و «مؤتمن الملک» ها برمی گردیم به همان قانون مجلس شورای ملی و بخشنامه آئین نامه دولت آن چرخه که امروزه هرکس برای خود نام خانوادگی دارد.                                                                                               (پایان)

—————————————————————————————————————————————————————————-

«سیاست گزاران دوره قاجاریه»

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش ششم

پایان بخش نوشتار پاژنام ها و فرنام ها و معنای برخی از آنها..

الف- امیر نظام: امیر نظام به معنای فرمانده نیروها و سپاه بوده است. به فرمانده ده هزار نفری

“امیر تومان” و به فرمانده یکصد هزار نفری “امیر نویان” گفته می شده که خود برترین جایگاه سپاهی چرخه ی قاجاریه و براستی همسنگ ارتشبد امروزی بوده است. این دو واژه از واژه های مغولی است. میرزا تقی خان امیرکبیر و میرزا حسنعلی خان گروسی از کسانی هستند که پاژنام امیر نظام داشته اند.

ب- فرمانفرما: فرمانفرما همسنگ استاندار امروزی بوده از زمره:

۱-          “حسین علی میرزا” استاندار فارس که پس از درگذشت فتحعلی شاه ، به یاری برادر خود “حسن علی میرزا” شعاع السلطنه فرمانروای کرمان شورش کرد که البته همه ی این

شورش ها را قائم مقام فراهانی فرونشاند و زمینه ی پادشاهی را برای محمدشاه فراهم نمود.

۲-          حسام السلطنه فرمانفرما؛ پسر فتحعلی شاه و استاندار کرمانشاه

۳-          عبدالحسین میرزا فرمانفرما، استاندار کرمان ، بلوچستان و نخست وزیر احمدشاه

۴-          عبدالحمید میرزا فرمانفرما استاندار کرمان که باغ شاهزاده (ماهان) به دستور وی ساخته شده است.

۵و۶- عبدالمجید میرزا فرمانفرما و فیروز میرزا فرمانفرما برادر کوچکتر محمدشاه و پسر عباس میرزا، پاژنام فرمانفرما مانند دیگر پاژنام ها نخستین بار در چرخه ی فتحعلی شاه رواگ یافته است.

پ- خان: واژه ی خان (گونه کهن خاقان) واژه ی ترکی و مغولی به معنای رئیس تیره که به سران و سرکردگان تیره ای ترک و مغول گفته می شود و سپس ها در ایران نیز کاربرد پیدا می کند. این فرنام به برخی از دارندگان و خدایگان (مالکین) بزرگ و سالاران که جایگاه ویژه ای داشته اند گفته می شده است.

ت- نایب السلطنه: پاژنام نایب السلطنه (شاهیار) در چرخه ی قاجار درباره های زیر به کار رفته است:

۱-          نخستین شاهزاده ای که در چرخه ی قجری دارای پاژنام “نایب السلطنه” بوده است. عباس میرزا پسر فتحعلی شاه و استاندار آذربایجان در شهر تبریز (دار السلطنه) بوده است.

۲-          نایب السلطنه کسی بوده است که در نبود شاه و یا اگر شاهزاده کم سن و سال بوده، سکان کشتی کشور را به دست می گرفته است همچنانکه عضد الملک رئیس ایل (تبار) قاجار پس از برکناری محمدعلی شاه و جانشینی احمدشاه ۱۲ ساله در سال ۱۲۸۸ خورشیدی نایب السلطنه می شود که پس از درگذشت او در سن نود سالگی مجلس دوم مشروطه به گزینش ناصرالملک به فرنام نایب السلطنه رأی می دهد. گفتنی است که در پایانه های چرخه ی پهلوی؛ محمدرضا شاه جایگاهی همانند نایب السلطنه را برای همسر خود (فرح دیبا) در نگرش می گیرد تا اگر فرزندشان (رضا پهلوی) که تا آن زمان به سن آسای (قانونی) نرسیده بود به پادشاهی برسد و دشواری در کشورداری پیش نیاید. گاهی نایب السلطنه به فرمانروای تهران نیز گفته می شده است. مانند کامران میرزا نایب السلطنه و برادر مظفرالدین میرزا که چون مادرش از تبار قجران نبوده به جانشینی ناصرالدین شاه نمی رسد. عباس میرزا ملک آرا برادر ناتنی ناصرالدین شاه نیز از سوی پدرش محمدشاه پاژنام “نایب السلطنه” داشته است.

ث- مستوفی الممالک: در چرخه ی قاجار، “مستوفی” به کسی گفته می شده که حساب درآمدها و هزینه های دولت را بررسی و سرپرستی گردآوری مالیات ها را به گردن داشته است. برای نمونه در زمان صدراعظمی میرزا آقاسی؛ میرزا حسن آشتیانی پاژنام مستوفی الممالک وزارت دربار و دارایی را به گردن داشته است.

در پایان؛ شناساندن چند پاژنام برای پایستگی در تاریخ:

آبدار باشی – آبدارچی- آجودان باشی- آجودان حضور- آشپزباشی- آشغال الدوله!- آصف اعظم-

آصف الدوله- آصف دیوان- آغاباجی- آغارباشی- ابوالملوک- اتابک اعظم- اجلال السلطنه- اجلال الملک- احترام الدوله- احترام السلطنه- احتساب آقاسی- احتساب الملک- احتساب الممالک- احتشام الدوله- احتشام السلطنه- احتشام الملک- احتشام الوزاره- احتشام حضور- احیاء السلطنه- احیاء الملک-

اخترا الدوله- ادیب الدوله- ادیب السلطان- ادیب السلطنه- ادیب العلما- ادیب الملک- ادیب الممالک- ادیب خلوت- ارشاد الدوله- ارشد السلطنه- ارفع الدوله- ارفع السلطان- ارفع السلطنه- ارفع الملک-

اژدر الممالک- استظهار الدوله- اسد السلطان- اسد الدوله- اسلحه باشی- اشرف السلطنه-

اعتبار السلطنه- اعتصام الدوله- اعتصام الملک- اعتصام الممالک- اعتضاد الاطّبا-اعتضاد السلطان- اعتضاد الدوله- اعتضاد السلطنه- اعتضاد حضور- اعتضاد خاقان- اعتضاد خلوت- اعتضاد دیوان-

اعتضاد لشکر- اعتضاد نظام- اعتلاء الدوله- اعتلاء السلطنه- اعتلاء الملک- اعتماد الاسلام-

اعتماد التولیه- اعتماد الحرم- اعتماد الدوله- اعتماد السلطنه- اعتماد الملک- اعتماد وزاره- اعتماد حرم- اعتماد حضرت- اعتماد حضور- اعتماد نظام- اعتماد همایون- اعدل الدوله- اعزاز السلطنه-

اعزاز السلطان- اعزاز الملک- اعزاز الممالک- اعظام الدوله- اعظام السلطنه- اعظام الممالک-

اعظم السلطنه- اعلم الدوله- اعلم السلطان- اعلم الملک- افتخار الدوله- افتخار السلطنه- افتخار العلما- افتخار الملک- افخم الدوله- افسر السلطنه- افسر الدوله- افضل الملک- اقبال الدوله- اقبال السلطنه- اقبال الملک- اقتدار السلطنه- اقتدار نظام- اقدس الدوله- اقدس السلطنه- اکرم الدوله- ام الکائنات- امجد الدوله- امجد السلطان- امجد الوزاره- امیر اعظم- امیر اعلم- امیر افخم- امیر اکرم- امیر الامرا- امیر الشعرا- امیر الکتاب- امیر بهادر- امیر پنجه- امیر توپخانه- امیر تومان- امیرخان سردار- امیر دیوان- امیر عشایر- امیرکبیر- امیر لشکر- امیر معظم- امیر مفخم- امیر منظم- امیر نظام- امیر نویان-

امین الاطبا- امین التجار- امین الحرم- امین الدوله- امین السلطان- امین الشریعه- امین الصّحه-

امین الصره- امین الضرب- امین الملک- امین حضرت- امین خلوت- امین دفتر- امین شوری-

امین لشکر- امین مالیه- امین نظام- امین همایون- انتخاب الملک- انتصار السلطنه- انتظام الدوله- انتظام السلطنه- انور الدوله- انیس الدوله- ایچ آقاسی- ایشیک آقاسی- باصر السلطنه- باصر حضور- بدیع الملک- برهان الدوله- بشیر الملک- بصیر السلطنه- بصیر دیوان- بنان السلطنه- بهاء الدوله-

بهاء السلطنه- پاسبان باشی- پرنس- پیشخدمت باشی- تاج الدوله- تاج السلطنه- تاج الملوک-

تمجید السلطنه- توپچی باشی- ﺛﻘﺔ الدوله- ﺛﻘﺘﺔ الملک- جلاء الدوله- جلال الدوله- جلال الملک-

جلال الممالک- چاپار باشی- چاپارچی باشی – چپرچی باشی- چاوش باشی – حاجب الدوله-

حجار باشی- حسام السلطنه- حسام الشعرا- حسام الملک- حشمت الدوله- حشمت السلطنه-

حکیم الملک- حکیم الممالک- حکیم باشی- خازن الدوله- خانم باشی- خبیر الملک- خواجه باشی- خوانسالار- خوشنویس باشی- دباغ باشی- دبیر السلطنه- ذکاء الملک- رئیس الحکما-

رئیس المجاهدین– رستم الحکما- رشید السلطان- رفیع الدوله- رکن الدوله- رکن السلطنه-

زعیم الدوله- زیندار باشی- ساعد الدوله- ساعد الملک- سالار اسعد- سالار السلطان- سالار السلطنه- سالار الملک- سالار دیوان- سالار عسکر- سالار عشایر- سالار لشکر- سالار مفرد- سالار ملی-

سالار نصرت- سپهدار اعظم- سپهسالار- سپهسالار اعظم- سدید السلطنه- سراج الملک- سردار اسعد- سردار اکرم- سردار بهادر- سردار سپه- سردار سطوت- سردار فیروز- سردار معتمد- سردار معظم- سردار ملی- سردار منصور- سرور السلطنه- سطوت السلطنه- سعد الدوله- سعد الملک- سعد السلطنه- سعید السلطنه- سلطان العلما- سهام الدوله- سهم الملک- سیف الدوله- سیف السلطان- سیف الملوک- شبل السلطنه- شعاع الدوله- شجاع السلطنه- شعاع الملک- شجاع لشکر- شرف الدوله- شریف السلطنه- شعاع السلطنه-شغال الملک- شقته الملک- شکوه الدوله- شکر السلطنه- شمس السلطنه-

شمس الشعرا- شمس العلما- شوکت الملک- شهاب الملک – شیخ العراقین- شیخ الملوک-

صاحب اختیار- صاحب جمع- صاحب دیوان- صادق الملک- صارم الدوله- صارم الملک- صحاف باشی- صدرالاشراف- صدر الافاضل- صدر الذاکرین- صدر الصدور- صدر العلما- صدر الملک- صدر الواعظین- صدق الملک- صدیق اکرم- صدیق الدوله- صدیق الممالک- صدیق حضرت – صفا الملک- صفا علیشاه– صفی علیشاه- صمصام السلطنه- صنیع الملک- صنیع حضرت- صولت الدوله- ضرغام السلطنه-

ضیاء الدوله- ضیاء الملک- ضیاء لشکر- ضیغم الدوله- ظفر الدوله- ظفر السلطنه- ظل السلطان-

ظهیر الاسلام- ظهیر الدوله- ظهیر السلطان- ظهیر الممالک- عادل شاه- عبدل بهاء- عدل الملک-

عز السلطان- عزت الدوله- عزیز السلطان- عزیز الملوک- عصمت الدوله- عضد السلطنه- عضد الملک- علاء الدوله- علاء السلطنه- علاء الملک- عماد الاطباء- عماد الحکما- عماد الدوله- عماد الملک-

عماد الوزاره- عمید الحکما- عمید السلطنه- عمید الملک- عندلیب الدوله- عندلیب السلطنه-

عون الملک- عین الدوله- عین السلطنه- عین الملک- عین الممالک- غازی بیگ- غضنفر السلطنه- فاتح الملک- فتح السلطان- فتح السلطنه- فتح الدوله- فتوح السلطنه- فخر الاطّبا- فخر الدوله-

فخر الملک- فخر الملوک- فراش خلوت- فرمانفرما- فرصت الدوله- فروغ الملک- فروغ السلطنه-

فصیح الملک- فطن الملک- فیلسوف الدوله- قائم مقام- قائم مقام الملک- قرﺓ العین- قمر الدوله-

قمر السلطنه- قوام الایاله- قوام الدوله- قوام السلطنه- قوام الملک- قوچی باشی- قوللر آقاسی-

کاتب السلطان- کاشف السلطنه- کدخدا باشی- کشیکچی باشی- کمال السلطنه- کمال الملک- کوکب السلطنه- لسان الدوله- لسان الملک- لله باشی- لواء الدوله- مباشر الممالک- مترجم السلطنه- مجتهد الشعرا- مجد الملک- مجلل السلطان- مجیب السفرا- مجیر الدوله- مجیر السلطنه-

محترم الدوله- محتشم السلطنه- محتشم السلطان- محتشم نظام- مخبر الدوله- مخبر السلطان-

مخبر السلطنه- مختار الدوله- مختار السلطنه- مدبر السلطنه- مدبر السفرا- مدیر السلطنه-

مرآت السلطنه- مرآت الممالک- مستشار التولیه- مستشار الدوله- مستشار الوزاره- مستشار لشکر- مستعان الملک- مستوفی الممالک- مستوفی نظام- مسرور السلطنه- مسعود الدوله- مسیح الملک- مشار السلطنه- مشاور الملک- مشاور السلطان- مشکوه الدوله- مشکوه الممالک- مشیر اعظم-

مشیر الاحیاء- مشیر الحکما- مشیر الدوله- مشیر السادات- مشیر السلطنه- مشیر الملک- مشیر حضور- مشیر دفتر- مشیر لشکر- مصباح السلطنه- مصباح الملک- مصدق الدوله- مصدق السلطنه-

مظفر الملک- معاضد السلطنه- معاون الدوله- معتصم السلطنه- معتضد السلطنه- معتضد دیوان-

معتمد الاطبا- معتمد الایاله- معتمد الملک- معتمد الدوله- معتمد السلطنه- معتمد الملک-

معتمد الوزاره- معتمد خاقان- معتمد دیوان- معدل الملک- معز الدوله- معز السلطان- معز الملک- معظم السلطان- معمار باشی- معیر الممالک- معین الدوله- معین الرعایا- معین السلطان- معین الغربا- معین الرعایا- معین الملک- معین الوزاره- معین حضرت- مفاخر الملک- مفتاح الملک- مکرم السلطنه- ملا باشی- ملک الاطبا- ملک التجار- ملک الشعرا- ملک المتکلمین- ملک الملوک- ممتاز الدوله-

ممتاز السلطنه- ممتحن الدوله- منجم باشی- منشی الممالک- منشی باشی- منظم السلطنه-

منیر الدوله- منیر السلطنه- مؤتمن الملک- مؤدب السلطنه- موقر السلطنه- مؤید الدوله- مؤید السلطنه- مهذب السلطنه- مهندس الملک- مهندس الممالک- مهندس باشی- مهندس حضور- میرپنج-

میر پنجه- میزان آقاسی- ناصر السلطنه- ناصر الملک- ناصر دیوان- ناظم الاسلام- ناظم الدوله-

ناظم العلوم- ناظم میزان- نایب الایاله- نایب السلطنه- نایب الولایه- نبیل الدوله- نجم الدوله-

نجیم الملک- ندیم باشی- نسقچی باشی- نقیب الممالک – نیر الدوله- نیّر السلطنه- نیر الملک-

وثوق الدوله- وثوق حضرت- وثوق نظام- وحید الاولیا- وحید الدوله- وحید الملک- وزیر نظام-

وقار السلطنه- وقایع نگار- وکیل السلطنه- وکیل الملک- همایون سلطان- همدم السلطنه-

همدم الملوک- یمین الدوله- یمین السلطنه- یمین الممالک- یمین نظام- یوز باشی.

بی گمان شمار پاژنام های – پوچ و خنده آور بسیار است و در گذشته جسته و گریخته نمارش هایی به آنها داشته ایم. اما در برابر به پاژنام های برخی شهرها نمارش می شود.

تهران: دارالسلطنه و دارالخلافه. اردبیل: دارالدوله- استرآباد: دارالمسلمین. بغداد: دارالاسلام و دارالخلافه. خوی: دارالصفا. تبریز: دارالسلطنه. ری: دارالملک. شیراز: دارالعلم. یزد: دارالعباده…

چکیده پاژنام ها و فرنام ها برپایه ی خواست و کامش خود پادشاه و بدون هرگونه هنجاری به کسان و یا پایوران داده می شده است. پاژنام ها از گونه گونی بیشتری نسبت به فرنام برخوردار بوده و بسیاری از آنها فراتر از شایستگی دارندگان آنها بوده است. برخی از فرمانروایان استان ها می توانسته اند برای مورد نگرش خود از شاه درخواست پاژنام کنند. همه ی پاژنام ها برای دارندگان آنها برجستگ آور

بوده اند. بسیاری از پاژنام ها، فرنام ها و پیشه ها ریگداشتی (موروثی) بوده اند.

زمان ناصر الدین شاه؛ چرخه ی بی ارزشی شدن پاژنام ها و فرنام های دولتی بوده و شخص شاه کرامندترین انگیزه ی این زمینه به شمار می رفته ، عباس میرزا و امیرکبیر تنها کسانی بوده اند که در چرخه ی قجری به نشان و پاژنام سروسامان داده اند .

«پایان»

     

گویش ها در شاهد امثال

(( گویش ها در شاهد امثال ))

پیش کش به استاد محمّد مظفری(دارنده ی هفته نامه «صدای بندر» )

۱ – «آخور» : ز ایوان و خرگاه . پرده سرای – همان خیمه و آخور و چارپای – فردوسی. ۲ – «اُشتر» : اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب – گر ذوق نیست تورا؛ کژطبع جانوری – سعدی. ۳ – «بازیار» : آب را میراند مرد بازیار – سائلی گفتا که هستی در چه کار؟ – جهانگیری. ۴ – «بالش» (متکا): سر سِفله را زیر بالش منه – سر مردم آزار بر سنگ نه – سعدی. ۵ – «بَلغور» : (گندم نیم کوفته) درهم و برهم سخن گفتن (بلغور کردن) به صد بلغور می افتد به دستم – ز قزغان فلک، یک کمچه اوماج –اسحاق (طعمه) . قزغان: پاتیل بزرگ. «کمچه» : کفگیر و ملعقه . «اوماج»: گونه ای آش آردی. ۶ – «پاپوش» : (کفش، جوتی، اُرسی – در گویش بندرریگی: جوراب) به اقتضای زمان، کار خویشتن بگذار – که «سعی بیهده پاپوش می درد» مثل است – سلیم. ۷ – «پاچال» : پاچال در بیت زیر، گودالی است که جولاهان (به گویش بندرریگی – جِلهران) هنگام بافتن پای در آن می آویختند. به لوح پای و به پاچال قرقره بکره – به نایژه، به مکوک و به تار و پود ثیاب – خاقانی. لوح: هرچیز پهن . «قرقره» : بوبین و چرخ. «بکره» : چرخ چاه و به گویش بندرریگی «بکرک» . «مکوک» : دست افزاری که جولایان ریسمان در آن نهاده و جامه را بدان بافند – که جامه می تواند پارچه ای دوخته نشده نیز باشد. «نایژه» : نی کوچک. «ثیاب»: جامه. ۸ – «پار» : فراوان خوشترم امروز از دی – فراوان بهترم امسال از پار – فرخی سیستانی. ۹ – «پالان» و «پاردُم»: (در گویش بندرریگی؛ پالدیم) صوفی شهربین که چون لقمه ی شُبهه می خورد – پاردُمش دراز باد آن حیوان خوش علف – حافظ. یا: آن یکی خر داشت پالانش نبود – یافت پالان، گرگ خر را درربود – مولوی. ۱۰ – «پرندوش»، پریدوش و پریشب: گویدت گرچه دراز است تو را عمر – به گذشته شمُر، یکسره چون دوش و پرندوش – ناصرخسرو. ۱۱ – «پِشکل» (پشک) : پشکل داخل مویز شده است و یا پشکل به تنور کردن به شوخی یعنی پی در پی خوردن. ۱۲- «پِهن» : پِهن بارش نمی کنند یعنی جایگاهی ندارد. پهن پا می زند یعنی بیکاره و ولگرد است. ۱۳ – «پنجه» (پنجول، چنگال) : درست گویی، شیران آهنین چرمند – همی جهانند از پنجه آهنین چنگال – عسجدی. ۱۴ – «پیرار» (پیرارسال؛ دوسال پیش از امسال): شُدت پار و پیرار و امسالت اینک – روش بر ره پار و پیرار دارد – ناصرخسرو. ۱۵ – «پینکی» (چُرت): افتاد همچو جوز مُقشّر به گاه چُرت – از آستین و پاچه ی تنبان پینکی – آنندراج. جوز: گردو. مقشر: پوست کنده شده و سپید کرده. پاچه: بخش پایینی شلوار. ۱۶ – «پیسه»: لکّه و خال (مجازاً پلنگ): همه جانور در جهان گونه گون – درون پیسه باشد، مردم درون – اسدی طوسی. ۱۷ – «تاپو» : آوندی سفالین که در آن آرد و یا غله ریزند. به جای «گُل پشت و رو ندارد» به شوخی می گویند «تاپو پشت و رو ندارد» (بی آزرم است) و نیز پشت تاپو بار آمدن (نادیده روزگار بودن). ۱۸ – «تنبان» : چو نشناسند پا را زآستین هم – رموز پاچه ی تنبان چه داند؟ – نظام قاری. تنبان مرد که دوتا شد به فکر زن نو می افتد. ۱۹ – «جُل» (پوشش چهارپایان): نه مُنعم به مال از کسی برترست – خر ار جلّ اطلس بپوشد خر است – سعدی. منعم: نیکوکار. اطلس : پارچه ابریشمی. ۲۰ – «جوال» (کیسه ی بزرگ ساخته شده از پارچه ی خشن): جمال و زیب دانا کم نگردد – اگر چندش بپوشی در جوالی – ناصرخسرو. و از زره گر زره طلب نه جوال !  ۲۱ – «چوخه» (چوقه، چوخا) جامه ای پشمین: مرا ببینند در سوراخ غاری – شده مولو زن و پوشیده چوخا – خاقانی. «مولو» : گونه ای ساز بادی که از شاخ میان تهی درست شده باشد. ۲۲ جولاه (بافنده) : بر فلک دو شخص پیشه ورند – این یکی درزی و آن دگر جولاه. این ندوزد مگر کلاه ملوک – وآن نبافد مگر پلاس (گلیم) سیاه – شهید بلخی. ۲۳ – «چاروادار» (چهارپادار): وای به روزی که چاروادار راهدار شود. ۲۴ چال (گودال، چاله) و در حالت ویژه، جای نگهداری غله: گله در چول (چراگاه) و غله اندر چال – نتوان داشت چله از سرحال – اوحدی. ۲۵ -«چموش» (اسب و یا استر سرکش): آن استر چموش لگدزن از آن من – آن گربه ی مصاحب (همنشین) بابا از آن تو – وحشی بافقی. ۲۶ – «چوخه» (جامه ی پشمین، چوقه): مولو (نی) مثال دم چو برآرد بلال (ذرت) صبح – من نیز سر ز چوخه ی خارا برآورم – خاقانی. (خارا: گونه ای پارچه ی ابریشمی) ۲۷ – «چندل» (صندل): هر هلاک امت پیشین بود – زآنکه چندل را گمان کردند عود – مولوی. ۲۸ – «خایه»: (گُند. تخم هر جاندار نر که به شکل خاگ یا تخم مرغ باشد) : چنین گفت مر جغد را باز نر – چو بر خایه بنشست و گسترد پر – فردوسی. خر نر را از گُندش شناسند! و یا به شوخی «خر نر را به خایه شناسد» (ابله است) . ۲۹ – «خصی»: (اخته، خواجه، آغا، بی گُند، خایه کشیده شده): هم کنونش چو «بیدسترک» خصی – این بد گُهر شغالک، توسن رگ استرک – خاقانی. بیدسترک: سگ آبی کوچک. توسن رگ: بدخوی. شغالک: توره کوچک. توسن رگ: سرکش و ناآرام. استرک: قاطر کوچک و یابو. ۳۰ – «خورجین»: چو خورجین معده پر از می کنم – به سر، راه کوه سرین (بالش و نشیمنگاه) طی کنم – فوقی یزدی. ۳۱ – «خُمره» : تا فرستد حق، رسول بنده ای – دوغ را در خمره ای جنبانده ای – مولوی. ۳۲ – «داس» : فلک سِفله نحس گردد و سعد (خجسته) – خوشه ی عمر، دانه دارد و بس – مسعود سعد سلمان. ۳۳ – «دلاک» : (کیسه کش حمام، در گویش محلی «خطیر» و سلمانی) : سوی دلاکی بشد قزوینی یی – که کبودم زن بکن شیرینی یی – مولوی. که نمارشی است به خالکوبی شیر. ۳۴ – «دروش ، درفش» : به موسمی که ستوران دروش و داغ کنند – ستوروار نهاده بر اعداء (دشمنان) داغ و دروش – سوزنی. ۳۵ – «دوش» (دیشب): دیدی چه دراز بود روشینه شبم؟ – هان! دیشب وصل، آنچنان باش که دوش – عنصری. ۳۶ – «دوشاب» (دیشو): عیش خود را تلخ سازد عاشق دوشاب دل – خوش نیاید این شکر شیرین از خسرو مرا؟؟ دوشاب دل؛ کنایه از کسی است که هر آن چیزی خواهد و گاه نیز دوغ و دوشاب یکی شود. ۳۷ – «دوغ»: کسی را کِش تو بینی درد سُرفه – بفرمایش تو آبِ دوغ و خُرفه (پرپهن، پرپین) طیان. ۳۸ – «دوک» (دیک): برو چون زنان پنبه و دوک گیر – پس پرده با دختران سوک گیر. فردوسی. ۳۹ – «ریگ»: در بیابان خشک و روان – تشنه را در دهان چه دُر، چه صدف! – سعدی. ۴۰ – «سقا» : گدا طبع اگر در تموز (تابستان) آب حیوان – به دستت دهد؛ جور سقا (آبرسان) نیرزد – سعدی. ۴۱ – «شرابه» (منگوله): دیدم به پرده شاهد والا شتافته –  بر رویش از شرابه مُشکین کلاله (کاکل) بود – نظام قاری. ۴۲ – «شش پر» (گرز آهنی شش پهلو): غمنامه ی دشمن سیه رو – بسته است به بال، شش پر او – محسن تأثیر. ۴۳ – «شراع» (بادبان کشتی): پیوسته شراع صحبت جاهت را – بر کشتی بحر بیکران دیدم – مسعود سعد. ۴۴ – «قشو» (وسیله زدودن موی حیوانات): کشیدند گردان کوته نظر – صفی چون قشو از پی یکدگر – شفیع اثر. ۴۵ – «گَپ»:  هرکجا زلف ایازی دید خواهی در جهان – عشق بر محمود بینی و گپ زدن بر عنصری – سنایی. ۴۶ – «لحاف»:  اندر لحاف و بالش، خوش خفته بود پنبه – حلّاج (پنبه زن) خواند بر وی «یا ایها المزمل» – نظام قاری. یا ایها المزمّل: ای جامه به خود پیچیده. ۴۷ – «لُنج» (لُپ): چشم پر درد و نشسته او به کنج – رو ترش کرده فرو افکنده لُنج – مولوی. ۴۸ – «مطبخ» (آشپزخانه) : ز بهر صادر و وارد پزند هر روزی – هزار پخته مراد را همیشه در مطبخ – سوزنی. ۴۹ – «لنگوته» (لُنگ کوچک) : بستن لنگوته در ایام گرما راحت است – گر تو را شلوار یا تنبان نباشد؛ گو مباش – نظام قاری. ۵۰ – «هاون» (جوقن): چند استخوان که هاون دوران روزگار – خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد – سعدی. ۵۱ – «هیمه» (خیمه، هیزم) : گر هیمه عود گردد وگر سنگ دُر شود – مشنو که چشم آدمی از سنگ پر شود – سعدی. ۵۲ – «یخه» (گریبان، یقه) : ای فلک ! چند مرا بی سر و پا می داری؟ – یقه وار از همه رختم به قفا می داری – نظام قاری. ۵۳ – «یخنی» : هر طعامی در زمانی لذت دیگر دهد – صبح بغرا، چاشت یخنی، قلیه شب، گیبا سحر – بسحاق اطعمه. بفرا: آش رشته. گیباا: شکنبه گوسفند پر شده از گوشت قیمه، برنج و لپه و جز اینها که پزند و خورند.

اندکی بود از بسیار در آستانه ی سال نو؛ همیشه ایام به کام و دوام عمر و عزت مستدام.

شیراز – اسفند ماه ۱۳۹۷ – جواهری – حسین.

میرزا علی اصغرخان امین السلطان اتابک اعظم

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

پیشکش به استاد عباس عظیمی

(میرزا علی اصغرخان امین السلطان اتابک اعظم) بخش نخست

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح    –    یا از در سرای اتابک غریو کوس

یک دم که چشم فتنه به خوابست زینهار بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس -سعدی

الف پیش گفتار:

در تاریخ  میهن ما، از دو امین السلطان نام برده شده است ؛ یکی محمد ابراهیم آبدارچی و چهارپا دار ناصرالدین شاه که پس ها به امین السلطان زبانزد شد و دیگری پسرش به نام میرزاعلی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) و صدراعظم سه پادشاه (ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه نوه امیرکبیر) که در تاریخ بیستم جمادی الثانی ۱۲۷۴ ه.ق. برابر ۱۲۳۶ هجری خورشیدی در تهران زاده می شود و به جستار گسترده ای که خواهد آمد مورخ بیست و یکم رجب المرجّب سال ۱۳۲۵ ه.ق. (۸/۵/۱۲۸۶ خورشیدی) به دست عباس آقا، جوان ۲۲ ساله تبریزی شهروند تهرانی و از تندروان مشروطه خواه از پای در آمده و در قم به خاک سپرده می شود. او نخستین صدراعظمی بود که خونش میدان بهارستان را رنگین کرد اما با کشته شدن او کارها بسامان نمی شود.

ب از آبداری پدر تا صدراعظمی پسر :

محمد ابراهیم (آقا ابراهیم) امین السلطان سلماسی فرزند زال بیگ خان (زال خان) ارمنی تازه مسلمان شده گرجستانی بوده که برخی برای شناساندن تبارش، ره افسانه زده، نسبتش را به رستم دستان رسانیده اند. (من آنم که رستم بود پهلوان و یا رستم یلی بود در سیستان و گفته های بسیاری از این دست و برخی نسبت دادن خود به استخوان پوسیده های خاقان مغفورهای بی بر و بو!) که هر کس فرزند زمانه ی خویش است. زال بیگ و برادرش اسکندربیگ (فرزندان زکی خان گرجی) از سوی امیر سلیمان خان اعتضادالدوله (نیای تبار امیرسلیمانی ها) قاجار به بندگی گرفته شد و رخت بردگی بر پیکر آنان پوشیده و هر دو را به نما به کیش اسلام درآورده می شدند (نودین) و بانویی مسلمان به همسری زال خان درآورده می شود که محمدابراهیم زاده شده از اوست و این پسر چندی شاگرد کفاش بوده است.

پس از درگذشت سلیمان خان؛ این دو برادر (اسکندربیگ و زال بیگ) هریک به راهی می روند. در این میان؛ اسکندربیگ در آبدارخانه (جای فراهم آوری قلیان ، چای و قهوه) سلطان غازی (فرمانروای مراغه، زبانزد به محمدشاه دوم) آبدارچی می شود. او ؛ برادرزاده خود – ابراهیم را شاگرد آبدارچی می کند. محمدابراهیم با مرگ سلطان غازی همراه اسکندربیگ راهی قم شده و به پیشه وری می پردازند. اما پس از زمانی به دربار ناصری راه می یابد و زمانی که ناصرالدین شاه به دیدار آرامگاه موسی بن جعفر (ع) آستان بوس می شود، محمد ابراهیم جایگاه آبدهی (سقایی) و زمانی به آبدارباشی می رسد به انگیزه تیزنگری و زود دریافتی در کار، مورد نگرش قبله ی عالم (ناصرالدین شاه) قرار می گیرد و به تندی پایه های پیشرفت را می پیماید.

محمد ابراهیم به انگیزه خوش نامی و درستکاری در سال ۱۲۸۶ ه.ق. به فرنام امین السلطانی دربار ناصری بالنده شده و هشت سال پس، به وزارت دارالشورای دولتی گمارده می گردد و در زمان رهنوردی سلطان صاحبقران (ناصرالدین شاه) به اروپا، او نیز در رکاب شاهانه بوده است. در همان سال ریاست سکه خانه (دارالضرب، ضرابخانه، دارالسکّه، درمسرای، mint) ساختمان ها، بوستان ها، کاریزها (قنات ها) سازمان گمرک، وزیراعظمی گنجه (خزانه) و چکیده اینکه، هر سازمان و سمتی که پرسود و پردرآمد بوده به محمدابراهیم کم سواد و به گفتاری بی سواد سپرده می شود. او در اوج تلاش و کوشش؛ کارهای سپرده شده به خود را به فرجام می رساند. تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۰۰ ه.ق. هنگامی که ناصرالدین شاه برای دیدار آرامگاه حضرت رضا (ع) در استان خراسان آستانبوس می شود، محمدابراهیم خان در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۰۰ ه.ق. در راه رسیدن به مشهد در روستای «داورزن» سبزوار بدرود زندگی گفته و در زیارتگاه امام رضا (ع) در بخشی به نام «دارالسّعاده» به خاک سپرده می شود.

از کارهای ماندگار محمدابراهیم امین السلطان اول، پی میانسرای نوین بارگاه امام هشتم شیعیان را می ریزد و دست به سازه ی این میان سرای می زند و آرامستان را تا نزدیکی میانسرای کنونی از هر سو پی برداری می نماید اما پیش از به پایان رساندن این کار، زندگی اش یاری نکرد و کارهای با کم و کاست امین السلطان پدر را فرزندش میرزا علی اصغر خاان امین السلطان؛ اتابک اعظم دنباله می گیرد به گونه ای که ایوان آیینه و گلدسته های آن، مغازه ها، ایوان شرقی آن میانسرا که روبروی ایوان آینه جای دارد از سازه های میرزاعلی اصغر خان اتابک می باشد. ایوان آینه از سازه های باشکوه و کمتای تاریخی است که آسمانه (سقف) آن با گچ بری برجسته با نگار (مقرنس) آراسته شده با تکه های آیینه بزرگ و کوچک می باشد. گلدسته های آن نیز کاشی کاری باشکوه دارند. پیرنگ و نگاره این میانسرای از سوی استاد حسن مهراز (معمار) قمی و از مهرازان سرشناس و پرآوازه آن روزگار است.

میرزا علی اصغر خان افزون بر سازه میانسرای بزرگ و ایوان های آن دوسازه دیگر نیز در قم دارد که در چرخه ی برکناری اش در زمانی که در قم ماندگاری داشته بنیاد نهاده است از زمره یکی سازه زیارتگاه شاهزاده احمدبن قاسم از نوادگان امام هفتم در نزدیکی دروازه جنوبی قم (دروازه قلعه) است که بنا بر سنگ نبشته بالای درگاه ورودی آن با همدستی عزیز خان و کوشش و پشتکار علی اکبر خان انجام پذیرفته است. دیگری سازه زیارتگاه شاهزاده حمزه است که پایه سازه آن در نیمه ی نخستین سده ی دهم ساخته شده و شیوه سازه آن همانند سازه زیارتگاه حضرت فاطمه معصومه (علیها سلام) اما کوچکتر و کوتاه تر از آن می باشد.

در زمینه امین السلطان نخست، گفتنی است که این کس بسیار نزدیک به ناصرالدین شاه، همشیره زاده «لاچین خان» سردار گرجی است که در هنگامه یورش سپاهیان روس به گرجستان شورها آفرید و پایمردی کرد و در کنار عباس میرزا نایب السلطنه هر چه توانست انجام داد تا اینکه سرانجام با فروپاشی گرجستان با همه ی تلخی ها، تمام دارایی و پشتوانه خود را گذاشت و با رها کردن سامان خود به تبریز رفت و میهن دوستی خود را نشان داد و کسانش مورد مهر عباس میرزا قرار گرفتند .

و اما دومین پسر امین السلطان یعنی میرزا علی اصغر خان، فراگیری خود را در تهران نزد آموزندگان ویژه آغاز و ادبیات پارسی، آغازهای صرف و نحو تازی را فرا گرفت و زمانی نیز به آموختن زبان فرانسه روی آورد نیکو می نگاشت و چامه می سرود. میرزا علی اصغر خان با نگرش به هوش و چاره نگری و یاده ویژه ای که داشته هرچه را که می دیده و یا می شنیده فرا می گرفته و به یاد مانده ها را به هنگام خود به کار می بسته است. او در کارهای گوناگون دولتی دستیار پدرش بوده است و همچون او مورد پسند شاه و دربارش قرار می گیرد. اگر پدرش پیشه خود را با آبدارگری دربار می آغازد و به وزارت کشور و جایگاه امین السلطانی دربار می رسد و به انگیزه زبانزد به پاکدستی و درستکاری یکی از دوشیزگان قجری به فرنام همسری به وی داده می شود، او (میرزا علی اصغر خان) از پانزده سالگی پیش خدمت ویژه ناصرالدین شاه می شود و در روند رهسپاری به کربلای معلّی یکی از پیش کاران همراه شاه بوده است.

او که در زمان پدر خود، زبانزد به «صاحب جمع» (گماشته شترخانه و اَستر خانه) بوده در ۲۵ سالگی با درگذشت میرزا علی خان امین الملک رئیس دارالشورای کبری – زبانزد به امین الدوله می شود، پاژنام امین الملکی به وی بخشیده شده (سال ۱۲۹۹ ه.ق.) و چهارده مان نیز به این پاژنام شناخته می شود. با مرگ پدرش (۱۳۰۰ ه.ق.) او در سن ۲۶ سالگی همه ی پیشه های پردرآمد، چون ریاست سازمان پادشاهی، انبار غله مرکزی، سکه سرا، گمرک و گنجه ها (خزاین) وزارت دربار همراه با پاژنام امین السلطانی را از پدر به   مرده ریگ (ارث) می برد.

او پس از مستوفی الممالک چنان خود را به قبله ی عالم نزدیک می کند و به گونه ای مورد پسند رویکرد شاه قرار می گیرد که در پایه های نخست وزیری مستوفی الممالک، آسه (محور) توان و گردانندگی چرخ کشور می شود تا آنجا که دولتمردان دربار ناصری برای رسیدن به (فَر) و جایگاه بالاتر، دست به دامن او می شده اند و تنها چیزی که به هیچ روی در وجود امین السلطان دیده نمی شده نان کوری و یا ناخن خشکی او بوده به گونه ای که گشاده دستی او، آشنا و بیگانه نمی شناخته است. امین السلطان مانند پدرش آسیب گاه های (نقاط ضعف) قبله ی عالم را به نیکی دریافته و برای اینکه شاه را به گونه ی رسا به سوی خود کشانده و از خودش خرسند نگه دارد پی در پی پول هایی به فرنام پیش کش و یا هر چه که شاه به آنها بسیار دلبستگ داشته پیش کش می نموده است.

پ صدارت امین السلطان : (صدراعظم برجستگ ها و برپایی زاری ها !)

میرزا یوسف مستوفی الممالک به سال ۱۳۰۳ ه.ق. در می گذرد. پس از وی، امین السلطان با همان جایگاه وزارت دربار و کشور به زمان دو سال در جایگاه صدراعظمی بر همه کارهای وزارتخانه ها وارسی داشته است تا اینکه ناصرالدین شاه در سال ۱۳۰۵ ه.ق. رسماً کارهای کشور را به دستش می سپارد. قبله ی عالم در این زمان یکی از سه کس: قوام الدوله (میرزا عباس خان تفرشی) ، عضدالملک (علی رضا خان قاجار) و امین السلطان را برای کار صدارت نگرش داشته است.

شاه برای گزینش یکی از انان به صدارت عظمایی دست به کار استخاره با قرآن می شود. استخاره؛ امین السلطان را، راه نمی دهد ولی برای دو کس دیگر راه می دهد. سرانجام شاه با استشاره (رایزنی) امین السلطان را بر می گزیند که گفته اند: «اول استشاره و سپس استخاره» (هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود – در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست – حافظ) بدین گونه امین السلطان در سن ۳۱ سالگی بر جایگاه صدراعظمی جای می گیرد.

چرخه ی امین السلطان دوم را می توان چرخه ی پیمان نامه ی برجستگ ها (امتیازها) نامید. او به وارون میرزا آقاخان نوری و سپهسالار به یکی از دو توان (قدرت) بیگانه (روس و انگلیس) دلبسته نبود؛ بلکه با نیاز زمان و گاهِ خود با هر کدام سر و سرّی داشته است. هرچند که او دوست داشته تا در پهنه ی بازی شطرنج ، چیره دستش بدانند اما بیشتر، برنده همآورد بوده است؛ مگر زمانی که همرزم، به نیک اندیشی وانمود به باختن می کرد. امین السلطان در چرخه ای به نخست وزیری گزینش شد که چشم و هم چشمی روسیه و انگلیس در ایران سخت رو به افزایش بود. ایلچی های (سفیران) هر دو کشور تلاش می کردند تا نگرش شاه و امین السلطان را به سوی خود فرا خوانند. امین السلطان به گمان خود هماوردان پهنه ی چشم و هم چشمی را خشنود می نمود و این در حالی بود که هر آن از کام شیر به دهان اژدها و از هراس اژدها به مار پناه می برد. اگر برجستگ کشتیرانی و پس از آن برجستگ بانک شاهی به انگلیس ها داده می شود، برای خاموش کردن آتش آز روس ها برجستگ شیلات (پیشه ماهیگیری) دریای خزر به آن واگذار می گردد و این کنش ها و این دست و آن دست کردن ها و پهلو به پهلو شدن ها به نما برای خشنودی شاه بوده است.

میرزا حسین خان سپهسالار و ابراهیم خان امین السلطان رهسپاری نخست و دوم قبله ی عالم به فرنگ را گردانش (مدیریت) کرده بودند و بنا بود که به یاری این برجستگ ها نیز رهسپاری سوم، هرچه باشکوه تر باشد. امین السلطان برای ایمن سازی گنجینه ی تهی، شاه را به دریافت باج سبیل های کلان دلگرم می کرده است و از این رهگذر انگلیسی ها نیز کامیاب به ربایش نگرش امین السلطان به سوی خود شدند. پس از گرایش سلطان صاحبقران (پادشاه نیک بخت !) به سوی انگلستان ، او در سال ۱۳۰۶ ه.ق. برای بار سوم راهی سرزمین فرنگ (اروپا) می شود. دولت فخیمه انگلیس که به انگیزه دشواری های درونی کشور خود، نتوانسته بود از پادشاه ایران پذیرایی شاهانه کند در این رهسپاری، تاوان از دست رفته ها کرده، شاه مورد نگرش بسیار قرار داده می شود و این نیز سومین رهسپاری امین السلطان همراه با ناصرالدین شاه بوده است.

شاه در رهسپاری شش ماهه خود از کشورهای روسیه، لهستان، آلمان، هلند، بلژیک و انگلستان دیدار کرد و میرزاملکم خان (وزیر مختار ایران در لندن) توانست در پایان رهسپاری، افزون بر برجستگ های داده شده به دولت فخیمه انگلیس با پیش کش ارمغان هایی به شاه و همراهان ، برجستگ (امتیاز) بخت آزمایی (lottery) را از شاه و امین السلطان گرفته و آن را به ارزش چهل هزار لیره ی انگلیسی به دوکس و یا یک سازمان (institute) انگلیسی در ایران بفروشد.

سرخوشی و سرمستی قبله ی عالم از گشت و گذار در اروپا راهبند دریافت (درک) آن شد که این پیمان نامه ها – به ویژه پیمان نامه بخت آزمایی که خود به گونه ای آسبازی (قمار) است و با فرهنگ توده ی مسلمان سازگار نیست و کاتوزیان (روحانیون) را برمی شوراند؛ همچنانکه این برجستگ مورد ناسازگاری برخی از بزرگان ایران، کانوزیان و دینیاران قرار گرفت و دربار ناصری نیز به جای اینکه در خاموش کردن زبانه ی آتش تلاش کند، آتش در پنبه پنهان می کرد و خرابی پنهان را به پیرایش ایوان بسنده می نمود . که: «خانه از پایبست ویران است و خواجه در اندیشه نگار ایوان !»

شاه پس از درونشد (ورود) به ایران و در پی پرخاش و خروش های همگان، برجستگ بخت آزمایی را پوچ و بیهوده (لغو) اعلام کرد. پیش کش این برجستگ و سپس بیهوده اعلام شدن آن از سوی شاه انگیزه ای شد تا میان امین السلطان و میرزا ملکم خان ناهمگونی پدیدار شود . افزون بر اینکه ناخرسندی شاه از صدراعظم را نیز در پی داشته و امین السلطان انگیزه برکناری ملکم خان از جایگاه وزیرمختاری او را در انگلیس فراهم ساخته و میرزا محمد علی خان علاءالسلطنه را جایگزین او در لندن سازد.

از آن سوی، میرزا ملکم خان با شاه و صدراعظمش به ستیزه برخاسته ، دشمن خونی آن دو شده و با چاپ و پخش روزنامه ای به نام «قانون» در پی نانی شود که آجر شده و از چنگش در آمده بود. او در اروپا ماندگار شد تا داغ هایی که در کانون سینه خود داشت بر ، برگه های «قانون» مرهم نهد. پوچی برجستگ بخت آزمایی (و تنباکو) دوستان گرمابه و گلستان را دشمنان خونی و کارد و پنیری کرد تا آنجا که میانه شاه و امین السلطان نیز شکرآب شده تا اینکه چند سال پس، تیر میرزا رضای کرمانی دل شاه را نشانه گرفت و شاه آرزوی برگزاری پنجاهمین سال پادشاهی را به خاک برد.


« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) بخش دوم

این نوشتار به جناب حاجی «حسن لاوری» راهبر برازنده و دارنده ی برجستگ هفته نامه ی گرانسنگ «نصیر بوشهر» تقدیم می گردد.

ت «امین السلطان  و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

۱ – «مهینگان» (کلیّات) :

 «لقب» (جمع آن القاب) و به پارسی سره، «پاژنام ها» ؛ نامی است جدای از نام بنیادین و آغازین (اصلی) که بر کس نهاده و در برگیرنده ی «نکوهش» – چون «قَلتَشَن» (زورگو)، «چُرتی» و «کژدماغ» . . .  و واژگونه؛ «ستایش» چون «ضیغم» (شیر بیشه و درنده) : «کس را به جهان چون پسر تو؛ پسری نیست – آهو بچه کی باشد چون بچه ی ضیغم – فرخی سیستانی» ؛ «صمصام» (شمشیر و یا تیغ بران و تا نَشو) : «از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و خبیر – هوا از خشم؛ خون بارید در صمصام خندانش – ناصرخسرو» و «آصف» (پاژنام وزیر اندیشمند و چاره اندیش که در بنیاد، وزیر سلیمان بوده و گفته اند که تخت «بلقیس» – ملکه ی «سبا» – را در یک چشم بهم زدن در پیشگاه سلیمان آورده) : «عنده علم بباید صفت آصف را – آصفی چون کند آن خواجه که نادان باشد؟ – کمال اسماعیل». به جای نام کس (شخص) از واژه ی پاژنام (لقب) بهره گرفته می شود.

به کوته سخن؛ پاژنام، یکی از شیوه های روا برای نامگذاری (denomination) و برنام (کُنیه) در ایران و گاه، همراه با نام آغازین و بنیادین در ایران چون «رستم دستان»، «اسفندیار رویین تن» ، «فردوسی توسی» و یا «محمّد امین» (محمد درست کردار) و جز اینها و به گونه ی فراگیر، مایه ی نازش و بالش ! چرا که هرکس دوست دارد به چیزی بنازد. گفته شده است که پیامبر اسلام (ص) فرموده اند: «نداری مایه بالش من است و بدان بالندگی دارم» به راستی کیست که دوست ندارد کاخی پر نما و پرشکوه – به ویژه در کویی که به پسوند «یه» چون «زعفرانیه» ، «کامرانیه» و «فرمانیه» پایان بپذیرد داشته باشد؟ مگر اینکه خداشناسی راستین (mystic) بوده و از نمایان ها و رویه های گیتایی دست شسته باشد؟ تا چند دهه ی پیش، پاژنام و فرنام (عنوان) نیز پایه و مایه ی به خود نازیدن بود و اکنون نیز به گونه ای دیگر چنین است که آری من از تبار «فلان الدوله» و یا «بهمان السلطنه» و حتی از تیره ی «قلتشن دیوان ها» و یا از تیره ی «چماقلو» ها و در همین مایه ها و . . . هستم و تا پیش از چرخه ی نخست وزیری رضاخان سردارسپه که شناسنامه و گزینش نام خانوادگی در کار نبود، کسان را بر پایه پیشه و یا زادگاه، چون «حسین عطار» ، «میرزا یوسف حکیم» ، «آخوند خراسانی» ، «ملاصدرای شیرازی» ، «هاتف اصفهانی» و «زکریای رازی» که «برگیر» (مضاف الیه) ، خود گونه ای پاژنام بوده است.

۲ پیشینه ی پاژنام و فرنام در ایران :

در چرخه ی سیاسی ایران از روزگار باستان تا چرخه ی نوین، جایگاه ویژه و والایی داشته است. برای نمونه «حسین خان» – سرتیپ مراغه ای – از امیران ایران در جنگ با روسیه در «پَروَست» (محاصره) گازانبری دژ امیرآباد زخمی شده بود. عباس میرزا شاهیار (نایب السلطنه) پسر بزرگتر و دلاور فتحعلی شاه قاجار افزون بر بازدید از اردو و چادر (خیمه) های سربازان و فرماندهان جنگی به سرتیپ یاد شده به پول آن زمان هزار تومان پاداش دستی و یکی از روستاهای کرامند مراغه را به نشان «تیول» (واژه های ترکی در چرخه های ایلخانی تا قاجاریه – به مِلک و سرزمینی گفته می شد که از سوی پادشاه به کسی واگذار می شد تا از درآمد و دریافت مالیات آن گذران زندگی نماید) به سرتیپ واگذار می کند تا با «باج» (مالیات) آن گذران زندگ نماید.

حسین خان از جانشین (ولیعهد) می خواهد تا به جای این دو پاداش (پول دستی و روستا) به او نشان و آویزه ای (حمایلی) هدیه کند ولی عباس میرزا نمی پذیرد. سرتیپ حسین خان به جانشین شاه می گوید: اگر به جای این دو بخشش و دهش، یک پاره نقره (مدال و نشان) دهید تا بر سینه ام بدرخشد گواراتر است! عباس میرزا پاسخ می دهد که »اگر زخمت بر پشتت نبود خودداری نکرده و سخت نمی گرفتم. پیشکاری امروزی تو، همین پاداش را داشت که دادم» . پس فزونی ها و برتری های نشان نقره بیش از یک پارچه (یکای شمارش آبادی و مِلک) روستای مهین (مهم) و اندازه ی هزار تومان پول دستی آن زمان بوده است وگرنه سرتیپ حسین مراغه ای بایستی از پذیرش آن دو پیشکش خیلی شادمان می شد چرا که با وجود تنگنای اقتصادی ایران در جنگ با روسیه، هزار تومان در آن زمان اندازه ی کمی نبوده است. البته سرتیپ یاد شده از پشت، زخمی شده بوده است ؛ پنداری در گاهِ گریز از پهنه ی جنگ زخمی شده و عباس میرزای شاهیار با تیزبینی به این نکته ی کرامند پی برده است. از این رخداد می توان هم به تیزبینی و هوش این جانشین دلاور پی برد و هم اینکه در دادن نشان و پاژنام و فرنام بسیار سخت گیر بوده است.

امیرکبیر به وارون پیشینیان خود (آقاخان نوری و یا امین السلطان) آیین پاژنام بخشی های پوشالی را از میان برداشته و به واژه ی «جناب» بسنده کرد حتی نسبت به جایگاه صدارت ! چرا که او پاژنام ها و فرنام های فرمایشی و سپارشی را پایه ی زیان های همبودین (اجتماعی) می دانست. از بن دندان می توان گفت که ایرانیان در زمینه ی پاژنام، فرنام و پایگاه (منصب) سرآمد توده ها و تیره ها بوده اند. رواگ روزافزون پاژنام ها و فرنام های شهرآیینی و اسلامی نیز از ایرانیان بوده که خود پیشینه ی دیرینه ای دارد.

در کتاب «اوستا» از بیشتر شاهان و بزرگان ایران با پاژنام شان یاد گردیده و آنان را با پاژنام «کَی» می خوانده اند. مانند: «کیقباد» : «منسوخ گشت قصه ی کاووس و کیقباد – افسانه شد حکایت دارا و اردوان – ظهیر فارابی» . «کیکاوس» و «کیخسرو» : «تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیار – تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو – حافظ» . پس «کَی» یکی از نخستین پاژنام های ایرانی است.

در زمان هخامنشیان به واژه «هخشایتی» (پادشاه) بر می خوریم که از زمان کوروش بزرگ تا اردشیر سوم واژه ی پاژنامی بوده است. از واژه ی «هخشایتی» با دگرسانی زبان و دگرگونی واج ها و زدایش و سترون برخی از آنها واژه «پادشاه» به دست آمده است که در دو زبان پیاپی پهلوی و پارسی دری، «پادشاه» به «شاه» دگرش یافته و سپس در زبان پارسی امروزی، واژه فراگیر شاه شده است. در زمان هخامنشیان به کسانی که کار شایانی انجام داده بودند پاژنام را به نشانه ی پاداش می بخشیدند.

در ایران باستان پاژنام های پیشه ای مانند سپهسالار، بارسالار، پرده دار وجود داشته است. پادشاهان آن چرخه ها نیز پاژنام هایی چون «درازدست« (برای اردشیر درازدست)، بزهکار – از بافت نکوهش – برای یزدگرد اول و انوشیروان از بافت ستایش چون نوشین روان (انوشیروان) برای خسرو اول واژه ی «پرذات parazata» به معنای پیشداد. در زمان ساسانیان پاژنام، بسیار بوده است مانند «مهشیت mahisht» .

در زبان پارسی اسلامی که در پی زبان پهلوی آمده است و به نام زبان باشکوه «دری» زبانزد شده است واژه های دیگری چون تاجور (من آنگه سر تاجور داشتم – که سر در کنار پدر داشتم – سعدی) یعنی دارنده ی تاج، «جهاندار» ، «خدیو» (پادشاه) امیر و میر، واژه «مَلِک» تازی به گونه ی «ملیکان» و «ملوک» ، «سلطان» (سلطان محمود غزنوی) و واژه های ترکی چون «خان» (خوانین) خاقان (خوافین) ، «تکین» و «سبکتکین» ، «بیگ» و «بیگم» و خانم و خاتون به معنای: بی بی، کدبانو، خانم و زن بزرگ منش . . . (باده دهنده بتی بدیع ز خوبان – بچه ی خاتون ترک و بچه خاقان – رودکی) که خاقان پاژنام پادشاه ترکان و پادشاه چین . .

«شاردن» (جهانگرد فرانسوی در چرخه ی صفویه) در نورد نامه (سفرنامه) خود نگاشته که ایرانیان پاژنام های پرمعنی و سترکی را برای خود گزینش می نمایند. که این پاژنام ها بیانگر آرمان ها و آرزوهای آنان است و این پاژنام ها برخی پارسی و برخی تازی هستند. . . .

در میان تازیان پیش و پس از اسلام، پاژنام های کرامند کسی (فردی) و ویژه برای پیامبران، پیشوایان شیعی، شاهان و جانشینان (خلفا) چون: سیدالشهدا (سرور و سالار جانباختگان)، «باقر» (شکافنده) ، «صادق» (راستگو) ، «کاظم» (بردبار)، «مهدی» و «عیسی روح الله» . بنی عباس نیز همگی دارای پاژنام بوده اند . مانند «ابوبکر صدیق» (راستگو) ، «عمر فاروق» (جدا کننده) (در میان حق و باطل باش چون فاروق حق را معین – خاقانی) «عثمان ذوالنورین» (کسی که دو تا دخت پیامبر (ص) را به زنی گرفته است).

ریشه ی پیدایش و گسترش پاژنام های بیان کردنی (توصیفی)، کسی، دیوانی به گونه ای که سرآغازهای سده ی کنونی نیز برندگ (دوام) داشت، به چرخه ی «آل بویه» در سده ی چهارم هجری بر می گردد که خلفا برای دریافت پاژنام هایی با برگیر (مضاف الیه) «دوله» «ملّه» و دین زیر فشار گذارند. بنیانگذاری این دودمان به ویژه «عضدالدوله» سخت پای بند دریافت پاژنام های بالنده و والا پایه گذار نهاد سیاسی – همبودین، پاژنام های بیان کردنی کسی، دیوانی در سراسر سرزمین های اسلامی بودند.

برادران آل بویه پس از چیرگ بر باختر ایران و به چنگ آوری بغداد ۹۴۵/۳۳۴ ه.ق. به زور از خلیفه المطیع بالله پاژنام های «رکن (پایه) الدوله ، عماد (ستون) الدوله و معزّ (گرامی دارنده) الدوله» گرفتند. غزنویان نیز همچون آل بویه در گرفتن پاژنام، شور و گرمی بسیار از خود نشان می دادند. به نوشته سیاستنامه، چون سلطان محمود غزنوی به سلطانی نشست از امیرالمؤمنین (القار بالله) پاژنام خواست، او را یمین (سمت راست) الدوله فرستاد. سلجوقیان پاژنام «سلطان منظم» را برای خود برگزیدند و خلفای عباسی نیز به سه تن فرمانروای این دودمان پاژنام هایی با برگیر «الدوله» و به بقیه پاژنام هایی با برگیر «دین» دادند. سلاجقه به وزرای خود لقب هایی با برگیر «مُلک» می دادند. مانند: «نظام المُلک».

در دوره ی خوارزمشاهیان به وزیران پاژنام هایی با برگیر «ملک، دین» چون ضیاءالمُلک (ضیاء = پرتو) و علاءالدین (علاء = برتری) می دادند. مغولان بر پایه آیین بیابانگردی خود، نگرشی به پاژنام و آیین ها نداشتند. امیر تیمور نیز همین رویه را داشت و پاژنامی که بر سرداران بزرگ خود می نهاد واژه ی «بهادر» (دلاور) بود اما دبیران و منشی یان که ایرانی بودند معمولاً به شیوه ی گذشته پاژنام هایی را با برگیر (مضاف الیه) «ملک»، دوله و دین می گرفتند که ملقب (title) شده به «دین» در کشورهای اسلامی ویژه مسلمانان بود.

در این چرخه، برخی از وزیران یهودی و مسیحی (ترسایی) مانند صفی الدوله (بی آلایش و برگزیده) ابهری، فرزندان و بستگانش پاژنام هایی همچون «سعدالدوله» (خجسته و میمون) ، فخر الدوله (بالندگی) ، شمس الدوله (خورشید و مهر) و مهذب الدوله (پیراسته) در زمان «ارغون خان» و «گیخاتو» و «رشیدالله» که پس از اسلام آوردن «رشیدالدین» (بلندبالا) پاژنام گرفت.

شاهان صفوی نیز همچون امرای تیموری «قراقویونلو» و «آق قویونلو» نگرشی به پاژنام های ستایشی (وصفی) نداشتند. از همین روی پاژنام هایی چون «کلب آستان علی» ، سلطان عادل و بهادرخان برخود نهاده و دستینه (امضاء) می نمودنند. پاژنام های ستایشی دیوانی در این چرخه ی گماشتگی شان تعلق می گرفت و بدین چینش «اعتماد الدوله» برای صدراعظم ، رکن السلطنه برای قوچی و رکن الدوله برای قوللر آقاسی.

چندین پاژنام دیگر نیز وجود داشت که برگرفته از فرنام های پیشه ای بود. چون: «مستوفی (آمارگیر) الممالک» ، «معیر (عیارگر) » و «حجت الممالک» (رهبر).

