آرشیو مطالب: تاریخی ادبی

میرزا علی خان امین الدوله- بخش سوم (پایانی)

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی خان امین الدوله- بخش سوم (پایانی)

ذ- امین الدوله و نیروی سوم: امین الدوله در زمینه مسائل سیاست بیرونی به این برآیند رسیده بود تا زمانی که مسائل سیاست بیرونی به ویژه چگونگی پیوستگ های ایران با دو توان هماورد یعنی روس و انگلیس گشوده نشود در سیاست درونی کشور نیز پیشرفت چندانی دستآمد نخواهد شد. از همین چرخه بود که امین الدوله همچون پیشینیان خود یعنی قائم مقام و امیرکبیر دریافت که برای نگهداری سودهای ایران در برابر وایه های روس و انگلیس باید به بن مایه نیروی سوم پشت داد یعنی با برپایی پیوستگ با کشورها و توان هایی جدای از انگلیس و روس، راه رهیافت این دو دولت بسته شود و بیم سهمگین آنان (به ویژه روسیه) برای یکپارچگی کشوری (تمامیّت ارضی) ایران زدوده و یا دست کم کاهش یابد. امین الدوله از روزگار پیش از صدارت، بسیار نگران گسترش و زیاده خواهی روسیه در سامان های شمال و شمال خاوری ایران به ویژه بهره برداری آنها از ترکمن ها در خراسان به افزایش آشفتگی ایران بوده است و پیشتر نیز در این زمینه راهکارهایی در رساله خود بیرون داده است. امین الدوله چون سپهسالار و میرزا ملکم خان براین باور بوده است که باید از میان دو هماورد زورمند و نیز دشواری های بنیادینی که در پیگیری بن مایه نیروی سوم وجود دارد، واقع بینانه تر آنست که دولت ایران به سوی انگلیس رفته و با ربایش سرمایه انگلیسی گزند بزرگ روسیه را از ایران براند. نابسامانی دارایی (مالی) کشور و کارهای مالیاتی و گمرکی و مسئله ی وامخواهی بیرونی یکی از دشواری های کرامند امین الدوله در جایگاه صدارتش بوده است و این در حالی بوده که شاه بر انجام آن پای میفشرده اما امین الدوله می خواست به گونه ای آبرومندانه به این کنش دست یازد و زیانی نیز به سوی پایه های اقتصادی و سیاست ملی ایران نباشد. خواست نخستین او این بود که از یک شرکت آلمانی وام بگیرد اما با ناسازی سنگین روس و انگلیس روبرو شد. آنگاه به اندیشه گرفتن وام از کشور بلژیک و یا هلند افتاد این بار نیز با لبه های تیز برشگر و کارشکنی این دو کشور رویارو بوده است. چالش اقتصادی گنجینه را تهی کرده بود به سختی فشار می آورد. کین توزان و هماوردان درونی به ویژه گروه های فرمانفرما و امین السلطان نیز آنی از نیرنگ و پیرنگ دست بردار نبودند.

ر- آیا امین الدوله دشمن یار  و یا دست کم انگلوفیل بود؟

گواه های گوناگون چنین نشان داده که امین الدوله به روزگار جوانی دل به اندیشه های ملکم خان می داده و پس ها در زمره هواداران و دوستان بسیار نزدیک او بوده و حتی پس از رخداد “لاتاری” و برکناری ملکم از جایگاه های دولتی پیوستگ تنگاتنگی با وی داشته تا جایی که فرمان دولتی درباره جلوگیری از راهیابی روزنامه قانون به ایران را ندیده می گرفته است و پدرش نیز در زمره نخستین کسانی بوده است که به نشستگاه فراموش خانه می پیوندد. هنگامی که پسر “بارون جولیوس دورویتر” در راستای پیگیری حقوق پدرش در برجستگ لغو شده- او به ایران می آید به فرمان شاه گروهی برای بررسی داوش های او برپا می شود که امین الدوله نیز هموند (عضو) این گروه بوده است و فرجام این نشست پیشکش برجستگ بانک شاهنشاهی به رویتر بوده است. هنگامی که این بانک پایه گذاری می شود امین الدوله و ملکم نیز در کنار برخی دیگر از دولتمردان و درباریان از زمره خود شاه از دانگداران آن بوده اند. با نگرش به کارایی بعدی بانک شاهنشاهی در مسائل اقتصادی و سیاسی ایران آیا می توان امین الدوله را به دشمن یاری نا آگاهانه و یا دست کم به انگلوفیل بودن وابسته کرد؟ آنچه که پاسخ مثبت به این پرسش را دشوار نقش سراسر پادواژه (متضاد) و بسیار پویایی است که امین الدوله در واخواهی به برجستگ تنباکو و شرکت رژی داشته است. از سویی نابسامانی دارایی تا بدآنجا بوده که دولت تن به فروش خالصجات ( املاکی که به دولت و خاندان پادشاهی وابسته بوده است) داده و چنانکه پیشتر نگاشته شد فروش پاژنام و فرنام می داده و ارزش پول ملّی و مسکوک گردش کاهنده داشته و بر گرانباری چگونگی ها افزوده می شده است اندیشه برپایی بانک از سوی بازرگانانی چون امین الضرب و دیگران راه به جایی نبرده است. پس می بایست بانک ها به یاری بیگانگان برپا می شد و با نگرش به کارشکنی های روس و انگلیس، چاره ای جز روی آوری به این دو دشمن دیرین و انجام سیاست موازنه ای مثبت نبوده است یعنی در برابر برجستگ بانک شاهنشاهی به انگلیس ها برجستگ بانک استقراضی به روس نیز داده شد و این خود برناگواری ها افزوده است.

اگر در روند پایه گذاری بانک شاهنشاهی (شاهی) کردار و رفتار امین الدوله نشانی از انگلوفیلی بودن او دارد اما واژگونه در برجستگ تنباکو گرایش سهش ملی گرایی و رودرویی با سیاست و رهیافت بیگانه و گونه ای با رویارویی با سیاست همسنگی مثبت به روشنی نمایان است. به گونه ای که او در کتاب یادمان های خود می نویسد که انگیزه اش در ناسازی با پیمان نامه ی تنباکو نگرانی او از این بوده است که دولت ایران با درخواست همانندی از سوی روس ها روبرو و سرانجام ناچار به پذیرش شود. امین الدوله با خروش و پرخاش بازرگانان همدلی و همراهی داشته از آنان پشتیبانی می کرده تا آنجا که از سوی او عریضه (Petition نامه ای که کسی به کس بالاتر از خود می نویسد) یا شکواییه در پرخاش به پیمان نامه تنباکو به شاه می نمایاند. کنش پرمعنا و درخور نگرش دیگری که از امین الدوله سر می زند این است که سنگینی بار وامبرگ ها و تاوان های برخاسته از لغو پیمان نامه رژی کمر اقتصاد ایران را خم می کند، امین الدوله به این امر خشنود می شود که در راستای خرید و فروش تنباکوی ایران پیمان نامه نوینی با شرکت رژی ببندد تا تاوان سنگین آن بخشوده شود. او پیشنهاد شرکت رژی با دولت عثمانی را پذیرش کرد. در این پیشنهاد نوین، از بازرگانان ایرانی تنباکو برپایه نرخ بازار خریداری می شد و میانجیگری (دخالت) و وارسی رسای ایرانیان بر شرکت در داد و ستد تنباکو به گونه رسا پذیرفته شد. به هر روی و به کوته سخن امین الدوله در سیاست بیرونی و درونی کامیابی در خور نگرشی نداشت چراکه از درون و بیرون چوب لای چرخ خود داشت که:” همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد!” و” گلّه مارا گِله از گرگ نیست- این همه بیداد شبان می کند!” و یا “دشت مان گرگ اگر داشت نمی لرزیدیم- نیمی از گلّه ی مارا سگ چوپان برده!”

ز- امین الدوله و فرهنگ دوستی: چنانکه پیشتر نوشتار شد میرزا علی خان امین الدوله کسی اهل دانش و خامه بوده و نگرش ژرفی به گسترش آموزش و پرورش داشته است. او مانند امیرکبیر و میرزا حسن خان مشیرالدوله پیشکاری های فراوانی در راستای آشنایی ایران با شهرآیینی نوین انجام داد. او برای بیدار کردن اندیشه های همگانی یگانه درمان را برپایی آموزشگاه می دانست و این درحالی بود که کسانی چون میرزا حسن آشتیانی برپایی آموزشگاه ها با شیوه اروپایی را سرآغازی برای کیش گریزی و تباهی باورها می دانستند و افزون بر این ستیهندگان وی به مظفرالدین شاه چنین تلقین
می نمودند که امین الدوله در اندیشه روشن ساختن اندیشه های همگانی و برقراری رژیم جمهوری است. امین الدوله راهیابی کاتوزیان در کارهای دولت را بر نمی تابید و نادرستی اداری را انگیزه راهیابی های کاتوزیان در کارهای سیاسی می دانست او در این راستا در اندیشه بهسازی های اداری برآمد و این درحالی بود که در زمان کوتاهی که ناصرالملک به کارهای دارایی کشور سرگرم بود چهارصدهزار تومان دغل کاری در دفتر و دستک های مالیاتی پیدا شد. یکی دیگر از کنش های امین الدوله پر و بال دادن به رسانه های نوشتاری و نیز برخی آزادی های سیاسی برای کنشگران سیاسی پیشرفت خواه و پاد خودکامه بود که انگیزه چاپ و پخش روزنامه های زیادی شد و بسیاری از تاریخ نویسان کارهای امین الدوله را ستوده اند و نیز برخی بر این باورند که میرزا علی خان هرچند که از هوش سرشاری بهره داشته با واگذاری برخی پست ها چون جانشینی نخست وزارت امور خارجه آنهم در سن نوزده سالگی برازنده و شایسته نبوده است اما آنچه که بیشتر جای سخن دارد اینست که او چندان پویا نبوده و جنبش لاک پشتی داشته و گاس خود را بی نیاز از شاه و مردم می دانسته از سویی نیز نمی خواسته دروغ بگوید و بر این باور بوده است که کارها باید بر آسه (محور) حق بچرخد. او از نگرش بینش و اندیشه به “منتسکیو” نزدیک بوده است. و دو کتاب “خاطرات سیاسی” و “سفرنامه مکّه” رسم الخط نو حاجی امین الدوله، با پیشکش هزار شماره اشرفی به مظفرالدین شاه یکی از زمین های بزرگ تهران که در برگیرنده ۴۲ پارچه آبادی کوچک و بزرگ بوده به نام پسر خود “محسن خان” وزیر گمرک های ایران می کند. امین الدوله از لشت نشا در گیلان، در تهران نیز املاک و زمین های زیادی در الهیه شمیران و پیرامون دروازه شمیران داشته که پارک زبانزد امین الدوله و مسجد عروسش بانو فخرالدوله دختر مظفرالدین شاه و مادر دکتر علی امینی نخست وزیر کمربندی محمدرضا شاه پهلوی در آنجا جای داشته است. (می گویند رضا شاه گفته است که تبار قاجار یک و نیم مرد داشته، نیمش آغا محمدخان قاجار و یکش بانو فخرالدوله! ) امین الدوله از ارادتمندان حاجی شیخ هادی نجم آبادی حاجی میرزا یحیی دولت آبادی و از دوستان او سید جمال الدین اسدآبادی و سید محمد طباطبایی بوده اند.

س- شیوه ی نگارش امین الدوله: کتاب سفرنامه امین الدوله گویای اینست که وی مردی فرجاد (فاضل) و نویسنده ای توانمند که نه تنها با ادبیات پارسی، تازی و فرانسه آشنا، بلکه آگاه بوده است. شیوه ی او در نگارش در بُن همان شیوه ی قائم مقام و پدر خود مجد الملک با اندکی خوانش و کاوش دیب (نثر) فرانسه آرسته تر شده و نمونه ای از شیوه نگارش ادبی پارسی را که امروزه نیز می توان از آن دنباله روی و پژوهش کرد به روی کار آورده است. برای نکویی پایان این نوشتار سه نمونه از دیب امین الدوله آورده می شود:

۱- دوشنبه بیستم ذیحجه: .. از نیم شب قطرات باران کار را خراب و راحت را مختل کرد و پیش از سحر، باران به شدت باریدن گرفت. از پشت بام و پشه بندها فرار کرده و پایین آمدیم و این حال موجب شب زنده داری و ادراک فیض کامل سحرخیزی شد . در خود احساس تب کردم و نتوانستم به طواف خانه خدا مشرف شوم!…

۲- حاج شیخ جعفر ترشیزی روضه خوان: … شیخ عمامه را پهن و شل می پیچید، “تحت الحنک” (بخشی از دستار و یا شال که از زیر چانه از دستار گذرانیده و بر سر ببندند)از حد ترخص (مسافتی است که مسافر باید از آنجا به بعد نمازش را شکسته بخواند و یا می تواند روزه خود را افطار کند و این نقطه جایی است که اذان شهر شنیده نشود و یا دیوارهای شهر دیده نشوند)درازتر
می گذارد. یقّه پیراهن را که عربی است گشوده دارد آستین قبا “ارخالق” (جامه ای مانند قبا- قدری نازک تر و نازل تر) و بند کمر باز و عبا را در دوش متمایل می گیرد. در ایام سفر که دستش به حمام نرسیده و از مواظبت خضاب بازمانده و ریش به اطراف چهره قوس قزحی (رنگین کمانی) موزون افکنده طبقات سفید، لیمویی، طلایی، سرخ و خرمایی و سیاه لطف عجیبی به جمالش داده، از سفر چند سال پیش خودش می گفت که : در راه “جبل” نیم شبی که در روی شتر به تهجّد (شب زنده داری برای خواندن نماز شب) مشغول بوده از سرین (نشستگاه آدمی) مرکب، سریده، نماز را نبرده، از قافله باز مانده بود. تازه جوانی از عرب هوشمند شیخ را از خاک برمیدارد و به ابل حرون (شتر سرکش) می نشاند چون دعای نیم شبی به کرسی نشسته بود و شیخ در مقصد صدق متمکن نشد، شتر از جا می جهد و متهجّد را چنان به زمین می کوبد که استخوان های کمر در هم شکسته، در
می ماند. تقدیر آنقدر مساعد بوده است که خورجین شیخ نیز با خودش به زمین افتد. در این حال عربی سوخته و سیاه از راه می رسد. به اثر سیاهی تاخته، مردی در خاک و خون تپیده یا خورجین و اسبابی پراکنده می بیند. شیخنا در آن حال آشفته با تتبّعی که در مرثیه خوانی دارد و کشتن و بستن از بسیار گفتن، ملکه ی راسخه ی اوست فریاد می کند که یا ملعون الوالدین این تریدان تقتلنی فاستعجل الان فی التأخّر آفات. عرب صحرایی به خشونت طبع و غفلت قلب از جا در نرفته به دشنام شیخ و به ریشش می خندد که عمو این چه موقع بد زبانی است؟! تفقدی از حالش کرده رحمت
می آورد و می گوید قدری صبر کن تو را به منزل خود برم و تدبیر علاج کنم می رود از یورت (خیمه) و مسکن خودش شتر و مردی دیگر می آورد ……

۳- دوشیزه ی آلمانی در کشتی: از در ایوان مادموازل وارد شد و با مردی مسن قوی بنیه که عینک دارد و سیمای مطبوعی ندارد و با سیگار خود در کنار درب این اطاق ایستاده در آمیخت …               

 

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه» میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و سوم

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و سوم

۳۹- سرانجام؛ شناساندن کابینه ی اتابک به مجلس شورای ملی

“ناجوانمردیست چون جا نوسیار و ماهیار- یار دارا بودن و دل به اسکندر داشتن-قاآنی”

اتابک اعظم در بایسته هایی به توان رسید که جنبش مشروطه خواهی روز به روز گسترش بیشتری می یافت و درخواست قانون بنیادین مشروطه و قوانین پایین دستی در میان لایه های گوناگون و انجمن های برزنی و بومی بالا گرفته بود و مشروطه خواهان افزون بر محمدعلی شاه که از روز تاجگذاری به مجلسیان بی پروا بود و توده ها وی را بدخواه مشروطه می دانستند به اتابک نیز بدبین بودند اما اتابک تلاش می کرد تا با سامان دادن یک دو دوزه بازی؛ هم دل شاه را به دست آورد و هم به مشروطه خواهان استواری و آسودگ اندیشه دهد به گونه ای که ناسازگار با راه و روش همگان گامی بر نمی دارد. از سویی گفتنی است که شماری از توده ها اتابک را مردی فراخور وزارت کشور و نخست وزیری ایران می دانستند و بدین باور بودند که او خواهان پیشرفت ایران است و شماری دیگر ناهمسان با این دسته می اندیشیده اند. انگیزه گروه هوادار اتابک نبشته های کسانی چون “میرزا ملکم خان”، “طالب اف” و جز اینها و روزنامه های فرامرزی و کنش های خود اتابک پس از رهیابی به ایران و ایستایی توده های ناسازگار با محمدعلی شاه و روش های خودکامانه (dictatorial) او بود اما رهنمون گروه دیگر وجود جنبش ها و خیزش ها در جاهای گوناگون کشور بود. با همه ی اینکه به آسانی اخگر آشوب سالار الدوله به خاموشی گرایید و مجلس نیز در کنار اتابک بود اما نکته دیگر بست نشینی در زاویه حضرت عبدالعظیم بود چیزی که نخواهندگان اتابک بدان پای می ورزیدند این بود که اتابک را به روس ها نزدیک و هم پیمان و هم دست است و می خواهد ایران را به روس ها واگذارد. امین السلطان در دیدار با صادق مستشار الدوله (یکی از دوستان تقی زاده) گفته است که قول شرف داده ام که به استواری مبناهای مشروطیت کوشش نمایم. اگر این جوان (محمدعلی شاه) با
آرمان های من همراهی کند امیدوارم از پس انجام پیمانی که بسته ام برآیم اما اگر او را در راه ناهمسان خود دیدم و نتوانستم وی را پذیرا کنم از همان راه بسیار درازی که آمده ام بر می گردم. البته از دیدگاه مستشار الدوله چون خواست شاه کشیدن همداستانی اتابک بوده با او همراهی نشان می داده است. به هر روی اتابک اعظم کابینه خود را در چهارم تیرماه به فهرست زیر به مجلس باز شناسانده می کند:

الف- وزیر جنگ: حضرت والا نایب السلطنه کامران میرزا.

ب- وزیر دادگستری(عدلیه): جناب والا فرمانفرما.

پ- وزیر دارایی (مالیه): جناب میرزا ابوالقاسم ناصر الملک (قراگوزلو)

ت- وزیر امور خارجه: جناب میرزا محمدعلی علاء السلطنه (علا)

ث- وزیر بازرگانی (تجارت): جناب میرزا مهدی خان کاشی وزیر همایون (غفاری)

ج- وزیر علوم و معارف و اوقاف: جناب مهدیقلی خان مخبر السلطنه (هدایت)

چ- وزیر فوائد عامه: جناب میرزا نظام الدین کاشی (مخبرالسلطنه)

ح- وزیر کشور (داخله) و نخست وزیر: امین السلطان.

او در جایگاه دلجویی از نمایندگان بر می آید اما تقی زاده نبود کامران میرزا وزیر جنگ در مجلس را دستاویز کرده به اتابک و کابینه اش می تازد. از دیدگاه تقی زاده چون همه وزیران در برابر مجلس نمایندگان ملت پاسخگو هستند از نبود وزیر جنگ چنین برداشت می شود که کنش و کوششی به همکاری او وجود ندارد. تقی زاده از دیگر نمایندگان می خواهد تا در مورد نگهداشت و یا کنارگذاری کامران میرزا رأی دهند و نمایندگان به کامران میرزا عمو و پدر همسر شاه رأی پشتگرمی (اعتماد) نمی دهند و بیرونش می کنند.

چند روز پس؛ اتابک، میرزا حسن محتشم السلطنه به سمت دستیار خود و جانشین وزارت کشور
می شناساند. او در همان نشست توانست بیشینه نمایندگان مجلس را به جانبداری از خود ربایش کند. دوستی و ، وداد دیرینه سید عبدالله بهبهانی با اتابک و جانبداری صنیع الدوله فرنشین مجلس از او انگیزه شد تا مجلس با او سازگاری و آشتی پیشه کند. در همان نشست سید حسن تقی زاده علیه او سخنرانی می کند که با واخواهی دیگر نمایندگان روبرو می شود. تقی زاده دیگر به سخن گفتن
نمی پردازد و چنین برداشت شد که تقی زاده از همان روز تلاش خود را علیه اتابک به انجمن های خودرو و خودسر و پنهانی ترابر کرده است. نخستین چالش رودرروی کابینه اتابک شورش استان فارس بود که در کنار آن خواهان برکناری قوام الملک شیرازی بودند. اتابک این خواسته را برآورد و قوام الملک را برکنار کرد. در همان زمان نیروی عثمانی (ترکیه امروزی) به مرزهای ایران دست اندازی کردند و اسماعیل سیمیتقو و دار و دسته اش وارد خاک ایران شده و در چپاول و دست درازی به دارایی مردم و ویرانی دست یازیدند و چنانچه که پیشتر نوشتار شد ابوالفتح میرزا سالار الدوله در باختر ایران با سپاه بسیار به راه افتاد و داوش تاج و تخت شد و تا نهاوند پیش رفت اما به زودی شکست داده شد و در چنین روزهایی نزدیک به پانصد کس از کاتوزیان و دانش آموختگان دانش های کیشی به پرچمداری شیخ فضل الله نوری و سید احمد طباطبایی در برابر مشروطیت خیزش کردند و در آرامگاه حضرت عبدالعظیم حسنی بست نشستند و تلگراف هایی به علمای نجف در نخواست و نادرستی مشروطه مخابره نمودند. شیخ فضل الله به دست سید احمد طباطبایی به شهرها نیز تلگراف نمود و مشروطیت را پاد کیشی دانست. ملا قربانعلی، مجتهد سرجنبان و خودکامه زنجان و خمسه از فرمانبرداری دولت مشروطه، سرپیچی کرد و به هواداران خود فرمان داد تا به ارگ فرمانروایی یورش برند چراکه او و شیخ فضل الله نوری و کسان هم اندیش با آنها سازگان مشروطه سلطنتی را ناسازگار با کیش اسلام دانسته و سامانه ی مشروعه می خواستند. به هر سوی نزدیک به ششصد کس از هواداران تفنگدار حاج ملا قربانعلی به استانداری (دار الحکومه) زنجان و خمسه یورش برده، میان نیروهای دولتی و تازش برندگان درگیری آغاز و در این درگیری، میرزا باقرخان سعد الدوله فرمانروای زنجان که پسر دایی اتابک بود با تکانه دشنه از پای درآمده و کشته می شود. اتابک در راستای مشروطیت به نمایندگان می گوید: “من معنی مسئولیت و مشروطیت را به نیکی می دانم. اگر سدها و راه بندان هایی نیز در میان باشد باید خودمان از میان برداریم وگرنه باید کنار برویم و از شاه نیز
می خواهد که بیشینه هواداری از مجلس، مجلسیان و قوانین اساسی را روا دارد.”

۴۰- کشتن (terreur) اتابک : اهالی تاریخ، گزینش امین السلطان از سوی محمدعلی شاه قاجار به فرنام صدراعظم را نشانه ای بر ناسازگاری ششمین پادشاه قجری می دانند. این برگماری با ناسازگاری مشروطه خواهان روبرو شد. بماند که این برگماری از دوسو با ناسازگاری روبرو شد یکی از سوی شیخ فضل الله نوری ها و شیوه اندیشه آنان و دیگری نیز از سوی مشروطه خواهان! و این کار کردن را برای امین السلطان دشوار می ساخت، اما این ناسازگاری ها کمترین کارایی در دیدگاه شاه محمدعلی نداشت چراکه این شاه جوان کسی جز گزینش اتابک را بایسته انجام خواسته خود پیدا نکرده بود. هشتم مردادماه ۱۲۸۶ نشست هویدای مجلس به فرنشینی صنیع الدوله هنگام پس از نیمروز برگزار شد. اتابک و همبودان (اعضا) کابینه نیز در نشست، پیشگاه داشتند. اتابک نخست میرزا محمود علاء الملک را به فرنام وزیر دادگستری و میرزا حسن خان مستوفی الممالک (مستوفی) را به سمت وزیر جنگ معرفی می نماید. آنگاه گزارش گسترده ای از روند کشور به آگاهی کشور رسانید و پیام محمدعلی شاه را در زمینه پایان قانون اساسی به آگهی نمایندگان رسانید و افزود که با همیاری نمایندگان بزودی دشواری ها برطرف خواهد شد و نظم و تربیت در کشور فرمانروا خواهد گردید. پس از سخنان اتابک، چند کس از نمایندگان بادمجان دور قاب چین سخنان چاپلوسانه ای گفتار کردند. بویژه سید عبدالله بهبهانی آفرین ها و زه ها زه ها گفت. پس از پایان نشست اتابک و بهبهانی زمانی در یکی از اتاق “عدل مظفر!” (مجلس) به گفتگو نشسته و دیگر نمایندگان به کارهای خود سرگرم شدند. پاسی از شب گذشته که بهبهانی و اتابک از میان مجلس و میان سرای بهارستان بیرون شدند و در گرماگرم گفتگو بودند که در برابر مجلس سه گلوله به سوی اتابک شلیک شد. اتابک فروغلتید و در دم جان سپرد. کشنده که پس از این کنش فرار کرده بود اندکی پایین تر از میدان بهارستان در برزن سرچشمه دستگیر می شود ولی درگاه دستگیری با تپانچه خودکشی می کند. برخی پیرنگ کشتن اتابک را به محمدعلی شاه نسبت و یا دست کم او را به گونه پنهانی پشتیبان این پیرنگ می دانند. برخی کشتن او را از سوی سفارت انگلیس می دانند زیرا او به روس ها گرایش داشت. و نیز کشتن حکیم الملک همبودکارای سازمان فراماسونری که البته خود اتابک نیز فرماسونر بوده است که جای گمان به جای نمی گذارد، کشنده اتابک “عباس آقا تبریزی” هموند انجمن آذربایجانی ها بوده و این روشن است که تقی زاده در این انجمن پیرنگ و کارای بسیار زیادی داشته است ولی او در این زمینه هیچگاه سخنی به میان نیاورده است. سلیمان میرزا را نیز محرک می دانسته اند.

بنا بوده است که روز کشته شدن اتابک، وزیر مختار انگلیس پیمان نامه ی بین روسیه و انگلیس را بر پایه بخش کردن ایران به دو سامانه زیر رهیافت (تحت نفوذ) را به وزارت خارجه ارایه بدهند. جنازه اتابک در فضایی دور از هراس تشییع و پیکر او در قم و در اردوگاه ویژه به خاک سپرده می شود. هنوز چندی از مرگ اتابک نگذشته بود که انجمن ها به در و دیوار آگهی چسباندند و مردم را فراخواندند تا در آیین هفت عباس آقا تبریزی انبازی کنند. روز پانزدهم شهریور شمار زیادی در این دعوت همگانی انبازی می نمایند. در آغاز بهاء الواعظین سپس ملک المتکلمین بر منبر نشسته و هرکدام جداگانه سخنان تندی ایراد می کنند. سخنان ملک المتکلمین چنان تند بوده بیم آن می رفته که مردم به کاخ یورش و شاه را بکشند و در همان روز به عباس آقا صراف پاژنام “منجی” ایران داده می شود بخشی از چکامه ای که فخر الواعظین کاشانی در زمینه ی امین السلطان سروده است در زیر آورده می شود.

…”ارمنی زاده میازار مسلمانان را- به کف کفر مده سلطنت ایران را

عاقبت خانه ظلم تو کند شاه خراب- پس چه حاجت که بر افلاک کشی  ایوان را

داس غیرت چه شود در کف ملت ظاهر- پاک از لوث وجود تو کند بستان را

کاسه لیسی تو از روس ندارد ثمری- کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را…  “

در برابر، ملک الشعرای بهار که پدرش مورد نوازش اتابک بوده و نسبت به خانواده صبوری (بهار) مهری ویژه داشته در بازگشت امین السلطان به ایران یک چکامه ی تاریخی که در برگیرنده پیش نیازهای(مقدمات) مشروطه و بیانگر سهش های خانوادگی است در خراسان می سراید و برای اتابک به تهران می فرستد که چند بیتی از آن آورده می شود.

“آن اختری که کرد نهان چند گه جمال- امروز شد فروزان از مطلع جلال

ای خصم دیو سیرت نالان شو و مخند- و ملک دیده محنت خندان شود منال

کافر به فربخت دگرباره سوی تو- صدر فلک مقام و عمید ملک حضال

فرخنده فر اتابک اعظم امین شاه-  دُستور بی نظیر و خداوند همال “

زمانی که اتابک از زمان آمدن مظفرالدین میرزا از تبریز به تهران چهل روز در کاخ گلستان بوده است، در این زمان تنها حاج علیقلی خان بختیاری (سردار اسعد) با ۵۰ سواره بختیاری و کرمخان و برادرانش از جان اتابک نگهداری می کرده اند. احمد کسروی به گونه تند روانه ای از امین السلطان به بدی یاد می کند. حیدر عمو اغلی در یادداشت های خود نگاشته است که آقا سیدجمال واعظ، ملک المتکلمین که در حزب اجتماعیون عامیون (سوسیال دمکرات) بوده اند به کشتن اتابک رأی داده و فرمان کشتن اتابک را به کمیته مجری فرستاده اند. از یادمان های نیکویش برپایی میهمانخانه بزرگی در قم، برپایی بازاری در قم، بازسازی بارگاه حضرت معصومه، بازسازی آرامگاه شاه نعمت الله ولی است. او چهار پسر(عبدالله، احمد، محمد ابراهیم، امیر محسن) که تنها میرزا احمدخان مشیراعظم در
چرخه ی ششم قانونگذاری در کابینه مستوفی وزیر پست و تلگراف و در زمان احمدشاه فرنشین تشریفات دربار را داشته و سایر پسران در گذشته بوده اند.) از پنج دختر او خانم افتخار اعظم عروس سلطان محمود میرزای ظل السلطان شد به همسری پسرش اکبر مسعود صارم الدوله در آمد. و در پایان و چنانکه پیشتر نیز نوشتار شد او مردی بسیار هوشیار، با یاده ای توانمند، بسیار زیرک، بلند دیدگاه، خوش برخورد با افتاگی بسیار، زبان پارسی و آغازه های تازی، کمی نیز فرانسه می دانسته، شعر را می شناخته نوشته هایش ناشیانه و ساده و خطی شکسته داشته است.

پایان اتابک اعظم

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیستم به بعد

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیستم
۲۹- میرزا رضا؛ گمانه زنی ها و بازجویی ها: شهدخت تاج السلطنه و نیز دولتمرد، اعتماد السلطنه، جنبنده بنیادین میرزا رضا کرمانی برای از پای درآوردن سلطان صاحبقران کسی را جز امین السلطان نمی دانند چرا که شاه در این پایانه ها از دست صدراعظم کار کشته خود به تنگ آمده بوده است که این خود به گمانه زنی کمک می کند و آن اینکه در این روز، به واژگونه همیشگی، حرم حضرت عبدالعظیم فرق نبوده است. گفته شده که امین السلطان شاه را وادار کرده که شاه به نما، پیش از آغاز جشن پنجاهمین “قران” (کسی که به سی امین سال زندگی خود می رسید یک قران را پشت سر
می گذاشته ناصرالدین شاه نزدیک به پنجاه سال پادشاهی کرده، او پس از سی سال پادشاهی در سال ۱۲۹۳ هـ.ق به انگیزه سی سال پادشاهای خود، سکه ای در تبریز ضرب کرده که بر آن نوشته بوده “ناصرالدین شاه غازی خسرو صاحبقران”) دیداری به گفته خود با “رعایا” داشته باشد به نوشته ی امین الدوله هماورد امین السلطان پس از تیراندازی به سوی شاه به گرفتن، کوفتن و زخمی کردن
لب های کشنده می پردازند به دستور امین السلطان میرزا را از چنگ فرمایگان رها ساخته تا مبادا کشته شود (شاید هم برای بازجویی زنده بماند) به نوشته ی کتاب تاریخ ایرانیان زنده بیرون بردن کشنده ای از میان آن همه شاهدوستان جز از کارهای سترک امین السلطان کار کس دیگری
نمی تواند باشد. افزون بر این گروهی از بازرگانان که در پیوستگ با کشته شدن ناصرالدین شاه در سرای حاجی امین الضرب گرد آمده بودند و گزاره را به گوش حاجی می رسانند بی آنکه از کشنده و چند و چون رخداد سخنی شنیده باشد، پنداری که چندان هم ناآگاه از رخداد نبوده از جای خود بر می خیزد و می گوید: “خانه میرزا رضا نابسامان شود که آنچه می خواست انجام داد!” گروهی کنش میرزا رضا را از سوی دولت های روس و عثمانی دانسته، گروهی از سوی سخنان سیدجمال دانسته اند اما از دیده نگارنده و به نوشتاری که گذشت بیدادی که از سوی فرمانروای بیدادگر کرمان بر
خانواده اش رفته و یا کینه نایب السلطنه و زندانی کردن او در قزوین و تهران می تواند بیش از دیگر گمانه زنی ها کارا بوده باشد به هر روی می توان گفت: “معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشند- هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟- حافظ ” اما آنچه را که نمی توان گفت اینست که میرزا رضا با کشتاندادن! ناصرالدین شاه برگ تازه ای را در تاریخ امروزین (معاصر) رقم زده و بنیاد تندروی و تروریسم را در آرایه نوین آن بنیاد نهاده است. کشتن پادشاه پر شکوهی چون ناصرالدین شاه کاری بوده است کارستان از هرکسی برخاسته نبوده جز در درجه نخست زجر دیدگی، نابسامانی اقتصادی و اجتماعی همنشینی با سید جمال و روشنفکران که بازه اش برپایی عدالتخانه و مشروطه خواهی بوده است.
۳۰- بازجویی از میرزا رضا در پی پیداکردن سرنخ ترور قبله ی عالم.
به نوشته ی امین الدوله، میرزا رضا را سوار بر درشکه کرده در حالی که بیش از ۵۰۰ کس سواره پیرامون او را گرفته به تهران می آورند. میرزا رضا با بیشترین توان قبلی و آسودگ که از پیشانی
بی گناهان پدیدار می گردد به پیرامون خود می نگریسته، به توده ها چشم می دوخته، پنداری که با زبان حال می گفته : ای گروه آئین مند، من به خویشکاری کیشی خود کنش نمودم و درس خود را به شما آموختم. به هر روی میرزا رضا را در اتاق کوچکی زندانی کرده و کتک بسیاری به او می زنند که گویا تا دیرهنگام بی هوش بر زمین افتاده بوده است. محمدحسن میرزا معتضد السلطنه از پیشخدمتان شاه نزدیک او رفته و این گونه می پرسد که : “ناصرالدین شاه چه گناهی داشت که او را کشتی؟” و او در پاسخ می گوید: “گناهی از این بزرگتر که کسی چون تو را به تنهای (خلوت) خویش راه داده و با همه ی بی ناموسی ها که کرده با تو همدم و همنشین شود؟” میرزا رضا در پاسخ به پرسش به یکی از بازجویی های خود در زمینه پیوستگ او با حاج شیخ هادی نجم آبادی می گوید:
“شیوه برخورد اندیشه او روشن است که چگونه گفتار می کند. او هر روز که در کنار خیابان بر روی خاک نشسته، پیوسته سرگرم آدمسازی است و تاکنون دست کم بیست هزار انسان پرورانیده و پرده تیره از پیش چشمان دیگران برداشته، همه بیدار شده و راستین ها را دریافته اند.” بازجو (مستنطق) در زمینه نقش سیدجمال در کشتن ناصرالدین شاه می پرسد. او پاسخ می دهد که من دستور ویژه ای از او نداشتم این روشن است که سید از چه باره هایی گفتگو می کند و از گفتن این حرف های خود پروایی ندارد و میرزا در برابر، از بازجوی خود “ابوتراب، نظم الدوله” رئیس شهربانی (نظمیه) می پرسد مگر نه این است که سال ها سیلاب بیداد بر همه ی یکان رعیت روان است؟ مگر این سید، دودمان بتول و رسول این مرد بزرگ چه گفته و چه کرده بود که آن همه بی آبرویی و رسوایی بر سرش آوردند؟ مگر او جز سخن روا چه می گفت که با وی این گونه رفتار شد؟ بازجو از میرزا رضا می پرسد پس شما از کجا به اندیشه کشتن شاه افتادید؟ او پاسخ می دهد: “از کجا که نمی خواهد؛ از کندها (چوب بستری که بر پای دربندان و بزهکاران می بستند) و بندها که به ناروا کشیدم و چه چوب ها که نخوردم و شکم خود را با دست پاره نکردم؟ از رنج ها و اندوها که در خانه کامران میرزا در امیریه، در قزوین و در انبار تهران بر سرم آمد. زندانی ها کشیدم و این در حالی بود که به گمان خودم نیک خواه دولت، ملت و میهنم بودم. پیش از شورش تنباکو نه اینکه کنجکاوی کرده باشم؛ بلکه دانسته های خودم را پس از فراخوانی گفتار کردم.”
بازجو می گوید کسی که با شما بد اندیشی و کین توزی کسی (شخصی) نداشت و این گونه که
می گویید دلسوزی کرده باشید و از شما تنهایی و فتنه جویی دیده نشده باشد انگیزه ای وجود نداشته است که در برابر آن گونه دلسوزی ها به شما گزند رسانده باشند پس چنین پیداست که از همان زمان نیز در شما نشانه برخی آشوب ها و تباهی دیده بودند! میرزا رضا می گوید اکنون نیز آماده هستم تا نشان دهم که سخنان من خیرخواهانه بوده ولی کسان کینه توز برای به دست آوردن
جایگاه ها، درجه ها، مواجب، نشان و آویزه واژه گونه به عرض رساندند. بازجو می پرسد که این گونه کسان بدخواه و کین توز کیا بودند؟ میرزا رضا پاسخ می دهد، همان کسان پست و بد گوهر، بی تبار و بی ریشه و ناشایست که شایستگی هیچ یک از جایگاه ها را نداشتند از زمره آقا بالاخان وکیل الدوله و نیز از مهر زیاده از اندازه حضرت والا نایب السلطنه به او … ابوتراب نظم الدوله در جایگاه بازجو به آهنگ پی برد. انگیزه میرزا رضا از کشتن شاه از او می پرسد او ستم هایی که به تو شد از سوی شاه که نبود، پس شما می بایست از کسانی که به شما بیداد و بی مهری روا داشتند تاوان گیری
می کردی نه اینکه کشوری را یتیم و بی پدر می کردی؟ در اینجا میرزا رضا با آهنگی تند انگیزه خود از ترور قبله ی عالم را این گونه بیان می کند: “پادشاهی که پنج سال پادشاهی کرده باشد اما هنوز کارها و کردارها را به نادرستی به عرضش برسانند و او پژوهش نفرمایند و پس از چند سال میوه آن درخت کشور وکیل الدوله، عزیز السلطان، امین الخاقان و این گونه فرومایگان و بی سرو پاهای بی پدر و مادر میوه این درخت باشند که گزند جان همه مسلمانان گشته باشند چنین درختی را از بن برید تا دیگر چنین برهایی به بار نیاورد که “ماهی از سرکنده گردد نی زدم!” پس اگر ستمی بر توده ی فرودستان می شود از سوی فرادستانی است که دیده ی بینای خویش را بر هم نهاده اند!” او در پاسخ بازجو که از وی می پرسد چرا کامران میرزایی را که بر تو بیداد کرد نکشتی؟ او پاسخ می دهد که اگر وی را می کشتم ناصرالدین شاه با این توان، هزاران کس را به دستاویز خوانخواهی می کشت پس بریدن درخت را باید و نه شاخ و برگ درخت را. او در پاسخ بازجو که
می گوید همفکران خود را معرفی کن تا ما از این پس با همفکری آنان به بهبود کشور دست یازیم! میرزا رضا که دست او را می خوانده در پاسخ می گوید: هم آرمان های من در این شهر و دیگر شهرهای کشور بسیارند. در میان کاتوزیان، وزیران، فرماندهان، بازرگانان، پیشه وران و دیگر لایه ها بسیارند. شما می دانید که سیدجمال الدین به این شهر آمد. همه ی شهروندان از هر دسته و لایه ای چه در تهران و چه در حضرت عبدالعظیم به دیدار وی رفتند. نویسه های او را خواندند و یا شنیدند. چراکه هرچه او می گفت نیکخواه همه ی توده ها بوده همه واله و شیدای نویسه های او شدند و تخم اندیشه های والا در کشتزار دل ها پاشیده، مردم خود بیدار بودند و هشیار نیز شدند و اکنون نیز همه با من هماوا هستند. بازجو می گوید اگر که همه ی مردم با شما هماوا هستند پس چرا توده ها از بزرگ و کوچک؛ زن و مرد در این رخداد چون انسان فرزند جوان از دست داده مویه کنان هستند؟ میرزا در پاسخ می گوید این گونه سوگواری ها انگیزه افسردگی می شود کسی که می میرد برای دیگران افسردگی به همراه دارد؛ بروید در بیرون ها حالت بیچارگی رعیت را تماشا کنید. بازجو به میرزا رضا می گوید بله درست است اما آنگاه که به تاریخ فرنگ نگاه می کنید می بینید که در راه رسیدن به آرمان های بزرگ، تا خون ریزی نشده ره به جایی نبرده است.
بازجو می گوید که شاه از بسیاری نارسایی ها و نابسامانی ها نا آگاه بوده است. او پاسخ تاریخی به یادماندنی می دهد که اگر او نا آگاه بوده وای بر کشوری که شاهش از این همه ناراستی ها و کثری ها نا آگاه باشد پس همان به که نباشد.
بازجو می گوید چرا بنابر آنچه در ایران رواگ است پیش دولتمردی نرفتی که دادخواهی کنی؟ میرزا رضا می گوید بله شما درست می گویید اما من برای بار دوم نزد صدراعظم رفتم باز نایب السلطنه مرا گرفت و گفت چرا به منزل صدراعظم رفتی؟ وآنگهی شما همه می دانید همین که پای نایب السلطنه در یک مسأله به میان می آمد صدراعظم و دیگران ملاحظه می کردند و یارای حرف زدن نداشتند و اگر حرفی می زدند شاه بها نمی داد و در واپسین باره بازجویی که در پیشگاه صدراعظم، شاهزاده ملک آرا و چند نفر دیگر از زمره مخبرالدوله، مشیرالدوله و مانند اینها بوده است در اینجا میرزا رضا فشرده ای از ستم ها که بر او رفته گفتار می کند و در زمینه کشتن شاه می گوید به گمان خودم یک پیشکاری به همه دولت و مردم کرده و این تخم را آبیاری و سبز کرده ام. مردم نیز خواب بوده و بیدار شده اند و درختی را که در زیرش همه گونه جانوران آزار دهنده گرد آمده بودند از بیخ انداختم و آن جانوران را پراکنده ساختم اکنون از پهلوی آن درخت یک جوانه چون مظفرالدین شاه سبز و خرم و شاداب پدیدار شده است که امید همه گونه بر از آن می رود (شاید او این سخنان را در اندیشه بخشش و یا پندار بخشش گفته است). نویسه گسترده بازجویی از میرزا رضا در کتابچه ۳۷ برگه ای در شماره ۵۸ شهاب در زمستان ۲۴/۱۲/۱۲۸۶ به چاپ رسیده است. بخشی نیز برای نخستین بار در شماره های ۹ و ۱۰ روزنامه صور اسرافیل مورخ ۳۱

زیست نامه ای بسیار فشرده از شاه قجری:
ناصرالدین میرزا در ۲۵/۴/۱۲۰۹ خورشیدی در شهرستان اسکو دیده به گیتا می گشاید. او که چهارمین پادشاه قجری بوده، بیشترین چرخه ی پادشاهی یعنی نزدیک به پنجاه سالی در این زنجیره را در دست داشته است. هنگامی که پدرش(محمد شاه) که سال ها به بیماری اشراف (نقرس gowty، درد پا) دست به گریبان بوده در سال ۱۲۲۷ خورشیدی در سن ۴۲ سالگی بدرود زندگی می گوید و کشور گرفتار شورش می شود و یگانه بخش آرام ایران همان سرزمین آذربایجان به شمار می رفته. از همین جا بوده که ولیعهد هیجده ساله با گفتاری که در زمینه ی امیرکبیر نگاشته شد با چاره اندیشی مادرش (عهد علیا) و پشتیبانی امیرکبیر بر اورنگ پادشاهی می نشیند. صدارت سه ساله ی امیرکبیر که در تاریخ ایران به چرخه ی شکوفایی و پیشرفت زبانزد است همزمان با آغاز چرخه ی پادشاهی ناصرالدین شاه است. کنش های سازنده امیرکبیر که در چرخه ی صدارتش به چشایی شاهزادگان و درباریان خوشایند نبود انگیزه ای می شود تا که این گروه با انگیزش مهد علیا که رهیافتش در دربار از زمان صدارت امیر بسیار کاهش پیدا کرده بود زمینه را برای بدبین شدن قبله ی عالم به امیرکبیر فراهم و در پایان، وی به کاشان رانده شده و سپس فرمان کشتن وی از سوی ناصرالدین شاه برونداد می شود. از رخدادهای تلخ و سیاه چرخه ی ناصری به نوشتاری که گذشت پیشکش برجستگ تنباکو، جدایی همیشگی هرات، سرخس، سامانه های پیرامون رود جیحون، بخشی از سیستان و بلوچستان از پیکر ایران، واگذاری برجستگ های گوناگون به دولتین روس و انگلیس و افزایش بیشتر رهیافت آنان در همه ی کارهای کشور و انجام رهسپاری های پر هزینه از کیسه ی ملت (به گفته خودشان؛ رعیت) برای خوشگذرانی که با کشتن وی، یک چرخه ی پنجاه ساله از تاریخ تاریک ایران به پایان رسیده و زمینه برای جنبش مشروطه خواهی هموار می گردد. در پایان افزوده می شود که میرزا رضا در پی خودکامگی و ستم های چرخه ی ناصری و بیرون کردن سیدجمال با پوشش پاره پاره از حضرت عبدالعظیم و سپس ایران بارها به گونه گفتنی و نوشتنی به شاه و درباریانش هشدار می داده که به انگیزه خوار داشت به سید و ستمی که بر وی رفته کشته خواهد شد. درباریان قجری زبانی تند و تیز و کنش های پرخاشگرانه او را بر نتابیده و او را به زندان می اندازند


: سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و یکم
۳۲- پادشاهی مظفرالدین میرزا: پس از کشته شدن ناصرالدین شاه، امین السلطان کهنه کار با ترفند خود چنین وانمود می کند که انگار گزندی به پیکر شاه نرسیده، بلکه شاه، تنها از هراس
بی تاب شده است. سپس کالسکه پادشاهی را نزدیک آورده و به یاری چند کس از رازداران پیکر
بی جان قبله عالم را از در دیگر بر سر و دست بیرون برده و در کالسکه جای داده می شود به گونه ای که هیچکس از پایبندان (ملتزمین) پی نبردند که بر سر شاه چه آمده. صدراعظم، خود کنار دست شاه می نشیند و چنین وانمود می کند که دارد از شاه پرستاری می کند. میرزا محمدعلی ملیجک امین خاقان (آقا مردک خان) نیز بادبزن به دست چهره سرد و بی جان شاه را باد می زند. تیپ چاکران و دسته ی سواران از پس و پیش، بی کم و بیش جهاندار بی جان را به گونه زندگان به تهران
می رسانند.
امین السلطان به نماد شاه برای مردم دست تکان می داده است پنداری که شاه زنده است.
یکی می گفته بانویی به شاه یورش برده، دیگری می گفته مردی در تن پوش و چادر زنانه، زخمی بر پاشنه همایونی زده و کس دیگر از کرشمه و سستی شاه را زاییده هراس شاهانه می گفته که چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
به هر روی پیکر شاه شهید را به ساختمان پادشاهی رسانده و چون دسته گلی به اتاق آیینه – زبانزد به کاخ برلیان می سپارند. جناب نایب السلطنه کامران میرزا (فرزند سوم شاه) که در خانه آگاه
می شود و به امید زنده بودن پدر تاجدار می آید در کنار آبگیر (حوض) آگاه می شود که شاه را پهنه هلاک و سر تاجور بر خاک است. و بی آنکه نزدیک بیاید و یا چهره به غم خراشد یا حمد و سوره ای بخواند “لات حین مناص” (دیگر راه برگشت و گریزی نیست) بگفت و ارگ شاهی بگذاشت و به باغ امیریه خود رفت. صدراعظم تلاش کرد تا رسیدن مظفرالدین میرزای ولیعهد از تبریز به تهران؛ خبر کشته شدن شاه در تهران پخش نشود و با شتاب هرچه بیشتر، پاره های (اجزای) فرمانروایی را به سازماندهی کوی ها و کارکرد مغازه های نانوایی ها گماشت که مبادا دستاویز در هم ریختگی و شوریدگی، پایتخت به دست فرومایگان بیفتد “کلنل کاساکوفسکی” فرنشین سواران قزاق را به فرنام فرمانده گزمه (پاسبان) به درون شهر گماشته نمود. سران سپاه از امیر توپخانه، آجودان باشی، امیر تومان ها، سر تیپان، همگی خواسته شدند و همه جا را پاسداران و دیده بانان و نگهبانان پابرجا و استوار نمودند. امین السلطان گاه ورود به شهر، رویداد بدرفتاری (سوء قصد) و تیراندازی به سوی شاه برفور ولیعهد ۴۵ ساله (مظفرالدین میرزا) تلگرافی به تلگرافخانه فرا می خواند. هنوز آفتاب آدینه فرو نشده که گفتند ولیعهد در تلگرافخانه تبریز (جایگاه آموزش و پرورش ولیعهد) آماده است. مظفرالدین میرزا با تلگرافی از تبریز؛ امین السلطان را به نگهدار جایگاه نخست وزیری او در سامانه ی فرمانروایی خود امیدوار می کند و به وی دستور می دهد تا گاه ورودش به کاخ برلیان که چهل و چند روز به درازا می کشد پای به بیرون نگذارد. امین السلطان به فرمان مظفرالدین شاه به صدراعظمی برگزیده می شود.
امین السلطان در نبود مظفرالدین میرزا فرمان راهبردی کشور را به دست می گیرد. مظفرالدین میرزا پای به تهران می نهد و پس از آنکه بر سر گور پدر می رود در تالار ساختمان بادگیر بر اورنگ پادشاهی می نشیند. پس از پادشاه شدن مظفرالدین میرزا (۱۲۷۵ خورشیدی) جای زندان میرزا رضا دگرش می یابد. بدین گونه که او را به سربازخانه نزدیک میدان ارگ می برند و سپس به یکی از
اتاق های اندرون ساختمان شاه نشین جابجا می سازند. بر همگان آشکار بوده که میرزا رضا در دم جان ستانده (اعدام) می شود اما این گونه نشده و نزدیک به چهار ماه در زندان نگاهداشته می شود تا بلکه بتوانند وی را تهی سازی دروندادی (تخلیه اطلاعاتی) کرده، اما همدستان و انبازان جرم را پیدا نمی یابند گو اینکه روشن شد که وی از آغاز تا پایان تک بوده است. گفته شده است که مظفرالدین میرزا پیش از رهسپاری به تهران؛ یک تلگراف رودر رویی (حضوری) امین السلطان را به دارا بودن جایگاه صدر اعظمی خود امیدوار می سازد که پس از ورود به تهران او را به صدراعظمی بر می گزیند. امین السلطان از یک سو دست به کار استوار سازی پایه های توان شاه می شود و از سوی دیگر با نگرش به تهی بودن گنجینه کشور به اندیشه ی فراهم آوری وام بر می آید. او در نخستین فرمانی که برونداد می کند دستور جان ستاندن سه تن از شهروندان کرمانی بوده است که از استانبول به گونه دزدانه به تبریز آمده بوده اند. این سه تن به دستاویز اینکه با میرزا رضا هم دست بوده اند به چوبه دار سزا آویخته می شوند. شاه نیز با فرمانی فرزند خود محمدعلی میرزا را به جانشینی (ولیعهدی) خود بر می گزیند و میرزا علی خان امین الدوله و از هماوردان (رقبای) امین السلطان را به پیشکاری او گمارده می سازد و وی را روانه تبریز می نماید.
۳۳- فرجام شاه شکار: برخی بن مایه های تاریخی دادمند (مدّعی) شده اند که مظفرالدین شاه اندیشه کشتن میرزا رضا را نداشته و بارها از زبان او گفتار شده است که سزا دادن(قصاص) و کشتن میرزا رضا انگیزه ی آرامش دل من نیست؛ من اگر بخواهم کین خواهی کنم باید همه ی شهروندان کرمانی را از دم تیغ کین خواهی خود بگذرانم! اما سرانجام به انگیزش شیخ محمدحسن شریعتمداری تهرانی (آخوند درباری) دستور جان ستاندن میرزا رضا را می دهد. شگفتا یک روحانی باید آب بر آتش کین خواهی بریزد نه اینکه آتش را دامن زند. ناظم الاسلام کرمانی از زبان خود شیخ درباری شنیده که به مظفرالدین شاه می گفته چرا در کشتن میرزا رضا کوتاهی و درنگ می کنید و کشتن او را به واپس می افکنید اما شاه می گوید که این کس ارزش کشتن ندارد و من پاسخ دادم که اعلیحضرت از حق خود گذشتند ولی ما دهوندان (رعایا) که فرزندان شاه سعید شهید هستیم تا پیکر کشنده ی پدرمان را بر دار ببینیم چشممان گریان خواهد بود زهی کاسه گرم از آتش. مظفرالدین شاه فرمود که آیا این گونه کشتن سازگار با کیش اسلام است و آیا قانون آئین اسلام پروانه می دهد؟ که چنین کسی را بکشند؟ از سویی پیداست که مظفرالدین شاه می خواسته کشتن میرزا را سر بدواند. جناب آقا شیخ محمدرضا مجتهد آهنگ و خواسته شاه را در می یابد با شاه همراهی می کند و این درحالی بوده که آشیخ محمدحسن یا خواست درونی شاه را در نیافته یا اینکه به چشمداشت دیگری پای بر کشتن میرزا رضا می فشارد تا اینکه شاه دگرگون شده و رو به امین السلطان می کند و می گوید فردا برنامه بگذارید و سر این پسره را ببرید که سرانجام در بامداد ۲۱/ ۵/۱۲۷۵ میرزا رضا به جستاری که در بخش پسی می آید در میدان مشق تهران به دار آویخته می شود.
۳۴-شاه شکار بر دار:
“گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند- جرمش این بود که اسرار هویدا می کند.حافظ”
پیشتر روند جان ستاندن این گونه بود که از یک روز پیش جارچی جار می زد و توده ها را از ساعت به کار بستن آیین جان ستانی آگاه می ساخت که البته در مورد میرزا رضا نیز انجام گرفت اما با این
ناهمگونی که گاهِ جان ستانی را پس از نیمه شب و بدون اعلام ساعت به آگاهی رساندند تا مردم نتوانند انبازی کنند و از “کاساکوفسکی” فرنشین بریگاد قزاق خواسته می شود که خود با شمار در خور نگرشی از پایوران قزاق و تفنگداران آنها می خواهند که در میدان مشق رو در رویی داشته و از بروز آشفتکی های همبودین جلوگیری و آماده شلیک به توده ها باشند.
پیش از آنکه میرزا رضا را به میدان گشتنگاه ببرند امین السلطان به دیدارش می رود چراکه در واپسین دم به نیرنگ می کوشیدند تا میرزا را به پذیرش (اعتراف) وادارند به او گفته می شود تا نام یاران خود را بگوید تا مظفرالدین شاه او را ببخشد و او در پاسخ می گوید روشن است که شما هم مرا خواهید کشت و نیز همه ی همداستان مرا !
پس چه بهتر که من خود به تنهایی نیست شوم. سپس می گویند که مظفرالدین شاه می خواهد تو را ببیند او به نیشخند می گوید که شاه حق دارد چرا که از دولتی سر من به پادشاهی رسیده است! میرزا رضا را دست بسته در کالسکه نشانده به میدان مشق می برند و یک دسته موزیکچی نیز مارش سوگواری می نواخته است. او گام های بلند و تند بر می داشته و به دژخیم خود می گوید: “این چوبه دار را به یادگار نگه دار چرا که من آخرین کس این دار نیستم” او وصیت کرده بود تا بیت زیر را بر سر سنگ گورش بنویسند:
“محّب آل محمد غلام هشت و چهار- فدای مردم ایران رضای کرمانی”
حاج شیخ هادی نجم آبادی برای او روز چهلم و سالگرد برگزار می کند که کسان اندکی در آن انبازی می جویند.
۳۵-“خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود” صدراعظمی کوتاه امین السلطان:
مظفرالدین میرزا ولیعهد و ابوالجمعش (گروهی که در یک انبوه کار می کنند) برای آمدن از تبریز (پای تخت دوم) هزینه رهسپاری نداشته اند اما امین السلطان این هزینه را کارسازی می کند. و همچنان در جایگاه صدارت عظمایی استوار می ماند.
صدراعظمی این باره ی امین السلطان چندان به درازا نمی کشد چرا که بدگمانی انگلیس ها نسبت به او همچنان دنباله داشته است، روس ها نیز از وی جانبداری چندانی نمی کنند افزون بر این او از یک سوم به دست آوری وام از بانک شاهی و یا دیگر بنگاه ها و سازمان های پشتوانه ای کامیابی به دست نمی آورد و هیچ کس در کشور آماده به واگذاری وام به وی نمی شود. از سویی از آنجا که چشم و همچشان درونی او؛ از زمره: عبدالحسین میرزا فرمانفرما و عبدالحمید میرزا عین الدوله – که دو داماد مظفرالدین شاه بودند و نیز علی خان امین الدوله که پیشکار محمدعلی میرزای ولیعهد بود با او سر ستیز داشتند و مظفرالدین شاه نیز خرسندی چندانی از وی نداشت، سرانجام زمینه های نیازین و بایا برای برکناری وی از جایگاه صدارت فراهم گردید. روی هم رفته شکست در سیاست درونی و بیرونی امین السلطان، انگیزه ی برکناری وی در ماه جمادی الاول سال ۱۳۱۴ از سوی مظفرالدین شاه گردید و علی خان امین الدوله که به هواداری از انگلیس ها زبانزد بود از تبریز فراخوانده و به صدارت گزینش می کند. بنابراین برخی از انگیزه های برکناری امین السلطان را می توان این گونه نوشتار کرد:
الف- امین السلطان ناگزیر بود تا در آغاز پادشاهی مظفرالدین شاه بدگمانی هایی را که انگلیس ها نسبت به وی پیدا کرده بودند از میان بردارد و دیدار سازگار و همراه آنها را بدون دادن برجستگ ارزنده ای که انگیزه بخش روس ها شود ربایش نماید. ب- روس ها را سراسر با خود همراه سازد و با پشتوانه و پشتیبانی آن دولت می توان خود را نگه دارد. پ- به چگونگی دارایی اندوهبار ایران سرو سامان دهد. ت- دیدگاه همراه شاه را بیش از پیش به سوی خود فراخواند.
به هر روی بخت، یار وی نبوده و سرانجام از جایگاه صدارت فرو کشیده می شود. امین السلطان پس از برکناری بسان راندن (تبعید) به قم رفت و همه ی بستگان و نزدیکان وی از کار برکنار گردیدند و ده قزاق و یک افسر روس به نگهداری از وی در قم پرداختند و این درحالی بود که مظفرالدین شاه پس از هیجده ماه دوباره او را به صدراعظمی خود برگماشت. امین السلطان پس از گزینش دوباره به صدراعظمی، به کنش های گوناگونی دست یازید. نخست به دستاویزهای گوناگون ناسازگاران خود را از تهران پرت نمود و دیگر اینکه چون از نیاز شاه به پول در راستای رفتن به بیرون از کشور و درمان آگاه بود به اندیشه ی فراهم آوری پول افتاد. از آغاز از انگلستان خواستار وام شد اما چون انگلیس ها گمرک جنوب را گروی می خواستند به این خواسته همداستانی نکرد. در این چرخه نیز وزیر مختار وقت انگلیس جایگزینی شد. امین السلطان برای دریافت وام، روی آور کشورهای آلمان، فرانسه و بلژیک شد اما سرانجام از دولت روسیه وامی به مبلغ ۲۲ میلیون منات زر در برابر گرو گذاشتن گمرک شمال دریافت نمود که به کمک بخشی از آن وام، بخشی از بدهی به بانک شاهنشاهی و بهره پس افتاده آنرا داد و با بخش دیگر آن در سال ۱۹۰۰ م همراه مظفرالدین شاه راهی دیار فرنگ شد و چون در کشور فرانسه به جان شاه بدآهنگی(سوء قصد)شد و امین السلطان از خود بی باکی نشان داده بود پس از بازگشت به ایران از سوی شاه پاژنام (لقب) “اتابک اعظم” (بزرگ وزیر) را گرفت. سیاست نزدیکی شاه و امین السلطان به روسیه همچنان دنباله داشت تا اینکه بیماری شاه در سال ۱۳۱۸ هـ.ق دوباره برگشت نمود.
[۲۱:۳۷, ۱۱/۴/۲۰۱۹] Hadi Javaheri: «سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیست و دوم
۳۶- وام خواهی دوباره از روسیه: در پی هزینه درمان بیماری کلیه مظفرالدین شاه در اروپا به سال ۱۳۱۹ هـ.ق امین السلطان خواهان دریافت وام دیگری از روس ها می شود. به گونه ای که در برابر دریافت این وام پیمان نامه ای میان ایران و روسیه بسته می شود که بر پایه ی آن «میزان نامه» (تعرفه tariff) گمرکی نوینی برای کالاهای درون بردی (وارداتی) از روسیه در نگر گرفته می شود و واژگونه بر میزان نامه گمرکی کالاهای انگلیسی افزوده می گردد. امین السلطان برای اینکه انگلیس ها ازو نرنجند برجستگی به “دارسی” انگلیسی داد بدین گونه که برپایه ی آن برجستگ برون آوری و بهره برداری از نفت در سرتاسر ایران مگر پنج استان آذربایجان، مازندران، گلستان (استرآباد) و خراسان به زمان ۶۰ سال به دارسی واگذار گردید که به “امتیاز دارسی” زبانزد است و در ۲۸ مه ۱۹۰۱ م (۱۳۱۹ هـ.ق) به دستینه مظفرالدین شاه می رسد. فرنام رسمی این برجستگ امتیاز نامچه نفت و موم طبیعی کانی بود که در برگیرنده ی یک سرآغاز و ۱۸ فصل بود. در برابر؛ دارسی پایبند
می شود که سالانه ۲۰ هزار لیره ی انگلیسی پول نقد و هم ارز با همین مبلغ، دانگ های شرکت و شانزده درصد از بهره های سره سالیانه اش را به دولت ایران بپردازد. پس از بستن این پیمان نامه، انگلیس ها به اندیشه نزدیکی شاه و اتابک اعظم می آیند و نشان بند جوراب را که برترین نشان انگلستان بود و نشان “گرمابه” (حمام) را به اتابک اعظم می دهند و پیمان نامه ای بین دو کشور بسته می شود که بر پایه ی آن انگلیس ها نیز از کاهش های گمرکی همانند با روس ها برخوردار
می شدند.
بستن این پیمان نامه انگیزه پرخاش و خروش میلیونی ایرانیان و روس ها می گردد. به دنبال بستن پیمان نامه ی دارسی، اتابک اعظم وامی از روس ها به میزان ده میلیون منات زر دریافت نمود و در برابر، برجستگ خط آهن “جلفا قزوین” به بانک استقراضی روس ها داده شد و گمرک شمال نیز به روس ها دگرش یافت. از آنجا که سیاست اتابک اعظم دو پهلو بود روسیه و انگلیس به اندیشه ی برکناری وی برآمدند و او برای رویارویی با این اندیشه تلاش نمود تا همه ی کسانی را که گمان
می رفت به جای وی گزینش شوند از پایتخت پراند به گونه ای که شاه با پافشاری امین السلطان، حکیم الملک را که از زمره نزدیکان خودش بود از پایتخت به فرمانروایی گیلان فرستاد که پس از زمان اندکی به گونه ی گمان انگیزی کشته گردید و پس از آن به شاه گزارش دادند که اتابک اعظم دستور زهر آلود نمودن و از پای درآوردن جناب حکیم الملک را برونداد کرده است. شاه از مرگ حکیم الملک بسیار اندوهگین گردیده نسبت به امین السلطان بسیار بدبین شده بود و افزون بر این، چون روس ها و انگلیس ها از امین السلطان ناخرسند بودند و کسان سرجنبان و کارا از کنش های اتابک اعظم به تنگ آمده و از واکنش های وی هراس داشتند، از سویی تهی بودن گنجینه و ناتوانی در پرداخت حقوق کارکنان دولت و تاخر سندی همگان، که مظفرالدین شاه پس از بازگشت از رهسپاری دوم خود فرجام چنین شد که اتابک اعظم را در روز ۲۱ رجب ۱۳۲۱ برای بار دوم از صدارت عظمایی برکنار و عبدالمجید میرزا عین الدوله را به صدر اعظمی گزینش نمود. گفته شده است که پیش از برکناری او، برخی کاتوزیان فرمان از دین برگشتن (ارتداد) وی را برونداد کرده و برکناری او را از شاه خواستار شده بودند. و او نیز زیر بار گرفتن سومین وام نرفت پس از برکناری بار دوم از جایگاه صدارت اعظمی با اندوخته های کلانی که در زمان صدارتش به چنگ آورده بود آغاز رهسپاری به پیرامون جهان کرد. به چین، ژاپن رفت و در برگشت به مصر و مدیترانه به مکه ی معظمه رفت و آیین های زیارت خانه ی خدا (مناسک حج) انبازی نمود و پس از آن از راه سوریه، لبنان، تونس، مراکش به فرانسه رفت و سرانجام در سوییس ماندگار شد. ماندگاری امین السلطان در بیرون کشور نزدیک به چهار سال به درازا کشید. و پس از برپایی مشروطیت به جستاری که خواهد آمد، محمدعلی شاه او را به ایران فراخواند و به نخست وزیری برگزید که نزدیک پنج ماه به درازا کشید و ترور شد.
۳۷- نیم نگاهی به خلاء صدارت و گفتار مظفرالدین شاه:
مظفرالدین شاه پس از نخستین برکناری اتابک اعظم برای زمان کوتاهی کابینه ای بدون صدراعظم پدید آورد که در آن علیقلی مخبرالدوله وزیر کشور(داخله) عبدالحسین میرزا فرمانفرما وزیر جنگ (دفاع امروزی) محسن مشیرالدوله وزیر امور خارجه بود. مخبرالدوله پس از چهار ماه به انگیزه پادرمیانی (مداخله) فرمانفرما در گستره توانایی (اختیارات)های او کناره گیری کرد. امین الدوله نخست فرنشین نشست وزیران (هیئت دولت) و پس از چند ماه صدراعظم می شود اما پس از شش ماه از صدارت کناره گیری می کند زیرا امین الدوله اندیشه های نو منش خواهی و باخترگرایی داشت و از آغاز زمامداری خود با ناسازگاری کاتوزیان روبرو شد و پس از شش ماه، از صدارت کناره گیری کرد چرا که در پیش نیازهای رهسپاری شاه به اروپا ناتوان بود. مظفرالدین شاه محسن خان مشیرالدوله فرنشین هیئت دولت گزینش کرد ولی جایگاه او بیش از سه ماه به درازا نینجامید و مظفرالدین شاه دوباره امین السلطان را به صدرات برگزید. برای پایستگی، نویسه گفتار مظفرالدین شاه بر روی “سینماتوگراف” که کهنه ترین دستک (مدرک) آوایی ایران می باشد آورده می شود:
” جناب اشرف اتابک اعظم! از خدمات سابق و لاحق (پس آیند) شما که تا حال چهل سال است خدمت می کنید از همه ی خدمات شما راضی هستیم به خصوص از خدمات این سه چهار ساله ای که در صدرات خود حساب می کنیم و ان شاء الله عوض اینها را همه را به شما مرحمت خواهیم فرمود و شما هم ابداً ذره ای در خدمات خودتان ان شاء الله قصور نخواهید کرد و مرحمت ما (را) به اعلا درجه نسبت به خودتان بدانید ان شاء الله رحمن بعد از چهارصد سال که خدمت بکنید امیدوار هستیم که همیشه خوب باشد و این خدماتی که به من می کنید و به مملکت ایران می کنید البته خداوند او را بی عوض نخواهد گذاشت. انشاء الله هم عوض او را هم خدا و هم سایه ی خدا که خودمان باشیم به شما خواهم داد و، از خدمات همه ی وزرا راضی هستیم و شما هم خدمات همه را حقیقتاً خوب عرض می کنید و همه را به موقع عرض می کنید”. از این شیوه نوشتن چنین برمی آید که او پی گیر<

برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و دوم

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و دوم

۱- شمعی و رخ خوب تو، پروانه نواز- لعل تو مفرّحی است دیوانه گداز.

در راه توام زان نفسی نیست که هست (شب کوته و تو ملول و افسانه دراز)شمس الدین نسفی

همانندی ها: “شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید- شب را چه گنه؟ حدیث (قصّه) ما بود دراز” این شعر را برخی به ابوسعید ابوالخیر و برخی به مولانا نسبت داده اند. این که شاعر آن کیست نه اندکی از ارزش شعر می کاهد و نه برآن می افزاید.

با رشته ی زلف توام امشب سر راز است. افسوس که شب کوته و این رشته(قصه) دراز است- هدایت طبرستانی.

