میرزا علی اصغرخان امین السلطان اتابک اعظم

« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

پیشکش به استاد عباس عظیمی

(میرزا علی اصغرخان امین السلطان اتابک اعظم) بخش نخست

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح    –    یا از در سرای اتابک غریو کوس

یک دم که چشم فتنه به خوابست زینهار بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس -سعدی

الف پیش گفتار:

در تاریخ  میهن ما، از دو امین السلطان نام برده شده است ؛ یکی محمد ابراهیم آبدارچی و چهارپا دار ناصرالدین شاه که پس ها به امین السلطان زبانزد شد و دیگری پسرش به نام میرزاعلی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) و صدراعظم سه پادشاه (ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه نوه امیرکبیر) که در تاریخ بیستم جمادی الثانی ۱۲۷۴ ه.ق. برابر ۱۲۳۶ هجری خورشیدی در تهران زاده می شود و به جستار گسترده ای که خواهد آمد مورخ بیست و یکم رجب المرجّب سال ۱۳۲۵ ه.ق. (۸/۵/۱۲۸۶ خورشیدی) به دست عباس آقا، جوان ۲۲ ساله تبریزی شهروند تهرانی و از تندروان مشروطه خواه از پای در آمده و در قم به خاک سپرده می شود. او نخستین صدراعظمی بود که خونش میدان بهارستان را رنگین کرد اما با کشته شدن او کارها بسامان نمی شود.

ب از آبداری پدر تا صدراعظمی پسر :

محمد ابراهیم (آقا ابراهیم) امین السلطان سلماسی فرزند زال بیگ خان (زال خان) ارمنی تازه مسلمان شده گرجستانی بوده که برخی برای شناساندن تبارش، ره افسانه زده، نسبتش را به رستم دستان رسانیده اند. (من آنم که رستم بود پهلوان و یا رستم یلی بود در سیستان و گفته های بسیاری از این دست و برخی نسبت دادن خود به استخوان پوسیده های خاقان مغفورهای بی بر و بو!) که هر کس فرزند زمانه ی خویش است. زال بیگ و برادرش اسکندربیگ (فرزندان زکی خان گرجی) از سوی امیر سلیمان خان اعتضادالدوله (نیای تبار امیرسلیمانی ها) قاجار به بندگی گرفته شد و رخت بردگی بر پیکر آنان پوشیده و هر دو را به نما به کیش اسلام درآورده می شدند (نودین) و بانویی مسلمان به همسری زال خان درآورده می شود که محمدابراهیم زاده شده از اوست و این پسر چندی شاگرد کفاش بوده است.

پس از درگذشت سلیمان خان؛ این دو برادر (اسکندربیگ و زال بیگ) هریک به راهی می روند. در این میان؛ اسکندربیگ در آبدارخانه (جای فراهم آوری قلیان ، چای و قهوه) سلطان غازی (فرمانروای مراغه، زبانزد به محمدشاه دوم) آبدارچی می شود. او ؛ برادرزاده خود – ابراهیم را شاگرد آبدارچی می کند. محمدابراهیم با مرگ سلطان غازی همراه اسکندربیگ راهی قم شده و به پیشه وری می پردازند. اما پس از زمانی به دربار ناصری راه می یابد و زمانی که ناصرالدین شاه به دیدار آرامگاه موسی بن جعفر (ع) آستان بوس می شود، محمد ابراهیم جایگاه آبدهی (سقایی) و زمانی به آبدارباشی می رسد به انگیزه تیزنگری و زود دریافتی در کار، مورد نگرش قبله ی عالم (ناصرالدین شاه) قرار می گیرد و به تندی پایه های پیشرفت را می پیماید.

محمد ابراهیم به انگیزه خوش نامی و درستکاری در سال ۱۲۸۶ ه.ق. به فرنام امین السلطانی دربار ناصری بالنده شده و هشت سال پس، به وزارت دارالشورای دولتی گمارده می گردد و در زمان رهنوردی سلطان صاحبقران (ناصرالدین شاه) به اروپا، او نیز در رکاب شاهانه بوده است. در همان سال ریاست سکه خانه (دارالضرب، ضرابخانه، دارالسکّه، درمسرای، mint) ساختمان ها، بوستان ها، کاریزها (قنات ها) سازمان گمرک، وزیراعظمی گنجه (خزانه) و چکیده اینکه، هر سازمان و سمتی که پرسود و پردرآمد بوده به محمدابراهیم کم سواد و به گفتاری بی سواد سپرده می شود. او در اوج تلاش و کوشش؛ کارهای سپرده شده به خود را به فرجام می رساند. تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۰۰ ه.ق. هنگامی که ناصرالدین شاه برای دیدار آرامگاه حضرت رضا (ع) در استان خراسان آستانبوس می شود، محمدابراهیم خان در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۰۰ ه.ق. در راه رسیدن به مشهد در روستای «داورزن» سبزوار بدرود زندگی گفته و در زیارتگاه امام رضا (ع) در بخشی به نام «دارالسّعاده» به خاک سپرده می شود.

