آرشیو مطالب: بدون دسته‌بندی

هنایش گورکانیان هند بر شیوه ی هندی

«هنایش گورکانیان هند بر شیوه ی هندی در سده ی هفدهم م»

“ز شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند؛

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی-حافظ”

۱- “پیش گفتار”: زبان دیرین و شکرین پارسی، نماد بنیادین و هسته ای چبود ایران و نیز زبان سنجه (Standard) این مرز و بوم پهناور است که امروزه  دل های بی شماری از شمار باشندگان سرزمین ایران و کشورهای دور و نزدیک دیگر را با کمند ابریشمین خود به یکدیگر پیوند داده است.

“ادبیات برابرسنجی” (Comparative literature) تا اندازه ای نشان می دهد که پویایی زبان و ادبیات یک توده، هرگز نمی تواند به گونه ی “آهنجیده” (abstract) و بدون هنایش از زبان و ادبیات دیگر تیره و تباران باشد.

این هنایش زمانی هویدا می شود که زبان و ادبیات یک ملّت با ملّت دیگر هم سنج شود. استوره شناسی (mythology) یونان و افسانه های سرشناسی چون “پرومته”، “ادیپ”، “آنتی گون” و جز اینها بن مایه در دل افکندن (Inspiration) کلانی برای سوگنامه نویسان (tragedist) بوده است.

همین زبان آرسته و رسای پارسی است که بخش گسترده ای از سرزمین های جهانی را زیر چیرگ خود درآورده و برای ملّت ها : آیین، فرهنگ و شناخت به ارمغان آورده است؛ به گونه ای که به فرموده حضرت حافظ:

“شکرشکن شوند همه طوطیان هند- زین قند پارسی که به بنگاله می رود”

و یا به گفته ی “محمدقلی بیگ تهرانی(سلیم)” سراینده ی فارسی زبان ایران در دربار مغولان هند و در گذشت در کشمیر:

“دم آبی که جهان قسمت من کرد سلیم- گه به بنگاله برد، گاه به بغداد مرا”

گفتنی است که دانشبد “محمد اقبال لاهوری”- که نه زادگاهش ایران بوده و نه زبان مادریش پارسی- به انگیزه پرباری این زبان چامه های خود را به زبان پارسی نیز می سروده است: “چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما- ای جوانان عجم، چان من و جان شما…”

۲-“زبان پارسی در چرخه ی گورکانیان”:

زبان بنیادین و آیین مند فرمانروایان گورکانی، ترکی بوده است. امّا آنان دلبستگ زیادی به زبان فارسی داشته اند. به همین انگیزه، زبان فارسی، زبان آیین مند دربار گورکانیان شده؛ در درازنای همین چرخه؛ هند، کانون ادیبان، فرهیختگان و سرایندگان پارسی گوی می شود. “ظهیر الدین بابر”(۱۵۳۰-۱۴۳۰ م) بنیانگذار زنجیره گورکانیان به زبان پارسی چامه می سروده و به سرایندگان ایرانی دلبستگ زیادی داشته است. در همین چرخه بوده است که “خواندمیر”، کهن نگار بزرگ ایرانی به دربار “بابر” راه می باید. پس از بابر، پسرش نصیرالدین محمدهمایون (۱۵۵۶-۱۵۰۸ م) به فرمانروائی می رسد. او دلبستگ زیادی به چامه و چامه سرایی داشته، سروده ی فارسی می سروده و هنگامه های آسایش خویش را به سرودن سروده ها و دیگر برنامه های ادبی سپری می کرده و یادمان های سروده ی او در کتابخانه “اکبر شاه” نگهداری می شده است. از چرخه ی همایون، هنایش زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در سراسر سان خشکاد هند(Subcontinent)، گسترش می یابد. زمانی که او در ایران پناهنده رزمی بوده است یادمان های فرهنگی، هنری و دانشی را گردآوری و گاهِ بازگشت به هندوستان، شماری از دانشمندان، نگارگران و هنرمندان ایرانی را همراه خود به هند می برد.

“جلال الدین اکبر” دانش خوبی از زبان داشته؛ مولانا و حافظ را به نیکی می شناخته است.

به گلستان و بوستان، شاهنامه و مثنوی مولوی دلبستگ زیادی داشته است. برجسته ترین ویژگیش انگیزش و فروزش دانشمندان ایرانی و بخشش پاداش شایسته به آنان بوده و در همین راستا، هندوان و ایرانیان سترگ را ربایش دربارش می کرده است. جلال الدین اکبر؛ پاژنام ملک الشعرایی را به “غزالی مشهدی” داده است. او نخستین پادشاهی بود که به شیوه ی دنباله روی از پادشاهان ایران، جایگاه ملک الشعرایی را در دربار خود استوار ساخت. نورالدین محمد جهانگیر شاه(۱۶۲۷-۱۵۶۹ م) و همسرش نورجهان از هواداران سرسخت فرهنگ و ادب فارسی در سان خشکاد هند بوده و هر دو به زبان فارسی،  سروده
می سروده؛ با هم “درجا سرایی” (بدیهه، ارتجال، Improvisation) داشته اند، “بلاگردان شوم شاها؛چرا گلدسته آوردی؟ به گلشن به ز من دیدی که او را بسته آوردی؟- نورجهان”. “برای زیب دستت ماه من؛ گلدسته آوردم. به گلشن لاف خوبی زد به پیشت بسته آوردم- شاه جهان- جهانگیرشاه”

شاه جهان، دلبستگ زیادی به هنرهایی چون نگارگری، خوشنویسی و خنیا (music) داشته و در دربارش چامه سرایان بزرگی از زمره طالب آملی، عرفی شیرازی و دیگران که همه ایرانی بوده، سرگرم بوده اند؛ به گونه ای که گویا شمارشان به یکصد و بیست کس می رسیده است. اعتماد الدوله غیاث الدین محمد تهرانی نیز از شمار آنان بوده است. جهان شاه کتاب یادمان هایش را به فرنام ملک الشعرایی دربار خود برگزیده است.

“ابوالمظفر” شهاب الدین محمد شاه جهان (۱۶۶۶-۱۵۹۲ م) پنجمین فرمانروا نیز در زنجیره گورکانیان بوده است. او به پیروی از نیاکان خود، پشتیبان زبان و ادبیات فارسی بوده و در پیشگاه بزرگانی چون “قاضی بیگ تبریزی”، “حکیم دوایی گیلانی”، “شیخ ابوالخیر” و “وحید الدین گجراتی” آموزش دیده است. شماری از سروده سرایان دربار او بدین گزاره بوده اند: ابوطالب کلیم کاشانی(ملک الشعرا)، رشید گیلانی، حکیم رکنای کاشانی، صائب تبریزی، میر مهدی تهرانی، ملاشاه بدخشی و قدسی بدخشی.

محمدشاه جهان چون پدر خود جهانگیرشاه دلبستگ زیادی به: خنیاگری، فرتورگری و مهرازی (architecture) داشته است.

“ابوالمحی الدین محمد” اورنگ زیب عالم گیر(۱۷۰۷-۱۶۱۸م) نزدیک به پنجاه سال توانمندانه فرمانروایی کرد. او کسی پارسا و دلبستگ زیادی به قرآن، حدیث (anecdote) و فقه اسلامی داشته است. براستی؛ زمان اورنگ زیب، چرخه ی فرویش ادبیات فارسی در سان خشکاد هند شناخته شده است. خوشنویسی را در پیشگاه سیدعلی خان حسینی جواهر رقم، فرا گرفته، از خوشنویسان چرخه ی خود و از ارج گزاران دانشمندان بوده است. در زمان اورنگ زیب، چامه سرایانی چون قاآنی کشمیری، نصیر علی سرهندی، غنیمت گجراتی و عبدالقادر بیدل پدیدار شدند که بیدل چالشگرترین چامه سرای “هندی-ایرانی” نژاد است. “زیب النساء بیگم” دخت اورنگ زیب، سراینده ای نامدار و پاژنامش “مخفی” که در چامه سرایی، شاگرد ملا محمد سعید اشرفی مازنی بوده است.

“نهال سرکش و گل بی وفا و لاله دورنگ- در این چمن به چه امید آشیان بندم؟!”

۳-“رو، به هند آوردن سروده سرایان چرخه ی صفوی”:

چامه سرایی از نگرش پادشاهان صفوی به نما چیزی جز ستایش و سوگیاد پیشوایان کیشی نبود و سرایندگان آن چرخه که جز گزافه گویی و چاپلوسی چیزی برای نمایاندن نداشتند با بی مهری و بی پروایی پادشاهان زنجیره صفوی روبرو شدند. امّا از آن سوی، گسترش ادب و فرهنگ فارسی در میان سان خشکاد هند؛ کاری ابر خویشی انگیز بود. رهسپاری بسیاری از سرایندگان؛ چون صائب کلیم و عرفی به هندوستان در این راستا بود که چامه و ادب فارسی بازار روامند و گسترده ای داشت و فرنام فرجادی، فرهیختگی و پختگی به شمار می رفت و فرمانروایان، سالاران و درباریان آنان را دلگرم می کردند تا بدانجا که بت پرستان “عبده اصنام” به پارسی چامه می سروده اند و این خود فرنودی بوده است بر اینکه زبان و چامه فارسی خوشایند سرشت هندوان بوده و نه اینکه تنها پیوستگی کیشی چامه سرایان ایرانی و درباریان مسلمان، انگیزه ی رواگ و گسترش آن شده باشد. چراکه سختناک در اندیشه، پیوسته، ایستایی و خشکی به بار آورده و به آدمی زمینه ی پویندگی نمی دهد. در گویندگان این سرزمین نباید زبان آوری مسعود سعد سلمان را جستجو کرد. اینان به گونه ای سهش خود را به زبان فارسی بیان کرده اند: “شکار افکن چو گردد ترکش چشم نظربازش- رم وحشی غزالان می شود در دشت، جاسوسش- شارق کشمیری”

“جام در کف مانده ای حیران نمی نوشی چرا؟ گر ندیدی عکس چشم خویش مدهوشی چرا؟ طاقت”

“رفت از خود، عکس چشم خویش تا در جام دید- مست ناز من هلاک چشم بیمار خود است- راکوپندت راگو”

“تهمت دست نگارین را به مرجان بست عشق- می کند دزد حنا را این عسس، پیداز سنگ-“شهرت”

“صدای ناله گشتم، بی تو، گل گشتم حنا گشتم- به گوش و دست و پایت هرچه گشتم آشنا گشتم- ربط قلندر کشمیری- هندو”

زبان پارسی به دربار شاهان هند رسید و نمودی بایسته یافت و فرنام فزونی به شمار آمد؛ به گونه ای که شاهزاده خانم های درباری بدان زبان نرم و در خور نرمش، چامه سروده اند.

زیب النساء بیگم اورنگ زیب که تبارش از سوی مادر به شاه اسماعیل صفوی می رسیده است و “مخفی” تخلص کرده می گوید:

“در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل- هرکه دیدن میل دارد، در سخن بیند مرا” و یا :

“من می روم سوی حرم؛ دل می کشد سوی صنم- من می روم جای دگر دل می رود جای دگر.(نور جهان)” و باز هم از “مخفی” که از نمک خداشناسی بهره داشته و گونه ای هماهنگی، پختگی در غزل آن به شمار می رود به دو بیتی از او نمارش می شود:

“دین اگر این است و ایمان این و اهل قبله این- رشته ی تسبیح را زنار خواهم کرد و رفت- چون به آسانی نمی گردد میّسر کام عشق- مخفیا! پس ترک این دشوار خواهم کرد و رفت.”

۴- “شیوه ی هندی (صفوی-اصفهانی)”:

“شیوه ی هندی”، زبانزدی است برای یک گونه چامه پارسی که از آغازهای سده یازدهم هـ.ق (هفده میلادی) تا میانه های سده ی دوازدهم به زمان یکصد و پنجاه سال در برابر شیوه خراسانی و یا شیوه ی عراقی و شیرازی فراگیر شده است. هرچند که این شیوه سروده سرایی پس ها در هند، پاکستان و افغانستان و تاجیکستان میان فارسی زبانان دنباله یافت ولی در ایران با پیدایش اندیشگاه بازگشت؛ سراسر فرویش شد. برخی- به ویژه “امیری فیروز کوهی” با این واژک (term) همداستان نبوده و برآنند که باید آنرا شیوه چرخه ی صفوی نامید.دگرش واژاکی که زبانزد خانواده ادب شده است چندان بایستگی ندارد، بلکه؛ جستار در این نیز بیهوده است و شاید هم زبانزد شیوه ی هندی برآمده از این چرایی باشد که بیشتر سرایندگان پارسی گوی سان خشکاد هند و یا چامه سرایان کوچ کرده به هندوستان بدین شیوه سخن گفته اند که نمونه ی آرسته و رسای این شیوه چامه ای؛ بیدل دهلوی در چرخه ی اورنگ زیب و صائب تبریزی می باشند. آنچه جای درنگ ندارد، روی ها یکسان (وجه مشترک) میان گویندگان این شیوه است. اما اگر گفتار این “روی های یکسان” به گونه فراگیر و راه بند (جامع و مانع) باشد اندکی دشوار می نماید؛ به ویژه اگر که بخواهند درون شگرد جستار شده و به گونه ی ژرف و تیز نگری، شناسه و ویژگی آنرا گفتار کنند دلگیر انگیز و برای دوم کس، خسته کننده است. اما این سرایندگان با به کار بردن فرازهای فراگیر گفتمان از فرهنگ توده ها، یاری گرفته اند. روی هم رفته، شیوه هندی شیوه ای است ویژه و برگزیده نغز که ناشناخته در آن زیاد و برای همه آنانی که شگفت، خوشایند و نا بهنجار را می پسندند کششی دارد که در این نوشتار کمابیش به آنها پرداخته خواهد شد اما یادآوری این نکته بایسته و نیازین است که گفته شود در چرخه ی صفوی کژدیسی از شیوه ی زبان آوران دیرین روی داده؛ زبان آوری و سادگی گفتار استادان خراسان، عراق و فارس در سرایندگان شیوه هندی چندان دیده نمی شود- اما در برابر؛ از ویژگی های دیگری برخوردارند به گونه ای که نمی توان آنها را نادیده گرفت افزون بر سه سده، صدها سراینده- چه در سان خشکاد هند و چه در ایران بدین شیوه سخن سروده؛ به گونه ای دیگر، سرمایه ادب پارسی را توانگر ساخته اند. از این رو نمی توان خامه زدایش بر چرخه ای کشید که سرایندگانی چون صائب، کلیم، بیدل، غنی، طالب، عرفی و ضمیری، فغانی و نظیری و صدها چامه سرای دیگر در کشمیر، لاهور، دکن و دهلی به پارسی سخن گفته اند.

۵- “ویژگی های شیوه ی هندی“:

۵-۱-“چارچوب چیره و پاشانی چامه”: چارچوب چیره در شیوه ی هندی به نما؛ ریخت و آرایه غزل است که شوربختانه همبستگی بیت ها؛ که گاه، شمار آنها به چهل نیز می رسد، همبستگی زمینه ای و معنایی نداشته، سراسر ناهمسان و گاه ناساز است. براستی شیوه هندی تک بیت هایی ناوابسته ای است که با نخ “رج” و “رده” به هم گره خورده و به کوته سخن، چامه، تک بیت است و چامه سرا نیز تک بیت گوی و بسامد رج در آن کنشی است بهنجار که کم و زیاد کردن بیت ها، گزندی به سروده نمی رساند.

“فغان که زاهد بی معرفت نمی داند؛ که کار هیزم تر می کند، عبادت خشک-صائب” و یا :”پشّه از شب زنده داری خون مردم می مکد- زینهار از مردم شب زنده دار اندیشه کن! صائب”. نظیری نیشابوری، کلیم کاشانی، عرفی شیرازی و بیدل دهلوی از غزل سرایان بنام شیوه هندی هستند. چامه سرایانی چون محتشم کاشانی عرفی؛ در چارچوب های دیگر مانند مثنوی و چکامه سروده سرایی کرده اند ولی جز سوگیاد سرایی چیزی نشان نداده اند.

۵-۲- “زنجمورگی”: توده ی کشور ما، ز گهواره تا گاه مرگ به شیون و زاری، خو گرفته اند. گیتای ما؛ سوگ سرایی بیش نیست؛ که خود این خوی پلشت، پژواک تاریخ و هنایش بدشگون تازش ها و فرمانروایی های تازی، ترک و مغول است. ادبیات و خنیای هر دودمانی، خود بازتاب تاریخ آن دودمان است.

در سده ی پنجم و ششم، هیچ نشانی از نومیدی و زنجموره دیده نمی شود. مسعود سعد سلمان، روزگار زیادی در تنگنای بندی خانه “نای” گذرانیده (چون نای بی نوایم از این نای بینوا- شادی ندید هیچ کس از نای بینوا)

اما در همهه ی چرخه ی زندان خود، یک بیت چون این بیت صائب دیده نمی شود.

“ز بسکه تلخی دوران چشیده ام صائب- دهان مار شود تلخ از گزیدن من!-صائب” خاقانی در چکامه ی زندان نامه خود به فرازهایی چون بیت زیر، بسنده می کند: “دست آهنگر مرا در مار ضحا کی کشید- گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من؟” رودکی؛ پیری خود را مردانه بازشکافی می کند و در
چکامه ی بلند و، رسا و سرشناس “مرا- بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود- نبود دندان، لا؛ بل چراغ تابان بود.” یک بیت چون بیت روی آرامگاه جهان آرا بیگم (دختر شاه جهان)دیده نمی شود و البته سبزه و گل و گیاه دوستی دیده می شود.

“به غیر سبزه نپوشد کسی مزار مرا- که قبر پوش غریبان همین گیاه بس است!” و نیز بر لوحه ی سنگ گور نور جهان و جهانگیر شاه (در تاج محل) این چامه ی نورجهان کنده کاری شده است.

“بر مزار ما غریبان، نی چراغی، نی گلی، نی پر پروانه، یابی نی صدای بلبلی” و در برابر؛ رودکی چنین سروده است:

“مُستی مکن که نشنود او مُستی- زاری مکن که نشنود او زاری!”

و این در حالی است که مویه و گله مندی از بخت روزگار از سده ی نهم به پس، یک امر رواگ و فراگیر شده به گونه ای چون آیین روز درآمده و سراینده از آن پیروی و بی تابی و ناشکیبایی می کند و خویشتن را بخت برگشته و زبون روزگار نشان می دهد. زیب النساء بیگم از این آه و ناله نیز بی بهره نبوده است. چراکه خود نمی خواسته تا غنچه ی باغ دلش، زیب دستاری شده و تن به زناشویی دهد: “صد بهار آخر شد و هرگل به فرقی برگرفت- غنچه ی باغ دل ما، زیب دستاری نشد!” می گویند زیب النساء “لتی” ساخت و بر ناصرعلی سرهندی نمایان کرد: ” از هم نمی شود ز حلاوت جدا لبم” و از او خواست تا نیمه ی دوم را بگوید ناصر علی بی درنگ (ارتجالاً) می گوید:

“گویا رسید بر لب زیب النساء لبم!” زیب النساء در خشم شده و ناصرعلی را از خود واپس می زند.

بیدل، مردی خوش بنیه، تنومند و پرخور بوده، اما با این همه، گفته است.

“ز درد یأس ندانم کجا کنم فریاد- قفس شکسته ام و آشیان نمانده به یاد!”

به هر روی؛ خاکساری، گفتار درماندگی و بیچارگی در گویندگان این شیوه به گونه ای است که پنداری زندگ و زیوش آنان در زبونی سپری شده؛ همیشه رنجمورگی و نومیدی بر چامه بیشتر چامه سرایان این چرخه سایه ی سنگین و سهمگین خود را بر هستی آنان افکنده و باز پنداری در سوگ گرانمایگان خود، مویه سرداده و زنجموره می کنند. برای نمونه “طالب آملی” از دارو ساز خویش می خواهد که نوشداروی او را از گیاهانی آمیزه کند که دست کم ریخت و آرایه نیشتر داشته باشد.

“کنید داخل اجزای نوشداروی ما- هر آن گیاه که برگش به نیشتر ماند- طالب آملی” با آنکه صائب، زندگی با نوایی داشته، نه تنها دچار تنگدستی نبوده، بلکه در آسایش نیز بوده؛ نه در بند زندان، و در زمان خود، گرامی و بزرگوار و مورد نگرش همگان و همگنان؛ تندآب ویرانگر را چون گنجی و آذرخش نابودی خود را چون مهربانی آسمانی آرزو می کند.

“سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما- برق را تنگ در آغوش کشد دانه ی ما” و یا : “دل دشمن به تهی دستی من می سوزد- برق از این مزرعه با دیده ی تر می گذرد- امّا همین برق خرمن سوز در جای دیگر هماره بی آزار و چون مهتاب، نوازشگر می شود.” شاید این در بزنگاهی است که صائب می خواهد از درویشی و خوشخویی سخن گوید و چون با همه کس سرسازش  دارد، آذرخش تندخو، به وی روی خوش نشان می دهد:

“ز پیش خرمن ما، برق از کم آزاری است- به آرمیدگی ماهتاب می گذرد”

امّا روش سرشتین او همان تلخ کامی، بیزاری و وازدگی، بدبینی و گلایه از زندگی است: “هیچ کس از بی سرانجامی نمی خواند مرا- نامه ای در رخنه ی دیوار هستی مانده ایم!” و دیگران در زمینه ی رنجمورگی چنین سروده اند:

“در راه شوق چون جرس از ناله زنده ایم- دل مرده است هرکه نفس بی فغان کشد- کلیم کاشانی”

“بر سنگ مزارم بنویسید پس از مرگ- افسوس ز محرومی دیدار و دگر هیچ- عرفی”

“شهید خنده ی زخمم که تیغ، همدم اوست- کباب گلشن داغم که شعله، شبنم اوست-بیدل”

“سینه ی صد چاک مانند قفس داریم ما- ناله ی پهلو شکافی چون جرس داریم ما-جویای کشمیری”

۵-۳-“نازک پنداری”:

همه ی سرایندگان شیوه هندی کمابیش به انگارش های مویین، تیز نگر و مانند سازی های تازه و نام آشنا روی می آورند و تا زمانی که از مرز هنجار بازه نگرفته اند بیت های نرم و نو آفرید سروده اند(زیبایی نگار):

“این بوستان کیست که مژگان آفتاب- چون خار، گردن از سر دیوار می کشد-صائب”

اما گاهی که نازک پنداری با گزافه گویی همراه می شود، شگفتی آور است:

“اگر بر روضه ی حسن تو زنبور عسل افتد- گلاب از ابر می بارد ز دود شمع تا محشر-صائب”

یعنی چنانچه زنبور انگبین در چمن زیبایی او خوراک بخورد و از انگبین آن سپندار سازند که از دودش ابر، برخیزد، تا روز رستاخیز به جای ابر گلاب از سپهر می بارد! صائب می خواهد در بیت زیر با به کارگیری واژه ی “سرمه” از وارستگی دم زند و آسایش بالی را که از مستی به وی دست می دهد گفتار کند، از این روی به “همانگری” بیتایی دست می یازد:

“چو میل سرمه درآمد ز چشم جانان گفت- که راه میکده شوید غبار خاطر را”

“مگر به سرمه اثر کرد ضعف طالع من- که بی عصا نتواند به چشم یار رسید- قابل بلگرامی “

روشن است که میل در چشم کشیدن معنی کور کردن را می دهد و سرمه دان از دریغ سیاهی چشم دلستان چامه سرای خود را کور کرده است:

“تا سرمه دان، سیاهی چشم تو دیده است- در چشم خویش میل ز حسرت کشیده است- غنی”

می گویند سرمه، آوا را نابسامان می کند. از این رو بانگ غنی در سینه اش حُپه شده است:

“از دلم یک شب خیال چشم جادویی گذشت- در غبار سرمه پنهان است فریادم هنوز” غنی دوباره از سرمه ی چشم دلستان به گونه گزافه آمیز دیگری دست یازیده است:

“چسان تقریر حال دل کنم پیش سیه چشمی- که گردد شمع خاموش از نگاه سرمه آلودش” و سرانجام، “معلوم تبریزی در زمینه ی سرمه”، بیت نو آفریدی دارد:

“نی عبث معلوم بر تن استخوانم سرمه شد- چشم شوخی، کرد خاک راه حیرانی مرا”

عبدالقادر بیدل، پیش تاز نازک پنداری؛ همانگری در چامه های نا آشنا و باریک (بیشتر در معناهای خداشناسی) بسیار دیده می شود: “شوخ چشمی نیست کار ما، به رنگ آینه- چون حیا پیراهنی از عیب می پوشیم ما” شاید بیدل خواسته بگوید که ما چون آینه بی آزرم نیستیم که لغزش دیگران را روی آوردشان نماییم، بلکه از آزرم، پیراهن می پوشیم تا لغزش دیگران هویدا نشده و یا از آک خویش شرمنده نشوند.

۵-۴- نازک پنداری دیگران:

“می کنند از فتنه مردم گوشه گیری اختیار- فتنه را آن نرگس خونخوار دارد گوشه گیر-صالحی”

“شکر چشم تو کند محتسب شه که ازو- هرکجا میکده ای هست خراب، افتادست-کلیم”

“خاک اگر گردم ز دام عشق فارغ نیستیم- باد زلفی کرده چون زنجیر زندانی مرا-معلوم”

“مرد بی برگ و نوا را سبک از جای مگیر- کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار-میر صیدی”

“صورتگری که نقش جمال تو را کشید- موی قلم کند مژه ی آفتاب را-زیب النساء”

“اگر آن هلال ابرو به میان نشسته باشد-مه نو، به چشم مردم، مژه شکسته باشد-ناصرعلی سرهندی”

“ز سایه مژه چشم مور بست قلم- چو می کشید مصور دهان تنگ تو را!-شوکت بخارایی”

شوکت از سایه مژه چشم مور، قلمویی می سازد و به دست نگارگر می دهد تا دهان تنگ را با آن نگارگری کند و یا اینکه – محمد طاهر غنی کشمیری از اینکه ساقه مانند خامه تهی است و از زمین آب می گیرد و کسی که درد دندان دارد باید با خامه ی نی آب بخورد. در همانگری دلدار و چشم و هم چشمی نرگس با آن و سیلی خوردن وی از دست باد صبا چنین درونمایه شگفتی می سازد:

“نرگس از چشم تو دم زد بر دهانش زد صبا- درد دندان دارد اکنون، می خورد آب از قلم!”

“رفوی گل”:سه بیت از یک غزل ناصرعلی هندی که می خواهد گل را با شبنم رفو کند:

“گل دیدم آرزوی کسی در دلم افتاد- کز دیدنش کسی نکند آرزوی گل. چون کاروان ناله ی بلبل روان شود. شبنم فغان کند چو جرس در گلوی گل. از رشته ی سرشک دل چاک دوختم- کردم به تار پنبه شبنم رفوی گل”

ناله ی بلبل را کاروان گفتن و فغان کردن شبنم بر گلوی گل و، از رشته ی سرشک چاک را دوختن به همان شیوه ای که از تار پنبه ی شبنم گل را رفو توان کرد… همه ناآشنا و زاییده پندارهای درهم و پیچیده ای است. اما از این دید صائب، روشن تر و با همه نازک پنداری درونمایه تیزنگر او به یاده نزدیک تر است:

“بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران- بال بلبل را خیال دست گلچین می کند.”

۵-۵-“فزونه و گزافه گویی”: شیوه هندی در این زمینه از مرز ترازینه و میانه روی پای فراتر گذارده و هرگونه فزونه گویی را روا می شمارد:

“به ناخن از تن خود استخوان برون آرم- که ناوک تو مبادا به استخوان آید..”

“ضمیری” از گریه خود به تنگ آمده است. چراکه می هراسد گریه اش تند آب شود و او را از کوی دلستان ببرد:

“سیلاب سرشک از در او می بردم آه- عمری اثر گریه بی حاصلم این است”

گاهی گزافه گویی زننده و آزار دهنده است:

“به جای سبزه از خاک شهیدان صف مژگان- زبان مار روید، نشتر زنبور برخیزد!”

