«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش نوزدهم به بعد
۲۷-میرزا رضای کرمانی (زبانزد به شاه شکار- میرزا محمد رضا ۱۲۲۶ خورشیدی کرمان-۱۲۷۵ تهران) فرزند ملاحسین عقدایی یزدی- میرزا رضا در چرخه ی کودکی بیننده ی بیدادگری های اسماعیل خان وکیل الملک- فرمانروای کرمان نسبت به پدرش یعنی ملاحسین یزدی و رها کردن شهر و دیار از سوی پدر بوده است. میرزا رضا تا چرخه ی جوانی شهروند کرمان بوده و اندک آب و مِلکی به نام “نشورو” داشته است که وکیل الملک، مِلک او را که پیشتر به اجاره پدرش بوده از او می گیرد و به ابوجعفر نامی می دهد.
این نخستین آزاری بوده که میرزا رضا از فرمانروای وقت کرمان می بیند سپس به یزد رهسپاری نموده و در جرگه طلّاب حوزه علمیه دارالمؤمنین یزد به فراگیری درس های حوزوی پرداخته و سپس راهی تهران می شود. گویا برگه و دستکی در دست نوشته ی میرزا نصرالله خان نائینی در دست است که میرزا محمدرضا در آغازه های زندگی در جرگه ی “بابی”ها بوده است و در سال نخستین که سیدجمال الدین اسد آبادی به تهران می آیند- او به گرده هواداران؛ بلکه جانبازان وی در می آید و کیش دهری (بی خدایی- ازلی و ابدی) و دیدگاه سوسیالیستی را می پذیرد. میرزا رضا در تهران پیشه های دست فروشی، سمساری(فروش چیزهای دست دوم) و میانجی گری(دلّالی) شال و خز را بر می گزیند. و به نوشته عبدالله مستوفی همیشه با بغچه ای از شال و برگ و خرده ریز دیگر وارد جرگه بزرگانان و نخبگان می شده است و به شیوه ی زمانه از آن کاسبکاران چرخه گردی که زیاد سرگرم پیشه ی خود بوده است. رهیابی به جرگه بزرگان آیین های ویژه و نیازمند به بردباری ویژه بود که یک نفر شهرستانی می بایست خیلی چشم و گوش خود را باز کرده و نگرش به گفتار جرگه ئیان باشد تا اینکه بتواند از پیشه خود بهره ببرد وگرنه کارش نمی گرفت. میرزا رضا با بغچه ی کالای خود که بهترین پروانه راهیابی به
جرگه ی بود پدیدار می شده است. او که پشتکار ویژه ای داشت کم کم توانست در تهران ارگ و آبرویی برای خود به دست آورد و برای داد و ستد به سرای بزرگان راه پیدا کند و این چنین بود که پس از زمانی میانجی گری (دلّالی) وارد سامانه ی حاج محمد حسن امین الضرب، زبانزد به “حاج امین الضرب” شد. رفت و آمد میرزا رضا به سرای بزرگان انگیزه ای شد تا او آگاهی بیشتری در زمینه چگونگی ها و پیشامدهای کشور به دست آورد. از زمره کسانی که میرزا رضا با آنان داد و ستد داشت کامران میرزا نایب السلطنه (پسر سوم شاه) بود. اما کامران میرزا از پرداخت بهای دو شال خریداری شده از میرزا رضا وی را سر می دواند و چون میرزا رضا شال ها را از کسی به نام حاج ملاحسین نظام التجّار برای فروش گرفته بود با دشواری های زیادی رو به رو شد و همین مسأله سبب شد تا اینکه میرزا رضا به
دیوانخانه ی کامران میرزا بازگشت (مراجعه) و در برابر دیگران بدون هیچ بیمی می خواهد که کامران میرزا بدهی خودش را بپردازد. کامران میرزا که کس خودکامه ای بوده است و از گستاخی و بی باکی میرزا رضا آزرده بود دستور می دهد تا بهای شال ها را فراهم کنند و در برابر پرداخت هر اسکناس به میرزا رضا یک سیلی به چهره اش بنوازند. پس از آنکه سیدجمال الدین به سال ۱۳۰۷ ق.هـ برپایه ی خواسته ی ناصرالدین شاه به تهران می آید و به انگیزه ی آشنایی با پسر حاج امین الضرب در سرای او جای می گیرد، چرخه تازه ای در زندگی میرزا رضا آغاز می شود. میرزا رضا در درازای ماندگاری سیدجمال الدین خدمتکار ویژه سید می شود و به انگیزه همین وابستگ نزدیک، به تندی زیرکارای اندیشه ها و آرای سیدجمال قرار می گیرد. سیدجمال الدین با نگرش به جایگاهی که داشت در
جرگه ها به ایراد سخنرانی می پرداخت و از دولت و دربار قاجار نکوهش و خرده گیری می کرد که با نگرش به بایسته های ویژه سیاسی و اقتصادی چیره بر کشور این سخنان از پشتیبانی گروه های گوناگون برخوردار می شد. با نگرش به بایسته های آشفته آن روز، سخنان سیدجمال انگیزه پیدایی و
دشواری های بیشتری برای شاه و دربار می شد و به همین انگیزه از سید خواسته می شود تا ایران را رها کند. اما او به جای رها کردن ایران به زیارتگاه حضرت عبدالعظیم حسنی شهر ری می رود و بست می نشیند و همچنان به گسترش اندیشه ها و دیدگاه های خود دست به کار می شود که سرانجام گماردگان فرمانروایی وی را به زور از زیارتگاه بیرون کشیده به گونه ناپسندی او را از ایران بیرون
