آرشیو مطالب: بخش سوم

میرزا علی خان امین الدوله- بخش سوم (پایانی)

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی خان امین الدوله- بخش سوم (پایانی)

ذ- امین الدوله و نیروی سوم: امین الدوله در زمینه مسائل سیاست بیرونی به این برآیند رسیده بود تا زمانی که مسائل سیاست بیرونی به ویژه چگونگی پیوستگ های ایران با دو توان هماورد یعنی روس و انگلیس گشوده نشود در سیاست درونی کشور نیز پیشرفت چندانی دستآمد نخواهد شد. از همین چرخه بود که امین الدوله همچون پیشینیان خود یعنی قائم مقام و امیرکبیر دریافت که برای نگهداری سودهای ایران در برابر وایه های روس و انگلیس باید به بن مایه نیروی سوم پشت داد یعنی با برپایی پیوستگ با کشورها و توان هایی جدای از انگلیس و روس، راه رهیافت این دو دولت بسته شود و بیم سهمگین آنان (به ویژه روسیه) برای یکپارچگی کشوری (تمامیّت ارضی) ایران زدوده و یا دست کم کاهش یابد. امین الدوله از روزگار پیش از صدارت، بسیار نگران گسترش و زیاده خواهی روسیه در سامان های شمال و شمال خاوری ایران به ویژه بهره برداری آنها از ترکمن ها در خراسان به افزایش آشفتگی ایران بوده است و پیشتر نیز در این زمینه راهکارهایی در رساله خود بیرون داده است. امین الدوله چون سپهسالار و میرزا ملکم خان براین باور بوده است که باید از میان دو هماورد زورمند و نیز دشواری های بنیادینی که در پیگیری بن مایه نیروی سوم وجود دارد، واقع بینانه تر آنست که دولت ایران به سوی انگلیس رفته و با ربایش سرمایه انگلیسی گزند بزرگ روسیه را از ایران براند. نابسامانی دارایی (مالی) کشور و کارهای مالیاتی و گمرکی و مسئله ی وامخواهی بیرونی یکی از دشواری های کرامند امین الدوله در جایگاه صدارتش بوده است و این در حالی بوده که شاه بر انجام آن پای میفشرده اما امین الدوله می خواست به گونه ای آبرومندانه به این کنش دست یازد و زیانی نیز به سوی پایه های اقتصادی و سیاست ملی ایران نباشد. خواست نخستین او این بود که از یک شرکت آلمانی وام بگیرد اما با ناسازی سنگین روس و انگلیس روبرو شد. آنگاه به اندیشه گرفتن وام از کشور بلژیک و یا هلند افتاد این بار نیز با لبه های تیز برشگر و کارشکنی این دو کشور رویارو بوده است. چالش اقتصادی گنجینه را تهی کرده بود به سختی فشار می آورد. کین توزان و هماوردان درونی به ویژه گروه های فرمانفرما و امین السلطان نیز آنی از نیرنگ و پیرنگ دست بردار نبودند.

ر- آیا امین الدوله دشمن یار  و یا دست کم انگلوفیل بود؟

گواه های گوناگون چنین نشان داده که امین الدوله به روزگار جوانی دل به اندیشه های ملکم خان می داده و پس ها در زمره هواداران و دوستان بسیار نزدیک او بوده و حتی پس از رخداد “لاتاری” و برکناری ملکم از جایگاه های دولتی پیوستگ تنگاتنگی با وی داشته تا جایی که فرمان دولتی درباره جلوگیری از راهیابی روزنامه قانون به ایران را ندیده می گرفته است و پدرش نیز در زمره نخستین کسانی بوده است که به نشستگاه فراموش خانه می پیوندد. هنگامی که پسر “بارون جولیوس دورویتر” در راستای پیگیری حقوق پدرش در برجستگ لغو شده- او به ایران می آید به فرمان شاه گروهی برای بررسی داوش های او برپا می شود که امین الدوله نیز هموند (عضو) این گروه بوده است و فرجام این نشست پیشکش برجستگ بانک شاهنشاهی به رویتر بوده است. هنگامی که این بانک پایه گذاری می شود امین الدوله و ملکم نیز در کنار برخی دیگر از دولتمردان و درباریان از زمره خود شاه از دانگداران آن بوده اند. با نگرش به کارایی بعدی بانک شاهنشاهی در مسائل اقتصادی و سیاسی ایران آیا می توان امین الدوله را به دشمن یاری نا آگاهانه و یا دست کم به انگلوفیل بودن وابسته کرد؟ آنچه که پاسخ مثبت به این پرسش را دشوار نقش سراسر پادواژه (متضاد) و بسیار پویایی است که امین الدوله در واخواهی به برجستگ تنباکو و شرکت رژی داشته است. از سویی نابسامانی دارایی تا بدآنجا بوده که دولت تن به فروش خالصجات ( املاکی که به دولت و خاندان پادشاهی وابسته بوده است) داده و چنانکه پیشتر نگاشته شد فروش پاژنام و فرنام می داده و ارزش پول ملّی و مسکوک گردش کاهنده داشته و بر گرانباری چگونگی ها افزوده می شده است اندیشه برپایی بانک از سوی بازرگانانی چون امین الضرب و دیگران راه به جایی نبرده است. پس می بایست بانک ها به یاری بیگانگان برپا می شد و با نگرش به کارشکنی های روس و انگلیس، چاره ای جز روی آوری به این دو دشمن دیرین و انجام سیاست موازنه ای مثبت نبوده است یعنی در برابر برجستگ بانک شاهنشاهی به انگلیس ها برجستگ بانک استقراضی به روس نیز داده شد و این خود برناگواری ها افزوده است.

اگر در روند پایه گذاری بانک شاهنشاهی (شاهی) کردار و رفتار امین الدوله نشانی از انگلوفیلی بودن او دارد اما واژگونه در برجستگ تنباکو گرایش سهش ملی گرایی و رودرویی با سیاست و رهیافت بیگانه و گونه ای با رویارویی با سیاست همسنگی مثبت به روشنی نمایان است. به گونه ای که او در کتاب یادمان های خود می نویسد که انگیزه اش در ناسازی با پیمان نامه ی تنباکو نگرانی او از این بوده است که دولت ایران با درخواست همانندی از سوی روس ها روبرو و سرانجام ناچار به پذیرش شود. امین الدوله با خروش و پرخاش بازرگانان همدلی و همراهی داشته از آنان پشتیبانی می کرده تا آنجا که از سوی او عریضه (Petition نامه ای که کسی به کس بالاتر از خود می نویسد) یا شکواییه در پرخاش به پیمان نامه تنباکو به شاه می نمایاند. کنش پرمعنا و درخور نگرش دیگری که از امین الدوله سر می زند این است که سنگینی بار وامبرگ ها و تاوان های برخاسته از لغو پیمان نامه رژی کمر اقتصاد ایران را خم می کند، امین الدوله به این امر خشنود می شود که در راستای خرید و فروش تنباکوی ایران پیمان نامه نوینی با شرکت رژی ببندد تا تاوان سنگین آن بخشوده شود. او پیشنهاد شرکت رژی با دولت عثمانی را پذیرش کرد. در این پیشنهاد نوین، از بازرگانان ایرانی تنباکو برپایه نرخ بازار خریداری می شد و میانجیگری (دخالت) و وارسی رسای ایرانیان بر شرکت در داد و ستد تنباکو به گونه رسا پذیرفته شد. به هر روی و به کوته سخن امین الدوله در سیاست بیرونی و درونی کامیابی در خور نگرشی نداشت چراکه از درون و بیرون چوب لای چرخ خود داشت که:” همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد!” و” گلّه مارا گِله از گرگ نیست- این همه بیداد شبان می کند!” و یا “دشت مان گرگ اگر داشت نمی لرزیدیم- نیمی از گلّه ی مارا سگ چوپان برده!”

ز- امین الدوله و فرهنگ دوستی: چنانکه پیشتر نوشتار شد میرزا علی خان امین الدوله کسی اهل دانش و خامه بوده و نگرش ژرفی به گسترش آموزش و پرورش داشته است. او مانند امیرکبیر و میرزا حسن خان مشیرالدوله پیشکاری های فراوانی در راستای آشنایی ایران با شهرآیینی نوین انجام داد. او برای بیدار کردن اندیشه های همگانی یگانه درمان را برپایی آموزشگاه می دانست و این درحالی بود که کسانی چون میرزا حسن آشتیانی برپایی آموزشگاه ها با شیوه اروپایی را سرآغازی برای کیش گریزی و تباهی باورها می دانستند و افزون بر این ستیهندگان وی به مظفرالدین شاه چنین تلقین
می نمودند که امین الدوله در اندیشه روشن ساختن اندیشه های همگانی و برقراری رژیم جمهوری است. امین الدوله راهیابی کاتوزیان در کارهای دولت را بر نمی تابید و نادرستی اداری را انگیزه راهیابی های کاتوزیان در کارهای سیاسی می دانست او در این راستا در اندیشه بهسازی های اداری برآمد و این درحالی بود که در زمان کوتاهی که ناصرالملک به کارهای دارایی کشور سرگرم بود چهارصدهزار تومان دغل کاری در دفتر و دستک های مالیاتی پیدا شد. یکی دیگر از کنش های امین الدوله پر و بال دادن به رسانه های نوشتاری و نیز برخی آزادی های سیاسی برای کنشگران سیاسی پیشرفت خواه و پاد خودکامه بود که انگیزه چاپ و پخش روزنامه های زیادی شد و بسیاری از تاریخ نویسان کارهای امین الدوله را ستوده اند و نیز برخی بر این باورند که میرزا علی خان هرچند که از هوش سرشاری بهره داشته با واگذاری برخی پست ها چون جانشینی نخست وزارت امور خارجه آنهم در سن نوزده سالگی برازنده و شایسته نبوده است اما آنچه که بیشتر جای سخن دارد اینست که او چندان پویا نبوده و جنبش لاک پشتی داشته و گاس خود را بی نیاز از شاه و مردم می دانسته از سویی نیز نمی خواسته دروغ بگوید و بر این باور بوده است که کارها باید بر آسه (محور) حق بچرخد. او از نگرش بینش و اندیشه به “منتسکیو” نزدیک بوده است. و دو کتاب “خاطرات سیاسی” و “سفرنامه مکّه” رسم الخط نو حاجی امین الدوله، با پیشکش هزار شماره اشرفی به مظفرالدین شاه یکی از زمین های بزرگ تهران که در برگیرنده ۴۲ پارچه آبادی کوچک و بزرگ بوده به نام پسر خود “محسن خان” وزیر گمرک های ایران می کند. امین الدوله از لشت نشا در گیلان، در تهران نیز املاک و زمین های زیادی در الهیه شمیران و پیرامون دروازه شمیران داشته که پارک زبانزد امین الدوله و مسجد عروسش بانو فخرالدوله دختر مظفرالدین شاه و مادر دکتر علی امینی نخست وزیر کمربندی محمدرضا شاه پهلوی در آنجا جای داشته است. (می گویند رضا شاه گفته است که تبار قاجار یک و نیم مرد داشته، نیمش آغا محمدخان قاجار و یکش بانو فخرالدوله! ) امین الدوله از ارادتمندان حاجی شیخ هادی نجم آبادی حاجی میرزا یحیی دولت آبادی و از دوستان او سید جمال الدین اسدآبادی و سید محمد طباطبایی بوده اند.

س- شیوه ی نگارش امین الدوله: کتاب سفرنامه امین الدوله گویای اینست که وی مردی فرجاد (فاضل) و نویسنده ای توانمند که نه تنها با ادبیات پارسی، تازی و فرانسه آشنا، بلکه آگاه بوده است. شیوه ی او در نگارش در بُن همان شیوه ی قائم مقام و پدر خود مجد الملک با اندکی خوانش و کاوش دیب (نثر) فرانسه آرسته تر شده و نمونه ای از شیوه نگارش ادبی پارسی را که امروزه نیز می توان از آن دنباله روی و پژوهش کرد به روی کار آورده است. برای نکویی پایان این نوشتار سه نمونه از دیب امین الدوله آورده می شود:

۱- دوشنبه بیستم ذیحجه: .. از نیم شب قطرات باران کار را خراب و راحت را مختل کرد و پیش از سحر، باران به شدت باریدن گرفت. از پشت بام و پشه بندها فرار کرده و پایین آمدیم و این حال موجب شب زنده داری و ادراک فیض کامل سحرخیزی شد . در خود احساس تب کردم و نتوانستم به طواف خانه خدا مشرف شوم!…

۲- حاج شیخ جعفر ترشیزی روضه خوان: … شیخ عمامه را پهن و شل می پیچید، “تحت الحنک” (بخشی از دستار و یا شال که از زیر چانه از دستار گذرانیده و بر سر ببندند)از حد ترخص (مسافتی است که مسافر باید از آنجا به بعد نمازش را شکسته بخواند و یا می تواند روزه خود را افطار کند و این نقطه جایی است که اذان شهر شنیده نشود و یا دیوارهای شهر دیده نشوند)درازتر
می گذارد. یقّه پیراهن را که عربی است گشوده دارد آستین قبا “ارخالق” (جامه ای مانند قبا- قدری نازک تر و نازل تر) و بند کمر باز و عبا را در دوش متمایل می گیرد. در ایام سفر که دستش به حمام نرسیده و از مواظبت خضاب بازمانده و ریش به اطراف چهره قوس قزحی (رنگین کمانی) موزون افکنده طبقات سفید، لیمویی، طلایی، سرخ و خرمایی و سیاه لطف عجیبی به جمالش داده، از سفر چند سال پیش خودش می گفت که : در راه “جبل” نیم شبی که در روی شتر به تهجّد (شب زنده داری برای خواندن نماز شب) مشغول بوده از سرین (نشستگاه آدمی) مرکب، سریده، نماز را نبرده، از قافله باز مانده بود. تازه جوانی از عرب هوشمند شیخ را از خاک برمیدارد و به ابل حرون (شتر سرکش) می نشاند چون دعای نیم شبی به کرسی نشسته بود و شیخ در مقصد صدق متمکن نشد، شتر از جا می جهد و متهجّد را چنان به زمین می کوبد که استخوان های کمر در هم شکسته، در
می ماند. تقدیر آنقدر مساعد بوده است که خورجین شیخ نیز با خودش به زمین افتد. در این حال عربی سوخته و سیاه از راه می رسد. به اثر سیاهی تاخته، مردی در خاک و خون تپیده یا خورجین و اسبابی پراکنده می بیند. شیخنا در آن حال آشفته با تتبّعی که در مرثیه خوانی دارد و کشتن و بستن از بسیار گفتن، ملکه ی راسخه ی اوست فریاد می کند که یا ملعون الوالدین این تریدان تقتلنی فاستعجل الان فی التأخّر آفات. عرب صحرایی به خشونت طبع و غفلت قلب از جا در نرفته به دشنام شیخ و به ریشش می خندد که عمو این چه موقع بد زبانی است؟! تفقدی از حالش کرده رحمت
می آورد و می گوید قدری صبر کن تو را به منزل خود برم و تدبیر علاج کنم می رود از یورت (خیمه) و مسکن خودش شتر و مردی دیگر می آورد ……

۳- دوشیزه ی آلمانی در کشتی: از در ایوان مادموازل وارد شد و با مردی مسن قوی بنیه که عینک دارد و سیمای مطبوعی ندارد و با سیگار خود در کنار درب این اطاق ایستاده در آمیخت …               

 

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه» میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و سوم

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و سوم

۳۹- سرانجام؛ شناساندن کابینه ی اتابک به مجلس شورای ملی

“ناجوانمردیست چون جا نوسیار و ماهیار- یار دارا بودن و دل به اسکندر داشتن-قاآنی”

اتابک اعظم در بایسته هایی به توان رسید که جنبش مشروطه خواهی روز به روز گسترش بیشتری می یافت و درخواست قانون بنیادین مشروطه و قوانین پایین دستی در میان لایه های گوناگون و انجمن های برزنی و بومی بالا گرفته بود و مشروطه خواهان افزون بر محمدعلی شاه که از روز تاجگذاری به مجلسیان بی پروا بود و توده ها وی را بدخواه مشروطه می دانستند به اتابک نیز بدبین بودند اما اتابک تلاش می کرد تا با سامان دادن یک دو دوزه بازی؛ هم دل شاه را به دست آورد و هم به مشروطه خواهان استواری و آسودگ اندیشه دهد به گونه ای که ناسازگار با راه و روش همگان گامی بر نمی دارد. از سویی گفتنی است که شماری از توده ها اتابک را مردی فراخور وزارت کشور و نخست وزیری ایران می دانستند و بدین باور بودند که او خواهان پیشرفت ایران است و شماری دیگر ناهمسان با این دسته می اندیشیده اند. انگیزه گروه هوادار اتابک نبشته های کسانی چون “میرزا ملکم خان”، “طالب اف” و جز اینها و روزنامه های فرامرزی و کنش های خود اتابک پس از رهیابی به ایران و ایستایی توده های ناسازگار با محمدعلی شاه و روش های خودکامانه (dictatorial) او بود اما رهنمون گروه دیگر وجود جنبش ها و خیزش ها در جاهای گوناگون کشور بود. با همه ی اینکه به آسانی اخگر آشوب سالار الدوله به خاموشی گرایید و مجلس نیز در کنار اتابک بود اما نکته دیگر بست نشینی در زاویه حضرت عبدالعظیم بود چیزی که نخواهندگان اتابک بدان پای می ورزیدند این بود که اتابک را به روس ها نزدیک و هم پیمان و هم دست است و می خواهد ایران را به روس ها واگذارد. امین السلطان در دیدار با صادق مستشار الدوله (یکی از دوستان تقی زاده) گفته است که قول شرف داده ام که به استواری مبناهای مشروطیت کوشش نمایم. اگر این جوان (محمدعلی شاه) با
آرمان های من همراهی کند امیدوارم از پس انجام پیمانی که بسته ام برآیم اما اگر او را در راه ناهمسان خود دیدم و نتوانستم وی را پذیرا کنم از همان راه بسیار درازی که آمده ام بر می گردم. البته از دیدگاه مستشار الدوله چون خواست شاه کشیدن همداستانی اتابک بوده با او همراهی نشان می داده است. به هر روی اتابک اعظم کابینه خود را در چهارم تیرماه به فهرست زیر به مجلس باز شناسانده می کند:

الف- وزیر جنگ: حضرت والا نایب السلطنه کامران میرزا.