“پرده ی گوش اگر بال سمندر گردد- تب کند از اثر گرمی افسانه ی ما-صائب”

بی تابی صائب از دوری دلستان چنان است که حتی نام وی در نگین انگشتری نهش نمی گیرد.

“دل آشفته ای دارم مپرس از صبر و آرامم- نگین را در فلاخن می نهد بی تابی نامم- صائب”

“به هر صحرا که ریزد رنگ گلشن چشمش از شوخی- شود مژگان آهو خار دیوار گلستانش-شوکت”

“غیر الفت بر نتابد صافی آینه ام- می کند تا خار و خس در دیده مژگانی مرا-بیدل”

با همه ی اینکه کلیم از دید هنر انشاء بر بیشتر سرایندگان شیوه ی هندی چیره است اما بیت زیر بسی بی معنی است چه؛ هیچ گاه گل پس از شکفته شدن غنچه نمی شود!

“سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر- بس که از شرم خجالت دست پیش رو گرفت”

“بر غلط نامند مردم، لعل و یاقوت و عقیق- ریخت از رشک لبش اشک جگرگون آفتاب- لچهر رام سرور”

“آب گهر به چشم صدف اشک حسرت است- آنجا که لعل او به شکر خنده وا شود-امیر”

“گر در دلش ز لعل تو اندیشه بگذرد-می چون عرق ز پیرهن شیشه نگذرد-محمدقلی سلیم”

“خنده ی دندان نما چون یار من پیدا کند- شبنم گل، بلبلان را بر جگر دندان شود- شیخ سعد الله گلشن”

باید دادمندانه داوری کرد که گزافه گویی و نازک خیالی های صائب در جایگاه هم سنجی با دیگر سرایندگان شیوه ی هندی روشن تر و به پسند دمسازتر است:

“چون به کرشمه وا کنی نرگس پر خمار را- از مژه ی غزال چین، سرمه ی خواب می برد.”

۵-۶-“حس آمیزی”(Synesthesia): آمیختن دو سهش با یکدیگر:

“گوش مروتی کو، کز ما نظر نپوشد- دست غریق؛ یعنی: فریاد بی صدایی-بیدل”

۵-۷-“ناهمسوخانی”: گاه دیده می شود که سراینده با خواسته ای که مورد پذیرش و پسند گذشتگان بوده است ناهمسویی می کند. برای نمونه زندگانی دراز و زیوش خضر داشتن خواست همگان بوده اما سراینده شیوه هندی چنین می خواهد:

“ای خضر! خوش ز همسفران دور مانده ای- جز بی کسی نتیجه ی عمر دراز چیست؟-دانش مشهدی” و یا : “از جهان بی بهره را نبود تمنا عمر خضر-روز کوتاه از برای روزه داران بهتر است-کلیم”

۵-۸-“جستجوی معنی بیگانه”: برای نمونه بیتی از صائب:

“ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد- جامی که دیده از لب میگون او گرفت”

۵-۹-“ارسال مثل”: بیتی از نظیری نیشابوری:

“درس ادیب اگر بود زمزمه محبّتی- جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را”

۵-۱۰-“ابهام”(پیچیدگی):بیدل:

“اگر علم و فنی داری، نیاز طاق نسیان کن- که رنگ آمیزیت نقاش می سازد خجالت را”

۵-۱۱-“ایهام”: “امشب صدای تیشه از بیستون نیامد- گویا به خواب”شیرین”، فرهاد رفته باشد-حزین لاهیجی”

۵-۱۲-“ایهام تناسب”: واژه شور(نام نوای موسیقی) با پرده، رشته و ساز قانون ایهام تناسب دارد:

“شور استغنا، برون از پرده های عجز نیست-رشته ی ما سخت پیچیده است قانون تورا -بیدل”

۵-۱۳-“بسامد”: در بر گیرنده ی بسامد:

الف-“بسامد درونمایه”؛ ب- “بسامد بیت و رج”؛ پ- “بسامد چارچوب”

۵-۱۴-پارادکس، تشخیص، تزاحم صورخیال، همانندی، آمیزه های تازه آشنایی زدایی- واژگان پر بسامد- ورود واژه ها- تناقص در گفتار، بی بهرگی(حرمان)، موتیف ها و درونمایه های پرکاربرد، غزل سرد، تقلید مضامین، مردم گریزی، لت های پرسشی ، پرگویی.

نتیجه گیری: شیوه ی هندی با چامه های چرخه ی پیش چه از راستای اندیشه و چه از راستای زبان و گفتار، ناسانی های آشکاری دارد. شیوه هندی از میانه روی –بازه می گیرد. چامه گزافه گویی و فزونه گویی است. گنُج چامه زیاد است. از اسلوب معادله زیاد بهره گرفته می شود. زنجمورگی بر چامه ها سایه می افکند.

۶- کلید واژه ها: شیوه هندی- فزونه و گزافه گویی- نازک پنداری ، پاشانی چامه.

“من از مفصل این بحث مجملی گفتم- تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل”

۷- پیشنهاد: بررسی هنایش زبان فارسی در شبه قاره هند در چرخه های دیگر تاریخی از زمره زنجیره زندیه.

۸- کتاب نامه و نویسه ها:

۸-۱- علی دشتی: نگاهی به صائب- انتشارات اساطیر-سال ۱۳۹۷

۸-۲- حسین خسروی: بازشناسی ویژگی های سبک هندی- بهار ۱۳۹۷

۸-۳- علوم و فنون ادبی- سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی وزارت آموزش و پرورش

۸-۴- بهره گیری از نوشته ها و یاده های کسی

شیراز- بهمن ماه ۱۳۹۸ حسین جواهری (شیمیست)

با سپاس از همیاری دکتر زینب یوسفی یار شاطرم.

قسمت هفتم برنوشتی بر مصادیق گمشده

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصتم

۱- سعدی افتاده ایست آزاده (کس نیاید به جنگ افتاده)-سعدی

افتاده: خاکسار، فروتن و خاکی نهاد. اما؛ آزاده کسی است: وارسته و از بند چاپلوسی رسته…

۲- که اندر جهان سود بی رنج نیست(کسی را که کامل بود گنج نیست)-فردوسی

گنج در برابر رنج: آیین آفرینش بر این راستینه استوار است. گنج به بایسته رنج. اندیشه به دست آوردن گنج بدون تاب رنج، مالیخولیای خام و ناپخته است. گنجوران جهان همان رنج بردگان جهان بوده اند. در قرآن کریم آمده است که:”لیس للانسان الا ما سعی(مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد)”

همانندی ها:”مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب- به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید-حافظ”

“شبنم از سعی به سرچشمه ی خورشید رسید- قطره ماست که زندانی گوهر شدن است-صائب”

“به قدر آنکه علم و کار داری-بدان ارزی؛ بدان مقدار داری-نظامی”

“نابرده رنج، گنج میسر نمی شود-مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد- آن کو عمل نکرد و عنایت امید داشت- دانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد-سعدی”

۳- زجور حاسدان نتوان حذر کردن ز عشق او(کسی کاو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش؟)-اوحدی

۴- همه کس دُر، در آب پاک یابد(کسی کاو خاک جوید،خاک یابد)-نظامی

۵- نه عیب توست که بیگانه وار می گذری(کسی که زود گُسل نیست، دیر پیوند است)-نظری

۶- (کسی که مایه ندارد سخن چه داند گفت؟)چگونه پرد مرغی که بسته دارد پر؟-عنصری

۷- (کشته از بسکه فزون است کفن نتوان کرد)فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند-نظیری

آغاز آفرینش و پیدایش انسان با ستیز میان فرزندان آدم (هابیل و قابیل) همراه بوده که ریشه در خشونت داشته است. پروردگار، هابیل را بر قابیل برتر دانست و خشونت در رشک، ریخت گرفت. فرجام اینکه هست و نیست و دولت ها و فرمانروایان نژادها و برخی شیوه های اندیشه ای نیز با خشونت آمیخته و درهم شد.

همانندی ها: کشته (مرده) آن قدر فزون است که ناید به شمار” اگر مهمان یکی باشد تا میزبان گاو بکشد!”

۸- دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟(کشتی نوح چه اندیشه ز طوفان دارد؟)-صائب

۹- (کعبه ای آباد کرد هرکس دلی را شاد کرد)شد سلیمان هرکه موری را به لطف آزاد کرد-طایی شیرازی

همانندی ها:”صد خانه اگر به طاعت آزاد کنی-زان به نبود که خاطری شاد کنی”

“رسول خدا فرمود: هرکه دلی را شاد کند مرا شاد کرده و هرکه مرا شاد کند خدا را شاد کرده است.”

۱۰- خُم زمانه (سپهر) تهی شد ز می پرستی ما(کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما)-نجیب کاشی

این بیت زمانی گفته می شود که بخواهند ناچیزی و یا اینکه بسنده نبودن پولی و یا کمک هزینه ای و مانند اینها را گفتار کنند البته می تواند گویای خودنمایی نیز باشد. چنانچه این بیت در این راستا خوانده شود پاسخش را میرزا شوقی بهبهانی بدین گونه داده است:

“به نیم جرعه حریفان چنان کنندت مست-که می نخورده بر… به چوبدستی ما!”

۱۱- شکر نعمت، نعمتت افزون کند(کفر نعمت از کفت بیرون کند)-مولوی

بیت بالا برگرفته از نشانه سوره ی ابراهیم است که می فرماید: “لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید” اگر سپاس پروردگار کنید روزی ها را بر شما افزون می کنیم و اگر ناسپاسی کنید هرآینه شکنجه های من بسیار دشوار است.

۱۲- روز عدل و عدل دادخور است(کفش آنِ پا، آنِ سر است)-مولوی

۱۳- جواب است ای برادر این نه جنگ است(کلوخ انداز را پاداش سنگ است)-سعدی

۱۴- درِ گنج معشیت سازگاریست(کلید باب جنّت بردباریست)-ناصر خسرو

۱۵- بسا شکست کز او کارها درست شود(کلید رزق گدا، پای لنگ و دست شل است)-صائب

همانندی:”گدا بهر طمع فرزند خود را گور می خواهد.”

۱۶- (کلید گنج سعادت قبول اهل دل است)مباد کس که در این نکته شک و ریب کند-حافظ

اهل دل به کسی گفته می شود که هرچه دلش بدان گرایش کند بدان بگرود مانند گردو بینش و نگرش که شناخت زیبایی را از راه دانش نگرش و زیبایی شناسی دارا هستند.

۱۷- آلت اِشکار خود جز سگ مدان (کمترک انداز سگ را استخوان)

ز آنکه سگ چون سیر شد سرکش شود- سوی صید و شکار خود شود-مولوی

آلت: ابزار. اِشکار: شکار- کمترک: بسیار اندک (کمترکی نترکی: کم بخور همیشه بخور) . یا “کاه از تو نیست، کاهدان از توست.”

مولوی نفس آدمی را برپایه چگونگی های گوناگونی که دارد به جانورانی چند مانندگی و به خوی ددمنشانه آن جانور نمارش می کند، برای نمونه به سگ که به استخوان بسندگ کرده و به شکار کردن آوازه است. مولوی بدین باور است که پیروی از نفس، سرکشی انسان را بیشتر و خرد را
ناتوان تر می سازد.

همانندی ها:”سگ را که چاق کنند هار می شود…”.”سگ را که گُنده کنی بچه ات را
می درد.”.”خدمت به خر، مزدش تیز است و لگد.”.”ندامت می کشد هرکس که به پیش نا اهلان کند نیکی.”

۱۸- (کم خور و بسیاری راحت نگر)بیش خور و بیش جراحت نگر-نظامی

۱۹-(کم شود قیمت کالا، چو فراوان گردد)با فراوانی کالا ضرر آمیخته است(اند)-قاآنی

همانندی ها:”هر زیادی بی قیمت و هر اندکی با عزّت است.”.”متاع در همه جا بی بها ز ارزانی است-کاتبی”.”خواری هرچیز ز بسیاری است.”.”هرچه بسیار شود، خوار شود.”.” نرخ متاعی که فراوان بود- گربه مثل جان بود، ارزان بود-جامی”.”کم بود قیمت جنسی که فراوان باشد-قزلباش خان امید.”

۲۰- (کم گوی و بجز مصلحت خویش مگوی)چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی-بابا افضل

۲۱- (کم گوی و گزیده گوی چون دُر)تا ز اندک تو جهان شود پُر-نظامی

همانندی ها: “سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است”.”پُر سخن گفتن نشان جاهلی است.”

“نیاید ز گفتار بسیار سود-فردوسی”.” آن خشت بود که پرتوان زد-نظامی”.”یک دسته گل دِماغ پرور- از خرمن صد گیاه بهتر-نظامی”.”سخن کم گفتن و اندیشه کردن- به از بسیارگویی پیشه کردن-هلالی جغتایی”.”پُر گفتن به قرآن خوش است.”

۲۲- مرا کمند میفکن که خود گرفتارم(کمند بر سر اسبان بدلگام زنند)-سعدی

به جای کمند”لویشه” (چوبی که رسنی برآن بسته می شود تا بر لب ستوران بسته تا گاز نگیرند) نیز دیده شده است(لبت از هجو در لویشه کشم- که بدین سان بود تبسّم خر-سوزنی)

۲۳- وآنگه سرادقی که ملک محرمش نبود(کندند از مدینه و در کربلا زدند)-محتشم کاشانی

“سُرادق” (جمع آن سُرادقات): سراپرده، خیمه و یا چادری که بالای میان سرای خانه می کشند. این بیت، گویای این است که پیوستگی میان دو گفته و یا دو امر نباشد.

۲۴- مرغی دیدم نشسته بر باره ی طوسی-در پیش نهاده کله ی کیکاووس

با کلّه همی گفت که افسوس افسوس!(کو بانگ جرس ها و کجا ناله ی کوس؟)-خیام

“باره” (بارو):دژ، دیواری که پیرامون شهرها و دژها بنا می کردند(سنگ بر باره ی حصار مزن-که بوَد کز حصار، سنگ آید-سعدی)

“طوس”(توس): کرانه ای است در خراسان. “کیکاووس”: پادشاه ایران. “کوس”: زنگ، به ویژه زنگی که برگردن چهاریان بسته اند.

در بیت دوم چهار پاره بالا، بسامد دوباره ی “افسوس” و نیز ابزار پرسشی “کو” و “کجا” نشانه ی جنبش، دیرندگ و پیوستگ است. به گفتاری دیگر این بسامد بدین معناست که پرسش مرغ نشسته بر باره، پیوسته از سوی مرغان دیگر انجام می شود.

۲۵- پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ (کو در زمانه آنکه نرنجد ز حرف راست؟)- پروین اعتصامی

۲۶- (کودک و آنگاه ترک دانه ی خرما؟)شاعر و آنگاه رد بوسه ی شیرین؟-قاآنی

۲۷- (کودکی، در سفر تو مرد شوی)رنجه از راهِ گرم و سرد شوی-سنایی

سنایی انسان را کودکی می داند که در رهسپری پختگی و رسایی یافته؛ مرد می شود به باور او رهسپری، خُلق و خوی خواجگی را از بین می برد و مایه ی آزمایش جوانمردان است.

“در سفر خواجگی نکو باید- که سفر خواجگی بپالاید- اندر این پایگاه سرگردان شد سفر بوته ی جوانمردان.”

از دیدگاه سنایی زمانی انسان به رسایی می رسد که چون باد بیابانی سفر کند:

“مردم آنگه رسد به زیبایی- که شود همچو باد صحرایی…”

۲۸- خصم تو کور و تو آیینه شرع(کور آیینه شناسد؟ هیهات)-خاقانی

۲۹- مختصر گویم به هرکاری که هست(کور بینا بهتر از بینای کور)-قاآنی

۳۰- آیی و گوئی که بوسه خواهی؟خواهم!(کور چه خواهد بجز دو دیده ی روشن؟)-فرخی سیستانی

۳۱- مرد بی برگ و نو را به حقارت مشمار(کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار…؟)

۳۲- کس نتواند گرفت دامن دولت به زور(کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور)-سعدی

دامن بخت را به نیروی بازو به چنگ نتوان آورد، چنانکه خضاب(گلگونه، حنا)بر، ابروی نابینا، کوششی نا سودمند است و زشتی نابینایی را پوشیده ندارد.

همانندی:”بر چشم کور، سرمه کشیدن چه فایده؟”

۳۳- چند آنکه جهد بود دویدیم در طلب(کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری؟)-سعدی

حضرت حافظ نیز چنین سروده است:

“آنچه سعی است من اندر طلبت بنمودم، آن قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد-حافظ”

۳۴-(کوه در سوراخ سوزن کی رود؟)جز مگر کآن رشته ی یکتا شود-مولوی

۳۵- برده ام صد رنج و شد وصلت نصیب دیگران(کوه را فرهاد و لعل(لال) را پرویز یافت)-ابوالمعالی

۳۶- مکن به نامه سیاهی ملامت من مست(که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟)-حافظ

نامه سیاه(کنایه از گناهکار و بدکاره) و نامه ی سیاه و نامه سیاهی از سوی حافظ در چندین بیت به کار رفته است:”من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه- هزار شکر که یاران شهر بی گنهند.”

“کردار اهل صومعه ام کرد می پرست- این دود (ه) بین که نامه ی من شد سیاه ازو”

۳۷- از امروز کاری به فردا ممان(که داند که فردا چه گردد زمان؟)-فردوسی

۳۹- دید، صد چندان که وصفش کرده بود(کی بود خود دیده مانند شنود؟)-مولوی

۴۰- نظم او را تو مپندار چو نظم دیگران(کی بود نغمه ی داوود چو آوای درای(زنگ))-شرف الدین شفروه.

“کَی و کِی”به معنای کدام و چه زمان؟ آنگاه که در پاسخ “کَی” کسی بگوید:”کَی کار شیطان است” آن کس نمی خواهد در مورد پرسش گفتاری کند.

۴۱- با وجود عقل اگر پیدا شود عشقش رواست(کی به گِل پنهان توان کردن فروغ آفتاب؟)- ابن یمین

همانندی:”آفتاب را به گِل نتوان اندود”

۴۲- عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست( کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست؟)-ملک الشعرای بهار

این بیت به شاطر عباس صبوحی نیز نسبت داده شده است.

همانندی: چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است.

۴۳- (کی تراشد تیغ دسته ی خویش را؟)رو به جراحی سپار این ریش را-مولوی

همانندی: “چاقو، دسته ی خودش را نمی برّد.”

۴۴- ای ضیاء الحق حُسام دین و دل(کی توان اندود خورشیدی به گِل؟)-مولوی

“ضیاء الحق”=نور حق. نگرش مولوی به ضیاء الحق، “حسام الدین چلپی، حسن بن محمد بن اخی ترک است که مولوی، مثنوی را بنا به خواهش او سروده است.”

نام چلپی در مثنوی بسیار آمده از زمره “حُسام(شمشیر بران) الدین ضیاء ذوالجلال”

۴۵- سپه عقل که بشکست مرو در پی او (کی دلاور ز پی لشکر بشکسته رود؟)-کاتبی

۴۶- (کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟)یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد-حافظ

شعر تر یعنی شعر آبدار، شعر روان و شیوا. شاعرانی چون: انوری، سعدی، خاقانی، نظامی، سنایی، خواجو از واژه ی “تر” بهره جسته اند.

همانندی: دست شکسته کار می کند؛ دل شکسته کار نمی کند.

۴۷- صدمه های عشق را کی بوالهوس دارد قبول؟(کی شناسد طفل قدر سیلی استاد را؟)-ظهیر فارابی

“صدمه” آسیب و گزند.”بوالهوس” هوسباز.

همانندی: “سیلی معلم نبود از آزار.”

۴۸- (کی شود دریا به پوز سنگ نجس؟)کی شود خورشید از پُف منطمس(ناپدید)-مولوی

“پوز”: گرداگرد دهان

۴۹- از خرد، بدگهر نگیرد فر(شکوه)(کی شود سنگ بدگُهر،گوهر؟)-سنایی

۵۰- بر فقیران محنت پیری نباشد ناگوار(کی غم دندان خورد آن کس که نانی نیستش؟)-صائب

۵۱- (کینه جویی روش احسان نیست)هرکه احسان نکند انسان نیست-جامی

پایان واج “ک”

میرزا حسن خان پیرنیا-بخش دوم (پایانی)

سیاستگزاران دوره‌ی قاجاریه

میرزا حسن خان پیرنیا-بخش دوم (پایانی)

ج- کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ رضاخان میرپنج: اگرچه مشیرالدوله در روند کودتای سوم اسفند ماه ۱۲۹۹دستگیر نشد امّا در زمان فرمانروایی سید ضیاء الدین طباطبایی خانه‌نشین بود. در چرخه فرمانروایی قوام‌السلطنه و خیزش کلنل محمد تقی خان پسیان تلاش در گشودن آشتی‌جویانه رخدادها داشت. کلنل نیز داوری مشیرالدوله را درباره خود پذیرفته بود. پس از قوام ‌السلطنه با نمایانیِ خواهانی مجلس، مشیرالدوله در بهمن ۱۳۰۰ ریاست وزرایی را پذیرفت. نخستین چالش کابینه‌ی پیرنیا «کودتای» ابوالقاسم لاهوتی در تبریز بود که در واخواست به در هم آمیختن ژاندارمری و نیروی قزاق آغاز شد و سرانجام با گسیل نیروی قزاق به فرماندهی حبیب‌الله خان شیبانی و گریختن لاهوتی به شوروی در پایانه‌های بهمن ماه ۱۳۰۰ پایان پذیرفت. مشیرالدوله تلاش کرد تا راهبند خونریزی در تبریز گردد. بنابراین از همان آغاز دستور داد مخبرالسلطنه که در دید آذربایجانی‌ها، به ویژه پس از سرکوب جنبش خیابانی، مرد خوش‌نامی به شمار نمی‌رفت به تهران برگردد. مشیرالدوله در تلگراف خود یادآور شد مجلس به مخبرالسلطنه نیازمند است. همزمان به اجلال‌الملک دستور داد تا به خواست خیزش‌کنندگان، نایب الایاله آذربایجان شود. هم‌چنین خواسته شد که اجلال‌الملک پاسداری نماید که تا رسیدن دستور میان نیروی قزاق و ژاندارمری برخوردی روی ندهد و آشتی میان کسان ( اصلاح ذات البین) به کنش درآید. کنش دیگر مشیرالدوله در این چرخه پیشنهاد نوشته واگذاری برجستگ نفت شمال به شرکت آمریکایی بود که با ربایش همراهی مدرس و نصرت‌الدوله فیروز انجام گرفت و گفتگو درباره‌ی آن تا مجلس پنجم به درازا کشید و با واخواست اتحاد جماهیر شوروی و انگلیس رو به رو شد. مشیرالدوله برای جلوگیری از خشونت‌های فرماندار نظامی و تندروی‌های روزنامه‌ها نوشته بهسازی قانون مطبوعات و پدیدآوری گروه دادمند(هیئت منصفه) را به مجلس نمایاند که پس از گفتگوهای بسیار در روز ۱۰/۰۸/۱۳۰۱ بر نهاده شد. نمایاندن این نوشتار از سوی دولت، واکنش گردانندگان روزنامه‌ها را درباره‌ی شیوه‌های کاربست آن را برانگیخت و آن را کنشی برای کرانمندی آزادی‌ها دانستند. اما با فرتاش برپایی کمیسیون پیشنهادی مشیرالدوله برپایه وارسی کنش‎های سردارسپه، همچنان تندروی‌های وی دنباله داشت. افزون بر این به برانگیخت او یا با تکاپوی انجمن (syndicate)های کارگری با گرایش« مارکسیستی» دست از کارکشیدن‌هایی رخ داد که انگیزه سستی و ناتوانی کار دولت و توان سردار سپه گردید که سرانجام، گنجاندن نامه یک کارگر«قورخانه»(سلاح خانه) در روزنامه «حقیقت» دستاویز نیازین را به سردار سپه داد تا با پیامی ناسزا آمیز به مشیرالدوله خواهان بازایست (توقیف) روزنامه‌ی «حقیقت» شود و مشیرالدوله پس از نافرمانی با آن کناره‌گیری کرد به گونه‌ای پوزش خواهی پسی سردار سپه نیز واخواست دوباره مجلس برای رئیس الوزرایی هوده‌ای نداشت. در آستانه گزینشهایی که فرنشین انجمن وارسی بر گزینش‌ها به گردن داشت با گفتار باز نمود مجلس فرنشینی کابینه را پذیرفت و در واپسین نشست مجلس چهارم کابینه خود را در خرداد ۱۳۰۲ به این مجلس شناساند. اما این کابینه که به دولت «محلل» آوازه یافته بود در برابر زیاده‌خواهی سردار سپه و تلاش او برای رسیدن به رئیس الوزرایی دیرندگی نیاوردپیرنیا در واخواست به دستگیری و دور کردن( تبعید) قوام السلطنه از سوی سردارسپه از رئیس الوزرایی کناره‌ گرفت(آبان ماه ۱۳۰۲). پیرنیا در مجلس پنجم به نمایندگی از تهران گزینش شد و در روند کناره‌گیری و خشم و پرخاش (قهر) سردار سپه(۱۸/۰۱/۱۳۰۳) همبود گروهی بود که برای دلجویی از او روانه رودهن شدند. پیرنیا به هنگام برکندن قاجاریه از رفتن به مجلس خودداری کرد و پس از آن نیز در مجلس پیدا نشد. در گزینش‌های مجلس ششم نیز فرنشین انجمن قانونی بازرسی بر گزینش‌ها را به دوش داشت و نیز با نگاه به این که به نمایندگی نیز برگزیده شد، همچون چرخه هفتم نمایندگی را نپذیرفت. هموندی در کمیسیون فرهنگ و فرنشینی کمیسیون بهسازی دادگستری در ۱۳۰۶، واپسین سمت‌های دولتی او بود و پس از آن حتی از پذیرفتن فرنشینی دیوان تمییز(دیوان عالی کشور) خودداری کرد و هرچند تا پایان زندگی خانه‌نشین بود دشواری‌های همبودین را پیگیری می‌کرد ودرباره‌هایی همچون پیمان نامه نفت ۱۳۱۲/۱۹۳۳ از گفتار ناسازگاری خود پروا نداشت.

د-داوری؛ درگذشت و بزرگداشت

داوری درباره‌ی زندگی سیاسی پیرنیا گوناگون است. اما همه خوش‌نامی وی در حیطه سیاست را ستوده‌اند به گونه‌ای که در آبان ماه ۱۳۵۱ مجلس بزرگداشتی به انگیزه‌ی یکصدمین سال زایش او در دانشگاه تهران برگزار شد و دولتمردان و فرهنگ‌دوستان کشور یادش را گرامی داشتند. میرزا حسن پیرنیا در ۲۹/۰۸/۱۳۱۳ پس از دوسال بردباری بیماری در گذشت و در آرامگاه خانوادگی در امامزاده صالح به خاک سپرده شد.