می کنند. کنش زننده و ناهنجار گماردگان دولتی با سید جمال کارای بسیار ناگوار بر میرزا رضا داشت و او به انگیزه ستیزه پیدا با گماردگان فرمانروایی دستگیر و چند روی نیز زندانی می شود و از همین چرخه بوده که میرزا که سخت شیفته اندیشه ها و دیدگاه های سید شده بود با گرده ها و جرگه های پنهان سیاسی پیوستگ پیدا کرد و به آوازه گری اندیشه های سید جمال الدین و پخش روزنامه قانون (که راهیابیش از سوی دربار ایران باز داشته بود)پرداخت. در روند ستیزه با برجستگ خرید و فروش ویژستار دودزاها در ایران که از سوی ناصرالدین شاه به تالبوت واگذار شده بود میرزا رضا که به انگیزه پیشه اش با خانه های بسیار از بزرگان در پیوستگ بود بسیاری از بانوان بزرگان را به ایستادگی در برابر این برجستگ فرا خواند و کوشش بسیاری برای لغو آن داشت این کنش های میرزا رضا از دید کامران میرزا که در پیدایی زمانی برای گوشمالی او بود دور نماند و کوشید تا میرزا رضا را به فرنام یکی از
انگیره های ناسازگار با این برجستگ به شاه بشناساند تا اینکه هم به شاه خوش خدمتی و یا بهتر بگوئیم خوش رقصی کرده و هم میرزا را گوشمال دهد. در همین راستا کامران میرزا با بهره گیری از کارگزاران و کارکنان خود کوشش کرد تا میرزا رضا را به نوشتن نامه ای پرخاش آمیز و خرده گیرانه نسبت به چگونگی های رواگ در کشور و برجستگ تالبوت انگیزش کند. خود میرزا رضا در این باره چنین
می گوید: “پس از آنکه من به آنها آگاهی دادم که در میان همه لایه های توده ها گپ و همهمه است و بلوا و شورش خواهند کرد تا دیر نشده برای مسأله تنباکو چاره ای بیاندیشد به کامران میرزا نیز گفتم که تو پسر پادشاهی، تو دلسوز و سینه چاک پدر و ریگمند (وارث) پادشاهی هستی این کشتی به سنگ برخورد خواهد کرد این آسمانه (سقف) برسرتان فرو خواهد ریخت، و دور از یاده نیست که گزندی به پادشاهی چندین هزار ساله ایران وارد آید و دیدی که یکباره این امّت مسلمان فرو خواهد پاشید. آنگاه او سوگند خورد که من با شما کینه ای ندارم و آرمانم بازسازی کشور است بیا و یک کاغذ بدین درونمایه بنویس که: “وای مؤمنین، وای مسلمین برجستگ تنباکو داده شد کانسارها داده شد، قندسازی و کبریت سازی داده شد، شراب سازی داده شد، ما مسلمانان به دست بیگانه ها گرفتار خواهیم شد رفته رفته گستره ی دین برچیده خواهد شد اکنون که شاه به اندیشه نیست خودتان تلاش کنید، همبستگی نشان دهید و کوتاهی نکنید.” او به من دستور داد که چنین کاغذی بنویس تا به شاه نشان دهم و می گوییم چنین نوشته ای در مزگت افتاده بود پیدا شده است. تا در اندیشه بهبود درآییم. کامران میرزا سوگند خورد که از نوشتن این کاغذ گزند روی آور تو نخواهد شد بلکه واژه گونه بر گردن دولت است که در حق تو مواجب پادار کند. آنگاه که از پیشگاه نایب السلطنه که رفتم به خانه ی
وکیل الدوله آنجا نیز نوشته را به پرخاش، زور و ترس نوشتم. آن گاه که نوشته را از من گرفتند پنداری که پروردگار گیتا را به آنان داده است. قلمدان را برداشتند و ابزارهای داغ و درفش و شکنجه را به میان آوردند، سه پایه سربازی را آوردند تا مرا لخت کرده، به سه پایه ببندند که باید نام یاران و جای
نشست شان را بگویی.” با این ترفند کامران میرزا توانسته مایه های دستگیری میرزا رضا و تنی چند از کوشندگان را فراهم سازد. کامران میرزا در راستای اینکه آشکار کند که این کسان با بی هستند از آغاز دو تن را که به هر بابیگری زبانزد بودند را در سال ۱۳۰۸ هـ.ق دستگیر کرد. میرزا زمانی در تهران زندانی بوده است. او از دشنام و ناسزا به شاه و درباریان خودداری نمی کرده است. و این مسأله
انگیزه ای شد تا او چرخه ی بسیار دشواری را بگذراند. در جمادی الاخر ۱۳۱۰ قمری زندانیان به تهران ترابر شده و بیشترشان آزاد می شوند اما میرزا همچنان ۱۴ ماده دیگر در زندان انبار تهران بوده است تا اینکه با میانجیگری امین السلطان و امام جمعه تهران از زندان آزاد می شود. تلاش میرزا برای نزدیک شدن به امین السلطان در راستای گرفتن درخواست ها و دادخواست های خود انگیزه ای شد تا کامران میرزا که پیوستگ خوبی با امین السلطان نداشت دوباره میرزا را زندانی کند که این بار نیز با پا درمیانی امام جمعه تهران آزاد و در ربیع الثانی سال ۱۳۱۳ ق از ایران بیرون رانده می شود.