۲- تو قدر فضل، شناسی که اهل فضلی و دانش(شَبَه فروش چه داند بهای دُر ثمین را)سعدی

ثمین= گرانبها. سمین=فربه. غَث و ثمین: کم بها و گرانبها. غث و سمین= لاغر و فربه. بد و خوب کردن. ” شَبَه” (گوهر بدلی): واژه ای است فارسی و آن گونه ای سنگ سیاه و درخشان است ولی کم ارزش که تازی شده (مستعرب) آن “شبق (سنگ اُبسیدین) و یا شبج است.” “شبی چون شَبَه، روی شسته به قیر- نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر- فردوسی”

“شبه در (پیش) جوهریان (گوهرفروشان) جُوی تیر زد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مَناره ی بلند در دامن کوه الوند پست نماید- دیباچه گلستان سعدی”

جوهری (گهر فروش) اسم ساخته شده از جوهر (گوهر) + ی نسبت.

“مناره” (گلدسته)و یا منار، ستون بلند راهنمای رهنوردان که بربالای آن چراغی افروخته بود. کوه الوند در همدان است و در بن مایه به معنای تیزی و تندی است. زبانزدی است “در رشته کشند در جواهر شبه ای”. جمع مکسّر شبه (اشباه) است چنانکه جمع شبح (سیاهی از دور پیدا شده) اشباح (خانه ی اشباح و اشباح مردگان)

اما شِبه (مانند): “ور به نومیدی از این در برود بنده ی عاجز- دیگرش چاره نباشد که تو بی شبه و نظیری- سعدی – خواتیم” گاهی شِبه را شَبه نیز فراگویی می کنند.

همانندی ها: خر چه داند بهای نقل و نبات ؟ قیمت زعفران چه داند خر؟ قدر لوزینه خر کجا داند؟ قدر زر ، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری. جگر فروش چه می داند قدر و بهای لعل درخشان را.

۳-(شپش ار هست، ناخنت هم هست) کیک را گوش مال چون برجست- سنایی

همانندی ها: خداوند درد را داده؛ درمان را نیز داده.

۴- (شتاب و بدی کار اهریمن است) پشیمانی و رنج جان تن است – فردوسی

همانندی ها: التّأنّی من الرّحمن و العجله من الشّیطان (درنگ از خداوند و شتاب از اهریمن) شتاب است دیو و فرشته درنگ- خوی کبک صلح است و خوی باز جنگ- ادیب نیشابوری.

سیاوش به دست کین گرفتار می شود. او را با خواری به نزد افراسیاب می برند و به زندان می افکنند هرچه فرنگیس دخت افراسیاب لابه کرده و خواهان بخشش همسرش می شود و پدر خود را از کین خواهی هولناک ایرانیان برکنار می دارد اما به انگیزه بدگویی “گرسیوز” کارا نمی شود فردوسی زیبا و دل انگیز پهنه و پرده را به فرتور می کشد.

رو که آهسته دل کی (کم) پشیمان شود- هم آشفته را هوش درمان شود؟ و شتاب کار اهریمن است.

۵- به آب زر این نکته باید نوشت(شتربان درود آنچه خربنده (خرکچی) کشت- نظامی)

درودن = درو کردن و بریدن است (غلط پنداری، گندم نتوان درود چون جوکاری) و “هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت” و “میراث خرس به کفتار رسید!”

۶- یا اهل ریا باش و یا مرد خدا (دولا دولا شتر سواری چه کنی؟) آصف ابراهیمی

همانندی ها: اگر خدا پرستی هوا پرست مباش- گناه کردن پنهان به از عبادت فاش- سعدی

لَت دوم به گونه ی : شراب خوردن پنهان به از عبادت فاش (آشکار)

با زهد و ورع (پرهیزگاری) شائبه کاری (آلودگی) چه کنی؟

با دامن تر شرع مداری چه کنی؟ دامن تر (تر دامن) به معنای آلودگی و ناپاکیست.

۷- عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت (شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت)مولوی

آفتاب آمد دلیل آفتاب- گر دلیلت باید از وی رو متاب.

خرد در گفتار عشق همچو خری است که در گل گیر می کند زیرا عشق است که می تواند پرده از رازهای عشق و عاشقی برداشته و راز و رمزهای آنرا هویدا سازد. چه برای شناخت این کرامند راهی جز رویارویی سرراست با آن نسبت و هیچ نمی توان از راه واژگان یا شنیدن سخنرانی ها و کتاب ها بدان دست یافت و از این روی مولانا به ما می گوید: “در نگنجند عشق در گفت و شنید- عشق دریایی است قعرش ناپذیر.” و حافظ نیز گفته : “سخن عشق نه آنست که آید به زبان”

۸- در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان(در آن)- (شرط اول قدم آنست که مجنون باشی)حافظ

۹-  بود با هر عزیز؛ اهل ربا؛ خوار (شرف دارد بسی سگ بر ربا خوار-ناصرخسرو)

ربا در واژه و پایه به معنای زیادی و سود پول است. ربا در گفتار همگانی به این معناست که در برابر دریافت مبلغی به فرنام وام (قرض) مبلغی نیز به فرنام بن و سود پول به دارنده ی مال داده می شود. ربا در زبانزد به معنی گرفتن یک مال (دارایی) از کسی در برابر پرداخت مالی از همان جنس است به گونه ای که اندازه یکی زیادتر از دیگری باشد حالا چه این زیادتری از گونه ی جنس باشد یا زیادتری در کار(ربای قرضی) و یا ربای در معامله. برای نمونه اگر کسی یک میلیون به کسی وام بدهد و در برابر ، یک میلیون و یک صد هزار از او پس بگیرد و یا اینکه افزون بر پس دادن یک میلیون لباسش را نیز بدوزد و مانند اینها. این را رباخواری و داد و ستدهای “ربوی” می گویند که در اسلام حرام دانسته شده است. ربای در داد و ستد به این گونه است که یک داد و ستد بر یک جنس انجام بگیرد یعنی عوض و معوّض (مالی که از سوی پذیرنده داده می شود عوض نامیده می شود اما مالی که از سوی ایجاب کننده داده می شود معوض نام دارد) یک جنس باشد (برای نمونه برنج را به برنج بفروشند) اما یک تن برنج را با یک تن و چند کیلو برنج داد و ستد کند.

به هر روی داد و ستدهای ربوی در کیش اسلام بازداشته است و دستوراتی برای آن وجود دارد که از مقال و مجال این کوته نوشته بیرون است. (احل الله البیع و حرّم الربا- پروردگار داد و ستد را روا (حلال) ولی ربا را ناروا (حرام) دانست.)

۱۰- (شرف خواهی به گِرد مُقبلان گرد) که زود از مقبلان مقبل شود مرد- نظامی.

مُقبل به معنای : خوشبخت، نیک بخت، بختور، روی آورده، پیش رونده…

و درست در برابر “مُدبِر” یعنی : شور بخت، بخت برگشته، پس رونده و …

همانندی ها: مردی گَردی؛ چو گِرد مردی گردی- خواجه عبدالله انصاری.

وطن در کوی صاحبدولتان گیر (سعدی) با هرکه نه دولتی است منشین- کز سرکه نگشت کام شیرین. ناصر خسرو و یا امیر خسرو دهلوی.

دولتی: سعادتمند، توانمند، فرمانروای، خوش بخت و …

شمعی که بود ز روشنی دور- ندهد به چراغ دیگران نور.

۱۱- (شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است) نه به دیدار و به دنیا و به سود و به زیان- هربزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ- نشود خُرد به بد گفتن بهمان و فلان.

همانندی ها: ارزش هرکس به اندازه چیزی است که آنرا نیکو می داند و ارزش هرکس به اندازه ی دانش اوست.

۱۲- (شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست)- بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین- منوچهری

۱۳- چه خوش گفت یک روز دارو فروش(شِفا بایدت داروی تلخ نوش)سعدی

آموزندگان مینویت بر این باورند که در گذرگاه بهبود حال، نیاز است که تلخی ها و رنج ها را باید به جان خرید. در بسیاری از باره ها، همسو و هماهنگ با کنش ها و خوشایندی های خود گام برداشتن، آدمی را از “حال نیک” و گسترش مینوی باز می دارد. در بسیاری گاه ها خواسته های ما بیان درستی از نیازهای ما نیستند و خواسته هایمان همواره با نیازهای راستین و مینوی ما همگامی ندارند. که
گفته اند “شفا در ته پیاله است”

۱۴- سر شکم آمد و عیبم بگفت روی به روی (شکایت از که کنم خانگی است غمازم)حافظ

اشک (سرشک) از درون آدمی بر می خیزد و از سوز دل و راز آن به نیکی آگاه است. آن گاه که بیرون آید رازهای پنهان مانده را آشکار می سازد. سر شکم روان شد و کاستی های مرا که همان نابردباری من در دوری از دیار بود (نمارشی است به تبعید بودن حافظ در شهر یزد) به گونه رو در رو بازگو کرد. از چه کسی شکوه و گلایه کنم در حالی که شماتت و سخن چین من از خود و خانواده من است. (از ماست که بر ماست) و “هر بلایی (گزندی) که به هرکس برسد از خویش است.”

۱۵- مدار از بدان چشم نیکی از آنک (شکر،کس نخورد از نی بوریا)ابن یمین

درونمایه های چامه های ابن یمین بیشتر سویه های آموزشی، منشی و فراخویی دارد. او در چامه های خود بیشتر از بن پاره ها (عناصر)ی چون تشبیه، تلمیح، تمثیل و ارسال المثل بهره گرفته است.

۱۶- (شکرِ نعمت،نعمتت افزون کند)کفر،نعمت از کفت بیرون کند-مولوی

برخی بر این باورند که مولوی در سرایش این بیت از نشانه ۷ سوره ی ابراهیم بهره گرفته: ” وَإِذ تَأَذَّنَ رَبُّکُم لَئِن شَکَرتُم لَأَزیدَنَّکُم وَلَئِن کَفَرتُم إِنَّ عَذابی لَشَدیدٌ ” (و یاد کن زمانی که پروردگار شما فرمود که هر آینه اگر سپاسگذاری کردید من برای شما افزوده می کنم و هر آینه اگر ناسپاس کردید بی گمان شکنجه من تند و سخت است.)

همانندی ها: “شکر نعمت کن که نعمت در پی است”. “نعمت افزون تر بود آنرا که او شاکر بود- منوچهری” و “شکر رحمت کن که رحمت در پی است.”

۱۷- جدایی تا (گر) نیفتد، دوست قدر دوست کی داند؟(شکسته استخوان داند بهای مومیایی را)صائب

“مومیا mummy” مرهمی سیاه رنگ که پیکر مردگان را با آن نگهداری می کردند و نیز در درمان شکستگی استخوان از آن بهره می گرفتند.

۱۸- شکم، بند دست است و زنجیر پای (شکم بنده، کمتر پرستد خدای- سعدی)

 همانندی ها: شکم پرست، خدا پرست نمی شود.

۱۹- تدبیر صواب از دل خوش باید جست (شمشیر قوی نیاید از بازوی سست)سعدی

۲۰- هیچت اندیشه ز سوز دل ما نیست بلی (شمع از سوزش پروانه چه پروا دارد؟)کمالی

همانندی : اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟

۲۱-گریه و سوزت به کنج خانه ی دربسته به(شمع اندر خانه ی تاریک بهتر روشن است)شریف اصفهانی

۲۲- آتش دل شعله زد،جان عزم رفتن می کند(شمع در هنگام مردن خانه روشن می کند)صفایی اندجانی

۲۳- (شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند)ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن-شوکتی اصفهانی

۲۴- مکن باور سخن های شنیده (شنیده کی بود مانند دیده)ناصر خسرو.

۲۵- تو را دیدیم و یوسف را شنیدیم (شنیدن کی بود مانند دیدن)

همانندی ها: از دیده بسی فرق بود تا به شنیده (کمال خجندی) شنیدن چو دیده نباشد درست (اسدی) کی بود خود دیده مانند شنود (مولوی) نادیده اعتبار نباشد شنیده را (قاآنی) دیدن میوه چون شنیدن نیست (سعدی)

۲۶- (شوخ چشمی (گستاخی) زیان ایمان است)شرمِ دیده، زبان ایمان است. سنایی

۲۷- (شه چو ظالم بود نپاید دیر) زورگردد بر او مخالف چیر (سنایی)

همانندی: ستم، نامه ی عزل شاهان بود. فردوسی.

۲۸-گرچه درویشم بحمدالله مخنّث(زن نما)نیستم(شیر اگر مفلوج باشد همچنان از خر،به است)سعدی.

۲۹- نکته سنجان دگر را نیست زور طبع من (شیر برفین را نباشد قوت شیر عرین(بیشه))امیدی

۳۰- (شیر را بچه همی ماند بدو) تو، به پیغمبر چه میمانی بگو! – مولوی

۳۱- بوریا فرش من و فرش توانگر قالی(شیر قالین دگر و شیر نیستان دگر است)غنی کشمیری

۳۲- (شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود) نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان- فرخی سیستانی

۳۳- ز اظهار درد، درد مداوا نمی شود (شیرین دهن به گفتن حلوا نمی شود)عشقی همدانی

۳۴- دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است(شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است)صائب

پایان واج “ش”


«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و سوم

 ۱- خواه از زبان ناقوس، خواه از لب مسیحا (صاحبدلان شناسند آواز آشنا را)

(آشنایان) – حزین لاهیجی”. “ناقوس” (جمع آن نواقیس) یعنی جرس (عربی) و یا “درا”. زنگ بزرگی که بر در کلیسا کار می گذارند که گاه آیین های کیشی نواخته می شود.

براستی “این زنگ ها برای چه کسی به آوا در می آید؟” (ناقوس هوا بشکن گر ز آنکه نه گبری تو- زنار ریا بگسل گر ز آنکه نه ترسایی- عطار) با نگرش در چامه های چامه سرایان می توان دریافت که پیروان حضرت مسیح، ناقوس را مانند دستگرد (تسبیح) مسلمانان برای شکون و پارسایی با خود همراه داشته و آنرا در دست می گرفته و یا به گردن می انداخته اند. ناقوس و زنّار (کمربند مسیحیان) در ادبیات در کنار هم آمده اند.

۲- صالح و طالح متاع (کالا) خویش نمودند (تا که قبول افتد و که در نظر آید؟)حافظ

صالح: درست کار و جمع آن صلحا و طالح : بدکردار و تباه و جمع آن طلحا است. گاس بیت بالا نمارشی دارد به داستان هابیل و قابیل که هرکس باید در پیشگاه پروردگار پیش کش خود را بنمایاند تا روشن شود که چه کالایی مورد پذیرش و یا مورد پسند قرار می گیرد. به نمای کسان نمی توان درباره ی آنان داوری کرد. در زبان و ادب پارسی برای واژه ی “تا” نزدیک به هشت تا ده معنی نوشتار شده است که در این بیت یعنی باید گوش به زنگ بود تا چه هویدا می شود. مولوی فرموده اند : صحبت صالح تو را صالح کند- صحبت طالح تو را طالح کند.

گفتار درستکار تو را درستکاری می آموزد و در برابر گفتار تبه کار به تو تبه کاری!

۳-(صبح صادق را از کاذب واشناس)رنگ مَی را باز دان از رنگ کاس- مولوی

معنای بیت چنین است: بامداد راستین را از بامداد دروغین بازشناس و آن دو را از یکدیگر جداکن و رنگ می را از رنگ جام (پیاله، کاس) بازشناس. می در اینجا کنایه از راستینه و جام (کاس) کنایه از مجاز است. رهروان (سالکان) باید به راستینه (reality) و پنداره (idealism) را با دیده ی ناهمسانی بنگرند. چشم دوختن به دلخوشی های گیتا چون فجر (صبح) کاذب (دروغین) است که کسان را به لغزش وامیدارد ولی خوشبختی آن جهانی چون فجر صادق است. (صبح کاذب آن گاهی است که شب به پایان رسیده و برای نخستین بار پس از پایان شب نور سپیدی در کرانه و چشم انداز (افق)ی (از سوی خاور) پدیدار می شود و این سپیدی مانند گوش گرگ است(دم گرگ)). چنین پدیده ای گاهِ برگزاری نماز پگاه نمی باشد اما کم کم اندازه سپیدی گسترش پیدا کرده و در سامان خاور پراکنده
می شود که هنگام نماز پگاه است و به آن فجر (صبح) صادق می گویند. (فجر در اینجا به معنای سپیده دم است).

۴- آنجا که بوَد شکستگی ها (صبر است کلید بستگی ها)- ناصر خسرو

“Every thing Comes to him who waits”

“If we bide our time, if will all come night”

کتاب آسمانی قرآن، بزرگان آئین، خردمندان و فرزانگان چامه و ادب پارسی همواره کسان را به شکیبایی فرا خوانده و انگیزش کرده اند که نمونه های آن در زیر، نگاشته شده است.

۱- “الصبر مفتاح الفرج” (شکیبایی کلید پیروزی است)

۲- “رابله” نویسنده بزرگ فرانسه گفته است:

“پیروزی از آن برد باران است”

۳- حافظ : “صبر و ظفر هر دو دستان قدیمند- بر اثر صبر نوبت ظفر آید”

۴- مولوی: “چون بر رشته ی کارت افتد گره – شکیبایی از جهد بیهوده به!”

۵- “اذاَ کان الصبر مُرا فعا قبته حلوه” (صبر تلخ است و لیکن بر شیرین دارد).

۶- “اصبر حیله من لا حیله له” (بردباری چاره کسی است که هیچ چاره ای ندارد).

۷- “اصبر قلیلاً فبعد العسر تیسیر” (کمی بردباری کن که پس از هر سختی آسانی است- فان مع العسر یسرا)

۸- “بردباری پرده ایست پوشاننده و خود شمشیری است بران پس کمبودهای فراخویی خود را با بردباری بپوشان و هوای نفس خود را با شمشیر خود بکش. “

۹- “بردباری بالاترین دلاوی است”

۱۰- شتاب، کار درست را آکمند (معیوب) می کند و بردباری کار آکمند را بازساز (اصلاح) می نماید.

۱۱-و چند زبانزد: الف- “به صبر از بند گردد مرد، رسته”. ب- “به صبر از دانه آید خوشه بیرون(جامی)”. پ- “صبر ایوب عمر نوح نیاز دارد.”. ت- کارها نیکو شود اما به صبر. ث- “گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی”.

اما در پایان : بردباری هنگامی بجاست که بن مایه ی روا و پاکیزه ای داشته باشد وگرنه بردباری در برابر حق کشی و دو چشمی (تبعیض) و بیدادگری به ناتوانی تعبیر شده و سر آغاز نابودیست.

۵– آدمی را که طلب هست و توانایی نیست (صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن)- سعدی

۶– منشین ترش از گردش ایام که هست (صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد- سعدی)

همانندی ها: “آن میوه که از صبر برآمد، شکری بود- سعدی”

“صبر گشاینده ی هر مشکل است”. “صبر گوارا کند، هرچه تو را ناخوش است”. “کارها نیکو شود امّا به صبر”. “صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت- میوه ای شیرین دهد پر منفعت- مولوی”. “گویند سنگ لعل شود در مقام صبر- حافظ”. “گویند صبر کن که تو را صبر، بر دهد- دقیقی”. “صبوری تو را کامگاری دهد”. “به کام دل رسد یک روز صابر- ویس و رامین”. “هرکه را صبر نیست، حکمت نیست- سعدی”

۷– “کز بزرگان شنیده ام بسیار- (صبر درویش به که بذل غنی)- سعدی”

معنای بیت: من بارها این سخن را از بزرگان کیش و آیین خود شنیده ام که شکیبایی درویش بر ناداری و تهیدستی از بخشش توانگر بسی برتر است. (برگرفته از دستان ۲۸ باب دوم گلستان سعدی)

۸صبر کن ای شیشه بر سنگ جفای محتسب- گردن این دشمن عشرت خدا خواهد شکست- بیدل

۹– (صبوری از طریق عشق دور است) نباشد عاشق آن کس که صبور است- نظامی

(ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است)

۱۰– صبوری میوه ی امیدت آرد (صبوری دولت جاویدت آرد)- جامی

۱۱– (صبوری مایه فیروزی آمد) قوی تر مایه ی بهروزی آمد- جامی

۱۲– (صحبت ابلهان چو دیگ تهی است) از درون خالی از برون سیهی است- سنایی

این بیت با چامه های زیادی نزدیکی معنایی دارد برای نمونه از خود سنایی :

“همه کار تو باد با عقلا- دور بادی ز صحبت جهلا”

۱۳– ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت (صحبت احمق بسی خون ها که ریخت)-مولوی

مولوی سپارش می کند همچنان که حضرت عیسی (ع) از ابلهان گریزان بود شما نیز از آنان گریزان باشید. چه او از زنده کردن مردگان ناتوان نبوده ولی از به راه آوری نابخردان ناتوان بوده است. نابخرد کیست و نابخردی چیست؟ بافت و ریشه ی نابخردی در گستره اندیشه است یا بیرون؟ کدام بخش از وجود ما می تواند نابخرد باشد؟ آیا این نابخردی سرشتین است یا پیش آمدی ؟ آیا سبک مغزی کسی است یا همگانی وابسته به من متعالی است یا من یادِه ای ؟ و …

۱۴– کی پرد مرغی بجز با جنس خود؟ (صحبت ناجنس گور است و لحد)مولوی (لحد جای سر مرده در گور)

مولانا در سایه دو داستان پدیده ربایش و رانش را گفتار می کند. یکی اینکه روزی جالینوس حکیم به یکی از یاران خود می گوید: “فلان دارو را برای من فراهم کن تا خودم را با آن درمان کنم. او به جالینوس می گوید که ای استاد بزرگ آن دارو که ویژه ی درمان دیوانگان است و بایسته شما نیست! جالینوس می گوید سخن در همین است. امروز با دیوانه ای روبرو شدم او با شادمانی به من نگریست، چشمک زد و شوخی نمود. اکنون با خودم می اندیشم که اگر در میان من و او هم خوانی و همگونی نبود هر آینه چنین رفتار دوستانه ای با من نمی کرد (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!)”

(گرنه جنسیت بُدی در من ازو- کی رخ آوردی به من آن زشت رو؟)

داستان دیگر اینکه : فرزانه ای می گوید روزی در بیابان زاغی را دیدم که با لک لکی همراه و همگام است. شگفت زده شدم و با خود گفتم از چه روی این دو همراه و همدوش یکدیگر شده اند! از خود پرسیدم چه همگونی و همنوایی میان این دو وجود دارد؟ چون نیک نگریستم دیدم که پای هر دو لنگ است! مولانا می گوید:

“چون شدم نزدیک من حیران و دنگ- خود بدیدم هر دو ان بودند لنگ!”

۱۵– (صحبت نیک را ز دست مده) که مِه و بِه شوی ز صحبت مِه- سنایی

۱۶– ابنای روزگار به صحرا روند و باغ (صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است)-سعدی

ابنای روزگار= مردم روزگار

۱۷– (صدای دُهُل از خالی بودن شکم است) این است حریف ای دل تا باد نپیمایی.

دهل (گونه ای طبل و یا کوس tambour, drum ) صدای دهل در مورد کسی گفته می شود که گفتارش بسیار و کردارش اندک و گاس هیچ و پوچ است. “آواز دهل شنیدن از دور خوش است!” و باد پیمودن کنایه از کنش بیهوده می باشد. “سعدیا آتش سودای تو را آبی بس- باد بیهوده پیمای که مشتی خاکی- سعدی”

۱۸– خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اند- ای من (صدجان) فدای آنکه دلش با زبان یکی است- حافظ

۱۹– با دوستان مضایغه در عمر و مال نیست- (صدجان فدای یار نصیحت نیوش کن)-حافظ

مضایغه= دریغ کردن و خودداری نمودن (از آب هم مضایغه کردند کوفیان !!)

۲۰– طاعت آن نیست که برخاک نهی پیشانی (صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست)سعدی

چنین پیداست که در چرخه ی سعدی نیز همانند بسیاری از چرخه های پیش و پس از او کسانی
بوده اند که پیشانی هایشان چون پیشانی برخی از گروه “خوارج” در چرخه ی حضرت علی علیه السلام از سر پرستش (عبادت) زیاد پینه بسته بود و دین را دستاویزی برای کوبش بر سر دیگران. سعدی در بیت بالا هشدار می دهد که پاکی و درستی راستین در رفتار نمایی نیست (صدق پیش آر که ابلیس بسی کرد سجود …)

۲۱– (صد مشعله افروخته گردد به چراغی) این نور تو داری و دگر مقتبسانند- سعدی

مشعله جای افروختن آتش است و مقتبس: روشنایی گیرنده و فراگیرنده .

۲۲- زخم هجرت هست و وصلت نیست این درویش را (صعب تر از درد غم اندیشه ی بی مرهمی است)-مکتبی

۲۳- عتاب و ناز ز ابروی گل رخان پیداست (صفای هر چمن از روی باغبان پیداست)-صائب

عتاب: ناز و ناز کردن

۲۴- (صلاح کار کجا و من خراب کجا؟) ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟- حافظ

خراب یعنی مست مست . “تاب کجا” از نگرش قافیه برتر از “تا به کجا” (حافظنامه)

۲۵- (صلح و جنگ و مهر و کین با هم نمی آیند راست)غالباً اسباب حسن و لازم خوبیست این – طالب آملی

۲۶- چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی (صورتی در زیر دارد هرچه در بالاستی) میرفندرسکی

میرفندرسکی بیشتر به فرنام یک فیلسوف زبانزد است ولی گاه چامه های عرفانی نیز می سروده که نام آشناترین آن قصیده ی شیوایی است و در بر گیرنده ی ۴۱ بیت با مطلع بالا.

۲۷- (صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد) بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد- حافظ

صوفی با ابزارهای خود (دستگرد، جانماز و خرقه) گستردنی خود را پهن کرد و با تردستی فریب مردمان ساده دل را آغازید و افزون بر این در اندیشه پیرنگ چرخ نیرنگباز نیز بر آمد. نا آگاه از آنکه هیچ فریبایی نمی تواند آنرا فریب دهد. این بیت دارای آرایه دو پهلوست یکی حقه باز (نیرنگباز) و دیگری آن کس تردستی که حقه (آوند بلورین) تردستی را باز می کنند.

۲۸- عشق می گوید به گوشم پَست پَست(آهسته) (صید بودن خوش تر از صیادی است)مولوی

۲۹- صیاد پی صید دویدن عجبی نیست (صید از پی صیاد دویدن مزه دارد) قره العیون

همانندی : وین عجب نبود که میش از گرگ جست(فرار کرد)- این عجب که میش دل در گرگ بست- مولوی

۳۰-  دل بدان غمزه ی خونریز کشد جامی را- (صید را چون اجل آید پی صیاد رود)- جامی

پایان واج “ص

—————————–

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و چهارم
۱-(طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست)دست خود بوسید هرکس دست سائل را گرفت-صائب
دلجو و دستگیر دیگران بودن، یار و یاور ناتوان شدن؛ شادی و شادمانی ستایش ناپذیری در پی خود دارد و آن پالایش روان است و نکویی به خود. صائب می خواهد بگوید که دل جویی از درویشان و در گستره ی گسترده همان نیازمندان بالاترین نیایش و پرستش است که بهی و خجستگی آن به
دارنده اش بازتاب می یابد.
۲-جان؛تن فرسوده را با غم هجران گذاشت(طاقت مهمان(صحبت)نداشت خانه به مهمان گذاشت)- جامی
۳- مُلک دنیا ز پی طاعت دارا گزید (طالب گنج بباید که به ویران گذرد)-قاآنی
“مُلک”: سرزمین، کشور،پادشاهی، بزرگی، شکوه، دارایی، باغ، سرزمین
“نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر؛ نزاع بر سر دنیای دون نکن درویش-حافظ”
۴-(طبعی بهم رسان که بسازی به عالَمی- یا همتی که از سر عالم توان گذشت-کلیم کاشانی)
رفتاری داشته باش که بتوانی با مردمان روز کنار بیایی و یا اینکه چنان والا منشی و پشتکاری داشته باش که بتوانی لگام بیشتر دنیا را به گردنش انداخته در بیابان رهایش کنی. بیت زیبای دیگری نیز در غزل کلیم وجود دارد.
“بدنامی حیات دو روزی نبود بیش- آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت:
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن- روز دگر به کندن دل،زین و آن گذشت”
۵-(طبیب بی مروت خلق را رنجور می خواهد)-گدا بهر طمع فرزند خود را کور می خواهد- صائب
به گونه ای دیگر: “گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند- طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند- گمانم مرده شویان راضی اند بر مردن مردم- بنازم مطربان؛ کاین خلق را مسرور
می خواهند!”
در اینجا صائب گدا را نماد آدم های آزمند، چشم تنگ و بی خرد می داند. خواسته ی صائب از کوری فرزند کسانی است که برای نمونه دخت خویش را در برابر دریافت مبلغی ناچیز به نام مهریه و شیربها به همسری کسی در می آورند که سن بسیار بالایی دارند چرا که دختر جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری (سعدی) و درباره های دیگر تا اینکه از این راه دریافت درآمدی نموده باشد! و یا مردی که شوربختانه همسر خود را برای دریافت پول وادار به خودفروشی می کند. بی گمان چنین کسان همه و همه در زمره ی در یوزگانی از این دست جای می گیرند.
در میان پزشکان سوگند خورده هستند کسانی که بیشتر به سوداگران می مانند تا یک پزشک بزرگ منش که جز به دارایی اندوزی نگاهی ندارند. داروسازانی ک با فراهم آوری ویروس های جهش یافته بیدادی به جان جهانیان می اندازند تا فرآورده های دارویی خود را به فروش رسانند که اینان “نمونه آشکار عالمان بی علمند”
مرده شوی نیز نماد کسی است که مرگ پیکری و یا مینوی دیگران را می خواهند تا خود به نان و نوایی برسد مانند کشورهای فرادستی که به کشورهای فرودست چنگ می اندازند و ملتی را به بند می کشند تا خود به نان و نوا و آلاف و الوف بیشتری برسند. مُطرب در اینجا نماد انسان های آزاد اندیش و شادی آفرینی است که سود دیگران را خواهانند- یک انسان رسا کسی است که همواره به اندیشه شاد کردن کسان و زدودن غبار نومیدی از دل و چهره دیگران است. یک مطرب (نوازنده، رامشگر، نغمه سرا، شادی آفرین) می تواند یک گدای دور گرد، یک پزشک و یا یک مرده شوی باشد. مطرب همان کسی است که مولانا درباره اش سروده:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت- شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
باشنده ای که در این آشفته بازار به سختی یافت می شود.
ای آفتاب حسن برون آ،دمی ز ابر- کان چهره مشعشع تابانم آرزوست.
۶-عجب نبود اگر عاشق زچشم یار می افتد(طبیب مهربان از دیده ی بیمار می افتد-جرأت مشهدی)
همانندی: “چوب نرم را موریانه می خورد!”
۷- (طرب آزرده کند چون که ز حد در گذرد) آب حیوان بکُشد نیز چو از سر گذرد- ایرج میرزا
این بیت نمارشی دارد ب میانه روی. آب حیوان (آب حیات، آب زندگانی)
آب زندگانی یا آب حیات، چشمه پنداری است. در افسانه ها گفته شده که هرکس از آن آب بنوشد پیر نمی شود. و گفته اند حضرت خضر و الیاس از چشمه ی آب زندگانی لبی تر کرده ولی اسکندر ناکام مانده است. حضرت حافظ چنین فرموده:
“آب حیوان تیر گون شد خضر فرخ پی کجاست؟”
همانندی ها: “خوشی زیادی یا نکبت می آورد یا ناخوشی؟”
“آب مایه ی زندگی است اما اگر از سر گذشت انگیزه نیستی و مرگ می شود.”
۸- زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس (طشت زرّینم و پیوند نگیرم به سریش-سعدی)
گفته اند که “مجمر” چامه سرای دربار فتح علی شاه داوش (ادعا) کرد که او می تواند به نیکی سعدی غزل بسازد به گناه این گستاخی وی را به زندان می اندازند. مجمر از زندان برای ادیبان زمان پیام
می فرستد که بهترین غزل سعدی را گزینش کنید و برای او بنویسید تا پاسخ آنرا بگوید. این غزل را که با:
“هرکسی را هوسی در سر و کاری در پیش- من بیچاره گرفتار هوای دل خویش-سعدی”
بیت شماره ۸ بالا ششمین بیت از غزل سعدی است مجمر بر وزن آن چنین می سراید:
“میزنی تیغ و ندانی که چسان می نگرم- گرگ در گله ندارد خبر از حالت خویش-مجمر”
در بیت بخش ۸، غم “مشبه فعلی” به شمشیر (مشبه حسّی) است.
به نوشته ی علی دشتی در کتاب “در قلمرو سعدی” واژه ی “سریش” (ماده ی چسبنده) که نه تنها با شعر سازگار نیست بلکه در نشر ادبی نیز زیبا نیست ولی سعدی با جا انداختن نا چشمگیر
می گذرد.
۹- بر سَعاع راست هرکس (تن) چیر نیست(طعمه ی هر مرغکی انجیر نیست-مولوی)
سماع راست یعنی سماع راستین و سماع یعنی شادمانی و پایکوبی پیشینه پوشان (صوفیان) و چیر به معنای چیره است. هرکسی معنای راستین سماع را نمی داند و گوارنده ی (هاضمه) چنین گوارشی را ندارد. چراکه هرکسی تاب و توان پذیرش راستینه (حقیقت) را ندارد. هم چنانکه نواله (لقمه) و
بهره ی هر مرغکی انجیر نیست(مرغ انجیر خوار نوکش کج است)
آن سماعی که براستی سماع باشد برای این پیشینه پوشان و درویش ها به دست نمی آید این پایکوبی سماع راستین و عرفانی نمی باشد.
همانندی : شغالی که مرغ می گیرد بیخ گوشش زرد است.
۱۰- همه حمّال عیب خویشتنیم (طعنه عیب دیگران چه زنیم؟)- سعدی
همانندی: به عیب خویش یک دیده نمایی- به عیب دیگران صد صد گشایی- نظامی
چو عیب تن خویش داند کسی- ز عیب کسان بر نگوید بسی- فردوسی
در گفتن عیب دگران بسته زبان باش- از خوبی خود عیب نمای دگران باش- واعظ قزوینی
عیب تو خواهی نگوید خصم عیب او مگو- با خموشی می توان خاموش کردن کوه را
چون رد و قبول همه در پرده ی غیب است- زنهار کسی را نکنی عیب که عیب است- غزالی مشهدی
اندر ره حق، تصرف آغاز مکن- چشم خود به عیب کس باز مکن
سِرّ دل هر بنده، خدا می داند- خود را تو در این میانه انباز نکن- خواجه عبدالله انصاری
گر مرد راه بین شده ای عیب کس مکن- از زاغ، چشم بین و ز طاووس پر نگر- عطار
موی بشکافی به عیب دیگران.
هرکس به عیب خود کور است- کاه را در چشم دیگران می بیند ولی شاه تیر را در چشم خود
نمی بیند!
“ویل لکل همزه لمزه (وای بر هر خو گرفته به عیب جویی مردم و بدگوی دیگران)”
۱۱- شرف از دانش است از کِه و مِه (طفل غافل ز پیر جاهل بِه- مکتبی)
۱۲-(طمع آرد به مردان رنگ زردی) طمع را سر ببر گر مرد مردی- ناصر خسرو
۱۳- آنچ%۸

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش سوم و چهارم

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »
میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش سوم
«امین السلطان و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»
۲- پاژنام از فرادستی تا فرودستی (از مجدالسلطان تا ملاعلی عاجز و از مؤتمن الملک تا ملّا حیدرکور) :
(باعرض پوزش در بخش دوم پیش از مانند ابوبکر . . خلفای راشیدن است)
نگاشتیم که پاژنام ، یکی از شیوه های روای نامگذاری در ایران بوده است که از سرزمین «عبرانیان» (Hebaricsکلیمیان) به سرزمین ایران جا به جایی یافته است. برخی فرنام ها چون: سردار و سرلشکر و سپهدار و رئیس الوزرا (صدراعظم) ؛ «حجت الاسلام و المسلمین» (برای دینیاران شیعی)، «مُفتی اعظم» (برای دینیاران اهل سنت)؛ جناب، حضرت، مستطاب (شایسته و پسندیده) جزو پاژنام ها و فرنام های لشکری ، کشوری، کیشی و همبودین بوده؛ جنبه های همگانی داشته و برخی نیز چون «مصدق السلطنه» (محمد مصدق) و «وثوق الدوله» (حسن وثوق) جنبه ی ویژه ای و مردمی دارند. خواجه نظام الملک توسی – بزرگترین دیوانسالار پس از اسلام در کتاب «سیاست نامه» خود، یکی از رازهای هر کشوری را نگاهداشتن اندازه ی جایگاه هرکس می داند تا ارزش کسان بدان شناخته شود . . . به راستی پاژنام و فرنام همانند نام خانوادگی امروز بوده و بلکه چیزی نیز فراتر از آن ؛ با یک ساختار دستوری پارسی و تازی گاه فراگیر و گاه ویژه و برگزیده و گاه جنبه دیوانی و گاه جنبه ی ستودنی (description) به هر روی پاژنام برای بزرگان سویه ی دگردیس (وجه تمایز) و برتری بوده است. نظام الملک می گوید اگر پاژنام یک دینباور و یا دادرس (قاضی یا قاضی القضات) «معین الدین» باشد آیا رواست که پاژنام شاگرد آنان و یا کدخدایی که از کیش و دانش بهره ای نبرده؛ بلکه از خواندن و نبشتن هیچ نداند همان معین الدین باشد؟ پس چه ناهمسانی است میان دانا و نادان، دادرس و دینیار با شاگردشان در جایگاه؟
گاهی در چشم و هم چشمی ، برای خوار شمردن و کینِ با دشمن از پاژنام، بهره گرفته می شده است. برای نمونه ؛ شاهان صفوی در راستای خوارداشت سلاطین عثمانی ، پایوران (صاحب منصبان) خود را پاژنام «سلطان» (پادشاه) بخشش می کرده که پس ها میان توده ها رواگ یافته و در نام های آمیخته (مرکب composite) دو بُن پاره ای (دو عنصری) چون «فاطمه سلطان» و «سلطان حسین» و جز اینها به کار می رفته است و این کنش، سلاطین عثمانی را برانگیخت و آنان نیز برای بازنهش (جبران) و کین خواهی از پادشاهان صفوی به فرودستان خود پاژنام «پاشا» که همان کوته شده ی پادشاه است به کار می بردند و با این چینش (ترتیب) این پاژنام تا پیش از فروپاشی دودمان عثمانی هم چنان در آن سرزمین رواگ داشته است. خواجه نظام الملک، در کتاب «سیاست نامه» خود که در نیمه دوم سده ی پنجم نگاشته شده است می نویسد: امروز پاژنام به انگیزه رواگ (رواج) بی رویه، دیگر ارزش گذشته ی خود را ندارد، پس بایسته است که امیران و پادشاهان جلو پاژنامگذاری بی ریشه و بی پایه و مایه را بگیرند چرا که اگر کسانی بدون شایستگی بسنده، دارنده پاژنام شوند از اوج و جایگاه فرمانروایی کاسته شده، ناهمسانی کهتر و مهتر، سره از ناسره از میان خواهد رفت.
گاه میان نام و نامیده (اسم و مسمّی) ، فراخوری (مناسبتی) نگریسته می شده است. برای نمونه در پاژنام «نجم (اختر) الدوله» که منجم باشی (سرگروه اخترشناسان) دیوان بوده و یا «مُخبر (گزارشگر) الدوله» که کارش خبررسانی بوده است. اما بیشتر پاژنام ها چون «شغال الدوله» و «ببر السلطنه» بی پایه؛ و مایه انگیزه آلودگی و ریشخند است. خواجه نظام الملک گفته است که پاژنام امرای (فرماندهان) ترکان پسوند «الدوله» (دولت) چون «حسام (شمشیر) الدوله» ، «عین (چشم) الدوله» ، «شمس (خورشید) الدوله» و جز اینها داشته است. از سویی پاژنام خواجه گان نیز «عمید الملک» ، «ظهیر (پشتیبان) الملک» ، «قوام (پایدار) الملک» ، «نظام (سازمان) الملک» ، «کمال (بالاترین جایگاه) الملک» و جز اینها بوده است. اما اکنون این بازشناخت (تمیز) از میان برخاسته است. ترکان؛ پاژنام تاجیکان – تازیکان – (ناترک و ناتازی) بر خویشتن می نهند و تازیکان پاژنام ترکان بر خود گذارند و به بدی (عیب) نمی دانند. او در پرخاش رواگ پاژنام های گوناگون می نویسد که « امروزه کمتر کسی است که اگر کمتر از دو پاژنام برای او نویسند خشم گیرد و بیازارد» .خواجه بر این نکته پای می فشارد که باید جایگاه و پایه ی فرومایگان کم مایه (عوام) و بزرگان و ویژگان (خواص) کهتر و مهتر از یکدیگر بازشناخته شود.
پاژنام یکی دو سه دهه پس از خواجه نظام الملک چنان رواگ یافت که در جایگاه نام جای گرفت و همه لایه های تودگان این شیوه ی نامگذاری را به کار بستند. به باور خواجه نظام الملک، هر چه در گزینش پاژنام ها واژه ی بلندپروازانه بیشتری به کار گرفته شود به همان اندازه از توان راستین جاه کاسته شده و بازه ی بسشتری میان پاژنام و توان راستین پادشاهان پدیدار می شود. برای نمونه می توان به باره ها (موارد) زیر در چرخه ی ناصری نمارشی داشت:
الف – برخی از فرمانروایان استان ها که بیشترشان از بن پاره (عنصر) شاهزادگان درجه ی نخست بودند می توانستند برای کس مورد نگرش خود از شاه درخواست پاژنام کنند. برای نمونه مسعودمیرزا ظل السلطان (فرزند ناصرالدین شاه) استاندار فارس و سپس سپاهان با نوشتن نامه ای به پدرش با برشمردن پیشکاری ها و ویژگی های امام جمعه ی فارس از پدر تاجدار خود می خواهد تا به امام جمعه؛ پاژنام «خاقان العلمایی !» بخشش نماید چرا که امام جمعه یکی از نیایش گویان ویژه و بی ریای وجود مبارک است و «اشهد بالله بر نمک قبله ی عالم به جز اینکه همیشه در درون مزگت ها (مساجد) و بر سر منابر نیایش گویی وجود مبارک نماید کار دیگری ندارد. استدعا دارد وی را به پاژنام «خاقان العلمایی» پاژنام دارنده (ملقّب) بفرمایند». ناصرالدین شاه در پایان همان نامه نوشته است که: خاقان العلمایی (خاقان، هم تخلص فتحعلی شاه قاجار بوده و هم پاژنام پادشاهان چین و ترکستان و به معنای پادشاه و در چرخه ی قاجار، به برخی از درباریان نزدیک به شاه «مقرب الخاقان» یعنی نزدیک و ندیم خاقان، می گفته اند) شاه می گوید این پاژنام «قلمبه سلمبه» (سنگین و دشوار) ای است. به صدراعظم بگویید تا اگر شایسته بدانند پاژنام درخور و پسندیده ای پیدا و گزینش شود. از این پاسخ شاه به درخواست پسرش ظل السلطان برداشت روشن می شود که دیگر برای پاژنام و فرنام نیز ارزش و ارگی بجای نمانده وگرنه شاه گزیرش در این باره را به صدراعظم خود نمی سپرد و در این باره به صدراعظم خود واگذار نمی کرد و خود با آئین ویژه ای آن را بخشش می کرد.
ب – حاجی سیدرضا، روضه خوان قمی، چکامه ای در ستایش کاخ دوشان تپه با این نخستین بیت (مطلع) می سراید: «یک بهشت برین به دوران به کجا؟ تپّه ای که دوشان است بالای تپّه ی آن عمارت ها منزل شه نمایان است . . .» و تا آنجا پیش می رود که خوب است یک پاژنام نیز به ما بخشیده شود که لقب نزد شه فراوان است . . . و سلطان صاحبقران نیز به پاس سرایش این سروده ی کرامند ! جناب روضه خوان قمی را به پاژنام ستایشی (وصفی) «فخرالشعرا» بالنده می سازد !
پ – مردی با پرداخت یکصد تومان برای همسر خود پاژنام «طراوت الدوله» دریافت می کند در حالی آن بانو، هیچ بهره ای از شادابی (طراوت) نداشته به گونه ای که انگیزه خنده شاه را فراهم ساخته است ! که گویی نام زنگی بر کافور نهند و کچل را زلفعلی خان نامند.
ت – ترخ دریافت پاژنام زنان، برازنده ی (متناسب) با گونه ی پاژنام؛ گوناگون بوده است. برای نمونه، «مجدالدوله» با پرداخت یکصد اشرفی به قبله ی عالم، پاژنام «ملکه !!» را برای همسر خود دریافت کرده است ! به راستی چنین کنشی شایسته جایگاه ظل اللهی (سایه خدایی) و قبله ی عالمی است ؟ آیا جای دریغ و درد ندارد که بندگان همایونی تا این اندازه بینش نداشته اند که نباید به پاژنامی (ملکه) که در خور همسر یک پادشاه و مادر جانشین اوست چوب «فروش ویژه» (حراج) زد ؟! آیا این کنش، این گونه نبوده که گستاخی کسان تا بدانجا برسد که روزی با پرداخت زر، خود پاژنام پادشاه خریداری شود و بر روی سبیل میمون و چخماقی همایونی نقاره (گونه ای طبل کوچک دوتایی که با دو چوب باریک نواخته می شود) زنند؟ گفته اند روزی ناصرالدین شاه همزمان با «صَح» گذاشتن بر فرمان پادشاهی (دستینه و گواهی را «صح» می گویند) گفته است که «به پاژنام نیز ری…..ه شد !!» بی درنگ همدم و هم گپ شاه (حاج محمدعلی خان) پس از شنیدن گفته شاه می گوید که به «تمثال» (تندیس، پیکر و فرتور) همایونی نیز همچنین شده است !!
ث – روزی ناصرالدین شاه به گونه ریشخند ب «انیس الدوله» سوگلی (همسر برگزیده) خود می گوید که کسی عریضه (نامه ای که کسی به کس بالاتر از خود می نویسد) نگاشته و از من جایگاه «میرآخوری» (سرپرستی کارکنان و تیمارکنندگان اسطبل که اسبان را تیمار و پیشکاری می کنند) را خواسته !! انیس الدوله در پاسخ می گوید با این روندی که شما کشش فراوان به پول پیدا کرده اید چنانچه کسی پول بدهد و مرا نیز بخواهد؛ خواهی داد !
ج – خود ناصرالدین شاه به نخستین نگار و دردانه (سوگلی) خود (خدیجه خانم تجریشی) که نزد مهدعلیا – مادر ناصرالدین شاه – در رسته ی رامشگران بوده و شاه مهری ویژه به او داشته وچامه هایی در موردش می سروده پاژنام «فروغ (روشنایی) السلطنه» داده است. (بانوان پرده سرای ناصرالدین شاه به نوشتاری هشتاد و یک فرنام داشته اند که دربرگیرنده ی بیست و سه تا ….. «الدوله» ، سی و یک تا …. «السلطنه» ، هیجده تا «الملوک» و نُه تا نیز نام های دیگر بوده است) فروغ السلطنه دُخت باغبان و نجّاری به نام محمدعلی از دهوندان روستای تجریش بوده است. فروغ السلطنه به انگیزه چشمان بزرگش از سوی ناصرالدین شاه «جیران» (به زبان ترکی غزال) نامیده می شده است. برادرش پس از بستن پیوند زناشویی جیران با ناصرالدین شاه در زمره ی پیشخدمتان تنها (خلوت) و سپس به پیشخدمتی ویژه ی قبله ی عالم در می آید. فروغ السلطنه از ناصرالدین شاه دارنده ی فرزندی می شود به نام «محمد قاسم میرزا» و جانشین شاه.
اکنون جای این پرسش است که آیا گزیدن پاژنام «فروغ السلطنه» برای دختر یک باغبان و نجار و زنی رامشگر و جیران چشم و آهو رفتار که همه ی خواسته هایش از سوی شاه برآورده می شده زیاده است؟ (آن چشم همچو آهو و آن قد همچو سرو – آن ابروی کمان و دو زلفی تابدار . . .)
چ – دختری «زیقوله» نام را به زور به عقد ناصرالدین شاه در می آورند و آن دختر به زمان ده دقیقه در خدمت شاه بوده است و در همین بازه، زیقوله از شاه بادار شده، دختری می زاید. شاه از تندی شگفتی می گوید جز توان نمایی پروردگار نمی توان پنداشت که به زور زیقوله را به من بدهند و او را درست ندیده از من باردار شود و بزاید . باید اسم او را «قدرت السلطنه» بگذارند. خاله و دوستان شاه این فرمایش شاه را دست می گیرند. امام جمعه تهران اسم دختر را فاطمه و پاژنام او را قدرت السلطنه می گذارد. این چند گزاره دید ما را نسبت به پاژنام روشن می کند. گفتنی است که پس ها، کار رسوایی دهش پاژنام ها تا بدان پایه می رسد که «کریم شیره ای» دله ی دربار ناصری پاژنام ها را به لودگی می گیرد!
۳ – پاژنام بانوان در چرخه ی قجری :
برخی از مردان به اندازه ای ستیهنده و پی ورز (متعصب) بوده اند تا جایی که نام همسر و دخترشان را بر زبان، روان نمی ساخته اند. اگر پسری داشته؛ مادر را به نام پسر بزرگتر آوا در می داده اند. برای نمونه به جای گفتن زلیخا او را به نام مثلاً «مادر حسین» بانگ می زده اند. آقاخان نوری (صدراعظم پس از امیرکبیر) همسر خود را «دختر عمو» می گفته است. برخی همسران خود را «مادربچه ها» و یا «منزل !» که بله امروز «منزل» ما بیرون رفته اند! (حتی در همین چرخه ی خودمان «والده ی آقا مصطفی !» و یا زننده تر «بُز!» )
به همین انگیزه در خانواده های ایرانی بانوان همسرداری بوده اند که جز نزدیکانشان هیچ کس نام آنان را نمی دانسته و این در حالی بوده که اگر بانویی پاژنام می گرفت دیگر این پاژنام نهان (محرمانه) نبوده است. البته پاژنام بانوان آن گستردگی پاژنام های مردان را نداشته و گونه روان (رایج) آن به واژه ی «ملوک» پایان می پذیرفته است. برخی بانوان پاژنام های ویژه خود را داشته اند. مانند «امین اقدس» ، «مهدعلیا» و یا «حضرت علیا» (علیا = بلندتر) . ایرانیان در آغاز به همسران و خواهران شاه و کم کم به پایین تر ها «سلطان» می گفتند که سرانجام به «فاطمه سلطان» و «رقیه سلطان» فرو افتاد. به همسران دولتمردان درجه ی نخست و دوم درباری خانم و «خانم بیگم» و «خانم باجی» و در پایین ترین جایگاه «ضعیفه» (زن ناتوان) می گفته اند. فرنام بی بی به معنای سرکار خانم بسیار رواگ داشته است.
گفتنی است که نام بردن از بانوان قجری با چندان زشتی و بی ادبی برخورد نمی شده چنانکه ظل السلطان در کتاب خود به نام های همشیره اش چون «فخر الملوک» (سربلندی شاهان) ، «گَلین خانم» (گلین به زبان ترکی به معنای عروس، چون گلین باجی و گلین آغا) ، «افسرالدوله» (افسر به معنای تاج و کلاه شاهی) ، «عصمت الدوله» (عصمت = پارسایی و پاکدامنی) . «ندیم السلطنه» (ندیم = همدم، همنشین و دمساز) یاد کرده است. برخی از بانوان درباری آهسته آهسته دارنده ی پاژنام های ویژه ای شدند که از سوی قبله ی عالم به آنان بخشیده شد و چنانکه گفته شد از سوی همسرانشان خریداری می گردید. از زمره ی پاژنام هایی که در این چرخه برای بانوان رواگ یافت پاژنام با پسوند سلطان بود که از آغاز برای کسان برجسته ی درباری و سپس برای سایر بانوان به کار می رفت. از زمره ی پاژنام هایی که در چرخه ی ناصری برای بانوان رواگ یافت آنهایی بودند که با پسوند خانم، سلطنه و دوله پایان می پذیرفت و کم کم در پیوستگ با بانوان چرخه ی قاجاریه بخشیده و یا خرید وفروش می شد که البته پسوند «خانم» نسبت به دیگر پسوندها از فراوانی بیشتری برخوردار بود. چنانکه نگاشته شد در این دوره، برخی از پاژنام ها تنها به یک کس ویژه داده می شد از زمره آنها می توان پاژنام «ملک جهان خانم» مادر ناصرالدین شاه و همسر محمد شاه نمارشی داشت.
۴ – برتری یک پاژنام بر دیگری:
در چرخه ی قاجار، افزون بر پاژنام های خود ویژه (اختصاصی) که به کسان کرامند و شناسه بخشیده می شد، شاهزادگان؛ درباریان، سیاستمداران بلند جایگاه دیوانی ملقّب به پاژنام هایی با پسوند «السلطنه» ، «الدوله» ، «المُلک» ، «الممالک» و . . . بودند. این پسوندها از نگرش کرامندی و ارزش در پایه های گوناگونی جای داشتند. در میان «زیاد شده ها» (مضاف ها) نام هایی چون «آصف» ، «مشیر» (رایزن) ، «مجد» (بزرگی) ، «ظهیر» (پشتیبان) ، «اعتماد» (تکیه) ، «امین» (درستکار) ، «شجاع» (شیردل) و «حشمت» (بزرگی) ارزش بیشتری داشته اما چگونگی آمیختن مضاف با مضاف الیه در کرامندی پاژنام کارا بوده است. برای نمونه پاژنام نصرالله خان نائینی از مصباح (چراغ) الملک به مشیر الملک و سرانجام به مشیرالدوله بالا رفت که خود نشان دهنده ی برتری مشیر بر مصباح و الدوله بر الملک بوده است.
فرنام «نُواب» (جانشینان) و «جناب» نیز به آیین (مرسوم) بوده است. فرنام های والا برای شاهزادگان و جناب ، ویژه وزیران بود که پاژنامی ستودنی و هواداران زیادی داشت و به گونه ای که شماری برای دریافت آن ارمغانی به شاه پیشکش می دادند. پاژنام های جناب و «نواب» با واژه هایی چون اشرف، اعظم، ارفع و مستطاب به کار می رفت. اما گاهی واژه اشرف به تنهایی برای برخی از بزرگان پاژنام به شمار می رفت.«پرنس» نیز مانند دو فرنام «جناب» و «آلتس» (از پاژنام های عثمانی) ویژه دولتمردان درجه نخست بود و برخی آن را پاژنام می دانستند.
پاژنام دیگری نیز که از پیشه ها و جایگاه ها جدا می شد مورد بهره برداری قرار می گرفتند. مانند مستوفی الممالک (برای رئیس آمارگیران) ، معیّر الممالک (برای رئیس خزانه داری) ، منشی الممالک (صاحب دیوان) ، ملک الشعرا و ملک المتکلمین و . . . . گاهی به انگیزه ادامه و چیرگی کسی یا تباری بر یک جایگاه برای کس یا خانواده حکم پاژنام را یافته و در میان آنها ریگداشتی (موروثی) می شد. شمار این پاژنام ها تا چرخه ی ناصری کم بود اما از این چرخه به پس، رو به فزونی گذاشته و تا پایان صدارت میرزا یوسف خان مستوفی الممالک نزدیک به یکصد تا دویست کس دارای پاژنام شدند.


«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم) بخش چهارم
«امین السلطان و پاژ نام ها و فرنام ها در چرخه ی قاجاریه»:
«بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»
۵- بررسی ریشه ای تر و گزاره های بیشتر درباره ی پاژنام و فرجام:
امروزه شنیدن و یا دیدن پاژنام های پر “فر” و شکوه گذشته به ویژه در چرخه ای از قاجاریه که از راستینه ها بسیار دور بوده و چنانکه نگاشته شد، گاه بی کم و کاست به وارون معنای آن به کار
می رفت، از دید هر خواننده ای بازیچه می آید و این در حالی است که راستینه گزاره این است که پاژنام بخشیدن و پاژنام گرفتن در آن روزگار یکی از راه های به دست آوردن توان و درآمد بوده، آنهم در آمدی بدون رنجه و دردسر برای شاه و توان ناروا برای کسانی که به پاژنام دست می یافتند. در میان سردسته ی درویشان و یا جسته و گریخته کسان دیگر نیز به پیروان خود و کسان دیگر پاژنام پیشکش می کردند، که البته شمارشان اندک بوده است. پاژنام در زندگی یکّای (فردی) همبودین ایرانیان کار کرد و رهیافت بنیادین داشته است. دوستداری پاژنام از میان دیوانیان و دولتیان فراتر رفت و همه
لایه های همبودگاه(جامعه) دوستار و خواهان داشتن پاژنام شدند.این شور و خواستاری به بخشی از گروه های کیشی، بازاری و کوچگری (عشایری) نیز رخنه پیدا کرده بود و در درون سامانه های دولتی (چه کشوری و چه لشکری) آیین هایی برای درخواست و دریافت پاژنام و چگونگ وابسته به دگرش آن وجود داشت. هرچند که از روزگار بیهودگی و پوچی (لغو) پاژنام ها تا تاریخ نگارش این نوشتار (سال ۱۳۹۸ خورشیدی) بیش از نود سال سپری شده و توده های نا آموخته (ignoble) از دردسر داشتن و شناختن پاژنام ها آسوده شده اند ولی کهن نگاران (مورخان) و تاریخ دانان و تاریخ خوانان همه ی چرخه ها به ویژه وابسته به روزگار قجری از گستره ی پاژنام داشتن برکنار نمانده اند. کمابیش همه ی کسانی که در تاریخ روزگار قجری نام و نشانی داشته و دارند می بایست به پاژنام شناخته شوند و این کار چندان آسانی نیست . برای نمونه «احمد قوام» (قوام السلطنه) چهره نام آشنای ساستار (سیاست) روزگار خودمان را می باید با پاژنام های “دبیر حضور” و یا “قوام حضور” شناخت و برای دست یافتن به چگونگ روزگار جوانی و برنایی او در کتاب ها و بن مایه های قجری به ناچار باید زیر کلید واژه ی “دبیر حضور” به جستجو پرداخت و نه زیر کلید واژه (keyword) “احمد قوام” و یا “قوام السلطنه” (برای آشنایی بیشتر به پاژنام ها می توان به تهران نامه به کوشش داریوش شهبازی بازگشت – مراجعه- نمود)
در چرخه قاجاریه آغا محمد خان قاجار بر پایه ی دنباله روی از صفویان پاژنام “اعتماد الدوله” را به صدراعظم خود (حاجی ابراهیم خان کلانتر شیرازی) پیشکش کرد. “باباخان” قاجار که هنگام تاجگزاری، فتحعلی خان را که نام نیای خویش بود برای خود برگزید و سپس پاژنام دار(ملقّب) به پاژنام های
“قاآن افخم” (شاهنشاه گرانمایه تر) “خاقان اعظم”،”نواب همایون”،”مالک الرقّاب” (دارنده گردن ها ، مهتر و سرور و مجازاً اختیاردار مردم) “شاه شاهان”،”ابوالخواقین” (پدر خاقان ها) ، “بدر السلاطّین” (ماه شب چهارده شاهان)، “شمس الملوک” (خورشید شاهان)، سلطان میرزا اُغلان (پسر)، نواب اقدس والا، خدیو صاحبقران (صاحب القرآن = خوش شانس) را برای خود برگزیده بود. شاهی با آن همه زنبارگی و نا آگاهی سیاسی که در زمان او بخشی از خاک میهن ما در جنگی نابرابر با روسیه تزاری از دست رفت. “مستوفی الممالک”، “منشی الممالک”،”معیّر الممالک” دهش پاژنام های ستودنی (توصیفی) را نیز آغاز نمود و در زمان او نزدیک پنجاه تا شصت تایی از بافت پاژنام های آمیخته (مرکب) که افزوده (مضاف) آن یکی از نام های ستودنی (توصیفی) و برگیر (مضاف الیه) آن “الدوله” ، “السلطه” ، “الملک”،” الملوک” بوده است به بزرگان (رجال) و به ویژه به همسران ، پسران و دختران خود داد.
در زمان محمدشاه، بخشش پاژنام رواگ بیشتری یافت و پاژنام پیش کش شده به پدران؛ پس از مرگ، به پسرانشان می رسید. در چرخه ی ناصری پاژنام با پسوند “سلطان” بار ویژه ای داشت، چراکه این پاژنام در “ویژه ساز” (انحصار) سه کَس بود: ۱- “ظل السلطان” فرزند بزرگ شاه ، ۲- میرزا علی اصغر خان امین السلطان کَس شماره دوم کشور در چرخه ی ناصری، مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه،
۳- عزیز السلطان (ملیجک) شاه .
اما این پاژنام کم کم از سکه افتاد چونکه گسترش بیشتری یافت و پاژنام “مشیر الدوله” ارزش بیشتری پیدا کرد. (مشیر الدّوله های شش گانه در تاریخ ایران ، نوشته همین نگارنده) رشد فزاینده بخشش پاژنام در پایانه های پادشاهی ناصر الدین شاه یعنی هنگام صدارت امین السلطان شمار پاژنام و پلشتی آن به نوشتاری که خواهد آمد از خرک در می رود به گونه ای که هرکسی از پیشه و رسته؛ از هر افزوده و برگیری (مضاف و مضاف الیه) که پاژنام می خواست – چه با فراخور و چه بی فراخور مورد برنهادن و پذیرش امین السلطان قرار می گرفت- و شاه نیز بر نهاده های صدراعظم خود را با “صّح” خود توان آسای (قوت قانونی) می بخشید به گونه ای که در چرخه مظفر الدین شاه کمتر کسی بود که دستش به جایی می رسیده و پاژنامی نداشته باشد. از همین جا بود که پذیرش هزاران درخواست
پاژنام های گوناگون، پیشه و هنر پاژنام سازی رواگ گرفت. برای نمونه از ماده “نصر” (یاری) و بردن از این باب به آن باب از این صیغه به آن صیغه واژه های نصرت (پیروزی)، نصیر (یاور)، ناصر(یاریگر)، منصور(یاری شده)، انتصار (یاری رساندن)، منتصر(چیره)، مستنصر(یاری خواهنده) با افزوده و برگیرهای “السلطنه” ،”الدوله”،”الملک السلطان”، “الممالک”،”الملوک” از ضرب کردن هشت مضاف بالا در چهل مضاف الیه این چنینی سیصد و بیست پاژنام پدیدار می شود که از پزشک کم مایه سر کوی و برزن؛ آخوند مکتبی و شاگرد پامنبری، مقری(خواننده)ی قرآن سرگور، سید نیزه باز، حاجیه عمه جان ها و خاله سلطان ها گرفته تا وزیران و دولتمردان و شاهزادگان ؛ یعنی همه جور کسان می توانستند با این آمیخته ها برای خود پاژنامی پیدا و دلخوش آن باشند. ناصر الدین شاه برای پاژنام، فرمانی برونداد کرده، پنجاه تا صددانه پنجهزاری برای “صّح” همایونی پیشکش می نمودند ولی هرج و مرج و بلبشو (بِهل و بشو) زمان مظفرالدین شاه پرسمان و جستار برونداد (صدور) فرمان را از بین برد به گونه ای که به یک نوشته تنها و بدون “صحّ” نیز پاژنام داده می شد. منشی و “کاغذخوان حضور” روزی ده بیست تا از این نوشته ها برونداد می نمود و چنانچه گهگاهی لفت و لیسی نیز در کار بود خود نوش جان می نمود و فرجام پاژنام به جایی رسید که برای داشتن پاژنام نیازی به برونداد دست نوشته مظفرالدین شاه نیز نبود و هرکس افزوده و برگیری می خواست تا نام خود را دگرش دهد و مهری به آن “سجع” می کرد و هرچه که می خواست شدنی بود و از آغاز، خویشان و نزدیکان و سپس دوستان و آشنایان وی را به همان پاژنام خوانده و زبانزد می گشت.
براستی چرا چنین و چنان بوده است؟ اساساً پادشاهی در ایران از چفت و بست قانون و هنجارهای وارسی، رها و یکی از خودسرانه (dictatorial) ترین پادشاهی در گیتی به شمار می رفته است.
بی گمان در یک چنین فرماندهی بی هنجار و قانونی؛ بهنجار بوده است که زمینه و گویه دادن و گرفتن پاژنام و فرنام بدون آیین ها و آیین نامه های ویژه و بدون نگرش به شایستگی کسان انجام می گرفته است. پیشه ها . پایگاه ها نیز در چرخه ی قاجاریه بویژه از چرخه ی پادشاهی محمد شاه به پس به
“هم افزایی” (مزایده) و “فروش ویژه” (حراج) گذاشته می شد و هرکس با زمینه سازی پیش درآمدهای مورد نیاز و پرداخت مبالغی به فرنام پیش کش به نخست وزیر (صدر اعظم) و یا دگر درباریان به پیشه مورد درخواست دست می یافت. البته چنین کسان برای نگهداشت پیشه و یا فرمانروایی خود ناگزیر بودند تا پیوسته آیین پیش کش دادن را نگهدارند وگرنه از آن برجستگی که در “هم افزایی” بهره مند شده بودند بی بهره می گشتند. امّا بی رویه شدن پیش کش پاژنام ها و فرنام ها در چرخه ی ناصری به دست توانمند ذات ملوکانه و اقدس شهریاری ناصرالدین شاه مهین ترین انگیزه آلایش پاژنام ها و
فرنام ها می شود. ناصر الدین شاه پیاپی با دست نوشته خود فرمان های استواری برونداد می کرده که پاژنام ها، نشان ها و دیگر برجستگ های دولتی از بین رفته است مگر اینکه براستی، دارنده ای بایسته آن پاژنام باشد. گفتنی است که فرتور این فرمان شاه در روزنامه های دولتی چاپ و پخش می شد، اما گوش شنوایی نبوده و پس از گذشت چند روز پسران شاه، بازدارندگی فرمان پدر را شکسته و با دادن برجستگ ها به هر بی سرو پایی، جایگاه آن را خوار و کوچک می کردند، وزیران و پایه های اندرون سرای (ارکان خلوت) نیز از شاهزادگان باز نمی ماندند و با پافشاری آنها پاژنام ها و برجستگ ها داده می شد و شاه از فرمان خود که در روزنامه ها چاپ و به سوی ها (اطراف) فرستاده شده بود نیز آزرم نداشته و با بی شرمساری می گفت که پافشاری توده ها نمی گذارد که یک فرمان اجرا و یک هنجار نیز استوار بماند!
براستی که سرجنبانان بومی و برزنی نیز به خرید پاژنام و جایگاه و تیول دست می یازیدند و هرکس که سرش به تنش می ارزید خواستار و داومند یک پاژنام بود ولی چنانکه پیشتر نیز نوشتار شد زنده یاد امیرکبیر پاژنام های پر هیاهو و ساختگی را که چامه سرایان و تاریخ نگاران در درازنای صدها سال پرورانده بودند پوچ و بیهودگی آنها را آگاهانید و به یک پاژنام “جناب” در همه ی موارد بسنده کرد اما پس از شهادت او پاژنام ها نیز چون دیگر کارهای فرمانروایی و همبودین دچار آفت نابسامانی شد و بخشش برجستگ ها و پاژنام های دولتی، ارگ و ارزش خود را از دست داد و برآیند اینکه : پاژنام ها و فرنام ها بنابرخواست کَس و بدون هرگونه هنجاری به کسان داده می شد که بسیاری از این
پاژنام ها فراتر از شایستگی پاژنامداران بوده است. همه پاژنام ها برای دارندگانشان
برجستگ آور و بسیاری از پاژنام ها و فرنام ها و پیشه ها ریگداشتی (موروثی) بوده اند که بی گمان شخص شاه در بی ارزشی پاژنام ها کارا بوده است.
۶- دیدگاه کسان در زمینه ی بخشش پاژنام های پلشتین:
الف- مسعود میرزا پسر ناصرالدین شاه که خود پاژنام “ظل السلطان” را یدک می کشید. در زمینه ی پاژنام ها نگاشته است که دیگر لشکر و سپاهی در کار نبوده و از میان رفته؛ مالیات نیز نمی رسد پس به ناچار از راه های پلشت و چرکین، پایه های پول پیدا کردن را گذاشته و به پاژنام و جایگاه فروشی پرداخته اند و دیگر کسی از این سی کرور (Koror برابر پانصد هزار) آفریده ایرانی باز نمانده که
فلان الدوله ، بهمان السلطنه و بیصار الملک نبوده باشد و چون از دولت و سلطنت و مُلک چیزی برجای نماند بیست هژبر (شیر) الملک؛ پنجاه مؤید (استوار دارنده) السلطنه، و شصت ظهیر (پشتیبان) الملک و پس از فزونی این پاژنام ها روی به سپاه و ارتش آورده شد.
امین (درستکار) نظام، قوام(استواری) نظام، قوام لشکر و امین لشکر … و چون چنبره نظام تنگ شد آنگاه به دولت و وزارت پرداخته و در پایان که کفگیربه ته دیگ خورد ، هیچ توتون فروشی ، خوار بار فروشی، زغال و هیزم فروش (علاّف) و پنبه زنی (ندّاف و حلاج) نبوده است که دارنده ی پاژنام نباشد.
“گویند لقب منع شد از جانب شاه، “وطواط” شنید و گفت سبحان الله ”
” آیا لقبی هست که دیگر ندهند؟ لاحول و لا قوۀ الا بالله!”
گاس (شاید) هزار امیر تومان (سرلشکر) امیر نویان (بالاترین درجه ارتشی در چرخه ی قجری) سردار مکرم (بزرگ داشته شده) سردار معظم (سترک و کلان) سردار اسعد (نیک تر) سردار کل و جز اینها و دیگر میرپنج (فرمانده نظامی که نزدیک به ۵۰۰۰ سرباز و یا سه هنگ – فوج- را فرماندهی می کرده)، سرتیپ اول و سرتیپ دوم به اندازه ای زیاد و کم ارزش شد به گونه ای که مهتر یا (نگهبان اسب ها) و استرچی ها چنانچه سرتیپ میرپنج صدای شان بکنند برای آنها بدترین شرمندگی است.
ب- عبدالله مستوفی از تبار مستوفیان قجری و نویسنده ی کتاب “شرح زندگانی من”
می گوید کار این بیماری واگیردار به آنجایی رسید که همه ی مردم کشور از دانا و نادان به آن دچار بوده و برای دگرش نام خود به پاژنام خودکشان می کرده اند.
پ- علّامه محمد قزوینی در نامه ای به سید حسن تقی زاده در مورد “قائم مقام المُلک”
می نگارد که به دیدگاهم نسبتی شگفت آور و ناشناخته و خنده دار می آید که جدای از خنده داری معنی لفظ و آمیختگی دراز ثلاثی آن در نهایت درجه انگیزه خنده و ریشخند پنداشتم که گاس مانند شغال الدوله و ببر السلطنه دارنده ی این پاژنام نیز یکی از خنده دارهای تهران باشد اما از فراز ، چنین چیزی برداشت و دریافت نمی شود، بلکه از کسان جدّی به نگرش می آید.
ت- “فوریه” پزشک ویژه ناصر الدین شاه که چندین سال با پادشاه از نزدیک در پیوستگ بوده بهترین فرتور را از مسئله ی پیشکش می نمایاند؛ آنجاکه می نویسد:
“هیچ زمان دیده نشده است که کسی دادخواستی (عرض حالی) پیشکش شاه کند مگر آنکه با آن
کیسه ی کوچک ابریشمی یا ترمه ای پر، یا نیم پر از پول همراه باشد. همین پایانه ها امین السلطان شش کیسه ی پر، پیش کش کرد و چهار روز پیش سرتیپ عباس قلی خان شاگرد پیشین مهندس نظام پاریس که اکنون آجودان (adjudant افسری که گماشته ی اجرای دستورهای فرماندهان بلند جایگاه خود می باشد) وزیر جنگ است از همین گونه کیسه ها با نبشته ای سر به مهر پیش شاه گذاشت بامداد امروز مشیرالدوله نیز کیسه ی بزرگی که تاکنون من ندیده بودم به پیشگاه شاهانه آورد. تمام این کیسه ها پر از پول و زر است و پیشکش آنها در راستای گرفتن پستی است. در رشته چگونگ (سلسله مراتب) همبودین ایران هیچ کاری بدون پیشکش به فرجام نمی رسد و چون این پیشکشی همچون پستی است که پیش کش کننده خواهان آنست، ارزش آن به نیکی روشن می شود. چیزی که مورد شگفتی دکتر پولاک بوده زبردستی شاه در این بوده که او بدون دست زدن به کیسه ها ، با یک نگاه ، سبکی و سنگینی آنها را در می یافته به گونه ای که نیاز به شمردن پول درون کیسه ها نبوده و این خود نشانه ی هوشمندی قبله ی عالم بوده است.”
۷- رج بندی فرنام ها و پاژنام ها :
فرنام ها، هماره با نام کوچک کسان همراه بوده است و براستی جزو چبود(نام و نشان) به شمار می آمده است. این فرنام ها چندگونه بوده اند.
الف- فرنام های : “سید”،”میر”،”شریف” پیش از نام سادات و فرنام “میرزا” پس از نام شاهزادگان در چرخه ی صفویه و قاجاریه که از پیش نام های موروثی هستند.
ب- فرنام های همگانی جایگاه های برجسته همبودین در سده های پسین ، فرنام”خان” در دنباله ی اهل شمشیر، فرنام”شیخ”، “آخوند”،”ملّا” در آغاز نام اهل علم، فرنام های همگانی برای پاس (احترام) همچون “آقا”،”خانم”
پ- فرنام ها برای دیدارکنندگان جاهای ورجاوند “حاجی” برای دیدارکنندگان از کعبه “کربلایی” برای دیدارکنندگان بارگاه امام حسین(ع) و “مشهدی” برای دیدارکنندگان بارگاه امام هشتم(ع)
ت- پاژنام های پیشه ای مانند: دبیر (منشی)، مستوفی (نویسنده و گنجینه دار کل)
ث- پاژنام های بیانی و ستودنی برای زنان پرده سرای چون حاجیه خانم و یا ام الملوک البته برخی از افزوده ها نیز میان مردان و زنان میانوند (مشترک) بوده که برای دگردیس با برگیرهای گوناگونی مانند “نصرت الملوک و شمس الملوک برای زنان و نصرت الدوله و شمس العلما برای مردان همراه بوده است.”
ج- پاژنام های بیانگر سرپرستی مانند: سلطان، صدر، عمید(سرور) و تقیب (سالار)
چ- پاژنام های بیانگر یاری و پشت گرمی مانند: اعتضاد (یاری کردن) ، اعتصام (دوری از گناه)، ظهیر (یاریگر)، قوام(پایدار)
ح- پاژنام های بیانگر پیروزی و خوش بودن مانند: اقبال ، سعد، ظفر و نصر
خ- پاژنام هایی که بیانگر درستی و راستی است مانند: امین ، صدیق و مؤتمن
د- پاژنام هایی که بیانگر نور و روشنایی است مانند: شعاع و شهاب
ذ- پاژنام هایی بیانگر “فر” و شکوه مانند مجد و حشمت
گفتنی است که دگردیس (تمایز) میان “پاژنام” و “فرنام” دشواری های بسیاری را بر سر راه شناخت این دو واژه به وجود می آورده به گونه ای که برخی پاژنام ها را فرنام و برخی فرنام ها را پاژنام
می پنداشته اند. واژه ی صدراعظم ، هم به فرنام پاژنام و هم “خطاب” به کار رفته است . آیا “جناب آقایی” مستوفی الممالک را باید پاژنام پنداشت یا فرنام و خطاب؟
به پایان بخش این بخش این گزاره افزوده می شود که پاژنام در چرخه ی فتحعلی شاه چرخه ی شکوفا بودن، در چرخه ی ناصرالدین شاه چرخه ی آماسیدن (تورم) و چرخه ی پوسیدن پاژنام نیز بر دوش مظفرالدین شاه و احمد شاه گذاشته شده است.
در چرخه ی مظفرالدین شاه ، به جای اینکه پول به گنجینه کشور واریز شود یکراست به جیب درباریان می رفت چراکه شاه بیمار و کودک سرشت یک ماشین دستینه بوده است.
ادامه دارد