ه-اندیشه‌ها و یادمان‌ها: حسن پیرنیا در دستگاه دولت با دوراندیشی(conservatism) ویژه‌ی خود که گاه خرده‌گیری دیگران را در پی داشت اندیشه‌هایش را در میان می‌گذاشت. او به فرنام حقوقدانی که گواه دگرگونی روسیه‌ی تزاری و جنبش دادخواهی ایران بود، اندیشه بهسازی دادگستری را از زمان سفارت فراگماردک در سر داشت و در چرخه‌ی وزارت خود با ارایه سه پیرنگ قانونی در بر گیرنده پایه‌های سازو برگ دادگستری در ۳۱۱ ماده قانون‌گذاری دادرسی‌های حقوقی در ۸۱۲ ماده و قانون دادرسی‌های کیفری در ۵۰۶ مادّه از بنیانگذاران نظام قضایی نوین ایران بود. نمونه کار پیرنیا برای گردآوری قوانین حقوقی؛ قوانیین روسیه، عثمانی و فرانسه بود.باره دیگری که از دید مشیرالدوله ارزش بسیار داشت فراهم سازی دارایی(مالیه) بود.در این زمینه نیز قانون بهسازی برآورد و شمارش، کاستی قانون ۲۳ خرداد ماه و پیشنهادنامه (لایحه) سازمانی وزارت دارایی را به مجلس نمایاند و در مجلس نخست با اندیشه برپایی بانک ملی همراهی کرد. اندیشه بهسازی ارتش نیز ریشه در فراگیری‌های سپاهی پیرنیا در روسیه داشت و در همین راستا برای پرورش نیروی کارآزموده آن «مدرسه نظامی احمدی» را بنیاد نهاد که به مدرسه نظام مشیرالدوله آوازه داشت(۱۲۹۶ خورشیدی) در پی کودتای ۱۲۹۹ با یکی شدن این آموزشگاه و دو آموزشگاه دیگر «مدارس نظام» ریخت گرفت. بهسازی ‌ها در سیاست درونی در سر برنامه‌های پیرنیا قرار داشت و در سیاست فرامرزی، نگهداشت بی‌سویگی و بهره‌یرداری از توان سوم برای سودهای ملی را دنبال می‌کرد.وی سپس‌ها در پاسخ به خرده‌گیرانکه اورا دوراندیش می‌دانستند؛ نداشتن پشتیبان در مجلس و ستیز با خواسته های کسی دولتمردان را راهبند بنیادین پیشرفت کارها دانست. پرداختن به فرهنگ که مشیرالدوله آن را مایه خوشبختی همه ملت‌ها و آرمان جنبش همبودگاه می‌دانست و بها دادن به زبان فارسی سرشناسی دیگری از پشتکار و تلاش او بود و به همین انگیزه دوبار به وزارت فرهنگ رسید و در زمان کناره‌جویی از سیاست نیز همبودی کمیسیون معارف را در سال ۱۳۰۲ پذیرفت که بهسازی معارف و نگارش کتاب‌های درسی به گردن او بود. پیرنیا در همین چرخه، نوشتن کتاب‌های «تاریخ ایران باستان» و  «داستان‌های ایران قدیم» به شیوه‌های تاریخ‌نگاری نوین را آغاز کرد که به چینش در ۱۳۰۶ و ۱۳۰۷ پخش شدند. از کتاب نخست نیز با فرنام ایران کهن (قدیم) فراهم شد که در آموزشگاه‌ها آموخته می‌شد. پس از آن به پیشنهاد کمیسیون معارف برای گردآوری تاریخ رسای ایران، نوشتن بخش پیش از اسلام آن را به گردن گرفت و بخش‌هایی از آن را با نام «ایران باستان» پخش کرد اما با مرگ وی این پیرنگ نارسا ماند. نگاشته‌های تاریخی مشیرالدوله بیش از هر چیز نشان‌دهنده‌ی فروهر(روحیه)ها و اندیشه‌های نویسنده و زمانه اوست. مشیرالدوله با نگاهی جستجوگر شهر آیینی کهن ایرانی را دستمایه بالندگی و نازش ملی قرار داد و همچون میرزا آقاخان کرمانی، تاریخ را «سند پاک‌نژادی و بزرگواری» هر ملتی می‌دانست، دلبستگ پیرنیا به ریزگان چگونگی‌های شهر نشینی و پرهیز از گستردک نام دودمان‌ها و پادشاهان نشان‌دهنده هنایش روش میرزا بر شیوه تاریخ‌نگاری اوست ارزش یادمانهای پیرنیا، گذشته از تیزنگری نگرش او در بهره‌گیری از نوین‌ترین نوشته‌های آن زمان است که شماری از فرهنگ‌دوستان مانند سعید نفیسی، عباس اقال آشتیانی و سید حسن تقی‌زاده وی را در این راه یاری رساندند. حسن پیرنیا در ده سال پایان زندگی بیشتر به کارهای فرهنگی و دانشی گرفتار بودو یادگارهای با ارزشی همچون گردایه سه پوشه‌ای تاریخ ایران باستان و داستان‌های قدیم و حقوق بین‌الملل را نوشت. کتاب تاریخ ایران باستان (در سه پوشه) نخستین کتابی است که به شیوه دانشی و برپایه گواهمندی و یافته‌های باستان‌شناسی درباره‌ی گذشته‌ی تاریخی ایران نگاشته شد، و هنوز نیز مورد نگرش است.

وبرای نکویی پایان

روزی مشیرالدوله به سرای مدرس آمده و به او می‌گوید که حضرت آقا نهشت این کشور کی درست می‌شود؟ مدرس پاسخ می‌دهد:«روزی که تو بروی نایین و سرگرم کشاورزی شوی و من بروم اصفهان و کار طلبگی خودم را دنبال کنم!»

میرزا نصراله خان پیرنیا (مشیرالدوله)پنجم

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا نصراله خان پیرنیا (مشیرالدوله)پنجم

الف- تبار(پیش نوشتار)- بجز عشق، بجز مهر؛ دگر بذر نکار:

پیرنیا؛ نام خانوادگی بازماندگان پسری یکی از خداشناسان (عارفان mystic) سترک نایین به نام حاجی پیر عبدالوهاب نایینی است. نام بازماندگان دختری این خداشناس، “پیرزاده” می باشد و به نوشتاری که خواهد آمد به تبار “مصلایی” نیز زبانزد بوده اند. زنده یاد پیر عبدالوهاب در پایانه های چرخه ی صفویه زاده می شود و پس از یک زندگی نزدیک به صدسال، در سال ۱۲۲۲ هـ.ق، همزمان با آغاز پادشاهی فتحعلی شاه قاجار به دیدار دلدار خود رهسپار می شود. میرزا عبدالوهاب فرزند حاج عبد القیوم بن حاج ادهم خان؛ از سران زنجیره پشمینه پوشان (صوفیان) و درویشان نوربخشیه بوده است. گذشتگان او همه در مایه ی خداشناسی و درویشی بوده اند.

پیر عبدالوهاب در راه وارستگی تا جایگاه بلندی پیش می رود و همزمان به راهنمایی مردم می پردازد. جایگاه خداشناسی او، انگیزه کنش بسیاری از خداشناسان، از زمره حاج محمدحسن یزدی است که خود پیرو او می شود و سپس دختر پیر عبدالوهاب را به همسری بر می گزیند. حاج محمدحسن پس از درگذشت پیر عبدالوهاب، راهش را همچنان دنبال می کند و تا پایان زندگی خود در نایین ماندگار می شود. بنابر آنچه زبانزد است محمد میرزا قاجار در یک رهسپاری از تهران به کرمان از شهر نایین گذر می کند. او در پی شنیدن نیکو خویی حاج محمدحسن یزدی خواهان دیدار او می گردد. حاج محمدحسن، پادشاهی محمد میرزا را در آینده پیش بینی می کند. عباس میرزا که فرزند ولیعهد فتحعلی شاه بوده در یک پیکار نابرابر با روسیه تزاری در شمال باختری ایران کشته می شود.

فتحعلی شاه که عباس میرزا را بسیار دوست می داشته نوه خود، محمد میرزا را به جانشینی نوین خود بر می گزیند و فتحعلی شاه به سال ۱۲۰۵ هـ.ق در می گذرد و محمد میرزا قاجار نیز بر تخت شاهی می نشیند و به پاس سپاسگزاری از او، دستور ساخت بقعه و ساختمان “مصلی” نایین را بر مزار حاج پیر عبدالوهاب می دهد. حاج محمد حسن نیز هنگام درگذشت در همین بقعه به خاک سپرده می شود که از این روی، به پیرنیاها خاندان مصلایی ها نیز گفته می شود. افزون بر اینها به کسان دیگری چون سید نور بخشی، عبد المولای پیرزاده، معاضد السلطنه پیرنیا و دکتر حسین پیرنیا در نایین به خاک سپرده شده اند. فرزندان و بازماندگان پیر عبدالوهاب در ایران به جایگاه های فرمانروایی بزرگی رسیده و نیز خویشکاری های فرهنگی شایانی به این مرز و بوم نموده اند.

ب- میرزا نصراله نائینی از نوادگان پیر نائینی یعنی خداشناسان زنجیره نور بخشیه سده ی سیزده هجری و روشن تر گفته شود که میرزا نصراله پسر آقا محمد، پسر آقا ابوطالب پسر محمد، پسر پیر نائین که در سال ۱۲۱۹ خ در نائین زاده می شود. میرزا نصراله پس از درگذشت پدر با سرمایه ای که از پشتکار، هوش، جایگاه شناسی سرچشمه می گرفت و به انگیزه دانشی که به فراخور داشته در چرخه ی جوانی و همزمان با پادشاهی ناصرالدین شاه که در پی به دست آوری پیشه ای از نائین رهسپار تهران شد. او در این زمینه و در راستای آنچه که در پی آن بود کامیاب نمی شود. گفته شده است که در قهوه خانه باغ ایلخانی کار می کند ولی چونکه خط خوشی داشته با نوشته نگاری (نگارش) برای بی سوادان بلکه دعافروشی، گذران زندگی می کرده است. سپس در اداره آصف الدوله با ماهی دو تا سه تومان حقوق، منشی گری می کند. تا اینکه میرزا ابراهیم خان به کارگزاری آذربایجان و سپس نایب الوزاره گماشته می شود و میرزا نصراله را همراه خود به تبریز می برد و چون مورد باور ابراهیم خان بوده رسماً به سمت منشی گری کارگزاری به خویشکاری دولتی در می آید و در تبریز از پشتیبانی یک کاتوزی برخوردار شده، داماد او و یا اینکه میرزا تقی خان؛ آجودان کارگزار شده و دارای سه فرزند می شود. ابراهیم خان در تبریز در می گذرد و خانواده اش به تهران جابجا می شوند. میرزا نصراله نیز به پیروی از آنها سال ۱۲۷۹ هـ.ق به تهران می آید و در وزارت لشکر (دارایی ارتش) یک سمت مالی پیدا می کند. میرزا نصراله در تهران پیوستگ خود را با خانواده ی میرزا ابراهیم خان
نایب الوزاره نگه می دارد. از سویی چون میرزا سعید مؤتمن الملک وزیر امور خارجه ناصری بر پایه دوستی پیشین، بیشتر زمان ها برای خوش و بش از فرزندان میرزا ابراهیم خان به سرای آنها می آمده و میرزا نصراله را در آنجا می دیده و از این رهگذر مورد نگرش وزیر امور خارجه قرار می گیرد. بدین چینش میرزا نصراله نائینی وارد سامانه وزارت امور خارجه می شود و از آغاز به کار گماری در وزارت خارجه سمت ثبات (نما نویس؛ کارمندی که نامه ها را در دفتر اندیکاتور ثبت می کند) داشته اما به انگیزه زیرکی و کاردانی از گامه نمانویسی به درجه منشی گری سوم برکشی و پیشرفت پیدا می کند. سپس منشی نخست شده و شایستگی افزودن پاژنام “خان” به نام خود را می یابد وکم کم پله های نردبان پیشرفت را می پیماید. از آغاز سال ۱۲۹۹ هـ.ق جانشین دوم وزارت خارجه، گرداننده اداره نگارش های روس شده و در سال ۱۳۰۳ هـ.ق در زمان وزارت خارجه یحیی خان(مشیرالدوله سوم)به پاژنام مصباح الملکی پاژنامیده می شود و پس از زمانی امین السلطان که به میرزا نصراله خان دلبستگی بسیار داشته در سال ۱۳۰۸ هـ.ق برای او از مظفرالدین شاه پاژنام مشیرالملکی می گیرد. در سال ۱۳۱۰ به جانشینی نخست وزارت خارجه گمارده شد و تا پایان سال ۱۳۱۳ هـ.ق در همین جایگاه بازمانده می ماند . در سال ۱۳۱۴ هـ.ق بنا به پیشنهاد عبدالحسین میرزا فرمانفرما وزیر جنگ وقت، مشیرالملک به سمت وزیر لشکر (فرنشین اداره دارایی ارتش) برگزیده می شود. در سال ۱۳۱۷ هـ.ق که شیخ محسن خان مشیر الدوله وزیر امور خارجه در پی درمان بیماری رهسپار اروپا می شود در نبود وی میرزا نصراله خان جانشین او می شود و چون جناب وزیر در می گذرد خود نصراله خان رسماً به وزارت خارجه گمارده شده و پاژنام مشیرالدولگی را دریافت می کند. مشیرالدوله از زمره ی کسانی بوده که همیشه برای رسیدن به جایگاه های والا و پیمودن پله های پیشرفت می کوشیده و به نوشتاری که خواهد آمد به جایگاه رئیس الوزرایی (نخست وزیری) می رسد. اگرچه آرامگاه نیای برتر مشیرالدوله پیرنیا زیارتگاه اهل دل بوده و خانواده اش بین مردم شهر جایگاه ویژه ای داشته اما در تنگدستی روزگار می گذرانید. دعاهایی را که یکی از خواهرانش با خط نسخ می نوشته، به تهران
می آورده و به در خانه های بزرگان می برده، پیش کش می کرده تا به فراخور دارنده سرای پولی بگیرد و از همین راه به خانه دولتمردان راه پیدا کند تا اینکه سر از وزارت و رئیس الوزرایی در
می آورد و اینکه او از منشی گری وزارت امور خارجه تا نخستین نخست وزیری چرخه جنبش مشروطه مظفرالدین شاهی (۱۲۸۵ خ) چه راهی را پشت سر گذارده، خود داستان دراز دامنی است اما به گفته ی زنده یاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی این پیشرفت را وامدار سه سرمایه بزرگ بوده: پشتکار یزدی ها، زرنگی اصفهانی ها و بسندگ (قناعت) و بردباری مردم “خور” و “بیابانک” ؛ زیرا که نایین جایی است بین این سه سامان.

شنیدنی است که گاهی مشیرالدوله برای اینکه اگر روزی کارهای پنهانش هویدا شود و آنرا به شمار خیانت نیاورند بلکه؛ به پای گیجی او بگذارند از شگرد “تجاهل العارف” و یا به نوشته “مهدی بامداد” در کتاب “شرح حال رجال ایران. ج –چهارم. ص ۳۵۶-۳۵۷” از شیوه “تخرَ خُر” بهره می گرفته است. تخرَ خُر کار آمدترین روش برای پنهان کردن هر رخداد و کنشی است که از کسی سر بزند؛ به سادگی و خریت او گذاشته شود. برای نمونه آنگاه که در برابر امین السلطان می نشست تا فرمان ها را به مُهر صدارت برساند کیسه ترمه جای مُهر خودش را به رنگ و همانند کیسه مُهر امین السلطان درست کرده بود. امین السلطان برای مهرکردن دستورها، کیسه مهرش را پیش روی میرزا نصراله خان می انداخت. او پس از مهر کردن فرمان ها، به خواسته، کیسه مهر اتابک را در جیب خود می گذاشت و به سرای خویش می رفت. اگر اتابک اعظم نیاز به مهر خود کرده بود پیشخدمت او کیسه مهر جا به جایی را به خانه میرزا نصراله خان برده و مهر امین السلطان را می گرفت و می آورد. با آن سفید مهرها و گرفتن مبالغی گزاف، هر ناشایسته ای رتبه ی سپاهی گرفت و هر یهودی در ایران و آمریکا کنسول ایران شد. نمونه دیگر اینکه اسب های درشکه او سیاه و درشکه چی های او شناخته شده بودند. لکن گاهی سوار بر درشکه یکی از وزیران که اسب هایش سفید بودند می شد و چندگاهی که به راه می افتاد به درشکه چی می گفت ببخشید انگار این درشکه از آنم نیست من اشتباه کردم و پنداشتم که درشکه از آن خودم است! و یا باره های دیگر این چنینی! از محمد ساعد مراغه ای نخست وزیر چرخه ی پهلوی نیز از این تخر خرها زیاد گرفته شده است.

پ- صدارت اعظمی مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه:

در همین روزها بود که جنبش مشروطه ایران به گام پایانی خود می رسید و در زمان صدارت
عین الدوله کوچ کاتوزیان به قم، میرزا نصراله خان مشیرالدوله کارکرد میانجیگری را بین کاتوزیان بازی می کرد او در سال ۱۳۲۴هـ.ق در گرماگرم جنبش مشروطه خواهی ایران همراهی دل چسب خود را با مشروطه خواهان نشان می دهد. مظفرالدین شاه در پی خروش او دادخواست های مردم؛ عین الدوله را از صدراعظمی برکنار  میرزا نصراله خان مشیرالدوله را به صدراعظمی بر می گزیند. مشروطه خواهان مشیرالدوله را مردی روشن اندیشه و آزادیخواه می دانستند و از این گزینش بسی خرسند شده و آنرا گامی در راستای پیشرفت مشروطه می دانستند. آنچه آنان باور داشتند بجا بوده است . نخستین کنش میرزا نصراله خان پیرنیا آزادی زندانیان سیاسی و پس از چند روز گرفتن فرمان مشروطیت از مظفرالدین شاه در تاریخ ۱۴/۵/۱۲۸۵ خورشیدی برابر ۱۴ جمادی الثانی سال ۱۳۲۴؛ از کاتوزیان بست نشسته در قم درخواست برگشت به تهران و نخستین گزینش های مجلس شورای ملی بوده است. او در شعبان ۱۳۲۴ نخستین نشست دولت مشروطه را در باغ گلستان برگزار می کند و در همان سال تاج پادشاهی را بر سر محمد علی میرزا نهاد. پیرنیا مجلس شورای ملی را گشایش و دولت قانونی خود را به گزارش زیر به مجلس چرخه ی نخست مشروطیت به فرنشینی میرزا حسن خان محتشم السلطنه (حسن اسفندیاری) چنین گزارش می کند: ۱- وزیر دادگستری: میرزا احمدخان مشیر السلطنه.۲- وزیر دارایی: میرزا ابوالقاسم خان ناصرالملک همدانی.۳- وزیر امور خارجه: میرزا محمدعلی خان علاء السلطنه.۴- وزیر کشور: میرزا سلطان علی خان وزیر اعظم. ۵- وزیر علوم: میرزا محمودخان علاء الملک. ۶- وزیر بازرگانی: ابوالحسن فخر الملک. ۷- وزیر لشکر: دبیرالدوله. ۸- وزیر راه ها و کانسارها: میرزا نظام کاشی مهندس الملک.

البته دو ایراد بر کابینه مشیر الدوله پیرنیا گرفته شده است یکی جستار پاسخگویی وزیران در برابر شاه که با جوابگویی آنان در برابر توان مقّننه Legislative ناسازگاری داشت، دیگری شناساندن دبیرالدوله به فرنام وزیر لشکر بود چرا که نمایندگان می دانستند که وزیر جنگ راستین کامران میرزاست و صدراعظم بجای شناساندن او به مجلس دیگری را به فرنام وزیر جنگ شناسانده است. مشیرالدوله نیک دریافته بود که بیشینه نمایندگان با انبازی کامران میرزا در کار دولت ناسازند. بماند که خود شاه نیز از همان آغاز نگرش خوبی به مشیرالدوله نداشته است و آن بدگویی پیرامونیان به شاه و این گونه رسانده بودند که همه گرفتاری های که اعلی حضرت بدان دچارند برخاسته از هواداری صدراعظم از ملت است که خود انگیزه برکناری مشیرالدوله از صدراعظمی گردید.

ت- فرارسیدن مرگ؛ شش ماه پس از کناره گیری:

از اینکه میرزا نصراله خان مشیرالدوله روی خوشی به پادشاهی محمدعلی شاه نشان نمی داده
می گویند که او را زهرآلود کرده اند. در نشست شنبه، پنجم شعبان ۱۳۲۵ میرزا ابوالحسن خان از فرنشین مجلس می خواهد تا پیگیری و پژوهش شود که آیا مشیرالدوله به حال سرشتن درگذشته و یا جز این بوده است به هر روی او در روز چهارم شعبان المعظم سال ۱۳۲۵ در سن ۶۷ سالگی در گذشته و در امامزاده صالح تجریش به خاک سپرده شده است. به هر روی چنین بوده است سرنوشت مردی که یک مشروطه خواهد بود و فرمان مشروطیت ایران را از مظفرالدین شاه قاجار گرفت و نخستین فرمانروایی قانون را در ایران پایه گذاشت و سرانجام آخرین وزیر اعظمی بود که فرنام صدراعظم داشت و سپس فرنام رئیس الوزرایی به کار رفت. او در سال ۱۲۷۸ خورشیدی به فرمان مظفرالدین شاه آموزشگاه عالی سیاسی را به یاری پسرش میرزا حسن خان در راستای پرورش دیپلمات و گماردگان آگاه درباره های سیاسی برای وزارت امور خارجه را بر پا کرد و فرزندانی چون میرزا حسن خان مشیرالدوله نخست وزیر و میرزا حسین خان مؤتمن الملک فرنشین مجلس با مرده ریگ بسیار برای آنها از خود به جا می گذارد و در زمان بسیار کوتاهی از تهی دستی و ماهی چند تومان حقوق دارنده کرورها دارایی گردید و به امانت داری و درست کاری زبانزد و برجستگ نامه دارسی و واگذاری ۶۰ ساله نفت به دارسی دستینه و مهر او را در زیر خود داشته و به نوشته ی اسماعیل رائین از فرنشینان لژ بیداری ایرانیان بوده است. به هر روی نوشته ها و گفته ها بیش از اینهاست و در این کوته نوشته در نمی گنجد و به زمان دیگر سپرده می شود.


 

(چشم دولت)

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

شاهزاده عبدالمجید میرزا عین الدوله(چشم دولت)- بخش نخست

الف- زادروز، زادگاه و تبار: شاهزاده (سلطان) عبدالمجید میرزا فرزند سلطان احمد میرزا عضدالدوله و نوه ی فتحعلی شاه قاجار در سال ۱۲۳۴ خورشیدی(۱۲۶۱ هـ.ق) در تهران زاده
می شود. او جوانی تندخو، خشن، سخت گیر و سرکش بوده است.

ب- دانش اندوزی ها: فراگیری های شاهزاده قجری از پنج سالگی در خانه و نزد آموزندگان ویژه آغاز می شود. پیش آغازهای زبان فارسی و تازی را فراگرفته اندکی نیز تاریخ، جغرافیا و ریاضیات را می آموزد و کوشش خود را در فراگیری حسن خط (نستعلیق) به کار می برد و در این زمینه به نیکی پیشرفت می کند به گونه ای که خط او را با دستینه (امضاء) “عبدالمجید درویش طالقانی” با خط خوش نویس زبانزد به لغزش می گرفته اند.

پ- برونکرد از دارالفنون : میرزا عبدالمجید در پانزده سالگی و برپایه ی خواهش پدرش از ناصرالدین شاه برای دنباله گیری درس های خود درون مدرسه دارالفنون می شود. زبان فرانسه و شگردهای سپاهی را فرا می گیرد! چون او در فراگیری کوشا نبوده و کاستی هایی داشته، از استادان حرف شنوی نداشته و از همان آغاز فراگیری نشانه های گردنکشی و خودکامگی رأی در وی پدیدار و نگریسته می شده است از مدرسه کنار گذاشته می شود. در سن بیست سالگی؛ پدرش از ناصرالدین شاه که شوهر خواهرش نیز بوده برای او خواستار کار و سمتی می شود. شاه پس از وارسی های گوناگون فرمان می دهد تا اینکه کاری در سامانه ولیعهدی در تبریز به وی واگذار می شود. از اینرو عبدالمجید میرزا به تبریز فرستاده می شود. او به نیاز زمان در بیرون از مدرسه به فراگیری می پردازد به ویژه در شگرد انشاء و نگارش جایگاه والایی پیدا می کند. سلطان عبدالمجید میرزا پس از چندی ماندگاری در دربار مظفرالدین میرزا ولیعهد بن مایه کارهایی چون میرآخوری (به جای اسحاق میرزا) ویژه ولیعهد و تفنگدار باشی و سپس فرمانروایی چند شهر از زمره هشترود و میاندوآب به وی واگذار می شود و سرانجام به پیشکاری مظفرالدین میرزا نیز می رسد. شاهزاده عبدالمجید میرزا با کوشش شبانه روزی به جایگاه ها و گماردگی خود سر و سامانی داده خرسندی یاده ولیعهد را از همه سویه ها فراهم می سازد به گونه ای که ناصرالدین شاه با شنیدن شایستگی های او، به پاژنام “عین الدوله” گی  بالنده اش می سازد و از آن سوی مظفرالدین میرزا نیز دخت چهارده ساله خود انیس الدوله (مهد علیا) را به پیوند زناشویی او در می آورد و او رسماً داماد مظفرالدین میرزا و دست راست و چشم بینای او می شود.

ت- پس گردنی خوردن میرآخور: داستان بدین گونه نوشتار شده است که ناصرالدین شاه از بازگشت سفر سوم خود از اروپا، از راه قفقاز به تبریز؛ بیماری نزدیک به مرگی روی آور قبله ی عالم می شود به گونه ای که همه ی همراهان او از زنده ماندنش نومید می شوند اما دکتر ” فوریه” پزشک ویژه ی همراه شاه، او را از مرگ ناگزیر رهایی می بخشد. شاهزاده عبدالمجید میرزا در جایگاه میرآخوری برای خوش خویشکاری و چاکر درگاهی مژده مرگ را به آگاهی ولیعهد می رساند و او نیز خود را آماده ی به تخت نشستن می کند. ناآگاه از آنکه دکتر فوریه شاه را درمان کرده است! شاه پس از بهبودی به ولیعهد سخت پرخاش می کند. حسنعلی خان گروسی (امیر نظام گروسی) وزیر و پیشکار وقت ولیعهد با آگاهی یافتن از این رخداد برای خرسندی دل شاه دستور می دهد که به شاهزاده عین الدوله چند تو سری و یا پشت گردنی (قفا) بزنند و این کار بی درنگ انجام می گیرد و
عین الدوله با چوب و چماق از اردو بیرون رانده می شود.

امیر نظام، عین الدوله را ناگزیر می سازد که به سوی اَهر که زیر فرمانروایی اوست رفته و فراری های سواره “چلب یانلو” را دستگیر و به گرگان (استرآباد) آورد تا از این راه دولت خواهی خود را به ولیعهد نشان دهد. نیز فرمانروایی چند شهر آذربایجان از زمره “میاندوآب” به عین الدوله واگذار می شود.