میرزا رضا بر آن می شود تا برای دیدار سیدجمال الدین که در استانبول باشنده بوده رهسپار آن شهر شود. وی در استانبول چندین دیدار با سید داشته و در این دیدارها بوده که آنگاه میرزا از ستم هایی که بر او رفته شکایت و حکایت فراوان می کند سید نیز به او گفته است که “.. ایران آباد نمی شود مگر بریدن ریشه درخت ناپاک خودکامگی!” پس از این دیدارها میرزا رضا در ۲۶ رجب ۱۳۱۳ ق از استانبول رهسپار ایران می شود و به فرنام خدمتکار شیخ ابوالقاسم برادر شیخ احمد روحی از راه ترابوزان به تفلیس، سپس به بادکوبه و از آنجا از راه مشهدسر (بابلسر کنونی) وارد ایران می شود. او با آمایش یک تپانچه پنج لول روسی با پنج فشنگ به بهای سه تومان از یک میوه فروش در بارفروش (بابل کنونی) در روز دوم شوال ۱۳۱۳ وارد شهر ری می شود. میرزا رضا در شهر ری به گونه ی پنهانی به دیدار حاج شیخ هادی نجم آبادی، روحانی چالشگر، خوش نام، نیکوکار و ناهمسان به سامانه پادشاهی خودکامه ی قجری می رود. میرزا از آغاز در راستای بیدادگری که از سوی کامران میرزا بر وی رفته بود و اندیشه از پای در آوردن می افتد اما از این اندیشه بر می گردد و برتر می داند که سر اژدها را بکوبد و ریشه ستم را از بیخ و بن، بخشکاند.
۲۸-کشته شدن سلطان صاحبقران به دست میرزا رضای کرمانی:
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند- بهار. هنگامی که میرزا رضا از جداشدن همسرش، سر راه افتادن بچه ی شیر خوارش و به خانه شاگردی رفتن پسر هشت ساله اش، بیدادهای کامران میرزا و اسماعیل خان وکیل الملک فرمانروای کرمان و جز اینها در همایش بزرگ مردان در استانبول و سیدجمال الدین گفتار می کند آنان وی را سرزنش کرده که با این اندک از بسیار بیدادها که بر تو رفته چرا دست از جان نشستی و ایران را از دست این ستمگران نرهانیدی؟ گویا سید جمال الدین به او می گوید: “خفه شو! ذکر مصیبت و روضه خوانی نکن! مگر پدرت روضه خوان بود؟ چرا ترشرویی می کنی؟ با بیشینه بشاشت و شرافت حکایت کن!” میرزا رضا به این نکته پرداخته است که گویا سلطان عثمانی از سید خواسته بوده است تا بلایی بر سر ناصرالدین شاه بیاورد و انگیزه اش نیز این بوده که دولت عثمانی را باور بر این بوده که خاستگاه درگیری میان شیعه ها و سنی ها در سامرا برخاسته از انگیزش ناصرالدین شاه است. از این رو سید جمال الدین میرزا رضا را انگیزش به کشتن ناصرالدین شاه کرده است که چنین واکاوی جای خود دارد و در پایان کشتن یک شاه پر فر و شکوه چون ناصرالدین شاه کار ساده ای نبوده است جز اینکه از شاگردان سید جمال و از دوستان شماری از روشنفکرانی بوده که در استانبول بنای ناسازگاری به اندیشه های آیینی و ایستاری (سنتی) را گذاشته و در سیاست، دولت قاجار را انگیزه ویرانی های ایران می شناختند… به هر روی انگیزه کشتن شاه هرچه که باشد به گمانه زنی نمی توان از بن دندان گفت که چرا او به این کار سترک دست یازیده است

——————————————————————————————————————————

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»
میرزا علی اصغر خان امین السلطان (اتابک اعظم)- بخش بیستم
۲۹- میرزا رضا؛ گمانه زنی ها و بازجویی ها: شهدخت تاج السلطنه و نیز دولتمرد، اعتماد السلطنه، جنبنده بنیادین میرزا رضا کرمانی برای از پای درآوردن سلطان صاحبقران کسی را جز امین السلطان نمی دانند چرا که شاه در این پایانه ها از دست صدراعظم کار کشته خود به تنگ آمده بوده است که این خود به گمانه زنی کمک می کند و آن اینکه در این روز، به واژگونه همیشگی، حرم حضرت عبدالعظیم فرق نبوده است. گفته شده که امین السلطان شاه را وادار کرده که شاه به نما، پیش از آغاز جشن پنجاهمین “قران” (کسی که به سی امین سال زندگی خود می رسید یک قران را پشت سر
می گذاشته ناصرالدین شاه نزدیک به پنجاه سال پادشاهی کرده، او پس از سی سال پادشاهی در سال ۱۲۹۳ هـ.ق به انگیزه سی سال پادشاهای خود، سکه ای در تبریز ضرب کرده که بر آن نوشته بوده “ناصرالدین شاه غازی خسرو صاحبقران”) دیداری به گفته خود با “رعایا” داشته باشد به نوشته ی امین الدوله هماورد امین السلطان پس از تیراندازی به سوی شاه به گرفتن، کوفتن و زخمی کردن