………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

«سیاستگزاران دوره قاجاریه»

میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)-  بخش پنجم

«بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

۸- آمیختگی پاژنام ها و جایگاه ها با تباهی اقتصادی و سیاسی:

اساساً در یک سامانه ی تک سالاری ، پیدایش هرگونه نابودی بسامانی اداری پدیده ی چندان
شگفت آور و دور از چشمداشتی نمی باشد. انگیزه بنیادین فروپاشی و واپاشی دولت ها نیز بیشتر برخاسته از رخنه و رهیافت چنین پیامدی است و آنچه که بیشتر از کالبد سازگان اداری، ایران را در درازنای تاریخ ؛ گاه بیمار و ناتوان می ساخته، پوسیدگی اداری برخاسته از تبارگرایی، پاره ستانی (باج و رشوه گیری) ، نبود فرجاد(وجدان) کاری و نیک اندیشی، چرب زبانی و چاپلوسی و یا « هم افزای» (مزایده) جایگاه و پایگاه، پایه ها و پاژنام ها بوده است و از همه کرامند تر و بنیاد برباد ده تر چگونگ خرید و فروش فرمانروایی استان ها و شهرستان ها بوده که بیشترین ناکار آمدی را در سازمان اداری کشور بازی کرده که در پایان، جستار بیشتری به آن ویژگی خواهد یافت. اما از نگرش تاریخی نمی توان پنهان کرد که کوشش هایی از سوی برخی دولتمردان دلسوز و میهن دوست چون قائم مقام فراهانی و امیرکبیر برای زدودن کژی ها، دشواری ها و کاستی ها کردار شد. اما چون در یک سازمان تک سالاری (اتوکراسی) همه چیز باید در پیشکاری فراهم سازی سودهای گروه فرمانروایی باشد؛ همه ی این
کنش ها بی بر ماند. از آغاز با سرنوشت کسی چون امیرکبیر که برای بازسازی چگونگ پریشان و نابسامان دارایی و تا اندازه ای همسنگی (Balance)  میان درآمد و هزینه استوار کرد و از همان آغاز به کاهش و یا زدایش حقوق ماهانه (Salary)  شاه و شاهزادگان و درباریان، ستایشگران، چاپلوسان، بی بران و … دست یازید ولی شوربختانه این همسنگی بهم خورد و در بر پاشنه ی دیگری چرخید و کشتی بان را چون آقاخان نوری و امین السلطان سیاستی دگر آمد ، از همان آغاز روشن بوده که راه امیرکبیر به «نا کجا آباد» و به باغ «فین کاشان» می انجامد. به گفته ی مهدی قلی خان مخبر السلطنه هدایت:«در کشورهای سراسر پیشرفته (Civil) کس را برای کار می جویند اما در ایران هنوز کار را برای کس می خواهند!» پس از شهادت امیرکبیر ، انگیزه های بزرگ کاهش درآمد دولت در
برگیرنده ی : آیین های پر «فّر» و شکوه دربار، ماهانه دیوانیان و سپاهیان ، خوشگذرانی، هزینه همسران و تن کامگی شاه، دزدی های مالی، لشکرکشی های انبوه، آماس (تورم) پول، گزندهای سرشتین، رهسپاری های درونی و بیرونی با گرفتن وام های کلان از کشورهای فرامرزی و ناتوانی در پرداخت آنها و دادن برجستگ ها به آن کشورها در برابر؛ ناصرالدین شاه در اندیشه دیدن شهرهای فرهنگ و تماشای لولیان شوخ و شنگ آبی چشم چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغمارا ! مظفرالدین شاه نیز به دستاویز آب درمانی در چشمه گرمایی های کانی چون چشمه ویشی پاریس و از آن سوی، تهی بودن گنجینه فرمانروایی از دارایی برخاسته از بریز و بپاش های ناروا، چالش ایستایی اقتصادی (recessionary) که خود بیشتر زاییده بی رویکردی دولتمردان به کشاورزی، فیار (صنعت) (Industry) و بازرگانی کشور بود. به گونه ای که گنجینه دولت را دچار کاستی درازین کرده بود. از این روی می بایست برپایه نیاز، درآمدهای نوینی دست و پا می شد که شنیدن برخی از آنها، مانند به هم افزایی گذاشتن فرمانروایی استان ها و شهرستان ها ، فروش جایگاه و پاژنام ها به
گونه ای که نوشتار شد، ناز شست ها، خلعتی (جامه ای که بزرگی به کسی بخشد)، به خانه ی این و آن رفتن و پا اندازی (پیشکش و هدیه ای که در پیش پای کسی بگذارند) پیش کش گرفتن تاوان دیر پردازی به شیوه سنتی و مورد پذیرش. بدون آنکه نگرشی به پیامدهای ناگوار این گزینه ها شده باشد. زیرا گذشته از آنکه کسان از راه و روش هایی چون زورگیری، باجگیری  و پاره ستانی یا رشوه «به خون و خواسته مهتران شدم قاصد- ربا و رشوه پذیرفتم از صبی (کودک) و یتیم – سوزنی» دارنده ی پاژنام و جایگاه می شدند؛ خود نیز از راه بدست آوری پاژنام و جایگاه های اندوزشی (اکتسابی) از توده ها ، تلکه نموده و جایگاه هایی را که خود، شایش و شایستگی آن را نداشتند «به چنگ آور» می کردند و این روش تا سالیان دراز دنباله داشت چنانچه نگاهی به چگونگی دارایی و چالش اقتصادی چرخه ی ناصری انداخته شود چنین درمی یابیم که بروز چنین کارکردهایی از سوی سامانه ی خودکامه ی قجری چندان پرت از چشمداشت نیز نبوده است و بی گمان انگیزه اقتصادی و دست یابی به
آرمان ها و آرزوهای مادی انگیزه بزرگ و آغازین برگرفتن چنین گزیرشی از سوی ناصرالدین شاه و جانشین مظفرالدین شاه بوده است. در چنین سامه های (شرایط) سرشتین بود که شاه و دولتمردان چاره اندیشی کردند تا راه نوینی برای تاوان پردازی نیازهای مالی خود پیدا نمایند: فروش جایگاه ها پست های دیوانی و املاک خالصه، توانگیر (مصادره)دارایی توانگران و جز اینها از زمره راهکارهایی بودند که به اندیشه رهبران دولت چون امین السلطان رسید. شاه در پایان سال ۱۳۰۹ هـ .ق با گنجینه تهی؛ گرایش به دگرش و گزیرش فرمانروایان نوین برای فراهم آوری پول داشت در، دربار ناصرالدین شاه این رویه که کاستن بودجه را با دگردیس فرمانروایان و بخشش پاژنام، جایگاه و درجه های سپاهی انجام می داد ادامه داشت. در چرخه ی ناصری و مظفّری همه ی گماردک ها (مأموریت ها) مانند فرمانروایی فرمانروا، پیشه، داوری، پشوایی و پیشه های کسان آیین مند سازمانی و جز اینها به فروش
می رسیده است. که وزیران و راستینیان (امنا) همه پاره ستان (رشوه خوار) بوده و به گفته ی «چارلی جیمز ویلس» : تاکنون پیش نیامده است که کسی از آنان را در جایگاه بازجویی و بازخواست بنشانند و چنانچه به گوش شاه نیز برسید بر فور سستی ورزی ها با پرداخت مبلغی ماست مالی می شد.

به هر روی به شیوه ها و دستاویزهای گوناگون از دارندگان جایگاه ها زورگیری و باجستانی می شده است که خود انگیزه ای برای انجام کارهای بیدادگرانه و سخت دلانه ی پایوران بوده است و با این همه تباهی ها، بخش کرامندی از درآمدهای گنجینه شاهانه از مبالغی که در راستای واگذاری پست های کرامند به کسان، به گنجینه واریز می شده است فراهم می گشته. این کنش های نابهنجار در چرخه ی شاهان قجری – به ویژه در چرخه ی ناصری و مظفری، دگرگون به یک بهنجار؛ بلکه به برداشتی یک ریشه ی قانونی بوده است. به گمان؛ این سرشتین و بهنجار است آنگاه که سنجه و مایه بنیادی برای فرمانروا شدن و یا دریافت پاژنام و فرنام، «هم افزای» و پیشکش به کارگزاران ناشایسته باشد و نه شایسته سالاری و بسندگ(لیاقت و کفایت). روشن است که در چنین رخدادهایی چه پیامدهای دردناکی روی آور کشور می گردد! به کوته سخن در راستای برون رفت از بن بست و ورشکستگی اقتصادی و تاوان بخشی از بدهی ها و در این بایسته ها خرید و فروش پاژنام ها و گرفتن نشان و آویزه (حمایل) ویژه به بهای گزاف آب و تاب زیادی پیدا کرد و در این میان، میانجی های نام و نشان ها، آویزها و
پاژنام ها نیز به نوایی رسیده و آنان را از این نمد کلاهی بهره می گشته است. این روند تا چرخه ی مشروطه خواهی نیز دنباله داشت و به گونه ای که برخی از مردم سالارها (دموکرات ها) خواهان جایگاه نتوانستند این دگرش نام ها را رها کنند. اما با جنبش مشروطه خواهی تا اندازه ای از تندی شیب و گسترش پاژنام ها کاسته شد چراکه روشنفکران کوشیدند تا، بی ارزشی و بسا مسخرگی پاژنام ها را نشان دهند و رسانه های نو اندیش با ببر السلطنه و پلنگ الدوله خواندن دولتمردان ببر کاغذی، به خوار داشت و ریشخند پاژنام های رواگ پرداخته تا از ارزش همبودگاهی دارندگان آن بکاهند. این تلاش ها زمینه را برای پایان دادن به دهش پاژنام ها از سوی ایرانیان آماده ساخت .

۹- پایان چرخه ی پاژنام ها:

آماس و پوسیدن پاژنام ها در پایانه های چرخه ی قاجار و انگیزش توده ها نسبت به آن و فروپاشی این دودمان از یک سو آگاهی توده ها از پوچی و پلشتی پاژنام های شرم آور خریداری شده چون
«آقا لی لی»، «احمد جوجه»، «احمد گریه»، «پلنگ توش خان»، «خرده خانم» و «مشتری باجی» و جز اینها  و از سوی دیگر مجلس شورای ملی ایران در سال ۱۳۰۴ خورشیدی و در زمان نخست وزیری سردار سپه قانون از شمار افکندن (لغو) پاژنام ها و پایگاه ویژه سپاهیان و پاژنام های کشوری را برنهاده (تصویب) کرد. اما این برنهاده روشن نکرده بود که کسان، چگونه باید مورد رویارویی (خطاب) قرار بگیرند و یا اینکه کسان چه نامی را برای خود گزینش کنند. این بود که برنهاده (مصوبه) چندان جدی گرفته نشد و پاژنام ها کمابیش دیرش(دوام) آوردند. اما سرانجام در ۹/۵/۱۳۱۴ گروه وزیران
آئین نامه ی آیین های آئین مند پاژنام ها و فرنام ها را فرگفت «ابلاغ» کرد. برپایه ی این آئین نامه ها بنا شد تا همگان با فرنام ساده «آقا» و «خانم» فرنام (خطاب) شوند و چنانچه نماینده سیاسی (سفیر)، وزیر و رئیس هستند، فرنام جناب برابر نامشان آورده شود و بهره مندی از فرنام هایی چون «خان»،«میرزا»،«بیگ»،«امیر» همگی برچیده شوند. پس از چند هفته ی دیگر ، دولت بر نهاده ی دیگری را پخش کرد که کسان ناگزیرند برپایه ی قانون زادنگار(ثبت احوال) برای خود نام خانوادگی گزینش کنند و از به کارگیری پاژنام ها و یا نام پدر به فرنام نام خانوادگی بپرهیزند. بدین چینش، همگان به اندیشه افتادند تا یک نام خانوادگی برای خودشان دست و پا کنند برای نمونه رضاشاه نام خانوادگی «پهلوی» را برای خود برگزید. برخی مانند گذشته به نام شهر با «ی» نسبت و یا
پیشه شان تن در دادند و برخی نیز همان پاژنام گذشته را استادانه با ستردن و زدودن «الدوله» و «السلطنه» برگزیدند. برای نمونه احمد قوام السلطنه و محمد مصدق السلطنه به احمد قوام و محمد مصدق دگرش یافت. برخی نیز دم دستی ترین واژه ها را برای نام خانوادگی خود برگزیدند و یا اینکه کارگزاران اداره ی زادنگار ، فرنامی را که خود گزینش کرده بودند به فرنام نام خانوادگی خواهنده ی شناسنامه (سجل) برمی گزیدند. برای نمونه پدربزرگ جهان پهلوان غلامرضا تختی حبوبات (دانگی ها) فروشی به نام حاج قلی بوده و چون در فروشگاه خود بر روی تخت بلندی می نشسته به «حاجی تختی» زبانزد بوده است. یکی از پسرانش به نام «رجب» (پدر غلامرضا) نام خانوادگی (شهرت) تختی را برای خود برمی گزیدند که با ایستادن فرزند برومندش برروی ستاوند و تختگاه (سکوی) پهلوانی گیتا، نامی بلند آوازه «اَبَر خویش آفرین» پیدا می کند و یا پدر نگارنده ی این رج ها برپایه ی کتاب «جواهر الکلام فی شرایع ، الاسلام» نوشته ی شیخ محمد حسن نجفی اصفهانی تبار و از فقهای بنام و سرآمد شیعی زبانزد به «صاحب جواهر» نام خانوادگی «جواهری» را برای خود برمی گزیند. به هر روی چه کسی فرزند «ملّا علی عاجز»باشد و چه از بازماندگان «مجد الاشراف» ها و «مؤتمن الملک» ها برمی گردیم به همان قانون مجلس شورای ملی و بخشنامه آئین نامه دولت آن چرخه که امروزه هرکس برای خود نام خانوادگی دارد.                                                                                               (پایان)

—————————————————————————————————————————————————————————-

«سیاست گزاران دوره قاجاریه»

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش ششم

پایان بخش نوشتار پاژنام ها و فرنام ها و معنای برخی از آنها..

الف- امیر نظام: امیر نظام به معنای فرمانده نیروها و سپاه بوده است. به فرمانده ده هزار نفری

“امیر تومان” و به فرمانده یکصد هزار نفری “امیر نویان” گفته می شده که خود برترین جایگاه سپاهی چرخه ی قاجاریه و براستی همسنگ ارتشبد امروزی بوده است. این دو واژه از واژه های مغولی است. میرزا تقی خان امیرکبیر و میرزا حسنعلی خان گروسی از کسانی هستند که پاژنام امیر نظام داشته اند.

ب- فرمانفرما: فرمانفرما همسنگ استاندار امروزی بوده از زمره:

۱-          “حسین علی میرزا” استاندار فارس که پس از درگذشت فتحعلی شاه ، به یاری برادر خود “حسن علی میرزا” شعاع السلطنه فرمانروای کرمان شورش کرد که البته همه ی این

شورش ها را قائم مقام فراهانی فرونشاند و زمینه ی پادشاهی را برای محمدشاه فراهم نمود.

۲-          حسام السلطنه فرمانفرما؛ پسر فتحعلی شاه و استاندار کرمانشاه

۳-          عبدالحسین میرزا فرمانفرما، استاندار کرمان ، بلوچستان و نخست وزیر احمدشاه

۴-          عبدالحمید میرزا فرمانفرما استاندار کرمان که باغ شاهزاده (ماهان) به دستور وی ساخته شده است.

۵و۶- عبدالمجید میرزا فرمانفرما و فیروز میرزا فرمانفرما برادر کوچکتر محمدشاه و پسر عباس میرزا، پاژنام فرمانفرما مانند دیگر پاژنام ها نخستین بار در چرخه ی فتحعلی شاه رواگ یافته است.

پ- خان: واژه ی خان (گونه کهن خاقان) واژه ی ترکی و مغولی به معنای رئیس تیره که به سران و سرکردگان تیره ای ترک و مغول گفته می شود و سپس ها در ایران نیز کاربرد پیدا می کند. این فرنام به برخی از دارندگان و خدایگان (مالکین) بزرگ و سالاران که جایگاه ویژه ای داشته اند گفته می شده است.

ت- نایب السلطنه: پاژنام نایب السلطنه (شاهیار) در چرخه ی قاجار درباره های زیر به کار رفته است:

۱-          نخستین شاهزاده ای که در چرخه ی قجری دارای پاژنام “نایب السلطنه” بوده است. عباس میرزا پسر فتحعلی شاه و استاندار آذربایجان در شهر تبریز (دار السلطنه) بوده است.

۲-          نایب السلطنه کسی بوده است که در نبود شاه و یا اگر شاهزاده کم سن و سال بوده، سکان کشتی کشور را به دست می گرفته است همچنانکه عضد الملک رئیس ایل (تبار) قاجار پس از برکناری محمدعلی شاه و جانشینی احمدشاه ۱۲ ساله در سال ۱۲۸۸ خورشیدی نایب السلطنه می شود که پس از درگذشت او در سن نود سالگی مجلس دوم مشروطه به گزینش ناصرالملک به فرنام نایب السلطنه رأی می دهد. گفتنی است که در پایانه های چرخه ی پهلوی؛ محمدرضا شاه جایگاهی همانند نایب السلطنه را برای همسر خود (فرح دیبا) در نگرش می گیرد تا اگر فرزندشان (رضا پهلوی) که تا آن زمان به سن آسای (قانونی) نرسیده بود به پادشاهی برسد و دشواری در کشورداری پیش نیاید. گاهی نایب السلطنه به فرمانروای تهران نیز گفته می شده است. مانند کامران میرزا نایب السلطنه و برادر مظفرالدین میرزا که چون مادرش از تبار قجران نبوده به جانشینی ناصرالدین شاه نمی رسد. عباس میرزا ملک آرا برادر ناتنی ناصرالدین شاه نیز از سوی پدرش محمدشاه پاژنام “نایب السلطنه” داشته است.

ث- مستوفی الممالک: در چرخه ی قاجار، “مستوفی” به کسی گفته می شده که حساب درآمدها و هزینه های دولت را بررسی و سرپرستی گردآوری مالیات ها را به گردن داشته است. برای نمونه در زمان صدراعظمی میرزا آقاسی؛ میرزا حسن آشتیانی پاژنام مستوفی الممالک وزارت دربار و دارایی را به گردن داشته است.

در پایان؛ شناساندن چند پاژنام برای پایستگی در تاریخ:

آبدار باشی – آبدارچی- آجودان باشی- آجودان حضور- آشپزباشی- آشغال الدوله!- آصف اعظم-

آصف الدوله- آصف دیوان- آغاباجی- آغارباشی- ابوالملوک- اتابک اعظم- اجلال السلطنه- اجلال الملک- احترام الدوله- احترام السلطنه- احتساب آقاسی- احتساب الملک- احتساب الممالک- احتشام الدوله- احتشام السلطنه- احتشام الملک- احتشام الوزاره- احتشام حضور- احیاء السلطنه- احیاء الملک-

اخترا الدوله- ادیب الدوله- ادیب السلطان- ادیب السلطنه- ادیب العلما- ادیب الملک- ادیب الممالک- ادیب خلوت- ارشاد الدوله- ارشد السلطنه- ارفع الدوله- ارفع السلطان- ارفع السلطنه- ارفع الملک-

اژدر الممالک- استظهار الدوله- اسد السلطان- اسد الدوله- اسلحه باشی- اشرف السلطنه-

اعتبار السلطنه- اعتصام الدوله- اعتصام الملک- اعتصام الممالک- اعتضاد الاطّبا-اعتضاد السلطان- اعتضاد الدوله- اعتضاد السلطنه- اعتضاد حضور- اعتضاد خاقان- اعتضاد خلوت- اعتضاد دیوان-

اعتضاد لشکر- اعتضاد نظام- اعتلاء الدوله- اعتلاء السلطنه- اعتلاء الملک- اعتماد الاسلام-

اعتماد التولیه- اعتماد الحرم- اعتماد الدوله- اعتماد السلطنه- اعتماد الملک- اعتماد وزاره- اعتماد حرم- اعتماد حضرت- اعتماد حضور- اعتماد نظام- اعتماد همایون- اعدل الدوله- اعزاز السلطنه-

اعزاز السلطان- اعزاز الملک- اعزاز الممالک- اعظام الدوله- اعظام السلطنه- اعظام الممالک-

اعظم السلطنه- اعلم الدوله- اعلم السلطان- اعلم الملک- افتخار الدوله- افتخار السلطنه- افتخار العلما- افتخار الملک- افخم الدوله- افسر السلطنه- افسر الدوله- افضل الملک- اقبال الدوله- اقبال السلطنه- اقبال الملک- اقتدار السلطنه- اقتدار نظام- اقدس الدوله- اقدس السلطنه- اکرم الدوله- ام الکائنات- امجد الدوله- امجد السلطان- امجد الوزاره- امیر اعظم- امیر اعلم- امیر افخم- امیر اکرم- امیر الامرا- امیر الشعرا- امیر الکتاب- امیر بهادر- امیر پنجه- امیر توپخانه- امیر تومان- امیرخان سردار- امیر دیوان- امیر عشایر- امیرکبیر- امیر لشکر- امیر معظم- امیر مفخم- امیر منظم- امیر نظام- امیر نویان-

امین الاطبا- امین التجار- امین الحرم- امین الدوله- امین السلطان- امین الشریعه- امین الصّحه-

امین الصره- امین الضرب- امین الملک- امین حضرت- امین خلوت- امین دفتر- امین شوری-

امین لشکر- امین مالیه- امین نظام- امین همایون- انتخاب الملک- انتصار السلطنه- انتظام الدوله- انتظام السلطنه- انور الدوله- انیس الدوله- ایچ آقاسی- ایشیک آقاسی- باصر السلطنه- باصر حضور- بدیع الملک- برهان الدوله- بشیر الملک- بصیر السلطنه- بصیر دیوان- بنان السلطنه- بهاء الدوله-

بهاء السلطنه- پاسبان باشی- پرنس- پیشخدمت باشی- تاج الدوله- تاج السلطنه- تاج الملوک-

تمجید السلطنه- توپچی باشی- ﺛﻘﺔ الدوله- ﺛﻘﺘﺔ الملک- جلاء الدوله- جلال الدوله- جلال الملک-

جلال الممالک- چاپار باشی- چاپارچی باشی – چپرچی باشی- چاوش باشی – حاجب الدوله-

حجار باشی- حسام السلطنه- حسام الشعرا- حسام الملک- حشمت الدوله- حشمت السلطنه-

حکیم الملک- حکیم الممالک- حکیم باشی- خازن الدوله- خانم باشی- خبیر الملک- خواجه باشی- خوانسالار- خوشنویس باشی- دباغ باشی- دبیر السلطنه- ذکاء الملک- رئیس الحکما-

رئیس المجاهدین– رستم الحکما- رشید السلطان- رفیع الدوله- رکن الدوله- رکن السلطنه-

زعیم الدوله- زیندار باشی- ساعد الدوله- ساعد الملک- سالار اسعد- سالار السلطان- سالار السلطنه- سالار الملک- سالار دیوان- سالار عسکر- سالار عشایر- سالار لشکر- سالار مفرد- سالار ملی-

سالار نصرت- سپهدار اعظم- سپهسالار- سپهسالار اعظم- سدید السلطنه- سراج الملک- سردار اسعد- سردار اکرم- سردار بهادر- سردار سپه- سردار سطوت- سردار فیروز- سردار معتمد- سردار معظم- سردار ملی- سردار منصور- سرور السلطنه- سطوت السلطنه- سعد الدوله- سعد الملک- سعد السلطنه- سعید السلطنه- سلطان العلما- سهام الدوله- سهم الملک- سیف الدوله- سیف السلطان- سیف الملوک- شبل السلطنه- شعاع الدوله- شجاع السلطنه- شعاع الملک- شجاع لشکر- شرف الدوله- شریف السلطنه- شعاع السلطنه-شغال الملک- شقته الملک- شکوه الدوله- شکر السلطنه- شمس السلطنه-

شمس الشعرا- شمس العلما- شوکت الملک- شهاب الملک – شیخ العراقین- شیخ الملوک-

صاحب اختیار- صاحب جمع- صاحب دیوان- صادق الملک- صارم الدوله- صارم الملک- صحاف باشی- صدرالاشراف- صدر الافاضل- صدر الذاکرین- صدر الصدور- صدر العلما- صدر الملک- صدر الواعظین- صدق الملک- صدیق اکرم- صدیق الدوله- صدیق الممالک- صدیق حضرت – صفا الملک- صفا علیشاه– صفی علیشاه- صمصام السلطنه- صنیع الملک- صنیع حضرت- صولت الدوله- ضرغام السلطنه-

ضیاء الدوله- ضیاء الملک- ضیاء لشکر- ضیغم الدوله- ظفر الدوله- ظفر السلطنه- ظل السلطان-

ظهیر الاسلام- ظهیر الدوله- ظهیر السلطان- ظهیر الممالک- عادل شاه- عبدل بهاء- عدل الملک-

عز السلطان- عزت الدوله- عزیز السلطان- عزیز الملوک- عصمت الدوله- عضد السلطنه- عضد الملک- علاء الدوله- علاء السلطنه- علاء الملک- عماد الاطباء- عماد الحکما- عماد الدوله- عماد الملک-

عماد الوزاره- عمید الحکما- عمید السلطنه- عمید الملک- عندلیب الدوله- عندلیب السلطنه-

عون الملک- عین الدوله- عین السلطنه- عین الملک- عین الممالک- غازی بیگ- غضنفر السلطنه- فاتح الملک- فتح السلطان- فتح السلطنه- فتح الدوله- فتوح السلطنه- فخر الاطّبا- فخر الدوله-

فخر الملک- فخر الملوک- فراش خلوت- فرمانفرما- فرصت الدوله- فروغ الملک- فروغ السلطنه-

فصیح الملک- فطن الملک- فیلسوف الدوله- قائم مقام- قائم مقام الملک- قرﺓ العین- قمر الدوله-

قمر السلطنه- قوام الایاله- قوام الدوله- قوام السلطنه- قوام الملک- قوچی باشی- قوللر آقاسی-

کاتب السلطان- کاشف السلطنه- کدخدا باشی- کشیکچی باشی- کمال السلطنه- کمال الملک- کوکب السلطنه- لسان الدوله- لسان الملک- لله باشی- لواء الدوله- مباشر الممالک- مترجم السلطنه- مجتهد الشعرا- مجد الملک- مجلل السلطان- مجیب السفرا- مجیر الدوله- مجیر السلطنه-

محترم الدوله- محتشم السلطنه- محتشم السلطان- محتشم نظام- مخبر الدوله- مخبر السلطان-

مخبر السلطنه- مختار الدوله- مختار السلطنه- مدبر السلطنه- مدبر السفرا- مدیر السلطنه-

مرآت السلطنه- مرآت الممالک- مستشار التولیه- مستشار الدوله- مستشار الوزاره- مستشار لشکر- مستعان الملک- مستوفی الممالک- مستوفی نظام- مسرور السلطنه- مسعود الدوله- مسیح الملک- مشار السلطنه- مشاور الملک- مشاور السلطان- مشکوه الدوله- مشکوه الممالک- مشیر اعظم-

مشیر الاحیاء- مشیر الحکما- مشیر الدوله- مشیر السادات- مشیر السلطنه- مشیر الملک- مشیر حضور- مشیر دفتر- مشیر لشکر- مصباح السلطنه- مصباح الملک- مصدق الدوله- مصدق السلطنه-

مظفر الملک- معاضد السلطنه- معاون الدوله- معتصم السلطنه- معتضد السلطنه- معتضد دیوان-

معتمد الاطبا- معتمد الایاله- معتمد الملک- معتمد الدوله- معتمد السلطنه- معتمد الملک-

معتمد الوزاره- معتمد خاقان- معتمد دیوان- معدل الملک- معز الدوله- معز السلطان- معز الملک- معظم السلطان- معمار باشی- معیر الممالک- معین الدوله- معین الرعایا- معین السلطان- معین الغربا- معین الرعایا- معین الملک- معین الوزاره- معین حضرت- مفاخر الملک- مفتاح الملک- مکرم السلطنه- ملا باشی- ملک الاطبا- ملک التجار- ملک الشعرا- ملک المتکلمین- ملک الملوک- ممتاز الدوله-

ممتاز السلطنه- ممتحن الدوله- منجم باشی- منشی الممالک- منشی باشی- منظم السلطنه-

منیر الدوله- منیر السلطنه- مؤتمن الملک- مؤدب السلطنه- موقر السلطنه- مؤید الدوله- مؤید السلطنه- مهذب السلطنه- مهندس الملک- مهندس الممالک- مهندس باشی- مهندس حضور- میرپنج-

میر پنجه- میزان آقاسی- ناصر السلطنه- ناصر الملک- ناصر دیوان- ناظم الاسلام- ناظم الدوله-

ناظم العلوم- ناظم میزان- نایب الایاله- نایب السلطنه- نایب الولایه- نبیل الدوله- نجم الدوله-

نجیم الملک- ندیم باشی- نسقچی باشی- نقیب الممالک – نیر الدوله- نیّر السلطنه- نیر الملک-

وثوق الدوله- وثوق حضرت- وثوق نظام- وحید الاولیا- وحید الدوله- وحید الملک- وزیر نظام-

وقار السلطنه- وقایع نگار- وکیل السلطنه- وکیل الملک- همایون سلطان- همدم السلطنه-

همدم الملوک- یمین الدوله- یمین السلطنه- یمین الممالک- یمین نظام- یوز باشی.

بی گمان شمار پاژنام های – پوچ و خنده آور بسیار است و در گذشته جسته و گریخته نمارش هایی به آنها داشته ایم. اما در برابر به پاژنام های برخی شهرها نمارش می شود.

تهران: دارالسلطنه و دارالخلافه. اردبیل: دارالدوله- استرآباد: دارالمسلمین. بغداد: دارالاسلام و دارالخلافه. خوی: دارالصفا. تبریز: دارالسلطنه. ری: دارالملک. شیراز: دارالعلم. یزد: دارالعباده…

چکیده پاژنام ها و فرنام ها برپایه ی خواست و کامش خود پادشاه و بدون هرگونه هنجاری به کسان و یا پایوران داده می شده است. پاژنام ها از گونه گونی بیشتری نسبت به فرنام برخوردار بوده و بسیاری از آنها فراتر از شایستگی دارندگان آنها بوده است. برخی از فرمانروایان استان ها می توانسته اند برای مورد نگرش خود از شاه درخواست پاژنام کنند. همه ی پاژنام ها برای دارندگان آنها برجستگ آور

بوده اند. بسیاری از پاژنام ها، فرنام ها و پیشه ها ریگداشتی (موروثی) بوده اند.

زمان ناصر الدین شاه؛ چرخه ی بی ارزشی شدن پاژنام ها و فرنام های دولتی بوده و شخص شاه کرامندترین انگیزه ی این زمینه به شمار می رفته ، عباس میرزا و امیرکبیر تنها کسانی بوده اند که در چرخه ی قجری به نشان و پاژنام سروسامان داده اند .

«پایان»

     

برنوشتی بر مصاریع گمشده رایج قسمت سوم

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و دوم

۱ ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم (همدم) (الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم) سعدی

۲ از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش (اندرین دیر کهن کار سبکباران خوش است) حافظ

شاید حضرت حافظ در سرایش بیت بالا، نگرشش از سوسن آزاد (از گونه ی سوسن سفید) مرشد و مراد پیر (پیر طریقت) و یا در کارآزمای شخصی و نیز بر پایه ی «هلک المُثقلون و نجی المخفّفون» (هلاک شدند کسانی که در دنیا داری ؛ خود و دنیای خویش را گران کردند ؛ و رهایی یافتند آنهایی که بهره خود را از گیتی سبک و کم برداشتند). از سویی، سوسن سپیدی که چون سرو، در همه ی سال سبز است و نیز بری نداشته، شاخه های آن واژگونه شاخه های درختان میوه دار فروافتاده نبوده ؛ چون سرو، آزاد و سبکبار است و برگ هایش نوک تیز و مانند زبان هستند؛ حافظ با این دو پرتور (عکس) یاده ای (ذهنی) می خواهد بگوید که سوسن با زبان آزادگی اش به من گفته است که در این گیتای کهن؛ فرجام کسانی که بستگی و بار کمتری داشته و چندان در ژرفای دریای آرمان های گیتایی (دنیایی) در نیفتاده اند زودتر به کرانه و سرمنزل آزادی خود می رسند و به کوته سخن، حافظ انسان های سبک بار و وارسته از گیتا را آزاده می داند.

( به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری ؟!  – جواب داد که آزادگان تهی دستند ! – سعدی)

۳ گرچه خوبی؛ به سوی زشت به خواری منگر (اندرین مُلک چو طاووی به کار است مگس) سنایی

همانندی ها : نام و ناموس ملک را مگس، همچو طاووس به کار آید. (مرزبان نامه)

«که هر چیزی به جای خوییش نیکوست»  ؛  «مار ار چه به خاصیت نه نکوست !»

پاسبان ، درخت صندل (چوب خوشبو) اوست . سنایی

حکیم سنایی می خواهد بگوید که اساساً همه ی تنابندگان در چرخه ی زیستگاه به گونه ای سودمند هستند. سهراب سپهری چنین سروده است : «و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد – و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون . و بدانیم اگر «کرم» نبود، زندگی چیزی کم داشت. و اگر خنج (بوم، چنگال جانور) نبود، لطمه می خورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما ، در پی چیزی می گشت.»

و در پایان؛ بیتی جدا برای طاووس خودپسند و خودپرست: «طاووس را به نقش و نگاری که هست، خلق – تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش» – سعدی

و نیز برای مگس: طوطیان در شکرستان کامرانی می کنند – وز تحسّر دست بر سر می زند مسکین مگس – حافظ

۴ در قهقه ی کبک دوصد چنگل (چنگال) «باز» است (اندر پس هر خنده، دوصد گریه مهیاست)-؟؟

همانندی ها : «هست پایان هر بهار؛ خزان» (نصرت الله نوحیان) – «از پس هر مبارکی شومی است» – «شادی بی غم در این بازار نیست» (مولوی) – «هر نشاطی را ملالی در پی است» – «احوال عالم چنین است. اگر یکی را دو روز شاد کند، آخر می گریاند !» (سمک عیار) – «خیّاط روزگار به بالای هیچ کس- پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد» (خاقانی) – «که خندید روزی؟ که نگریست زار؟» (اسدی) – «یک روز که خندید که سالی نگریست؟» (مرزبان نامه) – «هر که خندید ؛ بیش، بیش گریست» – «هر که عروسی رفت، عزا هم می رود» – «کدام باد بهاری وزید در آفاق – که باز در عقبش نکبت خزانی نیست؟» (سعدی) – و باز هم از حافظ : «دیدی آن قهقه ی کبک خرامان حافظ – که ز سرپنجه ی شاهین قضا غافل بود؟»

۵ دُر شاهی و دُر هنر خردآموز توست (اندر جهان به از خرد آموزگار نیست) مفری

همانندی ها : «خرد بر همه نیکویی ها سر است – تو چیزی مدان کز خرد برتر است» فردوسی «خرد مرد را خلعت ایزدی است» فردوسی

خردگرایی فردوسی نیازمند به جستاری جداگانه است و در این کوته می توان گفت که نگرش به خرد در نزد فردوسی آنچنان جایگاه والایی دارد که وی بی درنگ در پی ستایش پروردگار ؛ شاهنامه را با ستایش خرد آغاز می کند که : «به نام خداوند جان و خرد – کزین برتر، اندیشه بر نگذرد»

۶ (اندر جهان چو بی هنری عیب و عار نیست) با فخر و با هنر زی و بی عیب و عار باش.            فخر از هنر نمای و به اهل هنر گرای وز عیب و عار بی هنری برکنار باش. سوزنی سمرقندی.

همانندی ها : «دست بی هنر کفچه (کفگیر) گدایی است» ،  «روندگان طریقت به نیم جو نخرند – قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است» – حافظ

و در پایان؛ گفتاری از شیخ اجل سعدی: «هنر؛ چشمه ی زاینده است و دولت پاینده، اگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نقش خود ، دولت است ؛ هرجا که رود قدر بیند و بر صدر نشیند و بی هنر، لقمه چیند و سختی بیند»

۷ اندک اندک شود به هم بسیار (دانه دانه است غله در انبار) سعدی.

همانندی ها : «قطره قطره جمع گردد وآنگهی دریا شود» و نیز «اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی»- سعدی.

۸ سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس (اندوه دل سوختگان، سوخته داند) سعدی

همانندی ها : «رنج همدرد که داند؟ همدرد» (جامی) – «بیا سوته دلان گرد هم آییم – که قدر سوته دل دل سوته داند» (بابا طاهر) و «تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی» (سعدی)

۹ این خو، تو از آن گرفته ای، ای سرهنگ (انگور ز انگور همی گیرد رنگ) فرخی سیستانی

۱۰ آزار دل عاشق مسکین چه کنی ؟ – (او را چه زنی که روزگارش زده است؟) داعی

همانندی ها : «سر کچل شکستن کاری ندارد» . «زده را نتوان زد» . «انگشت بریده را نمک نمی زنند» . «مردی نبود فتاده را پای زدن» (پوریای ولی) . «اگر دست افتاده را بگیری، مردی» . «مروّت نباشد برافتاده را زور !» (سعدی)

آیین اسلام برای رفتار با بیمار آموزه هایی دارد که بسیار ارزنده است. از زمره اینکه کسی را که در بستر بیماری است نباید خشمگین ساخته، او را در تنگنای آیین های همبودین (اجتماعی) نگه داشت. در بیمارستان؛ خودخواهی ها و سرکشی ها فرو می نشیند. روان بیمار، درنگ می یابد تا زندگی را از زاویه درد و رنج کارآزمای کند. دل بیمار، پروانه می دهد تا کبوتران پندآموز آسوده تر بر دامانش بنشینند و خرد به ییلاق اندیشه رود. پرستار که دمساز تنهایی ها، رنج ها و دگرگونی های روانی بیمار است باید در این دم های کمیاب دست ناتوان بیمار را بگیرد و در برگشتن به خویشتن خویش یاری رسانده، در ژرفای روان وامانده بیمار رهیافت کرده و دانه های مهر را در جانش فرو نشاند. در یک گزاره کوتاه، تنها سایه ی مهر پرستار است که بیمار را در گذرگاه پرفراز و نشیب بیماری توان می بخشد. پرستار بیمار، بند واژه ای است از سخن پروردگار و پرتوی است از گیتای فرشتگان پرشکوه و تابشی از زیبایی انسان و . . . .

۱۱ ما بدین دون همتی چون با مسیحا دم زنیم (او سخن از آسمان می گوید و ما از زمین) -سلیم تهرانی

۱۲ (اول اندیشه ؛ وانگهی گفتار) پای بست آمدست و پس، دیوار سعدی

سعدی برای راهنمایی کسانی که به تازگی بر جاده سخن گام نهاده اند نمونه ی چشم گیر و دل چسبی
می آورد و سخن را به «دیوار» ؛ اندیشه را به «پی دیوار» (پای بست) مانندسازی می کند.

همانندی ها : «مزن بی تأمل به گفتار دم» و «نخست اندیشه کن و آنگاه گفتار» و «بیندیش و آنگه برآور نفس» و «اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی که چرا گفتم» . «نباید سخن گفت ناساخته» (همه از سعدی است) «حرف را باید هفت بار در دهان چرخاند» و «حرف را باید هفت بار قورت داد» و «آدم باید شتر گلو باشد».

عطار نیز در «پندنامه» خود چنین دارد: «هر که بی اندیشه گفتارش بود ، پس ندامت های بسیارش بود. تا نگفتی می توانی گفتنش – چون بگفتی کی توان بنهفتنش؟»

۱۳ زود، بِه کردم من بی صبر داغ خویش را (اول شب می کُشد مفلس چراغ خویش را) – صادق لاهوری

۱۴ ما ز آغاز وز انجام جهان بی خبریم (اول و آخر این کهنه کتاب افتادست) ابوطالب کلیم کاشانی .  نگرش از «کهنه کتاب» کتابی بازمانده از روزگار کهن است.

۱۵ نقد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد (ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد) حافظ

حافظ در این بیت از ریا و دورویی صوفی می گوید که صوفی در بامداد از یادآوری (ذکر) و نیایش پگاهی و سپیده دمی از خود سرمستی نشان می دهد و وجدنمایی (تواجد) می کند. اما شامگاهان از باده ی انگوری سرمست می شود و در جای دیگر چنین گفته: (صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست – باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد). حافظ می خواهد بگوید که نیرنگ نمایان و آشکار دیگران را مخورید که ردای ریای پشمینه پوش (صوفی) نمی تواند پاک کننده گناهان وی باشد! اگر پشمینه پوش ردای (خرقه) خود را به این نگرش بر تن کرده که ردا همچون پالاینده (صافی، filter) کنش خواهد کرد و او روز به روز پرهیزگارتر خواهد بود، سخت در لغزش است. چه ؛ ردا پالایشگر نیست. پالاینده ی راستین همانا دل؛ سهش ها و مهربانی های آدمی است و نه این رخت و تن پوش . چه اساساً این ردای ریا، خود انگیزه گناه است چرا که دستاویز دستان و نیرنگ دیگران است و چون ابزار ریاکاری است بنابراین چه بسا خرقه هایی که سزاوار در آتش افکندن هستند (آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت – حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو! ) و اما برنوشتی بیشتر بر بیت بالا:

الف یکی از معناهای «نقد» زر و سکه و هرچیزی است که با آن داد و ستد کنند. اما نقدینگی صوفی چه می تواند باشد؟ نقدینگی صوفی زر و سکه و «درهم» و دینار نیست. او با ابزار دیگری سودا و درآمدزایی می کند. نمایش می دهد و کمبودها و پلشتی هایش را نیز با آن لاپوشانی می کند ؛ پنداری که همه ی پشتوانه ، آبرو، آیین و باور داشتش همین ردای پشمینه اش می باشد که بر سر و دوشش انداخته اگر این ردای ریا را از او بگیرند گویی که جانش می رود چرا که همه سرمایه و سود صوفی همان ردای اوست چه؛ او بدون خرقه، آبرو باخته است و از این اندوه، همچون خدا بیزار است (خدا ز آن خرقه بیزار است صد بار – که صد بُت باشدش در آستینی !) اگر کسی ریگی به کفش نداشته باشد چه نیازی به خرقه و پشمینه پوشی دارد؟ مگر بدون خرقه پوشی؛ راستی و درستی، پاک اندیشی و پرهیزگاری شدنی نیست؟ راهنمایی ، دلجویی و گرهگشایی از دشواری های دیگران، زدودن سرشک از دیدگان و شاد کردن دل همگان، نیکی و نیکوکاری، دلباختگی و دلبردگی را نیاز به رخت و پوشاک ویژه و انگشت نمای نخ نماست؟ مرز انسان بودن بسی فراتر از مرز و بوم، کیش و آیین، ملّی گرایی و تیره گرایی است؟ که بی گمان پاسخ این پرسش، «نه!» پابرجاست.

ب صوفی: به رهروان راه سلوک (تصوف) صوفی گفته می شود. واژه ی «صوفی» را برگرفته از ریشه های گوناگون می دانند از زمره:       ۱ – از صوف (پشم) به انگیزه پشمینه پوشی       ۲ – از صفا (پاکی)                ۳- از سوفیای یونانی به معنای حکمت              ۴ – از صفّه و اصحاب صفه (فرهنگ اشعار حافظ چاپ اول ص ۳۰۳ – ۳۵۴)

صوفی، عارف (دانا و شناسنده mystic) و درویش کمابیش هم نویسه و هم چم (مترادف synonym) هستند. حافظ از درویشان به نیکی یاد می کند (در این سودا اگر سودی است با درویش خرسند است) از عارف نیز که همان صوفی راستین است به نیکی یاد می نماید که او چهره و رفتار رندانه ای دارد. (سّر خدا که عارف سالک به کس نه گفت – در حیرتم که باده فروش از کجا شنید ؟!) و تنها یکبار برای عارف بار منفی و هم ارز با صوفی به کار برده است. (عکس روی تو چو در آیینه جام افتاد – عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد)و این در حالی است که از صوفی (پشمینه پوش، خرقه پوش و دلق پوش) هماره به بدی یاد می کند چرا که صوفیان زمان؛ بیشتر مردان خدا و روندگان «طریقت حقیقت» و یا «حقیقت طریقت» (راستینه ی روش ؛ روش راستینه) نبودند. بیشتر پشمینه پوشان ، تندخویانی بودند که از شیدایی و والایی بویی نبرده و از چاشنی نچشیده، نواله دودلی (لقمه ی شبهه) می خوردند و پریشان می گویند و پریشان می بافند و از سرای زیستگاه بیرون نمی رفتند. (صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد – بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد. بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه – زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد.  ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم – زآنچ آستین کوته و دست در راز کرد). که نگرش از بیضه (تخم مرغ) در کلاه شکستن بازی چرخ نمارشی است به بی آبرویی و رسوا شدن. آستین کوته نمارشی است به خرقه ی صوفیان که آن را کوتاه نگه می داشتند و دست دراز نیز یعنی تجاوزگری که کران و سزای (حد و حق) خود را نمی شناسد.

پ غش / بی غش : «غَش» در پارسی به معنای شیله و پیله و غِش در تازی به معنای تزویر است (ز آن شرب ناب بی غش ده که اندر صومعه – صوفی صافی به بوی جرعه ای غش می کند – سلمان)

ت خرقه ی مستوجب آتش: در این زمینه دیدگاه ها گوناگون است. اما خرقه سوزی از نشانه ها و ابزارهای رندی است. از آنجا که حافظ خرقه اش را ریایی شمارد و آن را بایسته به آتش کشیدن دانسته می داند؛ دارای شکرانه است و سوزاندنش ترک «اولی» (انجام دادن کاری شایسته و انجام ندادن کاری شایسته تر) و ناسازگار با آیین طریقت.

ث بین صوفی و صافی جناس شبه اشتقاق (جناسی که همه و یا بیشتر واج ها (حروف) یک واژه در واژه ای دیگر یافت شود اما هر دو به یک ریشه باز نگردد) و بین صافی و صفا، جناس اشتقاق است (جناسی که پایه های آن در برخی از واج ها میانوندند (مشترکند)) مانند: «نقد صوفی نه همان صافی بی غش باشد» . « چون صوفیان صومعه دار از صفا رود» . «یکی پیمانه خورده از می صاف – شده زان صوفی صافی ز او صاف – گلشن راز» سعدی گوید:

«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی – صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی» خواجو گوید: «صفا ز باده ی صافی طلب که صوفی را – به جای جامه ی صوف ار صفا بود غم نیست» و عبید زاکانی گفته است:

«صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست؟ – آنکه با باده ی صافیش صفایی باشد»

۱۶ رنج بیماری تو گنج زر آورد ثمر (ای بسا درد که باشد به حقیقت درمان) قاضی شریف.

همانندی ها: «شاید که چو وابینی خیر تو در آن باشد – حافظ» . «بسا مراد که در ضمن نامرادی هاست» . «هرچه بر تو آن کراهیّت بود – چون حقیقت بنگری رحمت بود – مولوی» . «بسیار دردمندی بُود که به تندرستی رساند – مرزبان نامه» . «بس قفل چو بنگری کلید است – نظامی» و باز هم نظامی: «ای بسا رنج ها که رنج نمود ؛ رنج پنداشتند و راحت بود»

۱۷ خیره گستاخانه هر جا دم نمی شاید زدن (ای بسا نخل جسارت کو خسارت بار داد)قاآنی

۱۸ شد مشتبه ز کعبه به میخانه راه ما (ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما) یغمای جندقی

همانندی:  «این خطا از صد صواب اولی تر است» نظامی

۱۹ مردی گمان مبر که به سر پنجه است و زور کتف با نفس اگر برآیی دانم که شاطری (چابک) . با شیر مردیت سگ ابلیس صید کرد (ای بی هنر بمیر که از گربه کمتری) سعدی


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و سوم

این نوشتار به استاد عباس عظیمی پیشکش می شود.

۱ با کس مگو که چاره کند درد عشق را (ای خواجه گر طبیب نباشد حبیب هست) کمال خجندی

۲ (ای خوشا آن کس که زن ناکرده است) وآنکه زن دارد غلام و برده است. شیخ بهایی

همانندی ها : «آدم بی زن، پادشاه بی غم» ، «زن نداری غم نداری» ، «باشد عزبی (بی زنی) مایه ی راحت به جهان» ، «قربان بی زنی که یک نان تنها بزنی!» ، «خوش است بی عیالی و کلید در دست خود داشتن» – (احیاء العلوم)

۳ دلم از قیل و قال، گشته ملول (ای خوشا خرقه و خوشا کشکول) شیخ بهایی

کشکول : آوندی (ظرفی) کوچک و ساخته شده از فلز، سفال و یا از پوست میوه ای همسان نارگیل که دروییشان و صوفیان به دست گرفته و یا اینکه با زنجیری به شانه خود می آویزند (کشیدن به دوش) که گاه ابزار گدایی دراویش است. کشکول جنبه های مینوی و کاتوزی (روحانی) به خود گرفته و برجسته ترین نشانی شناسایی درویشان است. کشکول ظهیرالدوله و کشکول شاه نعمت الله ولی از کشکول های سرشناس بوده است.

کشکول – به ویژه در زمان صفویه و قاجاریه نمارش و نماد صوفیان بوده، مردم از راه نگهداری کشکول در خانه هایشان، دلبستگی خود را به تصوّف نشان می داده اند. ناگفته نماند که ورای آنچه نگاشته شد، کشکول به کتابی جُنگ مانند نیز گفته می شود که در آن چامه ها و دیپ (نثر) های بزرگان گردآوری می گردد.

همانندی ها : «خوش فرش بوریایی و گدایی و خواب امن» (حافظ) . «از حریر (ابریشم وپرنیان) و سمور بیزارم – باز میل قلندری (درویشی) دارم» (شیخ بهایی)

۴ بوستان از دوستان خوش تر کنون (ای خوشا با دوستان در بوستان) مسعود سعد سلمان

۵ تن اگر بیمار شد بر سر میاریدم طبیب (ای عزیزان کار تن سهل است فکر دل کنید) جامی

۶ (ای فغان از یار ناجنس ای فغان) همنشین نیک جویید ای مهان – مولوی

چنانچه جوانی در گزینش میانِ «تنهایی» و دوست، دودل باشد بی گمان و به فرموده حضرت رسول اکرم (ص) تنهایی گزینه بهتری خواهد بود و نیز حضرت علی (ع) فرموده اند که از همنشینی با همراه بد بپرهیز، چه او تو را نابسامان و خود را نیز به نابودی می کشاند.

درزندگی با کنار رفتن پرده ها، انسان در می یابد کسانی که در پیدا دوستش بوده اند به راستی در پنهان دشمن و زنجیری بر دست و پای او بوده اند. و این در حالی است که او از دریافت زمینه ناآگاه بوده است. بی گمان یکی از انگیزه های سازنده منش فردی و همبودی انسان پس از خودباوری او ردپای دوستان است که در گفتار و رفتارش کارایی بسیار دارند. چرا که آدمی بیشترین اندیشه ها و فروزه های خود را از همنشینان و دوستان خود فرا می گیرد. پس نمی توان کارای دوستان را ندیده گرفت که «تو اول بگو با کیان زیستی، پس آنگه بگویم که تو کیستی؟» خداوند نیز پیامبران خود را از دوستی و هم نشینی با کژدیسه و کژروان برکنار خواسته است.

همانندی ها : نخست موعظه پیر صحبت این حرف است – که از مصاحب (همدم) ناجنس احتراز کنید – حافظ .  – با مردم زشت نام همراه مباش – کز صحبت دیگران سیاهی خیزد – سعدی .  با بدان کم نشین که بد مانی – خو پذیر است نفس انسانی . زینهار از قرین بد زنهار – و قنا ربنا عذاب النار. (ما را از شکنجه و آزار آذر دوزخ نگاهدار) – سعدی.

کوتاه شده «زینهار» ، «زنهار» است که به معنای آگاهی دادن از ناگواری (خطر) است و به گونه ای به آوا درآوردن زنگ ناگواری ؛ و هشیار بودن. به معنای پناه دادن نیز می باشد. در قابوسنامه آمده است که «زینهار دار نباید زینهار خوار باشد» یعنی سپرده دار نباید سپرده خوار باشد که به کنایه معنای حرامخوار نیز دارد. مسعود سعد سلمان، در یک بیت، معناهای گوناگون «زینهار» را به کار برده است: «مگذار زینهار! چو در زینهار توست – جان مرا این فلک زینهار خوار!»؛ «قنا» در برگیرنده «قِ» فعل امر از «وقی، یقی» نگاهدار و «نا» که ضمیر متکلم مع الغیر (ما را ) می باشد.

۷ راستی کردند و فرمودند مردان خدای (ای فقیه! اول نصیحت گوی؛ نفس خویش را)- سعدی.

همانندی ها : «خود را فضیحت ؛ دیگران را نصیحت» . «رطب خورده منع رطب چون کند؟» . «کور خود مباش و بینای مردم!» . «محتسب که خود سیه مست است ؛ مست را چگونه گیرد؟» . «ترک دنیا به مردم آموزند، خویشتن سیم و غله اندوزند !» و «پندم چه دهی؟ نخست خود را – محکم کمری ز پند دربند ! – ناصرخسرو»

۸ (ای مگس! عرصه ی (حضرت) سیمرغ نه جولانگه توست عِرض (آبرو) خود می بری و زحمت ما میداری حافظ.

همانندی : «پشه کی جولان کند جایی که باد صَرصر(تند) است. معزّی

امروزه این بیت خواجه شمس الدین هنگامی کاربرد دارد که گاه، مگس خان افغانی، ملامگس تبریزی و جز اینهای بی مایه و کم ارج بخواهند در پیشگاه بزرگان نمایانی وجود کنند. معنای بیت برای همگان بسیار روشن است. ای مگس (دشمن) پهنه و پیشگاه سیمرغ (دلدار) جای پرزنی تو نمی باشد . تو با این جولانت آبروی خود را ریخته و ما را به رنجه و دردسر می اندازی ! واژه ی «حضرت» نه به معنا و کاربرد امروزین بلکه به معنای بارگاه بوده و مردم روامند (معمولی) نمی توانستند شاهان را ببینند بلکه از پشت پرده بار می یافته اند و حضرت با حضور نیز هم خانواده است. از سویی واژه ی عرصه (پهنه) گستردگی گرداگرد خانه ی سیمرغ؛ و چشم و هم چشمی مگس با او را در یاده، یادآور می شود و زیباتر است. به هر روی هر دو واژه «عرصه» و «حضرت» به کار رفته است.

شاید از نگرش سرگرمی، نگارش دو رخداد تهی از پسند نباشد. یکی اینکه نگاشته شده است که محمود افغان؛ «مگس خان» – یکی از خویشاوندان خود را- به فرمانداری شیراز می گمارد. مگس خان بر پایه خشک اندیشی و ستیهندگی آیینی خود هنگام گذار از کنار آرامگاه حافظ، اراده می کند تا آنرا ویران کند. گروهی وی را از این کنش برکنار می دارند. سرانجام به دیوان حافظ بازگشت و تفأل می گیرند . این بیت می آید که: «ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست – عرض خود می بری و زحمت ما میداری» و سرانجام «مگس خان» به خود آمده و از روان حافظ خواستار بخشش می شود.

دیگری اینکه ملّا سید عبدالله تبریزی که به انگیزه گرانجان بودن و پیگیر کنش های زشت بودن پرآوازه خود به «ملامگس» زبانزد بوده نیز به دستاویز اینکه حافظ رند است و بی بند و بار،ناشیعه؛ بیتی از یزید را (الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها . . . ) را در چامه خود آورده، خشک سران و پی ورزان نیز دنباله رو ملامگس ها بوده اند. او پایمردانه از شاه اسماعیل صفوی خواستار ویران سازی آرامگاه لسان الغیب می شود و این بار نیز چاره کار در تفأل ! این بیت در پاسخ می آید که : «قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ – که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت !» اما ملامگس بر خواسته ی خود پای می فشارد و شاه اسماعیل نیز رام به خواسته ملامگس ! و بار دیگر دست به کار تفأل! و جویای دیدگاه خود حافظ و به گونه ای سرگرمی که آنچه برجسته است، اندیشه و کنش هرکس در درازنای زندگی و یادمانی است که از خود برجای گذاشته و نه سازه ویا کارزار با مشتی استخوان در زیر خاک! و به کارگیری ابزارهای ویرانی چون بیل و کلنگ . این بار نیز پدیدار شدن بیت: «ای مگس . . . » که ملا مگس پاسخی در خور می بیند و مشتی کوبنده بر دهان یاوه گوی خود دریافت می کند که اگر مواردی چون تفأل را کنار بگذاریم و به آن چنگ نیاویزیم؛ سعدی؛ سعدی است ؛ فردوسی، فردوسی و حافظ نیز حافظ. حافظی که «گوته» و «نیچه» به بزرگداریش کلاه از سر برداشته و از گوشه و کناره های گیتی به خواستاری و شور دیدارش دشواری نورد را بر خود هموار می سازند.

پرونده سازی با برگه یزیدی علیه حافظ خراباتی و رند:

از اینکه یزید بن معاویه – جانشین دوم اموی چون بسیاری از تازیان چامه می سروده جای گپ و گفت و درنگی نیست از زمره : «لَعبت هاشم بالملک فلا – خبر جاء ولا وحی نزل» (تبار بنی هاشم پادشاهی و فرمانروایی را به بازیچه گرفتند – نه پیامی بوده و نه هم پیام غیبی) آنگاه که دربندان شام در برابر یزید، و او سرمست از باده پیروزی و شادی بوده چنین می سراید که : «قد قتلنا القرم من ساداتهم و عدلناه به بدرا فاعتدل !» (ما بزرگان اینها را به جای کشتگانمان در جنگ بدر کشتیم که سر به سر شد و ترازمندی برقرار گردید )

ماجرای پرونده سازی برای حافظ از مصراع نخستین بیتی که پس از مرگش بر پایه قافیه و الفبا هماهنگ شده است مایه گپ و گفت ها برای آتش بیاران گیرودار می شود و «هرکسی از ظن خود شد یار او – وز درون وی نجست اسرار او» و آن مصراع «الا یا ایها ساقی ادرکاسا و ناولها» است (هان ای نوشگر، جام شراب را به گردش درآور و آنرا به من رسان تا بچشم!) که این مصراع از کیش مهر حافظ ، منشی یزیدی و مکتب مادی گرایی بیرون می کشاند و آن فرانمون (شرحی) است که محمد سودی بسنوی بر دیوان حافظ نگاشته است. (سودی، ترک زبان، آشنا به زبان پارسی بوده و فرانمونش بر دیوان حافظ هیچ فرانمونی عرفانی و نگاهی به اندیشه ها و رهروی حافظ نداشته بیشتر برنوشت واژه های ادبی و تنها برای ترکانی بوده که به زبان پارسی آشنایی داشته و به راستی به «ترکیب» می پردازد که این نهاد است و آن گزاره و در همین مایه ها و نه بیش تر!) سودی گفتار داشته که یزید بن معاویه قطعه ای بر وزن بحر «هزج» (هزج در واژه یعنی سرود و ترانه ای با ترنم و در زبانزد دانش عروضی، بحری است که واژه «مفاعیلن» چهار بار در آن بسامد و بازگویی می شود) سروده است «انا المسموم ما عندی – به تریاق و لا راقی – ادرکاسا و ناولها – الا یا ایها الساقی» (من زهر خورده ای هستم و پادزهر و افسونگری ندارم . جام را بگردان و به دستم ده ای نوشگر) که گویا خواجه حافظ برای سازگاری با قافیه غزل خویش یک جا به جایی در ملمّع خود انجام داده و به شیوه تضمین سروده است: (الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها – که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها !)

کسانی از رویه نگری به حافظ خرده گیری و نکوهش داشته که چرا حافظ از شعر یزید که تاریخ از او به پلیدی و پلشتی یاد می کند تضمین کرده است از زمره اهلی شیرازی پاسخ این خرده نگری را در چامه ای بیان داشته که : «خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب – گفتم ای در فضل و دانش بی هَمال (بی همتا) . از چه بستی برخود این شعر یزید – با وجود این همه فضل و کمال؟. گفت واقف نیستی زین مسئله – مال کافر هست بر مؤمن حلال!» (شرح سودی بر حافظ ج ۱ – ص ۱-۲) اما کاتبی نیشابوری اندکی دست بالا را گرفته است و برهان را نپذیرفته «عجب در حیرتم از خواجه حافظ ؛ به نوعی کِش خرد ز آن عاجز آید. چه حکمت دید در شعر یزید او – که در دیوان نخست از وی سراید؟ . اگر چه مال کافر برمسلمان – حلال است و در او قیلی (گفتگویی) نشاید – ولی از شیر، عیبی بس عظیم است – که لقمه از دهان سگ رباید !»

پیش از آنکه به بی پایه بودن گفتار سودی پرداخته شود، به یادآوری چند نکته نیاز است:

الف – چامه سرایان زیر به گونه ای «الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها» را به روشنی و یا با اندکی دگرگونی در چامه های خود به کار برده اما «زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد»

۱ – هلالی جغتایی : «هلالی چون حریف بزم رندان شد – بخوان مطرب الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها»

۲ – نورعلیشاه اصفهانی: « الا یا ایها الساقی ادر کأس الرحیق (باده ی ناب) تا نمایم حل جمله مشکلات»

۳ – ملا محسن فیض کاشانی: « الا یا ایها الساقی ادر جامی – که مخمورم . . .  »

۴ – عبدالرحمن جامی: «شراب لعل باشد قوت جان ها قوت دل ها – الا یا ایها الساقی» و «چو افتد مشکلی جامی به ساقی گوی چون حافظ – الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها» و « الا یا ایها الساقی «می» آمد حل مشکل ها – ز می مشکل بود توبه! ادر کاسا و ناولها»

۵ – مولوی در دیوان شمس: «ایها الساقی ادر کاس البقا من حبه . . . »

۶ – شیخ بهایی که فقیه باورمندی است، خود سه بار از این مصراع در چامه های خود بهره جسته : «یا ایها الساقی ادر کاس المدام – مفتاح ابواب النهی مشکات انوار الهدی» و بیت زیر هم در دیوان و هم درکشکول شیخ بهایی است: «مضی فی غفله عمری، کذلک یذهب الباقی – ادر کاسا و ناولها الا یا ایها الساقی»

ب – به گفته استاد مطهری نباید به دیوان حافظ نگاه و نگرشی مادّی داشت وگرنه از مکتب حافظ فرد یزیدی بیرون می آید. برای داوری در زمینه حافظ باید همه ی دیوانش را خواند و به این برداشت رسید که حافظ یک عارف است و در گفتارش حرف های رمزدار وجود دارد.

پ – مواردی به فرنام زبانزد و چامه در زبان توده ها وجود دارند که سراینده و گوینده آن بازشناخته نیست، گاس حافظ هم از این شیوه بهره برده و در بیت خود آورده است. از سویی در سخن پیشوایان کیشی نیز گزاره هایی وجود دارد که بر حسب مورد، شعر یکی از شاعران مشترک و یا زبانزد بازمانده از دوران بت پرستی (barbarism) را مورد بهره مندی قرار داده است و این به «بایست»(لزوماً) به معنای «هایش» و پذیرش منش گوینده و یا سراینده نیست.