ث- دریافت نشان و آویزه (حمایل): در بازه ی سال های ۱۳۰۸-۱۳۱۰ هـ.ق به پاداش خوش خدمتی یک تکّه نشان درجه نخست شیر خورشید نشان، یک رشته آویزه و یک قبضه شمشیر گوهر نشان از سوی ولیعهد به عین الدوله پیش کش می شود و به پاژنام درجه سرلشکری (امیر تومانی) و یک جفت سردوشی الماس از درجه چهارم بالنده شده به فرمانروایی اردبیل، مشکین شهر، ارسباران گمارده می گردد. چنانکه نوشتار شد، عین الدوله قجری چشم و چراغ مظفرالدین میرزا بوده و به خودی خود در همه کارها دست اندازی و پا در میانی (دخالت Intervention) می کرده است. پس از برکناری امیر نظام گروسی از وزارت و پیشکاری آذربایجان به کارگماری میرزا عبدالرحیم قائم مقام تبریزی به جای وی آرامش و بی هراسی از دیار آذربایجان رخت می بندد و تبریز دچار آشوبزدگی بزرگی می گردد به گونه ای که بیشتر خانه های مردم به تاراج می رود و قائم مقام، گذشته از اینکه نتوانست آشوب را فرو بنشاند خانه اش نیز مورد تاراج و چپاول قرار می گیرد. از همین روی عین الدوله از سوی ولیعهد گمارده برپایی آرامش تبریزی می شود که او با برّایی هرچه رساتر، دوباره آرامش را به شهر تبریز بر می گرداند و وسیله سازی ها را سزا و گوشمال سنگین می دهد. و چون قائم مقام خود را در راستای فرمانروایی ناتوان می بیند ناگزیر به کناره گیری از پیشکاری آذربایجان می شود و عین الدوله رسماً در سال ۱۳۱۳ هـ.ق پیشکاری آذربایجان و لگام کارها را به دست
می گیرد. هنوز چند ماهی از وزارت و یا پیشکاری عین الدوله سپری نشده بود که ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای کرمانی کشته می شود. عین الدوله یک هفته پس از آن، ابزارهای تاجگذاری مظفرالدین میرزا را در تبریز فراهم ساخته و ولیعهد چهل و چهار ساله را با فر و شکوه فراوان بر اورنگ پادشاهی می نشاند. اردوی شاه نوین پس از تاجگذاری چند گاهه (موقت) در تبریز روانه تهران
می شود و آیین های تاجگذاری را گردانش می کند و این درحالی بود که شاهزاده عین الدوله چشمداشت داشت تا همان کاری را که ناصرالدین میرزا با میرزا تقی خان پیشکار و وزیر خود انجام داد؛ پسرش نیز درباره ی او انجام داده  و جبّه (ردا، بالاپوش) وزارت را بر اندام او بپوشاند. اما چنین نمی شود بلکه به سفارش و دیدگاه امین السلطان؛ عین الدوله به پیشکاری مازندران گماشته می شود و به ساری می رود و بیشتر از دو ماه در آنجا نمانده و با آزردگی پروانه زیارت عتبات عالیات (کربلا و نجف) را از شاه گرفته و بیش از یک سال در آنجا گوشه نشین (معتکف) می شود. سرآغاز سال ۱۳۱۷ هـ.ق به فرمانروایی خوزستان، بختیاری، لرستان، نهاوند و بروجرد گماشته شده و یک قبضه شمشیر گوهرنشان از درجه نخست دریافت می دارد. گماشتگی او یک سال به درازا می کشد که بایسته ها به گونه ای می شود که مظفرالدین شاه عین الدوله را در سال ۱۳۱۹ هـ.ق به تهران فرا می خواند و فرمانی به نوشتار زیر برای او برونداد می شود و او را به جای حاج غلامرضا آصف الدوله شاهسون به فرمانرایی تهران می گمارد.

” از آنجایی که بعد از فضل خداوند متعال کمال اطمینان را به صداقت و درستی عین الدوله داریم لذا حکومت تهران را که امروزه کمال اهمیت را دارد به کف باکفایت او واگذار فرمودیم. یقین است که او تربیت چندین ساله را فراموش نکرده، خاطر عاطر ما را از هر جهت آسوده خواهد ساخت و نواقص کار حکومتی تهران را به طور دلخواه انجام خواهد داد.” عین الدوله افزون بر فرمانروایی تهران، اداره خالصه جات حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)، خوار، ایلات، تجریش؛ اداره ی شهربانی(نظمیه)، انبار مبارکه و ادارات بیشتر را به گردن می گیرد. مظفرالدین شاه پس از بازگشت از رهسپاری اول از اروپا، عین الدوله را مرد روی آوری خود قرار داد و یک تکّه نشان درجه نخست به او پیشکش نمود و در برابر، فرمانروایی خوزستان، بختیاری، لرستان، بروجرد و نهاوند را از گستره فرمانروایی عین الدوله جدا و به سالار الدوله واگذار کرد. پس از بازگشت شاه و امین السلطان از رهسپاری فرنگستان
آشوب هایی در سرتاسر کشور سر، باز کرد. گرفتن دو بار وام از روسیه تزاری، واگذاری نفت ایران به یک شرکت انگلیسی، بخش کردن خالصه جات دولتی میان درباریان، بخشش برجستگ کاوش های باستانشناسی به فرانسوی ها، انگیزه هایی بود که از هر سوی کشور، نغمه هایی برخاسته؛ شبنامه های گوناگون برپایی انجمن های پی در پی از سوی اندرزگویان (وعاظ) انگیزه ی پرخاش های تند به
امین السلطان گردید به گونه ای که مظفرالدین شاه ناگزیر شد امین السلطان را از صدارت افکنده و در اندیشه صدراعظم دیگری باشد بی گمان، شاه با شناخت از خوی ها و راهکارهایی که از عین الدوله داشت در اندیشه واگذاری صدراعظمی به او بود اما با نگرش به دیدگاه های همگانی بر آن شد تا برنامه های خود را به گونه گام به گام پیاده کند که در این راستا پس از کناره گیری اتابک اعظم و بر پایه شناخت از کاردانی عین الدوله جایگاه وزارت کشور(داخله) را به وی واگذار کرد. هنوز مرکب نوشته خشک نشده بود که فرمان دیگری به نویسه زیر از سوی شاه برونداد گردید:

“خاطر خطیر(ارجمند) خسروانی که همواره متوجه اصلاح امور مُلک و مملکت و حفظ مصالح دین و دولت و تمجید و ترقی حال و آسایش و فراغ بال قاطبه رعیّت است. در این وقت چنین اقتضا فرمود که برای حصول این مقاصد و رفع اختلاف امور و تعیین تکلیف طبقات نوکر و ترتیب امر منافع و خروج کشور و آسایش کلیه حالات و خیالات و انتظام امور دربار دولت و اجرای کلیه اوامر علیّه سلطنت، شخصی از رجال و اعاظم و چاکران دربار سلطنت به سمت وزارت اعظمی منصوب و برقرار گردید. لهذا نواب والا شاهزاده معظم عین الدوله وزیر داخله که روزگاری است مراتب کفایت و کیاست، فراست و دولتخواهی و صداقت ایشان در طّی خدمات مطمئنه کاملاً مشهود پیشگاه همایون افتاد. به منصب جلیل (با شکوه) و لقب نبیل (دانا، نجیب) وزیر اعظمی منصوب و ملقّب فرموده و پیکر لیاقت و افتخار ایشان را به اعطاء یک ثوب (لباس) جبه ترمه شمسه (نقشی خورشید مانند که در تذهیب یا طراحی پارچه به کار می رود) مرصّع (گوهر نشان، زر نشان) با شرابه الماس که از تشریفات خاصه صدور دولت است مشرف (سرفراز) و مخلّع (جامه بخشی) فرمودند.” عین الدوله از روزی که به جایگاه وزارت عظمی تعیین شد اقدامات همه جانبه ای برای بهسازی کشور آغاز نمود. آغاز زمامداری عین الدوله رویارو بود با وبای خانمان سوز در آن سال و تهی بودن گنجینه به گونه ای که دولت و دربار را توان حقوق ماهانه نبود. عین الدوله، ولات (استانداران) و حکّام (فرمانروایان) را به تهران فراخواند و از هرکدام پیشکشی شایان درخوری دریافت و آنهایی که با دست تهی آمده بودند جایگزین شدند (عوض شدند). هدف او از این روش کاهش هزینه و همسنگی بودجه بود. عین الدوله خواهان گرفتن وام سوم از دولت روسیه نبود تا مانند اتابک اعظم (امین السلطان) برای خود بدنامی بار آورد.

او برای رهسپاری سوم مظفرالدین شاه به اروپا از بیگانگان وامی نگرفت و هزینه این رهسپاری را از راه اندازه نگه داری (صرفه جویی) فراهم آوری کرد. افزون برآن، هزینه رهسپاری همراهان شاه را از آنها گرفت و نگذاشت که دیناری از گنجینه کشور هزینه گردش درباریان به اروپا شود. پس از بازگشت مظفرالدین شاه و عین الدوله از رهسپاری اروپا (۱۳۲۳ هـ.ق) نغمه های زیادی از هر سو بلند شد. شماری برای برکناری “مسیو نور-نوس” بلژیکی که در “میزان نامه” گمرکی به سود بیگانگان دگرگونی داده بود بست نشستند و پس از رخداد انبار کردن (احتکار) قند و چوبکاری بازرگانان از سوی علاء الدوله فرمانروای خودکامه تهران پیش آمد. درشت خویی عین الدوله و بیرون کردن (تبعید) شماری از سرشناسان پایتخت به دیگر شهرها و دوگانگی تند دسته ای از کاتوزیان از زمره “سیدین سندین” (پاژنام بهبهانی و طباطبایی) آتش ناآرامی و خیزش را دامن زد. شاه به ناچار فرمان دادسرا (عدالتخانه) را برونداد کرد لیکن عین الدوله با سر دواندن و خرید زمان، جنبش های توده ها را با توان هرچه بیشتر سرکوب کرد تا اینکه، سرانجام رویداد کشته شدن سید عبدالحمید دین پژوه (طلبه) پیش آمد که به ایستادگی توده ها در برابر فرمانروایی رویارو شد. شماری به سفارتخانه های انگلیس و عثمانی رفتند و بست نشستند و دسته ای نیز به پیشوایی کاتوزیان به قم رفتند و در همسایگ (جوار) حضرت معصومه(س) بست نشستند.


«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

شاهزاده عبدالمجید میرزا عین الدوله(چشم دولت)- بخش دوم

ج- دوری از کانون کشور: عین الدوله پس از برکنار شدن از جایگاه صدارت به فریمان مشهد و سپس به مازندران پرت می شود و در روند درگذشت مظفرالدین شاه و تاجگذاری محمدعلی میرزا از تهران دور بوده است این دوری از تهران نزدیک به دو سال به درازا می کشد. در چرخه ی همین پرت شدن بوده که قزاقی به نام “رضاخان” در گروه همراهی کننده وی به جای پرتگاه قرار می گیرد و
کم کم به عین الدوله نزدیک شده و سواد خواندن و نوشتن را از وی می آموزد. پس از به توپ بستن مجلس و فرویش(تعطیل) مشروطیت، محمدعلی میرزا، عین الدوله را به تهران فرا می خواند و با واگذاری توان های زیاد وی را به جای مخبر السلطنه به والیگری آذربایجان می گمارد که در آن چرخه، آسه(محور) ایستادگی و رویارویی با محمدعلی شاه بوده. عین الدوله، محمدعلی خان سپهدار تنکابنی و میرزا علی خان ارشد الدوله را همراه خود نمود. سپهدار تنکابنی، فرمانده همه نیروها (قوا) و ارشد الدوله نیز فرماندهی هنگ ویژه را به گردن می گیرد (تاریخ مشروطه احمد کسروی). عین الدوله چندی در تبریز و چندی نیز در “باسمنج” ماند و گفتمان هایی برای بهسازی میان دو گروه (ذات البین) انجام داد و خشونتی نیز به کار نبرد. چند درگیری پراکنده بین نیروهای دولتی و چریک ها و جانبازان ملی انجام گرفت. او دیدارهایی با سران شورشیان انجام داد اما بهره ای به دست نیامد. مردم تبریز از زاویه آذوقه و خواربار در تنگنا گرفتار شده بودند چراکه راه های پیوستگی از سوی نیروهای دولتی بسته شده بود و به انگیزه نرسیدن آذوقه و خواربار به این شهر؛ شهر در حال پکش و ترکیدن بود. نیروهای روسیه تزاری برای درهم شکستن آنچه را که بر شهر چنگ انداخته بود، تبریز را به چنگ خود درآورد و عین الدوله نیز کاری از پیش نبرده، به تهران بازگشت و برای زمانی از جایگاه دولتی بازه گرفت. او پس از گشایش تهران و برکناری محمدعلی میرزا از پادشاهی، در مبارکاباد
می زیست. او هیچ سفارتخانه ای را کعبه ی آرزوهای خود نپنداشت و پرچم هیچ کشوری را بر فراز سرای خود برنیفراشت و به هیچ روی زیر بار خواری و سرشکستگی نرفت و به نوشته ی مهدی
ملک زاده در کتاب “تاریخ مشروطه ایران” پسین روز گشایش تهران چوبدستی زنان و بدون پاسدار و باریگاد با شماری از بستگان خود به سوی بهارستان گام برداشت و پس از رسیدن آنجا به دیدار با حاج علی قلی خان سردار اسعد بختیاری و محمد ولی خان سپهدار اعظم رفت. و خود را در اختیار مشروطه خواهان گذاشت تا هرچه بایسته بدانند با وی رفتار کنند اما دو سردار گشاینده باز آمدنش را گرامی داشتند و از او خواستند که در سرای خود با آرامش بزید. عین الدوله برای یاری به دولت ملّی، املاک خود را در قراچه داغ (ارسباران) که از چندین زمین آبدار تشکیل شده بود به دولت واگذار نمود و افزون برآن یکصد هزار تومان پول آن چرخه را به سران فرمانروایی پرداخت و به گونه ای جان خود را خریداری و بیمه کرد. سران گشاینده نیز نوید والیگری فارس را به وی دادند اما پس از گشایش نشستگاه (مجلس) با داد و بیداد سید حسن تقی زاده این نوید نابود شد. (تاریخ مشروطیت ایران- مهدی ملک زاده) عین الدوله تا پایان سال ۱۲۹۱ خورشیدی با، بازه گرفتن از کارهای سیاسی زندگانی آرامی داشت. و این در حالی بود که محمدعلی شاه و شماری از دولتمردان بی ریشه، خودکامه و تک سالار برای نگهداشت جان و دارایی خود به سفارتخانه روس پناهنده شدند اما
عین الدوله بار این ننگ را بر خود هموار نساخت چه هماره از بیگانگان دوری می گزید.

چ- عین الدوله در کابینه محمدعلی خان علاء الدوله:

علاء الدوله در سال ۱۲۹۱ خورشیدی به رئیس الوزرایی می رسد و عین الدوله را به وزارت کشور (داخله) گزینش می کند. عین الدوله نخستین کنشی که انجام می دهد برونداد فرمان انتخابات (گزینش) چرخه ی سوم بوده است. او حتی روند رأی گیری را گزینش می کند و به هر چگونگی بوده هزینه های آنرا فراهم می سازد. او در چارچوب (cadre) استانداران دگرش های به سزایی انجام داده و کسان خوش پیشینه و برازنده ای را به استانداری گسیل می دارد و از هر دیدگاه یک آرامش کمابیشی در سیاست درونی پدید می آورد و آنچه را که شدنی بوده انجام می دهد. با وجود اینکه برخی سیاستمداران به انگیزه برخی ویژگی های فراخویی از زمره خودکامگی به تک سالاری خودپرستی، بزرگنمایی که به او بستگی داده می شود ویژگی های منشی دیگری نیز دارد که حتی ناهمسویانش نیز نمی توانند آنها را نایش (نفی) کنند و آن میهن دوستی، ناوابستگی به دو توان روسیه و انگلیس، ندادن هیچ برجستگی به بیگانگان و خود سالاری او بوده است. او برای نگهدار خود سالاری کشور به کنش هایی دست زد از زمره بریگاد (تیپ) قزاق را که زیر دید روس ها سرپرستی می شد زیر دید سر راست وزارت جنگ (دفاع امروزی) نگه داشت و با خواسته انگلیس ها برای کشیدن سیم تلگراف میان نصرت آباد سیستان و کوه ملک سیاه ناسازگاری کرد و حتی تلاش روس ها و انگلیس ها برای آزمند ساختن (تطمیع) او بدون دستاورد بود. بیزاری سلطان عین الدوله از فرنگی ها تا آن درجه بود که در رهسپاری شاه به اروپا که خود از همراهان او بود نپذیرفته که از اتاق های هتل بیرون رود. بزرگ نمایی او در برابر فرنگی ها و سیاست استوارسازی و فرمانروایی کانونی او دل خواه روس ها و انگلیس ها نبود، از این روی آنها کمر تلاش به ناتوان سازی پایه های توانش او بستند. عین الدوله به رغم کار کردش در زمان مشروطه و سنگ اندازی هایش، در چرخه خشکسالی نه تنها از یاری رسانی به توده های ستم دیده خودداری نکرد بلکه بسیاری از املاک خود را در راستای کمک به مردم در گرو بازرگانان و بازاریان گذاشت تا نانی و خوراک به آنها برسد. او در مبارکاباد باغ و ساختمانی بنا نهاد که در آن زمان بیرون از باروی ناصری بوده است و زبانزد به “باغ عین الدوله” است. او پاژنام “اتابک” را هم چون امین السلطان دریافت نمود. وی در سال های پایانی زندگانی با ورشکستگی بزرگی روبرو شد و بستانکاران، بسیاری از دارایی های او را به جای بستانکاری خود به یغما بردند. یگانه پسرش؛ شمس الملک (سپس عضدالدوله) بازمانده ای شایسته و بایسته نبود که بتواند دارایی های پدر را جفت و جور کند.

ح- عین الدوله و جنبش مشروطه:

چنانکه پیشتر نمارش شد، پس از برکناری امین السلطان از سال های ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۴ رئیس الوزرا شد. او در جایگاه صدارت، خرابی ها و کژی های بسیاری در امور کشور در برابر خود دید و آهنگ بهسازی آنها کرد. او در راه رسیدن به صدارت از آغاز با کاتوزیان و آزادیخواهان و کسانی که در برکناری امین السلطان کوشیده بودند از در دوستی و دلجویی در آمد به گونه ای که علاء الدوله فرمانروای تهران که بازرگانان را به بهانه ی گران کردن بهای قند به چوب بسته بود از فرمانروایی تهران برکنار کرد تا بدین وسیله در برابر سیدین سندین افتادگی و خاکساری خود را نشان دهد. اما دیری نپایید که به آزار هواداران ملّت (ملیون) پرداخت و به سخت گیری خود افزود و برآن شد که به زور سرنیزه از گرد همایی های توده ها جلوگیری کند.

عین الدوله به ایستانیدن برخی از روزنامه ها و بیرون کردن (تبعید) گروهی از آزادیخواهان دست یازید. در پی سرکوب ناسازان از سوی عین الدوله و در پی در پیش گرفتن روند خودکامگی از سوی او؛ توده ها به غلیان، جوش و خروش آمده و در مزگت جامع تهران گرد آمدند و درگیری هایی بین گماردگان دولتی و توده های ناساز انگیزه کشته شدن دو کس از آزادیخواهان شد. روز به روز بیزاری همگان از عین الدوله و نزدیکان شاه افزایش یافت و در این میان هواداران امین السلطان نیز توده ها و کاتوزیان را به ستیزه با عین الدوله برانگیخته می کردند به ویژه اینکه عین الدوله لگام باره های کیشی و یا غیرکیشی (شرعی و عرفی) را تا اندازه ای در قلمرو حاج شیخ فضل الله نوری از دینیاران سرجنبان و توانای تهران گذاشته بود و این انگیزه ای شده بود تا گروهی دیگر از دینیاران از این گزینش، ناخرسند باشند و این خود انگیزه ای شد که شماری از بازساز خواهان و ناخرسندان از چگونگی ها در پایانه سال های سال ۱۳۲۲ هـ.ق انجمنی پنهانی برای مشروطه کردن ایران پدید آورند، آنهم انجمنی که از همیاری و پشتیبانی برخی از دینیاران تهران چون سید محمد طباطبایی نیز بهره می برد، افزون بر این در آغازه های سال ۱۳۲۳ هـ.ق بود که رونوشت هایی از یک فرتور (عکس) از مسیو نوز(نوس) رئیس بلژیکی گمرک های ایران به دست اندرزگویان و کاتوزیان افتاد که آن فرتور نشان می داد نوز دستاری بر سر و ردایی بر دوش گرفته بود. کاتوزیان این رفتار را خوار داشت (وَهن) به اسلام دانسته، بر سر منبرها رفته و بر فرمانروایی وقت تاخته آوای وا اسلاما و وا دینا به سپهر رفت. در این راستا، سید عبدالله بهبهانی که از عین الدوله رنجیده بود، پیشگام خرده گیران شد اما
عین الدوله پروایی به این واخواهی ها (اعتراضات) نکرد، بلکه روز به روز بر توان نوز افزود و برای اینکه شاه در نا آگاهی بماند او را به دستاویز درمان روانه دیار فرنگ کرد. این رفتار انگیزه ای شد تا ناسازان عین الدوله و کاتوزیان تهران که در آذرماه ۱۲۸۴ در برابر عین الدوله با یکدیگر یکپارچه شده بودند به آرامگاه حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) در شهر ری رفته کوچ کوچک (مهاجرت صغری) و در پی این کوچ کین توزی کوچندگان با عین الدوله آشکار شد. پس از زمانی گفتمان بین کوچندگان و دربار؛ بست نشینان، بازگشت به تهران را وابسته به بایسته هایی از زمره برکناری مسیو نوس از فرنشینی گمرک ها و دارایی (مالیه) و برپایی دادسرا (عدالتخانه) خواهان بودند. شاه فرمان برپایی عدالتخانه را برونداد کرد. آنگاه پناهندگان حضرت عبدالعظیم(ع) در ۱۶ ذیقعده ۱۳۲۳ در میان پیشباز پرشور
توده ها به تهران بازگشتند اما عدالتخانه که نوشته های چاپی (مطبوعات) فرنگی آنرا به پارلمان گفتار کرده بودند بنیانگذاری نشد. چراکه عین الدوله نابودی خود را در پیروزی مشروطه و پیامدهای آن
می دید. از سویی برخورد شماری از راهپیمایان با نیروهای دولتی که برای رهایی شیخ محمد، اندرزگوی بی باک برپا کرده بودند در درگیری میان توده ها و سربازان و به نوشتار پیشین دین پژوهی (طلبه ای) به نام سید عبدالحمید به انگیزه ی تیراندازی کشته شد. رخداد کشته شدن دین پژوه جوان به ایستادگی توده ها در برابر فرمانروایی کشیده شد.(بازم قصّه شمر و یزید- عبدالمجید
کشته ی عبدالحمید).

جدای از روی آوری بازرگانان همراه با شماری از توده های پایتخت برای بست نشینی به
سفارتخانه های انگلیس و عثمانی، دسته ای به رهبری کاتوزیان به فرنام کوچ بزرگ (مهاجرت کبری) راهی قم شدند و در پناه حضرت معصومه سلام الله علیها بست نشستند. آرمان های نهایی ملیون در برگیرنده برکناری عین الدوله از صدارت سزادادن کشندگان شهدای میهن بازگشت دادن کاتوزیان از قم و برگشت دادن بیرون شدگانی چون حاجی میرزا حسن رشدیه و دیگران به تهران و گشایش دارالشورای ملی؛ بود. مظفرالدین شاه دستور داد تا نشست هیأت وزیران با پیشگاه وزیر امور خارجه برپا و به درخواست های ملیون رسیدگی شود. اما عین الدوله پیش از این نشست از صدارت
کناره گیری و نشستی برپا نشد. شاه، میرزا نصرالله خان مشیرالدوله را جایگزین او کرد که خود به دنبال این دگرش ها بود. در چهارم جمادی الثانی ۱۳۲۴ فرمان مشروطیت برونداد شد و در روز هیجدهم شعبان المعظم همان سال نخستین نشستگاه شورای ملی ایران برگزار و قانون پایه ای (اساسی) نگاشته شد و شاه در تاریخ ۱۴/۵/۱۲۸۵ خورشیدی آنرا دستینه کرد و پنج روز پس از آن بدرود زندگی گفت.

خ- چرا بست نشینی در میان سرای سفارت بریتانیا!

پیشتر، شماری آبریزیگاه در سفارت ساخته می شود. حاج محمدتقی بنکدار با شماری دیگ و دیگبر و دیگر نیازمندها و ابزارهای پخت و پز وارد سفارت فخیمه می شود. خیمه ها برپا، دیگ و دیگبرها شبانه روز بار گذاشته می شود. چای و قلیان در گردش در می آید. از آغاز، توده ها تنها معدلت خانه عظمی یا عدالت خانه کبری و جز اینها می خواسته اند. کسی با واژه “مشروطه” نبوده اما از زبان کاردار سفارت بهّیه (مستر گرانت داف) گفتار می شده و از همین جا می توان پی برد که دم خروس از کجا پیدا بوده است و به همین کوتاه بسنده می شود که “چنین کنند بزرگان چه کار باید کرد؟!


«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

شاهزاده(سلطان) عبدالمجید عین الدوله- بخش سوم (پایانی)

د-احمد شاه و عین الدوله: مجلس سوم گشایش می یابد. ایران در جنگ فراگیر نخست باز نمود
بی سویگ (بی طرفی Detachment) می نماید. احمدشاه در پی نمایانی گرایش (ابراز تمایل) مجلس فرمان نخست وزیری میرزا حسن مستوفی الممالک را برونداد کرد. اما پس از چهل روز به انگیزه کارشکنی وزیر مختاران روس و انگلیس، مستوفی از جایگاه نخست وزیری کناره گیری می کند. سفیر عثمانی و کاردار آلمان پس از آگاهی از این رخداد، سلطان احمدشاه را زیر فشار سیاسی قرار می دهند تا جایی که او را می ترسانند که شدنی است تو به یاری نیروهای ژاندارم ربوده شوی! در این چرخه هر از چند گاهی نخست وزیری به دیگری واگذار می شد به گونه ای که کسی پست نخست وزیری را پذیرا نبود و به گفته ای سکه یک پول سیاه! احمد شاه بر آن شد تا نخست وزیری گزینش کند که بتواند گره گشای دشواری ها باشد. در راستای خواست احمدشاه، مجلس شورای ملی روز ۱۲/۱۲/۱۲۹۴ خورشیدی نشست ویژه و نا آشکار(غیر علنی) برگزار کرد. نخست شماری از نمایندگان از چالش و دشواری هایی که دامنگیر کشور شده است سخن رانده و از چندکس برای نخست وزیری نام برده می شود تا اینکه سرانجام یگانگی دیدگاه(به اتفاق آراء) به زمامداری سلطان عبدالمجید
عین الدوله گرایش نشان دادند چرا که در آن چرخه گزینش بهتری جز عین الدوله میهن دوست نبوده است. او پس از دریافت فرمان شاه، بی درنگ وزیران خود را به نوشتار زیر به مجلس
می شناساند.

۱- خودش نخست وزیر و وزیر جنگ (دفاع امروزی)

۲- عبدالحسین میرزا فرمانفرما وزیر کشور

۳- حاج محتشم السلطنه وزیر امور خارجه

۴- امیر نظام همدانی (قره گوزلو) وزیر دارایی (مالیه)

۵- سردار منصور رشتی وزیر دادگستری (عدلیه)

۶- میرزا اسماعیل خان مؤدب السلطنه (دکتر اسماعیل مرزبان) وزیر پست و تلگراف و فوائد عامّه و بازرگانی

۷- میرزا ابراهیم خان حکیم الملک وزیر علوم و اوقاف.

عین الدوله پس از شناسایی وزیران خود به مجلس شورای ملی، سخنرانی کوتاهی کرده و نمارشی نیز به جنگ فراگیر نموده و از اشغال ایران از سوی نیروهای روس، انگلیس و عثمانی سخن می راند.
عین الدوله با بازشکافی چگونگی اندوهبار اقتصادی ایران از نمایندگان می خواهد تا وی را در این روزگار در خور نگرش یاری نمایند.