لب های کشنده می پردازند به دستور امین السلطان میرزا را از چنگ فرمایگان رها ساخته تا مبادا کشته شود (شاید هم برای بازجویی زنده بماند) به نوشته ی کتاب تاریخ ایرانیان زنده بیرون بردن کشنده ای از میان آن همه شاهدوستان جز از کارهای سترک امین السلطان کار کس دیگری
نمی تواند باشد. افزون بر این گروهی از بازرگانان که در پیوستگ با کشته شدن ناصرالدین شاه در سرای حاجی امین الضرب گرد آمده بودند و گزاره را به گوش حاجی می رسانند بی آنکه از کشنده و چند و چون رخداد سخنی شنیده باشد، پنداری که چندان هم ناآگاه از رخداد نبوده از جای خود بر می خیزد و می گوید: “خانه میرزا رضا نابسامان شود که آنچه می خواست انجام داد!” گروهی کنش میرزا رضا را از سوی دولت های روس و عثمانی دانسته، گروهی از سوی سخنان سیدجمال دانسته اند اما از دیده نگارنده و به نوشتاری که گذشت بیدادی که از سوی فرمانروای بیدادگر کرمان بر
خانواده اش رفته و یا کینه نایب السلطنه و زندانی کردن او در قزوین و تهران می تواند بیش از دیگر گمانه زنی ها کارا بوده باشد به هر روی می توان گفت: “معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشند- هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟- حافظ ” اما آنچه را که نمی توان گفت اینست که میرزا رضا با کشتاندادن! ناصرالدین شاه برگ تازه ای را در تاریخ امروزین (معاصر) رقم زده و بنیاد تندروی و تروریسم را در آرایه نوین آن بنیاد نهاده است. کشتن پادشاه پر شکوهی چون ناصرالدین شاه کاری بوده است کارستان از هرکسی برخاسته نبوده جز در درجه نخست زجر دیدگی، نابسامانی اقتصادی و اجتماعی همنشینی با سید جمال و روشنفکران که بازه اش برپایی عدالتخانه و مشروطه خواهی بوده است.
۳۰- بازجویی از میرزا رضا در پی پیداکردن سرنخ ترور قبله ی عالم.
به نوشته ی امین الدوله، میرزا رضا را سوار بر درشکه کرده در حالی که بیش از ۵۰۰ کس سواره پیرامون او را گرفته به تهران می آورند. میرزا رضا با بیشترین توان قبلی و آسودگ که از پیشانی
بی گناهان پدیدار می گردد به پیرامون خود می نگریسته، به توده ها چشم می دوخته، پنداری که با زبان حال می گفته : ای گروه آئین مند، من به خویشکاری کیشی خود کنش نمودم و درس خود را به شما آموختم. به هر روی میرزا رضا را در اتاق کوچکی زندانی کرده و کتک بسیاری به او می زنند که گویا تا دیرهنگام بی هوش بر زمین افتاده بوده است. محمدحسن میرزا معتضد السلطنه از پیشخدمتان شاه نزدیک او رفته و این گونه می پرسد که : “ناصرالدین شاه چه گناهی داشت که او را کشتی؟” و او در پاسخ می گوید: “گناهی از این بزرگتر که کسی چون تو را به تنهای (خلوت) خویش راه داده و با همه ی بی ناموسی ها که کرده با تو همدم و همنشین شود؟” میرزا رضا در پاسخ به پرسش به یکی از بازجویی های خود در زمینه پیوستگ او با حاج شیخ هادی نجم آبادی می گوید:
“شیوه برخورد اندیشه او روشن است که چگونه گفتار می کند. او هر روز که در کنار خیابان بر روی خاک نشسته، پیوسته سرگرم آدمسازی است و تاکنون دست کم بیست هزار انسان پرورانیده و پرده تیره از پیش چشمان دیگران برداشته، همه بیدار شده و راستین ها را دریافته اند.” بازجو (مستنطق) در زمینه نقش سیدجمال در کشتن ناصرالدین شاه می پرسد. او پاسخ می دهد که من دستور ویژه ای از او نداشتم این روشن است که سید از چه باره هایی گفتگو می کند و از گفتن این حرف های خود پروایی ندارد و میرزا در برابر، از بازجوی خود “ابوتراب، نظم الدوله” رئیس شهربانی (نظمیه) می پرسد مگر نه این است که سال ها سیلاب بیداد بر همه ی یکان رعیت روان است؟ مگر این سید، دودمان بتول و رسول این مرد بزرگ چه گفته و چه کرده بود که آن همه بی آبرویی و رسوایی بر سرش آوردند؟ مگر او جز سخن روا چه می گفت که با وی این گونه رفتار شد؟ بازجو از میرزا رضا می پرسد پس شما از کجا به اندیشه کشتن شاه افتادید؟ او پاسخ می دهد: “از کجا که نمی خواهد؛ از کندها (چوب بستری که بر پای دربندان و بزهکاران می بستند) و بندها که به ناروا کشیدم و چه چوب ها که نخوردم و شکم خود را با دست پاره نکردم؟ از رنج ها و اندوها که در خانه کامران میرزا در امیریه، در قزوین و در انبار تهران بر سرم آمد. زندانی ها کشیدم و این در حالی بود که به گمان خودم نیک خواه دولت، ملت و میهنم بودم. پیش از شورش تنباکو نه اینکه کنجکاوی کرده باشم؛ بلکه دانسته های خودم را پس از فراخوانی گفتار کردم.”
