Daily Archives: بهمن ۲۴, ۱۳۹۸

هنایش گورکانیان هند بر شیوه ی هندی

«هنایش گورکانیان هند بر شیوه ی هندی در سده ی هفدهم م»

“ز شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند؛

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی-حافظ”

۱- “پیش گفتار”: زبان دیرین و شکرین پارسی، نماد بنیادین و هسته ای چبود ایران و نیز زبان سنجه (Standard) این مرز و بوم پهناور است که امروزه  دل های بی شماری از شمار باشندگان سرزمین ایران و کشورهای دور و نزدیک دیگر را با کمند ابریشمین خود به یکدیگر پیوند داده است.

“ادبیات برابرسنجی” (Comparative literature) تا اندازه ای نشان می دهد که پویایی زبان و ادبیات یک توده، هرگز نمی تواند به گونه ی “آهنجیده” (abstract) و بدون هنایش از زبان و ادبیات دیگر تیره و تباران باشد.

این هنایش زمانی هویدا می شود که زبان و ادبیات یک ملّت با ملّت دیگر هم سنج شود. استوره شناسی (mythology) یونان و افسانه های سرشناسی چون “پرومته”، “ادیپ”، “آنتی گون” و جز اینها بن مایه در دل افکندن (Inspiration) کلانی برای سوگنامه نویسان (tragedist) بوده است.

همین زبان آرسته و رسای پارسی است که بخش گسترده ای از سرزمین های جهانی را زیر چیرگ خود درآورده و برای ملّت ها : آیین، فرهنگ و شناخت به ارمغان آورده است؛ به گونه ای که به فرموده حضرت حافظ:

“شکرشکن شوند همه طوطیان هند- زین قند پارسی که به بنگاله می رود”

و یا به گفته ی “محمدقلی بیگ تهرانی(سلیم)” سراینده ی فارسی زبان ایران در دربار مغولان هند و در گذشت در کشمیر:

“دم آبی که جهان قسمت من کرد سلیم- گه به بنگاله برد، گاه به بغداد مرا”

گفتنی است که دانشبد “محمد اقبال لاهوری”- که نه زادگاهش ایران بوده و نه زبان مادریش پارسی- به انگیزه پرباری این زبان چامه های خود را به زبان پارسی نیز می سروده است: “چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما- ای جوانان عجم، چان من و جان شما…”

۲-“زبان پارسی در چرخه ی گورکانیان”:

زبان بنیادین و آیین مند فرمانروایان گورکانی، ترکی بوده است. امّا آنان دلبستگ زیادی به زبان فارسی داشته اند. به همین انگیزه، زبان فارسی، زبان آیین مند دربار گورکانیان شده؛ در درازنای همین چرخه؛ هند، کانون ادیبان، فرهیختگان و سرایندگان پارسی گوی می شود. “ظهیر الدین بابر”(۱۵۳۰-۱۴۳۰ م) بنیانگذار زنجیره گورکانیان به زبان پارسی چامه می سروده و به سرایندگان ایرانی دلبستگ زیادی داشته است. در همین چرخه بوده است که “خواندمیر”، کهن نگار بزرگ ایرانی به دربار “بابر” راه می باید. پس از بابر، پسرش نصیرالدین محمدهمایون (۱۵۵۶-۱۵۰۸ م) به فرمانروائی می رسد. او دلبستگ زیادی به چامه و چامه سرایی داشته، سروده ی فارسی می سروده و هنگامه های آسایش خویش را به سرودن سروده ها و دیگر برنامه های ادبی سپری می کرده و یادمان های سروده ی او در کتابخانه “اکبر شاه” نگهداری می شده است. از چرخه ی همایون، هنایش زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در سراسر سان خشکاد هند(Subcontinent)، گسترش می یابد. زمانی که او در ایران پناهنده رزمی بوده است یادمان های فرهنگی، هنری و دانشی را گردآوری و گاهِ بازگشت به هندوستان، شماری از دانشمندان، نگارگران و هنرمندان ایرانی را همراه خود به هند می برد.

“جلال الدین اکبر” دانش خوبی از زبان داشته؛ مولانا و حافظ را به نیکی می شناخته است.

به گلستان و بوستان، شاهنامه و مثنوی مولوی دلبستگ زیادی داشته است. برجسته ترین ویژگیش انگیزش و فروزش دانشمندان ایرانی و بخشش پاداش شایسته به آنان بوده و در همین راستا، هندوان و ایرانیان سترگ را ربایش دربارش می کرده است. جلال الدین اکبر؛ پاژنام ملک الشعرایی را به “غزالی مشهدی” داده است. او نخستین پادشاهی بود که به شیوه ی دنباله روی از پادشاهان ایران، جایگاه ملک الشعرایی را در دربار خود استوار ساخت. نورالدین محمد جهانگیر شاه(۱۶۲۷-۱۵۶۹ م) و همسرش نورجهان از هواداران سرسخت فرهنگ و ادب فارسی در سان خشکاد هند بوده و هر دو به زبان فارسی،  سروده
می سروده؛ با هم “درجا سرایی” (بدیهه، ارتجال، Improvisation) داشته اند، “بلاگردان شوم شاها؛چرا گلدسته آوردی؟ به گلشن به ز من دیدی که او را بسته آوردی؟- نورجهان”. “برای زیب دستت ماه من؛ گلدسته آوردم. به گلشن لاف خوبی زد به پیشت بسته آوردم- شاه جهان- جهانگیرشاه”

شاه جهان، دلبستگ زیادی به هنرهایی چون نگارگری، خوشنویسی و خنیا (music) داشته و در دربارش چامه سرایان بزرگی از زمره طالب آملی، عرفی شیرازی و دیگران که همه ایرانی بوده، سرگرم بوده اند؛ به گونه ای که گویا شمارشان به یکصد و بیست کس می رسیده است. اعتماد الدوله غیاث الدین محمد تهرانی نیز از شمار آنان بوده است. جهان شاه کتاب یادمان هایش را به فرنام ملک الشعرایی دربار خود برگزیده است.