او از مجلس پروانه می گیرد تا به جای نمود در مجلس به کارهای کشوری رسیدگی و تنها گاه نیاز، از سوی مجلس فراخوانده شود. مجلس به اتفاق آراء به کابینه وی رأی اعتماد می دهد. عین الدوله و وزیرانش ماه های اردیبهشت و خرداد راه را پشت سر گذاشته و در اندیشه بهسازی روند کشور- به ویژه فراهم آوری آذوقه بوده اند که ناگهان در خردادماه شماری از ایلات کرمانشاه نیروهای عثمانی را تار و مار و به پس می رانند و کرمانشاه را از وجود آنان پاکسازی می نمایند. در پی این رخدادی که دولت از آن ناآگاه بوده است بیست نفر از هموندان گروه دموکرات به انگیزش حاج عز الممالک نماینده کرمانشاه؛ درخواست بازخواست (استیضاح، Censure) فرمانفرما وزیر کشور را می نمایند. مؤتمن الملک با نامه ای از عین الدوله درخواست می کند که برای پاسخ به بازخواست از وزیر کشور، او را روانه مجلس کند عین الدوله در پاسخ به نامه ی فرنشین مجلس به انگیزه اینکه بر پایه قانون بنیادین (اساسی)، همه وزیران کابینه پاسخگویی مشترک دارند؛ به این معنا که اگر از سوی یک وزیر کنشی انجام پذیرد که مورد بازخواست و یا پاسخگویی مجلس قرار گیرد بی گمان نخست وزیر و همه ی وزیران باید پاسخگو باشند. از این روی در انجام بازخواست از وزیر کشور،گروه وزیران همگی باید در مجلس حضور یابند تا به بازخواست پاسخ دهند. تلاش مؤتمن الملک برای چشم پوشی از عین الدوله از چشم پوشی حضور در مجلس دستاوردی نداشت و روز بعد عین الدوله و وزیران در مجلس حضور یافته، نمایندگان جوان دموکرات از زمره حاج عز الممالک، میرزا قاسم صور، کزازی، عدل الملک، میرزا محمد علی کلوپ سلیمان محسن و همه اینها که جویای نام و نشان بودند به گونه ی بخشنامه مانند سخنرانی کردند. آنگاه عین الدوله به سخن آمد و رخداد کرمانشاه را روایش (توجیه) کرد و مدرس را به گواهی خواست. جدای از عین الدوله، محتشم السلطنه و میرزا فرمان فرما به چینش، وزیران امور خارجه و کشور سخن رانده و گفتار بسنده کردند. سپس داو (نوبت) به مدرس و سردار معظم خراسانی (تیمور تاش) رسید و هردو سخنرانی رسا و میهن دوستانه ای کردند و کابینه عین الدوله را از هرگونه لغزشی پاک داشتند اما سلیمان میرزا با سخنرانی گسترده خود، خواهان انداختن (عزل) فرمانفرما از سمت وزارت کشور شد ولی عین الدوله نپذیرفت و گفت که تنها می تواند سمت ایشان را دگرش دهد ولی چون دموکرات ها با این خواسته همراهی نکردند عین الدوله و همه وزیران درخواست
کناره گیری کردند. سپس سیدحسن مدرس و سردار معظم خراسانی به اندیشه سازگاری میان آنها برآمدند و دوباره مجلس به عین الدوله نمایانی گرایش نمود و فرمان برونداد شد ولی باز هم
دموکرات ها در برونکرد فرمانفرما از کابینه پافشاری کردند. اما عین الدوله به هیچ روی زیر بار نرفت و شانه خالی کرد و فریاد برآورد که: « بروید رئیس الوزرای دیگری گزینش کنید!» پس از کناره گیری عین الدوله به چینش: مستوفی الممالک، سپهسالار تنکابنی، وثوق الدوله و علاء الملک هر کدام زمانی کوتاه به رئیس الوزرایی بر گماشته شدند تا اینکه بار دیگر نوبت به رئیس الوزرایی عین الدوله رسید و بدین جایگاه گماشته شد و در ۳۰/۸/۱۲۹۶ هموندهای کابینه خود را به سلطان احمدشاه شناسانده نمود:

۱- مستوفی الممالک وزیر مشاور             ۲- مشیرالدوله وزیر جنگ

۳- مؤتمن الملک وزیر فوائد عامه و تجارت ۴- علاء السلطنه وزیر امور خارجه

۵- وثوق الدوله وزیر علوم و اوقاف            ۶- قوام السلطنه وزیر داخله

۷- مشاور الملک وزیر مالیه (دارایی)         ۸- امین الملک (مرزبان) وزیر پست و تلگراف

۹- مخبر السلطنه وزیر عدلیه (دادگستری)

عین الدوله قوی ترین کابینه را د

قسمت ششم برنوشتی بر مصادیق گمشده

برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و پنجم

۱-(عافیت می بایدت، چشم از نکو رویان بدوز!)عشق می ورزی بساط نیک نامی در نورد-سعدی

بی گمان خواست سعدی در بیت مورد نگرش، دلدادگی در برابر نیکنامی و پیامدهای نیک است و نه دلدادگی به معنای رواگ دل دادن و مهرورزی کردن او. وی به روشنی می گوید چرخه ی پارسایی و پرهیزگاری نمادین سپری شد و باید دل به رندی و قلندری سپرد و در اندیشه نیکنامی، پرهیزگاری و پارسایی نمادین نبود.

۲- (عاقبت جوینده یابنده بود) گر، گران و گر شتابنده بود- مولوی

هرکه جویای هرچه باشد سرانجام آنرا به دست می آورد زیرا هیچ چیز در برابر تلاش و پشتکار انسان دست نیافتنی نیست. پس جستجوگر پیدا کننده است. اما در راستای رسیدن به آرمان های بزرگ باید سرزنش و منفی گویی و منفی انگاری دیگران را نشنیده و ندیده گرفت چه؛ سرانجام، جوینده یابنده است.

۳- می پزم سودای خامش تا بسوزم اندر آن(عاقبت سوی حقیقت هر مجازی می کَشد) ابن یمین

۴- ظاهرش گیر ارچه ظاهر کژ بود (عاقبت ظاهر سوی باطن رود – مولوی)

گفته اند: “الظاهر عنوان الباطن” و آشکار دیباچه نهان باشد و در پایان اگرچه مولانا همیشه سوی درون (باطن) را می گیرد اما در عین حال از نمایان (ظاهر) نیز ناآگاه نیست چراکه همین نمایان است که ما را به سوی درون رهنمون می شود.

۵- (عاقبت منزل ما وادی خاموشان است) حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز- حافظ

سرانجام، همه ما در آرامستان، سرای خواهیم کرد و برای همیشه خاموش خواهیم شد پس چه بهتر که در زیر گنبد نیلگون سپهر شور و نوا و هلهله به پا کنیم تا از بازتاب لرزش و نوسان هیاهو و هنگامه ی ما، همه جا در شادی و سرور فرو رود و در پایان :”آدمی زاده تخم مرگ است”

۶- طلب منصب فانی نکند صاحب عقل (عاقل آنست که اندیشه کند پایان را)-سعدی

سعدی در بیت بالا به فرجام اندیشی نگرش داشته است. (لیس الامور بصاحب من لم ینظر فی العواقب- کسی که به فرجام کارها ننگرد بر کارهای دنیا چیرگ نیست)

۷- زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت(عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی)-حافظ

زاهد از دید حافظ کس منفی و دوست نداشتنی است.او با فکاهه و سرزنش درباره ی زاهد می گوید: زاهد که از می خوردن پشیمان شده است از اندوه مزه و خوشبویه دلنشین باده بیمار خواهد شد. ای خردمند مبادا کاری بکنی مبادا بی باده سر کنی که پشیمانی بیاورد. ذوق در بیت بالا به معنی شوق انگیزیست و نه چشایی (حافظ نامه- بخش دوم- خرمشاهی- بهاء الدین): چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟

۸- (عاقلان از بلا بپرهیزند)– مذهب عاشقان دگر باشد- سعدی

عشق به گونه ای با سعدی آغشته و سرشته می شود که در برخی از چامه ها، خود را همسنگ عشق می داند و در روز رستاخیز با عشق نگار خودسر از گور بر می دارد:

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم- گِرد سودای تو بر دامن جانم باشد.

و یا در بیت دوم شماره بالا:

مذهب عاشقان دگر باشد- مرغ عاشق بریده پر باشد

همانندی: عاقل نشود غافل، غافل نشود عاقل

۹- (عاقلان را یک اشارت بس بود) – عاشقان را تشنگی زان کی رود؟ – مولوی

دلداده راستین نه تنها از دلداده خود سیر نمی شود، بلکه بیشتر نیز می خواهد. (آن کس است اهل بشارت که اشارت نداند- حافظ)

۱۰- (عالم که ندارد عملی؛ مثل حمار است) بی فایده اثقال (بارهای گران) کتب را شد حامل- سلمان ساوجی

همانندی ها: “مثل الذین حملوا التورات، ثم لم یحملوها کمثل الحمار!”

مَثَل بارآوران (حاملان) تورات (دانشمندان تبار یهود) که بدان رفتار نمی کنند (راستینه و نویدهای آنرا هویدا نمی سازند) مانند درازگوشی است که بر گُرده (دوش) خویش کتاب ترابر (حمل) می کند.

“هرآنکس که تورات خواندی و بدان کنش نکردی بر آن هست اندر مثل:

حماری (الاغی) که بر پشت گیرد کتاب، نجوید ولی بهره از صواب!”

“نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس- ملالت علما هم ز علم بی عمل است”- حافظ

“عالم بی عمل مانند زنبور بی انگبین (عسل)است”

“علم چندان که بیشتر خوانی- چون عمل در تو نیست نادانی”

“نه محقق بود نه دانشمند- چارپایی بر او کتابی چند”

“آن تهی مغز را چه علم و خبر- که بر او هیزم است یا دفتر”- سعدی

“با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری”

۱۱- آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست (عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی)- حافظ

در این بیت جناس تامی بکار رفته است. در لت اول، آدم با “ی” مصدری به کار رفته یعنی انسانیّت و در لت دوم آرمان، ساختن یک آدم دیگر است. آنچه در خور نگرش است در این بیت واژه آدم، یک جایگاه است. در این بیت آرایه “رد العجز علی الصدر” به کار رفته است که آدم نخست “صدر” است و آدم دوم در پایان بیت عجز است.

معنای بیت: در دنیایی که بر پایه مادّیات، کامجویی و بی دردی پایه نهاده شده است، انسان دوستی، دلدادگی و مهربانی به دست نمی آید. برای به دست آوردن این ارزش های والا باید دنیای دیگری و به شیوه ی رندی و رهایی از بندهای دست و پا گیر بنیاد نهاد و آدمیان دیگری را با جهان بینی حافظانه پرورش داد.

همانندی: بیا از نو فریدونی بسازیم- بابا طاهرعریان

۱۲- (عالَمی خواهم از این عالم بدر)– تا به کام دل کنم، سیری دگر- مولوی

همانندی: “بشُم واشُم از این عالم به در شُم- بشُم از چین و ماچین دورتر شُم”- باباطاهر

۱۳- تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است(عالمی را شاد کرد، آنکه یک دل شاد کرد)-صائب

“عالم امکان” یعنی هرآنچه هست جز ذات پروردگار.

همانندی ها: “صد خانه اگر به طاعت آباد کنی- ز آن به نبود که خاطری شاد کنی-علاء الدین سمنانی”.”خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.حافظ”

“کعبه ای آباد کرد هرکس دلی را شاد کرد- طایی شیرازی”

“دل به دست آور که حج اکبر است”

۱۴- (عالمی را می توان با خلق خویش تسخیر کرد) بوی گل زنجیر می گردد به پای عندلیب(بلبل)- صائب

۱۵- (عالَمی را یک سخن ویران کند)– روبهان مرده را شیران کند- مولوی

اما به گونه های زیر نیز گفته شده است:

الف- اگر بینی که نابینا و چاه است- اگر خاموش بنشینی گناه است.

ب- زبان بریده به کنجی نشسته صمم بکم- به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

پ- اول اندیشه، و آنگهی گفتار- پای بست آمدست پس دیوار

ت- به نطق آدمی بهتر از دواب- دواب از توبه، گر نگویی صواب

ث- مؤمن چون آهنگ سخن کند از آغاز آنرا در درون خویش نگاهش می دارد و می اندیشد اگر آن را نیک یافت بر زبان می آورد و اگر بد بود پنهان می دارد. علی علیه السلام.

ج- آنانکه می گویند و سپس می اندیشند نابخرد و آنکه می اندیشند و سپس می گویند خردمند

چ- سخنران پرورده پیر کهن- بیاندیشد، آنکه بگوید سخن

ح- اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم؟

خ- مزن تا توانی به گفتار دم؛ نکو گوی گر دیر گویی چه غم؟

د- جبران زیان خاموشی و دم فروبستن بسی آسان تر است از بازیافت آنچه با گفتار نابجا که از دست می رود- علی علیه السلام.

ذ- بیاندیش و آنگه برآور نفس- وز آن پیش بس کن که گویند بس!

۱۶-(عبادت بجز خدمت خلق نیست)– به تسبیح و سجاده و دلق نیست-سعدی

۱۷- خمیر مایه ی استاد شیشه گر سنگ است(عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد)-صائب

۱۸- (عذر احمق بهتر از جُرمش بود)– عذر نادان زهر هر دانش بود- مولوی

یا زهر دانش کُش بود. عذر: بهانه و دستاویز.

پنج سفارش در رویارویی با انسان نادان:

الف- رهنمود نپذیری نادان.

پند گفتن با جَهول (بی خردان) خوابناک- تخم افکندن بود در شوره خاک- مولوی

ب- پرهیز از مهر نادان.

دوستی بی خرد، خود دشمنی است- حق تعالی زین چنین خدمت غنی است-مولوی

پ- پرهیز از گفتمان با کس نادان:

عذر احمق بهتر از جرمش بود- عذر نادان زهر هر دانش کشی بود(زهر هر دانش بود)-مولوی

ت- خامشی در برابر نادان:

چون جواب احمق آمد خامشی- این درازی در سخن چون می کَشی؟- مولوی

ث- رمیدن از نادان چون حضرت عیسی(ع)

گفت از احمق گریزانم، برو! می رهانم خویش را بندم مشو!- مولوی

۱۹- مرغ بی وقتی سرت باید برید- (عذر احمق را نمی شاید شنید)-مولوی

۲۰- من اینجا دیر ماندم خوار گشتم (عزیز از ماندن دایم شود خوار)-دقیقی

دیر ماندن: درنگ بسیار کردن.

همانندی: میهمان تا سه روز عزیز است. و”میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس- خفقان آرد اگر آید و بیرون نرود.

۲۱- فکر شنبه تلخ می دارد جمعه اطفال را(عزت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است)- صائب

۲۲- ای بی خبر از سوخته و سوختنی (عشق آمدنی بود نه آموختنی)-سنایی

سنایی می خواهد بگوید که عشق، مانند علم لدنی در دل افکنی است(الهامی) دانشی است که از راه پی برد و نویاب (کشف) به دست می آید.

۲۳- (عشق است مفلسی و جوانی و نوبهار)عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش-حافظ

ذیل: دامن جامه است. و ذیل کرم بپوش: با دامن جامه ی جوانمردی خود، جرم مرا بپوشان و از گناه من درگذر… اکنون که آغاز بهار است و من تهیدست وفادار شده ام، لغزش مرا ببخش!

همانندی: پیری است و فقر و دردسر و قرض و پای درد.

۲۴- هین(هان) مکش هر مشتری را تو، به دست(عشق بازی با دو معشوقه بد است)- مولوی

از چامه های مولانا چنین پیداست که مولانا به تک همسری باور داشته است.

همانندی ها: “دو دلبر داشتن از یکدلی نیست”. “یک یار بسنده کن که یک دل داری”. “خدا یکی، یار هم یکی”. “یک دوست بسنده کن که یک دل داری”

۲۵- هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است(عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است)- سعدی

در غزل های سعدی بیت های بسیاری در زمینه ستایش دلداده و زیبایی هایی او وجود دارد. غزلیات به گونه ای است که هم در برگیرنده ی دلدادگی (عشق) زمینی و ستایش دلداده است و هم در برگیرنده ی شیدایی آسمانی و فرازمینی است.

همانندی ها: “سعدیا عشق بیامیزد و شهوت با هم”- سعدی

“عشق هایی کز پی رنگی بود- عشق نبود عاقبت رنگی بود”- مولوی

۲۶- خوشگل اندر نوجوانی کوس زیبایی زند(عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند؟)- (سر پیری و معرکه گیری)

۲۷- (عشق خوبان و سینه ی عشاق)نور خورشید و دیده ی خفاش- ظهیر فاریابی

۲۸- (عشق را بنیاد بر ناکامی است)هرکه زین سِر سر کشد از خامی است-عطّار

تا شیخ صنعان را نام و آوازه بود همه ی بندگان و یارانش بودند ولی چون در کام نهنگ دختر ترسا افتاد از بیم بدنامی رهایش ساختند به گفته حافظ:

“تشویق وقت پیرمغان می دهند باز- این سالکان نگر که چه با پیر می کنند”

“گر مرید راه عشقی، فکر بدنامی مکن- شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمّار داشت”- حافظ

۲۹- (عشق زنان است به جنگی حرام)زن نکند در دل جنگی مقام- ایرج میرزا

همانندی: عاشقی و مرد سپاهی کجا؟- ایرج میرزا

۳۰-  جوی باز دارد بلایی درشت(عصایی شنید که عوجی بکُشت؟)-سعدی

“عوج بن عُنق” مردی بود که از زمان حضرت آدم تا حضرت موسی سه هزار و پانصد سال بزیست او مردی بلند بالا بوده است و در این ویژگی زبانزد. سعدی در این بیت برای رانش گزندها سفارش به دادن بلاگردان (صدقه) می کند. گاهی در شعر سعدی دگرگون سازی (تحریف) کرده و می گویند: “عصایی شنیدی که فوجی بکشت!”

۳۱- (عفو خدا بیشتر از جرم ماست)نکته ی سربسته چه گویی؟ خموش- حافظ

لت نخست این بیت تلمیح به حدیث نبوی است که می فرماید:

——————————-“عفو الله اکبر من ذنوبک” یعنی بخشایش پروردگار برتر از گناه های توست.

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و ششم

۱- عاشقی خود نه کار فرزانه است (عقل در راه عشق دیوانه است) – سنایی

۲- (عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست) با قضای آسمانی بر نتابد جهد مرد- سعدی

سعدی را رخت سرای عقل پایمال و تاراج دزد آشکارای عشق شده و به قول او در ساحت عشق عقول حیرانند:

” تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق- جایی دلم برفت که حیران شود عقول “

۳- (عقل ز بسیار خوری کم شود) دل، چو “سپر غم” (ریحان) سپرِ غم شود-نظامی

۴- گر سرو پیش قد تو سر می کشد مرنج- عقل طویل را نبود هیچ اختیار – حافظ

همانندی ها: “قامت بلند نشانه ی حماقت است” و “یا کل طویل احمق و کل قصیر فتنه = همه دراز قدان ابله هستند و همه کوته قدان زیرک “

گویند مردی در کتاب خواند که ریش دراز نشانه نادانی است. ریش خودش را که بسیار دراز بود در دست گرفت و جلو چراغ برد تا زیادی ریش خود را بسوزاند. آنگاه که فروزینه در گرفت همه ریشش بسوخت که همین کارش نشانه ی بی خردی او بود است! به فرموده ی سعدی “کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هرچه به امت مهتر به قیمت بهتر”.

۵- (عقل، قوت گیرد از عقل دگر) نیشکر کامل شود از نیشکر- مولوی

چون بوته های نیشکر در زمین و در کنار یکدیگر می روید زمین را نمناک نگاه می دارد و نیشکر توان می یابد. مولانا می گوید همان گونه که شکر از راه نیشکر مایه می گیرد. پس انسان نیز از راه سالک و رهرو به سوی پروردگار برای رسیدن به رسایی به مردان پخته تر از خود نیاز دارد. (مشورت ادراک و هوشیاری دهد)

۶- (عقل و دولت قرین یکدیگرند) هرکه را عقل نیست، دولت نیست- سعدی

“آزاد نشود به عقل، بنده – آباد شود به عقل، ویران- ناصر خسرو”

از سوی دیگر نظامی نیز گفته: “اگر دولت به عقل و هوش بودی- نظامی را چرا دولت نبودی؟- نظامی”

۷- (عقل هرگز خطا نیندیشد) با من و تو بلا بیندیشد – سنایی.

۸- (علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد) دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست-

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز- وگرنه سیل چو بگرفت سد نشاید ساخت- سعدی.

این زبانزد بالا نزدیکی معنایی دارد با زبانزد “پیشگیری بهتر از درمان است” که براستی بیان کننده جلوگیری از رخدادهای ناگوار می باشد. هم ارز زبانزد بالا در انگلیسی

An ounce of prevention is worth a pound of cure.

Prevention is better than cure.

۹- (علم، دل را به جای جان باشد) سر بی علم بدگمان باشد- اوحدی

۱۰- (علم را دام مال و جاه مساز) بر ره خود ز حرص چاه مساز- اوحدی

همانندی (عِلم بهر کمال باید خواند- نه به سودای مال باید خواند- اوحدی)

۱۱- (علم الانسان خَم طغرای ماست)علم عندالله مقصدهای ماست- مولوی

دانش های بدست آمده جلوه ناچیزی از دانش های الهی ماست. دانش مورد نگرش مولوی دانشی است که نزد پروردگار است و علم الانسان نمارشی دارد به نشانه ی ۵ از سوره ی “علق” که
“علم الانسان ما لم یعلم” که ما پرورش یافته ی آفتاب درخشانیم و به همین انگیزه می گوییم پروردگار؛ برتر است. خَم نیز به معنای (تاشده، دولا، دوتا). طغرا: چند خط خمیده تو در تو که نام کسی در آن گنجانیده می شود و بیشتر در روی مسکوکات یا مُهر کسان نگاره می کنند و در گذشته بر سر نامه ها و فرمان ها می نگاشتند (تا به طاق آن دو ابروی خمیده- مثالی زان دو طغرا برکشیده- نظامی) طغرا مجازاً ابروی خوب رویان نیز می باشد.

“علم عندالله” ؛ شناختی که بخشش خداوندی و رها شده از چند و چون خود است از درون جان
می جوشد و درون زندگی چیزها را به انسان نمودار می سازد. این شناخت را به زبانزد علم لدنی و گاهی به گفته ی مولوی “علم عندالله” می نامند.

۱۲- (علم نور است و جهل تاریکی) علم راهت برد به تاریکی – اوحدی

انسان در پرتو روشنایی همه جا را می بیند . راه را از چاه می شناسد دانش نیز چون تور است. واژگونه در تاریکی همه چیز از دید انسان پنهان است. در تاریکی نادانی نیز همه چیز پنهان می شود. پای پنداری های واهی به گونه آراء پندارین و افسانه ای در همبودگاه پخش می شود.

۱۳- سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او (علمی که ره به حق ننماید ضلالت است)– سعدی

(به هر چیز پهنی چون سنگ، فلز، چوب و یا استخوان؛ لوح گفته می شود. در مکتب خانه ها بر روی لوح می نوشتند.)

۱۴- دو چیز مرد سفر را ز غم کند آزاد (علی الصباح نشابور و خفتن بغداد)

بیت بالا نمارشی است بر پیوندهای تاریخی، فرهنگی میان نیشابور و بغداد .. پگاه نیشابور و شام بغداد بسیار شادی بخش و زیبایی آن زبانزد بوده است. گفته اند که : “صبح نیشابور اگر جان پرور است- شام دجله نیز با وی همره است” و یا :”مکن ترک وطن ژولیده، بهر خفتن بغداد- که آن حال و هوا را صبح نیشابور هم دارد.”

۱۵- (عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است)– ور به ناخوش گذرد، نیم نفس بسیار است- حسن بیگ رفیع تبریزی.

در این بیت به جای “نوح”، “خضر” و به جای ناخوش به گونه ی “سختی”، “تلخی” نیز آمده و به رضی الدّین آرتیمانی نیز نسبت داده شده است.

۱۶- (عمر برف است و آفتاب تموز)– اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز- سعدی

معنی بیت: زندگانی چون برف در برابر گرمای آفتاب تیرماه (تموز) سپری می شود و اندکی از زندگانی نماند. و این در حالی است که خواجه ی (پاژنامی برای بزرگان) بی خرد (غره) هنوز به خود نیامده که بر وی چه می گذرد!

همانندی : “این عمر به یک چشم بهم زدن نقش بر آب است.”

۱۷- (عمر به خوشنودی دل ها گذار)– تا ز تو خوشنود شود کردگار-

سایه ی خورشید سواران طلب- رنج خود و راحت یاران طلب- نظامی

سایه خورشید سواران همان رنج کشان به خورشید گرد است. یعنی سایه ی داد بر سر رنج کشان و کسان آفتابزده بیفکن.

همانندی: “صد خانه اگر به طاعت آباد کنی- ز آن به نبود که خاطری شاد کنی- علاء الدوله سمنانی”

۱۸- خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم : تربیتی کن به لطف خسی را.

گفت یکی بس بود؛ اگر دو ستانی- فتنه شوی؛ آزموده ایم بسی را.

عمر دوباره ست بوسه ی من و هرگز- (عمر دوباره نداده اند کسی را)-فرخی سیستانی

۱۹- (عمر عزیز بین که به عقلت چسان گذشت)-غافل ز چشم آن مه نامهربان گذشت- سنایی

همانندی: عمر عزیز بود که غافل گذشت و رفت- دهقان اصفهانی

۲۰- حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار(عملت چیست که فردوس برین می خواهی؟)-حافظ

فردوس واژه ایست پارسی و از ریشه اوستایی Pairi-daega که Pairi به معنای پیرامون و daega یعنی روی هم چیدن (مانند دیوار). این واژه، پس از رفتن به یونان به گونه paradeisos در آمده، سپس آرامی، سریانی، ارمنی، و در زبان تازی “فردوس” شده است. در فرانسه paradis، در انگلیسی paradise ، در آلمانی paradies.

این واژه در قرآن مجید به گونه “الفردوس” به کار رفته است(کهف ۱۰۷، مؤمنون ۱۱۲) فردوس به معنای بخشی از بهشت است. در زبان تازی مؤنث شمرده می شود که جمع آن فرادیس می باشد. در فارسی رواگ، خواه اینکه با صفت “اعلی” یا “برین” باشد یا نباشد برابر با بهشت سر رسید (موعود)است (واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما- با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم و یا: بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین- گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسلام-حافظ)- حافظ نامه خرمشاهی ص ۱۲۳۶-۱۲۳۷

لت دوم بیت ۲۰ به گونه ی (عملت چیست که مزدش دو جهان می خواهی) نیز آورده شده است.

۲۱- (عنقا شکار کس نشود دام بازچین)کاین جا همیشه به دست است دام را- حافظ

معنای روان بین چنین است: روی سخن حافظ به صوفی فریباست که به او می گوید تو در اندیشه ی شکار سیمرغ هستی. گاس توانسته باشی که با نیرنگ و ریاکاری، کسان را فریب دهی اما پروردگار را نه. دامی را که تو برای به دام انداختن گسترده ای برچین که کاری بس بیهوده و گزافه است چراکه سرانجام، باد به دامت خواهد افتاد! برای سیمرغ معناهای گوناگونی شده است(حافظ نامه خرمشاهی ص ۱۴۰-۱۴۱) لیکن در دیوان حافظ سیمرغ (عنقا) گاه کنایه از پندارین (موهوم) که سست و
بی پایه بودنش آشکار و هم ردیف با کیمیا به کار رفته است. (وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی- به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش) و گاه به معنای مرغ افسانه ای- بدون تلمیح عرفانی- اشاره می شود.

“ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر- که صیت(آوازه) گوشه نشینان ز قاف تا قاف است” و گاه به معنای عرفانی نمارش باشنده ای راستین؛ بلکه بر تراز انسان رسته (کامل): مانند بیت ۲۱٫٫٫٫

۲۲- پاک ناید ز مردم ناپاک (عود ناید ز دود چوب اراک)-انوری

چوب درخت اراک دارای آمیزه های گوناگونی است که دندان ها را سفید، گندزدایی کرده و از
خون ریزی لثه ها جلوگیری و انگیزه استواری دندان ها می شود. و پیشوایان کیشی به کاربردن چوب مسواک برای شستشوی دندان را سفارش کرده اند و امروز از چوب مسواک اراک بهره گرفته می شود. در این بیت معنای عود، چوبی است که از دود آن بوی خوش برخاسته می شود.

همانندی: از مردم نا اهل نخیزد هنر نیک.