از کارهای ماندگار محمدابراهیم امین السلطان اول، پی میانسرای نوین بارگاه امام هشتم شیعیان را می ریزد و دست به سازه ی این میان سرای می زند و آرامستان را تا نزدیکی میانسرای کنونی از هر سو پی برداری می نماید اما پیش از به پایان رساندن این کار، زندگی اش یاری نکرد و کارهای با کم و کاست امین السلطان پدر را فرزندش میرزا علی اصغر خاان امین السلطان؛ اتابک اعظم دنباله می گیرد به گونه ای که ایوان آیینه و گلدسته های آن، مغازه ها، ایوان شرقی آن میانسرا که روبروی ایوان آینه جای دارد از سازه های میرزاعلی اصغر خان اتابک می باشد. ایوان آینه از سازه های باشکوه و کمتای تاریخی است که آسمانه (سقف) آن با گچ بری برجسته با نگار (مقرنس) آراسته شده با تکه های آیینه بزرگ و کوچک می باشد. گلدسته های آن نیز کاشی کاری باشکوه دارند. پیرنگ و نگاره این میانسرای از سوی استاد حسن مهراز (معمار) قمی و از مهرازان سرشناس و پرآوازه آن روزگار است.

میرزا علی اصغر خان افزون بر سازه میانسرای بزرگ و ایوان های آن دوسازه دیگر نیز در قم دارد که در چرخه ی برکناری اش در زمانی که در قم ماندگاری داشته بنیاد نهاده است از زمره یکی سازه زیارتگاه شاهزاده احمدبن قاسم از نوادگان امام هفتم در نزدیکی دروازه جنوبی قم (دروازه قلعه) است که بنا بر سنگ نبشته بالای درگاه ورودی آن با همدستی عزیز خان و کوشش و پشتکار علی اکبر خان انجام پذیرفته است. دیگری سازه زیارتگاه شاهزاده حمزه است که پایه سازه آن در نیمه ی نخستین سده ی دهم ساخته شده و شیوه سازه آن همانند سازه زیارتگاه حضرت فاطمه معصومه (علیها سلام) اما کوچکتر و کوتاه تر از آن می باشد.

در زمینه امین السلطان نخست، گفتنی است که این کس بسیار نزدیک به ناصرالدین شاه، همشیره زاده «لاچین خان» سردار گرجی است که در هنگامه یورش سپاهیان روس به گرجستان شورها آفرید و پایمردی کرد و در کنار عباس میرزا نایب السلطنه هر چه توانست انجام داد تا اینکه سرانجام با فروپاشی گرجستان با همه ی تلخی ها، تمام دارایی و پشتوانه خود را گذاشت و با رها کردن سامان خود به تبریز رفت و میهن دوستی خود را نشان داد و کسانش مورد مهر عباس میرزا قرار گرفتند .

و اما دومین پسر امین السلطان یعنی میرزا علی اصغر خان، فراگیری خود را در تهران نزد آموزندگان ویژه آغاز و ادبیات پارسی، آغازهای صرف و نحو تازی را فرا گرفت و زمانی نیز به آموختن زبان فرانسه روی آورد نیکو می نگاشت و چامه می سرود. میرزا علی اصغر خان با نگرش به هوش و چاره نگری و یاده ویژه ای که داشته هرچه را که می دیده و یا می شنیده فرا می گرفته و به یاد مانده ها را به هنگام خود به کار می بسته است. او در کارهای گوناگون دولتی دستیار پدرش بوده است و همچون او مورد پسند شاه و دربارش قرار می گیرد. اگر پدرش پیشه خود را با آبدارگری دربار می آغازد و به وزارت کشور و جایگاه امین السلطانی دربار می رسد و به انگیزه زبانزد به پاکدستی و درستکاری یکی از دوشیزگان قجری به فرنام همسری به وی داده می شود، او (میرزا علی اصغر خان) از پانزده سالگی پیش خدمت ویژه ناصرالدین شاه می شود و در روند رهسپاری به کربلای معلّی یکی از پیش کاران همراه شاه بوده است.

او که در زمان پدر خود، زبانزد به «صاحب جمع» (گماشته شترخانه و اَستر خانه) بوده در ۲۵ سالگی با درگذشت میرزا علی خان امین الملک رئیس دارالشورای کبری – زبانزد به امین الدوله می شود، پاژنام امین الملکی به وی بخشیده شده (سال ۱۲۹۹ ه.ق.) و چهارده مان نیز به این پاژنام شناخته می شود. با مرگ پدرش (۱۳۰۰ ه.ق.) او در سن ۲۶ سالگی همه ی پیشه های پردرآمد، چون ریاست سازمان پادشاهی، انبار غله مرکزی، سکه سرا، گمرک و گنجه ها (خزاین) وزارت دربار همراه با پاژنام امین السلطانی را از پدر به   مرده ریگ (ارث) می برد.