                                                                                      ادامه دارد


« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »
میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش سوم
«امین السلطان و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»
۲- پاژنام از فرادستی تا فرودستی (از مجدالسلطان تا ملاعلی عاجز و از مؤتمن الملک تا ملّا حیدرکور) :
(باعرض پوزش در بخش دوم پیش از مانند ابوبکر . . خلفای راشیدن است)
نگاشتیم که پاژنام ، یکی از شیوه های روای نامگذاری در ایران بوده است که از سرزمین «عبرانیان» (Hebaricsکلیمیان) به سرزمین ایران جا به جایی یافته است. برخی فرنام ها چون: سردار و سرلشکر و سپهدار و رئیس الوزرا (صدراعظم) ؛ «حجت الاسلام و المسلمین» (برای دینیاران شیعی)، «مُفتی اعظم» (برای دینیاران اهل سنت)؛ جناب، حضرت، مستطاب (شایسته و پسندیده) جزو پاژنام ها و فرنام های لشکری ، کشوری، کیشی و همبودین بوده؛ جنبه های همگانی داشته و برخی نیز چون «مصدق السلطنه» (محمد مصدق) و «وثوق الدوله» (حسن وثوق) جنبه ی ویژه ای و مردمی دارند. خواجه نظام الملک توسی – بزرگترین دیوانسالار پس از اسلام در کتاب «سیاست نامه» خود، یکی از رازهای هر کشوری را نگاهداشتن اندازه ی جایگاه هرکس می داند تا ارزش کسان بدان شناخته شود . . . به راستی پاژنام و فرنام همانند نام خانوادگی امروز بوده و بلکه چیزی نیز فراتر از آن ؛ با یک ساختار دستوری پارسی و تازی گاه فراگیر و گاه ویژه و برگزیده و گاه جنبه دیوانی و گاه جنبه ی ستودنی (description) به هر روی پاژنام برای بزرگان سویه ی دگردیس (وجه تمایز) و برتری بوده است. نظام الملک می گوید اگر پاژنام یک دینباور و یا دادرس (قاضی یا قاضی القضات) «معین الدین» باشد آیا رواست که پاژنام شاگرد آنان و یا کدخدایی که از کیش و دانش بهره ای نبرده؛ بلکه از خواندن و نبشتن هیچ نداند همان معین الدین باشد؟ پس چه ناهمسانی است میان دانا و نادان، دادرس و دینیار با شاگردشان در جایگاه؟
گاهی در چشم و هم چشمی ، برای خوار شمردن و کینِ با دشمن از پاژنام، بهره گرفته می شده است. برای نمونه ؛ شاهان صفوی در راستای خوارداشت سلاطین عثمانی ، پایوران (صاحب منصبان) خود را پاژنام «سلطان» (پادشاه) بخشش می کرده که پس ها میان توده ها رواگ یافته و در نام های آمیخته (مرکب composite) دو بُن پاره ای (دو عنصری) چون «فاطمه سلطان» و «سلطان حسین» و جز اینها به کار می رفته است و این کنش، سلاطین عثمانی را برانگیخت و آنان نیز برای بازنهش (جبران) و کین خواهی از پادشاهان صفوی به فرودستان خود پاژنام «پاشا» که همان کوته شده ی پادشاه است به کار می بردند و با این چینش (ترتیب) این پاژنام تا پیش از فروپاشی دودمان عثمانی هم چنان در آن سرزمین رواگ داشته است. خواجه نظام الملک، در کتاب «سیاست نامه» خود که در نیمه دوم سده ی پنجم نگاشته شده است می نویسد: امروز پاژنام به انگیزه رواگ (رواج) بی رویه، دیگر ارزش گذشته ی خود را ندارد، پس بایسته است که امیران و پادشاهان جلو پاژنامگذاری بی ریشه و بی پایه و مایه را بگیرند چرا که اگر کسانی بدون شایستگی بسنده، دارنده پاژنام شوند از اوج و جایگاه فرمانروایی کاسته شده، ناهمسانی کهتر و مهتر، سره از ناسره از میان خواهد رفت.
گاه میان نام و نامیده (اسم و مسمّی) ، فراخوری (مناسبتی) نگریسته می شده است. برای نمونه در پاژنام «نجم (اختر) الدوله» که منجم باشی (سرگروه اخترشناسان) دیوان بوده و یا «مُخبر (گزارشگر) الدوله» که کارش خبررسانی بوده است. اما بیشتر پاژنام ها چون «شغال الدوله» و «ببر السلطنه» بی پایه؛ و مایه انگیزه آلودگی و ریشخند است. خواجه نظام الملک گفته است که پاژنام امرای (فرماندهان) ترکان پسوند «الدوله» (دولت) چون «حسام (شمشیر) الدوله» ، «عین (چشم) الدوله» ، «شمس (خورشید) الدوله» و جز اینها داشته است. از سویی پاژنام خواجه گان نیز «عمید الملک» ، «ظهیر (پشتیبان) الملک» ، «قوام (پایدار) الملک» ، «نظام (سازمان) الملک» ، «کمال (بالاترین جایگاه) الملک» و جز اینها بوده است. اما اکنون این بازشناخت (تمیز) از میان برخاسته است. ترکان؛ پاژنام تاجیکان – تازیکان – (ناترک و ناتازی) بر خویشتن می نهند و تازیکان پاژنام ترکان بر خود گذارند و به بدی (عیب) نمی دانند. او در پرخاش رواگ پاژنام های گوناگون می نویسد که « امروزه کمتر کسی است که اگر کمتر از دو پاژنام برای او نویسند خشم گیرد و بیازارد» .خواجه بر این نکته پای می فشارد که باید جایگاه و پایه ی فرومایگان کم مایه (عوام) و بزرگان و ویژگان (خواص) کهتر و مهتر از یکدیگر بازشناخته شود.
پاژنام یکی دو سه دهه پس از خواجه نظام الملک چنان رواگ یافت که در جایگاه نام جای گرفت و همه لایه های تودگان این شیوه ی نامگذاری را به کار بستند. به باور خواجه نظام الملک، هر چه در گزینش پاژنام ها واژه ی بلندپروازانه بیشتری به کار گرفته شود به همان اندازه از توان راستین جاه کاسته شده و بازه ی بسشتری میان پاژنام و توان راستین پادشاهان پدیدار می شود. برای نمونه می توان به باره ها (موارد) زیر در چرخه ی ناصری نمارشی داشت:
الف – برخی از فرمانروایان استان ها که بیشترشان از بن پاره (عنصر) شاهزادگان درجه ی نخست بودند می توانستند برای کس مورد نگرش خود از شاه درخواست پا%

میرزا حسن مستوفی الممالک آشتیانی

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا حسن مستوفی الممالک آشتیانی

۱ پیش گفتار:

واژه «مستوفی» به معنای امروزی آن، حسابدار و دفتردار خزانه (گنجینه) برگرفته از واژه «استیفا» (حق یا مال خود را به گونه ی کامل و تمام گرفتن) است و «مستوفی الممالک» به یکی از جایگاه ها و پاژنام های دیوانی ایران از چرخه ی مغول تا قاجاریه گفته می شود و « مستوفی الممالک» نیز رئیس رسته ی مستوفیان بوده است. در چرخه ی صفویه، مستوفی الممالک، سرپرست کارهای مالی (دارایی) همه ی کشور به شمار می آمد که همه کارهای مالی و مالیاتی کشور، برکناری و برگماری مستوفیان به دست وی انجام می گرفته است. او در این چرخه از «امرا عظام» (عظام = کلان و بزرگ) به شمار می رفته است و در پایانه های چرخه ی شاه سلطان حسین صفوی پروانه انبازی در «امرا جانقی» (جانقی = کنکاش و رایزنی) یعنی شورای عالی دولتی را داشت.

نادرشاه، پس از تاجگذاری؛ جایگاه مستوفی الممالکی را بین چهار نفر بخش کرد و هر یک را به سرپرستی کارهای مالی بخشی از کشور گماشت. اما در چرخه قاجاریه با گسترش دستگاه اداری کشور، مستوفی الممالکی پایه دوم کشور شناخته و پایگاهی فراتر از «منشی الممالکی» و وزیر لشکری یافت. در سال ۱۳۰۶ ه.ق. کارهای مالی کشور در دفتر استیفا (حسابرسی مالیات) متمرکز بود و بخشی از وزارت کشور (وزارت داخله) شمرده و، زیر نگرش وزیر اعظم جای داشت. فهرست مستوفی الممالک های شانزده گانه تاریخ ایران از چرخه ی افشاریه تا چرخه ی قاجاریه به نوشتار زیر است:

میرزا محمد علی مستوفی اصفهانی؛ مستوفی فارس * میرزا علی اصغر مستوفی؛ مستوفی خراسان * میرزا شفیع تبریزی (پدربزرگ ثقته الاسلام تبریزی)؛ مستوفی آذربایجان * میرزا باقر خراسانی؛ مستوفی عراق (هر چهار نفر وابسته به چرخه ی افشاریه)        *       میرزا محمد بروجردی ، میرزا محمد صادق مستوفی الممالک (هر دو وابسته به چرخه زندیه)       *        میرزا محمد زکی علی آبادی ؛ مستوفی الممالک در چرخه ی آغامحمد خان قاجار . میرزا یوسف اشرفی؛ مستوفی الممالک در آغاز پادشاهی فتحعلی شاه قاجار.* محمد حسین صدر اصفهانی، عبداله خان امین الدوله، میرزا محممد علی آشتیانی، میرزا ابوالقاسم، میرزا حسن آشتیانی (آشتیان سرزمین دانش و ناموران . . . ) (در زمان آغاز چرخه ی صدارت حاجی میرزا آغاسی) * میرزا یوسف آشتیانی، حسن مستوفی (پسر میرزا یوسف آشتیانی) که در زمان او «استیفای کل» زیر مجموعه ای از وزارت کشور بود و زیر نگرش علی اصغر خان اتابک اداره می شد و چراغ خان احمد محمودی بابادی (چراغ خان) همه و همه از مستوفی الممالک های عهد قجری بوده اند.

۲ میرزا حسن مستوفی الممالک :

الف زادروز، زادگاه و تبار:

میرزا حسن در روز ۱۳/۷/۱۲۵۴ خورشیدی برابر پنجم ماه مبارک رمضان ۱۲۹۲ در تهران دیده به گیتا می گشاید. پدرش میرزا یوسف مستوفی الممالک آشتیانی بوده که سال ها وزیر دارایی و دیر زمانی نیز صدراعظم چرخه ناصرالدین شاه بوده است. تبار میرزا حسن، بیش از یک سده جایگاه و پاژنام (لقب) مستوفی الممالکی (وزیر دارایی – مالیه) امروزی را داشته و از سیاستمردان زمان خود بوده اند. میرزا یوسف آشتیانی که خود از نوادگان میرزا محسن آشتیانی است فرزند میرزا حسن؛ مستوفی الممالک زمان محمدشاه قاجار بوده است. میرزا یوسف پس از درگذشت پدرش، فرنام مستوفی الممالکی دریافت و ریاست مستوفیان را به پیمان می گیرد و به انگیزه ی کاردانی و درستکاری مورد روی آوری و باور امیرکبیر و مورد دلبستگ و پاس ناصرالدین شاه بوده و سه سال پیش از درگذشتش از سوی او در جایگاه صدارت می نشیند.

ناصرالدین شاه به همه ی صدراعظم های خود «جناب» می نوشته ولی سال ها پیش از صدارت میرزا یوسف مستوفی الممالک به او «جناب آقا» می گفته چرا که وی به پاکدستی و نیک فراخویی زبانزد و از جرگه ی درویشان. میرزا یوسف زمین های زیادی را در پیرامون تهران از ناصرالدین شاه خریداری و آباد می کند که از زمره می توان گفت که حسن آباد، یوسف آباد، بهجت آباد، عباس آباد، امیر آباد و ونک از باغ هایی بوده که هم اکنون کوی ها و برزن هایی به همین نام بر آنها ساخته شده است. او فردی محافظه کار (conservative کسی که دگرگونی و بهسازی را بر نمی تابد و هوادار آیین های کهن و سامانه سیاسی موجود است) و بر همین پایه ناسازگار با سیاست بهسازی های میرزاحسین خان سپهسالار بوده است.

ب آموزش ها (education) و کارهای دیوانی:

میرزا حسین آشتیانی آموزش ها را در خانه و زیر رویکرد آموزندگان ویژه آغاز می کند. میرزا حسن خان به انگیزه جایگاه درباری پدرش از همان سال های نوجوانی در دربار سلطان صاحبقران رفت و آمد داشت و از این روی در سال های پس، توانست کارمند دفتری دربار ناصرالدین شاه شود. میرزا حسن به هنگام درگذشت پدر خود (۱۳۰۳ ه.ق.) پسری ۱۲ ساله بود ولی شاه به پاس پدرش، وی را «آقا» می گفته و در سال ۱۲۶۳ خورشیدی پاژنام مستوفی الممالکی از سوی سلطان صاحبقران دریافت می کند. میرزا حسن مستوفی الممالک دو سال پس از درگذشت میرزا یوسف ، پدرش (۲۶/۱/۱۲۶۵ خورشیدی) همه کار و بارها و جایگاه پدر را به مرده ریگ (ارث) می برد. شاه با درگذشت میرزا یوسف و به انگیزه باوری که به او داشته، میرزا حسن ۱۲ ساله را به فرنام جانشین او گمارده به کارهای مالیه (دارایی) می کند و میرزا هدایت الله (پسر عموی میرزا یوسف) وزیر دفتر، پیشکاری میرزا حسن مستوفی الممالک در اداره کارها را به پیمان می گیرد اما دیری نمی پاید که میرزا هدایت نیز در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در می گذرد و مستوفی الممالک هیجده ساله به گونه ای وزارت دارایی را به دست می گیرد.

پ رهسپاری به اروپا:

پس از کشته شدن ناصرالدین شاه (۱۲۷۵ خورشیدی) و آغاز پادشاهی مظفرالدین شاه؛ امین الدوله صدراعظم نوین که می خواست سر و سامانی به نهاد مالی کشور بدهد، ناصرالملک را به وزارت دارایی بر می گزیند و مستوفی الممالک جوان که آماده نبود جایگاهی پایین تر از وزارت داشته باشد در سال ۱۲۸۰ خورشیدی رهسپار اروپا شده و ۱۰ سالی به گردشگری و بازرگانی سپری می سازد.

ت بازگشت به ایران و رسیدن به جایگاه وزارت:

مستوفی الممالک، پس از پیروزی جنبش مشروطه (سال ۱۲۸۵ خورشیدی) بنا به فراخوانی میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم) به ایران بر می گردد و گروهی به نام جرگه (مجمع) انسانیت پدید می آورد و به همراه زنده یاد دکتر محمد مصدق به کنشگری سیاسی می پردازد. مستوفی الممالک در سال ۱۲۸۶ خورشیدی به درخواست میرزا علی اصغر خان اتابک اعظم، تنها جایگاه خالی در کابینه (وزارت جنگ) را به پیمان می گیرد. مستوفی الممالک در روز ۸/۵/۱۲۸۶ در راستای گرفتن رأی برگزینی (رأی اعتماد) از سوی اتابک اعظم به مجلس شناسایی (معرفی) می شود. اما اتابک در همین روز به هنگام بیرون رفتن از مجلس ترور و کشته می شود.

میرزا حسن مستوفی الممالک در کابینه های میرزا احمد خان مشیرالدوله، میرزا ابوالقاسم ناصرالملک، حسینعلی خان نظام السلطنه مافی و میرزا جواد خان سعدالدوله نیز وزیر جنگ می شود. پانزده روز پیش از  به توپ بستن مجلس شورای ملی از وزارت جنگ کناره گیری می کند ولی دوباره وزیر جنگ می شود و زمانی دیگر نیز وزیر دربار احمد شاه قاجار می گردد. در چرخه ی جواد خان سعدالدوله تهران در تیرماه ۱۲۸۸ خورشیدی به دست مشروطه خواهان گشایش؛ محمدعلی شاه از شاهی برکنار و پسرش احمدمیرزا به پادشاهی می رسد. با برپایی کابینه ی نخست محمدولی خان تنکابنی (سپهدار اعظم) مستوفی الممالک به وزارت دارایی می رسد. او در سومین کابینه سپهدار اعظم نیز وزیر دارایی بوده است. مستوفی در کابینه ی میرزا احمد خان مشیر السلطنه، میرزا ابوالقاسم ناصرالملک، حسینعلی خان نظام السلطنه مافی و میرزا جواد خان سعدالملک نیز وزیر جنگ (دفاع) بود.

ث رسیدن به جایگاه صدراعظمی:

با سرنگونی کابینه ی سپهدار اعظم تنکابنی؛ مستوفی در سن ۳۵ سالگی در ۳/۵/۱۲۸۹ گماشته ی برپایی نخستین کابینه ی خود و شناساندن (معرفی) به مجلس دوم شد. بیشتر هموندان (اعضاء) کابینه ی او جوانان دانش اندوخته  اروپا بودند. او تا دی ماه همان سال سه کابینه برپا کرد. زمانی که میرزا حسن مستوفی الممالک کابینه خود را برپا ساخت ؛ ایران در آستانه ی جنگ فراگیر نخست بود و در پهنه ی پادرمیانی (دخالت) نیروهای انگلیسی، روسی و آلمانی، چگونگی زندگی توده ها سخت ناگوار و ناسازگار. از این تاریخ تا بهمن ماه ۱۳۰۵ و در یک چرخه ی ۱۶ ساله؛ حسن مستوفی ۸ بار گماشته ی برپایی کابینه می شود. چرا که این کابینه ها زیر کارا و فشار چالش اقتصادی و سیاسی درونی و پیامدهای جنگ فراگیر نخست و پادرمیانی نیروهای انیرانی و بیگانه در ایران و بیشتر کم پایدار بوده؛ به گونه ای که زمان برخی از آنها از چند هفته بیشتر فرا نرفته است.

کابینه نخست مستوفی الممالک با برنهاده (مصوّبه) مجلس در زمینه ریشه کنی جنگ افزارها (خلع سلاح) کسان غیر سپاهی روبرو شد. در پی این برنهاده؛ قوام السلطنه وزیر جنگ کابینه، پس از چند هشدار به ستار خان و باقر خان که در پارک اتابک تهران ماندگار بودند درگیری پیدا کرد که این درگیری با ده ها کشته و زخمی شدن کسان؛ به بازداشت باقرخان پایان می یابد.

کابینه دوم مستوفی الممالک با آغاز جنگ نخست فراگیر و تاخت و تاز بیگانگان در ایران همزمان بود. کابینه سوم مستوفی با پیشروی سپاهیان روس به سوی تهران و شورش تفنگدارانه (مسلحانه) «نظام السلطنه مافی» در باختر کشور همراه بود. کابینه چهارم با خیزاب کمیابی و نایابی برخاسته از جنگ در کشور، بیش از صد روز دیرش و پایداری نداشت. شگفت انگیز است که مستوفی در بازه مرداد ماه تا دی ماه ۱۲۸۹ سه کابینه برپا می دارد. پنجمین و آخرین چرخه ی نخست وزیری مستوفی در زمان قاجاریه از ۲۵/۱۱/۱۳۰۱ تا کم و بیش دو سال پس از کودتای اسفند ماه ۱۲۹۹ «سید ضیاء الدین طباطبایی – رضاخانی» آغاز می شود.

در اوج خودسری رضاخان؛ کابینه ناتوان پنجم مستوفی که حتی بسیاری از وزیرانش از گماشتگان رضاخان بوده اند از سوی برخی نمایندگان مجلس از زمره از سوی سید حسن مدرس بازخواست (استیضاح) می شوند. گفتنی است که رضاخان در کابینه های پس از کودتا (براندازی – coupd,etat) وزیر جنگ بوده و در کابینه مستوفی نیز همین جایگاه را داشته است. مستوفی در گزیدمان (انتخابات) چرخه یمجلس پنجم (به گفتاری دیگر ششم) با آغاز روند دگرش پادشاهی از سوی مردم تهران گزینش شد ولی در مجلس رودررویی (حضور) نیافت و زندگ (عمر) این مجلس نیز در بهمن ماه ۱۳۰۴ یعنی سه ماه پس از سرنگونی دودمان قاجاریه به پایان رسید.

با توان یافتن رضاخان که خود درخواستگر جایگاه نخست وزیری بود مستوفی در خردادماه ۱۳۰۲ بازخواست (استیضاح) سید حسن مدرس از وزیر امور خارجه (محمد علی فروغی – ذکاء الملک) را دستاویز کرد و از جایگاه نخست وزیری کناره گیری کرد. بخشی از سخنان مستوفی در پاسخ به مدرس زبانزد است : «می دانم فترَت در پیش است و ایام فترت، دوره ی برّه کشی است و داوطلب صدارت زیاد. آقایان می دانند معده ی ضعیف من تحمل خوردن گوشت ندارد. وانگهی در این ایام کسی باید سر کار بیاید که آجیل بگیرد و آجیل بدهد. من که آجیل گیر نیستم؛ ناچار به کسی هم آجیل نمی دهم !! . . . » سرانجام؛ مستوفی پس از یک سال چالش با نمایندگان چرخه ی ششم مجلس شورای ملی کناره گیری خود را به رضاشاه پیش کش و به زندگی سیاسی خود برای همیشه پایان داد. (درود بر او)

رضاشاه اندکی پس از تاجگذاری در ۲۲/۳/۱۳۰۵؛ مستوفی را به نخست وزیری گزینش کرد. مستوفی روز ۲۲/۳/۱۳۰۵ همبودهای (اعضای) کابینه خود را که خواستار آزادی کنش آنها بود گزینش کرد و رضاشاه نیز او را به جز وزارت جنگ که به محمدعلی فروغی واگذار کرده بود آزاد گذاشت. مستوفی کابینه ششم خود را در چنین بایسته هایی (شرایطی) پدید آورد. مستوفی وزارت دارایی را به حسن وثوق (وثوق الدوله) پیمان کننده (عاقد) پیمان نامه ۱۹۱۹ م. سپرد. کابینه مستوفی به انگیزه آنکه در چرخه ی ایستایی (فترت) میان مجلس پنجم و ششم (تیرماه ۱۳۰۵) پدید آمده بود بر پایه یک آیین پارلمانی کناره گرفت اما او دوباره با رأی گیری گرایش مجلس، کابینه تازه را که به انگیزه برخی دگرگونی ها در هیأت وزیران؛ به گونه ای کابینه هفتم به شمار می رفت در شهریور ماه همان سال پدیدار گشت. این کابینه در بهمن ماه همان سال با بازخواست نمایندگان مجلس سرنگون شد اما همان مجلس دوباره به نخست وزیری مستوفی نمایش گرایش کرد و سرانجام واپسین کابینه ی میرزا حسن خان مستوفی الممالک در بهمن ماه ۱۳۰۵ پدیدار شد. این کابینه نیز در خرداد ماه سال پس با کناره گیری مستوفی فرو پاشید. زنده یاد مدرس در آن هنگام گفته بود: «. . . مستوفی مانند شمشیر گوهر نشانی است که تنها برای روزهای درود و بزم باید آن را به کار بست. اما امروز کشور ما به شمشیر برنده فولادی نیاز دارد.»

ج درگذشت مستوفی:

سرانجام مستوفی در نیمروز روز یکشنبه ۶/۶/۱۳۱۱ خورشیدی (برابر روز ۲۴ ربیع الدوم ۱۳۵۱) در سرای سردار فاخر حکمت در نزدیکی امامزاده قاسم شمیران و به انگیزه ایست قلبی و در سن ۵۷ سالگی خورشیدی درگذشته و پیکر بی جان او از اختیاریه تا ونک همراهی و در آرامگاه خانوادگی به خاک سپرده می شود. مستوفی بارها ازدواج کرده و هنگام مرگ ۲۲ فرزند (۹ پسر و ۱۳ دختر) از وی به جا مانده است.

چ کُنش ها و منش ها:

۱ – برپایی ساز و برگ نوین دادگستری با همیاری علی اکبر داور؛ وزیر دادگستری خود.

۲ – سترون و زدایش «کاپیتولاسیون» (داوری کنسولی و برجستگ های شهروندان انیرانی در ایران).

۳ – فراهم آوری پیش نیاز برای برپایی راه آهن سراسری از جایگاه درآمدهای قند و شکر که در کابینه ششم مستوفی رخ داده اند. هرچند که او در پایان دریافته بود که آبش با رضاشاه در یک جوی نمی رود اما تا گاه بدرود زندگی نیز مورد نگرش و دلبستگ رضاشاه بوده است.

۴ – مستوفی از احمدشاه می خواهد که در پهنه ی جنگ فراگیر اول برای آسیب ناپذیری ایران بی سویگی (بی طرفی) اعلام نماید اما شوربختانه به رغم این بی سویگی، ایران پهنه ی تاخت و تاز نیروهای روس، انگلیس و امپراتوری عثمانی بوده است. مستوفی در گرماگرم گیرودار جنگ در راه جابه جایی پایتخت به سپاهان بوده که با پادرمیانی (دخالت) روسیه در کرج ایستا (متوقف) و این چرخه نخست وزیری پرتنش نیز بیش از شش ماه ایستادگی نمی کند.

۵ – چهارمین چرخه ی نخست وزیری او نیز همزمان با کمیابی برخاسته از جنگ به ناکای می انجامد و کابینه اش بیش از یکصد روز پایداری نیاورده و کناره گیری می کند و دوسال از دستگاه فرمانروایی کناره گیری می نماید. بایسته است تا در اینجا به نام تنی چند از وزیران نام آشنای شش کابینه او بسنده شود : وزیر خارجه و جنگ (فروغی) ، وزیر جنگ (رضاخان) ، وزیر دادگستری (داور) ، وزیر جنگ (احمد قوام – قوام السلطنه) ، وزیر دارایی (حسن وثوق – وثوق الدوله) ، وزیر معارف، اوقاف و صنایع مستظرفه (سید محمد تدین) ، دستیار (محمود جم) .

۶ – او نشست های انجمن «گردهمایی انسانیت» را در سرای خودش برگزار می کرده . ریاست نشست ها با خودش و دستیارانش مصدق السلطنه و معز السلطان نیای دکتر محمود حسابی بوده اند. این گردهمایی همانند دیگر گردهمایی ها شماری کسان تفنگدار به نام سرباز ملی داشته تا گاه نیاز از آزادی پدافند کند. مستوفی دشواری های ایران را برخاسته از میانجی گری (دخالت) های بیگانگان می دانسته است. مصدق یار «گردهمایی» مستوفی به دو انگیزه با مستوفی چالش داشته؛ یکی وجود وزیرانی چون وثوق الدوله – پیمان کننده ننگین ۱۹۰۷ و ۱۹۱۹ م. – و وجود محمدعلی فروغی در کابینه و دیگری ناهمسانی او با رضاشاه که می خواست پرونده سیاه کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ را رسوا سازد اما با نگرش به پافشاری مدرس، کابینه مستوفی رأی می آورد. گفتنی است که دژخیمان رضاخانی به انگیزه دلیری و خونسردی مدرس نتوانستند گلوله ها را به هدف نشانده و او را ترور کنند.

۷ – بی سویگی مستوفی سبب شد که در گزیدمان مجلس ششم منش های بارز و برجسته ای چون مدرس، مصدق، بهبهانی و ملک الشعرای بهار به مجلس راه یابند. پرخاش های مستوفی سبب شد تا جلو ویرانی ها در آرامگاه پیامبر اکرم (ص) از سوی وهابی ها گرفته شود.

۸ – از منش های مستوفی یکی اینکه در چرخه ی ششم مجلس شورای مللی از سوی توده تهران نماینده مجلس شد و به ریاست مجلس نیز برگزیده گردید ولی در روز رأی گیری برای برچیدن دودمان قاجاریه در راستای حق شناسی، در رأی گیری انبازی نکرد و از نمایندگی مجلس کناره گیری نمود. دیگر اینکه او چون پدرش کمی درویش مسلک بوده، کنش های بزرگ منشانه و گرایشات ملی، او را نزد توده ها دوست داشتنی ساخته بود. مستوفی بخش بزرگی از املاک عمه ها و پدری را در ونک وقف کرد. فرهنگستان و مدرسه عالی دختران (دانشگاه الزهرای امروزی) در زمین های موقوفه مستوفی بنیاد نهاده شده است.

او بیشتر دارایی کلانی را که از سوی پدر و عمه هایش به او به مرده ریگ (ارث) رسیده بود در راه شکار و بیشتر در سفر ده ساله اش در اروپا هزینه و بریز و بپاش کرد. همسران بسیاری از جمله عصمت الملوک معیّری دخت دوست محمد خان معیّر الملک و عصمت الدوله شهدخت ناصرالدین شاه داشته و در پایان زندگی ، ۹ پسر و ۱۳ دختر از خود به یادمان گذاشت. (علی برکت الله !)

قسمت چهارم

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و چهارم

۱ اندکی با تو، به گفتم غم دل ترسیدم (که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است) ذوقی کرمانی.

نیم بیت دوم به گونه (ترسم آزرده شوی ورنه سخن بسیار است) زبانزد شده است.

همانندی  :  «چه گویم که ناگفتنش بهتر است؟» * «آن به که نپرسی تو و ما نیز نگوییم – کافسانه ی ما باعث صد گونه ملال است.»

۲ خویش هر چند که معشوق بود، دل نبرد (تشنه را آب دهان سیر نسازد هرگز) میر عبدالرحمن قمی..

۳ نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل (تشنه را آب محال است که از یاد رود) کلیم کاشانی.

همانندی  :  لب تشنه نیز نگذرد از جویبار اسب (مکتبی)

۴ برو، زن کن ای خواجه هر نوبهار که (تقویم پاینه باری نیاید به کار) – سعدی.

همانندی ها :  «گذشته ها گذشت» . «بر گذشته ها صلوات» .

۵ تواضع سر رفعت افزایدت تکبر به خاک اندر اندازدت) – سعدی.

۶ (تکبر «عزازیل» را خوار کرد) به زندان لعنت گرفتار کرد سعدی.

یکی از فروزه های خودبزرگ بینی این است که در درود فرستادن و نیک روزی بر او پیشی گیرند و گاهِ ورود به انجمن و نشستگاهی بر او پیشی نگیرند. همیشه بر بالای جایگاهش نشانند و توده ها در برابر او کوچکی کرده بر خاک نشینند. بر او خرده نگرفته مبادا پند و اندرزش دهند. همه برایش برتری و برجستگ قایل شوند و مرزی نگه ندارند و توده ها در برابرش دست به سینه باشند و همیشه از شکوهش سخن برانند. او نشسته و مردم در برابرش ایستاده باشند. زیان های بسیاری بر کس خودپسند جایگیر است و از اندازه فزون. از زمره اینکه در زندگانی تنها خودش را دارد و بس.

«عزازیل» بر پایه بازگفت های آیینی یکی از سه فرشته ها (هاروت، ماروت و عزازیل) یی است که پروردگار آنان را به کره زمین فرستاد تا مانند آدمیان زندگی کنند و از بازدارنگ ها (محرمات) بپرهیزند وگرنه گوشمال شوند. عزازیل پس از چندی، چون دانست که از پس این آزمون بر نمی آید گفتار ناتوانی نمود. (فرهنگ فارسی معین) .

۷ (تکلّف «آلایش» گر نباشد خوش توان زیست) تعلّق «دلبستگی» گر نباشد خوش توان مُرد – جامی.

باید آن چنان زیست که اگر روزی، روزگار چیزی را به ما ارزانی داشت آنچنان شادمان نشویم که روند زندگی مان نابسامان شود و از آن سوی اگر روزی، داده هایش را بازپس گرفت اندوهناک نشویم. به گفتاری دیگر، روی آوری و پشت گردانی روزگار برای ما چندان ناهمگونی نداشته باشد.

۸ (تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف) مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی – حافظ.

این بیت در میان مردم یک زبانزد روان شده و در سال های بازپسین یک کاربرد فکاهه آمیز و خوشامدگونه به خود گرفته است. بدین گفتار که چون کسی برای گرامی داشت میهمان یا تازه واردی جای خود را پیش کش می کند، میهمان و یا تازه وارد در پاسخ با لیخندی نیم بیت اول را می گوید که: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ! و او آن تعارف را رد و یا می پذیرد.

همانندی ها :  دلا تا بزرگی نیاری به دست – به جای بزرگان نیاری نشست – نظامی . «بزرگی هزینه (خرج) دارد» . «بزرگی ریخت و پاش دارد» .

۹ نکند میل دل من به تماشای چمن (که تماشای دل آنجاست که دلدار آن جاست) – سعدی.

همانندی  :  مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست – حافظ.

۱۰ من گرفتار کمندم، تو چه دانی که سواری (تن آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد؟) سعدی.

۱۱ (تن به جان زنده است و جان زنده به علم) دانش اندرکان جایت گوهر است – ناصرخسرو.

۱۲ (تندُرُستان را نباشد دردِ ریش) جز به همدردی نگوید درد خویش سعدی.

همانندی  :  حال سعدی تو چه دانی که نداری دردی؟ * بر من این درد کوه پولاد است – چون تو زآن فارغی تو را باد است – عطار * کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها – حافظ * منم بیمار و نالان، تو درستی – ندانی چیست در من درد و سستی – (ویس و رامین) * تو را بر درد من رحمت نماید – رفیق من یکی همدرد باید – (سعدی) * تن آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد؟ (سعدی) * تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی – (سعدی)

۱۳ پر و بال خِرد ز دل باشد (تن بی دل جوال (کیسه) گِل باشد) – سنایی.

همانندی ها :  کسی را که کاهل بود گنج نیست (فردوسی) * تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی (سعدی) * نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

۱۴ میروی و مژگانت خون خلق می ریزد (تند میروی جانا ترسمت فرو مانی) – حافظ.

۱۵ چند خواهی پیرهن از بهر تن (تن رها کن تا نخواهی پیرهن) قاآنی.

همانندی  :  چندت اندوه پیرهن باشد – بو کت این پیرهن کفن باشد – سنایی.

۱۶ (تو از مُشک، بویش نگه کن نه رنگ) که دُر گرچه کوچک ، بها بین نه سنگ – اسدی.

۱۷ (تواضع سر رفعت اندازدت) تکبر به خاک اندر اندازدت سعدی.

۱۸ (توانا بود هر که دانا بود) ز دانش دل پیر برنا بود – فردوسی.

۱۹- چو از زر تمنای زر بیشتر (توانگرتر آن کس که درویش تر) نظامی.

۲۰ به بهرام گفت ای دلارای مرد (توانگر شدی گِرد بیشی مگرد) فردوسی.

۲۱ توانگری نه به مال است نزد اهل کمال (که مال تا لب گور است؛ بعد از آن اعمال) – سعدی.

۲۲ ز بهر درم تند و بدخو مباش (تو باید که باشی؛ دِرَم گو مباش) – نظامی .

۲۳ تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند – حافظ.

بیت بالا بازتابی از باورهای شخصی حافظ است. از بن دندان می توان گفت که بخش بزرگی از منش حافظ برگرفته از همین نکته ی راهبردی و بنیادی است. یکی از رهنمون هایی که حافظ از پارسایان بیزار می باشد این است که آنها بندگی و پرستش را به انگیزه دریافت پاداش بهشت رفتن و بهره مندی از آسایش و تن آسایی که در بهشت وجود دارد به انجام می رسانند ؛ یعنی آنها بندگی را در برابر دریافت مزد می کنند ! و این در حالی است که دلداده ی راستین هیچ چشمداشتی به مینو و نکوهش های بداندیش انگیز ندارد و بی آنکه بیمی از آتش دوزخ داشته باشد تنها تندرستی و خوش بختی دوست را خواستار است و نه چیزی دیگر.

۲۴ برادران طریقت نصیحتم نکنید (که توبه در رهِ عشق، آبگینه بر سنگ است) – سعدی.

۲۵ تو پاک باش و مدارای برادر از کس باک (زنند جامه ی ناپاک گازران بر سنگ) سعدی.

در گذشته ، رخت شویان (گازران) رخت های ناپاک را بر سنگی گذاشته و با کوبیدن چوب ستبری بر رخت، از آنها چرک زدایی می کردند.

۲۶ تو را که درد نباشد، ز درد ما چه تفاوت؟ – (تو حال تشنه ندانی که بر لب جویی !) سعدی.

۲۷ (تو چنگال گرگان کجا دیده ای) که آواز روباه نشنیده ای (از مرزبان نامه).

۲۸ من از مفصّل این بحث، مجملی گفتم (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل «کوتاه») کمالی.

۲۹ (تو را با نبرد دلیران چه کار؟) تو پیره زنی، دوکت آید به کار !.

بیت بالا زمانی به کار می رود که هماوردان (حریفان) پهنه ی شطرنج و تخته نرد به هنگام بازی، بر پایه شوخی به یکدیگر گویند.

۳۰ ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم (تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد !) – حافظ.

همانندی ها :  خان «مرو» است؛ چنار منزلش را نمی بیند. * نوه ی تورخان سر گرگین بر چین است . * می خواهد سُم ستورش را مانند سُم خر حضرت عیسی ببوسند ! * به ماتحتش می گوید دنبال من نیا بو میدی ! * سُنده را با نیزه ی هفده گزی نمی توان دم دماغش برد !

۳۱ (تو شده حیض و من به گرمابه) ماهی او؛ من تپیده بر تابه) سنایی.

۳۲ همچو ابلیسی که گفت «اغویتنی» – (تو شکستی جام و ما را میزنی؟) مولوی.

مولوی با گفتار گزاره ای «بما اغویتنی» به داوش (ادعای) اهریمن در نسبت دادن گناهش به پروردگار
می پردازد و آن را انگیزه و رهنمون گستاخی او به پروردگار می داند چرا که اهریمن خود را از انجام گناه دور می داند و انگیزه بنیادین را خداوند می شناسد که این نمایانگر بینش جبرگرایانه اوست.

همانندی ها :  خود می زند و خود فریاد می کند. * خود کردن و عیب دوستان دیدن – رسمی است که در جهان تو آوردی – سعدی.

۳۳ درازنای شب از چشم دردمندان پرس (تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی؟) سعدی.

۳۴ – «سل المصانع رکباً تهیم فی الفلوات (تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟) سعدی.

برگردان آزاد : «نشانی آبگیرها و یا برکه ها را از سوارانی بپرس که در بیابان های تهی از آب و سبزه، سرگردانند.» گفتار بیشتر اینکه «مصانع» جمع «مصنع» از ماده «صنع» است و آن گرد آمدن آب های باران به گونه ی «برکه» ، «تالاب» ، «بَرم» ، غدیر و یا آب انبار در یک جا می باشد. بدین گونه که در زیرزمین هامون ها، انباشتگاه هایی از آب می ساختند. این آبگیرها در پهنه ی بیکران کویر ها برای بیابانگردان تازی دو نشانه را با خود به همراه داشت. یکی اینکه از تشنگی نیست و نابود نمی شدند . دیگری اینکه این آب انبارها در گذرگاه های راه های بنیادین و پر رفت و آمد بنا نهاده شده بودند و راهبانان از وجودشان آگاه بوده و نبودشان گذر از بیابان ها (بادیه) را ناشدنی می ساخت و بر همین پایه بود که «مصانع» در پهنه ی کویر دارای ارزش و جایگاه بسیاری بودند. ناسانی این آب انبارها با تالاب (غدیر) ها در این بود که آب انبارها دست ساز بودند و این درحالی بود که بَرم ها به گونه ی گودال های طبیعی در پهنه ی بیابان ها گفته می شد.

به هر روی آب های این آبگیر ها چشایی و مزه گوارایی نداشتند اما همین آب ناگوارا برای شترسوارانی که در هامون ها ، بیابان نوردی (تهیم فی الفواتِ) می کردند نکودهشی (نعمتی) ارجمند بود که به نیکی از ارزشمندی آن آگاه بودند ولی آب این آب انبارها برای کسانی که در کنار چشمه سارهای با آب زلال و یا رودهای پرآبی چون نیل مصر زندگی می کردند چشایی و دل چسبی نداشته و آن گونه آب ها را ارج نمی نهند. (ای سیر، تو را نان جُوین خوش ننماید – معشوق من است که نزدیک تو زشت است – حوران بهشتی را دوزخ بود «اعراف» ، از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است – سعدی) (اعراف جایی است میان بهشت و دوزخ)

۳۵ (تو که نوشم نه ای، نیشم چرایی؟) تو که یارم نه ای پیشم چرایی؟ . تو که مرهم نه ای زخم دلم را نمک پاش دل ریشم چرایی؟ – باباطاهر.

۳۶ گر فراقت بکُشد، جان به وصالت بدهم (تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید) سعدی.

همانندی  :  جِر بزنی ، جِر نزنی برده ای – خوب رخی هرچه کنی کرده ای – ایرج میرزا.

۳۷ بگفتمش کوتهی افسوس افسوس (تو پا میبینی و من پر طاووس) وحشی بافقی.

همانندی  :  تو مو میبینی و من پیچش مو.

۳۸ مرا بگذار تا گریم شب و روز (تو مادر مرده را شیون میاموز) نظامی.

همانندی  :  به سرماخورده، لرزیدن میاموز – صائب. «ماتم زده را به نوحه گر حاجت نیست – عطار».

۳۹ چه کند کشته ی عشقت که نگوید غم دل (تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند !) سعدی.

همانندی ها:  خون نخسبد بعد مرگت در قصاص – تو مگو که میرم و گردم خلاص – مولوی.  قصاص به قیامت نمی ماند.

۴۰ (تو مو میبینی و من پیچش مو) تو ابرو ، من اشارت های ابرو وحشی بافقی.

همانندی  :  تو؛ پا میبینی و من پر طاووس.

۴۱ حسد چه می بری ای دل به کشتگان غمش (تو هم به مطلب خود میرسی شتاب مکن).

همانندی  :  تو هم به مطلب (مشروطه) خود میرسی شتاب مکن.

۴۲ تو گرد کسی گرد که او گِرد تو گردد (تو یار کسی باش که او یار تو باشد) .

۴۳ تهی پای رفتن به از کفش تنگ (بلای سفر به که در خانه جنگ) سعدی.

همانندی  :  پا تهی گشتن به است از کفش تنگ – رنج غربت به که اندر خانه جنگ – مولوی. «سفر، عید باشد بر آن کدخدای – که بانوی بد باشدش در سرای – سعدی» . «به زندان قاضی گرفتار به – که در خانه دیدن، بر ابرو گره – سعدی» . «کفش تنگ از پا به در !»

۴۴ بود سرمایه داران را غم بار (تهیدست ایمن است از دست طرّار «دزد» ).

۴۵ شود بی درم شاه بیدادگر (تهیدست را نیست زور و هنر) فردوسی.

۴۶ (تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز) پس واجب است بر همه کاری تأملی سعدی.

۴۷ دخل بی جا ندهد غیر خجالت اثری (تیر کج باعث رسوایی تیرانداز است) کلیم کاشانی.

۴۸ خیره آن دیده که آبش نبرد گریه ی عشق (تیره آن دل که در او نور محبت نبود) حافظ.

۴۹ مرا گویند دل باز آر از آن تُرک کمان ابرو (ولی تیری که جست از شست کی دیگر به شست آید؟) ابن یمین.

۵۰ (تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است) جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست؟ – حافظ.

همانندی  :  با غریب، سگی نباید کرد (اسرار التوحید)

پایان واج « ت »


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و پنجم

۱ سوی بام آمد ز متن ناودان (جاذب هر جنس را هم جنس دان) – مولوی.

در دانش شیمی – فیزیک قاعده ای داریم که می گوید: «شود هم جنس در هم جنس محلول» یا: «like dissolves like» یعنی یک ماده قطبی (polar) در قطبی گشوده (حل) می شود. مانند آب و الکل که به هر نسبتی در یکدیگر گشوده می شوند و نیز یک ماده ناقطبی در یک ماده ناقطبی حل می شود مانند نفت و بنزین. اما اگر یکی قطبی و دیگری ناقطبی باشد این دو در هم حل نمی شوند، مانند آب و نفت.

مولانا می خواهد قاعده ی «جنس بر جنس است عاشق جاودان» را با یک داستان به گونه ی تمثیل (analogy) گفتار کند. بدین گونه که کودک خردسال بانویی به بالای پشت بام خانه و ناودان رفته بوده است. بیم افتادن کودک از پشت بام و نزدیک ناودان انگیزه ای می شود تا مادر به پیش حضرت علی (ع) برسد و از وی یاری جوید. آن حضرت به زن سفارش می کند تا کودکی خردسال را به پشت بام ببرند و کودک خانواده بی درنگ به پیش همبازی خود می آید و قانون ربایش به روشنی گفتار می شود.

همانندی  :  «کور ، کور را می جوید ؛ آب، گودال را»

۲ بد گُهر را رتبه ی و منصب نسازد ارجمند (جامه کی زینت دهد اندام نازیبنده را؟)

۳ سروی تو پریچهره و من دیوانه (جانا سخن راست ز دیوانه بپرس) خواجوی کرمانی.

۴ به جان این مَثَل زندگانی ده است (که جان بخشی از جان ستانی به است) امیرخسرو دهلوی.

همانندی ها :  «جان بخشی کنید نه جان ستانی» . خلق همه یکسره نهال خدایند. هیچ نه برکن زین نهال و نه بشکن (ناصرخسرو) . به خون ای برادر میالای دست – که بالای تو هم دست هست – سعدی . چو چیره شدی، بی گنه خون مریز . (جان به تلخی دادن از ناز طبیبان خوشتر است) . رحم کن ای مرگ و فارغ ساز از درمان مرا – غلام احمد نوید فغانی.

۵ (جان بی نان به کس نداد خدای) زآنکه از نان بماند جان بر جای – جامی.

۶ جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی (جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه) – مولوی.

در زمینه ی خرابات، در کتاب حافظ نامه بهاء الدین خرمشاهی بسیار روشنگری شده است اما به کوته سخن، خرابات هم به معنای ویرانه ها و هم به معنای جای باده پیمایی و دلدادگی با کنیزکان و در عین حال ویرانی خوی های نفسانی و نماد جایگاهی است که آدمی از ریا و خودخواهی دوری می گزیند و به بندگی و نداری خود را باور دارد.

۷ راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل (جان من، خود کرده ای خودکرده را تدبیر نیست) – ناصرخسرو.

۸ با بدان بد باش و با نیکان نکو (جای گُل، گُل باش و جای خار خار) – سعدی.

۹ بیگانه را به رسم تکلّف کنند دوست (جایی که دوستی است، تکلّف چه حاجت است؟) – سعدی.

تکلف یعنی به خود زحمت دادن یا در زحمت افتادن.

۱۰ ای خانه خراب مهره ی نرد نه ای (جایی بنشین که بر نخیزانندت) – سلیم.

۱۱ ز آن اُشتلُم کند که به میدان ندید مرد (جایی که میوه نیست تهمتن چغندر است) احمد اخگر.

اُشتلُم به معنای رجز خوانی است.

۱۲ (جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟) شکسته بال و پر داند بهای مومیایی را – صائب.

۱۳ چشم خفاش اگر پرتو خورشید ندید (جرم بر دیده ی خفاش، نه بر خورشید است) ابن یمین.

همانندی :  نور خورشید در جهان فاش است – آفت از ضعف چشم خفاش است – سنایی.

۱۴ (جز به تدبیر، کار مکن) پیر دانش، نه پیر کهن ! – سنایی.

۱۵ (جز به خردمند مفرما عمل) گرچه عمل کار خردمند نیست – سعدی.

سعدی به پادشاه می گوید که کارهای دیوانی (اداری) را جز به خردمندان و فرزانگان مسپار هرچند که بخردان تن به کارگزاری کارهای دولتی (دیوانی) ندهند و به آن نپردازند. زیرا هراس بیمامد آن بر امید بار و میوه آن برتری دارد. گاس بتوان گفت که پنداره ناهمسو با اندیشه بالا این است که به گونه ای کنشگران، خردمندان نیستند وگرنه به کارهای سیاسی که بیم از دست دادن جان و آبروی آنان می رود تن در نمی دادند. می گویند سنایی غزنوی خواهر بهرامشاه غزنوی را به زنی بر نمی گزیند چونکه بهرامشاه می خواسته سنایی را به ستایش گویی خود وادارد و خردمندی چون سنایی این کار را ناپسند و نکوهیده می دانسته است.

۱۶ ای خضر ، خوش ز همسفران دور مانده ای (جز بی کسی، نتیجه ی عمر دراز چیست؟) دانش مشهدی.

همانندی ها :  بگو به خضر که جز مرگ دوستان دیدن – دگر چه حاصل از این عمر جاودان داری؟ – صائب. ما از این هستی ده روزه به تنگ آمده ایم – وای بر خضر که محکوم به عمر ابد است – صائب.

۱۷ ستم بر ستم پیشه عدل است و داد (جفا پیشگان را بده سر به باد) سعدی.

۱۸ (جگر ها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد) ریاضت ها بباید تا نهالی بارور گردد – ؟

۱۹- (جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال) هزار نکته در این کار و بار دلداری است – حافظ.

آنچه که انگیزه ی زیبایی راستین می شود چگونگی چشم و زلف، رخسار، خط (موی تازه روییده) و خال نیست که اینها خود همه رویه گزاره هستند بلکه در راه و رسم دلدادگی و دلداری هستند. نکته های باریک تر از موی دیگری وجود دارند که آنها پایه های بنیادین دلبری و دلستانی هستند که حافظ نمارشی به این نکته ها نکرده است چرا که برخی چیزها به گفتار در نیامده و واژگان نیز از گفتار آنان ناتوانند و در پایان اینکه: «سخن عشق نه آنست که آید به زبان – ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود»

۲۰ (جمله چون بادی ز عالم می رویم) رفت او و ما همه هم می رویم – عطار.

۲۱ پارسی «تو» گفت و تازی «اَنت»، ترکی «سَن سنی» – (جنگ از الفاظ خیزد وز معانی آشتی) ادیب نیشابوری.

۲۲ ز جانان جان و از ما جانفشانی است (جواب مهربانی، مهربانی است) هُمام تبریزی.

۲۳ نبینی که با گرز سام آمده است؟ – (جوان است و جویای نام آمده است؟) – فردوسی.

۲۴ (جوانا سر متاب از پند پیران) که رأی پیر از بخت جوان به – حافظ.

۲۵ (جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش) چو حق بر تو باشد تو بر خلق باش سعدی.

۲۶ به پیری رسیدم در این کهنه دیر (جوانی کجایی که یادت بخیر) – نظامی.

۲۷ بهار آمد به صحرا و در و دشت (جوانی هم بهاری بود و بگذشت) – ؟

همانندی  :  دریغا که فصل جوانی برفت – سعدی.

۲۸ بر سر لوح او نوشته به زر (جور استاد ، به ز مهر پدر) سعدی.

۲۹ (جهان بگردد ولیکن نگردد احوالش) دگر شوی تو ولیکن همان بود شب و روز قطران تبریزی.

۳۰ (جهان خواب است و ما در وی خیالیم) چرا چندان در آن ماندن سگالیم؟ – اسعد گرگانی.

سگال = اندیشه . همانندی ها :  جهان چیست؟ جز خواب آشفته ای ! (ادیب نیشابوری) * احوال جهان و اصل این عمر که هست – خوابی و خیالی و فریبی و دمی است – خیام.

۳۱ غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه (قاشق بزرگ) دوغ . اگر راست می خواهی از من شنو (جهاندیده بسیار گوید دروغ) – سعدی.

سخن راست را از این پیر جهانگرد بشنو که شیوه جهاندیدگان آنست که برای گرمی بازار خود بسیار دروغ
می گویند.

همانندی ها :  «لاف در غربت ؛ گزاف در آسیا» . «لاف در غربت، آواز در بازار مسگران»

۳۲ جهان را نیست کاری جز دورنگی (گهی رومی نماید، گاه ، زنگی) – نظامی.

همانندی :  جهانا سراسر فسونی و باد – به تو نیست مرد خردمند شاد . (فردوسی) . دو رویه بود گردش روزگار (فردوسی) . جهان دمداری است نیرنگساز – هوای دلش چینه و دام و آز (اسدی)

۳۳ بهار خرمی با کس نماند (جهان روزی دهد، روزی ستاند) اسعد گرگانی.

همانندی  :  روزی هر روزه از یزدان گرفتن مفت نیست – می دهد روزی، ولی از عمر، روزی می برد (صائب) . فریب تربیت باغبان مخور ای گل – که آب اگر دهد از تو، گلاب می گیرد. (احسان مشهدی)

۳۴ جوانی شد و زندگانی بماند (جهان گو ممان چون جوانی نماند) – نظامی.

۳۵ شاد زی با سیاه چشمان شاد (که جهان نیست جز فسانه و باد) – رودکی.

۳۶ (جهان و کل جهان جمله هیچ در هیچ است) هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق – حافظ.

همانندی  :  جهان نیست جز فسانه و باد.

۳۷ چند مُنقاد (رام) هر خسی (فرومایه) باشی؟ – (جهد آن کن که خود کسی باشی) – اوحدی.

۳۸ (جهل خواب است و علم بیداری) زآن نهانی، وزین پدیداری اوحدی.

پایان واج « ج »

۳۹ دست با سرو روان چون نرسد در گردن (چاره ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن) سعدی.

۴۰ ای دل از درد، تو بی تابی و من بی طاقت (چاره صبر است که آنهم نه تو داری و نه من) شجاع کاشی.

همانندی ها :  صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن .(سعدی) . گرفتار را چاره صبر است و بس.

۴۱ اشتها آر و گیر سیخ کباب (چاه بر کن، سپس بدزد کباب) حکیم سوری.

۴۲ چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم (چرا دِه بینم و فرسنگ پرسم؟) – نظامی .

۴۳ زلیخا مرد از آن حسرت که یوسف گشت زندانی (چرا عاقل کند کاری که باز آرد پریشانی؟) صائب.

در ادب پارسی نمارش های بسیاری به رخداد زندانی شدن یوسف شده است که بیشتر در راستای بهره گیری فراخویی و مینوی (عرفانی) است.

مرد، به زندان شرف آرد به دست – یوسف از این روی به زندان نشست (نظامی) . دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت – من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم (سعدی)

همانندی ها:  «پشیمانی چه سود آخر چو در اول خطا کردی؟» . «عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی – حافظ» . «نه سیر بخور نه کُندر بسوزان»

۴۴ چو، به گشتی طبیب از خود میازار (چراغ از بهر تاریکی نگه دار) سعدی.

مصراع دوم به گونه ی ( که بیماری توان بودن به یک بار) نیز دیده شده است.

۴۵ دلیل روی تو، هم روی توست سعدی را (چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ).

۴۶ ز روی دوست دل دشمنان چه دریابند؟ – (چراغ مرده کجا؟ شمع آفتاب کجا؟) حافظ.

مراد از شمع آفتاب، اضافه ی تشبیهی نیست، بلکه چراغدان (مشعل، torch) و فروزینه و اخگر آفتاب است وگرنه شمع بهنجار (معمولی) از نگرش نورانی بودن با آفتاب برازندگی ندارد. ظهیر فاریابی نیز ترکیب «شمع آفتاب» را به کار برده است: «چو بخت در رخ تو شکرخنده زد چو صبح – شده تیره رخ ز غصّه آن شمع آفتاب»

۴۷ ای گدایان خرابات، خدا یار شماست (چشم اِنعام ندارید ز اَنعامی چند؟)- حافظ.

اِنعام، بخشش بزرگتران به کوچکتران و اَنعام، چارپایان است و ششمین سوره از قرآن کریم.

۴۸ نظام بی نظام ار کافرم خواند (چراغ کفر را نبود فروغی) – ؟.

۴۹ (چشم برداشتن از روی عزیزان صعب است) ورنه بیرون شدن از مُلک جهان این همه نیست یوسف جویباری.

۵۰ (چشم بینا بهتر از سیصد عصا) چشم بشناسد گُهر را از حصا (سنگ ریزه) مولوی.

به راستی اینکه انسان چشم بینایی و حقیقت بینی داشته باشد خیلی باارزش تر است تا سیصد عصا.

۵۱ چشم رضا بپوشد هر عیب را که دید (چشم حسد پدید کند عیبِ ناپدید) سعدی.

همانندی ها:  «چشم دشمن همه عیب بیند» (کیمیای سعادت) هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است (سعدی) . «چشم بداندیش که برکنده باد – عیب نماید هنرش در نظر – سعدی»

۵۲ شوخی نرگس نگر که پیش تو نشکفت (چشم دریده، ادب نگه ندارد) حافظ.

گل نرگس در ادبیات دلدادگی کنایه از چشم دلدار است که در اینجا گستاخی نموده و در برابر چشم دلداده دست به خودنمایی زده است. گستاخی نرگس را نگاه کن که در برابر تو یارای شکفتن پیدا کرده است. شگفتا که چه بی آزرم است که در پیشگاه تو، ادب را پاس نمی دارد.

همانندی:  هر که را شرم از او کند دوری بدرد پرده های مستوری (پاکدامنی) – اوحدی.

۵۳ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند (چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند) حافظ.

همانندی ها:  «دنیا دایم بر یک مدار نیست»  * «شهر ما دایم پر از شکر بود – شکر ارزان است ارزانتر شود – مولوی» * «آنچه دیدی برقرار خود نماند – وآنچه بینی هم نماند برقرار – سعدی» * «روزهای سپید است در شبان سیاه – سعدی» * «از پی هر شبی بود روزی – مکتبی» * «غبار غم برود، حال به شود – حافظ» * «بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر – بار دگر روزگار جون شکر آید – حافظ» * «هم روز شود این شب هم باز شود این در – دلبر نه چنین ماند؛ دلدار شود روزی»


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و ششم

۱ چنین نماید شمشیر خسروان آثار (چنین کنند بزرگان چه کرد باید کار؟) – عنصری.

به گونه کوتاه: «مردان بزرگ، چنین کنند» گفته اند که این بیت از چکامه ای است که عنصری در ستایش سلطان محمود غزنوی سروده است. حکیم قاآنی نیز این مصراع را آورده : «بهار آمد و دی را گرفت و کرد مهار – چنین کنند بزرگان چه کرد باید کار؟»

۲ (چو باران رفت بارانی میفکن) چو میوه سیر خوردی ، شاخ مشکن سعدی.

بارانی کلاهی است که گاهِ بارش باران بر سر نهند. این بیت نمارشی دارد به ناسپاسی کسان؛ نمک خوردن و نمکدان شکستن.

همانندی ها :  چو خرمن برگرفتی گاو مفروش – که دون همّت کند نعمت فراموش (سعدی) . منه بر روشنایی دل به یکبار – چراغ از بهر تاریکی نگه دار (سعدی) . نشاید کادمی چون کرّه ی خر – چو سیر آمد نگردد گِردِ مادر (سعدی).

۳ (چوب را آب فرو می نبرد دانی چیست؟) شرمش آید ز فرو بردن پرورده ی خویش صائب.

آب؛ چوب را هر اندازه هم که سنگین باشد در خود فرو نمی برد که چوب خود دستاورد و دست پرورده ی آب است و آن را در خود فرو نبرده و خفه نمی سازد. مهر پروردگار نیز نسبت به بندگان خود همانند مهر آب نسبت به چوب است. بماند که از نگرش دانشی، چون چگالی و یا جرم ویژه چوب کمتر از جرم ویژه آب است (یک) در آن فرو نرفته؛ بلکه بر روی آن شناور می ماند .

از نگرش سیاسی؛ روزی دکتر کریم سنجابی در مجلس شورای ملی این بیت را از نگاه سرزنش دکتر مظفر بقایی کرمانی که زمانی از یاران زنده یاد دکتر محمد مصدق بوده و سپس به او از پشت خنجر می زند در مورد او می خواند.

همانندی ها :  چاقو دسته ی خودش را نمی برّد . و «برادران جنگ کنند و پخمه ها باور.» . «چوب هر اندازه که سنگین باشد به آب فرو نمی رود» جامع التمثیل

۴ آدمی را آدمیّت لازم است (عود را گر بو نباشد هیزم است) -؟؟

بیت دوم به گونه ی «چوب صندل بو ندارد هیزم است» هم گفتار شده است. مردم، چوب صندل را به انگیزه ی بوی خوشش دوست دارند. حال اگر چوب «صندلی» بو نداشته باشد با هیزم چه ناهمگونی دارد. نگرش این است که باید انسان ها نسبت به یکدیگر رفتار نیک و به راستی انسانی داشته باشند و از هر چه که در خور آدمی نیست پرهیز کنند. به کوته سخن ، هر انسانی باید کارای (اثر) وجودی داشته باشد.

۵  (چو به گشتی طبیب از خود میازار) چراغ از بهر تاریکی نگه دار سعدی.

همانندی ها :  در دعوا، دستی هم برای آشتی نگهدار. «انسان باید یک آخور نیز برای روز مبادای (روز نیاز) خودش نگه دارد» . «گاو شاخزن هم یکی را برای خودش نگه می دارد که به او علف بدهد» .«میفکن کَوَل (لباس) چون بهار آیدت – که هنگام سرما به کار آیدت – نظامی»

۶ (چو چیره شدی بی گنه خون مریز) مکن با جهاندار یزدان ستیز – فردوسی.