۲۳- من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی (عهد نابستن از آن به، که ببندی و نیایی)-سعدی

۲۴-(عیب باشد کو نبیند عیب خویش)عیب کی بیند روان پاک غیب-مولوی

۲۵-چو بینی ز آشنا عیبی؛ گر به بیگانگان نگویی، به

ز آنکه در کیش آخر اندیشان (عیب پوشی ز عیب جویی به)-جامی

در زمینه عیب پوشی دیگران سخن ها بسیار گفته اند و این ویژگی برجسته انسانی انگاشتی است که نیاز به هایش ندارد (تصوریست که نیاز به تصدیق ندارد)

۲۶- پرده ی مردم دریدن، عیب خود بنمودن است (عیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش)-صائب

۲۷-(عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است)-کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم-حافظ

بدگویی و نکوهش از درویش و توانگر چه در سنجه (مقیاس) خرد و چه در پیمانه کلان بسیار نکوهید و ناپسند است.

۲۸- حکمت نیک و بد چو در عیب است (عیب کردن ز زیرکان عیب است)-اوحدی

از بیهقی گفتار شده است که گفت: “می بینم که هر آدمیزادی، عیب دیگری را می بیند و از عیبی که خود بدان گرفتار است نابینا می ماند و می بینم که هر مردی عیب هایش بر وی پوشیده است و عیبی که برادرش داراست، بر وی آشکار می شود.”

شیخ اجل سعدی در حکایتی آورده است: “یکی از بزرگان، از پارسایی پرسید: نظر تو درباره فلان عاید چیست که مردم از او سخن ها می گویند و در غیاب او از او عیب جویی می کنند. پارسا گفت: در ظاهر او عیبی نمی بینم و از باطنش نیز آگاهی ندارم.”

۲۹- (عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست)عیبگو اول کند بی پرده عیب خویش را- آزاد

۳۰- (عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو)نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند-حافظ

لت نخست این بیت نمارشی دارد به اینکه در قرآن مجید نیز به روشنی گفته شده در کنار بدی های “می” هنرش را نیز گفته است “یسئلونک عن الخمر و المسیر قل فیهما اِثم کبیر و منافع للناس و اثمها اکبر مِن نفعهما- نشانه ۲۱۹ سوره بقره” یعنی : از می و آسبازی (قمار) از تو پرسش می کنند بگو که گناهی بزرگ در آنها نهفته است، نیز سودهایی در بر دارند ولی گناه آنها بر سودشان می چربد. امام فخر رازی که بسان حافظ اشعری شاخصی است در تفسیر این آیه در بر شمردن شراب
می نویسد: “ناتوان را توانمند می کند. غذا را می گوارد بر نیروی “باه” (نیروی جنسی) می افزاید. اندوهگین را دلداری می دهد. بزدل را دلیر و چشم تنگ (بخیل) را بخشیده می کند” اما براستی که زیان های کسی و همبودین می و آسبازی بسی بیشتر از سودهای گزا و جزیی آنست.

۳۱- (عیب ببیند بجز اهل عیب)غیب ندانند بجز اهل غیب- خواجو کرمانی

۳۲- بنمای به صاحب نظران گوهر خود را(عیسی نتوان گفت به تصدیق خری چند)- صائب

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و هفتم

واج “غ

۱- پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم (غایت جهل بود مشت زدن سندان را)-حافظ

زورآزمایی من با بازوی نقره گون او خردمندانه نبود چرا که مشت بر سندان کوفتن بیشترین درجه ی نادانیست!

۲- (غرض نقشی است کز ما باز ماند)که هستی را نمی بینم بقایی-سعدی

۳- (غرض ها تیره دارد دوستی را)غرض ها را چرا از دل نرانیم؟-مولوی

۴- سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات(غرقه در نیل چه اندیشه کند طوفان را؟)-سعدی

از من دور است که از سرزنش های توده ها بیمی به خود راه دهم زیرا حال من حال آن کسی است که در رود نیل غرقه گشته است. بارش باران و یا وزیدن تند باد بروی کارایی ندارد.

همانندی ها:

آنکه در بحر قلزم (دریای سرخ) است غریق-چه تفاوت کند ز بارانش؟ – سعدی

“آنکه غرق شود کی غم کلاه دارد؟”.”آدم خیس از آب نمی ترسد.”.”نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی-سعدی”.”آن که آب از سر گذشتش، گو ز باران غم مخور!”. “خانه ویران چه غم از زلزله دارد؟-صائب”

۵- هوای کوی تو از سر نمی رود ما را (غریب را دل آواره در وطن (سرگشته)باشد)-حافظ

۶- تو چون شیری، غریبان را میفکن (غریبان را سگان باشند دشمن)-نظامی

۷- ز آهو تا جدا شد نافه چون دستار شد مویش (غریبی آدمی را در جوانی پیر می سازد)-صائب

۸- (غریبی درد بی درمان غریبی)غریبی خواری دوران غریبی-از تعزیه شام

همانندی ها: “ولایت دور و، من دور از ولایت”.”بسکه ماندم به غریبی وطنم یادم رفت-طغرای مشهدی”

۹- می خوام برم تو آب شنا کنم، بسکه هوا چو آتشه(غسل می کنم غسل پشه، میخواد بشه میخواد نشه)-روحانی.

غسل پشه در گویش تهرانی یعنی غسل قلابی. به شوخی در مورد کسانی گفته می شود که در شستشوی بدن و انجام غسل (ترتیبی یا ارتماسی) به گونه ی رویه ای و به زبانزد”گربه شور” کنش می کنند و یا کارها را سرسری انجام می دهند.

۱۰- (غصه ی دیوانه را انسان عاقل می خورد)برگ گل با آن لطافت آب از گِل می خورد؟؟

همانندی:”عاقل مباش تا غم بیگانگان خوری- دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند.”

۱۱- (غضب از شعله های شیطانی است)عاقبت موجب پشیمانی است.

۱۲- جام می خور که دوای غم بی درمان است(غم آن درد که درمان نپذیرد چه خوری؟)

۱۳- پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار(غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست؟)-حافظ

۱۴- هرچه داری به شب نوروز به می ساز گرو(غم روزی چه خوری؟روز نو و روزی نو)-صالح طوسی

۱۵- (غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد)سوزنی باید کز پای بر آرد خاری-سعدی

در بیت بالا از آرایه ارسال المثل بهره گرفته شده است. آمدن اندوه عشق که انگیزه زیر پرتو (تحت الشعاع) قرار گرفتن غم های دیگر است مانند این است که با سوزنی خار از پا در آورده شود در اینجا اندوه عشق به گونه ی پنهان به سوزن و اندوه های دیگر به خار و از بین بردن اندوه به در آوردن خار با سوزن مانند سازی ( تشبیه ) شده است.

۱۶- از بدو نیک جهان هرچه تو را پیش آید(غم مخور شاد بزی ز آنکه جهان در گذر است)- ابن یمین

آزادگی و بی نیازی از سرشت های نیکوی آدمی و نیز از برتری شایسته ستایش ابن یمین فر یومدی است که مانند همنشینان کویری، گستره سرشت و منش به فراخنای کویر داشته باشد و به سرشت بی نیازی و آزادگی از هیچ کس چیزی نخواهد.

۱۷- بلی قدر چمن را بلبل افسرده می داند (غم مرگ برادر را برادر مانده می داند)-ناجی قمی

همانندی ها: “غم دست بریده، دست بریده داند.”.”تو را بر درد من رحمت نیاید-رفیق من یکی همدرد باید-سعدی”.”بر من این درد، کوه فولاد است- چون تو از آن فارغی تو را باد است-عطار”

۱۸- دهان صبح پر از خنده دیدم و گفتم (غنیمت است در این روزگار خندیدن)-شفایی اصفهانی

۱۹- فرمان عقل و عشق به یک جای نشنوند(غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی)-سعدی

واج “ف

۲۰- دانم آخر که دو چشم تو بپا فتنه کند(فتنه خیزد چو نشینند دو بد مست بهم)-افسر قاجار

۲۱- گرچه می خوابد غبار فتنه ها از آب تیغ (فتنه ها در عالم از تیغ زبان پیدا شود)-واعظ

۲۲- بر تربت یعقوب شنیدم که نوشتند(فرزند عزیز است ولی دشمن جان است)-آتش اصفهانی

۲۳- (فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن)وگر خورد چو بهایم، بیوفتد چو جماد- مراد هرکه بر آری مطیع امر تو گشت- خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد-سعدی

انسان به اندک غذا بس کردن پری سیرت می شود ولی اگر چون ستوران بسیار خورد، بی جان وار در گوشه ای بی هوش و بی جنبش فروماند. خواسته ی هرکس را روان سازی بی گمان فرمانبر تو
می شود، واژگونه ی نفس که چون وی را به کام رسانی بر تو چیره فرمانروا گردد.

۲۴- بودم جوان که مرا گفت پیر اوستاد(فرصت غنیمت است نباید ز دست داد)-سعدی

۲۵-حشمت اوهست اصل وکار دیوان هست فرع(فرع باشد بی خلل؛چون اصل باشداستوار)-معزّی

۲۶- سیم را کی بود مثابت (همانند)زر (فرق باشد میان شمس و قمر)-نظامی

۲۷- ز فضلش نقص بدخواهان بیفزود (که فضل گل دلیل نقص خار است)-ادیب صابر

۲۸- (فضل و هنر است مایه مرد)از خلعت و از کمر چه خیزد؟-جمال الدین عبدالرزاق

۲۹- فعل بد نیست کار مرد اصیل(فضل هرکس به اصل اوست دلیل)-مکتبی

همانندی ها:”فعل هرکس گواه فطرت اوست-نعیم اصفهانی.”.”شجرات(درختان)را از ثمرات
(میوه ها)می شناسند.

۳۰- همی ترسیدم از روز جدایی(فغان کز هرچه ترسیدم رسیدم؟)

۳۱- تو و طوبی و ما و قامت یار (فکر هرکس به قدر همت اوست)-حافظ

از “طوبی” در چامه ی حافظ به فرنام “مشبه به” و هماورد بالا اندام دلدار نام برده می شود و یا به نماد همان درخت سایه گستر بهشتی. “فکر هرکس به قدر همت اوست” برگرفته از این لت عطار است “درد هرکس به قدر طاعت اوست”.

۳۲- درخت ارغوان صد ریشه دارد(فلک از مکر زن صد ناله دارد)

درخت انجیر معبد را به زبان بلوچی، مکر زن می گویند. شاخه ی این درخت خم می شود و چون به زمین می رسد ریشه دیگری می گذارد و نا وابسته می شود و آن قدر رویش می کند که معبد را فرا می گیرد و زندگانی جاودانه %

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش نوزدهم به بعد

 «سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش نوزدهم به بعد
۲۷-میرزا رضای کرمانی (زبانزد به شاه شکار- میرزا محمد رضا ۱۲۲۶ خورشیدی کرمان-۱۲۷۵ تهران) فرزند ملاحسین عقدایی یزدی- میرزا رضا در چرخه ی کودکی بیننده ی بیدادگری های اسماعیل خان وکیل الملک- فرمانروای کرمان نسبت به پدرش یعنی ملاحسین یزدی و رها کردن شهر و دیار از سوی پدر بوده است. میرزا رضا تا چرخه ی جوانی شهروند کرمان بوده و اندک آب و مِلکی به نام “نشورو” داشته است که وکیل الملک، مِلک او را که پیشتر به اجاره پدرش بوده از او می گیرد و به ابوجعفر نامی می دهد.
این نخستین آزاری بوده که میرزا رضا از فرمانروای وقت کرمان می بیند سپس به یزد رهسپاری نموده و در جرگه طلّاب حوزه علمیه دارالمؤمنین یزد به فراگیری درس های حوزوی پرداخته و سپس راهی تهران می شود. گویا برگه و دستکی در دست نوشته ی میرزا نصرالله خان نائینی در دست است که میرزا محمدرضا در آغازه های زندگی در جرگه ی “بابی”ها بوده است و در سال نخستین که سیدجمال الدین اسد آبادی به تهران می آیند- او به گرده هواداران؛ بلکه جانبازان وی در می آید و کیش دهری (بی خدایی- ازلی و ابدی) و دیدگاه سوسیالیستی را می پذیرد. میرزا رضا در تهران پیشه های دست فروشی، سمساری(فروش چیزهای دست دوم) و میانجی گری(دلّالی) شال و خز را بر می گزیند. و به نوشته عبدالله مستوفی همیشه با بغچه ای از شال و برگ و خرده ریز دیگر وارد جرگه بزرگانان و نخبگان می شده است و به شیوه ی زمانه از آن کاسبکاران چرخه گردی که زیاد سرگرم پیشه ی خود بوده است. رهیابی به جرگه بزرگان آیین های ویژه و نیازمند به بردباری ویژه بود که یک نفر شهرستانی می بایست خیلی چشم و گوش خود را باز کرده و نگرش به گفتار جرگه ئیان باشد تا اینکه بتواند از پیشه خود بهره ببرد وگرنه کارش نمی گرفت. میرزا رضا با بغچه ی کالای خود که بهترین پروانه راهیابی به
جرگه ی بود پدیدار می شده است. او که پشتکار ویژه ای داشت کم کم توانست در تهران ارگ و آبرویی برای خود به دست آورد و برای داد و ستد به سرای بزرگان راه پیدا کند و این چنین بود که پس از زمانی میانجی گری (دلّالی) وارد سامانه ی حاج محمد حسن امین الضرب، زبانزد به “حاج امین الضرب” شد. رفت و آمد میرزا رضا به سرای بزرگان انگیزه ای شد تا او آگاهی بیشتری در زمینه چگونگی ها و پیشامدهای کشور به دست آورد. از زمره کسانی که میرزا رضا با آنان داد و ستد داشت کامران میرزا نایب السلطنه (پسر سوم شاه) بود. اما کامران میرزا از پرداخت بهای دو شال خریداری شده از میرزا رضا وی را سر می دواند و چون میرزا رضا شال ها را از کسی به نام حاج ملاحسین نظام التجّار برای فروش گرفته بود با دشواری های زیادی رو به رو شد و همین مسأله سبب شد تا اینکه میرزا رضا به
دیوانخانه ی کامران میرزا بازگشت (مراجعه) و در برابر دیگران بدون هیچ بیمی می خواهد که کامران میرزا بدهی خودش را بپردازد. کامران میرزا که کس خودکامه ای بوده است و از گستاخی و بی باکی میرزا رضا آزرده بود دستور می دهد تا بهای شال ها را فراهم کنند و در برابر پرداخت هر اسکناس به میرزا رضا یک سیلی به چهره اش بنوازند. پس از آنکه سیدجمال الدین به سال ۱۳۰۷ ق.هـ برپایه ی خواسته ی ناصرالدین شاه به تهران می آید و به انگیزه ی آشنایی با پسر حاج امین الضرب در سرای او جای می گیرد، چرخه تازه ای در زندگی میرزا رضا آغاز می شود. میرزا رضا در درازای ماندگاری سیدجمال الدین خدمتکار ویژه سید می شود و به انگیزه همین وابستگ نزدیک، به تندی زیرکارای اندیشه ها و آرای سیدجمال قرار می گیرد. سیدجمال الدین با نگرش به جایگاهی که داشت در
جرگه ها به ایراد سخنرانی می پرداخت و از دولت و دربار قاجار نکوهش و خرده گیری می کرد که با نگرش به بایسته های ویژه سیاسی و اقتصادی چیره بر کشور این سخنان از پشتیبانی گروه های گوناگون برخوردار می شد. با نگرش به بایسته های آشفته آن روز، سخنان سیدجمال انگیزه پیدایی و
دشواری های بیشتری برای شاه و دربار می شد و به همین انگیزه از سید خواسته می شود تا ایران را رها کند. اما او به جای رها کردن ایران به زیارتگاه حضرت عبدالعظیم حسنی شهر ری می رود و بست می نشیند و همچنان به گسترش اندیشه ها و دیدگاه های خود دست به کار می شود که سرانجام گماردگان فرمانروایی وی را به زور از زیارتگاه بیرون کشیده به گونه ناپسندی او را از ایران بیرون
می کنند. کنش زننده و ناهنجار گماردگان دولتی با سید جمال کارای بسیار ناگوار بر میرزا رضا داشت و او به انگیزه ستیزه پیدا با گماردگان فرمانروایی دستگیر و چند روی نیز زندانی می شود و از همین چرخه بوده که میرزا که سخت شیفته اندیشه ها و دیدگاه های سید شده بود با گرده ها و جرگه های پنهان سیاسی پیوستگ پیدا کرد و به آوازه گری اندیشه های سید جمال الدین و پخش روزنامه قانون (که راهیابیش از سوی دربار ایران باز داشته بود)پرداخت. در روند ستیزه با برجستگ خرید و فروش ویژستار دودزاها در ایران که از سوی ناصرالدین شاه به تالبوت واگذار شده بود میرزا رضا که به انگیزه پیشه اش با خانه های بسیار از بزرگان در پیوستگ بود بسیاری از بانوان بزرگان را به ایستادگی در برابر این برجستگ فرا خواند و کوشش بسیاری برای لغو آن داشت این کنش های میرزا رضا از دید کامران میرزا که در پیدایی زمانی برای گوشمالی او بود دور نماند و کوشید تا میرزا رضا را به فرنام یکی از
انگیره های ناسازگار با این برجستگ به شاه بشناساند تا اینکه هم به شاه خوش خدمتی و یا بهتر بگوئیم خوش رقصی کرده و هم میرزا را گوشمال دهد. در همین راستا کامران میرزا با بهره گیری از کارگزاران و کارکنان خود کوشش کرد تا میرزا رضا را به نوشتن نامه ای پرخاش آمیز و خرده گیرانه نسبت به چگونگی های رواگ در کشور و برجستگ تالبوت انگیزش کند. خود میرزا رضا در این باره چنین
می گوید: “پس از آنکه من به آنها آگاهی دادم که در میان همه لایه های توده ها گپ و همهمه است و بلوا و شورش خواهند کرد تا دیر نشده برای مسأله تنباکو چاره ای بیاندیشد به کامران میرزا نیز گفتم که تو پسر پادشاهی، تو دلسوز و سینه چاک پدر و ریگمند (وارث) پادشاهی هستی این کشتی به سنگ برخورد خواهد کرد این آسمانه (سقف) برسرتان فرو خواهد ریخت، و دور از یاده نیست که گزندی به پادشاهی چندین هزار ساله ایران وارد آید و دیدی که یکباره این امّت مسلمان فرو خواهد پاشید. آنگاه او سوگند خورد که من با شما کینه ای ندارم و آرمانم بازسازی کشور است بیا و یک کاغذ بدین درونمایه بنویس که: “وای مؤمنین، وای مسلمین برجستگ تنباکو داده شد کانسارها داده شد، قندسازی و کبریت سازی داده شد، شراب سازی داده شد، ما مسلمانان به دست بیگانه ها گرفتار خواهیم شد رفته رفته گستره ی دین برچیده خواهد شد اکنون که شاه به اندیشه نیست خودتان تلاش کنید، همبستگی نشان دهید و کوتاهی نکنید.” او به من دستور داد که چنین کاغذی بنویس تا به شاه نشان دهم و می گوییم چنین نوشته ای در مزگت افتاده بود پیدا شده است. تا در اندیشه بهبود درآییم. کامران میرزا سوگند خورد که از نوشتن این کاغذ گزند روی آور تو نخواهد شد بلکه واژه گونه بر گردن دولت است که در حق تو مواجب پادار کند. آنگاه که از پیشگاه نایب السلطنه که رفتم به خانه ی
وکیل الدوله آنجا نیز نوشته را به پرخاش، زور و ترس نوشتم. آن گاه که نوشته را از من گرفتند پنداری که پروردگار گیتا را به آنان داده است. قلمدان را برداشتند و ابزارهای داغ و درفش و شکنجه را به میان آوردند، سه پایه سربازی را آوردند تا مرا لخت کرده، به سه پایه ببندند که باید نام یاران و جای
نشست شان را بگویی.” با این ترفند کامران میرزا توانسته مایه های دستگیری میرزا رضا و تنی چند از کوشندگان را فراهم سازد. کامران میرزا در راستای اینکه آشکار کند که این کسان با بی هستند از آغاز دو تن را که به هر بابیگری زبانزد بودند را در سال ۱۳۰۸ هـ.ق دستگیر کرد. میرزا زمانی در تهران زندانی بوده است. او از دشنام و ناسزا به شاه و درباریان خودداری نمی کرده است. و این مسأله
انگیزه ای شد تا او چرخه ی بسیار دشواری را بگذراند. در جمادی الاخر ۱۳۱۰ قمری زندانیان به تهران ترابر شده و بیشترشان آزاد می شوند اما میرزا همچنان ۱۴ ماده دیگر در زندان انبار تهران بوده است تا اینکه با میانجیگری امین السلطان و امام جمعه تهران از زندان آزاد می شود. تلاش میرزا برای نزدیک شدن به امین السلطان در راستای گرفتن درخواست ها و دادخواست های خود انگیزه ای شد تا کامران میرزا که پیوستگ خوبی با امین السلطان نداشت دوباره میرزا را زندانی کند که این بار نیز با پا درمیانی امام جمعه تهران آزاد و در ربیع الثانی سال ۱۳۱۳ ق از ایران بیرون رانده می شود.
میرزا رضا بر آن می شود تا برای دیدار سیدجمال الدین که در استانبول باشنده بوده رهسپار آن شهر شود. وی در استانبول چندین دیدار با سید داشته و در این دیدارها بوده که آنگاه میرزا از ستم هایی که بر او رفته شکایت و حکایت فراوان می کند سید نیز به او گفته است که “.. ایران آباد نمی شود مگر بریدن ریشه درخت ناپاک خودکامگی!” پس از این دیدارها میرزا رضا در ۲۶ رجب ۱۳۱۳ ق از استانبول رهسپار ایران می شود و به فرنام خدمتکار شیخ ابوالقاسم برادر شیخ احمد روحی از راه ترابوزان به تفلیس، سپس به بادکوبه و از آنجا از راه مشهدسر (بابلسر کنونی) وارد ایران می شود. او با آمایش یک تپانچه پنج لول روسی با پنج فشنگ به بهای سه تومان از یک میوه فروش در بارفروش (بابل کنونی) در روز دوم شوال ۱۳۱۳ وارد شهر ری می شود. میرزا رضا در شهر ری به گونه ی پنهانی به دیدار حاج شیخ هادی نجم آبادی، روحانی چالشگر، خوش نام، نیکوکار و ناهمسان به سامانه پادشاهی خودکامه ی قجری می رود. میرزا از آغاز در راستای بیدادگری که از سوی کامران میرزا بر وی رفته بود و اندیشه از پای در آوردن می افتد اما از این اندیشه بر می گردد و برتر می داند که سر اژدها را بکوبد و ریشه ستم را از بیخ و بن، بخشکاند.
۲۸-کشته شدن سلطان صاحبقران به دست میرزا رضای کرمانی:
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند- بهار. هنگامی که میرزا رضا از جداشدن همسرش، سر راه افتادن بچه ی شیر خوارش و به خانه شاگردی رفتن پسر هشت ساله اش، بیدادهای کامران میرزا و اسماعیل خان وکیل الملک فرمانروای کرمان و جز اینها در همایش بزرگ مردان در استانبول و سیدجمال الدین گفتار می کند آنان وی را سرزنش کرده که با این اندک از بسیار بیدادها که بر تو رفته چرا دست از جان نشستی و ایران را از دست این ستمگران نرهانیدی؟ گویا سید جمال الدین به او می گوید: “خفه شو! ذکر مصیبت و روضه خوانی نکن! مگر پدرت روضه خوان بود؟ چرا ترشرویی می کنی؟ با بیشینه بشاشت و شرافت حکایت کن!” میرزا رضا به این نکته پرداخته است که گویا سلطان عثمانی از سید خواسته بوده است تا بلایی بر سر ناصرالدین شاه بیاورد و انگیزه اش نیز این بوده که دولت عثمانی را باور بر این بوده که خاستگاه درگیری میان شیعه ها و سنی ها در سامرا برخاسته از انگیزش ناصرالدین شاه است. از این رو سید جمال الدین میرزا رضا را انگیزش به کشتن ناصرالدین شاه کرده است که چنین واکاوی جای خود دارد و در پایان کشتن یک شاه پر فر و شکوه چون ناصرالدین شاه کار ساده ای نبوده است جز اینکه از شاگردان سید جمال و از دوستان شماری از روشنفکرانی بوده که در استانبول بنای ناسازگاری به اندیشه های آیینی و ایستاری (سنتی) را گذاشته و در سیاست، دولت قاجار را انگیزه ویرانی های ایران می شناختند… به هر روی انگیزه کشتن شاه هرچه که باشد به گمانه زنی نمی توان از بن دندان گفت که چرا او به این کار سترک دست یازیده است