ت – کلام پایه ای و پایانانی: این بی گمان نیست که چامه مورد نگرش این نوشتار را یزید سروده باشد زیرا بر پایه پژوهش و جستجوی بن مایه های روایی (vadility) و ناروایی ارزشمند و آسودگی که چامه های یزید را بیان کرده اند چنین چامه ای از یزید یافت نشده و گفتار سودی را «بنام» نمی دانند. علامه محمد قزوینی در یک جستار ده برگه ای گمانه زنی پژوهشگرانه به گفته سودی وارد می کند و پهرست پردامنه ای از کتاب هایی را نام می برد که گمان وجود شعر یزید در آنها بوده باشد و این در حالی است که در هیچ کدام از آنها نشانی از این بیت نیست و برآورد می کند که برخی از مسلمانان خشک سر ترک همزمان سودی این داستان را برساخته اند یعنی چامه را به یزید و سپس تضمین آن را به حافظ نسبت داده اند تا خواننده حافظ را از وی رمانده و نسبت به او بدبین سازند سپس در پایان جستار می گوید به گمان استوار و با نگرش به درونمایه و واژگان (terms) به کار رفته چون «راقی» ، «مسموم» ، «کاس» ، «تریاق» و همانند آنها در بیت «انا المسموم ما عندی به تریاق و لا راقی – ادر کأساً و ناولها الا یا ایها الساقی» ژرفگرانه در یکی از غزلیات سعدی با این مطلع «به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی – به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی» نیز آمده است:

«اخلایی و احبابی ذروا من حبه مابی – مریض العشق لایبری و لا یشکوا الی الراقی» (ای دوستان و عزیزان من، مرا رها کنید که از شیدایی او به من چه رسیده است – نگران من نباشید – بیمار شیدایی درمان نمی یابد و به افسونگر گلایه نمی کند)

«قم املا و استقنی کأسا و دع مافیه مسموماً – اما انت الذّی فعین السّم تریاقی» (نوشگر بلند شو و جامی به ما بنوشان و بگذار آن جام زهراگین باشد – چه اگر تو نوشگر (ساقی) باشی در چشم من زهر، همان پادزهر است)

این دو بیت یا دو مصراع که به نادرست به یزید نسبت داده شده است باید در دل افتادن (الهام) از غزل سعدی در بازه زمانی بین سعدی و حافظ به میانگی چامه سرای گمنامی سروده شده و سودی را به لغزش انداخته است. امید که نگارنده توانسته باشد تا اندازه  ای به درستی واکاوی کرده باشد.

سرچشمه ها : (تاریخ ادبیات ادوارد براون – حافظ نامه بهاء الدین خرمشاهی ج ۱) (دیوان شمس فروزانفر و . . . . )


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و چهارم

« در بخش پرونده سازی با برگه یزیدی علیه حافظ خراباتی و رند، ابیاتی از کاتبی نیشابوری در کتاب سودی آورده شده که علّامه قزوینی این چامه ها را از کاتبی نمی داند چرا که هم دارای لغزش های دستوری است و هم تاریخی که یک فرد ناآگاه این چامه ها را به کاتبی نیشابوری نسبت داده. درگذشت کاتبی صدوسه سال پیش از اهلی بوده است. »

این نوشتار را به دوست ارزنده ام استاد حسن درخشنده پیش کش می دارم.

۱ خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اند (ای من فدای آنکه دلش با زبان یکی است)- حافظ

نمارش حافظ در این بیت گوشه زدن به کسانی است که لاف عشق می زنند و دورو هستند.

همانندی: یک دل و یک جهت و یک رو باش – جامی.

۲ (ایمن مشو ز فتنه چو خود فتنه می کنی) گر چیره ای، چیره تر است از تو روزگار پروین اعتصامی

۳ از موج اضطراب اگر پر برآورند (این آب های مرده به دریا نمی رسند) – صائب

۴ بر دلم سبزه ی خط تو گران می آید (این بهاری است کز آن بوی خزان می آید) غیاث نقشبند یزدی.

غیاث الدین نقشبند، از نوادگان شیخ اجل سعدی است و به غیاث زرباف زبانزد بوده است. در نقشبندی و شعربافی چیره دست بوده. گویا زربفت مشجّری برای شاه عباس آمایش و در کناره و دامنه آن این رباعی را که سروده خودش بوده نگاره (نقش) کرده است: (ای شاه سپهر قدر خورشید لقا – خواهم ز بقا به قدر عمر تو قبا . این تحفه به نزد چون تویی عیب من است – خواهم که بپوشی ز کرم عیب مرا). او فردی چابک، نیرومند و بی همتا بوده، همه گونه چامه می سروده و بدیهه گو نیز بوده است. در اصفهان و یزد می زیسته (برگرفته از لغت نامه دهخدا)

۵ (این جهان محنت سرایی بیش نیست) هر که آمد ، هر که آید می رود جامی.

همانندی ها : دنیا دار محن است و جهان چیست؟ ماتم سرایی در او – نشسته دو سه ماتمی رو، به رو – محمد دارا.

۶ (این خرابات مغان است و در او رندانند (مستانند) ) از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش خواجه عصمت بخارایی.

همانندی ها : این خرابات مغان جمله در آن رندانند – که همه مست شرابند و می و نای و سرود – نصرت الله جمالی

این خرابات مغان است و در او رندانند – هندو و هرمزی و مومن و ترسا و یهود.

این خرابات مغان است و در او زنده دلان – شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود – عراقی.

این خرابات مغان است و در او رندانند – شاهد و شمع و شراب و شکر و نای و سرود.

این خرابات مغان است و در او مستانند – شاهد و شمع و شراب و دف و نی و چنگ و سرود.

معانی واژگان به کار رفته ، ویژه این ابیات:

الف – خرابات: از دیدگاه تصوف، جایگاه سرمست شدگان از باده ی یکتایی : «قدم منه به خرابات جز به شرط ادب – که ساکنان درش محرمان پادشهند – حافظ» و «اسرار خرابات بجز مست نداند – هشیار چه داند که در این کوی چه رازست – عراقی»

ب – مُغ: پیشوای کیشی زرتشتیان و جمع آن مُغان است.

پ – خرابات مغان: خراباتی که از آنِ مغان باشد و کنایه از میکده ی زرتشتیان. (در خرابات مغان نور خدا می بینم – این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم ! – حافظ) به راستی که «همه جا خانه ی عشق است – چه مسجد چه کنشت! » که کنشت پرستشگاه نامسلمانان است.

۷ خون، شهیدان را ز آب اولی تر است (این خطا از صد صواب اولی تر است) – مولوی.

همانندی : «ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما ! – نظامی»

چنانکه در فقه اسلامی است، شهید را شستشو (غسل) و کفن لازم نیست و می شود او را با همان لباس که بر تن دارد به خاک سپرد. شهدا شمع محفل بشریت هستند. با سوختن خود روشنی بخش زندگی زندگان هستند. در بیت بالا؛ «خطا» (لغزش) و «صواب» (سزاوار) آرایه تضاد دارند. اولی owla در عربی فروزه برتری (صفت تفضیلی) و به معنای «سزاوارتر» است. ولی در زبان پارسی آن را فروزه ساده (صفت بسیط) گرفته و به آن «تر» افزوده اند. سعدی دارد: «ترک احسان خواجه اولی تر – کاحتمال جفای بوّابان (دربانان) » و یا حافظ دارد: «ایام شباب است، شراب اولی تر» و «شب آدینه را نیت روزه کن و اگر پنجشنبه را با آن یار کنی، اولی تر بوده» نصیحت الملوک.

۸ دست مرا گرفت طبیب از پی علاج (این دست را مباد به آن دست احتیاج) آصفی هروی.

۹ عشق؛ حقیقی است مجازی مگیر (این دم شیر است به بازی مگیر !) سحابی استر آبادی.

۱۰ با زلف بتان مپیچ ای دل (کاین رشته سر دراز دارد) امیرخسرو دهلوی.

همانندی ها: هنوز کجایش را دیده ای؟ «نیم گز دیگرش در عقب است» ، «گاو هنوز به چرم اندرست» و «خر بزرگه توی دالان است».

۱۱ ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی (این ره که تو می روی به ترکستان است) سعدی

ای بادیه نشین باور دارم که به آرمانت (کعبه) نخواهی رسید زیرا راهی که تو در پیش گرفته ای به بیراهه (به مجاز ترکستان) پایان می پذیرد. به حکایت ششم از باب دوم – در اخلاق درویشان – گلستان سعدی و با بازگفت به درونمایه (نقل به مضمون).

کس به نما و رویه پرهیزگار (ریاکار) میهمان پادشاهی بوده است. آنگاه که برای خوردن غذا بر سفره می نشیند او کمتر از آن می خورد که خوی او و گاه که به نماز می ایستند بیشتر از آن انجام می داده که منشش بوده بدین انگیزه که شایستگ و پارسایی او نزد پادشاه بیشتر از آنچه که هست نمود داشته باشد. این کس ریاکار زمان بازگشت به سرای خود؛ خوردنی خواست تا بخورد ! او پسری باهوش داشت به پدرش گفت: «ای پدر! مگر در میهمانی پادشاه خوراک نخوردی؟» گفت در برابر آنان به اندازه نخوردم باشد تا روزی مرا به کار آید. پسر گفت نمازت را نیز دوباره خوان! (قضا کن!) زیرا نمازی که تو خواندی نیز کارساز نخواهد بود ! .

سعدی خواسته ریاکاری را نکوهش کند. (ای هنرها نهاده بر کف دست – عیب ها برگرفته زیر بغل. تا چه خواهی خریدن ای مغرور؟ (گرانسر) – روز درماندگی به سیم (نقره) دغل ! (ناسره) ) : ای کسی که هنرهای خود را بر کف دست داری تا به همگان بنمایی و زشتی ها را در زیر پهلو پنهان (نهفته) می داری. بنگر که با این سیم ناسره و دستاویز نادرست چه به دست خواهی آورد و در روز دماندگی (رستاخیز) تو را چه بر؟

و در پایان؛ کعبه و ترکستان در اینجا آرایه ی تضاد دارند. بیت دارای ارایه ی تمثیل است.

همانندی: «این ره که تو میروی سراب است » سعدی.

۱۲ ای تشنه به خیره چند پویی؟ (این ره که تو میروی سراب است) سعدی.

۱۳ (این زن و زور و زر گذشتنی است) مهرش اندر درون نه کاشتنی است . اوحدی.

جا دارد نمارشی به واج آرایی (واج «ز» و جناس ناقص افزایشی ناهمگونی واژه در معنا و شمار واج که ممکن است افزایش در واج؛ نخست، میان و پایان باشد) مانند «زر» و «زور» در بیت بالا و «چمن» و «چمان» در بیت زیر:

«سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ – همدم گل نمی شود ، یاد سمن نمی کند!» که در این بیت واژه ی چمان یک بندواژه (واج) بیشتر از چمن دارد که واج «ا» در میانه چمن افزوده شده است و همسانی سه «ناگویا» (صامت) دیگر در این دو واژه و همراهی «چمان» و «چمن» با واژه ی «چرا» در آفرینش «خنیا» (موسیقی، music) درونی نگار داشته است.

۱۴ بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی (این سبو امروز اگر نشکست؛ فردا بشکند) صائب.

همانندی ها: «این سبو گر نشکند امروز، فردا بشکند» و «از دست اجل، هیچ کسی جان نَبَرَد» و «قیامت گرچه دیر آید ، بیاید !»

۱۵ گفت حقّستت بزن دستت رسید (این سزای آنکه از یاران برید) مولوی.

این بیت برگرفته از سرگذشت یک صوفی (پشمینه پوش) فقیه (دین شناس) و سید علوی در دفتر دوم مثنوی معنوی است که بی پروانه وارد باغی شده اند و باغبان با ترفند هوشمندانه خود، میان آنان دوگانگی می افکند و پیامدش گواه آشکار راهکار سیاسی پدر اسکند مقدونی (فیلیپ دوم) و سپس ژولیوس سزار و ناپلئون بناپارت است که (پراکندگی بینداز و فرمانروایی کن !).

چکیده این سرگذشت بدین گونه است که باغبانی می بیند «فقیه» (دین شناس) ، سیدی علوی و «صوفی» (پشمینه پوش) هر سه بدون دریافت پروانه در باغ نشسته اند. باغبان در خود این توان را نمی بیند که یک تنه از پس اینها برآید (برنتابم یک تنه با سه نفر – پس ببُرّمشان نخست از یکدگر. هر یکی را زآن دگر تنها کنم – چونکه تنها شد زبانش بر کنم!) پس تنها چاره را در «پراکندگی بینداز و فرمانروایی کن» می بیند. در آغاز، قرعه ی فال به نام «صوفی» می افتد. بدین گونه صوفی را پی نخود سیاه فرستاده و می گوید ای صوفی از جای برخیز و در آن سوی باغ گلیمی برای نشستن یارانت بیاور! «گفت صوفی را برو سوی وثاق(اتاق) – یک گلیم آور برای این رفاق (همراهان) » آنگاه با برخاستن صوفی و نبودش، آغاز به بداندیشی و انگیزش به زیان پشمینه پوش می کند که به راستی دور از جایگاه فقاهت و سیادت شماست که با این گدای پشمینه پوش باشیدو بهتر است وی را برنتابید و این باغ از آن خود شماست. (وسوسه کرد و مر ایشان را فریفت – آه کز یاران نمی باید شکیفت (بردباری) ) سپس به واپس صوفی رفت و با چوبدستی خود وی را از پای درآورد (کوفت صوفی را چو تنها یافتش – نیم کشتش کرد و سر بشکافتش) و این در حالی بود که آوایی و کنشی از یارانش برنخاست!

چون پنداره و اندیشه اش از سوی صوفی آسوده گشت به سید علوی گفت اکنون گاه آن است که به پرده سرای بروی و لواش و قازی را که برای شما پخته ام از خدمتکار (قیماز) گرفته و با خود بیاوری. (کای شریف من برو سوی وثاق – که ز بهر چاشت من پختم رقاق (نان) . بر در خانه بگو قیماز را – تا بیارد آن رقاق و قاز را) سید علوی نیز که دهانش از نام کباب غاز و نان لواش گرم آب افتاده بود راهی اندرونی باغ شد. باغبان در ورای سید علوی آغاز به ناسزاگویی به وی کرد و اندیشه و یاده فقیه را نسبت به سیدعلوی تیره نمود و سپس به سوی سید رفته وی را زخمی و از پای درآورد. (شد شریف از زخم آن ظالم خراب – با فقیه او گفت ما جَستیم از آب) و در پایان به میدان فقیه یکه و تنها آمد (شد از او فارغ بیامد کای فقیه – چه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه) که ای فقیه؛ باید دستت بریده گردد. و فقیه که در پایان قافیه را باخته بود : «گفت حقّستت بزن، دستت رسید – ای سزای آنکه از یاران برید !» به راستی که درونمایه این مثنوی گفتار خودپسندی سه نفر است و این خودپسندی انگیزه می شود تا اینکه چشم از دیدن بیداد وارد بر دوست، فرو بسته شود وگوش نیز از شنیدن تلخ گویی ها بیزار نباشد.

۱۶ طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر (کاین طفل، یکشبه ره صدساله می رود) حافظ.

بیت زیر به گونه ای با بیت بالا در پیوستگ می باشد: «شکرشکن شوند همه طوطیان هند  ؛  زین قند پارسی که به بنگاله می رود». خوانش سرشناس بیت «طفل یکشبه» است ولی خوانش دیگر و گاس درست تر، جدا خواندن «طفل» از «یکشبه» است. زیرا اگر «طفلِ یکشبه» خوانش شود دو چالش دارد. یکی اینکه چه کسی از کودک یکشبه چشمداشت راه رفتن (سلوک) و راه پیمایی را دارد . . . دیگری اینکه اگر پایه را بر آن بگذاریم که کودک یکشبه بتواند ره یک ساله (یا ده ساله و یا صدساله) را درنوردد جای این خرده گیری بازمانده می ماند که این کودک، ره یک ساله را در چه زمانی در می نوردد. اگر پاسخ «یکشبه» باشد آنگاه یکشبه به گونه صفت برای کودک هزینه شده است. اما آنگاه نکته حافظ بار پیدا می کند که راه یکساله را یکشبه برود و این با خوانش «طفل، یکشبه» درخورتر و پسندیده تر است. افزودنی است که در فیزیک مکانیک، تندی (سرعت، velocity) : دوری پیموده شده در یکای زمان است . v=x.t هم می توان گفت، زمان پیموده شده، مکان پیموده شده و هم تندی پیموده شده.

معنای بیت: در کار و بار چامه (چامه ی من) و در کننش جهانگیر آن درنگ کن که چگونه زمان و مکان را در می نوردد گویی طی الارض (در هر آن به تندی و در هرجای زمین رفتن و در زمان اندک به آماج رسیدن) و طی زمان دارد. این کودک نوزاد و نوپای چامه ی من یک شبه ره یکساله را درنوردیده و این قندپارسی را به بنگال رسانده و انگیزه شکرشکنی طوطیان هند می شود.

۱۷ مجو درستی عهد از جهان سست نهاد (که این عجوز (پیرزن) عروس هزار داماد است) حافظ

همانندی: این عروسی است که در عقد دوصد داماد است. مصراع دوم بیت بالا تضمینی از اوحدی مراغه ای است: «مده به شاهد دنیا عنان دل زنهار ! . . . » عروس زیبا و بی پای بندی انگاشتن گیتی در چامه های پارسی و نیز در چامه ی حافظ پیشینه دارد:

«عروس جهان گرچه در حد حسن است – ز حد می برد شیوه ی بی وفایی» – حافظ

«دل در این پیرزن عشوه گر دهر مبند – کاین عروسی است که در بند بسی داماد است» – خواجو

«نه لایق بود عیش با دلبری – که هر بامدادش بود، شوهری» – سعدی.

«عیسی (ع) دنیا را دید در مکاشفات خویش به صورت پیرزنی ؛ گفت چند شوهر داشتی؟ گفت در عدد نیاید!» – کیمیای سعادت.

معنی چامه با گزاره ی عرفانی: ای انسان ! از این گیتای ناپایدار که چون کاخ آرمان های مان لرزان و نا استوار است چشمداشت نداشته باش که پیمان و دوستی نبسته و بران پای بند نباشد. این گیتا مانند پیرزنی خود آراسته است که خویش را زیبا جلوه می دهد و انسان های بسیاری را فریفته، و هر روز در اندیشه همسرگزینی نوینی است.

۱۸ تا کار به دست این دبنگ (منگ) است (این قافله تا به حشر لنگ است) ایرج میرزا.

همانندی: « این رشته سر دراز دارد» و «پالان خر دجال است؛ شب می رویم، صبح پاره است»

۱۹ (اینکه می بینم به بیداری است یارب یا به خواب) خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب انوری

مصراع نخست بالا در چامه های شش چامه سرای دیگر نیز به گونه تضمین دیده شده است. (سلمان ساوجی، جامی، سرخوش، شکیب اصفهانی، قاآنی) و به نگرشی یعنی بیت های سرگردان.

همانندی: «من که از بخت بد خود این واقعه باور نکنم !»

۲۰ گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن (این گناهی است که در شهر شما نیز کنند) سعدی

بیت بالا را به خواجو و انوری نیز نسبت داده اند. به هر روی اندکی از چیستی چامه نمی کاهد.

۲۱ عشق چیزی نبود تازه که نشناسد کس (این متاعی است که بر هر سر بازاری هست) – کوثر همدانی.

۲۲ دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر (کای نور چشم من بجز از کشته ندروی) حافظ.

۲۳ برو ای خواجه که صبرم به دوا فرمایی (این نه دردی است که درمان بپذیرد به حکیم) خواجوی کرمانی.

۲۴ (این یک دم عمر را غنیمت می دان) از رفته میندیش و زآینده مترس. خیام.

۲۵ (ایوان پی شکسته مرمّت نمی شود) صدبار اگر به ظاهر وی رنگ و رو کنند- نیمتاج خاکپور سلماسی.

نیمتاج خاکپور سلماسی، از زمره ی بانوان بی باک و میهن پرست و از چامه سرایان نامور ایران در سده ی چهاردهم هجری است. چامه کاوه او زبانزد است که آغازش چنین است: «ایرانیان که فرّ کیان آرزو کنند – باید نخست کاوه خود جستجو کنند» و پایانش، «قانون خلقت است که باید شود ذلیل – هر ملتی که راحتی و عیش خود کنند»                                                   پایان واج « ا »

———————————————————————————————————————————————————–

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و پنجم

۱ (با آن که خصومت نتوان کرد بساز) –  دستی که به دندان نتوان برد، ببوس. – سعدی

۲ با مردم سهل خوی (گوی) دشوار مگوی (با آنکه درِ صلح زند، جنگ مجوی) سعدی

چون در اجرای کاری دودل باشی، آن سوی برگزین که بی آزارتر باشد.

۳ آن به که در این زمانه کم گیری دوست (با اهل زمانه صحبت از دور نکوست) خیام.

۴ (با اهل هنر جهان به کین است) مرد هنری از آن غمین است. ابوالفرج رونی.

همانندی ها : «آسمان کشتی ارباب هنر می شکند» ، «هنرمند به حسد بی هنران در معرض تلف افتد» ، «زمانه دشمن اهل هنر بود – ابن یمین» ، «با هر که نشانی از هنر هست – با محنت و رنج همنشین است – ابوالفرج رونی»

۵ بکن معامله ای وین دل شکسته بخر (که با شکستگی ارزد به صد هزار درست) حافظ.

در اینجا ، درست به معنای دل نشکسته است. اما درست به معنای سکه سالم و تمام عیار نیز هست.

۶ زنهار گرت به سر خیال سفر است (با این همه خر، پیاده رفتن غلط است !) صادق سرمد.

همانندی : «این همه خر که هست، ما پیاده می رویم.»

۷ (با بخت جدل نمی توان کرد) این است که چاره ای ندارم. طالب آملی.

۸ (با بد بجز بدی نکند چرخ نیلگون) از خار کِشته کس چه ثمر چیده غیر خار؟ – پروین اعتصامی

۹ گفت پیغمبر به آواز بلند (با توکل زانوی اشتر ببند) مولوی.

گویند روزی شتر پیامبر (ص) در بیابان گم می شود. او از شتربان می پرسد که مگر شتر را نبسته بودی؟ شتربان می گوید که «به خدا توکل کردم» حضرت می فرمایند: از این پس زانوی شتر را ببند وآنگه به خدا توکل کن. برای پیروزی در هر امری باید کوشش کرد و به خدا نیز امیدوار بود. امید به پروردگار ، بدون کوشش و تلاش بی فرجام است.

۱۰ چرخم زد و دیده خون روان کرد (با چرخ ، ستیزه چون توان کرد؟) امیرخسرو دهلوی.

همانندی ها: «به جنگ خدا  نتوان رفت.» ، «با قضا، کارزار نتوان کرد.» ، «با ایزد تیغ و نیزه بر نتوان داشت»

۱۱ ای که از کوچه معشوقه ما میگذری (بر حذر باش که سر می شکند دیوارش) حافظ.

هشدار که پندار ناپخته ی دلباختگی با نگار مرا نداشته باشی وگرنه فرجامت تا بدانجا می رسد که شبانه روز، سر خود را از درماندگی و کلافگی بر در و دیوار بکوبی و آن را بشکنی. باری، نسبت شکستن سر به دیوار نسبت دادن مجازی است. چنانکه برای نمونه گفته می شود که فلان دیار ، خاک دامنگیری دارد ؛ یعنی نمی توان از آنجا دل کند و رهایی یافت. به برداشتی دیگر می گوید هر آن که من از کوچه ی نگار خود گذشته ام گزندی به من رسیده؛ پس شما نیز هوای کار خود را داشته باش.

همانندی ها : «اینجا شتر را با نمد داغ می کنند.» ، «اینجا سیمرغ پر می اندازند.» ، «اینجا گرز رستم گرو است.» ، «اینجا موش با عصا راه می رود.» ، «اینجا موسی دست به عصا می گردد» ، «اینجا اردستان نیست که باج به شغال بدهند» ، «اینجا کاشان نیست که کُپه (توده) با فعله (کارگر ساختمانی) باشد» ، «اینجا خراسان است ؛ خر را با نمد داغ می کنند» ، «اینجا تهران است و گرز رستم در گرو نان» ، «این خرابات مغان است و در او رندانند – نظامی» ، «اینجا سرزمینی است که ایمان فلک داده به باد !» ، «این دُم شیر است به بازی مگیر» ، «صد باد صبا اینجا، بی سلسله (زنجیر) می رقصند – حافظ»

۱۲ (با خدا باش و پادشاهی کن) بی خدا باش و هرچه خواهی کن مجلسی.

Be with God and the kingdom now!

همانندی ها : «تکیه بر جبّار (یکی از فروزه های پروردگار) کن تا برسی بر مراد» . «با خدا باش که خدا با توست» . «بنشین و تکیه بر کرم سازگار کن» . «مرو به هند ، بیا با خدای خویش بساز» . «کار خود گر به خدا بازگاری حافظ – ای بسا عیش که با بخت خدا داد کنی – حافظ»

۱۳ خواهی که متمتّع (برخوردار) شوی از نعمت دنیا (با خلق کرم کن، چو خدا با تو کرم کرد) سعدی.

بیت بالا نمارشی است به نشانه۷۷ از سوره مبارکه «قصص» . . . با آنچه که پروردگارت به تو داده سرای روز واپسین را بجوی و دانگ خود از گیتا را از یاد نبر و همچنانکه پروردگار تو را ارزانی داشت، تو نیز نیکی کن و بر روی زمین تباهی مجوی که پروردگار تباهگران را دوست ندارد. «نیکی کن همچنانکه پروردگار با تو نیکی کرد. ببخش اما نیکی را به رخ دیگران نکش تا بهره اش به تو بازگردد».

۱۴ خواهی که خدای بر تو بخشد (با خلق خدای کن نکوئی) سعدی.

همانندی : همه را به نیکی ، شاد گردان. اسعد گرگانی.

۱۵ (باد ، باران آورد، بازیچه جنگ) مرد ؛ مهمان آورد نامرد ننگ نظامی.

از کسان و چیزها همان چشمداشت می دارند که هستند و شوخی شوخی پایانش جدی است.

۱۶ بس تجربه کردیم در این دیر مکافات (با دُرد کشان هرکه در افتاد ؛ ور افتاد) حافظ.

به زبان ساده، «دُرد» به ته نشست (لِرد) آبگونه ها – به ویژه شراب گفته می شود. حافظ واژه دُرد را به کار نبرده اما از ترکیبات این واژه چون دردی آشام، دردی کش، دردنوش، دردکش . . . و دردکشان به کار برده است. (پیر میخانه چه خوش گفت به دُردی کش خویش) و (برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر) دردکش، صفت فاعلی است یعنی کشنده ی درد (دردکشنده) که درد شراب و ته پیاله را می نوشد. درافتادن نیز یعنی شکست خوردن و سرنگون شدن و دیر مکافات نیز جای دریافت پاداش بدی ها و نیکی ها.

معنی ساده ی بیت: چه بسیار با آزمون و کارآزمای دریافتیم که در این دنیای پاداش دهنده هرکس با دردنوشان و رندان یک لاقبا درافتاد؛ نابود شد. (چه اینان چیزی برای از دست دادن نداشته شراب ناب و زلال نخورده بلکه به انگیزه تهیدستی دُرد شراب را که ارزانتر بوده خریده و نوشیده اند. این ها با نمایی گناهکار دارای درونی پاک و بی آلایش بوده اند)

۱۷ آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است (با دوستان مروت با دشمنان مدارا) حافظ.

حافظ نه چیره گر است (dominant) و نه چیرگ پذیر بلکه او راز و رمز زندگی را در آشتی می داند. او آسودگی در هر دو سرای را گزاره ی دو واژه می داند. جوانمردی با دوستان و میانه روی و همزیستی با دشمنان.

۱۸ (با دوست باش گر همه آفاق دشمنند) کاو مرهم است اگر دگران نیش می زنند سعدی.

۱۹ (با دوست چو بد کنی شود دشمن تو) با دشمن اگر نیک کنی گردد دوست شاه سنجان.

۲۰ (با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان) بی دوست خاک بر سرِ جاه و توانگری سعدی.

۲۱ با بهان رای زن ز بهر بهی (کز دو عقل از عقیله ای برهی) – سنایی.

از پایه به زن نجیب عقیله و هرچه ارزشمند و گرانبها باشد نیز گفته می شود. از سویی معنای دیگر عقیله به ریسمانی گفته می شود که با آن ساق شتر ار می بندند و در این بیت نمارشی است به چیزی که مایه گرفتاری عقل باشد.

۲۲ باده نی در هر سری شر می کند (آن چنان را آنچنان تر می کند) مولوی.

راستینه اینست که نوشیدن باده سرشت هرکسی را هویدا می سازد. (گر خورد عاقل؛ نکوتر می شود – ور خورد بدخوی؛ بدتر می شود) به گفته بوعلی سینا: «حلال گشته به فتوای عقل بر دانا – حرم گشته به فتوای شرع بر احمق» و «لیک چون غالب بدند و ناپسند – بر همه می را مُحرّم (بازداشته) کرده اند» مولوی.

۲۳ بد گشتی از آن، که با بدان آمیزی (با دیگ بِمَنشین که سیه برخیزی) فرخی سیستانی.

همانندی : با مردم زشت نام همراه مباش – (کز صحبت دیگران سیاهی خیزد) – سعدی.

۲۴ جز بدین مستی کجا یادم کشیدن بار غم (بار، افزون تر کشد چون مست گردد اشتری) ادیب نیشابوری. که به گفته ی سعدی: «آری شتر مست کشد بار گران را»

۲۵ به هنگام سختی مشو ناامید (کز ابر سیه بارد آب سفید) نظامی.

همانندی : «باران سفید از ابر سیه می بارد» و «در نومیدی بسی امید است»

۲۶ سر به پا؛ طُره ات آورده ز بسیاری دل (بار چون بیش شود، شاخ فرود آرد سر) کمالی.

همانندی : «نهد شاخ پر میوه بر سر، زمین» – سعدی.

۲۷ (بار خود بر کس منه؛ بر خویش نه) سروری را کم طلب ؛ درویش به ! مولوی.

۲۸ به نان خشک قناعت کنیم و جامه ی دلق (که بار محنت خود به ، که بار منت خلق) سعدی.

کس نیازمندی در آتش تنگدستی می سوخت و پینه (وصله) بر پینه همی دوخت و برای دلداری و آرامش اندیشه، با خود همی گفت: «به نان خشک قناعت (بسنده) کنیم و جامه ی دلق (پشمینه) که بار محنت (درد و رنج) خود، به؛ که منت (به رخ کشیدن نیکی) خلق. آشنایی گفتش چرا نشسته و چاره جویی نمی کنی؟ که بَهمان در این شهر، سرشتی بخشنده دارد و گشاده دستیی فراگیر. کمر به پیشکاری آزادگان بسته و بالانشین دل ها گشته. اگر بر رخسار چگونگی تو چنانکه هست آگاهی یابد پاس یاد گرانمایگان سپاس دارد. نیازمند در پاسخ آن اندرزگوی دلسوز گفت: خاموش! که به درویشی مردن به! که دست نیاز پیش کسان بردن : «هم رُقعه دوختن به و الزام کنج صبر – کز بهر جامه، رقعه (نامه) بر خواجگان نبشت. حقّا که با عقوبت (گوشمال) دوزخ برابر است – رفتن به پایمردی (میانجی گری) همسایه در بهشت. – سعدی.  که به راستی با پادرمیانی همسایه به مینو رفتن با کیفر سکنا در دوزخ برابر است. رقعه دوختن (پینه بر جامه دوختن) و رقعه نبشتن (نامه نگاشتن) در این بیت آرایه جناس تام به کار رفته است.

همانندی ها : «گوشت «رانم» می خورم؛ منّت قصاب نمی کشم» . «نانت را با آب بخور اما منّت آبدوغ نکش» . «هر که نان از عمل خویش خورد ؛ منّت از حاتم طایی نبرد – سعدی» . «ای شکم خیره به نانی بساز – تا نکنی پشت به خدمت دو تا» . «پیش شمشیر سرافکنده شوی – به که پیش چو خودی بنده شوی – جامی» . « مرا مرگ بهتر از این زندگی  –  که سالار باشم کنم بندگی – فردوسی» قناعت مالی است که پایان نمی پذیرد و گنجی است که نابود شدنی نیست، آزادی و سربلندی در گرو آنست . حضرت رسول اکرم (ص) . «دست نیاز چونکه کنی سوی کس دراز – پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش – صائب».

۲۹ زنبور درشت بی مروت را گو (باری چو عسل نمی دهی نیش مزن) سعدی.

باری = به هر روی. مروت = مردانگی و به رمز (کنایه) به معنای دادمند (انصاف) . بی مروت کسی است که به آدمی گزند می رساند.  پارسای بی دانش سرای بی در است و دانای بی کردار به زنبور بی شهد و انگبین (عسل) مانند است.

۳۰ (باز گو از نجد و از یاران نجد) تا «در» و دیوار را آری به وجد شیخ بهایی.

«نجد» بخشی از سرزمین عربستان است. همانند: از هر چه بگذری سخن دوست خوش تر است.

۳۱ آخر ای عاشق ز جور یار آه از بهر چیست؟ – (باز ناید تیر هرگز کز کمان آید برون) خواجه رستم خوریانی.

۳۲ که موبد چنین داستان زد ز زن (با زن ، در راز هرگز مزن) اسدی طوسی.

  موبد ، کاتوزی (روحانی) زرتشتی است.

۳۳ چه کند زورمند وارون بخت (بازوی بخت به ، که بازی سخت) سعدی.  وارون بخت، همان بخت برگشته است.

همانندی ها : «از بخت، کار ساخته است و نه از عقل» . «اوفتاده است در جهان بسیار – بی تمیز ارجمند و، عاقل؛ خوار – سعدی» . «اگر به هر سر مویت دوصد هنر باشد – هنر به کار نیاید، چو بخت، بد باشد – سعدی» . «از این بوالعجب تر حدیثی شنو – که بی بخت کوشش نیرزد دو جو- ؟» . «چندانکه جهت بود ، دویدیم در طلب – کوشش چه سود چون نکند بخت، یاوری – سعدی» . «به رنج بردن بیهوده گنج نتوان یافت – که بخت راست فضیلت، نه زور بازو را – سعدی» . «خودت بخواب ، بختت بیدار باشد .» و افزون بر اینها . . . .

در نگرش اندیشمندان و چامه سرایان، نام بخت که به میان می آید دیگر ، دانش، کوشش، خرد، فن، هنر، پیشه، زور بازو و جز اینها . . . همه از سکه می افتند. یک چامه سرا آنچه که می گوید تنها زبان حال و سهش های شخصی خودش نیست، زبان حال زمان و همبودگاه خویش است. گاه که کسی در پیرامون خود هرچه می بیند بیداد، دوچشمی، برتری نابخرد بر بخرد و همه در این مایه هاست . پس انگیزه نابسامانی را باز نمی شناسد و اگر نیز باز بشناسد، نتواند بگوید. گره دل را روی چرخ کژمدار و فلک کج رفتار تهی می کند که برآیند این و چگونگی ها، گونه ای بدبینی نسبت به سامانه ی آفرینش پدیدار می شود. و این پندار نیرو می گیرد که پایه روزگار بر بیداد نسبت به نیکان است و گونه ای کین توزی دیرینه ای بین روزگار و نیکان  است. مردم ناخواسته نه تنها به روزگار بلکه نسبت به آفرینش و خاستگاه آن بدبین می شوند و فلسفه ی بخت، پا به میان می نهد و ما، در ادبیات خودمان کارا آن را به روشنی دریافت می کنیم و این چیزی نیست مگر پیامدهای بیدادگری که بر توده ها روا داشته شده است و این در حالی است که در آموزه های دینی ما گفتار، از «مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد» را داریم و اینکه پروردگار سرنوشت هیچ تباری را دگرگون نمی کند جز آنکه خودشان انگیزه این دگرش باشند. (برگردان نشانه های ۳۹ و ۱۱ از سوره های «نجم» و «رعد» )

۳۴ ( «باز» هم «باز» بود ورچه که او بسته بود) صولت (شکوه) بازی از باز کندن نتوان فرخی سیستانی.

همانندی : «شیر هم شیر بود؛ گرچه به زنجیر بود». نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان.  قلاده هم به معنای «گردنبند» و یوغ است و هم یکایی برای شمارش گربه سانان و ژیان نیز یعنی خشمناک.

۳۵ احوال زمانه گوشه گیران دانند (بازی به کنار عرصه بهتر پیداست) واعظ قزوینی.

۳۶ (با سیه دل چه سود خواندن وعظ) نرود میخ آهنین بر سنگ. سعدی.

همانندی ها : «چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال؟ = گفتار – سعدی» . «نفس درنده، پند خردمند نشنود – سعدی» . «بر چشم کور، سرمه کشیدن چه فایده؟» . «پند به نادان، باران است بر شورستان» . «یک گوشش در است و یک گوشش دروازه» . «گناه دانه (تخم) چه باشد ؛ زمین چو قابل نیست؟» . «کوتاه کن افسانه که دیوانه به خواب است» . «به مست و به دیوانه مدهید پند !» . «به پیش جاهلان مفکن گزافه، پند نیکو را – که دهقان تخم هرگز نفکند در ریگ و شورستان – ناصرخسرو» . «چونکه گوش اهل این مجلس کر است – در چنین مجلس، خموشی بهتر است-؟» . «از ویژگی های دانا آن است که اوتنها کسی را پند می دهد که اندرزش را بپذیرد – علی علیه السلام».

و  در پایان: «کسانی که کافر شدند برای آنان ناهمگونی (تفاوت) نمی کند که آنان را (از شکنجه الهی) بترسانی یا نترسانی، آنان ایمان نخواهند آورد. پروردگار بر دل ها و گوش های آنان مُهر نهاده و بر چشم هایشان پرده ای افکنده و شکنجه بزرگی چشم به راهشان است . (قرآن کریم سوره بقره نشانه های ۶ و ۷)

۳۷ (باش چون پرده رازدار کسان) تا نگردند از تو، افسرده – ؟

همانندی ها : «حرف پَر دارد» . «بند را آب مده» (رازدار باش) . «استاد پنبه زن، پنبه ات را بزن، هر چه دیدی دم مزن» (در زندگی و سراپرده ی ویژه کسان سرک مکش). «لب مگشا، گرچه در او نوشهاست – کز پس دیوار بسی موش هاست – نظامی» . «چنان گو از خود با بهترین دوست – که پنداری که دشمن تر کسی اوست – نظامی» . «راز تو، خون توست ؛ پس نباید در رگ های دیگر جریان یابد – امام صادق (ع) » .

 

«سینه ی تو برای نگهداری راز تو گسترده تر است – امام علی (ع) »


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و ششم

۱ از اصل نیک هیچ عجب نیست فرع نیک (باشد پسر چنین چو پدر باشد آن چنان) سوزنی

همانندی: «بیله دیگ ؛ بیله چغندر» . «هر کسی آن کند کزو شاید» . «از بید بوی عود نیاید» (عود چوبی است که از سوختنش بوی خوش آید) . «آب شیرین نشاید از گِل شور» . «از دیو مهربانی نیاید» . «از جهنم باد خنک نمی وزد» . «گل کاغذی بوی ندهد» . «درخت از میوه اش شناخته می شود» . «مطلب بوی نافه از مردار» . «از دیگ چوبی، روغن بر نیاید» . «از دیگ چوبی کسی حلوا نخورد» . «از دیگ خالی کاسه ی پر نیاید».

۲ زنهار به تزویج نگردی شادان (باشد عَزَبی (بی زنی) مایه ی راحت به جهان) فصاحت رازی

۳ عشق تو در درونم و مهر تو در دلم (با شیر اندرون شد و با جان به در رود) سعیدی گیلانی

همانندی: «ترک عادت موجب مرض است».

۴ بار درخت علم ندانم بجز عمل (با عِلم اگر عمل نکنی شاخ بی بری) سعدی.

همانندی ها : «هر که علم خواند و عمل نکرد، بدان مانَد که گاو راند و تخم نیفشاند» . «علم چندان که بیشتر خوانی  –  چون عمل در تو نیست نادانی – سعدی» . «عالم بی عمل، زنبور بی عسل است – سعدی» . «عالم بی عمل، درخت بی ثمر است – سعدی» . «عالم که ندارد عملی؛ مثل حمار است – سلمان ساوجی» و «به عمل کار برآید به سخندانی (سخنرانی) نیست»

Actions speak louder than words

۵ (باغ دیدن غذای روح بود) بند و غُل توبه ی نصوح بود – سنایی.

«غُل» : بند و یا زنجیری است که به گردن و یا دست و پای بزهکاری می بندند. «توبه» در اصطلاح ، یعنی دست برداشتن از گناه. «نصوح» یعنی اندرزگوی که البته نام مردی بوده با چهره ای زنانه که سال های پی در پی در گرمابه ی زنان کار می کرده و کسی نیز از جنسیت او آگاه نبوده، هم گذران زندگی می کرده و هم غریزه ی جنسی او آرام می شده است. مولوی در دفتر پنجم مثنوی خود داستانی به فرنام «توبه ی نصوح» بیان می کند (بود مردی پیش از این نامش «نصوح» – بُد ز دلاکی زن، او را فتوح) (دلاکی ، کیسه کشی در گرمابه نیز می باشد).

«توبه ی نصوح» توبه ای است که شکسته نمی شود. برای توبه ی نصوح چهار بایسته گفته اند: پشیمانی از روی دل، آمرزش خواهی زبانی، رهایی از گناه و سرانجام دوری گزیدن از گناه در آینده.

۶ (با قضا (سرنوشت) کارزار نتوان کرد  –  گله از روزگار نتوان کرد) – ؟.

همانندی : «به جنگ خدا نمی توان رفت.» . «با چرخ ستیزه نتوان کرد – امیرخسرو دهلوی» . «قضای نبشته نشاید سترد – فردوسی» . «نیابی تو بر بند یزدان کلید – فردوسی» . «حذر چه سود کند  هر کجا قضا باشد – ادیب صابر» . «چون قضا آید چه سود از احتیاط – مولوی» . «تقدیر چو سابق است تدبیر چه سود؟» . «تقدیر را تدبیر نمی توان کرد» . «با قلم تقدیر؛ تدبیر بر نیاید – سمک عیّار» . «با قضای آسمانی بر نیاید جهد مرد – سعدی» . «درمانده ی تقدیرند هم عارف و هم عامی – سعدی» . «از قضا هم در قضا باید گریخت – مولوی» . «آنچه ایزد خواهد گریختن نتوان – عنصری» . «تدبیر انسانی دگر و تقدیر آسمانی دگر است»

بر پایه «سرنوشت باری» و یا «تقدیر گرایی» (Fatalism) چنانچه ما هر کاری را انجام دهیم آنچه که باید رخ بدهد، می دهد و دگرگونی آن از دست انسان بیرون است.

۷ عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست (با قضای آسمانی بر نتابد جهد مرد) – سعدی.

همانندی: با قضا، کارزار نتوان کرد.

۸ او نکویی کرد و تو بد می کنی؟ – (با کسان آن کن که با خود می کنی) عطار.

همانندی: آنچه به خود نمی پسندی به دیگران نیز مپسند.

۹ (با که گردون سازگاری کرد تا با ما کند؟) بر مراد دانه هرگز آسیا گردیده است؟ – کلیم کاشانی.

۱۰ (با که گویم در همه ده ، زنده کو؟) بهر آب زندگی پوینده کو ؟ – مولوی.

۱۱ در روی هر سفیدی خال سیاه دیدیم (بالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد) سعدی.

همانندی ها: هفت رنگ است زیر هفت اورنگ (تخت پادشاهی) – نیست بالاتر از سیاهی رنگ – نظامی . اسب سیه بدادم رنگ دگر نیامد – آری پس از سیاهی، رنگ دگر نباشد – سلمان ساوجی.

۱۲ از سرو بلند هرگز این چشم مدار (بالای دراز را خرد کم باشد) – سعدی.

همانندی: قامت دراز، نشانه ی حماقت است !!

۱۳ (با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی) تا بی خبر بمیرد در درد (رنج) خودپرستی – حافظ.

مدّعی: کسی است که از چیزی لاف می زند که ندارد. روی سخن حافظ با دینباوران جزمی (فناتیک) است. خودپرستی: همانا گرفتاری در چاه سرشت است و تخته بند پیکر خود و خوگرفتن – کسانی که دلداده و شیفته می شوند، خودپرست نیستند بلکه برای زهر خودپرستی و در خویش ماندگی پادزهر عشق را یافته اند. و همین حافظ می گوید: «دست از مس وجود چو مردان ره بشوی – تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی» و یا: «یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید – دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز». باری در رفتارشناختی (عرفانی) واژه ی «خود» پوشش راه است تا چه رسد به خودپسندی ! «حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز – خوشا کسی که در این راه، بی حجاب رود» . کرامندترین و برجسته ترین پادزهر خودپسندی، چنانکه گفته شد عشق است و پادزهر دیگر، رها کردن دلبستگی است. هر وابستگی جز عشق. از زبان «بایزید» گفته شده است که او خدای را در خواب می بیند و از وی می پرسد راه به تو چگونه است؟ خدای می گوید: «از خود فرو تر آی که رسیدی!» . از دیدگاه روان شناسی بین واژه ی «درد» و «رنج» کرانمندی وجود دارد. درد حالت دل ناپذیری است که وابسته به پیکر و تن است و این در حالی است که «رنج» حالت دل ناپذیر وابسته به تن و پیکر نمی باشد مانند از دست دادن عزیزان. در گذشته از درد عشق سخن می رفته(درد عشقی کشیده ام که مپرس) اما امروز بجای واژه «درد» از واژه ی «رنج» بهره گرفته می شود.

۱۴ (با مرد دغا (دغل) نرد دغا باید باخت !) تیغ کژ را نیام کژ باید ساخت طوطی نامه.

همانندی : سوراخ کج، میخ کج می خواهد.

۱۵ (با مردم زشت نام همراه مباش) کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد – سعدی.

۱۶ خواهی که پایدار بمانی علّی الدوام (همیشه) (با مردم زمانه سلامی و السلام) سید
اشرف الدین حسینی نسیم شمال.

۱۷ با اختیار حق چه بوَد اختیار ما (با نور آفتاب چه باشد شرار ما؟) – صائب.

اختیار (برگزیدن) گزاره از آن است که اگر کنشگری آهنگ آن کند که کنشی انجام دهد بتواند آن را انجام دهد و اگر آهنگ آن کند که انجام ندهد؛ انجام ندهد. در اینجا «حق» مجازاً نام پروردگار است و «شراره» همان جرقه و یا آنچه از آتش به هوا رود.

۱۸ از هرزه به هر دری می باید تاخت (با نیک و بد زمانه می باید ساخت) خیام.

هرزه : زن بدکاره و یاوه گوی.

۱۹ ما محرمان خلوت انسیم؛ غم مخور (با یار آشنا، سخن آشنا بگو! ) – حافظ.

«محرمان خلوت انس» ؛ آشنایان بزم و همنشینان نشست های آشنایی است. ما بیگانه نیستیم؛ بلکه از آشنایانیم، پس خبر دلدار را بازگو کن.

۲۰ ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش (باید برون کشید از این ورطه رخت خویش) – حافظ.

حضرت حافظ می گوید که ما انسان ها در این گیتای خاکی بخت خود را آزمودیم و به رنج های بسیار گرفتار شدیم اما اکنون ، گاه آنست که باید خود را از این گرداب هولناک مثلث برمودای زندگی جان به در آورده و رها شویم.

همانندی: سفر کن ز جایی که ناخوش بود – سعدی.

۲۱ بس سر، که فتاده ی زبان است (با یک نقطه زبان، زیان است) ایرج میرزا.

حضرت امام هادی (ع) فرموده است که «نادان ، اسیر زبان خویش است» و «زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد» . در بیت بالا ؛ «زبان» و «زیان» جناس ناقص اختلافی هستند؛ بدین گونه که در یک واج (آغاز، میان و پایان) ناسان هستند. و یا مانند «خروش و خروس» در بیت زیر:

 «بدانگه که خیزد خروش و خروس – ز درگاه برخاست آوای کوس»

۲۲ (بباید ساخت با هر ناپسندی) که ارزد ریش گاوی، ریشخندی – نظامی.

باید در زندگی در برابر ناسازگاری ها ایستادگی از خود نشان داد. چنانچه کسی ما را به ریشخند بگیرد باید آنرا چون ریش گاو! بی ارزش دانست.

همانندی ها: «با نیک و بد زمانه می باید ساخت. خیام» . «حلم حق شو با همه مرغان بساز – مولوی» . «شاد باید زیستن ؛ ناشاد باید زیستن»

۲۳ ملامتم چه کنی ای رقیب در عشقش (ببین به دیده ی مجنون، جمال لیلی را) ابن یمین.

همانندی : «لیلی را به چشم مجنون باید دید».

۲۴ همی باش پیشش پرستاروار (ببین تا چه بازی کند روزگار) – فردوسی.

افراسیاب آهنگ کشتن دختر خود فرنگیس می کند که همسر سیاوش بوده است. فرنگیس کودکی پنج ماهه از سیاوش در راه داشته است. «پیران» چون از این گزیرش افراسیاب آگاه می شود خود را به افراسیاب می رساند و او را از کشتن فرنگیس و «در راهی» او باز می دارد. افراسیاب می پذیرد و فرنگیس را به وی می سپارد و پیران نیز فرنگیس باردار را به همسرش «گلشهر» سپرده و به او می گوید از وی پرستاری کن تا ببینم بازی روزگار چگو نه خواهد بود.

همانندی ها: «تا چه دارد زمانه زیر گلیم» . «تا چه آید ز پس پرده برون – عطار» . «تا ببینم که از غیب چه آید بیرون» . «تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون – امیر عمادی شهریاری» . «شب آبستن است تا چه زاید سحر ! – حافظ» . «که داند که فردا چه خواهد بُدن – فردوسی» . «شب آبستن بود تا خود چه زاید – نظامی» . «تا بخت (یار) کرا خواهد و میلش به که باشد»

۲۵ صلاح کار کجا و من خراب کجا؟ – (ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟) حافظ.

واژه ی «خراب» که بارها در چامه های حافظ به کار رفته یعنی مستی که خراب است  نمی اندیشد و بی خود از باده است و سیاه مست.

۲۶ (بجز شکر دهنی، نکته هاست (مایه هاست) خوبی را) به خاتمی نتوان زد؛ دم از سلیمانی – حافظ.

همانندی : هزاران نکته می بادید به غیر از حسن و زیبایی – سعدی.

۲۷ چو دشنام گویی دعا نشنوی (بجز کِشته ی خویشتن ندروی) – سعدی.

در آموزه های کیشی و آیینی دشنام (دژنام) کنشی نکوهیده دانسته شده و دارای حد شرعی است. تا آنجا که پیامبر اسلام (ص) فرموده اند که : «به اهریمن نیز دشنام (سَب) ندهید؛ بلکه از شر او به پروردگار پناه ببرید» (حدیث اهل سنت) و نیز حضرت علی (ع) فرموده اند: «دشنام، جنگ افزار (سلاح) مردم پست و فرومایه است.» سعدی اندرزگوی بزرگ با پیروی از گفته های بزرگان کیشی دژنام را در بیت بالا سرزنش و نکوهش کرده است. و در جای دیگری دارد : «گر ؛ مادر خویش دوست داری ؛ دشنام مده به مادر من !»

همانندی : «از مکافات عمل غافل مشو . . . »

۲۸ تخم ار «جو» بود آرد بار (بچه سنجاب زاید از سنجاب) ناصرخسرو.

۲۹ شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست (بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین) منوچهری .

در زمینه ی چامه و چامه سرای نیکو دیدگاه های زیادی گفتار شده است. برای نمونه «گوته» چامه سرای پرآوازه ی آلمانی در گفتاری زیبا درباره ی جاودانگی چامه و چامه سرایان گفته است که: «پس بدانید که سخن شاعران، پیوسته در آستانه ی بهشت بر می شود و در آرزوی زندگی جاوید آهسته به در می کوبد» ملک الشعرای بهار : «هر چامه ای که تکانتان ندهد بدان گوش فرا ندهید. تا زمانی که یک هیجان و غلیان و یک دریافت به جنبشت در نیاورده بیهوده چامه نسرایید. کسانی بوده اند که چند صد هزار بیت سروده و یا چند پوشینه کتاب پر از چامه از خود به یادگار گذاشته اند اما هیجان و سهش شکننده و مهر لرزاننده نداشته اند. افزون بر این شش ماهه به دنیا آمدن نمارشی است از شتابندگی بسیار.

همانندی : «در سخن دُر بایدت سفتن – ورنه گنگی به از سخن گفتن – سنایی» . «کم گوی و گزیده گوی چون دُر – نظامی» . «شعر چرا میگویی که توی قافیه اش بمانی؟» . «شعر مگو دچار ضرورت مشو» . «شعر مگو در قافیه ممان» . «شعر مگو تا در قافیه اش در نمانی»

۳۰ دوست گو یار شو و هر دوجهان دشمن باش (بخت گو روی کن و هر دو جهان لشکر گیر) – حافظ.

در بیت بالا به جای «روی کن» ، «پشت کن» نیز گفته شده است.

در فرهنگ حافظ؛ دوست از دیدگاه خداشناسانه و دلسپارانه همان دلدار جاوید (ازلی) یعنی پروردگار است و گاه نیز همان دوست زمینی می باشد. از پروردگار بخواه که یار و پشتیبان مان باشد. چه اگر او یار باشد، هر دو جهان هم که باشند در برابر او هیچ اند. به بخت گوی تا که از ما رویگردان نشود که اگر چنین شود سراسر گیتی را که دشمن مان فرا گیرد باکی نیست. حافظ با دل بستن به مهربانی جاودان دوست؛ خود را از بند شاه و گدا رهانیده است.

۳۱ به خوان کسان برمخور نان خویش (بخور نان خود بر سر خوان خویش) – نظامی.

در برخی ، این گونه نیز دیده شده است: «شکینه بنه بر سر خوان خویش» شکینه آوندی است گچی (تاپو) که در آن غلّه نگهداری می شود و «خوان» هرچه که بر آن غذا خورند.

چامه سرایان و پارسی گویان، درخواست و خواهش خواسته (مال) و امور مادّی ، پیرنگ نیاز شخصی نزد کسان – به ویژه دونان و بدسرشتان و فرومایگان را به سختی نکوهش کرده  آن را بر نتابیده اند؛ به گونه ای که بت پرستی را از مردم پرستی بهتر شمرده اند. (بت پرستیدن به از مردم پرست – پند گیر و کار بند و گوش دار – بوسلیک گرگانی) چامه سرایان پارسی گوی ما بر این باور بوده اند که اگر نان را در سرشک دیده ی خود فرو بریم و بخوریم بهتر از آنست که نیاز خود را نزد کسان فرومایه بریم (نان فرو زن به آب دیده ی خویش – وز در سِفله (فرومایه) هیچ مخواه – محمد ترمذی) خواجه عبدالله انصاری زبانزد به پیر هرات؛ در نپرداختن به آفریده و داشتن والا منشی چنین گفتار داشته است: «تا آز به هر که کردی؛ بنده و برده ی او گشتی و نیکویی به هر که کردی، امیر او گشتی. از کسی خواه که دارد و می خواهد که از او بخواهی؛ از او مخواه که ندارد و می کاهد اگر از او بخواهی و آنِ دیگران از آنِ خویش می خواهد. نان هر کس مخور و نان به هر کس بده! انگیزه بلند دار تا به هر کنِس (خسیس) نیامیزی؛ خوشخوی باش تا به هر دلی بیامیزی» .

خیام بدین باور است که باید به اندک ساخت و با همین اندک شاد بود و مزدوری کس نکرد و گمارده و گماشته فروتر از خود نشد. برای نمونه (با نان جوین خویش حقا که به است – کآلوده به پالوده هر خس (خار) بودن). دیگر چامه سرایان هر کدام به گفتاری در این زمینه داد سخن داده اند:

الف سعدی: «کرم ورزد آن سر، که مغزی در اوست – که دون همتانند بی مغز و پوست»

ب انوری: «آلوده ی منت کسان کم شو – تا یکشبه در وثاق (خانه) تو نان است».

پ خاقانی: «آدم برای گندمی از روضه (بهشت) دور ماند – من دور ماندم از در همّت برای نان»

ت بابا طاهر: «فرو ناید سر مردان به نامرد – اگر دارم کشند مانند حلاج»

ث ناصرخسرو: «شادی و نیکویی از مال کسان چشم مدار – تا نمانی چو سگان بر در قصاب ، نژند (پژمرده)»

ج سنایی: «هر که چون کرکس به مرداری فرو آورد سر – کی تواند همچو طوطی طعم شکر داشتن؟ »

چ حافظ: «چو حافظ در قناعت کوش وز دنیای دون بگذر – که یک جو منّت «دونان» به صد من زر
نمی ارزد»

ح عراقی: «زنهار (بپرهیز) ز دست ناکسان آب حیات – بر لب ننهی گرچه در آتش باشی»

خ سیف فرغانی: «ما که اندر پایگاه فقر دستی یافتیم – گاو از ما به که گردون را فرود آریم سر»

د ابن یمین : «من و کنج آزادگی بعد از این – زهی پادشاهی زهی سلطنت»

ذ عبید زاکانی: «جان میده و داد طمع و حرص مده – غم میخور و نان منت آلود مخور»

ر عماد فقیه: «چون آب به هر زمین نمی باید شد – چون باد به هر دری نمی باید رفت»

«نان جوین خویش به از منّت کسان» . «نان خود با تره و دوغ زنی – به که از خوان شه آروغ زنی» . و «نان خودت را میخوری چرا هلیم میرزا آغاسی را هم می زنی؟»


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و هفتم

۱ (بخور هر چه داری به فردا مپای) که فردا مگر دیر آیدش رای فردوسی.

همانندی: برای هر نخور، یک بخور پیدا می شود.

۲ (بد آید فال چون باشی بد اندیش) چو گفتی نیک، نیک آید فرا پیش نظامی.

همانندی: «فال بد بر زبان، بد باشد» . «هرچه بر زبان آید؛ به زیان آید»

حافظ گفته است: «رخ تو در دلم آمد، مراد خواهم یافت – چرا که حال نکو در قفای (در پی) فال نکوست.» مورد «تفأل» در فرهنگ خاور زمین پیشینه دیرینه ای دارد. اساساً معنای راستین واژه ی فال در زبان تازی پیش بینی شگون و خوش بینانه است که همچم (مترادف) آن در زبان پارسی واژه ی «مُروا» است. (لب بخت پیروز را خنده ای – مرا نیز مُروای فرخنده ای – عنصری). پادواژه (متضاد) شگون در زبان تازی «تَطیّر» (با تشدید ی) است که به معنای آوای مرغان بدشگون مانند جغد (بوم، بوف) می باشد. (از نوحه ی جغد الحق مائیم به دردسر – از دیده گُلابی کن؛ درد سر ما بنشان – خاقانی) و معنای واژه تطیّر در زبان پارسی «مُرغوا» (فال بد شکون) است. (فغان ز جغد و مُرغوای او – که تا ابد بریده باد نای او – ملک اللشعرای بهار) و (نباید آفرین آن کس که گردونش کند نفرین – نباید مُرغوا آن کس که یزدانش دهد مُروا – قطران تبریزی) .

به هر روی «خدای ترسان» (متشرعین) مُرغوا را به گونه «استخاره» (نیک خواستن) از کلام الله مجید درآورده و باور دارند آنجا که امر رایزنی با خردمندان و کارشناسان دودمان راه به جایی نمی برد و گرهی از چالش ها و تنگناها نمی گشاید استخاره روا و پسندیده است. که اول استشاره و سپس استخاره و به گفته حضرت حافظ: «هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بُود – در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست» . به راستی «بد آید فال چون باشی بداندیش – چو گفتی نیک، نیک آید فرا پیش» . به کوته سخن در ایران باستان باور همگان بر این بوده است که چنانچه در تفأل و فالگوش ایستادن، برفور به دل فال گیرنده و شنوند پندار نیک جوانه زند. رهنمون بر نیکی و فرجام خوشی و اگر اندیشه پلشت در میان باشد نشانه ی ناخوشایندی خواهد بودکه به گمان همان انرژی مثبت و منفی است.

۳ که سالوکِ (درویش) این منزلم عن قریب (به زودی) (بد از نیک کمتر شناسد غریب) سعدی.

همانندی ها: «غریبی بود، عذرخواهی بزرگ – نظامی» و «غریب کور است»

۴ (بد اندیش را بد بود روزگار) به دل، اندر اندیشه ی بد مدار ! – فردوسی

همانندی ها : «بد مکن و بد میندیش تا تو را بد نیاید پیش» و «بد آید بداندیش را کار پیش – فردوسی»

۵ آنرا که هست خواب گران، شب دراز نیست (بدبخت نیست چشم و دل هر که باز نیست) وحید قزوینی. به گفتاری دیگر: «دنیا به کام ابلهان است» و «آفت جان من است، عقل من و هوش من»

۶ برکنده به، آن چشم که بدبین باشد (بدبین همه جا در خور نفرین باشد) جامع التمثیل.

همانندی ها : «پای مرغت را ببند؛ همسایه ات را دزد مکن !» که البته گاهی دُم خروس همسایه از زیر لباس دزد، خود را نشان می دهد و سوگند به حضرت عباس نیز باورکردنی نیست. «ظن بد بردن به مردم، محو سازد خیر تو» . «راه را تا نروی؛ مرد را تا نیازمایی» . «تا ندیده ای پاک است» . «هر که را جامه پارسا بینی – پارسا بین و نیک مرد نگار . ور ندانی که در نهادش چیست – محتسب را درون خانه چه کار؟! – سعدی». «ظن نیکو بر، بر اِخوان صفا (برادران پاک دل) – گرچه آید ظاهر از ایشان جفا . آن خیال و «وهم» بد چون شد پدید – صد هزاران یار را از هم برید – مولوی» . «ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری گمان ها دوری گزینید، زیرا برخی گمان ها گناه است – نشانه ی ۱۲ سوره ی حجرات» .

«هر کس به برادر خود گمان بد ببرد گویی به پروردگارش گمان بد برده است. زیرا پروردگار فرموده است که از بسیاری گمان ها بپرهیزید – حضرت رسول اکرم (ص) » . «رفتار برادرت را به بهترین گونه برداشت کن، مگر زمانی که کاری از او سر زند که راه روایش و درست انگاری (توجیه) را بر تو ببندد – حضرت علی (ع) »

و در پایان ؛ برخی می گویند «بطری نیمه خالی و برخی می گویند بطری نیمه پر» . برخی می گویند «بفرمایید، برخی می گویند نمی فرمایید؟» و اما اینکه همه ی کسان خوب هستند، مگر آنکه وارونه اش ثابت شود و یا اینکه همه ی کسان بد هستند مگر آنکه وارونه اش ثابت شود. جای گپ و گفت بسیار است. تا دیدگاه هر کسی بر پایه فرهنگ و فراخویی او چه باشد. که «متاع کفر و دین بی مشتری نیست  ؛  گروهی این گروهی آن پسندند.»

۷ از هجر گرچه نیست بلایی بتر ولی (بدتر ز هجر، از غم هجران نمردن است) میر صیدی تهرانی.

همانندی:  ( «بدخوان» ، «خوش خوان» را به صدا در می آورد.»

۸ خواهی که ز هیچ کس به تو ، بد نرسد (بدخواه و بدآموز و بداندیش نباش) بابا افضل.

همانند: «بد مکن و بد میندیش تا تو را بد نیاید پیش»

۹ (بد را به بد سپار و عدو را به ذوالفقار) وآنگه ببین که شاه ولایت چه می کند؟ – صابر همدانی.

همانندی: «بد را حاجت نفرین نباشد» – محیط قمی. نکویان را دعای خیر میکن – که بد را حاجت . . .

۱۰ تو تا زنده ای پرده ی کَس مَدِر (بدرّد خدا پرده ی پرده دِر) ادیب پیشاوری.

«لا تخرقن علی احد سترا» یعنی پرده هیچ کس را مدر. همچنانکه آب مایه زندگی است آبروی کسان نیز مایه و پایه ی منش (شخصیت) اوست. هرکس در نزد پروردگار دارای جایگاه ویژه ی خود می باشد تا آنجا که می فرماید: «ان الله یدافع عن الذین آمنوا» پس کسی را که پروردگار پاسدار اوست چگونه، کسان به خود گستاخی می دهند که پرده اش را بدرند و رازش آشکار سازند و بدنامش کنند؟ و آبرویش بریزند که آبرو، آب جو نباید کرد.

همانندی: «پرده کس را مدر تا پرده ات را ندرند»

۱۱ (بد ز بدگوهران پدید آید) هر کسی آن کند، کزو زاید عنصری.

همانندی : «از مار نزاید جز ماربچه»

۱۲ (بدزدی ز نعمت، بدزدم ز خدمت) چه برکت بود در میان دو سارق؟ – رشید وطواط.

همانندی: «به قدر پولت میزنیم پنبه»

۱۳ دانا نکشد سر از مکافات (بد کرده بدی کشد به پایان) ناصرخسرو.

همانندی: «بد مکن که بد، افتی؛ چَه مَکَن که خود افتی»

۱۴ (بد گهر با کسی وفا نکند) اصل بد در خطا، خطا نکند. نظامی.

همانندی : «بد اصل وفا نکند و خوش اصل خطا نکند»

۱۵ هر کجا گوهری بدست بدی است (بدگهر ، نیک چون تواند زیست؟) عنصری.

هر امر پاک و پاکیزه ای؛ ریشه دار، ماندگار، زنده و بالنده و کارساز است. و هر امر ناپاک و زشتی، آونگان و آویزان، بی پایه، مرده نازا و بی بر است.

۱۶ حبس من این کیفر پیشینه است (بد مکن ای دوست که کیفر بری) ملک الشعرای بهار.

۱۷ مگر نشنیدی از فراش این راه ؟ – که هر کو چاه کند افتاد در چاه نظامی.

بیت بالا برگرفته از گفته پیامبر اسلام است که اگر کسی در راه برادر دینی خود چاهی کنده باشد خودش در آن می افتد. و نیز نمارشی است به برگردان نشانه ی ۷ از سوره ی اسراء که: «اگر نیکی کنید به  خود نیکی کرده اید و اگر بدی نیز کنید به خود بد نموده اید.»

همانندی ها: «بد مکن که بد افتی؛ چَه مکن که خود افتی» . «چَه مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی» . «چاه کن، همیشه ته چاه است» . «هر که چاه از بهر دیگران کَنَد خود در چاه افتد – سمک عیار» . «هر که بدی کرد به بد یار شد – هم به بد خویش گرفتار شد. – از جامع التمثیل» . «بد کرده، بدی کشد به پایان – ناصرخسرو» . «بد آید به پیش بد از کارِ بد – فردوسی» . «هر آن کس که بد کرد کیفر بَرَد – فردوسی» . «کسی که بد کند از بد برد کیفر – معزّی» . «مکن بدی که بدی را بدی جزا باشد» . «بد مکن و بد میندیش – تا تو را بد نیاید پیش» . «مکافات بد را ز یزدان بدی است – فردوسی» . «خشت که به آسیا بردی خاک نصیبت می شود» . «کسی که بد نکند روز بد نخواهد دید» . «گر بدی کنی چشم نیکی مدار – ابن یمین» . «مکن بد اگر بد نخواهی به خویش – بهمن نامه» . «چو بد کردی مباش ایمن ز آفات – که واجب شد طبیعت را مکافات – نظامی» . «آنها که بد کنند سزاوار دوزخند»

۱۸ (بد و نیک بر ما همی بگذرد) چنین داند آن کس که دارد خرد فردوسی.

مصراع دوم به گونه : (نباشد دژم هر که دارد خرد)

همانندی: «بد و نیکِ جهانِ گذران می گذرد»

۱۹ نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم (که بد و نیک جهان گذران می گذرد) هاتف اصفهانی.

۲۰ (بد و نیک ماند زما یادگار) تو تخم بدی تا توانی مکار هاتف اصفهانی.

همانندی: «در دنیا یک خوبی می ماند و یک بدی.»

۲۱ سرشت طفل بد را دایه داند (بد همسایه را همسایه داند) اسعد گرگانی.

همانندی: همسایه به حال همسایه آگا هست.

۲۲ کسی را کجا بخت انباز نیست (بدی در جهان بدتر از آز نیست) فردوسی.

۲۳ (بدین مژده گر جان فشانم رواست) که این مژده آسایش جان ماست فردوسی.

این بیت که به گونه ی یکی از پرآوازه ترین زبانزد های (امثال) پارسی را به خود گرفته، همیشه از سوی کسی گفته می شود که مژده ای به وی دهند؛ به ویژه دوستی که نوید دهد که بر آن است تا به دیدار دوست خود می آید و گرد کفش بر سرش می تکاند.

۲۴ چه خوب است این مَثَل مر بخردان را (بدی یک روز پیش آید بدان را) اسعد گرگانی.

«بد آید ز مردم به کردار بد» . «بد آید پیشِ بد از کار بد – فردوسی»

۲۵ به بازوی تو ندارد خطر؛ گرفتن مُلک (بر آسمان شدن، آسان بود به پای «بُراق» ) ظهیر فاریابی.

مصراع دوم نمارشی است به معراج حضرت رسول اکرم (ص) . یعنی به گونه ای سفر آسمانی. معراج بر وزن مِفعال از ریشه «عرج» که مصدر این واژه، عُروج و مَعرج ؛ با دو معنای متفاوت؛ یکی به معنای کج شدن و یا لنگان لنگان راه رفتن است و دیگری به معنای بالا رفتن که هر دو معنی در قرآن آمده است و معراج اسم ابزار است یعنی نردبان. این سفر آسمانی ویژه حضرت محمّد(ص) نبوده، در قرآن کریم به معراج حضرت موسی و ابراهیم (علیهما السلام) ، حضرت عیس نیز به روشنی نمارش شده است. زرتشتیان یا «به کیشان» نیز
درباره ی زرتشت به رخدادی شبیه معراج باور دارند.  اما در مورد «بُراق» به نوشته فرهنگ های پارسی، اسب و یا اسب تیزرو. به گربه ی انبوه موی براغ نیز گفته می شود. به ویژه گاه که گربه، هنگام جنگ، موهای نرم و درخشان گردن خود را گشوده و برافراشته می کند. اما از نگرش بازگفت و داستان اسلامی، ستوری بوده به چهره مانند انسان و از دیدگاه ریخت کلان تر از الاغ و فروتر از شتر و یا کوچکتر از استر (قاطر) بزرگتر از خر، که پیامبر اسلام در شب معراج بر این راهوار سوار شده اند که چگونگی آن در این کوتاه نمی گنجد. (سوره های اسراء و نجم) چامه های زیادی در این زمینه سروده شده است. برای نمونه بیتی از فرید اصفهانی (از زمین تا آسمان چون برق رفتی بر بُراق – صد هزاران منزل و فرسنگ و میل ای مصطفی)

۲۶ (برای دوستان، جان را فدا کن) ولیکن دوست ، از دشمن جدا کن – جامی.