او پس از مستوفی الممالک چنان خود را به قبله ی عالم نزدیک می کند و به گونه ای مورد پسند رویکرد شاه قرار می گیرد که در پایه های نخست وزیری مستوفی الممالک، آسه (محور) توان و گردانندگی چرخ کشور می شود تا آنجا که دولتمردان دربار ناصری برای رسیدن به (فَر) و جایگاه بالاتر، دست به دامن او می شده اند و تنها چیزی که به هیچ روی در وجود امین السلطان دیده نمی شده نان کوری و یا ناخن خشکی او بوده به گونه ای که گشاده دستی او، آشنا و بیگانه نمی شناخته است. امین السلطان مانند پدرش آسیب گاه های (نقاط ضعف) قبله ی عالم را به نیکی دریافته و برای اینکه شاه را به گونه ی رسا به سوی خود کشانده و از خودش خرسند نگه دارد پی در پی پول هایی به فرنام پیش کش و یا هر چه که شاه به آنها بسیار دلبستگ داشته پیش کش می نموده است.

پ صدارت امین السلطان : (صدراعظم برجستگ ها و برپایی زاری ها !)

میرزا یوسف مستوفی الممالک به سال ۱۳۰۳ ه.ق. در می گذرد. پس از وی، امین السلطان با همان جایگاه وزارت دربار و کشور به زمان دو سال در جایگاه صدراعظمی بر همه کارهای وزارتخانه ها وارسی داشته است تا اینکه ناصرالدین شاه در سال ۱۳۰۵ ه.ق. رسماً کارهای کشور را به دستش می سپارد. قبله ی عالم در این زمان یکی از سه کس: قوام الدوله (میرزا عباس خان تفرشی) ، عضدالملک (علی رضا خان قاجار) و امین السلطان را برای کار صدارت نگرش داشته است.

شاه برای گزینش یکی از انان به صدارت عظمایی دست به کار استخاره با قرآن می شود. استخاره؛ امین السلطان را، راه نمی دهد ولی برای دو کس دیگر راه می دهد. سرانجام شاه با استشاره (رایزنی) امین السلطان را بر می گزیند که گفته اند: «اول استشاره و سپس استخاره» (هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود – در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست – حافظ) بدین گونه امین السلطان در سن ۳۱ سالگی بر جایگاه صدراعظمی جای می گیرد.

چرخه ی امین السلطان دوم را می توان چرخه ی پیمان نامه ی برجستگ ها (امتیازها) نامید. او به وارون میرزا آقاخان نوری و سپهسالار به یکی از دو توان (قدرت) بیگانه (روس و انگلیس) دلبسته نبود؛ بلکه با نیاز زمان و گاهِ خود با هر کدام سر و سرّی داشته است. هرچند که او دوست داشته تا در پهنه ی بازی شطرنج ، چیره دستش بدانند اما بیشتر، برنده همآورد بوده است؛ مگر زمانی که همرزم، به نیک اندیشی وانمود به باختن می کرد. امین السلطان در چرخه ای به نخست وزیری گزینش شد که چشم و هم چشمی روسیه و انگلیس در ایران سخت رو به افزایش بود. ایلچی های (سفیران) هر دو کشور تلاش می کردند تا نگرش شاه و امین السلطان را به سوی خود فرا خوانند. امین السلطان به گمان خود هماوردان پهنه ی چشم و هم چشمی را خشنود می نمود و این در حالی بود که هر آن از کام شیر به دهان اژدها و از هراس اژدها به مار پناه می برد. اگر برجستگ کشتیرانی و پس از آن برجستگ بانک شاهی به انگلیس ها داده می شود، برای خاموش کردن آتش آز روس ها برجستگ شیلات (پیشه ماهیگیری) دریای خزر به آن واگذار می گردد و این کنش ها و این دست و آن دست کردن ها و پهلو به پهلو شدن ها به نما برای خشنودی شاه بوده است.

میرزا حسین خان سپهسالار و ابراهیم خان امین السلطان رهسپاری نخست و دوم قبله ی عالم به فرنگ را گردانش (مدیریت) کرده بودند و بنا بود که به یاری این برجستگ ها نیز رهسپاری سوم، هرچه باشکوه تر باشد. امین السلطان برای ایمن سازی گنجینه ی تهی، شاه را به دریافت باج سبیل های کلان دلگرم می کرده است و از این رهگذر انگلیسی ها نیز کامیاب به ربایش نگرش امین السلطان به سوی خود شدند. پس از گرایش سلطان صاحبقران (پادشاه نیک بخت !) به سوی انگلستان ، او در سال ۱۳۰۶ ه.ق. برای بار سوم راهی سرزمین فرنگ (اروپا) می شود. دولت فخیمه انگلیس که به انگیزه دشواری های درونی کشور خود، نتوانسته بود از پادشاه ایران پذیرایی شاهانه کند در این رهسپاری، تاوان از دست رفته ها کرده، شاه مورد نگرش بسیار قرار داده می شود و این نیز سومین رهسپاری امین السلطان همراه با ناصرالدین شاه بوده است.