“ابوالمظفر” شهاب الدین محمد شاه جهان (۱۶۶۶-۱۵۹۲ م) پنجمین فرمانروا نیز در زنجیره گورکانیان بوده است. او به پیروی از نیاکان خود، پشتیبان زبان و ادبیات فارسی بوده و در پیشگاه بزرگانی چون “قاضی بیگ تبریزی”، “حکیم دوایی گیلانی”، “شیخ ابوالخیر” و “وحید الدین گجراتی” آموزش دیده است. شماری از سروده سرایان دربار او بدین گزاره بوده اند: ابوطالب کلیم کاشانی(ملک الشعرا)، رشید گیلانی، حکیم رکنای کاشانی، صائب تبریزی، میر مهدی تهرانی، ملاشاه بدخشی و قدسی بدخشی.

محمدشاه جهان چون پدر خود جهانگیرشاه دلبستگ زیادی به: خنیاگری، فرتورگری و مهرازی (architecture) داشته است.

“ابوالمحی الدین محمد” اورنگ زیب عالم گیر(۱۷۰۷-۱۶۱۸م) نزدیک به پنجاه سال توانمندانه فرمانروایی کرد. او کسی پارسا و دلبستگ زیادی به قرآن، حدیث (anecdote) و فقه اسلامی داشته است. براستی؛ زمان اورنگ زیب، چرخه ی فرویش ادبیات فارسی در سان خشکاد هند شناخته شده است. خوشنویسی را در پیشگاه سیدعلی خان حسینی جواهر رقم، فرا گرفته، از خوشنویسان چرخه ی خود و از ارج گزاران دانشمندان بوده است. در زمان اورنگ زیب، چامه سرایانی چون قاآنی کشمیری، نصیر علی سرهندی، غنیمت گجراتی و عبدالقادر بیدل پدیدار شدند که بیدل چالشگرترین چامه سرای “هندی-ایرانی” نژاد است. “زیب النساء بیگم” دخت اورنگ زیب، سراینده ای نامدار و پاژنامش “مخفی” که در چامه سرایی، شاگرد ملا محمد سعید اشرفی مازنی بوده است.

“نهال سرکش و گل بی وفا و لاله دورنگ- در این چمن به چه امید آشیان بندم؟!”

۳-“رو، به هند آوردن سروده سرایان چرخه ی صفوی”:

چامه سرایی از نگرش پادشاهان صفوی به نما چیزی جز ستایش و سوگیاد پیشوایان کیشی نبود و سرایندگان آن چرخه که جز گزافه گویی و چاپلوسی چیزی برای نمایاندن نداشتند با بی مهری و بی پروایی پادشاهان زنجیره صفوی روبرو شدند. امّا از آن سوی، گسترش ادب و فرهنگ فارسی در میان سان خشکاد هند؛ کاری ابر خویشی انگیز بود. رهسپاری بسیاری از سرایندگان؛ چون صائب کلیم و عرفی به هندوستان در این راستا بود که چامه و ادب فارسی بازار روامند و گسترده ای داشت و فرنام فرجادی، فرهیختگی و پختگی به شمار می رفت و فرمانروایان، سالاران و درباریان آنان را دلگرم می کردند تا بدانجا که بت پرستان “عبده اصنام” به پارسی چامه می سروده اند و این خود فرنودی بوده است بر اینکه زبان و چامه فارسی خوشایند سرشت هندوان بوده و نه اینکه تنها پیوستگی کیشی چامه سرایان ایرانی و درباریان مسلمان، انگیزه ی رواگ و گسترش آن شده باشد. چراکه سختناک در اندیشه، پیوسته، ایستایی و خشکی به بار آورده و به آدمی زمینه ی پویندگی نمی دهد. در گویندگان این سرزمین نباید زبان آوری مسعود سعد سلمان را جستجو کرد. اینان به گونه ای سهش خود را به زبان فارسی بیان کرده اند: “شکار افکن چو گردد ترکش چشم نظربازش- رم وحشی غزالان می شود در دشت، جاسوسش- شارق کشمیری”

“جام در کف مانده ای حیران نمی نوشی چرا؟ گر ندیدی عکس چشم خویش مدهوشی چرا؟ طاقت”

“رفت از خود، عکس چشم خویش تا در جام دید- مست ناز من هلاک چشم بیمار خود است- راکوپندت راگو”

“تهمت دست نگارین را به مرجان بست عشق- می کند دزد حنا را این عسس، پیداز سنگ-“شهرت”

“صدای ناله گشتم، بی تو، گل گشتم حنا گشتم- به گوش و دست و پایت هرچه گشتم آشنا گشتم- ربط قلندر کشمیری- هندو”

زبان پارسی به دربار شاهان هند رسید و نمودی بایسته یافت و فرنام فزونی به شمار آمد؛ به گونه ای که شاهزاده خانم های درباری بدان زبان نرم و در خور نرمش، چامه سروده اند.

زیب النساء بیگم اورنگ زیب که تبارش از سوی مادر به شاه اسماعیل صفوی می رسیده است و “مخفی” تخلص کرده می گوید:

“در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل- هرکه دیدن میل دارد، در سخن بیند مرا” و یا :

“من می روم سوی حرم؛ دل می کشد سوی صنم- من می روم جای دگر دل می رود جای دگر.(نور جهان)” و باز هم از “مخفی” که از نمک خداشناسی بهره داشته و گونه ای هماهنگی، پختگی در غزل آن به شمار می رود به دو بیتی از او نمارش می شود:

“دین اگر این است و ایمان این و اهل قبله این- رشته ی تسبیح را زنار خواهم کرد و رفت- چون به آسانی نمی گردد میّسر کام عشق- مخفیا! پس ترک این دشوار خواهم کرد و رفت.”