ب- وزیر دادگستری(عدلیه): جناب والا فرمانفرما.

پ- وزیر دارایی (مالیه): جناب میرزا ابوالقاسم ناصر الملک (قراگوزلو)

ت- وزیر امور خارجه: جناب میرزا محمدعلی علاء السلطنه (علا)

ث- وزیر بازرگانی (تجارت): جناب میرزا مهدی خان کاشی وزیر همایون (غفاری)

ج- وزیر علوم و معارف و اوقاف: جناب مهدیقلی خان مخبر السلطنه (هدایت)

چ- وزیر فوائد عامه: جناب میرزا نظام الدین کاشی (مخبرالسلطنه)

ح- وزیر کشور (داخله) و نخست وزیر: امین السلطان.

او در جایگاه دلجویی از نمایندگان بر می آید اما تقی زاده نبود کامران میرزا وزیر جنگ در مجلس را دستاویز کرده به اتابک و کابینه اش می تازد. از دیدگاه تقی زاده چون همه وزیران در برابر مجلس نمایندگان ملت پاسخگو هستند از نبود وزیر جنگ چنین برداشت می شود که کنش و کوششی به همکاری او وجود ندارد. تقی زاده از دیگر نمایندگان می خواهد تا در مورد نگهداشت و یا کنارگذاری کامران میرزا رأی دهند و نمایندگان به کامران میرزا عمو و پدر همسر شاه رأی پشتگرمی (اعتماد) نمی دهند و بیرونش می کنند.

چند روز پس؛ اتابک، میرزا حسن محتشم السلطنه به سمت دستیار خود و جانشین وزارت کشور
می شناساند. او در همان نشست توانست بیشینه نمایندگان مجلس را به جانبداری از خود ربایش کند. دوستی و ، وداد دیرینه سید عبدالله بهبهانی با اتابک و جانبداری صنیع الدوله فرنشین مجلس از او انگیزه شد تا مجلس با او سازگاری و آشتی پیشه کند. در همان نشست سید حسن تقی زاده علیه او سخنرانی می کند که با واخواهی دیگر نمایندگان روبرو می شود. تقی زاده دیگر به سخن گفتن
نمی پردازد و چنین برداشت شد که تقی زاده از همان روز تلاش خود را علیه اتابک به انجمن های خودرو و خودسر و پنهانی ترابر کرده است. نخستین چالش رودرروی کابینه اتابک شورش استان فارس بود که در کنار آن خواهان برکناری قوام الملک شیرازی بودند. اتابک این خواسته را برآورد و قوام الملک را برکنار کرد. در همان زمان نیروی عثمانی (ترکیه امروزی) به مرزهای ایران دست اندازی کردند و اسماعیل سیمیتقو و دار و دسته اش وارد خاک ایران شده و در چپاول و دست درازی به دارایی مردم و ویرانی دست یازیدند و چنانچه که پیشتر نوشتار شد ابوالفتح میرزا سالار الدوله در باختر ایران با سپاه بسیار به راه افتاد و داوش تاج و تخت شد و تا نهاوند پیش رفت اما به زودی شکست داده شد و در چنین روزهایی نزدیک به پانصد کس از کاتوزیان و دانش آموختگان دانش های کیشی به پرچمداری شیخ فضل الله نوری و سید احمد طباطبایی در برابر مشروطیت خیزش کردند و در آرامگاه حضرت عبدالعظیم حسنی بست نشستند و تلگراف هایی به علمای نجف در نخواست و نادرستی مشروطه مخابره نمودند. شیخ فضل الله به دست سید احمد طباطبایی به شهرها نیز تلگراف نمود و مشروطیت را پاد کیشی دانست. ملا قربانعلی، مجتهد سرجنبان و خودکامه زنجان و خمسه از فرمانبرداری دولت مشروطه، سرپیچی کرد و به هواداران خود فرمان داد تا به ارگ فرمانروایی یورش برند چراکه او و شیخ فضل الله نوری و کسان هم اندیش با آنها سازگان مشروطه سلطنتی را ناسازگار با کیش اسلام دانسته و سامانه ی مشروعه می خواستند. به هر سوی نزدیک به ششصد کس از هواداران تفنگدار حاج ملا قربانعلی به استانداری (دار الحکومه) زنجان و خمسه یورش برده، میان نیروهای دولتی و تازش برندگان درگیری آغاز و در این درگیری، میرزا باقرخان سعد الدوله فرمانروای زنجان که پسر دایی اتابک بود با تکانه دشنه از پای درآمده و کشته می شود. اتابک در راستای مشروطیت به نمایندگان می گوید: “من معنی مسئولیت و مشروطیت را به نیکی می دانم. اگر سدها و راه بندان هایی نیز در میان باشد باید خودمان از میان برداریم وگرنه باید کنار برویم و از شاه نیز
می خواهد که بیشینه هواداری از مجلس، مجلسیان و قوانین اساسی را روا دارد.”

۴۰- کشتن (terreur) اتابک : اهالی تاریخ، گزینش امین السلطان از سوی محمدعلی شاه قاجار به فرنام صدراعظم را نشانه ای بر ناسازگاری ششمین پادشاه قجری می دانند. این برگماری با ناسازگاری مشروطه خواهان روبرو شد. بماند که این برگماری از دوسو با ناسازگاری روبرو شد یکی از سوی شیخ فضل الله نوری ها و شیوه اندیشه آنان و دیگری نیز از سوی مشروطه خواهان! و این کار کردن را برای امین السلطان دشوار می ساخت، اما این ناسازگاری ها کمترین کارایی در دیدگاه شاه محمدعلی نداشت چراکه این شاه جوان کسی جز گزینش اتابک را بایسته انجام خواسته خود پیدا نکرده بود. هشتم مردادماه ۱۲۸۶ نشست هویدای مجلس به فرنشینی صنیع الدوله هنگام پس از نیمروز برگزار شد. اتابک و همبودان (اعضا) کابینه نیز در نشست، پیشگاه داشتند. اتابک نخست میرزا محمود علاء الملک را به فرنام وزیر دادگستری و میرزا حسن خان مستوفی الممالک (مستوفی) را به سمت وزیر جنگ معرفی می نماید. آنگاه گزارش گسترده ای از روند کشور به آگاهی کشور رسانید و پیام محمدعلی شاه را در زمینه پایان قانون اساسی به آگهی نمایندگان رسانید و افزود که با همیاری نمایندگان بزودی دشواری ها برطرف خواهد شد و نظم و تربیت در کشور فرمانروا خواهد گردید. پس از سخنان اتابک، چند کس از نمایندگان بادمجان دور قاب چین سخنان چاپلوسانه ای گفتار کردند. بویژه سید عبدالله بهبهانی آفرین ها و زه ها زه ها گفت. پس از پایان نشست اتابک و بهبهانی زمانی در یکی از اتاق “عدل مظفر!” (مجلس) به گفتگو نشسته و دیگر نمایندگان به کارهای خود سرگرم شدند. پاسی از شب گذشته که بهبهانی و اتابک از میان مجلس و میان سرای بهارستان بیرون شدند و در گرماگرم گفتگو بودند که در برابر مجلس سه گلوله به سوی اتابک شلیک شد. اتابک فروغلتید و در دم جان سپرد. کشنده که پس از این کنش فرار کرده بود اندکی پایین تر از میدان بهارستان در برزن سرچشمه دستگیر می شود ولی درگاه دستگیری با تپانچه خودکشی می کند. برخی پیرنگ کشتن اتابک را به محمدعلی شاه نسبت و یا دست کم او را به گونه پنهانی پشتیبان این پیرنگ می دانند. برخی کشتن او را از سوی سفارت انگلیس می دانند زیرا او به روس ها گرایش داشت. و نیز کشتن حکیم الملک همبودکارای سازمان فراماسونری که البته خود اتابک نیز فرماسونر بوده است که جای گمان به جای نمی گذارد، کشنده اتابک “عباس آقا تبریزی” هموند انجمن آذربایجانی ها بوده و این روشن است که تقی زاده در این انجمن پیرنگ و کارای بسیار زیادی داشته است ولی او در این زمینه هیچگاه سخنی به میان نیاورده است. سلیمان میرزا را نیز محرک می دانسته اند.

بنا بوده است که روز کشته شدن اتابک، وزیر مختار انگلیس پیمان نامه ی بین روسیه و انگلیس را بر پایه بخش کردن ایران به دو سامانه زیر رهیافت (تحت نفوذ) را به وزارت خارجه ارایه بدهند. جنازه اتابک در فضایی دور از هراس تشییع و پیکر او در قم و در اردوگاه ویژه به خاک سپرده می شود. هنوز چندی از مرگ اتابک نگذشته بود که انجمن ها به در و دیوار آگهی چسباندند و مردم را فراخواندند تا در آیین هفت عباس آقا تبریزی انبازی کنند. روز پانزدهم شهریور شمار زیادی در این دعوت همگانی انبازی می نمایند. در آغاز بهاء الواعظین سپس ملک المتکلمین بر منبر نشسته و هرکدام جداگانه سخنان تندی ایراد می کنند. سخنان ملک المتکلمین چنان تند بوده بیم آن می رفته که مردم به کاخ یورش و شاه را بکشند و در همان روز به عباس آقا صراف پاژنام “منجی” ایران داده می شود بخشی از چکامه ای که فخر الواعظین کاشانی در زمینه ی امین السلطان سروده است در زیر آورده می شود.

…”ارمنی زاده میازار مسلمانان را- به کف کفر مده سلطنت ایران را

عاقبت خانه ظلم تو کند شاه خراب- پس چه حاجت که بر افلاک کشی  ایوان را

داس غیرت چه شود در کف ملت ظاهر- پاک از لوث وجود تو کند بستان را

کاسه لیسی تو از روس ندارد ثمری- کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را…  “

در برابر، ملک الشعرای بهار که پدرش مورد نوازش اتابک بوده و نسبت به خانواده صبوری (بهار) مهری ویژه داشته در بازگشت امین السلطان به ایران یک چکامه ی تاریخی که در برگیرنده پیش نیازهای(مقدمات) مشروطه و بیانگر سهش های خانوادگی است در خراسان می سراید و برای اتابک به تهران می فرستد که چند بیتی از آن آورده می شود.

“آن اختری که کرد نهان چند گه جمال- امروز شد فروزان از مطلع جلال

ای خصم دیو سیرت نالان شو و مخند- و ملک دیده محنت خندان شود منال

کافر به فربخت دگرباره سوی تو- صدر فلک مقام و عمید ملک حضال

فرخنده فر اتابک اعظم امین شاه-  دُستور بی نظیر و خداوند همال “

زمانی که اتابک از زمان آمدن مظفرالدین میرزا از تبریز به تهران چهل روز در کاخ گلستان بوده است، در این زمان تنها حاج علیقلی خان بختیاری (سردار اسعد) با ۵۰ سواره بختیاری و کرمخان و برادرانش از جان اتابک نگهداری می کرده اند. احمد کسروی به گونه تند روانه ای از امین السلطان به بدی یاد می کند. حیدر عمو اغلی در یادداشت های خود نگاشته است که آقا سیدجمال واعظ، ملک المتکلمین که در حزب اجتماعیون عامیون (سوسیال دمکرات) بوده اند به کشتن اتابک رأی داده و فرمان کشتن اتابک را به کمیته مجری فرستاده اند. از یادمان های نیکویش برپایی میهمانخانه بزرگی در قم، برپایی بازاری در قم، بازسازی بارگاه حضرت معصومه، بازسازی آرامگاه شاه نعمت الله ولی است. او چهار پسر(عبدالله، احمد، محمد ابراهیم، امیر محسن) که تنها میرزا احمدخان مشیراعظم در
چرخه ی ششم قانونگذاری در کابینه مستوفی وزیر پست و تلگراف و در زمان احمدشاه فرنشین تشریفات دربار را داشته و سایر پسران در گذشته بوده اند.) از پنج دختر او خانم افتخار اعظم عروس سلطان محمود میرزای ظل السلطان شد به همسری پسرش اکبر مسعود صارم الدوله در آمد. و در پایان و چنانکه پیشتر نیز نوشتار شد او مردی بسیار هوشیار، با یاده ای توانمند، بسیار زیرک، بلند دیدگاه، خوش برخورد با افتاگی بسیار، زبان پارسی و آغازه های تازی، کمی نیز فرانسه می دانسته، شعر را می شناخته نوشته هایش ناشیانه و ساده و خطی شکسته داشته است.