همانندی ها: « یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند – سعدی» . «مرد آن باشد که از جان بگذرد در راه دوست – سپهر کاشانی» . «در پای دوست هرچه کنی مختصر بود – سعدی» . «یار می باید که چون پروانه گردد گرد یار – ؟؟»

۲۷ هزار بار مرا مرگ به از این سختی است (برای مردم بدبخت؛ مرگ خوشبختی است) میرزاده ی عشقی.

بیت بالا گزیده ای از غزل جانسوز و دل گداز «دزد پایتختی» سروده ی زنده یاد ، شهید میرزاده ی عشقی (سید محمدرضا کردستانی) است که از زمره می گوید: «رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است – که دزد گردنه بدنام؛ دزد پایتختی است !» عشقی؛ چامه سرای، روزنامه نگار (مدیر روزنامه ی قرن بیستم)، آزادیخواه، نمایشنامه نویس و هوادار استوار و پابرجای مشروطه ۳۱ سال بیشتر نداشته که در سال ۱۳۰۳ خورشیدی به دستور رئیس نظمیه (کلانتری) وقت و او نیز از سوی جایگاهی بالاتر ، با زمینه سازی هایی با تیر جانسوزانه و بیدادگرانه پیکر ناتوان و بیمارش از پای در می آید. دو سال پس از شهادت عشقی، دیوان عالی تمیز! رأی بر برائت از پای درآورنده عشقی می دهد که این خود نمونه ای است از برخی بیدادگری ها و رهیافت های سرجنبانان در امور داوری ! گویا کشنده عشقی در سال ۱۳۲۶ در حال سرخوشی زیر دیوار میخانه ای که با وزش باد بر سرش آوار می شود جان به جان آفرین وا می گذارد. این چامه ی زبانزد بر کنار سنگ گور عشقی حک شده است:

«خاکم بر سر، زغصه به سر خاک اگر کنم  –  خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟ . من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک  –  وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم .  معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق  –  ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم.» بانو قمرالملوک وزیری، ستاره ی درخشان آواز ایران که نمونه ی انسان دوستی اش کمتاست و با «عشقی» پیوستگ ژرفی داشته بیت «هزار بار مرا مرگ، به از این سختی است – برای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی است» را چند سال بعد، بر صفحه ی گرامافونی در گوشه ی حجاز آواز ابوعطا و به یاد عشقی بایگان می کند.

و در پایان: «دیو مهیب خودسری چون ز غضب گرفت دُم – امنیت از محیط ما رخت ببست و گشت گم . حربه ی وحشت و ترور کشت چو میرزاده را – سال شهادتش بخوان «عشقی قرن بیستم !» ». روان همه ی نیکان گیتی شاد باد!

۲۸ ادیم زمین سفره ی عام اوست (بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست؟) سعدی.

برای واژه ی «ادیم» معناهای گوناگونی نوشتار شده است. از زمره : سفره ی غذا، چرم خوشبوی و مجازاً روی زمین. مصراع دوم به گونه ی : «چه دشمن بر این خوان یغما چه دوست» خوان یغما، سفره ای است که رادان و بخشندگان بگسترانند و فراخوان همگانی دهند چه؛ یغما به معنای تاراج است.

همانندی ها: «هر که خواهد ؛ گو بیا و هرکه خواهد؛ گو برو! – گیر و دار و حاجب و دربان در این درگاه نیست ! – حافظ»

۲۹ زر از بهر خوردن بود ای پدر (برای نهادن چه سنگ و چه زر؟!) – سعدی.

همانندی:  بخور هر چه داری به فردا مپای – که فردا مگر دیگر آیدش رای . ستاند ز تو، دیگری را دهد – جهان خوانییش بی گمان برجهد. – فردوسی

————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و هشتم

۱ اندر صفتت نیست نه نامی و نه ننگی (بر بام خرابات چه جغدی، چه همایی) – سنایی.

۲ چوگان بزدش بر دهن و گفت خموش (بر بسته دگر باشد و بر رُسته دگر) خواجوی کرمانی.

بررُستن = روییدن است. بررُسته به معنای نبات و روییدنی است. در برابر بربسته، که دارای رشد و نمو نمی باشد. نظامی گفته است : «درِ حاجت از خلق دربسته به – ز دریا نیی؟ آدمی رسته به»

۳ ای بی بَدَل چو جان بدلی نیست بر توام (بر بی بدل چگونه گزیند بدل ؟) – انوری.

بَدَل = جایگزین و کس بزرگمنش و جمع آن اَبدل است.

۴ (بردباری نشانه ی مردی است) هر که را صبر نیست نامرد است !!) – ؟؟.

همانندی ها : کارها به صبر برآید و مُستعجِل به سر آید – سعدی. محیط دایره آن کس به سر تواند برد – که پای جهد، چو پرگار استوار کند – قاآنی. گر، از هر باد چو بیدی بلرزی – اگرکوهی شوی کاهی نیرزی – نظامی.  چند نیش مگس، هرگز اسب چابک را از تاختن باز نمی دارد – «ولتر» . آن کس که اراده و پایداری دارد، هرگز روی شکست را نمی بیند.«مترلینگ» . با بردباری، سبزه به شیر و برگ توت به پیراهن ابریشمی دگرگون می شود . (مثل چینی) . رنجی که به راستی دلاورانه بردباری شود حتی دل سنگ را نرم می سازد (گاندی) . شتاب باید کرد اما در این شتاب، باید چشم گشاده داشت که بیراهه ها در پیش و چاه ها در راه است (دکتر پرویز ناتل خانلری)

توان  اندیشه و پایداری اراده ی هر کس را در هنگام تیره روزی می توان آزمود زیرا رویدادهای زمانه،
بوته ی پیمانپایی و سنگ آزمون پایداری مردان است (کلیله و دمنه)

از مرد آزاده چشمداشت پایداری می رود؛ نه فرمانبرداری کورکورانه. مرد آزاده همیشه استوار است اما مرد میانه همیشه جوشان و خروشان (کنفسیوس) . پایداری مایه ی پیروزی و پیروزی ما در خوشبختی است (کاظم زاده ایرانشهر) . چنانچه بر خود چیره باشیم؛ فرمانروای سرنوشت خود هستیم. (کلینگر)

۵ (بر رُسته دگر باشد و بر بسته دگر) اسرار التوحید.

این گزاره در چند مورد از سوی کسانی چند گفتار شده است (در شماره ۲ همین بخش) مصراع بالا تمثّلی است از بیت مولوی: «مُلک؛ بربسته چنان باشد ضعیف – مُلک بررُسته چنان باشد شریف»

یعنی پادشاهی و بزرگی که پایه آن بر دل ها نشستن نباشد ناتوان است. چون برخی پادشاهان که در برج عاج نشسته و از دنیای بیرون ناآگاهند پنداری چون سنگ، پیچان و مرده اند (بربسته) و واژگونه ؛ فرمانروایانی که روینده و رویان هستند بسیار بزرگمنش می باشند.

و یا خندان خندان به ناز گفتنش خاموش – بر بسته دگر باشد و بررُسته دگر. از پشته ی تو سبزه ی خط بررُسته است یا مغز ز پسته ی تو بیرون جسته است . بررُسته دگر باش و بربسته دگر – این طُرفه (کمیاب) که بر رشته ی تو بربسته است. و در پایان : «ادب النفس خیر من ادب الدرس». فرهنگی که در سرشت کس باشد نیکوتر از فرهنگی است که از راه آموزه دریافت شود. این گزاره همانند «بربسته دگر باشد و بررسته دگر»

۶ گر نیاید به گوش رغبت کس (بر رسولان پیام باشد و بس) – سعدی.

پیامبر هیچ خویشکاری جز پیام رسانی پروردگار ندارد . (نشانه ی ۹۹ از سوره مائده)

همانندی ها : «من آنچه شرط بلاغ است با تو می گوید – تو خواه از سخنم پند گیر و ؛ خواه ملال» سعدی.

«گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست – گر نامه رد کنند، گناه رسول چیست؟ – سعدی» . «از ما گفتن از شما نشنیدن – مراد ما نصیحت بود و گفتیم» . «گر نشنوی نصیحت و گر نشنوی به صدق – گفتیم بر رسول نباشد بجز بلاغ – سعدی» . «خواه ردش کنی و خواه قبول؛ نیست غیر از بلاغ کار رسول»

۷ گوش کن پند ای پسر از بهر دنیا غم مخور (بر سر اولاد آدم، هرچه آید بگذرد) – سعدی.

مصراع اول بیت بالا در برخی از چاپ های حافظ نیر به گونه : «گوش کن پند ای پسر از بهر دنیا غم مخور – گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی داشت هوش» نیز دیده شده است.

همانندی ها: «زمستان بگذرد سرما، سرآید» . « ز حادثات زمانم همین مرا پسند آمد – که خوب و نیک و بد و زشت در گذر دیدم – ابن یمین» . «بر شما بگذشت و بر ما هم بگذرد – انوری» . «هم سرآید روز غربت، هم شب غم بگذرد» . «شب سمور گذشت و لب تنور گذشت» . سمور (بیدستر) پستانداری است که از پوستش به فرنام پوشش گرانبها به ویژه بر آستین بهره می برند. «شب یلدا نیز می گذرد چه در پوست سمور و چه لُخت و برهنه در کنار تنور» . «گنچ و رنج و غم شادی جهان در گذر است – عاقل آن به که در اندیشه ی پایان باشد»

۸ راحت هستی و رنج نیستی (بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت) انوری و سعدی..

۹ پای این مردان نداری جامه ی مردان مپوش (برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن) – سنایی.

۱۰ (بر گذشته حسرت آوردن خطاست) باز ناید رفته؛ یاد آن هباست (گرد و خاک) – مولوی

What is gone is gone.

همانندی ها: «بر گذشته افسوس نخورند» . «چرا داری به دل تیمار رفته؟ – اسعد گرگانی»

۱۱ (برگ سبزی است تحفه ی درویش) چه کند بینوا؟ همین دارد..

همانندی : ارمغان مور؛ پای ملخ است.

بیت بالا از زبان وحشی بافقی به گونه ی : «نیم جانی است تحفه ی وحشی – چه کند؟؛ بی نوا همین دارد» بیت اول که از بسامد کاربرد گونه ی «ارسال مثل» به خود گرفته است در زمینه ی پیش کش ره آوردو یا ارمغانی که بخواهند بگویند این پیشکشی بی ارزش است و برازنده و ارزنده شما نیست و یا اینکه از سر فروتنی گفته باشند به کار برده می شود. این ارسال مثل از آنجا پیدا شده است که پیشتر، درویش ها یک دسته گیاه جعفری یا «شبد» (شوید) به دست گرفته و در کوچه و بازار، ستایش گویان گردش می کردند و به هرکس یک شاخه شبت و یا جعفری می دادند و آن کس به خواسته و توان خود خرده پولی به آنان می پرداخت.

(بی نوایان را به برگ سبز گاهی یاد کن – چون به نیرنگ جهان، خرج خزان خواهد شدن – صائب)

۱۲ دست از کرم به عذر تُنُک مایگی مشوی (برگی در آب، کشتی صد مور می شود) ناظم هراتی.

تنک مایه به کسی گفته می شود که سرمایه ی مالی و یا دانشی او کم است. (وگر تنگدستی تنک مایه ای – سعادت بلندش کند پایه ای – سعدی)

۱۳ چشمت به کرشمه نظری کرد که تن زن (بر مست همان به؛ که نگیرند خطا را) – سلمان.

۱۴ عاشقان کشتگان معشوقند – )بر نیاید ز کشتگان آواز) – سعدی.

۱۵ (برو این دام بر مرغ دگر نه) که عنقا را بلند است آشیانه – حافظ.

عَنقا (سیمرغ = سین مرغ) پرنده ای است که به گفته شاهنامه، جایگاهش در کوه البرز است. برخی آن را کنایه از پیر و مرشد می دانند و بر خی ، وجود پروردگار . . .  تونمای (معنا) رویه ای بیت این است که عنقا (سیمرغ) آشیانه ای بلند و دسترس ناپذیر دارد و مرغی نیست که چون مرغان دیگر شکار شود. اما تونمای درونی و عرفانی این بیت این است که با این سیر و سلوک زرق آلود نمی توان به پروردگار دست یافت.

همانندی ها : «برو این شتر را درِ خانه  ی دیگری بخوابان» . «عنقا را به دام نتوان گرفت» و «عنقا شکار کس نشود ؛ دام بازچین! – حافظ»

۱۶ (برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین) که یکدم تنگدل بودن به بحر و بر نمی ارزد حافظ.

بیت بالا با همان پنداره به گونه ای دیگر نیز گفتار شده است : «چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر – که یک جو منّت دو نان به (دو) صد من زر نمی ارزد !» و با همه ی آنکه قناعت (بسندگ) از جایگاه ها و آیین های صوفیانه (mystical) نیست اما از منش های صوفیانه است. پیغمبر اکرم (ص) فرموده اند که بسندگ،گنجی است که به پایان نرسد. حافظ، بارها به واژه و «تونمای» بسندگ نمارش کرده، آن را ارگ نهاده است. برای نمونه : «حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی – کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری است» و «گنج زر، گر نبود، کنج قناعت باقی است – آنکه آن داد به شاهان، به گدایان این داد»

۱۷ تنها نه من به خال لبش مبتلا شدم (بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست) فریدون حسن میرزا.

نی نی ، که در زمانه تو مخصوص نیستی (بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست) ظهر فاریابی.

همانندی: تنها نه من به دانه ی خالت مقیّدم – این دانه هر که دید گرفتار دام شد – سعدی . «آن کس که در این شهر چو ما نیست کدام است ؟ – حافظ»

۱۸ (بریده سر «نروید» بار دیگر) ازیرا هیچ دانا خون نجوید اسعد گرگانی.

همانندی ها: « توان کشت زنده را لیکن – کشته را زنده کی توان کردن؟» . «چو مهرم را بریدی، از جفا سر – بریده سر نروید بار دیگر – ویس و رامین» . «بریده سر دگر باره نروید – ازیرا هیچ دانا، خون نجوید – ویس و رامین» . ازیرا = زیرا = برای این – از برای آن

۱۹ (بزرگی بایدت بخشندگی کن) که دانه تا نیفشانی نروید سعدی.

همانندی : مالت را خوار کن تا خودت عزیز شوی !

۲۰ (بزرگی جز به دانایی مپندار) که نادان همچو خاک راه شد خوار – ناصرخسرو.

همانندی: نه هر که به قامت مهتر ؛ به قیمت بهتر !

۲۱ نشاید کرد بر آزار خود زور (بسا بیمار، برگشت از لب گور) – نظامی.

همانندی: «اجل گشته میرد نه بیمار سخت»

۲۲ نه هر بیرون که می بینی (بپسندی) درونش همچنان باشد (بسا حلوای صابونی که زهرش در میان باشد) سعدی.

حلوای صابونی، گونه ای حلوای سفید است. انوری گفته «از شره (آز) گویی همی حلوای صابونی خورد – گر خمیر نان او خود جمله از صابون کنند»

همانندی ها : «نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند – نه هر که آینه سازد سکندری داند – حافظ» . «نه هر سرخی بود مرجان نه هر سبزی بود مینا = شیشه ی سبز» . «نه هر زنی به دو گز مقنعه است کدبانو – نه هر سری به کلاهی سزای سالاریست – ظهیر فارابی» . «نه هر که به قامت مهتر (سرور) به قیمت بهتر !» . «نه هر که به صورت نکوست ؛ سیرت زیبا دروست» . «نه هر کو، زن بود نامرد باشد – زن، آن مرد است کاو (کو) بی درد باشد – نظامی» . «نه هر که دارد شمشیر، حرب باید ساخت – نه هر که پادرزهر دارد باید زهر خورد – ابوالفتح بستی»

«نه هر زن، زن است و نه هر مرد، مرد – خدا پنج انگشت یکسان نکرد» . »نه هر بیرون که می بینی درونش همچنان باشد – سعدی» . «ای بسا ریش سفید و دل چو قیر – مولوی» . «نه هر خر را به چوبی راند باید – نه هر کس را به نامی خواند باید» . «نه هر کمانداری تیر آرزویش بر نشان آید» . «نه هر کس شد مسلمان می توان گفتش که سلمان شد – که اول بایدش سلمان شد و آنگه مسلمان شد – رفائی شوشتری» . «نه هر سفینه ز دریا درست باز آید.» «نه هر آن کو ورقی خواند معانی داند – شرح مجموعه ی گل مرغ سحر داند و بس – حافظ» . «نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست – بخور پسته  ی مغز و پندار پوست – سعدی»

«نشود زرد گرچه  شود زرد زریر (گل و گیاه زرد)  – نه هر آن چیز که آن زرد بود باشد زر – ناصرخسرو» . «نه هر آرزو آید آسان به دست» . «نه نماز شبگیر کن و نه آب در شیر کن» . «نه خیگی دریده؛ نه روغنی ریخته، نه کوزه ای شکسته و نه ماستی ریخته»

«نه هر چیز کز گِل بروید گُل است» . «نه هر چیز رخشنده ای زر بود» . «نه نرِ نر است ؛ نه ماده ی ماده – نرمادینه است !» . «نه معراج بود هر که را عصا باشد» . «به مارماهی مانی ؛ نه این تمام و نه آن . . . » . «نه عیسی می توان خواندن هر آن کس را که خر دارد –  رضی الدین نیشابوری» . «نه هر که داشت عصا، بود موسی عمران» . «نه  مرد دنیاست و نه زن آخرت»

۲۳ بسا تابه (تاوه) که ماند از تیرگی سرد (بسا «سگبا» که سگبان پخت و سگ خَورد) نظامی.

سگبا غذای ویژه ی سگ است.

۲۴ (بسا شکست کز او (کزو) کارها درست شود) کلید رزق گدا، پای لنگ و دست شل است – صائب.

همانندی ها : «چنانچه شیشه نشکند و پارچه پاره نشود، بازرگانی به راه نمی افتد» . «شکست پایه ی کامیابی است و دستاویزی برای رسیدن به کامیابی» . «پافشاری و استقامت میخ، سزد ار عبرت بشر گردد – بر سرش هر چه بیشتر کوبی، پافشاریش بیشتر گردد – بهار» . «شکست خوردگان دیروز؛ پیروزمندان امروز را به وجود آورده اند – زیبلر سیرون» . «آن قدر شکست می خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم – شکسپیر» . «همه ی خوشبختی ها و پیروزی هایی که به  من روی آورده، از درهایی وارد شده اند که آنها را به تیزنگری و ریزبینی بسته بودم – لُرد بایرون»

«از پیروزی تا واژگونی تنها یک گام، بازه است – ناپلئون» . «مردان کامیاب، بیشتر، از شکست، میوه ی پیروزی می چینند – گوته» . «پس از پیروزی هرگز به شکست اندیشه نکن و پس از شکست ، هرگز اندیشه ی پیروزی را از سر بیرون مکن – فرزان انگار»

۲۵ زمانه پندی آزادوار داد مرا  – زمانه را چو نکو بنگری همه پند است.  به روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار (بسا که به روز تو آرزومند است) رودکی.

نگارنده این نوشتار دو بیت بالا را از کتاب تاریخ ادبیات مان (نوشته ی سلیم نیاری) در کلاس پنجم دبیرستان آموخته بودم و کارایی بسیاری بر من داشت. افزودنی است که «. . .  گفت تا تو غم نخوری» نیز دیده شده است. و در پایان می گوید : «زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه – که را زبان نه بند است؛ پای در بند است»

۲۶ (بسا مالا که بر مردم وبال است) مزید ظلم و تأکید ضلال است – سعدی.

همانندی : «مال دنیا وبال آخرت است»

معنای بیت این است : چه بسا مال ها، به جای اینکه کمک حال باشد مایه سرانجام بد (وبال) می شود و بر ستمگری می افزاید و مایه ی گمراهی می گردد و گاه با افزایش دارایی؛ سرای کوچک می شود، زن؛ زشت می شود. خری که جو اش زیاد می شود، جفتک و لگد می پراند؛ زور به کشتن دهد و زر به جهنم برد. شاخ گاوان را اگر خر داشتی – نسل گنجشک از زمین برداشتی! . «همانا انسان سرکشی می کند، هرگاه خویشتن را بی نیاز می بیند – سوره ی علق نشانه ۶ و ۷» . حضرت علی (ع) نیز فرموده اند که «توانگری ، سرکشی می آورد»

۲۷ ولیکن هر که او بد کرد؛ بد دید (بسا مردم که یک بد کرد و صد دید) اسعد گرگانی.

۲۸ بر حُسن و جوانی ای پسر غره مشو (بس غنچه ی ناشکفته بر خاک بریخت) خیام.

همانندی :  «بر مال و جمال خویشتن غرّه مشو – کانرا به شبی برند و این را به تبی» . «بر مالت نناز به شبی بند است و بر حسنت نناز که به تبی بند است»

۲۹ سررشته ی غیب، ناپدید است (بس قفل چو بنگری کلید است) نظامی.

همانندی : «ای بسا درد که باشد به حقیقت پنهان»

۳۰ (بسکه خاموش نشستم سخنم یادم رفت) بسکه ماندم به غریبی وطنم یادم رفت طغرای مشهدی.

۳۱ (بسکه گفتم زبان من فرسود) چه کنم پند من ندارد سود ضیاء اصفهانی.

همانندی : «بسکه گفتم زبانم مو درآورد»

۳۲ ماییم و نوای بی نوایی (بسم الله اگر حریف مایی) نظامی.

۳۳ (بسیار سفر باید تا پخته شود خامی) صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی سعدی.

همانندی : «قدر مردم، سفر پدید آرد – خانه ی خویش مرد را بند است – سعدی»

Much travel is needed to ripen a man’s rawness.

۳۴ بر آن کافی نباشد اعتمادی (بسی باشد سیه را نام کافور) ابوالفرج رونی.

آری : «برعکس نهند نام زنگی کافور».

۳۵ دریاب دمی که می توانی (بشتاب که عمر در شتاب است) – سعدی

۳۶ (بعدِ نومیدی بسی امیّد هاست) از پس ظلمت بسی خورشید هاست مولوی.

همانندی : «در نومیدی بسی امید است – پایان شب سیه سپید است – نظامی»

۳۷ (بکن شیری آنجا که شیری سزد) که از شهرِ یاران دلیری سزد فردوسی.

۳۸ تو پنداشتی من تو را بنده ام (به قدر نهارت  گَوَن کنده ام) -؟؟

«گَوَن» درختی است که از آن کتیرا می گیرند.

همانندی ها : «به قدر پولت میزنیم پنبه» . «به قدر پولی که میدهی آش می خوری»

۳۹ مکن ترکتازی بکن ترک آز (به قدر گلیمت بکن تَرک آز) سعدی.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و نهم

۱ مکن ترکتازی بکن ترک آز (به قدر گلیمت بکن پا دراز) سعدی.

زبانزد «پایت را به اندازه گلیمت دراز کن» به انوشیروان پیوستگ داده شده است. چامه سرایان با به کار بردن این زبانزد نمود ویژه ای به چامه ی خود داده اند. از زمره :

مجوی آنچت آرد؛ سرانجام، بیم – مکش پای از اندازه بیرون گلیم – سعدی.

زین سرزنش که کرد تو را دوست حافظا ! – بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای؟

بدان خود را میان انجمن جای – مکش بیش از گلیم خویشتن پای ! – ناصرخسرو.

سر آور از گلیمت ای «کلیم» – پس فرو کن پای بر قدر گلیم ! – عطار.

به دست خود سزای خویش دیدم – که پا بیش از گلیم خود کشیدم – اوحدی.

تو که باشی که در آن کار عظیم – یک نفس بیرون کنی پا از گلیم؟ – عطار.

مجو بالاتر از دوران خود جای – مکش بیش از گلیم خویشتن پای – نظامی.

حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن – پا از گلیم خویش چرا بیشتر زنیم؟

آهسته پا به بستر نازش گذاشتم – عقلم به گفت پا ز گلیمت برون منه – عارف قزوینی.

تا کسی پا از گلیم خویش نگذارد برون – از میان کی می رود حق و حقوق دیگری؟ – صابر اصفهانی.

دل چون به فکر زلف تو افتاد گفتمش – پا از گلیم خویش نباید دراز کرد – ؟؟

اگر به کار نیاید گلیم کوته ما – اگر که پای از این بیشتر دراز کنیم – پروین اعتصامی.

ای کلیم دل ز طور خویش پا بیرون منه – از گلیم خویش پا بیرون نمی باید نهاد – شمس مغربی.

از آن رو سرو باشد تازه و تر – که پا از مرز خود ننهد فراتر – سلمان.

بدو گفت ای مرا در خود نهاده – قدم از حدّ خود بیرون نهاده ! – عطار .

«هر چه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو».

۲ (به قدر عقل هر کس، گوی با وی) اگر اهلی ، مده دیوانه را می – ناصرخسرو.

همانندی ها: «آنچه می گویم به قدر فهم توست ؛ مردم اندر حسرت فهم درست – مولوی» . «چونکه با کودک سر و کارت فتاد – پس زبان کودکی باید گشاد – مولوی» .

۳ با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی (بگذار تا بمیرد در عین (درد) خودپرستی) – حافظ.

راز های دلدادگی و مستی را به کسی که داوش (ادعای) پرهیزگاری دارد در میان نگذارید تا او در درد ناآگاهی و خودپرستی بمیرد.

همانندی :  «حُسن خُلق، خلق را شکار می کند»

۴ گرفتم آنکه بلایی است عشق روی بتان (بلا چو عام بود دلکش است و مُستحَن = پسندیده)

همانندی: «مرگ به انبوه، جشن است» یا «عزای عمومی عیش است»

۵ (بلا گردان جان و تن، دعای مستمندان است) که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد ؟ – حافظ.

خوشه چین نیازمندی است که خوشه های پیرامون خرمن را که پس از درو کردن بر جای مانده است گردآوری و با آنها گذران زندگی می کند. خواست و نیایش نیک کسان نیازمند، جان و تن را از گزندها دور نگه می دارد. کسی که از خوشه چین خرمن دارایی خود رویگردان است از دارایی خود بهره ای نخواهد برد.

۶ (بلا ندیده ، دعا را شروع باید کرد) علاج واقعه ، قبل از وقوع باید کرد -؟؟.

کاربرد بیت بالا در مورد آینده نگری است.

همانندی ها: «هر آن کو به هر کار بیند ز پیش – پشیمان نگردد ز کردار خویش – اسدی طوسی» .  «هر کس پیامد نگر باشد از گرفتاری ها در امان ماند – حضرت علی (ع) » . «بهترین راه تندرستی تن و روان، پیش گیری از بیماری ها پیش از درمان آنهاست» . «کار چو از دست رفت ؛ آه ندامت چه سود؟» . «عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی» . «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ – زلیخا مُرد از آن حسرت که یوسف گشت زندانی» . «هر کس فرجام اندیش باشد؛ از گرفتاری ها در امان باشد» . «گنه ناکردن و بی باک بودن، بسی آسان تر از پوزش نمودن – فخرالدین اسعد گرگانی» . «در هر کاری پیش از آنکه بدان دست یازی و پشیمان شوی درنگ کن تا اینکه آغاز و فرجامش را بشناسی – امام صادق (ع) »

۷ (بلای آدمی باشد زبانش) که در وی بسته شد سود و زیانش ناصرخسرو.

بسیاری از گزندهایی که کسان به آن دچار می شوند از سوی زبانشان است و بسیاری از انسان ها که دچار نابودی شده اند بدان انگیزه بوده که زبان خود را نگه نداشته اند. از همین روست که حضرت علی (ع) فرموده است : «خردمند کسی است که زبانش را در بند کشد» . لقمان فرزانه به فرزندش گفته  است که «اگر پنداری سخن گفتن سیم است اما بدان که خامشی زر است.» در مورد زبان، چامه سرایان ما چامه بسیار گفته اند از زمره: «مرا علاج زبان مشکل است می دانم – که هر چه بر سرم آمد ااز زبان من است – عارف قزوینی»  و یا «بس سر؛ که بریده ی زبان ست – با یک نقطه، زبان؛ زیان است» .

زبان ، شناسنامه ی کسان است و زیبایی کسان در گفتارشان. انسان در زیر زبان خود پنهان است. «آنچه به زبان آید به زیان آید» لغزش گام، خون آور است و لغزش زبان مرگ آور. و سخنانی از این دست بسیار است و ما به اندک از این بسیار ، پسنده کرده ایم و در آخر : «زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد»

۸ (بلای چشم در راهی عظیم است) همیشه چشم در ره؛ دل، دو نیم است نظامی.

همانندی :  «اگر چه هیچ غم بی دردسر نیست – غمی از چشم در راهی بتر نیست – نظامی»

۹ تهی پای رفتن به از کفش تنگ (بلای سفر به که در خانه جنگ) سعدی.

همانندی ها: «رنج غربت به که اندر خانه جنگ – مولوی» . «در جهنم به عزّت ، بِه که در خانه به مذلت» و «زن بد در سرای مرد نکو؛ هم در این عالم است دوزخ او – سعدی»

۱۰ من از چشم خوش ساقی، خراب افتاده ام لیکن (بلایی کز حبیب آمد هزاران مرحبا گفتم) حافظ.

مصراع دوم این بیت به این گونه دستخوش دستبری (تحریف) شده است: «بلایی کز حبیب آید، هزارش مرحبا گویم». ساقی ؛ از نگرش حافظ چند چهره دارد :

الف – برابر با مُغبچه ی باده فروش و یا صنم باده فروش است (گر چنین جلوه کند مغبچه ی باده فروش – خاکروب در میخانه کنم مژگان را ) خدمتکار خوبروی خرابات است . ب – برابر با دلبری است که همراه با بازی به ساقیگری نیز می پردازد و یا از خجستگی ساقیگری به جایگاه آفرینندگی می رسد. پ – به معنای عرفانی برابر با دلبر ازلی است که گاه پرتورش (عکسش) در جام، جلوه گر است «ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم – ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما !» . به هر روی ساقی برای حافظ همچون یار، و جانان برای خود پایه و پایگاهی دارد نه چندان کمتر از دلداده و یا پیر مغان. خراب نیز به معنای سیاه مست است. معنای ساده ی بیت چنین است: ای ساقی از آن زمان که چشمان مست تو را دیده ام همچون مستان، حال خرابی دارم اما هر گزندی که از سوی نازنینی چون تو باشد /ان را پذیرا هستم . (بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت)

۱۱ باغبان! چیدن گُل، سخت عقوبت دارد (بلبلی در قفسی به، که گلی در سبدی) نادم لاهیجی

۱۲ بود زال فلک را با عروس خاطرم خصمی (بلی با ماهرویان کینه ای باشد عجوزان را) طالب آملی.

«خصم» = دشمن وهماورد است و عجوزه = پیرزن است. زال = کهنسال و سپیدموی می باشد. عروس خاطر و زال فلک گونه ای اضافه ی مجازی (استعاری) است. (مضاف در معنای حقیقی خود به کار نمی رود) بیدل شیرازی نیز زال فلک را به کار برده است : (زال فلک به دست جفا تیر کین گرفت)و «لحاف زال فلک شکافته شد و پنبه؛ کوچه و بازار را پر کرد . . . »

۱۳ رسید هر که به حد کمال خواری دید (بلی؛ به خاک فتد میوه چون رسیده شود) کلیم کاشانی.

همانندی : «آن میوه که پخته شد بیفتد ز درخت»

۱۴ غم مرگ برادر را برادر مرده می داند (بلی قدر چمن را بلبل افسرده می داند) – ؟؟

همانندی ها: «به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را – ابوالحسن ورزی» و «شکسته بال و پر داند بهای مومیایی را» و یا «تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟ – سعدی» . «ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را» . «علف در آغل (جای چارپایان) تلخ است» . «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید» . «قدر نان را گرسنه می داند» . «گاو تا وقتی دُمش را از دست نداده، ارزش دم را نمی داند» . «لذت انگور، زن بیوه داند؛ نه خداوند میوه» . «کسی قیمت تندرستی شناخت – که یک چند بیچاره در تب گداخت» . «من آن روز را قدر بشناختم – بدانستم اکنون که در باختم . نداند کسی قدر روز خوشی – مگر روزی افتد به سختی کِشی – سعدی» . «ارج نکوهش ها در سنجش پاد آنها شناخته می شود – حضرت علی (ع) » . «نکودهش ها (نعمت ها) تا هستند ناشناخته اند و گاه که رفتند شناخته می شوند – امام حسن (ع) »

۱۵ (بمیرد اگر پادشا ور گداست) کسی کاو نمرد و نمیرد خداست خواجوی کرمانی.

همانندی ها: «همه مسافر و این بس عجب که قافله ای – برآنکه زود به منزل رسیده می گریند – دقیقی سمرقندی» . «همه مرگ راییم، پیر و جوان – که مرگ است چون شیر و ما آهوان – فردوسی» . «هر که آمد عمارتی نو ساخت – رفت و منزل به دیگری پرداخت – سعدی» . «مرا به مرگ عدو جای شادمانی نیست – که زندگانی ما نیز جاودانی نیست – سعدی» . «گرفتم همچو خور (خورشید) عالم بگیری – کسوف و مرگ را آخر اسیری – کاتبی» . «زندگی را زوال در پیش است – زنده ی بی زوال یزدان است – ادیب صابر» . «بر دوستان رفته چه افسوس می خوریم – ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم؟ – صائب» . «رهزن دهر نخفته است مشو ایمن از او – اگر امروز نبرده است که فردا ببرد – حافظ» . «خواجه در ابریشم و ما در «گلیم» – عاقبت ای دل همه یکسر گِلیم – اهلی شیرازی» . در بیت بالا می توان به واژه ی گلیم در جناس تام نمارشی داشت.

۱۶ (بنده ی حلقه به گوش ار ننوازی برود) لطف کن، لطف؛ که بیگانه شود حلقه به گوش – سعدی.

حلقه به گوش: در زمان های گذشته که برده فروشی رواگ داشته است بر بردگان نشان ها می گذاشتند و گاه آویزها بر آنها می آویختند. از زمره چنبره (حلقه) ای از لاله ی گوش آنها می گذراندند که چنبره و یا گوشواره در گوش کردن نماد گردن نهادن بی کم و کاست آنان بود. سعدی در بیت بالا آرایه ی «قلب معنی» (Reversion) به کار برده است. (شرح گلستان نگارش دکتر خزائلی ص ۲۴۷ چاپ اول) . در زمینه ی حلقه به گوش خواجوی کرمانی چنین دارد: (من که از حلقه ی گوشش شده ام حلقه به گوش – گوشداری من حلقه به گوشش نگرید)

۱۷ (بنده ی رنج باش و راحت بین) دفتر عشق خوان؛ فصاحت بین اوحدی.

همانندی: « به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید – حافظ»

۱۸ شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد (بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد) حافظ.

شاهد؛ مرد و یا زن نکوروی است . از نگرش عرفا دلداری است که در پندار و گمان انسان است و از نگرش پشمینه پوشان ، شاهد آن چیزی است که در یاده و دل انسان باشد و به یاد آن . حافظ می خواهد بگوید  دلدار آرمانی آن کسی نیست که زیبایی های او به نما، موهای مشکین چون شب دیجور (تاریک) و میان او چون موی باریک باشد. او شاهد راستین نیست؛ شاهد راستین کسی است که کشش داشته باشد.

۱۹ (بنوش و بپوش و ببخش و بده) برای دگر (پسین) روز چیزی بِنِه – فردوسی.

در زمینه میانه روی در کتاب آسمانی (قرآن) داریم که : «بخورید و بیاشامید اما زیاده روی (اسراف و تبذیر) نکنید» (نشانه ی ۳۱ از سوره اعراف) و نیز: «آنانکه چون بخشش کنند، زیاده روی ننمایند و ناخن خشکی نیز نورزند و بخشش آنان نیز همراه با میانه روانه است» (نشانه ۶۷ از سوره فرقان)

همانندی ها : «چیزی بخور، چیزی بده، چیزی بنه» . «تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن – حافظ» . «بخور چیزی از مال و چیزی بده – ز بهر کسان نیزی چیزی بِنه – نظامی» . «نیکبخت آن کسی که دارد بخورد – نظامی» . «نیک بخت آنکه خورد و کِشت – بدبخت آنکه مرد و هِشت – سعدی»

۲۰ ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است (به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟) – حافظ.

پروردگار از شیدایی ما بی نیاز است. همچنانکه روی زیبا نیازی به آرایش ندارد. البته می توان از بیت بالا برداشت مینوی هم نمود که زیبایی یار همان زیبایی دلداده ی ازلی است که از دلدادگی آفریده های خویش بی نیاز است و با دلدادگی ورزیدن یا نه ورزیدن به او، بازار دلدادگی او سرد و گرم نمی شود. چرا که زیبایی او به آب و رنگ و آرایش ساختگی، آراسته نشده و به ستایش آفریده های خود بی نیاز است.

همانندی:  «حاجت مشاطه نیست روی دلارام را»

۲۱ چون که گُل رفت و گلستان شد خراب (بوی گُل را از که جوییم؟ از گُلاب) – مولوی.

همانندی: «به یادگار بمانی که بوی او داری»

۲۲ از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت . اکنون ز منش نمی آید یاد (بوی تو گرفته بود؛ خوی تو گرفت) ابوسعید ابوالخیر.

چارپاره بالا نمارشی است به کارای همنشینی در کسان.

۲۳ مگیر از دهن خلق حرف را زنهار (به آسیا چو شدی پاس دار نوبت را) – صائب.

یعنی در میان سخنان مردم نپر ؛ همان گونه که در آسیاب نوبت را رعایت می کنی در جای خودش سخن بگو (آسیا به نوبت است)

۲۴ به آهو می کنی غوغا: که بگریز ! (به تازی هی زنی اندر (یعنی) دویدن) – ناصرخسرو.

همانندی ها : «با گرگ دنبه می خورد با چوپان گریه می کند» . «به آهو می گوید بدو ! به گرگ می گوید بگیرش!» . «به میش می گوید بدو! به گرگ می گوید بگیرش!»

۲۵ (به از روی زیبا ست آواز خوش) که این حظّ نفس است و آن قوت روح – سعدی.

دیدن روی زیبا مایه ی بهره مندی از کامیابی پیکری است و آواز خوش انگیزه غذای روانی. به روشنی پیداست که سعدی فرزانه به آوای خوش دلبسته بوده و به گوشه های موسیقایی نیز آشنایی داشته «آواز خوش از کام و دهان لب شیرین ؛ گر نغمه کند ، ور نکند؛ دل بفریبد . ور پرده ی عشاق خراسان و حجاز است ؛ از حنجره ی مطرب مکروه (ناخوشایند) نزیبد» و «چون در آواز آمد آن بربط سُرای (نوازنده) – کدخدا را گفتم از بهر خدای . زیبقم (جیوه) در گوش کن تا نشنوم – یا درم بگشای تا بیرون روم)

۲۶ (به از روی نیکو، نام نیکو) تو آن کن کَت بود فرجام نیکو اسعد گرگانی.

«نام بلند ، به که بام بلند»

۲۷ مکُن تندی که باشد از تو آهو (ناپسند) (به است از روی نیکو؛ خُلق نیکو) اسعد گرگانی.

همانندی ها : «هر که رو خُلق خوش و روی نکوست – مرده و زنده ی من عاشق اوست – ایرج میرزا» . «هر که را خُلقش نکو؛ نیکش شُمَر – خواه از نسل علی، خواه از عمر – مولوی»

۲۸ (به بال دیگران پرواز نتوان کرد). تمثیلی است از دو  بیت نظامی و سنائی : «نیستم در سخن عیال کسی – نپرم من به پر و بال کسی» . «پرواز من به بال و پرِ توست زینهار – مشکن مرا که میشکنی بال خوییش را»

همانندی ها:  «انسان باید با بال خودش پرواز کند» . «انسان باید دست به زانوی خودش بگیرد»

۲۹ شعار حسن تمکن، شیوه ی عشق است بی تابی (به پایان تا رسد یک شمع؛ صد پروانه می سوزد) – صائب.

۳۰ سبک خرام تر از باد در چمن بگذر (به پای گل منشین آن قدر که خار شوی) عبدالعزیز خان ترکستانی.

۳۱ چو خواهی که خواری نیاری به روی (به پیش زنان، راز هرگز مگوی) – فردوسی.

همانندی ها : «زن که در عقل بی کمال بود – راز پوشیدنش محال بود – ناصرخسرو» . «مگو از هیچ نوعی پیش زن راز – که زن، رازت بگوید جمله سرباز – عطار» . «از مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند به راز – فردوسی» . «با زن درِ راز هرگز مزن – اسدی» . «مگو اسرار حال خویش با زن – که یابی راز؛ فاش در کوی و برزن – ناصرخسرو»

۳۲ نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد (بهتر آنست که با مردم بد ننشینی) – حافظ.

غزلی که در برگیرنده این بیت است گویا، گویای این است که قاضی القضات برگزیده از سوی شاه شجاع؛ با حافظ کینه ی دیرینه داشته به گونه ای که برای حافظ پرونده سازی و یا پاپوش دوزی می کند. از این روست که حافظ سروده خویش خطاب به دلداه ی پنداری خود به شاه شجاع می رساند که بایسته تر است که منش بی کینه و نازنینی چون تو، با اندرون بی آلایش و سرشتی پاک، با مردم بد همنشین نباشد.

۳۳ سر انسان سزای این پنجه (به چنین دیگ؛ لایق این کمچه) (قاشق بزرگ = چمچه).

همانندی : «بیله دیگ بیله چغندر» یعنی چنین چغندری در خور چنین دیگی است. گاه که کسی خود گفتار نادرست گوید و به پاسخ نادرست دیگران خرده گیری کند این گزاره گفته می شود.

۳۴ (به حاجتی که رَوی، تازه روی و خندان باش) فرو نبندد کارِ گشاده پیشانی – سعدی.

گشاده پیشانی (پیشانی بدون چین) کنایه از افراد گشاده رو و خوش خوی است.  کار کس گشاده پیشانی و خوشرو فرو بسته نمی شود. در مصراع دوم با آوردن «نبندد» و «گشاده» آرایه ی رویارویی (تضاد) به کار گرفته شده است.

۳۵ (به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر) به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را حافظ.

(به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر  – به بند و دام نگیرند مرغا دانا را)

دل توده های بینا و دانا را با نرم خویی می توان ربایش کرد. مرغ زیرک را با دام و دانه نمی توان شکار کرد. مردم بینا و اندیشمند را تنها از راه مهر می توان به سوی خود کشید و نه با نیرنگ و پیرنگ، چنانکه پرنده ی زیرک از دام گریخته و با دام و دانه شکار نمی شود .

( برو این دام بر مرغ دگر نه   –   که عنقا را بلند است آشیانه )


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی ام

۱ بجز شکردهنی، نکته هاست خوبی را (به خاتمی نتوان زد؛ دم از سلیمانی) – حافظ .

واژه ی «سلیمان» به معنای «پُر از سلامتی» (سلامت) است. حضرت سلیمان داوود (ع) نماد خردمندی، بزرگی و توانایی است. گفته اند که حضرت سلیمان، انگشتری داشته است که بر نگین آن نام بزرگ (اسم اعظم) کنده کاری بوده. نوشته اند که سلیمان این انگشتری را از روی کژی یکی از نزدیکان از دست می دهد و دیوی آن را می رباید و خود را به جای سلیمان جا می زند و تا دیر زمانی بر توده ها فرمان می راند. تا اینکه فرمانی ناسازگار با تورات برونداد می کند که فرزانگان به این ناسازگاری فرمان با کیش یهود پی می برند که او سلیمان دروغین است و سلیمان راستین جایگزین آن می شود که خود داستان درازی دارد و در این گفتار کوتاه جای نوشتن ندارد. به هر روی ، مصراع دوم این بیت کنایه و یا «تلمیح» است (allusion؛ نمارش چامه سرا در چامه ی خود به یک داستان و یا مَثَل زبانزد . . . ) در گیتای نوین امروزین پافشاری بر دانسته های اندک و کرانمند بر پایه ی دلبستگ شخصی و یا باور را نمی توان لاف و گزاف (bluff) بر سزاواری بایستگی و درستی دانسته خود دانست. یک چنین پافشاری و پایداری تنها از روی پی ورزی، خشک اندیشی و ستیهندگی است و چنین لاف و گزاف هایی را نباید «باورداشت» نامید. چرا که هر گونه خشک اندیشی انگیزه ی بسته ماندن روزنه اندیشه ها و پی بردهای ما می شود.

معنای کوتاه بیت: تنها با شیرین گفتاری و چرب زبانی نمی توان گوینده را نیک انگاشت چرا که برای درستکار بودن هزار نکته ی باریکتر از به نما انگشتر سلیمانی در انگشت داشتن وجود دارد که گاه ممکن است این خاتم سلیمانی با ترفند و نیرنگ در انگشت دیوخویان نابخردی جا کرده ، تکیه بر جای نیکان زده باشند که سرانجام پرده پندار و کردار این اهریمنان بالا خواهد رفت و رسوا خواهند شد.

همانندی :  نه هر که آینه سازند سکندری داند.

۲ نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد (به خُردگی منگر دانه سپندان را) ناصرخسرو.

نیک بنگر دانه های سپندان (اسپند) برای ماندگاری و پایستگی زندگی چگونه کوشش دارد و به ریزی آن نگاه مکن.

همانندی : «فلفل نبین چه ریزه – بشکن ببین چه تیزه ! » .

۳ (به خوان کسان کدخدایی مکن) ز بهر گلو، پارسایی مکن اسدی.

پارسانمایی به انگیزه سیر شدن شکم برازنده آدمی نیست. گاه که بر سر سفره ی دیگری نشسته ای در مورد اینکه دیگران چه خورند و چه نخورند و چه کار کنند کاری ناپسند است. چون هر کس به اشتهای خودش غذا می خورد.

همانندی :  تو را چه کار به این و به آن – نانت را بخور خرت را بران.

۴ (به خواهش ؛ باد را نتوان گرفتن) فروغ خور به گِل نتوان نهفتن اسعد گرگانی.

۵ (به دانش بود بی گمان زنده مَرد) چو دانش نباشد به گِردش مگرد فردوسی.

همانندی :  «به دانش بود زنده جان و روان»

۶ (به دست من و توست نیک اختری) اگر بد نجوییم، نیک اختریم ناصرخسرو.

فرافکنی (projection) به معنای گزیده تر واژه (اخص کلمه) ، بستگی دادن ناخودآگاهانه کاستی ها ، نادرستی ها، سستی ورزیدن ها، کوتاهی ها ، کارهای ناروا و دشواری ها و چالش های خودساخته به دیگران و یا به انگیزه هایی چون اهریمن، سرنوشت، بخت، چشم زخم و جز اینها و یا بدخواهی و نیرنگ چینی بیگانگان (نگره ی نیرنگ) به انگیزه جستن از سهش کمبودها، ناکامی ها، ناخشنودی ها . . . ناصرخسرو از زمره نخستین سخنوران پارسی است که بیش از همه به نایش (نفی) و نکوهش فرافکنی پرداخته است تا آنجا که کمتر بخشی از دیوان این شاعر یافت می شود که در آن با روشنی و یا به نمارش در این زمینه پافشاری نکرده باشد از زمره «چو تو خود کنی اخترخویش را بد  –  مدار از فلک چشمِ نیک اختری را !» و . . . .

۷ (به دنیا نیست چیزی شرط چیزی) زمن بشنو اگر اهل تمیزی ایرج میرزا.

۸ مکن ز غصّه شکایت که در طریق طلب (به راحتی نرسید؛ آنکه زحمتی نکشید) – حافظ.

پیام انرژی بخش این بیت بسیار روشن است و باید در برابر نارسایی ها ایستادگی کرد.

همانندی ها :  «هر که رنج نکشد از رنج نرهد – کیمیای سعادت امام محمد غزالی» . «بنده ی رنج باش و راحت بین – اوحدی» . «نیست بی رنج راحت دنیا – سنایی» . «هر کجا راحتی است، صد رنج است – سنایی» . «رنج امروزین آسوده فردایین باشد و آسودن امروزین رنج فردایین – قابوسنامه» . «در عقبِ رنج بسی راحتی است» . «رنج سخت؛ کلید راحت است» و «نابرده رنج، گنج میسر نمی شود – حافظ»

۹ گِرد خود چون کِرم، پیله بر مَتَن (بهرِ خود «چَه» میکنی، اندازه کَن) – مولوی.

۱۰ دوست را کس به یک بدی نفروخت (بهرِ کیکی گلیم نتوان سوخت) سنایی.

همانندی ها :  «برای خاطر یک شپش، لحاف را دور نمی اندازند» . «برای یک بی نماز در مسجد را
نمی بندند»

۱۱ (به روزگار سلامت ، شکستگان دریاب) که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند . چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی بده! وگرنه ستمگر به زور بستاند سعدی.

در روزگار آسایش و آرامش فریادرس بینوایان و دل شکستگان باش چرا که دلارامی خاطر بینوایان، از میان برنده ی گزندهاست. چنین پیداست که سعدی به حدیث نبوی نمارشی داشته است. بر اینکه صدقه از هفتاد گونه گزند و آسیب جلوگیری می کند. چنانچه بینوایی با گریه و زاری از تو کمکی در خواست کرد به وی کمک کن وگرنه روزگار به زور از تو خواهد گرفت . پیامبر اسلام به پرداخت زکات سپارش فرموده اند. در بیت دوم میان زاری و زور صنعت انشقاق به کار رفته است.

۱۲ زبان کینه وَرَش هم به زخم کینه ی اوست (به زخم مار بوَد، هم زیان مار افسای) – عنصری.

مارگیر (افسونگر مار) از نیش مار گزند می بیند و زخمی می شود.

همانندی ها :  «از مارگیر، مار برآرد دمار» . «مار افسای از دست مارها، رها نمی شود» . «مارفسای ار چه افسونگر شود – رنجه شود روزی از مار خویش – ناصرخسرو»

۱۳ بود بر زر مدارِ کار عالَم (به زر آسان شود دشوارِ عالَم) وحشی بافقی.

۱۴ به مژگان اشک پوشیدن میاموز (به سرماخورده لرزیدن میاموز) صائب.

۱۵ (بهشت آنجاست کآزاری نباشد) کسی را باکسی کاری نباشد – مصاحب.

۱۶ گفتم ز بهر بوسه جهانی دگر مخواه (گفتا بهشت را نتوان یافت رایگان) فرخی سیستانی.

۱۷ دست و پا بیهده ز در غم عشق تو کلیم (به شنا، کس نتواند که ز عمّان گذرد) کلیم کاشانی.

۱۸ اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را (به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست) حافظ.

۱۹- سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی (به عمل کار برآید به سخندانی نیست).

۲۰ (به فرمان نادان مکن هیچ کار) مشو نیز با پارسا بادسار (سبک سر) اسدی طوسی.

همانندی:  بر جاهل اعتماد مکن (خواجه عبدالله انصاری)

۲۱ (به کارهای گران مرد کاردیده فرست) که شیر شرزه درآرد به زیر؛ خم کند – سعدی.

کارهای سترک را باید به کسان کاردیده سپرد. کمند ابزار پیچیده ای است که می تواند شیر خشمناک را به دام بیندازد.

۲۲ همی گفتمش صبوری کن که آخِر (به کام دل رسد، یک روز، صابر) اسعد گرگانی .

۲۳ عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت (ز کویت) (به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟) – سعدی.

۲۴ ( به کم خوردن کسی را تب نگیرد) به پُر خوردن؛ به روزی صد بمیرد ! – نظامی.

همانندی ها : «یک لقمه کمتر بخور، گیر طبیب نیفتی» . بزرگان دین در زمینه ی پرهیز (امساک) از پُرخوری سپارش ها کرده اند. از زمره : «شکم چون پر شود سرکشی می کند – امام باقر (ع) » . «تنور شکم دمبدم تافتن ؛ مصیبت بود روز نایافتن – سعدی» . «اندرون از طعام خالی دار – تا در او نور معرفت بینی . بری از حکمتی به علّت آنک – که پُری از طعام تا «بینی» – سعدی»

۲۵ (به کوشش نروید گُل از شاخ بید) نه زنگی به گرمابه گردد سفید- سعدی.

۲۶ نکویی بود جوشن (زره جنگی) نیک مرد (به گِرد بدی تا توانی مگرد) ملک الشعرای بهار.

۲۷ بگفتند کای شاه آزاده مرد (به گِرد بلا تا توانی مگرد) فردوسی.

همانندی ها : « دایم کند حذر ز خطر مردم خطیر (بزرگ) – قطران تبریزی»

۲۸ دل مرد طامع (آزمند) بُود پُر ز درد (به گرد طمع تا توانی مگرد) فردوسی.

۲۹ فروغ روی تو را خانه کی حجاب شود (به گِل چگونه توان روی آفتاب نهفت؟) ابن یمین.

همانندی ها :   «آفتاب به گِل نشاید اندود» . «پرتو خورشید را تو، به گِل اندوده ای؟ – مولوی»

۳۰ به مهمان غزالی کی شود شیر ؟ – (به گنجشکی عقابی کی شود سیر؟) – نظامی.

۳۱ (به گیتی به از راستی پیشه نیست) ز کژی بتر هیچ اندیشه نیست – فردوسی.

در جهان؛ اندیشه ای برتر از راستی و درستی وجود ندارد و در برابر؛ هیچ اندیشه ای بدتر از نادرستی نیست. قالب شعری : مثنوی. راستی و کژی : تضاد. قافیه – نهاد: پیشه و اندیشه. «به» در مصراع اول یعنی: در . و در مصراع دوم یعنی بهتر. این بیت دو گزاره دارد: (پیشه نیست و اندیشه نیست)

همانندی ها : «به گیتی کیمیا چون راستی نیست – ویس و رامین» راستی، کار نیک بختان است (سنایی) سِر ناراستی ها راستی است. اگر دروغ نیکوست، راست از آن نیکوتر است. هیچ تقلبی بهتر از راستی نیست. اگر راستی؛ کارت آراستی. راه راست برو اگرچه دور است. مردان از راه راست به منزل رسیده اند . (علی اصغر حکمت)

۳۲ (به گیتی عاشقی بی غم نباشد) خشی و عاشقی با هم نباشد – اسعدگرگانی.

۳۳ (به گیتی کیمیا چون راستی نیست) که عِز راستی را کاستی نیست اسعد گرگانی.

۳۴ (به گیتی بیش مانی، بیش بینی) زمانی نوش و گاهی نیش بینی.

۳۵ (به مالِش پدران است بالِش پسران) به سر بریدن شمع است سرفرازی نار ابوحنیفه اسکافی.

بالندگی پسران زاییده گوشمالی دادن پدرانشان به آنهاست . سرفرازی آتش زاییده سوختن و کشته شدن شمع است.

همانندی :  فرزند؛ گرانمایه است اما پرورش و فرهیختن او گرانمایه تر است.

۳۶ (به مرگ بدان شادمانی رواست) اگرچه تن ما همه مرگ راست فردوسی.

بیت بالا به گونه ی «مرگ بدان شاد باشی رواست – چو زاید، بد و نیک؛ تن مرگ راست» نیز نوشتار و گفتار شده است.

۳۷ (به مرگ عدو، شادمانی خطاست) . این مصراع ، برگرفته از مصراع اول بیت بالاست.

همانندی ها:  مرا به مرگ عدو، جای شادمانی نیست – که زندگانی ما نیز جاودانی نیست (سعدی) و «ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری – شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود – سعدی» . «شادمانی مکن که دشمن مُرد – تو هم از مرگ، جان نخواهی بُرد – سعدی»

۳۸ (به مست و به دیوانه مدهید پند) مخندید بر پیر و بر دردمند اسدی.

همانندی ها:  مست کجا، پند کجا؟ . «از نصیحت، مست را هشیار کردن مشکل است – صائب» . «از مست و مجنون و خفته، قلم تکلیف برگرفته اند – مرزبان نامه»

۳۹ (به منزل رسید آنکه پوینده بود) بِهی یافت آن کس که جوینده بود فردوسی.

همانندی :  جوینده یابنده است.

۴۰ (به نابودنی ها مدارید امید) که گوید که بار آورد شاخ بید؟ – فردوسی.

۴۱ نخواهی که ضایع کنی روزگار (به ناکار دیده مفرمای کار) سعدی.

همانندی ها:  «مده کار مُعظَم به نوخاسته – سعدی» . «بر مردم ناآزموده ایمن مباش- قابوسنامه» . «نکرده کار را مَبَر به کار» . «هر که ناآزموده را کار فرماید ضرر برد – سعدی»

۴۲ به زهد خشک به معراج قُرب نتوان رفت (به نردبان؛ سفر آسمان میسّر نیست) صائب تبریزی.

صائب با خشک پارسایی (خشکه مقدّسی) ستیز داشته است. از زمره: «از زهد خشک سرکشی نفس شد زیاد – آتش بلند از خس و خاشاک می شود» و یا «زهد بی کیفیت این زاهدان خشک را – هیچ برهانی به از خمیازه ی محراب نیست » و « از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق  –  ابروی قبله را خبری از اشاره نیست»

۴۳ (به نرمی برآید ز سوراخ، مار) که تیزی و تندی نیاید به کار فردوسی.

در قرآن کریم در سوره ی طه نیز خداوند به حضرت موسی (ع) می فرماید که با برادرت هارون نزد فرعون خروش کرده برو اما با وی سخن نرم بگویید باشد که پند بگیرد و فروتنی کند. و باز حضرت فردوسی فرماید: «درشتی ز کس نشنود نرمگوی – سخن تا توانی به آزرم گوی».

۴۴ چو با دوست سختی کنی دشمن اوست (به نرمی ز دشمن توان کند پوست) سعدی.

۴۵ اگر پیل زوری وگر شیر جنگ (به نزدیک من صلح بهتر که جنگ) سعدی.

۴۶ چون چراغند لیک پژمرده (به نَمی زنده، از دَمی مرده) سنایی.

همانندی :  به تَفی (گرمی) مشتعلند و به پُفی خاموش.

۴۷ (به هر اَلفی الِف قدی برآید) الِف قدم که از «اَلف» آمدستم باباطاهر.

واژه ی «اَلف» alf هم به معنای شماره ی هزار است و هم به معنای هر هزار سال (هزاره) واژه ی هزار در چامه های بسیاری از چامه سرایان به کار رفته است: «گویند که هزار سال از عالم – آید به وجود اهل وفایی محرم – خاقانی» . برخی شماره ۱۰۰۰ را چون هفت، شماره ی میمون می دانند مانند هفت سین و یا هفت تپه . . . . این باور در میان بیشتر ملت های گیتا ویا کیش ها چون زرتشتیان و ترسایان وجود دارد که هر هزار سال (هر هزاره ای) بزرگی پیدایش می شود. آمریکایی ها، این باور را یکی از موارد کیش خود ساختند. واژه ی «الِف قد» یعنی راست اندام و اندامی چون خدنگ (درختی است با چوب بسیار سخت که از آن نیزه و تیر و زین اسب درست می کردند) . «الف قد» نمارشی از نام های دلارام ااست و نیز نمارشی است از به «سرآمد» انسان به سبب والا بودن روان و به گمان؛ نگرش از «الف قد» پایداری فراخویی و روانی است.

تنی چند از چامه سرایان درباره ی «الف قد» چنین سروده اند: «بسیار لعبتان الف قد به پیش ما – چون دال و نون شدند ز نادانی و جنون – سوزنی» . «الف قدی که منم سینه چاک بالایش – سپهر سبزه ی خوابیده است در پایش – صائب» . «شوخ الف قد من هر گه کمان کشیده – پنداشتم خدنگی در خانه ی کمان است – کلیم» . باباطاهر نیز می گوید من فردی برجسته تر و جدای از دیگرانم که در هزاره ی خود چشم به دنیا گشوده ام و مانند «الف» (ا) ، ستون وار در میان واژه ی «هزار» هستم. یعنی در میانه های هزاره اول هجری به وجود آمده ام. به گمان، بیت بالا یکی از بهترین بیت های باباطاهر است.

همانندی ها:  «قرن ها باید که تا از پشت آدم نطفه ای – بوالوفای کُرد گردد یا «اویسی» در قَرَن – سنایی». مصراع دوم این بیت به گونه دیگری نیز نوشته شده است.  از زمره: (بوالوفای کُرد گردد یا شود ویس قَرَن) .  «صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را – تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید – سعدی»

۴۸ (به هر چمن که رسیدی گُلی بچین و برو) به پای گل منشین آن قدر که خوار شوی عبدالعزیز خان پادشاه ترکستان.

همانندی ها:  «از هر چمن گلی» . «به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار – سعدی»

۴۹ گرَم هلاک پسندی، ورم بقا بخشی (به هر چه حکم کنی نافذ است فرمانت) سعدی.

۵۰ وفا مجوی ز کس، ور سخن نمی شنوی (به هر چه طالب سیمرغ و کیمیا می باش) حافظ.

حافظ می خواهد بگوید وفا چون سیمرغ و کیمیا دست نیافتنی ، آب در هاون کوبیدن، خشت بر دریا زدن، و بادپیمایی است.

۵۱ مرو به هند و برو با خدای خویش بساز (به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است) – ؟؟

سنجش (مقایسه) : «به هر کجا که روی، طعم آب یکی است»  و «برو بختت را عوض کن !»

۵۲ از آن روزی که عالَم را نهادند (به هر کس هرچه لایق بود دادند) – ؟؟

همانندی ها:  «خلایق هرچه لایق» . «به هر کس هرچه قسمت بود دادند» . «آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد – هر کسی را هر چه لایق بود داد – سعدی»

۵۳ مگر هر کس سخن گوید سخنگوست؟ – (به هر گِردی نشاید گفت گردوست) اسعد گرگانی.

همانندی :  هر گردی؛ گردو نیست.

۵۴ (به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار) که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار سعدی.

۵۵ صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری (به یادگار بمانی که بوی او داری) حافظ.

ای باد بهاری تو بوی خوش گیسوی یار را به همراه خود آورده ای تا نزد ما ارمغانی از یار باشی زیرا تو بوی جان بخش یار را همراه خود داری.

همانندی :  «خاک او عمر تو بادا که بدو میمانی»

۵۶ فریدون عزیز از دست مو رفت (بیا از تو فریدنی بسازیم) باباطاهر.

همانندی :  «عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی – حافظ»

۵۷ به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم (بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا) سنایی.

اگر من به انگیزه آز، آب گوارایی نوشیدم بر من خرده مگیر؛ چه، من کس بسیار تشنه ای هستم که در فصل تابستان در بیابانی گرم قرار گرفته باشد و آب سردی در برابرش باشد به ناچار از آن آب می نوشد.

سنایی می خواهد بگوید اگر اندک کژروی از کسی دیدی آن چنان بر وی متاز.

استسقا = آب خواستن و گونه ای بیماری که هر چه آب خوری سیراب نمی شود.

همانندی :  «گرگ گرسنه چو یافت نپرسد – کاین شتر صالح است یا خر دجال ؟ – سعدی»


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و یکم

۱ با ادب را ادب هزار سپاه بس است (بی ادب با هزار کس تنهاست) شهید بلخی.

چامه سرای می گوید که اگر کس بی فرهنگ در میان هزار کس هم باشد تنهاست چرا که ارزش انسان به اندازه فرهنگ (ادب) و دانایی اوست و فرهنگ نیز از دانایی سرچشمه می گیرد. بر همین پایه، کس با ادب را همان فرهنگش بسنده می کند. به گونه ای که دیگر نیازی به کسان، بستگان، ایل و تبار، سپاه و دارایی نیست تا اینکه آنها را به رخ دیگران بکشد و در میان توده ها برای خود جایی باز کند. فرهنگ و ادب با هزار سپاه برابری می کند و کس بی فرهنگ به جایگاه والایی نمی رسد.

۲ از خدا خواهیم توفیق ادب (بی ادب محروم ماند از لطف حق) – مولوی.

بی گمان واژه ی ادب در این گفتار تنها پیش روگیری و نگهداشتن آیین ها و روش های رویه ای و نگهداشتن بزرگداشت و پاس دیگران و نگهداشتن هنجارها و آیین ها نیست. بلکه امری فراتر از این روزمرگی هاست. هرچند که نزد توده ها چنین کنش هایی ادب به شمار می آید و مایه ی خوش آمد پیرامونیان است. لیکن به راستی آن ادبی که در این گفتار از آن یاد می شود ادب درونی است از ریزه ها تا کهکشان و از بی جانان تا جانداران برای او ارجمند است تا چه رسد به آن که روی و نگاه بر راستی و درستی دارد و رخسار دلدار را به یاد می آورد. چنانکه پیامبر اسلام که نماد یک انسان رسا و آراسته است در جایگاه معراج از راه ادب به پایگاه «قاب قوسین» رسید. (ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد – آفرین بر تو که شایسته ی صد چندینی – حافظ) به راستی که «از بی ادبی کسی به جایی نرسید.» حضرت مولانا در بیت دوم فرماید: «بی ادب تنها نه خود را داشت بد؛ بلکه آتش در همه آفاق زد»

۳ ای دوست مجو ز غیر حق دولت و بخت (بی اذن خدا برگ نیفتد ز درخت) – ؟؟.

به گونه ای که «بی امر حق برگی نمی افتد از درخت»

۴ (بیا سوته دلان گرد هم آییم) که قدر سوته (سوخته) دل ، دل سوته (دل سوخته) داند باباطاهر.

۵ سگ به نطق آمد که ای صاحب جمال (بی حیا من نیستم ؛ چشمت بمال) شیخ بهایی.

۶ حاشا که من از جور و جفای تو بنالم (بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت) – حافظ.

خدا نکند که من از بیداد تو ناله سر کنم چرا که جور و جفای نیکویان از سر مهربانی است.

همانندی ها :  «بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گویم» . «شرنگ از کف دوست تبرزد است» . «مهربانان زخم ها خوردند و نخروشیده اند – اوحدی»

۷ با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان (بی دوست؛ خاک بر سر جاه و توانگری) – سعدی.

همانندی :  بی دوست، گلشن؛ گُلخَن (پادواژه ی گلشن) است.

۸ با رفیقان سفر، مَقَر (خانه) باشد (بی رفیقان سفر، سَقَر (دوزخ) باشد) – سنایی.

۹ غربت مپسندید که افتید به زندان (بیرون به وطن جا نگذارید که چاه است) – صائب.

۱۰ (بی ریاضت نتوان شهره ی آفاق شدن) مَه چو لاغر شود انگشت نما می گردد – صائب.

۱۱ تا نسوزی تو را چه بید و چه عود (بی ریاضت نیافت کس مقصود) – سنایی.

« عود، چوبی است که دودش خوشبوست و «ریاضت ، mortification» یعنی ورزیدن برای پالایش روان.

همانندی  :  بی ریاضت نتوان شهره ی آفاق شدن.

۱۲ سعدی گفته است: «زر نداری نتوان رفت به زور از دریا زور ده مَرد چه باشد، زر یک مرده بیار». بر همین پایه : (بی زر نتوان رفت به زور از دریا).

۱۳ به زمین برد فرو، محنت (خجلت) محتاجانم (بی زری کرد به من آنچه به قارون، زر کرد) واعظ قزوینی.

همانندی :  بی پولی؛ حلقه به گوش فلک کند!

محمد یحیی کیوان قزوینی زبانزد به «واعظ قزوینی» و «شیخ یحیی واعظ» در سال ۱۲۶۴ خورشیدی در قزوین به دنیا می آید. پدرش «شیخ اسماعیل واعظ» از اندرزگویان و پشمینه پوشان قزوین بوده است. واعظ قزوینی دارنده، گرداننده و سردبیر روزنامه ی «نصیحت» و از یاران نزدیک ملک الشعرای بهار بوده که یا به انگیزه همانندی چهره اش به ملک الشعرای بهار یا به انگیزه داشتن مرام سوسیالیزم و یا به انگیزه های دیگر از زمره هواداری احمدشاه در روز ۷/۸/۱۳۰۴ یعنی یک روز پیش از برچیده شدن سلسله قاجاریه و برکنار شدن احمدشاه در میدان بهارستان به دست دژخیمان رضاخان میرپنج به ضرب (به کوبش) گلوله از پای در می آید.

۱۴ بی عون (یاری) ایزدی چه کند دورِ آسمان (بی زور حیدری چه بر آید ز ذوالفقار) – قاآنی.

۱۵ (بی سود بوَد هر چه خورَد مردم در خواب) بیدار شناسد، مزه ی منفعت و ضر (ضرر) – ناصرخسرو.

۱۶ گفتن ز من ؛ از تو کار کردن (بی کار نمی توان نشستن !) – نظامی.

همانندی ها :  «آدم بی کار یا دزد می شود یا بیمار» . «بیمار باشی ، به که بی کار باشی» . «بیگاری به که بی کاری !» . «طبّالی (دهل زنی) به که بطالی (یاوه گویی) » . «فارغ منشین به هیچ جایی – میزن به دروغ، دست و پایی – نظامی»

۱۷ (بیگانه اگر وفا کند خویش من است) ور خویش جفا کند، بد اندیش من است- بابا افضل.

همانندی ها :  «گر گرگ مرا شیر دهد میش من است – بیگانه اگر وفا کند خویش من است .» . «که دوستان وفادار بهتر از خویشند – سعدی».

۱۸ مردانگی مرد نه با ریش است (بیگانه وفا کند به از خویش است).

۱۹- عفو کردن پس از گناه بود (بی گنه را به عفو حاجت نیست) ابن یمین .

۲۰ رزق را روزی رسان پَر می دهد (بی مگس هرگز نماند عنکبوت) – صائب.

۲۱ این عالم پر ز صنع بی صانع نیست (بیهوده سخن بدین درازی نبود) آصف ابراهیمی کرمانی.