شاه در رهسپاری شش ماهه خود از کشورهای روسیه، لهستان، آلمان، هلند، بلژیک و انگلستان دیدار کرد و میرزاملکم خان (وزیر مختار ایران در لندن) توانست در پایان رهسپاری، افزون بر برجستگ های داده شده به دولت فخیمه انگلیس با پیش کش ارمغان هایی به شاه و همراهان ، برجستگ (امتیاز) بخت آزمایی (lottery) را از شاه و امین السلطان گرفته و آن را به ارزش چهل هزار لیره ی انگلیسی به دوکس و یا یک سازمان (institute) انگلیسی در ایران بفروشد.

سرخوشی و سرمستی قبله ی عالم از گشت و گذار در اروپا راهبند دریافت (درک) آن شد که این پیمان نامه ها – به ویژه پیمان نامه بخت آزمایی که خود به گونه ای آسبازی (قمار) است و با فرهنگ توده ی مسلمان سازگار نیست و کاتوزیان (روحانیون) را برمی شوراند؛ همچنانکه این برجستگ مورد ناسازگاری برخی از بزرگان ایران، کانوزیان و دینیاران قرار گرفت و دربار ناصری نیز به جای اینکه در خاموش کردن زبانه ی آتش تلاش کند، آتش در پنبه پنهان می کرد و خرابی پنهان را به پیرایش ایوان بسنده می نمود . که: «خانه از پایبست ویران است و خواجه در اندیشه نگار ایوان !»

شاه پس از درونشد (ورود) به ایران و در پی پرخاش و خروش های همگان، برجستگ بخت آزمایی را پوچ و بیهوده (لغو) اعلام کرد. پیش کش این برجستگ و سپس بیهوده اعلام شدن آن از سوی شاه انگیزه ای شد تا میان امین السلطان و میرزا ملکم خان ناهمگونی پدیدار شود . افزون بر اینکه ناخرسندی شاه از صدراعظم را نیز در پی داشته و امین السلطان انگیزه برکناری ملکم خان از جایگاه وزیرمختاری او را در انگلیس فراهم ساخته و میرزا محمد علی خان علاءالسلطنه را جایگزین او در لندن سازد.

از آن سوی، میرزا ملکم خان با شاه و صدراعظمش به ستیزه برخاسته ، دشمن خونی آن دو شده و با چاپ و پخش روزنامه ای به نام «قانون» در پی نانی شود که آجر شده و از چنگش در آمده بود. او در اروپا ماندگار شد تا داغ هایی که در کانون سینه خود داشت بر ، برگه های «قانون» مرهم نهد. پوچی برجستگ بخت آزمایی (و تنباکو) دوستان گرمابه و گلستان را دشمنان خونی و کارد و پنیری کرد تا آنجا که میانه شاه و امین السلطان نیز شکرآب شده تا اینکه چند سال پس، تیر میرزا رضای کرمانی دل شاه را نشانه گرفت و شاه آرزوی برگزاری پنجاهمین سال پادشاهی را به خاک برد.


« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »

میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) بخش دوم

این نوشتار به جناب حاجی «حسن لاوری» راهبر برازنده و دارنده ی برجستگ هفته نامه ی گرانسنگ «نصیر بوشهر» تقدیم می گردد.

ت «امین السلطان  و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»

۱ – «مهینگان» (کلیّات) :

 «لقب» (جمع آن القاب) و به پارسی سره، «پاژنام ها» ؛ نامی است جدای از نام بنیادین و آغازین (اصلی) که بر کس نهاده و در برگیرنده ی «نکوهش» – چون «قَلتَشَن» (زورگو)، «چُرتی» و «کژدماغ» . . .  و واژگونه؛ «ستایش» چون «ضیغم» (شیر بیشه و درنده) : «کس را به جهان چون پسر تو؛ پسری نیست – آهو بچه کی باشد چون بچه ی ضیغم – فرخی سیستانی» ؛ «صمصام» (شمشیر و یا تیغ بران و تا نَشو) : «از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و خبیر – هوا از خشم؛ خون بارید در صمصام خندانش – ناصرخسرو» و «آصف» (پاژنام وزیر اندیشمند و چاره اندیش که در بنیاد، وزیر سلیمان بوده و گفته اند که تخت «بلقیس» – ملکه ی «سبا» – را در یک چشم بهم زدن در پیشگاه سلیمان آورده) : «عنده علم بباید صفت آصف را – آصفی چون کند آن خواجه که نادان باشد؟ – کمال اسماعیل». به جای نام کس (شخص) از واژه ی پاژنام (لقب) بهره گرفته می شود.