——————————————————————————————————————————

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیستم
۲۹- میرزا رضا؛ گمانه زنی ها و بازجویی ها: شهدخت تاج السلطنه و نیز دولتمرد، اعتماد السلطنه، جنبنده بنیادین میرزا رضا کرمانی برای از پای درآوردن سلطان صاحبقران کسی را جز امین السلطان نمی دانند چرا که شاه در این پایانه ها از دست صدراعظم کار کشته خود به تنگ آمده بوده است که این خود به گمانه زنی کمک می کند و آن اینکه در این روز، به واژگونه همیشگی، حرم حضرت عبدالعظیم فرق نبوده است. گفته شده که امین السلطان شاه را وادار کرده که شاه به نما، پیش از آغاز جشن پنجاهمین “قران” (کسی که به سی امین سال زندگی خود می رسید یک قران را پشت سر
می گذاشته ناصرالدین شاه نزدیک به پنجاه سال پادشاهی کرده، او پس از سی سال پادشاهی در سال ۱۲۹۳ هـ.ق به انگیزه سی سال پادشاهای خود، سکه ای در تبریز ضرب کرده که بر آن نوشته بوده “ناصرالدین شاه غازی خسرو صاحبقران”) دیداری به گفته خود با “رعایا” داشته باشد به نوشته ی امین الدوله هماورد امین السلطان پس از تیراندازی به سوی شاه به گرفتن، کوفتن و زخمی کردن
لب های کشنده می پردازند به دستور امین السلطان میرزا را از چنگ فرمایگان رها ساخته تا مبادا کشته شود (شاید هم برای بازجویی زنده بماند) به نوشته ی کتاب تاریخ ایرانیان زنده بیرون بردن کشنده ای از میان آن همه شاهدوستان جز از کارهای سترک امین السلطان کار کس دیگری
نمی تواند باشد. افزون بر این گروهی از بازرگانان که در پیوستگ با کشته شدن ناصرالدین شاه در سرای حاجی امین الضرب گرد آمده بودند و گزاره را به گوش حاجی می رسانند بی آنکه از کشنده و چند و چون رخداد سخنی شنیده باشد، پنداری که چندان هم ناآگاه از رخداد نبوده از جای خود بر می خیزد و می گوید: “خانه میرزا رضا نابسامان شود که آنچه می خواست انجام داد!” گروهی کنش میرزا رضا را از سوی دولت های روس و عثمانی دانسته، گروهی از سوی سخنان سیدجمال دانسته اند اما از دیده نگارنده و به نوشتاری که گذشت بیدادی که از سوی فرمانروای بیدادگر کرمان بر
خانواده اش رفته و یا کینه نایب السلطنه و زندانی کردن او در قزوین و تهران می تواند بیش از دیگر گمانه زنی ها کارا بوده باشد به هر روی می توان گفت: “معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشند- هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟- حافظ ” اما آنچه را که نمی توان گفت اینست که میرزا رضا با کشتاندادن! ناصرالدین شاه برگ تازه ای را در تاریخ امروزین (معاصر) رقم زده و بنیاد تندروی و تروریسم را در آرایه نوین آن بنیاد نهاده است. کشتن پادشاه پر شکوهی چون ناصرالدین شاه کاری بوده است کارستان از هرکسی برخاسته نبوده جز در درجه نخست زجر دیدگی، نابسامانی اقتصادی و اجتماعی همنشینی با سید جمال و روشنفکران که بازه اش برپایی عدالتخانه و مشروطه خواهی بوده است.
۳۰- بازجویی از میرزا رضا در پی پیداکردن سرنخ ترور قبله ی عالم.
به نوشته ی امین الدوله، میرزا رضا را سوار بر درشکه کرده در حالی که بیش از ۵۰۰ کس سواره پیرامون او را گرفته به تهران می آورند. میرزا رضا با بیشترین توان قبلی و آسودگ که از پیشانی
بی گناهان پدیدار می گردد به پیرامون خود می نگریسته، به توده ها چشم می دوخته، پنداری که با زبان حال می گفته : ای گروه آئین مند، من به خویشکاری کیشی خود کنش نمودم و درس خود را به شما آموختم. به هر روی میرزا رضا را در اتاق کوچکی زندانی کرده و کتک بسیاری به او می زنند که گویا تا دیرهنگام بی هوش بر زمین افتاده بوده است. محمدحسن میرزا معتضد السلطنه از پیشخدمتان شاه نزدیک او رفته و این گونه می پرسد که : “ناصرالدین شاه چه گناهی داشت که او را کشتی؟” و او در پاسخ می گوید: “گناهی از این بزرگتر که کسی چون تو را به تنهای (خلوت) خویش راه داده و با همه ی بی ناموسی ها که کرده با تو همدم و همنشین شود؟” میرزا رضا در پاسخ به پرسش به یکی از بازجویی های خود در زمینه پیوستگ او با حاج شیخ هادی نجم آبادی می گوید:
“شیوه برخورد اندیشه او روشن است که چگونه گفتار می کند. او هر روز که در کنار خیابان بر روی خاک نشسته، پیوسته سرگرم آدمسازی است و تاکنون دست کم بیست هزار انسان پرورانیده و پرده تیره از پیش چشمان دیگران برداشته، همه بیدار شده و راستین ها را دریافته اند.” بازجو (مستنطق) در زمینه نقش سیدجمال در کشتن ناصرالدین شاه می پرسد. او پاسخ می دهد که من دستور ویژه ای از او نداشتم این روشن است که سید از چه باره هایی گفتگو می کند و از گفتن این حرف های خود پروایی ندارد و میرزا در برابر، از بازجوی خود “ابوتراب، نظم الدوله” رئیس شهربانی (نظمیه) می پرسد مگر نه این است که سال ها سیلاب بیداد بر همه ی یکان رعیت روان است؟ مگر این سید، دودمان بتول و رسول این مرد بزرگ چه گفته و چه کرده بود که آن همه بی آبرویی و رسوایی بر سرش آوردند؟ مگر او جز سخن روا چه می گفت که با وی این گونه رفتار شد؟ بازجو از میرزا رضا می پرسد پس شما از کجا به اندیشه کشتن شاه افتادید؟ او پاسخ می دهد: “از کجا که نمی خواهد؛ از کندها (چوب بستری که بر پای دربندان و بزهکاران می بستند) و بندها که به ناروا کشیدم و چه چوب ها که نخوردم و شکم خود را با دست پاره نکردم؟ از رنج ها و اندوها که در خانه کامران میرزا در امیریه، در قزوین و در انبار تهران بر سرم آمد. زندانی ها کشیدم و این در حالی بود که به گمان خودم نیک خواه دولت، ملت و میهنم بودم. پیش از شورش تنباکو نه اینکه کنجکاوی کرده باشم؛ بلکه دانسته های خودم را پس از فراخوانی گفتار کردم.”
بازجو می گوید کسی که با شما بد اندیشی و کین توزی کسی (شخصی) نداشت و این گونه که
می گویید دلسوزی کرده باشید و از شما تنهایی و فتنه جویی دیده نشده باشد انگیزه ای وجود نداشته است که در برابر آن گونه دلسوزی ها به شما گزند رسانده باشند پس چنین پیداست که از همان زمان نیز در شما نشانه برخی آشوب ها و تباهی دیده بودند! میرزا رضا می گوید اکنون نیز آماده هستم تا نشان دهم که سخنان من خیرخواهانه بوده ولی کسان کینه توز برای به دست آوردن
جایگاه ها، درجه ها، مواجب، نشان و آویزه واژه گونه به عرض رساندند. بازجو می پرسد که این گونه کسان بدخواه و کین توز کیا بودند؟ میرزا رضا پاسخ می دهد، همان کسان پست و بد گوهر، بی تبار و بی ریشه و ناشایست که شایستگی هیچ یک از جایگاه ها را نداشتند از زمره آقا بالاخان وکیل الدوله و نیز از مهر زیاده از اندازه حضرت والا نایب السلطنه به او … ابوتراب نظم الدوله در جایگاه بازجو به آهنگ پی برد. انگیزه میرزا رضا از کشتن شاه از او می پرسد او ستم هایی که به تو شد از سوی شاه که نبود، پس شما می بایست از کسانی که به شما بیداد و بی مهری روا داشتند تاوان گیری
می کردی نه اینکه کشوری را یتیم و بی پدر می کردی؟ در اینجا میرزا رضا با آهنگی تند انگیزه خود از ترور قبله ی عالم را این گونه بیان می کند: “پادشاهی که پنج سال پادشاهی کرده باشد اما هنوز کارها و کردارها را به نادرستی به عرضش برسانند و او پژوهش نفرمایند و پس از چند سال میوه آن درخت کشور وکیل الدوله، عزیز السلطان، امین الخاقان و این گونه فرومایگان و بی سرو پاهای بی پدر و مادر میوه این درخت باشند که گزند جان همه مسلمانان گشته باشند چنین درختی را از بن برید تا دیگر چنین برهایی به بار نیاورد که “ماهی از سرکنده گردد نی زدم!” پس اگر ستمی بر توده ی فرودستان می شود از سوی فرادستانی است که دیده ی بینای خویش را بر هم نهاده اند!” او در پاسخ بازجو که از وی می پرسد چرا کامران میرزایی را که بر تو بیداد کرد نکشتی؟ او پاسخ می دهد که اگر وی را می کشتم ناصرالدین شاه با این توان، هزاران کس را به دستاویز خوانخواهی می کشت پس بریدن درخت را باید و نه شاخ و برگ درخت را. او در پاسخ بازجو که
می گوید همفکران خود را معرفی کن تا ما از این پس با همفکری آنان به بهبود کشور دست یازیم! میرزا رضا که دست او را می خوانده در پاسخ می گوید: هم آرمان های من در این شهر و دیگر شهرهای کشور بسیارند. در میان کاتوزیان، وزیران، فرماندهان، بازرگانان، پیشه وران و دیگر لایه ها بسیارند. شما می دانید که سیدجمال الدین به این شهر آمد. همه ی شهروندان از هر دسته و لایه ای چه در تهران و چه در حضرت عبدالعظیم به دیدار وی رفتند. نویسه های او را خواندند و یا شنیدند. چراکه هرچه او می گفت نیکخواه همه ی توده ها بوده همه واله و شیدای نویسه های او شدند و تخم اندیشه های والا در کشتزار دل ها پاشیده، مردم خود بیدار بودند و هشیار نیز شدند و اکنون نیز همه با من هماوا هستند. بازجو می گوید اگر که همه ی مردم با شما هماوا هستند پس چرا توده ها از بزرگ و کوچک؛ زن و مرد در این رخداد چون انسان فرزند جوان از دست داده مویه کنان هستند؟ میرزا در پاسخ می گوید این گونه سوگواری ها انگیزه افسردگی می شود کسی که می میرد برای دیگران افسردگی به همراه دارد؛ بروید در بیرون ها حالت بیچارگی رعیت را تماشا کنید. بازجو به میرزا رضا می گوید بله درست است اما آنگاه که به تاریخ فرنگ نگاه می کنید می بینید که در راه رسیدن به آرمان های بزرگ، تا خون ریزی نشده ره به جایی نبرده است.
بازجو می گوید که شاه از بسیاری نارسایی ها و نابسامانی ها نا آگاه بوده است. او پاسخ تاریخی به یادماندنی می دهد که اگر او نا آگاه بوده وای بر کشوری که شاهش از این همه ناراستی ها و کثری ها نا آگاه باشد پس همان به که نباشد.
بازجو می گوید چرا بنابر آنچه در ایران رواگ است پیش دولتمردی نرفتی که دادخواهی کنی؟ میرزا رضا می گوید بله شما درست می گویید اما من برای بار دوم نزد صدراعظم رفتم باز نایب السلطنه مرا گرفت و گفت چرا به منزل صدراعظم رفتی؟ وآنگهی شما همه می دانید همین که پای نایب السلطنه در یک مسأله به میان می آمد صدراعظم و دیگران ملاحظه می کردند و یارای حرف زدن نداشتند و اگر حرفی می زدند شاه بها نمی داد و در واپسین باره بازجویی که در پیشگاه صدراعظم، شاهزاده ملک آرا و چند نفر دیگر از زمره مخبرالدوله، مشیرالدوله و مانند اینها بوده است در اینجا میرزا رضا فشرده ای از ستم ها که بر او رفته گفتار می کند و در زمینه کشتن شاه می گوید به گمان خودم یک پیشکاری به همه دولت و مردم کرده و این تخم را آبیاری و سبز کرده ام. مردم نیز خواب بوده و بیدار شده اند و درختی را که در زیرش همه گونه جانوران آزار دهنده گرد آمده بودند از بیخ انداختم و آن جانوران را پراکنده ساختم اکنون از پهلوی آن درخت یک جوانه چون مظفرالدین شاه سبز و خرم و شاداب پدیدار شده است که امید همه گونه بر از آن می رود (شاید او این سخنان را در اندیشه بخشش و یا پندار بخشش گفته است). نویسه گسترده بازجویی از میرزا رضا در کتابچه ۳۷ برگه ای در شماره ۵۸ شهاب در زمستان ۲۴/۱۲/۱۲۸۶ به چاپ رسیده است. بخشی نیز برای نخستین بار در شماره های ۹ و ۱۰ روزنامه صور اسرافیل مورخ ۳۱

زیست نامه ای بسیار فشرده از شاه قجری:
ناصرالدین میرزا در ۲۵/۴/۱۲۰۹ خورشیدی در شهرستان اسکو دیده به گیتا می گشاید. او که چهارمین پادشاه قجری بوده، بیشترین چرخه ی پادشاهی یعنی نزدیک به پنجاه سالی در این زنجیره را در دست داشته است. هنگامی که پدرش(محمد شاه) که سال ها به بیماری اشراف (نقرس gowty، درد پا) دست به گریبان بوده در سال ۱۲۲۷ خورشیدی در سن ۴۲ سالگی بدرود زندگی می گوید و کشور گرفتار شورش می شود و یگانه بخش آرام ایران همان سرزمین آذربایجان به شمار می رفته. از همین جا بوده که ولیعهد هیجده ساله با گفتاری که در زمینه ی امیرکبیر نگاشته شد با چاره اندیشی مادرش (عهد علیا) و پشتیبانی امیرکبیر بر اورنگ پادشاهی می نشیند. صدارت سه ساله ی امیرکبیر که در تاریخ ایران به چرخه ی شکوفایی و پیشرفت زبانزد است همزمان با آغاز چرخه ی پادشاهی ناصرالدین شاه است. کنش های سازنده امیرکبیر که در چرخه ی صدارتش به چشایی شاهزادگان و درباریان خوشایند نبود انگیزه ای می شود تا که این گروه با انگیزش مهد علیا که رهیافتش در دربار از زمان صدارت امیر بسیار کاهش پیدا کرده بود زمینه را برای بدبین شدن قبله ی عالم به امیرکبیر فراهم و در پایان، وی به کاشان رانده شده و سپس فرمان کشتن وی از سوی ناصرالدین شاه برونداد می شود. از رخدادهای تلخ و سیاه چرخه ی ناصری به نوشتاری که گذشت پیشکش برجستگ تنباکو، جدایی همیشگی هرات، سرخس، سامانه های پیرامون رود جیحون، بخشی از سیستان و بلوچستان از پیکر ایران، واگذاری برجستگ های گوناگون به دولتین روس و انگلیس و افزایش بیشتر رهیافت آنان در همه ی کارهای کشور و انجام رهسپاری های پر هزینه از کیسه ی ملت (به گفته خودشان؛ رعیت) برای خوشگذرانی که با کشتن وی، یک چرخه ی پنجاه ساله از تاریخ تاریک ایران به پایان رسیده و زمینه برای جنبش مشروطه خواهی هموار می گردد. در پایان افزوده می شود که میرزا رضا در پی خودکامگی و ستم های چرخه ی ناصری و بیرون کردن سیدجمال با پوشش پاره پاره از حضرت عبدالعظیم و سپس ایران بارها به گونه گفتنی و نوشتنی به شاه و درباریانش هشدار می داده که به انگیزه خوار داشت به سید و ستمی که بر وی رفته کشته خواهد شد. درباریان قجری زبانی تند و تیز و کنش های پرخاشگرانه او را بر نتابیده و او را به زندان می اندازند.

.

یادداشتی در روزنامه گفتمان

(( جزای حسن عمل بین که روزگار هنوز؛ خراب می نکند بار گاه کسری را_ظهیر فارابی)))

گفتاورد « داد خواهی » در ادبیات پارسی:

_____________

ادبیات پارسی آیینه ی  آزگار ‌نمای آیین زندگی در خانواده

اندیشه ها ،آموزه های همبودین ،حقوق و  سازمان های داوری

و داد رسی را می توان  از زمره ی نمودار  ویژگی  های زندگی

انسانی در هر یک از سامان ها و دامنه های گیتی و جز اینها

دانست ؛ به گونه ای که می توان  فرهنگ و  شهر آیینی هر

کشور را در روزکاران گوناگون در گنجینه  تازه های چشایی و

سپرده های  اندیشه ای چامه سرایان ،نویسندگان  و

اندیشمندان به روشنی یافت . تاریخ  که بازگوی‌گذشته و

آیینه آزگار‌اندام   زندگی هر ملت است ،خود بخشی از

ادبیات می‌باشد؛ به گونه ای که نویسندگان و پژوهشگران از

تاریخ در گستره ی حقوق بهره برداری کرده  و این شاخه پر گل

و برادبیات به فرنام  گواهمندان  و بن مایه پژوهش های خود

به کار می بندند  .در گاه نگارش کتاب«سیری در ریگستان»

با‌ویراستاری بانوی فرهیخته دکتر «زینب یوسفی» با بهره

گیری از بن مایه های گوناگون ؛از زمره  فرهنگ نامه ها با

واژه های آمیزه ای برخورد داشته ایم  که براستی  هرکدام

می توانند  پایه و مایه ای برای نگارش یک نویسه  در زمینه

پیوستگ دانش های های حقوق و ادبیات  به دریچه ای از

ادبیات بالنده پارسی نگریست  چرا که به گفته«صائب»:

(یک عمر می توان  سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش  که مضمون نمانده است!) از زمره:

الف_«پوشیدن جامه ی کاغذین»:پوشیدن جامه کاغذین  و

نگاشتن  جستار داد خواهی بر آن , در گذر شاهان ایستادن و

به‌پای «درفش داد» کاه بر سر ریختن و یا«گل به سر اندود

کردن»  و به گفته ی ناصر خسرو قبادیانی«پوستین به لای

مالیدن» در ایران پیشین  تا چرخه ی ما  به نشانه لابه و

داد خواهی رواگ بوده است

! دادخواهی چون بخواهد از توداد

پس به لای اندر بمالی پوستین )

ویا:(زخوبان داد می خواهی «فغانی»  مهربانی کو؟

که سازد  کاغذین پیراهن  از طومار افسون هم _بابا فغان)

ویا «شاتی تلکو»  چامه سرای چرخه ی صفویه چنین سروده:

«بس که با من بد پلاسی کرد چرخ بد پلاس

دوش  بختم را  پلاس داد خواهی شد لباس»

پوستین به لای مالیدن  به گفته زنده یاد دهخدا به پنداره

ناپسندی سهمگین   وگاس در جایگاه  داد خواهی آیین و خویی

بوده‌است و‌پلاس  در گردن کردن به معنای سوگوار شدن  نیز

آمده است  و «کژ پلاس»  و«بد پلاس», نیز  به معنای کجرو  و

بد خواه است و پلاس داد خواهی پوشیدن و  پوستین به لای

(گل) اندودن نیز به‌آیین سوگواری و داد خواهی بوده است

(من جامه ی کاغذین کنم از   دشک کاغذین

کانرا تو‌  گه گهی هدف تیر می کنی  _امیر خسرو دهلوی)

(کاغذین جامه به خونابه بشوییم که فلک

رهنمونیم  به‌پای علم داد نکرد  _حافظ

(کاغذین جامه بپوشید و به در گاه آمد

زاده ی خاطر من تا بدهی  داد مرا _کمال الدین اسماعیل)

(سزد که  پیرهن کاغدین کند عطار

که‌شد زنفس بد آموز پیرهن کفنم  _عطار)

( رفتیم سوی شاه دین  با جامه های کاغذین

تو عاشق‌رنگ آمدی ؛همچون قلم در رنگ شو  _مولوی)

تا‌ که‌دست قدر از دست تو بربود قلم

کاغذین پیرهن از دست قدر باد پدر_خاقانی

ب_جامه ی سرخ پوشیدن:(سرخ جامگان)

یکی‌دیگر از راه های  داد خواهی جامه ی سرخ پوشیدن بوده

که در سرزمین چین   کنش می شده است برای نمونه

داد خواهان  لباس سرخ  پوشیده و در راه گذر  یکی از خواقین

(شاهان چین) که نا شنوا بوده می ایستاده  و خاقان پیل سوار

هر سرخ جامه ای را که می دیده به نزد خویش فرا می خوانده

و چینش دادرسی به داد خواهی اورا می داده است

(عنان کشیده رو ای‌پادشاه کشور‌چین

که نیست بر سر راهی که داد خواهی نیست  حافظ)

در زمان کهن یکی از شیوه های داد خواهی در میهن ما

 هوار‌کشیدن و و واگذاری داد خواست به شاه گاه گذر از

راه او بوده است ‌چنانکه حافط سروده

!خون خور و خامش نشین  که آن دل نازک

طاقت فریاد داد خواه ندارد) ویا:

(خواهم شدن به میکده  گریان و داد خواه

کز دست غم  خلاص  من  آنجا مگر شود)

پ_«جامه ی مرگ(کفن) پوشیدن»  در این زمینه نظامی

گنجوی  داستان پادشاه بیدادگر ومردی درستکار را به رشته ی

نظم کشیده که در این کوته نوشته  نه جای مقال است و نه

مجال اما به گونه دم بریده وابتر:به دوبیت زیر نمارش می

شود:

( پیر‌وضو کرد و کفن برگرفت

پیش ملک رفت و سخن در گرفت

گفت حنوط‌و کفنش گشت باز

دادگری‌گشت رعیت نواز  )

ت_«زنجیر داد نوشین روان»:   به سروده  وحشی بافقی

(به دور  عدل تو آن فرقه را‌رسد زنجیر

که دم زنند ز زنجیر عدل  نوشیروان

زعهد عدل تو  گر کسب اعتدال کنند

فصول اربعه در  چار باغ چار ارکان)

حسین جواهری مدرس بازنشسته شیمی _شیراز

بن مایه ها:

۱_, داریوش زرگری مرندی   (فصل نامه  ادبیات پارسی)

۲_, حسین جواهری  زینب یوسفی(سیری در ریگستان)

۳_بهاالدین خرمشاهی (حافظ نامه بخش اول)

۴ _ دهخدا  (لغت نامه)

برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و دوم

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و دوم

۱- شمعی و رخ خوب تو، پروانه نواز- لعل تو مفرّحی است دیوانه گداز.

در راه توام زان نفسی نیست که هست (شب کوته و تو ملول و افسانه دراز)شمس الدین نسفی

همانندی ها: “شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید- شب را چه گنه؟ حدیث (قصّه) ما بود دراز” این شعر را برخی به ابوسعید ابوالخیر و برخی به مولانا نسبت داده اند. این که شاعر آن کیست نه اندکی از ارزش شعر می کاهد و نه برآن می افزاید.

با رشته ی زلف توام امشب سر راز است. افسوس که شب کوته و این رشته(قصه) دراز است- هدایت طبرستانی.

۲- تو قدر فضل، شناسی که اهل فضلی و دانش(شَبَه فروش چه داند بهای دُر ثمین را)سعدی

ثمین= گرانبها. سمین=فربه. غَث و ثمین: کم بها و گرانبها. غث و سمین= لاغر و فربه. بد و خوب کردن. ” شَبَه” (گوهر بدلی): واژه ای است فارسی و آن گونه ای سنگ سیاه و درخشان است ولی کم ارزش که تازی شده (مستعرب) آن “شبق (سنگ اُبسیدین) و یا شبج است.” “شبی چون شَبَه، روی شسته به قیر- نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر- فردوسی”

“شبه در (پیش) جوهریان (گوهرفروشان) جُوی تیر زد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مَناره ی بلند در دامن کوه الوند پست نماید- دیباچه گلستان سعدی”

جوهری (گهر فروش) اسم ساخته شده از جوهر (گوهر) + ی نسبت.

“مناره” (گلدسته)و یا منار، ستون بلند راهنمای رهنوردان که بربالای آن چراغی افروخته بود. کوه الوند در همدان است و در بن مایه به معنای تیزی و تندی است. زبانزدی است “در رشته کشند در جواهر شبه ای”. جمع مکسّر شبه (اشباه) است چنانکه جمع شبح (سیاهی از دور پیدا شده) اشباح (خانه ی اشباح و اشباح مردگان)

اما شِبه (مانند): “ور به نومیدی از این در برود بنده ی عاجز- دیگرش چاره نباشد که تو بی شبه و نظیری- سعدی – خواتیم” گاهی شِبه را شَبه نیز فراگویی می کنند.

همانندی ها: خر چه داند بهای نقل و نبات ؟ قیمت زعفران چه داند خر؟ قدر لوزینه خر کجا داند؟ قدر زر ، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری. جگر فروش چه می داند قدر و بهای لعل درخشان را.

۳-(شپش ار هست، ناخنت هم هست) کیک را گوش مال چون برجست- سنایی

همانندی ها: خداوند درد را داده؛ درمان را نیز داده.

۴- (شتاب و بدی کار اهریمن است) پشیمانی و رنج جان تن است – فردوسی

همانندی ها: التّأنّی من الرّحمن و العجله من الشّیطان (درنگ از خداوند و شتاب از اهریمن) شتاب است دیو و فرشته درنگ- خوی کبک صلح است و خوی باز جنگ- ادیب نیشابوری.

سیاوش به دست کین گرفتار می شود. او را با خواری به نزد افراسیاب می برند و به زندان می افکنند هرچه فرنگیس دخت افراسیاب لابه کرده و خواهان بخشش همسرش می شود و پدر خود را از کین خواهی هولناک ایرانیان برکنار می دارد اما به انگیزه بدگویی “گرسیوز” کارا نمی شود فردوسی زیبا و دل انگیز پهنه و پرده را به فرتور می کشد.

رو که آهسته دل کی (کم) پشیمان شود- هم آشفته را هوش درمان شود؟ و شتاب کار اهریمن است.

۵- به آب زر این نکته باید نوشت(شتربان درود آنچه خربنده (خرکچی) کشت- نظامی)

درودن = درو کردن و بریدن است (غلط پنداری، گندم نتوان درود چون جوکاری) و “هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت” و “میراث خرس به کفتار رسید!”

۶- یا اهل ریا باش و یا مرد خدا (دولا دولا شتر سواری چه کنی؟) آصف ابراهیمی

همانندی ها: اگر خدا پرستی هوا پرست مباش- گناه کردن پنهان به از عبادت فاش- سعدی

لَت دوم به گونه ی : شراب خوردن پنهان به از عبادت فاش (آشکار)

با زهد و ورع (پرهیزگاری) شائبه کاری (آلودگی) چه کنی؟

با دامن تر شرع مداری چه کنی؟ دامن تر (تر دامن) به معنای آلودگی و ناپاکیست.

۷- عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت (شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت)مولوی

آفتاب آمد دلیل آفتاب- گر دلیلت باید از وی رو متاب.

خرد در گفتار عشق همچو خری است که در گل گیر می کند زیرا عشق است که می تواند پرده از رازهای عشق و عاشقی برداشته و راز و رمزهای آنرا هویدا سازد. چه برای شناخت این کرامند راهی جز رویارویی سرراست با آن نسبت و هیچ نمی توان از راه واژگان یا شنیدن سخنرانی ها و کتاب ها بدان دست یافت و از این روی مولانا به ما می گوید: “در نگنجند عشق در گفت و شنید- عشق دریایی است قعرش ناپذیر.” و حافظ نیز گفته : “سخن عشق نه آنست که آید به زبان”

۸- در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان(در آن)- (شرط اول قدم آنست که مجنون باشی)حافظ

۹-  بود با هر عزیز؛ اهل ربا؛ خوار (شرف دارد بسی سگ بر ربا خوار-ناصرخسرو)

ربا در واژه و پایه به معنای زیادی و سود پول است. ربا در گفتار همگانی به این معناست که در برابر دریافت مبلغی به فرنام وام (قرض) مبلغی نیز به فرنام بن و سود پول به دارنده ی مال داده می شود. ربا در زبانزد به معنی گرفتن یک مال (دارایی) از کسی در برابر پرداخت مالی از همان جنس است به گونه ای که اندازه یکی زیادتر از دیگری باشد حالا چه این زیادتری از گونه ی جنس باشد یا زیادتری در کار(ربای قرضی) و یا ربای در معامله. برای نمونه اگر کسی یک میلیون به کسی وام بدهد و در برابر ، یک میلیون و یک صد هزار از او پس بگیرد و یا اینکه افزون بر پس دادن یک میلیون لباسش را نیز بدوزد و مانند اینها. این را رباخواری و داد و ستدهای “ربوی” می گویند که در اسلام حرام دانسته شده است. ربای در داد و ستد به این گونه است که یک داد و ستد بر یک جنس انجام بگیرد یعنی عوض و معوّض (مالی که از سوی پذیرنده داده می شود عوض نامیده می شود اما مالی که از سوی ایجاب کننده داده می شود معوض نام دارد) یک جنس باشد (برای نمونه برنج را به برنج بفروشند) اما یک تن برنج را با یک تن و چند کیلو برنج داد و ستد کند.

به هر روی داد و ستدهای ربوی در کیش اسلام بازداشته است و دستوراتی برای آن وجود دارد که از مقال و مجال این کوته نوشته بیرون است. (احل الله البیع و حرّم الربا- پروردگار داد و ستد را روا (حلال) ولی ربا را ناروا (حرام) دانست.)

۱۰- (شرف خواهی به گِرد مُقبلان گرد) که زود از مقبلان مقبل شود مرد- نظامی.

مُقبل به معنای : خوشبخت، نیک بخت، بختور، روی آورده، پیش رونده…

و درست در برابر “مُدبِر” یعنی : شور بخت، بخت برگشته، پس رونده و …

همانندی ها: مردی گَردی؛ چو گِرد مردی گردی- خواجه عبدالله انصاری.

وطن در کوی صاحبدولتان گیر (سعدی) با هرکه نه دولتی است منشین- کز سرکه نگشت کام شیرین. ناصر خسرو و یا امیر خسرو دهلوی.

دولتی: سعادتمند، توانمند، فرمانروای، خوش بخت و …

شمعی که بود ز روشنی دور- ندهد به چراغ دیگران نور.

۱۱- (شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است) نه به دیدار و به دنیا و به سود و به زیان- هربزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ- نشود خُرد به بد گفتن بهمان و فلان.

همانندی ها: ارزش هرکس به اندازه چیزی است که آنرا نیکو می داند و ارزش هرکس به اندازه ی دانش اوست.