۷ (چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن) که می گویند ملاحان سرودی. اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی – سعدی.

انگیزه سعدی از سرایش دو قطعه ی بالا این بوده است که پارسازاده ای از راه مرده ریگ (میراث) عموهای خود دارایی کلانی به دستش می افتد. پارسازاده آغاز به زناکاری و تبه کاری می کند و ولخرجی بسیار می نماید. باری هیچ گناه و کار ناپسندی نبوده که وی بدان دست نیازیده باشد. سعدی وی را پند و اندرز می دهد که ای پسر درآمد، آب جاری و زندگی آسیابی است در گردش و بسیار هزینه کردن از آن کس شایسته و پذیرفته است که درآمد ویژه و کاهش ناپذیر دارد.

معنای دو بیت به گفتار ساده چنین است: چون درآمد نداری کمتر هزینه کن که کشتیبانان می گویند :اگر در کوهسار باران و برف فرو نیاید در یک سال، از رودخانه ی پهناور دجله جز رودی خشک بر جای نمی ماند.

سعدی با قطعه بالا، درس میانه روی در هزینه کردن می دهد. در مورد ریخت و پاش در قرآن نیز به روشنی گفتار شده است که: «بخورید و بیاشامید ولی ریخت و پاش نکنید که پروردگار، بریز و بپاشان را دوست نمی دارد (سوره ی اعراف، نشانه ۳۱) و آنان همپالکی های اهریمنانند.

۸ چو علم آموختی از حرص و آنگه ترس کاندر شب (چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا)- سنایی غزنوی.

(عطار روح بود و سنایی دو چشم او – ما، در پی سنایی و عطار آمدیم – مولوی)

گفته اند که ارزش هرکس به کنش اوست یعنی دانشش در آن جایگاهی است که ارزش و بهای انسان و انسانیت را ارزیابی می کند و از سویی دیگر گفته شده است که ارزش هر کس به آن چیزی است که آن را به نیکی به نمایش می گذارند. بی گمان، آن دانشی مورد نگرش است که به دیگران بهره برساند. این درونمایه در همان بیت سنایی نیز به چشم می خورد که برخی کسان زیرک و هوشمند هستند که تا دانشی آموختند آن دانش را دستاویز آرمان های پست و پلشت خودشان قرار می دهند.

همانندی  :  «چه دلاور است دزدی که به کف چراغ دارد !»

۹ (چو دستی نتانی بریدن؛ ببوس) که با غالبان (چیرگان) چاره رفق است و لوس (چرب زبانی).

در بیت بالا به جای واژه بریدن، بیشتر واژه ی گزیدن و به جای واژه «رفق» (نرمی) بیشتر واژه ی زرق (دورنگی) نیز دیده شده است. از آسیب های جدی در کاربرد بدون پنداشت زبانزدها (امثال) گسترش باوره هایی است که هتا اگر در زمانه ی برونداد آنها، فراخوی (منش) به شمار می آمدند، دست کم امروزه آنها را در زمره ی گرایش های پادمنشی بر می شمریم که نمونه آن همان بیت مورد نگرش بالا (شماره ۹) و یا
نمونه های زیر:

الف – « سگ خویش گرسنه دار تا به دنبال تو آید (اجع کلبک ؛ یتبعک) »

ب – « دشمن را یک بار بیم کن و دوست را هزار بار ! »

پ – «آن عمر که مرگ باشد اندر پی آن – آن به که به خواب یا به مستی گذرد»

ت – «آدم با یک کنش زشت، اهل آن کنش زشت نمی شود»

ث – «آنکه بود شرم و حیا رهبرش – خلق ربایند کلاه از سرش»

ج – دستی را که نتوان برید، باید بوسید.

برخی بر این باورند که هر زبانی زبانزدهای بیشتری داشته باشد، فرهنگ و ادبیات آن رساتر و اندیشه ی ادبی سخنگویان به آن زبان، بالنده تر و گسترده تر است. اما در برابر، گروه های دیگری برآنند که در زبان هایی که رویش بسنده برای باوراندن دیدگاه ها و نگرش های دانشی و بخردانه (منطقی) نباشد گرایش به بهره وری از نماد (تمثیل = آنالوژی) بیشتر است که در چنین همبودگاهی (جامعه ای) کاربرد بیش از اندازه ی تمثیل (زبانزد) سرپوشی است برای لاپوشانی کمبودهای باشنده در این زبان. به نمونه های زیر که نماد آسایش خواهی و نیز زمان خواهی (opportunism) است می توان نگرشی داشت:

الف – «اگر زمانه به گرگی دهد زمامش را – بر او ز بهر سلامت، سلام باید کرد !»

ب – «سیمرغ وار چون نتوان صید قاف (کوه افسانه ای) کرد – چون صعوه خورد باش و فروگیر بال و پر» (صعوه ، گنجشک گونه ی تند پرواز)

پ – «پیش رو، خاله باش و پشت سر، چاله»

ت – «از روی ناچاری به خر بگو خانباجی !»

ث – هم از تور ماهی بگیر و هم از قلاب» و یا «هم از توبره بخور هم از آخور» … «هم به نعل بزن ، هم به میخ» ، «هم خدا را بخواه و هم خرما را . . . !» . «هم سر سفره ی آش باش و هم سر سفره ی پلو» . «هم شریک دزد باش و هم دوست کاروان»

در میان ما، بخش گسترده ای از اندیشه گری و فرنایش (استدلال) بر پایه خوگیری بر دوش امثال (زبانزدها) و چامه ها نهاده شده است که خود بدآموزی های بسیاری در بر دارد. به عنوان مثال:

الف – «اگر خواهی که مردمان تو را نکو گوی باشند ، نیکوگوی مردمان باش» یعنی برای اینکه از سوی دیگران به تو گزندی نرسد کاسه لیسی آنان کن که این خود با آموزه های دینی «کن للظالم خصماً و للمظلوم عونا» (کلام علی علیه السلام) هم که شده ناسانی دارد. و یا «چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت عرفی – مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند !» . چنین کسی باید در درازنای زندگی خود یک بار نیز زبان به خروش و پرخاش نگشوده؛ مورچه ای از او آزرده نشده، آهسته رفته و آرام برگشته تا مبادا گربه ملوسی گازش بگیرد.

ب – «فرزند عزیز نور دیده ؛ از دبّه (وادنگ و جر زدن) کسی زیان ندیده !»

پ – از برای مصلحت، مرد حکیم  –  دم خر را بوسه زد؛ گفتش کریم !»

.

نمونه ی دیگر از آسیب های برخی زبانزدها وابسته است به آن رده از زبانزدها که بدون پایه فرنایشی (استدلالی)؛ کنش ها، آیین ها، تیره و تبارها را نشانه رفته ، تخم بیزاری و کین توزی در سرزمین دل ها کاشته؛ دشمنان فرامرزی بیشترین بهره را از این آشفته بازار برده، از آب گل آلود به آسانی ماهی گرفته، به ریشمان خندیده و سیاست استعمارگرانه (colonial) خود را به کار گرفته، پراکندگی می اندازد و فرمانروایی می کنند. برای نمونه :

الف – «سلام لُر بی طمع نیست !» پرسش این است که آیا تنها سلام لُران در پی آز است؟ یا در بر گیرنده دگر کسان چون بلوچان، ترکان و کردان و فارس ها نیز می شود؟ آیا در اینجا در مثل مناقشه هست یا نیست؟

ب – «اُترک الترّوک و لوکان ابوک» (ترکان را رها کنید هر چند که پدرتان باشد !) پوچی، بی پایگی و بی مایگی این چنین گزاره ای بسیار روشن است که نگارنده از نوشتار آنها در زمینه های دیگر تبارها و سامان ها آزرم دارد چرا که نگاشتن آنها، خود گونه ای مُهر پذیرش زدن و گسترش پلشتی ها و پلیدی هاست.

پ – «آنچه خر نخورد (خلج) خورد !» نمارشی است به اینکه تیره و تبار خلج از خوردن هر گونه غذایی خودداری نمی کنند و یا «زبان خر را خلج داند!» (خلج نام تیره ای از ترکان است که نزدیک به سده ی چهارم هجری در میان افغان کنونی و سیستان و بلوچستان جایگه گزیده اند) . برآورد میلی ز سنگ و ز گچ – که کس را به ایران ز ترک و خلج * نباشد گذر جز به فرمان شاه – همان نیز جیحون میانجی به راه *(فردوسی) به راستی این یاوه پراکنی های آزار دهنده و چندش آور که روان تیره و تبارها را پژمرده می سازد از آن دست زبانزدهایی هستند که در آنها چگونگی ستیزه جویی ریشه دوانیده است . آیا در این گونه زبانزدها، ستیزه جویی (مناقشه) نیست؟

ت – اکنون خوب است برای گونه گونی نیز که شده به این چامه نگرشی داشته باشیم و به دور از پی ورزی، ستیهندگی و خشک سری داوری کنیم که آیا این آرزوی چامه سرا در بر گیرنده «در مثل مناقشه» هست و یا نیست؟   «ای کاش بُدی جهان ز خوبان پُر  – شیرازی و کازرونی و دشتی و لُر » البته گاه برخی شوخی ها نسبت به شهروندان یا دهوندان را می توان از این گفتار جدا دانست : «اصفهان جنتی است پر نعمت – اصفهانی در او نمی باید !» . از خودمان بپرسیم که تاکنون چند بار و هر بار با فرنام فرنایش (استدلال) از هر دو گزاره ناسازگار (متناقض) زبانزدها که در یک زمینه، یگانه (واحد) هستند بهره جسته ایم و هر بار نیز با باور به درستی هر دو گروه . مثال :

الف – یک بار از زبان پیامبر بزرگوارمان سر می دهیم که: «الفقر فخری» (تنگدستی مایه ی بالندگی من است) . گاه دیگری می گوییم که : «آنچه شیران را کند رو به مزاج – احتیاج است، احتیاج است احتیاج»

ب – «آدم نادان هزار «من» زور دارد». اما گاه دیگر «آدمی را بتر از علت نادانی نیست» . و یا «آدمی را عقل می باید نه زور (زر)» و : «گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست».

پ – امروز دستاورد ثواب کردن را کباب شدن می دانیم و روز دیگر بادی به غبغب انداخته و می گوییم: برادر! «تو نیکی میکن و در دجله انداز  – که ایزد در بیابانت دهد باز»

ت – زمانی می گوییم: «و فی التأخیر آفات» (در درنگ کردن گزند است) زمان دیگری می گوییم «شتاب کار اهریمن است»

ث – «زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز» اما از آن سوی: «گر چرخ به کام ما نگردد کاری بکنیم تا نگردد (بگردد)» و مولانا در زمینه ی جبر (زور) و اختیار (چاره داری) می گوید: «ما همه شیران، ولی شیر علم – حمله مان از باد باشد دمبدم» (جبر) و در برابر : «اینکه گویی این کنم یا آن کنم – خود دلیل اختیار است ای صنم» (اختیار)

گفتنی است هیچ کس نمی تواند زیبایی گروه زیادی از امثال را باور نداشته باشد و همه ی امثال نیز بی پایه و مایه هم نیستند اما برخی به گونه فرنایش گفتار می شوند. مانند:

الف – «از مدرسه برنخاست یک اهل دلی !» . ب – «از فتنه پیرزن بپرهیز!» آیا فتنه گری تنها از پیرزن برخاسته و شرطی (بایسته ای) است (آیا در این گزاره در مثل مناقشه هست یا نیست؟) به نمونه های زیر روی آوری می کنیم :

الف – بیچاره آنکه صاحب روی نکو بود. «بیچاره آن کسی که گرفتار عقل شد؛ خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت !» و از آن سوی دیگر «ان را که عقل ندادی چه دادی و یا آن را که عقل دادی چه ندادی؟»

ب – «پایان چامه سرایی (شاعری) گدایی است!» و یا «درزی در کفن خود نمی خوابد!» آیا به راستی چنین است؟ و «گرو رفتن پالان، عروسی خر است!»

در اینجا اندک از بسیار گفته شد اما «در خانه اگر کس است یک حرف بس است !»

۱۰ بجز کِشته ی خویش ندروی (چو دشنام گفتی ، دعا نشنوی) – سعدی.

در سوره ی فاطر نشانه ۴۳ داریم که «ترفند و نیرنگ زشت تنها به اهلش بر می گردد»

۱۱ (چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به) شب فراق مَنِه شمع پیش بالینم – سعدی.

۱۲ (چو شصت آمد نشست آمد پدیدار) چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار – نظامی.

چامه های پیش و پس این بیت از نظامی چنین است :

. . . نشاط عمر باشد تا چهل سال – چهل ساله فرو ریزد پر و بال

پس از پنجه (پنجاه) نباشد تندرستی – بَصر کندی پذیرد ، پای سستی . . .

به هشتاد و نود چون در رسیدی  –  بسا سختی که از گیتی کشیدی

وز آنجا گر به صد منزل رسانی  –  بود مرگی به صورت زندگانی

اگر صد سال مانی ور یکی روز  –  بباید رفت از این کاخ دل افروز

همانندی: «سال که رسید به پنجا  – فشار میاد به چند جا !» (زبانزد توده گانه)


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و هفتم

۱ خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است (چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟) حافظ.

کسی که در، به روی دیگران بسته و تنها، گوشه ی دنجی را برگزیده و از گیتا و هرچه در آن است دل بریده و تنها به «یار» اندیشه می کند چه نیازی به گردشگری دارد؟ کوی و برزن دلدار و پیرامون بارگاه دوست برای هر دلشده ای بهترین تفرجگاه است. آنگاه که به کوی دوست دسترسی باشد نیازی به دشت و دمن نیست چرا که زیبایی های کیهان در برابر کوی دلدار بسی کوچک و ناچیز است و به راستی «صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است»

۲ در فشان مهی بودی از راستی (چو گشتی تمام، آیدت کاستی) اسدی طوسی.

۳ . . . بگفت آنجا پریرویان نغزند (چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند) سعدی.

در یورش گزند ها توانمندترین کسان از پای در می آیند.

۴ مکن گفتمت مردی خویش فاش (چو مردی نمودی مخنث مباش) سعدی.

مخنث به پسربچه و یا مردی گفته می شود که مورد چنگ اندازی جنسی قرار می گیرد.

سنان جور بر دلریش کم زن – (چو «مرهم» می نسازی؛ نیش کم زن) – ناصرخسرو . سنان همان نیزه و سرنیزه است و «مرهم» پماد.

۵  خرد باشد که خوب و زشت داند (چو مهر آمد، خرد در دل نماند) اسعد گرگانی.

۶ فراغ دلت هست و نیروی تن (چو میدان فراخ است «گویی» بزن) – سعدی.

پیامبر اسلام (ص) فرموده اند که پنج چیز را باید بیش از پنج چیز ارزشمند شمرد: جوانی را پیش از پیری، تندرستی را پیش از بیماری، توانگری را پیش از تهیدستی، آسایش را پیش از گرفتاری و زندگانی را پیش از مرگ .    (گوی زدن، یعنی با چوگان کوبه بر گوی زدن)

۷ در مصطبه ی عشق تنعّم نتوان کرد (چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی) – حافظ.

دراین مصرع، مصطبه ؛ سکوی میخانه ها برای باده نوشیدن هماوردان پیاله نوش بوده است و مصطبه عشق همان سکوی میخانه دلدادگی و نمارشی است به جایگاه والا. تنعّم نیز ناز پروردگی و شادخواری است. بالش زر همان بالش زربفت است. این بالش زربفت با خشت خام سنجش شده است. می خواهد بگوید چون بالش زربفت گرانبها باشنده نیست ناچار خشت زیر سر می گذاریم. اما به هر روی: جایگاه والای دلدادگی جای زندگی با ناز و ناز پروردگی نیست؛ جای ورزیدن (ریاضت) است. دلدادگی با درد و رنج همراه است . اکنون که توانایی و شایش دست یافتن و هم آغوشی نیست با جدایی می سازیم.

۸ دست و پایی همی زن اندر جوی (چون به دریا رسی مگو از جوی) – سنایی.

۹ ای که هستی نسیم صحرا گرد (چون به گَردَش نمی رسی، برگرد واگرد) – ؟؟

۱۰ ای دل ار سیل فنا بنیان هستی بر کَنَد (چون تو را نوح است کشتیبتن ز طوفان غم مخور) – حافظ.

ای دل (شبه جمله) اگر سیل نیستی بر آنست که پایه های هستی تو را از جا کند، چونکه حضرت نوح کشتیبان توست، از توفان، هراس به دل راه مده ! در اینجا نوح؛ هم نمارشی است به داستان توفان نوح و هم نمارشی است برای پیر راهنما (مرشد) که اگر راهنمای روشن روان پاک درونی پیدا کنی و در سایه رهبری های او گام برداری . نیستی و نابودی نمی تواند تو را به کام خویش بکشد. چنانکه توفان های بزرگ و خیزاب های دریا نتوانست کشتی نوح را درهم بکشند (آرایه ی تلمیح این بیت اشاره به داستان حضرت نوح و کشتی رهایی پیروان او دارد)

۱۱ (چون چنین خواهی خدا خواهد چنین) می دهد حق آرزوی متّقین – مولوی.

همانندی  :  اگر گویی که بتوانم قدم درنه که بتوانی – وگر گویی که نتوانم برو بنشین که نتوانی.

۱۲ (چون خطایی از تو سر زد در پشیمانی گریز) کز خطا،نادم نگردیدن خطایی دیگر است – صائب.

۱۳ چون برون رفت از تو حرص، آنگه درآید در تو دین (چون در آمد جبرئیل وآنگه برون شد اهرمن) سنایی.

۱۴ (چون دل دانا نداری رهبر مردم مباش) عقل خندد چون دلیل کاروان بیند ضریر (نابینا) همام تبریزی.

۱۵ از دشمنان برند شکایت به دوستان (چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟!) سعدی.

۱۶- (چو نرمی کنی، خصم گردد دلیر) وگر خشم گیری شوند از تو سیر بوستان سعدی.

و باز به گفته سعدی: «نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند – گلستان سعدی»

از نگاه میانه روانه و ساده گیرانه سعدی، یک فرمانروای راهبر و چاره جو و دوراندیش حتی با کارگزاران و زیردستان بزهکارش نیز نباید با خشم و زیاده روی (افراط) رفتار کند.

۱۷ شاهی که ندیمی (همنشینی) چو تو دارد چه کند کس؟ – (چون سرخ گل آید به چه کار آید گلنار؟ – فرخی سیستانی.

(گلنار = شکوفه و گل انار است که بر ندهد و بسیار سرخ رنگ است) (هر که از آن ناردانه خورد خنک دل – گشت و چو گلنار کرد گونه ی رخسار – سوزنی)

۱۸ (چون شیر به خود سپه شکن باش) فرزند خصال خویشتن باش نظامی.

همانندی ها :  الف – آنجا که بزرگ بایدت بود – فرزندی کس نداردت سود . نظامی.   * ب – گِرد نام پدر چه می گردی؟ – پدر خویش باش اگر مردی ! . سعدی . * پ – آدم باید از بازوی خویش بلند شود.

۱۹ (چون عمر به سر رسید چه بغداد و چه بلخ) پیمانه چو پر شد چه شیرین و چه تلخ خیام.

خطوط بنیادین سیمای خیام را شیوه اندیشه های او بازشناخته می کند. جایگاه والای خیام در گمان (شک) او، شگفتی او و اینکه می داند که نمی داند.

همانندی  :  اجل که رسید، گو به هندوستان باش.

۲۰ (چون غرض آمد ؛ هنر پوشیده شد) صد حجاب از دل به سوی دیده شد مولوی.

مولانا یکی از چیزهایی را که انگیزه «دوبینی» و کج بینی می شود یعنی راستینه هان را آن چنانکه هستند نبیند بداندیشی (غرض ورزی) است که خود نیز از بافت خشم و شهوت است که پرده ای در برابر دیدگان می کشد و در دنیای هنر این بداندیشی از دل به چشم و از چشم به پرده ی دنیای بیرون می افتد؛ زشت را زیبا و زیبا را زشت می نمایاند. بی گمان همین بداندیشی راهبند داوری دادگرانه می شود که خود، یکی از نکته های روانشناسی و انسان شناختی برجسته است.

همانندی  :  چونکه پای غرض آمد؛ مرض آمد به وجود.

۲۱ گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید (چون قصد حرم باشد سهل است بیابانها) سعدی.

در مصراع دوم؛ «شوق» و «عشق» حرم نیز به کار رفته است.

چنانچه در راه رسیدن به دیدار تو دردسر و رنجه ای به ما برسد سزاوار است. چه؛ کسی که عشق رسیدن به کعبه در دل دارد باید دشواری های دست یابی به کعبه را برتابد.

همانندی ها :  الف – در راه عشق، مرحله ی قُرب و بُعد نیست.

ب – «گر به شوق کعبه خواهی زد قدم  –  سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور» – حافظ.

پ – «سفر دراز نباشد به پای طالب دوست» – سعدی.

۲۲ (چون قضا آید طبیب ابله شود) وان دوا در نفع هم گمره شود مولوی.

در مورد قضا از زبان مولوی بیشتر بدانیم :

الف – چون قضا آید چه سود از احتیاط. * ب – چون قضا آید شود تنگ این جهان . * پ – چون قضا آید شود دانش خراب .  * ت – چون قضا آید فرو پوشد بصر.  *  ث – چون قضا آید نبینی غیر پوست . * ج – چون قضا آید نماند فهم و رای. * چ – از قضا سرکنگبین صفرا فزود.  *  ح – عقل و عاقل را قضا احمق کند.  * خ – چون قضا بیرون کند از پرده سر  –  عاقلان گردند جمله کور و کر.

همانندی ها :  الف – چون قضا بیاید؛ عاقل غافل گردد (سندباد نامه) . * ب – قضا ز آسمان چون فرو هشت پر – همه زیرکان کور گردند و کر (فردوسی)

اکنون اگر چنین انگاریم که همین قضا و قدر با خشنودی بنده و سرشت خوشایند پروردگار جای واگرایی؛ همگرایی پیدا کنند و سرنوشت خداوندی و چاره اندیشی بنده ی فرمان در پنده (نقطه) آفرینش به گونه ی استثنایی بهم برسند و والاترین گواه در سرشت و پرورش خداوندی بشوند اما این، آن قضایی است که رواست و نیازی به برگرداندن آن نیست.

۲۳ (چونکه پای غرض آمد؛ مرض آمد به وجود) گفته ی سعدی شیراز بر این است گواه ملک الشعرای بهار.

۲۴ – نام احمد جمله نام انبیاست (چونکه صد آید، نود هم پیش ماست) مولوی.

آنگاه که نام پیامبر اسلام را می آوریم گویی منش ابراهیم، نوح، موسی، عیسی، لقمان حکیم و . . .  در این باشنده گرانبها متبلور است.

همانندی ها :  هرچه شمار است زیر هزار است (ناصرخسرو) . همه گفتی مصطفی گفتی (سنایی).

۲۵ باز آ که در فراق تو چشم امیدوار (چون گوش روزه دار بر الله اکبر است) سعدی.

۲۶ چون نداری مایه، از لاف سخن خاموش باش (خنده رسوا می نماید پسته ی بی مغز را) صائب تبریزی.

۲۷ جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه (چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند) حافظ.

جنگ و جدال پدید آمده از مسائل گوناگونی همچون خشکسری و ندیدن راستینه از سوی هفتاد و دو ملت را ندیده بگیر و بخشوده دار چرا که آنان راستینه ناب را نپذیرفته بلکه آهنگ افسانه را نواخته و با هم به چالش پرداختند و گمراه شدند و به انگیزه اینکه راه راستینه از ناراستینه برای شان پوشیده شد و شایسته ی بازشناسی نبود، به دنبال «اجتهاد» و «قیاس» رفتند.

۲۸ می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب (چون نیک بنگری همه تزویر می کنند) حافظ.

باده گساری کن که چون نیک بنگری پی خواهی برد که از اندرزگویان ریاکار، دین شناسان (فقیهان) ناکارگزاران دستورهای کیشی (محتسب) و حتی حافظ نیز دروغ گفته و وانمود به دینداری می کنند. پس نیرنگ این نیرنگبازان را نخور !

همانندی ها :  «یک روده ی راست در شکم هیچ کس نیست» . «با نَفَس هرکه در آمیختم – مصلحت آن بود که بگریختم» – نظامی.

۲۹ (چو نیکی کنی نیکی آید بَرَت) بدی را بدی باشد اندر خورت فردوسی.

۳۰ میان عاشق و معشوق فرق بسیار است (چو یار ناز نماید شما نیاز کنید) حافظ.

پس: اگر دلدار کارش ناز کردن است، دلداده هم کارش ناز کشیدن و نیاز کردن است.

همانندی ها :  الف – «از تو نازی از ما نیازی» . ب – «نادان مردمان کسی است که دوستی زنان به درشتی جوید» (رستم بن مِهر هرمزد)

۳۱ هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی ! (چه حاجت است بگوید شکر که شیرین است ؟).

واژه ی شکر هم به معنای مزه ی شیرین است و هم به معنای جانانه ی خسرو است که با شیرین مراعات النظیر است. گفته اند که ناهمسانی «ایهام» (دوپهلو) با «ایهام تناسب» در این است که در ایهام ؛ گاه هر دو معنی پذیرفتنی است ولی در ایهام تناسب تنها یک معنی به کار می آید و معنی دوم با واژه یا واژه های دیگر «مراعات النظیر» است. به گفتاری دیگر، ایهام تناسب اوردن واژه ای است با دست کم دو معنی که یک معنی آن مورد نگرش و پذیرفته است و معنی دیگر نیز با برخی از پاره های گفتار برازندگ (تناسب) دارد . واژه ای که ایهام تناسب می سازد دست کم یک معنای آن با برخی دیگر از پاره های گفتار، مراعات النظیر می سازد.

۳۲ (چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد) چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد صادق سرمد.

۳۳ میان عاشق و معشوق رمزی است (چه داند آنکه اشتر می چراند !) – ؟؟

۳۴ وه چه خوب آمدی صفا کردی (چه عجب شد که یاد ما کردی ؟) ایرج میرزا.

عجب عجب که تو را یاد دوستان آمد !

۳۵ غم از شادی بزاید شادی از غم (چه غم دارم که غیر از غم، ندارم) نشاط اصفهانی.

۳۶ (چه غم ز بی کُلهی آسمان کلاه من است) زمین بساط و در و دشت بارگاه من است قاآنی.

زنده یاد عارف قزوینی نیز بدین «مثل» آویزش جسته و گفته است: «برای خود کُلهی دوخت زین نمد هر کس   –   چه غم ز بی کلهی؟ آسمان کلاه من است»

همانندی  :  ز دنیا قسم ما (سهم ما) غم خوردن آمد.

۳۷ چو از راستی بگذری خم بود (چه مردی بود کز زنی کم بود؟) عنصری.

همانندی  :  «وای بر مردی که از زن کمتر است !» بی گمان در زمان کنونی که زن و مرد در کنار یکدیگرند زبانزد بالا جایگاهی ندارد. سلطان محمود غزنوی به مادر مجدالدوله دیلمی که خود زنی خردمند، توانمند و پیکارجو بوده می نویسد که «تو نیز فرزندت (مجد الدوله) را روانه کن تا در رکاب همایونی من باشد و باج و خراج (مالیات) بپذیرد وگرنه دوهزار پیل جنگی به دیار دیلم و عراق عجم فرستم . . . » آن پیر بانوی بی هراس در پاسخ می نویسد که اگر من تو را بشکنم که صد پادشاه را شکسته ای در تاریخ نویسند و اگر پیروزی از آن تو باشد مردم گویند که پیرزنی را شکست داد و این برای تو ننگ است. آیا چنین گُردبانویی کمتر از مرد است؟

۳۸ مشو در خونِ چون من زیردستی (چه نقصان کعبه را از بت پرستی؟) نظامی.

۳۹ در عارض خود بین و همی باش خدابین (چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ؟) جامی.

پایان واج « چ »

 ——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و هشتم

۱ زهر است عطای خلق هرچند دوا باشد (حاجت ز که می خواهی ؛ جایی که خدا باشد ؟) – واعظ.

همانندی ها :  هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد  –  او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد. و یا: تکیه به جبّار کن تا برسی بر مراد.

۲ وصف تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل (حاجت مشاّطه نیست روی دلارام را) – سعدی.

چه دانشوران تو را بستایند و چه نستایند یکسان است چنانکه چهره ی زیبا را نیازی به آرایشگر زن (مشاّطه) نیست چرا که خود زیبا و دلبر است. مصراع دوم بیت بالا «ارسال المثل» است (در آوردن یک ضرب المثل در شعر) که گاهی یک بیت و یا مصراع پس از زمانی خود به گونه یک ضرب المثل دگرگون می شود. ساختار ارسال المثل بدین گونه است که دو فراز و یا گزاره بدون گفتن ادات تشبیه (واژه های مانند چون، چو . . .) به هم، مانند سازی (تشبیه) می شوند که «مشبه به» همان ضرب المثل است. (هر گه که دل به عشق دهی خوشدلی بود – در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست – حافظ)  «مَشط = شانه زدن بر موی و مُشط یا مِشط = شانه است»

همانندی ها :  چه حاجت به مَشاّطه روی زیبا را –  سعدی . »معشوق خوبروی چه محتاج زیور است – سعدی» . «چشمی که دلی برد به تاراج – دانی که به سرمه نیست محتاج؟ – ناصرخسرو» . «چه نیاز است سیه موی جوان را به خضاب – فرخی» . «به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟ – حافظ»

۳ (حاشا که من از جور و جفای تو بنالم) بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت حافظ.

من هرگز از بیداد و ستم تو گِله ای بر زبان روان نمی سازم چرا که از دید من بیداد خوبرویان و نازنینان، خود به گونه ای مهربانی و بزرگواری است.

همانندی ها :  «من نه آنم که که ز جور تو بنالم – حافظ» . «مهربانان زخم ها خوردند و نخروشیده اند – اوحدی مراغه ای»

۴ رو خبر گنج ز ویرانه پرس (حالِ دلِ شمع ز پروانه پرس) خواجوی کرمانی.

و اما، پروانه از تیره ی گرز شاخکان، و از راسته ی پولک بالان Lepidoperta . پروانه در چامه ی برخی از شاعران:

الف – دیدی که خون ناحق پروانه شمع را – چندان امان نداد که شب را سحر کند؟ – حکیم سنایی.

ب – من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش – چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه انه باش – مرتضی قلی خان شاملو.

پ – چراغ روی تو را شمع گشت پروانه – مرا ز حال تو با حال خویش، پروانه نِه – حافظ.

ت – پرِ پروانه بسوزد با درخشنده (فروزنده) چراغ – چون چخیدن با چراغ روشن زهرا کند – منوچهری دامغانی (چخیدن = ستیزه کردن ، زهرا = تابنده)

ث – روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم – پروانه را چه حاجت پروانه ی دخول – سعدی.

ج – کی شود پروانه از آتش نغور؟ (گریزنده) – زآنکه او را هست در آتش حضور – عطار نیشابوری.

چ – از شاخسار شمع شرروار می پرد – پروانه ای که گرد تو یک بار می پرد – صائب تبریزی.

۵ رُخ تو در نظر آمد، مراد خواهم یافت چرا که (حال نکو در قفای فال نکوست) حافظ.

«فال» به معنای «شگون» ، به دل و یا به زبان نیک آوردن و پیش بینی خوشبینانه. در زبان عربی به صورت «تفأل» نیز به کار می رود. پادتفأل ؛ تطیّر است (به معنای آوا و یا پرواز پرنده ای همانند کلاغ یا جغد که نشانه شومی دانستن است) ایرانیان به فال نیک «مُروا» و به فال بد «مرغوا» می گفتند که هم ارز با تطیر عربی است و مرغوا از واژه «مرغ» گرفته شده است. فال زدن هنوز نیز در فرهنگ همگانی جهانی زنده است که گونه های گوناگون دارد. مانند فال قهوه، فال نخود، فال ورق.

۶ سوزنی را پای بند راه عیسی ساختند (حب دنیا پای بند است ار همه یک سوزن است) – سنایی.

۷ (حُب دنیا هست راه هر خطا) از خطا کی می شود ایمان عطا؟ – شیخ بهایی.

مصراع اول این بیت، برگردانی است از حدیث معروف : «حُب الدّنیا رأس کلُ خطیئه» (دنیا سرتمام لغزش هاست)

۸ (حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست) که آشنا سخن آشنا نگه دارد حافظ.

مصراع اول این بیت از سعدی است (ارسال المثل) . . . .  یکی تمام بود مطّلع بر اسرارم.

همانندی :  «با آشنا سخن آشنا بگو»

۹ الحق خجل شدم که به تحقیق هرچه گفت حق بود و (حرف حق را بود در دل اثر) قاآنی.

۱۰ سر زده داخل مشو؛ میکده حمّام نیست (حرمت پیر مغان بر همه کس واجب است) – ؟؟.

۱۱ تو پنداری که بدگو رفت و جان برد (حسابش با کرامُ الکاتبین است) – حافظ.

کرامُ الکاتبین = فرشتگانی هستند که کارهای نیک و بد انسان را نگارش می کنند. (کردار نویسان) فرشته سوی راست را «رقیب» (نگهبان) و فرشته ی سمت چپ را «عنید» (آماده کار) می گویند.

۱۲ (حُسن تو دایم بدین قرار نماند) هست تو جاوید در خمار نماند – سعدی.

۱۳ قصه ی فرهاد ز شیرین بپرس (حُسن رخ «ویس» ز «رامین» بپرس) – خواجو.

همانندی ها :  الف – اگر بر دیده ی مجنون نشینی – به از زیبایی لیلی نبینی – وحشی بافقی.

ب – ای بسا زشت که در دیده ی عاشق زیباست.

پ – دیده دوست عیب پوش بود – خصم را دیده عیب کوش بود . (امیرخسرو)

ت – زنگی ار چه سیه فام بود – پیش مادر مهی تمام بود. (امیرخسرو)

ث – به بلخ اندر به سنگی بر نوشته است – که دوزخ، عاشقان را چون بهشت است.  چو باشد مرد عاشق در بر دوست – همه زشتی به چشمش سخت نیکوست – اسعد گرگانی.

ج – دوست داشتن چیزی انسان را کر و کور می کند. – حضرت محمد (ص)

چ – هر که عاشق چیزی شود، دیده اش را کم و دلش را بیمار می کند  – حضرت علی (ع) یعنی نمی تواند کژی ها و کاستی ها را ببیند.

۱۴ (حضور خلوت انس است و دوستان جمعند) وان یکاد بخوانید و در فراز کنید – حافظ.

«و اِن یکاد . . . » نشانه ی پیش از نشانه ی پیش از پایان سوره ی قلم است که برگردان آن چنین است: (خدانشناسان چون قرآن را شنیدند نزدیک بود به تو چشم زخمی بزنند و بگویند که او دیوانه است) گزارندگان (مفسّران، analyst) قرآن در زمینه جایگاه فروفرستان این نشانه گفته  اند که بی خدایان و کافران مردی از قریش را که به شورچشمی و چشم زنی زبانزد بود و گاو و شتر را به برخورد چشم از پای در می اندداخت برانگیختند که حضرت محمد (ص) را چشم بزند و پروردگار این نشانه (آیه) را فرو فرستاد و او را از چشم زخم بری نگهداشت که به باور توده ها، داروی این چشم زخم، خواندن این نشانه با آوای بلند است. دیگر چامه سرایانی چون: سنایی، ظهیر، خواجو، نزاری نیز (وان یکاد) را در چامه های خود آورده اند. فراز کردن به معنای «بسته» است. معنای بیت چنین است: خلوت اُنسی بر پاست و یاران گرد هم آمده اند. برای آنکه چشم زخمی به بزم ما نرسد و اِن یکاد بخوانید و در را ببندید تا غیرخودی ها وارد نشوند.

۱۵ مر مرا باور نمی آید به روز اعتقاد (حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن) – ؟؟.

همانندی ها :  الف – مصحفی (قرآنی) بر کف چون زین العابدین – خنجری پر زهر اندر آستین ! * ب – سبحه (تسبیح) بر کف، توبه بر لب، دل پر از شوق گناه (صائب)  * پ – شرمم از خرقه ی آلوده خود می آید – که به هر پاره دو صد شعبده پیراسته ام (حافظ)

۱۶- حق نیست آنچه گفته ام ار هست ؛ گو، بلی! (حق گوی را زبان ملامت دراز بوَد) – سعدی.

۱۷ با وصل نمی پیچم وز هجر نمی نالم (حکم آنچه تو فرمایی، من بنده ی فرمانم) سعدی.

۱۸ ای سلیمان در میان زاغ و باز (حلم حق شو با همه مرغان بساز) – مولوی.

همانندی :  در گنج معیشت سازگاری است – کلید باب جنّت بردباری است – ناصرخسرو.

۱۹ ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا (حلوا به کسی ده که محبت نچشیده است) سعدی.

۲۰ (حلوا نخورد، چو جو بیابد خر) دیبا نبود به گاو بر، زیبا ناصرخسرو.

۲۱ (حیف از آن روز که بی کسب هنر، شام شود) داد از آن شام که بی شاهد و ساغر گذرد ایرج میرزا.

۲۲ (حیف از تو که ارباب وفا را نشناسی) ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی – ؟؟.

۲۳ عمر عزیز خود منما صرف ناکسان (حیف از طلا که خرج مطلّا (زراندود) کند کسی) قصاب کاشی.

۲۴ تا کی دنیای دنی (فرومایه) ای دل دانا؟ – (حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی) – حافظ.

در بیت بالا، «دنیا» و «دنی» جناس اشتقاق و هر دو با «دانا» جناس «شبه اشتقاق» و هم حرفی دارند. در جناس شبه اشتقاق ممکن است دو واژه همانند باشند. به گونه ای که ما پنداریم از یک ریشه اند. مانند کمان و کمین که از یک ریشه نیستند و با هم پیوستگی ندارند. در جناس اشتقاق دو واژه با یکدیگر هم ریشه اند مانند انیس و مونس. «دنی» یعنی پست و نزدیک و «ادنی» یعنی نزدیک تر و پست تر؛ و «دنیا» مؤنت ادنی. دنیا را از آن جهت دنیا گویند که از عالم اخرت پست تر و به ما نزدیک تر است.

۲۵   کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر (حیف باشد که همه عمر به باطل گذرد) حافظ.

مصراع دوم به گونه ی «حیف اوقات که یکسر به بطالت گذرد» نیز آمده است.

۲۶ غم دنیای دنی چند خوری باده بخور (حیف باشد دل دانا که مشوش (شوریده) باشد) حافظ.

۲۷ سعدی از عشق نبازد چه کند مُلک وجود ؟ – (حیف باشد که همه عمر به باطل گذرد) سعدی.

پایان واج « ح »

۲۸ به عیش ناخوش او در زمانه تن در دِه که (خار جفت گُل است و خمار جفت نبید (شراب) ) سنایی.

سنایی این بیت را در زمینه ی بسندگی (قناعت) و گوشه گیری سروده و به گونه های دیگری نیز نوشتار شده است : «مدار امید ز دهر دورنگ یک رنگی – که خار جفت گل است و خمار جفت نبید»  *  «به عیش ناخوش او در زمانه تن در ده – که در طویله او با «شبه» است مروارید» . «شبه» سنگی سیاه است و درخشنده که در نرمی و سبکی مانند کهرباست.

۲۹ دل نازک به نگاه کجی آزرده شود (خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست) – صائب.

۳۰ (خاصان حق همیشه بلیّت کشیده اند) هم بیشتر عنایت و بیشتر عنا (رنج) – سعدی.

حق = پروردگار . بلیّت = سختی کشیدن . عنایت = مهربانی و آگاه. چنین پیداست که سعدی بیت بالا را از حدیث «البلا للولا، کما الهب للذّهب» (سختی برای یاران و آتش برای زر) گرفته است.

۳۱ همّت از مردمان نیک طلب (خاک از توده ی کلان بردار) ابن یمین.

والا منشی را (در اینجا) از مردان نیک بخواه و خاک را از توده ی بزرگ بردار. (کلان به معنای بزرگ است و از این روی بزرگِ شهر را کلانتر یا شهریار گفته اند)

همانندی :  گوشت را از ران گاو ببُر. اگر خواستی خاک بر سرت کنی، چه بهتر که پای تلّ خاکی بایستی.

۳۲ (خورده همان به که به تن ها خوری) خاک بر آن خورده که تنها خوری لا ادری.

۳۳ (خاکساران جهان را به حقارت منگر) تو چو دانی که در این گَرد، سواری باشد؟ – اوحدی مراغه ای.

آری، برخی کسان می کوشند تا کمبودهای مینوی خود را با نمودهای مادّی تاوان (جبران) کنند؛ چنانکه بلندپایگان بی خدایان لباس های زیبا و گرانبها می پوشیدند و در برابر پیامبر و یارانش راه می رفتند و به آنان با دیده ی خوارداشت می نگریستند. چه خوب است یاد بگیریم که ارزش را بشناسیم و اندکی هم که شده آنها را پاس بداریم. چه نیکوست که سرسری به انسان ها، پیشه ها، شگردها و پیوندها نگاه نکنیم و کاش می آموختیم که جنسیتی، خشک سری به جستاری نگاه نکنیم و «کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار !» و «مرد بی برگ و نو را به حقارت مشمار» (امیرخسرو دهلوی) و «نظر کردن به درویشان منافی با بزرگی نیست» (حافظ)

۳۴ ای برادر ، چو عاقبت خاک است (خاک شو پیش از آنکه خاک شوی) – سعدی.

خاک شدن؛ کنایه از خویشتن خویش را هیچ و ناچیز پنداشتن است و در زبانزد کشتی گیران؛ به جای سرپا کشتی گرفتن، به زمین افتادن و به کشتی ادامه دادن است.

معنای بیت: ای برادر چون پس از مرگ ، خاک خواهی گشت، پیش از آنکه بمیری و به خاک بدل شوی فروتن و افتاده باش. در مصراع دوم ، آرایه استخدام به کار رفته؛ یعنی از واژه خاک دو معنی افاده شده است. سعدی در فروتنی و خاک شدن و خاکی (افتاده) بودن گفته است: «ز خاک آفریدن خداوند پاک  –  پس ای بنده افتادگی کن چو خاک»

۳۵ در زبور است این سخن مسطور (خامشی از کلام بیهُده به !) – ناصرخسرو.

زبور = کتاب و نوشته و نیز نام کتاب حضرت داوود از پیمبران بنی اسرائیل . مسطور = نوشته شده.

همانندی ها :  «نگفتن بهتر از گفتار واهی» (صابر همدانی) * «چون نداری مایه از لاف سخن خاموش باش» (صائب)  *  «یا سخن دانسته گوی ای مرد بخرد یا خاموش» (حافظ)  * «خامشی محترم به کنج ادب – به که گوینده ی سقط باشی» (سعدی)  سَقط در اینجا یعنی نادرست.

۳۶ (خانه ی بی نماز ویران است) گرچه آرامگاه شیران است – اوحدی.

۳۷ در جهان دیوانه را سنگی بس است (خانه ی پر شیشه را سنگی بس است) زلالی خوانساری.  یا . . .    «در جهان دو دیوانه را دنگی بس است».

عطار نیشابوری پنداره این مَثَل را در اسرارنامه در چارچوب سخن آهنگین گفتار کرده است: «مگر می رفت استاد مهینه – خری می برد بارش آبگینه . یکی گفتش که بس آهسته کاری – بدین آهستگی بر خر چه داری؟  . بگفتا هیچ؛ دل پر پیچ دارم – اگر این خر بیفتد هیچ دارم»

گفته اند : کسی که در اتاق شیشه ای زندگی می کند در خانه ی همسایه سنگ نمی پراند !

۳۸ گر جمال یار (دوست) نَبوَد با خیالش هم خوشیم (خانه ی درویش را شمعی به از مهتاب نیست امیرخسرو دهلوی .

۳۹ خنده می بینی ولی از گریه ی دل غافلی (خانه ی ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب) صائب.

در جایی این بیت به فصیحی هروی نیز نسبت داده شده است.

همانندی  :  بسیار کسی که اندرونش چون رعد – می نالد و چون برق لبش می خندد – سعدی.

۴۰ از گردش افلاک کجا دل گله دارد (این خانه ی ویران چه غم از زلزله دارد؟) صائب.

۴۱ بزرگان نکردند در خود نگاه (خدا بینی از خویشتن بین مخواه) سعدی.

۴۲ چو در سجود خودستی مگوی خداپرستم (خداپرست شوی آن زمان که خود نپرستی) صفیر اصفهانی.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و نهم

۱ با خدا دادگان ستیزه مکن (که خدا داده را خدا دادست) – ؟

همانندی ها :  «با خدا دادگان ستیزه خطاست» . «خدا، داد ما را چنین دستگاه – خدا داده را چون توان بست راه؟ – نظامی» .

۲ وصال او ز عمر جاودان به (خداوندا مرا آن دِه که آن بِه) – حافظ.

یعنی دیدار دوست از زندگانی جاوید بهتر است. خدایا آن را به من ارزانی دار که بهتر است.

۳ (خدای درخور هر کس دهد هر آنچه دهد) در این حدیث یقینند مردمان اغلب فرخی سیستانی.

چامه در شادباش زایش و زادروز پسری از امیر یعقوب یوسف، برادر سلطان محمود سروده شده است.

۴ (خدای هر چه کسی را دهد غلط ندهد) غلط روا نبود بر خدای ما سبحان (پاک) – عنصری.

۵ عسل در باغ هست و غوره هم هست (خدیجه هست، فاطمه کور هم هست) – ؟.

۶ نه مُنعم (توانگر) به مال از کسی بهتر است (خر، ار جُلّ اطلس بپوشد خر است) – سعدی.

۷ چو آزرده شد خصم ایمن مباش (خراشیده را هست قصد خراش) – ؟.

همانندی ها :  غافل مشو از هرکه دلش آزردی.

۸ چو تیر انداختی بر روی دشمن حذر کن کاندر آماجش نشستی – سعدی.

۹ خر؛ به سعی آدمی نخواهد شد گر چه در پای منبری باشد – سعدی.

بیت دوم : و آدمی را که تربیت نکنند – تا به صد سالگی خری باشد.

۱۰ (خر؛ چه داند قیمت قند و نبات) – «توبره» باید سرش کنج رباط (کاروانسرا) . تو چه دانی علم تفسیر و لغات خر چه داند قدر حلوای نبات ؟ – ملک الشعرای بهار.

به راستی که برای کسان نادان، دوغ و دوشاب یکی است. پس نباید گوهر خود را به هر ناکسی نمایاند. (دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد – به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد. در این بازار عطاران مرو هر سو ، چو بی کاران – به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد – دیوان شمس مولانا)

همانندی ها :  «قیمت زعفران چه داند خر» . «قدر لوزینه (گونه ای شیرینی) چه داند خر؟» . «قدر عیسی کجا شناسد خر؟» . «لایق هر خری نباشد زعفران» . «لوزینه به گاو دادن از خریّت است» . «شَبه فروش چه داند بهای دُرّ ثمین (گرانبها) – سعدی» (شبه، کهربای سیاه است. سنگی سیاه و براق به سبکی کهربا – شبی چون شَبه، روی شسته به قیر – نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر – فردوسی) . «جگر فروش چه می داند قدر و بهای لعل درخشان را؟ – قاآنی» . «بر بهیمه (چهارپا) چه سنبل (خوشه غله) چه سنبله (درخت خاردار) – ابن یمین» . «پیش خر، خرمهره و گوهر یکی است – مولوی» (خرمهره گونه ای مهره ی درشت، بی ارزش به رنگ سپید و یا آبی که بر گردن خران و اسبان می اندازند – اگر ژاله هر قطره دریا شدی – چو خرمهره بازار از او پر شدی – سعدی) و «پیش خران چه کاه نهی چه زعفران»

۱۱ (خردمند باش و بی آزار باش) همیشه زبان را نگهدار باش – فردوسی.

۱۲ (خرسند به نیک و بد خود باید بود) اندازه شناس حد خود باید بود – سوزنی.

۱۳ (خرما نتوان خورد از این خار که کِشتیم) دیبا (ابریشم) نتوان بافت از این پشم که رشتیم – سعدی.

۱۴ (خوش خاطری که منصب و جاه آرزو نکرد) خرّم دلی که در طلب مِلک و جاه نیست عبید زاکانی.

۱۵ زر نداری تو را که باشد امیر؟ – (خر نداری چه ترسی از خر گیر؟) سنایی.

۱۶- اهل نگردد به عمامه سفیه (خر نشود از جل دیبا فقیه) امیرخسرو دهلوی.

۱۷ نیک خواهانم نصیحت می کنند (خشت بر دریا زدن بی حاصل است) سعدی.

خشت بر دریا زدن کنایه از کار بیهوده کردن، نقش بر آب زدن، وسمه (رنگ نیلی که بانوان بر ابروی کشند) بر ابروی کور، آب به ریسمان بستن، باد پیمودن ، باد گره زدن، آب در غربال ریختن، آب در هاون کوبیدن، آهن سرد کوبیدن، خشت بر آب زدن، مشت بر سندان کوبیدن است.

۱۸ (خشم و شهوت مرد را اَحوَل (دوبین) کند) ز استقامت روح را مُبدَل (دگرگون) کند- مولوی.

یک انسان که دیده ی دوگانه بین (لوچ، احول، کاچ، کژبین) دارد، خود به خود چیزها را هرچند یکی باشند دوگانه می بیند. استاد کارآزموده ای برای آشکار شدن کاستی دوبینی برای شاگردان خود کس دوبینی را به کلاسش فراخوانی می کند و به دوبین می گوید آن شیشه را بیاور! لوچ به استاد خود می گوید که کدام شیشه را بیاورم؟ استاد می گوید هر کدام را آوری ناهمسانی ندارد اما پیش از آوردن یکی را بشکن و آن دیگری را بیاور . مرد دوگانه بین این کار را می کند اما دیگر شیشه ای در میان نبوده که بیاورد. بدین روی دوبین با شکستن شیشه ، نبودن آن را پایه ریزی می کند.

مولانا می خواهد بگوید وجود برآشفتگی و هوس، انگیزه لوچی (کاچی) و دوبینی دیده ی درونی کسان می شود و برآیند اینکه روان را از کنونه ترازمندی و همسنگی برون می راند. یعنی هرکس که در بند برآشفتگی و آرزوهای روانی شود به دیده ی درونش چنان گزندی وارد می آید که راستینه را ندیده و نتواند درستی را آن گونه که هست ببیند و چنانچه بر این روش پای ورزد روان درستی شناس او نیز از میان خواهد رفت.

۱۹ نه در هر سخن بحث کردن رواست (خطا بر بزرگان گرفتن خطاست) سعدی.

در هر گفتاری پژوهش و خرده گیری کردن و لغزش مهتران بر شمردن و آنان را به نادرست کاری وابسته داشتن روا نیست.

همانندی  :  جاهل را بر عالم بحثی نیست.

۲۰ وِرد زبان است ثواب و گزاف (خط ننویسد قلمِ بی شکاف) امیرخسرو دهلوی.

۲۱ همه شب نالم و چشم خوش جانان در خواب (خفتگان را چه غم از ناله ی بیداران است؟) عماد کرمانی.

واژه ی «بیدار» زبانزدی است برای پشمینه پوشان (صوفیان mystic) ستیزنده و چالشگر خانگاهی که آموزه ها و پیکارهای رازآگین و نهان خود را شبانه انجام می دادند. به راستی که کار و زندگی روامند و بهنجار آن شب آغاز می شد و تا سپیده دم نیز دنباله داشت و نیز زبانزد (term) «خفته» را برای توده ی ناآموخته و ناهمسوی خود برنهاده بودند به این پشتوانه که شبان می غنودند و از تلاش های کار و بار آنان ناآگاه بودند. به نمونه های دیگری از سعدی و سنایی می توان نمارشی داشت.

( «خفتگان» را خبر از محنت «بیداران» نیست – تا غمت پیش  نیاید غم مردم نخوری – سعدی) * (عالِمت غافل است و تو غافل – خفته را خفته کی کند بیدار ؟ – سنایی) و یا به گفتاری دیگر از سنایی: «عالِمت خفته و تو هم خفته – خفته را خفته کی کند بیدار» .

در اینجا سعدی بر فرموده ی حکیم سنایی خرده گرفته است و می فرماید: (باطل است آنچه مدعی گوید – «خفته را خفته کی کند بیدار؟» )

این سخن که یکی از داومندان (مدعیان) راهنمای می گوید: خواب ربوده را خواب ربوده ی دیگر نتواند از خواب انگیخت نادرست است. سعدی در حکایت ۳۸ از باب دوم در اخلاق درویشان دارد که شبی نابینایی در گِل و لای افتاده بود و می گفت آخر ای مسلمانان یکی از شماها چراغی فراراه من دارید! بانویی بدکاره (فاجره) یا به گفتاری بانویی شوخ (مازحه) به نابینا می گوید: «تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی» این زن هر کاره ای که بوده اما سخن مورد پذیرش برزبان آورده و ناآگاهی (خفته ای) را آگاه ساخته (بیدار کرده است) بماند که چراغ در دست داشتن او می توانسته انگیزه ای شود تا دیگران او را دیده و دریابند. چه بسا یک خرناسه و یا غلتیدن یک کس خفته، انگیزه بیداری خود خفته می شود.

سنایی؛ گوشه نشینی، لب فرو بستن و گزیده سخن گفتن را، در پیش گرفتن راه خوشبختی آن جهانی می داند و این در حالی است که سعدی نماینده دانشمندان، سخنوران، دانایان و پند آموزان خردمند می باشد. او از پارسایان گوشه گزین، رها کننده گیتا و سر در گریبان فروبرده گریزان است. از این روی، سخن سنایی بر وی اندکی گران آمده و نیشی باریک و رندانه به بیتی از چکامه سنایی زده است. از سوی دیگر بر همه فرهیختگان پنهان نیست که هم سنایی غزنوی و هم سعدی با دانشمندان بی کنش چه در رده آموزشگاه باشد و چه در خانگاه (خانقاه) ناهمسویند و هر دو داد یک سخن می دهند:

«علم چندانکه بیشتر خوانی – چون عمل در تو نیست ؛ نادانی – سعدی» * «طلب ای عاشقان خوش رفتار – طرب ای شاهدان شیرین کار .  تا کی از خانه هین (شتاب) ره صحرا – تا کی از کعبه هین ره خمار؟ – سنایی»

سنایی در بیت «عالِمت غافل است و تو غافل» می خواهد بگوید دانای نا آگاه (غافل) چگونه می تواند نمونه و سرمشق من ناآگاه باشد چرا که هر دو خوابیم پس هیچ کدام نمی توانیم دیگری را از خواب ناآگاهی بیدار کنیم بماند اینکه ناآگاهی چیست و ناآگاه کیست؟ و این در حالی است که سعدی می گوید: «گفت عالِم به گوش جان بشنو – ور نماند به گفتنش کردار . باطل است آنچه مدعی گوید – (خفته را خفته کی کند بیدار !) . یعنی سخن را بسنج نه سخنران را» هرگز نمی توان کسی که خود را به خواب زده بیدار کرد یا هرگز نمی توان کسی که خودش را به بی خیالی و ناآگاهی زده است آگاه نمود چه، او خود نمی خواهد آگاه شود.

۲۲ (خُلق خوش، خَلق را شکار کند) صفتی بیش از این چه کار کند؟ – اوحدی.

خُلق به معنای خوی و سرشت است و جمع آن اخلاق است. از ویژگی های بارز پیغمبران داشتن اخلاق نیکوست. در نشانه ۴ از سوره ی قلم داریم : (انک لعلی خُلق عظیم) از دیدگاه آیینی حُسن خُلق یعنی: خوش خویی، نرم خویی، خونسردی و مانند اینها. از امام جواد (ع) گفتار شده است که آرایه (زینت) مرد همانا گشاده رویی است. بنده ی مسلمان با خوش اخلاقی خود را به درجه روزه گیر شب زنده دار می رساند.

همانندی ها:  «عالمی را می توان با خُلق خوش تسخیر کرد» . «به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر – حافظ» . «مهر محکم شود به خوش رویی – دوستی کم کند ترشرویی»

۲۳ (خلق را تقلیدشان بر باد داد) ای دوصد لعنت بر این تقلید باد – مولوی.

واژه تقلید برگرفته از قلاده (زنجیری که به گردن سگان و یا تبه کاران اندازند) است و در پارسی سره یعنی دنباله روی و پیروی کردن و ادا در آوردن و در کارهای کیشی و پرستشی پیروی کردن از مجتهد است چرا که تقلید در برابر اجتهاد است.

چنانچه دانش آدمیان را بر پایه «هم سنجی» (قیاس) و برگرفتن (اقتباس) بدانیم، دنباله روی نیز خود گونه ای برگرفتن می باشد. چیزی که هست واژه تقلید در سویگان (بُعد) معنا شناور بوده معنای بی چون و چرا ندارد. از این روی گاهی مورد خوشایندی و گاهی مورد سرزنش قرار می گیرد. بسته به اینکه در جایگاه مثبت باشد یا منفی که البته این مثبت یا منفی در مواردی ناروشن است و این در حالی است که در موارد آشکار هیچ دوگانگی میان دیدگاه آدمیان نیست. برای نمونه پیروی کردن از درستکاری درستکاران یک تقلید مثبت و پیروی از تبه کاری تبه کاران یک تقلید منفی است و در این مورد در میان آدمیان هیچ ناهمگونی نیست. اما ممکن است کسی باره ای (موردی) را مثبت بداند و کس دیگری همان باره را منفی !

گاه تقلید می تواند انگیزه بازساز و پیشرفت یک همبودگاه (جامعه) باشد و گاه انگیزه لغزش و تباهی آن. از این روست که باید جایگاه تقلید را بازشناخته نمود تا رد یا پذیرش آن در میان برگزیدگان و آشوبگران پیکار برپا نکند. برای نمونه هرچند که مولوی به جد باورمند به تقلید مثبت است اما بی آنکه جایگاه مثبت و یا منفی بودن تقلید مورد نگرش خویش را روشن کند آن را انگیزه واژگونی آدمیان می داند و در بیتی از داستان زیر (خر برفت و خر برفت) همانا تقلید را مایه بر باددهی آدمیان می داند. بی گمان مولوی کاملاً درست می گوید چرا که تقلید در امور منفی آدمیان را بر باد می دهد و نگرش او در بیت «خلق را تقلیدشان بر باد داد – ای دوصد لعنت به این تقلید باد» نیز تقلید در امور منفی است چرا که او نیک می داند که تقلید در کنش های خوشایند زندگی و فراخوی (اخلاق) همگانی از پیش نیازهای زندگی است چه همگان فرزانگی (حکمت) ندانند و ساز و برگ کامرانی (عشرت) نمی شناسند پس نیاز است تا در آهنگ کارها از سترکان خویش پیروی کنند تا شوربختی بر خوشبختی پیشی نگیرد. او در این بیت به برابرسنج (تطبیق) نویسه (متن)بازشناخت اندیشه شنونده باور نموده و از گفتار خواسته (مقصود) گذشته است. اما چگونه بوده است داستان؟

داستان « خر برفت و خر برفت» مثنوی مولوی گزاره تقلید و پیروی کورکورانه را به نیکی در میان می گذارد. پشمینه پوش (صوفی) رهنوردی شبانگاه به خانگاهی وارد می شود که «درویش هر کجا که شب آید سرای اوست» برفور خرش را به ستورگاه برده و در آخور بسته اندازه ای آب و سبزه به خر داد و به دربانش سپرده و به جرگه پشمینه پوشان می پیوندد. پشمینه پوشان تهیدست و گرسنه چیزی در چنته نداشته که بفروشند و با بهای آن نان خورشی سازند، یگانه راه چاره گرسنگی چند روزه را در فروش خر میهمان می دانند. این کار را انجام داده و با پولش خوردنی های رنگارنگ و شرابی و کبابی فراهم ساخته و شکمی از سوگ در می آورند. سپس از شادی به پا خواسته سماع (پایکوبی، آوازه خوانی و دست افشانی) گرمی راه انداخته و سر از پا نمی شناسندو میهمان نیز ربایش آنها می شود.