بازجو می گوید کسی که با شما بد اندیشی و کین توزی کسی (شخصی) نداشت و این گونه که
می گویید دلسوزی کرده باشید و از شما تنهایی و فتنه جویی دیده نشده باشد انگیزه ای وجود نداشته است که در برابر آن گونه دلسوزی ها به شما گزند رسانده باشند پس چنین پیداست که از همان زمان نیز در شما نشانه برخی آشوب ها و تباهی دیده بودند! میرزا رضا می گوید اکنون نیز آماده هستم تا نشان دهم که سخنان من خیرخواهانه بوده ولی کسان کینه توز برای به دست آوردن
جایگاه ها، درجه ها، مواجب، نشان و آویزه واژه گونه به عرض رساندند. بازجو می پرسد که این گونه کسان بدخواه و کین توز کیا بودند؟ میرزا رضا پاسخ می دهد، همان کسان پست و بد گوهر، بی تبار و بی ریشه و ناشایست که شایستگی هیچ یک از جایگاه ها را نداشتند از زمره آقا بالاخان وکیل الدوله و نیز از مهر زیاده از اندازه حضرت والا نایب السلطنه به او … ابوتراب نظم الدوله در جایگاه بازجو به آهنگ پی برد. انگیزه میرزا رضا از کشتن شاه از او می پرسد او ستم هایی که به تو شد از سوی شاه که نبود، پس شما می بایست از کسانی که به شما بیداد و بی مهری روا داشتند تاوان گیری
می کردی نه اینکه کشوری را یتیم و بی پدر می کردی؟ در اینجا میرزا رضا با آهنگی تند انگیزه خود از ترور قبله ی عالم را این گونه بیان می کند: “پادشاهی که پنج سال پادشاهی کرده باشد اما هنوز کارها و کردارها را به نادرستی به عرضش برسانند و او پژوهش نفرمایند و پس از چند سال میوه آن درخت کشور وکیل الدوله، عزیز السلطان، امین الخاقان و این گونه فرومایگان و بی سرو پاهای بی پدر و مادر میوه این درخت باشند که گزند جان همه مسلمانان گشته باشند چنین درختی را از بن برید تا دیگر چنین برهایی به بار نیاورد که “ماهی از سرکنده گردد نی زدم!” پس اگر ستمی بر توده ی فرودستان می شود از سوی فرادستانی است که دیده ی بینای خویش را بر هم نهاده اند!” او در پاسخ بازجو که از وی می پرسد چرا کامران میرزایی را که بر تو بیداد کرد نکشتی؟ او پاسخ می دهد که اگر وی را می کشتم ناصرالدین شاه با این توان، هزاران کس را به دستاویز خوانخواهی می کشت پس بریدن درخت را باید و نه شاخ و برگ درخت را. او در پاسخ بازجو که
می گوید همفکران خود را معرفی کن تا ما از این پس با همفکری آنان به بهبود کشور دست یازیم! میرزا رضا که دست او را می خوانده در پاسخ می گوید: هم آرمان های من در این شهر و دیگر شهرهای کشور بسیارند. در میان کاتوزیان، وزیران، فرماندهان، بازرگانان، پیشه وران و دیگر لایه ها بسیارند. شما می دانید که سیدجمال الدین به این شهر آمد. همه ی شهروندان از هر دسته و لایه ای چه در تهران و چه در حضرت عبدالعظیم به دیدار وی رفتند. نویسه های او را خواندند و یا شنیدند. چراکه هرچه او می گفت نیکخواه همه ی توده ها بوده همه واله و شیدای نویسه های او شدند و تخم اندیشه های والا در کشتزار دل ها پاشیده، مردم خود بیدار بودند و هشیار نیز شدند و اکنون نیز همه با من هماوا هستند. بازجو می گوید اگر که همه ی مردم با شما هماوا هستند پس چرا توده ها از بزرگ و کوچک؛ زن و مرد در این رخداد چون انسان فرزند جوان از دست داده مویه کنان هستند؟ میرزا در پاسخ می گوید این گونه سوگواری ها انگیزه افسردگی می شود کسی که می میرد برای دیگران افسردگی به همراه دارد؛ بروید در بیرون ها حالت بیچارگی رعیت را تماشا کنید. بازجو به میرزا رضا می گوید بله درست است اما آنگاه که به تاریخ فرنگ نگاه می کنید می بینید که در راه رسیدن به آرمان های بزرگ، تا خون ریزی نشده ره به جایی نبرده است.