پایان اتابک اعظم

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیستم به بعد

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیستم
۲۹- میرزا رضا؛ گمانه زنی ها و بازجویی ها: شهدخت تاج السلطنه و نیز دولتمرد، اعتماد السلطنه، جنبنده بنیادین میرزا رضا کرمانی برای از پای درآوردن سلطان صاحبقران کسی را جز امین السلطان نمی دانند چرا که شاه در این پایانه ها از دست صدراعظم کار کشته خود به تنگ آمده بوده است که این خود به گمانه زنی کمک می کند و آن اینکه در این روز، به واژگونه همیشگی، حرم حضرت عبدالعظیم فرق نبوده است. گفته شده که امین السلطان شاه را وادار کرده که شاه به نما، پیش از آغاز جشن پنجاهمین “قران” (کسی که به سی امین سال زندگی خود می رسید یک قران را پشت سر
می گذاشته ناصرالدین شاه نزدیک به پنجاه سال پادشاهی کرده، او پس از سی سال پادشاهی در سال ۱۲۹۳ هـ.ق به انگیزه سی سال پادشاهای خود، سکه ای در تبریز ضرب کرده که بر آن نوشته بوده “ناصرالدین شاه غازی خسرو صاحبقران”) دیداری به گفته خود با “رعایا” داشته باشد به نوشته ی امین الدوله هماورد امین السلطان پس از تیراندازی به سوی شاه به گرفتن، کوفتن و زخمی کردن
لب های کشنده می پردازند به دستور امین السلطان میرزا را از چنگ فرمایگان رها ساخته تا مبادا کشته شود (شاید هم برای بازجویی زنده بماند) به نوشته ی کتاب تاریخ ایرانیان زنده بیرون بردن کشنده ای از میان آن همه شاهدوستان جز از کارهای سترک امین السلطان کار کس دیگری
نمی تواند باشد. افزون بر این گروهی از بازرگانان که در پیوستگ با کشته شدن ناصرالدین شاه در سرای حاجی امین الضرب گرد آمده بودند و گزاره را به گوش حاجی می رسانند بی آنکه از کشنده و چند و چون رخداد سخنی شنیده باشد، پنداری که چندان هم ناآگاه از رخداد نبوده از جای خود بر می خیزد و می گوید: “خانه میرزا رضا نابسامان شود که آنچه می خواست انجام داد!” گروهی کنش میرزا رضا را از سوی دولت های روس و عثمانی دانسته، گروهی از سوی سخنان سیدجمال دانسته اند اما از دیده نگارنده و به نوشتاری که گذشت بیدادی که از سوی فرمانروای بیدادگر کرمان بر
خانواده اش رفته و یا کینه نایب السلطنه و زندانی کردن او در قزوین و تهران می تواند بیش از دیگر گمانه زنی ها کارا بوده باشد به هر روی می توان گفت: “معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشند- هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟- حافظ ” اما آنچه را که نمی توان گفت اینست که میرزا رضا با کشتاندادن! ناصرالدین شاه برگ تازه ای را در تاریخ امروزین (معاصر) رقم زده و بنیاد تندروی و تروریسم را در آرایه نوین آن بنیاد نهاده است. کشتن پادشاه پر شکوهی چون ناصرالدین شاه کاری بوده است کارستان از هرکسی برخاسته نبوده جز در درجه نخست زجر دیدگی، نابسامانی اقتصادی و اجتماعی همنشینی با سید جمال و روشنفکران که بازه اش برپایی عدالتخانه و مشروطه خواهی بوده است.
۳۰- بازجویی از میرزا رضا در پی پیداکردن سرنخ ترور قبله ی عالم.
به نوشته ی امین الدوله، میرزا رضا را سوار بر درشکه کرده در حالی که بیش از ۵۰۰ کس سواره پیرامون او را گرفته به تهران می آورند. میرزا رضا با بیشترین توان قبلی و آسودگ که از پیشانی
بی گناهان پدیدار می گردد به پیرامون خود می نگریسته، به توده ها چشم می دوخته، پنداری که با زبان حال می گفته : ای گروه آئین مند، من به خویشکاری کیشی خود کنش نمودم و درس خود را به شما آموختم. به هر روی میرزا رضا را در اتاق کوچکی زندانی کرده و کتک بسیاری به او می زنند که گویا تا دیرهنگام بی هوش بر زمین افتاده بوده است. محمدحسن میرزا معتضد السلطنه از پیشخدمتان شاه نزدیک او رفته و این گونه می پرسد که : “ناصرالدین شاه چه گناهی داشت که او را کشتی؟” و او در پاسخ می گوید: “گناهی از این بزرگتر که کسی چون تو را به تنهای (خلوت) خویش راه داده و با همه ی بی ناموسی ها که کرده با تو همدم و همنشین شود؟” میرزا رضا در پاسخ به پرسش به یکی از بازجویی های خود در زمینه پیوستگ او با حاج شیخ هادی نجم آبادی می گوید:
“شیوه برخورد اندیشه او روشن است که چگونه گفتار می کند. او هر روز که در کنار خیابان بر روی خاک نشسته، پیوسته سرگرم آدمسازی است و تاکنون دست کم بیست هزار انسان پرورانیده و پرده تیره از پیش چشمان دیگران برداشته، همه بیدار شده و راستین ها را دریافته اند.” بازجو (مستنطق) در زمینه نقش سیدجمال در کشتن ناصرالدین شاه می پرسد. او پاسخ می دهد که من دستور ویژه ای از او نداشتم این روشن است که سید از چه باره هایی گفتگو می کند و از گفتن این حرف های خود پروایی ندارد و میرزا در برابر، از بازجوی خود “ابوتراب، نظم الدوله” رئیس شهربانی (نظمیه) می پرسد مگر نه این است که سال ها سیلاب بیداد بر همه ی یکان رعیت روان است؟ مگر این سید، دودمان بتول و رسول این مرد بزرگ چه گفته و چه کرده بود که آن همه بی آبرویی و رسوایی بر سرش آوردند؟ مگر او جز سخن روا چه می گفت که با وی این گونه رفتار شد؟ بازجو از میرزا رضا می پرسد پس شما از کجا به اندیشه کشتن شاه افتادید؟ او پاسخ می دهد: “از کجا که نمی خواهد؛ از کندها (چوب بستری که بر پای دربندان و بزهکاران می بستند) و بندها که به ناروا کشیدم و چه چوب ها که نخوردم و شکم خود را با دست پاره نکردم؟ از رنج ها و اندوها که در خانه کامران میرزا در امیریه، در قزوین و در انبار تهران بر سرم آمد. زندانی ها کشیدم و این در حالی بود که به گمان خودم نیک خواه دولت، ملت و میهنم بودم. پیش از شورش تنباکو نه اینکه کنجکاوی کرده باشم؛ بلکه دانسته های خودم را پس از فراخوانی گفتار کردم.”
بازجو می گوید کسی که با شما بد اندیشی و کین توزی کسی (شخصی) نداشت و این گونه که
می گویید دلسوزی کرده باشید و از شما تنهایی و فتنه جویی دیده نشده باشد انگیزه ای وجود نداشته است که در برابر آن گونه دلسوزی ها به شما گزند رسانده باشند پس چنین پیداست که از همان زمان نیز در شما نشانه برخی آشوب ها و تباهی دیده بودند! میرزا رضا می گوید اکنون نیز آماده هستم تا نشان دهم که سخنان من خیرخواهانه بوده ولی کسان کینه توز برای به دست آوردن
جایگاه ها، درجه ها، مواجب، نشان و آویزه واژه گونه به عرض رساندند. بازجو می پرسد که این گونه کسان بدخواه و کین توز کیا بودند؟ میرزا رضا پاسخ می دهد، همان کسان پست و بد گوهر، بی تبار و بی ریشه و ناشایست که شایستگی هیچ یک از جایگاه ها را نداشتند از زمره آقا بالاخان وکیل الدوله و نیز از مهر زیاده از اندازه حضرت والا نایب السلطنه به او … ابوتراب نظم الدوله در جایگاه بازجو به آهنگ پی برد. انگیزه میرزا رضا از کشتن شاه از او می پرسد او ستم هایی که به تو شد از سوی شاه که نبود، پس شما می بایست از کسانی که به شما بیداد و بی مهری روا داشتند تاوان گیری
می کردی نه اینکه کشوری را یتیم و بی پدر می کردی؟ در اینجا میرزا رضا با آهنگی تند انگیزه خود از ترور قبله ی عالم را این گونه بیان می کند: “پادشاهی که پنج سال پادشاهی کرده باشد اما هنوز کارها و کردارها را به نادرستی به عرضش برسانند و او پژوهش نفرمایند و پس از چند سال میوه آن درخت کشور وکیل الدوله، عزیز السلطان، امین الخاقان و این گونه فرومایگان و بی سرو پاهای بی پدر و مادر میوه این درخت باشند که گزند جان همه مسلمانان گشته باشند چنین درختی را از بن برید تا دیگر چنین برهایی به بار نیاورد که “ماهی از سرکنده گردد نی زدم!” پس اگر ستمی بر توده ی فرودستان می شود از سوی فرادستانی است که دیده ی بینای خویش را بر هم نهاده اند!” او در پاسخ بازجو که از وی می پرسد چرا کامران میرزایی را که بر تو بیداد کرد نکشتی؟ او پاسخ می دهد که اگر وی را می کشتم ناصرالدین شاه با این توان، هزاران کس را به دستاویز خوانخواهی می کشت پس بریدن درخت را باید و نه شاخ و برگ درخت را. او در پاسخ بازجو که
می گوید همفکران خود را معرفی کن تا ما از این پس با همفکری آنان به بهبود کشور دست یازیم! میرزا رضا که دست او را می خوانده در پاسخ می گوید: هم آرمان های من در این شهر و دیگر شهرهای کشور بسیارند. در میان کاتوزیان، وزیران، فرماندهان، بازرگانان، پیشه وران و دیگر لایه ها بسیارند. شما می دانید که سیدجمال الدین به این شهر آمد. همه ی شهروندان از هر دسته و لایه ای چه در تهران و چه در حضرت عبدالعظیم به دیدار وی رفتند. نویسه های او را خواندند و یا شنیدند. چراکه هرچه او می گفت نیکخواه همه ی توده ها بوده همه واله و شیدای نویسه های او شدند و تخم اندیشه های والا در کشتزار دل ها پاشیده، مردم خود بیدار بودند و هشیار نیز شدند و اکنون نیز همه با من هماوا هستند. بازجو می گوید اگر که همه ی مردم با شما هماوا هستند پس چرا توده ها از بزرگ و کوچک؛ زن و مرد در این رخداد چون انسان فرزند جوان از دست داده مویه کنان هستند؟ میرزا در پاسخ می گوید این گونه سوگواری ها انگیزه افسردگی می شود کسی که می میرد برای دیگران افسردگی به همراه دارد؛ بروید در بیرون ها حالت بیچارگی رعیت را تماشا کنید. بازجو به میرزا رضا می گوید بله درست است اما آنگاه که به تاریخ فرنگ نگاه می کنید می بینید که در راه رسیدن به آرمان های بزرگ، تا خون ریزی نشده ره به جایی نبرده است.
بازجو می گوید که شاه از بسیاری نارسایی ها و نابسامانی ها نا آگاه بوده است. او پاسخ تاریخی به یادماندنی می دهد که اگر او نا آگاه بوده وای بر کشوری که شاهش از این همه ناراستی ها و کثری ها نا آگاه باشد پس همان به که نباشد.
بازجو می گوید چرا بنابر آنچه در ایران رواگ است پیش دولتمردی نرفتی که دادخواهی کنی؟ میرزا رضا می گوید بله شما درست می گویید اما من برای بار دوم نزد صدراعظم رفتم باز نایب السلطنه مرا گرفت و گفت چرا به منزل صدراعظم رفتی؟ وآنگهی شما همه می دانید همین که پای نایب السلطنه در یک مسأله به میان می آمد صدراعظم و دیگران ملاحظه می کردند و یارای حرف زدن نداشتند و اگر حرفی می زدند شاه بها نمی داد و در واپسین باره بازجویی که در پیشگاه صدراعظم، شاهزاده ملک آرا و چند نفر دیگر از زمره مخبرالدوله، مشیرالدوله و مانند اینها بوده است در اینجا میرزا رضا فشرده ای از ستم ها که بر او رفته گفتار می کند و در زمینه کشتن شاه می گوید به گمان خودم یک پیشکاری به همه دولت و مردم کرده و این تخم را آبیاری و سبز کرده ام. مردم نیز خواب بوده و بیدار شده اند و درختی را که در زیرش همه گونه جانوران آزار دهنده گرد آمده بودند از بیخ انداختم و آن جانوران را پراکنده ساختم اکنون از پهلوی آن درخت یک جوانه چون مظفرالدین شاه سبز و خرم و شاداب پدیدار شده است که امید همه گونه بر از آن می رود (شاید او این سخنان را در اندیشه بخشش و یا پندار بخشش گفته است). نویسه گسترده بازجویی از میرزا رضا در کتابچه ۳۷ برگه ای در شماره ۵۸ شهاب در زمستان ۲۴/۱۲/۱۲۸۶ به چاپ رسیده است. بخشی نیز برای نخستین بار در شماره های ۹ و ۱۰ روزنامه صور اسرافیل مورخ ۳۱

زیست نامه ای بسیار فشرده از شاه قجری:
ناصرالدین میرزا در ۲۵/۴/۱۲۰۹ خورشیدی در شهرستان اسکو دیده به گیتا می گشاید. او که چهارمین پادشاه قجری بوده، بیشترین چرخه ی پادشاهی یعنی نزدیک به پنجاه سالی در این زنجیره را در دست داشته است. هنگامی که پدرش(محمد شاه) که سال ها به بیماری اشراف (نقرس gowty، درد پا) دست به گریبان بوده در سال ۱۲۲۷ خورشیدی در سن ۴۲ سالگی بدرود زندگی می گوید و کشور گرفتار شورش می شود و یگانه بخش آرام ایران همان سرزمین آذربایجان به شمار می رفته. از همین جا بوده که ولیعهد هیجده ساله با گفتاری که در زمینه ی امیرکبیر نگاشته شد با چاره اندیشی مادرش (عهد علیا) و پشتیبانی امیرکبیر بر اورنگ پادشاهی می نشیند. صدارت سه ساله ی امیرکبیر که در تاریخ ایران به چرخه ی شکوفایی و پیشرفت زبانزد است همزمان با آغاز چرخه ی پادشاهی ناصرالدین شاه است. کنش های سازنده امیرکبیر که در چرخه ی صدارتش به چشایی شاهزادگان و درباریان خوشایند نبود انگیزه ای می شود تا که این گروه با انگیزش مهد علیا که رهیافتش در دربار از زمان صدارت امیر بسیار کاهش پیدا کرده بود زمینه را برای بدبین شدن قبله ی عالم به امیرکبیر فراهم و در پایان، وی به کاشان رانده شده و سپس فرمان کشتن وی از سوی ناصرالدین شاه برونداد می شود. از رخدادهای تلخ و سیاه چرخه ی ناصری به نوشتاری که گذشت پیشکش برجستگ تنباکو، جدایی همیشگی هرات، سرخس، سامانه های پیرامون رود جیحون، بخشی از سیستان و بلوچستان از پیکر ایران، واگذاری برجستگ های گوناگون به دولتین روس و انگلیس و افزایش بیشتر رهیافت آنان در همه ی کارهای کشور و انجام رهسپاری های پر هزینه از کیسه ی ملت (به گفته خودشان؛ رعیت) برای خوشگذرانی که با کشتن وی، یک چرخه ی پنجاه ساله از تاریخ تاریک ایران به پایان رسیده و زمینه برای جنبش مشروطه خواهی هموار می گردد. در پایان افزوده می شود که میرزا رضا در پی خودکامگی و ستم های چرخه ی ناصری و بیرون کردن سیدجمال با پوشش پاره پاره از حضرت عبدالعظیم و سپس ایران بارها به گونه گفتنی و نوشتنی به شاه و درباریانش هشدار می داده که به انگیزه خوار داشت به سید و ستمی که بر وی رفته کشته خواهد شد. درباریان قجری زبانی تند و تیز و کنش های پرخاشگرانه او را بر نتابیده و او را به زندان می اندازند


: سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و یکم
۳۲- پادشاهی مظفرالدین میرزا: پس از کشته شدن ناصرالدین شاه، امین السلطان کهنه کار با ترفند خود چنین وانمود می کند که انگار گزندی به پیکر شاه نرسیده، بلکه شاه، تنها از هراس
بی تاب شده است. سپس کالسکه پادشاهی را نزدیک آورده و به یاری چند کس از رازداران پیکر
بی جان قبله عالم را از در دیگر بر سر و دست بیرون برده و در کالسکه جای داده می شود به گونه ای که هیچکس از پایبندان (ملتزمین) پی نبردند که بر سر شاه چه آمده. صدراعظم، خود کنار دست شاه می نشیند و چنین وانمود می کند که دارد از شاه پرستاری می کند. میرزا محمدعلی ملیجک امین خاقان (آقا مردک خان) نیز بادبزن به دست چهره سرد و بی جان شاه را باد می زند. تیپ چاکران و دسته ی سواران از پس و پیش، بی کم و بیش جهاندار بی جان را به گونه زندگان به تهران
می رسانند.
امین السلطان به نماد شاه برای مردم دست تکان می داده است پنداری که شاه زنده است.
یکی می گفته بانویی به شاه یورش برده، دیگری می گفته مردی در تن پوش و چادر زنانه، زخمی بر پاشنه همایونی زده و کس دیگر از کرشمه و سستی شاه را زاییده هراس شاهانه می گفته که چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
به هر روی پیکر شاه شهید را به ساختمان پادشاهی رسانده و چون دسته گلی به اتاق آیینه – زبانزد به کاخ برلیان می سپارند. جناب نایب السلطنه کامران میرزا (فرزند سوم شاه) که در خانه آگاه
می شود و به امید زنده بودن پدر تاجدار می آید در کنار آبگیر (حوض) آگاه می شود که شاه را پهنه هلاک و سر تاجور بر خاک است. و بی آنکه نزدیک بیاید و یا چهره به غم خراشد یا حمد و سوره ای بخواند “لات حین مناص” (دیگر راه برگشت و گریزی نیست) بگفت و ارگ شاهی بگذاشت و به باغ امیریه خود رفت. صدراعظم تلاش کرد تا رسیدن مظفرالدین میرزای ولیعهد از تبریز به تهران؛ خبر کشته شدن شاه در تهران پخش نشود و با شتاب هرچه بیشتر، پاره های (اجزای) فرمانروایی را به سازماندهی کوی ها و کارکرد مغازه های نانوایی ها گماشت که مبادا دستاویز در هم ریختگی و شوریدگی، پایتخت به دست فرومایگان بیفتد “کلنل کاساکوفسکی” فرنشین سواران قزاق را به فرنام فرمانده گزمه (پاسبان) به درون شهر گماشته نمود. سران سپاه از امیر توپخانه، آجودان باشی، امیر تومان ها، سر تیپان، همگی خواسته شدند و همه جا را پاسداران و دیده بانان و نگهبانان پابرجا و استوار نمودند. امین السلطان گاه ورود به شهر، رویداد بدرفتاری (سوء قصد) و تیراندازی به سوی شاه برفور ولیعهد ۴۵ ساله (مظفرالدین میرزا) تلگرافی به تلگرافخانه فرا می خواند. هنوز آفتاب آدینه فرو نشده که گفتند ولیعهد در تلگرافخانه تبریز (جایگاه آموزش و پرورش ولیعهد) آماده است. مظفرالدین میرزا با تلگرافی از تبریز؛ امین السلطان را به نگهدار جایگاه نخست وزیری او در سامانه ی فرمانروایی خود امیدوار می کند و به وی دستور می دهد تا گاه ورودش به کاخ برلیان که چهل و چند روز به درازا می کشد پای به بیرون نگذارد. امین السلطان به فرمان مظفرالدین شاه به صدراعظمی برگزیده می شود.
امین السلطان در نبود مظفرالدین میرزا فرمان راهبردی کشور را به دست می گیرد. مظفرالدین میرزا پای به تهران می نهد و پس از آنکه بر سر گور پدر می رود در تالار ساختمان بادگیر بر اورنگ پادشاهی می نشیند. پس از پادشاه شدن مظفرالدین میرزا (۱۲۷۵ خورشیدی) جای زندان میرزا رضا دگرش می یابد. بدین گونه که او را به سربازخانه نزدیک میدان ارگ می برند و سپس به یکی از
اتاق های اندرون ساختمان شاه نشین جابجا می سازند. بر همگان آشکار بوده که میرزا رضا در دم جان ستانده (اعدام) می شود اما این گونه نشده و نزدیک به چهار ماه در زندان نگاهداشته می شود تا بلکه بتوانند وی را تهی سازی دروندادی (تخلیه اطلاعاتی) کرده، اما همدستان و انبازان جرم را پیدا نمی یابند گو اینکه روشن شد که وی از آغاز تا پایان تک بوده است. گفته شده است که مظفرالدین میرزا پیش از رهسپاری به تهران؛ یک تلگراف رودر رویی (حضوری) امین السلطان را به دارا بودن جایگاه صدر اعظمی خود امیدوار می سازد که پس از ورود به تهران او را به صدراعظمی بر می گزیند. امین السلطان از یک سو دست به کار استوار سازی پایه های توان شاه می شود و از سوی دیگر با نگرش به تهی بودن گنجینه کشور به اندیشه ی فراهم آوری وام بر می آید. او در نخستین فرمانی که برونداد می کند دستور جان ستاندن سه تن از شهروندان کرمانی بوده است که از استانبول به گونه دزدانه به تبریز آمده بوده اند. این سه تن به دستاویز اینکه با میرزا رضا هم دست بوده اند به چوبه دار سزا آویخته می شوند. شاه نیز با فرمانی فرزند خود محمدعلی میرزا را به جانشینی (ولیعهدی) خود بر می گزیند و میرزا علی خان امین الدوله و از هماوردان (رقبای) امین السلطان را به پیشکاری او گمارده می سازد و وی را روانه تبریز می نماید.
۳۳- فرجام شاه شکار: برخی بن مایه های تاریخی دادمند (مدّعی) شده اند که مظفرالدین شاه اندیشه کشتن میرزا رضا را نداشته و بارها از زبان او گفتار شده است که سزا دادن(قصاص) و کشتن میرزا رضا انگیزه ی آرامش دل من نیست؛ من اگر بخواهم کین خواهی کنم باید همه ی شهروندان کرمانی را از دم تیغ کین خواهی خود بگذرانم! اما سرانجام به انگیزش شیخ محمدحسن شریعتمداری تهرانی (آخوند درباری) دستور جان ستاندن میرزا رضا را می دهد. شگفتا یک روحانی باید آب بر آتش کین خواهی بریزد نه اینکه آتش را دامن زند. ناظم الاسلام کرمانی از زبان خود شیخ درباری شنیده که به مظفرالدین شاه می گفته چرا در کشتن میرزا رضا کوتاهی و درنگ می کنید و کشتن او را به واپس می افکنید اما شاه می گوید که این کس ارزش کشتن ندارد و من پاسخ دادم که اعلیحضرت از حق خود گذشتند ولی ما دهوندان (رعایا) که فرزندان شاه سعید شهید هستیم تا پیکر کشنده ی پدرمان را بر دار ببینیم چشممان گریان خواهد بود زهی کاسه گرم از آتش. مظفرالدین شاه فرمود که آیا این گونه کشتن سازگار با کیش اسلام است و آیا قانون آئین اسلام پروانه می دهد؟ که چنین کسی را بکشند؟ از سویی پیداست که مظفرالدین شاه می خواسته کشتن میرزا را سر بدواند. جناب آقا شیخ محمدرضا مجتهد آهنگ و خواسته شاه را در می یابد با شاه همراهی می کند و این درحالی بوده که آشیخ محمدحسن یا خواست درونی شاه را در نیافته یا اینکه به چشمداشت دیگری پای بر کشتن میرزا رضا می فشارد تا اینکه شاه دگرگون شده و رو به امین السلطان می کند و می گوید فردا برنامه بگذارید و سر این پسره را ببرید که سرانجام در بامداد ۲۱/ ۵/۱۲۷۵ میرزا رضا به جستاری که در بخش پسی می آید در میدان مشق تهران به دار آویخته می شود.
۳۴-شاه شکار بر دار:
“گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند- جرمش این بود که اسرار هویدا می کند.حافظ”
پیشتر روند جان ستاندن این گونه بود که از یک روز پیش جارچی جار می زد و توده ها را از ساعت به کار بستن آیین جان ستانی آگاه می ساخت که البته در مورد میرزا رضا نیز انجام گرفت اما با این
ناهمگونی که گاهِ جان ستانی را پس از نیمه شب و بدون اعلام ساعت به آگاهی رساندند تا مردم نتوانند انبازی کنند و از “کاساکوفسکی” فرنشین بریگاد قزاق خواسته می شود که خود با شمار در خور نگرشی از پایوران قزاق و تفنگداران آنها می خواهند که در میدان مشق رو در رویی داشته و از بروز آشفتکی های همبودین جلوگیری و آماده شلیک به توده ها باشند.
پیش از آنکه میرزا رضا را به میدان گشتنگاه ببرند امین السلطان به دیدارش می رود چراکه در واپسین دم به نیرنگ می کوشیدند تا میرزا را به پذیرش (اعتراف) وادارند به او گفته می شود تا نام یاران خود را بگوید تا مظفرالدین شاه او را ببخشد و او در پاسخ می گوید روشن است که شما هم مرا خواهید کشت و نیز همه ی همداستان مرا !
پس چه بهتر که من خود به تنهایی نیست شوم. سپس می گویند که مظفرالدین شاه می خواهد تو را ببیند او به نیشخند می گوید که شاه حق دارد چرا که از دولتی سر من به پادشاهی رسیده است! میرزا رضا را دست بسته در کالسکه نشانده به میدان مشق می برند و یک دسته موزیکچی نیز مارش سوگواری می نواخته است. او گام های بلند و تند بر می داشته و به دژخیم خود می گوید: “این چوبه دار را به یادگار نگه دار چرا که من آخرین کس این دار نیستم” او وصیت کرده بود تا بیت زیر را بر سر سنگ گورش بنویسند:
“محّب آل محمد غلام هشت و چهار- فدای مردم ایران رضای کرمانی”
حاج شیخ هادی نجم آبادی برای او روز چهلم و سالگرد برگزار می کند که کسان اندکی در آن انبازی می جویند.
۳۵-“خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود” صدراعظمی کوتاه امین السلطان:
مظفرالدین میرزا ولیعهد و ابوالجمعش (گروهی که در یک انبوه کار می کنند) برای آمدن از تبریز (پای تخت دوم) هزینه رهسپاری نداشته اند اما امین السلطان این هزینه را کارسازی می کند. و همچنان در جایگاه صدارت عظمایی استوار می ماند.
صدراعظمی این باره ی امین السلطان چندان به درازا نمی کشد چرا که بدگمانی انگلیس ها نسبت به او همچنان دنباله داشته است، روس ها نیز از وی جانبداری چندانی نمی کنند افزون بر این او از یک سوم به دست آوری وام از بانک شاهی و یا دیگر بنگاه ها و سازمان های پشتوانه ای کامیابی به دست نمی آورد و هیچ کس در کشور آماده به واگذاری وام به وی نمی شود. از سویی از آنجا که چشم و همچشان درونی او؛ از زمره: عبدالحسین میرزا فرمانفرما و عبدالحمید میرزا عین الدوله – که دو داماد مظفرالدین شاه بودند و نیز علی خان امین الدوله که پیشکار محمدعلی میرزای ولیعهد بود با او سر ستیز داشتند و مظفرالدین شاه نیز خرسندی چندانی از وی نداشت، سرانجام زمینه های نیازین و بایا برای برکناری وی از جایگاه صدارت فراهم گردید. روی هم رفته شکست در سیاست درونی و بیرونی امین السلطان، انگیزه ی برکناری وی در ماه جمادی الاول سال ۱۳۱۴ از سوی مظفرالدین شاه گردید و علی خان امین الدوله که به هواداری از انگلیس ها زبانزد بود از تبریز فراخوانده و به صدارت گزینش می کند. بنابراین برخی از انگیزه های برکناری امین السلطان را می توان این گونه نوشتار کرد:
الف- امین السلطان ناگزیر بود تا در آغاز پادشاهی مظفرالدین شاه بدگمانی هایی را که انگلیس ها نسبت به وی پیدا کرده بودند از میان بردارد و دیدار سازگار و همراه آنها را بدون دادن برجستگ ارزنده ای که انگیزه بخش روس ها شود ربایش نماید. ب- روس ها را سراسر با خود همراه سازد و با پشتوانه و پشتیبانی آن دولت می توان خود را نگه دارد. پ- به چگونگی دارایی اندوهبار ایران سرو سامان دهد. ت- دیدگاه همراه شاه را بیش از پیش به سوی خود فراخواند.
به هر روی بخت، یار وی نبوده و سرانجام از جایگاه صدارت فرو کشیده می شود. امین السلطان پس از برکناری بسان راندن (تبعید) به قم رفت و همه ی بستگان و نزدیکان وی از کار برکنار گردیدند و ده قزاق و یک افسر روس به نگهداری از وی در قم پرداختند و این درحالی بود که مظفرالدین شاه پس از هیجده ماه دوباره او را به صدراعظمی خود برگماشت. امین السلطان پس از گزینش دوباره به صدراعظمی، به کنش های گوناگونی دست یازید. نخست به دستاویزهای گوناگون ناسازگاران خود را از تهران پرت نمود و دیگر اینکه چون از نیاز شاه به پول در راستای رفتن به بیرون از کشور و درمان آگاه بود به اندیشه ی فراهم آوری پول افتاد. از آغاز از انگلستان خواستار وام شد اما چون انگلیس ها گمرک جنوب را گروی می خواستند به این خواسته همداستانی نکرد. در این چرخه نیز وزیر مختار وقت انگلیس جایگزینی شد. امین السلطان برای دریافت وام، روی آور کشورهای آلمان، فرانسه و بلژیک شد اما سرانجام از دولت روسیه وامی به مبلغ ۲۲ میلیون منات زر در برابر گرو گذاشتن گمرک شمال دریافت نمود که به کمک بخشی از آن وام، بخشی از بدهی به بانک شاهنشاهی و بهره پس افتاده آنرا داد و با بخش دیگر آن در سال ۱۹۰۰ م همراه مظفرالدین شاه راهی دیار فرنگ شد و چون در کشور فرانسه به جان شاه بدآهنگی(سوء قصد)شد و امین السلطان از خود بی باکی نشان داده بود پس از بازگشت به ایران از سوی شاه پاژنام (لقب) “اتابک اعظم” (بزرگ وزیر) را گرفت. سیاست نزدیکی شاه و امین السلطان به روسیه همچنان دنباله داشت تا اینکه بیماری شاه در سال ۱۳۱۸ هـ.ق دوباره برگشت نمود.
[۲۱:۳۷, ۱۱/۴/۲۰۱۹] Hadi Javaheri: «سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و دوم
۳۶- وام خواهی دوباره از روسیه: در پی هزینه درمان بیماری کلیه مظفرالدین شاه در اروپا به سال ۱۳۱۹ هـ.ق امین السلطان خواهان دریافت وام دیگری از روس ها می شود. به گونه ای که در برابر دریافت این وام پیمان نامه ای میان ایران و روسیه بسته می شود که بر پایه ی آن «میزان نامه» (تعرفه tariff) گمرکی نوینی برای کالاهای درون بردی (وارداتی) از روسیه در نگر گرفته می شود و واژگونه بر میزان نامه گمرکی کالاهای انگلیسی افزوده می گردد. امین السلطان برای اینکه انگلیس ها ازو نرنجند برجستگی به “دارسی” انگلیسی داد بدین گونه که برپایه ی آن برجستگ برون آوری و بهره برداری از نفت در سرتاسر ایران مگر پنج استان آذربایجان، مازندران، گلستان (استرآباد) و خراسان به زمان ۶۰ سال به دارسی واگذار گردید که به “امتیاز دارسی” زبانزد است و در ۲۸ مه ۱۹۰۱ م (۱۳۱۹ هـ.ق) به دستینه مظفرالدین شاه می رسد. فرنام رسمی این برجستگ امتیاز نامچه نفت و موم طبیعی کانی بود که در برگیرنده ی یک سرآغاز و ۱۸ فصل بود. در برابر؛ دارسی پایبند
می شود که سالانه ۲۰ هزار لیره ی انگلیسی پول نقد و هم ارز با همین مبلغ، دانگ های شرکت و شانزده درصد از بهره های سره سالیانه اش را به دولت ایران بپردازد. پس از بستن این پیمان نامه، انگلیس ها به اندیشه نزدیکی شاه و اتابک اعظم می آیند و نشان بند جوراب را که برترین نشان انگلستان بود و نشان “گرمابه” (حمام) را به اتابک اعظم می دهند و پیمان نامه ای بین دو کشور بسته می شود که بر پایه ی آن انگلیس ها نیز از کاهش های گمرکی همانند با روس ها برخوردار
می شدند.
بستن این پیمان نامه انگیزه پرخاش و خروش میلیونی ایرانیان و روس ها می گردد. به دنبال بستن پیمان نامه ی دارسی، اتابک اعظم وامی از روس ها به میزان ده میلیون منات زر دریافت نمود و در برابر، برجستگ خط آهن “جلفا قزوین” به بانک استقراضی روس ها داده شد و گمرک شمال نیز به روس ها دگرش یافت. از آنجا که سیاست اتابک اعظم دو پهلو بود روسیه و انگلیس به اندیشه ی برکناری وی برآمدند و او برای رویارویی با این اندیشه تلاش نمود تا همه ی کسانی را که گمان
می رفت به جای وی گزینش شوند از پایتخت پراند به گونه ای که شاه با پافشاری امین السلطان، حکیم الملک را که از زمره نزدیکان خودش بود از پایتخت به فرمانروایی گیلان فرستاد که پس از زمان اندکی به گونه ی گمان انگیزی کشته گردید و پس از آن به شاه گزارش دادند که اتابک اعظم دستور زهر آلود نمودن و از پای درآوردن جناب حکیم الملک را برونداد کرده است. شاه از مرگ حکیم الملک بسیار اندوهگین گردیده نسبت به امین السلطان بسیار بدبین شده بود و افزون بر این، چون روس ها و انگلیس ها از امین السلطان ناخرسند بودند و کسان سرجنبان و کارا از کنش های اتابک اعظم به تنگ آمده و از واکنش های وی هراس داشتند، از سویی تهی بودن گنجینه و ناتوانی در پرداخت حقوق کارکنان دولت و تاخر سندی همگان، که مظفرالدین شاه پس از بازگشت از رهسپاری دوم خود فرجام چنین شد که اتابک اعظم را در روز ۲۱ رجب ۱۳۲۱ برای بار دوم از صدارت عظمایی برکنار و عبدالمجید میرزا عین الدوله را به صدر اعظمی گزینش نمود. گفته شده است که پیش از برکناری او، برخی کاتوزیان فرمان از دین برگشتن (ارتداد) وی را برونداد کرده و برکناری او را از شاه خواستار شده بودند. و او نیز زیر بار گرفتن سومین وام نرفت پس از برکناری بار دوم از جایگاه صدارت اعظمی با اندوخته های کلانی که در زمان صدارتش به چنگ آورده بود آغاز رهسپاری به پیرامون جهان کرد. به چین، ژاپن رفت و در برگشت به مصر و مدیترانه به مکه ی معظمه رفت و آیین های زیارت خانه ی خدا (مناسک حج) انبازی نمود و پس از آن از راه سوریه، لبنان، تونس، مراکش به فرانسه رفت و سرانجام در سوییس ماندگار شد. ماندگاری امین السلطان در بیرون کشور نزدیک به چهار سال به درازا کشید. و پس از برپایی مشروطیت به جستاری که خواهد آمد، محمدعلی شاه او را به ایران فراخواند و به نخست وزیری برگزید که نزدیک پنج ماه به درازا کشید و ترور شد.
۳۷- نیم نگاهی به خلاء صدارت و گفتار مظفرالدین شاه:
مظفرالدین شاه پس از نخستین برکناری اتابک اعظم برای زمان کوتاهی کابینه ای بدون صدراعظم پدید آورد که در آن علیقلی مخبرالدوله وزیر کشور(داخله) عبدالحسین میرزا فرمانفرما وزیر جنگ (دفاع امروزی) محسن مشیرالدوله وزیر امور خارجه بود. مخبرالدوله پس از چهار ماه به انگیزه پادرمیانی (مداخله) فرمانفرما در گستره توانایی (اختیارات)های او کناره گیری کرد. امین الدوله نخست فرنشین نشست وزیران (هیئت دولت) و پس از چند ماه صدراعظم می شود اما پس از شش ماه از صدارت کناره گیری می کند زیرا امین الدوله اندیشه های نو منش خواهی و باخترگرایی داشت و از آغاز زمامداری خود با ناسازگاری کاتوزیان روبرو شد و پس از شش ماه، از صدارت کناره گیری کرد چرا که در پیش نیازهای رهسپاری شاه به اروپا ناتوان بود. مظفرالدین شاه محسن خان مشیرالدوله فرنشین هیئت دولت گزینش کرد ولی جایگاه او بیش از سه ماه به درازا نینجامید و مظفرالدین شاه دوباره امین السلطان را به صدرات برگزید. برای پایستگی، نویسه گفتار مظفرالدین شاه بر روی “سینماتوگراف” که کهنه ترین دستک (مدرک) آوایی ایران می باشد آورده می شود:
” جناب اشرف اتابک اعظم! از خدمات سابق و لاحق (پس آیند) شما که تا حال چهل سال است خدمت می کنید از همه ی خدمات شما راضی هستیم به خصوص از خدمات این سه چهار ساله ای که در صدرات خود حساب می کنیم و ان شاء الله عوض اینها را همه را به شما مرحمت خواهیم فرمود و شما هم ابداً ذره ای در خدمات خودتان ان شاء الله قصور نخواهید کرد و مرحمت ما (را) به اعلا درجه نسبت به خودتان بدانید ان شاء الله رحمن بعد از چهارصد سال که خدمت بکنید امیدوار هستیم که همیشه خوب باشد و این خدماتی که به من می کنید و به مملکت ایران می کنید البته خداوند او را بی عوض نخواهد گذاشت. انشاء الله هم عوض او را هم خدا و هم سایه ی خدا که خودمان باشیم به شما خواهم داد و، از خدمات همه ی وزرا راضی هستیم و شما هم خدمات همه را حقیقتاً خوب عرض می کنید و همه را به موقع عرض می کنید”. از این شیوه نوشتن چنین برمی آید که او پی گیر<