۴- “شیوه ی هندی (صفوی-اصفهانی)”:

“شیوه ی هندی”، زبانزدی است برای یک گونه چامه پارسی که از آغازهای سده یازدهم هـ.ق (هفده میلادی) تا میانه های سده ی دوازدهم به زمان یکصد و پنجاه سال در برابر شیوه خراسانی و یا شیوه ی عراقی و شیرازی فراگیر شده است. هرچند که این شیوه سروده سرایی پس ها در هند، پاکستان و افغانستان و تاجیکستان میان فارسی زبانان دنباله یافت ولی در ایران با پیدایش اندیشگاه بازگشت؛ سراسر فرویش شد. برخی- به ویژه “امیری فیروز کوهی” با این واژک (term) همداستان نبوده و برآنند که باید آنرا شیوه چرخه ی صفوی نامید.دگرش واژاکی که زبانزد خانواده ادب شده است چندان بایستگی ندارد، بلکه؛ جستار در این نیز بیهوده است و شاید هم زبانزد شیوه ی هندی برآمده از این چرایی باشد که بیشتر سرایندگان پارسی گوی سان خشکاد هند و یا چامه سرایان کوچ کرده به هندوستان بدین شیوه سخن گفته اند که نمونه ی آرسته و رسای این شیوه چامه ای؛ بیدل دهلوی در چرخه ی اورنگ زیب و صائب تبریزی می باشند. آنچه جای درنگ ندارد، روی ها یکسان (وجه مشترک) میان گویندگان این شیوه است. اما اگر گفتار این “روی های یکسان” به گونه فراگیر و راه بند (جامع و مانع) باشد اندکی دشوار می نماید؛ به ویژه اگر که بخواهند درون شگرد جستار شده و به گونه ی ژرف و تیز نگری، شناسه و ویژگی آنرا گفتار کنند دلگیر انگیز و برای دوم کس، خسته کننده است. اما این سرایندگان با به کار بردن فرازهای فراگیر گفتمان از فرهنگ توده ها، یاری گرفته اند. روی هم رفته، شیوه هندی شیوه ای است ویژه و برگزیده نغز که ناشناخته در آن زیاد و برای همه آنانی که شگفت، خوشایند و نا بهنجار را می پسندند کششی دارد که در این نوشتار کمابیش به آنها پرداخته خواهد شد اما یادآوری این نکته بایسته و نیازین است که گفته شود در چرخه ی صفوی کژدیسی از شیوه ی زبان آوران دیرین روی داده؛ زبان آوری و سادگی گفتار استادان خراسان، عراق و فارس در سرایندگان شیوه هندی چندان دیده نمی شود- اما در برابر؛ از ویژگی های دیگری برخوردارند به گونه ای که نمی توان آنها را نادیده گرفت افزون بر سه سده، صدها سراینده- چه در سان خشکاد هند و چه در ایران بدین شیوه سخن سروده؛ به گونه ای دیگر، سرمایه ادب پارسی را توانگر ساخته اند. از این رو نمی توان خامه زدایش بر چرخه ای کشید که سرایندگانی چون صائب، کلیم، بیدل، غنی، طالب، عرفی و ضمیری، فغانی و نظیری و صدها چامه سرای دیگر در کشمیر، لاهور، دکن و دهلی به پارسی سخن گفته اند.

۵- “ویژگی های شیوه ی هندی“:

۵-۱-“چارچوب چیره و پاشانی چامه”: چارچوب چیره در شیوه ی هندی به نما؛ ریخت و آرایه غزل است که شوربختانه همبستگی بیت ها؛ که گاه، شمار آنها به چهل نیز می رسد، همبستگی زمینه ای و معنایی نداشته، سراسر ناهمسان و گاه ناساز است. براستی شیوه هندی تک بیت هایی ناوابسته ای است که با نخ “رج” و “رده” به هم گره خورده و به کوته سخن، چامه، تک بیت است و چامه سرا نیز تک بیت گوی و بسامد رج در آن کنشی است بهنجار که کم و زیاد کردن بیت ها، گزندی به سروده نمی رساند.

“فغان که زاهد بی معرفت نمی داند؛ که کار هیزم تر می کند، عبادت خشک-صائب” و یا :”پشّه از شب زنده داری خون مردم می مکد- زینهار از مردم شب زنده دار اندیشه کن! صائب”. نظیری نیشابوری، کلیم کاشانی، عرفی شیرازی و بیدل دهلوی از غزل سرایان بنام شیوه هندی هستند. چامه سرایانی چون محتشم کاشانی عرفی؛ در چارچوب های دیگر مانند مثنوی و چکامه سروده سرایی کرده اند ولی جز سوگیاد سرایی چیزی نشان نداده اند.

۵-۲- “زنجمورگی”: توده ی کشور ما، ز گهواره تا گاه مرگ به شیون و زاری، خو گرفته اند. گیتای ما؛ سوگ سرایی بیش نیست؛ که خود این خوی پلشت، پژواک تاریخ و هنایش بدشگون تازش ها و فرمانروایی های تازی، ترک و مغول است. ادبیات و خنیای هر دودمانی، خود بازتاب تاریخ آن دودمان است.

در سده ی پنجم و ششم، هیچ نشانی از نومیدی و زنجموره دیده نمی شود. مسعود سعد سلمان، روزگار زیادی در تنگنای بندی خانه “نای” گذرانیده (چون نای بی نوایم از این نای بینوا- شادی ندید هیچ کس از نای بینوا)

اما در همهه ی چرخه ی زندان خود، یک بیت چون این بیت صائب دیده نمی شود.

“ز بسکه تلخی دوران چشیده ام صائب- دهان مار شود تلخ از گزیدن من!-صائب” خاقانی در چکامه ی زندان نامه خود به فرازهایی چون بیت زیر، بسنده می کند: “دست آهنگر مرا در مار ضحا کی کشید- گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من؟” رودکی؛ پیری خود را مردانه بازشکافی می کند و در
چکامه ی بلند و، رسا و سرشناس “مرا- بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود- نبود دندان، لا؛ بل چراغ تابان بود.” یک بیت چون بیت روی آرامگاه جهان آرا بیگم (دختر شاه جهان)دیده نمی شود و البته سبزه و گل و گیاه دوستی دیده می شود.

“به غیر سبزه نپوشد کسی مزار مرا- که قبر پوش غریبان همین گیاه بس است!” و نیز بر لوحه ی سنگ گور نور جهان و جهانگیر شاه (در تاج محل) این چامه ی نورجهان کنده کاری شده است.

“بر مزار ما غریبان، نی چراغی، نی گلی، نی پر پروانه، یابی نی صدای بلبلی” و در برابر؛ رودکی چنین سروده است:

“مُستی مکن که نشنود او مُستی- زاری مکن که نشنود او زاری!”