به کوته سخن؛ پاژنام، یکی از شیوه های روا برای نامگذاری (denomination) و برنام (کُنیه) در ایران و گاه، همراه با نام آغازین و بنیادین در ایران چون «رستم دستان»، «اسفندیار رویین تن» ، «فردوسی توسی» و یا «محمّد امین» (محمد درست کردار) و جز اینها و به گونه ی فراگیر، مایه ی نازش و بالش ! چرا که هرکس دوست دارد به چیزی بنازد. گفته شده است که پیامبر اسلام (ص) فرموده اند: «نداری مایه بالش من است و بدان بالندگی دارم» به راستی کیست که دوست ندارد کاخی پر نما و پرشکوه – به ویژه در کویی که به پسوند «یه» چون «زعفرانیه» ، «کامرانیه» و «فرمانیه» پایان بپذیرد داشته باشد؟ مگر اینکه خداشناسی راستین (mystic) بوده و از نمایان ها و رویه های گیتایی دست شسته باشد؟ تا چند دهه ی پیش، پاژنام و فرنام (عنوان) نیز پایه و مایه ی به خود نازیدن بود و اکنون نیز به گونه ای دیگر چنین است که آری من از تبار «فلان الدوله» و یا «بهمان السلطنه» و حتی از تیره ی «قلتشن دیوان ها» و یا از تیره ی «چماقلو» ها و در همین مایه ها و . . . هستم و تا پیش از چرخه ی نخست وزیری رضاخان سردارسپه که شناسنامه و گزینش نام خانوادگی در کار نبود، کسان را بر پایه پیشه و یا زادگاه، چون «حسین عطار» ، «میرزا یوسف حکیم» ، «آخوند خراسانی» ، «ملاصدرای شیرازی» ، «هاتف اصفهانی» و «زکریای رازی» که «برگیر» (مضاف الیه) ، خود گونه ای پاژنام بوده است.

۲ پیشینه ی پاژنام و فرنام در ایران :

در چرخه ی سیاسی ایران از روزگار باستان تا چرخه ی نوین، جایگاه ویژه و والایی داشته است. برای نمونه «حسین خان» – سرتیپ مراغه ای – از امیران ایران در جنگ با روسیه در «پَروَست» (محاصره) گازانبری دژ امیرآباد زخمی شده بود. عباس میرزا شاهیار (نایب السلطنه) پسر بزرگتر و دلاور فتحعلی شاه قاجار افزون بر بازدید از اردو و چادر (خیمه) های سربازان و فرماندهان جنگی به سرتیپ یاد شده به پول آن زمان هزار تومان پاداش دستی و یکی از روستاهای کرامند مراغه را به نشان «تیول» (واژه های ترکی در چرخه های ایلخانی تا قاجاریه – به مِلک و سرزمینی گفته می شد که از سوی پادشاه به کسی واگذار می شد تا از درآمد و دریافت مالیات آن گذران زندگی نماید) به سرتیپ واگذار می کند تا با «باج» (مالیات) آن گذران زندگ نماید.

حسین خان از جانشین (ولیعهد) می خواهد تا به جای این دو پاداش (پول دستی و روستا) به او نشان و آویزه ای (حمایلی) هدیه کند ولی عباس میرزا نمی پذیرد. سرتیپ حسین خان به جانشین شاه می گوید: اگر به جای این دو بخشش و دهش، یک پاره نقره (مدال و نشان) دهید تا بر سینه ام بدرخشد گواراتر است! عباس میرزا پاسخ می دهد که »اگر زخمت بر پشتت نبود خودداری نکرده و سخت نمی گرفتم. پیشکاری امروزی تو، همین پاداش را داشت که دادم» . پس فزونی ها و برتری های نشان نقره بیش از یک پارچه (یکای شمارش آبادی و مِلک) روستای مهین (مهم) و اندازه ی هزار تومان پول دستی آن زمان بوده است وگرنه سرتیپ حسین مراغه ای بایستی از پذیرش آن دو پیشکش خیلی شادمان می شد چرا که با وجود تنگنای اقتصادی ایران در جنگ با روسیه، هزار تومان در آن زمان اندازه ی کمی نبوده است. البته سرتیپ یاد شده از پشت، زخمی شده بوده است ؛ پنداری در گاهِ گریز از پهنه ی جنگ زخمی شده و عباس میرزای شاهیار با تیزبینی به این نکته ی کرامند پی برده است. از این رخداد می توان هم به تیزبینی و هوش این جانشین دلاور پی برد و هم اینکه در دادن نشان و پاژنام و فرنام بسیار سخت گیر بوده است.

امیرکبیر به وارون پیشینیان خود (آقاخان نوری و یا امین السلطان) آیین پاژنام بخشی های پوشالی را از میان برداشته و به واژه ی «جناب» بسنده کرد حتی نسبت به جایگاه صدارت ! چرا که او پاژنام ها و فرنام های فرمایشی و سپارشی را پایه ی زیان های همبودین (اجتماعی) می دانست. از بن دندان می توان گفت که ایرانیان در زمینه ی پاژنام، فرنام و پایگاه (منصب) سرآمد توده ها و تیره ها بوده اند. رواگ روزافزون پاژنام ها و فرنام های شهرآیینی و اسلامی نیز از ایرانیان بوده که خود پیشینه ی دیرینه ای دارد.