(چون سماع آمد ز اول تا کران – مطرب آغازید یک ضرب گران . خر برفت و خر برفت آغاز کرد – زین حرارت جمله را انباز کرد .  زین حرارت پای کوبان تا سحر – کف‏زنان خر رفت و خر رفت ای پسر .  از ره تقلید آن صوفی همین – خر برفت آغاز کرد اندر حنین (بانگ از شادی و یا اندوه) )

صوفی ناآگاه از روزگار سیاه خویش وبه تقلید از دیگران با آنان پایکوبی، همیاری و همزبانی می کرد. پگاه همه خانگاهیان از خانگاه بیرون رفتند و ماند آن صوفی میهمان بخت برگشته و خر از دست داده. صوفی به ستورگاه رفت ولی از خرش نشانی نبود. پنداشت که سرایدار خانگاه خر را بیرون برده تا آبش دهد؛ درنگ کرد تا سرایدار خانگاه آمد ولی خری همراه خود نداشت. جویای خرش شد. سرایدار گفت چرا خودت را به نادانی می زنی؟ از ریش سپیدت شرم نمی کنی؟ پشمینه پوش گفت که من خرم را به دست تو سپرده بودم! سرایدار گفت مرا گناهی نیست ؛ صوفیان بر من یورش بردند و من نتوانستم جلوی آنها را بگیرم. یا ارزش خر را از آنان بستانم. صوفی گفت چرا مرا آگه نساختی؟ سرایدار گفت من بارها آمدم تا تو را از این رخداد آگاه سازم ولی :

«تو همی گفتی که خر رفت ای پسر – از همه گویندگان باذوق تر !  * باز می گفتم که او خود واقف است – زین قضا راضی است؛ مردی عارف است * مر، مرا تقلیدشان بر باد داد – ای دو صد لعنت بر این تقلید باد !»

پیروی منفی انسان را از پختگی و رسایی به کاستی و کمبود می رساند . . .


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهلم

۱ (خموشی پرده دار راز باشد) نه مانند سخن غماز (سخن چین) باشد وحشی بافقی.

پرده پوش یعنی رازدار (در برابر پرده دِر). بسیاری از بزرگان آیین و فرهیختگان در زمینه ی خاموشی داد سخن داده اند. از زمره: «کم گوی و گزیده گوی چون دُر» . اگر پنداری که سخنت ارزش سیم دارد بدان که خاموشیت ارزش زر دارد. کسان در زیر سخن خویش پنهان هستند یعنی ارزش ها و پادارزش های وجودشان شناخته نمی شود. (تا مرد سخن نگفته باشد – عیب و هنرش نهفته باشد) بی گمان هرگونه خامشی نمی تواند پسندیده باشد، چه این کنش زمانی می تواند پسندیده و ارزشمند باشد که بجا و در آن نیک اندیشی و بهره ای نهفته باشد زیرا خامشی های نابجا، خود، گونه ای فرومایگی است. کسانی که بیهوده زبان به سخن می گشایند و واژگونه جایی که باید گفتار بگویند دَم بر نمی آورند مورد نکوهش بزرگان، نویسندگان و چامه سرایان قرار گرفته اند. برای نمونه:

الف – وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است – شمشیر، روز معرکه زشت است در نیام – پروین اعتصامی.

ب – دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و ؛ گفتن به وقت خاموشی – سعدی.

پ – حضرت علی (ع) فرموده اند: آنجا که سخن خردمندانه و نیک اندیشانه مورد نیاز است خاموشی پسندیده نباشد و نشاید. و آنجا که سخن خردمندانه نتوان گفت ؛ گفتن پسندیده نباشد و به کوته سخن : خاموشی خردمندانه و گفتار بخردانه !

۲ مِی حرام است در آن بزم که هشیاری هست (خواب تلخ است در آن خانه که بیماری است) صائب تبریزی.

واژه ی حرام به معنای ناشایسته و نارواست . (ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست – نان حلال شیخ ز آب حرام ما – حافظ)

۳ دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند (خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش) – حافظ.

دلربایی تنها به این نیست که دلداده را زجرش کنند بلکه بزرگوار (خواجه) کسی است که غمخوار خدمتگذار خود باشد.

۴ این دیده ی شوخ می برد دل به کمند (خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند) – سعدی.

این دیده زیبا دل را در کمند خود گرفتار می سازد.

۵ (خواهی که رستگار شوی راستکار باش) تا عیبجوی را نرسد بر تو مدخلی سعدی.

معنای مصراع دوم این است که راستکار باش تا از سوی خرده گیر بر تو خرده ای وارد نشود (و تو رستگار شوی)

۶ (خواهی که رسی به کام، بردار دو گام) یک گام ز دنیا و دگر گام ز کام . نیکو مثلی شنو ز پیر بسطام از دانه طمع ببُر که رستی از دام بایزید بسطامی.

کامیابی و کامرانی در گرو آز بریدن از دل خواسته هاست. دید عارفان (کسانی که برای رسیدن به شناخت پروردگار خودشان را ورزیده می سازند – حکیم ربانی) بر این بوده که باید نخواست تا به آن خواست بزرگ رسید. (آب ، کم جو تشنگی آور به دست – تا بجوشد آبت از بالا و پست – مولوی)

همانندی :  روزی به قدم (گام) است.

۷ «جر» بزنی، جر نزنی برده ای (خوب رخی، هرچه کنی کرده ای) ایرج میرزا.

جر زدن: بهانه در آوردن، سر باز زدن و صدای پاره شدن چیزهایی مانند پارچه و کاغذ.

۸ (خوبان جهان صید توان کرد به زر) خوش خوش (کم کم) «بر» از ایشان بتوان خورد به زر . نرگس که کُله دار (شهنشاه) جهان است ببین کاو نیز چگونه سر در آورد به زر حافظ (و یا کمال الدین اسماعیل).

زیبایی گل نرگس بدان انگیزه است که زرهای خود را که همان گلبرگ های زرد و زرین است درون کاسبرگ سبز خود نگه نداشته تا زیباپسندان و جهان آن را ستایش کنند. تو نیز مانند گل نرگس شهنشاه جهان بوده و دست دهش داشته باش و از زردادن به نیازمندان خودداری روا مدار! این رباعی ، خواه از کمال الدین اسماعیل و یا اینکه از حافظ و یا روی سخن او با شاه شجاع. آنچه که جای گمان نمی گذارد این راستینه (واقعیت) تاریخی است که دو خط همراستا (موازی) در هندسه ی اقلیدسی یکدیگر را نی برند (قطع نمی کنند) مگر به پروانه خداوندگاران: زر، زور و تزویر ! (نیرنگ) و شوربختانه در جهانی که دم و بازدم می کنیم فروزه های بالنده ی فراخوی ها در برابر پلیدی ها رنگ می بازد.

۹ (خوبی و وفا هر دو به هم گِرد نیایند) خوبی همه خوب است از آن نیز وفا به ! قطران تبریزی.

۱۰ با بدان کم نشین که بد (در) مانی (خو پذیر است نفس انسانی) – سنایی.

همانندی ها :

الف – نشست تو با زیرکان در مغاک (چاله) – به است از بهشت و نشست مژاک (باغ کیکاوس) – چامه را به فردوسی نسبت داده اند اما از فردوسی نیست.

ب – هست تنهایی به از یاران بد – نیک چون با بد نشیند بد شود – مولوی.

پ – یکی آلوده ای باشد که شهری را بیالاید – چو از گاوان یکی باشد که گاوان را کند ریخن (آلوده سازی دیگران در اثر شکم روش) – رودکی.

ت – منشین با بدان که صحبت بد – گرچه پاکی، تو را پلید کند. آفتاب ار چه روشن است ، آن را – پاره ای ابر ناپدید کند – سنایی . و یا کم نشین با بدان که صحبت بد . . .

ث – آلو، چو به آلو نگرد، رنگ برآرد – سرشت (طبیعت) آدمی دزد است.

ج – اسب تازی گر ببندی در طویله پیش خر – رنگشان همگون نگردد، طبعشان همگون شود – روحی.

نمونه هایی از آموزه و گفتار کیشی و آیینی:

*همنشینی با بدان، بدگمانی به نیکان را در پی دارد. «از دوستی با کسان که اندیشه های شان نادرست و کنششان ناپسند است برکنار باش زیرا کسان به راه و روش و اندیشه های دوستانشان خو می گیرند – حضرت علی (ع) »

* «ای وای بر من! کاش فلان کس را به دوستی بر نمی گزیدم! (نشانه ۲۸ سوره فرقان)

* با نیکوکاران همنشین باشید؛ چه اگر کار نیکی انجام دادید شما را دلگرم و فروزش (تشویش) می کنند و اگر لغزشی از شما سر زد بر تو دشوار نگیرند. پیامبر اکرم (ص)

* بدکار همچون شمشیر آخته (بیرون کشیده شده از نیام) است که نمای آن زیباست اما نشانی که از خود می گذارد نازیباست (حضرت علی (ع) )

* دوستان نیز مانند پادشاهان یا هدایت گرند و یا مایه ی گمراهی.

و در پایان، نشانه های دوستان بد: نادان و بی خرد، چشم تنگ و رشکوند . هرزه و نابکار و بدنهاد و آلوده. سیه کاسه و کِنِس (خسیس) دروغگو ، فریبا و نیرنگ باز. خرده گیر و در پی آسیب گاه (نقطه ضعف)

۱۱ نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار (خودپسندی جان من برهان نادانی بود) – حافظ.

۱۲ ای دل چنانچه در پی نیک نامی هستی با کسان فرومایه همنشین نباش نازنین من !

خودستایی و خودپسندی نشانه روشن نادانی به شمار می آید.

۱۳ بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود (خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست) – حافظ.

میخانه؛ یکی از واژه های کلیدی پیاپی و از باشندگان چامه ای دیوان حافظ است که سویگان استوره ای یافته و نهادی است در برابر: خانگاه، آموزشگاه (مدرسه) مزگت (مسجد) که به نام های دیگر چون: میکده، خمخانه، کوی مغان، سرای مغان و برجسته تر از همه؛ دیرمغان، خرابات مغان و خرابات. بسیاری از غزل های حافظ با میخانه آغاز می شود. (منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است . زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد . ما درس سحر در ره میخانه نهادیم و . . . ) چنانچه کار و بار شادخواری و بانگ نوشانوش و سخن می و مطرب (نوازنده) و گردش جام و ساغر و رطل (پیاله های شراب) های گران را که آکنده ی بیش از هشتاد درصد از غزل های حافظ؛ بلکه آکنده از آنست بر این افزوده شود روشن می گردد که خمریه سرایی (شراب سرایی) حافظ از منوچهری – شاعر طبیعت – نیز در گذشته و در ادبیات پارسی بیتا است. نتیجه گفتار کوتاه اینکه حافظ نماد اساتیری میخانه، خرابات و دیر مغان را در برابر نهادهای شریعت (کیش و آیین) طریقت (راه و روش) دانش و آموزش رسمی بپا کرده است. و در پایان : ورود به دنیای رندان واله (بر در میخانه رفتن) راستی و یکرنگی می خواهد و جای زاهدان نماپرست نیست.

۱۴ نظر در روی تو خود کرده ام من (بلی؛ خود کرده را درمان نباشد) اسعد گرگانی.

۱۵ نیست جویای نظر، چون مه نو، ماه تمام (خودنمایی نکند هر که کمالی دارد) – صائب.

امام هشتم فرموده است خرد مرد مسلمان رسا نمی شود مگر گمنامی برای او دل انگیزتر از سرشناسی باشد. ماه نو، از نارسایی جویای نگر و نگرش است.

۱۶- در عشق، شکیب (آرام) کی کند سود ؟ – (خورشید به گِل نشاید اندود) – نظامی.

در دل شیدایان غوغا و هیاهویی است که هرچه تلاش و کوشش در پنهان کردن آن می کنند باز هم به گوش زنده دلان و یاران پرشور می رسد.

۱۷ (خور و خواب تنها طریق دد است) بر این بودن ؛ آئین نابخرد است سعدی.

از دیدگاه سعدی همان داروی پرورش و فرهیختن (تربیت) مان، هنر و هنر آموزی شناخت و شناخت اندوزی است که کسان را از چهارپایان (دام ها) و درندگان که جز «خور» (خوردن) و آرمیدن نمی شناسند جدا و برجسته ساخته؛ نیکبختی او را پی ریزی و بنیاد می نهد (خردمند مردم، هنر پرورند – که تن پروران از هنر لاغرند – سعدی)

۱۸ «گفتم هوای میکده ، غم می برد ز دل گفتا (خوش آن کسان که دلی شاد می کنند) – حافظ.

در اینجا (هوا) ایهام دارد؛ یکی آرزو و خواسته دیگری فرامون و پیرامون (جوّ) . به یار گفتم به راستی که حال و هوای میخانه و می گساری چگونه غم و اندوه را از دل می زداید و آدمی را شادمان می سازد! گفتا خوشا به حال سبوکشان و کسانی که در مجلس باده گساری می در ساغر ریخته و به دست می گساران می دهند و انگیزه شادمانی دل ها را فراهم می سازند.

۱۹ (خوشا آنان که دایم در نمازند) که حمد و قل هوالله کارشون بی ! – باباطاهر.

۲۰ شب تار و بیابان، دور منزل (خوشا آنان که بارش کمترک بی) – باباطاهر.

همانندی ها:  «سبکبار مردم سبکتر روند – سعدی» . «سبکباری از بهشت آمده است» . «اندرین دیر کهن کار سبکباران خوش است – حافظ»

۲۱ نه دود ماند و نه خاکستر از من مسکین (خوشا آن کس که به گیتی ز خود گذاشت اثر) پروین اعتصامی.

۲۲ (خوشا با رفیقان یکدل نشستن) به هم نوش کردن می ارغوانی فرخی سیستانی.

همانندی ها:  «دنیا خوش است اما با رفیق خوشتر» و «یارا بهشت صحبت یاران همدم است»

۲۳ (خوشا جایی کز او جانی بیاسود) نه درویشی که سلطانی بیاسود . نکویی بر نکورویی بماناد که از لبهاش دندانی بیاسود نظامی.

۲۴ (خوشا دلی که ز عالَم کناره جو باشد) چراغ خلوتش از حفظ آبرو باشد الهام اصفهانی.

بیت بالا در کتاب دوازده هزار مثل فارسی نوشته دکتر ابراهیم شکورزاده بلوری، به «غنی» نسبت داده شده است.

۲۵ (خوش است درد که باشد امید درمانش) دراز نیست بیابان که هست پایانش سعدی.

سعدی؛ جدای از بازگشت (مراجعه) به پزشک هنگام بیماری و درمان ناخوشی و سرودن «امید عافیت آنگه بود موافق عقل – که نبض را به طبیعت شناس بنمایی» امید به بهبودی و داشتن روحیه بلند در درمان بیماری ها را بسیار کارا می داند.

همانندی ها:  درد سهل است گر امید دوایی باشد – عبید زاکانی.

۲۶ (خوش است عمر؛ دریغا که جاودانی نیست) پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست سعدی.

بیت بالا برگزیده از غزل سعدی است که بر نبشته (کتیبه) هشتم در دیواره باختری ساختمان هشت بر آرامگاه سعدی در شیراز دیده می شود. (با یادی از یادگارهای میرزا علی اصغر خان حکمت شیرازی).

همانندی :  خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار – فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی – قصاب کاشی.

۲۷ بدبخت آن کسی که گرفتار عقل شد (خوشبخت آن کره خر آمد، الاغ رفت !) لاادری.

۲۸ (خوش بود گر محک تجربه آید به میان) تا سیه روی شود هر که در او غش باشد حافظ.

محک (سنگ زر و سیم شناس) سنگی است سیاه یا سنجه ای که به کمک آن میزان ناب و سره بودن زر و سیم سنجیده می شود.

غَش در پارسی و غِش در زبان تازی به معنای شیله و پیله و آمیختن چیزی بی ارزش با چیزی با ارزش است. حافظ پس از گفتار نقد (جدا کردن سره از ناسره) دورویی (دغل) صوفی و باده گساری او، می گوید چه خوب است که برای آزمون این نقدها و ناسره ها سنجه ای (معیاری) باشد (نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟) تا بر پایه آن سنجه ی بیرونی و هنجار با چشم دینی خراش ناپذیر؛ هر نقدی که ناسره است همانند زر ناسره به یاری سنگ زرشناس، انگشت نما شود.

به فرموده حضرت علی (ع) با آزمون است که انسان سربلند و یا سرشکسته می شود و به کوته سخن: چه نیکوست که کوره های سوزان آزمون برپا شود تا درون «سیه سیم» زراندود هویدا و حساب آن از زر ناب جدا گردد!


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و یکم

پیشکش به «نشست دوشنبه های کتاب» بندر ریگ

۱ (خوش تر بود عروس نکو روی بی جهیز) گر، دوست دست می دهدت هیچ گو مباش سعدی.

«جهیز» در زبان تازی صفت اسب است به معنای تندرو، چابک؛ ولی پارسی زبانان آن را به فرنام «ممال» و «هم چم» (مترادف) «جهاز» به کار می برند. (ممال وقتی به جای «ا» واج «ی» به کار برده شود. برای نمونه «رکیب» ممال «رکاب» و جهیز ممال جهاز است) واژه های جهیزیه و جهازیه از ساخته های پارسی زبانان در چرخه های نوین است.

۲ (خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن) کاین عیش نیست در خور اورنگ خسروی – حافظ.

در برخی از نسخه های حافظ «خوش فرش» بوریا نیز آمده است.

ای خوشا زمان تهیدستی و خواب آسوده رفتن بر بوریای ناداری؛ چرا که این چنین خواب نوشین و شیرینی نیز برای خسروان ساسانی در جایگاه پادشاهی و پشت دادن بر «فرّ» شاهی نیز فراهم نمی شود. حافظ جایگاه درویشی خود را برتر و والاتر از زندگانی پر بیم و هراس شاه شجاع و کم مهری او نسبت به خود نشان داده است.

۳ به گیتی عاشقی بی غم نباشد (خوشی و عاشقی با هم نباشد) اسعد گرگانی.

همانندی ها :  شرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن – سعدی * به عالم هر کجا درد و غمی بود – به هم کردند و عشقش نام کردند – عراقی.

۴ آفت ادراک آن حال است و قال (خون به خون شستن محال است و محال) – مولوی.

دم های هستی (موجودات برجسته) زبانی گنگ و پیچش زا دارند همچنانکه خون را با خون نشسته (سینه را با سینه پاداش ندهند) هیاهو و غش نیز فرآیند دریافت را نه تنها نمی گشاید بلکه آن را پیچیده تر می کند؛ مگر اینکه هستی بی چون و چرا (مطلق) خود به سخن آید و پرده از رازها بردارد. (کاشکی هستی زبانی داشتی – تا ز «هستان» پرده ها برداشتی) مولوی این گفتگو را با ماه نیز دارد . بدین گونه که ماه بدون واژه و آوا، راه را بر شبروان نشان می دهد. که البته اگر همین ماه، زبان نیز بگشاید روشنایی بر روشنایی (نور علی نور) است. (ماه بی گفتن چو باشد رهنما  – چون بگوید؛ شد ضیا اندر ضیا)

۵ بیگانه به بیگانه ندارد کاری (خویش است که در پی شکست خویش است) .

بیت هم از شیخ بهایی و هم از بابا افضل گفته شده است.

۶ (خوی نیکو مایه نیکویی است) نیکی مردم به نیکورویی است ناصرخسرو.

همانندی ها :  خوی نیکو تو را چو شیر کند – خوی بد، عالَم از تو سیر کند – سنایی * خوشخو، خویش بیگانگان است و بدخو، بیگانه خویشان (منسوب به لقمان)

۷ (خیر تأخیر بر نمی دارد «بر نمی تابد» ) خنک آن کس که خیر دریابد اوحدی.

۸ مدح و تحسین نیست در خور، مردمان پست را (خیره تر سازد مدارا، زنگی بد مست را).

این بیت ، هم به صائب و هم به رجایی اصفهانی نسبت داده شده است.

۹ (خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر) زآن پیشتر که بانگ برآید فلان بمرد – سعدی.

خیری کن: یعنی کار نیکی انجام بده. امروز، خیر کردن، بخشش به یاد مردگان است.

فلان؛ ضمیر مبهمی است جانشین اسم. یعنی شخص نامعلوم، فلان، بهمان، بهمدان، بسیار. فلان در ترکیب معنای صفتی پیدا می کند. فلان مرد و یا مردی ناشناس.  بانگ بر آمدن ، پخش کردن خبر مرگ است. پیشتر آنگاه که کسی بدرود زندگی می گفت با آوازی بلند مرگش را به آگاهی همگان می رساندند.

پایان واج « خ »

۱۰ عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند (داستانی است که بر هر سر بازاری است) – سعدی.

۱۱ (دانش اندر دل، چراغ روشن است) وز همه بد بر تن تو جوشن است – رودکی.

دانش (اسم مصدر دانستن) همانند چراغ روشنی است که در برابر همه ی بدی ها برای تو سپر و زره می باشد.

۱۲ اندک اندک به هم شود بسیار (دانه دانه است غلّه در انبار) .

مصراع دوم نمارشی دارد به گسترش اندازه نگه داشتن در هزینه (صرفه جویی) * غلّه: به گونه همه گیری (کلّی) هر فرآورده کشاورزی که از زمین بیرون بیاید (دانه ها = حبوب) گفته می شود. اما مجازاً غلّه به جو، گندم، ارزن، ذرت، برنج و چاودار گفته می شود. (غلّه به کرایه یک جایگاه نیز گفته می شود.) افزون بر این، در فقه اسلامی؛ به گندم، جو، خرما وکشمش که به آنها زکات تعلّق می گیرد «غلات اربعه» (چهارگانه) گفته می شود. غله در این مصراع مسندالیه است و مسند آن دانه دانه می باشد. (بار گندم دانه دانه است)

همانندی  : اندک اندک بسیار شود و چکّه چکّه تندآبی گردد. آنانکه دستِ توان ندارند، خرده سنگ پنهان دارند تا آنکه گاه درخور با آنها مغز ستمگر را نابسامان کنند. * «قَطر علی قطر، اذا اتفقت نهر – و نهر علی نهر اذا جتمعت بحر – گلستان» * چون چکه با چکه یکی شوند رودی گردد و چون رود با رود به هم پیوندند دریا پدیدار گردد.

۱۳ با تر و خشک مرا نیست کار (دانه ز من، پرورش از کردگار) نظامی.

همانندی ها :  از تو حرکت، از خدا برکت و همّت از تو، قوّت از خدا.

۱۴ دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت (نگشت) (دائماً یکسان نماند حال دوران غم مخور!) – حافظ.

۱۵ زمان خوشدلی دَریاب و دُریاب (که دایم در صدف؛ گوهر نباشد) – حافظ.

حافظ به روشنی می گوید که نقد امروز را به پسادست (نسیه) پردا (فردا) مده چرا که روزی این گوهرها در گوش ماهی (صدف) باشند و یا نباشند.

۱۶- نه هر آدمیزاده از دد بِه است (که دد، زآدمیزاده ی بد بِه است) – سعدی.

۱۷ (درآمد، مرد را بخشنده دارد) زمین تا در نیارد، بر نیارد – نظامی.

«درآمد» جدای از بهره ای که کس، از کار، بازرگانی، کشاورزی بهره اش می شود سرآغاز یک بخش خنیا (موسیقی) نیز می باشد. مانند درآمد «بیات» در دستگاه ماهور.

۱۸ (درازدستی بیجا مکن به مال کسی) بترس دست مکافات از آن درازتر است محسن ملک شمس آرا.

۱۹ (درازنای شب از چشم دردمندان پرس) تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی؟ – سعدی.

همانندی ها : از تو نپرسند درازی شب – آن کس داند که نخفته ست دوش – سعدی * شب فراق که داند که تا سحر چند است؟ – مگر کسی که به زندان عشق در بند است – سعدی.

۲۰ غم دردمو از عطار می پرس (درازی شب از بیمار می پرس) – باباطاهر.

(در این بازار گر سودی است با درویش خرسند است) – خدایا منعم (توانگر) گردان به درویشی و خرسندی – حافظ.

۲۱ هر جا که حبیب است به پهلوی رقیب است (در باغ جهان یک گل بی خار نباشد) هلالی جغتایی.

۲۲ (بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست) یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل (بخرد) یا خموش! – حافظ.

۲۳ وصل او باشد بلا؛ هجران او، بیم بلا (در بلا بودن به از بیم بلا) – قیچانی.

همانندی ها :  در بلا بهتر از آنست که در بیم بلا (ابن یمین) . انتظار بلا سخت تر از بلاست. در بلان بودن به از دور بلا – میان بلا بودن بهتر که در کنار بلا بودن.

۲۴ هر کسی شعر سراید ولیکن سوی عقل (دُر به خرمهره کجا ماند و دریا به غدیر؟) – سنایی.

چنانکه پیشتر نگاشته شد «خرمُهره» مهره ای درشت و بی ارزش به رنگ سفید یا آبی است که بر گردن اسب و خر می بندند. (اگر ژاله هر قطره ای دُر شدی – چو خرمهره بازار از او پر شدی – سعدی) * «غدیر»: آبگیر و تالاب است که آب باران و تندآب (سیل) در آن گرد می آید.

۲۵ گر جان دهی و گر سر بیچارگی نهی (در پای دوست هرچه کنی مختصر بود) سعدی.

حضرت سعدی همان گونه که با زاهد و ریاکار می ستیزد با دوست و یار، نرم و خوشایند است و اهل بخشش و آن هم بخشندگی بدون چشمداشت که هم در آیین ملامتی (سزاوار سرزنش) ارزش دارد و هم در آیین اهل فتوت (جوانمردی و بخشندگی)

۲۶ این زمین بی حاصل، جای آبیاری نیست (در جبین (پیشانی) این کشتی نور رستگاری نیست) سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال).

۲۷ (در جُستن نان، آب (آبرو) رخ خویش می ریزند) در نار مسوزید روان از پی نان را سنایی.

۲۸ (در جهان دیوانه را دانگی بس است) خانه ی پر شیشه را سنگی بس است زلال خوانساری.

دانگ :   یک ششم چیزی به ویژه دارایی های غیر منقول مانند زمین و ملک. هزینه گردش رهنوردی یا فراهم آوری خوراک و به کوته سخن : بهره و بخش.

۲۹ یار می جوییم و نمی یابیم (در جهان نیست کیمیا جز نام) عماد شهریاری.

کیمیا: کیمیا ماده ای بوده که کیمیاگران در پی آن بودند تا آن را یافته و به مس بزنند تا به زر دگرش یابد. هرچند چنین ماده ای را نیافتند اما در رهگذر آن به کامیابی هایی دست یافتند برای نمونه عنصر درخشان فسفر از پیشاب به دست آمد. (سیم دغل خجالت و بدنامی آورد – خیز ای حکیم تا طلب کیمیا کنیم – سعدی) به هر چیز کمیاب و یا دست نیافتنی مجازاً کیمیا و یا اکسیر نیز می گویند.

همانندی  :  دریغ و درد که تا این زمان ندانستم – که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق – حافظ.

۳۰ دل گفت مرا علم لدنّی هوس است تعلیم کن اگر تو را دسترس است. گفتم که «الف» گفت دگر؟ گفتم هیچ (در خانه اگر کس است یک حرف بس است) عزالدین محمود کاشانی.

۳۱ (در خانه ی خود هیچ کسی خُرد نباشد) تا جغد بود ساکن ویرانه بزرگ است صائب/سعدی.

هر کس در جایگاه خود سرفرازی دارد. جغد به همه ی شومی و ناپسندی در جای و پناهگاه خود شکوهمند و باشکوه است.

۳۲ غارتگر کلبه ی گدا مهمان است (در خانه ی مور شبنمی توفان است) نوعی خبوشانی.

همانندی ها :  بود قطره ی آب توفان مور (ناصرخسرو) * گردد خراب خانه ی موری به شبنمی (غیرت کرمانشاهی)

۳۳ (درخت افکن بوَد کم زندگانی) به درویشی کشد نخجیر بانی نظامی.

در سخن چامه سرای بزرگی چون نظامی ابیاتی هست که شایسته است به فرنام آرمان فرهنگ ساز مورد نگرش دست اندرکاران پیراگیر زیست (محیط زیست) قرار بگیرد. او در خسروشیرین در مورد بریدن و افکندن درختان به این باور کهن نمارشی دارد بیت بالا و : «در آن جنبش که در نشو نبات است – درختان و مرغان را حیات است» او فرجام شکارچیان را تهیدستی می داند  و بریدن درختان را انگیزه کوتاهی زندگی انسان می داند.

۳۴ (درخت تلخ هم، تلخ آورد بر) اگر چه ما دهیمش آب و شکر اسعد گرگانی.

همانندی :  نهال تلخ به پرورش (تربیت) شیرین نشود.

۳۵ مقدّر است که از هر کسی چه فعل آید (درخت مُقل نه خرما دهد نه شفتالو) سعدی.

شیخ اجل از یک سوی خواهشگری (شفاعت) را ویژه سرشت پروردگار می داند و از سوی دیگر چون «اشعریان» نیک بخت (سعید) و تیره بخت (شقی) را در شکم مادر نیک بخت و تیره بخت می داند. (مُقل، درختی است که رزینش بسیار تلخ است و چون مُقل تازی کاربرد دارویی دارد)

۳۶ غیرتم آید شکایت از تو، به هر کس (درد احبّا به اطبّا نمی برم) سعدی.

رشک و بالندگیم پروانه نمی دهد که از تو نزد هر کسی شکوه برده، ناله سر دهم و دردی را که دوستان و یاران انگیزه آن هستند به پزشکان بازگو نمی کنم.

۳۷ (درد باشد روی نازیبا و ناز) سخت باشد چشم نابینا و درد سنایی/ مولوی.

مولوی برای سنایی و به ویژه عطار ارزش و ارج بی اندازه می نهاده و چندین بیت از دیوان سنایی (حدیقه) را در مثنوی خود از زمره بیت بالا را آورده و گاهی آن بیت ها را گشوده و گزاره کرده است. (عطار روح بوده و سنایی دو چشم او – ما از پی سنایی و عطار می رویم * هفت شهر عشق را عطار گشت – ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم – مولوی)

۳۸ هجر، خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال (درد سهل است اگر امیّد دوایی باشد) عبید زاکانی.

۳۹ عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود (درد ما نیک نگردد به مداوای حکیم) سعدی.

و یا گفته شده که: «درد عاشق نشود به، به مداوای حکیم؟» و عاشقی دردی است کو را نیست درمان.

۴۰ نبض تهیدست نگیرد طبیب (درد فقیران همه جا بی دواست) پروین اعتصامی.

(مَثَل زنند که آید پزشک ناخوانده – چو تندرستی تیمار دارد از بیمار – پروین) پروین، انگیزه تهیدستی تهیدستان را در ستم ستمگرانی می داند که هم کاسه ی فرمانروایی هستند. آنهایی که برای رسیدن به دارایی بیشتر با دولتمردان کنار می آیند و حقوق فرودستان را به یغما می برند . بدین چینش، پروین فرودستان را در پیوستن ستمگرانه و دوچشمی آمیز همبودگاه (جامعه) دانسته؛ چکامه ای به پاژنام «صاعقه، ستم اغنیاست» می سراید که دو بیت بالا گزیده هایی از آن مثنوی است. گفتار کرده اند که پروین در سن سی سالگی که دریافت نشان شایستگی پیشکشی از سوی رضاشاه را بر نتابیده این منظومه را سروده است.

۴۱ منادی می زند در شش جهت بانگ که (درد مفلسی درمان ندارد) عرفی.

منادی (جارچی) کسی است که با بانگ رسا همگان را از امری آگاه می سازد. مفلس = تهیدست (قال رسول الله : «المفلس فی امان الله» )

۴۲ زحمت چه میبری به علاج من ای طبیب (دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست) صغیر اصفهان.

۴۳ (دردی است درد عشق که هیچش طبیب نیست) گر دردمند عشق بنالد غریب نیست سعدی.

۴۴ (در راه عشق مرحله ی قُرب و بُعد نیست) می بینمت عیان و دعا می فرستمت حافظ.

۴۵ (در زمین دیگران خانه مکن) کار خود کن، کار بیگانه مکن مولوی.

چنین پنداریم که هزینه های گزاف کرده و در زمینی سازه ای باشکوه ساخته ای ، سپس پی می بری که در زمین دیگری سازه ساخته ای و زمین خودت بدون سازه مانده است. مولوی نمارشی دارد به کسی که وارد پهنه روز رستاخیز می شود. خودش را می بیند مانند یک زمین خالی؛ آنکه برایش کار نکرده؛ خودش است و آنکه برایش کار کرده؛ دیگری بوده .


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و دوم

۱ (درست از آب ناید هر سبویی) ز هر سنگ و سبویی تندخویی – عطّار.

۲ (در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست) در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست – حافظ.

طریقت به معنای راه و روش و سلوک (پاکی درون) است . سالک یعنی پارسا. معنای مصراع دوم مانند این مصراع سعدی است (کس ندیدم که گم شد از ره راست) هرچه که در آئین درویشی برای رهرو پیش اید نکویی اوست.

۳ آن آتش افروخته جز دود نکرد (در عشق بتان هیچ کسی سود نکرد) – عطاردی.

۴ در حکم شرع گرچه غرامت حرام نیست (در عفو لذتی است که در انتقام نیست) – سعدی.

سقراط گفته است که گذشت نشانه ی بلندی و کین توزی نشانه ی کوته اندیشی است.

Nothing so great as forgiveness

همانندی ها :  هر چند انتقام  (تلافی) ز دشمن حرام نیست – در عفو (بخشش) لذتی است که در انتقام نیست. * گر عظیم است از فرودستان گناه – از بزرگان عفو کردن اعظم است. * دشنام خلق ندهم جز دعا جواب – ابرم که تلخ گریم و شیرین دهم عوض – طالب آملی. * از خُردان خطا (لغزش) از بزرگان عطا (دهش) * از خُردان لخشیدن (لغزیدن) از بزرگان بخشیدن * از بزرگان بخشش و از فرودستان گناه * اگر پوزش نکو باشد ز کهتر (کوچکتر) – نکوتر باشد آمرزش ز مهتر (بزرگتر) – اسعدگرگانی. * تو را ایزد چو بر دشمن ظفر (پیروزی) داد – به کام دوستانش سر جدا کن. وگرخواهی ثواب نیکمردان – طمع از جان ببر، او را رها کن (ابن یمین) * بخشیدن گناه، کمتر از تاوان گیری (انتقام) نیست * بزرگان خُرده بر خُردان نگیرند * در گذر، تا از تو درگذرند و شتر دیدی ندیدی. * «فرو برندگان خشم و بخشایندگان بر مردم» (والکاظمین الغیظ و العارفین عن الناس) . کسرای روم پس از گرفتار شدن به دست ملکشاه سلجوقی می گوید: «اگر پادشاهی ببخش، اگر سلّاخی پوست بکن و اگر بازرگانی بفروش !» پس مورد بخشش ملکشاه قرار می گیرد.

۵ (در عمل کوش و هرچه خواهی پوش) تاج بر سر نه و عَلَم (پرچم) بر دوش سعدی.

سعدی نه تنها به خرقه و نیکو شمردن رویه ها و نماهای پشمینه پوشی (تصوف) روی آوری ندارد بلکه به تندی بر آنها می تازد و بدین باورمند است که در لباس شاهی نیز می توان خداشناس (عارف) بود و می گوید: «مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست – کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش» . «زاهدی در پلاس پوشی نیست – زاهد پاک باش و اطلس پوش».

۶ گفت خر: آخر همی زن لاف لاف (گزافه) (در غریبی بس توان گفتن گزاف) مولوی.

ابیاتی چند در لاف و گزاف: نگویم من این خواب شاه از گزاف – زبان زود نگشایم از بهر لاف – ابوشکور * نگوییم چندین سخن بر گزاف – که بیچاره باشد خداوند لاف – فردوسی * هزینه مکن سیمت از بهر لاف – به بیهوده میرا کن اندر گزاف – فردوسی .

۷ (در قفس از چیست بلبل؟ از زبان خویشتن) من ز طبع همچو آبِ نوش اندر آتشم ابن یمین.

واژه ی «قفس» هم در معنای راستین و هم در معنای رسایی به گونه های گوناگون در چامه و سخن چامه سرایان جلوه کرده است:

الف – کمندش بیشه بر شیران قفس کرد – فیلَکَش دشت بر گرگان خباکا – رودکی (فیلک = بیلک = تیری با پیکان دوشاخه. خباک = چهار دیواری سرگشاده برای نگهداری گوسفندان در شب) خدنگش بیشه بر شیران کند تنگ – کمندش دشت بر گوران خباکا – رودکی.

ب – پیش دنیا نکنم دست همی تا او – نکشد در قفس خویش به دستانم – ناصرخسرو.

پ – در قفسی مانده ام ز مدحت او – طبع من با نوای زر زورست – مسعود سعد.

ت – چو باد در قفس انگار دولت خصم – از آنکه دیر نیاید چو آب در غربال – انوری.

ث – چو زال بسته ی قفسم نوحه زان کنم – تا رحمتی به خاطر بهمن برآوردم – خاقانی.

ج- همچو عنقا (سیمرغ) ز خلق عزلت گیر – تات نکشند در قفس به زحیر (زاری)

چ – چند گویی چو طوطی از هر در – سخن اندر قفس به سوی شکر – سنایی.

ح – کیست که از عشق تو پرده ی او پاره نیست – وز قفس قالبش مرغ دل آوازه نیست – عطار.

خ – خداوندا تو می دانی که صحرا از قفس خوشتر – ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی – مولوی.

د – من مرغکی پر بسته ام، زان در قفس بنشته ام = گر زآنکه بشکستی قفس، بنمودمی پروازها – سعدی.

ذ – چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است – روَم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم – حافظ.

ر – ساخته در قفس تنگ دهان – طوطی ناطقه را گنگ زبان – جامی.

ز – در وصلم و از هجر بود ناله زارم – آویخته صیاد به گلبن قفسم را – مشتاق اصفهانی.

ژ – نکند در دل اثر نغمه ی مرغان چمن – ناله ای کاش ز مرغ قفسی برخیزد – آذر بیگدلی.

س – آخر ز سختگیری صیاد و باغبان – بر ریخت در میانه باغ و قفس مرا – یغمای جندقی.

ش – یا اسیران قفس را نیست کس فریادرس – یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست – فرخی یزدی.

ص – نبایستی که چون زندان به زندانش کنند اندر – و یا اندر قفس دارند چون درنده حیوانش – میرزاده عشقی.

ض – تا چند ز بیداد به بیداد شوی؟ – ای مرغ در این قفس به فریاد شوی – دهخدا.

ط – ای بلبلِ اسیر به کنج قفس بساز – اکنون که از برای تو بار و پری نماند – ملک الشعرای بهار.

ظ – صیدی کزین شکسته قفس رخت بر نبست – یا بود بال بسته و یا آشیان نداشت – پروین اعتصامی.

ع – ناله ی مرغ اسیر این همه بهر وطن است – مسلک مرغ گرفتارِ قفس همچو منست – عارف قزوینی.

غ – پنج نوبت چو گفتند جرس – در ته تنگنا و دخمه ای چو قفس . ناگهان شد گشاده در ظلمات – در تاریک کهنه ی محبس – نیما یوشیج.

ف – خبر رسید که مرغی پرید از قفسی – به ناله باز نیامد کبوتر نفسی – اخوان ثالث.

ق – اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر – بار دگر به کنج قفس رو نموده ام . بگشای در که در همه دوران عمر خویش – جز پشت میله های قفس، خوش نبوده ام – فروغ فرخزاد.

ک – تمام حجم قفس را شناختیم بس است – بیا به تجربه در آسمان سری بزنیم – امین پور.

گ – سفر گزید از این کوچه باز هم نفسی – برید و رفت بدانسان که مرغی از قفسی – سلمان هراتی.

ل – پروازها در اوج پرواز مگس بود – جولانگه پروازها، حجم قفس بود – سیدحسین حسینی.

م – از جفای خویش ما را کی امید رستنی است – بلبلم، اما ز بخت بد، قفس دزدیده ام – علیرضا قزوه.

همانندی ها :  «طوطی ز زبان خویش در بند» . «آنچه بر ما می رسد آنهم ز ماست».

۸ آن دم (هر دم) که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست حافظ.

همانندی ها :  «خیر تأخیر بر نمی دارد» . «نیکی و پرسش؟» . «کار خیر نیازی به استخاره ندارد» . «به کار خیر چه حاجت که استخاره کنیم؟ – آگاه قاجار»

۹ (در گفتنِ عیب دگران بسته زبان باش) از خوبی ِ خود، عیب نمای دگران باش واعظ قزوینی.

«عیب نما» کس و یا چیزی است که بدها و کاستی ها را چون آیینه بنمایاند.

همانندی ها :  از دیدن عیب دگران اعمی (نابینا) شو – از دیدن عیب خویش اَحوَل (دوبین) باش – واعظ قزوینی * عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست * عیب گو اول کند بی پرده عیب خویش را – آزاد.

۱۰ (درِ گنج معیشت سازگاری است) کلید باب جنّت بردباری است ناصرخسرو.

همانندی ها :  «طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی – کلیم کاشانی» . «هر کس نشاط ساز باشد قانون نشاط می نوازد – واقف» . در اینجا؛ «قانون» سازی است که فارابی (معلم دوم) آن را ساخته است.

رادمردی دانی چیست؟ با هنر تر از خلق دانی کیست؟ آنکه با دوستان تواند ساخت و آنکه با دشمنان تواند زیست. (ایلاقی)

۱۱ بیچاره ی توفیقند هم صالح و هم طالح (درمانده ی تقدیرند هم عارف و هم عامی) – سعدی.

صالح و طالح = درستکار و تبهکار . تقدیر = سرنوشت . عارف و عامی = دانا و ناآموخته.

سعدی در بیت بالا اشاره به جبر و سرنوشت پیش بینی شده روز بی آغاز (اَزَل) و پیش از آمدن هر کس به این گیتی داشته؛ خوشبختی (سعادت) و بدبختی (شقاوت) کسان را از پیش رقم خورده  می داند. اما این انسان است که از روی خواست با پای خود به میخانه و یا مسجد می رود و این دست همین بنده ی خداست که بر سر ستمدیده می کوبد و یا چوبدستی پیری و کوری دیگران می گیرد هرچند که آفریننده همه ی کنش هایی که از سوی کسان برونداد می شود از سوی پروردگار باشد.

۱۲ برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی (که در نظام طبیعت ضعیف پامال است) گلشن آزادی.

راه برای پیشرفت بشر باز است تا آنجا که خاک ماه را به چنگ آورد (و سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض – او آنچه را که در آسمان ها و زمین است همه را از سوی خود رام شما کرده است)

۱۳ دل خواست عشق از من و دادم به اضطرار (درمانده، کارها کند از اضطرار خویش) ادیب صابر.

همانندی ها :  سگ را چو در تنگی بگیرند بگزد (کلیله و دمنه) . گربه که به تنگنا افتاد چشم آدمی را برآرد. «نبینی که چون گربه عاجز شود – بدرّد به چنگال، چشم پلنگ؟ – سعدی» . ور رسد کار به جان؛ از سر جان برخیزم.

۱۴ (درنگ آورد راستی ها پدید) ز راه خرد، سر نباید کشید – فردوسی.

در اینجا؛ درنگ = بردباری  و  سرکشیدن = روی گرداندن.

۱۵ (در نومیدی بسی امید است) پایان شب سیه سفید است نظامی.

همانندی ها :  بعد نومیدی بسی امیدها ست. «نومید مشو، مگو که امید نماند – شانس از پشت در بسته هم می آید» . بسا مراد که در ضمن نامرادی هاست.  باران سفید از ابر سیه می بارد.  به هنگام سختی مشو ناامید – از ابر سیه بارد آب سفید (نظامی)

۱۶- (در نیابد حال پخته هیچ خام) پس سخن کوتاه باید والسلام – مولوی.

پخته کنایه از «عارف و اصل» و خام کنایه از انسان بی بهره از شیدایی است که بین پخته و خام آرایه ی «تضاد» وجود دارد. معنای ساده بیت اینست: کسی که واله و شیدا (عاشق) نباشد چگونگ عارف و اصل را درک نمی کند. پس چه بهتر که سخن را کوتاه کرده و به پایان برسانیم.

۱۷ (دُر نیارد به کف آن کس که ز دریا ترسد) نخورد باده هر آن کو ز خمار اندیشد خواجوی کرمانی.

۱۸ قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش (درون خانه ی خود هر گدا شهنشاهی است) – صائب.

۱۹ به گور گبر مانَد زاهد زور (دُرون مردار و بیرون، مُشک و کافور) – سعدی.

سعدی ، زاهدان دروغگوی را به گور زرتشتیان مانند می کند که درونی سرد و بی روان دارند و بیرونی آراسته.

۲۰ مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که (درویش را توشه از بوسه به !) – سعدی.

«تصحیف» دگرگونی واژه ای با کاستن و یا افزودن نقطه های آنست. چنانکه با این کنش، واژه «بوسه» به گونه «توشه» درآید و یا چنانچه در چامه ی زیر واژه های «کویت» ، «گبر» و «تیر» تصحیف شوند، چامه از گونه ی ستایش (مدح) به (هجو) دگرش یابد.

«به کویت ناگهان گبری درآمد – زدی تیری که بشکست آن سر گبر»

۲۱ حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست (درویش صفت باش و کلاه تتری دار) – سعدی.

کلاه برکی (برگی) کلاهی است از بَرَک و ساخته شده از پشم شتر و با ارزش کم که مورد بهره برداری درویشان است. تتری یعنی تاتاری. تاتار نیز تیره و تباری است در آسیای مرکزی.

همانندی  :  «مرد خداپرست که تقوا طلب کند – خواهی سیاه جامه و خواهی سفید باش – حافظ»

۲۲ آن را که جای نیست، همه شهر جای اوست (درویش هرکجا که شب آید سرای اوست) سعدی.

درویش هر کجا که در آید سرای اوست نیز نوشته و گفته اند.

همانندی ها:  «هر مِلک، مِلک ماست که مُلک خدای ماست» . مِلک : زمین یا چیز دیگری که از آنِ کسی باشد و مُلک یعنی سرزمین.

۲۳ (در هنر کوش که زر چیزی نیست) گنج در پیش هنر چیزی نیست – جامی.

۲۴ گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت؟ – (در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست) حافظ.

پیر مغان : بزرگ مغان، و پیشوای کیش درویشی. در اندیشیدن حافظ به پیر، سه گام آشکار است: سرگشتگی و آرزوی رسیدن به راهنمای راه، پی بردن به پایستگ پیر و پذیرش نیاز به آن . یافتن و بلکه آفریدن پیری اساتیری به نام پیر مغان.

۲۵ دایم گل این بستان شاداب نمی ماند (دریاب ضعیفان را در وقت توانایی) – حافظ.

همانندی :  به روزگار سلامت شکستگان دریاب – سعدی.

۲۶ علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد (دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست). به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز وگرنه سیل چو بگرفت، سد نشاید بست سعدی.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و سوم

پیش کش به انجمن ادبی «نقطه سرخط» بندرریگ

۱ از آن زمان که فکندند چرخ را بنیاد (دری نبست زمانه که دیگری نگشاد) – سنایی.

این بیت نمارشی دارد به نشانه ی ۸۷ از سوره ی یوسف از زبان حضرت یعقوب که نباید از مهربانی پروردگار ناآگاه بود.

همانندی ها :  «تا خدا نگشود صد در، بر کسی یک در نبست – اهلی شیرازی» . «بر در بسته، چو بنشینی بسی – عاقبت بگشاید آن در را کسی – عطار نیشابوری»

۲ دلبر پی دزدیدن دل، هیچ نیافت (دزد از خانه ی مفلس خجل آید بیرون !) قاسم جوینی.

به گفتاری دیگر: «عشقت آمد پی دل برون و در سینه نیافت» . . .  امثال و حِکَم دهخدا . . .

همانندی ها :  «سگ از دکان آهنگر چه خواهد؟ » . «غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ – بسان دزد که در خانه ی گدا افتد – ابوطالب کلیم» . «دزد ناشی به کاهدان می زند» و «دزد هرگز در کمین کلبه ی درویش نیست – صائب»

۳ (دزد اگر خرقه ی زاهد ببرد مغبون است) صرفه با اوست که آسوده سبکبارانند) یغمای جندقی. مغبون= زیاندیده و زیانکار * «صرفه» = بهره.

۴ می کند کار خرد، نفس چو گردید مطیع (دزد چون شحنه شود امن کند عالم را) – صائب .

شحنه: پاسبان، نگهبان، فرمانده نظامی . . .

همانندی  :  چو چیز خویش در، دزدان سپاری – از ایشان بیش یا بی استواری – اسعد گرگانی (ویس و رامین)

۵ عشق چون آید، برد هوش دل فرزانه را (دزد دانا می کُشد اول چراغ خانه را) . آنچه ما کردیم با خود، هیچ نابینا نکرد در میان خانه گم کردیم صاحبخانه را  – زیب النساء (مخفی).

بیت اول، آرایه «اسلوب معادله» دارد. در آرایه اسلوب معادله، مصراع ها معادل و هم ارزی برای یکدیگر هستند که هر کدام از مصراع را می توان به جای مصراع دیگر قرار داد. این آرایه، آسه (محور) بنیادین سبک هندی از سده ی دهم به پس بوده است. برای نمونه می توان بین دو مصراع بیت نخست، نشانه (=) گذاشت. دو مصراع از نگرش نحوی و از نگرش معنایی برابرند.«عشق»هم ارز دزد ، «هوش دل» هم ارز چراغ، می کُشد به کنایه و مجازاً یعنی خاموش کردن. زمانی که کسی دلباخته می شود ، نیک و بد خود را نمی شناسد. همچنان که دزد کارآزموده از آغاز چراغ را خاموش می کند تا اینکه دیده نشود. عشق نیز زمانی که در دل آدمی فرود می آید خرد و هوش را از بین می برد.

در بیت نخست، سخن از آمدن دلدادگی و رفتن هوش و خرد است ؛ رویارویی که از دیرباز در ادب و عرفان پارسی، بین دلباختگی و خرد بوده است. پرسش این است که در بیت دوم مقصود از «صاحب خانه» چیست؟ چنانچه چراغ را هم ارز خرد بگیریم و خانه را وجود انسان، پس می توان در بیت دوم صاحبخانه را هم ارز خرد دانست؛ یعنی ما در خانه ی وجودمان خرد را گم کرده ایم. برخی نیز صاحب خانه را رنگ کیشی زده و کنایه از پروردگار دانسته اند که بیت دوم تلمیح دارد به «القلب؛ بیت المؤمن» (دل؛ سرای باورمند است) می گوید کاری که ما با خودمان کردیم هیچ نابینایی و یا نادانی با خود چنین رفتاری نمی کند چرا که ما، در درون سرای خود از دیدن دارنده سرای (پروردگار) ناتوان شده ، آن را گم کردیم.

۶ ناکس است آنکه به درّاعه و دستار کس است (دزد، دزد است اگر جامه ی قاضی دارد) – سعدی.

درّاعه ، بالاپوش گشاد و درازی است که پارسایان و مشایخ بر دوش خود می اندازند و دستار، پارچه ای است که به دور سر می پیچند. سعدی در چند مورد نیم نگاهی به دادور و دادرس (قاضی) داشته است. از زمره:

«همه کس را دندان به ترشی کُند شور مگر قاضیان را به شیرینی» . «چو خویشتن نتواند که می خورد قاضی – ضرورت است که بر دیگران بگیرد سخت» . «قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را – محتسب گر، می خورد معذور دارد مست را» . چنانچه دین شناس (فقیه) و یا اینکه دادرس (قاضی) نیز با ما همنشین شود به دست افشانی و پایکوبی خواهد پرداخت. چه اگر بازدارنده کسان از کارهای ناپسند و زشت، خود، می بنوشد، بهانه و دستاویز مستان را می پذیرد و آنان را به گناه میخوارگی بازخواست نمی کند. سعدی می خواهد بگوید برای داوری کردن باید همه بایسته ها را مورد نگرش قرار داد.

۷ (دزدی که نسیم را بدزدد، دزد است) از کعبه گلیم را بدزدد، دزد است اشرف الدین حسینی.

نگرش از «نسیم» همان «مهتر نسیم عیّار» گُرد زبانزد کتاب اسکندرنامه ی منثور است. آنگاه که دزدی بتواند کس تردستی چون نسیم عیار را برباید شاه دزد است. این زبانزد درباره ی کس چنگ انداز و هوشمندی گفته می شود که بتواند به مرز چنگ انداز دیگری چنگ اندازی کند. بیت بالا و بیت های زیر نمونه ای از مصراع برگردان (ترجیع بند) سید اشرف الدین حسینی گیلانی (نسیم شمال) است:

« آن دزد که در وقت حساب و اعداد  –  از دو، یک و نیم را بدزدد، دزد است * از سوره ی حمد، آیه بسم الله  –  رحمن و رحیم را بدزدد، دزد است * حاجی که حریم را بدزدد، دزد است – کافر که جحیم را بدزدد، دزد است * شیطان که رجیم را بدزدد، دزد است – مؤمن که نعیم را بدزدد، دزد است * از بهر نجات خلق عالم – شیطان رجیم را بدزدد، دزد است * «رجیم = رانده شده ، سنگسار شده» . «حریم = گرداگرد خانه ی خدا» . «جحیم = دوزخ و جای بسیار گرم» . «نعیم = نام بهشت»

همانندی  :  خوشا دزدی که از دزدی بدزدد.

۸ (دست بالای دست بسیار است) در جهان پیل مست بسیار است – ؟.

۹ کوه با آن عظمت آن طرفش صحرا بود (دست بر دامن هر کس که زدم رسوا بود) – ؟.

همانندی ها :  دست به دُهُل هر کس بزنی صدا می کند . کاسه ی آسمان هم تَرَک دارد . سُم همه گِرد است. همه سُم دارند . دست به دنبک هر کس بزنی تا هفت خانه صدایش می رود . گر حکم شود که مست گیرند  در هر شهر هر آنچه هست گیرند.

۱۰ پای ما لنگ است و منزل بس دراز (دست ما کوتاه و خرما بر نخیل) – حافظ.

( نمی دانم رطب را چاشنی چیست؟ – همی دانم که خرما بر نخیل (خرمابُن) است – سعدی. ) رسیدن به یار، همانند خرمایی بر بلندای نخل خرماست و دستان کوته ما بدان جایگاه نمی رسد. زبانزد «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل» در جایی مورد بهره مندی قرار می گیرد که کسی انگیزه و آماجی را به دیده می بیند اما شوربختانه ابزار رسیدن به آن در دسترسش نیست، از این روی پیوسته افسوس و اندوه می خورد.

۱۱ با آنکه خصومت نتوان کرد بساز (دستی که به دندان نتوان بُرد ببوس) – سعدی.

۱۲ چون به فرمانی به سختی، تن به عجز اندر مده (دشمنان را پوست برکن، دوستان را پوستین) – سعدی.

چون به سختی در بمانی، تن به عجز اندر مده . . .

همانندی ها :  خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب – سعدی.

معنای بیت: چون روزگار بر تو سخت گیرد به ناکامی و سختی گردن منه و به پاس جان از تن یاران، جامه برون کن و از تن دشمنان پوست برکش. و اما: معنای همانندی: هنگام نیاز هرچه در خانه ی دوست یافتی بروب و ببر ولی کوبه (حلقه) بر در خانه ی دشمنان به درخواست مزن. از این زبانزد چنین بر می آید که دوست از دوست چشمداشت بیشتری دارد تا بیگانه.

۱۳ گو: کم یار برای دل اغیار مگیر (دشمن این نیک پسندد که تو کم گیری دوست) – سعدی.

۱۴ (دشمن خُرد است بلایی بزرگ) غفلت از آن هست خطایی سترگ – نظامی.

۱۵ دوستی با مردم دانا نکوست (دشمن دانا به از نادان دوست) . دشمن دانا بلندت می کند بر زمینت می زند نادان دوست نظامی گنجوی.

آنگاه که انسان خودش را در برابر یک دشمن دانا می بیند برای از پای در نیامدن خویش رویارویی در برابر او از خرد و اندیشه خود بهره جسته و از هر نگرش خود را آماده می سازد تا جایی که در برابر او دست برتر داشته باشد و این در حالی است که دوست نادان (دوستی خاله خرسه) با راهنمایی های نادرست و نشانی های گمراه کننده انگیزه شکست و بر زمین خوردن می شود.

دوستی، کرانه و مرزی دارد؛ چنانکه کسی این مرز را نگه بدارد دوست راستین است؛ وگرنه نباید نسبت دوستی به او داده شود. کرانه دوستی در برگیرنده ی این باره ها (موارد) است: آنکه پنهان و پیدایش برای ما یکسان باشد. آرایه ما را آرایه خود و زشتی ما را زشتی خود بداند. آنگاه که به دارایی و جایگاه سروری و سرپرستی رسید رفتارش با ما دگرگون نشود. اگر به دارایی رسید از آنچه دارد به ما خودداری نورزد و در گرفتاری ها تنها نگذاشته رهایمان نسازد. به آیین های دوستی پای بند باشد. از پستی ها و فرومایگی های فراخویی (اخلاقی) و پلیدی های درونی به دور باشد. از تبار ناپاکان و تبه کاران و دروغگویان نباشد در زندگی چشم تنگ و سیه کاسه نباشد و . . .

همانندی ها :  «دوست نادان بتر ز صد دشمن – سنایی» * «دشمن دانا که غم جان خورد – بهتر از آن دوست که نادان بود – نظامی» * «اگر دانا بود خصم (دشمن) تو بهتر – که با نادان شوی یار و برادر – ناصرخسرو»  .

و در پایان : «دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ایست – نشکند یا بشکند نتوان به دور انداختن . باید نگاهش داشتن، بازش توانی ساختن، نبود به دور انداختن، باید ز نو پرداختن» . «دوستی با مردم نادان سفالین کاسه (کوزه) ایست – بشکند ور نشکند دورش توان انداختن (باید به دور انداختن) – ؟؟» . «نادان را هر جور بخوانی نادان است !»

۱۶- (دشمن طاووس آمد پر او) ای بسا شه را بکشته فرّ او – مولوی.

گاهی برخی از برجستگی ها، انگیزه نابودی باشندگان می شود؛ چنانکه زیبایی پر طاووس، دشمن جان طاووس است و به گفته ی سعدی: (طاووس را بدیدم می کند پر خویش. گفتم مکن که پر تو ، با زیب و با «فر» است. بگریست زار زار و مرا گفت ای حکیم ! آگه نئی که دشمن جان من این پر است .) چه بسا شاهانی که «فر» و شکوهشان انان را نیست و نابود کرده است. چرا که مورد رشک و نیرنگ اهریمنانه خویشان درباری قرار می گرفتند و جان بی گزند به در نمی بردند. افزون بر این گاهی کسان چنین انگارند که این برجستگ ها جاودانه است؛ ناآگاه از اینکه آوازه، آفت است. از دیدگاه مولوی آوازه خواهی و نامجویی از زمره راهبندهای بنیادین آسایش و آرامش آدمی و در بسیاری بارها ریشه برجسته اندوه ها و گرفتاری های اوست.

۱۷ من ز دشمن چگونه پرهیزم (دشمن من، میان سینه ی من) صائب.

۱۸ دانی که چه گفت زال با رستم گرد؟ – (دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد) . دیدیم بسی که آب سرچشمه ی خُرد چون بیشتر آمد، شتر و بار ببرد – سعدی.

زال پدر رستم است که سپیدموی شده است و «گُرد» به معنای دلاور است.

۱۹ (دعای گوشه نشینان بلا بگرداند) چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری؟ – حافظ.

نیایش (دعا) از دانسته ها و پنداره های کلیدی حضرت حافظ است. در قرآن مجید سخن از نیایش و یاد (ذِکر) بسیار شده است (مرا بخوانید تا نیایش شما را برآورده سازم – نشانه ۶۰ از سوره ی غافر) پروردگار خویش را به زاری و پنهانی بخوانید. (نشانه ی ۶۰ سوره غافر) و یا «چه کسی جز خداوند نیایش درمانده را می شنود و گزند را بر می گرداند؟» (نشانه ی ۶۲ سوره ی نمل) .

در زمینه ی نیایش، نوشتارها بسیار است (بازگشت به جلد اول حافظ نامه بهاءالدین خرمشاهی برگه های ۴۹۹ تا ۵۰۳) اما معنای شناختی (عرفانی) بیت بالا: ای دلربا، نیایش خداشناسان (عارفان) گوشه نشین، رانش گزند و اندوه است. پس چگونه است به ما که گوشه نشین هستیم به گوشه چشمی نمی نگری و روی آوری نداری؟

همانندی  :  بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است – حافظ.

۲۰ شد خوب به نیکوسخنت دفتر ناخوب (دفتر به سخن خوب شود؛ جامه به آهار) – ناصرخسرو.