بازجو می گوید که شاه از بسیاری نارسایی ها و نابسامانی ها نا آگاه بوده است. او پاسخ تاریخی به یادماندنی می دهد که اگر او نا آگاه بوده وای بر کشوری که شاهش از این همه ناراستی ها و کثری ها نا آگاه باشد پس همان به که نباشد.
بازجو می گوید چرا بنابر آنچه در ایران رواگ است پیش دولتمردی نرفتی که دادخواهی کنی؟ میرزا رضا می گوید بله شما درست می گویید اما من برای بار دوم نزد صدراعظم رفتم باز نایب السلطنه مرا گرفت و گفت چرا به منزل صدراعظم رفتی؟ وآنگهی شما همه می دانید همین که پای نایب السلطنه در یک مسأله به میان می آمد صدراعظم و دیگران ملاحظه می کردند و یارای حرف زدن نداشتند و اگر حرفی می زدند شاه بها نمی داد و در واپسین باره بازجویی که در پیشگاه صدراعظم، شاهزاده ملک آرا و چند نفر دیگر از زمره مخبرالدوله، مشیرالدوله و مانند اینها بوده است در اینجا میرزا رضا فشرده ای از ستم ها که بر او رفته گفتار می کند و در زمینه کشتن شاه می گوید به گمان خودم یک پیشکاری به همه دولت و مردم کرده و این تخم را آبیاری و سبز کرده ام. مردم نیز خواب بوده و بیدار شده اند و درختی را که در زیرش همه گونه جانوران آزار دهنده گرد آمده بودند از بیخ انداختم و آن جانوران را پراکنده ساختم اکنون از پهلوی آن درخت یک جوانه چون مظفرالدین شاه سبز و خرم و شاداب پدیدار شده است که امید همه گونه بر از آن می رود (شاید او این سخنان را در اندیشه بخشش و یا پندار بخشش گفته است). نویسه گسترده بازجویی از میرزا رضا در کتابچه ۳۷ برگه ای در شماره ۵۸ شهاب در زمستان ۲۴/۱۲/۱۲۸۶ به چاپ رسیده است. بخشی نیز برای نخستین بار در شماره های ۹ و ۱۰ روزنامه صور اسرافیل مورخ ۳۱

زیست نامه ای بسیار فشرده از شاه قجری:
ناصرالدین میرزا در ۲۵/۴/۱۲۰۹ خورشیدی در شهرستان اسکو دیده به گیتا می گشاید. او که چهارمین پادشاه قجری بوده، بیشترین چرخه ی پادشاهی یعنی نزدیک به پنجاه سالی در این زنجیره را در دست داشته است. هنگامی که پدرش(محمد شاه) که سال ها به بیماری اشراف (نقرس gowty، درد پا) دست به گریبان بوده در سال ۱۲۲۷ خورشیدی در سن ۴۲ سالگی بدرود زندگی می گوید و کشور گرفتار شورش می شود و یگانه بخش آرام ایران همان سرزمین آذربایجان به شمار می رفته. از همین جا بوده که ولیعهد هیجده ساله با گفتاری که در زمینه ی امیرکبیر نگاشته شد با چاره اندیشی مادرش (عهد علیا) و پشتیبانی امیرکبیر بر اورنگ پادشاهی می نشیند. صدارت سه ساله ی امیرکبیر که در تاریخ ایران به چرخه ی شکوفایی و پیشرفت زبانزد است همزمان با آغاز چرخه ی پادشاهی ناصرالدین شاه است. کنش های سازنده امیرکبیر که در چرخه ی صدارتش به چشایی شاهزادگان و درباریان خوشایند نبود انگیزه ای می شود تا که این گروه با انگیزش مهد علیا که رهیافتش در دربار از زمان صدارت امیر بسیار کاهش پیدا کرده بود زمینه را برای بدبین شدن قبله ی عالم به امیرکبیر فراهم و در پایان، وی به کاشان رانده شده و سپس فرمان کشتن وی از سوی ناصرالدین شاه برونداد می شود. از رخدادهای تلخ و سیاه چرخه ی ناصری به نوشتاری که گذشت پیشکش برجستگ تنباکو، جدایی همیشگی هرات، سرخس، سامانه های پیرامون رود جیحون، بخشی از سیستان و بلوچستان از پیکر ایران، واگذاری برجستگ های گوناگون به دولتین روس و انگلیس و افزایش بیشتر رهیافت آنان در همه ی کارهای کشور و انجام رهسپاری های پر هزینه از کیسه ی ملت (به گفته خودشان؛ رعیت) برای خوشگذرانی که با کشتن وی، یک چرخه ی پنجاه ساله از تاریخ تاریک ایران به پایان رسیده و زمینه برای جنبش مشروطه خواهی هموار می گردد. در پایان افزوده می شود که میرزا رضا در پی خودکامگی و ستم های چرخه ی ناصری و بیرون کردن سیدجمال با پوشش پاره پاره از حضرت عبدالعظیم و سپس ایران بارها به گونه گفتنی و نوشتنی به شاه و درباریانش هشدار می داده که به انگیزه خوار داشت به سید و ستمی که بر وی رفته کشته خواهد شد. درباریان قجری زبانی تند و تیز و کنش های پرخاشگرانه او را بر نتابیده و او را به زندان می اندازند.