در کتاب «اوستا» از بیشتر شاهان و بزرگان ایران با پاژنام شان یاد گردیده و آنان را با پاژنام «کَی» می خوانده اند. مانند: «کیقباد» : «منسوخ گشت قصه ی کاووس و کیقباد – افسانه شد حکایت دارا و اردوان – ظهیر فارابی» . «کیکاوس» و «کیخسرو» : «تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیار – تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو – حافظ» . پس «کَی» یکی از نخستین پاژنام های ایرانی است.

در زمان هخامنشیان به واژه «هخشایتی» (پادشاه) بر می خوریم که از زمان کوروش بزرگ تا اردشیر سوم واژه ی پاژنامی بوده است. از واژه ی «هخشایتی» با دگرسانی زبان و دگرگونی واج ها و زدایش و سترون برخی از آنها واژه «پادشاه» به دست آمده است که در دو زبان پیاپی پهلوی و پارسی دری، «پادشاه» به «شاه» دگرش یافته و سپس در زبان پارسی امروزی، واژه فراگیر شاه شده است. در زمان هخامنشیان به کسانی که کار شایانی انجام داده بودند پاژنام را به نشانه ی پاداش می بخشیدند.

در ایران باستان پاژنام های پیشه ای مانند سپهسالار، بارسالار، پرده دار وجود داشته است. پادشاهان آن چرخه ها نیز پاژنام هایی چون «درازدست« (برای اردشیر درازدست)، بزهکار – از بافت نکوهش – برای یزدگرد اول و انوشیروان از بافت ستایش چون نوشین روان (انوشیروان) برای خسرو اول واژه ی «پرذات parazata» به معنای پیشداد. در زمان ساسانیان پاژنام، بسیار بوده است مانند «مهشیت mahisht» .

در زبان پارسی اسلامی که در پی زبان پهلوی آمده است و به نام زبان باشکوه «دری» زبانزد شده است واژه های دیگری چون تاجور (من آنگه سر تاجور داشتم – که سر در کنار پدر داشتم – سعدی) یعنی دارنده ی تاج، «جهاندار» ، «خدیو» (پادشاه) امیر و میر، واژه «مَلِک» تازی به گونه ی «ملیکان» و «ملوک» ، «سلطان» (سلطان محمود غزنوی) و واژه های ترکی چون «خان» (خوانین) خاقان (خوافین) ، «تکین» و «سبکتکین» ، «بیگ» و «بیگم» و خانم و خاتون به معنای: بی بی، کدبانو، خانم و زن بزرگ منش . . . (باده دهنده بتی بدیع ز خوبان – بچه ی خاتون ترک و بچه خاقان – رودکی) که خاقان پاژنام پادشاه ترکان و پادشاه چین . .

«شاردن» (جهانگرد فرانسوی در چرخه ی صفویه) در نورد نامه (سفرنامه) خود نگاشته که ایرانیان پاژنام های پرمعنی و سترکی را برای خود گزینش می نمایند. که این پاژنام ها بیانگر آرمان ها و آرزوهای آنان است و این پاژنام ها برخی پارسی و برخی تازی هستند. . . .

در میان تازیان پیش و پس از اسلام، پاژنام های کرامند کسی (فردی) و ویژه برای پیامبران، پیشوایان شیعی، شاهان و جانشینان (خلفا) چون: سیدالشهدا (سرور و سالار جانباختگان)، «باقر» (شکافنده) ، «صادق» (راستگو) ، «کاظم» (بردبار)، «مهدی» و «عیسی روح الله» . بنی عباس نیز همگی دارای پاژنام بوده اند . مانند «ابوبکر صدیق» (راستگو) ، «عمر فاروق» (جدا کننده) (در میان حق و باطل باش چون فاروق حق را معین – خاقانی) «عثمان ذوالنورین» (کسی که دو تا دخت پیامبر (ص) را به زنی گرفته است).

ریشه ی پیدایش و گسترش پاژنام های بیان کردنی (توصیفی)، کسی، دیوانی به گونه ای که سرآغازهای سده ی کنونی نیز برندگ (دوام) داشت، به چرخه ی «آل بویه» در سده ی چهارم هجری بر می گردد که خلفا برای دریافت پاژنام هایی با برگیر (مضاف الیه) «دوله» «ملّه» و دین زیر فشار گذارند. بنیانگذاری این دودمان به ویژه «عضدالدوله» سخت پای بند دریافت پاژنام های بالنده و والا پایه گذار نهاد سیاسی – همبودین، پاژنام های بیان کردنی کسی، دیوانی در سراسر سرزمین های اسلامی بودند.