دفتر؛ نوشته های گردآوری شده چون دفتر درآمدها و هزینه ها و سروده ها و نوشته ها . . . دفتر شستن کنایه از چشم پوشی از چیزی و یا کاری؛ چون دست شستن از کاری (برو سعدیا دست و دفتر بشوی – به راهی که پایان ندارد مپوی) . آهار: ماده ای از نشاسته و یا کتیرا و یا لعاب خطمی و مانند آن که جامه و کاغذ و جز اینها را بدان خیس کنند تا محکم شود. (سوار بود بر اسبان ، چو شیر بر سر کوه – پیاده جمله به خون داده؛ جامه را آهار – عنصری یا عماره)

۲۱ (دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد ) سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد.

کسان زیادی مصراع اول را تضمین کرده اند از زمره ، مهین بانو سیمین بهبهانی .روانش شاد.

۲۲ ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد (دلا دیوانه شو؛ دیوانگی هم عالمی دارد) آغابیگم آقایی (شاعره هراتی).

۲۳ (دلارام باشد زن نیک خواه) ولیکن زن بد؛ خدایا پناه ! – سعدی.

۲۴ هم روز شود این شب، هم باز شود این در (دلبر نه چنین ماند، دلدار شود روزی).

۲۵ (دل بی علم، چشم بی نور است) مرد نادان ز مردمی دور است اوحدی مراغه ای.

۲۶ دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم (دل بی غم کجا جویم؟ که در عالَم نمی بینم) سعدی.

۲۷ (دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد) هرگز نبود دور زمان بی تبدلی (دگرگونی) سعدی.

همانندی ها :  نگر تا نبندی دل اندر جهان – نباشی بدو ایمن اندر جهان (اسدی، فردوسی) * منه دل بر این گیتی چاپلوس – که جمله فسون است و باد فسوس (اسدی) – فسون و فسوس : نیرنگ و ریشخند * وفاداری مجوی از دهر (روزگار) خونخوار (سعدی)

۲۸ همراه اگر شتاب کند در سفر، تو بیست = بایست، ایست (دل در کسی مبند که دلبسته ی تو نیست) سعدی.

مصراع اول به این گونه نیز نوشتار شده (همراه اگر شتاب کند، همره تو نیست)

چنانچه رهنورد تو (همراهت، همسفرت) با تو همیاری نداشته و ، واژگونه تو شتاب کند از رهنوردی با او باز ایست و به کسی که دلبسته ی تو نیست دل مبند.

همانندی ها :  «خواهان کسی باش که خواهان تو باشد» . «محبت دو سر دارد» . «برای کسی بمیر که برایت تب کند»

۲۹ (دل درماندگان به دست آور) بر ستم پیشگان شکست آور اوحدّی.

۳۰ (دل زیردستان نباید شکست) مبادا که روزی شوی زیردست سعدی.

زیردست، در برابر زبردست (ای زبردست زیردست آزار – گرم تا کی بماند این بازار ؟)


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و چهارم

۱ (دل عاشق به پیغامی بسازد) خمارآلوده با جامی بسازد . مرا کیفیّت چشم تو کافی است ریاضت کش به بادامی بسازد – باباطاهر.

نوشتار شده است که «طالب آملی» دوبیتی بالا را در آغاز غزلی از غزل های خود آورده است تا بدین سان ارادت خود را به باباطاهر نشان دهد. (اگر مرد است گردون؛ بار دیگر – بدین ناپختگی؛ خامی بسازد . . . .  دعاگو قحط شو، طالب حریفی ست – که ایّامی به دشنامی بسازد ) «طالب آملی»

۲ (دل کسی به یتیم کسی نمی سوزد) کسی دریدگی جامه اش نمی دوزد – ؟ از امثال و حکم دهخدا و از چامه های شبیه خوانی.

۳ (دل که اقسرده شد از سینه برون باید کرد) مرده هرچند عزیز است نگه نتوان داشت میرزانظام دستغیب شیرازی.

۴ (دل که بی عشق است آنرا دل مگوی) دور افکن؛ رو دل دیگر بجوی – صفایی .

۵ (دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است) شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است . کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است. بار حمّالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست زیر بار منّت نامرد رفتن مشکل است صائب.

۶ شکسته بال تر از من میان مرغان نیست (دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است) حالتی کرمانی. بیت بالا به محتشم کاشانی نیز نسبت داده شده است.

۷ تن یکی داریم و در یک تن نمی باید دو سر (دل یکی داریم و در یک دل نمی گنجد دو یار) – اوحدی.

۸ (دم غنیمت دان که دنیا یک دم است) آنکه با دَم همدم است او آدم است صفی علیشاه.

۹ (دمی با دوست در خلوت به از صدسال در عشرت) من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم سعدی.

۱۰ (دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد) به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد – حافظ.

«دلق» به معنای جامه ی خشن و یا پشمین پشمینه پوشان (صوفیان) است. چنانچه این جامه، رنگارنگ بوده باشد به آن «دلق ملمع» (رنگارنگ) که هم ارز با «دلق مرقّع» (پینه پینه) است چرا که دلق ها پینه (وصله) های رنگارنگ و گوناگون داشته اند. پس، به پشتوانه ی پینه ها «مرقّع» و به پشتوانه ی رنگ ها «ملمّع» گفته اند . برای نمونه: «من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی . . . » و «به زیر دلق ملمّع کمندها دارند»        به هر روی ؛ نه اورنگ پادشاهی؛ نه توان اقتصادی و سیاسی و نه اینکه دارایی، آسودگی می آفریند؛ بلکه توان راستین در دوری گزیدن از این پهنه ی گیتی است.

۱۱ نگه دار فرصت که عالَم دمی است (دمی پیش دانا به از عالَمی است) – سعدی.

«نگه دار» صیغه ی مفرد امر حاضر از مصدر دانستن است یعنی کسی که پیوسته کنشی از او (دانستن) سر می زند. واژه «بِه» خود به معنای خوبتر است. هر چند که به گونه بهتر (صفت برتر) به کار برده می شود که شیخ اجل در بیت بالا آن را به معنای خوبتر به کار برده است. «مِه» و «کِه» نیز به چینش به معنای برزگتر و کوچکتر است. ولی امروز به جای آنها «مهتر» و «کهتر» می گویند.

۱۲ یار رقیب دیده سزایش ندیدن است (دندان کرم خورده علاجش کشیدن است) صابر همدانی.

. . . از بدزبان مخواه بجز حرف نیش دار – عقرب همیشه نیشش گزیدن است .  معنای یار را به اجانب فروختن – عفریت را به حور بهشتی گزیدن است. «میثم» ! جواب «صابر» شیرین سخن که گفت: – «یار رقیب دیده سزایش ندیدن است»

۱۳ شد کُند از ملایمت من زبان خصم (دندان مار را به نمد می توان کشید) ۰ صائب.

صائب با نگرش به بیت بالا و بیت زیر: «زهر دنیا گرچه کم می گردد از تریاق عقل –  بهترین افسون مار از دست خود افکندن است» او بر پایه پاس هندوان به مار و پرهیز از کشتن آن نمارشی دارد. به این معنا که برای پرهیز از کشتن مار و نیز در امان بودن از گزش آن، کشیدن نیش مار است که به کمک پارچه ای نمدین از سوی هندوها انجام می گرفته است. صائب با کمک از آرایه اسلوب معادله«بی کارا شدن بدگویی های بدخواهان با به کارگیری شیوه نرمی» را به «کشیدن نیش مار با پارچه ی نمدین» مانندسازی کرده است. وجه شِبه، «بی سو کردن اثر بدی با رفتار یا جسم نمد» است. روشن است که در این مورد «وجه شِبه» پنداری است.

۱۴ (دنیا به اهل خویش ترحم نمی کند) آتش امان نمی دهد آتش پرست را – صائب.

بسیاری از چامه های صائب با سخنان گهربار حضرت علی (ع) در نهج البلاغه همخوانی های مینوی، واژه ای، معنایی و پنداره ای دارد. از زمره همین بیت بالاست که در زمینه ی نکوهش ناآگاهی از زندگی است. در خطبه ی ۶۴ از نهج البلاغه آمده است که دریغا بر آن «ناآگاهی» که روزگار وی انگیزه ای بر او و به زیانش باشد. در معادله ی چامه ای بالا، نیم بیت اول هم ارز (معادل) فعل دیگر در نیم بیت دوم شده است: (دنیا، آتش) ، (اهل دنیا، آتش پرست) ، (ترحم نمی کند، امان نمی دهد) در نگاه نخست چنین برداشت می شود که آتش به آتش پرست (دنیا به اهل آن) کاری ندارد اما به راستی آتش، دشمن آتش پرست است و به او دل سوزی نخواهد کرد و او را هیزم خود خواهد نمود. پس باید آتش پرست از آتش دوری کند؛ اگر چه به نما با آن دوستی می کند و او را می پرستد. «متنبّی» چامه سرای تازی نیز چنین دارد: «وَمَن نکد الدنیا علی الحر اَن یری – عدوّله ما من صداقته بُدُ» (از سختی های روزگار بر انسان آزاده این است که دشمنی را می بیند که باید با او دوستی کند)

۱۵ (دنیا پُلی است بر گذر راه آخرت) اهل تمیز، خانه نگیرند بر پلی ! سعدی.

۱۶- (دنیا حریف سِفله و معشوق بی وفاست) چون می رود ؛ هر آینه بگذار تا رود – سعدی.

حریف: (هماورد) . سِفله: (پست و فرومایه) . اهل تمیز: (هوشمندان) سعدی در غزل شورمندانه و دلسپارانه (عاشقانه) بی وفایی دلبر خود را بی پرده گفتار می کند (یار با ما بی وفایی می کند – بی گناه از من جدایی می کند) اما او در چامه ی فراخویی (اخلاقی) خود این دلدار بی وفا را همان جهان پست و فرومایه می داند.

۱۷ (دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی) زنهار بد مکن که نکردست عاقلی سعدی.

۱۸ عجب تر زین ندیدم داستانی (دو تن ترسد ز بشکسته کمانی) اسعد گرگانی (ویس و رامین)

این بیت اسعد گرگانی چامه سرای سده ی پنجم یادآور این گزاره برجسته است که دوکس از جنگ افزار تهی بیمناکند؛ یکی دارنده ی جنگ افزار که هراس از آن دارد نکند رازش فاش و مشتش باز شود و دیگری که جنگ افزار به سویش نشانه رفته و جانش را بگیرد.

۱۹ (دو جا مهمانم امّا اشتها نیست) خدایا مرگ روزی کن تو امشب حکیم سوزی.

۲۰ (دو دلبر داشتن از یکدلی نیست) دودل بودن کسی را عاقلی نیست – نظامی.

حکیم قاآنی نیز چنین سروده : ( رسم (شرط) عاشق نیست با یک دل، دو دلبر داشتن – یا ز جانان یا زجان بایست، دل برداشتن. ناجوانمردی است چون جانوسیار و ماهیار – یار دارا بودن و دل به اسکندر داشتن . یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان – حیف باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن ) که خود قاآنی به پیشواز سنایی رفته است . . .  کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن . . .

همانندی:  خدا یکی ؛ یار یکی.

۲۱ (دو دل یک شود بشکند کوه را) پراکندگی آرد انبوه را نظامی.

۲۲ گرچه دور است او به چشم دل همی بیند تو را (دور بیند، هر که او را چشم دل بینا بود) معزّی.  همانندی  :  چشم دل باز کن که جان بینی – آنچه نادیدنی است آن بینی – هاتف اصفهانی.

۲۳ شور پروانه ز بلبل طلبی؟ شرمت باد ! (دوزخ از دور بهشت است تماشایی را) جندقی قندهاری.   همانندی :  از دور شیون، سور نماید.

۲۴ خواهی که بدانی به یقین دوزخ را (دوزخ به جهان صحبت نااهل بود) خیام. (روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم).

از دید خیام برای دیدن دوزخ (جهنم) بسنده است تا به سراغ انسان های نااهل بروید و آنان را ببینید و با آنان گفتمانی داشته باشید چرا که گپ و گفت و دیدن این کسان برای انسان آزاردهنده است. حافظ نیز در این زمینه نگاهی برگرفته از اندیشه خیامی دارد: «چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم – روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم»

شمس قیس رازی گفته است که سروده ی هر سروده سرا چون چشمه یی زلال است که یاری از رودهای بزرگ و جوی های ژرف می گیرد این سخن درباره ی سروده حضرت حافظ درست است. یکی از جوی های ژرف که به دریای دیوان حافظ فرو ریخته و با آن آمیخته رباعیات خیام است. باده ی چامه و اندیشه های خیام در بلور غزل های حافظ با گفتار شناخت (عرفان) و چاشنی ریشخند شادی بخش تر گشته است. به همان اندازه که از بهار خیام بوی نومیدی (یأس) می آید از بهار حافظ نیز بوی یاس به بویایی جان می رسد. بهار و باده ی خیام در کلام سخن و جام حافظ رنگ و بویی دیگر یافته، رنگ و بویی که همگان و ویژگان را مدهوش خویش ساخته است. حافظ در هندسه ی واژگان کوتاهی و رسایی از خیام اثربخشی (تأثیر) پذیرفته است. همان سان که اندیشه ی رندی را از وی آموخته و با آموزه های بزرگانی چون سنایی به گونه ی مکتب تئوریزه کرده است. این همانندی ها گاه در شیوه ی گفتار و رخساره های خیال است و گاه در شیوه ی اندیشه و در برخی ابیات نیز این همگونی در هر دو سویه به چشم می خورد. خشت نخست چالش با سالوس ها را خیام ها نهاده اند. نگاه فلسفی خیام به هستی، در رباعیات، از گونه ی «چامه پرخاش» است که البته در گفتار آن فیلسوف خرده گیر دل گزا و تلخ است و در سخن لسان الغیب دلپذیر و شیرین.

۲۵ مرا به علت بیگانگی ز خویش مران (که دوستان وفادار بهتر از خویشند) سعدی.      

آری؛ بایسته خویشاوندی مهربانی است ولی بایسته ی مهربانی خویشاوندی نیست .(علی علیه السلام) . به راستی: «بیگانه اگر وفا کند ،خویش من است» . «عود را گر بو نباشد هیزم است» . دوست خوب بهتر از برادر است» . «یک یارِ یار بهتر از صد برادر ناسازگار»

۲۶ عمرها در پی مقصود به جان می گردیدیم (دوست در خانه و ما گرد جهان می گردیدیم)- سعدی.

اگر یار را در زندگی خود نمی بینیم، بی گمان خانه ای برای بودنش نساخته ایم و اگر خانه ای نساخته ایم بی گمان درخواستی برای بودنش نداریم.

۲۷ (دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش) بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر – حافظ.

از خداوند (دوست) بخواه که یار و پشتیبان ما باشد، چه اگر او یار و پشتیبان ما باشد. هر دو جهان هم که دشمن باشند در برابر خداوند، هیچ هستند.

همانندی :  دشمن چه کند ؛ چو مهربان باشد دوست؟

۲۸ گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی (دوست ما را و همه نعمت فردوس (بهشت) شما را) سعدی.

همانندی :  زاهدان فردوس می جویند و ما، دیدار دوست. دوست به دنیا و آخرت نتوان داد. ما را (یارا) بهشت صحبت یاران همدم است.

۲۹ این مثل زد وزیر با بهمن (دوست نادان بَتَر ز صد دشمن) سنایی.

به گمان در اینجا «بهمن» پسر پادشاه اردوان است. «گریزان بشد بهمن اردوان – تنش خسته از تیر وتیره روان – فردوسی»

همانندی ها :  دوستی ابله بتر از دشمنی است (مولوی) دوستی نادان به دوستی خرس ماند.

۳۰ (دوست نشاید ز دوست در گله باشد) مرد نباید که تنگ حوصله باشد فروغی بسطامی ناصرالدین شاه.

از غزل های زبانزد فروغی بسطامی غزلی است که سه بیت آن را ناصرالدین شاه سروده و فروغی به پایان رساندن آن همت گماشته و این گونه آغاز می شود (تضمین) : «زیب غزل کردم این سه بیت مِلک را – تا غزلم صدر هر مراسله باشد . . . » بدین روی بیت شماره ۳۰ این نوشتار از فروغی است.

همانندی ها :  «گله از دست دوستان عیب است.» . «نه شرط است نالیدن از دست دوست –سعدی»

۳۱ (دوستی ابله بتر از دشمنی است) او به هر حیله که دانی راندنی است مولوی.

داستان دوستی خاله خرسه: مرد دلیری در راهی می گذشت دید که اژدهایی خرسی را در کام خود فرو برده. او خرس را از دهان اژدها رهایی داد. خرس با مرد دلیر دوست شد و هنگامی که خواست بخوابد خرس به پاس جوانمردی آن دلیر بالای سرش نگهبانی داد. (شخص خفت و خرس میراندش مگس – وز ستیز آمد مگس زو باز پس) خرس هرچه خرمگس ها را می پراند که بر مرد خفته ننشینند سودی نداشت. خرس رفت و سنگ بسیار بزرگی برداشت و بر مگس ها زد که بگریزند. اما : «سنگ سر خفته را خرد و خاکشی (خاکشیر) کرد» مِهر ابله مِهر خرس آید یقین – کین او مِهر است و مِهر اوست کین. زبانزد دوستی خاله خرسه از همین جا مایه می گیرد.

 همانندی :  دوست نادان بتر از هر دشمن.

۳۲ (دوستی با مردم دانا نکوست) دشمنِ دانا به از نادان دوست نظامی.

همنشینی با دوست خردمند، زندگی بخش جان و روان است. همنشینی با مردم دانا پشیمانی به بار نمی آورد. هم نشینی با مردم دانا نیک بختی به بار می آورد. در شماره ۱۵ از بخش چهل و سوم به کوتاهی نوشتار شده است که چرا دشمن دانا بهتر از دوست نادان است.

۳۳ (دوستی با هر که کردم خصم (دشمن) مادرزاد شد) آشیان هرجا گرفتم (گزیدم) خانه ی صیاد شد . آن رفیقی را که با صد خون دل پروردمش عاقبت خنجر کشید و بر سرم جلاد شد.

این دو بیت به گونه های گوناگون گفتار شده است که دگرگونی ماهوی (ریشه ای) نمی دهد.

۳۴ که (دوشیزه جفت جوان بایدش) بکش اندرون مهربان بایدش . که دوشیزه را بر تهیگاه تیر از آن خوش تر آید که سایدش پیر ادیب نیشابوری.  (بکش اندرون = در آغوش وی)

همانندی ها :  الف – ز پنجاه چون موی تو شد سپید – مدار از جوان زن به نیکی امید . جوان زن چو بیند جوانی دلیر – به نیکی نیندیشد از شوی پیر . (نسبت به شوهر خود بی علاقه می شود) عروس جوان گفت با پیر شاه (شاه – داماد) که موی سپید است مار سیاه ! – بدایعی بلخی.

ب – بر افکند پیری ضیا بر سرت – به چشم بتان ظلمت است آن ضیا (ضیا = نور و کنایه از پیری) نبینی که باز سپیدی کنون – اگر کبک بگریزد از تو سزا – (ابوالمثل بخاری)

پ – حور با تو چگونه پردازد؟ – حور با گنده پیر، کی سازد؟ – سنایی.

ت – او جمیل است و یحب الجمال (زیبایی را دوست دارد) – کی جوان نو گزیند پیر زال؟ – مولوی.

ث – چون مشک گیسوی تو شد به کافور بدل – زین پس مگیر دامن خوبان مشک خط – ظهیر فارابی. (چون سیاهی موی تو به سپیدی دگرش یافت . . . )

ج – زور باید نه زر که بانو را گزری (هویج) دوست تر که صد من گوشت – سعدی.

چ – زن کز بر مرد بی رضا برخیزد – بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد – سعدی.

ح – پیری که ز جای خویش نتواند خاست – الا به عصا، کَیَش عصا برخیزد؟ – سعدی.

خ – زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند ؛ به که پیری – سعدی.

د – شوی زن جوان اگر شیر بود – چون پیر بود همیشه دلگیر بود . آری مَثَل است اینکه زنان می گویند – در پهلوی زن تیر به از پیر بود – مهستی گنجوی. این تمثیل که در بند «د» از سعدی گفتار شده است، تقدّم فضل به مهستی نجوی تعلق می گیرد چرا که او در سده ی پنجم هجری می زیسته و سعدی در سده هفتم هجری.

ذ – بر آن سر کاسمان سیماب ریزد – چو سیماب از بت سیمین گریزد – نظامی گنجوی. سیماب در نیم بیت اول، کنایه از موی سپید است (آب نقره) و در نیم بیت دوم به معنای جیوه است.

ر – گرچه مرغند جمله مرغان لیک – جنس با جنس هم نفس خوش تر . پیرمردی زن جوانی خواست – گفتمش ترک این هوس خوش تر . ابن یمین.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و پنجم

۱ بزرگی سراسر به گفتار نیست (دو صد گفته چون نیم کردار نیست) – فردوسی.

در مورد بیت بالا گفتاورد بسیار شده که این بیت از اسدی طوسی است و هنرها سراسر به گفتار نیست. آنچه در خور نگرش است همان مصراع دوم است.

۲ (دولت آنست که بی خون دل آید به کنار) ورنه با سعی و عمل، کار جهان این همه نیست – حافظ.

نیم بیت دوم به گونه: (ورنه با سعی و عمل، باغ جنان این همه نیست) نیز نوشتار شده است. دولت در
چامه ی حافظ، کمابیش به چهار معنا به کار رفته است:

الف خوشبختی و به نگرش امروزی «شانس و اقبال». برای نمونه : دولت مساعد آمد و می؛ در پیاله بود.   ب به معنای سامانه، جاه و توانمندی : در لباس فقر کار اهل دولت می کنم. ج به معنای بسیار نزدیک و از نظر سیاسی، دستگاه فرمانروایی. مانند: چو زر عزیز وجود است شعر من آری – قبول دولتیان کیمیای این مس شد. د –  به معنای یار: هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم.

در بیت بالا؛ و در بیشتر بیت ها دولت به معنای همان مورد (الف) به کار رفته است. به هر روی بیت بالا می خواهد بگوید که باور به اشراق (نام فلسفه ای است که بر پایه ی حکمت افلاطونی و نوافلاطونی و حکمت رایج در ایران بناشد و راه رسیدن به راستینه ها را پی بردن و بینش می داند که مروّج آن شیخ شهاب الدین سهروردی است) و اندیشه درباره ی آغاز و خاستگاه نزدیک شدن به پرسته (معبود) بدون بردباری نیایش ها و پرستش های توانفرسا می دانند. اما معنای ساده ی بیت: آن گونه نیک بختی و آسایش و رفاه ارزشمند است که بدون رنج و خون جگرخوردن به دست آید وگرنه رسیدن به باغ بهشت همراه با کوشش بسیار و رنج و دردکشیدن، چندان چنگی هم به دل نمی زند.

۳ دولتت باد گر از روی حقیقت برسی (دولت آنست که محمود بود پایانش ) – سعدی.

همانندی ها :  پایه و مایه هر کاری، فرجام و پایان آن کار است (پیامبر اکرم –ص) * خوشبختی راستین آنست که کار انسان به نیک بختی پایان پذیرد (حضرت علی – ع ) * حکم مستوری (پوشیدگی) و مستی همه بر خاتمه است – کس ندانست که آخر به چه حالت برود – حافظ. * گدای نیک انجام به که پادشاه بدفرجام. * عاقبت (فرجام) را عافیت (رستگاری) باید.

۴ (دولت؛ اندر خدمت فقر است و مردم غافلند) آنکه درویشی گزیند، پادشاهی می کند وصال شیرازی .

همانندی ها :  دولت فقر، خدایا به من ارزانی دار * درویشم و گدا و برابر نمی کنم – پشمین کلاه خویش به صد تاج خسروی * بزرگی در درویشی است و راحت در قناعت (آسایش در بسندگ) * توانگری در درویشی و بی نیازی است * درویشی و خرسندی به که توانگری * فاقه (نیازمندی) هم زنگ از دل برد و هم روی، نورانی کند. (منظور از فاقه، نداری راستین است که از پالایش دل و جان دستامد می شود)

۵ (دولت جان پرور است صحبت آموزگار) خلوت بی مدعی است سفره ی بی انتظار – سعدی.

در بیت بالا به جای «آموزگار» جسته و گریخته «آمیزگار» به معنای کسی که بسیار با کسان آمیزش و همنشینی دارد، دیده شده است. (sociable) (وگر خنده روی است و آمیزگار – عفیفش ندانند و پرهیزگار. بگویند از این حرف گیران هزار – که سعدی نه اهل است و آمیزگار) در نوشتار زیر، ابتدا واژه آموزگار گزینش شده است که بیشتر نویسه ها بر همین پایه نگاشته شده است. سعدی واژه دولت را در راستای نوشتارمان در بخش شماره (۱) از بیت (۲) در نگرش خود داشته است که: «کس نتواند گرفت دامن به زور – کوشش بی فایده ست؛ وسمه بر ابروی کور» . به هر روی چنانچه واژه آموزگار (معلم) را به معنای فراگیر آن در نظر بگیریم و به تاریخ گیتا بنگریم خواهیم دید که راهنمایی و رهنمودی انسان ها از سوی آموزندگان رخ داده و بزرگانی که در اندیشه های کسان، دگرگونی پیدایش کرده اند یا به گونه ای خود آموزنده بوده اند و یا برای رسیدن به آرمان های خود از آموزگاران یاری جسته اند. از سویی سعدی برآنست که گشت و گذار در آفاق انگیزه ای می شود که انسان نادیده ها را ببیند و ناشنیده ها را بشنود؛ با دیگران آشنا شود و با دریافت از آنان بر شادی خویش بیفزاید. مانند: «دولت جان پرور است صحبت آمیزگار» که خود نمارشی است به همدلی.

۶ («دولت فقر» خدایا به من ارزانی دار) کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است حافظ.

به ترکیباتی چون «فریاد خاموشی» ، «خیزش آرام» ، «دریای آتش» ، «غم شیرین» ، «شرم سرافرازی» و جز اینها «ناسازنما» یا متناقض نما و یا تناقض ظاهری (paradox) گفته می شود و آن آورده شدن دو واژه یا دو معنی است که به نما ناهمگون به دید می رسند. مانند بیت بالای حافظ که «دولت فقر» را در حالی به کار می برد که رویارویی میان «فقر» و «دولت» پدیدار است. در این بیت فقر به دولت تشبیه شده است و این نگاره تلمیحی است به بیان عرفانی «الفقر فخری و به افتخر» (درویشی مایه سربلندی من است) یعنی در همه حال خود را نیازمند به حق دیدن و سر بندگی بر آستان ایزد سپردن. معنای بیت چنین است:

پروردگارا دولت بی نیازی و خرسندی به من ارزانی دار که این بخشش و بزرگواری انگیزه شکوه و بزرگی راستین من می شود. در پایان، ترکیب سخن در آرایه ناسازنما باید به گونه ای باشد که ناسازگاری بخردانه آن از توان اقناع و زیبایی آن نکاهد. (کرامت = بزرگواری و رادی. حشمت = بزرگی. تمکین = فرمانبرداری.)         فقر: در لغت به معنای تنگدستی و نیاز است ولی در زبانزد پشمینه پوشان نیازمندی به خدا و بی نیازی از غیر اوست. در این بیت، فقر؛ فقر عرفانی است. (دولت اندر فقر است و مردم غافلند)

۷ (دولت همه ز اتفاق خیزد) –  بی دولتی از نفاق خیزد – نظامی.

همانندی ها :  اتحاد موجب قدرت است . «دست خدا با جماعت است» . «آب به آب می خورد، زور بر می دارد» .  «مورچگان را چو بود اتفاق – شیر ژیان را بدرانند پوست – سعدی»

۸ دو عاشق را به هم خوشتر بود روز (دو هیزم را بود بهتر بود سوز) سعدی.

۹ (ده مرو، ده مرد را احمق کند) عقل را بی نور و بی رونق کند مولوی.

همانندی ها :  هر که روزی ماند اندر روستا – تا، به ماهی عقل او ناید به جا – مولوی. * قول پیغمبر شنو ای مجتبی – کور عقل آمد وطن در روستا – مولوی. * روستایی اگر ولی بودی – خرس در کوره بوعلی بودی. * روستایی را عقل از پس می آید.

۱۰ با بد اندیش هم نکویی کن (دهن سگ به لقمه دوخته به) – سعدی.

همانندی ها :  سگ درنده چون دندان کند تیز – تو در حال استخوانی پیش او ریز – سعدی * سخن آخر به دهان می گذرد موزی را – سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن – سعدی.

۱۱ یارا بهشت صحبت یاران همدم است (دیدار یار نامتناسب جهنم است) – سعدی.

همانندی ها :  روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم – حافظ * از همنفسی که دل نفور است – عفریت نماید، ار چه حور است – ناصرخسرو. (نامتناسب = ناجور . الیم = دردناک . نفور = بیزار . عفریت = زن پیر و زشت.  حور= زن زیباروی، سیاه چشم.)

۱۲ نیست مشکل دل ز جان برداشتن بر عاشقان (دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکل است) کمال اسماعیل.

۱۳ (دیده بانی مجو ز دیده ی کور) آب شیرین نیاید از گِل شور – مکتبی.

همانندی ها :  از کور دیده بانی نیاید.

۱۴ همنشین مردم محتاج هم در زحمتند (دیده بیمار است «بینی» بار عینک می کشد) – صائب.

۱۵ متصل آنچنان گرم است باز از مکافات عمل (دیده گر بینا بود، هر روز، روز محشر است) – صائب.  روز محشر = روز رستاخیز.

۱۶- (دیگران رفتند و ما هم می رویم) کیست کو را منزلی در پیش نیست؟ – جامی.

۱۷ (دین و دنیا دو ضد یکدگرند) هر کجا دین بوَد دِرَم نخرند – سنایی. دِرَم = درهم، دینار، پول فلزی نقره.

۱۸ (دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند) عاقل مباش تو غم دیوانگان خوری – ؟.

۱۹ (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید) مجنون چو سیه خانه ببیند خوشش آید. یا از دیدن من شاد شود خاطر مجنون (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید).

۲۰ شوریدگی از خاطر ما دور نگردد (دیوانه ز ویرانه خود عار (ننگ) ندارد) کلیم کاشانی.

۲۱ باز مَستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ زآنکه (دیوانه همان به که بود اندر بند).

۲۲ زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک؟ – (دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند) – حافظ.

نیم بیت دوم درست تضمین نیم بیتی است از سعدی که می گوید: (دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند – آدمیزاده نگه دار که مصحف ببرد) .

زاهد از دیدگاه حافظ از منش های سرشناس نای (منفی) و دوست نداشتنی چامه حافظ است که به چهره ی «شیخ» ، «فقیه» ، «دین شناس» واعظ (اندرزگو)، «امام شهر»، «ملک الحاج»، مُفتی (حاکم شرع) قاضی (دادرس) نیز از او یاد می شود و اهل مدرسه و صومعه (کنایه از خانگاه، مزگت ها، زیارتگاه ها و ورزیدنگاه ها یعنی ریاضت گاه ها) و نشستگاه اندرز است. از نگرش رویه نگری و نماپرستی و کهنه پوشی و برخی ویژگی های دیگر، منش (شخصیت) دیگری در چامه ی حافظ، همسان و همدردی است و آن همانا پشمینه پوش (صوفی) تندخوی و بری از دلباختگی و بی بهره از شناخت (معرفت) است که دامگهش خانگاه است. حافظ در برابر این سیمای منفی (نای) یک چهره ی مثبت از انسان آرسته (کامل) در دیوان خود می نمایاند که اهل دلبردگی، خرابات یا دیر مغان است و رند نام دارد که پیشتر در مورد او نوشتار شده است. (حافظ نامه بهاءالدین خرمشاهی) .

و اما معنای بیت: آری شخص زاهد، رندی حافظ را در نمی یابد و باکی نیز نیست چرا که دیو (جن، روان های پلید، تبه کار و نابکار) از کسانی که قرآن می خوانند می گریزند و دوری می جویند. حافظ به روشنی، رندی خود را همپایه ی قرآن خواندن زاهد و گریز از او را همانند دیو و گریختن، به محض شنیدن واژه های ورجاوند (مقدس) قرآن مجید می گریزد. در قرآن مجید (گرامی) گفته شده است که هرگاه آهنگ قرآن کردید از اهریمن رانده شده (رجیم) به خداوند پناه ببرید.

همانندی  :  از گفتن لاحول، گریزند شیاطین.

۲۳ خلوت دل نیست جای صحبت اغیار (اضداد) (دیو چو بیرون رود فرشته درآید) – حافظ.

نهانخانه دل جای همنشینی با همسانان و بیگانگان نیست؛ آنگاه که دیو از در آن بیرون رود فرشته در آن فرود می آید.

همانندی ها :  «آفتاب که رفت شب پره بیرون می آید» . «چون درآمد جبرئیل، آنگه برون شد اهرمن – سنایی»

۲۴ کِبر، یک سو نه، اگر شاهد درویشانی (دیو خوشخوی به از حور گره پیشانی) سعدی.

همانندی  :  اگر حنظل خوری از دست خوشروی – به از شیرینی از دست ترشروی – سعدی. (حنظل یا هندوانه ابوجهل میوه ای است هندوانه ای شکل بسیار تلخ با اثر دارویی)

۲۵ در جهانی که طبع بر کار است (دیو لاحول گوی بسیار است) سنایی.

سنایی زیرکانه و ریشخندآمیز باورمند است که در چنین گیتایی لبریز از نادانی و خودبزرگ بینی آن در گمراهی است که حتی نماد گمراهی و راهزنی یعنی اهریمن از هراس او برخود لاحول می خواند. «لاحول» فرازی است که از زمره هنگام هراس گفته می شود. طبع نیز سرشتی است که انسان بر پایه ی آن آفریده شده است.

همانندی ها :  ای بسا ابلیس آدم رو که هست – پس به هر دستی نشاید داد دست – مولوی

۲۶ (ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی) دودم به سر برآمد زین آتش نهانی – سعدی.

همانندی ها :  بی عزیزان چه تمتّع بود از عمر عزیز؟ – سعدی. * چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به – سعدی. * زنده بی دوست خفته در وطنی – مَثَل مرده ایست در کفنی – سعدی.

پایان واج « د » و «ذ»

۲۷ چون ننالم که در این سینه دل رازی هست (راحتی نیست در /ان خانه که بیماری هست) . دلم از سینه به تنگ است خدایا بِرَهان هر کجا در قفسی مرغ گرفتاری هست حالتی تبریزی (ترکمان).

۲۸ من کی آگه شوم از راز نهان (راز دل ها خدای داند و بس) فرخی سیستانی.

۲۹ گشته «کِلک» لاغر از بس خورده خون دشمنان (راست باشد اینکه لاغر می شود بسیار خوار) قاآنی.

حکیم قاآنی همچون «ارزقی» از واژه ی «کِلک» به معنای «نیزه» بهره جسته است (از شجاعت وز سخاوت خلق را حامی شود – نوک کِلک تو همی چون نوک سیف ذویزن – فرهنگ آنندراج) ذویزن در نیزه زنی زبانزد بوده است و یمنی.

همانندی  :  بسیار خوار لاغر باشد.

۳۰ کر و کور ار نی ای از شاه مترس (راست باش و ز «میر» و شاه مترس) – اوحدی.

یکی از معناهای «میر» ، سالار است. چامه درباره ی راستی و درستکاری از چامه سرایانی بر می آید که این ویژگی مثبت فراخویی را در سروده هایشان می ستایند. در سروده های ایران کمتر سروده سرایی می توان یافت که از درستکاری و راست گفتاری به نیکی یاد نکرده باشند؛ اگر چه گاهی چامه سرا، راستگویی را به انگیزه فاش نمودن رازهای دیگران، ناپسند دانسته است. (جز راست نباید گفت – هر راست نشاید گفت)

همانندی  :  «آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟»

۳۱ (راستی آور که شوی رستگار) راستی از تو، ظفر از کردگار – نظامی.

همانندی :  رستگاری در راستکاری و درستکاری است.

۳۲ (راستی شغل نیک بختان است) هر که را هست، نیک بخت آنست – سنایی .

۳۳ سعدیا راست رُوان گوی سعادت بردند (راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار).

همانندی ها :  راست شو تا به راستان برسی – اوحدی * راست آور که شوی رستگار – نظامی * گر راستی، کارت آراستی * راستی زوال ندارد * بار کج به منزل نمی رسد* مکن خویشتن از ره راست گم – فردوسی* مار تا راست نشود به سوراخ نرود * جهان از پی راستی شد به پای – ابوشکور بلخی * چنان بنمای که هستی یا چنان باش که می نمایی * از کژی افتی به کم و کاستی – از همه غم رَستی اگر راستی – نظامی * اگر خواهی از دو هر دو سر آبروی – همه راستی کن همه راست گوی – فردوسی *


«برنوشتی بر مصاریع گم شده»- بخش چهل و ششم

پیش کش به «یلدا»خانم دهقان چامه سرای توانا.

۱-          (راستی کن که راستان رستند) در جهان، راستان قوی دستند – “اوحدی”

“هرودوت” کهن نگار یونانی نگاشته است که ایرانیان سه چیز را به فرزندان خود می آموزند: اسب سواری، تیراندازی و راستگویی . در نشانه ی ۳۳ سوره “زمر” داریم: “هو الّذی جاء بالصدق و صدق به اولئک هم المتّقون”: کسی که سخن راست را آورد و آنرا باور داشت و پذیرش کرد همانا از پرهیزکاران و پارسا پیشه گانند..

سخنان بزرگان درباره ی راستی و درستی:

چنانچه می خواهی مورد باور دیگران باشی، راستگو و درست کردار باش- “کانت”

همه راستی کن که از راستی – نیاید به کار اندورن کاستی – “فردوسی”

اگر خواهی از هر دو سوی آبروی- همه راستی کن؛ همه راست گوی- “فردوسی”

راستی کن تا به دل چون چشم سر بینا شوی- راستی در دل تو را چشم دگر بینا کند-“ناصرخسرو”

راستی کن کاندرین رسته – نشوی جز براستی رسته – “سنایی”

یوسف از راستی رسید به تخت- راستی کن که راست گردد بخت- “اوحدی”

راستی کن ای تو فخر راستان- ای تو صدر و من درت در آستان- “مولوی”

به راه راست توانی رسید در مقصود- تو راست باش که هر دولتی که هست تُراست-“سعدی”

تو چوب راست از سر آتش دریغ می داری؟ کجا بر آتش دوزخ برند مردم راست؟-“سعدی”

راستی پیشه گیر و ایمن باش- که رهاننده ی تو بس باشد-“سعدی”

راستی موجب رضای خداست- کس ندیدم که گم شد از ره راست-“سعدی”

خواهی که رستگار شوی راستکار باش- تا عیب جوی را نرسد برتو مدخلی(ایراد)-“سعدی”

تو راست باش تا دگران راستی کنند-دانی که بی سَطاره (خط کش) نرفته است جدولی-“سعدی”

(از دید اخترشناسی دیرین؛ جدول به خط های هم راستا(موازی) و همامون (متقارن = Symmetrical)  برای جنبش ستارگان رسم می گردید. (لاجرم چون ستاره راست بُوَد- نتواند که کج رود جدول-“سعدی”)

به گیتی کیمیا چون راستی نیست- که عزّ راستی را کاستی نیست-“فخرالدین اسعد گرگانی”

از دروغ برکنار باشید که با، باور داشت بازه دارد. راستگو در راه رهایی و بزرگواری است(حضرت علی علیه السلام)

هیچکس ناچار نیست که در دنیا؛ بزرگ و دارا و یا دانشمند و خردمند بشود ولی برهمگان بایسته است که راستگو و درستکار باشند، که راستگویی پایه همه ی برتری هاست(ساموئل اسمالیز)

آمیختن سخن راست با دروغ مانند سنگ زری (محکی) است که به سیم (نقره) و زر می زنند. (فرانسس بایگون)

راستگویی مانند گنج است که هرچه بیشتر نمایان شود هوا دارانش بیشتر می شوند و سخن ناراست (دروغ) مانند فروزینه پنهان آتش است که هنگام پدیدار شدن سوزش وتباهی بیشتری به همراه دارد.(ارسطو)

ناتوانان نمی توانند راستگو باشند (لارشفوکوند)

راست و درست گوی، گرچه تلخ باشد(انوشیروان)

بزرگی گفته است که نیمی از بدبختی های جهان از آنجا می آید که ما دلاوری آن را نداریم که آشکارا راست بگوییم و راست بشنویم.

بزرگی می گوید به خودمان ناراست نگوییم تا بتوانیم به دیگران راست بگوییم.

کسی که به خودش ناراست می گوید و به ناراست خود گوش می دهد. کارش به جایی خواهد رسید که سخن راست را باز نخواهد شناخت. نه سخن راست خودش را و نه سخن راست دیگران را (داستایوسکی)

از ابوالحسن خرقانی پرسیدند که راستی چیست؟ گفت آنچه که دل پیش از زبان گوید.

بزرگی به کوتاه سخن گفته است: ناراست گفتن دشمن دیرین راست گفتن است.

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند- راستی کن که به منزل نرسد کژ رفتار-“سعدی”

راستی کردند و فرمودند مردان خدای- ای فقیه اول نصیحت گوی،نفس خویش را-“سعدی”

تو راستی کن و با گردش زمانه بساز- که مکر هم به خداوند مکر گردد باز- “سعدی”

(دشمنان چاره اندیشی ورزیدند و پروردگار ترفند در میان آورد و خداوند بهترین مکر انگیزان است.) و در پایان : “و هرکه راستی کند از خدای نترسد.(مجالس سعدی)”

Honesty is the best policy

راستی بهترین سیاست است.

Truth is the best weapon

راستی بهترین جنگ افزار است.

There is not any legacy valuable than truth

هیچ مرده ریگی(میراثی)گران بهاتر از راستی و درستی نیست.

۲-          (راستی ورز و رستگاری بین)یار شو خلق را و یاری بین- “اوحدی”

پیامبر اسلام(ص) فرموده اند:”سید القوم خادمهم”(بزرگتر تیره و دودمان خدمتگزار آنهاست)و نیز امام صادق(ع) فرموده اند: “المُؤمنون خَدَم بعضهم لبعض”(باور مندان خدمتکار یکدیگرند)

براستی خدمتگزاری به توده ها یکی از برترین و بالاترین پرستش ها،نیایش ها و بندگی ها(عبادت ها)ست که تنها در برگیرنده ی کنش های کسی (فردی) نمی شود؛ بلکه جنبه های همبودین و پیوستگ و وابستگ با دیگران نیز می تواند رنگ و بوی عبادت داشته باشدکه “دائم گل این بستان شاداب نمی ماند- دریاب ضعیفان را در وقت توانایی-(حافظ)” وگرنه :”آن دست و آن زبان که در او نیست نفع خلق- جز چون زبان سوسن و دست چنار نیست-(سنایی)”

گفته اند که :”دو تا در را  که پهلوی هم می گذارند برای این است که به درد هم برسند” و یا “حاجی شتر است که بار می کشد”و در پایان:

“گر بر سر نفس خود امیری مردی- بر کور و کر ار نکته نگیری،مردی- مردی نبود فتاده را پای زدن – گر دست فتاده ای بگیری، مردی”

۳-          تا کی از این کو به سلامت روی؟(راه چنان رو که سلامت رَوی)-“امیر خسرو دهلوی”

۴-          نیست جز بیرون در، جای اقامت حلقه را (راه در دل ها نیابد چون بود گفتار کج)-“صائب”

همانندی: هرکه گوید کلاغ چون باز است- نشنوندش که دیده ها باز است- “سعدی”

کلاغ، پرنده ای است از راسته ی سبکبالان بزرگ با پوزه ی (منقار) دراز و زورمند که از شش پاییان (حشرات) و جوندگان می خورد و آن را “زاغ دشتی” نیز می گویند.

۵-          تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است (راهرو گر صد هنر دارد، توکل باشدش- “حافظ”)

نگرش و جهان بینی حافظ در چارچوب شریعت (دین آیین) و طریقت (راه و روش) نمی گنجد و

اندیشه های فرا تباری و فراکیشی او هیچ برچسبی به ویژه گروه گرایی را بر نمی تابد. معنی بیت چنین است که در راه شیدایی و رندی ؛ پارسایی و دانش هیچ جایگاهی نداشته و نمی تواند رستگاری را پشتیبانی و پایندانی کند.

اگر کسی به پرهیزگاری و تراز دانش خویش بسنده کرده و دل خوش کند براستی که او در برابر این راه و روش خدانشناسی نموده است زیرا کسی که در راه شیدایی و رندی گام نهاده باشد باید از آغاز، گردن شیشه پارسایی را شکسته و بر پوستین پرهیزگاری آتش زده و از خود دور سازد و هر اندازه نیز پاکدامن و پارسا باشد باید هنر بنیادین را که همانا واگذاری کار خود به پروردگار (توکّل) است در دستور کار خود بگذارد. (کار خود گر به خدا بازگذاری حافظ- ای بسا عیش که با بخت خدا داد کنی) و “توکل کن که یابی رستگاری”

۶-          (راه نا رفته، کی رسی جایی؟) جای نادیده چون نهی پایی؟ – “اوحدی”

۷-          (رأفت یاران نباشی آفت ایشان مباش) سیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش-“سنایی”

۸-          (رخت مسیحا نکشد هر خری) مَحرم دولت نشود هر سری – “پنج گنج نظامی”

نظامی گاه گاهی برای پایستن (اثبات) درونمایه مورد نگرش از جستارها و تلمیحات کیشی از زمره کیش مسیحیت (به انگیزه چیرگی رسای او برپایه های کیش مسیحیت) بهره برده است .

نظامی در بیت بالا از آرایه ی “اسلوب معادله” (با نام پیشین تمثیل) بهره برده است که از شناسه های سبک هندی است.(در اسلوب معادله جابه جایی در مصراع مستقل در یک بیت، استقلال دستوری دو مصراع را در هم نمی ریزد.)

۹-          (رخ مرد را تیره دارد دروغ) بلندیش هرگز نگیرد فروغ- “فردوسی”

سخنان بزرگان درباره ی دروغ و دروغگویی:

الف- بدی دروغ از دو روست؛ یکی آنکه خود ناراستی به خودی خود ناسازگار با برتری بزرگ منشی و بزرگواری سرشت آدمی است. دیگر آنکه مایه گمراهی مردم و رسیدن زیان به آنها می شود. یعنی هر اندازه این دو سنجه (معیار) زورمند تر باشند آن ناراستی زشت تر و سزای گناهش بیشتر است. حسین علی راشد استاد در گذشته دانشگاه تهران

ب- یک دروغ به آسانی نشانه های هزار رو راستی و راستگویی را از بین می برد-“امیل زولا”

پ- ناراستی بهترین افزار و دستاویز برای نگهبانی از خود و دنباله زندگی است- “ژان پل سارتر”

ت- آنکه می تواند در برابر نیکی های دیگران ناسپاس باشد از دروغ گفتن باکی ندارد-“شیلر”

ث- بزرگترین دروغ ها هرچند که زیرکانه باشد در برابر ناچیزترین راستینه ها دیر یا زود رنگ خواهد باخت و ویژگی نخستین خود را از دست خواهد داد.

ج- دروغ مانند سنگ است و نمی تواند بدون پشت دادن به دروغی دیگر سرپا بایستد.

یکبار دروغ گفتن کار بسیار آسانی است ولی بسیار دشوار است که انسان تنها یکبار دروغ بگوید-“فوللر”

چ- کسی که دروغ می گوید در برابر خدا گستاخ و در برابر مردم بزدل است چرا که دروغگو از خدا آزرم ندارد ولی از کسان هراسان است-“مونتنی”

ح- دروغگو همیشه در سوگند خوردن زیاده روی می کند- “کوربن”

خ- هیچ چیز در جهان آدمی را شرمگین تر از آن نمی سازد که دیگری به دروغ وی پی ببرد- “فرانسیس بیکن”

د- دروغ مانند برف است که هرچه آن را بیشتر بغلتانند بزرگتر می شود- “مارتین لوتر”

ذ- اگر می خواهی که مردم تو را دوست بدارند، دروغ نگو و با زبان خود، کسی را مرنجان-“بوذر جمهر”

ر- دروغگو از دروغگوی دیگر دوری می جوید-“افلاطون”

۱۰-        هر خلل کاندر عمل بینی ز نقصان دل است (رخنه کاندر قصریابی از قصور قیصر است)- “جامی”

۱۱-        (رزق تو بر تو ز تو عاشق تر است) هان توکل کن، ملرزان پا و دست-“مولوی”

سعدی نیز چنین فرموده است: “صیاد؛ بی روزی در دجله ماهی نگیرد و ماهی به اجل در خشکی نمیرد.”

۱۲-        (رسم عاشق نیست با یک دل؛ دو دلبر داشتن) یا ز جانان یا زجان بایست دل برداشتن- “قاآنی”

۱۳-        نریخت دُرد می و محتسب ز دَیر گذشت(رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت)-“آصف هروی”

“دَیر” پرستشگاه ترسایان است که از شهرهای بزرگ به دور و در بیابان ها و بر چکاد کوه ها ساخته می شده است.

۱۴-        (رضا به داده بده وز جبین گره بگشای) که بر من و تو، در اختیار نگشادست-“حافظ”

معنی بیت: به هر آنچه که داری خرسند باش و گره از پیشانی بازکن و بدان که دگرش بسیاری از رخدادها از دست چاره داری ما بیرون است. حافظ رنگین کمانی از اندیشه های گوناگون است و خود دارای اندیشگاهی از اندیشگاه هاست که همه چیز را به چالش می کشد و در یک کلام “رند” است.

۱۵-        دهان خصم و زبان حسود نتوان بست (رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار-“سعدی”)

براستی در دروازه های شهری را می توان بست ولی دهان مردمان نتوان بست و زندگانی به مراد همه کَس نتوان کرد.

۱۶-        هر سبز خطی را نرسد پیش تو دعوی (رعنایی طاووس ندادند مگس را)-“فیضی فیاضی”

۱۷-        با آنکه در وجود طعام است حّظ نفس (رنج آورد طعام که بیش از قدر بود)-“سعدی-گلستان” (قدر= اندازه)

سعدی در گلستان و بوستان خود به نکات پزشکی نمارش هایی دارد. (دارالشفای پزشکی) از زمره:

الف- در زمینه ی فیزیولوژی دم و بازدم (هرنفسی که فرو می رود ممّد حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات …..)

ب- در زمینه ی بهداشت خوراک و خوردن و پرهیز از پرخوری که امروزه پیامدهای زیانبار آن بر همه کسان روشن است: “اندرون از طعام خالی دار- تا در او نور معرفت بینی- تهی از دانشی بدان علت- که پری از طعام تا بینی” و یا : “چو کم خوردن طبیعت شد کسی را – چو سختی پیش آید سهل گیرد. و گر تن پرور است اندر فراخی- چو تنگی بیند از سختی بمیرد” که نگرش به این دو بیت یادآور “سند روم پرهیز (withdrawal)  در پزشکی نوین است” و باز نیز در همین زمینه:”تنور شکم دمبدم تافتن- مصیبت بود روز نایافتن” و نیز درباره پیامدهای پُرخوری می فرماید:”خوردن برای زیستن و ذکر کردن است. تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است.”

سعدی در سه بیت زیر نیز جستارهای آسیب شناسی دستگاه گوارش یعنی بندش روده و پیامدهای آن می گوید:”مایه ی عیش آدمی شکم است. چون به تدریج می رود چه غم است؟ . گر ببندد چنانکه نگشاید گو دل از عمر برکنی شاید. ور گشاید چنانکه نتوان بست- گو بشوی از حیات دنیا دست” و “اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب- شبی ز معده ی خالی، شبی پُر خوردن”

و درباره ی میانه روی در خوردن :

“نه چندان بخور کز دهانت برآید نه چندان که از ضعف جانت برآید”

که بیت ها در سپارش های پزشکی بسیار که ما اندکی از بسیار نگاشتیم

———————————————————————————————————————————————————————

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش چهل و هفتم

با پوزش در شماره ۱۱ بخش چهل و چهارم به جای واژه “نگه دار” ، “دانا” است

  • سایه خورشیدسواران طلب (رنج خود و راحت یاران طلب)”نظامی گنجوی”

برخی، خورشیدسواران را کسی چون حضرت مسیح(ع) دانسته اند که بر پایه باورهای اسلامی در آسمان چهارم جای دارد که در دانش اخترشناسی خانه ی خورشید است و مصراع دوم بر پایه باورهای مسیحیت می تواند نشان دهنده رنج های حضرت مسیح(ع) به انگیزه ی آسایش خواهی برای پیروان خود باشد و به گونه ای برچسب زدن کیش مسیحیت به نظامی ! اما دنیای عرفان و شیدایی نظامی با دنیای رنج مسیحیت بیگانه است چراکه در دنیای “نظامی” رنج رواست و زندگی و شیدایی بدون رنج، شایش و توانایی ندارد. گناه گوهری و خدادادی و یا گناه ریگداشتی (موروثی) وجود ندارد. اهریمن و
نیرنگ هایش نیز گونه ای مهربانی است در سزای آدمی و “او به کی داده ز راه کرم- حُله(جامه) در انداخته و “حلیه”(زیور) هم. آمده در دام چنین دانه ای- کمتر از آوازه شکرانه ای” و شیدایی همه کاره و در نوردیدن راه (طی طریق) بدون رنج توانایی ندارد. وانگهی گیریم که دیدگاه سایه خورشیدسواران طلبیدن در آرزوی جایگاه مینوی بودن و کوشش برای رسیدن به سپهر چهارم و پیروی از سزاواران مینوی بایسته باشد اما کوشش برای دستیابی به چنین جایگاهی می تواند برای ویژگان معنا و
پنداره ای داشته باشد که خورشید جایگاه حضرت عیسی(ع) است ولی نه برای همگان ! افزون بر این چنانچه “خورشیدسواران” به معنای پگاه خیزان و بزرگان کیشی گرفته شود و روش آنان برگزیده شود می تواند به معنای رویه ای بیت نزدیک باشد چنانکه در گزاره های نیایش نیز داریم که : “سایه تان از سرمان کم نشود!” اما در مصراع اول دو آمیزه ی کنایی وجود دارد: یکی سایه طلبیدن (یاری خواستن) و دیگری خورشیدسواران یعنی کسانی که بر خورشید چیره اند؛ کسانی که می توانند دارنده
شگفتی هایی باشند و نه کسانی که خورشید بر پشتشان می تابد . پس “سایه ی خورشیدسواران “طلب” یعنی دست به دامان خورشیدسواران شو و از آنان خواهشگر خواه.” مصراع دوم نیز از مصراع اول جدا و به نیکی روشن است.

  • پا تهی گشتن بِه است از کفش تنگ(رنج غربت به که اندرخانه جنگ)”مولوی”

سعدی نیز گفته است: “تهی پای رفتن به از کفش تنگ- بلای سفر به که در خانه جنگ!”

اما پیش از سعدی؛ نظامی گفته است: “برون کش پای از پاچیله(کفش)ی تنگ-که کفش تنگ دارد پای را لنگ!” کیست که بهره های کفش را نداند اما گاه پیش می آید که پای برهنه رفتن را بر پوشیدن یک کفش تنگ آزار دهنده برتر دانسته و آنرا نپوشیده و “عطایش را بر لقایش می بخشند” چراکه
بی بهرگی بهتر از آن است که زندگی با رنج و سختی سپری شود به کوته سخن، هرچیزی که مایه افسردگی و آزردگی می شود نداشتنش برتر است.

  • (رنجه مشو، راحت رنجور باش)ساعتی از محتشمی (شکوهمندی)دورباش-“نظامی”

معنی بیت: انگیزه آزرده شدن دیگران مباش؛ بلکه انگیزه آرامش یاده رنج دیده باش و زمانی نیز از
شکوه مندی و شوکتمندی بازه بگیر.

“جنگ یک سو نه و دلشاد بزی- خویشتن را و مرا رنجه مدار- فرخی سیستانی”

و یا : “هرکه با پولاد بازو پنجه کرد-ساعد مسکین خود را رنجه کرد- سعدی “

  • (رنج همدرد که داند؟همدرد)شرح آن هست به بی دردان سرد-“جامی”

“همدردی” Empathy به این معناست که بتوانیم خود را جای کَس دیگری گذاشته و درد او را درد خود بدانیم – به ویژه زمانی که سهش های (احساسات) همانند آنکس را آزموده و بخواهیم رنج او را از بین ببریم. اما همدلی “Sympathy” یعنی دل به کسی دادن، درد و رنج های او را به فرنام کَس بیرونی سهش کردن و از او نگهداری نمودن. ناهمگونی (تفاوت) این دو در این است که کَس همدل تنها یک شنونده است ولی همدرد می خواهد درد و رنج کَس بیرونی را بسترد بی گمان همدردی ژرف تر از همدلی است.(اندوه دلِ سوخته، دلسوخته داند-“سعدی”)

  • گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست(رنگ رخساره خبر می دهد از سِرّ درون)”سعدی”
  • چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم؟(روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم)”حافظ”

آزاد اندیشی حافظ به هیچ روی همزیستی، همنشینی و همگامی با نما پرستان را بر نمی تابیده، چنین است که او، سرانجام جامه ی ریایی درویشی خود را سرتاسر چاک می زند و روان خود را از شکنجه و آزار دردناک که همان گفتگو با اهل دستگرد(تسبیح و سبحه) و جانماز و دلق و جز اینها باشد می رهاند و در بسیاری از غزلهایش چون بیت بالا بر سالوس ها و دورنگی ها می تازد و آنها را ناگواری هولناک برسرراه پاکدلی و یکرنگی می داند و همگان را به سوی آستان دوست فرا می خواند.

همانندی ها: “ای فغان از یار ناجنس ای فغان. مولوی”.”دیدار یار نامتناسب جهنم است. حافظ”.
“دوزخ به جهان صحبت نا اهل بود. خیام”. “صحبت ناجنس گور است و لحد. مولوی”.
“از مرگ بَتَر صحبت نا اهل بود. خواجه عبداله انصاری”. “نخست موعظه ی پیر می فروش این است- که از مصاحب ناجنس احتراز کند. حافظ” . “قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت- که در
طویله ی نا مردمم بباید ساخت. سعدی”. “گلشن با بی خردان گلخَن است. ناصر خسرو” (که گلخَن همان آتشدان گرمابه است). “ریگ در کفش و کیک در شلوار- بهتر است از رفیق ناهنجار. سنایی”

  • (روز پیری پادشاهی هم ندارد لذتی)لذت اندر خاکبازی های طفلان است و بس-“وحید قزوینی”

مصراع اول نمارشی دارد به اینکه هرکنشی زمان ویژه خود را دارد به گونه ای که اگر از آن بگذرد دستاورد و بهره بایا و نیازین را نخواهد داشت.

  • بعد حرمان امید دیدار است(روز روشن پس شب تار است)-“نثاری”
  • رو، به هند آوردن ایرانیان (صاحبدلان) بی وجه نیست(دانی ز چیست؟)

(روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند)

گفته اند که صائب به بیماری جانکاهی دچار می شود که این بیماری از سوی یک پزشک هندو درمان می شده است. صائب به هند می رود و با دوستش “عبدالقادر بیدل” دیداری می کند بیدل به صائب می گوید: “رو، به هند آوردن صائب، دلا از بهر چیست؟” صائب پاسخ می دهد که : “روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند !”

در گذشته با پرداخت و مالش فلز نقره چهره خود را در فلز درخشنده می دیدند. اما با گذشت روزها این آیینه تیره و تار می شد که زدایش و ستردن این تاری تنها به ساییدن رویه فلز با خاکستر بوده است.

  • غیرتم کُشت که محبوب جهانی لیکن(روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد)-“حافظ”

غیرت مصدر است و از ریشه ی “غیر” به معنای رشک (حسد)- بویژه رشک مرد بر، زن خود و
واژه گونه؛ که صفت آن غیور است به معنای رشکوند(حسود): (پیراهنی که آید از او بوی یوسفم- ترسم برادران غیورش قبا کنند) عارفان به غیرت خداوندی نیز باورمندند: (جمله عالم ز آن غیور آمد که حق – برد در غیرت بر این عالم سبق=پیشی)- “مولوی”

معنای بیت: از اینکه همگان واله و شیدای تو هستند و تو در کانون روی آوری همگان جای داری نمی توانم دیوان چامه را رها کنم و شبا روز با شیدایان تو دست به گریبان بوده و وارد جنگ شده و بدخویی و ستیزه جویی کنم.