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش سوم و چهارم

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »
میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش سوم
«امین السلطان و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»
۲- پاژنام از فرادستی تا فرودستی (از مجدالسلطان تا ملاعلی عاجز و از مؤتمن الملک تا ملّا حیدرکور) :
(باعرض پوزش در بخش دوم پیش از مانند ابوبکر . . خلفای راشیدن است)
نگاشتیم که پاژنام ، یکی از شیوه های روای نامگذاری در ایران بوده است که از سرزمین «عبرانیان» (Hebaricsکلیمیان) به سرزمین ایران جا به جایی یافته است. برخی فرنام ها چون: سردار و سرلشکر و سپهدار و رئیس الوزرا (صدراعظم) ؛ «حجت الاسلام و المسلمین» (برای دینیاران شیعی)، «مُفتی اعظم» (برای دینیاران اهل سنت)؛ جناب، حضرت، مستطاب (شایسته و پسندیده) جزو پاژنام ها و فرنام های لشکری ، کشوری، کیشی و همبودین بوده؛ جنبه های همگانی داشته و برخی نیز چون «مصدق السلطنه» (محمد مصدق) و «وثوق الدوله» (حسن وثوق) جنبه ی ویژه ای و مردمی دارند. خواجه نظام الملک توسی – بزرگترین دیوانسالار پس از اسلام در کتاب «سیاست نامه» خود، یکی از رازهای هر کشوری را نگاهداشتن اندازه ی جایگاه هرکس می داند تا ارزش کسان بدان شناخته شود . . . به راستی پاژنام و فرنام همانند نام خانوادگی امروز بوده و بلکه چیزی نیز فراتر از آن ؛ با یک ساختار دستوری پارسی و تازی گاه فراگیر و گاه ویژه و برگزیده و گاه جنبه دیوانی و گاه جنبه ی ستودنی (description) به هر روی پاژنام برای بزرگان سویه ی دگردیس (وجه تمایز) و برتری بوده است. نظام الملک می گوید اگر پاژنام یک دینباور و یا دادرس (قاضی یا قاضی القضات) «معین الدین» باشد آیا رواست که پاژنام شاگرد آنان و یا کدخدایی که از کیش و دانش بهره ای نبرده؛ بلکه از خواندن و نبشتن هیچ نداند همان معین الدین باشد؟ پس چه ناهمسانی است میان دانا و نادان، دادرس و دینیار با شاگردشان در جایگاه؟
گاهی در چشم و هم چشمی ، برای خوار شمردن و کینِ با دشمن از پاژنام، بهره گرفته می شده است. برای نمونه ؛ شاهان صفوی در راستای خوارداشت سلاطین عثمانی ، پایوران (صاحب منصبان) خود را پاژنام «سلطان» (پادشاه) بخشش می کرده که پس ها میان توده ها رواگ یافته و در نام های آمیخته (مرکب composite) دو بُن پاره ای (دو عنصری) چون «فاطمه سلطان» و «سلطان حسین» و جز اینها به کار می رفته است و این کنش، سلاطین عثمانی را برانگیخت و آنان نیز برای بازنهش (جبران) و کین خواهی از پادشاهان صفوی به فرودستان خود پاژنام «پاشا» که همان کوته شده ی پادشاه است به کار می بردند و با این چینش (ترتیب) این پاژنام تا پیش از فروپاشی دودمان عثمانی هم چنان در آن سرزمین رواگ داشته است. خواجه نظام الملک، در کتاب «سیاست نامه» خود که در نیمه دوم سده ی پنجم نگاشته شده است می نویسد: امروز پاژنام به انگیزه رواگ (رواج) بی رویه، دیگر ارزش گذشته ی خود را ندارد، پس بایسته است که امیران و پادشاهان جلو پاژنامگذاری بی ریشه و بی پایه و مایه را بگیرند چرا که اگر کسانی بدون شایستگی بسنده، دارنده پاژنام شوند از اوج و جایگاه فرمانروایی کاسته شده، ناهمسانی کهتر و مهتر، سره از ناسره از میان خواهد رفت.
گاه میان نام و نامیده (اسم و مسمّی) ، فراخوری (مناسبتی) نگریسته می شده است. برای نمونه در پاژنام «نجم (اختر) الدوله» که منجم باشی (سرگروه اخترشناسان) دیوان بوده و یا «مُخبر (گزارشگر) الدوله» که کارش خبررسانی بوده است. اما بیشتر پاژنام ها چون «شغال الدوله» و «ببر السلطنه» بی پایه؛ و مایه انگیزه آلودگی و ریشخند است. خواجه نظام الملک گفته است که پاژنام امرای (فرماندهان) ترکان پسوند «الدوله» (دولت) چون «حسام (شمشیر) الدوله» ، «عین (چشم) الدوله» ، «شمس (خورشید) الدوله» و جز اینها داشته است. از سویی پاژنام خواجه گان نیز «عمید الملک» ، «ظهیر (پشتیبان) الملک» ، «قوام (پایدار) الملک» ، «نظام (سازمان) الملک» ، «کمال (بالاترین جایگاه) الملک» و جز اینها بوده است. اما اکنون این بازشناخت (تمیز) از میان برخاسته است. ترکان؛ پاژنام تاجیکان – تازیکان – (ناترک و ناتازی) بر خویشتن می نهند و تازیکان پاژنام ترکان بر خود گذارند و به بدی (عیب) نمی دانند. او در پرخاش رواگ پاژنام های گوناگون می نویسد که « امروزه کمتر کسی است که اگر کمتر از دو پاژنام برای او نویسند خشم گیرد و بیازارد» .خواجه بر این نکته پای می فشارد که باید جایگاه و پایه ی فرومایگان کم مایه (عوام) و بزرگان و ویژگان (خواص) کهتر و مهتر از یکدیگر بازشناخته شود.
پاژنام یکی دو سه دهه پس از خواجه نظام الملک چنان رواگ یافت که در جایگاه نام جای گرفت و همه لایه های تودگان این شیوه ی نامگذاری را به کار بستند. به باور خواجه نظام الملک، هر چه در گزینش پاژنام ها واژه ی بلندپروازانه بیشتری به کار گرفته شود به همان اندازه از توان راستین جاه کاسته شده و بازه ی بسشتری میان پاژنام و توان راستین پادشاهان پدیدار می شود. برای نمونه می توان به باره ها (موارد) زیر در چرخه ی ناصری نمارشی داشت:
الف – برخی از فرمانروایان استان ها که بیشترشان از بن پاره (عنصر) شاهزادگان درجه ی نخست بودند می توانستند برای کس مورد نگرش خود از شاه درخواست پاژنام کنند. برای نمونه مسعودمیرزا ظل السلطان (فرزند ناصرالدین شاه) استاندار فارس و سپس سپاهان با نوشتن نامه ای به پدرش با برشمردن پیشکاری ها و ویژگی های امام جمعه ی فارس از پدر تاجدار خود می خواهد تا به امام جمعه؛ پاژنام «خاقان العلمایی !» بخشش نماید چرا که امام جمعه یکی از نیایش گویان ویژه و بی ریای وجود مبارک است و «اشهد بالله بر نمک قبله ی عالم به جز اینکه همیشه در درون مزگت ها (مساجد) و بر سر منابر نیایش گویی وجود مبارک نماید کار دیگری ندارد. استدعا دارد وی را به پاژنام «خاقان العلمایی» پاژنام دارنده (ملقّب) بفرمایند». ناصرالدین شاه در پایان همان نامه نوشته است که: خاقان العلمایی (خاقان، هم تخلص فتحعلی شاه قاجار بوده و هم پاژنام پادشاهان چین و ترکستان و به معنای پادشاه و در چرخه ی قاجار، به برخی از درباریان نزدیک به شاه «مقرب الخاقان» یعنی نزدیک و ندیم خاقان، می گفته اند) شاه می گوید این پاژنام «قلمبه سلمبه» (سنگین و دشوار) ای است. به صدراعظم بگویید تا اگر شایسته بدانند پاژنام درخور و پسندیده ای پیدا و گزینش شود. از این پاسخ شاه به درخواست پسرش ظل السلطان برداشت روشن می شود که دیگر برای پاژنام و فرنام نیز ارزش و ارگی بجای نمانده وگرنه شاه گزیرش در این باره را به صدراعظم خود نمی سپرد و در این باره به صدراعظم خود واگذار نمی کرد و خود با آئین ویژه ای آن را بخشش می کرد.
ب – حاجی سیدرضا، روضه خوان قمی، چکامه ای در ستایش کاخ دوشان تپه با این نخستین بیت (مطلع) می سراید: «یک بهشت برین به دوران به کجا؟ تپّه ای که دوشان است بالای تپّه ی آن عمارت ها منزل شه نمایان است . . .» و تا آنجا پیش می رود که خوب است یک پاژنام نیز به ما بخشیده شود که لقب نزد شه فراوان است . . . و سلطان صاحبقران نیز به پاس سرایش این سروده ی کرامند ! جناب روضه خوان قمی را به پاژنام ستایشی (وصفی) «فخرالشعرا» بالنده می سازد !
پ – مردی با پرداخت یکصد تومان برای همسر خود پاژنام «طراوت الدوله» دریافت می کند در حالی آن بانو، هیچ بهره ای از شادابی (طراوت) نداشته به گونه ای که انگیزه خنده شاه را فراهم ساخته است ! که گویی نام زنگی بر کافور نهند و کچل را زلفعلی خان نامند.
ت – ترخ دریافت پاژنام زنان، برازنده ی (متناسب) با گونه ی پاژنام؛ گوناگون بوده است. برای نمونه، «مجدالدوله» با پرداخت یکصد اشرفی به قبله ی عالم، پاژنام «ملکه !!» را برای همسر خود دریافت کرده است ! به راستی چنین کنشی شایسته جایگاه ظل اللهی (سایه خدایی) و قبله ی عالمی است ؟ آیا جای دریغ و درد ندارد که بندگان همایونی تا این اندازه بینش نداشته اند که نباید به پاژنامی (ملکه) که در خور همسر یک پادشاه و مادر جانشین اوست چوب «فروش ویژه» (حراج) زد ؟! آیا این کنش، این گونه نبوده که گستاخی کسان تا بدانجا برسد که روزی با پرداخت زر، خود پاژنام پادشاه خریداری شود و بر روی سبیل میمون و چخماقی همایونی نقاره (گونه ای طبل کوچک دوتایی که با دو چوب باریک نواخته می شود) زنند؟ گفته اند روزی ناصرالدین شاه همزمان با «صَح» گذاشتن بر فرمان پادشاهی (دستینه و گواهی را «صح» می گویند) گفته است که «به پاژنام نیز ری…..ه شد !!» بی درنگ همدم و هم گپ شاه (حاج محمدعلی خان) پس از شنیدن گفته شاه می گوید که به «تمثال» (تندیس، پیکر و فرتور) همایونی نیز همچنین شده است !!
ث – روزی ناصرالدین شاه به گونه ریشخند ب «انیس الدوله» سوگلی (همسر برگزیده) خود می گوید که کسی عریضه (نامه ای که کسی به کس بالاتر از خود می نویسد) نگاشته و از من جایگاه «میرآخوری» (سرپرستی کارکنان و تیمارکنندگان اسطبل که اسبان را تیمار و پیشکاری می کنند) را خواسته !! انیس الدوله در پاسخ می گوید با این روندی که شما کشش فراوان به پول پیدا کرده اید چنانچه کسی پول بدهد و مرا نیز بخواهد؛ خواهی داد !
ج – خود ناصرالدین شاه به نخستین نگار و دردانه (سوگلی) خود (خدیجه خانم تجریشی) که نزد مهدعلیا – مادر ناصرالدین شاه – در رسته ی رامشگران بوده و شاه مهری ویژه به او داشته وچامه هایی در موردش می سروده پاژنام «فروغ (روشنایی) السلطنه» داده است. (بانوان پرده سرای ناصرالدین شاه به نوشتاری هشتاد و یک فرنام داشته اند که دربرگیرنده ی بیست و سه تا ….. «الدوله» ، سی و یک تا …. «السلطنه» ، هیجده تا «الملوک» و نُه تا نیز نام های دیگر بوده است) فروغ السلطنه دُخت باغبان و نجّاری به نام محمدعلی از دهوندان روستای تجریش بوده است. فروغ السلطنه به انگیزه چشمان بزرگش از سوی ناصرالدین شاه «جیران» (به زبان ترکی غزال) نامیده می شده است. برادرش پس از بستن پیوند زناشویی جیران با ناصرالدین شاه در زمره ی پیشخدمتان تنها (خلوت) و سپس به پیشخدمتی ویژه ی قبله ی عالم در می آید. فروغ السلطنه از ناصرالدین شاه دارنده ی فرزندی می شود به نام «محمد قاسم میرزا» و جانشین شاه.
اکنون جای این پرسش است که آیا گزیدن پاژنام «فروغ السلطنه» برای دختر یک باغبان و نجار و زنی رامشگر و جیران چشم و آهو رفتار که همه ی خواسته هایش از سوی شاه برآورده می شده زیاده است؟ (آن چشم همچو آهو و آن قد همچو سرو – آن ابروی کمان و دو زلفی تابدار . . .)
چ – دختری «زیقوله» نام را به زور به عقد ناصرالدین شاه در می آورند و آن دختر به زمان ده دقیقه در خدمت شاه بوده است و در همین بازه، زیقوله از شاه بادار شده، دختری می زاید. شاه از تندی شگفتی می گوید جز توان نمایی پروردگار نمی توان پنداشت که به زور زیقوله را به من بدهند و او را درست ندیده از من باردار شود و بزاید . باید اسم او را «قدرت السلطنه» بگذارند. خاله و دوستان شاه این فرمایش شاه را دست می گیرند. امام جمعه تهران اسم دختر را فاطمه و پاژنام او را قدرت السلطنه می گذارد. این چند گزاره دید ما را نسبت به پاژنام روشن می کند. گفتنی است که پس ها، کار رسوایی دهش پاژنام ها تا بدان پایه می رسد که «کریم شیره ای» دله ی دربار ناصری پاژنام ها را به لودگی می گیرد!
۳ – پاژنام بانوان در چرخه ی قجری :
برخی از مردان به اندازه ای ستیهنده و پی ورز (متعصب) بوده اند تا جایی که نام همسر و دخترشان را بر زبان، روان نمی ساخته اند. اگر پسری داشته؛ مادر را به نام پسر بزرگتر آوا در می داده اند. برای نمونه به جای گفتن زلیخا او را به نام مثلاً «مادر حسین» بانگ می زده اند. آقاخان نوری (صدراعظم پس از امیرکبیر) همسر خود را «دختر عمو» می گفته است. برخی همسران خود را «مادربچه ها» و یا «منزل !» که بله امروز «منزل» ما بیرون رفته اند! (حتی در همین چرخه ی خودمان «والده ی آقا مصطفی !» و یا زننده تر «بُز!» )
به همین انگیزه در خانواده های ایرانی بانوان همسرداری بوده اند که جز نزدیکانشان هیچ کس نام آنان را نمی دانسته و این در حالی بوده که اگر بانویی پاژنام می گرفت دیگر این پاژنام نهان (محرمانه) نبوده است. البته پاژنام بانوان آن گستردگی پاژنام های مردان را نداشته و گونه روان (رایج) آن به واژه ی «ملوک» پایان می پذیرفته است. برخی بانوان پاژنام های ویژه خود را داشته اند. مانند «امین اقدس» ، «مهدعلیا» و یا «حضرت علیا» (علیا = بلندتر) . ایرانیان در آغاز به همسران و خواهران شاه و کم کم به پایین تر ها «سلطان» می گفتند که سرانجام به «فاطمه سلطان» و «رقیه سلطان» فرو افتاد. به همسران دولتمردان درجه ی نخست و دوم درباری خانم و «خانم بیگم» و «خانم باجی» و در پایین ترین جایگاه «ضعیفه» (زن ناتوان) می گفته اند. فرنام بی بی به معنای سرکار خانم بسیار رواگ داشته است.
گفتنی است که نام بردن از بانوان قجری با چندان زشتی و بی ادبی برخورد نمی شده چنانکه ظل السلطان در کتاب خود به نام های همشیره اش چون «فخر الملوک» (سربلندی شاهان) ، «گَلین خانم» (گلین به زبان ترکی به معنای عروس، چون گلین باجی و گلین آغا) ، «افسرالدوله» (افسر به معنای تاج و کلاه شاهی) ، «عصمت الدوله» (عصمت = پارسایی و پاکدامنی) . «ندیم السلطنه» (ندیم = همدم، همنشین و دمساز) یاد کرده است. برخی از بانوان درباری آهسته آهسته دارنده ی پاژنام های ویژه ای شدند که از سوی قبله ی عالم به آنان بخشیده شد و چنانکه گفته شد از سوی همسرانشان خریداری می گردید. از زمره ی پاژنام هایی که در این چرخه برای بانوان رواگ یافت پاژنام با پسوند سلطان بود که از آغاز برای کسان برجسته ی درباری و سپس برای سایر بانوان به کار می رفت. از زمره ی پاژنام هایی که در چرخه ی ناصری برای بانوان رواگ یافت آنهایی بودند که با پسوند خانم، سلطنه و دوله پایان می پذیرفت و کم کم در پیوستگ با بانوان چرخه ی قاجاریه بخشیده و یا خرید وفروش می شد که البته پسوند «خانم» نسبت به دیگر پسوندها از فراوانی بیشتری برخوردار بود. چنانکه نگاشته شد در این دوره، برخی از پاژنام ها تنها به یک کس ویژه داده می شد از زمره آنها می توان پاژنام «ملک جهان خانم» مادر ناصرالدین شاه و همسر محمد شاه نمارشی داشت.
۴ – برتری یک پاژنام بر دیگری:
در چرخه ی قاجار، افزون بر پاژنام های خود ویژه (اختصاصی) که به کسان کرامند و شناسه بخشیده می شد، شاهزادگان؛ درباریان، سیاستمداران بلند جایگاه دیوانی ملقّب به پاژنام هایی با پسوند «السلطنه» ، «الدوله» ، «المُلک» ، «الممالک» و . . . بودند. این پسوندها از نگرش کرامندی و ارزش در پایه های گوناگونی جای داشتند. در میان «زیاد شده ها» (مضاف ها) نام هایی چون «آصف» ، «مشیر» (رایزن) ، «مجد» (بزرگی) ، «ظهیر» (پشتیبان) ، «اعتماد» (تکیه) ، «امین» (درستکار) ، «شجاع» (شیردل) و «حشمت» (بزرگی) ارزش بیشتری داشته اما چگونگی آمیختن مضاف با مضاف الیه در کرامندی پاژنام کارا بوده است. برای نمونه پاژنام نصرالله خان نائینی از مصباح (چراغ) الملک به مشیر الملک و سرانجام به مشیرالدوله بالا رفت که خود نشان دهنده ی برتری مشیر بر مصباح و الدوله بر الملک بوده است.
فرنام «نُواب» (جانشینان) و «جناب» نیز به آیین (مرسوم) بوده است. فرنام های والا برای شاهزادگان و جناب ، ویژه وزیران بود که پاژنامی ستودنی و هواداران زیادی داشت و به گونه ای که شماری برای دریافت آن ارمغانی به شاه پیشکش می دادند. پاژنام های جناب و «نواب» با واژه هایی چون اشرف، اعظم، ارفع و مستطاب به کار می رفت. اما گاهی واژه اشرف به تنهایی برای برخی از بزرگان پاژنام به شمار می رفت.«پرنس» نیز مانند دو فرنام «جناب» و «آلتس» (از پاژنام های عثمانی) ویژه دولتمردان درجه نخست بود و برخی آن را پاژنام می دانستند.
پاژنام دیگری نیز که از پیشه ها و جایگاه ها جدا می شد مورد بهره برداری قرار می گرفتند. مانند مستوفی الممالک (برای رئیس آمارگیران) ، معیّر الممالک (برای رئیس خزانه داری) ، منشی الممالک (صاحب دیوان) ، ملک الشعرا و ملک المتکلمین و . . . . گاهی به انگیزه ادامه و چیرگی کسی یا تباری بر یک جایگاه برای کس یا خانواده حکم پاژنام را یافته و در میان آنها ریگداشتی (موروثی) می شد. شمار این پاژنام ها تا چرخه ی ناصری کم بود اما از این چرخه به پس، رو به فزونی گذاشته و تا پایان صدارت میرزا یوسف خان مستوفی الممالک نزدیک به یکصد تا دویست کس دارای پاژنام شدند.