برادران آل بویه پس از چیرگ بر باختر ایران و به چنگ آوری بغداد ۹۴۵/۳۳۴ ه.ق. به زور از خلیفه المطیع بالله پاژنام های «رکن (پایه) الدوله ، عماد (ستون) الدوله و معزّ (گرامی دارنده) الدوله» گرفتند. غزنویان نیز همچون آل بویه در گرفتن پاژنام، شور و گرمی بسیار از خود نشان می دادند. به نوشته سیاستنامه، چون سلطان محمود غزنوی به سلطانی نشست از امیرالمؤمنین (القار بالله) پاژنام خواست، او را یمین (سمت راست) الدوله فرستاد. سلجوقیان پاژنام «سلطان منظم» را برای خود برگزیدند و خلفای عباسی نیز به سه تن فرمانروای این دودمان پاژنام هایی با برگیر «الدوله» و به بقیه پاژنام هایی با برگیر «دین» دادند. سلاجقه به وزرای خود لقب هایی با برگیر «مُلک» می دادند. مانند: «نظام المُلک».

در دوره ی خوارزمشاهیان به وزیران پاژنام هایی با برگیر «ملک، دین» چون ضیاءالمُلک (ضیاء = پرتو) و علاءالدین (علاء = برتری) می دادند. مغولان بر پایه آیین بیابانگردی خود، نگرشی به پاژنام و آیین ها نداشتند. امیر تیمور نیز همین رویه را داشت و پاژنامی که بر سرداران بزرگ خود می نهاد واژه ی «بهادر» (دلاور) بود اما دبیران و منشی یان که ایرانی بودند معمولاً به شیوه ی گذشته پاژنام هایی را با برگیر (مضاف الیه) «ملک»، دوله و دین می گرفتند که ملقب (title) شده به «دین» در کشورهای اسلامی ویژه مسلمانان بود.

در این چرخه، برخی از وزیران یهودی و مسیحی (ترسایی) مانند صفی الدوله (بی آلایش و برگزیده) ابهری، فرزندان و بستگانش پاژنام هایی همچون «سعدالدوله» (خجسته و میمون) ، فخر الدوله (بالندگی) ، شمس الدوله (خورشید و مهر) و مهذب الدوله (پیراسته) در زمان «ارغون خان» و «گیخاتو» و «رشیدالله» که پس از اسلام آوردن «رشیدالدین» (بلندبالا) پاژنام گرفت.

شاهان صفوی نیز همچون امرای تیموری «قراقویونلو» و «آق قویونلو» نگرشی به پاژنام های ستایشی (وصفی) نداشتند. از همین روی پاژنام هایی چون «کلب آستان علی» ، سلطان عادل و بهادرخان برخود نهاده و دستینه (امضاء) می نمودنند. پاژنام های ستایشی دیوانی در این چرخه ی گماشتگی شان تعلق می گرفت و بدین چینش «اعتماد الدوله» برای صدراعظم ، رکن السلطنه برای قوچی و رکن الدوله برای قوللر آقاسی.

چندین پاژنام دیگر نیز وجود داشت که برگرفته از فرنام های پیشه ای بود. چون: «مستوفی (آمارگیر) الممالک» ، «معیر (عیارگر) » و «حجت الممالک» (رهبر).