و این در حالی است که مویه و گله مندی از بخت روزگار از سده ی نهم به پس، یک امر رواگ و فراگیر شده به گونه ای چون آیین روز درآمده و سراینده از آن پیروی و بی تابی و ناشکیبایی می کند و خویشتن را بخت برگشته و زبون روزگار نشان می دهد. زیب النساء بیگم از این آه و ناله نیز بی بهره نبوده است. چراکه خود نمی خواسته تا غنچه ی باغ دلش، زیب دستاری شده و تن به زناشویی دهد: “صد بهار آخر شد و هرگل به فرقی برگرفت- غنچه ی باغ دل ما، زیب دستاری نشد!” می گویند زیب النساء “لتی” ساخت و بر ناصرعلی سرهندی نمایان کرد: ” از هم نمی شود ز حلاوت جدا لبم” و از او خواست تا نیمه ی دوم را بگوید ناصر علی بی درنگ (ارتجالاً) می گوید:

“گویا رسید بر لب زیب النساء لبم!” زیب النساء در خشم شده و ناصرعلی را از خود واپس می زند.

بیدل، مردی خوش بنیه، تنومند و پرخور بوده، اما با این همه، گفته است.

“ز درد یأس ندانم کجا کنم فریاد- قفس شکسته ام و آشیان نمانده به یاد!”

به هر روی؛ خاکساری، گفتار درماندگی و بیچارگی در گویندگان این شیوه به گونه ای است که پنداری زندگ و زیوش آنان در زبونی سپری شده؛ همیشه رنجمورگی و نومیدی بر چامه بیشتر چامه سرایان این چرخه سایه ی سنگین و سهمگین خود را بر هستی آنان افکنده و باز پنداری در سوگ گرانمایگان خود، مویه سرداده و زنجموره می کنند. برای نمونه “طالب آملی” از دارو ساز خویش می خواهد که نوشداروی او را از گیاهانی آمیزه کند که دست کم ریخت و آرایه نیشتر داشته باشد.

“کنید داخل اجزای نوشداروی ما- هر آن گیاه که برگش به نیشتر ماند- طالب آملی” با آنکه صائب، زندگی با نوایی داشته، نه تنها دچار تنگدستی نبوده، بلکه در آسایش نیز بوده؛ نه در بند زندان، و در زمان خود، گرامی و بزرگوار و مورد نگرش همگان و همگنان؛ تندآب ویرانگر را چون گنجی و آذرخش نابودی خود را چون مهربانی آسمانی آرزو می کند.

“سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما- برق را تنگ در آغوش کشد دانه ی ما” و یا : “دل دشمن به تهی دستی من می سوزد- برق از این مزرعه با دیده ی تر می گذرد- امّا همین برق خرمن سوز در جای دیگر هماره بی آزار و چون مهتاب، نوازشگر می شود.” شاید این در بزنگاهی است که صائب می خواهد از درویشی و خوشخویی سخن گوید و چون با همه کس سرسازش  دارد، آذرخش تندخو، به وی روی خوش نشان می دهد:

“ز پیش خرمن ما، برق از کم آزاری است- به آرمیدگی ماهتاب می گذرد”

امّا روش سرشتین او همان تلخ کامی، بیزاری و وازدگی، بدبینی و گلایه از زندگی است: “هیچ کس از بی سرانجامی نمی خواند مرا- نامه ای در رخنه ی دیوار هستی مانده ایم!” و دیگران در زمینه ی رنجمورگی چنین سروده اند:

“در راه شوق چون جرس از ناله زنده ایم- دل مرده است هرکه نفس بی فغان کشد- کلیم کاشانی”

“بر سنگ مزارم بنویسید پس از مرگ- افسوس ز محرومی دیدار و دگر هیچ- عرفی”

“شهید خنده ی زخمم که تیغ، همدم اوست- کباب گلشن داغم که شعله، شبنم اوست-بیدل”

“سینه ی صد چاک مانند قفس داریم ما- ناله ی پهلو شکافی چون جرس داریم ما-جویای کشمیری”

۵-۳-“نازک پنداری”:

همه ی سرایندگان شیوه هندی کمابیش به انگارش های مویین، تیز نگر و مانند سازی های تازه و نام آشنا روی می آورند و تا زمانی که از مرز هنجار بازه نگرفته اند بیت های نرم و نو آفرید سروده اند(زیبایی نگار):

“این بوستان کیست که مژگان آفتاب- چون خار، گردن از سر دیوار می کشد-صائب”

اما گاهی که نازک پنداری با گزافه گویی همراه می شود، شگفتی آور است:

“اگر بر روضه ی حسن تو زنبور عسل افتد- گلاب از ابر می بارد ز دود شمع تا محشر-صائب”

یعنی چنانچه زنبور انگبین در چمن زیبایی او خوراک بخورد و از انگبین آن سپندار سازند که از دودش ابر، برخیزد، تا روز رستاخیز به جای ابر گلاب از سپهر می بارد! صائب می خواهد در بیت زیر با به کارگیری واژه ی “سرمه” از وارستگی دم زند و آسایش بالی را که از مستی به وی دست می دهد گفتار کند، از این روی به “همانگری” بیتایی دست می یازد:

“چو میل سرمه درآمد ز چشم جانان گفت- که راه میکده شوید غبار خاطر را”

“مگر به سرمه اثر کرد ضعف طالع من- که بی عصا نتواند به چشم یار رسید- قابل بلگرامی “

روشن است که میل در چشم کشیدن معنی کور کردن را می دهد و سرمه دان از دریغ سیاهی چشم دلستان چامه سرای خود را کور کرده است:

“تا سرمه دان، سیاهی چشم تو دیده است- در چشم خویش میل ز حسرت کشیده است- غنی”

می گویند سرمه، آوا را نابسامان می کند. از این رو بانگ غنی در سینه اش حُپه شده است:

“از دلم یک شب خیال چشم جادویی گذشت- در غبار سرمه پنهان است فریادم هنوز” غنی دوباره از سرمه ی چشم دلستان به گونه گزافه آمیز دیگری دست یازیده است:

“چسان تقریر حال دل کنم پیش سیه چشمی- که گردد شمع خاموش از نگاه سرمه آلودش” و سرانجام، “معلوم تبریزی در زمینه ی سرمه”، بیت نو آفریدی دارد:

“نی عبث معلوم بر تن استخوانم سرمه شد- چشم شوخی، کرد خاک راه حیرانی مرا”

عبدالقادر بیدل، پیش تاز نازک پنداری؛ همانگری در چامه های نا آشنا و باریک (بیشتر در معناهای خداشناسی) بسیار دیده می شود: “شوخ چشمی نیست کار ما، به رنگ آینه- چون حیا پیراهنی از عیب می پوشیم ما” شاید بیدل خواسته بگوید که ما چون آینه بی آزرم نیستیم که لغزش دیگران را روی آوردشان نماییم، بلکه از آزرم، پیراهن می پوشیم تا لغزش دیگران هویدا نشده و یا از آک خویش شرمنده نشوند.