و یا «با بی خردان بگو که ای بی خردان  – بیهوده سخن بدین درازی؟ – علاء الدوله سمنانی»

پایان واج « ب »

۲۲ بر زبان یاد مَنَت گر برود حیفی نیست (پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند) خواجوی کرمانی .

۲۳ هر زمان گویند، دل در مِهر دیگر یار بند (پادشاهی کرده باشم ؛ پاسبانی چون کنم؟) – سنایی.

همانندی :  «مرا عار آید از این زندگی – که سالار باشم، کنم بندگی – فردوسی»

۲۴ ( پاس تو ، به ز تو ندارد کس) گرچه صد پاسبان برند از پس – ناصرخسرو.

۲۵ دانی که منم زبون تر و عاجز تر (پالان بزنی چو بر نیایی با خر) فرخی سیستانی.

۲۶ (پای استدلالیان چوبین بود) پای چوبین سخت بی تمکین بود – مولوی.

بجاست که برای برداشت بخردانه از بیت بالا ، بیت زیر نیز افزوده شود :

«پای نابینا عصا باشد عصا – تا نیفتد سرنگون او بر حصا (سنگریزه) »

نخست اینکه از دیدگاه خردورز (منطق) ، بیت: پای استدلالیان چوبین بود . . .  یک «قیاس اقترانی» است. بدین گونه که (پای استدلالیان چوبین است + پای چوبین سخت بی تمکین است + پای استدلالیان سخت بی تمکین (نااستوار) است) اکنون این چالش به وجود می آید که چگونه می توان به رهنمون دماغی خردورز، خود خردورز دماغی (عقلی) را هیچ سازی (ابطال) کرد ؟! به گونه ای که وجود پیکری بایسته ی نبود آن پیکر و درستی یک امر، بایسته دروغ بودن همان امر باشد و این هر دو گزاره هر دو از نشدنی های خردی است. به گونه چکیده ؛ وابستگان به فرنایش (استدلال) نااستوارند (بی تمکین) هستند. بدین گونه مولانا با فرنایش، وابستگان به فرنایش را نمی پذیرد. معنای رویه ای این بیت این است که مولانا فرنایش را به چوبدستی و یا پایی مانندساز می کند که در خور پشتگرمی و استواری نیست. و این در حالی است که همین چوبدستی را پروردگار به انسان ها داده تا بر سنگریزه های زمین نیفتند.

شوربختانه به جای اینکه با این چوبدستی راه روند بر سر یکدیگر خُرد می کنند. این فرنایش ابزار نیکویی است و چنانکه ابزار زد و خورد نشود می تواند چند گامی انسان را به پیش ببرد و نگذارد زمین گیر شود. از سویی دیگر نمی توان زیاده نیز به این ابزار چوبی و این چوبدستی کسانه ای (عاریتی) و شکستنی باور داشت؛ باید دست به دامن آن کس یازید که او این چوبدستی را به ما ارزانی داشته است. خرد چون شمع است که در تاریکی کارایی دارد اما گاه سپیده دم خاموش می شود. اما شیدایی چون خورشید است.

۲۷ در نومیدی بسی امید است (پایان شب سیه؛ سفید است) – نظامی.

همانندی ها : « مزه ی زندگی جز به امید و آرزو نیست چرا که امید بهترین توشه ی رهنورد است – سید رضی» . «کسان بی نوا و تیره بخت درمانی جز امید ندارند – ویلیام شکسپیر» . «یگانه آرامش بخش آرزوهای زرین دو چیز است ؛ بردباری و امید – الکساندر دوما » . کس دلاور و استوار هرگاه به بازدارنده و ناسازگاری برخورد کند هرگز نومید نمی شود و از گزیرش خود باز نمی گردد.

گیتا به امید برپاست و آدمی نیز به امید زنده است – زبانزد پارسی.  «نومید مباش، باشد که واپسین کلیدی که در جیب خود داری چیلان (قفل) را بگشاید – تروتی ویک» . «امید، چاشت دلپذیری است اما شام درخور روی آوری نیست – فرانسیس بیکن» . «هرگاه در آسمان زندگی تکه ابری تماشا کردیم نباید همه چیز را مشکی و تیرگون پنداریم باید نگاهی نیز به آفتاب و روشنایی رسایی که در فراسوی ابرهای چندگاهه و زودگذر است، داشت – ساموئل اسمایلز.» . «از دست دادن امیدی پوچ و آرزویی ناشدنی، خود گونه ای کامیابی است – ویلیام شکسپیر» . «آرزوهای هرکس کرانمند به دریافت های اوست ؛ کسی نمی تواند فراتر از آنچه که دریافت می کند ، آرزو نماید – ویلیام بلیک».

«آن کس که پرتو امید را از دست می دهد بسیاری از چیزها را از دست داده است – زبانزد اسپانیایی» . «چون زندگی ما دریاست، امید به لنگرگاهی مانند شده است که در گاه توفانی بودن بدان پناه می بریم تا بتوانیم به روی پای خود بایستسم – پُل بیل» . «چنانچه روزگاری از جایگاهت فرو افتادی نومید مشو چرا که خورشید نیز هنگام فروشدن پایین می رود تا بامدادی دیگر فراز آید – افلاطون» . «تنها آن گونه امیدی بر آستانه پیروزی است که مردمان را به کنش برانگیزاند. همه ی جنبش های پیروز توده ای امیدهای دراز زمان ویژه ی خود را داشته اند – اریک هافر».

جنبش های مردمی اوج گیرنده، امیدهای مردمی را در دل می پروراند. جنبش اراده کرده است تا پیروان خویش را به کنش برانگیزد و تنها آن گونه امیدواری چشم به راه در خم کوچه است که توده ها را به کنش و واکنش بر می انگیزاند . اما آن گاه که جنبش توان را به دست می گیرد امیدهای دور و دراز؛ یعنی رؤیاها و انگاره ها مورد نگرش قرار می گیرند – اریک هافر.

«آدمی، آن زمان پیر می شود که آرزوهای خود را از دست داده و دیگر چیزی دارا نباشد که چونان آرزو بدان بیندیشد – جوزف کندی» . «امید و آرزو آخرین چیزی است که دست از گریبان کسان بر می دارد . ژان ژاک روسو» . «امید چون چنگکی است که هر چیزی را به سوی ما تواند کشید – دیل کارنگی» . «همواره آهنگ (عزم) مرا از خانه ی زبونی دور نگه می دارد و از شهری کوچم دهد و به شهری دیگر افکند. اما اگر پای رسیدن آرزو در میان نباشد فرا رسیدن مرگم را خواهانم – سید رضی»

«این گزاره کوتاه ، در برگیرنده ی تمام پند و اندرزهاست : «امیدوار باش» . امید در زندگانی همان اندازه ارزش دارد که بال، برای پرندگان – ویکتور هوگو» . «به مانند امید، هیچ چیز را ندیدم که سر و گردن ها برای آن خوار نگردد – سید رضی» . «امید، نیمی از خوشبختی است – زبانزد ترکی» . «تا مانده جانی (رمقی) به جا مانده است، امیدی هست – زبانزد انگلیسی» . «راه زندگی پر از سنگلاخ ها و دشواری هاست. تنها کسی می تواند از این راه پر از ناگواری ها بگذرد که روانش لبریز از نور امید بوده، نومیدی در وی کارا نباشد – جان لوک آریبوری» . «انگیزه ای که زندگانی را بر ما چنان غم انگیز ساخته، پیری و پایان برخورداری ها (لذت ها) نیست ؛ بلکه گسستن امید است – ویلیام شکسپیر».

«کسی که امیدواری را دستآویز گذران زندگی قرار دهد ، خود از گرسنگی خواهد مُرد – فرانکلین» . «بعد نومیدی بسی امیدهاست  –  از پس ظلمت دو صد خورشید هاست – مولوی» . «سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است  –  فرخنده آن امید که حرمان نمی شود – پروین اعتصامی» . «خوش آن رمزی که عشقی را نوید است – خوش آن دل کاندر آن نور امید است – پروین اعتصامی»

در پایان با سپاس از مجله ی حدیث زندگی.

پروردگار نیز در نشانه ی ۶ سوره ی «انشراح» فرموده است که «پس از هر تنگنا و دشواری؛ خوشی و آسانی می آید . . . »

Every clouds has a silver lining

۲۸ پدرت گوهر خود تا، به زر و سیم فروخت (پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم) شهریار.

۲۹ پدر کُشتی و تخم کین کاشتی (پدر کُشته را کی بود آشتی؟) – فردوسی.

کین خواهی در حماسه ملی ایرانیان، بنیادی نمادگونه دارد که از نبرد با دشمنان دین و آیین و مرزهای میهن حکایت می کند. بر بنیاد باورمندی مردم ایران باستان از آغاز پیدایش گیتی نبرد نیکی و بدی این جهانی می شود و انسان نماینده ی اهورامزدا این پیکار سپندینه را با منش های اهریمنی انجام می دهد. مصرع دوم بیت بالا به گونه «پدر کشته کی می کند آشتی؟» نیز گفتار و نوشتار شده است.

فخرالدین اسعد گرگانی نیز همین درونمایه را در ویس و رامین بدین گونه گفتار کرده است : «چگونه دوستی یابی و پشتی – ز فرزندی که بابش را به کشتی؟ »

۳۰ پسر که ناخلف افتد پدر زند چوبش (پدر که ناخلف افتد پدر چه کار کند؟) – ؟؟.

همانندی  :  هر کسی ناخلف پسر دارد – من بیچاره ناخلف پدری !

 

۳۱ (پدر مرده را سایه بر سر فکن) غبارش بیفشان و خارش بکن سعدی.

—————————————————————————————————————————————————————————————–

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و دوم

۱ آفتی نیس بتر راهروان را از عُجب (خودپسندی) (پر طاووس بود آفت جان طاووس)-عطار.

سعدی چنین سروده است: طاووس را بدیدم می کند پر خویش – گفتم مکن که پر تو؛ با زیب و با «فر» است. بگریست زار زار و مرا گفت ای حکیم – آگه نیی که دشمن جان من، این پر است.

۲ کار جهان «وبال» (بدفرجامی) جهان دان که بر خدنگ (پر عقاب آفت جان عقاب شد) -خاقانی.

در گذشته برای اینکه تیر خدنگ (تیری که از درخت خدنگ که چوبی بسیار سخت دارد ساخته می شود) بیشتر اوج بگیرد، پر عقاب را پشت آن کار می گذاشتند و این جستار، بارها در ادبیات پارسی جا انداخته شده که بیت بالا، گواه بر آن است. و یا از فردوسی: «خدنگی گزین کرد پیکان چو آب – نهاده بر او چار پر عقاب»

۳ پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد گفت : (پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان) حافظ.

به کوته سخن ؛ خواسته ی حافظ از پیر پیمانه کش یا پیر مغان همان مرشد اوست که تنها در برابر او، سر فرود می آورد و سخن وی را می نیوشد و همیشه در خدمت اوست.

در بیت بالا: پیمان و پیمانه، نسبت به هم جناس زائد دارند. یعنی جناسی که یکی از واژه های همگن نسبت به دیگری، واجی در آغاز، میان و پایان ، افزون دارد.

همانندی  : ای خاک بر سر آن سر؛ که در او عهد و وفا نیست.

۴ به جفت مرغ آبی «باز» کی شد؟ – (پری با آدمی ، دمساز کی شد؟) – نظامی.

همانندی :  پری با دیو، کی گردد هم آغوش؟

۵ (پس از دشواری آسانی است ناچار) ولیکن آدمی را صبر باید – سعدی.

۶ (پس از مرگ جوانان گل مماناد) پس از گُل در چمن ؛ بلبل مخواناد ! – سعدی.

بیت بالا برگزیده از یک ترجیع بند یا برگردانیدن بند (سروده ای با یک وزن یکتا که هر بند با قافیه تازه آغاز می شود و یک بیت در میان، بندها درست تکرار می شود – فرهنگ معین) در سوگ سعد ابی بکر سعد بن زنگی (علی الخصوص که دیباچه ی همایونش – به نام سعد ابی بکر سعد بن زنگی است – سعدی)

۷ به بازوش بربستم این یک گهر (پسر خوار شد چون بمیرد پدر) فردوسی.

۸ درست شد سخن مرد پارسای حکیم (پسر که ناخلف افتد پدر چه سود (کار) کند؟) – انوری.

همانندی ها :  پسر که ناخلف افتاد چیست جرم پدر؟ (پروین اعتصامی) . پدر را می کند رسوا؛ پسر چون ناخلف باشد (اقبال لاهوری) . «فرزند ناخلف ؛ انگشت ششمین را ماند که دست از بریدنش به درد آید و از بودنش زشت نماید» و «فرزند ناخلف از صدها هزار تومان قرض بی محل نیز بدتر است»

۹ (پس زانو منشین و غم بیهوده مخور) که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش – حافظ.

در همبودگاهی که پایه ی آن بر بندگی و بردگی، رسوایی و پرده دری کیان و آبروی انسانی گذاشته شده، بنیاد چیرگ فرادست بر فرودست و ستیز برای ماندگاری (تنازع برای بقا) و قانون جنگل به گونه دهشتناکی روان گردیده و آزمندی و زیاده خواهی گروهی انگیزه ی ناکامروایی بیشینه ها شده ، زشتی ها و پلشتی ها از بیدادها رخت بربسته؛ داد و مردانگی فراموش گشته است آموزش های حافظ، همانند آموزه های حضرت مسیح بر تیره ی فرو رفته در خشک اندیشی و افسانه های یهودان اثر کارای «بنگ» دارد، در گوش یکی بیت بالا و یا بیت زیر را سرایش و زمزمه می کند:

«رضا به داده بده وز جبین گره بگشای – که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است»

۱۰ (پشّه با شب زنده داری خون مردم می خورد) زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن -صائب.

۱۱ دیگران کی به پای تو رسند (پشه را کی بود مهابت پیل) ظهیر فاریابی.

۱۲ خصم مسکین پیش خسرو کی تواند ایستاد (پشه کی جولان کند جایی که باد صرصر است) معزی.

باد صرصر ، باد تند است.

همانندی ها :  پشه در مقابل باد ، تاب ندارد.   ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه تست – حافظ.

۱۳ (پشیمانی بود در هرزه گردی) پشیمانی بود در سویه سویی شمس مغربی.

۱۴ محیط اشک نشوید ز دل غبار اِلَم (پلاس تیره نگردد به سعی آب؛ سفید) محمدباقرکاشی.

پلاس = زیرانداز – جامه ی پشمینه و خشن درویشان.

۱۵ به باد، آتش تیز ، برتر شود (پلنگ از زدن، کینه ور تر شود) سعدی.

همانندی : آتش از باد تیزتر گردد.

۱۶ (پلید، جفت پلید است و پاک همسر پاک) گزیر نیست در آفاق جنس را از جنس قاآنی.

«زنان پلید برای مردان پلیدند و مردان پلید برای زنان پلید و زنان پاک برای مردان پاک و مردان پاک برای زنان پاک (نشانه ۲۶ از سوره ی نور)

۱۷ گنج طلب کن چو، به ویران رسی (پنجه نهان کن؛ چو، به شیران رسی) خواجوی کرمانی.

۱۸ پادشاهان پاسبانانند مر درویش را (پند پیران تلخ باشد بشنو و بدخو مباش) سعدی.

و : «چون کمند انداخت دزد و رخت مسکینی ببرد – پاسبان خفته خواهی باش و خواهی ، گو مباش !

همانندی ها :  «پند پیر از جان شیرین خوش تر است (صفایی) . «پند پیران به گوش جان بشنو»

۱۹- (پند حکیم محض صواب است و عین خیر) فرخنده آن کسی گه به سمع رضا شنید حافظ.

پند (نصیحت) یکی از واژگان و پنداره های کلیدی چامه ی حافظ است . حافظ همواره ، اندرز دیگران؛ یعنی پند، پند آموزان را به خودش دست کم گرفته و به نیشخند می گیرد و به فکاهه برگزار می کند. مانند: «که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن» . «نصیحت همه عالم به گوش من باد است» و یا «کُشته ی غمزه ی تو شد، حافظ ناشنیده پند » و . . . . این پند ناپذیری حافظ در پیوستگ سرراست است با اینکه خرد، دانش، درس، دفتر نام و ناموس را دست کم می گیرد و این در حالی است که خود او چشمداشت دارد که دیگران از وی پندشنوی کنند.

برای نمونه: «صد جان فدای یار نصیحت نیوش من» نکته اینجاست که حافظ اهل پند؛ فرمایش به نیکی و بازدار به ناپسند (امر به معروف و نهی از منکر) بهنجار و روامند (معمولی) نیست. پند حافظ، داروغه وار، و به پدافند از فراخویی های (اخلاقیات) رویه ای و دوراندیشانه نیست؛ بلکه دستآورد فرزانش (حکمت) و پندآموز است و در اندیشه و درنگ و تماشای رازهای زندگی و گیتی.

۲۰ خلوت از اغیار باید نی زیار (پوستین بهر دی آمد؛ نی بهار) – مولوی.

خلوت نزد تیره ای از پشمینه پوشان (sofia) دوری از نفس و خواهش های آن و در کار خدا بودن، کناره گیری از غیر خودی هاست و نه دوری گزیدن از کسانی که ما را در راه خدا یار و یاورند. بر این پایه خلوت به معنای تنها بودن نیست. انسان باشنده و هستنده ای است همبودین و همبودین بودن، پاره ی بریده ناپذیری از منش اوست که همواره در حال گرایش به کسان و یا گروه هاست. اما این گرایش و پذیرش باید با حالتی دیگر برابر سازی (تعدیل) شود. برای برپایی همسنگ سازی و برابری میان پذیرش و وازنش دیگران با دو چهرمان (type) کسان به نام شایسته و ناشایسته (اهل و نااهل) روبرو می شویم بر پایه آرمان، اندیشگاه، بینش و فرهنگ؛ برخی را شایسته می دانیم و برخی را ناشایسته (نااهل) از بیگانگان دوری و با یاران خو می گیریم. اهلان و نا اهلان همواره در رسته و گروه شناخته شده ای نیستند . باید آنها را شناسایی و سپس بر پایه بنیادهای شناخته شده وارد پیوستگ و داد و ستد با آنان شد.

همانندی : که هر چیزی به جای خویش نیکوست.

۲۱ بگریزد ز من از نیمه ی راه (پول غول آمد و ما بسم الله !) ایرج میرزا.

همانندی : سکه جن است و ما بسم الله.

۲۲ من به عقل دگران کار نمی یارم کرد (پهلوانی نتوان کرد به زور دگران) عماد فقیه .

همانندی : ره نتوان یافت به پای کسان.

۲۳ چنان چون بگویند اندر مَثَل ها (که پهلوی هر گُل نهادست خواری) فرخی سیستانی.

۲۴ ( پیامی است از مرگ، موی سپید) به بودن چه داری تو چندان امید؟ – فردوسی.

همانندی ها : چون سیاهی شد ز مو؛ هشیار می باید شدن. سپید گشتن مو، ترجمان این سخن است – (که سر بر آر ز خواب گران سپیده دمید ) صدارت.

۲۵ در ساغر عمر کار با جرعه فتاد (پیداست که زین جرعه چه مستی خیزد) مرزبان نامه.

۲۶ (پیری و فقر و دردسر و قرض و پای درد) امروزه داده اند بهم، هر چهار دست سلیمان ساوجی.

۲۷ عیب جوانی نپذیرفته اند (پیری و صد عیب چنین گفته اند) – نظامی.

همانندی  : پیری است و هزار عیب !

۲۸ دم مزن در پیش استاد هنر (پیش جالینوس نام طِب مبر) – سنایی.

۲۹ مر خران را هیچ دیدی گوشوار؟ – گوش و هوش خر چه باشد؟ سبزه زار .

(پیش خر؛ خرمهره و گوهر یکی است) آن اِشَک را در دُر و دریا یکی است-مولوی.

«خرمهره» نوعی مهره ی بزرگ سفید یا آبی است که آن را بر گردن خر، اسب و استر آویزند. «اِشَک» نیز واژه ترکی به معنای خر است.

۳۰ گر تیر تو، ز جوشن (زره) و پولاد بگذرد (پیکان آه بگذرد از کوه آهنین) سعدی.

همانندی  :  به آهی می توان افلاک را زیر و زبر کرد – صائب.

۳۱ (پی نام و نان اند خلق زمانه) تو، مر خلق را مایه ی نام و نانی فرخی سیستانی.

پایان واج « پ »

۳۲ از چرخ بی مروت حاجت روا نگردد (تا آبرو نریزی این آسیا نگردد) غنی کشمیری.

نیم بیت اول، بیشتر به صورت (از چرخ، بی مذلت حاجت روا نگردد) دیده شده.

۳۳ این شعر، من از غم عدو گفتم زیرا (تا باد نجنبد نفتد میوه ز اشجار) مسعود سعد سلمان.

۳۴ (تاب مقراض (قیچی) ندارد ورق نازک گل) لب گستاخ رساندن به لب او ستم است بیدل.

۳۵ ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز (تا بند قبا باز کنی، صبح دمید است!) صائب.

۳۶ (تا پریشان نشود کار به سامان نرسد) شرط دور  است که تا این نشود، آن نشود) عبدالباقی کرمانی.

نگرش از بیت بالا این است که تا خرابی و تباهی از اندازه فراتر نرود آبادی و آبادانی در پی آن نخواهد بود. چرا که تا آتش هر چه تندتر بسوزد، زودتر خاکستر می شود و یا جنگ هرچه آتشین تر،به آشتی نزدیکتر

The hotter war, The sooner peace.

همانندی ها : نبینی ابر، کو تندی نماید – بگیرد سخت و آنگه برگشاید – نظامی.  و نروید هیچ تخمی تا نگندد (نظامی) و خرابی چونکه از حد بگذرد آباد می گردد. مولوی نیز در گفتار این پنداره گفته است: «کی شود بُستان و کشت و برگ و بر – تا نگردد نظم آن زیر و زبر؟!»

۳۷ (تا توانی درون کس مخراش) کاندرین راه خارها باشد سعدی.

کار درویش مستمند برآر – که تو را نیز کارها باشد.

۳۸ (تات نپرسند همی باش گنگ) تات نخوانند همی باش لنگ – مسعود سعد سلمان.

۳۹ تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو (تا تو، به داد من رسی من به خدا رسیده ام) رهی معیری.

۴۰ سخت گیری و تعصب خامی است (تا جنینی ؛ کار خون آشامی است) مولوی.

واژه ی تعصب به فارسی سره، خشک اندیشی، پی ورزی و ستیهندگی است و در واژه یعنی دستار به سر بستن و به معنای امروزین آن همان جانبداری سخت گیرانه از مذهب، و یا به چیزی دلبسته و وابسته بودن و سرسختانه از آن پدافند کردن است که هم چم (مترادف) آن در زبان انگلیسی Fanaticism و یا Dogmatism (جزمی گری) است. در فرهنگ ما، کسانی پی ورز و جزم اندیش دانسته می شوند که پایمردانه بر باورها و دیدگاه های کهنه خود پای می فشرند بی آنکه رهنمونی برای درستی آنها داشته باشند و اینان از هر گفتمانی در زمینه ی چیستی و سرشت باورهای خود رویگردان و گریزانند و پیوسته گوش به زنگند تا هرگز خراشی به پیش انگاره های بی گمانی که در یاده خود دارند وارد نشود.

برآیند اینکه، در درستی باورهایشان دودلی ندارند و هرچه را که جز آن باشد بدون بررسی و ارزیابی، نادرست می دانند. گردایش این بایسته ها انگیزه می شود که کسان خشک سر هماره بدبین، تندخو، خشن، شتابزده، ناشکیبا و هراسیده باشند. بیت مولانا خود بخشی از داستان زبانزد پیل در سرای تاریک است که چون کسان نمی توانستند آنرا ببینند هر یک با بساوش (لمس) بخشی از بدنش انگاشتی از پیل داشتند. یکی پاهایش را بساوش می کرد و پیل را ستونی در میان خانه می دانست . یکی با بساوش گوش های پیل آنها را بادبزنی می انگاشت و این در حالی است که اگر هر یک شمعی به دست داشتند می توانستند فیل را آنگونه که هست ببینند و از این پنداشتن ها و گمانه زنی ها رها شوند.

برای روز وروزگار پی ورزان می توان رویانی (جنینی) را در زهدان مادر انگاشت که هنوز آماده زایش نیست و از خون او خوراک می خورد و نیز گامه های رویش را سپری نکرده و آمادگی زایش ندارد و برای ماندگاری خود راهی جز خوراک خوردن از خون مادر ندارد. از سویی دیگر ناآگاهی رویان از دنیای بیرون نیز نمارشی است برای بسته بودن و کرانمندی (محدودیت) پنداره ی پی ورزان . چرا که آنان هیچ کنش دوسویه (تعامل) و گفتمانی با جهان بیرون از مرزبند یاده ای خود ندارند. از این روی گمان می کنند که همه ی جهان، همان زندانی است که خود را در آن گرفتار کرده اند.

خونخواری در این بیت آرایه ی «ایهام» و دو پهلو دارد چون هم بیانگر چرخه ی رویانی است و هم یادآور پیامدهای خشک سری در گیتاست که خود ریشه ی بسیاری از خشونت ها و خونریزی ها در درازنای تاریخ بوده است.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و سوم

۱ ملکان مرغ شکارند ومَلِک باز سفید (تا جهان بود و بُوَد، مرغ بُوَد طعمه ی باز) فرخی سیستانی.

۲ تا چه دارد حریف زیر گلیم (تا چه دارد زمانه زیر گلیم) ابوحنیفه اسکافی.

۳ (تا چه شکلی تو، در آیینه همان خواهی دید) شاهد آیینه ی تست ار نظر هوش کنی) – سعدی.

در ادبیات کهنسال ما، واژه آیینه در همه جا نماد پاکی و پاکیزگی، بی ریایی، راستی و راستگویی است؛ دل های پاک و اندرون های روشن به آیینه مانند شده اند. واژگونه؛ هر گاه که خواسته اند از دل های پر کینه و مغزهای نادرست و کژاندیشه گفتار به میان آورند آنها را به آیینه زنگار گرفته مانند کرده اند. آیینه بیشتر در سروده سروده سرایان نماینده راستگویی است چرا که آنچه در برابرش قرار گیرد همان را نشان می دهد؛ نه زشت تر و نه زیباتر. سعدی چنین فرموده: «دل آیینه ی صورت غیب است ولیکن؛ شرط است که بر آیینه زنگار نباشد.» و باز می گوید: «صفایی به دست آور ای خیره روی  –  که ننماید آیینه ی تیره ؛ روی»

خواجه شیرازی از آیینه ی پندارها سخن می گوید و اندیشه هر کس را بازتابی از منش و کیش خود او
می داند و فرماید: «حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد  –  این همه نقش در آینه اوهام افتاد.» جستار را بسیار کوتاه کرده و با سروده ای از ناصرخسرو به پایان می بریم که : «ای به سوی خویش کرده صورت من زشت  –  من نه چنانم که می بری تو گمانم .  آیینه ام من اگر تو زشتی زشتم  –  ور تو نکویی نکوست سیرت و سانم. »

۴ (تا حیاتی هست ما را، روزی ما می رسد) آب تا جاری است؛ این آسیا در گردش است امین کاشانی.

۵ صد دَرَم بر دل گشود آن کس که گفتا لب ببند (تا خدا نگشود صد در بر کسی یک در نبست) اهلی شیرازی.

۶ تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید (تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی !) سعدی.

۷ فریاد و فغان زین فلک آینه گون کز خاک به چرخ برکشد مشتی دون . ما منتظران روزگاریم کنون (تا خود، فلک از پرده چه آرد بیرون) امیر عمادی شهریاری.

۸ این حدیث از سر درد است که من می گویم (تا در آتش ننهی بوی نیاید زعبیر) – سعدی.

عبیر ؛ ماده ای است خوش بو و در بر گیرنده ی مشک و کافور.

۹ ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی (تا راه بین (راهرو) نباشی کی راهبر  شوی؟) – حافظ.

ای کسی که از رازها و آرمان های آفرینش خود و جهان هستی ناآگاهی، بکوش تا دل آگاه شوی تا رونده (سالک) راه نباشی چگونه می توانی به جایگاه رهبری برسی؟

۱۰ گر نخل وفا؛ بر ندهد چشم تری هست (تا ریشه در آب است، امید ثمری هست؟) – عرفی.

۱۱ (تازه بهارا ورقت سبز شد) دیگ منِه، آتش ما سرد شد سعدی.

۱۲ ای نور چشم من نصیحتی کنمت گوش کن (تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن) – حافظ.

نور چشم دارای دو معنی است یکی بینایی که امروزه سوی چشم هم به آن می گویند. دیگری عزیز که امروزه به آن نورچشمی نیز گفته می شود. ای فرزند گرانمایه با تو سخنی دارم، گوش فرا دار ! اکنون که جام شور و شادمانه تو سرشار است؛ هم خود بنوش و هم به دیگران بنوشان.

۱۳ کاسه ی (کوزه ی) چشم حریصان (گدایان) پر نشد (تا صدف قانع نشد، پر دُر نشد) – مولوی.

مولانا می خواهد بگوید که هرگز انسان آزمند از گردآوری دارایی سیر نمی شود ؛ بلکه هرچه بیشتر دارایی اندوزی می کند آزش افزون تر می شود. کوزه ی چشم از گونه اضافه ی «مانندسازی» (تشبیهی) است. از سویی دیگر آرایه «مراعات النظیر» میان واژگان صدف (گوش ماهی) و «دُر» وجود دارد. صدف قانع صدفی است که از میان آب بیکران ژرف دریا (اقیانوس) و دریا تنها به یک چکّه (قطره) ی آب بسنده می کند و در پایان آن را به مروارید دگرگون می سازد. پیشینیان باورمند بودند که گوش ماهی در زمان ویژه ای از سال به رویه آب می آید و چون چکّه باران در دهانش بیفتد به ژرفنای آب برگشته و آن را به مروارید دگرگون می نماید. بیت بالا نمارشی دارد به انسان های آزمند که هرگز از دارایی جهان سیر نمی شوند و چشم آزمندان بسان کوزه ای است که هرگز از آب پر نمی شود. چنانچه «گوش ماهی» به یک چکّه آب بسنده نکند دارنده گنج و مروارید نمی شود. حضرت امام صادق (ع) فرموده اند دنیا همانند آب شور است که هر چه بیشتر بخورید، تشنه تر خواهید شد.

۱۴ خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست (تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری) – سعدی.

۱۵ معشوق خردسال به کس رو نمی دهد (تا غنچه نشکفد به کسی بو نمی دهد) لاادری؟.

۱۶ شعر شاعر چون گرفتی در عطا سستی مکن (تا کسی مفلس نباشد کی فروشد خانه را؟) -غنی.

۱۷ با مردم زمانه سلامی والسلام (تا گفته ای «غلام تو ام» ؛ می فروشدت) – ؟.

نیم بیت دوم «ناگفته ای غلام . . . » نیز خوانده اند یعنی هنوز نگفته ای غلامت هستم در اندیشه ی فروشت است.

۱۸ تا مست نباشی نبری (نکشی) بار غم یار (آری شتر مست کشد بار گران را) – سعدی.

برای بردباری در برابر دشواری های کارها گونه ای دلدادگی و شیفتگی نیاز است و تنها کسانی که خود، چون لوک مست (شتر توانمند جفت خواه و به هوس آمده) باشند می توانند بار سنگین دلدادگی را به دوش بکشند.

همانندی  :  سبک تر برد اشتر مست بار – سعدی.

۱۹- (تا نپرسندت مگو از هیچ باب) تا نخوانندت مرو بر هچ در ابن یمین.

همانندی ها : سخن تا نگویند، لب بسته دار (فردوسی)

تات نپرسند همی باش گنگ (مسعود سعد سلمان)

چیزی که نپرسند، تو از پیش مگوی (سعدی)

۲۰ فارغی از قدر جوانی که چیست (تا نشوی پیر ندانی که چیست) – نظامی.

۲۱ تا نگرید ابر ، کی خندد چمن (تا نگرید طفل، کی نوشد لبن) مولوی.

همانندی ها : «نخندد زمین تا نگرید هوا». سرسبزی درختان حاصل ابر گریان است. هر کجا آب روان ، سبزه بود – مولوی. گریه بر هر درد بی درمان دواست – چشم گریان چشمه ی فیض خداست – (مولوی) . کودک شیرخواره تا نگریست – مادر او به مهر، شیر نداد (ابوسلیک گرگانی) .  تا نگرید طفلک حلوافروش – دیگ بخشایش کجا آید به جوش – (مولوی) . شتر که علف می خواهد، گردن دراز می کند.

۲۲ از دست غیبت تو شکایت نمی کنم (تا نیست غیبتی نبود لذت حضور) – حافظ .

از دست جدایی تو ، گلایه و شکایتی ندارم. چرا که همین تلخی جدایی است که دیدار را شیرین و لذت بخش می نماید.

۲۳ خلقی است همه بر در امید نشسته (تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد) سلمان ساوجی.

همانندی  : «در بزم وصالش همه کس طالب دیدار  –  تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد» (دولت شاه)

۲۴ تعلّل به کار جهان کی رواست؟ – (که تأخیر را فتنه ها در قفاست) کاشف شیرازی.

همانندی ها : چه آفت هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد – حافظ.   و فی التأخیر آفات یعنی در درنگ کردن، آسیب است.

۲۵ تأدیب معلّم به کسی ننگ ندارد (تیغی که به صیقل زده شد زنگ ندارد).

صیقل همان زدودگی زنگ از فلزات و مانند اینهاست. نیم بیت دوم بیت بالا به گونه «سیبی که سهیلش نزند رنگ ندارد » از سوی وحید قزوینی سروده شده است.

۲۶ سعدی جفا نبرده چه دانی تو قدر یار (تحصیل کام دل به تکاپوی خوش تر است).

«ویکتور فرانکل» (۱۹۰۵ – ۱۹۹۷) روان شناس اتریشی بر این باور است که اگر رنج؛ جزو جدایی ناپذیر از زندگی آدمی است. پس باید در رنج «معنایی» باشد و اگر انسان بتواند به رنج خود معنایی دهد، آن رنج؛ دیگر دشوار و آزار دهنده نمی باشد. یکی از پایه های «معنادرمانی» (لوگوتراپی) این است که نگرش انسان ها را به این زمینه می کشانده که انگیزه پایه ای و آرمان از زندگی کامیابی و گریز از درد نیست، بلکه معنی جویی است که به زندگی پنداره راستین می بخشد به همین انگیزه ، انسان ها درد و رنجی را که معنا و آرمانی دارد با میل و اراده خود بردباری کنند. یکی از انگیزه های ارزنده ی آرامش و امیدواری سعدی را می توان در نگرش به معنادرمانی یافت که در بیت بالا نمود دارد.

۲۷ «نعت» گویی، جز به نام او سخن ضایع شود (تخم چون بر شوره کاری؛ ضایع و بی بر شود) عنصری بلخی.

«نعت» گفتار چگونگی کسی یا چیزی به نیکی است.

همانندی  : تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است.

۲۸ میر، همچون پدر آمد به سرشت و به نهاد (تخم، چون نیک بود؛ نیک پدید آرد بَر) فرخی سیستانی.

که میر، در اینجا ، کوته شده ی امیر به معنای پادشاه و سالار است.

همانندی  : چنان پدری، کِش چنین بود فرزند.

۲۹ (تدبیر صواب از دل خوش باید جُست) سرمایه ی عافیت کفاف است نخست سعدی.

همانندی  :  از دل شکسته تدبیر درست نیامد . و «ناید از دل شکسته پیمان درست» (ابوالفرج رونی)

۳۰ (تدبیر کند بنده و تقدیر نداند) تدبیر به تقدیر خداوند نماند دیوان شمس.

این بیت در کتاب «دوازده هزار مثل فارسی» دکتر ابراهیم شکورزاده بلوری به گونه ی «تقدیر خداوند به تدبیر چه ماند؟» از ناصرخسرو نگاشته شده است. به هر روی گفته شده است که «انسان تدبیر ، خداوند تقدیر» و «هرچه دلم خواست نه آن شد  ؛  هرچه خدا خواست همان شد»

۳۱ پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است (تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است).

بر پایه بیت بالا ، سعدی پرورش انسان بدنهاد را همچون گردویی (گردکانی) می داند که آمادگی و شایستگی ایستادن بر گنبد را ندارد. یعنی آموزش و پرورش کسی که شایستگی آن را ندارد بیهوده است چرا که به باور سعدی، انسان در آغاز، سرشت و سیرت خوب یا بد دارد که دیگر دگرش پذیر نیست. اگر چه او در جای دیگری نفس انسانی را خوپذیر می داند. حضرت فردوسی بزرگ نیز این اندیشه را به گونه ای دیگر در سروده های بلند خود گفتار فرموده است که :

«درختی که تلخ است وی را سرشت  –  گرش بر نشانی به باغ بهشت .  ور از جوی خُلدش به هنگام آب  –  به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب .  سرانجام ، گوهر به کار آورد ؟ –  همان میوه تلخ بار آورد »

گروهی بر این باورند که سرشت انسان پاک است اما یک کودک پاک نهاد همچنان که پا به پهنه ی زندگی می گذارد و با مردم زمانه همنشینی می کند رفته رفته رنگ و بوی بدی به خود می گیرد و نابسامانی (degeneration) در او راه می یابد و چنین و چنان می شود. در گویش آذری نیز زبانزدی است که می گوید: «اگر دو اسب را در کنار هم ببندند همرنگ نمی شوند ولی همخو و یا هم خوراک می شوند!»

گروهی دیگر نیز بر این باورند که سرشت آدمی از بیخ و بن بد است اما کم کم با آموزش و پرورش درست و کارا ، سازگار و ترازمند می شود و به زندگی همبودین و همزیستی با دیگران می گراید. و این در حالی است که آموزه های دینی به ما می آموزد که سرشت و بنیاد انسان زلال، پاک و خدایی است که در گیتای ماده پرستی رنگ و بوی بد و بدی می پذیرد.

همانندی ها  : «خر، به سعی، آدمی نخواهد شد.» (سعدی) * «بوم از تربیت، هزار دستان نشود.» * «خر را به زدن، اسب نتوان کرد.» * «ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس – سعدی» * «در شوره زمین سنبل بر نیارد – سعدی» * «تخم چون در شوره کاری ضایع و بی بر شود – عنصری» * «که زنگی به شستن نگردد سپید – فردوسی» * «به کوشش نروید گُل از شاخ بید – نه زنگی به حمام گردد سفید – سعدی» * «ابر اگر آب زندگی بارد – هرگز از شاخ بید، بر نخوری – سعدی» * «نمد سیاه با صابون سفید نشود» * «جوال سیاه با شستن سفید نمی شود» * «پلاس تیره نگردد به سعی آب، سفید – محمد باقر کاشی» * «حنظل (تلخک) از سعی؛ انگبین نشود – سنایی» * «نرود میخ آهنین بر سنگ – سعدی» * «ابر اگر آب حیات نیز ببارد درخت عرعر میوه نمی دهد.» * «به کوشش نروید ز خارا گیا – فردوسی» * «نتوان دیو را به راه آورد – سر دیوانه در کلاه آورد – اوحدی» * «درخت مُقل نه خرما دهد نه شفتالو – سعدی» * «اندر شورستان تخم مکار که بر ندهد و رنج بیهوده بود – قابوسنامه» * «رفتم به بام کعبه و دیدم نوشته بود – بعد از هزار سال یهودی شود یهود (جهود) » * «آب شیرین نیاید از گل شور


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و چهارم

۱ اندکی با تو، به گفتم غم دل ترسیدم (که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است) ذوقی کرمانی.

نیم بیت دوم به گونه (ترسم آزرده شوی ورنه سخن بسیار است) زبانزد شده است.

همانندی  :  «چه گویم که ناگفتنش بهتر است؟» * «آن به که نپرسی تو و ما نیز نگوییم – کافسانه ی ما باعث صد گونه ملال است.»

۲ خویش هر چند که معشوق بود، دل نبرد (تشنه را آب دهان سیر نسازد هرگز) میر عبدالرحمن قمی..

۳ نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل (تشنه را آب محال است که از یاد رود) کلیم کاشانی.

همانندی  :  لب تشنه نیز نگذرد از جویبار اسب (مکتبی)

۴ برو، زن کن ای خواجه هر نوبهار که (تقویم پاینه باری نیاید به کار) – سعدی.

همانندی ها :  «گذشته ها گذشت» . «بر گذشته ها صلوات» .

۵ تواضع سر رفعت افزایدت تکبر به خاک اندر اندازدت) – سعدی.

۶ (تکبر «عزازیل» را خوار کرد) به زندان لعنت گرفتار کرد سعدی.

یکی از فروزه های خودبزرگ بینی این است که در درود فرستادن و نیک روزی بر او پیشی گیرند و گاهِ ورود به انجمن و نشستگاهی بر او پیشی نگیرند. همیشه بر بالای جایگاهش نشانند و توده ها در برابر او کوچکی کرده بر خاک نشینند. بر او خرده نگرفته مبادا پند و اندرزش دهند. همه برایش برتری و برجستگ قایل شوند و مرزی نگه ندارند و توده ها در برابرش دست به سینه باشند و همیشه از شکوهش سخن برانند. او نشسته و مردم در برابرش ایستاده باشند. زیان های بسیاری بر کس خودپسند جایگیر است و از اندازه فزون. از زمره اینکه در زندگانی تنها خودش را دارد و بس.

«عزازیل» بر پایه بازگفت های آیینی یکی از سه فرشته ها (هاروت، ماروت و عزازیل) یی است که پروردگار آنان را به کره زمین فرستاد تا مانند آدمیان زندگی کنند و از بازدارنگ ها (محرمات) بپرهیزند وگرنه گوشمال شوند. عزازیل پس از چندی، چون دانست که از پس این آزمون بر نمی آید گفتار ناتوانی نمود. (فرهنگ فارسی معین) .

۷ (تکلّف «آلایش» گر نباشد خوش توان زیست) تعلّق «دلبستگی» گر نباشد خوش توان مُرد – جامی.

باید آن چنان زیست که اگر روزی، روزگار چیزی را به ما ارزانی داشت آنچنان شادمان نشویم که روند زندگی مان نابسامان شود و از آن سوی اگر روزی، داده هایش را بازپس گرفت اندوهناک نشویم. به گفتاری دیگر، روی آوری و پشت گردانی روزگار برای ما چندان ناهمگونی نداشته باشد.

۸ (تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف) مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی – حافظ.

این بیت در میان مردم یک زبانزد روان شده و در سال های بازپسین یک کاربرد فکاهه آمیز و خوشامدگونه به خود گرفته است. بدین گفتار که چون کسی برای گرامی داشت میهمان یا تازه واردی جای خود را پیش کش می کند، میهمان و یا تازه وارد در پاسخ با لیخندی نیم بیت اول را می گوید که: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ! و او آن تعارف را رد و یا می پذیرد.

همانندی ها :  دلا تا بزرگی نیاری به دست – به جای بزرگان نیاری نشست – نظامی . «بزرگی هزینه (خرج) دارد» . «بزرگی ریخت و پاش دارد» .

۹ نکند میل دل من به تماشای چمن (که تماشای دل آنجاست که دلدار آن جاست) – سعدی.

همانندی  :  مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست – حافظ.

۱۰ من گرفتار کمندم، تو چه دانی که سواری (تن آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد؟) سعدی.

۱۱ (تن به جان زنده است و جان زنده به علم) دانش اندرکان جایت گوهر است – ناصرخسرو.

۱۲ (تندُرُستان را نباشد دردِ ریش) جز به همدردی نگوید درد خویش سعدی.

همانندی  :  حال سعدی تو چه دانی که نداری دردی؟ * بر من این درد کوه پولاد است – چون تو زآن فارغی تو را باد است – عطار * کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها – حافظ * منم بیمار و نالان، تو درستی – ندانی چیست در من درد و سستی – (ویس و رامین) * تو را بر درد من رحمت نماید – رفیق من یکی همدرد باید – (سعدی) * تن آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد؟ (سعدی) * تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی – (سعدی)

۱۳ پر و بال خِرد ز دل باشد (تن بی دل جوال (کیسه) گِل باشد) – سنایی.

همانندی ها :  کسی را که کاهل بود گنج نیست (فردوسی) * تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی (سعدی) * نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

۱۴ میروی و مژگانت خون خلق می ریزد (تند میروی جانا ترسمت فرو مانی) – حافظ.

۱۵ چند خواهی پیرهن از بهر تن (تن رها کن تا نخواهی پیرهن) قاآنی.

همانندی  :  چندت اندوه پیرهن باشد – بو کت این پیرهن کفن باشد – سنایی.

۱۶ (تو از مُشک، بویش نگه کن نه رنگ) که دُر گرچه کوچک ، بها بین نه سنگ – اسدی.

۱۷ (تواضع سر رفعت اندازدت) تکبر به خاک اندر اندازدت سعدی.

۱۸ (توانا بود هر که دانا بود) ز دانش دل پیر برنا بود – فردوسی.

۱۹- چو از زر تمنای زر بیشتر (توانگرتر آن کس که درویش تر) نظامی.

۲۰ به بهرام گفت ای دلارای مرد (توانگر شدی گِرد بیشی مگرد) فردوسی.

۲۱ توانگری نه به مال است نزد اهل کمال (که مال تا لب گور است؛ بعد از آن اعمال) – سعدی.

۲۲ ز بهر درم تند و بدخو مباش (تو باید که باشی؛ دِرَم گو مباش) – نظامی .

۲۳ تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند – حافظ.

بیت بالا بازتابی از باورهای شخصی حافظ است. از بن دندان می توان گفت که بخش بزرگی از منش حافظ برگرفته از همین نکته ی راهبردی و بنیادی است. یکی از رهنمون هایی که حافظ از پارسایان بیزار می باشد این است که آنها بندگی و پرستش را به انگیزه دریافت پاداش بهشت رفتن و بهره مندی از آسایش و تن آسایی که در بهشت وجود دارد به انجام می رسانند ؛ یعنی آنها بندگی را در برابر دریافت مزد می کنند ! و این در حالی است که دلداده ی راستین هیچ چشمداشتی به مینو و نکوهش های بداندیش انگیز ندارد و بی آنکه بیمی از آتش دوزخ داشته باشد تنها تندرستی و خوش بختی دوست را خواستار است و نه چیزی دیگر.

۲۴ برادران طریقت نصیحتم نکنید (که توبه در رهِ عشق، آبگینه بر سنگ است) – سعدی.

۲۵ تو پاک باش و مدارای برادر از کس باک (زنند جامه ی ناپاک گازران بر سنگ) سعدی.

در گذشته ، رخت شویان (گازران) رخت های ناپاک را بر سنگی گذاشته و با کوبیدن چوب ستبری بر رخت، از آنها چرک زدایی می کردند.

۲۶ تو را که درد نباشد، ز درد ما چه تفاوت؟ – (تو حال تشنه ندانی که بر لب جویی !) سعدی.

۲۷ (تو چنگال گرگان کجا دیده ای) که آواز روباه نشنیده ای (از مرزبان نامه).

۲۸ من از مفصّل این بحث، مجملی گفتم (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل «کوتاه») کمالی.

۲۹ (تو را با نبرد دلیران چه کار؟) تو پیره زنی، دوکت آید به کار !.

بیت بالا زمانی به کار می رود که هماوردان (حریفان) پهنه ی شطرنج و تخته نرد به هنگام بازی، بر پایه شوخی به یکدیگر گویند.

۳۰ ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم (تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد !) – حافظ.

همانندی ها :  خان «مرو» است؛ چنار منزلش را نمی بیند. * نوه ی تورخان سر گرگین بر چین است . * می خواهد سُم ستورش را مانند سُم خر حضرت عیسی ببوسند ! * به ماتحتش می گوید دنبال من نیا بو میدی ! * سُنده را با نیزه ی هفده گزی نمی توان دم دماغش برد !

۳۱ (تو شده حیض و من به گرمابه) ماهی او؛ من تپیده بر تابه) سنایی.

۳۲ همچو ابلیسی که گفت «اغویتنی» – (تو شکستی جام و ما را میزنی؟) مولوی.

مولوی با گفتار گزاره ای «بما اغویتنی» به داوش (ادعای) اهریمن در نسبت دادن گناهش به پروردگار
می پردازد و آن را انگیزه و رهنمون گستاخی او به پروردگار می داند چرا که اهریمن خود را از انجام گناه دور می داند و انگیزه بنیادین را خداوند می شناسد که این نمایانگر بینش جبرگرایانه اوست.

همانندی ها :  خود می زند و خود فریاد می کند. * خود کردن و عیب دوستان دیدن – رسمی است که در جهان تو آوردی – سعدی.

۳۳ درازنای شب از چشم دردمندان پرس (تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی؟) سعدی.

۳۴ – «سل المصانع رکباً تهیم فی الفلوات (تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟) سعدی.

برگردان آزاد : «نشانی آبگیرها و یا برکه ها را از سوارانی بپرس که در بیابان های تهی از آب و سبزه، سرگردانند.» گفتار بیشتر اینکه «مصانع» جمع «مصنع» از ماده «صنع» است و آن گرد آمدن آب های باران به گونه ی «برکه» ، «تالاب» ، «بَرم» ، غدیر و یا آب انبار در یک جا می باشد. بدین گونه که در زیرزمین هامون ها، انباشتگاه هایی از آب می ساختند. این آبگیرها در پهنه ی بیکران کویر ها برای بیابانگردان تازی دو نشانه را با خود به همراه داشت. یکی اینکه از تشنگی نیست و نابود نمی شدند . دیگری اینکه این آب انبارها در گذرگاه های راه های بنیادین و پر رفت و آمد بنا نهاده شده بودند و راهبانان از وجودشان آگاه بوده و نبودشان گذر از بیابان ها (بادیه) را ناشدنی می ساخت و بر همین پایه بود که «مصانع» در پهنه ی کویر دارای ارزش و جایگاه بسیاری بودند. ناسانی این آب انبارها با تالاب (غدیر) ها در این بود که آب انبارها دست ساز بودند و این درحالی بود که بَرم ها به گونه ی گودال های طبیعی در پهنه ی بیابان ها گفته می شد.

به هر روی آب های این آبگیر ها چشایی و مزه گوارایی نداشتند اما همین آب ناگوارا برای شترسوارانی که در هامون ها ، بیابان نوردی (تهیم فی الفواتِ) می کردند نکودهشی (نعمتی) ارجمند بود که به نیکی از ارزشمندی آن آگاه بودند ولی آب این آب انبارها برای کسانی که در کنار چشمه سارهای با آب زلال و یا رودهای پرآبی چون نیل مصر زندگی می کردند چشایی و دل چسبی نداشته و آن گونه آب ها را ارج نمی نهند. (ای سیر، تو را نان جُوین خوش ننماید – معشوق من است که نزدیک تو زشت است – حوران بهشتی را دوزخ بود «اعراف» ، از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است – سعدی) (اعراف جایی است میان بهشت و دوزخ)

۳۵ (تو که نوشم نه ای، نیشم چرایی؟) تو که یارم نه ای پیشم چرایی؟ . تو که مرهم نه ای زخم دلم را نمک پاش دل ریشم چرایی؟ – باباطاهر.

۳۶ گر فراقت بکُشد، جان به وصالت بدهم (تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید) سعدی.

همانندی  :  جِر بزنی ، جِر نزنی برده ای – خوب رخی هرچه کنی کرده ای – ایرج میرزا.

۳۷ بگفتمش کوتهی افسوس افسوس (تو پا میبینی و من پر طاووس) وحشی بافقی.

همانندی  :  تو مو میبینی و من پیچش مو.

۳۸ مرا بگذار تا گریم شب و روز (تو مادر مرده را شیون میاموز) نظامی.

همانندی  :  به سرماخورده، لرزیدن میاموز – صائب. «ماتم زده را به نوحه گر حاجت نیست – عطار».

۳۹ چه کند کشته ی عشقت که نگوید غم دل (تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند !) سعدی.

همانندی ها:  خون نخسبد بعد مرگت در قصاص – تو مگو که میرم و گردم خلاص – مولوی.  قصاص به قیامت نمی ماند.

۴۰ (تو مو میبینی و من پیچش مو) تو ابرو ، من اشارت های ابرو وحشی بافقی.

همانندی  :  تو؛ پا میبینی و من پر طاووس.

۴۱ حسد چه می بری ای دل به کشتگان غمش (تو هم به مطلب خود میرسی شتاب مکن).

همانندی  :  تو هم به مطلب (مشروطه) خود میرسی شتاب مکن.

۴۲ تو گرد کسی گرد که او گِرد تو گردد (تو یار کسی باش که او یار تو باشد) .

۴۳ تهی پای رفتن به از کفش تنگ (بلای سفر به که در خانه جنگ) سعدی.

همانندی  :  پا تهی گشتن به است از کفش تنگ – رنج غربت به که اندر خانه جنگ – مولوی. «سفر، عید باشد بر آن کدخدای – که بانوی بد باشدش در سرای – سعدی» . «به زندان قاضی گرفتار به – که در خانه دیدن، بر ابرو گره – سعدی» . «کفش تنگ از پا به در !»

۴۴ بود سرمایه داران را غم بار (تهیدست ایمن است از دست طرّار «دزد» ).

۴۵ شود بی درم شاه بیدادگر (تهیدست را نیست زور و هنر) فردوسی.

۴۶ (تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز) پس واجب است بر همه کاری تأملی سعدی.

۴۷ دخل بی جا ندهد غیر خجالت اثری (تیر کج باعث رسوایی تیرانداز است) کلیم کاشانی.

۴۸ خیره آن دیده که آبش نبرد گریه ی عشق (تیره آن دل که در او نور محبت نبود) حافظ.

۴۹ مرا گویند دل باز آر از آن تُرک کمان ابرو (ولی تیری که جست از شست کی دیگر به شست آید؟) ابن یمین.

۵۰ (تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است) جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست؟ – حافظ.

همانندی  :  با غریب، سگی نباید کرد (اسرار التوحید)

پایان واج « ت


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و پنجم

۱ سوی بام آمد ز متن ناودان (جاذب هر جنس را هم جنس دان) – مولوی.

در دانش شیمی – فیزیک قاعده ای داریم که می گوید: «شود هم جنس در هم جنس محلول» یا: «like dissolves like» یعنی یک ماده قطبی (polar) در قطبی گشوده (حل) می شود. مانند آب و الکل که به هر نسبتی در یکدیگر گشوده می شوند و نیز یک ماده ناقطبی در یک ماده ناقطبی حل می شود مانند نفت و بنزین. اما اگر یکی قطبی و دیگری ناقطبی باشد این دو در هم حل نمی شوند، مانند آب و نفت.

مولانا می خواهد قاعده ی «جنس بر جنس است عاشق جاودان» را با یک داستان به گونه ی تمثیل (analogy) گفتار کند. بدین گونه که کودک خردسال بانویی به بالای پشت بام خانه و ناودان رفته بوده است. بیم افتادن کودک از پشت بام و نزدیک ناودان انگیزه ای می شود تا مادر به پیش حضرت علی (ع) برسد و از وی یاری جوید. آن حضرت به زن سفارش می کند تا کودکی خردسال را به پشت بام ببرند و کودک خانواده بی درنگ به پیش همبازی خود می آید و قانون ربایش به روشنی گفتار می شود.

همانندی  :  «کور ، کور را می جوید ؛ آب، گودال را»

۲ بد گُهر را رتبه ی و منصب نسازد ارجمند (جامه کی زینت دهد اندام نازیبنده را؟)

۳ سروی تو پریچهره و من دیوانه (جانا سخن راست ز دیوانه بپرس) خواجوی کرمانی.

۴ به جان این مَثَل زندگانی ده است (که جان بخشی از جان ستانی به است) امیرخسرو دهلوی.

همانندی ها :  «جان بخشی کنید نه جان ستانی» . خلق همه یکسره نهال خدایند. هیچ نه برکن زین نهال و نه بشکن (ناصرخسرو) . به خون ای برادر میالای دست – که بالای تو هم دست هست – سعدی . چو چیره شدی، بی گنه خون مریز . (جان به تلخی دادن از ناز طبیبان خوشتر است) . رحم کن ای مرگ و فارغ ساز از درمان مرا – غلام احمد نوید فغانی.

۵ (جان بی نان به کس نداد خدای) زآنکه از نان بماند جان بر جای – جامی.

۶ جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی (جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه) – مولوی.

در زمینه ی خرابات، در کتاب حافظ نامه بهاء الدین خرمشاهی بسیار روشنگری شده است اما به کوته سخن، خرابات هم به معنای ویرانه ها و هم به معنای جای باده پیمایی و دلدادگی با کنیزکان و در عین حال ویرانی خوی های نفسانی و نماد جایگاهی است که آدمی از ریا و خودخواهی دوری می گزیند و به بندگی و نداری خود را باور دارد.

۷ راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل (جان من، خود کرده ای خودکرده را تدبیر نیست) – ناصرخسرو.

۸ با بدان بد باش و با نیکان نکو (جای گُل، گُل باش و جای خار خار) – سعدی.

۹ بیگانه را به رسم تکلّف کنند دوست (جایی که دوستی است، تکلّف چه حاجت است؟) – سعدی.

تکلف یعنی به خود زحمت دادن یا در زحمت افتادن.

۱۰ ای خانه خراب مهره ی نرد نه ای (جایی بنشین که بر نخیزانندت) – سلیم.

۱۱ ز آن اُشتلُم کند که به میدان ندید مرد (جایی که میوه نیست تهمتن چغندر است) احمد اخگر.

اُشتلُم به معنای رجز خوانی است.

۱۲ (جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟) شکسته بال و پر داند بهای مومیایی را – صائب.

۱۳ چشم خفاش اگر پرتو خورشید ندید (جرم بر دیده ی خفاش، نه بر خورشید است) ابن یمین.

همانندی :  نور خورشید در جهان فاش است – آفت از ضعف چشم خفاش است – سنایی.

۱۴ (جز به تدبیر، کار مکن) پیر دانش، نه پیر کهن ! – سنایی.

۱۵ (جز به خردمند مفرما عمل) گرچه عمل کار خردمند نیست – سعدی.

سعدی به پادشاه می گوید که کارهای دیوانی (اداری) را جز به خردمندان و فرزانگان مسپار هرچند که بخردان تن به کارگزاری کارهای دولتی (دیوانی) ندهند و به آن نپردازند. زیرا هراس بیمامد آن بر امید بار و میوه آن برتری دارد. گاس بتوان گفت که پنداره ناهمسو با اندیشه بالا این است که به گونه ای کنشگران، خردمندان نیستند وگرنه به کارهای سیاسی که بیم از دست دادن جان و آبروی آنان می رود تن در نمی دادند. می گویند سنایی غزنوی خواهر بهرامشاه غزنوی را به زنی بر نمی گزیند چونکه بهرامشاه می خواسته سنایی را به ستایش گویی خود وادارد و خردمندی چون سنایی این کار را ناپسند و نکوهیده می دانسته است.

۱۶ ای خضر ، خوش ز همسفران دور مانده ای (جز بی کسی، نتیجه ی عمر دراز چیست؟) دانش مشهدی.

همانندی ها :  بگو به خضر که جز مرگ دوستان دیدن – دگر چه حاصل از این عمر جاودان داری؟ – صائب. ما از این هستی ده روزه به تنگ آمده ایم – وای بر خضر که محکوم به عمر ابد است – صائب.

۱۷ ستم بر ستم پیشه عدل است و داد (جفا پیشگان را بده سر به باد) سعدی.

۱۸ (جگر ها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد) ریاضت ها بباید تا نهالی بارور گردد – ؟

۱۹- (جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال) هزار نکته در این کار و بار دلداری است – حافظ.

آنچه که انگیزه ی زیبایی راستین می شود چگونگی چشم و زلف، رخسار، خط (موی تازه روییده) و خال نیست که اینها خود همه رویه گزاره هستند بلکه در راه و رسم دلدادگی و دلداری هستند. نکته های باریک تر از موی دیگری وجود دارند که آنها پایه های بنیادین دلبری و دلستانی هستند که حافظ نمارشی به این نکته ها نکرده است چرا که برخی چیزها به گفتار در نیامده و واژگان نیز از گفتار آنان ناتوانند و در پایان اینکه: «سخن عشق نه آنست که آید به زبان – ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود»

۲۰ (جمله چون بادی ز عالم می رویم) رفت او و ما همه هم می رویم – عطار.

۲۱ پارسی «تو» گفت و تازی «اَنت»، ترکی «سَن سنی» – (جنگ از الفاظ خیزد وز معانی آشتی) ادیب نیشابوری.

۲۲ ز جانان جان و از ما جانفشانی است (جواب مهربانی، مهربانی است) هُمام تبریزی.

۲۳ نبینی که با گرز سام آمده است؟ – (جوان است و جویای نام آمده است؟) – فردوسی.

۲۴ (جوانا سر متاب از پند پیران) که رأی پیر از بخت جوان به – حافظ.

۲۵ (جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش) چو حق بر تو باشد تو بر خلق باش سعدی.

۲۶ به پیری رسیدم در این کهنه دیر (جوانی کجایی که یادت بخیر) – نظامی.

۲۷ بهار آمد به صحرا و در و دشت (جوانی هم بهاری بود و بگذشت) – ؟

همانندی  :  دریغا که فصل جوانی برفت – سعدی.

۲۸ بر سر لوح او نوشته به زر (جور استاد ، به ز مهر پدر) سعدی.

۲۹ (جهان بگردد ولیکن نگردد احوالش) دگر شوی تو ولیکن همان بود شب و روز قطران تبریزی.

۳۰ (جهان خواب است و ما در وی خیالیم) چرا چندان در آن ماندن سگالیم؟ – اسعد گرگانی.

سگال = اندیشه . همانندی ها :  جهان چیست؟ جز خواب آشفته ای ! (ادیب نیشابوری) * احوال جهان و اصل این عمر که هست – خوابی و خیالی و فریبی و دمی است – خیام.

۳۱ غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه (قاشق بزرگ) دوغ . اگر راست می خواهی از من شنو (جهاندیده بسیار گوید دروغ) – سعدی.

سخن راست را از این پیر جهانگرد بشنو که شیوه جهاندیدگان آنست که برای گرمی بازار خود بسیار دروغ
می گویند.

همانندی ها :  «لاف در غربت ؛ گزاف در آسیا» . «لاف در غربت، آواز در بازار مسگران»

۳۲ جهان را نیست کاری جز دورنگی (گهی رومی نماید، گاه ، زنگی) – نظامی.

همانندی :  جهانا سراسر فسونی و باد – به تو نیست مرد خردمند شاد . (فردوسی) . دو رویه بود گردش روزگار (فردوسی) . جهان دمداری است نیرنگساز – هوای دلش چینه و دام و آز (اسدی)

۳۳ بهار خرمی با کس نماند (جهان روزی دهد، روزی ستاند) اسعد گرگانی.

همانندی  :  روزی هر روزه از یزدان گرفتن مفت نیست – می دهد روزی، ولی از عمر، روزی می برد (صائب) . فریب تربیت باغبان مخور ای گل – که آب اگر دهد از تو، گلاب می گیرد. (احسان مشهدی)

۳۴ جوانی شد و زندگانی بماند (جهان گو ممان چون جوانی نماند) – نظامی.

۳۵ شاد زی با سیاه چشمان شاد (که جهان نیست جز فسانه و باد) – رودکی.

۳۶ (جهان و کل جهان جمله هیچ در هیچ است) هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق – حافظ.

همانندی  :  جهان نیست جز فسانه و باد.

۳۷ چند مُنقاد (رام) هر خسی (فرومایه) باشی؟ – (جهد آن کن که خود کسی باشی) – اوحدی.

۳۸ (جهل خواب است و علم بیداری) زآن نهانی، وزین پدیداری اوحدی.

پایان واج « ج »

۳۹ دست با سرو روان چون نرسد در گردن (چاره ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن) سعدی.

۴۰ ای دل از درد، تو بی تابی و من بی طاقت (چاره صبر است که آنهم نه تو داری و نه من) شجاع کاشی.

همانندی ها :  صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن .(سعدی) . گرفتار را چاره صبر است و بس.

۴۱ اشتها آر و گیر سیخ کباب (چاه بر کن، سپس بدزد کباب) حکیم سوری.

۴۲ چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم (چرا دِه بینم و فرسنگ پرسم؟) – نظامی .

۴۳ زلیخا مرد از آن حسرت که یوسف گشت زندانی (چرا عاقل کند کاری که باز آرد پریشانی؟) صائب.

در ادب پارسی نمارش های بسیاری به رخداد زندانی شدن یوسف شده است که بیشتر در راستای بهره گیری فراخویی و مینوی (عرفانی) است.

مرد، به زندان شرف آرد به دست – یوسف از این روی به زندان نشست (نظامی) . دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت – من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم (سعدی)

همانندی ها:  «پشیمانی چه سود آخر چو در اول خطا کردی؟» . «عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی – حافظ» . «نه سیر بخور نه کُندر بسوزان»

۴۴ چو، به گشتی طبیب از خود میازار (چراغ از بهر تاریکی نگه دار) سعدی.

مصراع دوم به گونه ی ( که بیماری توان بودن به یک بار) نیز دیده شده است.

۴۵ دلیل روی تو، هم روی توست سعدی را (چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ).

۴۶ ز روی دوست دل دشمنان چه دریابند؟ – (چراغ مرده کجا؟ شمع آفتاب کجا؟) حافظ.

مراد از شمع آفتاب، اضافه ی تشبیهی نیست، بلکه چراغدان (مشعل، torch) و فروزینه و اخگر آفتاب است وگرنه شمع بهنجار (معمولی) از نگرش نورانی بودن با آفتاب برازندگی ندارد. ظهیر فاریابی نیز ترکیب «شمع آفتاب» را به کار برده است: «چو بخت در رخ تو شکرخنده زد چو صبح – شده تیره رخ ز غصّه آن شمع آفتاب»

۴۷ ای گدایان خرابات، خدا یار شماست (چشم اِنعام ندارید ز اَنعامی چند؟)- حافظ.

اِنعام، بخشش بزرگتران به کوچکتران و اَنعام، چارپایان است و ششمین سوره از قرآن کریم.

۴۸ نظام بی نظام ار کافرم خواند (چراغ کفر را نبود فروغی) – ؟.

۴۹ (چشم برداشتن از روی عزیزان صعب است) ورنه بیرون شدن از مُلک جهان این همه نیست یوسف جویباری.

۵۰ (چشم بینا بهتر از سیصد عصا) چشم بشناسد گُهر را از حصا (سنگ ریزه) مولوی.

به راستی اینکه انسان چشم بینایی و حقیقت بینی داشته باشد خیلی باارزش تر است تا سیصد عصا.

۵۱ چشم رضا بپوشد هر عیب را که دید (چشم حسد پدید کند عیبِ ناپدید) سعدی.

همانندی ها:  «چشم دشمن همه عیب بیند» (کیمیای سعادت) هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است (سعدی) . «چشم بداندیش که برکنده باد – عیب نماید هنرش در نظر – سعدی»

۵۲ شوخی نرگس نگر که پیش تو نشکفت (چشم دریده، ادب نگه ندارد) حافظ.

گل نرگس در ادبیات دلدادگی کنایه از چشم دلدار است که در اینجا گستاخی نموده و در برابر چشم دلداده دست به خودنمایی زده است. گستاخی نرگس را نگاه کن که در برابر تو یارای شکفتن پیدا کرده است. شگفتا که چه بی آزرم است که در پیشگاه تو، ادب را پاس نمی دارد.

همانندی:  هر که را شرم از او کند دوری بدرد پرده های مستوری (پاکدامنی) – اوحدی.

۵۳ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند (چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند) حافظ.

همانندی ها:  «دنیا دایم بر یک مدار نیست»  * «شهر ما دایم پر از شکر بود – شکر ارزان است ارزانتر شود – مولوی» * «آنچه دیدی برقرار خود نماند – وآنچه بینی هم نماند برقرار – سعدی» * «روزهای سپید است در شبان سیاه – سعدی» * «از پی هر شبی بود روزی – مکتبی» * «غبار غم برود، حال به شود – حافظ» * «بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر – بار دگر روزگار جون شکر آید – حافظ» * «هم روز شود این شب هم باز شود این در – دلبر نه چنین ماند؛ دلدار شود روزی»

 

برنوشتی بر مصاریع گمشده رایج قسمت دوم

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیستم

«این نوشتار را به بانو زینب یوسفی که بر تارک چامه سرایان سپید دیارمان می درخشد پیشکش می دارم »

۱ توسنی کردم، ندانستم همی ؛  (کز «از» کشیدن سخت تر گردد کمند)- رابعه ی بنت کعب

شکارچی، گره کمند را به گونه ای می زند تا هنگامی که بر گرداگرد شکار چنبره می شود با کشیدن آن ؛ چنبر تنگ تر می شود و شکار گرفتار می گردد. (توسنی کنایه از سرکشی و سرپیچی است.) چامه سرای می خواهد بگوید که من در برابر شیدایی، چون اسب؛ سرکشی و پایداری نمودم ؛ ناآگاه از این که کسی که در بند کمند شیدایی است، اگر کمند را بکشد، کمند تنگ تر می شود و او بیشتر گرفتار می گردد. بیت بالا از نخستین بانوی چامه سرای پارسی (رابعه ی بلخی) است که چون ماه شب چهارده (بدر) بر تارک نیمه ی نخست سده چهارم می درخشد. شوربختانه به انگیزه نابود شدن چامه های این چامه سرا به دست برادرش (حارث) و به بیانی که به گونه کوتاه خواهد آمد بیش از چند غزل و یکی دو تا چارپاره از وی به یادگار نمانده است. اما همین اندک نیز پنجره ی گشاده ای است که جهان دیگری به روی خواننده می نمایاند. رابعه؛ دخت کعب قُزداری از تازیان کوچنده به سرزمین خراسان و فرمانروای بلخ بوده است؛ بدین گونه، رابعه از بزرگ زادگان بلخ است که به کمند شیدایی «بکتاش» ؛ برده و زرخرید برادرش (حارث) گرفتار می شود و این شیدایی نافرجام و اندوهناک پایان را به یغما می برد. (چنان بردند صبر از دل؛ که ترکان خوان یغما را !)