                                                                                      ادامه دارد


« سیاستگزاران دوره ی قاجاریه »
میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) – بخش سوم
«امین السلطان و القاب و عناوین دوران قاجاریه»: «بگو لقب چه داری تا بگویم کیستی؟»
۲- پاژنام از فرادستی تا فرودستی (از مجدالسلطان تا ملاعلی عاجز و از مؤتمن الملک تا ملّا حیدرکور) :
(باعرض پوزش در بخش دوم پیش از مانند ابوبکر . . خلفای راشیدن است)
نگاشتیم که پاژنام ، یکی از شیوه های روای نامگذاری در ایران بوده است که از سرزمین «عبرانیان» (Hebaricsکلیمیان) به سرزمین ایران جا به جایی یافته است. برخی فرنام ها چون: سردار و سرلشکر و سپهدار و رئیس الوزرا (صدراعظم) ؛ «حجت الاسلام و المسلمین» (برای دینیاران شیعی)، «مُفتی اعظم» (برای دینیاران اهل سنت)؛ جناب، حضرت، مستطاب (شایسته و پسندیده) جزو پاژنام ها و فرنام های لشکری ، کشوری، کیشی و همبودین بوده؛ جنبه های همگانی داشته و برخی نیز چون «مصدق السلطنه» (محمد مصدق) و «وثوق الدوله» (حسن وثوق) جنبه ی ویژه ای و مردمی دارند. خواجه نظام الملک توسی – بزرگترین دیوانسالار پس از اسلام در کتاب «سیاست نامه» خود، یکی از رازهای هر کشوری را نگاهداشتن اندازه ی جایگاه هرکس می داند تا ارزش کسان بدان شناخته شود . . . به راستی پاژنام و فرنام همانند نام خانوادگی امروز بوده و بلکه چیزی نیز فراتر از آن ؛ با یک ساختار دستوری پارسی و تازی گاه فراگیر و گاه ویژه و برگزیده و گاه جنبه دیوانی و گاه جنبه ی ستودنی (description) به هر روی پاژنام برای بزرگان سویه ی دگردیس (وجه تمایز) و برتری بوده است. نظام الملک می گوید اگر پاژنام یک دینباور و یا دادرس (قاضی یا قاضی القضات) «معین الدین» باشد آیا رواست که پاژنام شاگرد آنان و یا کدخدایی که از کیش و دانش بهره ای نبرده؛ بلکه از خواندن و نبشتن هیچ نداند همان معین الدین باشد؟ پس چه ناهمسانی است میان دانا و نادان، دادرس و دینیار با شاگردشان در جایگاه؟
گاهی در چشم و هم چشمی ، برای خوار شمردن و کینِ با دشمن از پاژنام، بهره گرفته می شده است. برای نمونه ؛ شاهان صفوی در راستای خوارداشت سلاطین عثمانی ، پایوران (صاحب منصبان) خود را پاژنام «سلطان» (پادشاه) بخشش می کرده که پس ها میان توده ها رواگ یافته و در نام های آمیخته (مرکب composite) دو بُن پاره ای (دو عنصری) چون «فاطمه سلطان» و «سلطان حسین» و جز اینها به کار می رفته است و این کنش، سلاطین عثمانی را برانگیخت و آنان نیز برای بازنهش (جبران) و کین خواهی از پادشاهان صفوی به فرودستان خود پاژنام «پاشا» که همان کوته شده ی پادشاه است به کار می بردند و با این چینش (ترتیب) این پاژنام تا پیش از فروپاشی دودمان عثمانی هم چنان در آن سرزمین رواگ داشته است. خواجه نظام الملک، در کتاب «سیاست نامه» خود که در نیمه دوم سده ی پنجم نگاشته شده است می نویسد: امروز پاژنام به انگیزه رواگ (رواج) بی رویه، دیگر ارزش گذشته ی خود را ندارد، پس بایسته است که امیران و پادشاهان جلو پاژنامگذاری بی ریشه و بی پایه و مایه را بگیرند چرا که اگر کسانی بدون شایستگی بسنده، دارنده پاژنام شوند از اوج و جایگاه فرمانروایی کاسته شده، ناهمسانی کهتر و مهتر، سره از ناسره از میان خواهد رفت.
گاه میان نام و نامیده (اسم و مسمّی) ، فراخوری (مناسبتی) نگریسته می شده است. برای نمونه در پاژنام «نجم (اختر) الدوله» که منجم باشی (سرگروه اخترشناسان) دیوان بوده و یا «مُخبر (گزارشگر) الدوله» که کارش خبررسانی بوده است. اما بیشتر پاژنام ها چون «شغال الدوله» و «ببر السلطنه» بی پایه؛ و مایه انگیزه آلودگی و ریشخند است. خواجه نظام الملک گفته است که پاژنام امرای (فرماندهان) ترکان پسوند «الدوله» (دولت) چون «حسام (شمشیر) الدوله» ، «عین (چشم) الدوله» ، «شمس (خورشید) الدوله» و جز اینها داشته است. از سویی پاژنام خواجه گان نیز «عمید الملک» ، «ظهیر (پشتیبان) الملک» ، «قوام (پایدار) الملک» ، «نظام (سازمان) الملک» ، «کمال (بالاترین جایگاه) الملک» و جز اینها بوده است. اما اکنون این بازشناخت (تمیز) از میان برخاسته است. ترکان؛ پاژنام تاجیکان – تازیکان – (ناترک و ناتازی) بر خویشتن می نهند و تازیکان پاژنام ترکان بر خود گذارند و به بدی (عیب) نمی دانند. او در پرخاش رواگ پاژنام های گوناگون می نویسد که « امروزه کمتر کسی است که اگر کمتر از دو پاژنام برای او نویسند خشم گیرد و بیازارد» .خواجه بر این نکته پای می فشارد که باید جایگاه و پایه ی فرومایگان کم مایه (عوام) و بزرگان و ویژگان (خواص) کهتر و مهتر از یکدیگر بازشناخته شود.
پاژنام یکی دو سه دهه پس از خواجه نظام الملک چنان رواگ یافت که در جایگاه نام جای گرفت و همه لایه های تودگان این شیوه ی نامگذاری را به کار بستند. به باور خواجه نظام الملک، هر چه در گزینش پاژنام ها واژه ی بلندپروازانه بیشتری به کار گرفته شود به همان اندازه از توان راستین جاه کاسته شده و بازه ی بسشتری میان پاژنام و توان راستین پادشاهان پدیدار می شود. برای نمونه می توان به باره ها (موارد) زیر در چرخه ی ناصری نمارشی داشت:
الف – برخی از فرمانروایان استان ها که بیشترشان از بن پاره (عنصر) شاهزادگان درجه ی نخست بودند می توانستند برای کس مورد نگرش خود از شاه درخواست پا%