  • شب فراق نمی باید از فلک نالید که(روزهای سپید است در شبان سیاه)-“سعدی”

شیخ سعدی در باور به سرنوشت پروردگاری و بخت و دولت؛ هرکسی را که در گرو سرنوشت خداوندی است در فرتوری زیبا به بهروزی رسیدن و دولت یوسف را پس از گرفتاری او نشان می دهد و پیش از بیت بالا چنین می سراید: “که چشم داشت که یوسف عزیز مصر، اسیر بند بلای برادران در چاه؟”

  • ما باده می خوریم و حریفان غم جهان(روزی به قدر همّت هرکس مقّدر است)(؟؟)

همانندی ها: “روزی هرکس به قدر همّت اوست”. “روزی، به قدر حوصله ی مرد می رسد”. “اسب دونده، جو خودش را می خورد.”. “روزی به قدم است”

  • روزی اگر غمی رسدت، تنگدل مباش(رو شُکر کن مباد که از بد؛بدتر شود)-“حافظ”
  • یک داغ دل بس است ز بهر قبیله ای(روشن شود هزار چراغ از فتیله ای)-“اشعار تعزیه”
  • گفتمت امسال شدی به ز پار (رو که همان احمد پارینه ای)-“سنایی”
  • (رهاند خرد مرد را از بلا) مبادا کسی در بلا مبتلا- “فردوسی”

در نزد شاهان ایرانی و سخنانشان؛ خرد کمابیش برابر دانایی و گاه همسان با مدارا و گاه همتای با داد و دهش خوانده می شود.

  • مرا کیفیت چشم تو کافی است(ریاضت کش به بادامی بسازد)-“باباطاهر عریان”

گویا طالب آملی غزلی سروده که دو بیت بالا سرآغاز آن است و سپس با این بیت پایان می پذیرد. “دعاگو قحط شو، طالب حریفی است – که ایامی به دشنامی بسازد”

  • دیگران(دیگری) را در کمند آور که ما خود بنده ایم(ریسمان برپا، چه حاجت مرغ دست آموز را؟)-“سعدی”

یکی از کرامندترین راهبر چیرگی سعدی در فرتور (تصویر) سازی وابسته به مانند سازی های آمیخته شده(مرکب) یا تمثیل(آنالوژی)های اوست. نمونه ها بسیار؛ از زمره بیت بالا.

      پایان واج (ر)

  • نهنگ آن به که با دریا ستیزد(از آب خُرد، ماهی خرد خیزد)-“نظامی”
  • زان راه بازگرد که از رهروان تهی است(ز آن آدمی بترس که با دیو آشناست)-“پروین اعتصامی”

بیم و هراس هماره پایه ای برای پند و اندرز دادن بوده است و به این انگیزه آنرا همچون سپری
مایه ی همیاری و نگهداری از جان انسان دانسته اند- به ویژه در جایگاه دلاوری فراخویی (اخلاقی، moral) نگاره ترس را نمی توان از یاد برد.

  • (از ابتدای کار، آخر را ببین)تا نباشی تو پشیمان یوم دین- “مولوی”

بیت بالا نگرنده است به نشانه ی شریفه ۴۰ از سوره ی “مؤمنون” که می فرماید:”زود باشد که پشیمان شوند” از آنجاکه فرزانگان و شناسندگان درون کنش ها را می بینند دور اندیش می شوند و از همان آغاز، به فرجام هرکنشی در آیینه پالایه جان خویش می نگرند.

همانندی ها: “مرد آخر بین مبارک بنده ایست- مولوی” . “هرکه آخر بین تر، او مسعودتر- مولوی”. “هرکه اول بنگرد پایان کار- اندر آخر او نگردد شرمسار- مولوی” . “عاقل آن است که اندیشه کند پایان را – سعدی”. “هرکه در پایان کاری ننگرد- عاقبت روزی پشیمانی خورد- عطار”. “همه کارها با سرانجام بین- اسدی”

  • (ز احمقان بگریز، چون عیسی گریخت)صحبت احمق بسی خون ها بریخت-“مولوی”

داستان فرار حضرت عیسی(ع) از دست بی خردان به سوی فراز کوه: روزی مردی حضرت عیسی(ع) را دید که شتابان به سوی کوهی می گریزد. آن مرد با شگفتی دنبال او دوان دوان گشت و گفت که چرا چنین شتابان؟ کسی که تو را دنبال نمی کند!! پس چرا اینگونه می گریزی؟! عیسی پاسخ داد از دست نابخردان گریزانم مرا تنها گذار! (گفت از احمق گریزانم برو- می رهانم خویش را بندم مشو!) مرد گفت مگر نمی گویند که تو با دم مسیحایی ات مردگان را زنده می سازی؟ گفت چرا ولی بیماری رنجی است که انگیزه نرم دلی می شود ولی نابخردی رنجی است که انگیزه زخم و خشم دیگران می گردد و مانند داغ پرودگار است که برجان هرکس بخورد همچون قفلی است که مُهر و موم شده باشد و هیچ دستی نمی تواند برای گشایش آن چاره و کلیدی بیابد. براستی که برای هر دردی درمانی است مگر نادانی.

همانندی ها: “صحبت ابله تو را ابله کند.”. “دوری از احمقان، خود نزدیکی به خداست”

  • (زاده ی ظالم، ستمگر می شود. تیغ چون بشکست خنجر می شود)(؟؟)

همانندی ها: “از مار نزاید جز مار بچه”. “نباشد مار را بچه بجز مار- اسعد گرگانی”. “برِ پاک ناید زِتخم پلید- سعدی”

  • نخواهی که زیر افتی از جای خویش(ز اندازه بیرون منه پای خویش)-“امیرخسرو دهلوی”
  • (زاهدی در پلاس پوشی نیست) زاهد پاک باش و اطلس پوش-“سعدی”

و “در عمل کوش و هرچند خواهی پوش-تاج برسر نه و علم بر دوش”

پلاس: پشمینه ستبر که درویشان پوشند و نیز پیشمینه گستردنی مانند جاجیم. فردوسی فرموده: “ندارند در دل ز یزدان هراس- یکی خانه بگزین که دارد پلاس”

همانندی ها: “پارسایی به خرقه پوشی نیست- مولوی” و “زهد با نیت پاک است نه با جامه ی پاک- پروین اعتصامی”

  • کنون در خطرهای جان آمدیم (ز باران سوی ناودان آمدیم)-“نظامی”

همانندی ها: ” از چاله درآمدیم و در چاه افتادیم” و “از باران حذرکردن و در زیر ناودان نشستن ” حذر= دوری جستن و پرهیز کردن.

  • بهایم(چهارپایان) خموشند و “گویا” بشر(زبان بسته بهتر که گویا به”شر”)-“سعدی” گویا= گویند.
  • (زبان،بسیار سر بر باد داده ست)زبان، سر را عُدوی(دشمنی)خانه زاد است-“وحشی بافقی”
  • (زبان خویش نگهدار و پادشاهی کن)که نیست خاتم جم غیر مُهر خاموشی- “سلیم تهرانی”

“جم” به معنای پادشاه است ولی هرجا “خاتم جم” به کار رود یعنی مُهر حضرت سلیمان.

  • (زبان را مگردان به گِرد دروغ) چوخواهی که تاج از تو گیرد فروغ-“فردوسی”

همانندی ها: “رخ مرد را تیره دارد دروغ”. “به گِرد دروغ ایچ (هیچ) گونه مگرد- چو گردی بُود بخت را روی زرد- “فردوسی”. “روی دروغگو مثل ته دیگ سیاه است”. “دروغ زنای زبان است”.
“درخت دروغ گل می دهد اما میوه نمی دهد.”

 —————————————————————————————————————————————————-

«برنوشتی بر مصاریع گم شده ی رایج»- بخش چهل و هشتم

۱- به پای شمع شنیدم ز قیچی پولاد (زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد)-امیرخسرو دهلوی

ریشه ی نیم بیت دوم برپایه ی داستانی است گسترده در کتاب “جامع التمثیل” که چکیده ی آن به نوشتار زیر است : دزدی با بهره گیری از تاریکی شب وارد سرای دیبا بافی (بافنده ی پارچه ابریشمی رنگین) می شود. دیبا باف بر بافته خود نگاره های شگفت آور پیاده کرده و همزمان با بافتن ، آهنگ نژندی با خود زمزمه می کرده که : “ای زبان مرا ببخش و راز مرا نگه دار چه؛ یک ماه آزگار است که رنج می برم و این دیبا امشب پایان می پذیرد” فردا پیش خلیفه ، خود را نگاهدار و راز مرا به باد مده! که گفته اند (زبان سرخ، سر سبز می دهد برباد). پگاه، دیبا باف روانه سرای خلیفه می شود و دزد به دنبال وی راه می افتد تا از راز و رمز بافنده آگاه شود . او در درازنای راه می گفته “ای زبان امروز راز مرا نگه دار و مرا ببخش !” استاد دیبا باف با ورود به دربار و درود به خلیفه و به جای آوردن کرنش دیبا را پیش کش خلیفه می کند. خلیفه از پرتورها و نگاره های شگفت آور برآن بافته شگفت زده شده و از دیبا باف می پرسد که این بافته ی زیبا چه کاربردی دارد و بایسته چیست؟ آن بافنده ی چیره دست در کار خود، با بی خردی می گوید: “ای خلیفه ی زمان، دستور بده تا این بافته را در گنجینه (خزانه) نگاه داشته و روزی که مرگ خلیفه فرا می رسد بر سر تابوت تو گذارند!” ناگهان خلیفه بر آشفته و فرمان می دهد تا زبانش را از پشت سرش بیرون کشند باشد که پندی برای دیگران باشد و دیبا را در آتش اندازند. ناگهان دزد، دلیرانه گام پیش می نهد و با آوای رسا می گوید:”ای خلیفه زندگانی تو هزار ساله باد!” مرا پروانه ده تا داستان این بافنده را برای خلیفه گفتار کنم و پس از آن هرچه فرمایند انجام شود. خلیفه نیز پروانه می دهد. او می گوید من یک دزدم اما دزدی جوانمرد(عیار) که گفته اند: “دزد باش؛ اما مرد باش!” (از پُل نامردی گذر مکن بگذار سیل تو را ببرد و بر پشت روباه سوار مشو؛ بگذار شیر تو را بدرد! – زبانزد آذری) من شبانگاه از دیوار وارد سرایش شدم او هربار که تاری از پرنیان (ابریشم)پیوستی گاهی زمزمه کنان می گفتی:”ای زبان، فردا سر مرا بر باد مده و مرا ببخش که گفته اند: زبان سرخ سر سبز می دهد برباد..” تا به بارگاه خلیفه وی را همراه بودم که دیدم . در پایان سر خود را به زبان خود به گزند افکند و روشن شد که “زبان پاسبان سر است” اکنون فرمان، فرمان خلیفه ی مسلمین است. خلیفه گفت سپاس خدای را که گاه بر پایه خواست پروردگاری دزدی که دشمن جان و مال توده هاست میانجی می شود و این دزد چون دشمن داناست ولی این بافنده دیبا (جولاه) دوست نادان پس خلیفه دزد را بنواخت و بازگشتش (توبه) داد و یکی از همدمان (ندیمان) خلیفه گشت و از گفتار جولاهه در گذشت و از بزرگداشت خلیفه بهره مند گشت. باید دانست که ناگفته ها را می توان گفت و گفته ها را نیز می توان درمان کرد. (در دوزخ تن، زبان زیان است- مفتاح بهشت بی زبان است). در نیم بیت اول چامه امیر خسرو دهلوی چه بستگی است بین شمع و قیچی(برشگر،قیچا،مقراض)؟ برخی بن این واژه را “قی چین” (ابزاری که با آن قی شمع را می چینند) پنداشته اند و این واژه “ترکی-مغولی است.”

همانندی ها: “زبان سرخ، سر سبز را به باد دهد- ناصر بخارایی” “بلای آدمی باشد زبانش- ناصر خسرو”. “آدمی از زبان خود به بلاست- مکتبی”. “بس سر، که فتاده ی زبان است با یک نقطه ، زبان، زیان است- ایرج میرزا”. “طوطی به زبان خویش در بند افتاد”. “زبان بسیار سر بر باد داده ست- وحشی”. “بهوش باش که سر در زبان نکنی” زبان کشیده نگهدار تا زیان نکنی”. “اگر طوطی زبان
می بست در کام- نه خود را در قفس دیدی نه در دام- وحشی بافقی”. “نگاهدار زبان تا به دوزخت نبرند- سعدی”. “زبان در دهان پاسبان سر است”.

“خاموش نشین و فارغ از عالم باش- عارفی” . “بساسر، کز زبان زیر زمین رفت- نظامی” . “آدمی را زبان فضیحه(رسوایی)کند- سعدی”. “آدمی مخفی است در زیر زبان- این زبان پرده است بر درگاه جان”. “چه گویم که ناگفتنش بهتر است-زبان در دهان پاسبان سر است” .”ز زخم سنان پیش زخم زبان- که این تن کند خسته و آن روان”.

“زبان درکش ای مرد بسیار دان- که فردا قلم نیست بر بی زبان”(قلم برکسی نبودن یعنی مورد پرسش نبودن).

“دادند دو گوش و یک زبانت دادند-یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی”

“ای زبان هم گنج بی پایان تویی-ای زبان هم رنج بی درمان تویی”

“ای زبان هم آتش و هم خرمنی-چند این آتش در این خرمن زنی”

“اگر مردی زبان خود نگهدار- ز کذب و غیبت و بهتان و ز آزار”

و اما: (ولی آنجا که باشد جای گفتار- خموشی آورد صد نقص درکار)

۲-  (ز بدگوهران بد نباشد عجب) نشاید زدودن سیاهی ز شب-فردوسی  

۳- برای یک دمه (یک آن)شهوت که خاک بر سر آن باد

(زبون زن شدن، آئین شیر مردان نیست)-ملاحسین کاشفی

۴- ز بهر سر، افسر؛نه سر بهر افسر(ز بهر تو دولت؛نه تو بهر دولت)-عنصری

گفته اند که سر باشد کلاه بسیار است و افسر همان کلاه پادشاهی است.

حافظ نیز گفته: “گر انگشت سلیمانی نباشد،چه خاصیت دهد نقش نگینی؟”

۵- سلاحی و سازی ندارند چُست(ز بی آلتان کار ناید درست)-نظامی

برای رویارویی با دشمن باید از ساز و برگ نظامی استواری برخوردار بود. از کسانی که از ابزار جنگی
بی بهره اند در برابر کین تا بن دندان آماده چه رویارویی برخاسته است؟

۶- بوَد بیماری شب جان سپاری(ز بیماری بتر بیمارداری است-)نظامی

۷- (ز تو هرچه نتوانی ایزد نخواست)- تو آن کن که فرمودت از راه راست اسدی

این بیت برگرفته از نشانه ی ۲۸۶ از سوره ی بقره است که می فرماید: که پروردگار هیچ کسی را جز به اندازه ی توانش وادار به کاری نمی کند.

۸- مکن در صُنع مصنوعات ره گم(ز جو،جو روید و گندم ز گندم)-ناصرخسرو

صنع ؛ ساخت، ساخته و آفرینش است و مصنوع؛ ساخته شده (synthetic) است. از مکافات عمل غافل مشو؛ گندم از گندم بوید جو ز جو-مولوی

۹- (ز چشم شرمگین دلبران غافل مشو صائب)که شاهین مشق خونریزی کند در چشم پوشیدن

۱۰- در این باره ام داستانی نکوست(ز خُم آن برآید که هم اندروست)- بهمن نامه

۱۱- شد بَدَل هجران به صل و داغ غم دارم هنوز(زخم بِه گردد ولی ماند نشانش سالها) در این بیت “شد” فعل اسنادی است.

۱۲- تو بدسگالی و نیکی طمع کنی؟هیهات!(ز خیر،خیر تراوش نماید از شر، شر) قاآنی

بدسگالی = بداندیشی

همانندی ها: نیک اَر کنی به جای تو نیکی کنند خلق- ور بدکنی به جای تو از بد بتر کنند.

حال متکلم از کلامش پیداست- از کوزه همان برون تراود که در اوست.

۱۳-(ز دانش به اندر جهان هیچ نیست)تن مرده و جان نادان یکی است-اسدی توسی

همانندی ها: “دانایی توانایی است.”.”علم نور است جهل تاریکی-اوحدی”. “توانا بود هرکه دانا بود-فردوسی”. “به دانش بود بی گمان زنده، مرد-فردوسی”. “جهل خواب است و علم بیداری- اوحدی”.”دانش اندر دل،  چراغ روشن است- رودکی”. “رفعت آدمی به علم بود-هرکه را علم بیش رفعت بیش- لا ادری”. “تن به جان زنده است و جان زنده به علم-ناصر خسرو”.

۱۴- توانا بود هرکه دانا بود (ز دانش دل پیر برنا بود)-فردوسی

دانش خواندن و نوشتن تنها می تواند دریچه های نو را بر رویمان بگشاید و بستر در خور را برای دریافت و بهره وری از این دریچه ها فراهم کند چیزی که هست هرکس با سوادی به بایست دانا نیست اما هرکس دانایی می تواند با سواد و یا بی سواد نیز باشد. آنچه که کرامند است اندیشه والا و انسانی هرکس است که او را به خود ، آفریننده و آفریدگان نزدیک می سازد. آنکه داناتر است تواناتر است و با توانایی خود می تواند بلندترین و گاه دست نیافتنی ترین چگادهای دانش را گشوده؛ در برابر ، بسیارند کسانی که دانش آنان نه تنها پیشکاری به همگونه های خود نکرده اند؛ بلکه گزند نیز رسانده اند.

۱۵- سخن کی به دل های غافل نشیند(ز دل هرچه برخاست بردل نشیند)-صائب

۱۶- (زدی ضربتی،ضربتی نوش کن)غم هردوعالم فراموش کن-لا ادری

پس از انجام هرکنش و یا سخن زشت و ناشایستی باید گوش به زنگ و چشم به راه تاوان(تلافی) و رویارویی به مانند بود.

همانندی ها: “سهم به سهم”. “درازی شهین خانم به پهنای مهین خانم”. “طاقچه چی به پای باغچه چی!”.”هرچه عوض دارد گله ندارد”. “کلوخ انداز را پاداش،سنگ است- سعدی” . “محتسب خُم شکست و من سر او-حافظ”. “کی زده، کی خورده؟”

“بازی خود دیدی ای شطرنج باز-باز خصمت ببین گرد،و دراز-مولوی”

۱۷- شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد(زدیم برصف رندان هرآنچه بادا باد! – حافظ)

در پنهانی شراب نوشیدن و شادیانه کردن کاریست بس بی پایه، ما خود را در رج رندان جا زدیم و آشکارا به باده گساری و شادیانه پرداختیم و بی خیال شدیم که هرآنچه پیش آید خوش آید.

و اما دیگر چامه سرایان در این زمینه چنین سروده اند:

“جهان بر آب نهادست و زندگی برباد-غلام همت آنم که دل بر او ننهاد-سعدی”

“دلم که چون سر زلف تو می رود بر باد-به دام عشق در افتاد هرچه بادا باد-ناصر بخارایی”

“زمانه گرچه بسی برسرم سپاس نهاد-کمند زلف تو باری دگر به دستم داد”-نزاری قهستانی

چامه سرایان دگری چون: خواجو، سلمان ساوجی، میر کرمانی، عماد فقیه، جلال، سید عضدالدین و عبید زاکانی بر این وزن نیز سروده اند. عبید زاکانی، چکامه ی زبانزد سعدی را استقبال و آن چکامه را به گونه ی دو نیم بیت در دو بیت غزل خویش تضمین نموده و به نیکی از پس آن برآمده است:

به سوی باده و نی میل کن که می گویند: “جهان بر آب نهاد دست و آدمی برباد””

خوش است ناز و نعیم جهان ولی چو عبید (غلام همت آنم که دل بر او ننهاد)

و چون عبید زاکانی زمانی در شیراز و از چامه سرایان دربار شاه ابواسحاق بوده و خواجه ی شیراز به سروده های او نگرش رسا داشته دور از یاده نیست که حافظ ، خواجو و دیگران از عبید استقبال کرده باشند.

۱۸- (زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد)و گرش زرندهی سر بنهد در عالم-سعدی

سر بنهد= سر و جان فدا کند. سر بنهد در عالم: سر به فرار می گذارد و به گوشه ای از گیتی می گریزد. در این بیت میان زر و سر نزدیکی (قرابت) واژه ای است .سعدی در حکایت پانزدهم از باب اول گلستان (در سیرت پادشاهان) این بیت تازی را سروده است.

” اذا شبعَ الکمیُّ، یَصولُ بَطشاً وَ خاوی البطنِ، یَبْطِشُ بِالفَرارِ “

هرگاه که مرد دلاور سیر باشد با شیفتگی هرچه بیشتر در پهنه ی جنگ یورش برده و دلیری می کند و اگر شکمش تهی (گرسنه باشد) به سوی گریز، یورش و دلیری می نماید.

همانندی ها: “لشکر نادیده اِنعام به بانگی تفرقه ست- جامی”. “از سپاهی زر دریغ مکن تا از تیر دریغ نکند”. “چو دارند گنج از سپاهی دریغ-دریغ آیدش دست بردن به تیغ-سعدی”

۱۹- خواهی که دل دلبر تو نرم شود-از پرده برون آید و بی شرم شود.

زاری مکن و زور مگو! زر بفرست (زر بر سر فولاد نهی نرم شود)-لا ادری.

۲۰- (زر خرد را واله و شیدا کند)خاصه مفلس را که خوش رسوا کند.مولوی

همانندی: “پول، آدم مؤمن را خرس الدنیا و خوک الآخره می کند”(در بن، خسر الدنیا و الآخره بوده است)

۲۱- دوشینه به کوی می فروشان-پیمانه ی می به زر خریدم

اکنون ز خمار سرگرانم(زر دادم و درد سر خریدم)

بیت اول از جلال الدین اکبر شاه و بیت دوم از بهاء الدین محمد عاملی(بهایی) است.

۲۲- (زر نداری نتوان رفت به زور از دریا)زور ده مرده چه باشد؟ زر یک مرده بیار-سعدی

چنانچه چیزی در دست نداشته باشی به زور بازو نتوانی از دریا گذشت؛ چراکه نیرو به اندازه ی ده زورمند هیچ نیست و بهره ای نکند. پس زری که بسنده ی هزینه ی یک تن در رهسپاری (سفر)دریا باشد فراهم آور.

“زور ده مرده” یعنی نیرو به اندازه ی ده زورمند است. ده مرده صفت زور، صفتی است ترکیبی از
(ده +مرد+ه) نسبت و نیز چنین است یک مرده در ترکیب زر یک مرده. زر یک مرده کنایه از دستمزد رهنوردی (مسافرت) یک مرد است که “هـ” غیر ملفوظ در آن نشانه ی نسبت است. به نوشته شرح گلستان سعدی از زنده یاد دکتر محمد خزائلی، زر یک مرده درست است چراکه زور ده مرد بدون دارایی به کار نمی آید اما با زر و دارایی که از مرده ای واهشته (ارث) مانده باشد برخی کارها را می توان انجام داد.

۲۳- سگ کاردیده بدّرد پلنگ(ز رو به رمد شیر نادیده جنگ)-فردوسی

۲۴- (ز سوز عشق خوش تر در جهان نیست)

که بی او گل نخندید؛ ابر نگریست-نظامی

همانندی ها:“مرغ عاشق طرب انگیز بود آوازش”

“باغ سبز عشق کاو بی منتهاست-جز غم و شادی در او بس میوه هاست-مولوی”

۲۵- (زشت باشد روی نازیبا و ناز)صعب(دشوار) باشد چشم نابینا و درد.سنایی

۲۶- به زنده می کنم از ننگ وصلتش در گور

 که (زشت خوب نگردد به جامه ی رنگین)- سعدی

سپهسالار اعظم

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

سپهسالار اعظم بخش نخست

۱ زادروز و زادگاه ؛ تبار:

هر چند که میرزا حسین خان قزوینی (مشیرالدوله) زبانزد به سپهسالار – دولتمرد چرخه ی قاجاریه و داماد فتحعلی شاه قاجار؛ فرزند میرزا نبی خان امیر دیوان قزوینی در پایانه های سال ۱۲۴۳ ه.ق. و نیز برادرانش در شهرستان قزوین پای به پهنه ی گیتی نهاده اند. اما این میرزاحسین خان اصالتاً «مازنی» است. لیکن خود و برادرانش (میرزا یحیی خان معتمد الملک، نصرالله خان و عبدالله خان) به «قزوینی» آوازه دارند.

نیاکان میرزا حسین خان مشیرالدوله بومی «علی آباد» مازندران بوده اند. پدربزرگ میرزا حسین خان به نام «عابدین بیگ» علی آبادی به قزوین کوچ می کند و خود را به دربار و دم دستگاه شاهزاده علینقی میرزای رکن الدوله ؛ پسر فتحعلی شاه قاجار و فرمانروای قزوین نزدیک می سازد. چنین نوشتار شده که گویا او در پیشگاه فرمانروا به پیشه «ویژه تراشی» و دلاکی (کیسه کشی گرمابه و پیرایشگری) گماشتگی می کند و به همین انگیزه کین توزان؛ سپهسالار را «دلاکزاده» گفته اند.

در سامانه رکن الدوله به عابدین بیگ کارهای سترک و برجسته واگذار می شده است. میرزا نبی خان در پیشگاه پدرش پرورش می یابد و به زنجیره خدمتگزاران (خدمتکاران) رکن الدوله و دولت درآمده و از این رهگذر دارایی های کلانی اندوخته و نردبان پیشرفت را پله پله بالا می رود ؛ به گونه ای که یکی از دختران فتحعلی شاه به نام «ماه نوش لب خانم» افتخار السلطنه را که مادرش از میان پرده سرای پادشاهی از همه نزدیک تر و عزیزتر به دید شاه بود (سوگلی حرم) به همسری بر می گزیند. شایستنی است که میرزا حسین خان سپهسالار نیز یکی از دیگر دختران فتحعلی شاه به نام «ماه تابان خانم» زبانزد به قمرالسلطنه را به همسری بر می گزیند و بدین گونه پدر و پسر با یکدیگر «همریش» (باجناق) می شوند.

میرزا نبی خان در سال ۱۲۷۴ ق. به پاداش شایستگی که در فرونشاندن ناسازگاری میان لشکریان و کشوریان در شیراز به دست می آورد به فرمانروایی استان فارس گمارده می شود و یک سال در آن سامان فرمانروایی می کند  و بار دیگر نیز به سال ۱۲۵۸ ق. به جای فرهاد میرزا معتمدالدوله به فرمانروایی فارس گمارده می شود و سپس در سال ۱۲۶۱ فرمانروای سپاهان می شود و از باج و خراج (مالیات) آن استان مبالغی برای ناصرالدین شاه می فرستد تا شاه را که در روند استواری پادشاهیش با تنگناهای مالی روبرو بوده است یاری رساند.

چون نبی خان فرآیند زناشویی «گلین خانم» دخت احمدعلی میرزا را با ناصرالدین شاه به نیکوترین روی، فراهم می سازد جایگاهش نزد شاه افزایش می یابد که گروهی ویژه در برخی سامان ها از این گونه میانجیگری دلدادگی ! (دلّالی محبّت !) بسیار کنند و جایگاه یابند ! میرزا نبی خان در سرآغاز پادشاهی قبله ی عالم در می گذرد و از خود، دو دختر و چهار پسر بر جای می گذارد:

۱ – میرزا حسین خان سپهسالار صدراعظم ناصرالدین شاه به جستاری که به گستردگی نگاشته خواهد شد.

۲ – میرزا یحیی خان مشیرالدوله (هر دو از شکم دختر حاج اسماعیل آشوری – قزوینی)

۳ – نصرالله خان نصیرالملک (نصرالملک) از شکم زنی سیّده (علوّیه)

۴ و ۵ – عبدالله خان علاء المُلک و نیم تاج خانم؛ همسر حسین خان حسام الملک فرمانروای کرمانشاه (هر دو از شکم افتخار السلطنه دخت فتحعلی شاه)

۶ – دختر دوم که با پسر میرزا فضل اله وزیر نظام پیمان زناشویی می بندد.

۲ روند فراگیری:

میرزا حسین خان  که فرزند سرآمد خانواده بوده است، آموزش های آغازین را در قزوین به انجام می رساند و به مدرسه دارالفنون راه می یابد . زبان فرانسه و دانش های ریاضی را فرا می گیرد و در سال ۱۲۵۵ ق. به سمت منشی گری به میرزا باقر ملک الکتاب سپرده می شود و پس از چند سال نیز به کارگماری (استخدام) وزارت خارجه در می آید. وی نزد میرزا جعفر خان مشیرالدوله که یکی از پنج جوان گسیلی به لندن در سال ۱۲۳۰ ق. بوده است دانش های نوین را فرا می گیرد. رویش و پیشرفت میرزاحسین خان قزوینی به گونه برجسته ای وامدار رویکرد ویژه ی زنده یاد میرزاتقی خان امیرکبیر با امیر دیوان قزوینی بوده است. چه میان این دو امیر پیوستگ پایمردانه ویژه ای وجود داشته است. از این روی هنگامی که امیرکبیر همراه با ناصرالدین میرزا از تبریز به تهران می آید دو پسر میرزا نبی خان (حسین خان و یحیی خان) را فرا خوانده و مورد مهربانی و نگاه ویژه قرار داده و آنها را با خود به تهران می آورد.

امیرکبیر پس از رسیدن به جایگاه صدارت پسران میرزا نبی خان را به کارهای دولتی می گمارد. میرزا نبی خان؛ میرزا حسین خان و برادرش یحیی خان را برای فراگیری به فرانسه روانه می سازد. میرزا حسین خان پس از ماندگاری کوتاهی در دیار فرنگ به زودی به ایران باز می گردد و با اینکه فراگیری او در همان پایه و تراز دانش اندوزی بهنجار (معمولی) بازمانده می ماند اما از هوش سرشار، توان گفتار، پشتکار و سخت کوشی بالایی بهره مند بوده است. او به زبان های عربی، فرانسه و انگلیسی آشنایی داشته، پس از بازگشت به میهن، کارگزار و نماینده کارهای پدرش می شود و سپس در وزارت امور خارجه (Department state) به کار گمارده می شود.

میرزا حسین خان ۲۴ ساله پس از درگذشت پدرش به انگیزه چگونگی مالی نه چندان خوشایندی که داشته در سال ۱۲۶۷ ق. از سوی امیرکبیر به فرنام کاردار (شارژدافر) روانه هندوستان (بمبئی) می شود. ماندگاری او تا سال ۱۲۷۰ ق. (سه سال) به درازا می کشد و سپس با دارایی بسیار به میهن باز می گردد. در زمینه به دست آوری دارایی در بمبئی گفتارهای بدون یادآوری بن مایه نگاشته شده، پنداری که نگارنده سویه های بی سویگ (بی طرفی) را نگه نداشته است.

اما چگونگی دولتمند شدن میرزا حسین را این گونه نگاشته اند که یک بازرگان ایرانی در بمبئی در می گذرد و اندازه ی گزافی از وامانده و یا مرده ریگ (ارثیه) آن بازرگان بهره ی میرزا حسین خان می شود چرا که آن کس درگذشته ریگمندی (وارثی) نداشته است و از این رخداد یک کرور (korur یکای شمارش و هم ارز با پانصدهزار) روپیه بهره او می شود. از سوی دیگر آقا خان محلاتی رهبر گروه اسماعیلیه دوست نزدیک و به بازگفتی همریش (باجناغ) میرزا حسین خان پس از آشوب کرمان به بمبئی پناهنده بوده است. گویا میرزا حسین خان برای بازگشت آغاخان به ایران پادرمیانی می کند و از این رهگذر یکصد و پنجاه هزار روپیه از آغاخان هدیه دریافت می دارد. و اما آنچه که بیشتر مورد پذیرش است، آغاخان؛ وی را در گرو بستن هماوردی اسب دوانی فراگیر در هند که برد و باخت داشته انباز کرده و میرزا حسین خان از این راه مبلغی می اندوزد.

گفتنی است که امیرکبیر در اندیشه گوشمالی وی بوده که خود از جایگاه صدارت برکنار می شود. میرزا حسین خان در یکی از گزارش های خود بهره آوری های کشت کوکنار (خشخاش) را یادآور دولت می شود و پیشنهاد گسترش آن را می دهد.

«شبه تاریخ نگاری» نگاشته است که پدر میرزا حسین خان پس از بازگشت پسرش به تهران با پیش کش دادن به آقا خان نوری که امری روا و روان بوده توانسته سرپرستی کنسولگری (consulate؛ نمایندگی سیاسی کشوری در یک کشور بیگانه) ایران در «تَبلیس» (تَفلیس Tablisi) قفقازیه را برای میرزا حسین فراهم کند. این گفتار جای درنگ داشته و چنین امری ناشدنی است چرا که میرزا نبی خان پیش از روانه شدن پسرش به بمبئی بدرود زندگی گفته، مگر اینکه این گفته درست نباشد! اما به هر روی در اینکه در زمان صدارت اعظمی آقاخان نوری میرزا حسین خان سه سال (۱۲۷۱ – ۱۲۷۵ ق.) نماینده سیاسی (consoul) ایران در تفلیس بوده جای هیچ سخنی نیست.

چرخه سرپرستی کنسولگری ایران در تفلیس با جنگ های کریمه (شبه جزیره ای در جنوب روسیه و در شمال دریای سیاه) میان امپراتوری عثمانی و روسیه همراه بوده که به شکست روسیه و پدیدار شدن خشکسالی در قفقازیه همزمان می شود. (سال های ۱۸۵۴ – ۱۸۵۶ م.) او با میرزا صادق خان؛ وزیر و پیشکار آذربایجان هماهنگ کرده؛ غلّه ی این دیار را به بهای ارزان خریداری و در بازار سیاه و در سامان قفقازیه (Caucasus) به بهای گزاف می فروخته اند به گونه ای که نزدیک به صدهزار تومان آن زمان از این سوداگری سود می برد. میرزا حسین خان پس از برکناری آقا خان نوری به تهران آمد و در سال ۱۲۷۵ ق. در زمان سلطان عبدالمجید با برتری های (مزایا) بالنده به سمت وزیر مختاری ایران در استانبول گزینش گردید. در سال ۱۲۸۰ ه.ق. به گونه ی چند گاهه و گذرا به تهران فرا خوانده شد و به یکی از پایه های کارگزاری و شورای دولتی پابرجا شده ودوباره به استانبول بازگشت و در سال ۱۲۸۵ یعنی پس از ده سال کارگماری در سمت سرکنسولی به تهران فرا خوانده شد و از جایگاه وزیرمختاری و ایلچی گری ویژه به جایگاه سفارت کبرایی رسید و فرنام دومین «مشیرالدوله» را دارا شد و دوباره به استانبول بازگشت و به زمان دو سال در این سمت دست به کار انجام خویشکاری (وظیفه) بود تا اینکه در سال ۱۲۸۷ ه.ق. به نوشتار گسترده ای که خواهد آمد چینش رهسپاری ناصرالدین شاه به عتبات عالیات و دیار فرنگ را فراهم می سازد.

۳ دستاوردهای گماردگی ۲۰ ساله ی مشیرالدوله:

مشیرالدوله از ۵۵ سال و مرگ زودهنگام و رازآلودش ۲۰ سال آن در بیرون از ایران (بمبئی، تفلیس و استانبول) به سر می برده است. مشیرالدوله در تفلیس با فتحعلی آخوندزاده که در دیوان فرمانروایی روس در قفقاز سمت دیلماجی (مترجمی) داشته آشنا می شود. رایزن حقوقی و همراه ترین کس به او در استانبول ، حاج قربان هندویی آملی بوده است.

«سه بر» (مثلث) آخوندزاده، میرزاملکم خان و میرزا حسین خان مشیرالدوله برای دگرش نویسش (رسم الخط) اسلامی با ویژگی برگزیده ی هرکدام از این سه کس به سه گونه ی گوناگون دنباله داشت ولی هیچکدام به فرجامی نرسید. مشیرالدوله در چرخه ی ماندگاری خود در عثمانی با سازمان های فراماسونری (فراموشخانه) پیوستگ پیدا می کند و به هموندی (عضویت) لُژ فراماسونری این سازمان و به پیشکاری آن در می آید و رسماً لباس آنان را در بر می کند و چنبره ی (حلقه) بردگی انگلستان را به گوش می آویزد . به گونه ای که «لرد کرزن» برنامه ریز سیاست انگلیس در خاورمیانه پنهان نمی کند که شور و شادی ایران در راستای دوستی با انگلستان و همدلی و وداد و پیمانداری نسبت به این دولت تا این اندازه بالا نرفته بود که در زمان دوسالی که سپهسالار در ایران فرمان می رانده.

میرزا حسین خان که در فراموشخانه میرزا ملکم خان نیز هموندی داشت همواره پشتیبان وی بود و کارآزما (تجارب) های فراماسونری خود در «لُژ گراند واریان فرانسه» ، وابسته به لُژ انگلستان را در چنگ ملکم می گذاشت. جانبداری میرزا حسین خان در این پیوستگ ، معنا پیدا می کند.

میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی در چرخه ی ماندگاری خود در استانبول خود را از پیروان ویژه یک ایرانی به نام حاجی میرزا صفا می دانسته که خود از پیشوایان (اقطاب) فراماسونی عثمانی بوده؛ و همه ی ماسون های عثمانی سر بر آستانش می داشته اند. حاجی میرزا صفا دشواری های شیعیان ایرانی شهروند خاک عثمانی را می گشوده و مشیرالدوله آنها را به حساب خود می گذاشته است. چرا که خانقاه حاجی جای گردهمایی فراماسون ها به شمار می رفته و میرزا حسین نیز افزون بر رفت و آمدی که در چرخه ی «لُژ» های فرانسوی با وزرا و درباریان عثمانی پیدا کرده بود در خانقاه حاجی میرزا صفا نیز با کسانی که همیشه در کارهای دولتی انبازی داشتند پیرنگ دوستی گزیده و از آنان برای پیشرفت کارهای سفارت بهره می برده است.

پیشرفت های سیاسی میرزا حسین و رسیدن به جایگاه صدارت پیامد چندین چرایی بوده : جانبداری امیرکبیر از خانواده، توانش و هوشمندی نهادین، پیشکاری های میرزا حسین خان و پدرش به ناصرالدین شاه ، همسری با دو دخت فتحعلی شاه که هر دو از یک مادر بوده اند و به گفتاری باجناغ بودن پدر و پسر، یاری رسانی حاجی میرزا صفا و دست پنهان و پیدای دولت انگلیس از میرزا حسین خان و فراماسون بودن او.

از سویی روزگار سفارت مشیرالدوله در عثمانی همزمان بوده است با صدارت «عالی پاشا» و «فؤاد پاشا» که این دو کس خود «انگلوفیل» (جانبدار سیاست انگلیس) و گماشته ی انگلیس نیز بوده و مشیرالدوله با اینان نشست و برخاست داشته است و به فرموده ی حضرت حافظ : (صد نکته غیر حسن بباید که تا کسی – مقبول طبع مردم صاحب نظر شود) .

چکیده ی جستار بالا و برآیند آن به کوته نوشتار این است: میرزا حسین خان در چرخه ی ۲۰ ساله ی بیرون از ایران به سر بردن به ویژه با ماندگاری دوازده ساله ( ۱۲۷۵ – ۱۲۸۷ ق.) خود در اسلامبول، جنبش های قانون خواهی و مشروطه خواهی (constitutionalism) فرنگستان را که در امپراتوری عثمانی (ترکیه) امروزی بازتاب گسترده ای داشت از نزدیک برنگری و با وجود خود بساوش (لمس) کرد و با تکاپوی نواندیشان عثمانی برای دست یابی به قانون و بنای مجلس قانونگذاری آشنا شد. او بنیانگذار آیین ها و هنجارهایی گشت که امروزه پایه گذاری شیوه و روش اروپایی و باختری در ایران شناخته می شود.

به گفته برخی پژوهشگران یکسویه نگر او را مهراز (معمار) به کار بستن بهسازی های باخترزده و «نوگرایی وار» (شبه مدرنیته) و نهادینه کردن آن در ایران دانسته که انگیزه به توانایی رسیدن خودکامگی (dictatorial) رضاشاهی بوده است. برخی دشمن یاری بزرگ او را تلاش در راه اندازی ساختار «فرمانروایی – اداری» نوگرایی وار بر پایه الگوی میرزا ملکم خان و انداختن ایران در جاده ی نومنش گرایی رویه ای بیمار دانسته ؛ راهی که رضاخان میرپنج در آغاز سده ی چهاردهم خورشیدی با زور سرنیزه به پیش برد و سرنوشتی دشامد (فاجعه) بار را برای تاریخ امروزین ما نگاشت.

در چرخه ی او سخنان آرمان گرایی اش چون ملی گرایی، باستان گرایی، میهن دوستی؛ بستری برای به گوشه نشاندن پی ورزان و ستیهندگان و کوته اندیشان بوده است که برخی کژاندیشان آن را جدایی همبودگاه ایرانی از اسلام و اندیشه دینی دانسته که غرب زدگی تا ژرفای جان این ملت رخنه کرده و در همه رویه ها و زوایای همبودین (اجتماعی) ، فرهنگی ، اداری، سیاسی و اقتصادی را به رخ اسلام کشانده ؛ مشیرالدوله یا امیرکبیر دوم را پایه گذار آن می دانند. مشیرالدوله دوم (میرزا حسین خان) در چرخه ی صدارت خود برای نخستین بار ساختار سیاسی و اداری کشور را بر پایه آموخته های باختری ارایه؛ و دادگاه های آیینی (شرعی) را کرانمند (محدود) و واژگونه، دادگاه های عرفی (غیرشرعی) را که در دست فرمانروایی بود گسترش داد ؛ قانون اساسی را بر پایه جدایی دین از سیاست (سکولاریسم) نگاشت و به «دست نوشته» (امضا) ناصرالدین شاه رسانید. او به کار بستن شکنجه ها و گوشمال های دینی (حدود الهی) را در سراسر کشور بازایستاده (ممنوع) کرد و برای نخستین بار پای پادشاه را به انگیزه ربایش و دلپسند کردن او به توان و شهرنشینی (تمدن) باختر و واداشتگی بهسازی مورد دیدگاه خود به فرنگ گشود و این کار را دو بار انجام داد.

در بخش دیگری در این زمینه به گونه ای گسترده خواهیم پرداخت

——————————————————————–

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی بخش دوم

۵ همراه با رهسپاری ناصرالدین شاه به عتبات عالیات:

چنین نوشتار شده است که سلطان صاحبقران نذر و نیازی داشته تا به پابوسی و سر بر آستان سایی پیشوایان کیشی در کربلا و نجف رفته و با مزار آنان دیدار (زیارت) نماید. تا اینکه سلطان صاحبقران در سال ۱۲۸۷ ه.ق. به اندیشه گزاردن و به جای آوری نذر خود می افتد. شاه؛ مشیرالدوله را که پیش درآمدهای رهسپاری را گردآمده می ساخته، از اسلامبول به بغداد فرا می خواند. مشیرالدوله در پیشگاه شاه، راه پیشرفت و نزدیکی را می پیموده، بدون پادرمیانی وزارت خارجه، همنویسی (مکاتبه) سرراست داشته، دستور شاه را انجام می دهد. بایستنی است تا گفتار شود که مشیرالدوله همیشه با دل و سری پرشور، کاستی های سامانه دولت؛ زشتی و پلشتی ها و چگونگی روند پادشاهی را به درستی وارسی کرده؛ گاه که با شاه گفتمان داشته، درِ سخن را گشوده، کژی ها و کاستی ها و نارسایی ها را گفتار می کرده است.

شاه و همراهانش با هماهنگی با امپراتوری عثمانی از راه اسلامبول از تهران وارد بغداد می شوند. مشیرالدوله نیز به انگیزه نماینده سیاسی (سفیر) در اسلامبول به شاه می پیوندد. او با ربایش باور و سپس با پشتگرمی شاه ، کوشش برای ایجاد بهسازی در کارهای کشور را آغازیده و به گوش شاه فرا می خواند. او در این رهنوردی شاه را با پایه های فرمانروایی در باختر و ساختارهای نوین دولتی آشنا می سازد ، کوچنده های ایرانی را که از ستمگری ستمگران و بیدادگری بیدادگران قاجاریه، میهن را رها کرده و به عراق روی آورده بودند به شاه نشان می دهد. و در گذرگاه عتبات چگونگی پریشانی توده ها برنگری می گردد.

از سوی دیگر بهسازی های «مدحت پاشا» در امپراتوری عثمانی تا آن اندازه چشمگیر بوده که باج و خراج (مالیات)استان عراق در برابر همه ی باج و خراج ایران بوده است و افزون بر این بنیانگذاری نیروی دریایی عثمانی در شاخابه پارس انگیزه هراس سود های (منافع) ایران بوده است. مشیرالدوله در زمینه ی بهسازی های عثمانی و دشواری های ایران و بایستگ انجام بهسازی ها با شاه گفتگو می کرده و به گفتاری امروزین ، مُخش را میزده است. برنگری آشکار کارای سازماندهی و پیکربندی در عراق و سنجش آن با چگونگ پریشانی اقتصادی ایران شاه را به انجام بهسازی استوار می کند. برای نمونه در سال های ۱۲۴۰ – ۱۲۵۰ خورشیدی و در زمان میرزا یوسف مستوفی الممالک، ایران، چهار سال پی در پی گرفتار خشکسالی شده بود. این خشکسالی همراه با بیماری مرگبار وبا و کوچ ؛ شمار (جمعیت ،population) کشور را کاهش داده بود و در پی آن؛ بازرگانی و درآمد نیز دچار ایستایی شده و از سویی دیگر نیز کاهش فرآوری ابریشم به فرنام فرآورده برجسته صادراتی (exports) ایران و جایگاه فراهم سازی ارز به سختی کاهش یافته بود. به هر روی مشیرالدوله در این رهنوردی خدمتگذاری شایانی در پذیرایی از شاه انجام می دهد.

۶ آغاز راه چرخه ی صدارت:

ناصرالدین شاه پس از برکناری میرزا آقاخان نوری از جایگاه صدارت (۱۲۷۵ ق) کابینه شش نفره ای پدید می آورد تا چرخ کشور را به گردش در آوررند ولی پس از شش سال به انگیزه ی ناکارآمدی این کابینه ی شش نفره (در برگیرنده وزرای کشور، جنگ، دارایی، امورخارجه و اوقاف و وظایف به ریاست میرزا جعفر خان مشیرالدوله) و  نیز «نشستگاه رایزنی» (مجلس مشورتی) ده نفره برچیده و در شوال ۱۲۸۱ ه.ق. میرزا محمد خان قاجار دولّو زبانزد به «کشیکچی باشی» و سپس زبانزد به سپهسالار (پسر امیرخان سردار، از سپاهیان چرخه ی محمدشاه قاجار) را به فرنام صدراعظم گزینش کرد. او کسی بوده است که پس از گشایش هرات و تازش انگلیس به جنوب ایران و شکست ایران از سوی دولت تازشگر انگلیس در زمان فرماندهی «مهرعلی خان شجاع الملک نوری» ، فرمانده نیروهای جنوب ایران می شود اما او نتوانسته کاری از پیش ببرد ولی در سرکوب ترکمانان شورشی استرآباد از خود دلاوری ها نشان داده .

صدارت میرزا محمد خان بیش از هفده ماه به درازا نمی کشد چرا که او بیشتر، یک کس رزم آرا بوده تا سیاست آرا و یا سیاست باز. او بیشتر به کار سپاهیان رسیدگی می کرده و از کارهای کشور، ناآگاه. او مهاری بر کارکرد وزیران نداشت چرا که سرشناسان درباری و وزیران برگماشته از سوی شاه به دستورهای او پروایی نداشته و تنها به شخص شاه پاسخگو بوده اند. ناتوانی میرزا محمد خان و کین توزی درباریان، انگیزه ای شد تا شاه ، وی را از صدارت برکنار نماید اما جایگاه وزارت جنگ را همچنان برای او نگه می دارد. به هر روی کشور از نظر صدراعظمی ، چندسالی چرخه ی ایستایی (فترت) را می گذرانده است. میرزا محمد خان اندکی پس، به پیشکاری سلطان حسین میرزا جلال الدوله، پسر ناصرالدین شاه، استاندار خراسان می رسد. ناصرالدین شاه در سال ۱۲۸۴ ه.ق. رهسپار مشهد می شود. میرزا محمد خان سه روز پس از ورود شاه به مشهد در می گذرد بر همین پایه چنین دهانزد شد که او به دست شاه و با قهوه ی قجری کشته شده است.

پس از برکناری میرزا محمد خان سپهسالار (۱۲۸۳ ق) ؛ سلطان صاحبقران؛ ساز و برگ گذشته و پایه نهاده شده بر بخش خویشکاری های میان چند نفر را دوباره برپا کرد اما این شیوه نیز دستاورد دلخواهی در پی نداشت. در اینجا تا پیوستن به چگونگی رسیدن میرزا حسین خان سپهسالار به جایگاه وزارت و صدارت کمانکی باز کرده و به فرنام سرآغاز، چنین گفتار می شود که تاریخ پیوندهای انیرانی به معنای راستین گرای آن از زمان پادشاهی قاجاریه آغاز می شود؛ هر چند که پیش از آن نیز کسان و فرستادگانی از سوی کشورهای اروپایی به ایران آمد و شد می کردند اما این از آغازهای پادشاهی قاجاریه است که کشورهای اروپایی به ارزش راهبردی (استراتژی strategic) ایران پی بردند و ایران وارد پهنه سیاست فرامرزی (بین المللی) شد. از این روست که بررسی دیپلماسی ایران پیوستگی تنگاتنگی با شناخت چگونگی کنشگری و دست یازیدن های انجام گرفته در درازای فرمانروایی قاجاریه دارد و همانا برای دودمان قاجاریه؛ چرخه ی پادشاهی ناصرالدین شاه، پِنده (نقطه) ی اوج آنست و پیشامدها و گام های پیرامونی این زمان، انگیزش آن را افزایش داده است.

دگرگونی های جهانی و چشم و هم چشمی های آرزومندان فرامرزی همچون روس، انگلیس و تا اندازه ای فرانسه که کارایی برجسته ای در درون ایران داشته اند از آن زمره می باشد و هر آن انگیزه های دگرگونی گزیرش های درونی را فراهم می کرد و خودسالاری ایران را به بیمامد (خطر) می انداخت.

از دیگر مسائلی که پادشاهی پنجاه ساله ناصرالدین شاه را نمود ویژه ای می دهد آشنایی هرچه بیشتر ایرانیان به شهرنشینی (تمدن) باختر زمین است که پیامد آن پیدا شدن واژگان نوینی چون : آزادی، قانون، فرمانروایی مشروطه و جز اینها بوده است و این کنش جز با تلاش برخی از کسان و سرجنبانان دانش آموخته در باختر شایش پذیر نبوده است. این کسان روشنگر و روشن نگر که گسترش دهندگان قانون و آزادی نوین باختر زمین در ایران بوده اند با گرته برداری از این واژگان وارداتی با آرایه ناپخته به گسترش و آوازه گری این اندیشه ها در درون کشور می پرداختند و شاه نیز برای نگهداشت رویه و نما و گاس نیز به انگیزه رهسپاری های پیاپی به باختر زمین و دیدن بازه (فاصله) کشور خود با آنان اندکی به اندیشه افتاده بود که این بازه را با دستوراتی شاهانه کم کند و نما و رویه آن را آبرومند نماید که از زمره ی این کارها به اندیشه افتادن او به پایه گذاری دارالشورا می توان نمارشی داشت که در زیر با پشت دادن (تکیه) به میرزا حسین خان سپهسالار می توان به گستردگی نگاشت.

۷ رسیدن به جایگاه وزارت و صدارت :

چنانکه برخی از گذشته نگاران نگاشته اند، ناصرالدین شاه، که در سفر عتبات کنش های میرزا حسین را سازگار با منش خود می بیند وی را از بازگشت به استانبول باز داشته و در همان بغداد با دست نوشته ای منشور وزارت دادگستری (به انگیزه اینکه خانواده وی سال ها در دیوانخانه عدلیه – دادگستری امروزی – کار می کرده اند) ، اوقاف، خویشکاری (وظایف) را برای میرزا حسین برونداد می کند و او را با خود به تهران
می آورد.

شاه پس از ورود به تهران دارالشورای کبری دولتی (پارلمان، مجلس شورای امروزی) را که میرزا جعفر خان مشیرالدوله در سر آن بوده برپا و میرزا حسین خان مشیرالدوله را به هموندی (عضویت) آن گزینش می نماید. شاه پس از گذشتن کمتر از یک سال ، برای سر و سامان دادن به روند کاری سپاهیان، میرزا حسین مشیرالدوله را که شاه از سپاهیگری او آگاهی یافته بود به سرداری کل سپاه و وزارت جنگ، بر می گمارد و فرنام سپهسالار اعظمی را به وی می بخشد.

سپهسالار با به کارگیری ده افسر (یک سرهنگ، یک سرگرد، سه سروان و پنج ستوان) دست به آفرینش ارتش نمونه زده؛ هم چنین با پایه گذاری آموزشگاه سپاهی ( اِ تا ماژوری) به پرورش افسران سپاهی برای سپاه تلاش می کند. او در این چرخه، وزارت لشکر را در وزارت جنگ (دفاع امروزی) یکپارچه (ادغام) می کند و پیمان نامه ای میان ایران و روسیه ی تزاری دستینه (امضاء) می شود و قزاقخانه را در آنجا پایه گذاری می کند و در آن بریگارد قزاق ( چندین یگان نظامی از یک رسته که زیر نگرش یک فرمانده تیپ باشند) فرماندهان آن بر پایه ی این پیمان نامه کارگماری و تنها پیرو وزارت جنگ ایران بوده اند اما کم کم به گونه ی یک نیروی خودپا (مستقل) وابسته به دربار روسیه در می آید و از آن زمان به پس، قزاقخانه یکی از راه های کار بستن رهیافت (نفوذ) روس ها در ایران می شود.

مشیرالدوله سپهسالار پس از یک ماه و نیم در تاریخ ۲۲/۸/۱۲۵۰ خورشیدی برابر با ۲۹ شعبان المعظم سال ۱۲۸۸ ه.ق. به جایگاه صدراعظمی برکشی (ارتقا) می یابد.نویسه منشور صدراعظمی سپهسالار از سوی سلطان صاحبقران (ناصرالدین شاه) چنین بوده است:

«چون در هر دولت ؛ رسم و قرار این است که یک نفر از نوکران کافی و رجال دولت را مسئول امور دولت می نمایند، و نظم جمیع امور از لشکر و کشور؛ مالیات و جمع و خرج و آسودگی حال رعایا را از وی می خواهند و چون این امر در دولت ایران متروک و مهمل مانده بود و بدین واسطه بعضی اختلالات در امور دولت پیدا  شده بود بدین واسطه و لهذا در این وقت که ۲۹ شعبان المعظم ۱۲۸۸ ه.ق. است چنانچه مصلحت دانستیم که قاعده ی متداوله سابق را مجرا داشته، شخص کافی و دولتخواهی مسئول کرده، امور دولت را کلیه به او بسپاریم . میرزا حسین خان سپهسالار را که از چاکران آزموده دولت است به لقب صدراعظمی سرفراز و حکام و ولایات و کل رتق و فتق دولت را از او خواهیم خواست. امیدوار هستیم که انشاءالله تعالی؛ قصد تازه ی ملوکانه ما را امداد نمایند.»

بدین چینش، مشیرالدوله در درازای هفت ماه دارنده  صدارت و سه جایگاه وزارت می شود.  سپهسالار را می توان نماینده ی خیزاب (موج) بهسازی در چرخه ی فرمانروایی قاجاریه از عباس میرزا و امیرکبیر دانست. گام های مشیرالدوله در آغاز چرخه ی صدارت عظمایی، یادآور گام های بلند امیرکبیر بوده است و مردم اندیشه می کردند که امیرکبیر دومی «پیدایش» (ظهور کرده) است و دشواری های ایران به زودی رخت برخواهد بست. اما شوربختانه، سپهسالار نیز چون قائم مقام فراهانی دوم و میرزا تقی خان فراهانی (امیرکبیر) از گزند  و آسیب ها و بلاهای زمینی چون پی ورزان و واپس گرایان (و شاهزادگان ریزه خوار) در امان نبوده با آسیب ها و بلاهایی چون نایابی و خشکسالی نیز دست و پنجه نرم می کرده است.

در سال ۱۲۵۰ ه.ق. و در آغاز راه صدارت سپهسالار خشکسالی بزرگی زبانزد به ۸۸ بهره ی ایران و ایرانی می شود؛ به گونه ای که افزون بر یک میلیون نفر به انگیزه ی گرسنگی و بیماری جان می سپرند و انبوه گرسنگان و درماندگان ، صدراعظم را از کارهای دیگر باز می دارد به گونه ای که برای رسیدگی بیشتر به گرفتاری های ناخواسته توده ها، بخشی از سرپرستی های پیشین خود را به دیگران واگذار می نماید. برای نمونه وزارت دادگستری را به پاشاخان امین الملک واگذار می کند. مردم نیز این رخداد نامیمون را به شگون بد گرفته و از «چشم شومی» صدارت او می دانند.

سپهسالار که همیشه به نما هم که شده دلواپس توده ها بوده، نشست یاری رسانی به پیکار و ستیزگی با گرسنگی و بیماری هایی چون وبا برگزار نماید و برای زدایش بدانگاری توده ها از آغاز از داد و دهش و خورانیدن نیازمندان دریغ نمی ورزد و برای کشش نگرش ها و ربایش جانبداری توده ها هنگام رهسپاری به جایگاهش در دربار بر سر راه خود پول می داد و یا در میدان مشق تهران مبلغی پول با خود می برده و به هر بینوایی یک ریال (قران) می داده است (تو، داد و دهش کن، فریدون تویی – فردوسی)

شگفتا که برخی کهن نگاران نگاشته اند که در این بازه هنگامه خشکسالی ؛ انبار کردن و گران فروشی؛ بلکه کم فروشی گندم و غلات شهر از سوی دو تن از گندم نمایان جو فروش و گرداوران غلات چون معیرالممالک نظام الدوله و حاج ملا کنی انجام می شود که «ترک دنیا به مردم آموزند ؛ خویشتن سیم و غلّه اندوزند – سعدی» و «زیان کسان از پی سود خویش بخواهند و دین اندر آرند پیش – فردوسی» که علی الاسلام والسلام! به هر روی آوای یاری رسانی های سپهسالار و بی تابی و بی توانی دگر شهرها، بینوایان و بیچارگان را از هر سوی به کناره نشینی تهران می کشاند و این در حالی بوده است که تهران آن روز به اندازه ی بسندگی خود «توشک» (آزوغه) نداشته !

از سویی نیز باور چنین بوده که کنش های سپهسالار در راستای بیگانگان بوده چرا که به نوشته ی «خان ملک ساسانی» گردآورنده کتاب «سیاستگران دوره ی قاجار» انگلیس ها برای به صدارت رساندن و یا رسیدن سپهسالار به صدارت چهار بند از خواسته های خودشان را از او پیمان می گیرند:

۱ – داوری انگلستان پیرامون بلوچستان

۲ – پذیرش داوری (حکمیّت) گماردگان انگلیس در زمینه مرزهای بلوچستان

۳ – دادن برجستگ بن مایه های دارایی ایران به «ژولیوس دو رویتر انگلیسی»

۴ – کشاندن و بردن ناصرالدین شاه به لندن برای نشان دادن شکوه امپراتوری بریتانیای بزرگ !

و در پایان این بخش، سپهسالار هر کسی را و در هر جایگاهی که بوده و سدّ راه انجام دستورهایش می شده گوشمالی می داده است. برای نمونه سلطان مراد میرزا حسام السلطنه، عموی ناصرالدین شاه را که گشاینده (فاتح) هرات بوده و زیر بار دستورهای او نمی رفته با پذیرش شاه از فرمانروایی خراسان برکنار و حسین خان شهاب الملک شاهسون (نظا م الدوله) امیر توپخانه را به جای او می گمارد. و یا اینکه روزی در میدان مشق تهران ، سردوشی ظل السلطان؛ پسر قبله ی عالم را کنده و به او می گوید «استفاده از امتیازات نظامی از رهگذر کوشش و هنر است نه شرافت اصل و گوهر !»