۵-۴- نازک پنداری دیگران:

“می کنند از فتنه مردم گوشه گیری اختیار- فتنه را آن نرگس خونخوار دارد گوشه گیر-صالحی”

“شکر چشم تو کند محتسب شه که ازو- هرکجا میکده ای هست خراب، افتادست-کلیم”

“خاک اگر گردم ز دام عشق فارغ نیستیم- باد زلفی کرده چون زنجیر زندانی مرا-معلوم”

“مرد بی برگ و نوا را سبک از جای مگیر- کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار-میر صیدی”

“صورتگری که نقش جمال تو را کشید- موی قلم کند مژه ی آفتاب را-زیب النساء”

“اگر آن هلال ابرو به میان نشسته باشد-مه نو، به چشم مردم، مژه شکسته باشد-ناصرعلی سرهندی”

“ز سایه مژه چشم مور بست قلم- چو می کشید مصور دهان تنگ تو را!-شوکت بخارایی”

شوکت از سایه مژه چشم مور، قلمویی می سازد و به دست نگارگر می دهد تا دهان تنگ را با آن نگارگری کند و یا اینکه – محمد طاهر غنی کشمیری از اینکه ساقه مانند خامه تهی است و از زمین آب می گیرد و کسی که درد دندان دارد باید با خامه ی نی آب بخورد. در همانگری دلدار و چشم و هم چشمی نرگس با آن و سیلی خوردن وی از دست باد صبا چنین درونمایه شگفتی می سازد:

“نرگس از چشم تو دم زد بر دهانش زد صبا- درد دندان دارد اکنون، می خورد آب از قلم!”

“رفوی گل”:سه بیت از یک غزل ناصرعلی هندی که می خواهد گل را با شبنم رفو کند:

“گل دیدم آرزوی کسی در دلم افتاد- کز دیدنش کسی نکند آرزوی گل. چون کاروان ناله ی بلبل روان شود. شبنم فغان کند چو جرس در گلوی گل. از رشته ی سرشک دل چاک دوختم- کردم به تار پنبه شبنم رفوی گل”

ناله ی بلبل را کاروان گفتن و فغان کردن شبنم بر گلوی گل و، از رشته ی سرشک چاک را دوختن به همان شیوه ای که از تار پنبه ی شبنم گل را رفو توان کرد… همه ناآشنا و زاییده پندارهای درهم و پیچیده ای است. اما از این دید صائب، روشن تر و با همه نازک پنداری درونمایه تیزنگر او به یاده نزدیک تر است:

“بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران- بال بلبل را خیال دست گلچین می کند.”

۵-۵-“فزونه و گزافه گویی”: شیوه هندی در این زمینه از مرز ترازینه و میانه روی پای فراتر گذارده و هرگونه فزونه گویی را روا می شمارد:

“به ناخن از تن خود استخوان برون آرم- که ناوک تو مبادا به استخوان آید..”

“ضمیری” از گریه خود به تنگ آمده است. چراکه می هراسد گریه اش تند آب شود و او را از کوی دلستان ببرد:

“سیلاب سرشک از در او می بردم آه- عمری اثر گریه بی حاصلم این است”

گاهی گزافه گویی زننده و آزار دهنده است:

“به جای سبزه از خاک شهیدان صف مژگان- زبان مار روید، نشتر زنبور برخیزد!”

“پرده ی گوش اگر بال سمندر گردد- تب کند از اثر گرمی افسانه ی ما-صائب”

بی تابی صائب از دوری دلستان چنان است که حتی نام وی در نگین انگشتری نهش نمی گیرد.

“دل آشفته ای دارم مپرس از صبر و آرامم- نگین را در فلاخن می نهد بی تابی نامم- صائب”

“به هر صحرا که ریزد رنگ گلشن چشمش از شوخی- شود مژگان آهو خار دیوار گلستانش-شوکت”

“غیر الفت بر نتابد صافی آینه ام- می کند تا خار و خس در دیده مژگانی مرا-بیدل”

با همه ی اینکه کلیم از دید هنر انشاء بر بیشتر سرایندگان شیوه ی هندی چیره است اما بیت زیر بسی بی معنی است چه؛ هیچ گاه گل پس از شکفته شدن غنچه نمی شود!

“سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر- بس که از شرم خجالت دست پیش رو گرفت”

“بر غلط نامند مردم، لعل و یاقوت و عقیق- ریخت از رشک لبش اشک جگرگون آفتاب- لچهر رام سرور”

“آب گهر به چشم صدف اشک حسرت است- آنجا که لعل او به شکر خنده وا شود-امیر”

“گر در دلش ز لعل تو اندیشه بگذرد-می چون عرق ز پیرهن شیشه نگذرد-محمدقلی سلیم”

“خنده ی دندان نما چون یار من پیدا کند- شبنم گل، بلبلان را بر جگر دندان شود- شیخ سعد الله گلشن”

باید دادمندانه داوری کرد که گزافه گویی و نازک خیالی های صائب در جایگاه هم سنجی با دیگر سرایندگان شیوه ی هندی روشن تر و به پسند دمسازتر است:

“چون به کرشمه وا کنی نرگس پر خمار را- از مژه ی غزال چین، سرمه ی خواب می برد.”