۱۲- (شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست)- بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین- منوچهری

۱۳- چه خوش گفت یک روز دارو فروش(شِفا بایدت داروی تلخ نوش)سعدی

آموزندگان مینویت بر این باورند که در گذرگاه بهبود حال، نیاز است که تلخی ها و رنج ها را باید به جان خرید. در بسیاری از باره ها، همسو و هماهنگ با کنش ها و خوشایندی های خود گام برداشتن، آدمی را از “حال نیک” و گسترش مینوی باز می دارد. در بسیاری گاه ها خواسته های ما بیان درستی از نیازهای ما نیستند و خواسته هایمان همواره با نیازهای راستین و مینوی ما همگامی ندارند. که
گفته اند “شفا در ته پیاله است”

۱۴- سر شکم آمد و عیبم بگفت روی به روی (شکایت از که کنم خانگی است غمازم)حافظ

اشک (سرشک) از درون آدمی بر می خیزد و از سوز دل و راز آن به نیکی آگاه است. آن گاه که بیرون آید رازهای پنهان مانده را آشکار می سازد. سر شکم روان شد و کاستی های مرا که همان نابردباری من در دوری از دیار بود (نمارشی است به تبعید بودن حافظ در شهر یزد) به گونه رو در رو بازگو کرد. از چه کسی شکوه و گلایه کنم در حالی که شماتت و سخن چین من از خود و خانواده من است. (از ماست که بر ماست) و “هر بلایی (گزندی) که به هرکس برسد از خویش است.”

۱۵- مدار از بدان چشم نیکی از آنک (شکر،کس نخورد از نی بوریا)ابن یمین

درونمایه های چامه های ابن یمین بیشتر سویه های آموزشی، منشی و فراخویی دارد. او در چامه های خود بیشتر از بن پاره ها (عناصر)ی چون تشبیه، تلمیح، تمثیل و ارسال المثل بهره گرفته است.

۱۶- (شکرِ نعمت،نعمتت افزون کند)کفر،نعمت از کفت بیرون کند-مولوی

برخی بر این باورند که مولوی در سرایش این بیت از نشانه ۷ سوره ی ابراهیم بهره گرفته: ” وَإِذ تَأَذَّنَ رَبُّکُم لَئِن شَکَرتُم لَأَزیدَنَّکُم وَلَئِن کَفَرتُم إِنَّ عَذابی لَشَدیدٌ ” (و یاد کن زمانی که پروردگار شما فرمود که هر آینه اگر سپاسگذاری کردید من برای شما افزوده می کنم و هر آینه اگر ناسپاس کردید بی گمان شکنجه من تند و سخت است.)

همانندی ها: “شکر نعمت کن که نعمت در پی است”. “نعمت افزون تر بود آنرا که او شاکر بود- منوچهری” و “شکر رحمت کن که رحمت در پی است.”

۱۷- جدایی تا (گر) نیفتد، دوست قدر دوست کی داند؟(شکسته استخوان داند بهای مومیایی را)صائب

“مومیا mummy” مرهمی سیاه رنگ که پیکر مردگان را با آن نگهداری می کردند و نیز در درمان شکستگی استخوان از آن بهره می گرفتند.

۱۸- شکم، بند دست است و زنجیر پای (شکم بنده، کمتر پرستد خدای- سعدی)

 همانندی ها: شکم پرست، خدا پرست نمی شود.

۱۹- تدبیر صواب از دل خوش باید جست (شمشیر قوی نیاید از بازوی سست)سعدی

۲۰- هیچت اندیشه ز سوز دل ما نیست بلی (شمع از سوزش پروانه چه پروا دارد؟)کمالی

همانندی : اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟

۲۱-گریه و سوزت به کنج خانه ی دربسته به(شمع اندر خانه ی تاریک بهتر روشن است)شریف اصفهانی

۲۲- آتش دل شعله زد،جان عزم رفتن می کند(شمع در هنگام مردن خانه روشن می کند)صفایی اندجانی

۲۳- (شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند)ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن-شوکتی اصفهانی

۲۴- مکن باور سخن های شنیده (شنیده کی بود مانند دیده)ناصر خسرو.

۲۵- تو را دیدیم و یوسف را شنیدیم (شنیدن کی بود مانند دیدن)

همانندی ها: از دیده بسی فرق بود تا به شنیده (کمال خجندی) شنیدن چو دیده نباشد درست (اسدی) کی بود خود دیده مانند شنود (مولوی) نادیده اعتبار نباشد شنیده را (قاآنی) دیدن میوه چون شنیدن نیست (سعدی)

۲۶- (شوخ چشمی (گستاخی) زیان ایمان است)شرمِ دیده، زبان ایمان است. سنایی

۲۷- (شه چو ظالم بود نپاید دیر) زورگردد بر او مخالف چیر (سنایی)

همانندی: ستم، نامه ی عزل شاهان بود. فردوسی.

۲۸-گرچه درویشم بحمدالله مخنّث(زن نما)نیستم(شیر اگر مفلوج باشد همچنان از خر،به است)سعدی.

۲۹- نکته سنجان دگر را نیست زور طبع من (شیر برفین را نباشد قوت شیر عرین(بیشه))امیدی

۳۰- (شیر را بچه همی ماند بدو) تو، به پیغمبر چه میمانی بگو! – مولوی

۳۱- بوریا فرش من و فرش توانگر قالی(شیر قالین دگر و شیر نیستان دگر است)غنی کشمیری

۳۲- (شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود) نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان- فرخی سیستانی

۳۳- ز اظهار درد، درد مداوا نمی شود (شیرین دهن به گفتن حلوا نمی شود)عشقی همدانی

۳۴- دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است(شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است)صائب

پایان واج “ش”


«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و سوم

 ۱- خواه از زبان ناقوس، خواه از لب مسیحا (صاحبدلان شناسند آواز آشنا را)

(آشنایان) – حزین لاهیجی”. “ناقوس” (جمع آن نواقیس) یعنی جرس (عربی) و یا “درا”. زنگ بزرگی که بر در کلیسا کار می گذارند که گاه آیین های کیشی نواخته می شود.

براستی “این زنگ ها برای چه کسی به آوا در می آید؟” (ناقوس هوا بشکن گر ز آنکه نه گبری تو- زنار ریا بگسل گر ز آنکه نه ترسایی- عطار) با نگرش در چامه های چامه سرایان می توان دریافت که پیروان حضرت مسیح، ناقوس را مانند دستگرد (تسبیح) مسلمانان برای شکون و پارسایی با خود همراه داشته و آنرا در دست می گرفته و یا به گردن می انداخته اند. ناقوس و زنّار (کمربند مسیحیان) در ادبیات در کنار هم آمده اند.

۲- صالح و طالح متاع (کالا) خویش نمودند (تا که قبول افتد و که در نظر آید؟)حافظ

صالح: درست کار و جمع آن صلحا و طالح : بدکردار و تباه و جمع آن طلحا است. گاس بیت بالا نمارشی دارد به داستان هابیل و قابیل که هرکس باید در پیشگاه پروردگار پیش کش خود را بنمایاند تا روشن شود که چه کالایی مورد پذیرش و یا مورد پسند قرار می گیرد. به نمای کسان نمی توان درباره ی آنان داوری کرد. در زبان و ادب پارسی برای واژه ی “تا” نزدیک به هشت تا ده معنی نوشتار شده است که در این بیت یعنی باید گوش به زنگ بود تا چه هویدا می شود. مولوی فرموده اند : صحبت صالح تو را صالح کند- صحبت طالح تو را طالح کند.

گفتار درستکار تو را درستکاری می آموزد و در برابر گفتار تبه کار به تو تبه کاری!

۳-(صبح صادق را از کاذب واشناس)رنگ مَی را باز دان از رنگ کاس- مولوی

معنای بیت چنین است: بامداد راستین را از بامداد دروغین بازشناس و آن دو را از یکدیگر جداکن و رنگ می را از رنگ جام (پیاله، کاس) بازشناس. می در اینجا کنایه از راستینه و جام (کاس) کنایه از مجاز است. رهروان (سالکان) باید به راستینه (reality) و پنداره (idealism) را با دیده ی ناهمسانی بنگرند. چشم دوختن به دلخوشی های گیتا چون فجر (صبح) کاذب (دروغین) است که کسان را به لغزش وامیدارد ولی خوشبختی آن جهانی چون فجر صادق است. (صبح کاذب آن گاهی است که شب به پایان رسیده و برای نخستین بار پس از پایان شب نور سپیدی در کرانه و چشم انداز (افق)ی (از سوی خاور) پدیدار می شود و این سپیدی مانند گوش گرگ است(دم گرگ)). چنین پدیده ای گاهِ برگزاری نماز پگاه نمی باشد اما کم کم اندازه سپیدی گسترش پیدا کرده و در سامان خاور پراکنده
می شود که هنگام نماز پگاه است و به آن فجر (صبح) صادق می گویند. (فجر در اینجا به معنای سپیده دم است).

۴- آنجا که بوَد شکستگی ها (صبر است کلید بستگی ها)- ناصر خسرو

“Every thing Comes to him who waits”

“If we bide our time, if will all come night”

کتاب آسمانی قرآن، بزرگان آئین، خردمندان و فرزانگان چامه و ادب پارسی همواره کسان را به شکیبایی فرا خوانده و انگیزش کرده اند که نمونه های آن در زیر، نگاشته شده است.

۱- “الصبر مفتاح الفرج” (شکیبایی کلید پیروزی است)

۲- “رابله” نویسنده بزرگ فرانسه گفته است:

“پیروزی از آن برد باران است”

۳- حافظ : “صبر و ظفر هر دو دستان قدیمند- بر اثر صبر نوبت ظفر آید”

۴- مولوی: “چون بر رشته ی کارت افتد گره – شکیبایی از جهد بیهوده به!”

۵- “اذاَ کان الصبر مُرا فعا قبته حلوه” (صبر تلخ است و لیکن بر شیرین دارد).

۶- “اصبر حیله من لا حیله له” (بردباری چاره کسی است که هیچ چاره ای ندارد).

۷- “اصبر قلیلاً فبعد العسر تیسیر” (کمی بردباری کن که پس از هر سختی آسانی است- فان مع العسر یسرا)

۸- “بردباری پرده ایست پوشاننده و خود شمشیری است بران پس کمبودهای فراخویی خود را با بردباری بپوشان و هوای نفس خود را با شمشیر خود بکش. “

۹- “بردباری بالاترین دلاوی است”

۱۰- شتاب، کار درست را آکمند (معیوب) می کند و بردباری کار آکمند را بازساز (اصلاح) می نماید.

۱۱-و چند زبانزد: الف- “به صبر از بند گردد مرد، رسته”. ب- “به صبر از دانه آید خوشه بیرون(جامی)”. پ- “صبر ایوب عمر نوح نیاز دارد.”. ت- کارها نیکو شود اما به صبر. ث- “گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی”.

اما در پایان : بردباری هنگامی بجاست که بن مایه ی روا و پاکیزه ای داشته باشد وگرنه بردباری در برابر حق کشی و دو چشمی (تبعیض) و بیدادگری به ناتوانی تعبیر شده و سر آغاز نابودیست.

۵– آدمی را که طلب هست و توانایی نیست (صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن)- سعدی

۶– منشین ترش از گردش ایام که هست (صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد- سعدی)

همانندی ها: “آن میوه که از صبر برآمد، شکری بود- سعدی”

“صبر گشاینده ی هر مشکل است”. “صبر گوارا کند، هرچه تو را ناخوش است”. “کارها نیکو شود امّا به صبر”. “صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت- میوه ای شیرین دهد پر منفعت- مولوی”. “گویند سنگ لعل شود در مقام صبر- حافظ”. “گویند صبر کن که تو را صبر، بر دهد- دقیقی”. “صبوری تو را کامگاری دهد”. “به کام دل رسد یک روز صابر- ویس و رامین”. “هرکه را صبر نیست، حکمت نیست- سعدی”

۷– “کز بزرگان شنیده ام بسیار- (صبر درویش به که بذل غنی)- سعدی”

معنای بیت: من بارها این سخن را از بزرگان کیش و آیین خود شنیده ام که شکیبایی درویش بر ناداری و تهیدستی از بخشش توانگر بسی برتر است. (برگرفته از دستان ۲۸ باب دوم گلستان سعدی)

۸صبر کن ای شیشه بر سنگ جفای محتسب- گردن این دشمن عشرت خدا خواهد شکست- بیدل

۹– (صبوری از طریق عشق دور است) نباشد عاشق آن کس که صبور است- نظامی

(ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است)

۱۰– صبوری میوه ی امیدت آرد (صبوری دولت جاویدت آرد)- جامی

۱۱– (صبوری مایه فیروزی آمد) قوی تر مایه ی بهروزی آمد- جامی

۱۲– (صحبت ابلهان چو دیگ تهی است) از درون خالی از برون سیهی است- سنایی

این بیت با چامه های زیادی نزدیکی معنایی دارد برای نمونه از خود سنایی :

“همه کار تو باد با عقلا- دور بادی ز صحبت جهلا”

۱۳– ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت (صحبت احمق بسی خون ها که ریخت)-مولوی

مولوی سپارش می کند همچنان که حضرت عیسی (ع) از ابلهان گریزان بود شما نیز از آنان گریزان باشید. چه او از زنده کردن مردگان ناتوان نبوده ولی از به راه آوری نابخردان ناتوان بوده است. نابخرد کیست و نابخردی چیست؟ بافت و ریشه ی نابخردی در گستره اندیشه است یا بیرون؟ کدام بخش از وجود ما می تواند نابخرد باشد؟ آیا این نابخردی سرشتین است یا پیش آمدی ؟ آیا سبک مغزی کسی است یا همگانی وابسته به من متعالی است یا من یادِه ای ؟ و …

۱۴– کی پرد مرغی بجز با جنس خود؟ (صحبت ناجنس گور است و لحد)مولوی (لحد جای سر مرده در گور)

مولانا در سایه دو داستان پدیده ربایش و رانش را گفتار می کند. یکی اینکه روزی جالینوس حکیم به یکی از یاران خود می گوید: “فلان دارو را برای من فراهم کن تا خودم را با آن درمان کنم. او به جالینوس می گوید که ای استاد بزرگ آن دارو که ویژه ی درمان دیوانگان است و بایسته شما نیست! جالینوس می گوید سخن در همین است. امروز با دیوانه ای روبرو شدم او با شادمانی به من نگریست، چشمک زد و شوخی نمود. اکنون با خودم می اندیشم که اگر در میان من و او هم خوانی و همگونی نبود هر آینه چنین رفتار دوستانه ای با من نمی کرد (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!)”

(گرنه جنسیت بُدی در من ازو- کی رخ آوردی به من آن زشت رو؟)

داستان دیگر اینکه : فرزانه ای می گوید روزی در بیابان زاغی را دیدم که با لک لکی همراه و همگام است. شگفت زده شدم و با خود گفتم از چه روی این دو همراه و همدوش یکدیگر شده اند! از خود پرسیدم چه همگونی و همنوایی میان این دو وجود دارد؟ چون نیک نگریستم دیدم که پای هر دو لنگ است! مولانا می گوید:

“چون شدم نزدیک من حیران و دنگ- خود بدیدم هر دو ان بودند لنگ!”

۱۵– (صحبت نیک را ز دست مده) که مِه و بِه شوی ز صحبت مِه- سنایی

۱۶– ابنای روزگار به صحرا روند و باغ (صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است)-سعدی

ابنای روزگار= مردم روزگار

۱۷– (صدای دُهُل از خالی بودن شکم است) این است حریف ای دل تا باد نپیمایی.

دهل (گونه ای طبل و یا کوس tambour, drum ) صدای دهل در مورد کسی گفته می شود که گفتارش بسیار و کردارش اندک و گاس هیچ و پوچ است. “آواز دهل شنیدن از دور خوش است!” و باد پیمودن کنایه از کنش بیهوده می باشد. “سعدیا آتش سودای تو را آبی بس- باد بیهوده پیمای که مشتی خاکی- سعدی”

۱۸– خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اند- ای من (صدجان) فدای آنکه دلش با زبان یکی است- حافظ

۱۹– با دوستان مضایغه در عمر و مال نیست- (صدجان فدای یار نصیحت نیوش کن)-حافظ

مضایغه= دریغ کردن و خودداری نمودن (از آب هم مضایغه کردند کوفیان !!)

۲۰– طاعت آن نیست که برخاک نهی پیشانی (صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست)سعدی

چنین پیداست که در چرخه ی سعدی نیز همانند بسیاری از چرخه های پیش و پس از او کسانی
بوده اند که پیشانی هایشان چون پیشانی برخی از گروه “خوارج” در چرخه ی حضرت علی علیه السلام از سر پرستش (عبادت) زیاد پینه بسته بود و دین را دستاویزی برای کوبش بر سر دیگران. سعدی در بیت بالا هشدار می دهد که پاکی و درستی راستین در رفتار نمایی نیست (صدق پیش آر که ابلیس بسی کرد سجود …)

۲۱– (صد مشعله افروخته گردد به چراغی) این نور تو داری و دگر مقتبسانند- سعدی

مشعله جای افروختن آتش است و مقتبس: روشنایی گیرنده و فراگیرنده .

۲۲- زخم هجرت هست و وصلت نیست این درویش را (صعب تر از درد غم اندیشه ی بی مرهمی است)-مکتبی

۲۳- عتاب و ناز ز ابروی گل رخان پیداست (صفای هر چمن از روی باغبان پیداست)-صائب

عتاب: ناز و ناز کردن

۲۴- (صلاح کار کجا و من خراب کجا؟) ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟- حافظ

خراب یعنی مست مست . “تاب کجا” از نگرش قافیه برتر از “تا به کجا” (حافظنامه)

۲۵- (صلح و جنگ و مهر و کین با هم نمی آیند راست)غالباً اسباب حسن و لازم خوبیست این – طالب آملی

۲۶- چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی (صورتی در زیر دارد هرچه در بالاستی) میرفندرسکی

میرفندرسکی بیشتر به فرنام یک فیلسوف زبانزد است ولی گاه چامه های عرفانی نیز می سروده که نام آشناترین آن قصیده ی شیوایی است و در بر گیرنده ی ۴۱ بیت با مطلع بالا.

۲۷- (صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد) بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد- حافظ

صوفی با ابزارهای خود (دستگرد، جانماز و خرقه) گستردنی خود را پهن کرد و با تردستی فریب مردمان ساده دل را آغازید و افزون بر این در اندیشه پیرنگ چرخ نیرنگباز نیز بر آمد. نا آگاه از آنکه هیچ فریبایی نمی تواند آنرا فریب دهد. این بیت دارای آرایه دو پهلوست یکی حقه باز (نیرنگباز) و دیگری آن کس تردستی که حقه (آوند بلورین) تردستی را باز می کنند.

۲۸- عشق می گوید به گوشم پَست پَست(آهسته) (صید بودن خوش تر از صیادی است)مولوی

۲۹- صیاد پی صید دویدن عجبی نیست (صید از پی صیاد دویدن مزه دارد) قره العیون

همانندی : وین عجب نبود که میش از گرگ جست(فرار کرد)- این عجب که میش دل در گرگ بست- مولوی

۳۰-  دل بدان غمزه ی خونریز کشد جامی را- (صید را چون اجل آید پی صیاد رود)- جامی

پایان واج “ص

—————————–

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و چهارم
۱-(طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست)دست خود بوسید هرکس دست سائل را گرفت-صائب
دلجو و دستگیر دیگران بودن، یار و یاور ناتوان شدن؛ شادی و شادمانی ستایش ناپذیری در پی خود دارد و آن پالایش روان است و نکویی به خود. صائب می خواهد بگوید که دل جویی از درویشان و در گستره ی گسترده همان نیازمندان بالاترین نیایش و پرستش است که بهی و خجستگی آن به
دارنده اش بازتاب می یابد.
۲-جان؛تن فرسوده را با غم هجران گذاشت(طاقت مهمان(صحبت)نداشت خانه به مهمان گذاشت)- جامی
۳- مُلک دنیا ز پی طاعت دارا گزید (طالب گنج بباید که به ویران گذرد)-قاآنی
“مُلک”: سرزمین، کشور،پادشاهی، بزرگی، شکوه، دارایی، باغ، سرزمین
“نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر؛ نزاع بر سر دنیای دون نکن درویش-حافظ”
۴-(طبعی بهم رسان که بسازی به عالَمی- یا همتی که از سر عالم توان گذشت-کلیم کاشانی)
رفتاری داشته باش که بتوانی با مردمان روز کنار بیایی و یا اینکه چنان والا منشی و پشتکاری داشته باش که بتوانی لگام بیشتر دنیا را به گردنش انداخته در بیابان رهایش کنی. بیت زیبای دیگری نیز در غزل کلیم وجود دارد.
“بدنامی حیات دو روزی نبود بیش- آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت:
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن- روز دگر به کندن دل،زین و آن گذشت”
۵-(طبیب بی مروت خلق را رنجور می خواهد)-گدا بهر طمع فرزند خود را کور می خواهد- صائب
به گونه ای دیگر: “گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند- طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند- گمانم مرده شویان راضی اند بر مردن مردم- بنازم مطربان؛ کاین خلق را مسرور
می خواهند!”
در اینجا صائب گدا را نماد آدم های آزمند، چشم تنگ و بی خرد می داند. خواسته ی صائب از کوری فرزند کسانی است که برای نمونه دخت خویش را در برابر دریافت مبلغی ناچیز به نام مهریه و شیربها به همسری کسی در می آورند که سن بسیار بالایی دارند چرا که دختر جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری (سعدی) و درباره های دیگر تا اینکه از این راه دریافت درآمدی نموده باشد! و یا مردی که شوربختانه همسر خود را برای دریافت پول وادار به خودفروشی می کند. بی گمان چنین کسان همه و همه در زمره ی در یوزگانی از این دست جای می گیرند.
در میان پزشکان سوگند خورده هستند کسانی که بیشتر به سوداگران می مانند تا یک پزشک بزرگ منش که جز به دارایی اندوزی نگاهی ندارند. داروسازانی ک با فراهم آوری ویروس های جهش یافته بیدادی به جان جهانیان می اندازند تا فرآورده های دارویی خود را به فروش رسانند که اینان “نمونه آشکار عالمان بی علمند”
مرده شوی نیز نماد کسی است که مرگ پیکری و یا مینوی دیگران را می خواهند تا خود به نان و نوایی برسد مانند کشورهای فرادستی که به کشورهای فرودست چنگ می اندازند و ملتی را به بند می کشند تا خود به نان و نوا و آلاف و الوف بیشتری برسند. مُطرب در اینجا نماد انسان های آزاد اندیش و شادی آفرینی است که سود دیگران را خواهانند- یک انسان رسا کسی است که همواره به اندیشه شاد کردن کسان و زدودن غبار نومیدی از دل و چهره دیگران است. یک مطرب (نوازنده، رامشگر، نغمه سرا، شادی آفرین) می تواند یک گدای دور گرد، یک پزشک و یا یک مرده شوی باشد. مطرب همان کسی است که مولانا درباره اش سروده:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت- شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
باشنده ای که در این آشفته بازار به سختی یافت می شود.
ای آفتاب حسن برون آ،دمی ز ابر- کان چهره مشعشع تابانم آرزوست.
۶-عجب نبود اگر عاشق زچشم یار می افتد(طبیب مهربان از دیده ی بیمار می افتد-جرأت مشهدی)
همانندی: “چوب نرم را موریانه می خورد!”
۷- (طرب آزرده کند چون که ز حد در گذرد) آب حیوان بکُشد نیز چو از سر گذرد- ایرج میرزا
این بیت نمارشی دارد ب میانه روی. آب حیوان (آب حیات، آب زندگانی)
آب زندگانی یا آب حیات، چشمه پنداری است. در افسانه ها گفته شده که هرکس از آن آب بنوشد پیر نمی شود. و گفته اند حضرت خضر و الیاس از چشمه ی آب زندگانی لبی تر کرده ولی اسکندر ناکام مانده است. حضرت حافظ چنین فرموده:
“آب حیوان تیر گون شد خضر فرخ پی کجاست؟”
همانندی ها: “خوشی زیادی یا نکبت می آورد یا ناخوشی؟”
“آب مایه ی زندگی است اما اگر از سر گذشت انگیزه نیستی و مرگ می شود.”
۸- زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس (طشت زرّینم و پیوند نگیرم به سریش-سعدی)
گفته اند که “مجمر” چامه سرای دربار فتح علی شاه داوش (ادعا) کرد که او می تواند به نیکی سعدی غزل بسازد به گناه این گستاخی وی را به زندان می اندازند. مجمر از زندان برای ادیبان زمان پیام
می فرستد که بهترین غزل سعدی را گزینش کنید و برای او بنویسید تا پاسخ آنرا بگوید. این غزل را که با:
“هرکسی را هوسی در سر و کاری در پیش- من بیچاره گرفتار هوای دل خویش-سعدی”
بیت شماره ۸ بالا ششمین بیت از غزل سعدی است مجمر بر وزن آن چنین می سراید:
“میزنی تیغ و ندانی که چسان می نگرم- گرگ در گله ندارد خبر از حالت خویش-مجمر”
در بیت بخش ۸، غم “مشبه فعلی” به شمشیر (مشبه حسّی) است.
به نوشته ی علی دشتی در کتاب “در قلمرو سعدی” واژه ی “سریش” (ماده ی چسبنده) که نه تنها با شعر سازگار نیست بلکه در نشر ادبی نیز زیبا نیست ولی سعدی با جا انداختن نا چشمگیر
می گذرد.
۹- بر سَعاع راست هرکس (تن) چیر نیست(طعمه ی هر مرغکی انجیر نیست-مولوی)
سماع راست یعنی سماع راستین و سماع یعنی شادمانی و پایکوبی پیشینه پوشان (صوفیان) و چیر به معنای چیره است. هرکسی معنای راستین سماع را نمی داند و گوارنده ی (هاضمه) چنین گوارشی را ندارد. چراکه هرکسی تاب و توان پذیرش راستینه (حقیقت) را ندارد. هم چنانکه نواله (لقمه) و
بهره ی هر مرغکی انجیر نیست(مرغ انجیر خوار نوکش کج است)
آن سماعی که براستی سماع باشد برای این پیشینه پوشان و درویش ها به دست نمی آید این پایکوبی سماع راستین و عرفانی نمی باشد.
همانندی : شغالی که مرغ می گیرد بیخ گوشش زرد است.
۱۰- همه حمّال عیب خویشتنیم (طعنه عیب دیگران چه زنیم؟)- سعدی
همانندی: به عیب خویش یک دیده نمایی- به عیب دیگران صد صد گشایی- نظامی
چو عیب تن خویش داند کسی- ز عیب کسان بر نگوید بسی- فردوسی
در گفتن عیب دگران بسته زبان باش- از خوبی خود عیب نمای دگران باش- واعظ قزوینی
عیب تو خواهی نگوید خصم عیب او مگو- با خموشی می توان خاموش کردن کوه را
چون رد و قبول همه در پرده ی غیب است- زنهار کسی را نکنی عیب که عیب است- غزالی مشهدی
اندر ره حق، تصرف آغاز مکن- چشم خود به عیب کس باز مکن
سِرّ دل هر بنده، خدا می داند- خود را تو در این میانه انباز نکن- خواجه عبدالله انصاری
گر مرد راه بین شده ای عیب کس مکن- از زاغ، چشم بین و ز طاووس پر نگر- عطار
موی بشکافی به عیب دیگران.
هرکس به عیب خود کور است- کاه را در چشم دیگران می بیند ولی شاه تیر را در چشم خود
نمی بیند!
“ویل لکل همزه لمزه (وای بر هر خو گرفته به عیب جویی مردم و بدگوی دیگران)”
۱۱- شرف از دانش است از کِه و مِه (طفل غافل ز پیر جاهل بِه- مکتبی)
۱۲-(طمع آرد به مردان رنگ زردی) طمع را سر ببر گر مرد مردی- ناصر خسرو
۱۳- آنچ%۸

مطالب چاپ شده استاد در نشریه ها

نشریه نصیر بوشهر

عنوان

میرزا اصغر امین السلطان اتابک اعظم ) شماره ۷۹۳ مربوط به شنیه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

 دانلود   ۴۳۷۲۵۶۳

 

۲۲۵ ۰۴