رابعه برای بکتاش چامه می سراییده تا اینکه تشت مسین پیوستگ پنهانی شیدایی و دلدادگی از پشت بام عرش به فرش زمین می افتد و حارث به اندیشه زدایش و ستردن فیزیکی خواهر می افتد چرا که رابعه ناسازگار با گوهرگی و تبارمندی (اصالت) و بزرگ زادگی دل به برده برادر سپرده و دلباخته او گردیده و پیوستگ های پنهانی داشته اند. رابعه در گرمابه داغ رگ زنی و کشتانده ! می شود. او در واپسین دم های زندگی غزل های شیدایی را بر دیوار های بخار گرفته گرمابه می نویسد تا پا بیرون گذاشتن پای خود از تبارمندی و نژادگی را تاوان دهد که این رخداد ما را به یاد امیرکبیر و رگ زدنش در گرمابه فین کاشان می اندازد که «روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد  ؛  چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد – قائم مقام»

گفته شده است که بکتاش که از مرگ نوداد و رویداد غم انگیز آگاه می شود با از پای درآوردن حارث، با خنجری سینه خویش را می شکافد و با جانانه خود به سرای جاودانگ می شتابد. این رخداد نشان می دهد که جانانگان راستین؛ وفادار و بی نیرنگ بوده اند . (سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت ؛ آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت – حافظ). اکنون جای این پرسش مانده است که آیا دوست داشتن و شیدایی گناه است؟ آیا دلدادگی، مرز جغرافیایی و آیین می شناسد؟

۲ خویشتن را در خطر مفکن به امید بهی (کز «از» کنار چشمه ناید ابد سالم سبو) فخرالدین اسعد گرگانی

۳ معیوب ؛ همه عیب کسان می نگرد (از کوزه همان برون تراود که در اوست)

هر کس که بدی و کمبودی داشته باشد در پی ایراد گرفتن از دیگران است تا کمبود خود را لاپوشانی کند. واژگونه ؛ نیک سرشتان، بدی دیگران را به دیده نیکی می نگرند. مصرع دوم بیت بالا که از سوی شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته شده به گونه ارسال المثل (آوردن مَثَل بنام و یا سخن خردمندانه در چامه که به گونه زبانزد در آید) مصرع دوم بیت بالا از سوی بابا افضل و ابوالکلام نیز آورده شده است:

« گر دایر کوزه ز گوهر سازند – از کوزه همان برون تراود که در اوست » – بابا افضل

و « از مردم بد غیر بدی چشم مدار – از کوزه همان برون تراود که در اوست » – ابوالکلام

۴ زاهد از «طور» (کوه سینا) عشق بی خبر است (از گدا رسم سروری مطلب) فیضی

۵ حلوا حلوا اگر بگویی صد سال (از گفتن حلوا نشود شیرین کام) ابوالمجد لسان

۶ از هیبت نام تو همی زود گریزند (کز گفتن لاحول گریزند شیاطین) امیر معزی

لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم (نیست نیرو و توانی مگر پروردگار بزرگ) گزاره ای که هنگام بیم، شگفتی، گریز یا لغزشی که گاه پس از سجده رخ می دهد. (مگو انده خویش با دشمنان – که لا حول گویند شادی کنان – سعدی)

۷ روی بسیار خوار بی نور است (از گلوبنده (پرخور) ؛ خواجگی دور است) سنایی.

همانندی: شکم پرست، خداپرست نمی شود.

۸ ای کلیم (همزبان) دل ز طور (کوه سینا) پا بیرون منه (از گلیم خویش، پا یبرون نمی باید نهاد) شمس مغربی

زبانزد «پا را اندازه گلیمت دراز کن» را به انوشیروان وابسته کرده اند که در چامه چامه سرایان بسیار آمده و نمود ویژه ای به چامه های آنان داده است. همانندی ها در این زمینه به گونه های زیر است :

«مجوی آنچت آرد سرانجام بیم – مکِش پای ز اندازه بیش از گلیم ! – سعدی»

«مکن ترکتازی ! بکن ترک آز – به قدر گلیمت بکن پا دراز»

«زین سرزنش که کرد تو را دوست حافظا – بیش از گلیم مگر پا کشیده ای ؟! »

«بدان خود را میان انجمن جای – مکش بیش گلیم خویشتن پای – ناصرخسرو»

«سر آور از گلیمت ای کلیم – پس فرو کن پای بر قدر گلیم – عطار»

«از آن رو سرو باشد تازه و تر – که پا از مرز خود ننهد فراتر – سلمان ساوجی»

«به دست خود سزای خویش دیدم – که پا پیش از گلیم خود کشیدم – اوحدی مراغه ای»

«تو که باشی که در آن کار عظیم – یک نفس بیرون کنی پا از گلیم؟ – عطار نیشابوری»

«بدو گفت ای مرا، در خود نهاده   ؛   قدم از حد خود بیرون نهاده – عطار»

«مجو بالاتر از دوران خود جای – مکش بیش از گلیم خویشتن پای – نظامی»

«حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن – پا از گلیم چرا بیشتر کشیم ؟ – حافظ»

«من شدم ساعتی به استقبال – پای کردم برون ز حد گلیم – ناصرخسرو»

«دل چون به فکر زلف تو افتاد گفتمش – پا از گلیم خویش نباید دراز کرد ! – آتش اصفهانی»

«دگر به کار کسی نیاید گلیم کوته ما – اگر که پای از این بیشتر دراز کنیم – پروین اعتصامی»

«تا کسی پا از گلیم خویش نگذارد برون – از میان کی می رود حق و حقوق دیگری؟ – صابر اصفهانی»

«آهسته پا به بستر نازش گذاشتم – عقلم به گفت پا ز گلیمت برون میار – عارف قزوینی»

۹ دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند (از گوشه بامی که پریدیم ؛ پریدیم) وحشی بافقی

همانندی: چو وحشی مرغ از قید قفس جست – دگر نتوان به دستان پای او بست – جامی.

۱۰ – «مار» است این جهان و جهانجوی مارگیر (از مارگیر، مار برآرد همی (شبی) دمار (هلاک) ) وحشی بافقی

همانندی: مارگیر را در آخر مار کُشد – مرگ مارگیر، آخر به دست مار است.

کشته گردد مارگیر ، آخر به نیش مار – به زخم مار بود هم زیان مار افسای (افسونگر) – عنصری

۱۱ (از مردم بد اصل نخیزد هنر نیک) کافور نخیزد ز درختان سپیدار منوچهری دامغانی.

همانندی ها : «از جهنم باد خنک نمی وزد» . از بدان جز بد نیاید در وجود (گلشن آزادی) . «آب حیات از دم افعی مجوی» . «مَطِلب بوی نافه از مردار» (مکتبی شیرازی) . «از هیزم تر دود بیرون می آید نه نور» . «درخت مُقُل (سقّز) نه خرما دهد نه شفتالو» (سعدی) . «بد ز بدگوهران پدید آید» (عنصری) . هرگز از شاخ بید، بر نخوری (سعدی) . «نیارد شاخ بد، جز تخم بد بار» (اسعد گرگانی) . «هرگز از کاشانه کرکس همایی (مرغ سعادت) بر نخاست» (خاقانی) . از آشیان غراب (کلاغ سیاه) طاووس نپرد. «خرزهره رطب بار نیارد» . عود ناید ز چوب اراک =(درختی که از چوب آن مسواک تهیه می شده است) (انوری) . «تو از تیرگی روشنایی مجوی» (فردوسی) . «ز بد گوهران بد نباشد عجب» (فردوسی)

۱۲ با مردم نا اهل مبادا صحبت (از مرگ بتر صحبت نااهل بود) خواجه عبدالله انصاری.

۱۳ نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است (که از مصاحب ناجنس احتراز کنید) حافظ

نخستین پند و اندرز پیر همدم این سخن است که از هم نشینی و هم دمی با بدسرشتان و بدکرداران پرهیر کنیم. (نخست موعظه ی پیر می فروش این است – که از مصاحب ناجنس احتراز کنید) و یا «روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم (دردناک) . که همانندی آن (ز هم صحبت بد؛ جدایی جدایی)

حافظ ؛ در این بیت، ما را به پاسبانی از اندیشه و کردار و گفتار پاک فرا می خواند و به همین انگیزه پرهیز از همنشین بد برای نگهبانی و نگهداری از تندرستی تن و جان را بایسته می داند. مولانا در داستانی از مثنوی بیان می کند که اگر انسان پیوسته با زشت خویی و پلشتی روزگار بگذراند این زشت خویی جزو سرشت و خوی او خواهد شد. پوست پیرایی (دباغ = چرم گیر) که بر پایه نیاز پیشه ای پیوسته با «پشک» و سرگین و پلیدی و بوهای بد در برخورد بوده و ان چنان به این آلودگی ها خو می گیرد تا یک روز که گذارش به بازار خوشبویه (عطر) فروشان می افتد از بوی خوشبویه ها سرگیجه می گیرد و بی هوش می شود. نفس و روان آدمی نیز همین گونه است و از دنیای پیرامون خود خوپذیر می شود – چه خوی نیک و چه خوی بد.

۱۴ (از محقّق تا مقلّد فرق هاست) کاین چو داوود است و آن دیگر صداست مولوی.

انسان پیروی کننده (مقلد) با انسان پژوهنده ناسانی های ریشه ای دارد. اوای پیروی کننده چون بازتاب است (این جهان کوه است و فعل ما ندا – سوی ما آید نداها را صَدا) که صَدا (سدا) همان برگشت آوا از کوه یا گنبد است و این در حالی است که آوای پژوهشگران چون اوای دل نشین داوود است. سرچشمه ی گفتار پژوهنده از سویدای دل و آبشخور سخنان پیروکننده همان چیزی است که از روزگاران کهن آموخته است. برای نمونه چارپایی بر سر چاه آب می کشد اما ناله از چرخ چاه به گوش می رسد. باری گاری و گردونه (ارابه / عرابه) را چارپای زبان بسته می کشد ولی گردونه ناله سر می دهد.پژوهنده کسی است که در سیرت پیش رفته و پیروی کننده کسی است که تنها سخنانی در این زمینه می گوید و کرشمه مردان راه راست را در می آورد. پژوهندگان مانند داوود (ع) بن مایه اوای خوشند و پیروی کنندگان بسان پژواک آوا در کوهستان و گنبدند. سرچشمه سخنان پژوهندگان از روی پاکدلی، جوش و خروش است اما پیروی کنندگان جز بسامد آرش های (معانی) بلند توده ها جوش و خروشی ندارد. مولانا بر آن است که بگوید فریب سخنان اندوه بار پیروی کنندگان را نباید خورد.

۱۵ نیکی و بدی در گُهر مرد سرشته است (از نامه نخوانند بجز آنکه نوشته است)

۱۶ (از نفس بدان، چشم نکویی نتوان داشت) هرگز ندهد نفع عسل زهر هلاهل سلمان ساوجی

نگرش از زهر هلاهل، زهر کشنده (شوکران) است.

همانندی ها: حرامزاده مسجد نمی سازد – از بدنهاد توقع نیکی مدارید.

۱۷ با فرومایگان روزگار مبر (از نی بوریا شکر نخوری) سعدی ، یا (هرگز از شاخ بید، بر، نخوری)

۱۸ (از هرچه بگذری «میرود» سخن دوست خوش تر است) پیغام آشنا سخن روح پرور است سعدی

همانندی ها: بازگو از نجد و یاران نجد (شیخ بهایی) یاد یاران یار را میمون (مولوی) هزار شربت شیرین و میوه ی مشموم (بوییدنی)

۱۹ خنجر به غیر می کشی و می کُشی مرا (از هر طرف که شوی رنجه، کشتنی منم ؟؟)

۲۰ (از هر کسی سلوک (سازش) به نوعی است محترم) از شیر حمله خوش بود و از غزال رم؟

۲۱ (از هر که دهد پند، شنودن باید) با هر که بود رفیق نمودن باید . ابوالفرج رونی. (نمودن همان نمایاندن و نشان دادن است)

۲۲ (از هیچ دلی نیست که راهی به خدا نیست) زنهار میازار به خود هیچ دلی را وصال شیرازی

۲۳ (از یکی گل کجا بهار آید؟) لیک از یک نفر چه کار آید؟ – محمدحسین شهریار.

۲۴ جسم فربه مکن به لقمه ی خویش (اسب فربه شود سرکش) سنایی

همانندی: سگ که سیر شد سرکش می شود.

۲۵ بشنو این نکته را که بی غرض است (اشتها نیست؛ بلکه این مرض است) شیخ بهایی

همانندی: کاه از تو نیست ؛ کاهدان که از تو است؟ و یا کمتر کی ، نترکی!

۲۶ اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است (اشک کباب ، مایه ی طغیان آتش است) صائب

این «فرد» با اندک دگرگونی از یک غزل بیدل (ابوالمعالی) است.

همانندی:  چرم نرم را موریانه می خورد !

۲۷ (اصل بد در خطا، خطا نکند) بد گهر با کسی وفا  نکند نظامی

همانندی ها:  «خوش اصل خطا نکند و بد اصل وفا نکند» و « از مار نزاید جز ماربچه »

۲۸ جز مرگ کسی در پی آبادی من نیست (افتادن دیوار کهن؛ نو شدن اوست) حکیم کاشی

۲۹ آموختن توان ز یکی خوش صدا ادب (افروختن توان ز یکی شمع، صد هزار) قطران تبریزی

۳۰ – «طالب!» گله ی اهل وفا ، مختصر اولی` است (افسانه چو از حد گذرد دردسر آرد) طالب آملی.

Taleb, complaint of the deaceased one’s is better if summarized (as) , The legends will cause trouble if exaggerated too much

۳۱ در محفل خود راه مده همچو منی را (کافسرده دل، افسرده کند انجمنی را)

چامه سرای این بیت روشن نیست. به بندار رازی، قائم مقام، مولانا و مخلص خان هندوستانی و بیشتر به وثوق الدوله نسبت داده شده است.

همانندی: یک نوگل پژمرده بسوزد چمنی را . . .   . همدمی مرده دهد مردگی – صحبت افسرده دل، دل افسردگی (جامی) . تا نیابد غم و نماهد عمر – روی غمگین و روی مرده مبین – پریشان دل،پریشان می کند هم صحبت خود را (میرزا باقر اصفهانی)

۳۲ آتش نفسان قیمت میخانه شناسند (افسرده دلان را به خرابات چه کار است؟) ناصر (عمق) بخارایی.

۳۳ سنبل اسیر زلف تو را دام وحشت است (افعی گزیده می رمد از شکل ریسمان) سلیم . و مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد.

۳۴ با گرسنگی قوت پرهیز نماند (افلاس ؛ عنان از کف تقوی برباید) سعدی

همانندی ها: «شکم گرسنه پند نمی پذیرد» ، «فقیر در جهنم نشسته است» ، «غم فرزند و نان و جامه و قوت (نوبت غذایی) بازدارد ز سیر در ملکوت – سعدی» ، «گرگ گرسنه چو گوشت یافت نپرسد – کاین شتر صالح است یا خر دجال  سعدی» . پیغمبر اسلام فرموده است: «تنگدستی به ناسپاسی و بی ایمانی نزدیک است (کادالفقر ان یکن کفرا) » و تنگدستی انگیزه روسیاهی در هر دو گیتی است.

علی (ع) : «تنگدستی و نداری انگیزه کاستی در دین و سرشکستگی خرد و پیدایش کینه و دشمنی است.» افلاس = تنگدستی ، عنان = لگام اسب و شتر و ایما است به وارسی. خردجال= خری که در زمان پیدایش دارنده اش، توده ها پشکل و سرگین آن را نقل و نبات پندارند. «شتر صالح» : شتری که به «صالح» پیمبر وابستگی داشته و پروردگار آن را انگیزه ای بر پیامبری او دانسته و توده ها را از آزار این بار شتر داشته ولی روزی کافران در پناهگاه صالح نشستند و چون از آبشخور باز آمد نخست پی (رگ) شتر را زدند و سپس با نیزه اش کشتند.

۳۵ بگفتا هیچ ؛ دل پرپیچ دارم (اگر این خر بیفتد هیچ دارم) عطار.

داستان بدین گونه است که :

« مگر می رفت استاد مهینه (بزرگ)   –    خری می برد بارش آبگینه (شیشه)

یکی گفتش که بس آهسته کاری      –     بدین آهستگی بر خر چه داری؟

بگفتا

—————————————————————————————————————————————————————————————-

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و یکم

این نوشتار را به جناب دکتر مهدی صابری و بانو دکتر شیدا عظیمی پیشکش می دارم و برای همه رفتگان آنان آرزوی آمرزش حق !

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و یکم

این نوشتار را به جناب دکتر مهدی صابری و بانو دکتر شیدا عظیمی پیشکش می دارم و برای همه رفتگان آنان آرزوی آمرزش حق !

۱ خویشتن را در خطر مفکن به امید بهی (از (کز) کنار چشمه ناید تا ابد سالم سبو) اسعدگرگانی

همانندی ها : نباید که ما را شود کار سست – سبو ناید از آب ، سالم درست – نظامی

آن نمی دانست عقل پای سست – که سبو دایم ز جو ، ناید درست – مولوی

که نخواهد همیشه باز آید – به سلامت ز چشمه سار ، سبو – ابن یمین.

و : «سبو همیشه از آب، سالم بر نیاید» (قابوسنامه) – «دلو (دول) همیشه از چاه، سالم بر نیاید» . «سبو به راه آب می شکند»

۲ (اگر بد کنی جز بدی ندروی) شبی در جهان شادمان نغنوی فردوسی

گاهی یک چامه زیبا با انگیزش سهش های درونی کسان می تواند کارایی بیشتری از فرنایش (استدلال) و خردورز (منطق) بر بیننده و شنونده (مخاطب) داشته باشد. نگرش به فرهنگ نیکوکاری از دیرباز در یادمان و یادآوری بزرگان، چامه های کهن و فرهنگ پارسی به چشم می خورد. حافظ؛ سعدی، فردوسی و دیگر سرایندگان همواره در سروده های خود، همگان را به گسترش گونه (نوع) دوستی، فرهنگ نیکوکاری و نیک  اندیشی و دستگیری از نیازمندان فرا خوانده اند که بی گمان نگرش به آنها می تواند در گسترش ویژگی های بالا بسی کارا باشد. برای نمونه می توان به بیت بالا و دو بیت دیگر فردوسی نمارشی داشت : «نباشد همی نیک و بد پایدار – همان به که نیکی بود پایدار» و یا «به نیکی بباید تن آراستن – که نیکی نشاید ز کس خواستن» و یا «مَبین ز خلق که این یار، و آن ز اغیار است – به کِشت عارف و عامی، چو ابر نیسان (بهار) باش» این بیت را برخی از صفی علیشاه و برخی نیز از حافظ دانسته اند اما در حافظ دکتر خانلری و علامه قزوینی دیده نشده است. به هر روی چنین پیداست که اندیشه ناانسانی جداسازی یکان همبود به «خودی» و «غیرخودی» تازگی نداشته است ! و یا «حافظ! نهاد نیک تو کامت برآورد – جان ها فدای مردم نیکو نهاد باد» . خداوند در نشانه ۸۴ سوره الاسراء فرموده است : «اگر نیکی کنید به خود نیکی کرده اید و اگر بدی کنید به خود بدی کرده اید» و به گونه ای: «هرچه کنی به خود کنی ؛ گر همه خوب و بد کنی». هر تکانه (ضربه) ای که انسان به دیگران می زند؛ به راستی بر پیکر خویشتن زده است و هر نیرورسانی و پیشکاری (خدمتی) که به دیگری می کند به راستی بر پایه هنجار بازتاب و یا پژواک به خودش پیشکاری کرده است.

۳ (اگر بد کنی چشم نیکی مدار) که هرگز نیارد «گِز» انگور بار سعدی

رطب ناورد چوب خرزهره بار  –  چو تخم افکنی ؛ بر همان چشم دار.

نپندارم ای در خزان کشته «جو» – که گندم ستانی به وقت درو !

درخت «زقوم» ار به جان پروری – مپندار هرگز کز او بَر خوری.

(درخت زقوم، درخت تلخ و سمّی در جهنم است) و نیز سعدی فرموده است:

«درون فروماندگان شاد کن – ز روز فرومایگی یاد کن»

همانندی :  « از مکافات عمل غافل مشو  –  گندم از گندم بروید ، جو ز جو »

۴ تو حلوا کرده ای پنهان مگس ها جمله سرگردان (اگر جوش مگس خواهی به صحرا آر حلوا را) مغربی.

«مغربی» سراینده ای «استهبانی» که «مذهبش وحدت وجود و مشربش لذت شهود است در همه ی گفتارش بجز همین یک معنی نتوان یافت. ترجیعات و غزلیاتش همه مشحون به حقایق توحیدی – برگرفته از کتاب مجمع الفصحای رضاقلی خان» . سعدی نیز در همین مایه چنین سروده است: « تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم کش – مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی »

۵ تو را حال پریشان ما چه غم دارد؟ – (اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟) سعدی.                            صبا ، باد برین است.

همانندی ها : قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه – به کفر یا به شکایت برآید از دهنی . فرشته ای که وکیل است بر «خزاین باد» – چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی؟ (سعدی) که نمارشی است به حدیث نبوی و برگردان آن چنین است : «قلم به آنچه بودنی است یا به آنچه تو با آن دیدار میکنی خشک شده است» یعنی آنچه که بر خامه سرنوشت رفته دگرگون ناپذیر است. مولوی گفته است : «من همی گویم برو جف القلم – زین قلم بس سرنگون گردد عَلَم» (که «جَف» به معنای خشکی است) و مردن چراغ ، همان خاموش شدن چراغ است. سعدی در جای دیگری دارد : «اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد – وگر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب ؟» در گذشته باور بر این بوده که در شب مهتابی بافت و پوست کتان از هم گسیخته شده و باد دانه های کتان را پراکنده می سازد و از آن بهره های گوناگون برده نمی شود. سعدی می خواهد بگوید که اگر چراغ زندگی به وسیله ی باد «مرگ» خاموش شود و یا شبی تمام دانه های کتان کشتزار به وسیله باد پراکنده گردد ، نه باد را از این جنایت اندوهی و نه ماه را که از بالا تماشاگر است غمی ! و بر دامان بالانشینان گردی ! و در پایان ؛ «کمالی» سروده است که «شمع از سوزش پروانه چه سودا دارد ؟»

۶ خدای تخم حسود از جهان براندازد (اگر حسود نباشد جهان گلستان است) سعدی

به راستی که «خدای ، نسل حسود از جهان براندازد» . رشک؛ یکی از گزندهای بزرگ باوری به شمار می آید. چنانچه به این فروزه به دستآویز خرد و باور کیشی لگام زده نشود از نگرش فردی، همبودین و مادی؛ یادمان های بسیار زیانباری از خود به بار خواهد آورد. کمتر فروزه ای از فروزه های فرومایگی است که این همه پیامدهای زیانبارانه در بر داشته باشد. نشانه های رشک ورز چند چیز است: از پیروزی ها و پیشرفت های دیگران ناآسوده و اندوهگین می شود و گاه از این گام نیز پا فراتر نهاده زبان به زشت یادی و بدگویی می گشاید و از آن فراتر این فروزه را به کین توزی و کارشکنی می کشاند. تا آن درجه که نمی تواند فرد رشک آور را ببیند و یا اینکه سخنی از او بشنود که گفته اند «حسود نیاسود !»

سعدی فرموده است : «توانم آنکه نیازارم اندرون کسی – حسود را چه کنم کاو ز خود به رنج در است؟ . بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی است – که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست.» . در مورد کسان رشکوند و چشم تنگ نوشتارها و گفتارها بسیار زیاد است که در این ناچیز نمی گنجد . به گفته «میر ظهیر الدین مرعشی» : «حسد آنجا که آتش افروزد – خرمن عقل و عافیت سوزد» و نیز حافظ : «حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ – قبول خاطر و لطف سخن خداداد است.»

۷ به دریا در منافع بی شمار است (اگر خواهی سلامت بر کنار است) سعدی.

در بیت بالا، سلامت (بی گزندی) ، کُنشگیر است برای کنش «خواهی» چنانچه بخواهیم از بهره مندی های رهسپاری به دریا چشم پوشی و خواهان بی گزندی خود باشیم باید بر کران و کنار خشکی (ساحل) بود.

۸ (اگر دردم یکی بودی چه بودی) اگر غم اندکی بودی چه بودی؟ – باباطاهر عریان.

۹ همه مهری ز نادیدن بکاهد (اگر دیده نبیند؛ دل نخواهد) اسعد گرگانی.

۱۰ اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش (حریف خانه و گرمابه و گلستان باش) حافظ.

چنانچه همدل دلسوزی باشیم باید در سامه های (شرایط) گوناگون به پیمان خود پای بند و غمخوار باشیم.

۱۱ نگهدار (نگهبان) سرت گشته است اسرار (اگر سَر بایدت سِّر را نگهدار) ناصرخسرو.

همانندی ها : «خواهی که سَر به جای بود ؛ سِر نگاهدار» و یا «مرد، سَر می دهد؛ سِر نمی دهد» . «زبان دربسته بهتر؛ سِر نهفته – نماند سَر؛ چو شد اسرار گفته» ناصرخسرو.

بزرگان؛ سخنان بسیاری در زمینه رازداری گفته اند که به نمونه ای از آنها هرچند کم می توان نگرشی داشت؛ به گونه ای اندک از بسیار.

الف پایداری ، در پایان نگری و پایان نگری در پایداری چاره اندیشی و پایداری چاره اندیشی در نگاهداری راز است. کسی که راز خود را پنهان می کند کلید پیروزی را در دست دارد. رازهای خود را به دیگران مگوی ، زیرا سینه ای که در نگهداشت راز خود به ستوه آید نباید از شکیبایی بیگانگان چشمداشت سپرده داری داشته باشد و کسی که نتواند راز خود را بپوشاند از نهفتن راز دیگران ناتوان است. (گزیده ای از سخنان حضرت امیر (ع) )

ب برای اینکه بتوانید بدون دلواپسی و پریشانی پندار زندگی کنید راز خود را از پرده بیرون نیندازید و پرده پنهان کسی را پاره نکنید. حضرت محمد (ص)

پ راز زمان دوستی را در زمان دشمنی ابراز نمودن دور از دلاوری، مردانگی و فراخوی رادمردی است. حضرت امام باقر (ع)

ت فاش نساختن رازهای دیگران فرنود رادی و بلندی همت است (سقراط) و توانمندترین پایه سازه ی وداد؛ پنهان کاری رازهای یاران است (بزرگمهر) هرچیز را که نگهبان بیشتر شود استوارتر گردد ؛ مگر راز که هر چه نگهدار آن زیادتر باشد پیداتر گردد (افلاطون)

ث رازی که داری با دوست در میان منه ؛ چه دانی که وقتی دشمن تو گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان؛ باشد که وقتی دوست گردد ! رازی که پنهان خواهی، با کسی در میان منه، هرچند که دوست بی ریا باشد که مر آن دوست را دوستان بی ریا باشد. خاموشی به که ضمیر دل خویش، به کسی گفتن و گفتن که مگوی – ای سلیم آب ز سرچشمه ببند – که چو پر شد نتوان بستن جوی. – سعدی.

به دوست گر چه عزیز است راز دل مگشای – که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز – سعدی.

ج چگونه باور کنیم که دیگری راز ما را نگهداری خواهد کرد ؛ آنگاه که خودمان از نگهداری آن ناتوان بوده ایم ؟ (ارشفو کولد)

چ نگذار دست چپت بفهمد که دست راستت چه می کند. (زبانزد یونانی) و بالاترین زرنگی ها، پنهان کردن زرنگی است و چنانچه رازهای خود را به زن لال هم بسپاری فاش می شود. (زبانزد انگلیسی). پُرگو ، تنها رازی را که نمی داند، نگهداری خواهد کرد. (زبانزد آفریقایی) . هیچ چیز از رازهایی که نباید فاش شود سنگین تر نیست. (زبانزد فرانسوی)

ح یکبار پشیمان نشدم که چرا نگفتم. ولی بارها پشیمان شدم که چرا گفتم ؟

هر سخن که از زندان دهان به جست و هر تیری که از قبضه ی (یکای جنگ افزارهای کوچک) کمان پرید ، پوشانیدن آن سخن و باز آوردن آن تیر دست ندهد (کلیله و دمنه) گناه افشا شدن یک راز به گردن کسی است که اولین بار آن را به دیگری سپرده است. (کنگور) کسی که کوچکترین بخش رازی را آشکار کند ، مانده اش در چنگ او نخواهد ماند (ریشتر) رازهای کسان، حال زندانیان را دارند که چون رها شوند چیرگی بر آنها ناشدنی است. (شوپنهاور)

و در پایان انگیزه های افشای راز: پُرگویی ، سست زبانی، دوستی ، نادانی. تندخویی، کین توزی با دارنده راز و ابزارهای پیوستگی همگانی و اینکه هرگاه خواسته باشی تا رازی در میان مردم پخش شودبه زنی بگوی و به او سپارش استوار کن تا به کسی نگوید ! برخی از مردان نیز «ترش پیاله ی سر» بوده اند.(با سپاس از سعید گل محمدی فرهیخته)

۱۲ از این بِه نصیحت نگوید کَسَت (اگر عاقلی یک اشاره بَسَت) سعدی.

به گونه ای دیگر: «در خانه اگر کس است یک حرف بس است» یعنی انسان های خردمند و هوشیار با یک سخن به آرمان می رسند.

A word to the wise is enough /sufficient.

۱۳ برو عاقل مَچَر در چشمه ساران (اگر (که گر) غافل چری غافل خوری تیر) باباطاهر.

۱۴ اگر جنگ آوری کیفر بری تو (اگر کاسه دهی، کوزه خوری تو) اسعد گرگانی.

۱۵ (اگر گویی، نکو گوی ای برادر) که نیکو گوی با نفع است و بی ضَر ناصرخسرو.

ناصرخسرو برای نگهداشتن بندواژه (قافیه) ، «ضَر» را به جای ضرر به کار برده.

۱۶ چو پیر ما شو اندر کفرِ فردی (اگر مردی بده دل را به مردی) محمود شبستری.

بیت بالا برگزیده ای از یک مثنوی و گویا نمادی است در سان های «سیر و سلوک»

۱۷ ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم (الله الله ؛ تو فراموش مکن عهد قدیم) سعدی.

۱۸ دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت (الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود؟) حافظ

معنای بیت: یعنی چشم من فرآورده ی رنج ها و دردهایم را در فراز و فرود بادیه ی عشق (همان خون دل) به گونه اشک خونین به هدر داد . شگفتا چه کسی اندخته بود و چه کسی به تاراج داد ؟ اشک خونین از کلیشه های غزل پارسی است و کنایه از این است که سرشک واله و شیدا از شدت گریستن آغشته به خون شده است. دیده ی خونبار و خونفشان در غزل پارسی بسیار است. (ز دو دیده خون فشانم ز غمم شب جدایی – چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی – عراقی) و یا خود حافظ : (ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است) و یا (اشک خونین من از صبح برآمد چه عجب ؟) واژه (الله الله) برای پرهیز دادن ، برانگیختن و شگفتی به کار می رود. از زمره در جایی که کسی کاری کند و یا سخنی گوید که شایسته و در خور وی نباشد.

۱۹ نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم (الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم)(؟)

البته بیت پیش از آن چنین است : وطن را ترک کردم تا کمی دل، تازه تر گردد – ندانستم که در غربت ، غم دل تازه تر گردد.

همانندی ها :  «یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم» (حافظ)

«جهان شربت هر کس از یخ سرشت – بجز شربت ما که بر یخ نوشت»

«اگر احمدی (حسنی، محمودی، . . .) بخت داشت، پشت عطسه اش چخت داشت» زبانزد عامیانه.

«چخت» عطسه دوم است که پادواژه (متضاد) عطسه (صبر) اول است، و آن شتاب است و به فال نیک گرفته می شود.

«اگر بخت ما بخت بود، اسفناج سر دماغم درخت بود !»

«از بخت بد، زعفران کاشتم، «سرگین» در آمد !»

«اگر از آسمان آشرمه ی کرباسی ببارد، یکیش هم گردن ما نمی افتد»

«آشرمه» زین و برگ و یا بند کفل اسب از چرم و «آشرمه دریده» یعنی بی سرو پا.

۲۰ امید بسته برآمد ولی چه فایده زآنک (امید نیست که عمر گذشته باز آید) سعدی

آهنگ و خواست این بیت چنین است که انسان آرمان ها و آرزوهای زیادی دارد و کوشش می کند که به آنها برسد و سرمایه ی زندگی خود را در این راه هزینه می کند ولی زمانی به آن دست می یابد که زندگی اش سپری شده و دیگر زمان بهره مندی از آن را ندارد.

۲۱ (اندازه نگهدار که اندازه نکوست) هم در خور دشمن است و هم در خور دوست . سعدی

شوربختانه بسیاری از کسان در برخورد با دیگران یا رومی روم هستند یا زنگی زنگ. یا سپید سپیدند یا مشکی مشکی. راه میانه و خاکستری در پیش نمی گیرند. (افراط و تفریط می کنند) یا به عرش اعلایت فرا می برند و یا به فرش اسفلینت (بدترین جای دوزخ) فرو می اندازند. و این در حالی است که بهترین شیوه در گفتار و کردار ، راه میانه روی است. (ظهور نیکویی در اعتدال است – شبستری)

همانندی ها :  «همه کار گیتی به اندازه به – فردوسی» و «ساقی ار باده به اندازه خورد نوشش باد – ورنه اندیشه این کار فراموشش باد – حافظ

—————————————————————————————————————————————————————————————–

سیاستگزاران دوران قاجار

سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و ششم

امیرکبیر و امور فرهنگی :

امیرکبیر  را باید پایه گذار فرهنگ نوین ایران دانست ؛ زیرا او به میانگی زنده سازی روزنامه وقایع اتفاقیه و پایه گذاری مدرسه دارالفنون ؛ چاپ و پخش کتاب های گوناگون بهداشتی و شگردی، گسیل دانشوران به فرنگستان و کارگماری آموزندگان اتریشی و ایتالیایی، به راستی ردپایی از آرمان ها و آرزوهای «به خواهانه» خود را نمایان ساخت و تا آنجا که شدنی بود در چاپ و پخش ماتیکان های (رساله های) سودمند دانشی و فرهنگی و بهداشتی کوشید. او چند چرخه نگاره و ره نامه جغرافیای ایران و پنج خشکانه (قارّه) جغرتفیای ایران و پنج خشکانه گیتی و یک نگاره گیتی نما را چاپ و پخش کرد. به پشتکار و تلاش امیرکبیر کتاب هایی در زمینه تاریخ گیتی ؛ از زمره تاریخ ناپلیون بناپارت و کتاب نظام ناصری؛ گردآوری بهرام میرزا قاجار و نیز ماتیکان هایی (رساله هایی) در زمینه بایستگ مایه کوبی پادآبله و جز اینها چاپ و بخش شد.

هم چنین برپایی چاپخانه، دستور برگردان کتاب های دانشی، برخورد گوناگون با چامه و چامه سرایی . . . از دیگر پیشکارهای هوشمندانه امیرکبیر می باشد. نوشته شده های روزناممه وقایع اتفاقیه (رویدادهای شهرهای ایران و کشورهای برون مرزی، برگه پیشامدها و …..) پیشتر به گستردگی نگاشته شد. بدین روی امیرکبیر در زمینه روزنامه، سازه ای استوار کرد که پایدار ماند و به گفتاری دیگر؛ روزنامه رسمی ما که کارگزار پخش آن، وزارتخانه وابسته است. دنباله روزنامه وقایع اتفاقیه است. اما از اینکه میرزا صالح شیرازی/کازرونی نخستین روزنامه نگار ایران و ایرانی بوده، جای گمانی نیست. اما بی گمان نخستین روزنامه ی سازمند و بسامانی که به دستور امیرکبیر برونداد شده است همین روزنامه وقایع اتفاقیه است که به دستور امیرکبیر پخش شده است.

پدیدآوری ارتش نوین :

پیشتر در این زمینه، پردامنه نگاشته شده است.

سازگان دروندادی (اطلاعاتی) و بی هراسی (امنیتی) :

پنهان نگاری و دروندادی تا اندازه گسترده ای گسترده و سازمند بود. امیرکبیر گماردگان بسیاری گماشته تا گزارش های بسامانی از آنچه در شهرها و شهرستان ها و سامانه های کشوری و لشکری ؛ بلکه سفارتخانه های برون مرزی می گذشته است سرراست برایش بفرستند. سازگان دروندادی امیرکبیر در سه راستای بنیادین کار می کرده است :

۱ – پیام گیری از رخدادهای شهرها و شهرستان ها و تلاش های پیشکاران کشوری و لشکری – به ویژه برای جلوگیری از رشوه گیری و نیز از درازدستی های مالیاتی و دستبرد به حقوق لایه های روستایی.

۲ – گزارش رخدادهای شهری – به ویژه از نگرش دهناد (نظام) و بی هراسی همگانی.

۳ – دیدبانی از کنشگری و جنبش های سفارتخانه های برون مرزی.

سیاست های مالی امیرکبیر:

کاستن هزینه های دولت، از برنامه های سخت امیرکبیر بود. او گروهی از مستوفیان (کسان دریافت کننده مالیات) را زیر نگرش مستوفی الممالک آشتیانی (وزیر استیفا) سازمان داد از سوی این گروه پس از رسیدگی های لازم ، کمبود درآمدها در برابر هزینه های پیوسته (مستمر) یک میلیون تومان برآورد شد. امیرکبیر برای پایان دادن به این آشفتگی و چالش های مالی و همسنگ ساختن درآمدهای گنجینه (خزانه) دستور داد به برازندگ (تناسب) از حقوق و ماهیانه (مقررّی و مستمری) کارکنان دولت کاسته شود و این کنش را از حقوق خود گرفته تا کوچکترین پیشکار به کار بست و افزون بر آن ، ماهیانه های سنگین شاهزادگان ، کاتوزیان، سادات و سرجنبانان را برید و برای خود شاه، ماهیانه ای نزدیک به دوهزار تومان گزینش کرد. برنامه های دیگر امیرکبیر سازمان دادن به درآمدها بود. او مالیات های پس افتاده فرمانروایان شهرستان ها و خوانین بومی را گرفت و زمین های کِشته را از نو مورد ارزشیابی قرار داد؛ زیرا آخرین بار ۸۰ سال پیش از آن در زمان کریم خان زند، زمین ها را ارزشیابی کرده بودند و از آن گاه، دگرگونی چشمگیری در بهای زمین و دیگر دارایی های جا به جا شدنی (منقول) رخ داده بود.

بهسازی امور اداری :

امیرکبیر در راستای بهسازی های اداری که بدون کنش به آن چگونگی آشفته ایران سر و سامانی به خود نمی گرفت، گزیرش گرفت تا سازمان های اداری کشور را که دستخوش پوسیدگی و آشفتگی بود بهسازی نماید. نخستین پوسیدگی اداری خرید و فروش پایه ها و جایگاه ها و فرمانروایی شهرستان ها و استان ها ، دامنه ها و سامان های گسترده ایران بود که با یک پیشکش و ارمغان به سود کس سودبر (ذینفع) پایان می یافت. امیر این آیین و هنجار را از بیخ و بن ریشه کن ساخت و پایه واگذاری جایگا ها را بنیان شایسته سالاری، کارایی، توانایی و از همه برتر سزاواری کسِ خواستار گذاشت هرچند که پس از مرگش آش همان و کاسه همان. به گونه ای که در پایانه های پا دشاهی ناصرالدین شاه کار مالیه ایران به آنجا کشید که پست ها و جایگاه را دستخوش فروش ویژه (حراج) کردند و هر کس خواستار هر جایگاهی بود در برابر مبلغی نشانزد (معین) به وی می سپردند.

امیرکبیر که رگ مردانگی میهنی ناموس پرستی ملی بسیار تندی داشت به میانگی گماردگان ویژه خود، پیوندها و وابستگ دولتمردان، وزیران و درباریان با نمایندگان سیاسی انیرانی در ایران را زیر دید نگرش خود داشت. او پوست کنده به کارگزاران و گماشتگان دولتی دستور داد تا از هر گونه آمد و رفت و پرماس (تماس) با کارگزاران برون مرزی، جز پیشکاران وزارت امور خارجه، پرهیز جویند. از دیگر گام های امیر، گزینش کار و بارها و اندازه حقوق و ماهیانه هر پیشه و پیکار بی امان با تن آسایی و کاهلی کارمندان دولت و جلوگیری از رشوه خواری؛ بهسازی سامانه چاپارهای دولتی به گونه ای که آماده ترابری بار و بسته های پستی به دورترین جاهای کشور گردد. پاسدارخانه در گذرگاه ها و راه ها برای پاسبانی و نگهداری چاپارها و بار و بسته های پستی، برپایی دوره ی پاسبانی و آگاهی در پایتخت وارسی ژرفگرانه بر کنش های کارکنان بلندپایه دولت ، فرمانداران شهرها و استانداران استان ها از گام های استوار امیرکبیر بوده است.

امیرکبیر و امور کیشی و آیینی :

امیرکبیربا کهنه پرستی به پیکار بر می خاست و با برخی نوآوری های (بدعت های) ساختگی ستیز می کرد. شکیبایی کیشی و پشتیبانی از دادِستان های میهنگان (minority = اقلیت های مذهبی) نیز از پایه های سیاستش بود تا جایی که آنان را به پیشکاری های دولتی گماشت و درون کنشگری شهرآیینی کرد. او در پی بهسازی روضه خوانی برآمد. وی نسبت به کاتوزیان ها با بزرگداری ویژه ای برخورد می کرد و چنانکه پیشتر نیز نگاشته شد میرزا ابوالقاسم پیش نماز آدینه تهران ، از زمره کاتوزیانی بود که به تندی با امیر برخاست و بسیاری از کاتوزیان دیگر را در این راستا با خود همراه ساخت.

امیرکبیر و دیدگاهش در امر داوری :

در چرخه ی قاجاریه رسیدگی به زمینه های داوری همبودگاه به دو آرایه انجام می گرفت : ۱ زمینه هایی که به سرپیچی از دستورات فرمانروایی وابسته می شد در دادسرایی (محکمه ای) زیر نگرش کارگزاران دولتی چون کلانتر یا رئیس شهربانی (نظمیه) مورد رسیدگی قرار می گرفت که به این داسراها «محاکم عرف» گفته می شد. و فرمان برونداد شده دراین دادسراها به میانگی گماردگان فرمانروایی انجام می گرفت. در این سان (حالت) بالاترین بن مایه (مرجع) شخص شاه بود که بزه های برجسته و کرامند و یا اینکه ناگشودنی را نزدش مطرح می کردند. ۲ مردم برای گشایش دشواری های خود در زمینه های مرده ریگ (ارث) پیوند زناشویی ، جدایی، داد و ستد، چالش های خانوادگی و دیگر امور روزمرگی به کاتوزیان بازگشت (مراجعه) می کردند و پیرو دیدگاه های آنان بودند. کاتوزیان ها در دادگاه های زبانزد به دادسراهای کیشی (محاکم شرعی) به امور مردم رسیدگی می کردند که البته میان این دو دادسرا (محکمه) هیچ گاه مرز مو به مو و تیزنگری وجود نداشت. به بیان دیگر کار داوری در دست دو سامانه جداگانه بود ؛ یکی محضر شرع و دیگری دیوانخانه. دادسرای شرع به امور و کشمکش های کیشی (شرعی) رسیدگی می کرد که گواهمند (مستند) آن پایه های فقه اسلامی و سرپرستی آن با فقیهان و مجتهدان بود که نماینده جایگاه دینبران (روحانیت) به شمار می رفتند. اما دیوانخانه به کارهای عرفی می پرداخت و در دست کارگزاران دولت بود. در شهرستان ها فرمانروایان زمان، همان کار را نیز به گردن داشتند. هرچند که فقه اسلامی گردآوری نشده بود و فرمان های گوناگون روان بود اما هنجارهای فقهی پایه نیرومندی داشت و گستره اش گسترده بود و این در حالی بود که واژگونه گردش کارها در دیوانخانه پیرو خوگیری های روزمرگی بود و چنبره اش بسیار اندک. از این روی در یک چنین سامانه ی داوری، کاستی های برجسته ای وجود داشت و مرز بین «شرعیات» و «عرفیات» همیشه بازنشناخته بودو برخورد بین این دفتر شرع و دیوانخانه پرهیز ناپذیر بود. اما روی هم رفته می توان گفت که کارهای دادِستانی (حقوقی) در دادسراهای شرعی و کارهای کیفری در دیوانخانه رسیدگی می شد که البته استثناء نیز زیاد بود.

از دادسرای شرع دستورهای ناسخ و منسوخ (ویژگی نشانه های قرآنی که یکی دیگری را نسخ و یا نابود می کند) فراوان برونداد می گشت و کارگزاران دیوانخانه خیلی کمتر از فقیهان مرز قانون را می شناختند و سرانجام کار دادرسی و داوری بایسته و به سزا در هر دو سامانه داوری دستخوش رای یکای (فردی) بود که رای یکای نمی تواند پاسدار دادگری باشد. توان مینوی دادسرای شرع از اینجا سرچشمه می گرفت که پایه اش بر آیینی نهاده شده بود و داوران آن کاتوزیان بودند. توانش دیوانخانه از آنجا مایه می گیرد که نماینده توانمندی فرمانروایی بود و افزون بر این، چاره داری و توان اجرای دستورهای برونداد شده از سوی دادسرای شرع را به پیمان داشت. بماند که یک رویه دادگری سازمند، و نبود داسرایی برتر از دادسرای دیگر انگیزه های دیگری بودند که کارهای دادگری را به گونه فراگیر و کار دادرسی سزا به گونه گزیده (اخص) آشفته و پریشان می ساختو هنجار داوری در چرخه ی قاجاریه سر و سامانی نداشت. کسان دارنده نام و نشان، دارایان و یا وابسته به سامانه فرمانروانی رشوه می گرفتندو اما پایه های برجسته سامان میرزاتقی خانی این بود که فرمانروایی نماینده ی توان سیاسی در داوری و کارهای حقوقی ورود پیدا نکنند خواه آن جایگاه داوری دادسرای شرع باشد و یا خواه دیوانخانه عرفی در سال ۱۲۶۷ نام دیوانخانه به (دیوانخانه عدالت) دگرگون می شود که رئیس آنرا (وکیل دیوانخانه) می گفتند که نام آن یک پنداره (مفهوم) تازه ای بود.

میرزا احمد خان (از بستگان قائم مقام) به کار آن گمارده شد. این دیوانخانه عدالت، جزیی بود از ساز و برگ سیاسی نوین کشور . این دیوانخانه عدالت مهر ویژه ای نیز داشت که بالای احکان نگارش می گردید. دیوانخانه عدالت این شایستگ را داشت تا به کارهایی چون زد و خورد کسان و کشمکش میان دولت و کسان مانند ناهمسانی مالیاتی و جز اینها رسیدگی کند. مرزهای توانای دیوانخانه عدالت تهران که به دیوانخانه بزرگ پادشاهی نیز زبانزد بود از یک نگرش؛ بیشتر از دیوانخانه های شهرها بود و آن نیز سزای (حق) رسیدگی به کشمکش ها میان نواسلام گرایان و کسان میهنگان زرتشتی ترسایی و یهودی بود. واگذاری این توانای ویژه سازی (انحصاری) به دیوانخانه عدالت پایتخت از زمره کارهای امیر بود که هدفش انجام دادگری و جلوگیر از کشمکش هایی بود که روزانه میان آنان رخ می داد.

اما پاس دادن این گونه کشمکش ها از شهرستان ها به تهران انگیزه کندی گردش دادگستری می گردد . او تلاش کرد تا همزمان با از سرگیری زندگی دیوانخانه بزرگ پادشاهی و توان بخشی دادرسی عرفی، رویه دادسراهای شرع را نیز به انگیزه انجام دادگری و رسیدگی به دادخواهی دادخواهان با زدایش مجتهدان نادادگر از پهنه ی دادگری افزایش دهد. او از بازگردانی (اعاده) دادرسی که انگیزه برونداد احکام ناسخ و منسوخ از دادسراهای شرع می شد جلوگیری کرد. امیر چنین اندیشه داشت که آیین کهن را که جان ستاندن (اعدام) تبه کاران همیشه در پیشگاه شاه انجام می گرفت براندازد چه آنرا شایسته جایگاه پادشاهی نمی دانست که تماشاگر پهنه جان ستانی کسان باشد. بدین گونه امیرکبیر در زمینه دادگری به تمرکز گرایی باور داشت. و در پایان دادگری خواهی یکی از برجستگ های فراخویی امیرکبیر بود تا جایی که کاردار سفارت انگلیس نیز می نویسد : «امیر نظام مردی است دادگر و خیرخواه خودمان (صمیمی) میهنش !»

امیر در راستای دادگستری ، روند شکنجه بدنام و بزهکار را برانداخت که اگر شاه، شیخ، خان، روحانی و دهوند در برابر دادِستان برابر باشند دادِستان گرایی به گونه فرهنگ همگانی در خواهد آمد و همبودگاه سامان پذیر می شود چرا که سامان پذیری سنگ زیرساخت دگرگونی هاست و اگر فرمانروایی خود پای بند به دادِستان گرایی و پاسخگویی به توده ها باشد توانش فرمانروایی بیشتر در مورد پذیرش و جانبداری توده ها خواهد بود.

دیدگاه های گوناگون در مورد امیرکبیر از آغاز تا فرجام :

حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد     ؛     زمانه را قلمی، دفتری و دیوانی –پروین اعتصامی

۱ – میرزا عیسی قائم مقام فراهانی اول: در مورد میرزا تقی خان گفته است که به راستی من از کربلایی قربان رشک می برم و از پسرش می ترسم، چه این پسر پیشرفت های بسیار دارد و دادِستان های بزرگ به روزگار می گذارند.

۲ – میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی دوم: میرزا تقی خان چون فرزند من است. آز و چشمداشت اینکه از روستاهای من بخورد و ببرد ندارد. کوچک دل و شناخته شده و خوش زبان است.

۳ – میرزا آقاخان نوری؛ صدراعظم پس از امیرکبیر در نامه ای به برادرزاده اش در فارس نوشته روزگار امروز ایران هیچ «برازندگی» به شلوغ کاری و هرزگی ایران زمان حاجی آغاسی نیامرزیده ! نندارد؛ کارها سامان دارد.

۴ – شاهزاده ظل السلطان ، پسر ناصرالدین شاه و داماد امیرکبیر پس از مرگش ؛ وی را از همه وزرای ایرانی و انیرانی برتر می شمارد.

۵ – ناظم الاسلام کرمانی نویسنده کتاب تاریخ بیداری ایرانیان، انجام کارهای سترک در زمانی اندک، گواه بر بزرگی امیر است و دوست و دشمن وی را از کمیاب های روزگار (نادره دوران) می داند.

۶ – دکتر فریدون آدمیت: گردآورنده کتاب « امیرکبیر و ایران» گفته است که ارزش جایگاه امیر به سه چیز است: نوآوری در راه پراکندن فرهنگ و خیار (صفت) نوین؛ پاسداری از چبود (ماهیّت) مردمانه (ملی) و خودسالاری سیاسی ایران در رویارویی با درازدستی باختری ها، بازسازی سیاسی کشوری و پیکار با پوسیدگی و تباهی خوی های شهر آیینی (مدنی)

۷ – محمود محمود که به راستی تاریخ نگار درباری بوده است و سخنانی نیز بر پاد (ضد) امیرکبیر نوشته که اگر صدارت امیرکبیر ده سال به درازا می کشید ره یافت سیاسی دولت انگلیس در آسیای مرکزی از بین می رفت و در زمان امیرکبیر چنان سامان و دهنادی (نظمی) برپا بود که گرگان را از گوسپندان هراس بود، همه دهوندان از امیر خرسند بودند اما واژگونه چون دولتمندان و دولت مردان جولانگاه خودسری و زورگویی نداشتند به برکناری اش کوشیدند و سرانجام نیز پشیمان گشتند که خودکرده را چاره اندیشی نیست !

۸ – «رابرت گرانت واتسون» که رویدادنگار دولت انگلیس بوده و کتابی به فرنام «تاریخ ایران» به چاپ رسانده می نویسد که امیرکبیر همه روزه از بام تا شام کار می کرد . دشواری ها و نیرنگ ها نیز وی را سست و دل سرد نمی ساخت و شگفت انگیز ترین جنبه ی فراخوی او همان تباه ناپذیری بی چون و چرای او بود.

۹ – «کلنل شیل» و همسرش «لیدی شل» وزیر مختار انگلیس که یکی از بدخواهان سرسخت امیر بوده گفته است که «پول دوستی که خوی ایرانیان است در وجود امیر کارایی نداشته؛ به رشوه و عشوه کسی نیز فریفته نمی شده و چیزی جز نیک بختی میهنش نمی خواسته.» لیدی شل در کتاب یادمان های خود نوشته که امیرکبیر از بسیاری راستاها صدراعظمی برجسته به شمار می آید و یکی از بزرگترین آرزوهایش این بود که جایگاه ایران را در جهان بالا ببرد و کشورش را از بند بردگ که به نگرش او از سوی سه کشور بزرگ و توانمند همسایه اش در آن گرفتار بود رهایی بخشد.

۱۰ – «فرانت» کاردار سفارت انگلیس در تهران می نویسد که امیرکبیر در چرخه ی چهار ماهه نخست صدارتش به سخت درگیر بازسازی لغزش های دولت محمدشاه بوده است.

۱۱ – «استیونسن» که کنسول انگلیس در تبریز بوده است می نویسد آن دهناد (نظمی) که امیر نظام برپا داشت و آن دادگری که با آن همه رنج و سختی بنیاد گذارده بود، رو به تباهی می رود و دوباره آشفتگی زمان حاج میرزا آقاسی جایگزین آن می شود. توده ها ارزشش را می داشتند و بر مرگش اندوه می خورند. شاه تا زنده است باید برای نبود امیر اندوه خورد.

۱۲ – «رابرت کرزن» نویسنده (منشی) ویژه ایلچی (سفیر)انگلیس در عثمانی بود؛ همان کسی که دبیر نمایندگی انگلیس را در همایش ارزته الروم به گردن داشت می گوید میرزا تقی خان به هیچ تبه کاری بدنام نبود که این گونه ناجوانمردانه به فرمان شاه کشته شود او با این کنش به دست خونین یکی از بهترین و بزرگت منش ترین بن پاره های (عناصر) کشورش را به انگیزش کارگزاران تباه و پیرامونیان فرومایه خویش ، از میان برداشت.

۱۳ – «سر پرسی سایکس» می گوید: باغ فین کاشان داستان اندوهباری دارد و در دیدگان توده ها بدشگون است زیرا در گرمابه پیوسته به همین باغ بود که رگ های میرزاتقی خان را بریدند ولی آن وزیر بلند جایگاه را که می خواست آغاز بهسازی ها نماید و پایه رشوه خواری، غارت و چپاول و دزدی را از بن بر اندازد، به کشتن دادند.

خوی و منش امیرکبیر :

اندامی تنومند، رخساری خوش سیما داشته، در جوانی پهلوان  و کشتی گیر بود. از منشی یا منشی هایش می خواسته که چون خودش جبه پوش باشند و جامه ای گشاد و بلند بر روی جامه های دیگر بر تن کنند. کلاهی بزرگ بر سر و موهای پاشنه نخواب داشته. از بهره ی هوشی بالایی برخوردار، پشتکارش شگفت آور، چشمانی گیرا و سخت نگر و بزرگ سرشت بوده که خود نشانه ای از نمودهای توان روانی وی بوده است. سهش سپاسگزاری در او نیرومند و همیشه در اوج ابرخویشی (غرور) و استواری فراخوی از سرور خودقائم مقام یاد می کرده، مهری وافر نسبت به مادرش در دل داشته و از اینکه فرسوده و شکسته بوده اندوهگین بوده است. از نیروی دماغی و بدنی توانمندی برخوردار بوده است . در زمینه باورهای کیشی و آیینی او بیشتر نگاشته شده است

سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و هفتم

امیرکبیر از زاویه و نگرشی دیگر :

۱ مدرنیته ی امیرکبیر:

استاد دانشگاهی که پیشتر نامش نگاشته شد از دید رشته ی آموزندگی خود گفته است گاه که مدرنیته (نوگرایی، سنت گریزی) بدون ساختار اندیشه ای به میان می آید پوسیدگی و تباهی (فساد) ساختاری بیشتری را در پی خواهد داشت و خود مدرنیته (modernity) در دسترس نابسامانی ها  و پوسیدگی استوار می گردد و آن را ریشه دارتر و ژرف تر می کند. و بر همین پایه، آن سنت گریزی و نوگرایی که در یاده ی امیرکبیر بود انگیزه ای شد تا اینکه ناصرالدین شاه بیشتر به سوی باختر جنبش کند ؛ یعنی ساختار پوسیده باختری بیش از پیش در ایران آرایه و ریخت گیرد و پنده (نقطه) اوج آن نیز این گونه بود که میرزا ملکم خانی می آید و در برابر برجستگ بخت آزمایی (Lottery) و قماربازی در کازینوهای تهران، یک دیدار برای ناصرالدین شاه با ملکه ی انگلیس هماهنگ می کند و این استاد انسان شناسی دانشگاه تهران، واژگونه ی دیدگاه به آیین و فراگیر؛ این گونه برآیند (نتیجه) می گیرد که شوربختانه مدرنیته امیرکبیر به پوسیدگی وتباهی فرجام می یابد و برخی چالش های کیشی را که در ایران آغاز شده از همان چرخه ی امیرکبیر می داند و به کوته سخن کاسه و کوزه های دشواری های کنونی را بر سر امیرکبیر شکسته و از سوی اندیشه ها و کنش های او می داند و در پایان فرجام می گیرد که امیرکبیر بسی ساده انگار بود، گیرایی و دریافت درستی از گرفتاری های زمانه نداشته و سخت کاهشگرا بوده و گام هایش بیشتر، گونه ای رنگ خودنمایی داشته است ؛ خودنمایی با رنگ سازندگی. یعنی خودنمایی در سازنگی که به آن رنگ نوسازی زده شده و به هر روی امیرکبیر با آن همه توانمندی که داشت ره به وادی آرمان های خود نبرده است. نگارنده در این کناره می گوید ، امیرکبیر نیز چون هر کس سیاسی دارای لغزش هایی است و تنها املای گفته نشده لغزش ندارد.

۲ تنهایی امیرکبیر :

او ناسازگار با انگاشت هنجارین ، میانه ی چندان نیکی با برخی از کاتوزیان های سرجنبان نداشته و تلاش او برای بهسازی های گسترده آیینی؛ از پُرسه نشینی و سوگواری گرفته تا جلوگیری از پادرمیانی دین یاران دارای توان، به ستیزه و ناسازگاری امام جمعه وخت و شمار زیادی از مُغمردان (روحانیون) انجامید. هرچند که جان ستاندن محمدعلی باب بخشی از سپهر مذهبی را خشنود کرد، اما پادرمیانی های به فرنام نماینده دولت در نهاد کیش و آیین، راه را برای نبود پشتیبانی همبود کیشی از او و تنها شدنش هموار کرد.

او چنان کرد که زمان جان ستاندنش در گرمابه باغ فین کاشان، جز ناصرالدین شاه و نمایندگان دولت های روس و انگلیس از مرگش اندوهگین نشدند و این خود آسیب گاه (نقطه ی ضعف) اوست. امیرکبیر یک فن سالار (technocrat) بود و می توانست به گونه ای کُنش کند که این گونه ناکام نرود. کسی که در زمان خود زبان های ترکی، پارسی، تازی؛ (روسی و ترکی) را به نیکی می دانست و با این دو سخن می گفت. راستینه این است که امیر نتوانسته بود و گاس نیز از بن نخواسته بود که برخی از اُلیگارشی (فرمانروایی که از سوی چند نفر اندک از دولتمردان سازماندهی می شود – گروه سالاری) و دین سالاری (Theocracy) فرمانروا را با خود همراه کند. و این برگرفته از اَبَرخویشی (غرور) و خود بزرگ بینی (نخوت) زیاد امیر بود چرا که او از پایه، نیازی نمی دیده که دیگران را با خود دمساز و همراز سازد. امیرکبیر با اَبَرخویشی ویژه ای که داشت و تنها در وی دیده می شد چنین می پنداشت که وجود خودش برای بهسازی . پیش برد آن بسنده و به رایزنی دیگران نیازی نیست. گاس هم رایزنی کرده است !

۳ ملی گرایی تندروانه امیرکبیر :

با همه ی اینکه باور امیرکبیر به هوده ها و سودهای ملی، یکپارچگی سرزمینی، شگفت برانگیز است؛ اما در این میان برخی از رفتارها و دیدگاه هایش از او یک ملی گرای تندرو می سازد به گونه ای که میهن پرستی او گاه به پی ورزی و ستیهندگی (تعصب) در ملت پرستی کورکورانه (chauvinism) می رسیده است. تاجایی که در پیشینه همبودین، جایگاه سپاهی، نامخواهی های شخصی، روش ها و آرمان های «شِبه مدرنیستی» (نوگرایی رویه ای) به گونه ای شگفت انگیز، به پهلوی اول می مانست که بی گمان ویژگی های فرینه (ممتاز)اش وی را از پهلوی بارز و جدا می کند. اما برآیند این هر دو در صورت ناکامی امیر یکی بود . چون هر دو دست کم به خوانش شود نیستی از ایران و برپایی کابینه میانگاهی (مرکزی) زورمند و نیرومند و آمریت خطی میانوند (مشترک) بودند که به راستی این هر سه رویاروی گسترش است و همان چیزی است که یک سده و نیم پس از امیرکبیر می پرسیم چرا ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم که پاسخش ساده است چون ساستارهای گسترش مان حتی از زمان امیرکبیر تا به امروز پادگسترش بوده است.

۴ پیوستگ ویژه با شاه و برپایی استبداد منوّر (خودکامگی خیرخواهانه) :

چون امیرکبیر همواره از پیوستگ خود با ناصرالدین شاه آسوده و باورمند بود هرگز از شیوه کاری خود دست نکشید و تنها زمانی برای دگرگونی گزیرش خود با شاه دست یازید که دیگر دیر شده بود. این نکته کلیدی در وابستگ میان امیرکبیر و شاه جوان است ؛ او همه را «راند» چون شاه را داشت . این وابستگ به گونه ای ژرف بود که حتی شاه، خواهر تنی ۱۶ ساله خود را به پیوند زناشویی نخست وزیر ۴۳ سال اش در آورد. آنچه که در گسترش از «بالا» در اندیشگاه رضاشاهی و به ویژه امیرکبیر دیده نمی شود حق دهوندی و آزادی است.

امیرکبیر یک پرسنل و کادر سیاسی نخبه و فرهیخته را که بتواند پس از خود کشور را سرپرستی کند پرورش نداد و همه بهسازی ها استوار بر خودش بوده و اساساً هرچه که استوار به «تک» (فرد) باشد دادباخته به نابودی است . هم چنانکه بهسازی های امیر پس از خودش از بین رفت و چه از نگاه حقوق همگانی در هر همبودگاهی که زمامدارانش برای خود جایگاهی فرا دادِستانی دارا باشند فرمانروایی دادِستان از آن همبودگاه رَخت خواهد بست.

۵ لغزشی تاریخی:

یکی از لغزش های تاریخی این است که فرد برای کنش های سیاسی و همبودگاه، به جای پشتگرمی به دانسته و پنداره (مفهوم) ، پای بند منش (شخصیت) می شود. گسترش ، نمونه ی همین کلاژسازی (هنر آمیختن رنگ ها collages) و کلاه دم روباهی بزرگ تاریخی است چه ؛ در چرخه ی ناصری بیش ازآنچه که به نمونه ها (olgu) و فرآیندهای گسترش بیاندیشیم از منش های تاریخی پیروی می کنیم که از پایه نه نگاره ای راستین بلکه تنها یک برساخته غیر راستین و آرمانی از او در دسترس است. به یاد داشته باشیم که بخشی از دشواری های فرآیند گسترش در میهن ما، به گرته برداری و مانند سازی نابایسته از چهره های ساخته شده بر می گردد. پایان نوشتار اینکه هر اندازه که امیر در میهن دوستی و دلدادگی به روز آمدکردن کشور و پیکار با پوسیدگی بی همتا بود اما در پایه ای ترین خویشکاری (وظیفه) خود یعنی هماهنگی پیوند سیاسی با شاه چاره گرانه و اندیشمندانه کنش نکرد و بی راهکاری بزرگ تنها به بهای سرنگونی نخست وزیری و ریخته شدن خونش پایان نگرفت؛ بلکه در توانبخشی خود خودکامگی و تک سالاری ناصرالدین شاه و درنگ در برنامه ها و پیرنگ های «به خواهانه» و جمهوری خواهانه برای ناتوانسازی چیرگ گری پادشاهی ردپای ویژه داشته است.

برخی نامه های جنجالی و ساختگی وابسته به امیرکبیر :

از میرزا تقی خان امیرکبیر (۱۲۳۰ – ۱۱۸۶) دست نوشته ها، دستک ها و نامه هایی به جا مانده است که در زمینه درست بودن؛ ساختگی بودن اندکی از نامه های او ناهمگونی هایی وجود دارد. دستک (سند) سازان به رهنمون های گوناگون و به گونه ای نیز ناشیانه ، دست یازی به این کنش کرده و برآن بوده اند تا به اگیزه های گوناگون ، کژدیسی در تاریخ نگاری را آرایه داده؛ راستینه های تاریخ را وارونه نمود دهند که از این روند ؛ زیان دوسویه ای را روی اور خود و همبودگاه ساخته اند ؛ نخست اینکه ارزش نبشته خود را دست خورده (مخدوش) و بی بها ساخته؛ سپس اینکه گزک و دستاویزی را به دست کسانی می دهند که آشنایی چندانی با تاریخ ندارند و جای بسی دریغ و اندوه است که این گونه دستک ها مورد گواهمندی قرار گرفته و شگفت تر اینکه چهره های تاریخ امروزین را نشانه رفته اند و از همین جاست که جای درنگ و ژرف نگری است؛ از میرزا تقی خان فراهانی گرفته تا زنده یاد دکتر محمد مصدق که جای هر دوشان در این زمان و زمانه تهی است – اولی در چرخه قاجاریه و دومی در چرخه پهلوی. چرا که اراده بر آن بوده تا از سوی کسانی که زخمی کهنه بر پیکر کردارها و رفتارهای گذشته بزرگترهای خود سهش می کنند؛ چهره ی تابناک مردی سترک (با ردایی بلند و آکنده از سروهای خمیده، کج کلاله با کلاه بزرگی بر سر، و منشوری و یا طوماری در دست که به دوردست می نگریست و از زمره کسانی بود که «دیوژن» در روز روشن و چراغ به دست در پی آن می گشت . . .  کز دیو و دد ملول است و انسانش آرزوست . . . ) را با نیرنگ، دست خورده و خراشیده ساخته فرهنگ (ادب) ، هوشیاری، هوشمندی و تیزبینی او را به پرسش و چالش بکشند. بدین نوشتار که نگاره ای از یک دست نوشته داوشی (ادعایی) وابسته به امیرکبیر وجود دارد که بیننده و خواننده اش ناصرالدین شاه است. نویسه (متن) این دست نوشته که از آغاز به ریخت پلی کپی و به ویژه میان ایرانیان باشنده آمریکا و سپس در تاربند (شبکه network) های همبودین و سپس در تارنماها پخش شد، بدین گزارش است : «قربانت شوم: الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه ی نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله اداره نمی شود. زیاده جسارت است تقی»

در زمینه ی بی گوهرگی این نویسه به موارد زیر نمارش شده است : الف – این دستک در هیچ یک از کتاب های ارزشمند و بنام که تا به امروز در زمینه امیرکبیر نگارش شده (و یا دستک ها، نامه های به جا مانده از امیر در کانون دستک ها و نامه های او) به این نامه نمارشی نشده است و نیز در کتاب های نوشته شده در مورد امیرکبیر که از سوی فریدون آدمیت، عباس اقبال! حتی کتاب قبله ی عالم عباس امانت – که خواسته با کوششی رسا، چهره ایران بر باد ده شاه را به زیور بیاراید؛ اما حقیقت از سوی دیگر برای ویران سازی یک راستینه به نیکی بر آن تازش نکرده؛ بلکه به بدی پدافند کرده (بازگفت از زنده یاد دکتر شریعتی) ، با صغری و کبری چیدن، چهره ی دستخورده ای از امیرکبیر به نگاره کشیده و این نویسه نیز به برکامه (به رغم) این تلاش بیهوده در این کتاب نیز نامی از این دستک برده نشده است که خود کمک دیگری بر دست خورده و ساختگی بودن ناشیانه و ناآگاهانه این دستک است.

ب – امیرکبیر حتی در روزگار ماندگاری زوری و ناخواسته (تبعیدی، نفی بلد، exile) و یا برکناری از همه جایگاه ها نیز چنین نامه خشم آلود، ترساننده و سرکوفت آمیز و سرزنش انگیزه ای به شاه ننوشته، تا چه رسد به هنگامی که در اوج هم توانمندی نیز بوده است بیشتر نامه های امیر به شاه کمتر از گزاره ی «قربان خاک پای همایونت شوم» آغاز نکرده و با فراز «زیاده جسارت نورزیده» ، «المتوکل علی الله» ، «باقی الامر همایون مطاع» و یا «محمدتقی بن محمد قرببان» بهره می جسته، مُهر می کرده که در این نامه ساختگی دیده نمی شود و گزاره «قربانت شوم» برای کسان ویژه ای بوده است. امیرکبیر؛ همیشه در نامه هایش همسر خود (همشیره شاه) یعنی (عزت الدوله) را «ملک زاده خانم» و گاهی نیز «خانم» می نگاشته و هیچ گاه از گزاره ی «همشیره همایونی» بهره نجسته. از سویی از نگاه آهنگ گفتار و نوشتار ، نویسه ی «سخن هزل بر زبان رانده اید» که روی گفتار با ناصرالدین شاه است، چنین گزاره خشم آلود و این گونه آهنگی در هیچ یک از نامه های امیرکبیر – حتی در اوج توانمندیش دیده نشده است و افزون بر این ناهمگونی دیگری که با دیگر دستک های امیر دیده می شود نبودن واژه «هُو» در بالای نوشتار و نبودن تاریخ نگارش نامه است که  بیشتر نگارش های امیر تاریخدار بوده. اکنون اگر پایه را بر درست بودن نامه بدانیم گاهِ «خلاف رای همایونی رای جستن» چگونه چنین نامه دارای سان واژه (قید) تاریخ نمی باشد؟!!