۵-۶-“حس آمیزی”(Synesthesia): آمیختن دو سهش با یکدیگر:

“گوش مروتی کو، کز ما نظر نپوشد- دست غریق؛ یعنی: فریاد بی صدایی-بیدل”

۵-۷-“ناهمسوخانی”: گاه دیده می شود که سراینده با خواسته ای که مورد پذیرش و پسند گذشتگان بوده است ناهمسویی می کند. برای نمونه زندگانی دراز و زیوش خضر داشتن خواست همگان بوده اما سراینده شیوه هندی چنین می خواهد:

“ای خضر! خوش ز همسفران دور مانده ای- جز بی کسی نتیجه ی عمر دراز چیست؟-دانش مشهدی” و یا : “از جهان بی بهره را نبود تمنا عمر خضر-روز کوتاه از برای روزه داران بهتر است-کلیم”

۵-۸-“جستجوی معنی بیگانه”: برای نمونه بیتی از صائب:

“ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد- جامی که دیده از لب میگون او گرفت”

۵-۹-“ارسال مثل”: بیتی از نظیری نیشابوری:

“درس ادیب اگر بود زمزمه محبّتی- جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را”

۵-۱۰-“ابهام”(پیچیدگی):بیدل:

“اگر علم و فنی داری، نیاز طاق نسیان کن- که رنگ آمیزیت نقاش می سازد خجالت را”

۵-۱۱-“ایهام”: “امشب صدای تیشه از بیستون نیامد- گویا به خواب”شیرین”، فرهاد رفته باشد-حزین لاهیجی”

۵-۱۲-“ایهام تناسب”: واژه شور(نام نوای موسیقی) با پرده، رشته و ساز قانون ایهام تناسب دارد:

“شور استغنا، برون از پرده های عجز نیست-رشته ی ما سخت پیچیده است قانون تورا -بیدل”

۵-۱۳-“بسامد”: در بر گیرنده ی بسامد:

الف-“بسامد درونمایه”؛ ب- “بسامد بیت و رج”؛ پ- “بسامد چارچوب”

۵-۱۴-پارادکس، تشخیص، تزاحم صورخیال، همانندی، آمیزه های تازه آشنایی زدایی- واژگان پر بسامد- ورود واژه ها- تناقص در گفتار، بی بهرگی(حرمان)، موتیف ها و درونمایه های پرکاربرد، غزل سرد، تقلید مضامین، مردم گریزی، لت های پرسشی ، پرگویی.

نتیجه گیری: شیوه ی هندی با چامه های چرخه ی پیش چه از راستای اندیشه و چه از راستای زبان و گفتار، ناسانی های آشکاری دارد. شیوه هندی از میانه روی –بازه می گیرد. چامه گزافه گویی و فزونه گویی است. گنُج چامه زیاد است. از اسلوب معادله زیاد بهره گرفته می شود. زنجمورگی بر چامه ها سایه می افکند.

۶- کلید واژه ها: شیوه هندی- فزونه و گزافه گویی- نازک پنداری ، پاشانی چامه.

“من از مفصل این بحث مجملی گفتم- تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل”

۷- پیشنهاد: بررسی هنایش زبان فارسی در شبه قاره هند در چرخه های دیگر تاریخی از زمره زنجیره زندیه.

۸- کتاب نامه و نویسه ها:

۸-۱- علی دشتی: نگاهی به صائب- انتشارات اساطیر-سال ۱۳۹۷

۸-۲- حسین خسروی: بازشناسی ویژگی های سبک هندی- بهار ۱۳۹۷

۸-۳- علوم و فنون ادبی- سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی وزارت آموزش و پرورش

۸-۴- بهره گیری از نوشته ها و یاده های کسی

شیراز- بهمن ماه ۱۳۹۸ حسین جواهری (شیمیست)

با سپاس از همیاری دکتر زینب یوسفی یار شاطرم.

قسمت هفتم برنوشتی بر مصادیق گمشده

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصتم

۱- سعدی افتاده ایست آزاده (کس نیاید به جنگ افتاده)-سعدی

افتاده: خاکسار، فروتن و خاکی نهاد. اما؛ آزاده کسی است: وارسته و از بند چاپلوسی رسته…

۲- که اندر جهان سود بی رنج نیست(کسی را که کامل بود گنج نیست)-فردوسی

گنج در برابر رنج: آیین آفرینش بر این راستینه استوار است. گنج به بایسته رنج. اندیشه به دست آوردن گنج بدون تاب رنج، مالیخولیای خام و ناپخته است. گنجوران جهان همان رنج بردگان جهان بوده اند. در قرآن کریم آمده است که:”لیس للانسان الا ما سعی(مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد)”

همانندی ها:”مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب- به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید-حافظ”

“شبنم از سعی به سرچشمه ی خورشید رسید- قطره ماست که زندانی گوهر شدن است-صائب”

“به قدر آنکه علم و کار داری-بدان ارزی؛ بدان مقدار داری-نظامی”

“نابرده رنج، گنج میسر نمی شود-مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد- آن کو عمل نکرد و عنایت امید داشت- دانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد-سعدی”

۳- زجور حاسدان نتوان حذر کردن ز عشق او(کسی کاو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش؟)-اوحدی

۴- همه کس دُر، در آب پاک یابد(کسی کاو خاک جوید،خاک یابد)-نظامی

۵- نه عیب توست که بیگانه وار می گذری(کسی که زود گُسل نیست، دیر پیوند است)-نظری

۶- (کسی که مایه ندارد سخن چه داند گفت؟)چگونه پرد مرغی که بسته دارد پر؟-عنصری

۷- (کشته از بسکه فزون است کفن نتوان کرد)فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند-نظیری

آغاز آفرینش و پیدایش انسان با ستیز میان فرزندان آدم (هابیل و قابیل) همراه بوده که ریشه در خشونت داشته است. پروردگار، هابیل را بر قابیل برتر دانست و خشونت در رشک، ریخت گرفت. فرجام اینکه هست و نیست و دولت ها و فرمانروایان نژادها و برخی شیوه های اندیشه ای نیز با خشونت آمیخته و درهم شد.

همانندی ها: کشته (مرده) آن قدر فزون است که ناید به شمار” اگر مهمان یکی باشد تا میزبان گاو بکشد!”