«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم) بخش چهارم
«امین السلطان و پاژ نام ها و فرنام ها در چرخه ی قاجاریه»:
«بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»
۵- بررسی ریشه ای تر و گزاره های بیشتر درباره ی پاژنام و فرجام:
امروزه شنیدن و یا دیدن پاژنام های پر “فر” و شکوه گذشته به ویژه در چرخه ای از قاجاریه که از راستینه ها بسیار دور بوده و چنانکه نگاشته شد، گاه بی کم و کاست به وارون معنای آن به کار
می رفت، از دید هر خواننده ای بازیچه می آید و این در حالی است که راستینه گزاره این است که پاژنام بخشیدن و پاژنام گرفتن در آن روزگار یکی از راه های به دست آوردن توان و درآمد بوده، آنهم در آمدی بدون رنجه و دردسر برای شاه و توان ناروا برای کسانی که به پاژنام دست می یافتند. در میان سردسته ی درویشان و یا جسته و گریخته کسان دیگر نیز به پیروان خود و کسان دیگر پاژنام پیشکش می کردند، که البته شمارشان اندک بوده است. پاژنام در زندگی یکّای (فردی) همبودین ایرانیان کار کرد و رهیافت بنیادین داشته است. دوستداری پاژنام از میان دیوانیان و دولتیان فراتر رفت و همه
لایه های همبودگاه(جامعه) دوستار و خواهان داشتن پاژنام شدند.این شور و خواستاری به بخشی از گروه های کیشی، بازاری و کوچگری (عشایری) نیز رخنه پیدا کرده بود و در درون سامانه های دولتی (چه کشوری و چه لشکری) آیین هایی برای درخواست و دریافت پاژنام و چگونگ وابسته به دگرش آن وجود داشت. هرچند که از روزگار بیهودگی و پوچی (لغو) پاژنام ها تا تاریخ نگارش این نوشتار (سال ۱۳۹۸ خورشیدی) بیش از نود سال سپری شده و توده های نا آموخته (ignoble) از دردسر داشتن و شناختن پاژنام ها آسوده شده اند ولی کهن نگاران (مورخان) و تاریخ دانان و تاریخ خوانان همه ی چرخه ها به ویژه وابسته به روزگار قجری از گستره ی پاژنام داشتن برکنار نمانده اند. کمابیش همه ی کسانی که در تاریخ روزگار قجری نام و نشانی داشته و دارند می بایست به پاژنام شناخته شوند و این کار چندان آسانی نیست . برای نمونه «احمد قوام» (قوام السلطنه) چهره نام آشنای ساستار (سیاست) روزگار خودمان را می باید با پاژنام های “دبیر حضور” و یا “قوام حضور” شناخت و برای دست یافتن به چگونگ روزگار جوانی و برنایی او در کتاب ها و بن مایه های قجری به ناچار باید زیر کلید واژه ی “دبیر حضور” به جستجو پرداخت و نه زیر کلید واژه (keyword) “احمد قوام” و یا “قوام السلطنه” (برای آشنایی بیشتر به پاژنام ها می توان به تهران نامه به کوشش داریوش شهبازی بازگشت – مراجعه- نمود)
در چرخه قاجاریه آغا محمد خان قاجار بر پایه ی دنباله روی از صفویان پاژنام “اعتماد الدوله” را به صدراعظم خود (حاجی ابراهیم خان کلانتر شیرازی) پیشکش کرد. “باباخان” قاجار که هنگام تاجگزاری، فتحعلی خان را که نام نیای خویش بود برای خود برگزید و سپس پاژنام دار(ملقّب) به پاژنام های
“قاآن افخم” (شاهنشاه گرانمایه تر) “خاقان اعظم”،”نواب همایون”،”مالک الرقّاب” (دارنده گردن ها ، مهتر و سرور و مجازاً اختیاردار مردم) “شاه شاهان”،”ابوالخواقین” (پدر خاقان ها) ، “بدر السلاطّین” (ماه شب چهارده شاهان)، “شمس الملوک” (خورشید شاهان)، سلطان میرزا اُغلان (پسر)، نواب اقدس والا، خدیو صاحبقران (صاحب القرآن = خوش شانس) را برای خود برگزیده بود. شاهی با آن همه زنبارگی و نا آگاهی سیاسی که در زمان او بخشی از خاک میهن ما در جنگی نابرابر با روسیه تزاری از دست رفت. “مستوفی الممالک”، “منشی الممالک”،”معیّر الممالک” دهش پاژنام های ستودنی (توصیفی) را نیز آغاز نمود و در زمان او نزدیک پنجاه تا شصت تایی از بافت پاژنام های آمیخته (مرکب) که افزوده (مضاف) آن یکی از نام های ستودنی (توصیفی) و برگیر (مضاف الیه) آن “الدوله” ، “السلطه” ، “الملک”،” الملوک” بوده است به بزرگان (رجال) و به ویژه به همسران ، پسران و دختران خود داد.
در زمان محمدشاه، بخشش پاژنام رواگ بیشتری یافت و پاژنام پیش کش شده به پدران؛ پس از مرگ، به پسرانشان می رسید. در چرخه ی ناصری پاژنام با پسوند “سلطان” بار ویژه ای داشت، چراکه این پاژنام در “ویژه ساز” (انحصار) سه کَس بود: ۱- “ظل السلطان” فرزند بزرگ شاه ، ۲- میرزا علی اصغر خان امین السلطان کَس شماره دوم کشور در چرخه ی ناصری، مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه،
۳- عزیز السلطان (ملیجک) شاه .
اما این پاژنام کم کم از سکه افتاد چونکه گسترش بیشتری یافت و پاژنام “مشیر الدوله” ارزش بیشتری پیدا کرد. (مشیر الدّوله های شش گانه در تاریخ ایران ، نوشته همین نگارنده) رشد فزاینده بخشش پاژنام در پایانه های پادشاهی ناصر الدین شاه یعنی هنگام صدارت امین السلطان شمار پاژنام و پلشتی آن به نوشتاری که خواهد آمد از خرک در می رود به گونه ای که هرکسی از پیشه و رسته؛ از هر افزوده و برگیری (مضاف و مضاف الیه) که پاژنام می خواست – چه با فراخور و چه بی فراخور مورد برنهادن و پذیرش امین السلطان قرار می گرفت- و شاه نیز بر نهاده های صدراعظم خود را با “صّح” خود توان آسای (قوت قانونی) می بخشید به گونه ای که در چرخه مظفر الدین شاه کمتر کسی بود که دستش به جایی می رسیده و پاژنامی نداشته باشد. از همین جا بود که پذیرش هزاران درخواست
پاژنام های گوناگون، پیشه و هنر پاژنام سازی رواگ گرفت. برای نمونه از ماده “نصر” (یاری) و بردن از این باب به آن باب از این صیغه به آن صیغه واژه های نصرت (پیروزی)، نصیر (یاور)، ناصر(یاریگر)، منصور(یاری شده)، انتصار (یاری رساندن)، منتصر(چیره)، مستنصر(یاری خواهنده) با افزوده و برگیرهای “السلطنه” ،”الدوله”،”الملک السلطان”، “الممالک”،”الملوک” از ضرب کردن هشت مضاف بالا در چهل مضاف الیه این چنینی سیصد و بیست پاژنام پدیدار می شود که از پزشک کم مایه سر کوی و برزن؛ آخوند مکتبی و شاگرد پامنبری، مقری(خواننده)ی قرآن سرگور، سید نیزه باز، حاجیه عمه جان ها و خاله سلطان ها گرفته تا وزیران و دولتمردان و شاهزادگان ؛ یعنی همه جور کسان می توانستند با این آمیخته ها برای خود پاژنامی پیدا و دلخوش آن باشند. ناصر الدین شاه برای پاژنام، فرمانی برونداد کرده، پنجاه تا صددانه پنجهزاری برای “صّح” همایونی پیشکش می نمودند ولی هرج و مرج و بلبشو (بِهل و بشو) زمان مظفرالدین شاه پرسمان و جستار برونداد (صدور) فرمان را از بین برد به گونه ای که به یک نوشته تنها و بدون “صحّ” نیز پاژنام داده می شد. منشی و “کاغذخوان حضور” روزی ده بیست تا از این نوشته ها برونداد می نمود و چنانچه گهگاهی لفت و لیسی نیز در کار بود خود نوش جان می نمود و فرجام پاژنام به جایی رسید که برای داشتن پاژنام نیازی به برونداد دست نوشته مظفرالدین شاه نیز نبود و هرکس افزوده و برگیری می خواست تا نام خود را دگرش دهد و مهری به آن “سجع” می کرد و هرچه که می خواست شدنی بود و از آغاز، خویشان و نزدیکان و سپس دوستان و آشنایان وی را به همان پاژنام خوانده و زبانزد می گشت.
براستی چرا چنین و چنان بوده است؟ اساساً پادشاهی در ایران از چفت و بست قانون و هنجارهای وارسی، رها و یکی از خودسرانه (dictatorial) ترین پادشاهی در گیتی به شمار می رفته است.
بی گمان در یک چنین فرماندهی بی هنجار و قانونی؛ بهنجار بوده است که زمینه و گویه دادن و گرفتن پاژنام و فرنام بدون آیین ها و آیین نامه های ویژه و بدون نگرش به شایستگی کسان انجام می گرفته است. پیشه ها . پایگاه ها نیز در چرخه ی قاجاریه بویژه از چرخه ی پادشاهی محمد شاه به پس به
“هم افزایی” (مزایده) و “فروش ویژه” (حراج) گذاشته می شد و هرکس با زمینه سازی پیش درآمدهای مورد نیاز و پرداخت مبالغی به فرنام پیش کش به نخست وزیر (صدر اعظم) و یا دگر درباریان به پیشه مورد درخواست دست می یافت. البته چنین کسان برای نگهداشت پیشه و یا فرمانروایی خود ناگزیر بودند تا پیوسته آیین پیش کش دادن را نگهدارند وگرنه از آن برجستگی که در “هم افزایی” بهره مند شده بودند بی بهره می گشتند. امّا بی رویه شدن پیش کش پاژنام ها و فرنام ها در چرخه ی ناصری به دست توانمند ذات ملوکانه و اقدس شهریاری ناصرالدین شاه مهین ترین انگیزه آلایش پاژنام ها و
فرنام ها می شود. ناصر الدین شاه پیاپی با دست نوشته خود فرمان های استواری برونداد می کرده که پاژنام ها، نشان ها و دیگر برجستگ های دولتی از بین رفته است مگر اینکه براستی، دارنده ای بایسته آن پاژنام باشد. گفتنی است که فرتور این فرمان شاه در روزنامه های دولتی چاپ و پخش می شد، اما گوش شنوایی نبوده و پس از گذشت چند روز پسران شاه، بازدارندگی فرمان پدر را شکسته و با دادن برجستگ ها به هر بی سرو پایی، جایگاه آن را خوار و کوچک می کردند، وزیران و پایه های اندرون سرای (ارکان خلوت) نیز از شاهزادگان باز نمی ماندند و با پافشاری آنها پاژنام ها و برجستگ ها داده می شد و شاه از فرمان خود که در روزنامه ها چاپ و به سوی ها (اطراف) فرستاده شده بود نیز آزرم نداشته و با بی شرمساری می گفت که پافشاری توده ها نمی گذارد که یک فرمان اجرا و یک هنجار نیز استوار بماند!
براستی که سرجنبانان بومی و برزنی نیز به خرید پاژنام و جایگاه و تیول دست می یازیدند و هرکس که سرش به تنش می ارزید خواستار و داومند یک پاژنام بود ولی چنانکه پیشتر نیز نوشتار شد زنده یاد امیرکبیر پاژنام های پر هیاهو و ساختگی را که چامه سرایان و تاریخ نگاران در درازنای صدها سال پرورانده بودند پوچ و بیهودگی آنها را آگاهانید و به یک پاژنام “جناب” در همه ی موارد بسنده کرد اما پس از شهادت او پاژنام ها نیز چون دیگر کارهای فرمانروایی و همبودین دچار آفت نابسامانی شد و بخشش برجستگ ها و پاژنام های دولتی، ارگ و ارزش خود را از دست داد و برآیند اینکه : پاژنام ها و فرنام ها بنابرخواست کَس و بدون هرگونه هنجاری به کسان داده می شد که بسیاری از این
پاژنام ها فراتر از شایستگی پاژنامداران بوده است. همه پاژنام ها برای دارندگانشان
برجستگ آور و بسیاری از پاژنام ها و فرنام ها و پیشه ها ریگداشتی (موروثی) بوده اند که بی گمان شخص شاه در بی ارزشی پاژنام ها کارا بوده است.
۶- دیدگاه کسان در زمینه ی بخشش پاژنام های پلشتین:
الف- مسعود میرزا پسر ناصرالدین شاه که خود پاژنام “ظل السلطان” را یدک می کشید. در زمینه ی پاژنام ها نگاشته است که دیگر لشکر و سپاهی در کار نبوده و از میان رفته؛ مالیات نیز نمی رسد پس به ناچار از راه های پلشت و چرکین، پایه های پول پیدا کردن را گذاشته و به پاژنام و جایگاه فروشی پرداخته اند و دیگر کسی از این سی کرور (Koror برابر پانصد هزار) آفریده ایرانی باز نمانده که
فلان الدوله ، بهمان السلطنه و بیصار الملک نبوده باشد و چون از دولت و سلطنت و مُلک چیزی برجای نماند بیست هژبر (شیر) الملک؛ پنجاه مؤید (استوار دارنده) السلطنه، و شصت ظهیر (پشتیبان) الملک و پس از فزونی این پاژنام ها روی به سپاه و ارتش آورده شد.
امین (درستکار) نظام، قوام(استواری) نظام، قوام لشکر و امین لشکر … و چون چنبره نظام تنگ شد آنگاه به دولت و وزارت پرداخته و در پایان که کفگیربه ته دیگ خورد ، هیچ توتون فروشی ، خوار بار فروشی، زغال و هیزم فروش (علاّف) و پنبه زنی (ندّاف و حلاج) نبوده است که دارنده ی پاژنام نباشد.
“گویند لقب منع شد از جانب شاه، “وطواط” شنید و گفت سبحان الله ”
” آیا لقبی هست که دیگر ندهند؟ لاحول و لا قوۀ الا بالله!”
گاس (شاید) هزار امیر تومان (سرلشکر) امیر نویان (بالاترین درجه ارتشی در چرخه ی قجری) سردار مکرم (بزرگ داشته شده) سردار معظم (سترک و کلان) سردار اسعد (نیک تر) سردار کل و جز اینها و دیگر میرپنج (فرمانده نظامی که نزدیک به ۵۰۰۰ سرباز و یا سه هنگ – فوج- را فرماندهی می کرده)، سرتیپ اول و سرتیپ دوم به اندازه ای زیاد و کم ارزش شد به گونه ای که مهتر یا (نگهبان اسب ها) و استرچی ها چنانچه سرتیپ میرپنج صدای شان بکنند برای آنها بدترین شرمندگی است.
ب- عبدالله مستوفی از تبار مستوفیان قجری و نویسنده ی کتاب “شرح زندگانی من”
می گوید کار این بیماری واگیردار به آنجایی رسید که همه ی مردم کشور از دانا و نادان به آن دچار بوده و برای دگرش نام خود به پاژنام خودکشان می کرده اند.
پ- علّامه محمد قزوینی در نامه ای به سید حسن تقی زاده در مورد “قائم مقام المُلک”
می نگارد که به دیدگاهم نسبتی شگفت آور و ناشناخته و خنده دار می آید که جدای از خنده داری معنی لفظ و آمیختگی دراز ثلاثی آن در نهایت درجه انگیزه خنده و ریشخند پنداشتم که گاس مانند شغال الدوله و ببر السلطنه دارنده ی این پاژنام نیز یکی از خنده دارهای تهران باشد اما از فراز ، چنین چیزی برداشت و دریافت نمی شود، بلکه از کسان جدّی به نگرش می آید.
ت- “فوریه” پزشک ویژه ناصر الدین شاه که چندین سال با پادشاه از نزدیک در پیوستگ بوده بهترین فرتور را از مسئله ی پیشکش می نمایاند؛ آنجاکه می نویسد:
“هیچ زمان دیده نشده است که کسی دادخواستی (عرض حالی) پیشکش شاه کند مگر آنکه با آن
کیسه ی کوچک ابریشمی یا ترمه ای پر، یا نیم پر از پول همراه باشد. همین پایانه ها امین السلطان شش کیسه ی پر، پیش کش کرد و چهار روز پیش سرتیپ عباس قلی خان شاگرد پیشین مهندس نظام پاریس که اکنون آجودان (adjudant افسری که گماشته ی اجرای دستورهای فرماندهان بلند جایگاه خود می باشد) وزیر جنگ است از همین گونه کیسه ها با نبشته ای سر به مهر پیش شاه گذاشت بامداد امروز مشیرالدوله نیز کیسه ی بزرگی که تاکنون من ندیده بودم به پیشگاه شاهانه آورد. تمام این کیسه ها پر از پول و زر است و پیشکش آنها در راستای گرفتن پستی است. در رشته چگونگ (سلسله مراتب) همبودین ایران هیچ کاری بدون پیشکش به فرجام نمی رسد و چون این پیشکشی همچون پستی است که پیش کش کننده خواهان آنست، ارزش آن به نیکی روشن می شود. چیزی که مورد شگفتی دکتر پولاک بوده زبردستی شاه در این بوده که او بدون دست زدن به کیسه ها ، با یک نگاه ، سبکی و سنگینی آنها را در می یافته به گونه ای که نیاز به شمردن پول درون کیسه ها نبوده و این خود نشانه ی هوشمندی قبله ی عالم بوده است.”
۷- رج بندی فرنام ها و پاژنام ها :
فرنام ها، هماره با نام کوچک کسان همراه بوده است و براستی جزو چبود(نام و نشان) به شمار می آمده است. این فرنام ها چندگونه بوده اند.
الف- فرنام های : “سید”،”میر”،”شریف” پیش از نام سادات و فرنام “میرزا” پس از نام شاهزادگان در چرخه ی صفویه و قاجاریه که از پیش نام های موروثی هستند.
ب- فرنام های همگانی جایگاه های برجسته همبودین در سده های پسین ، فرنام”خان” در دنباله ی اهل شمشیر، فرنام”شیخ”، “آخوند”،”ملّا” در آغاز نام اهل علم، فرنام های همگانی برای پاس (احترام) همچون “آقا”،”خانم”
پ- فرنام ها برای دیدارکنندگان جاهای ورجاوند “حاجی” برای دیدارکنندگان از کعبه “کربلایی” برای دیدارکنندگان بارگاه امام حسین(ع) و “مشهدی” برای دیدارکنندگان بارگاه امام هشتم(ع)
ت- پاژنام های پیشه ای مانند: دبیر (منشی)، مستوفی (نویسنده و گنجینه دار کل)
ث- پاژنام های بیانی و ستودنی برای زنان پرده سرای چون حاجیه خانم و یا ام الملوک البته برخی از افزوده ها نیز میان مردان و زنان میانوند (مشترک) بوده که برای دگردیس با برگیرهای گوناگونی مانند “نصرت الملوک و شمس الملوک برای زنان و نصرت الدوله و شمس العلما برای مردان همراه بوده است.”
ج- پاژنام های بیانگر سرپرستی مانند: سلطان، صدر، عمید(سرور) و تقیب (سالار)
چ- پاژنام های بیانگر یاری و پشت گرمی مانند: اعتضاد (یاری کردن) ، اعتصام (دوری از گناه)، ظهیر (یاریگر)، قوام(پایدار)
ح- پاژنام های بیانگر پیروزی و خوش بودن مانند: اقبال ، سعد، ظفر و نصر
خ- پاژنام هایی که بیانگر درستی و راستی است مانند: امین ، صدیق و مؤتمن
د- پاژنام هایی که بیانگر نور و روشنایی است مانند: شعاع و شهاب
ذ- پاژنام هایی بیانگر “فر” و شکوه مانند مجد و حشمت
گفتنی است که دگردیس (تمایز) میان “پاژنام” و “فرنام” دشواری های بسیاری را بر سر راه شناخت این دو واژه به وجود می آورده به گونه ای که برخی پاژنام ها را فرنام و برخی فرنام ها را پاژنام
می پنداشته اند. واژه ی صدراعظم ، هم به فرنام پاژنام و هم “خطاب” به کار رفته است . آیا “جناب آقایی” مستوفی الممالک را باید پاژنام پنداشت یا فرنام و خطاب؟
به پایان بخش این بخش این گزاره افزوده می شود که پاژنام در چرخه ی فتحعلی شاه چرخه ی شکوفا بودن، در چرخه ی ناصرالدین شاه چرخه ی آماسیدن (تورم) و چرخه ی پوسیدن پاژنام نیز بر دوش مظفرالدین شاه و احمد شاه گذاشته شده است.
در چرخه ی مظفرالدین شاه ، به جای اینکه پول به گنجینه کشور واریز شود یکراست به جیب درباریان می رفت چراکه شاه بیمار و کودک سرشت یک ماشین دستینه بوده است.
ادامه دارد