تا این جای نوشتار درنگی کرده و افزوده می کنیم که هرچند این دستک دستخورده و خراشیده (مخدوش) و برساخته (جعلی) به رویه و نما، نشانه ی توانش امیر در گاه صدارتش می باشد اما به رهنمون های گوناگون برساخته ی بی چون و چرا دستاویزی است برای کسانی که می گویند و می نویسند که امیرکبیر با تندروی های خود و همراستا با کاهش جایگاه پادشاهی (چنانکه همین گفته را در مورد قائم مقام دوم و محمدشاه نیز بازکار و بسامد (تکرار) می کنند) انگیزه های واژگونی جایگاه و پایگاه خودش را فراهم آورد و این در حالی است که اگر با بدانم چه کاری و ساستار (politic) با شاه جوان گوشی و جوشی و بی راهکار رفتار می کرد به یک چنین گزندی گرفتار نمی شد!

این گونه بیهوده گویی از سوی کسانی است که کمترین آشنایی با گوهره روانی امیر نداشته و بر پایه هوای فرمانروایی (جو حاکم) زمان و جایگاه خود؛ نمایانی رای و اندیشه می کنند و این در حالی است که ساستار امیر آمیزه ای از روراستی، درستکاری ، رشوه نگیری و بر پایه داد، و دادمندی بوده است.

پ – کندو کاو و ژرف نگری بیشتر: چنانچه در نویسه این دستک دروغین به آشکار بنگریم زبانزد «به کاهدان زدن دزد ناشی و کم یاده بودن دروغگو» به یاده پیش گیرنده (متبادر به ذهن) می شود؛ بدین گفتار که: به نوشته پژوهنده دستک های تاریخی زنده یاد استاد ایرج افشار؛ دبیره (خط) پیچ و خم واژه های آن گویای تازه نویسی، ناشی گرانه نویسی است و شیوه نگارشی آن، هیچ همانندی با دبیره بنیادین زنده یاد امیرکبیر ندارد. افزون بر این : ۱- در زمان امیرکبیر واژه «تهران» امروز؛ در گذشته به آرایه و ریخت (طهران) فراگیر بوده و کسی تهران نمی نوشته و گویا این شیوه نگارش پس از چرخه احمدشاه روان شده است.

۲ – بهره مندی از نشانه گذاری هایی، چون «پنده» (نقطه) سرکج (ویرگول) پنده سرکج (؛) در «هم نویسی» های (مکاتبات) زمان قاجاریه – به ویژه در روزگار امیرکبیر روان نبوده است و این در حالی است که نویسنده برساز (جاعل) دوبار «پنده» را در نویسه به کار برده ؛ یکی پس از واژه «رانده اید» و دیگری پس از گزاره «خاله نمی شود». در آن هنگام، واژه ها با بازه (فاصله) گذاری، بهره دهی معنی (افاده معنی) می کرده اند که بازگشت به دست نوشته های گوناگون امیرکبیر، گویای این داویده (مدعا) است.

۳ – در نویسه؛ «به» گونه چسبان به واژه تهران (بتهران) و جدا (به توصیه) نوشته شده که با یکدیگر، همخوانی ندارند.

۴ – در نویسه؛ «شکستن» به گونه «سکستن» آشفته نوشته شده افزون بر اینکه گزاره ی «شکستن لبه نان» برای دست پرورده سخن سنجی چون قائم مقام فراهانی بسی جای درنگ دارد !

۵ – نام شاهزاده «موثق الدوله» به آشفتگی نوشته شده است . به گونه ای که می توان این نام را «مویق الدوله»، «مؤیق الدوله» نیز خواند چرا که در زیر بند واژه (واج، حرف) دو تا پنده (نقطه) گذاشته شده است که در الفبای پارسی چنین واجی نیست.

۶ – «مؤثق الدوله» نامی ساختگی: با همه جستجوهایی که در میان کتاب های چرخه ی قاجاریه شده است با نام موثق الدوله بر خورد نشده؛ پنداری که برساز (سندساز) به نیکی دریافته که انگیزه برکناری امیر از رویداد نورد و رهسپاری به اصفهان فراهم آمده و بر پایه فرمان شاه؛ باید عباس میرزا ملک آرا برادر ناتنی شاه و مورد بیزاری او می بایست در این رهسپاری در قم می مانده است. هرچند که امیرکبیر با ماندگاری عباس میرزا و مادرش در قم همداستان نبوده، اما ناسازگاری نیز نداشته است. او دیدگاه خود را به شاه این گونه می نگارد: «اگر به عقل ناقص خود در دولت خواهی چیزی را بفهمم . . . عرض نمایم آنهم معصوم نیست . گاه هست که درست فهمیده باشم حالا امر با سرکار همایون است» و این در حالی بود که شاه نوشته بود «بدون نظر امیر آب نمی خورد» و در دنباله، امیر چنین می نویسد: «قربان خاک پای همایونت شوم. دستخط همایونی را زیارت کردم. مقرر فرموده بودند که فرمان حکومت قم را هم به نام نواب (شاهزاده) عباس میرزا نوشته شود ؛ حکم همایون را به مالک الکُتاب رساندم که فرمان را نوشته به نظر مبارک برساند که به مُهر همایونی مزّین شود. میرزا فضل الله چطور به پیشکاری داخل خواهد شد؟ زیاده جسارت نورزد. باقی؛ الامر همایون مطاع»

با نگرش به نام «میرزا فضل الله» به خوبی می توان دریافت که او فرمانروای قم بوده است. امیرکبیر در آغاز رجب سال ۱۲۶۸ در رکاب شاه به قم و اصفهان می رود و در هشتم ذی الحجه همین سال به تهران باز می گردد و ۴۰ روز بعد یعنی در ۱۸ محرم ۱۲۶۸ از جایگاه صدراعظمی برکنار می شود. به گمان نزدیک به باور برساز (جاعل) این دستک با دانستن این پیشینه ها به چنین کار ناسازگاری تاریخی دست یازیده و از بن دندان می توان گفت که کسی با فرنام (لقب) مؤثق الدوله در چرخه ی ناصرالدین شاه که فروش ویژه (حراج) فرنام ها و گرفتن باج بسیار رواگ بوده بایش (وجود) نداشته بلکه این نام، ساخته و پرداخته یاوه «برساز» بوده است و در پایان جای یک پرسش است چرا به چنین کاری دست یازیده شده است؟ پاسخ به این پرسش می تواند انگیزه های گوناگونی داشته باشد. در دستک مورد نمارش، گاس سازنده دستک اندیشه آن داشته تا چهره دیگری از امیر شناسانده شود و گاس نیز نما و رویه کژاندیشی نداشته؛ بلکه از سر شیفتگی دست به چنین کنشی یازیده باشد. اما در دیگر موارد اینگونه نیست و گاهی برای کج دیسی و لغزش تاریخی به اندیشه روایی و زیور تاریخی و غسل تعمید یک چهره ساستاری، به خراشیدن چهره ساستاری دیگر هم چشم و هماورد دیگری پرداخته می شود. که نمونه روشن آن نوشتار شده.

در پایان برای جلوگیری از زیاد شدن نوشتار از نگارش نامه های امیرکبیر در پاسخ به شاه پرهیز می شود و تنها یک مورد نمارش می شود. «…. با این طفره روی ها و امروز و فردا کردن ها و از کار گریختن ها، حکما نمی توان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش یا مردم، فدای خاک پای همایون. شما باید سلطنت کنید یا نه؟ اگر شما باید سلطنت کنید بسم الله چرا طفره می زنید. موافق قاعده کل عالم، پادشاهان سابق چنان نبوده که همگی در سن سی ساله و چهل ساله به تخت سلطنت نشسته باشد در ده سالگی نشسته و سی و چهل سال در کمال بزرگی پادشاهی کردند. گیرم من ناخوشم و گیرم هیچ خوب نشدم شما نباید دست از کار خود بردارید یا دایم محتاج به وجود یک بنده ای باشید. اگرچه جسارت است اما  به ناچار عرض کردم. باقی الامر همایون مطاع.» و بسی از این گونه پاسخ های به شاه که برخی جنبه اداره کشور است و برخی جنبه خودمانی که قبله عالم در خواب دیده اندکه از اسب بر زمین افتاده (که پناه بر خدا پنداری از عرش به فرش درغلتیده!) و یا در زمینه چند و چون قمه پیشکش کشی شاه به امیر … اما آنچه جای نگرانی است دست بری در دستک ها که جای خود اما روزی برسد تا از کسانی که در راه بهسازی کشور جان بر کف نهادند در آینده نه از تاک نشانی باشد و نه از تاک نشان! ، جا دادن نگاره حاج علی خان فراش باشی رگزن امیرکبیر بر دیوار این بنا و آن بنا و یا جادادن نگاره ناصرالدین شاه بر حقه ی وافور به نشان آوازه گری ؛ ریشخندی است به مردی بزرگ چون امیرکبیر و گونه ای نعل وارونه زدن است!

نامه داوشی امیرکبیر به وزیر مختار انگلیس : نوشته شده است که امیرکبیر بر پایه پافشاری که از چند سوی بر وی وارد شده به گونه ای اَبَرخویشی خود را شکسته و برای نگهداشت جان خود و کسانش دست نیاز به سوی وزیر مختار انگلیس دراز کرده است. این داوش (ادعا) مورد بررسی مورخین قرار گرفته، درست بوده و یا نادرست اما دستاوردی نداشته؛ آنچه باید و یا نباید رخ می داده، رخ داده است.

(آنکه می زد روز فتنه دست و پا در خون خود، فرق دارد با تماشاگر کز آنجا می گذشت.) آری بالای گود زورخانه ایستادن و فریاد خاکش کن سرکشیدن و دستی از دور بر آتش داشتن سخنی و در روند گرفتاری ها و تنگناها بودن سخنی دیگر

سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و هشتم

مخالفان امیرچه کسانی بوده اند؟

۱   کارایی و برّایی امیرکبیر در رویارویی با مردان تن آسا، ناراست و نادرست؛ درستکار اما بی جربزه ی آن چرخه، امری پرهیز ناپذیر بوده است چرا که لایه ی توانمندی از بافت ایستارگرا (سنت گرا) وجود داشته که با هرگونه دگرگونی و دگردیسی ناهمسو بوده اند. از سویی دیگر، کسانی که پشتیبان امیرکبیر بوده اند از لایه زورمند و توانمند نبوده و به گفتاری دیگر نخبگان همبود (Society) چندان هوادار امیرکبیر نبوده و توده های ناآگاه نیز به انگیزه نبود دنیای پیوستگی ها از چند و چون آنچه که در کشور می گذشته ناآگاه بوده و کسی نیز برای آنان تره ای خُرد نمی کرده است. افزون بر این سیاستمداران نیز بر رای توده ها استوار نبوده و توده ها در گزینش سرنوشت خود کاره ای نبوده اند.

۲ امیرکبیر بسیاری از بودجه های ناروای درباریان و دولتمردان را برید و یا کاهش داد که نمونه آن چامه سرای پرآوازه شیرازی (قاآنی) همدوره ی با امیرکبیر و جیره بگیر دربار بوده است. امیرکبیر به نوشتاری که پیشتر بدان اشاره شده ، راهکار خود را در زمینه این چامه سرا ارایه می دهد. بی گمان کسی مانند قاآنی که جلوی مفت خوری او گرفته شد، با امیرکبیر سر ستیز داشته است.

۳ داستان مالیات بگیران : پیشتر آیین و هنجار بر این بوده که اگر کسی از دولت بستانکاری داشته به او پروانه می داده اند تا برود و مالیات یک شهر دوردست را بگیرد. اما امیر ؛ دریافتِ همه مالیات های کشوری را به گردن دولت مرکزی می گذارد و به گونه ای سامانه و سازگان دریافت مالیات بسامان برپا می شود. بی گمان این گونه بهسازی های مالیاتی دشمنان زیادی را برای امیرکبیر فراهم ساخته است.

۴ نگرش بر کالاهای وارداتی : امیرکبیر؛ جداسرانه (مستقلاً) بر کالاهای وارداتی در گمرک سرراست بازبینی و بازرسی داشته (چون اندازه کالاها زیاد نبوده که به زمان زیادی نیاز داشته باشد) و تنها به کالاهایی پروانه خارجسازی (ترخیص discharge) می داده که مورد نیاز مردم بوده و توان ساختنش در درون کشور وجود نداشته است. بی گمان، سوی انیرانی (طرف خارجی) که سودها و سوداهایشان از این روند کاهش می یافته، با امیرکبیر کین توزی می کرده اند. برای نمونه سماور از روسیه به درون ایران راه می یافته است. امیرکبیر یکی از ابزارمندان اصفهانی را فرا خواسته و از وی می پرسد که آیا او در توان خود می بیند تا سماورسازی کند؟ ابزارمند نیز پاسخ آری می دهد و مغازه اش به سماورسازی دگرگون می شود.

۵ کاستن یا زدایش حقوق بگیران : در هیچ جای تاریخ و یا شِبه تاریخ (گونه ای از تاریخ نگاری که به دور از استاندارد standard فراگیر بوده و بتوان دست های پشت پرده و یا دست کم نگره زمینه سازی «تئوری توطئه» را در آن دید) پیش از مشروطه در گیتی شناخته نشده است که نخست وزیری حقوق شاه را گزینش تا از گنجینه دولت پرداخت شود. کاستن حقوق شاه در رخت دادِستان به گونه ای هوشمندانه؛ کاستن از توان شاه و دیگران به سود توده ها بوده و شاه نیز از روی ناچاری به این سخت گیری امیر تن در می داده است. بی گمان یکی از انگیزه های برکناری امیرکبیر که پس از آن به مرگ سقراط گونه و جام شوکران سرکشیده اش انجامید همین کینه درباریان و پیرامونیان شاه و کرانمند و اندک سازی توان پادشاهی و دیگر ریزه خواران بیکاره بوده است.

۶ مهدعلیا : مادرشاه، بانویی بوده که به گونه ی آیینی در دربار انجام توان (اِعمال قدرت) می کرده. از سویی امیرکبیر نیز به انگیزه اینکه داماد دربار است کسی نبوده که زیر بار گردانش (مدیریت) یک بانوی درباری (ملکه) برود و مهدعلیا نیز همیشه به چشم یک خانه شاگرد قائم مقام به وی می نگریسته و امیر به دماغش نمی آمده است. اما امیرکبیر دارنده اندیشه و دیدگاه برای پیشوایی کشور و دل سوزی از کاروان به جا ماندن پیشرفت کشور بوده و از این روی دست پادرمیانی (مداخله) مهدعلیا را کوتاه کرده – به ویژه که این زن توانمند را بانوی پاکدامن و پالوده ای نمی دانسته و نسبت به وی به دیده نیکی نمی نگریسته و در این زمینه سخن های جورواجور گفته و نوشته اند. و روشن نیست که به راستی آن گونه بوده که گفته اند و گاس از همان ساخته های «شبه تاریخی» باشد و او، امیرکبیر یعنی داماد خود را نفرین نیز کرده است.

امیرکبیر به خود شاه نیز پروانه پادرمیانی بی جا در کارهای کشوری و لشکری را نمی داده است. برای نمونه، امیر به شاه می نویسد که امروز به من گزارش کرده اند که شما ساعت هشت بامداد از خواب برخاسته اید و این در حالی است که کار کشورداری این گونه به پیش نمی رود. اعلیحضرت باید تا ساعت هشت پیاده روی (گام برداشتن) کرده، ناشتا را خورده و از لشکر، سان و رژه دیده و در این ساعت به سر کار خود آماده و باشنده باشند؛ شما باید بدانید که بدین هرزگی و لودگی نمی توان پادشاهی و کشورداری کرد.

امیرکبیر در نامه های نهانی به گونه ای شاه را بازخواست و گاه برای کارهای روزمره او گزینش خویشکاری (تعیین وظیفه) می کرده است. و یا اینکه در نامه ای دیگر به فرنام ناصرالدین شاه می گوید چرا روزانه از روند رخدادهای شهر آگاه نمی شوید که چه رخ می دهد و یا پس از آگاهی چه فرمان می دهید؟ از قورخانه (زرادخانه، جنگ افزار خانه) و توپی که بایست به استرآباد (گرگان) برود آگاهید؟ یا نه؟ از این همه سپاه و لشکر (قشون) که در این شهر است؛ از نیک و بد و نیز سرکرده های آنها به گونه سازمند و پیاپی از چگونگ حال هر فوج آگاه شده اند؟ گیرم که من بیمار شدم و یا اینکه نخواستم؛ شما که نباید دست از کار خویشکاری (وظیفه) خود بکشید و همیشه نیازمند به یک پایمرد و پیشکار باشید ؟! هر چند گستاخی است اما به ناچار عرض کردم. از این دست نامه های سرزنش آلود و پرخاشگر از سوی امیرکبیر به فرنام ناصرالدین شاه کم نبوده است.

در زمینه نامه های امیرکبیر سه نکته ، بایسته یادآوری است : نخست اینکه این همه تنگ گرفتن بر شاهی که می خواست جوانی کند از آن سوی ؛ خوش باشی ها و آسان گیری های مردان خلوت خانه، شاه جوان را در ناسازگاری فرمانروایی با خوش باشی ها شاهانه گذاشته بود. خون ایلیاتی و «کوچ روی» تا پایان زندگی در شریان های قبله عالم می جوشید؛ به سفرهای شکاری می رفت با قوشدار (قوش = باز) و «تفنگدار» و «زیندار» و خوانندگان و نوازندگان (عمله های طرب) بود و دودمان هر چه بز و تیهوی پیرامون تهران را بر می انداخت و از پا در می آورد، امیر هنوز امید داشت تا از وی شاهی فرمانروا بسازد، که به او آن گونه توپ و تشر می زند. او برای ناصرالدین شاه جوان پدر است، پیر و پیشوا، داماد و وزیر است و همه ی اینها بود که درباریان را به رشک بردن و سخن چینی می انداخت. چه ، روی شاهزادگان بیکاره را کم کرده و برای هزینه جیب «ظل الله» کرانه و اندازه گذاشته بود.

دوم اینکه امیرکبیر یکی از پیشگامان ساده نویسی و دیپ (نشر) پارسی است و نبشته های (منشآت) او – که اگر شکیبایی داشت دبیره (خط) خوشی نیز داشت ، اما تهی از هرگونه تیزنگری شیوه ای و باریک بینی و جادوی ادبی بود. برای امیر ؛ فرمان، فرمان است و بس. چنانچه امیر بیشتر به دیپش بها می داد در ایامی که دیگر ، کس نخست کشور نبوده و یا جایگاه «امیرنظامی» نداشت و چرخه ی تبعیدی را سپری می ساخت می توانست ناصرالدین شاه را با خودش «یک دله» کند و به سر جایگاهش برگرداند. شاید قبله ی عالم و پیرامونیان او از همین واژه های بی پرده و بی پرواگرانه بود که هراس داشته و سرانجام به رگزنی او پایان می پذیرد.

سوم اینکه اگر امیرکبیر در نامه نگاری های به شاه از گزاره هایی چون «قربان خاک پای مبارکتان شوم» بهره می جسته نه  تنها نشانه چاپلوسی های او نبوده؛ بلکه نیاز ادبیات آن چرخه بوده است. افزون بر این، امیرکبیر منشی دادِستانمند بوده، نگهداشتن فرهنگ آیین ها (تشریفات) از سوی او ارزش ویژه ای داشته و چنانچه ناهمسوی با این آیین ها بود باید به گونه نرم و به آهستگ با این ادبیات واکنش نشان می داد. چهارم اینکه اگر امیرکبیر بر شاه و مادر شاه و درباریان سخت گیری می کرده در این راستا بوده تا توده ها و زیردستان حساب کار خود را بکنند.

۷ هواداران بابیان و بهائیان : بابیان و بهائیان در آغاز مورد نگرش دو دولت بریتانیا و روس بوده و از پشتیبانی های بی خوددار (بی مضایقه) آنها بهره مند بودند و از همین روی بود که بهائیان دولت انگلیس را «دولت فخیمه = بزرگی» و دولت روس را «دولت بهینه = تابان و شکوهمند» و دولت قاجار پس از امیر را «دولت علیه = والا» نامیدند. امیرکبیر بر پایه بینش روشن خود، هم از نگرش نوآوری دینی (بدعت) و هم از نگرش پیوند با دولت انگلیس آنها را کسانی نادلپذیر و هراس انگیز می دانست و به سرکوب و رانش آشوب آنان پرداخت. از همین روی است که بهائیان کینه دیرینه و ویژه ای با این مرد بزرگ داشته و پیرنگ بیتای امیر در جان ستاندن باب و بیرون راندن «بها» از کشور و بستن راه پیشرفت این گروه در تاریخ کشور، از دید بابیان و بهائیان پنهان نماند و همیشه امیرکبیر را آماج کینه توزی و دشنام خود ساخته، شاه و امیر را به دید «یزید و شمر» می نگرند.

«عباس افندی» چنین گفته است: « . . .  میرزا تقی خان امیر نظام . . . سمند همّت را در میدان خودسری و استبداد بتاخت. این وزیر، شخصی بود بی تجربه و از ملاحظه عواقب امور آزاده، سفاک و بی باک و خون ریزی چابک و چالاک، حکمت حکومت را شدت سیاست دانست و مدار ترقی سلطنت را تشدید و تضییق و تهدید و تخویف جمهور می شمرد و چون اعلیحضرت شهریاری ناصرالدین شاه در سن عنفوان شباب بودند، وزیر به اوهامات غریبه افتاد . . .  و بی مشورت وزرای دوراندیش، امر به تعرض «بابیان» کرد . . . » . «شوقی» (نوه و جانشین عباس افندی) نیز سخنانی همانند پدربزرگش گفته است. برای نمونه در کتاب «قبله ی عالم» نگاشته شده است که امیرکبیر برای به سلطنت رساندن ناصرالدین میرزا دست به دامان انگلیس ها شد. این یک برساخت (جعل) تاریخی و دروغ روشن است . زیرا این حق ناصرالدین میرزا بوده که جانشین پدرش شود هرچند که عباس میرزا ملک آرا برادر ناتنی و کوچکتر ناصرالدین شاه، داومند تاج و تخت بوده اما مادرش کُرد و کیش تسنن داشته و این دو، راهبند و بازدارنده جانشینی او بوده است.

۸ –  از میان نگاره های به یادگار مانده از امیرکبیر (نگاره ای رنگ و روغنی از سوی محمد ابراهیم نقاش باشی و به دستور ناصرالدین شاه و پس از یک سال از برگماری امیرکبیر به جایگاه صدارت عظمی ونگاره ای پس از بیست و پنج سال از شهادت امیرکبیر) نگاره ای به میانگی ابوالحسن خان غفاری – عموی کمال الملک – بر پایه کتاب «هزار و یک شب» ، هارون الرشید را به ریخت ناصرالدین شاه و جعفر برمکی را به آرایه امیرکبیر در کنار جوانی – که گویا عباس میرزای ملک آراست – به پرتور کشیده که این نگارگری را می توان گویای هوشمندی و آینده نگری نگارگر و یا بدخواهی و کینه توزی به امیر وابسته کرد !

۹ مهدعلیا و آقاخان نوری :  شرکت نکردن امیرکبیر در آیین سلام شاهانه پس از برکناری اش از جایگاه صدارت اعظمی ایران که فرجامش به بدبینی شاه نسبت به امیر می شود، رفتار تندی به دور از کنش و منش یک سیاستمدار بوده است. از این روی امیرکبیر که اختر بخت خود را در حال فروشدن می بیند، چند بار خواهان آن می شود تا با پادشاه دیدار کند. اما شاه با این دیدار روی سازگاری نشان نمی دهد و پیرامونیان شاه به سرکردگی مهدعلیا و آقاخان نوری و آتش بیاران گیرودار (معرکه) که گاه به جای کلاه ، سر می آوردند ، شاه را علیه امیر گردانش (مدیریت) می کنند. امیر در نامه اش به شاه می نویسد که وی آماده هرگونه واکنشی است ؛ این «هرگونه واکنشی» در برگیرنده کشته شدن و بیرون کردن از دیار (تبعید) نیز می شود ؛ امیری که از چیزی هراس نداشته است.

روزی که امیر برای تبعید راهی کاشان بوده است مهدعلیا برای همراهی (بدرقه) و یکدیگر را در آغوش کشیدن(مُعانقه) به امیر نزدیک می شود اما امیر که نسبت به مهدعلیا «مَحرم» بوده از این کار سر باز می زند و گویا فراز و گزاره ای نیز بر زبان روان می سازد که شایسته نبوده و اگر هم بوده، از نوشتنش پرهیز می کنیم. اما برخی آن گزاره را نشانگر سر نترس داشتن و از کشتن نهراسیدن امیر می دانند. اما از دید دیگر نیز می توان به آن نگریست چرا که مادر همسرش بوده و تفی سربالا و این به گونه ای بی آزرمی به همسر خود بوده است. اما نمی توان پنهان داشت که محمدشاه به انگیزه کارهای ناشایسته مهدعلیا از وی پاپس کشیده بوده است.

به هر روی امیر از پیش دریافته که به پیشواز مرگ می رود (هر که دست از جان بشوید ؛ هرچه در دل دارد بگوید – سعدی) او خود می دانسته که دشمنانش از پیش در پی پیرنگ کشتنش بوده اند. گویا ناصرالدین شاه یک ساعت پس از دستینه کردن فرمان کشتن امیر پشیمان می شود و پیکی به کاشان می فرستد تا از کشتن امیر دست نگه دارند . ولی رندان  با ترفند از این کار جلوگیری می کنند.

امیرکبیر در دامگه حادثه :

پیش زمینه ای کوتاه: چنانکه پیشتر نگاشته شد پس از مرگ محمدشاه (۱۴/۶/۱۲۲۷) میرزا تقی خان کارآزموده و میان سال آن زمان مبلغی پول از یک بازرگان تبریزی و چندهزار تومان نیز به میانگی کنسول ، از یک بازرگان یونانی به نام «سِفراندی» باشنده تبریز وام می گیرد که با این گام مورد نگرش ناصرالدین میرزا شده ، با آماده سازی شش لشکر پیاده سوار و توپخانه، ناصرالدین میرزای ۲۰ ساله را در فردای ورود به تهران با توان و چالاکی هرچه بیشتر بر اورنگ پادشاهی می نشاند. در اینجا نمی توان کوشش های چهل روزه مهدعلیا در آرامش تهران را ندیده انگاشت و رخداد نیز به این سادگی نبوده است. شاه نیز در پاسخ به برازندگی، میرزا تقی خان را به جایگاه امیرنظامی برگماشته و سپس به فرنام کس اول کشور و دارنده پایگاه صدارت بر می گزیند. در درازای پادشاهی قاجاریه پیشینه نداشته است که همگی کارهای کشوری (ministerial) و لشکری (military) به یک نفر سپرده و بسنده شود.

بایسته است تا در اینجا میانبری زده و به یک نکته تاریخی سرنوشت ساز برای امیرکبیر نمارشی داشت. گویا ناصرالدین شاه در رهسپاری به سپاهان بر آن نبوده تا عباس میرزا ملک آرا (برادر ناتنی و کهترش که مورد بیزاری او بوده) و نیز مادر کردش را در سفر خود به همراه داشته باشد . چرا که شاه چنین می انگاشته که عباس میرزا چشم به تاج و تخت او دارد. اما با پافشاری امیرکبیر، مادر و فرزند با موکب (گروه پیاده و سواران همراه شاهان) همایونی همراه می شوند. شاه در بازگشت از سپاهان عباس میرزا را به فرمانداری قم بر می گمارد تا به دور از پایتخت بوده و به گونه ای او را در تبعید نگه داشته و از دسیسه هایش در تهران در پناه باشد. اما شوربختانه امیرکبیر به گفته شیخ اجل سعدی: « خلاف رای سلطان رای جستن ،  به خون خویش باشد (باید) دست شستن » و « اگر خود روز را گوید شب است این  ،  بباید گفتن اینک ماه و پروین ! » فرمان شاه را به دیوار می کوبد و به آنان دستور می دهد تا همراه موکب همایونی راهی تهران شوند ! شاه با امیرکبیر به ستیز و درگیری برخاست و از همین جا بود که پنده (نقطه) بی باوری شاه به سوی امیر آغاز و این خود چرخشگاهی (نقطه عطفی) بود برای برکناری از جایگاه صدراعظمی.

برکناری از جایگاه صدارت :

( چو تیره شود مرد را روزگار     ؛     همه آن کند کِش نیاید به کار – فردوسی )

چنانکه پیشتر نمارش شد، مفت خوری، خوش گذرانی، جایگاه بخشی در برابر پاره ستانی (رشوه خواری) شاهزادگان چه نر و چه لاس که برای خوش گذرانی های خود به دستمایه های مردمانه (ملی) و میهنی چوب «فروش ویژه» (حراج) زده و خود بر تنگدستی و گرسنگی مردم چشم بسته بودند. تباهی توانگری و هزینه های سنگین و کمرشکن دربار قاجاریه، برجسته ترین انگیزه بیزاری توده ها از پادشاهی آنان بود. پیشکش های بی شمارش و بی اندازه از گنجینه مردمانه به دوستان و آشنایان ، رهسپاری های پرهزینه و گشاده بخشی های کلان آنان روز به روز افزوده می شد. میرزا تقی خان کسی نبود که بیدادگری را برتابد. هرچند امیرکبیر در زمان کوتاه صدارت خود نتوانست تباهی توانگری (فساد مالی) را ریشه کن کند ولی با دلاوری هر چه بیشتر توانست از هزینه ها بکاهد و بر توان توانگری کشور بیفزاید و چنان پی استواری برای گنجینه کشور افکند که سال ها پس از وی نیز دست زیاده خواهان و نان به نرخ روز خوران را از دستمایه های مردمانه کوتاه کرد.

از سویی دیگر امیرکبیر با گسترش رهیافت بیگانگان زیان آوری چون بریتانیا و روسیه ناهمسو در ایران ناهمسو بود. او برپایی پیوستگ با کشورهایی همچون اتریش، فرانسه و آمریکا و آلمان را برای کرانمندی وابستگی با روس و انگلیس برگزید تا جایی که یکی از نمایندگان انگلیس نمی توانسته پنهان کند که تلاش میانوند او و نماینده روسیه برای ربایش امیر بیهوده است و هیچ کس نمی تواند او را از آهنگ و گزیرش بازدارد. پس به روشنی می توان ردپای این کشور را در آنچه که بر امیر گذشته برنگری کرد و به کوته سخن، بودن امیر در دربار و در کنار ناصرالدین شاه، همواره مورد ستیزه جویی برخی از نزدیکان کارای شاه ( از زمره مهدعلیا (مادر شاه) ، اعتماد الدوله (کسان زیادی زبانزد به اعتماد الدوله بوده اند از زمره دایی ناصرالدین شاه، میرزا نصراله خان نوری و یا میرزا آقاخان) ) و برخی از درباریانی بوده اند که امیر را سد راه برداشت سودهای کلان خود می دیدند ؛ به دستاویز در سر پروراندن آهنگ براندازی شاه از سوی امیر، سرانجام ناوک کین، آماج خود بر می گزیند و رخت بداندیشی نیرنگبازان نیز به بار می نشیند و برونداد فرمان برکناری امیر از جایگاهش فرجام می پذیرد و در روز ۲۰/۸/۱۲۳۰ یعنی دو ماه پیش از کشتن امیر، نویسه فرمان قبله ی عالم ؛ سلطان صاحبقران به بیان دیپلماتیک زیر شرف صدور می یابد:

« چون صدارت عظمی و وزارت کبری، زحمت زیادی دارد و تحمل این مشقت بر شما دشوار است، شما را از این کار معاف کردیم. با کمال اطمینان مشغول امارت نظام باشید. یک قبضه شمشیر و یک قطعه نشان که علامت ریاست کل عساکر است فرستادیم. به آن کار اقدام نمایید تا امر محاسبه و سایر امور را به دیگران از چاکران که قابل باشند واگذاریم.

                       چهارشنبه هیجدهم محرم ۱۲۶۸٫»

شاه در راستای چاره اندیشی های بی هراسی ،گارد چهارصد نفری پادشاهی و بزرگان دربار را به کاخ فرا می خواند و پس از آن فرمان شاه به امیر فرگفت (ابلاغ) می شود که سمت وزارت ندارد. در این وابستگ امیر تنها خواستار شرفیابی پادشاه را می کند تا برخی گفتارها را با شاه در میان گذارد

سیاستگزاران دوره ی قاجاریه (امیرکبیر) بخش بیست و نهم (پایانی)

پس از برکناری از جایگاه نخست وزیری (صدراعظمی) :

قبله ی عالم چهار روز پس از برکناری امیر در تنگنای فراخویی (معذورات اخلاقی) بیشتری قرار می گیرد و در تاریخ ۲۴/۸/۱۲۳۰ نامه ی دیگری به امیر می نویسد و در آن نامه پافشاری می کند که آهنگ آن دارد که برای زمانی، تنها خودش  زمام امور کشوری را به گردن گیرد و در آن نامه پافشاری می کند که هرگز انگیزه ورود به امور لشکری را ندارد. و حتی یک شاهی نیز ار آنچه امیر برنهاده است به دستمزد کسی نخواهد افزود. این نامه با چنین گزاره ای آغاز می شود:

« جناب امیر نظام؛ به خدا قسم آنچه که می نویسم حقیقت است شما را فوق العاده دوست دارم خداوند مرا بکشد که اگر بخواهم تا زنده هستم از شما دست بردارم و یا اینکه بخواهم به قدر سر سوزنی از عزت شما کم کنم. طوری نسبت به شما رفتار خواهم کرد که حتی یک نفر هم از موضوع اطلاع پیدا نکند. به نظر می آید که زیادی کار ، شما را خسته کرده بود. حالا دو سه قسمت کارها را به عهده خودم گرفته ام تمام فرامین نظامی و کشوری که سابقاً به مُهر و امضای شما صادر می شده از این به بعد هم به مُهر شما خواهد بود ؛ تنها فرقی که کرده این است که مردم ببینند من شخصاً به امور غیر نظام رسیدگی می کنم و در کارهای نظام ابداً دخالتی نخواهم کرد – مگر چیزی که شما مصلحت بدانید مبادا خیال بکنید اجازه دهم کسی عریضه بی خودی بنویسد یا درباره ی هیچ کس حقوق و مستمری برقرار کنم یا مثل زمان شاه مبرور (روان شاد) پولی به هدر برود. حاشا یک شاهی بیشتر از آنچه مقرر داشته اید به هیچ کس بدهم یا اینکه هیچ کس بتواند حرفی بزند. »

امیرکبیر پس از دریافت این نامه دوباره از شاه درخواست دیدار شخصی می کند؛ گاس که گزیرش (تصمیم) شاه را دگرش دهد. امیر هم چنین پیرامونیان شاه را به بدگویی و چُغلی (سخن چینی) از خودش بدنام (متّهم) می نماید اما شاه از دیدار با امیر پا به پا (طفره) می کند گاس که شکیبایی آزرم رودررویی (شرم حضور) سنگین امیر برای شاه دردناک بوده که وی را از این دیدار گریزان می کرده. سرانجام، شاه در نامه ای به امیر پروانه باریابی می دهد. آهنگ و نوای نامه آرایه ای پشیمان گونه دارد و از درون مایه آن چنین بر می آید که شاه مانند یک فرزند از پدر خود دلجویی می کند :

« جناب امیر نظام، به خدا قسم امروز خیلی شرمنده بودم که شما را ببینم؛ من چه کنم. به خدا ای کاش هرگز پادشاه نبودم و قدرت نداشتم که چنین کاری بکنم. به خدا قسم حالا که مشغول نوشتن این کاغذ هستم گریه می کنم. به خدا قلب من آرزوی شما را می کند اگر باور می کنید و بی انصاف نیستید من شما را دوست می دارم. بیگلربیگی (به زبان ترکی یعنی بزرگ بزرگان) آمد و از حرف های او این طور فهمیدم که شما بیم دارید که این اوضاع به کجا خواهد انجامید؟ چه کسی می تواند یک لحظه حرفی علیه شما بزند؟ به خدا قسم اگر کسی، چه در حضور من و چه پیش اشخاص دیگر یک کلمه بی احترامی درباره شما بکند پدرسوخته ام اگر او را جلوی توپ نگذارم. به حق خدا نیتی جز این ندارم که من و شما یکی باشیم و با هم به کارها برسیم. به سر خودم اگر شما غمگین باشید به خدا نمی توانم تحمل غمگینی شما را بکنم و تا وقتی که شما هستید و من زنده ام از شما دست بر نخواهم داشت. »

این نامه به تنها چیزی که مانند نیست ، نامه یک شاه ایرانی به وزیرش است. تنگ ناهای مهربانی ناصرالدین شاه در پیوستگ با صدراعظمش در این نامه به نیکی در این دست نوشته دریافت می شود. این که می گوید «ای کاش هرگز پادشاه نبودم» نشان از فشار عاطفی جانکاهی است که ناصرالدین شاه را دچار تنش کرده است. سرانجام امیرکبیر به دیدار شاه کامیاب می شود اما بازگفت ارزشمندی از این دیدار و گفتگوهای بین شاه و امیرکبیر وجود ندارد و اینکه امیرکبیر در برابر شاه با بزرگ نمایی و اَبَرخوشی آغاز به برشمردن پیشکاری های خود کرده و خودش را ریشه همه کارهایی که انجام شده دانسته است به راستی تراوشات یاده یک شبه تاریخ نگار درباری است. (ماجرای قتل امیرکبیر)

شاه به نشانه مهربانی یک شمشیر الماس نشان و نیز آویزه ای (حمایلی) را که به گردن خود می آویخته برای امیر می فرستد و از وی می خواهد که فردای آن روز یعنی روز برگماری آقاخان نوری به صدارت (۲۲ محرم ۱۲۶۸) آیین سلام شاهانه را انبازی کند. شاید بزرگترین لغزش امیرکبیر این بوده است که در آیین یاد شده انبازی نکرده است. این رخداد انگیزه فوران سهش های شاه و نیز انگیزه برانگیختن بدبینی شاه را بیشتر می کند. امیرکبیر دیگر برکناری خود را گریز ناپذیر می داند به گمان، به انگیزه رنجش از این رخداد به چالش پیش آمده بیشتر دامن زده و شاه را در رویه ای که نسبت به امیر پیش گرفته بود استوارتر کرد. «شیل» وزیر مختار انگلیس که از گمایش نوری به نخست وزیری شادمان بوده در نامه ای به وزارت امور خارجه از زمره دشواری های پیش روی آقاخان را وجود امیرکبیر و امیر نظامی او می داند چرا که لشکر ، فرمانبردار او و
همه ی افسرانی را که او گمارده است سر جای خود بوده و بودن امیر نظام را پایداری و دیرندگ (دوام) دولت اعتمادالدوله ناشدنی می داند.

اکنون درباریان بر پایه خط دادن شیل برای دور کردن امیر از تهران به تکاپو می افتند. در همین راستا، میرزا آقاخان در این باره با شیل گفتمان می کند تا امیر را به فرمانداری یکی از شهرستان ها دلخوش کند. امیر نیز از این هراس داشته که دور بودنش از پایتخت انگیزه جان ستاندنش شود از این روی پیشنهاد شاه را برای استانداری اصفهان، فارس و قم رد می کند. سرانجام، امیر با پادرمیانی شیل، فرمانداری کاشان را پذیرا می شود. از سویی دیگر دالگوروکی وزیر مختار روسیه که هم از گمارش نوری هوادار دولت فخیمه انگلیس ناخرسند بوده و هم از پادرمیانی شیل و به بازی نگرفتن او ؛ دست به کار ناشیانه ای می زند و به فرنام  اینکه امیر زیر رهیافت (تحت الحمایه) دولت بهیه روس است برای پس زدن دولت فخیمه ، پیش دستی کرده و نفراتی از سفارتخانه و شماری از قزاق (سربازان روس) را به خانه ی امیر گسیل می دارد ؛ بدین انگیزه که امیر زیر چتر پشتیبانی روس است.

این روند ، بدگمانی شاه را بیشتر کرد زیرا هیچ پادشاهی نمی توانست در برابر چنین رفتار سرشکستگی گردن نهد. از این روی شاه خشمگینانه از پرنس دالگورکی می خواهد که بی ردنگ گماردگان خود را از خانه ای که جای زندگی مادر و خواهرش نیز بوده است دور سازد. برآیند این کنش شتابزده و نسنجیده پرنسس دالگورکی این بود که شاه، امیرکبیر را از همگی جایگاه ها و فرنام ها برکنار و او را در شمار یک شهروند پیش افتاده (به بیان آن روز «رعیت» ) به حساب می آورد. این رخداد همراه با گماردگی آقاخان نوری به نخست وزیری در روزنامه وقایع اتفاقیه شماره ۴۲ مورخه ۲۶ محرم ۱۲۶۸ ه.ق. چاپ و پخش می شود. شاه در اینجا با دو دشواری رودر رو بود. یکی اینکه نمی توانست در برابر کنش پرنس واکنش سرراستی نشان دهد چرا که پیشینه جنگ های چرخه پادشاهی فتحعلی شاه با روس ها و از دست دادن بخش های گسترده ای از ایران را به یاد می آورد و به راستی پیش رفت روس ها تا آسیای میانه گونه ای هراس در دل شاه افکنده بود و از سوی دیگر او نمی توانست در برابر گام سفیر روسیه برای بخشش پناهندگی به امیر خاموش نشیند. از این روی خشم خود را روی آور امیر ساخته و دیواری کوتاه تر از او نمی بیند. تا از این رهگذر هم تهی سازی برانگیختگی کرده و هم زهرچشمی به همگان نشان دهد.

شایسته نوشتار است که تحت الحمایگی امیر از سوی یک کشور فرامرزی چون روس، می توانست به سرنگونی تاج و تختش فرجام یابد زیرا عمویش بهمن میرزا که تحت الحمایه روس ها بود همیشه گزندی برای اورنگ پادشاهی اش به شمار می رفت و او این مورد را آزموده بود و «آزموده را آزمودن خطاست !» . از این روی انگاشتن تحت الحمایگی امیر و خانواده اش (ناموسش) برای شاه بسی جانکاه بوده است چرا که گفته اند ناصرالدین شاه بسی ناموس پرست بوده است و این به بغرنج تر شدن رویداد می افزوده است. فرجام کار اینکه امیر بدون هرگونه جایگاهی به باغ فین کاشان تبعید می شود. و افزون بر آن امیر پیمان نامه ای دستینه می کند که به هیچ سفارتخانه فرامرزی پناهنده نشود. شیل این پیمان نامه را دستینه می کند اما پرنس دالگورکی از این کار سر باز می زند و بر پیچیدگی کار می افزاید.

برآیند همه این کنش ها اینکه «جلیل خان جلیل وند» همراه با یکصد سوار گمارده روانه ساختن امیر به همراه خانواده به کاشان می شود.  نوشتارها گویای این است که امیر در کاشان سهش ایمنی و آسودگی نمی کرده. به گونه ای که از بیم زهرآلودگی غذایی جز تخم مرغ و یا غذاهایی که به آنها آرامش پندار داشته چیز دیگری نمی خورده است. خدمتکاران شاهی و پاسدارانش به او بسیار بدرفتاری و آزار می رسانده اند. گفتنی است که دو انگیزه، امیر را به سرنوشت نبشته شده و ناگزیرش نزدیک ساخته است. یکی پیگیری دالگورکی در راستای دادن پناهندگی به امیر و دیگری نابسامانی کشور و شیوه رفتار یک ماهه آقاخان نوری و دار و دسته اش که هر کس ساز خود را می زده و شاه نیز از آخرین کسی که به وی خط می داده، حرف شنوی داشته است !!

از این روی پنداره برگشت امیر و زمام امور را به دست گرفتن بر سر زبان ها بوده است ، از سوی دیگر دالگورکی چنین وانمود می کند که به زودی از سوی سن پترزبورگ دستورهایی دریافت خواهد داشت که به سرنوشت دردناک امیر پایان خواهد داد. دشمنان امیر در پخش لاف و گزاف شتابزده سفیر روس و رساندن به گوش شاه کمترین درنگی نکرده و شاه نیز برای پرهیز از پاسخی که ناگزیر بود در زمینه ایمن نگهداشتن جان امیر به نماینده روس بدهد زمان ورود پیک سیاسی روس را پیش بینی نمود و بدون درنگ فرمان کشتن امیر را برونداد کرد. در این زمینه شاه از دستورات مادرش پیروی می کرده است و مادر جایگزین امیر پدرخوانده خود. به هر روی پا پس کشیدن شیل از این امر و پشتیبانی از پیش گزینش شده او از یک سو و کنش های ناشیانه و شتابانه دالگورکی از سوی دیگر امیر را گام به گام به آستانه مرگ نزدیک و نزدیک تر ساخت و سرانجام، نامه شوم که در حق چاکر آستان ملایک پاسبان برونداد شد و میرزا تقی خان را با همه ی فراز و فرودهایش راحت ساخت و به کام مرگ انداخت.

ناصرالدین شاه و پیروی از رویه وزیرکشی:

رویه وزیرکشی؛ بلکه نخبه کشی در درازای تاریخ ایران بی پیشینه نبوده است. کشتن حاج میرزا ابراهیم خان کلانتر شیرازی – تاج بخش فتحعلی شاه قاجار که پس از استوار ساختن پایه های پادشاهی فتحعلی شاه و پنج چرخه صدراعظمی او به دستور شاه به گونه آزار دهنده ای کشته می شود و در جای خود زیست نامه ابراهیم خان نوشته خواهد شد. میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی نیز که انگیزه هسته ای و بنیادین به پادشاهی رسیدن محمد شاه بود به دستور محمدشاه قاجار پدر ناصرالدین شاه خفه شد ولی به فرمان فتحعلی شاه خونش ریخته نگشت و این پسر اندرز و سفارش پدر را به کار بست.

پنداری هنجار و آیین دودمان قاجاریه این بود تا کسانی را که تاج بخش و «ولی نعمت» آنان بودند پس از رسیدن به خواسته مورد نگرش خود ناجوانمردانه از میان بردارند. گزاره ای که عباس میرزا در اندرز و سفارش (وصیت) خود به محمدشاه گوشزد می کند، پُر بی راه و بی جا نیست : « می گویند قاجاریه به گاه نیاز و هراس اوج چاپلوسی را دارند اما پس از رسیدن به آرمان های خود، دیگر کسی را نمی شناسند ! » به گزاره ای دیگر «خوش پیشواز و بد همراهی هستند» (خوش استقبال و بد بدرقه)

به گذشته بیشتر که برگردیم نمونه بارز وزیرکشی ، شاه عباس اول صفوی است که به دست مرشدقلی استاجلو وکیل السلطنه بر تخت نشست و خود به دست شاه کشته شد. همه ی این نمونه ها زمینه ای گوهری برای ناصرالدین شاه جوان فراهم می کرد تا در پیوستگ با صدراعظم خود برای گشایش دشواری و چالش خود از این نمونه ها پیروی کند؛ چه او با تاریخ آشنا بود و در همه ی چرخه ی پادشاهی اش به خواندن تاریخ دلبستگ نشان می داد . در میان شاهان تاریخ ایران به ویژه به شاه اسماعیل اول، شاه عباس اول، نادر شاه و آقامحمد خان قاجار دلبستگ ویژه ای داشت. همه اینان نمونه تمام سنجش (عیار) بالندگی و رادمردی در پهنه ی جنگ بودند. بی گمان ناصرالدین شاه دوست داشت تا چون آنان باشد و بارها در چرخه پادشاهی خود دست به همانندسازی با آنها زد.

روزی امیرکبیر کتاب تاریخ ایران «سر جان مالکوم» را در دست ناصرالدین شاه می بیند و او از شاه می خواهد که به جای این کتاب، تاریخ شاه اسماعیل ، شاه عباس و نادرشاه را بخواند که ناخواسته این سپارش بلای جان امیر می شود. شاه عباس اول و مرشدقلی استاجلو الگو و نمونه وسوسه انگیزی برای ناصرالدین فراهم می ساخت. برخی شاهان ایرانی در این یادگیری نگرش منفی یعنی نمونه برداری از کنش های شرم آور از کنش های بی شرمانه ای چون توانش زیادی از خویشتن نشان داده اند و بی گمان ناصرالدین شاه از زمره ی این شاهان بوده اند.

در کناره : الف فرازهایی از سخنان آموزنده و ناب امیرکبیر:

۱ – این نیرنگ به ملت و کشور است که آنچه را می توان در کشور فرآوری و زایوری کرد مورد بهره مندی قرار نداد و از بیرون وارد کرد.

۲ –  مسئول نادانی توده ها ما هستیم. اگر ما به اندازه بسنده، مدرسه ساخته بودیم؛ نابخردان ، گسترده خود را برچیده بودند.

۳ – من از آغاز اندیشه می کردم که کشور وزیر آگاه می خواهد. سپس به این برداشت رسیدم که کشور شاه دانا می خواهد اما اکنون دانسته ام که مملکت، ملت دانا می خواهد.

۴ – چنانچه آهنگ یکساله دارید؛ گندم بکارید. اگر آهنگ ده ساله دارید درخت بکارید و اگر آهنگ صد ساله دارید، انسان پرورش دهید.

۵ – کسی که ندای درونی خود را می شنود؛ نیازی نیست که به سخنان بیرون گوش فرا دهد.

۶ – یا سخنی داشته باش دلپذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر.

۷ – گاه که خودت دزد نباشی دستیارت نیز دزد نخواهد بود. وقتی که همگان دزد باشند کسی دنبال دزد نیست.

ب آرامستان امیرکبیر :

« آه که در جهان دون ، از صدمات این غما   –  عالم روز واپسین گشت عیان به عالما . خاک ملال از جهان رفت به هفتم آسمان  –  رفت به گلشن جنان، وارث آصف جما .  کارگشایی متّقی، حارس ملک دین تقی –  انکه ز سهم او شقی، شد به سوی جهنما.  بست چو بار، زین سفر؛ روح امیر نامور  –  شد ز مدار تا مدر ماه صفر محرما .  هاتف رحمت خدا، خواند به گوش این ندا  –  کز در بندگی درآ، تا که شوی مکرما .  سال وفات او ز غم، کِلک سرور زد رقم  –  گفت که بی زیاد و کم، «آه امیر اعظما». ( سال مرگ امیرکبیر به سال ه.ق. به حساب ابجد در یک گفتگو بیان شده است. اولی می پرسد «کو امیر نظام؟» دومی جواب می دهد «مردی بزرگ تمام شد» و یا «آه ، امیر اعظما»

چامه بالا بر روی سنگ گور میرزاتقی خان امیرکبیر، کنده کاری (نقر) شده است. میرزاتقی خان امیرکبیر در ۱۰/۱/۱۸۵۲ م. برابر روز آدینه ۱۸/۳/۱۲۶۸ ه.ق. و ۲۰/۱۰/۱۲۳۰ خورشیدی در گرمابه کاخ فین کاشان، آن گاه که حاج علی خان پیشخدمت ویژه فراشخانه دربار قبله عالم نگرش داشته، به میانگی علی خان جانشین (نایب) فراشخانه دژخیم ویژه و میرزا احمد نوکر حاج علی خان (زبانزد به حاجب الدوله) با روش رگ زنی (فصد = باز کردن دو شاهرگ بازوان و خون رفتن تا آستانه مرگ) امیر به شهادت می رسد و نمایندگان روس و انگلیس نیز با ژست سیاسی، سینه ای چاک و پرخاش و خروشی نیز راه می اندازند. به روایت میرزا محمدخان حقایق نگار خورموجی، جنازه امیرکبیر در گورستان پشت مشهد کاشان به آئین امانت به خاک سپرده می شود. اما پس از چند ماه به پافشاری عزت الدوله (همسر امیرکبیر) که از برادر و مادرش رویگردان شده، خود و دخترش بارها به ناصرالدین شاه و مهدعلیا ناسزا گفته بودند، نبش گور شده و جسد در اتاق جنوب خاوری میانسرای حضرت امام حسین (ع) یا حیاط سرپوشیده کنونی میانسرا آرمیده است. به بیان دیگر کسانی که در رج یا رسته نخست جماعت در جای سرپوشیده کنونی بایستند آرامگاه امیر همراستای شانه ی چپ آنها جای می گیرد. (روانش شاد)

البته چنانچه پیشتر نگاشته شده است این به خاک سپاری در کربلا جزو سپارش نامه (وصیت نامه) امیر نیز بوده لیکن این تندی جا به جایی بدان انگیزه بوده که گاس دشمنان پلید او به جدش نیز کینه ورزند. سالیانه ۳۰ میلیون نفر از مردم ژاپن به آرامگاه «میجی» در توکیو می روند و از بهسازی های او سپاسگزاری می کنند و شاید میلیون ها ایرانی ندانند که آرامستان امیرکبیر در کجاست؟! البته این آرامستان در کربلا به میانگی باقرخان کاظمی وزیرمختار وقت ایران در عراق به گونه آبرومندانه ای در آمده است.

عزت الدوله که هنوز در مرگ همسرش سیاهپوش بوده به فرمان مادر با میرزا کاظم نظام الملک (پسز میرزا آقا خان نوری) و سپس با شیرخان اعتضاد الدوله و آنگاه با یحیی خان مشیرالدوله پیوند زناشویی می بندد !!

« نقش تو در زمانه بماند چنانکه هست        –        تاریخ؛ حکم آینه دارد، هر آینه »

                                                                  حسن وثوق (وثوق الدوله)

( به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت حسب حال مشتاقی

نه حسنت آخری دارد نه «سعدی» را سخن پایان

بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی )

.

.

زیست نامه مرحوم؛ آقا شیخ عبدالوهاب جواهری:

زیست نامه مرحوم؛ آقا شیخ عبدالوهاب جواهری:

ایشان، فرزند آقا شیخ حسین مجتهد در سال ۱۲۸۵ در کوی «شهرنو» کربلای معلّی دیده به گیتی می گشایند و در سن چهار سالگی از سر برفتش پدر ! تا سن ده سالگی سرپرستی ایشان را مادرشان (همشیره زاده زنده یاد شیخ میرزاحسن شبانکاره ای زبانزد به آقا شیخ میرزا – بزرگ تبار دینی – فرهنگی و سیاسی سعادت و یگانه برادر مهترشان – حاج شیخ علیرضا – به پیمان می گیرد. با بدرود زندگی گفتن مادرشان، از سوی آقا شیخ میرزای شبانکاره ای فراخوانی و، زیر سرپرستی ایشان دوران میان سالی و دانش اندوزی آغازین را در مرکز شبانکاره (دهکانه) فرا می گیرند. سپس همانند دیگر بستگان برای فراگیری دانش های دینی راهی نجف اشرف شده و همراه با فراگیری ادبیات عرب (صرف و نحو)فقه و اصول تا حد رسائل و مکاسب آموزنده ادبیات عرب (صرف، نحو و مطوّل در معانی بیان ) در مدرسه «وسطی» نجف اشرف گزینش می شوند و از سوی آیت الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی- مدلیبه (و چند سالی بعد، از سوی آیت الله استهباناتی) اجازه تصدّی امور «حسبیه» دریافت داشته و از سال ۱۳۰۸ تا سال ۱۳۱۷ به سمت آموزگار دبستان منوچهری بندرریگ به کار گمارده شده ، یک سال آموزگار دبستان هدایت دیلم و در سال بعد به مدیریت دبستان چهارکلاسه دانش گناوه گماشته و در زمان گردانش ایشان، دبستان نامبرده دارای کلاس پنجم و ششم ابتدایی می شود.

سپس پیشکاری در آموزش و پرورش را رها کرده و افزون بر انجام امور شرعیه به اندرز (موعظه) و سخنرانی (خطابه) می پردازند . سپس سال ها در بوشهر منبر می روند . سپس به بندرریگ بازگشت و در کنار وعظ و خطابه، مباشرت دفترخانه ازدواج و طلاق را نیز به پیمان داشته اند. کتاب «یوسف و زلیخا» (احسن القصص) از یادمان های ایشان است.

سرانجام شب آدینه ۳۱/۶/۱۳۷۰ بدرود زندگی می گویند. یک فرزند پسر و یک فرزند دختر از ایشان به یادگار مانده که در خدمت دانشگاه فرهنگیان و آموزش و پرورش بوده اند.  و در پایان :

( زنده و جاوید ماند ، هر که نکونام زیست     ؛      کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را ) سعدی

۲ – زیست نامه ی مرحوم ؛ آقا شیخ حسین مجتهد بندرریگی:

فرزند شیخ علی (فرزند شیخ حسین، فرزند شیخ علی، فرزند شیخ عباس، فرزند شیخ حسین شرع، فرزند ملا واحد) به دانش اندوزی حوزوی در بین النهرین (عراق) بسنده نکرده، بدون آگاهی سایر برادران برای دانش اندوزی بیشتر راهی «هرات» می شود که پس از سال ها کنکاش و پیگیری و پرس و جو و پیدا کردن سرنخی به دست برادرش شیخ ناصر، پیشگاه ایشان در استان هرات آشکار می شود. سپس به بندرریگ بازآیی و به انجام راهنمایی توده های سامان حیات داود، شبانکاره و لیراوی و انگالی می پردازد.

ایشان نمونه بارز یک پیشوای آیینی پرهیزگار بوده اند. زیرانداز محکمه شرعی ایشان از بافته بوریا بوده که خود نشانه بارزی از درجه رستاخیز خواهی آن بزرگوار بوده از کمک ها و داده های شرعی توده ها به اندازه نیازهای روزمره بهره می جسته و مانده را بین نیازمندان و در خور نیازشان بخش و پخش می کرده و زنده یادان محمد طاهر (طاهری) و تقی (قیصری) بخش کننده وجوهات شرعی بوده اند. مسجد بابو (عبدالوهاب) جملگی محکمه شرعی و جایگاه برگزاری نماز جماعت ایشان بوده است.

نکته برجسته تاریخی اینکه زنده یاد حیدر خان حیات داودی در نشستگاه گزاره ای مذهبی را بر اساس دیدگاه ها و آموخته های خود بیان می کند که با سنجه های باوری و آموخته های شیخ ما همخوانی نداشته بلکه در ناسانی بوده است. مرحوم آقا شیخ حسین به خان پرخاش می کند چون ایشان از دلاوری کیشی و ریگداشتی (موروثی) برخوردار بوده است. آقا شیخ حسین آوارگی از کشور (جلای وطن) را برتر دانسته در کویت جای می گزیند. جناب خان که وجود این فقیه کم همتا را در کویت به نیک اندیشی خود و سامان نمی دانسته در نامه ای حدیث «حب الوطن، من الایمان» را به ایشان یادآور می شود. ایشان نیز در پاسخ به چامه سعدی گواهمندی می نماید که «سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است شریف ،  نتوان زیست به خواری که در این جا زادم !» که «جواب ناخدا با ناخدا، توپ است در دریا».

در پایان، این دلگیری حاکم شرع و حاکم عرف با پادرمیانی زنده یاد آقا شیخ میرزای شبانکاره ای که خود استوانه و پایه توانمند دشتستان بوده است فرجام به نیکی و از بین رفتن رنجش می شود. ایشان در سفر برای زیارت عتبات عالیات در کربلا بدرود زندگی گفته و در پناه پیشگاه و در همسایگی بارگاه آسمانی پیشگاه سرور آزادگان امام حسین (ع) به خاک سپرده می شود.

« اذا مات العالم الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمه لا سید ها شییً » (گاه که عالمی فقیه در می گذرد رخنه ای در اسلام پدیدار می شود که هیچ چیزی نمی تواند جای آن را پر کند.)

۳ – مرحوم ؛ آقا شیخ عبدالله فاضل بندرریگی:

ایشان ، یگانه فرزند ذکور بازمانده آقا شیخ حسین مجتهد بندرریگی بوده که پس از گذراندن دوره دانش اندوزی حوزوی جانشین در عراق مرحوم پدر شده مسجد بابو (عبدالوهاب) بندرریگ محکمه شرعی و جایگاه برگزاری نماز جماعت ایشان بوده و در کنار پرداختن به خویشکاری یک فرد روحانی  سردفتر ازدواج و طلاق بندرریگ نیز بوده اند. ایشان فردی بسیار گشاده دست و سینه دار بوده اند. در مورد زنده یاد فاضل بندرریگی یادآوری یک درس فراخویی کم همتا و بسی آموزنده بایسته می نماید و آن اینکه روزی کدخدای یکی از روستاهای همسایه بندرریگ به سبب خشکسالی مبلغ سی تومان آن روزگاران نیاز پیدا می کند. دست نیاز به گنجینه تهی مرحوم فاضل دراز می کند. ایشان ابزاری از سرای خود را نزد یکی از بازرگانان زبانزد بندرریگ (حاج عبدالله برکت) به گرو گذاشته و مبلغ مورد نیاز را در اختیار کدخدا می گذارد. زنده یاد برکت که چنین رفتار جوانمردانه ای را از شیخ ما می بیند مبلغ را می بخشد و گروی را پس می دهد. (صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند – کز کار خلق یک گره بسته وا کنند)

به گفته ی «سوزنی» : (از اصل نیک هیچ عجب نیست فرع نیک – باشد پسر چنین، چو پدر باشد آن چنان) از فرد پرهیزگاری چون آقا شیخ حسین بندرریگی باید چنین فرزندی چون شیخ عبدالله برخاسته شود. مرحوم فاضل در پی یک بیماری در زمان زیارت بارگاه حضرت امام حسین (ع) چون پدرشان در کربلا بدرود زندگی می گوید و در همان جا به خاک سپرده می شود. ایشان دارای چهار پسر (شیخ حسین، شیخ محسن، شیخ محمد و شیخ علی) بوده اند که سه نفر اول پوشیده به پوشش روحانی بوده و آخرین در آموزش و پرورش پیشکاری می کرده اند.

۴ – مرحوم؛ حاج شیخ علی مصدق :

ایشان فرزند کربلایی شیخ محمد حسین (فرزند شیخ علی، فرزند شیخ حسین، فرزند شیخ علی، فرزند شیخ عباس، فرزند شیخ حسین شرع، فرزند ملا واحد) زنده یاد حاج شیخ علی مصدق، جدای از برازندگی و توان اجرایی و گردن فرازی در زمان خود؛ در برپایی مراسم مذهبی و به گونه های گوناگون به همراه تنی چند (۲۷ نفر) از یاران و ارادتمندان به خامس آل عبا پیشگام بوده و تا پیش از شهادتش؛ (در سال ۱۳۲۰ خورشیدی) در حسینیه صابری  همه ساله عهده دار برپایی همه گونه مراسم سوگواری به گونه چشمگیر و زبانزدی بوده اند. (روانشان شاد و اجرشان با حضرت سیدالشهدا)

۵ – مرحوم؛ ملاعبدالله انصاری:

از پیش کسوت ترین معلمان و منبری های بندرریگ بوده اند که ما از آنان آگاهی و شناخت داریم.

۶ – مرحوم؛ آخوند حاج محمد مصدر :

ایشان فرزند مرحوم «علی» هستند. اصولاً تبار ایشان همه افرادی دیندار و ارادتمند حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بوده اند. مرحوم آخوند حاج محمدعلی در کنار پیشه خود، منبر بسیار خوبی داشته و سخنان بی پیرایه ایشان از دل شیدا بر می خواست و بر دل می نشست و همیشه پیگیر پژوهش و خوانش در زمینه پیشرفت هنر منبری خود بودند. اوایی خوش داشتند و این ملمع از سعدی (سل المصانع رکباً تهیم فی الفوات ؛ تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟) همیشه پژواک آوای ایشان در سپهر حسینیه احمدی و دیگر حسینیه های بندرریگ برای آشنایان جانفزاست.

۷ – مرحوم؛ کربلایی محمد صابری :

ایشان انسانی روشن بین و از یک تبار مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت بوده و در کنار اداره کردن حسینیه صابری از زمره روضه خوانان ماندگار بندرریگ بوده اند. روانشان شاد.

۸ – مرحوم؛ عباس قرائتی :

فرزند مرحوم استاد غلامعلی در سال ۱۳۱۵ ه.ش. در تباری مذهبی و شیدا، و پیشکار پیشگاه اباعبدالله الحسین دیده به گیتی گشود. از آن جا که پدرشان آوای بسیار رسا و دل نشینی داشت به دستور حاکم بندرریگ راز و نیاز (مناجات) شبان ماه مبارک رمضان را سر می داد. زنده یاد عباس قرائتی در آغاز جوانی به سوگ پدر و مادر خود می نشیند و عموی بزرگوارشان (مرحوم حاج عبدالله بحرینی) سرپرستی برادرزاده را گردن می گیرد. با پافشاری برادر مهتر در راه تلاش برای گذراندن معاش راه سامان کشور همسایه (کویت) را در پیش و مکانیکی موتور لنج ها را پیشه خود گزینش می کند. زنده یاد عباس قرائتی نیز آوای رسا و دلنشین را از پدرشان به مرده ریگ (ارث) برده و یکی از پایه ها و استوانه های پابرجای ذاکرین امام حسین (ع) در حسینیه صابری بندرریگ دگرگون می شود. و از آنجا که در کشور کویت ماندگاری هرچند چندگاهه داشته به زبان عربی چیرگی رسا پیدا می کند و سر دادن «سوگ سرود» و مویه های پامنبری عربی در حسینیه صابری را به پیمان می گیرد و به فرنام یکی از ذاکرین بنام، در روز عاشورا نیز با همیاری دیگر همکاران به مویه سرایی می پرداخته است. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، کشور کویت را رها و در شیلات شهرستان گناوه سرگرم به کار می شود. مرحوم قرائتی هماره واله و شیدای ائمه – به ویژه پیشگاه اباعبدالله الحسین بوده و دست نوشت های زیادی از سوگ سروده های عربی و پارسی را از خود به یادمان گذاشته اند. شوربختانه بیماری جانکاه سرطان کبد وجود ایشان را از پای درآورده و در پایان در ۲۶/۸/۱۳۶۶ گیتی را با همه ی فراز و فرودهایش رها و به سوی دیار ابدیت می شتابد.

افزودنی است که به گواه (چون که گل رفت و گلستان شد خراب ؛ بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب) دستاورد کشش ها و کوشش های ایشان چهار بازمانده بسی ارزشمند و خدوم برای همبودگاه خویش می باشد. (روانش شاد و راهش پر رهرو باد)

۹ – حاج عبدالخالق حق نجات :

ایشان ، فرزند زنده یاد حاج محمد حق نجات در تاریخ ۱۹/۲/۱۳۱۷ در بندرریگ چشم به دنیا می گشاید. وی پرورش یافته دامان مامی است (بانو ملا مریم حق نجات) که زیست نامه ایشان برای پابستگی در تاریخ شفاهی بندرریگ نیاز به نوشتار فراگیر جداگانه ای دارد. حاج حق نجات با گامی بلند و همتی والا ولی آکنده از شور و شیدایی نسبت به خامس آل عبا که خود زاییده پرورش در زیستگاه و پیراگیر دودمانی مذهبی است با همیاری  دایی زاده خود حاج حسین اسلامی در برپایی حسینیه زبانزد به «ماتم بچه ها» ردپای کارایی داشته که چگونگ روند برپایی آن در شماره ۱۵۷ مورخ دوشنبه ۲۸/۷/۱۳۹۵ هفته نامه صدای بندر نگارش یافته است.

به هر روی حاج حق نجات در تکیه داری، مویه «سوگ سرود» (نوحه خوانی) پامنبری پیشینه دیرینه ای داشته و از نخستین رشته بزرگداشت شوندگان از پیشکاران که در بندرریگ برگزار شده؛ با پیش کش لوح سپاس؛ این پیرغلام امام حسین (ع) بزرگداشت شده است. آرزوی استوار داریم که سرچشمه زلال شور و شیدایی نسبت به امام حسین (ع) انگیزه فزونی و درازای روزگار تندرست برای ایشان باشد.

۱۰ – ۱۱ -۱۲: حاج ابوطالب طالبی، علی مهاجری، عبدالرسول زاهدی:

حاج ابوطالب طالبی مُقری قرآن و پامنبری بوده و شب های عاشورا، همراه دیگران، نوحه های صبح روسیاه را می خوانده است. حاج رسول زاهدی نیز پامنبری می کرده و گاهی نیز در مراسم تعزیه خوانی، شبیه می شده است. علی مهاجری (علی عباسقلی) پیشخوان، نوحه و سینه زنی و نوحه های پامنبر را اجرا می کرد. روانشان شاد

 

سیمای قدیم بوشهر در آینه مطبوعات

( سیمای قدیم بوشهر در آیینه مطبوعات )

 

( هرچه رفت از عمر ، یاد آن به نیکی می کنند   چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است –صائب )

 

این نوشتار را با اذعان به کژی و کاستی های آن به شهروند گرانسنگ و چهره مطبوعاتی بالنده مان – عبدالحمید قیصری – که به راستی «دستم بگرفت و پا به پا برد» تقدیم می دارم ؛ چه کند؟ بی نوا همین دارد و نیز این جستار را در قامت خوشه چین دانش نگارندگان مطبوعات ایران و جنوب ؛ با شعری که در دوران تحصیل در مدرسه سعادت بوشهر بر پیشانی روزنامه «سنگلاخ» بوشهر مشاهده می کردم آغاز می نمایم: (بوشهر سنگلاخ شد از حادثات چرخ ؛ زین روی ، نام نامه ما گشته «سنگلاخ» !!)