«سیاستگزاران دوره قاجاریه»

میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش پنجم

ح-۸- احمدشاه و پیمان نامه ۱۹۱۹: در زمینه رد پای احمدشاه در پیمان نامه، ناهمسانی جدی وجود دارد. برخی براین باورند که او از گفت و گذارهای دراز پیمان نامه پس از پخش نویسه پیمان نامه از آن آگاهی یافت و از همین زمان با پیمان نامه و دستینه کنندگان آن ناسازگاری کرد. فرنود این گروه، گواهمندی به سخنان احمدشاه در پیشگاه پادشاه انگلیس و دیگر دولتمردان بلندپایه ی بریتانیاست که او حتی واژه ای از پیمان نامه بر زبان نیاورده امّا برخی دیگر احمدشاه را یکی از ستون های پیمان نامه
می پندارند. که در همه ی گام ها بر روند گفتگو و چگونگی آن وارسی داشت. روشن ترین دستک و دستاویز در این باره سخنان لرد کرزن به کابینه بریتانیاست که می گوید پادشاه ایران در سرتاسر گفتگوهای پایان یافته به این پیمان نامه با دیدگاهی بسیار سازگار انبازی داشته است و در همین آینده نزدیک از کشورمان دیدن خواهد کرد تا از این راه، نیک خواهی خود را نسبت به دولتمردان کشور ما به آشکارا گفتار نماید. براستی، احمدشاه از آغاز با نخست وزیری وثوق ناساز بود امّا با دریافت مستمری ماهیانه از انگلیس آنرا پذیرفت و از آن پس از نزدیک روند گفت و گذارها و برنهادن (تصویب) آنرا با تیزنگری زیر دید داشت. او همچون سه وزیر ایرانی از دولت انگلیس پاره خواست امّا پاره او همان مستمری ماهانه تا همیشگ بود. که بریتانیا آنرا نپذیرفت امّا آنها آمادگی داشتند تا زمانی که از کابینه وثوق الدوله هواداری می کند ماهانه ای به او پرداخت کنند. هم چنین همانند سه وزیر از پایبندانی (پناهندگی و شهروندی در مستملکات انگلیس)، گاه نیاز برخوردار شود. دولت انگلیس به شاه گوشزد می کند که با انجام پیمان نامه، جایگاه دارایی ایران به گونه ی چشمگیری بهبود می باید و شاه و درباریان از بهره های آن بهره مند خواهند شد. احمدشاه در روز پس از دستینه پیمان نامه به دستاویز درمان و دیدار با پدر و به گمانه بیشتر برای خرید دانگ های پر بهره رهسپار اروپا شد. امّا انگیزه بنیادین او بازه گرفتن از هیاهوی واخواست دگر اندیشان پس از پخش نویسه پیمان نامه بود. تا دست وثوق الدوله را برای سرکوب ملّی گرایان بازگذارد. وثوق؛ نصرت الدوله، وزیر خارجه خود را همراه شاه فرستاد تا در کشورهای ناهمسو، از پیمان نامه پدافند کند و به آنها پاسخ دهد. نصرت الدوله پس از راهیابی شاه و گروه همراه آن به ترکیه، بی درنگ احتشام السلطنه سفیر ایران در استانبول و از دگر اندیشان پیمان نامه را برکنار کرد و این در حالی بود که احتشام السلطنه چینش ماندن و مهمانی شاه و گروه همراهانش را داده بود و شاه هنوز مهمان او بود. پس از آن نصرت الدوله رهسپار لندن شد تا پیش درآمدهای سفر شاه و دیدارهای وی را در انگلیس فراهم آورد. شاه از استانبول به پاریس رفت و نهانی با رئیس جمهوری فرانسه دیدار و از دیدگاه او آگاه شد. سفارت ایران در پاریس به پشت گرمی فرانسه پخشنامه ای پخش کرد و از ستمدیدگی ایران در برابر انگلیس و ناسازگاری ایرانیان با پیمان نامه سخن گفت که انگیزه برآشفتگی نصرت الدوله شد و بی درنگ دستور برکناری ممتاز السلطنه سفیر ایران در فرانسه را برونداد کرد و دستور داد پرچم ایران را بر فراز ساختمان دیگری برافراشتند. امّا دولت فرانسه آگاهاند که کس دیگری به جای ممتاز السلطنه برنمی تابد و حتی بیم داد که برجستگ سیاسی خود با ایران را می