۸- دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟(کشتی نوح چه اندیشه ز طوفان دارد؟)-صائب

۹- (کعبه ای آباد کرد هرکس دلی را شاد کرد)شد سلیمان هرکه موری را به لطف آزاد کرد-طایی شیرازی

همانندی ها:”صد خانه اگر به طاعت آزاد کنی-زان به نبود که خاطری شاد کنی”

“رسول خدا فرمود: هرکه دلی را شاد کند مرا شاد کرده و هرکه مرا شاد کند خدا را شاد کرده است.”

۱۰- خُم زمانه (سپهر) تهی شد ز می پرستی ما(کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما)-نجیب کاشی

این بیت زمانی گفته می شود که بخواهند ناچیزی و یا اینکه بسنده نبودن پولی و یا کمک هزینه ای و مانند اینها را گفتار کنند البته می تواند گویای خودنمایی نیز باشد. چنانچه این بیت در این راستا خوانده شود پاسخش را میرزا شوقی بهبهانی بدین گونه داده است:

“به نیم جرعه حریفان چنان کنندت مست-که می نخورده بر… به چوبدستی ما!”

۱۱- شکر نعمت، نعمتت افزون کند(کفر نعمت از کفت بیرون کند)-مولوی

بیت بالا برگرفته از نشانه سوره ی ابراهیم است که می فرماید: “لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید” اگر سپاس پروردگار کنید روزی ها را بر شما افزون می کنیم و اگر ناسپاسی کنید هرآینه شکنجه های من بسیار دشوار است.

۱۲- روز عدل و عدل دادخور است(کفش آنِ پا، آنِ سر است)-مولوی

۱۳- جواب است ای برادر این نه جنگ است(کلوخ انداز را پاداش سنگ است)-سعدی

۱۴- درِ گنج معشیت سازگاریست(کلید باب جنّت بردباریست)-ناصر خسرو

۱۵- بسا شکست کز او کارها درست شود(کلید رزق گدا، پای لنگ و دست شل است)-صائب

همانندی:”گدا بهر طمع فرزند خود را گور می خواهد.”

۱۶- (کلید گنج سعادت قبول اهل دل است)مباد کس که در این نکته شک و ریب کند-حافظ

اهل دل به کسی گفته می شود که هرچه دلش بدان گرایش کند بدان بگرود مانند گردو بینش و نگرش که شناخت زیبایی را از راه دانش نگرش و زیبایی شناسی دارا هستند.

۱۷- آلت اِشکار خود جز سگ مدان (کمترک انداز سگ را استخوان)

ز آنکه سگ چون سیر شد سرکش شود- سوی صید و شکار خود شود-مولوی

آلت: ابزار. اِشکار: شکار- کمترک: بسیار اندک (کمترکی نترکی: کم بخور همیشه بخور) . یا “کاه از تو نیست، کاهدان از توست.”

مولوی نفس آدمی را برپایه چگونگی های گوناگونی که دارد به جانورانی چند مانندگی و به خوی ددمنشانه آن جانور نمارش می کند، برای نمونه به سگ که به استخوان بسندگ کرده و به شکار کردن آوازه است. مولوی بدین باور است که پیروی از نفس، سرکشی انسان را بیشتر و خرد را
ناتوان تر می سازد.

همانندی ها:”سگ را که چاق کنند هار می شود…”.”سگ را که گُنده کنی بچه ات را
می درد.”.”خدمت به خر، مزدش تیز است و لگد.”.”ندامت می کشد هرکس که به پیش نا اهلان کند نیکی.”

۱۸- (کم خور و بسیاری راحت نگر)بیش خور و بیش جراحت نگر-نظامی

۱۹-(کم شود قیمت کالا، چو فراوان گردد)با فراوانی کالا ضرر آمیخته است(اند)-قاآنی

همانندی ها:”هر زیادی بی قیمت و هر اندکی با عزّت است.”.”متاع در همه جا بی بها ز ارزانی است-کاتبی”.”خواری هرچیز ز بسیاری است.”.”هرچه بسیار شود، خوار شود.”.” نرخ متاعی که فراوان بود- گربه مثل جان بود، ارزان بود-جامی”.”کم بود قیمت جنسی که فراوان باشد-قزلباش خان امید.”

۲۰- (کم گوی و بجز مصلحت خویش مگوی)چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی-بابا افضل

۲۱- (کم گوی و گزیده گوی چون دُر)تا ز اندک تو جهان شود پُر-نظامی

همانندی ها: “سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است”.”پُر سخن گفتن نشان جاهلی است.”

“نیاید ز گفتار بسیار سود-فردوسی”.” آن خشت بود که پرتوان زد-نظامی”.”یک دسته گل دِماغ پرور- از خرمن صد گیاه بهتر-نظامی”.”سخن کم گفتن و اندیشه کردن- به از بسیارگویی پیشه کردن-هلالی جغتایی”.”پُر گفتن به قرآن خوش است.”

۲۲- مرا کمند میفکن که خود گرفتارم(کمند بر سر اسبان بدلگام زنند)-سعدی

به جای کمند”لویشه” (چوبی که رسنی برآن بسته می شود تا بر لب ستوران بسته تا گاز نگیرند) نیز دیده شده است(لبت از هجو در لویشه کشم- که بدین سان بود تبسّم خر-سوزنی)

۲۳- وآنگه سرادقی که ملک محرمش نبود(کندند از مدینه و در کربلا زدند)-محتشم کاشانی

“سُرادق” (جمع آن سُرادقات): سراپرده، خیمه و یا چادری که بالای میان سرای خانه می کشند. این بیت، گویای این است که پیوستگی میان دو گفته و یا دو امر نباشد.

۲۴- مرغی دیدم نشسته بر باره ی طوسی-در پیش نهاده کله ی کیکاووس

با کلّه همی گفت که افسوس افسوس!(کو بانگ جرس ها و کجا ناله ی کوس؟)-خیام

“باره” (بارو):دژ، دیواری که پیرامون شهرها و دژها بنا می کردند(سنگ بر باره ی حصار مزن-که بوَد کز حصار، سنگ آید-سعدی)

“طوس”(توس): کرانه ای است در خراسان. “کیکاووس”: پادشاه ایران. “کوس”: زنگ، به ویژه زنگی که برگردن چهاریان بسته اند.

