قسمت چهارم

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و چهارم

۱ اندکی با تو، به گفتم غم دل ترسیدم (که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است) ذوقی کرمانی.

نیم بیت دوم به گونه (ترسم آزرده شوی ورنه سخن بسیار است) زبانزد شده است.

همانندی  :  «چه گویم که ناگفتنش بهتر است؟» * «آن به که نپرسی تو و ما نیز نگوییم – کافسانه ی ما باعث صد گونه ملال است.»

۲ خویش هر چند که معشوق بود، دل نبرد (تشنه را آب دهان سیر نسازد هرگز) میر عبدالرحمن قمی..

۳ نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل (تشنه را آب محال است که از یاد رود) کلیم کاشانی.

همانندی  :  لب تشنه نیز نگذرد از جویبار اسب (مکتبی)

۴ برو، زن کن ای خواجه هر نوبهار که (تقویم پاینه باری نیاید به کار) – سعدی.

همانندی ها :  «گذشته ها گذشت» . «بر گذشته ها صلوات» .

۵ تواضع سر رفعت افزایدت تکبر به خاک اندر اندازدت) – سعدی.

۶ (تکبر «عزازیل» را خوار کرد) به زندان لعنت گرفتار کرد سعدی.

یکی از فروزه های خودبزرگ بینی این است که در درود فرستادن و نیک روزی بر او پیشی گیرند و گاهِ ورود به انجمن و نشستگاهی بر او پیشی نگیرند. همیشه بر بالای جایگاهش نشانند و توده ها در برابر او کوچکی کرده بر خاک نشینند. بر او خرده نگرفته مبادا پند و اندرزش دهند. همه برایش برتری و برجستگ قایل شوند و مرزی نگه ندارند و توده ها در برابرش دست به سینه باشند و همیشه از شکوهش سخن برانند. او نشسته و مردم در برابرش ایستاده باشند. زیان های بسیاری بر کس خودپسند جایگیر است و از اندازه فزون. از زمره اینکه در زندگانی تنها خودش را دارد و بس.

«عزازیل» بر پایه بازگفت های آیینی یکی از سه فرشته ها (هاروت، ماروت و عزازیل) یی است که پروردگار آنان را به کره زمین فرستاد تا مانند آدمیان زندگی کنند و از بازدارنگ ها (محرمات) بپرهیزند وگرنه گوشمال شوند. عزازیل پس از چندی، چون دانست که از پس این آزمون بر نمی آید گفتار ناتوانی نمود. (فرهنگ فارسی معین) .

۷ (تکلّف «آلایش» گر نباشد خوش توان زیست) تعلّق «دلبستگی» گر نباشد خوش توان مُرد – جامی.

باید آن چنان زیست که اگر روزی، روزگار چیزی را به ما ارزانی داشت آنچنان شادمان نشویم که روند زندگی مان نابسامان شود و از آن سوی اگر روزی، داده هایش را بازپس گرفت اندوهناک نشویم. به گفتاری دیگر، روی آوری و پشت گردانی روزگار برای ما چندان ناهمگونی نداشته باشد.

۸ (تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف) مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی – حافظ.

این بیت در میان مردم یک زبانزد روان شده و در سال های بازپسین یک کاربرد فکاهه آمیز و خوشامدگونه به خود گرفته است. بدین گفتار که چون کسی برای گرامی داشت میهمان یا تازه واردی جای خود را پیش کش می کند، میهمان و یا تازه وارد در پاسخ با لیخندی نیم بیت اول را می گوید که: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ! و او آن تعارف را رد و یا می پذیرد.

همانندی ها :  دلا تا بزرگی نیاری به دست – به جای بزرگان نیاری نشست – نظامی . «بزرگی هزینه (خرج) دارد» . «بزرگی ریخت و پاش دارد» .

۹ نکند میل دل من به تماشای چمن (که تماشای دل آنجاست که دلدار آن جاست) – سعدی.

همانندی  :  مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست – حافظ.

۱۰ من گرفتار کمندم، تو چه دانی که سواری (تن آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد؟) سعدی.

۱۱ (تن به جان زنده است و جان زنده به علم) دانش اندرکان جایت گوهر است – ناصرخسرو.

۱۲ (تندُرُستان را نباشد دردِ ریش) جز به همدردی نگوید درد خویش سعدی.

همانندی  :  حال سعدی تو چه دانی که نداری دردی؟ * بر من این درد کوه پولاد است – چون تو زآن فارغی تو را باد است – عطار * کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها – حافظ * منم بیمار و نالان، تو درستی – ندانی چیست در من درد و سستی – (ویس و رامین) * تو را بر درد من رحمت نماید – رفیق من یکی همدرد باید – (سعدی) * تن آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد؟ (سعدی) * تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی – (سعدی)

۱۳ پر و بال خِرد ز دل باشد (تن بی دل جوال (کیسه) گِل باشد) – سنایی.

همانندی ها :  کسی را که کاهل بود گنج نیست (فردوسی) * تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی (سعدی) * نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

۱۴ میروی و مژگانت خون خلق می ریزد (تند میروی جانا ترسمت فرو مانی) – حافظ.

۱۵ چند خواهی پیرهن از بهر تن (تن رها کن تا نخواهی پیرهن) قاآنی.

همانندی  :  چندت اندوه پیرهن باشد – بو کت این پیرهن کفن باشد – سنایی.

۱۶ (تو از مُشک، بویش نگه کن نه رنگ) که دُر گرچه کوچک ، بها بین نه سنگ – اسدی.

۱۷ (تواضع سر رفعت اندازدت) تکبر به خاک اندر اندازدت سعدی.