کس دیگری که از دستور او سرپیچی می کرده فرهاد میرزا معتمد الدوله عموی شاه و فرمانروای کردستان بوده است که همگی زیر رخنه ی دولت تزار روس بوده اند

—————————————————————————————————————————————————————————–

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی بخش سوم

۸ پرتوری از منش، کُنش و بینش سپهسالار :

الف – «منش» (Character) : سپهسالار، مردی نیک سرشت، بخشنده و بزرگ منش بوده و با همه ی اینکه با شهرآیینی (civilization) نوین پرورش یافته بود؛ کسی پارسا و پرهیزگار بوده است. وی سپیده دم خیز، کوشا و پابرجا با پشتکاری خستگی ناپذیر، نستوه، سخت گیر، کوشا و روشنفکر که هر کاری را با سنجیدگی و استواری انجام می داده؛ ناسزاواری ها و ناسازگاری ها را بردباری می کرده و با همه اینکه وی از آغاز جوانی تا پایان زندگی با کسان گوناگون اروپایی آمیزش و همامیزی، نشست و برخاست های دراز زمان داشته اما در جرگه ها و نشستگاه ها و میهمانی های آیین مند (رسمی) و فرنگی، خویشتن را از رفتارهای نکوهیده برکنار داشته؛ بازداشته های شرعی و ناروایی های مذهبی را هماره پاس می داشته است؛ به گونه ای که آوازه شده او در راه پیمودن گامه های دین یاری گام بر می داشته (سیر و سلوک) و راه و روش شناخت پشمینه پوشی (mysticism) و به گفتاری دیگر او کسی درویش کنش که با همه ی گرفتاری به کار و بارهای وزارت و صدارت خود را از رسته ی پاکان (صفا) و پیرایش (تجرید) دانسته و به خاکساری بالنده بوده است.

چنانکه پیشتر نگاشته شد سپهسالار در چرخه ی کارگزاری و گماردک خود در اسلامبول به زنده یاد حاج میرزا صفا، باور و پاکدلی و یکرنگی پیدا کرده و خود را سرسپرده و پیرو او می دانست. سپهسالار برای یاری رسانی به توه ها کوشش بسیار نموده و کسان تهیدست را در دژ (قلعه) نصرت آباد (جلالیه و یا امجدیه) تهران گردآوری و برای آنان خوراک روزانه برنهاده می کرده که به انگیزه ی آن گام خیرخواهانه، شمار زیادی از کسان از مرگ و نابودی رهایی یافتند. او در کارها به درستی رفتار می کرد و از کسی رشوه نمی گرفت و در بخشنامه های خود از این کنش زشت نکوهش می کرد.

اما گفتار شده است که وی پس از برکناری از جایگاه صدارت؛ در چرخه ی وزارت در زمینه باج سبیل گیری چرخشی از خود نشان داده است. او به انگیزه نداشتن فرزندان، همواره آرزومند بوده تا یادمان پایایی برای پیشکاری به ایران از خود بازمانده گذارد. او پس از پنجاه و پنج سال زندگانی که بخش برجسته و کلان آن را ویژه به کارگیری پیشکاری به این آب و خاک نموده بود چنین شناسایی کرد که ارزنده ترین پیشکاری به ایران، گسترش فرهنگ و دانش و آشنا کردن توده ها به دانش و شناخت است . او برای سفرت ایران در یکی از بهترین جاهای اسلامبول (استانبول) سازه آبرومندی را پایه نهاد. او مایه و پایه سربلندی ایران در عثمانی بود و در زمان وی کسی نمی توانسته درازدستی نماید. از نامه هایی که او به شاه می نگاشته چنین پیداست که نامبرده کسی نومنش خواه و «به خواه» (reformer) و بسیار خواهان آن بوده که ایران نیز از خود جنبشی نشان داده ، سری بین سرها در آورده و در آن نامه ها از چگونگی همبودین ایران بسیار نکوهش کرده است. که چگونگی کنونی ایران هیچ گونه همانندی با زمانه ی امروز نداشته و به این روند خرده گیری نموده است.

او همه دارایی های خود را واگذار به ساختن و نگهداری بنای بزرگ وجاودانی «مزگت» (مسجد) و آموزشگاهی کرده که در روزگاران خود از باشکوه ترین و بزرگترین (مُعظم ترین) سازه ایران به شمار می امده است و به نوشتار در پیش رو هنوز نیز از شاهکارهای مهرازگری (معماری) ایران به شمار می آید. بدین گونه تا پیش از راهیابی سامانه ی آموزشی نوین به ایران؛ «مزگِت ها» و آموزشگاه ها در کالبد دانشگاه هایی بودند که دانشوران کیشی، پژوهندگان و آموزندگان را به همبودگاه واسپاری می دادند.

سپهسالار زمانی این مزگِت را بنیاد نهاد که پی برد قبله ی عالم بر وی خشم گرفته و شدنی است که او نیز به جرگه ی صدراعظم های پیشین خود ، چون اعتماد الدوله، قائم مقام فراهانی و امیرکبیر بپیوندد. او که به شهر مشهد رفته بود، زمین های گسترده باغش در بهارستان تهران را وقف ساختن «مزگِت» و آموزشگاه  باشکوهی کرد تا بدین شیوه زیباترین سازه ی چرخه قاجاریه را به نام خودش پایسته نماید؛ پیش از آنکه به دستور شاه در مشهد با نوشاندن «قهوه ی قجری» (قهوه زهردار که پادشاهان قجری برای کشتن، به کسی می نوشاندند) بدرود زندگی گوید با هراس از اینکه سلطان صاحبقران نتواند همه ی دارایی های به جا مانده از وی را به جیب زند همه را وقف می کند. او هرگز، پایان کار سازه های موقوفه اش را ندید. اما در وقف نامه ای که نگاشته بود، سرراست، فرمانروای زمان را به سرپرستی (تولیت) مزگت و آموزشگاهش گماشته بود تا گاس به شاه جهان پناه چشانده باشد که نگذاشته پشیزی از دارایی هایش به او برسد و این آرزو به دلش بماند! با این چگونگ ، چون در این زمان سرپرستی مزگت و آموزشگاه به گردن ناصرالدین شاه بود، از این روی برخی این دو سازه را به نام مزگت و آموزشگاه ناصری نیز می شناختند.

یکی از ویژگی های برگزیده از دیگر مزگت و آموزشگاه سپهسالار، گنبد آنست که بیننده را به یاد مزگت های ترکیه و مهرازگری (معماری) عثمانی می اندازد. رهنمونش این است که میرزا حسین خان سپهسالار، سال ها به فرنام نماینده سیاسی (ایلچی، کنسول) ایران در عثمانی زندگی می کرده گاس تماشای همیشگی مزگت های ترک، او را به اندیشه انداخته باشد که چگونه می توانند مهرازگری ایرانی و عثمانی را آمیزه کنند!

درگذشته، بیشتر ، وجود کتابخانه در هر مدرسه ای پیش بینی می شد. و جایی نیز در آموزشگاه ها به کتابخانه ها کنارگزاری (تخصیص) داده می شد. و جایی نیز در آموزشگاه ها خرید انبوهه ی دست نویس چهارصد روگرفتی (نسخه ای) اعتضادالسلطنه؛ کتابخانه ی انبوهه ی وقفی خودش را در مزگت – آموزشگاه سپهسالار پایه گذاری کرد. امروزه گنجینه ای با بیش از ۴۲۰۰ روگرفت (نسخه) دبیره ای (خطی) به سمیره (خط) گردآورندگان و نزدیک به ۱۰ هزار کتاب چاپ سنگی در این کتابخانه هست. ارزش آموزشگاه سپهسالار که تاکنون به نام شهید مطهری شناخته می شود آنگاه به اوج خود می رسد که دانشکده علوم معقول و منقول (الهیات امروزی) برای نخستین بار در اینجا پایه گذاری می شود که امروزه در خیابان شهید مفتح شمالی است. گفتنی است که مانده ی دارایی سپهسالار بهره ی برادرش یحیی خان می شود.

و اما ؛ از میرزا یحیی مشیرالدوله تا آیت الله امامی کاشانی:

میرزا حسین خان سپهسالار که سازه ی مدرسه عالی (مطهری) و مسجد امروزی امام خمینی را از داریی ویژه خود و درآمدهای ریگداشتی (مورثی) پدری ساخته بود، موقوفاتی نیز برای کاربردها و هزینه های همیشگی و نگهداری رقبات آن بر پایه ی وقفنامه گزینش کرده بود. این وقفنامه را در هفتم شوال المکرم سال ۱۲۹۷ه.ق. نوشته و در نشستگاهی با درگاه کاتوزیان های سرشناس زمان خود در سرای خویش که نگاشتیم پس از مشروطیت به مجلس شورای ملی دگرگون گردید صیغه وقف را روان می سازد.

این دو تا سازه دارای دو وقفنامه است یکی کوتاه شده و دیگری گسترده. وقفنامه ی کوتاه شده که در سنگ نبشته ی میانسرای (صحن) مدرسه عالی نبشته شده است از بخش پیکره چپ آن ایوان آغاز و به پیکره راست آن پایان می پذیرد. اما وقفنامه گسترده آن بُن نخست دست نوشته آن مسجّل (قباله ی مهر شده) و ممهور (مُهر و دستینه شده) به مُهر اسمی « سپهسالار حسین» است. به گونه ی کتابچه ی در برگیرنده ی ۷۹ برگه با نوشته ای خوش و دیپی (نثری) شیوا و کاغذی دلپذیر و چنانکه نوشتار شد در سال ۱۲۹۷ ه.ق. به دستور حسین خان سپهسالار هماهنگ گشته در کتابخانه دست نویس مدرسه عالی نگهداری می شود وقفنامه تفضیلی چهار بخش دارد که آزمون دانش آموختگان، سوگیاد داری (تعزیه خوانی) و روضه خوانی، خورانیدن (اطعام) ، توصیف هموندان (اعضاء) بخش اول تا چهارم آن را در بر می گیرند.

در برگه ی پایان این وقفنامه، سجلات و مهر زنده یاد واقف همراه با مهرهای کاتوزیان آمده است. در این وقفنامه شکل گیری یک مدرسه ی عالی و مزگت و کتابخانه پیش بینی شده است. شمار و نقش سرپرست (متوّلی) نگرنده (ناظر) ، آموزندگان جُستار درس آنان در برگیرنده: معقول، منقول، ریاضی، پیش آغازها و ادبیات، حکیم باشی (رییس پزشکان) مستوفی (حسابدار و دفتردار) ، کتابدار ، خوشنویس، اندرزگو (واعظ)، تلاوتگر (قاری)، مکبّر، مؤذن،چراغچی، دربان و خدمتگذار به روشنی با باریک بینی برگزیده شده است. سرپرستی (نیابت تولیت) این مدرسه از آغاز تاکنون ۲۹ نفر بوده که نخستین آنها میرزا یحیی خان مشیرالدوله برادر سپهسالار و آخرین شان امامی کاشانی بوده است.  هم چنین بخش برجسته سازمان های اروپایی که از چرخه قاجاریه در ایران به جا مانده است از کارهای اوست. سازه ی بهارستان که شناخته شده به مجلس شورای اسلامی (ملی گذشته) ودر بخش شمالی آموزشگاه سپهسالار جای دارد از یادگارهای میرزا حسین خان سپهسالار است که به راستی سرای زیستگاه او بوده است و از آنجا که یکی از آرمان های سپهسالار برپایی فرمانروایی پارلمانی (Constituional parliamentary) بوده و از خواسته نیک و پاکی سرشت وی مایه می گرفته پس از مرگش جای پارلمان و قوه قانونگذاری ایران می گردد.سازه ی آرامگاه «مقداد بن اسود» صحابی بین شهرهای «وان» و «یعقوبیه» از دیگر یادواره های اوست.

سپهسالار ، گماشتگان موقوفات را (زمین و ملکی که به کسی واگذار می شود که تا پایان زندگی از آن بهره ببرد)  به آبادانی قبات و موقوفات (مِلکی که درآمد آن برای کارهایی با سود همگانی یا کارهایی که واقف گزینش کرده ویژگی داده شود) وادار کرد. سپهسالار سازه و باغ خودش را نیز که «بَر» (ضلع) شمالی آموزشگاه و مزگتش بوده وقف می کند. سپهسالار در پایان چرخه صدارت و آغاز ورود خود به مشهد به فرنام فرمانروایی خراسان دستور ساخت آرامگاهی را برای خود برونداد می دهد. او در پایان های زندگی خود پافشاری و شتابزدگی زیادی در به پایان رساندن و بازسازی آرامگاهش در «دارالسیّاده» زیارتگاه حضرت امام رضا (ع) داشته است. و شنیدنی است که مرگ سپهسالار (۲۱/۱۲/۱۲۹۸ ه.ق.) همزمان با پایان کار ساخت آرامگاه و آماده برای بهره برداری بوده است.

ناصرالدین شاه پس از برکناری سپهسالار برفور دولت آشفته را به میرزا یوسف مستوفی الممالک (جناب آقا)  که مردی بزرگمنش و میهن پرست بوده و به بیگانگان باج نمی داده است می سپارد. جناب آقا برای از بین بردن تنگناها و نارسایی ها آهنگ استوار می کند. لیکن جناب آقا آن شایستگی و زیرکی سپهسالار را نداشته است. تا اینکه یک سال می گذرد و روند کار دولت بدجوری قمر در عقرب می شود. وزارتخانه ها نیز آشفته بازار می گردد. شورای دولتی یک در میان برگزار می شود و این شورا نیز کانون باند بازی و بده و بستان های شاهزادگان و درباریان می شود. وزارتخانه ها درهم، دو تا یکی (ادغام) می شوند. کارهای مردمی به بن بست می رسد تا اینکه شاه اندیشه ای به سرش می زند.

سپهسالار در این یک سالی که استاندار گیلان بوده سفت و سخت به کار استانداری می چسبیده، چون گذشته با شاه نامه نگاری داشته و درد دل می کرده، اندوه در نامه می پیچیده، شاه نیز از وی شکیبایی می خواسته. شاه گهگداری از وی راهکار می خواسته و از نابسامانی کشور گلایه داشته و سپهسالار همیشه این هراس را داشته که با او چنان کنند که با امیرکبیر. شاه با بزرگداشت از وی می خواهد که هرچه زودتر استانداری گیلان را رها کرده به تهران آشفته بازار بیاید و پست صدارت را بپذیرد اما دیگر دیوار باور و استواری گذشته میان شاه و سپهسالار ریزش داشته است.

او برای زمان کوتاهی برای شاه ناز می کند. تشر و نهیب می زند و گله دارد که چرا شاه ناتوان در رای و نگرش خود است و چون عوام الناس (توده های بی سواد) در رای خود نااستوار می باشد. شاه بسیار پای می ورزیده که سپهسالار به تهران بیاید و جایگاه نخست وزیری را بپذیرد . او پاسخ می دهد که دیگر به تهران نخواهد آمد ! به شاه می نویسد که او به پاکدامنی خود بالنده است. بیشتر در بند آبروی خود است و نسبت به جایگاه صدارت رویه ای بی پرواست. سپهسالار تنها در یک جا ناتوانی نفسانی از خود نشان می دهد و آن اینکه از در به دری می نالد که نشانه ناتوانی منش او بوده است. او می بایست بدانست که نخست وزیر سامانگر (social reformer) در سامانه تباه و پوسیده ، در به دری ، خانه نشینی، بدخواه و دشمن دارد. اما مرد بزرگ منش و استوار نه هیچ گاه می نالد و نه زبونی می نماید.

بی گمان، هیچ کس دارنده ی همه ی برتری ها نیست؛ بلکه آدمیزاده نیز دارای برخی فرومایگی هاست. اما سپهسالار را از نگرش منش، هم ارز دانستن با امیرکبیر همان گواه قیاس مع الفارق (دو چیز ناوابسته را با یکدیگر «هم سنج» کردن) است. برای نمونه:

۱ – امیرکبیر در فرمان به کار گماری میرزاحسین خان قزوینی به کارداری سفارت ایران در بمبئی سپارش می کند: «از گرفتن رشوه و پیش کش بپرهیز و چشم داشت و آزی از آنان (بازرگانان و ایرانیان شهروند بمبئی چون حاج هاشم نمازی شیرازی) ننماید.» این گزاره گویای آنست که امیرکبیر از میرزا حسین خان زمینه های این چنینی می دیده که به روشنی یادآور شده است و گرنه، نوشتن چنین هشداری در فرمان ها به آیین نیست چرا که رشوه نگیری جزو بایسته های هر کارگمارده ی دولتی است.

۲ – میرزا حسین که از راه بندر بوشهر و مسقط راهی بمبئی می شود در میانه راه بدون هماهنگی با دولت مرکزی؛ خودسرانه با شیخ مسقط به گفتگو می پردازد و از این کردار غیردیپلماتیک مورد نکوهش قرار
می گیرد. از زمره اینکه «هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست !»

۳ – او در بمبئی که بوده بازرگانان ایرانی را انگیزش و فروزش می کرده تا به جای پول نقد، تریاک به ایران بیاورند، از این رو می توان گفت که وی یکی از برانگیزنده های کشت خشخاش (کوکنار) در ایران به جای گندم بوده است. میرزا حسین خان در پایان گماردک سه ساله خود در بمبئی بیش از ۱۵۰ هزار روپیه آن روز دارایی داشته است. این گمان وجود دارد که او از شرکت «سامسون» وابسته به یهودی ها و برونداد تریاک از بمبئی به شهرهای بوشهر، شیراز و اصفهان مبالغی بابت میانجی گری دریافت می کرده است. امیرکبیر چنین دارایی اندازی هایی را بر نمی تافته است.

۴ – روزی سپهسالار در برابر ناصرالدین شاه گفتار می کند که او از ایمنی سیاسی سفیری (diplomatic immunity) خود در اسلامبول یا در سفری که به اروپا داشته یک فرد آدم کش را در لباس پیشخدمتی سفارت ایران در کشتی نشانده و با خود به اروپا فرار داده و در برابر از این کشنده تُرک ، صدهزار لیره طلا به فرنام سپاس مزد دریافت کرده است که اگر این رخداد هویدا می شد آبروریزی بزرگی را برای ایران به بار می آورد. او آز گردآوری دارایی داشته و شاه نیز در اندیشه توانگیره (مصادره) آن.  (خوب یا بد سپهسالار – حسین نوری)

——————————————————————————————————————————————————————————————–

 « سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی بخش چهارم

(با عرض پوزش در صفحه ۵ بخش سوم . . . موقوفات را به آبادانی رقبات(زمین و ملکی . . . )  باز ساز می شود.

ب کنش ها :  سپهسالار، پس از نشستن بر جایگاه صدارت (۲۲/۸/۱۲۵۰) و در سایه ی چتر پشتیبانی رویکرد و روی آوری شاه ؛ توان رهیافت (نفوذ) بیتایی یافت و با دست یابی به توانایی و چاره داری های گسترده، کار خود را با برپایی ۹ وزارتخانه آغاز کرد. او در چرخه ی صدارت دو ساله ی خود کوشید تا با شیوه ی اروپاییان یک سامان دهی در دیوانسالاری کشوری برپا سازد. او از آغاز، بخشنامه ای سختگیرانه به فرنام دولتمردان و کارکنان دولت و فرمانروایان استان ها و شهرستان ها فرستاد که در آن بخشنامه نامبردگان را از باج سبیل گیری (رشوه خواری) خویشاوند بازی برکنار می خواهد و هرکس که دستوراتش را به کار نمی بسته  گوشمال و سزا می داده است. و برخی از فرمانروایان به انگیزه بستگی نزدیک به شاه، کنش به این گونه بخشنامه ها را بر نمی تابیدند.

اما سپهسالار مرد بسیار توانمندی بوده است. بدین گونه زمانی که می خواست به روس ها نزدیک شود آنها وی را با آغوش باز پذیرا شدند. لیکن این نزدیکی به انگیزه انگیزش و برانگیخته شدن انگلیس ها به ارزش و بهای جان سپهسالار پایان یافت. سپهسالار دنباله روی از ریشه های زندگی اداری، سیاسی و اقتصادی فرنگیان را دلخواه خود قرار داد. او برای سازماندهی کارهای دولتی اساسنامه نگاشت و کرانه های گماردگی (مأموریت) هر وزارتخانه، چینش بازگشت های (مراجعات) مردم، ساعات کار اداری و چینش کارگماری (استخدام) ، زدودن ستم و آزار، جلوگیری از کنش های ناهنجار گمادرگان دولت نسبت به دهوندان را برونداد کرد.

او میزان پایه حقوق (اِشل = پایه) کارمندان را روشن کرد. او در پوشش کارکنان و کارمندان دولت دگرش بر پا کرد. برای نمونه، تن پوش های بلند (لبّاده) آنان را به رخت های کوتاه (شلوار ، جلیقه ، سرداری) دگرش داد. هر چند که این دگرش پوشش، پیشتر از سوی میرزا محمد خان سپهسالار آغاز شده بود اما از سوی مشیرالدوله سپهسالار به پایان رسید.

 سپهسالار ، کلاه های کوتاه سیاه رنگ (به جای رنگ سرخ فینه ی عثمانی ها) را در ایران به جای کلاه های بلند چرخه ی فتحعلی شاهی فراگیر کرد و آن کلاه ها به دور انداخته شد. او «سرداری» (گونه ای تن پوش بلند که پشتش چین داشته و روی تن پوش های دیگر پوشیده می شده است) را جایگزین قباها و عباهای بلند ساخت و سپاهیان را به کت و شلوار پوشیده نمود. کم کم فرهنگ ها و آیین های فرنگی در تهران رواگ (رواج) یافته، سر میز نشستن و سور و بزم های شام به سبک فرنگی در تهران برپایه مهمانخانه ها و رستوران ها فراگیر شد. او نه تنها وزارت خانه ها را بنیاد نهاد، بلکه کوشید تا رهسپاری (سفر) را در ایران آسان کند که در این راستا نه تنها دستور بازسازی کاروانسراها را داد؛ بلکه دستور ساخت و پدیدآوری مهمانخانه و مهمانسراها را داد و چند مهمانسرا و مسافرخانه در جاده های تهران – قزوین – رشت، انزلی نیز گشایش یافت.

چاپ و پخش روزنامه های «وقایع عدلیه» ، نظامی، مریخ، وطن، یک سالنامه و یک روزنامه بدفرجام به زبان فرانسه به نام «لا پارتی» (وطن) در دستور کار سپهسالار جای گرفت اما چون در چاپ و پخش نخستین شماره این روزنامه در محرم الحرام ۱۲۹۳ ه.ق. از برابری، دادخواهی و ناسازگاری های چاپلوسانه گفتار رفته بود درباریان آن را انگیزه انگیزش و برانگیختن در برابر سپهسالار قرار داده و چاپ آن به دستور شاه ایستا (توقیف) شد.

سپهسالار در ساده نمودن شیوه نگارش در کارهای فرمانروایی کوشش بسیار کرد. پیرنگ پرچم سه رنگ با پرتور «شیر خورشید نشان»، سکه زنی «دِرَم» (مسکوک نقره) و پیرنگ سکه نوسیمی (نقره ای) پایه گذاری کارخانه ی ساخت جنگ ابزارها با نیروی بخار، به کار گیری رایزن ها و کارآزمودگان (متخصصین) اتریشی برای بهسازی کارهای دارایی دولت به شیوه اروپایی، برون آوری و بهره برداری از کانسارها، نیرومندسازی دارالفنون، برپایی اداره نظمیه یا شهربانی (پلیس) امروز به گردانش (مدیریت) «کُنت دو مونت» ایتالیایی از سوی کشور سوییس به جای گزمه ها (شبگردها) و داروغه ها (رئیس شبگردها) ساختن راه ها و هموارسازی  آنها ، به سامان درآوردن گمرکات، پایه گذاری کارخانه چراغ گاز و سازمندی پست و تلگراف و پخش تمبر پستی و ضرّابخانه (دِرم سرا: جایی که در آن سکه می زنند) ، گسترش زبان بیگانه و بهسازی یادمان های علمی امیرکبیر، برپایی مدرسه ی نظام، رسیدگی به کارهای هم میهنگان کیشی (یهودی، مسیحی، زرتشتی)  و پایه گذاری راه آهن از گام های سپهسالار بوده است.

بدین گزاره که او شاه را در سال۱۸۷۳ م. (۱۲۹۰ ه.ق.) به زمان چندماه به رهسپاری فرنگستان می برد. شاه از تفلیس زیرکارای نوگرایی (مدرنیته) اروپایی به ویژه از نشستن در راه آهن (ترن)در دالانه (تونل) های ژرف دچار شگفتی می شود. او از راه آهن به گونه ای خوشش می آید که دستور می دهد تا هرچه زودتر در کشور راه آهن کشیده شود. اما پولی در گنجه (خزانه) نبوده و روس ها نیز از این کار خشنودی نشان نمی دهند که ایران دارای راه آهن شود. سپهسالار اعظم، شاه را به دومین رهسپاری به اروپا می برد و این بار شیوه ای برمی گزیند که پس از برگشتش به ایران قزاقخانه، سواره نظام، پیاده نظام، ارتش و شهربانی (پلیس) گشایش یابد چرا که شاه در لندن و پاریس زیرکارای رزمایش (مانور) چابکانه آتش نشانان قرار می گیرد که هرگونه آتشی را خاموش می کرده اند. شاه زیرکارای (تحت تأثیر) سان (رژه) پرشکوه سپاهیان و شیک پوشی و تا گلو فرو  رفته در جنگ افزار روسیه، آلمان، اتریش و انگلستان قرار می گیرد. از کنش های پلیس نیز خوشش آمده و از «برساخته» (اختراع) برق و تلفن شگفت زده می شود.

سپهسالار برای پدیدآوری تراموای (راه آهن درون شهری – مترو) اسبی در تهران و راه آهن حضرت عبدالعظیم حسنی و کارخانه ی چراغ گاز زمینه سازی هایی آماده می سازد و هم چنین تلفن و برق نیز به گونه ی اندک و کرانمند (محدود) در تهران راه اندازی می شود. نخستین پیامد تماشا و برنگری شاه، دادن پروانه و برجستگ (امتیاز) ساختن راه آهن بخاری و یا ماشین دودی به «موسیو بواتال» مهندس توانمند فرانسوی – که میرزا حسین مشیرالدوله او را به تهران فرا خوانده بود – می دهد. مسیو بواتال، کارخانه چراغ گاز تهران را که میرزاحسین خان هفتاد هزار تومان در آن سرمایه گذاری کرده بود راه اندازی نمود که به کاخ پادشاهی کوی ارگ و شماری از خانه ی سرشناسان را روشنایی می داد. اما کار این کارخانه نگرفت و چندی پس، فرویش (تعطیل) شد.

مهندس بواتال نگاره (نقشه) های دور و درازی برای کشیدن راه آهن از تهران تا بوشهر داشت اما چون انجام این کار به هزینه ی سنگین و گزافی نیاز داشت ، تنها راه آهن ۸/۵ کیلومتری از تهران به حضرت عبدالعظیم (شهرری) کشیده شد.  دستاوردهای این رهسپاری برای شاه و سپهسالار دستاوردی وارون داشت و انگیزه ای شد تا شماری از شاهزادگان ناهمسوی با سپهسالار در ستورگاه (اصطبل) کاخ شاه به بست نشینند و از سوی دیگر حاج ملاعلی کنی و سید صالح عرب شمشیر را برای سپهسالار از رو بستند و در تهران آشوب بپا ساختند و خواستار برکناری جناب صدراعظم شدند. و شاه نیز به نوشتاری که خواهد آمد صدراعظم را در راه برگشت از رهنوردی به اروپا در رشت از جایگاهش برکنار و استاندار گیلان کرد.

به باور دکتر فریدون آدمیت، هیچ وزیری همانند میرزاحسین خان پنداره ملت را وارد آیین سیاست نکرد. از برجسته ترین کارهای سپهسالار، در راستای نگهداری حقوق مردم برپایی ساز و برگ نوین دادگستری بوده است. چگونگ روزگار نابسامان ایران از نامه ی سپهسالار به شاه شهید (ناصرالدین شاه) در زمینه ی گمایشش به صدراعظمی چنین به نگاره کشیده شده است :

«وقتی این خدمت را به فدوی سپردید، جمیع اعیان و ارکان دولت، دوام دولت را در «ایام معدوه» (کنایه از دنیا و عمر آدمی که ناپایدار است) می دانستند و هر روز منتظر ایقاع (یورش و تاختن) اختلال و متلاشی  شدن دولت بودند »

میرزا حسین بعدها در نامه ای به شاه ، اشاره ای می کند که صدارت من یک نفر نیز چوب نخورد و یک گوش نیز بریده نشد که نمارشی داشته به چرخه ی وزارت دادگستری و قانون گذاری خودش تا جایی که اعتمادالدوله که میانه ی خوبی با وی نداشته در حق سپهسالار می گوید که او دادگری جناب عمر را برپا ساخت. شاه پنج روز پس از برکناری میرزاحسین خان و برقراری آرامش در تهران میرزاحسین را برای پذیرش پست های وزارت خارجه و وزارت جنگ به تهران فرا می خواند که بخشی از نامه ی شاه به سپهسالار بدین نوشتار است :

« کارها پیچیده است. وزرا تعیین شده و می شوند . امور عمده به عهده ی شورا است. خودم بالای سرِ کار هستم تا مال دولت تلف نشود. در مورد وزارت خارجه، حکم احضار شما می رسد ما را متلوّن المزاج (دمدمی مزاج، مذبذب) ندانید. کارها روی هم مانده است که یک وزیر بسیار بسیار بزرگ باید آن را انجام دهند. اگر کوتاهی کنید شرط نوکری را به جا نیاورده اید. در حضور شما دیگر وزرا نمی توانند ناسازی (خلاف) در کارهای سپرده به خود کنند به وزرا و شاهزاده ها نیز چیزی نگویید که انگیزه ددمنشی و رنجش شود.»

از نویسه نامه شاه چنین برداشت می شود که درباریان خواهان برکناری سپهسالار بوده اند چرا که سپهسالار جلوی ناسازگاری (خلاف) های آنان را گرفته و انگیزه رنجش آنها شده بود. شاه نیز همراه با استواری دادن به سپهسالار از وی می خواهد تا آنجا که شدنی باشد با دیگر سران فرمانروایی، میانه روی و بردباری کند. میرزا حسین خان در پاسخ به این نامه، خود را به جایگاه صدارت بی پروا نشان می دهد و به شاه یادآور می شود که از وی بجز درستی و دولتخواهی و سامان دهی کارها و پشت پا زدن به مردار گیتی کنشی انجام نداده و هیچگاه رام دزدی، زورگویی و دسته بندی نبوده؛ نه خود رهزن بودم و نه پروانه رهزنی به کسی می دادم. در چرخه ی من به کسان و نزدیکان خودم رو ندادم و بر دیگران چیره نساختم.

میرزا حسین خان ناآرامی های پایتخت را ساختگی می خواند. وجود سپهسالار در فرمانروایی خود با سودها و سوداهای شاه، شاهزادگان، درباریان و فرمانروایان قجری برخورد همیشگی داشت. او پس از برکناری از جایگاه  صدارت و در زمینه پیشنهاد شاه به او در فرمانروایی شهرستان ها به وی، به شاه می نویسد که اگر فدوی به حکومت بامیان (شهری در کوهستان میان بلخ و غزنین) برود باز حضرات چنانچه شاید و باید آسوده اندیشه نمی شوند و سرکار (شاه) هم رویهمرفته «مبسوط الید» (توانمندی در انجام کار) نمی شوند. سپهسالار از رفتن به کشورهای بیگانه و بلکه زیارت عتبات نیز باز داشته می شود. او با نگرش به سرنوشت غم انگیز  امیرکبیر بر جان خود نیز بیمناک بوده و در پایان به فرمانروایی زادگاه خود (قزوین) فرستاده وزیر دید بوده است.

پ بینش : سپهسالار از نگرش باورهای کیشی و پیوستگ با مُغمردان (روحانیون) چندان به آیین نداشته و گویا بیشتر به افسون و جادو باورمند بوده است. در چرخه ی نخست وزیری (صدارت) او بازار درویشی و فالگیری گرم بوده است و چنانچه پیشتر گفته شد، او در زمان ماندگاری در عثمانی با رضاقلی خان سوادکوهی زبانزد به حاج میرزا صفا که اندیشه های صوفیانه mystical داشته آشنایی داشته است. برپایه برخی از دستک ها (اسناد) هموند (عضو) لُژ فراماسونری بوده است. او در نامه ای ویژه و خودمانی به مستشار الدوله (میرزا یوسف خان تبریزی نویسنده ی کتاب «یک کلمه» از آزادی خواهان چرخه ی ناصری از همکاران میرزا حسین خان و میرزا ملکم خان) می نویسد که :

 «باور من درباره ی ملّا ها این است که ایشان را باید در بیشترین ایستار (حالت) بزرگداشت و گرامی داشت نگهداشت. و همه ی کنش ها را که بستگی به آنان دارد؛ از زمره نماز جماعت، پند و اندرز تا بدان اندازه که زیانی به دولت نیاورد و نیز پیمان زناشویی و جدایی و گشودن پرسمان های کیشی و مانند آنها را به آنان واگذار نمود. لیکن آنان را به کمترین اندازه میان دولت و ملت در سایه نگهداشت. وگرنه انگیزه بی سر و سامانی و بهم ریختن آرامش همبودگاه می شوند – چنانکه شده اند»

او دست آنان را در کارهای هنجار و روامند و ناسیاسی باز گذارد و از پند و اندرزهای سیاسی برکنار می خواهد. سپهسالار پس از برکناری از جایگاه صدارت، به اندیشه ربایش همیاری و پشتیبانی کاتوزیان و به دستآوری پایگاه آنان بوده اما حاج ملا علی کنی تا پایان زندگی، سپهسالار را حتی در گرمابه نمی پذیرفت و به فرمان بی کیشی (تکفیر) او پابرجا ماند. از سویی برجستگ رویتر (خواهد آمد) از نگاه نوجویان modernist راه میان بُری بوده که پس از شکست برنامه های بهسازی امیرکبیر در دو دهه ی پیش ایران را به تندی در گذرگاه گسترش و ساختاورانه شدن (Industrialize) می انداخت .

جای دودلی و گمان نیست که مشیرالدوله سپهسالار در جانبداری از پیشکش برجستگ رویتر تلاش می کرد.

۹ وزارت خارجه : (۱۲۹۲ ۱۲۹۷ ه.ق.)

ناصرالدین شاه که از بست نشینی شاهزادگان برای برکناری سپهسالار ناخرسند بود دستور داد تا نشستی  پیرامون برجستگ نامه ی رویتر برگزار شود. برآیند این نشست ، خرده گیری از کارکرد میرزا سعید خان مؤتمن الملک (۲۱ سال وزیر امور خارجه و فردی بسیار ادیب و خوش دبیره (خط) ) بود که به برکناری او انجامید.

سپهسالار به تهران فرا خوانده شد و وزارت خارجه را به دست گرفت و به انگیزه اینکه انگلیس ها به او بی مهری کرده و جلو برکناری او را نگرفتند ، او در جایگاه وزارت امور خارجه به روس ها نزدیک شد و در گفت و گذارهای گزینش خطوط مرزی با روس ها (پیمان نامه آخال) ، کوک تپه و دشت گرگان را به روس ها واگذار کرد و در سال ۱۲۹۵ ه.ق. شاه را به اروپا برد

—————————————————————————————————————————————————————————————–

 « سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی بخش پنجم

۱۰ وزارت دادگستری و قانون گذاری :

مشیر الدوله  در سه ماهه ی نخست وزارت خود، ساز و برگ نوین دادگستری (عدلیه) را بنیاد نهاد. در دادگستری نوین، شش نشستگاه (مجلس) جدا (هماهنگی قانون، پژوهش، تبهکاری ها، دارایی ها، بازرگانی و کارگزاری) به وجود آمد و برای گردش کارها؛ قانون وزارت دادگستری اعظم (بزرگ تر) و دادسراها و دادگاه های ایران در ۱۱۹ بند در ۳۰/۳/۱۲۵۰ برنهاده (وضع) شد.

این قوانین بر خودسالاری (استقلال) سامانه داوری (قضایی) کارگزاری (اجرایی) و برپایه رَویّه یگان داوری بود. به همین نگرش، برپایی دادسراها و دادگاه در شهرها با پست های درستکار دادگستری (رئیس دادگاه و نگرنده دادگستری و دادستان) پیش بینی شده بود تا از زورگویی فرمانروایان شهرها جلوگیری شود. از نشانه های درخشان این آئین نامه های نوین، جانبداری از کسان فرودست در برابر زورمندان و فرمانروایان بود. برپایه ی این قوانین، رسیدگی به هرگونه سست ورزی، تنها بر گردن دادگستری گذاشته شد و کسان از دادرسی و کیفر خودسرانه فرودستان خود باز داشته می شدند.

مشیرالدوله حتی پیش از برپایی قوانین نوین با فرمان شاه؛ توانایی دستگیری، شکنجه و کشتن را از فرمانروایی بومی (برای نمونه خوانین و آریستوکرات ها یا فرمانروایی اشرافی) گرفت و همه ی توانایی های کیفری را به  دادسراهای پایتخت جا به جا کرد. دستورنامه وزیر دادگستری در راستای فرمان شاه به همه فرمانروایان کشور برونداد و در روزنامه های رسمی نیز چاپ گردید. سپهسالار تلاش بنیادین خود را بر دگرگونی فرمانروایی  خودسر و تک سالاری despotism به یک دولت قانونمند و یکجا گرد آمده کرد. اما او با همکاری میرزا یوسف مستشارالدوله دو پیرنگ (طرح) قانون بنیادین (constitution) به شاه نمایاند.

 سرفصل آغاز پیرنگ نخست، یگانگی دولت و ملت، نگهدار جان، دارایی ، ناموس، آزادی کیش و آیین، جدایی قانون گذاری از کارگزاری و انجام جدایی دین از سیاست بود که از سوی شاه پذیرفته نشد. پیرنگ دوم که واپس نشینی از پیرنگ نخست بود با نام لایحه پدیدآوری دربار اعظم (بزرگوارتر) در سال ۱۲۵۱ به پذیرش شاه رسید. پایه این پیرنگ، دگرگون سازی دستگاه سنتی صدارت به یک گروه از وزیران پاسخگو بود. در این پیرنگ، پاسخدهی (مسئولیت) های دولت بین ۹ وزارتخانه پخش شد که هر یک از وزیران در اداره ی وزارتخانه  خود ، جداسر (مستقل) بودند. گروه وزرا پاسخ دهی انبازی (مسئولیت مشترک) گروه دولت را به گردن داشتند و در برابر رئیس دولت (صدراعظم) پاسخگو بودند. سرانجام؛ رئیس دولت در برابر شاه پاسخگو بود. گروه وزیران توانای قانون گذاری بر پایه رأی بیشینه را داشت.

 شاه در پاسخ به این چیدمان نوین می نویسد: «این تفضیل، وزرا و دربار که نوشته اید بسیار بسیار پسندیدم و انشاءالله قرارش را به زودی بدهید و معمول بدارید که هر قدر به تعویق بیافتد باعث ضرر دولت است.»

با این چگونگ نوین، شاه مسئولیت هیئت دولت را می پذیرد و در امور وزرا، به کارگماری و برکناری فرمانروایان گام بر نمی گذارد. سپهسالار در پی تلاش های خود، سازماندهی و پیکربندی انگیزه بنیادین قانون را در سال ۱۲۵۲ برپا می سازد. مرکز گرایی توان سیاسی در پایتخت، کرانمند کردن توان فرمانروایان شهرستان ها و  سران ارتش بوده است. بر پایه ی این قانون، مجلس ساماندهی هر شهرستان در برگیرنده سرپرستان ادارت  دولتی (منشی، دفتردار خزانه، گمارده ی وزارت جنگ، درستکار، امین دولت و . . . ) منهای فرمانروا برپا می کند و کارهایی مانند بخش اندازه مالیات، گمرک، سربازگیری، خالصه (ویژگی ملکی که وابسته ی دولت یا خاندان پادشاهی است) ایلات، سرشماری، آمار (جمعیت) کارهای همگانی، شهری، حقوق بازنشستگی، خویشکاری (وظیفه) اوقاف و انجام دستورهای شرعی بر گردن این مجلس (نشست) قرار می گرفت و  خویشکاری فرمانرواها، تنها نگهداری بی هراسی راه ها و گرفتن مالیات بود و این قانون به گونه آزمایشی در تهران و چند شهرستان دیگر به کار گرفته شد.

سپهسالار آئین نامه ای برای سامانه اداری گردآوری کرد که بر پایه ی آن هرگونه کشمکش وابسته به یک  بیگانه (انیرانی) را در شایستگ وزارت امور خارجه می دانست. وزارت اوقاف را نیز در وزارت دادگستری، یکپارچه و آمیزه کرد. در کنار دستور همگانی به همه ی فرمانروایان استان ها و شهرستان ها کنش «لَت و کوب» و شکنجه و بریدن اندام های پیکر بدنامان (متهمان) و گنهکاران را همه و همه بازداشته ساخت و در پی زورگویی و دست اندازی فرمانروایان چنین برنهاده داشت که رسیدگی به کارهای کیفری تنها در شایستگ و در توان و گزینش دادسرای دادگستری تهران بود.

او با این فرمان به گونه ی ناسرراست داده های شرع را کرانمند (محدود) و با خودداری از کیفرهای کالبدی و بریدن اندام های تنی، به راستی به رویارویی با کیش و آیین (شرع) برآمد به گونه ای که دادگاه های (عُرفی) جای دادگاه های شرعی را گرفت و کم کم ملاها به سایه و کناره رانده می شدند. هرچند که وی سپس ها پس از برکناری خود در نامه ای به ناصرالدین شاه دادمند (مدعی) می شود که در هیچ چرخه ای مانند چرخه او، داننده های آیینی مورد پروا روی آوری و مهربانی نبوده اند و این در حالی است که در همان نامه یادآور می شود که میانجی گری (مداخله) در کارها را به آنان روا نمی دانسته است.

آرمان دگرگونی قانونگذاری سپهسالار دگرگونی فرمانروایی خودکامه ی فردی به فرمانروایی قانونمند و کاهش توان فرمانروایان و نگهداری حقوق دهوندان و در گستره ی گسترده تری نوین کردن فرمانروایی ایران و آگاهی بخشی همگان از راه گسترش روزنامه ها بود.

۱۱ سیاست برون مرزی :

درباره ی سیاست برون مرزی سپهسالار داوری های گوناگونی شده است . برخی وی را صدراعظمی سامانگر و پیشرفته می دانسته اند که بهسازی های امیرکبیر را پی گرفته و بر این باورند که فرزانگی مشیرالدوله در این بود که روان تاریخ زمان را دریافته و خود را با چرخه و گردش زمان همسو گردانیده و با انگارگان (Ideology) پیشرفت به کار پرداخته است و چنانکه پیشتر نگاشته شد انگلیس ها در پی رسیدن به خواسته های خود وی را بر جایگاه صدارت نشانده اند. اما آنچه که جای درنگ بر جای نمی گذارد این است که زمانه ی پیچیده و در خور توجهی بوده است که در این کوته نوشته نمی گنجد.

به هر روی، مشیرالدوله پس از گزینش به صدراعظمی؛ آغاز به همکاری نزدیک با انگلیس ها نمود و به اندازه ای در این زمینه با دست و دلبازی رفتار کرد که سرنوشت ایران را دربست به دست انگلیس ها سپرد ؛ چرا که او پیشروی و پیشرفت ایران را در نزدیک شدن هرچه بیشتر به انگلیسی ها می دانست و انگلیسی ها نیز از این جایگاه بهره جسته، آغاز به بهره برداری نمودند. نخست اینکه به خواسته های خود در گزینش کرانه های سیستان و به دست آوری پروانه اقتصادی خود دست یافتند و دوم اینکه با به دست آوری برجستگ های فراوان در ایران، روس ها را هراسانده و این کشور را ناگزیر ساختند تا پیمان نامه ای پیرامون سودهای کلان دو کشور در ایران ببندند.

الف دگرگونی خط مرزی سیستان و بلوچستان :

سامان های کرمان، سیستان و بلوچستان از زمره ی سرزمین های پرآشوب و تشنج زای چرخه ی قجری بوده اند. این کرانه ها و سرزمین ها به انگیزه جغراسیاست و بر سر راه هندوستان بودن مورد نگرش انگلستان برای نگهداشت سودهای خود در آنجا بوده است. انگلیس ها در پی پیروزی های چشمگیر ناپلئون بناپارت در میدان های رزم انبوه بر انگلیس و هم پیمانانش و نیز سرسری پنداشتن یورش به هندوستان به فرنام شاهرگ زیستی اقتصاد انگلیس، پیرنگ برپایی برفور کمربند ایمنی در سامانه های پیرامونی و به ویژه سرزمین های خاوری آن کشور آمایش و کارگزاری شد.

در این راستا در دهه ی نخست سده ی نوزدهم میلادی کمپانی هندشرقی انگلیس، کارشناسانی زبردست در مسائل سیاسی و سپاهی به سامان های گوناگون بلوچستان گسیل داشتند تا با به دست آوری آگاهی از جغرافیای تاریخی و جایگاه سیاسی، همبودگاهی و اقتصادی سامان آنجا برنامه های پیشگیرانه ای را کارگزارد. با از میان رفتن گزند یورش ناپلئون سیاست های دست اندازی جویانه انگلیس در سامان، در آغاز برای برکشی بیم روسیه ی تزاری و سپس در راستای جلوگیری از گسترش رهیافت شوروی و نیز برای جلوگیری از رهیافت  گمانه ای آلمان همزمان با جنگ فراگیر نخست، همچنان به گونه ای گوناگون ماندگاری یافت در نتیجه به پدید آمدن شکاف های ژرفی در ساختار همبودگاه آن روز بلوچستان کشیده شد.

گسترش خط آهن، برپایی سیم تلگراف و زمینه سازی برای شکل گیری مرزهای ساختگی از زمره ابزارهایی بودند که چارچوب های راهبردی انگلیس را برای نگهداری از مرزهای هندوستان درست انگاری و روایش (توجیه) نموده و انگیزه های سیاسی آن کشور را سمت و سو می دادند . این سیاست ها که در سایه ی ناشایستگی شاهان قاجار در پایان به پاره پارگی و جدایی بخش در خور پروایی از گستره ی سرزمین ایران در مرزهای خاوری کشور گردید . تا پایان جنگ فراگیر دوم همچنان از سوی انگلیس پیگیری می شد.

بی گمان بررسی ارزش راهبرد بلوچستان و نگرش به توانمندی های بازرگانی سامان به فرنام انگیزه های نیرومند و زورمندی که در همه ی این چرخه های پرتنش انگیزه ماندگار جایگاه انگلیسی ها در سامان شد از ارزش به سزایی برخوردار است. اما چگونگ کنش انگلیسی ها در راستای رسیدن به آرمان های دراز خود به این گونه نیز بوده است که پس از چیره شدن آرسته و رسا بر هندوستان ، کوشیدند تا سرزمین های پیرامون این «خشکادسان» (شبه قارّه subcontinent) را به فرنام سامان های حایل (Buffer zone) از
گستره ی کشور های همسایه جدا سازند.

از سوی دیگر افزایش گام به گام توان دولت مرکزی (میانگاهی) ایران در سرزمین خاوری کشور انگیزه واکنش و انگیزش انگلیس ها شده بود برای پایان دادن به نگرانی های انگلیس ها که گمان می کردند از این سامان ها آسیب هایی روی آور هندوستان است بر آن شدند تا برای گزینش پیرامون مرزی کمیسیونی برگزار گردد. میرزا معصوم خان انصاری نماینده ایران و «سِر فردریک گلداسمیت» کُمیسر فرمانروایی کشور انگلیس بوده است. نماینده ی ایران همه ی توش و توان خود را برای نگهداشت بهره های ایران به کار گرفت و با دوراندیشی و کاردانی سیاسی به آرمان های انگلیس ها در این سامان پی برد او به هنگام گزینش مرز نگاری بلوچستان هرچه به وزارت امورخارجه ایران می نویسد که بر پایه دستک ها : کیچ، تمپ، بلیده، دزک، کوهک، اسپندار،  بیشین، سرباز، دشت و باهو همیشه وابسته به ایران بوده ، چاه بهار، طیس، و گوادر بندرهای بی چون و چرای ایرانند اما گلداسمیت فرمانروای (dominant) کشور انگلیس می خواهد آنها را به خان کلات (دهی بر بالای پشته) واگذار کند اما کسی گوشش بدهکار نبوده است که «گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من  ،  آنچه البته به جایی نرسد فریاد است»

تا اینکه سپهسالار به میانجی گلداسمیت به میرزا معصوم خان تلگراف می کند تا او  سازگار با خواست گمارده انگلیس رفتار نماید؛ یعنی هرچه را که نماینده ایران رشته بود پنبه شد و سامان های یاد شده ی بلوچستان از پیکر ایران جدا شد.

جای نوشتار دارد که سرهنگ ابراهیم خان بهی (سعد الدوله) فرمانروای بلوچستان به سود کشور نگاه مثبت و پویا داشته و با جانفشانی های خود و با همیاری میرزا معصوم خان دردسرهایی برای گلداسمیت فراهم و کار  پاره پارگی بلوچستان را دیر انداخت ولی شوربختانه دولتمردان قاجاری اراده پشتیبانی نداشتند و به گزارشی  که در پیمان نامه ی «آخال» خواهد آمد ایران از حقوق خود در فراسوی خزر و کوک تپه و دشت ترکمن و عشق آباد بی بهره می شود و بخشی از مرز نگاری خراسان شمالی به روس ها واگذار می گردد. !

———————————————————————————————————————————————————————————.

 « سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی بخش ششم

ب مسئله ی بحرین :

بحرین هماره پاره ای از سرزمین ایران شناخته می شد و فرمانروایان آن از سوی دولت ایران و فرمانروای فارس برگزیده شده و ناچار به پرداخت مالیات آن سامان به دولت ایران بودند. در چرخه ی مورد گفتگو، انگلیس ها در شاخابه فارس، وجودی کارا و بدون ستیزه گر (بلا منازع) داشتند. روس ها و فرانسوی ها نیز در پی چنگ آوری پایگاهی در این سامان بودند و به این انگیزه همواره چشم به راه زمانی درخور بودند تا که بتوانند برخی از جزایر شاخابه فارس را از دولت ایران به کرایه (اجاره) گیرند.

همزمان؛ گاهی دولت عثمانی نیز می کوشید تا در شاخابه فارس، نمودی داشته باشد. به گونه ای که در چند مورد کشتی های جنگی عثمانی ها سامان بحرین را مورد درازدستی قرار دادند. در سال ۱۲۸۱ ه.ق. «نامق پاشا» فرمانروای بغداد از اسلامبول درخواست می کند تا اینکه دو فروند کشتی جنگی به بصره فرستاده شود و دولت اسلامبول نیز این کا را انجام می دهد. ورود این کشتی ها به یصره ، ناصرالدین شاه را بر آن داشت که برای نگهداری بحرین و مسقط نیروی دریایی فراهم کند. در این راستا به حاجی شیخ محسن خان معین الملک کاردار ایران در پاریس دستور می دهد که بهای کشتی جنگی و هزینه های آن را وارسی و سیاهه بفرستد تا کشتی خریداری شود. رونوشت این دستور برای آگاهی میرزا حسین قزوینی؛ وزیر مختار ایران در عثمانی نیز فرستاده می شود. او دیدگاه خود را در این زمینه برای وزارت امور خارجه می فرستد که در بخشی از آن آمده است:

«تدبیری که اولیای دولت در خرید کشتی و داشتن قوه بحریه (نیروی دریایی) می خواهند تهیه فرمایند به اعتقاد فدوی کافی نیست. زیرا که با این وضع مالیه نمی توانیم از عهده ی قیمت آن برآییم و از سویی سرکار اقدس همایونی از بابت کثرت میل و اهتمامی که در حفظ مملکت و تحصیل اسباب ترقی دولت و ملت دارند چند کرور (هر korur برابر پانصدهزار) به جهت چند واپور (کشتی دودی) جنگی التفات فرمودند از مخارج مُستمّره و مخارج فوق العاده قوه بحریه اطلاع کامل ندارند با این مالیات هایی که حالا در ایران متداول است نمی توانیم از عهده ی مخارجات آنها برآییم و بالاخره هر قدر تنخواه از برای ابتیاع آنها داده شود و در تدارکات و لوازمات دول فرنگستان مراقبت به عمل آید قوه بحریه به این زودی ها آن قدر نمی تواند بشود که از پس قوه بحریه انگلیس و عثمانی مدافعه و مقاومت نماید و خدای ناکرده اگر محاربه و اختلافی فی مابین ما و آن دو واقع شود نخستین زیانی که به ما وارد بیاید ضبط و تصرف قوه بحریه خواهد بود. پس عجالتاً تکلیف این است که جنابعالی (میرزا سعید خان وزیر امور خارجه) با وزیر مختار انگلیس مذاکره به میان آورده و بگویید به جهت اینکه در این دریا به جز شما کسی قوه بحریه ندارد و شما نیز با دولت عثمانی در کمال مودت و موالات (دوستی) می باشید و اگر از طرف دولت مشارالیها بخواهد به بحرین و مسقط که متعلق به ایران است تعدی و یا اجحاف و اظهار تسلطی بشود چون شما امنیت این دیار را به عهده گرفته اید البته مانع خواهید شد. پس وجود چنین قوه بحریه از برای دولت عثمانی در خلیج فارس نمی تواند ثمری داشته باشد مگر اینکه ابزار تهدیدی به جهت بنادر دولت ایران ! بنابراین دولت ایران حق دارد که مراجعه به شما که دولت طرفین هستید نماید و از شما بخواهد که چنین قوه بحریه ای را مانع شوید تا دولت ایران وسیله اطمینان دیگری به جهت خود بجوید و اسباب گله و کدورت شما نشود. چون می دانم دولت انگلیس وحشت دارد که اولیای ایران می خواهند یکی از جزایر خلیج فارس را به دولت فرانسه واگذار نمایند و در آن ضمن محافظت بنادر خودشان را از آن دولت بخواهند.»

نتیجه : این پیشنهاد میرزا حسین خان، ناامید سازی دولت و شاه ایران از تلاش برای برپایی نیروی دریایی و تشویق آنها به واگذاری امنیت جزایر ایران به دولت بریتانیا است . شش سال پس، یعنی در سال ۱۲۸۷ ه.ق. دولت فرانسه که با دولت انگلستان در خلیج فارس و اقیانوس هند به رقابت برخاسته بود «مسیو پوره» را به فرنام وزیر مختار خود روانه ایران ساخت تا شاید بتواند یکی از جزایر شاخابه فارس را به زمان ۹۹ سال به کرایه بگیرد.

همین که انگلیس ها از این گفتگوها آگاه شدند سفارت خود را در تهران گمارده ساختند تا درخواست کرایه (اجاره) بحرین را از دولت ایران بنماید. وزارت امور خارجه ایران در این باره با میرزاحسین خان سفیر ایران در اسلامبول رایزنی کرد و ایشان این گونه نگرش داد :

 «پس از آنکه دولت انگلیس حق داشتاری (مالکیت) بحرین را به دولت علّیه مکتوباً و علناً اعتراض نمود،  به جهت بقا و حفظ آن حق دو چیز لازم است ؛ وجود قوه بحریه کامل (که میرزا حسین خان تلاش برای تأسیس آن را توصیه نمی کرد) یا تفویض محافظت خارجی جزیره ی مزبور به قوه بحریه انگلیس؛ چنانچه تا به حال هم اهمیت خلیج فارس را دولت مشارالیها به عهده ی خود گرفته بود. چون شرط اول که داشتن قوه بحریه است هنوز به جهت دولت علیّه ایران موجود نیست و اگر بخواهند حاضر فرمایند موقوف به شرائط و مدت است . به اعتقاد بنده، اصلح و انسب به احوال دولت است که محافظت خارجی جزیره مزبور را به موجب فرمان همایونی سه ساله یا پنج ساله به عهده کماندان (فرمانده) قوه بحریه انگلیس در خلیج فارس بگذارند و به جهت این کار هم جنابعالی (وزیر امور خارجه) می توانید در تهران با سفارت انگلیس مذاکره بفرمایید و هم به  سفارت دولت علیه ایران در لندن مرقوم دارید که با اولیای دولت انگلیس مذاکره و قرار آن را بدهند . . . »

ناصرالدین شاه نیز همانند برخی سیاستمداران آن روز این پیشنهاد میرزاحسین خان سپهسالار را زاییده ی گرایش او به دولت انگلیس و «خیانت به مملکت» دانست و به وزارت خارجه دستور داد که با دولت فرانسه وارد گفتگو شود که البته آن گفتگو ها نیز به انگیزه بروز جنگ میان فرانسه و آلمان ها به جایی نرسید.

پ برجستگ (امتیاز) رویتر :

آنچه که در میان رخدادهای کرامند و برجسته ی صدارت سپهسالار بیش از همه انگیزه بدنامی او گردید این بود که وی با همکاری میرزاملکم خان ارمنی پیمان نامه پیشکش پروانه ویژه ساز (انحصار، monopoly) برون آوری همه کانسارها (ذغال سنگ، آهن، سرب، بجز سیم ، زر و گوهر) و جنگل های ایران را به مدت هفتاد سال و برپایی راه آهن از دریای خزر تا شاخابه فارس ، برپایی تراموای (راه آهن برقی) شهری، پروانه ی اجاره (کرایه) گمرک های ایران به مدت بیست و پنج سال و روی هم رفته همه ی سودهای ملی ایران را با بایسته های (شرایط) ساده و در خور توان در سال ۱۲۵۱ خورشیدی (۱۸۷۲ م.) در بیست و چهار بخش و با ربایش خرسندی شاه در برابر دریافت چند ده هزار پوند به فرنام پیش پرداخت؛ به یک یهودی آلمانی تبار شهروند انگلیس به نام «بارون ژولیوس د، رویتر» که به نما یک «سره گر» (صراف money changer) انگلیسی بود واگذار کرد ولی در پنهان به خود دولت انگلیس واگذار شده بود.

دارنده ی برجستگ، پروانه جا به جایی همه و یا بخشی از آن را به دیگران نیز داشته است. این شرکت می توانسته برای سرمایه اولیه شش میلیون لیره انگلیسی «وامبرگ» (اوراق قرضه) برونداد نماید. گفتنی است که درآمد سالانه دولت ایران در آن زمان پیرامون سه میلیون لیره انگلیسی بوده است. اما در برابر، دانگ ایران از بهره ی راه آهن ۲۰% ، کانسار ها و جنگل ۱۵% گزینش گردیده، دانگ ایران از بهره ی گمرک ها نیز ۶۰% بوده است.

پس از دستینه شدن پیمان نامه، شرکت رویتر مبلغ چهل هزار لیره به نام کشور ایران در بانک انگلستان گرو می گذارد. تا گاه درنگ بیشتر از پانزده ماه در انجام پیمان نامه بایگانی شود. این پروانه که با پرداخت باج سبیل های کلان به سرجنبانان، به رویتر داده شده بود، پرخاش و خروش هایی را در پی داشت که میهن پرستان، کاتوزیان، فرمانروایان و کارگزاران دولتی که سودهای کلانشان به مَچَل افتاده بود و نیز کارگزاران  سیاست فرامرزی که به راستی دلسوز سودهای کشورشان بودند به همراه دولت روسیه را می توان در رده پرخاشگران این پیمان نامه به شمار آورد.

تزار روسیه نیز به این برجستگ (point) پرخاش کرد و ناصرالدین شاه ، ناچار نوید پوچ بودن (لغو cancellation) آن را داد هرچند این پیمان نامه خود به خود به هم زده شد که در پیمان نامه، پیمان شده بود که پس از شش ماه از بسته شدن این پیمان نامه ، رویتر باید کار خود را آغاز کند که این کار شدنی نشد. اما دستینه (امضاء) آن انگیزه نخستین شراره آزادی خواهی گردید.

پ دیدگاه های گوناگون درباره ی پیمان نامه رویتر:

پرآوازه ترین موردی که در کارنامه مشیرالدوله سپهسالار چالش برانگیز بوده است، واگذاری برجستگ به رویتر است که بنا به گفته ی «لُرد کرزن» (ایران شناس و سیاستمدار بیست و پنج سال آغاز سده ی بیستم میلادی و نویسنده کتاب «ایران و مسئله ایران» ) آنگاه که از ریزگان (جزئیات) این برجستگ آگاهانیده شدیم روشن گشت که دربر گیرنده رساترین و شگفت آورترین گردن نهادن و واگذاری همه ی سرچشمه ساختاورانه یک کشور به دست بیگانگان است. چه بسا می شد چنین گردن نهادنی را در تاریخ، تنها در خواب انگاشت که چنین رخ می دهد اما نباید ندیده انگاشت که زمانه ی صدارت میرزا حسین خان زمانه درخور پروا و پیچیده ای بوده است و بررسی کارنامه سپهسالار به نوشتارهای بخش های آینده واگذار می شود.