………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

«سیاستگزاران دوره قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)-  بخش پنجم

«بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

۸- آمیختگی پاژنام ها و جایگاه ها با تباهی اقتصادی و سیاسی:

اساساً در یک سامانه ی تک سالاری ، پیدایش هرگونه نابودی بسامانی اداری پدیده ی چندان
شگفت آور و دور از چشمداشتی نمی باشد. انگیزه بنیادین فروپاشی و واپاشی دولت ها نیز بیشتر برخاسته از رخنه و رهیافت چنین پیامدی است و آنچه که بیشتر از کالبد سازگان اداری، ایران را در درازنای تاریخ ؛ گاه بیمار و ناتوان می ساخته، پوسیدگی اداری برخاسته از تبارگرایی، پاره ستانی (باج و رشوه گیری) ، نبود فرجاد(وجدان) کاری و نیک اندیشی، چرب زبانی و چاپلوسی و یا « هم افزای» (مزایده) جایگاه و پایگاه، پایه ها و پاژنام ها بوده است و از همه کرامند تر و بنیاد برباد ده تر چگونگ خرید و فروش فرمانروایی استان ها و شهرستان ها بوده که بیشترین ناکار آمدی را در سازمان اداری کشور بازی کرده که در پایان، جستار بیشتری به آن ویژگی خواهد یافت. اما از نگرش تاریخی نمی توان پنهان کرد که کوشش هایی از سوی برخی دولتمردان دلسوز و میهن دوست چون قائم مقام فراهانی و امیرکبیر برای زدودن کژی ها، دشواری ها و کاستی ها کردار شد. اما چون در یک سازمان تک سالاری (اتوکراسی) همه چیز باید در پیشکاری فراهم سازی سودهای گروه فرمانروایی باشد؛ همه ی این
کنش ها بی بر ماند. از آغاز با سرنوشت کسی چون امیرکبیر که برای بازسازی چگونگ پریشان و نابسامان دارایی و تا اندازه ای همسنگی (Balance)  میان درآمد و هزینه استوار کرد و از همان آغاز به کاهش و یا زدایش حقوق ماهانه (Salary)  شاه و شاهزادگان و درباریان، ستایشگران، چاپلوسان، بی بران و … دست یازید ولی شوربختانه این همسنگی بهم خورد و در بر پاشنه ی دیگری چرخید و کشتی بان را چون آقاخان نوری و امین السلطان سیاستی دگر آمد ، از همان آغاز روشن بوده که راه امیرکبیر به «نا کجا آباد» و به باغ «فین کاشان» می انجامد. به گفته ی مهدی قلی خان مخبر السلطنه هدایت:«در کشورهای سراسر پیشرفته (Civil) کس را برای کار می جویند اما در ایران هنوز کار را برای کس می خواهند!» پس از شهادت امیرکبیر ، انگیزه های بزرگ کاهش درآمد دولت در
برگیرنده ی : آیین های پر «فّر» و شکوه دربار، ماهانه دیوانیان و سپاهیان ، خوشگذرانی، هزینه همسران و تن کامگی شاه، دزدی های مالی، لشکرکشی های انبوه، آماس (تورم) پول، گزندهای سرشتین، رهسپاری های درونی و بیرونی با گرفتن وام های کلان از کشورهای فرامرزی و ناتوانی در پرداخت آنها و دادن برجستگ ها به آن کشورها در برابر؛ ناصرالدین شاه در اندیشه دیدن شهرهای فرهنگ و تماشای لولیان شوخ و شنگ آبی چشم چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغمارا ! مظفرالدین شاه نیز به دستاویز آب درمانی در چشمه گرمایی های کانی چون چشمه ویشی پاریس و از آن سوی، تهی بودن گنجینه فرمانروایی از دارایی برخاسته از بریز و بپاش های ناروا، چالش ایستایی اقتصادی (recessionary) که خود بیشتر زاییده بی رویکردی دولتمردان به کشاورزی، فیار (صنعت) (Industry) و بازرگانی کشور بود. به گونه ای که گنجینه دولت را دچار کاستی درازین کرده بود. از این روی می بایست برپایه نیاز، درآمدهای نوینی دست و پا می شد که شنیدن برخی از آنها، مانند به هم افزایی گذاشتن فرمانروایی استان ها و شهرستان ها ، فروش جایگاه و پاژنام ها به
گونه ای که نوشتار شد، ناز شست ها، خلعتی (جامه ای که بزرگی به کسی بخشد)، به خانه ی این و آن رفتن و پا اندازی (پیشکش و هدیه ای که در پیش پای کسی بگذارند) پیش کش گرفتن تاوان دیر پردازی به شیوه سنتی و مورد پذیرش. بدون آنکه نگرشی به پیامدهای ناگوار این گزینه ها شده باشد. زیرا گذشته از آنکه کسان از راه و روش هایی چون زورگیری، باجگیری  و پاره ستانی یا رشوه «به خون و خواسته مهتران شدم قاصد- ربا و رشوه پذیرفتم از صبی (کودک) و یتیم – سوزنی» دارنده ی پاژنام و جایگاه می شدند؛ خود نیز از راه بدست آوری پاژنام و جایگاه های اندوزشی (اکتسابی) از توده ها ، تلکه نموده و جایگاه هایی را که خود، شایش و شایستگی آن را نداشتند «به چنگ آور» می کردند و این روش تا سالیان دراز دنباله داشت چنانچه نگاهی به چگونگی دارایی و چالش اقتصادی چرخه ی ناصری انداخته شود چنین درمی یابیم که بروز چنین کارکردهایی از سوی سامانه ی خودکامه ی قجری چندان پرت از چشمداشت نیز نبوده است و بی گمان انگیزه اقتصادی و دست یابی به
آرمان ها و آرزوهای مادی انگیزه بزرگ و آغازین برگرفتن چنین گزیرشی از سوی ناصرالدین شاه و جانشین مظفرالدین شاه بوده است. در چنین سامه های (شرایط) سرشتین بود که شاه و دولتمردان چاره اندیشی کردند تا راه نوینی برای تاوان پردازی نیازهای مالی خود پیدا نمایند: فروش جایگاه ها پست های دیوانی و املاک خالصه، توانگیر (مصادره)دارایی توانگران و جز اینها از زمره راهکارهایی بودند که به اندیشه رهبران دولت چون امین السلطان رسید. شاه در پایان سال ۱۳۰۹ هـ .ق با گنجینه تهی؛ گرایش به دگرش و گزیرش فرمانروایان نوین برای فراهم آوری پول داشت در، دربار ناصرالدین شاه این رویه که کاستن بودجه را با دگردیس فرمانروایان و بخشش پاژنام، جایگاه و درجه های سپاهی انجام می داد ادامه داشت. در چرخه ی ناصری و مظفّری همه ی گماردک ها (مأموریت ها) مانند فرمانروایی فرمانروا، پیشه، داوری، پشوایی و پیشه های کسان آیین مند سازمانی و جز اینها به فروش
می رسیده است. که وزیران و راستینیان (امنا) همه پاره ستان (رشوه خوار) بوده و به گفته ی «چارلی جیمز ویلس» : تاکنون پیش نیامده است که کسی از آنان را در جایگاه بازجویی و بازخواست بنشانند و چنانچه به گوش شاه نیز برسید بر فور سستی ورزی ها با پرداخت مبلغی ماست مالی می شد.

به هر روی به شیوه ها و دستاویزهای گوناگون از دارندگان جایگاه ها زورگیری و باجستانی می شده است که خود انگیزه ای برای انجام کارهای بیدادگرانه و سخت دلانه ی پایوران بوده است و با این همه تباهی ها، بخش کرامندی از درآمدهای گنجینه شاهانه از مبالغی که در راستای واگذاری پست های کرامند به کسان، به گنجینه واریز می شده است فراهم می گشته. این کنش های نابهنجار در چرخه ی شاهان قجری – به ویژه در چرخه ی ناصری و مظفری، دگرگون به یک بهنجار؛ بلکه به برداشتی یک ریشه ی قانونی بوده است. به گمان؛ این سرشتین و بهنجار است آنگاه که سنجه و مایه بنیادی برای فرمانروا شدن و یا دریافت پاژنام و فرنام، «هم افزای» و پیشکش به کارگزاران ناشایسته باشد و نه شایسته سالاری و بسندگ(لیاقت و کفایت). روشن است که در چنین رخدادهایی چه پیامدهای دردناکی روی آور کشور می گردد! به کوته سخن در راستای برون رفت از بن بست و ورشکستگی اقتصادی و تاوان بخشی از بدهی ها و در این بایسته ها خرید و فروش پاژنام ها و گرفتن نشان و آویزه (حمایل) ویژه به بهای گزاف آب و تاب زیادی پیدا کرد و در این میان، میانجی های نام و نشان ها، آویزها و
پاژنام ها نیز به نوایی رسیده و آنان را از این نمد کلاهی بهره می گشته است. این روند تا چرخه ی مشروطه خواهی نیز دنباله داشت و به گونه ای که برخی از مردم سالارها (دموکرات ها) خواهان جایگاه نتوانستند این دگرش نام ها را رها کنند. اما با جنبش مشروطه خواهی تا اندازه ای از تندی شیب و گسترش پاژنام ها کاسته شد چراکه روشنفکران کوشیدند تا، بی ارزشی و بسا مسخرگی پاژنام ها را نشان دهند و رسانه های نو اندیش با ببر السلطنه و پلنگ الدوله خواندن دولتمردان ببر کاغذی، به خوار داشت و ریشخند پاژنام های رواگ پرداخته تا از ارزش همبودگاهی دارندگان آن بکاهند. این تلاش ها زمینه را برای پایان دادن به دهش پاژنام ها از سوی ایرانیان آماده ساخت .

۹- پایان چرخه ی پاژنام ها:

آماس و پوسیدن پاژنام ها در پایانه های چرخه ی قاجار و انگیزش توده ها نسبت به آن و فروپاشی این دودمان از یک سو آگاهی توده ها از پوچی و پلشتی پاژنام های شرم آور خریداری شده چون
«آقا لی لی»، «احمد جوجه»، «احمد گریه»، «پلنگ توش خان»، «خرده خانم» و «مشتری باجی» و جز اینها  و از سوی دیگر مجلس شورای ملی ایران در سال ۱۳۰۴ خورشیدی و در زمان نخست وزیری سردار سپه قانون از شمار افکندن (لغو) پاژنام ها و پایگاه ویژه سپاهیان و پاژنام های کشوری را برنهاده (تصویب) کرد. اما این برنهاده روشن نکرده بود که کسان، چگونه باید مورد رویارویی (خطاب) قرار بگیرند و یا اینکه کسان چه نامی را برای خود گزینش کنند. این بود که برنهاده (مصوبه) چندان جدی گرفته نشد و پاژنام ها کمابیش دیرش(دوام) آوردند. اما سرانجام در ۹/۵/۱۳۱۴ گروه وزیران
آئین نامه ی آیین های آئین مند پاژنام ها و فرنام ها را فرگفت «ابلاغ» کرد. برپایه ی این آئین نامه ها بنا شد تا همگان با فرنام ساده «آقا» و «خانم» فرنام (خطاب) شوند و چنانچه نماینده سیاسی (سفیر)، وزیر و رئیس هستند، فرنام جناب برابر نامشان آورده شود و بهره مندی از فرنام هایی چون «خان»،«میرزا»،«بیگ»،«امیر» همگی برچیده شوند. پس از چند هفته ی دیگر ، دولت بر نهاده ی دیگری را پخش کرد که کسان ناگزیرند برپایه ی قانون زادنگار(ثبت احوال) برای خود نام خانوادگی گزینش کنند و از به کارگیری پاژنام ها و یا نام پدر به فرنام نام خانوادگی بپرهیزند. بدین چینش، همگان به اندیشه افتادند تا یک نام خانوادگی برای خودشان دست و پا کنند برای نمونه رضاشاه نام خانوادگی «پهلوی» را برای خود برگزید. برخی مانند گذشته به نام شهر با «ی» نسبت و یا
پیشه شان تن در دادند و برخی نیز همان پاژنام گذشته را استادانه با ستردن و زدودن «الدوله» و «السلطنه» برگزیدند. برای نمونه احمد قوام السلطنه و محمد مصدق السلطنه به احمد قوام و محمد مصدق دگرش یافت. برخی نیز دم دستی ترین واژه ها را برای نام خانوادگی خود برگزیدند و یا اینکه کارگزاران اداره ی زادنگار ، فرنامی را که خود گزینش کرده بودند به فرنام نام خانوادگی خواهنده ی شناسنامه (سجل) برمی گزیدند. برای نمونه پدربزرگ جهان پهلوان غلامرضا تختی حبوبات (دانگی ها) فروشی به نام حاج قلی بوده و چون در فروشگاه خود بر روی تخت بلندی می نشسته به «حاجی تختی» زبانزد بوده است. یکی از پسرانش به نام «رجب» (پدر غلامرضا) نام خانوادگی (شهرت) تختی را برای خود برمی گزیدند که با ایستادن فرزند برومندش برروی ستاوند و تختگاه (سکوی) پهلوانی گیتا، نامی بلند آوازه «اَبَر خویش آفرین» پیدا می کند و یا پدر نگارنده ی این رج ها برپایه ی کتاب «جواهر الکلام فی شرایع ، الاسلام» نوشته ی شیخ محمد حسن نجفی اصفهانی تبار و از فقهای بنام و سرآمد شیعی زبانزد به «صاحب جواهر» نام خانوادگی «جواهری» را برای خود برمی گزیند. به هر روی چه کسی فرزند «ملّا علی عاجز»باشد و چه از بازماندگان «مجد الاشراف» ها و «مؤتمن الملک» ها برمی گردیم به همان قانون مجلس شورای ملی و بخشنامه آئین نامه دولت آن چرخه که امروزه هرکس برای خود نام خانوادگی دارد.                                                                                               (پایان)

—————————————————————————————————————————————————————————-

«سیاست گزاران دوره قاجاریه»

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش ششم

پایان بخش نوشتار پاژنام ها و فرنام ها و معنای برخی از آنها..