در بیت دوم چهار پاره بالا، بسامد دوباره ی “افسوس” و نیز ابزار پرسشی “کو” و “کجا” نشانه ی جنبش، دیرندگ و پیوستگ است. به گفتاری دیگر این بسامد بدین معناست که پرسش مرغ نشسته بر باره، پیوسته از سوی مرغان دیگر انجام می شود.

۲۵- پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ (کو در زمانه آنکه نرنجد ز حرف راست؟)- پروین اعتصامی

۲۶- (کودک و آنگاه ترک دانه ی خرما؟)شاعر و آنگاه رد بوسه ی شیرین؟-قاآنی

۲۷- (کودکی، در سفر تو مرد شوی)رنجه از راهِ گرم و سرد شوی-سنایی

سنایی انسان را کودکی می داند که در رهسپری پختگی و رسایی یافته؛ مرد می شود به باور او رهسپری، خُلق و خوی خواجگی را از بین می برد و مایه ی آزمایش جوانمردان است.

“در سفر خواجگی نکو باید- که سفر خواجگی بپالاید- اندر این پایگاه سرگردان شد سفر بوته ی جوانمردان.”

از دیدگاه سنایی زمانی انسان به رسایی می رسد که چون باد بیابانی سفر کند:

“مردم آنگه رسد به زیبایی- که شود همچو باد صحرایی…”

۲۸- خصم تو کور و تو آیینه شرع(کور آیینه شناسد؟ هیهات)-خاقانی

۲۹- مختصر گویم به هرکاری که هست(کور بینا بهتر از بینای کور)-قاآنی

۳۰- آیی و گوئی که بوسه خواهی؟خواهم!(کور چه خواهد بجز دو دیده ی روشن؟)-فرخی سیستانی

۳۱- مرد بی برگ و نو را به حقارت مشمار(کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار…؟)

۳۲- کس نتواند گرفت دامن دولت به زور(کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور)-سعدی

دامن بخت را به نیروی بازو به چنگ نتوان آورد، چنانکه خضاب(گلگونه، حنا)بر، ابروی نابینا، کوششی نا سودمند است و زشتی نابینایی را پوشیده ندارد.

همانندی:”بر چشم کور، سرمه کشیدن چه فایده؟”

۳۳- چند آنکه جهد بود دویدیم در طلب(کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری؟)-سعدی

حضرت حافظ نیز چنین سروده است:

“آنچه سعی است من اندر طلبت بنمودم، آن قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد-حافظ”

۳۴-(کوه در سوراخ سوزن کی رود؟)جز مگر کآن رشته ی یکتا شود-مولوی

۳۵- برده ام صد رنج و شد وصلت نصیب دیگران(کوه را فرهاد و لعل(لال) را پرویز یافت)-ابوالمعالی

۳۶- مکن به نامه سیاهی ملامت من مست(که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟)-حافظ

نامه سیاه(کنایه از گناهکار و بدکاره) و نامه ی سیاه و نامه سیاهی از سوی حافظ در چندین بیت به کار رفته است:”من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه- هزار شکر که یاران شهر بی گنهند.”

“کردار اهل صومعه ام کرد می پرست- این دود (ه) بین که نامه ی من شد سیاه ازو”

۳۷- از امروز کاری به فردا ممان(که داند که فردا چه گردد زمان؟)-فردوسی

۳۹- دید، صد چندان که وصفش کرده بود(کی بود خود دیده مانند شنود؟)-مولوی

۴۰- نظم او را تو مپندار چو نظم دیگران(کی بود نغمه ی داوود چو آوای درای(زنگ))-شرف الدین شفروه.

“کَی و کِی”به معنای کدام و چه زمان؟ آنگاه که در پاسخ “کَی” کسی بگوید:”کَی کار شیطان است” آن کس نمی خواهد در مورد پرسش گفتاری کند.

۴۱- با وجود عقل اگر پیدا شود عشقش رواست(کی به گِل پنهان توان کردن فروغ آفتاب؟)- ابن یمین

همانندی:”آفتاب را به گِل نتوان اندود”

۴۲- عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست( کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست؟)-ملک الشعرای بهار

این بیت به شاطر عباس صبوحی نیز نسبت داده شده است.

همانندی: چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است.

۴۳- (کی تراشد تیغ دسته ی خویش را؟)رو به جراحی سپار این ریش را-مولوی

همانندی: “چاقو، دسته ی خودش را نمی برّد.”

۴۴- ای ضیاء الحق حُسام دین و دل(کی توان اندود خورشیدی به گِل؟)-مولوی

“ضیاء الحق”=نور حق. نگرش مولوی به ضیاء الحق، “حسام الدین چلپی، حسن بن محمد بن اخی ترک است که مولوی، مثنوی را بنا به خواهش او سروده است.”

نام چلپی در مثنوی بسیار آمده از زمره “حُسام(شمشیر بران) الدین ضیاء ذوالجلال”

۴۵- سپه عقل که بشکست مرو در پی او (کی دلاور ز پی لشکر بشکسته رود؟)-کاتبی

۴۶- (کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟)یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد-حافظ

شعر تر یعنی شعر آبدار، شعر روان و شیوا. شاعرانی چون: انوری، سعدی، خاقانی، نظامی، سنایی، خواجو از واژه ی “تر” بهره جسته اند.

همانندی: دست شکسته کار می کند؛ دل شکسته کار نمی کند.

۴۷- صدمه های عشق را کی بوالهوس دارد قبول؟(کی شناسد طفل قدر سیلی استاد را؟)-ظهیر فارابی

“صدمه” آسیب و گزند.”بوالهوس” هوسباز.

همانندی: “سیلی معلم نبود از آزار.”

۴۸- (کی شود دریا به پوز سنگ نجس؟)کی شود خورشید از پُف منطمس(ناپدید)-مولوی

“پوز”: گرداگرد دهان

۴۹- از خرد، بدگهر نگیرد فر(شکوه)(کی شود سنگ بدگُهر،گوهر؟)-سنایی

۵۰- بر فقیران محنت پیری نباشد ناگوار(کی غم دندان خورد آن کس که نانی نیستش؟)-صائب

۵۱- (کینه جویی روش احسان نیست)هرکه احسان نکند انسان نیست-جامی

پایان واج “ک”