فریدون آدمیت ؛ برجسته ترین دشواری ها و پیچیدگی های این پیمان نامه را گستردگی دامنه ی برجستگ های اقتصادی آن می دانست. چه؛ در صورت انجام پیمان نامه، شرکت رویتر می توانست مهار بخش بزرگی از اقتصاد ایران را به دست گیرد. افزون بر این، پروانه فروش برجستگ به دیگران، می توانسته دشواری های سیاسی در پی داشته باشد. از سویی چرخه ی سپهسالار را می توان گامه ی دگرگونی اقتصاد تازه ای دانست. رویش سرمایه ی مردمی (خصوصی – غیردولتی) رواگ ماشین بخار، ایجاد شرکت های بازرگانی، به کار انداختن سرمایه های درونی در سخت کوشی (فعالیت) فراوری ها که نمودار آن همه و همه دگرگونی همگانی است.

نگرش به سرمایه گذاری بیرونی ، خود جنبه ی دیگری از اقتصاد این چرخه می باشد. پیامدی که از واکاوی آن چرخه گرفته می شود این است که چرخه صدارت سپهسالار پیرنگ اقتصادی راستای شناخته شده ای داشت و پیشرفتی بسامان و سازمند کرد و دیدگاه او اقتصاد ساختاورانه بود. او تکاپوی اقتصاد دولتی و اقتصاد پی برنده (ارشادی) را در به کار انداختن سرمایه ی درونی همراه ساخت . اما پس از صدارت سپهسالار گردش اقتصاد ساختاورانه (صنعتی) کند گشت و نوساناتی در راستایی دربرابر (متضاد) روی داد. اگرچه پیرنگ های نیکی ریخته شد لیکن کمتر کاری به انجام رسید. نبود رهبری سازمان یافته و نیز هماهنگی در سامانه ی دولت در اقتصاد کشور، بیشتر از دید جایگاه های همبودگاه (جامعه) کارای بدی داشت و این خود از پیامدهای سازگان سیاسی نادرستی بود که بنیادش بر پخش و بخش کارهای دولتی میان سپهسالار و مستوفی الممالک نهاده شده بود. برخورد میان این دو منش، بیش از همه در رونده بهسازی مالیه (دارایی) برنهادن و نهشت باج ها (مالیات) نوین به شیوه اروپایی و گمارک کارشناسان انیرانی که میرزا حسین به ایران آورد پدیدار بود. انگاشت همگان و نیز برخی از کهن نگاران از پیمان نامه رویتر، سودپرستی شاه و صدراعظم و به فروش گذاشتن و چوب فروش ویژه (حراج) بر بن مایه های کشور بوده است.

اما دیدگاه فریدون آدمیت جز این است. او انگیزه بنیادین سپهسالار برای ربایش سرمایه بیگانه (انیرانی) (به ویژه انگلیسی) را به دست آوردن پشتیبانی بی هراسی برای یکپارچگی سرزمینی (تمامیت ارضی) روس ها و پیشرفت تند و شتابنده اقتصاد ایران می داند. باید نگرش داشت که در زمان انجام پیمان نامه، ارتش روسیه در راه پیشروی در ترکمستان بوده است. سپهسالار امیدوار بود که با به کارگیری سرمایه انگلیس در ایران، کشور انگلیس را به پشتیبانی از ایران در برابر درازدستی گمانه ای روسیه درخواست کند. باید دانست که کشور انگلیس، هیچ میانجیگری (دخالتی) در کار پیمان نامه رویتر تا زمان دست نوشت (امضاء) آن نداشته است.

در رهسپاری اول شاه به اروپا تزار و صدراعظم روس به سختی به پیمان نامه رویتر خروش و پرخاش می کنند. در دنباله رهسپاری شاه و صدراعظم در گفت و گزار خود در لندن نیز نتوانستند پشتیبانی انگلیس را به نگهدار خودسالاری و یکپارچگی کشور ایران به دست آورند. گو اینکه در آن بازه ی زمانی سیاست انگلیس پرهیز از پادرمیانی در دشواری های اروپا به ویژه رویارویی و درگیری نگهداشتن با روسیه بود. سرانجام آنکه جانبداری نکردن انگلیس از پیمان نامه انگیزه ای شد تا رویتر نتواند سرمایه بسنده را از سرمایه داران انگلیس فراهم کند و این پیمان نامه لغو می شود.

بررسی بخش های برجستگ رویتر (پایه گذاری بانک دولتی، ساخت راه های شوسه، کشیدن خطوط تلگراف، ساخت کارخانه ی ریسندگی، واگذاری برجستگ خط آهن رشت به تهران و تهران به خلیج فارس، کشیدن تراموا در سراسر کشور، ویژه ساز برون آوری بیشتر کانسارها و بهره برداری از همه جنگل ها و زمین های بدون کشت، برپایی گمرک ها، به نام بارون ژولیوس دو رویتر (پایه گذار خبرگزاری رویتر) کشورها، توده ها، کاتوزیان و بزرگان داخلی را برانگیخت. خام اندیشی و ساده نگری، نا آگاهی، دشمن یاری، بدنامی، باج سبیل  گیری، مال اندوزی، میهن فروشی، سران فرمانروایی قاجار را هویدا ساخت و اندیشه خفته توده ها را بیدار کرد.

 بررسی بخش های برجستگ رویتر نشان می دهد که دولت قاجار به دست خویش فرمانروایی سیاسی و ، اقتصادی خود را از دست داد و به راستی به گونه ای مستعمره (colony، سرزمین و یا کشوری که دولت بیگانه و توانمندتری آن را به مهمیز خود کشیده باشد) انگلیس دگرگون شد. از همین روی بود که روس ها نیز آرام ننشستند و پس از آگاهی از نوداد (خبر) برجستگ بین ایران و انگلیس آهنگ سخن گفتن خود را با دولتمردان قاجار دگرگونی دادند. خروش های همگانی در درون ایران و برآشفته شدن تنی چند از ملاها، (ملا علی کنی  و سید صالح عرب) خیزابی از ستیزه جویی  ناسازگار با پیمان نامه به راه انداخت و چهره های شاد و خندان کارگزاران خرده گیری و نکوهش را که از کنش خودشان شادمان بودند غمگین و پژمرده ساخت. کنش های ناهمسویان پیمان نامه، آمال و آرزوهای انگلیس و سرسپردگان ایرانی آنها را نقش بر آب کرد. ناهمسویان برجستگ رویتر در برگیرنده شش گروه گوناگون بوده اند:

۱ – میهن پرستان راستین و یکرنگ که نومنش و تازه گرایی در همه جایگاه ها و آئین های میهن را رخنه در خودسالاری (استقلال) کشور می پنداشتند.

۲ – کاتوزیان که پذیرش منش ها و آئین های اروپا را دشمنی با کیش و آئین برداشت می کردند.

۳ – فرمانروایان و گماردگانی که لگام گسیخته و بدون هرگونه سزایی به دارایی دهوندان دست اندازی و درآمدهای دولت را به یغما می بردند.

۴ – اندیشمندانی که پایه کنش های میرزا حسین خان را بر روی نیرنگبازی و خواهش های نفسانی جایگاه خواهی و ناپایداری می دیدند.

۵ – کارگزاران سیاست انیرانی که به گونه حق به جانب برای خودسالاری ایران و ایرانی دلسوزی می کردند.

۶ – دولت تزاری روس نیز که از این برجستگ ها ناخرسند بود همه ناسازگاران را انگیزش می نمود تا اینکه سرانجام، پهنه بر شاه تنگ آمد و فرمان پوچی برجستگ را برونداد کرد. او برای آرامش دل های دربند ملت ایران و آرامش کاتوزیان در یک کنش شگردی میرزا حسین را از صدارت برکنار کرد که شادی روس ها را نیز  با خود به همراه داشت.

آنها پس از رویارویی با نوداد (خبر) بستن پیمان نامه، دچار تکانه شدند و چون خود را از دریافت این گنج  بسیار بزرگ برجستگ ناکام دیدند برای برهم زدن آن دوباره قاجار را زیر فشار گذاشتند که البته رویتر نیز از پای ننشست و برای بازپرداخت زیان های برخاسته از برهم زدن پیمان نامه خود با دولت ایران به رایزنی پرداخت و سرانجام پس از هفده سال توانست برجستگ برپایی بانک شاهنشاهی را برای زمان شصت سال از ناصرالدین شاه دریافت کند. افزون بر حقوق دولت از سودهای سره دولت که پیشتر اشاره رفت (جنگل ها، زمین های بایر که کشت نمی شوند، پایه گذاری بانک و رشته های سیم تلگراف و راه آهن و . . . ) سالی نیز مبلغ پانصدهزار فرانک یا بیست هزار لیر انگلیسی به نام ارزش افزوده برآورده شده است.

بی گمان گرایش سپهسالار به انگلیس ها که در چرخه ی وزارت امور خارجه و صدراعظمی به گونه های گوناگون این دلبستگ نشان داده شد در بستن این پیمان نامه بی کارای نبوده است . چنانکه نگاشته شد و باز هم نگاشته خواهد شد، کاتوزیان ناهمسو و سرسخت پیمان نامه رویتر از زمره حاج ملا علی کنی و آیت الله سیدصالح تازی بوده اند که پیمان نامه را منفی بار، نابایسته (حرام) آگاهانیدند و نیز گزند فراماسونری را به آگاهی شاه رساندند.


 « سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی بخش هفتم

ت سپهسالار و سامانه ی روحانیّت :

پیشتر نوشتار شد که حاج ملا علی کنی در روند برجستگ رویتر ایستادگی می کرده و تا برکناری سپهسالار از جایگاه صدارت پیش می رود اما این ناسازگاری ها ریشه ی کهن تری داشته است و آن نیز بینش های سپهسالار در برابر کنش های کاتوزیان بوده است. اعتماد السلطنه همراه با بازشکافی پول هایی که در روند برجستگ رویتر در میان دولتمردان ایرانی پخش شده بود به روشنی می نویسد که:

«مبلغ پنجاه هزار لیره به میرزا حسین خان مشیرالدوله صدراعظم و نزدیک به همین اندازه به میرزا ملکم خان ناظم الدوله، ۲۰ هزار لیره به حاج محسن خان معین الملک، بیست هزار لیره به منیر الدوله و شماری نیز به اقبال المُلک و دیگران می رسد.»

به گفتاری دیگر از این رهگذر نزدیک به ۲۰۰ هزار لیره به دولتمردان ایرانی باج سبیل داده شده است که بی  گمان بالاترین شمار بهره ی قبله ی عالم می شود. حاج ملاعلی کنی مجتهد، سخت به این پیمان نامه خروش و پرخاش می کند و زمینه ی راه آهن سراسری ایران را در راستای بهره مندی های دولت انگلیس می داند و در نامه ای که به شاه می نویسد، سرازیر شدن گروه خدانشناسان (کفّار) انیرانیان (خارجیان) به ایران را همزمان می داند. با به سایه رفتن و بیرون افتادن ملایان از گود توان، و دیگر جایگاهی نداشتن، باگ بلند «وادینا» و «واملّتا» سر داده می شود. حاج ملاعلی همراه با یک رشته جستارهای اسلامی و در برگیرنده «نفی اسلامی» (برنتافتن هرگونه چیرگ کافران بر مسلمانان) و ملی گرایانه هشدار می دهد که دهش و بخشش یک چنین برجستگی به اروپائیان زمینه برای چیرگی اروپائیان بر ایرانیان را فراهم می سازد و ایران را همانند هندوستان مستعمره (colony) خود می سازند و اکنون نیز به همان پندار افتاده اند که احداث (ساخت) راه آهن بفرمایند با شروط (بایسته ها) و تعهدات (پایبندی ها) و مواثیق (پیمان ها) چندی. از قرار مسموع
(شنیده ها) و مکتوب (نوشته) در عهدنامه ی آن جمیع خلق مجبور به تسلیم اموال و املاک خود باشند. از قبیل جنگل ها و معادن (کانسارها) و قنوات (کهریزها) بلکه سلطان با اقتدار نیز در این اجبار داخل باشد که املاک خاصه (ویژه) و زرخریدی و معادن و رودخانه ها را بتواند به اجبار به حدی که پس از زمانی دولت  بخواهد رفع آنها را بکند جمیع نقود (نقدها) خزانه ی عامره (انباشته) و نقود اجناس متداوله (فراگیر) موجود در دست رعایا (دهوندان) به ادا تاوان و زیان آن نمایید و اگر جسارت (گستاخی) نباشد گوینده را می رسد بپرسد دولت را چه تسلط (چیرگی) است بر املاک (دارایی ها) و اشجار (درختان) آب و اراضی (زمین ها) رعایا که حتماً (به ناگزیر) بفروشد. گمان ندارم در شرع خود بلکه سایر ادیان تجویز (روادار) این قسم (گونه) اجبارها (ناگزیری) شده باشد.

دولت بریتانیا گزیرش گرفت تا بی سویگی (بی طرفی) خود را در رویداد پیمان نامه رویتر نگهدارد و پیوستگ خود را با روسیه با چالش رو به رو نسازد و با جانبداری چنگ اندازانه از یک سرمایه دار ویژه به نام رویتر، جایگاه خود را در ایران به دشواری نیندازد. حاج ملا علی از ناهمسویان سرسخت گام های سیاسی، همبودی و ااقتصادی سپهسالار بوده است. وی در نامه ای از خود از رواگ آزادی های سیاسی و همبودگاهی که سپهسالار گسترش دهنده آن بوده است به سختی نکوهش و آنها را گسترش بازداشته ها و ناشایست ها ناهمسو با بنیاد آیین ها و برهم زننده ی هماهنگی همبودین (اجتماعی) می دانسته و از شاه می خواهد تا به از بین بردن واپاشی و پوسیدگی و در برابر، به بهسازی کارهای بندگان خدا و ساماندهی شهرها بکوشد.

«کلمه ی قبیحه «آزادی» به ظاهر خیلی خوش نما و خوب است ولی در باطن سراپا نقص است و عیوب و این مسئله برخلاف جمیع احکام رُسُل و اوصیا (جانشینان پیامبر) و جمیع سلاطین عظام و حکام والامقام است.»

و بدین جهت در نوشته دیگری نوشته بوده که : «علی الاسلام والسلام» و دولت را وداع تام و تمام باید نمود به واسطه اینکه اصل شرایع و ادیان در هر زمان خود قید محکم و سخت بوده و می باشد که ارتکاب مناهی و محرمّات ننماید و متعرض اموال و ناموس مردم نشوند. برخلاف مقاصد و انتظام دولت و سلطنت است. که هر کس هر چه بخواهد بگوید و از طریق تقلب و فساد و نهب (چپاول) اموال، غارت نماید و بگوید آزادی است و شخص اول مملکت همه را آزاد کرده است و در معنی به حالت وحوش برگردانیده. معلوم است نفوس بالطبع،  طبیعت شیطانی مایل به هوا و هوس و برآوردن مشتهیات (خواسته ها و آرزوها) خودند و همین مایه ی بی نظمی و زیادی تاخت و تاز شده و هیچ کس نمی تواند چاره کند. این است که قاطبه ی فضلا را به صدا در آورده، حکام و داروغه (رئیس پاسبانان و شبگردان) را خانه نشین و عاجز نموده . . . »

گروهی از نویسندگان همروزگار (معاصر) با نادیده انگاشتن نقش آیت الله کنی در روند رویتر و سپس فراماسونری به ستردن و زدایش نامه وی از تاریخ پرداخته و یا کسی مانند «آدمیت» نامه وی را برگرفته از دیدگاه دیگران دانسته اند و «رائین» در کتاب خود نامی از کنی نبرده است. گمان می رود که میرزا سعید خان وزیر امور خارجه که از دشمنان سپهسالار بوده در پرداختن آن نامه دست داشته و آن نامه انشای حاج ملا علی نبوده است. اما به هر روی سنجه ی دریافت سیاسی توده ها را از دانسته و پنداره ی (concept) به دست می دهد و نیازی نیز به واپس دادن آن نیست. اما آنچه جای گمان به جای نمی گذارد این است که از نویسه نامه بر می آید که زمینه کوتاه شد آزادی فراهم گردیده بوده است.

با همه ی اینکه انگیزه های سپهسالار همان آرمان های رایزن و هم سگالش (مشاورش) گفتار نشده است اما به نما او برآن بوده است که در دولت خود بهسازی هایی بر پایه گذاری و ریخت قانونگذاری و انجام قانون به گونه غرب باشد که کاتوزیان در این بهسازی ها کاره ای نبوده اند و یگانه ترازمندی که می توان کرد کاهش توان کاتوزیان بوده است. انگیزه ی اینکه سپهسالار در کنش برتری و برجستگ (امتیاز) کاتوزیان را نایش (نفی) می کرد این بود که از دیدگاه نگری (نظری) آنان را به رسمیت (formality) نمی شناخت.

ث واگذاری برجستگ راه آهن و شیلات به روس ها :

هر دم از این باغ بری می رسد                    تازه تر از تازه تری می رسد.

دولت ایران هنوز از گرفتاری رویتر رهایی نیافته بود که با هنگامه ی دیگری دست به گریبان شد و آن پیشنهاد ساختن راه آهن از جلفا به تبریز بود. اما این زاده ی خرد اقتصادی و سیاسی دولت ما نبود؛ بلکه سویه ای بود از زمینه ی «ژنرال ادُلف فالکنهاگن» روسی. بایسته های (شرایط) این پیمان نامه روس ها سنگین تر از آنِ رویتر بود.زمان برجستگ نامه، هفتاد سال و درآمد سالانه دولت بر پایه پنجاه درصد سود سره نگرش شده بود. اما دولت ایران بایسته های ژنرال آدولف را نپذیرفت. از سویی ناسازگاری و دشمنی انگلیس نیز برجای خود بود. تا اینکه فالکهاگن تلگرافی به میرزا حسین خان هشدار و آگاهی می دهد که پیرنگ پیمان نامه راه آهن را ندیده انگارد و بدین گونه، ایران از این گرفتاری و هَچَل رهایی می یابد.

در سال ۱۲۸۹ ه.ق. مشیرالدوله همه ی شیلات (fishery شرکتی که به شکار و پرورش و فروش آبزیان و فرآورده های وابسته به آن می پردازد) شمال، از انزلی گرفته تا رود اترک را به ارزش سالانه ۴۱۰۰۰ تومان به یک بازرگان روسی به نام «استپان لیانازوف» کرایه می دهد که همه هزینه ها به گردن دارنده ی پروانه است. اما زمان این پیمان نامه چندان به درازا نمی انجامد. زیرا ناهمسانی بین دوسوی پیمان نامه پدیدار گشت و سپهسالار بازدارنده از دنباله کار لیانازوف گردید تا اینکه دوباره در سال ۱۲۹۶ پیمانی به زمان پنج سال برای بهره برداری از شیلات ایران میان میرزا حسین خان و لیانازوف دستینه گردید.

ج پیوستگی های ایران و روسیه :

میرزا حسین خان که در چرخه ی زندگی سیاسی خود از نزدیکی با انگلیسی ها دستاوردی به دست نیاورده بود، این به جای خود؛ مورد خشم همسایه شمالی (روس ها) نیز قرار گرفت و در چرخه ی دوم زندگی سیاسی  خود، سیاست نزدیکی با دولت تزاری را در پیش گرفت و برای نگهداشت جایگاه خود برجستگ هایی به دولت روسیه تزاری داد.

جنگ های نخست ایران و روسیه در شمال باختری ایران رخ داد و این در حالی بود که گسترش خواهی روسیه تزاری تا اینجا کرانه پذیر نشد و روسیه ی تازشگر در خاور دریای مازندران بیشتر گام به پیشروی برداشت که سرانجام، در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه و چرخه ی صدارت سپهسالار به جستاری که خواهد آمد زمینه های جدایی کرانه های ترکمستان و ماوراءالنهر را از ایران فراهم کردند. (پیمان نامه ی آخال)

میرزا حسین خان که بر پایه کارآزماها و آزمون های پیشین به این برآیند رسیده بود که در ستیزه جویی و کشمکش های ایران و روسیه؛ زمامداران بریتانیا، یکپارچگی کشور ایران را نگه نداشته و سرانجام، از روس ها جانبداری خواهند کرد. سپهسالار بیشینه تلاش خود را به کار برد تا نگاه دولت توانمند شمالی را به سوی خود ربایش کند هرچند که به زمان بیست سال کوشیده بود که با دولت فخیمه انگلیس پیوستگ های اقتصادی استواری برپا دارد و در پدافند از برجستگ رویتر جایگاه صدراعظمی خود را از دست داده بود.

از سویی دیگر، او به دولت بریتانیا نوید داده بود که اگر چنانچه انگلستان از ایران پاسداری کند در همه ی  امور سیاسی و پیوستگ های اقتصادی وابسته به ایران و روسیه بر پایه ی دیدگاه های آنان رفتار خواهد کرد و هم چنین همراه با انگلستان در راستای گرایش های آن دولت بر هر کار سیاسی و سپاهی که پادشاهی علیا حضرت ملکه برای بازدارندگی از پیشروی روسیه در راستای افغانستان و یا هندوستان بایسته و نیازین بدانند رفتار کند.

از سوی دیگر، خرده گیری ایران به گسترش خواهی روس ها به سوی مرو و هرات و گسیل سپاهیانی به «آخال» که انگلیس ها خواستار آن بودند آتش خشم تزار نسبت به دولت ایران را فروزان می ساخت. هم چنین ناسازگاری (antagonism) با روس ها گمانه از دست دادن اِسترآباد (گرگان) و خراسان را نیز در بر داشت. گاس هم به همین انگیزه بود که سپهسالار به روس ها نوید داده بود که شاه ایران در لشکرکشی به آخال با روس ها آماده همکاری است تا جایی که برای نیروهای روس در فراسوی خزر؛ خواربار و ابزارهای ترابری فراهم خواهد کرد.(لشکر کشی به آخال در سپهر سیاسی آکنده با ناسازگاری و دودلی آغاز شد)

خواست روس ها این بود که برای اینکه بتوان قفقاز را به ترکمنستان پیوسته نمود باید که سرزمین های ترکمن نشین به چنگ آوری شود. آنها بر این باور بودند که انگلیس ها در میان ترکمنستان دست به برانگیختن در برابر روس ها زده اند. پس از چیرگی بر خاک عثمانی ها در آسیا و ویران کردن افغانستان و ربایش ایران بر آن هستند تا کرانه پیرامون دریای خزر را بهراسانند.

بنابراین با نگرش به دانسته هایی که روس ها از دولتمردان شناخته شده ی هوادار خود در ایران داشتند و گرایشی که میرزا حسین خان سپهسالار در این چرخه به آنان نشان داده بود بی گمان می دانستند که ایران از خواهانی ها (دعاوی) خود نسبت به زمین های ترکمن نشین دست بر خواهد داشت و پیوست آن سرزمین به روسیه امری بی چون و چراست. از همین روی بود که ایران پس از چیرگی نیروهای روسی به فراسوی خزر  «آخال» و «گوگ تپه» ایران از گستره خود در ترکمنستان و ماوراءالنهر چشم پوشی کرد و «اترک» به فرنام مرز بین دو کشور شناخته شد.

به گفتاری دیگر روسیه مرز آبی خود را گسترش داده و به مرز خشکی تا شمال خراسان کشاند. برآیند گفتار اینکه سپهسالار به فرنام نماینده ی اندیشه پیشرفت در اندازه آشفتگی سیاسی و اقتصادی و به نیاز نیازمندی های زمانه ی خود روی کار آمد. زمانه ی روی کار آمدن او نخستین کارآزمای (تجربه) در راه دگرش فرمانروایی تک سالاری (despotism) و برپایی دولت بسامان باختری و دگرش اندیشه های همبودین (اجتماعی) و اقتصادی که زیرکارای سرداشت اندیشه های اروپایی بوده است.

هرچند که انبوهه ی بهسازی های انجام گرفته از سوی سپهسالار در گونه ی خود، نو بود اما به انگیزه رویه نگری و به دور از ژرف نگری تنها انگیزه توانبخشی سازگان فرمانروایی و افزایش توان سپاهی شد و کوشش نیک اندیشان نه تنها به پستی گراییدن گام به گام سامانه ی دولت را در پی داشت بلکه ؛ شکست روند بهسازی ها زمینه ساز پادر میانی (مداخله) هر چه بیشتر چیرگ جویان باختری در ایران گردید. هر چند که سپهسالار برای بهسازی کهن سامانه تک سالاری زمان قاجاریه کوشش هایی نمود و تا اندازه ای بهره های قانون و سازماندهی دست کم در بخش هایی از سازمان های حقوقی، نظامی، اداری، همبودگاهی و پایه گذاری برخی نهادهای شهرنشینی (مدنی) مانند مجلس و پیکار با باج سبیل خواهی پیگیری نمود اما روی هم رفته در رسیدن به آرمان های خود با شکست روبرو گردید.

چنین می توان انگاشت که یکی از انگیزه های ناکامی صدراعظم های «به خواهی» (اصلاح طلب، reformist) چون امیرکبیر و سپهسالار توان بی چون و چرای شاه بوده است که به پایه های فرمانروایی بی چون و چرا و یکدست بسیار باورمند و در یک نگرش به گونه ی فراگیر باید پذیرفت که سپهسالار سیاستگر (politician) باخترگرایی بوده که از اندیشه سکولاریسم و جدایی دین از سیاست پدافند می کرد و هواخواه سخت شهرنشینی (civil) باختر بود.

او نخستین کسی بود که واژه مشروطه (parliamentary , constitutional) را در هنگامی که ایلچی ایران در امپراتوری عثمانی بود به ایرانیان شناساند. او یک رشته بهسازی همبودین و سیاسی همراه با بنیانگذاری شهرنشینی نوین بنیاد گذاشت که همگی ریشه باختری داشت و در راستای فراگیر فلسفه ی سیاسی او لیبرالیسم (پا در میانی نکردن فرمانروایی در همه ی آزادی های فردی) بود. هر چند او یک سکولاریست تمام عیار بود اما پادمذهب نبود، بلکه اسلام را باور داشت و تا اندازه ای نیز به آن رفتار می کرد.


 « سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

«این نوشتار را به دوست ارزشمندم جناب اسماعیل خان بحرینی (بندرریگی) پیش کش می دارم»

میرزا حسین خان سپهسالار قزوینی بخش هشتم (پایانی)

چ پیمان نامه ی «آخال تِکّه» (حاتم بخشی قجری): Treaty of Akhal

«برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعیف پامال است گلشن آزادی»

«آخال تکه» یا «اَخَل تکه» نامی است که در سال های ۱۸۸۲ – ۱۸۹۰ میلادی به شهرستانی از استان فراخزر گفته می شد و هم اکنون بخشی از آن زبانزد به «عشق آباد» ؛ کانون ترکمنستان شوروی است. پس ، آخال  (اَخَل) نام جایگه (جا) و «تکه» نیز نام دودمان ترکمن باشنده در این سرزمین است.

پیمان نامه آخال (اَخال تکه) پیمان نامه ای است که در زمان ناصرالدین شاه میان روسیه تزاری و ایران برای گزینش مرزهای دوکشور در سامان های ترکمن نشین خاور دریای خزر بسته شد که در پی این پیمان نامه بخشی از گستره ی ایران از مرزهای شمال خراسان تا رود تجن به داشتاری (تصرف) روسیه تزاری درآمد. به گفتاری این پیمان نامه در تاریخ ۲۳/۹/۱۲۶۰ خورشیدی میان میرزا سعید خان مؤتمن الملک انصاری وزیر امور خارجه ی «روسوفیل ایران» و «ایوان زینوویف» وزیر مختار روسیه درتهران بسته شدو ناصرالدین شاه نیز که چون دیگر پیشینیان خود به چیزی جز تاج بر سر نهادن، بر تخت شاهی نشستن، شکمبارگی و زن بارگی و پاژنام (لقب) دهی نمی اندیشید ناگزیر به دستینه این پیمان نامه شد و او که هیچگاه نتوانسته بود ترکمنستان را بر سر جای خود بنشاند، فرمانروایی روسیه تزاری را بر این سامان ها به رسمیت شناخت و ایران و روسیه برای نخستین بار در کرانه خاوری دریای خزر با یکدیگر همسایه شدند.

پیمان نامه ی «آخال – تکه» در برگیرنده یک پیش آغاز، چهار فصل و ۹ ماده بود . در ماده ی نخست، جاهای گذر راه مرزی گزینش گردید و در ماده دوم پیش بینی شده بود که نمایندگان ایران و روسیه بر پایه فصل اول پیمان نامه، خط مرزی را به گونه ای روشن و شفاف نگارگری کنند و در مرزها نشانه گذاری نمایند. در ماده سوم برنهاده شد که چون دژهای گرماب و قلقلاب جای گرفته در دره  خطی جای دارد که بر پایه فصل اول مرز بین به چنگ آوری های هر دو سوی است، دولت ایران پای بند می شود که دژهای نامبرده را در زمان یک سال از تاریخ دادو ستد این پیمان نامه تهی سازی کند ولی دولت علیّه (ایران) حق خواهد داشت که در زمان نامبرده شده، باشندگان گرماب و قلقلاب را به کشور خود کوچ دهد. از آن سوی، امپراتوری روسیه پذیرنده می شود که در جاهای گفتار شده، پایگاه ها، سنگربندی برپا نکرده و خانواده های ترکمن را در آنجا جایدهی (تخت قاپو) ندهد.

در انجام گفتارهای این بند، هزینه ی کوچ این خانوارها که افزون بر یکهزار و دویست تومان بوده است از گنجینه (خزانه) دولت ایران پرداخت شد و پس از جا به جایی این خانوارها و جایدهی آنان در داخل روستاهای مرزی ایران، جاهای یاد شده زیر نگرش کمیسیون میانوند (مشترک) به روس ها سپرده شد. اوج چیرگ    روس ها و ناتوانی و شرمساری (انفعال) فرمانروایی قاجاریه را می توان در ماده چهارم این پیمان نامه نگرش کرد. در این ماده آمده است :

«چون سرچشمه ی رود فیروزه و سرچشمه های برخی از رودها و جویبارهایی که استان «فرا دریای خزر»  پیوسته به مرز ایران را آبیاری می کنند در خاک ایران است دولت علّیه (ایران) می پذیرد که به هیچ گونه  نگذارد که از سرچشمه تا جای برون رفت از خاک ایران در راستای رود و جویبارهای گفتار شده، دهکده های تازه ای برپا گردد و به زمین هایی که در کنش، کشاورزی می شود گسترش داده شود. و نیز برای زمین هایی که اکنون در خاک ایران کشت می شود بیش از آن اندازه ای که نیاز است پروانه ندهند که بیش تر از آن کاربرد شود.»

بر پایه ی ماده پنجم، هر دو سو (ایران و روسیه) برای آسانی راه بازرگانی با همداستانی و پسند یکدیگر به جاده سازی دست می یازند. در ماده ششم پیمان نامه آمده است که : «دولت ایران می پذیرد که در همه کرانه استرآباد و خراسان برونکرد هرگونه جنگ افزار و ابزارهای جنگی از ایران سخت بازداشته شده و پروانه ندهند که جنگ افزاری به دست تراکمه ی شهروند ایران برسد. بر پایه ی ماده هفتم آمده است : «در راستای به کار گیری بهینه بایسته های این پیمان نامه، و پاسداری از کنش های تراکمه که در همسایگی ایران هستند این حق برای دولت روس نگاهداشته شده است که به جایگاه های مرزی گماشته به گمارد. بر پایه ی ماده هشتم، پیمان های گذشته بر سر جای خود پابرجاست و بر پایه ی نهم چهار ماه برای داد و ستد دستک های (اسناد) دستینه شده، گزینش شده است.

پس از بستن این پیمان نامه محمد صادق خان امین نظام یا امیر تومان (امیر تومان = درجه سرلشکری) از سوی ایران گمارده شد که با نمایندگان روسیه در گزینش مرزها همکاری کند و در همین راستا یک پروتکل(پیمان نامه) در دهکده ی حصار و دو پروتکل دیگر در عشق آباد به دستینه دوسویه رسید. بستن این پیمان نامه در بایسته هایی رخ داد که نیروهای روس که تا سال ۱۸۶۳ میلادی پیرامون آرال، سمرقند و تاشکند را به چنگ آورده بودند، در سال ۱۸۶۸ م. خان بخارا را نیز شکست داده و فرمانروایی خود را بر بخارا و سمرقند پابرجا کردند.

دولت روسیه که ایران را سرگرم نبرد با انگلستان می دید از زمان؛ بهره جسته و رسماً به مرزهای شمال خاوری ایران چنگ اندازی کرد و کم کم پیرامون آرال، سمرقند و تاشکند را نیز از آن خود نمود . از آن پس ، به  «مرو» نیز دست یافت. پس از شکست نیروهای ایرانی در مرو، روسیه به دستاویز سرکوب کردن ترکمانان راهزن و فراهم آوری بی هراسی راه های بازرگانی به سرزمین یموت در شمال رود اترک یورش برد. این تازش سپاهی که به دست «کافمن» انجام گرفته بود از سوی سرتیپ «لازارف» دنباله یافت و در پایان، از سوی ژنرال «اسکوبلف» به چنگ آوری سپاهی این سامان به پایان رسید و واپسین پایگاه های ترکمنان به چنگ روسیه در آمد.

سلطان صاحبقران – ناصرالدین شاه که خود را در برابر کنش انجام گرفته دید و در برابر دستینه پیمان نامه   ی پاریس و از دست دادن بخشی از مرزهای ایران به سود بریتانیا، ناگزیر بود که در برابر همسایه شمالی خود  که هماورد سیاسی و استعماری بریتانیا بود گردن بنهد. با بستن پیمان نامیده شده به آخال، چیرگ روسیه را بر سراسر مرزهای از دست رفته ی شمال خاوری خراسان به رسمیت شناخت. به راستی پیمان آخال یکی از پیمان نامه های واداشتگی است که از سوی دولت روسیه به گردن ایران گذاشته شد.

هر چند انجام گفتارهای این پیمان و پروتکل های پیوستی آن به انگیزه ناهمگونی نگرش گماردگان کمیسیون میانوند (مشترک) و واداشتگی های نماینده روسیه، سال ها به درازا کشید اما در پی آن سرزمین های       گسترده ای از خاک ایران جدا شد و کاراهای منفی ژرفی بر سیاست و اقتصاد کشور ایران بر جای گذاشت. از دیدگاه سیاسی هرچند به باور ناصرالدین شاه، به دست آوری مرو و آخال از سوی روس ها، ایران را از تازش های  ترکمانان تازشبر رهایی می داد اما این تازشبری سال ها پس نیز دنباله داشت و دولت روسیه هیچ گامی برای  پیش گیری از آن بر نداشت.

در پی کشته شدن ناصرالدین شاه، چگونگی ایران رو به ناگواری بیشتر نهاد و سستی و ناتوانی فرمانروایی کانونی نمایان شد که این امر، خودسری ترکمانان مروی و آخالی باشنده اتک را سبب شد؛ تا آنجا که از  فرمانبرداری دولت ایران و پرداخت باج و خراج سرپیچی کردند. بدین روی ایران از پیمان آخال هیچ پیامدی به دست نیاورد ولی روسیه بیشینه بهره را برد . پیمان آخال به زیان ترکمانان نیز بود و با خیراندیشی های (مصالح) سنتی تبار ترکمن همخوانی نداشت چرا که میان آنان مرز کشیده و با جای گرفتن در دو کشور، یکپارچگی آنان را به پراکندگی گرایید.

ترکمن های ایران که بر پایه پذیرش نامه ی دو دولت، هر سال برای چراندن گله های خود به آن سوی کوچ می کردند باید به هر دو دولت باج و خراج می دادند و این مورد، دولتمردان روسی و ایرانی را در فراهم آوری باج و خراج دچار پیچیدگی کرده بود. این پیمان نامه از نگرش جغرافیای سیاسی نیز به زیان ایران پیرنگی شده بود زیرا خط های کانونی سراسر به بهره ی روسیه گزینش شده بود به گونه ای که بهترین زمین هایی که گنجایش بسیار زیادی برای کشاورزی و دامپروری داشتند از ایران جدا گردید. به گفته ی «لرد کرزن» روس ها در پی بستن پیمان مرزی، تخست اینکه کوه های افراشته مرزی را در مرز خودشان انداختند ؛ سپس سرچشمه ی رودخانه ها را نیز جزء خاک نگاشتند که هر آن خواسته باشند آب را از روستاهای ایران ببُرند تا فرآورده های کشاورزی و باغداری خراسان را نابود سازند. افزون بر این دولت ایران پذیرفته بود که پروانه ندهد که در راستای رودهایی که وارد خاک روسیه می شوند روستاهای نوینی ساخته و یا زمین های کشاورزی آن سامان ها گسترش یابد و یا اینکه برای زمین های در حال کشت بیش از اندازه، آب کاربرد شود.

بر پایه این پذیرش، نماینده روسیه، کشاورزی بین دو روستای «ینگی قلعه» و در بند خاوری را که شش کیلومتر دوری داشت و تا اندازه ای در همه زمان های سال از سوی کشاورزان ایرانی کشت می شد بازداشته کرد زیرا گسترش کشاورزی در این سامان را انگیزه کمبود آب در سامان وابسته به دولت روسیه می دانست. در سال ۱۳۱۴ ه.ق. نیز قزاق های (نام پیشین سربازان روسی که کلاه پوست بزرگ و قبای بلندی می پوشیدند) روسی در «خان کران» ؛ دو فرسنگی «سرخس ناصری» جای گزیده، آبراهه آب سرخی ناصری را به سوی سرخس کهنه که مورد بهره برداری خودشان بود برگرداندند و سرخس ناصری رو به ویرانی نهاد و این چنین سامان باروری از ایران و از چرخه ی اقتصادی آن بیرون شد. و اما:

۱۲ در کرانه پیمان آخال:

الف : «یموت ها» (نام تبار و ایلی از ترکمانان در خاور دریای مازندران) ی ایران که بر پایه پیمان نامه ی دو دولت هر سال برای چراندن گله های خود به آن سوی مرز کوچ می کردند باید به هر دو دولت باج و خراج داده و تلکه می شوند.

ب : بادمجان دور قاب چین های چاپلوس حضور، به پای شاه به خاک افتادند که این اندیشه کارگشای قبله ی عالم بود که ترکمنان را گوشمال داد و نیش شاه نیز تا بناگوش باز که آری این تیره نگری و شیدایی ما به ملیجک بود که مسئله پیچیده بین ما و روس را گشود !!! به گفته ی حکیم الممالک : «مرو و سرخس ار به باد رفت عجب نیست – عشق ملیجک بس است و آل ملیجک»

پ : چنانکه پیشتر نوشتار شد روس ها هیچ گامی برای جلوگیری از تازش ترکمانان بر نداشتند. در «اتک کلات» بیش از چهارصد خانوار ترکمان مرزی می زیستند و با آب چهار رودخانه، کشاورزی می کردند و سالی بیست هزار خروار (هر خروار سیصد کیلوگرم) گندم و شلتوک به دست می آوردند و یکدهم آن را به فرنام باج و خراج به فرمانروای «اتک» می دادند که خود گماشته دولت بود. در «اتک دره گز» نیز کشاورزان آخالی کشاورزی می کردند و یکدهم فرآورده های خود را به فرنام باج و خراج از سوی فرمانروای دره گز به دولت می پرداختند لیکن کم کم کشاورزان مروی آخالی و «اتک دره گز» و «اتک کلات» به انگیزه دست            درازی های ترکمانان وارد مرزهای ایران شدند و کمیسیون میانوند (مشترک) مرزی که نگرنده بر کارهای مروی و انجام پیمان نامه بود نتوانست کشاورزان مروی و اخالی باشنده اتک را به فرمانبرداری آرسته و رسای دولت ایران در آورد.

ت : در شکست قاجارها از روسیه و واداشتگی (تحمیل) پیمان های گلستان، ترکمانچای و آخال بر ایران، انگیزه های گوناگونی کارا بوده است. از زمره، ناکارآمدی رهبران سیاسی، دشمنیاری و جاه خواهی برخی دولتمردان و شاهزادگان قاجاری، ناتوانایی دارایی و کمبود نیروهای سیاسی، پستی گرایی و واپس ماندگی سپاه تیره و تباری ایران و کارشکنی توانمندان استعماری بوده است.

اگر واداشتگی پیمان های گلستان و ترکمانچای زاییده ناتوانی توان سپاهی بود ، اما واداشتگی پیمان آخال زاییده ناتوانی های سیاسی دست اندرکاران چون مؤتمن الملک روسوفیل بوده است که مرز آبی روسیه را به مرز خاکی شمال خراسان گسترش داده و از ریش ایرانیان پیوند سبیل تزار روسیه و بخشی از خاک ایران به توبره کشیده شد که همه ی این زیان ها مایه گرفته از بی خردی ها بوده است و به گفته ی حضرت فردوسی: «مزن بر سپاهی ز خود بیشتر – که ابله زند مشت بر نیشتر»

۱۳ سفر شاه به اروپا و برکناری سپهسالار:

انگیزه بنیادین سپهسالار از چیدمان رهسپاری به اروپا برای شاه و سران فرمانروایی، آشنایی رو در روی ایشان با پیشرفت های اروپا، شیوه ی کارکرد دولت های آنها بر پایه فرمانروایی قانون وپارلمان بوده است. سپهسالار می دانست نگریستن به سازماندهی و پیشرفت ها انگیزه بسنده در ناصرالدین شاه و دیگر سران کشوری برای بهسازی ها برپا می کند. گذرگاه رهسپاری به کشورهای روسیه، آلمان ، بلژیک، انگلیس، فرانسه، سوییس، ایتالیا، اتریش و سپس عثمانی و قفقاز بود که روی هم رفته پنج ماه به درازا کشید و هزینه های گزافی نیز در بر داشت.

شاه در روسیه با خروش تند تزار روس در زمینه ی پیمان نامه رویتر روبرو شد و هم چنین شاه و صدراعظمش نتوانسته بودند که در لندن پشتوانه ای (guaranty) در زمینه جانبداری دولت انگلیس از پیمان نامه ی رویتر به دست آوردند. همزمان نیز گروهی از درباریان با پشتیبانی روسیه و گروهی از ملاهای پایتخت برای برکناری سپهسالار از صدراعظمی پی ریزی می کردند. همزمان با رسیدن شاه و همراهان به بندرانزلی، تلگرافی از سوی فرهادمیرزا عموی شاه و نایب السلطنه او در سفر به فرنگستان، با دستینه ی ۸۰ نفر از درباریان با درخواست برکناری سپهسالار به دست شاه می رسد. گویی تهران ناآرام شده، درباریان در سرای «انیس الدوله» زن ویژه (سوگلی) شاه رفته و گروهی از مردم در ارگ شاهی نیز گرد آمده بودند. شاه نمی خواسته در برابر ناهمسویان سپهسالار ناتوانی نشان داده و صدراعظمی بی آزار و توانمند را با این خواری از دست بدهد. به ویژه اینکه این گونه برکناری مایه آبروریزی او در برابر اروپائیان بود.

اما از سویی با پرخاش و خروش ها و نامه های تند حاج ملا علی کنی و سید صالح عرب روبرو می شود به گونه ای که سید صالح ، سپهسالار را واجب القتل و مهدور الدّم (کسی که کشتنش قصاص ندارد) و کشتن او مانند یک خدانشناس یعنی (کافر) از سوی مسلمان است . شاه به خواست این دو ملا و پیام های دانه درشت آنها به کناره گیری و یا برکناری سپهسالار از جایگاه صدارت گردن می نهد و او را به رشت بر می گرداند اما پس از یک سال که چانه زنی ها و چگونگی ها اندکی فروکش می کند وی را از رشت به پایتخت فرا می خواند و پست وزارت امور خارجه را به وی می سپارد که سایر رخدادها پیشتر نگاشته شده است.

.

.

مشیر الدوله های ششگانه تاریخ ایران

سیاستگزاران دوران قاجاریه

(مشیر الدوله های ششگانه تاریخ ایران)

الف میرزا جعفرخان مشیرالدوله تبریزی :

مهندس میرزا جعفرخان تبریزی نخستین کسی است که در تاریخ سیاسی ایران دارنده پاژنام (لقب) «مشیرالدوله» بوده است. او از زمره نخستین دانشورانی بوده که در سال ۱۲۳۰ ه.ق. رهسپار اروپا (لندن) شده و به فراگیری دانش ریاضی پرداخته و پس از بازگشت به میهن در شهر تبریز به آموزندگی ریاضیات می پردازد. سپس در سال ۱۲۵۲ به سرپرستی سفارت ایران در استانبول گمارده شده و به زمان هفت سال در امپراتوری عثمانی (ترکیه امروزی) خدمتگذاری می کند. زمانی که ناصرالدین شاه در سال ۱۲۷۵ میرزا آقا خان نوری (اعتماد الدوله) را از جایگاه صدراعظمی برکنار می سازد؛ به جای گزینش صدراعظم نوین، شش وزارتخانه بنیاد می گذارد که به «شورای دولتی» نامگذاری و میرزا جعفر خان مشیرالدوله در سر آن جای می گیرد.

مشیرالدوله در سال ۱۲۷۷ از سوی دولت ایران به سمت ایلچی گری (پیام رسانی embassy) ویژه گمارده ی دربار انگلیس می شود که پس از یک سال ماندگاری در آنجا به میهن برگشته و با نگهداری سرپرستی شورای دولتی به سمت سرپرستی (تولیت) آستان قدس رضوی گمارده می شود که پس از چندی پیشکاری در آنجا در جمادی الآخر سال ۱۲۷۹ در همانجا بدرود زندگی می گوید.

مشیرالدوله ی نخست، یکی از رهپویان راه امیرکبیر و دانش اندوخته ای بزرگمنش بوده است. از کارهای برجسته و کرامند او، آمایش و دستینه کردن پیمان نامه ی بازرگانی میان بلژیک و اسپانیا و ایران در زمان ایلچی گری خود در استانبول بوده است. از دیگر پیشکاری های او گزینش خط کرانه و مرز زمینی میان ایران و عثمانی بوده که همراه با نمایندگان دولت های روس، انگلیس و عثمانی بدین کار کرامند پیروزی یافته و نامی بلند و نیک از خود به یادگار گذاشته است.

مشیرالدوله اول دارای کتابی در دانش «شمارگری» (حساب) به نام «خلاصه الحساب» است که به چاپ رسیده است. دیگری دست نوشتار ارزشمند او در زمینه ی چگونگی خط مرزی میان دولت ایران و عثمانی به نام «تحقیقات سرحدیه» است که دربرگیرنده ی نوشته ای تیزنگر و در خور به کار گیری نکته های تاریخی و خواندنی است.

ب حاج میرزا حسین خان مشیرالدوله ی قزوینی (سپهسالار اعظم) :

زیست نامه آرسته و رسای میرزاحسین خان قزوینی (مشیرالدوله دوم) در جستار آتیه نوشتار خواهد شد . اما اکنون به کوته سخن، او دولتمرد چرخه ی قاجاریه، و چون پدرش ؛ میرزا نبی خان امیردیوان قزوینی، داماد فتحعلی شاه قاجار بوده که در سال ۱۲۴۳ ه.ق. در قزوین پای به پهنه ی گیتی نهاده است. او در بُن ، نوه ی «عابدین بیگ» علی آبادی مازنی است که به قزوین کوچ می کند و در پیشگاه شاهزاده علینقی میرزای رکن الدوله – پسر فتحعلی شاه قاجار و فرمانروای قزوین، پیشه ی ویژه تراشی داشته و به همین انگیزه کین توزان؛ سپهسالار اعظم را «دلاکزاده» گفته اند. (دلاک، کارش کیسه کشی در گرمابه و پیرایشگری است)

میرزا حسین خان که فرزند سرآمد خانواده بوده است آموزش های آغازین را در قزوین به انجام می رساند و به مدرسه دارالفنون راه می یابد. زبان فرانسه و دانش های ریاضی را فرا می گیرد و در سال ۱۲۵۵ ه.ق. به سمت منشی گری به میرزا باقر ملک الکتّاب سپرده می شود و پس از چند سالی نیز به کارگماری (استخدام) وزارت خارجه در می آید. وی نزد میرزا جعفر خان تبریزی (مشیرالدوله اول) دانش های نوین را فرا می گیرد.

میرزا نبی خان امیر دیوان؛ به سپارش امیرکبیر که با وی پیوستگ پایمردانه ویژه ای داشته؛ میرزا حسین خان و برادرش میرزا یحیی خان را برای فراگیری به فرانسه روانه می سازد. میرزا حسین پس از ماندگاری کوتاهی در دیار فرنگ به زودی به ایران باز می گردد و با اینکه فراگیری او در همان پایه و تراز دانش اندوزی بهنجار (معمولی) بازمانده می ماند اما از هوش سرشار؛ توان گفتار، پشتکار و سخت کوشی بالایی بهره مند بوده است . او به زبان های عربی، فرانسه و انگلیسی آشنایی و چیرگی داشته، پس از بازگشت به میهن در وزارت خارجه به کار گمارده می شود.

میرزا حسین خان در سن ۲۴ سالگی از سوی امیرکبیر به فرنام کارگزار روانه بمبئی می شود و سه سال در این شهر ماندگار می شود. در زمان صدارت اعظمی آقا خان نوری سه سال در تفلیس نماینده سیاسی (کنسول) ایران می شود. پس از برکناری آقاخان نوری به زمان ده سال در اسلامبول، وزیر مختاری، سرکنسولی و سفارت کبرایی ایران را به گردن داشته و پاژنام « مشیرالدوله» یی را پیدا می کند. او در رهسپاری ناصرالدین شاه به عتبات عالیات در رکاب سلطان صاحبقران بوده و هنگام بازگشت به ایران وزیر دادگستری، وزیر جنگ شده و پاژنام «سپهسالار اعظمی» را دریافت و برفور به جایگاه صدارت می رسد.

مشیرالدوله دوم در راستای آشنایی با شهرنشینی اروپایی پیش نیازهای رهسپاری شاه را به اروپا فراهم می کند اما شوربختانه در راه بازگشت، به انگیزه دسیسه دسیسه بازان و دیگر موارد، شاه او را در رشت رها کرده و صدرات عظمایی را به میرزا یوسف خان مستوفی الممالک واگذار می نماید. اما شاه او را دوباره به وزارت جنگ و وزارت خارجه می گمارد و در رهسپاری بار دوم خود به اروپا سپهسالار را با خود به همراه می برد. باز هم به انگیزه هنگامه انگیزی ملاعلی کنی و سید صالح عرب و بسیاری از شاهزادگان زیان دیده، از کار برکنار می شود و به قزوین فرستاده می شود. (تبعید می شود)

دیری نپایید که در آذربایجان غربی پیشامد «شیخ عبیدالله کُرد» پیش می آید و روز به روز فروزینه ی آتش آشوب فروزان تر و دامنه دارتر می شود. شاه برای رانش این آشوب، مشیرالدوله را فرمانده سپاه و پیشکاری روانه آذربایجان می کند. این آشوب به انگیزه کاردانی و نیک اندیشی مشیرالدوله خوابانده می شود. شاه بر سر آن بوده تا به پاداش کار برجسته مشیرالدوله او را به جایگاه والایی برنشاند ولی چون رشکوندان و چشم تنگان آسوده ننشستند، شاه او را برای دلداری دادن (تسلیت) و همدردی با امپراتور روسیه روانه آنجا کرد.

سرانجام و به کوته گفتار مشیرالدوله در سال ۱۲۹۸ ه.ق. به سمت والی گری سرزمین پهناور خراسان و سرپرستی آستان قدس رضوی گمارده می شود . او نیز چون همتای گذشته ی خود (مشیرالدوله اول) در همانجا به گونه رازناکی بدرود زندگی می گوید. آنچه را که در مورد سپهسالار اعظم برشمرده شد اندکی از بسیار بود که در جای خود به گستردگی نوشتار خواهد شد.

پ میرزا یحیی خان مشیرالدوله قزوینی :

میرزا یحیی خان پس از درگذشت برادرش میرزاحسین خان زبانزد به مشیرالدوله (سوم) می شود. او همراه برادرش برای فراگیری زبان فرانسه به فرانسه می رود و سپس به سفارت ایران در پترزبورگ برخوردار می گردد. سپس میرزا آقاخان نوری او را به آجودانی (adjudant) خود بر می گزیند. (آجودان افسری است که دستورات فراتر از خود را انجام می دهد) اما او پس از برکناری اعتمادالدوله (آقاخان) آجودان ویژه ی ناصرالدین شاه می شود.

در سال ۱۲۷۷ به سمت فرستاده ی ویژه شاه به استانبول می رود. پس از یک سال در رکاب مظفرالدین میرزای جانشین (ولیعهد) به آذربایجان رفته و زبانزد به «معتمدالملک» می شود. در سال ۱۲۸۸ فرمانروایی عراق به او واگذار می شود. دیری از گماردگی او نگذشته که به «وزارت ویژه» می رسد. او در سال ۱۲۹۰ در سفر شاه به فرنگ همراه شاه بوده و در سال ۱۲۹۱ فرمانروای یزد و پس از یک سال استاندار (والی) فارس می شود. در سال ۱۲۹۴ به فرمانروایی مازندران یعنی سرزمین نیاکانش گمارده می گردد. او در همین جایگاه بوده که شاه برای بار دوم راهی فرنگستان می شود  و سپهسالار اعظم که وزیر جنگ (دفاع امروز) و خارجه از همراهان بوده برادر خود (یحیی خان) را به جانشینی وزارت خارجه و سپهسالاری سپاه بر می گزیند.

میرزا یحیی خان در سال ۱۲۹۷ وزیر «دیوان بنایی ممالک محروسه (ایران) » می شود. او پس از درگذشت برادرش (مشیرالدوله دوم) یعنی در سال ۱۲۹۹ به وزارت دادگستری می رسد و فرنام مشیرالدوله (سوم) پیدا می کند. ناصرالدین شاه در سال ۱۳۰۱ ق یحیی خان را که چهارمین همسر عزت الدوله یعنی همسر پیشین امیرکبیر و خواهر شاه بوده، گمارده ی شادباش جشن بالش (بلوغ) ولیعهد روسیه می کند. در راستای همین سفر بوده که فرنام «جناب اشرفی» می گیرد. جناب اشرف همیشه خواهان و چشم به راه رسیدن به جایگاه وزارت خارجه بوده است. از اینرو پس از درگذشت برادرش حسین خان برای رسیدن به جایگاه وزارت امور خارجه از نزدیک شدن بیگانگان، از زمره روس ها کوتاهی نداشته تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۰۲ به آرمان دیرین خود می رسد ولی با فشار سفیر روس به وزارت دادگستری، همراه با وزارت بازرگانی نیز رسیده و سرانجام در سال ۱۳۰۹ در می گذرد.

«لرد کرزن» انگلیسی در کتاب سرشناس «ایران و مسئله ی ایران» وی را از دیدگاه شهرنشینی (تمدّن)، آشنایی با چند زبان بیگانه، میزان فراگیری ها بسیار ستوده و وی را بهترین و برازنده ترین وزیر کشور شیر و خورشید دانسته هرچند که او به روس ها گرایش داشته است.

ت شیخ محسن خان مشیر الدوله (مظاهر تبریزی) :

چهارمین فردی که پاژنام مشیرالدوله می یابد زنده یاد شیخ محسن خان مظاهر تبریزی است. پدرش (حاج شیخ کاظم تبریزی) بازرگانی پیشه داشته . شیخ محسن خان زبان فرانسه را در مدرسه دارالفنون به نیکی آموخته بوده است و در همان مدرسه به دیلماجی می پردازد و پس از چندی به هموندی وزارت امور خارجه در می آید. در آغاز صدرات اعتمادالدوله گمارده ی پترزبورگ و در سال ۱۲۸۲ قمری وزیر مختار لندن شده و به «معین الملک» زبانزد می شود.

در سال ۱۲۸۹ سفیر کبیری عثمانی به وی واگذار می شود و به زمان بیست سال آزگار در آن دیار پیشکاری می کند. در سال ۱۳۰۹  او را به تهران فرا خوانده و به وزارت دادگستری می گمارند. در همین سال بوده که مشیرالدوله سوم (میرزا یحیی خان) در می گذرد و فرنام مشیرالدوله ای به شیخ محسن دهش (عطا) می شود. او در همین پست وزارت ماندگار می ماند تا اینکه در سال ۱۳۱۴ ق. یعنی در زمان پادشاهی مظفرالدین شاه و صدارت امین السلطان به وزارت امور خارجه می رسد اما به انگیزه ی کسالت، ناگزیر به رهنوردی پاریس شده و در همانجا زندگی را بدرود می گوید.

ث میرزا نصرالله خان مشیرالدوله نائینی :

پنجمین مشیرالدوله، میرزا نصرالله خان نائینی است. میرزا نصرالله خان برای گذراندن زندگی از زادگاه خود راهی تهران می شود و در این شهر به فراگیری دانش می پردازد. در زمان ناصرالدین شاه و وزارت میرزا سعید خان مؤتمن الملک سمت «ثبّاتی» (کارمندی که فشرده نامه های اداری را در دفتر ویژه نگارش می کرده = اندیکاتور نویس) وزارت امور خارجه را به پیمان داشته است. او به انگیزه زیرکی و کاردانی از گامه ثباتی به منشی گری سوم و سپس به منشی اول پیشرفت می کند و شایستگی افزودن فرنام «خان» بر نام خود را می یابد و کم کم به ریاست «اداره روس» رسیده و فرنام «مصباح الملک» به او پیشکش می شود.

میرزا نصرالله خان از زمره مردانی بوده که همیشه برای رسیدن به جایگاه های والا و بالنده می کوشیده تا جایی که به دستیاری (معاونت) وزارت خارجه می رسد. سپس در زمان پادشاهی مظفرالدین شاه به فرنام مشیر الملکی می رسد. هنگامی که شیخ محسن خان مشیرالدوله در می گذرد، این میرزا نصرالله خان (که تا آن زمان دستیار وزارت خارجه بوده) به فرنام مشیرالدوله دست یافته و وزیر خارجه می شود. (۱۳۱۷ ق.) . در کشاکش جنبش مشروطه و فشار کاتوزیان ها (روحانیون) و بازاریان، عین الدوله از جایگاه صدارت برکنار و مشیرالدوله پنجم به جای وی گمارده می شود.

 او نخستین صدراعظم زمان مشروطه بوده است. مظفرالدین شاه پنج روز پس از دستینه کردن (امضای) فرمان مشروطیت در می گذرد. هنگامی که محمدعلی میرزا تاجگذاری می کند مشیرالدوله از صدراعظمی کناره گیری می کند و شش ماه پس از کناره گیری در پنجم شعبان همان سال با دنیا بدرود می گوید.

ج میرزا حسن خان مشیرالدوله (پیرنیا) :

یکی از سیاستمداران زنده و نامور ایران در سده ی واپسین، زنده یاد میرزا حسن خان پیرنیا (مشیرالدوله) است. او در آغازه های سال ۱۲۹۱ قمری در تبریز زاده می شود. پدرش او را برای فراگیری به مسکو و برادرش حسین را روانه فرانسه می کند. حسن در رشته ی حقوق با گرفتن درجه کارشناسی (لیسانس) از دانشگاه مسکو به تهران بر می گردد. میرزا حسن برای اولین بار به فرنام وابسته ی سفارت ایران در پترزبورگ گمارده می شود. زمانی که پدرش (میرزا نصرالله خان مشیر الملک نائینی) وزیر امور خارجه بود به تهران فرا خوانده  می شود و رئیس کابینه (دفتر) آن وزارتخانه شده و به «مشیرالملک» زبانزد می شود.

در همین زمان او به اندیشه پایه گذاری مدرسه عالی سیاسی که خود در آن رشته درس خوانده بود می افتد و با میانجی گری پدرش ، شاه ، پروانه آن را می دهد. او پس از برگشت شاه از رهسپاری دوم به فرنگ به سمت سفارت پترزبورگ گزینش می شود. او پس از درگذشت پدر به مشیرالدوله (ششم) زبانزد و برای اولین بار در کابینه ناصرالملک وزیر خارجه می شود.

پس از کابینه ناصرالملک بیست بار در کابینه های گوناگون (نظام السلطنه، علاءالسلطنه، ناصرالملک، سپهدار اعظم، صمصام السلطنه، عین الدوله و مستوفی الممالک) به وزارت خارجه، معارف، دادگستری ، بازرگانی، پست و جنگ گماشته می شود. مشیرالدوله ششم در چهارچرخه، به ریاست وزرایی (نخست وزیری) می رسد و از او به خوش نامی یاد می شود. او دارای چند کتاب چاپ شده می باشد: تاریخ ایران قدیم – تاریخ ایران باستان – ایران باستانی – حقوق بین الملل – داستان های ایران قدیم.

می گویند روزی به مدرس می گوید حضرت آقا کی روزگار این کشور به سامان می رسد؟ مدرس می گوید هرگاه تو برگردی نائین و کشاورزی نیاکانت را دنبال کنی و من از مجلس بروم اصفهان و در حوزه تدریس کنم. و چه نکته ای ؟!

گفته شده : «گاو مشیرالدوله ؛ مشیرالدوله گاوان است» .