الف- امیر نظام: امیر نظام به معنای فرمانده نیروها و سپاه بوده است. به فرمانده ده هزار نفری

“امیر تومان” و به فرمانده یکصد هزار نفری “امیر نویان” گفته می شده که خود برترین جایگاه سپاهی چرخه ی قاجاریه و براستی همسنگ ارتشبد امروزی بوده است. این دو واژه از واژه های مغولی است. میرزا تقی خان امیرکبیر و میرزا حسنعلی خان گروسی از کسانی هستند که پاژنام امیر نظام داشته اند.

ب- فرمانفرما: فرمانفرما همسنگ استاندار امروزی بوده از زمره:

۱-          “حسین علی میرزا” استاندار فارس که پس از درگذشت فتحعلی شاه ، به یاری برادر خود “حسن علی میرزا” شعاع السلطنه فرمانروای کرمان شورش کرد که البته همه ی این

شورش ها را قائم مقام فراهانی فرونشاند و زمینه ی پادشاهی را برای محمدشاه فراهم نمود.

۲-          حسام السلطنه فرمانفرما؛ پسر فتحعلی شاه و استاندار کرمانشاه

۳-          عبدالحسین میرزا فرمانفرما، استاندار کرمان ، بلوچستان و نخست وزیر احمدشاه

۴-          عبدالحمید میرزا فرمانفرما استاندار کرمان که باغ شاهزاده (ماهان) به دستور وی ساخته شده است.

۵و۶- عبدالمجید میرزا فرمانفرما و فیروز میرزا فرمانفرما برادر کوچکتر محمدشاه و پسر عباس میرزا، پاژنام فرمانفرما مانند دیگر پاژنام ها نخستین بار در چرخه ی فتحعلی شاه رواگ یافته است.

پ- خان: واژه ی خان (گونه کهن خاقان) واژه ی ترکی و مغولی به معنای رئیس تیره که به سران و سرکردگان تیره ای ترک و مغول گفته می شود و سپس ها در ایران نیز کاربرد پیدا می کند. این فرنام به برخی از دارندگان و خدایگان (مالکین) بزرگ و سالاران که جایگاه ویژه ای داشته اند گفته می شده است.

ت- نایب السلطنه: پاژنام نایب السلطنه (شاهیار) در چرخه ی قاجار درباره های زیر به کار رفته است:

۱-          نخستین شاهزاده ای که در چرخه ی قجری دارای پاژنام “نایب السلطنه” بوده است. عباس میرزا پسر فتحعلی شاه و استاندار آذربایجان در شهر تبریز (دار السلطنه) بوده است.

۲-          نایب السلطنه کسی بوده است که در نبود شاه و یا اگر شاهزاده کم سن و سال بوده، سکان کشتی کشور را به دست می گرفته است همچنانکه عضد الملک رئیس ایل (تبار) قاجار پس از برکناری محمدعلی شاه و جانشینی احمدشاه ۱۲ ساله در سال ۱۲۸۸ خورشیدی نایب السلطنه می شود که پس از درگذشت او در سن نود سالگی مجلس دوم مشروطه به گزینش ناصرالملک به فرنام نایب السلطنه رأی می دهد. گفتنی است که در پایانه های چرخه ی پهلوی؛ محمدرضا شاه جایگاهی همانند نایب السلطنه را برای همسر خود (فرح دیبا) در نگرش می گیرد تا اگر فرزندشان (رضا پهلوی) که تا آن زمان به سن آسای (قانونی) نرسیده بود به پادشاهی برسد و دشواری در کشورداری پیش نیاید. گاهی نایب السلطنه به فرمانروای تهران نیز گفته می شده است. مانند کامران میرزا نایب السلطنه و برادر مظفرالدین میرزا که چون مادرش از تبار قجران نبوده به جانشینی ناصرالدین شاه نمی رسد. عباس میرزا ملک آرا برادر ناتنی ناصرالدین شاه نیز از سوی پدرش محمدشاه پاژنام “نایب السلطنه” داشته است.

ث- مستوفی الممالک: در چرخه ی قاجار، “مستوفی” به کسی گفته می شده که حساب درآمدها و هزینه های دولت را بررسی و سرپرستی گردآوری مالیات ها را به گردن داشته است. برای نمونه در زمان صدراعظمی میرزا آقاسی؛ میرزا حسن آشتیانی پاژنام مستوفی الممالک وزارت دربار و دارایی را به گردن داشته است.

در پایان؛ شناساندن چند پاژنام برای پایستگی در تاریخ:

آبدار باشی – آبدارچی- آجودان باشی- آجودان حضور- آشپزباشی- آشغال الدوله!- آصف اعظم-

آصف الدوله- آصف دیوان- آغاباجی- آغارباشی- ابوالملوک- اتابک اعظم- اجلال السلطنه- اجلال الملک- احترام الدوله- احترام السلطنه- احتساب آقاسی- احتساب الملک- احتساب الممالک- احتشام الدوله- احتشام السلطنه- احتشام الملک- احتشام الوزاره- احتشام حضور- احیاء السلطنه- احیاء الملک-

اخترا الدوله- ادیب الدوله- ادیب السلطان- ادیب السلطنه- ادیب العلما- ادیب الملک- ادیب الممالک- ادیب خلوت- ارشاد الدوله- ارشد السلطنه- ارفع الدوله- ارفع السلطان- ارفع السلطنه- ارفع الملک-

اژدر الممالک- استظهار الدوله- اسد السلطان- اسد الدوله- اسلحه باشی- اشرف السلطنه-

اعتبار السلطنه- اعتصام الدوله- اعتصام الملک- اعتصام الممالک- اعتضاد الاطّبا-اعتضاد السلطان- اعتضاد الدوله- اعتضاد السلطنه- اعتضاد حضور- اعتضاد خاقان- اعتضاد خلوت- اعتضاد دیوان-

اعتضاد لشکر- اعتضاد نظام- اعتلاء الدوله- اعتلاء السلطنه- اعتلاء الملک- اعتماد الاسلام-

اعتماد التولیه- اعتماد الحرم- اعتماد الدوله- اعتماد السلطنه- اعتماد الملک- اعتماد وزاره- اعتماد حرم- اعتماد حضرت- اعتماد حضور- اعتماد نظام- اعتماد همایون- اعدل الدوله- اعزاز السلطنه-

اعزاز السلطان- اعزاز الملک- اعزاز الممالک- اعظام الدوله- اعظام السلطنه- اعظام الممالک-

اعظم السلطنه- اعلم الدوله- اعلم السلطان- اعلم الملک- افتخار الدوله- افتخار السلطنه- افتخار العلما- افتخار الملک- افخم الدوله- افسر السلطنه- افسر الدوله- افضل الملک- اقبال الدوله- اقبال السلطنه- اقبال الملک- اقتدار السلطنه- اقتدار نظام- اقدس الدوله- اقدس السلطنه- اکرم الدوله- ام الکائنات- امجد الدوله- امجد السلطان- امجد الوزاره- امیر اعظم- امیر اعلم- امیر افخم- امیر اکرم- امیر الامرا- امیر الشعرا- امیر الکتاب- امیر بهادر- امیر پنجه- امیر توپخانه- امیر تومان- امیرخان سردار- امیر دیوان- امیر عشایر- امیرکبیر- امیر لشکر- امیر معظم- امیر مفخم- امیر منظم- امیر نظام- امیر نویان-

امین الاطبا- امین التجار- امین الحرم- امین الدوله- امین السلطان- امین الشریعه- امین الصّحه-

امین الصره- امین الضرب- امین الملک- امین حضرت- امین خلوت- امین دفتر- امین شوری-

امین لشکر- امین مالیه- امین نظام- امین همایون- انتخاب الملک- انتصار السلطنه- انتظام الدوله- انتظام السلطنه- انور الدوله- انیس الدوله- ایچ آقاسی- ایشیک آقاسی- باصر السلطنه- باصر حضور- بدیع الملک- برهان الدوله- بشیر الملک- بصیر السلطنه- بصیر دیوان- بنان السلطنه- بهاء الدوله-

بهاء السلطنه- پاسبان باشی- پرنس- پیشخدمت باشی- تاج الدوله- تاج السلطنه- تاج الملوک-

تمجید السلطنه- توپچی باشی- ﺛﻘﺔ الدوله- ﺛﻘﺘﺔ الملک- جلاء الدوله- جلال الدوله- جلال الملک-

جلال الممالک- چاپار باشی- چاپارچی باشی – چپرچی باشی- چاوش باشی – حاجب الدوله-

حجار باشی- حسام السلطنه- حسام الشعرا- حسام الملک- حشمت الدوله- حشمت السلطنه-

حکیم الملک- حکیم الممالک- حکیم باشی- خازن الدوله- خانم باشی- خبیر الملک- خواجه باشی- خوانسالار- خوشنویس باشی- دباغ باشی- دبیر السلطنه- ذکاء الملک- رئیس الحکما-

رئیس المجاهدین– رستم الحکما- رشید السلطان- رفیع الدوله- رکن الدوله- رکن السلطنه-

زعیم الدوله- زیندار باشی- ساعد الدوله- ساعد الملک- سالار اسعد- سالار السلطان- سالار السلطنه- سالار الملک- سالار دیوان- سالار عسکر- سالار عشایر- سالار لشکر- سالار مفرد- سالار ملی-

سالار نصرت- سپهدار اعظم- سپهسالار- سپهسالار اعظم- سدید السلطنه- سراج الملک- سردار اسعد- سردار اکرم- سردار بهادر- سردار سپه- سردار سطوت- سردار فیروز- سردار معتمد- سردار معظم- سردار ملی- سردار منصور- سرور السلطنه- سطوت السلطنه- سعد الدوله- سعد الملک- سعد السلطنه- سعید السلطنه- سلطان العلما- سهام الدوله- سهم الملک- سیف الدوله- سیف السلطان- سیف الملوک- شبل السلطنه- شعاع الدوله- شجاع السلطنه- شعاع الملک- شجاع لشکر- شرف الدوله- شریف السلطنه- شعاع السلطنه-شغال الملک- شقته الملک- شکوه الدوله- شکر السلطنه- شمس السلطنه-

شمس الشعرا- شمس العلما- شوکت الملک- شهاب الملک – شیخ العراقین- شیخ الملوک-

صاحب اختیار- صاحب جمع- صاحب دیوان- صادق الملک- صارم الدوله- صارم الملک- صحاف باشی- صدرالاشراف- صدر الافاضل- صدر الذاکرین- صدر الصدور- صدر العلما- صدر الملک- صدر الواعظین- صدق الملک- صدیق اکرم- صدیق الدوله- صدیق الممالک- صدیق حضرت – صفا الملک- صفا علیشاه– صفی علیشاه- صمصام السلطنه- صنیع الملک- صنیع حضرت- صولت الدوله- ضرغام السلطنه-

ضیاء الدوله- ضیاء الملک- ضیاء لشکر- ضیغم الدوله- ظفر الدوله- ظفر السلطنه- ظل السلطان-

ظهیر الاسلام- ظهیر الدوله- ظهیر السلطان- ظهیر الممالک- عادل شاه- عبدل بهاء- عدل الملک-

عز السلطان- عزت الدوله- عزیز السلطان- عزیز الملوک- عصمت الدوله- عضد السلطنه- عضد الملک- علاء الدوله- علاء السلطنه- علاء الملک- عماد الاطباء- عماد الحکما- عماد الدوله- عماد الملک-

عماد الوزاره- عمید الحکما- عمید السلطنه- عمید الملک- عندلیب الدوله- عندلیب السلطنه-

عون الملک- عین الدوله- عین السلطنه- عین الملک- عین الممالک- غازی بیگ- غضنفر السلطنه- فاتح الملک- فتح السلطان- فتح السلطنه- فتح الدوله- فتوح السلطنه- فخر الاطّبا- فخر الدوله-

فخر الملک- فخر الملوک- فراش خلوت- فرمانفرما- فرصت الدوله- فروغ الملک- فروغ السلطنه-

فصیح الملک- فطن الملک- فیلسوف الدوله- قائم مقام- قائم مقام الملک- قرﺓ العین- قمر الدوله-

قمر السلطنه- قوام الایاله- قوام الدوله- قوام السلطنه- قوام الملک- قوچی باشی- قوللر آقاسی-

کاتب السلطان- کاشف السلطنه- کدخدا باشی- کشیکچی باشی- کمال السلطنه- کمال الملک- کوکب السلطنه- لسان الدوله- لسان الملک- لله باشی- لواء الدوله- مباشر الممالک- مترجم السلطنه- مجتهد الشعرا- مجد الملک- مجلل السلطان- مجیب السفرا- مجیر الدوله- مجیر السلطنه-

محترم الدوله- محتشم السلطنه- محتشم السلطان- محتشم نظام- مخبر الدوله- مخبر السلطان-

مخبر السلطنه- مختار الدوله- مختار السلطنه- مدبر السلطنه- مدبر السفرا- مدیر السلطنه-

مرآت السلطنه- مرآت الممالک- مستشار التولیه- مستشار الدوله- مستشار الوزاره- مستشار لشکر- مستعان الملک- مستوفی الممالک- مستوفی نظام- مسرور السلطنه- مسعود الدوله- مسیح الملک- مشار السلطنه- مشاور الملک- مشاور السلطان- مشکوه الدوله- مشکوه الممالک- مشیر اعظم-

مشیر الاحیاء- مشیر الحکما- مشیر الدوله- مشیر السادات- مشیر السلطنه- مشیر الملک- مشیر حضور- مشیر دفتر- مشیر لشکر- مصباح السلطنه- مصباح الملک- مصدق الدوله- مصدق السلطنه-

مظفر الملک- معاضد السلطنه- معاون الدوله- معتصم السلطنه- معتضد السلطنه- معتضد دیوان-

معتمد الاطبا- معتمد الایاله- معتمد الملک- معتمد الدوله- معتمد السلطنه- معتمد الملک-

معتمد الوزاره- معتمد خاقان- معتمد دیوان- معدل الملک- معز الدوله- معز السلطان- معز الملک- معظم السلطان- معمار باشی- معیر الممالک- معین الدوله- معین الرعایا- معین السلطان- معین الغربا- معین الرعایا- معین الملک- معین الوزاره- معین حضرت- مفاخر الملک- مفتاح الملک- مکرم السلطنه- ملا باشی- ملک الاطبا- ملک التجار- ملک الشعرا- ملک المتکلمین- ملک الملوک- ممتاز الدوله-

ممتاز السلطنه- ممتحن الدوله- منجم باشی- منشی الممالک- منشی باشی- منظم السلطنه-

منیر الدوله- منیر السلطنه- مؤتمن الملک- مؤدب السلطنه- موقر السلطنه- مؤید الدوله- مؤید السلطنه- مهذب السلطنه- مهندس الملک- مهندس الممالک- مهندس باشی- مهندس حضور- میرپنج-

میر پنجه- میزان آقاسی- ناصر السلطنه- ناصر الملک- ناصر دیوان- ناظم الاسلام- ناظم الدوله-

ناظم العلوم- ناظم میزان- نایب الایاله- نایب السلطنه- نایب الولایه- نبیل الدوله- نجم الدوله-

نجیم الملک- ندیم باشی- نسقچی باشی- نقیب الممالک – نیر الدوله- نیّر السلطنه- نیر الملک-

وثوق الدوله- وثوق حضرت- وثوق نظام- وحید الاولیا- وحید الدوله- وحید الملک- وزیر نظام-

وقار السلطنه- وقایع نگار- وکیل السلطنه- وکیل الملک- همایون سلطان- همدم السلطنه-

همدم الملوک- یمین الدوله- یمین السلطنه- یمین الممالک- یمین نظام- یوز باشی.

بی گمان شمار پاژنام های – پوچ و خنده آور بسیار است و در گذشته جسته و گریخته نمارش هایی به آنها داشته ایم. اما در برابر به پاژنام های برخی شهرها نمارش می شود.

تهران: دارالسلطنه و دارالخلافه. اردبیل: دارالدوله- استرآباد: دارالمسلمین. بغداد: دارالاسلام و دارالخلافه. خوی: دارالصفا. تبریز: دارالسلطنه. ری: دارالملک. شیراز: دارالعلم. یزد: دارالعباده…

چکیده پاژنام ها و فرنام ها برپایه ی خواست و کامش خود پادشاه و بدون هرگونه هنجاری به کسان و یا پایوران داده می شده است. پاژنام ها از گونه گونی بیشتری نسبت به فرنام برخوردار بوده و بسیاری از آنها فراتر از شایستگی دارندگان آنها بوده است. برخی از فرمانروایان استان ها می توانسته اند برای مورد نگرش خود از شاه درخواست پاژنام کنند. همه ی پاژنام ها برای دارندگان آنها برجستگ آور

بوده اند. بسیاری از پاژنام ها، فرنام ها و پیشه ها ریگداشتی (موروثی) بوده اند.

زمان ناصر الدین شاه؛ چرخه ی بی ارزشی شدن پاژنام ها و فرنام های دولتی بوده و شخص شاه کرامندترین انگیزه ی این زمینه به شمار می رفته ، عباس میرزا و امیرکبیر تنها کسانی بوده اند که در چرخه ی قجری به نشان و پاژنام سروسامان داده اند .

«پایان»