گسلد. گفتنی است که برادر ممتاز السلطنه هم به گناه ناسازگاری با پیمان نامه، در تهران بازداشت شده بود. به هر روی احمدشاه با نوآوری بریتانیا به لندن فراخوانده شد و پادشاه و دولت انگلیس از او پیشواز کردند. شاه در میهمانی که پادشاه انگلیس به بالندگی بودش او چینش داده بود، حتی در مهمانی شهردار لندن در سخنرانی خود نمارشی به پیمان نامه نکرد. این رفتار نه از سر ناسازی، بلکه به انگیزه نیک اندیشی بود زیرا او دریافت کرده بود که این پیمان نامه تا چه اندازه آبروی سیاسی ایران را لگدمال کرده است؛ پس
چاره ای نداشت جز اینکه در نخستین سخنرانی خود از کنار زمینه بگذرد و دستاویزی به دست ناهسمویان ندهد. امّا در میهمانی، لرد کرزن در ۲ نوامبر ۱۹۱۹ که نویسه آرسته و رسای فردای آن روز در روز نامه ی تایمز لندن پخش شد خرسندی خود را پنهان نداشت: “نیک بختم از اینکه می توانم به
بهره مندی از این زمان ارزشمند به کس والاگاه بگویم که تا چه اندازه از بسته شدن پیمان نامه ای که همین تازگی میان کشور من و بریتانیای بزرگ دستینه شده و آرمانش نیز توان بخش پیوندهای کهنی میان دو کشور در آینده است، پیوندهایی که از زمان های دور، بودش داشته، سهش شادمانی نمایم.” به هر روی در پایان این رهسپاری، شاه اندیشه بازگشت به میهن را داشت امّا با ناسازگاری وثوق الدوله و کرزن روبه رو شد چراکه با باور آنها با ورود احمدشاه به ایران کانون های ستیزه پویاتر می شد؛ با این همه، شاه برپایه برنامه به کشور بازگشت و تا زمانی که امیدی به انجام پیمان نامه می رفت آنرا درمان بی چون و چرای ایران می شمرد. اگر پس ها دیدگاه او دگرگون شده باشد، خود باره ای نمادین و بی ارزش است. شاه در دیدار با “آیرونساید” (ژنرال انگلیسی و برنامه ریز کودتای اسفند ۱۲۹۹) و “نورمن” (وزیر مختار انگلیس) گفته بود که اگر او خودکامه بود، از پیش تر، پیمان نامه را برنهاده (تصویب) می کرد. چه، آنرا تنها راه رهایی کشورش می داند. شاه در سرآغاز خردادماه ۱۲۹۹ در بازگشت از بین النهرین (عراق امروزی) با برخی از دین یاران دیدار کرد. هرچند که میرزا محمدتقی شیرازی – زبانزد به میرزای دوم- از دیدار با شاه، روی برگرداند امّا شیخ الشریعه اصفهانی در نجف با او دیدار کرد و به نمایندگی از
دین یاران بزرگ به شاه سفارش کرد که پیمان نامه را بی ارزش باز نمود (اعلام) کند. بدین سان، شاه با نگرش به ژرفای ستیزها، وثوق الدوله را وادار به کناره گیری کرد امّا نصرت الدوله همچنان در اروپا ماند تا با کرزن درباره ی کودتای نظامی و برپایی دولتی هسته گرفته (متمرکز) به رهبری خود همداستانی کند. امّا این نامزد (کاندیدا) براندازی در برف و کولاک همدان گیر کرد و پیش از او “سیّد ضیاء -رضاخان ” این پیرنگ را شدنی ساختند.

ح-۹- پیمان نامه ۱۹۱۹ و بی پا یستگی سیاسی در ایران: با دستینه شدن پیمان نامه ۱۹۱۹ دولت ایران از یک سو، زیر فشار ناسازان و پافشاری بریتانیا بود و از دیگر سو به کمک های دارایی (مالی) انگلیس چشم دوخته بود که خود زمینه ساز چالشی بزرگ در کشور بود. در چنین فرامونی (فضایی) زمینه ریزش سه کابینه در هشت ماه فراهم آمد. تنش و ناآرامی دامنه ی گسترده تری یافت. از دیگر پیامد این پیمان نامه، آغاز جنبش پاد انگلیسی “خیابانی”، میرزا کوچک خان و برپایی کمیته سزا (مجازات) برای کشتن هواداران بریتانیا در پهنه ی سیاسی ایران بود. بدین سان وثوق الدوله به انگیزه ناتوانی در انج%D

یک پاسخ

دیدگاه‌ها بسته‌اند.