۱۸ (توانا بود هر که دانا بود) ز دانش دل پیر برنا بود – فردوسی.

۱۹- چو از زر تمنای زر بیشتر (توانگرتر آن کس که درویش تر) نظامی.

۲۰ به بهرام گفت ای دلارای مرد (توانگر شدی گِرد بیشی مگرد) فردوسی.

۲۱ توانگری نه به مال است نزد اهل کمال (که مال تا لب گور است؛ بعد از آن اعمال) – سعدی.

۲۲ ز بهر درم تند و بدخو مباش (تو باید که باشی؛ دِرَم گو مباش) – نظامی .

۲۳ تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند – حافظ.

بیت بالا بازتابی از باورهای شخصی حافظ است. از بن دندان می توان گفت که بخش بزرگی از منش حافظ برگرفته از همین نکته ی راهبردی و بنیادی است. یکی از رهنمون هایی که حافظ از پارسایان بیزار می باشد این است که آنها بندگی و پرستش را به انگیزه دریافت پاداش بهشت رفتن و بهره مندی از آسایش و تن آسایی که در بهشت وجود دارد به انجام می رسانند ؛ یعنی آنها بندگی را در برابر دریافت مزد می کنند ! و این در حالی است که دلداده ی راستین هیچ چشمداشتی به مینو و نکوهش های بداندیش انگیز ندارد و بی آنکه بیمی از آتش دوزخ داشته باشد تنها تندرستی و خوش بختی دوست را خواستار است و نه چیزی دیگر.

۲۴ برادران طریقت نصیحتم نکنید (که توبه در رهِ عشق، آبگینه بر سنگ است) – سعدی.

۲۵ تو پاک باش و مدارای برادر از کس باک (زنند جامه ی ناپاک گازران بر سنگ) سعدی.

در گذشته ، رخت شویان (گازران) رخت های ناپاک را بر سنگی گذاشته و با کوبیدن چوب ستبری بر رخت، از آنها چرک زدایی می کردند.

۲۶ تو را که درد نباشد، ز درد ما چه تفاوت؟ – (تو حال تشنه ندانی که بر لب جویی !) سعدی.

۲۷ (تو چنگال گرگان کجا دیده ای) که آواز روباه نشنیده ای (از مرزبان نامه).

۲۸ من از مفصّل این بحث، مجملی گفتم (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل «کوتاه») کمالی.

۲۹ (تو را با نبرد دلیران چه کار؟) تو پیره زنی، دوکت آید به کار !.

بیت بالا زمانی به کار می رود که هماوردان (حریفان) پهنه ی شطرنج و تخته نرد به هنگام بازی، بر پایه شوخی به یکدیگر گویند.

۳۰ ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم (تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد !) – حافظ.

همانندی ها :  خان «مرو» است؛ چنار منزلش را نمی بیند. * نوه ی تورخان سر گرگین بر چین است . * می خواهد سُم ستورش را مانند سُم خر حضرت عیسی ببوسند ! * به ماتحتش می گوید دنبال من نیا بو میدی ! * سُنده را با نیزه ی هفده گزی نمی توان دم دماغش برد !

۳۱ (تو شده حیض و من به گرمابه) ماهی او؛ من تپیده بر تابه) سنایی.

۳۲ همچو ابلیسی که گفت «اغویتنی» – (تو شکستی جام و ما را میزنی؟) مولوی.

مولوی با گفتار گزاره ای «بما اغویتنی» به داوش (ادعای) اهریمن در نسبت دادن گناهش به پروردگار
می پردازد و آن را انگیزه و رهنمون گستاخی او به پروردگار می داند چرا که اهریمن خود را از انجام گناه دور می داند و انگیزه بنیادین را خداوند می شناسد که این نمایانگر بینش جبرگرایانه اوست.

همانندی ها :  خود می زند و خود فریاد می کند. * خود کردن و عیب دوستان دیدن – رسمی است که در جهان تو آوردی – سعدی.

۳۳ درازنای شب از چشم دردمندان پرس (تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی؟) سعدی.

۳۴ – «سل المصانع رکباً تهیم فی الفلوات (تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟) سعدی.

برگردان آزاد : «نشانی آبگیرها و یا برکه ها را از سوارانی بپرس که در بیابان های تهی از آب و سبزه، سرگردانند.» گفتار بیشتر اینکه «مصانع» جمع «مصنع» از ماده «صنع» است و آن گرد آمدن آب های باران به گونه ی «برکه» ، «تالاب» ، «بَرم» ، غدیر و یا آب انبار در یک جا می باشد. بدین گونه که در زیرزمین هامون ها، انباشتگاه هایی از آب می ساختند. این آبگیرها در پهنه ی بیکران کویر ها برای بیابانگردان تازی دو نشانه را با خود به همراه داشت. یکی اینکه از تشنگی نیست و نابود نمی شدند . دیگری اینکه این آب انبارها در گذرگاه های راه های بنیادین و پر رفت و آمد بنا نهاده شده بودند و راهبانان از وجودشان آگاه بوده و نبودشان گذر از بیابان ها (بادیه) را ناشدنی می ساخت و بر همین پایه بود که «مصانع» در پهنه ی کویر دارای ارزش و جایگاه بسیاری بودند. ناسانی این آب انبارها با تالاب (غدیر) ها در این بود که آب انبارها دست ساز بودند و این درحالی بود که بَرم ها به گونه ی گودال های طبیعی در پهنه ی بیابان ها گفته می شد.

به هر روی آب های این آبگیر ها چشایی و مزه گوارایی نداشتند اما همین آب ناگوارا برای شترسوارانی که در هامون ها ، بیابان نوردی (تهیم فی الفواتِ) می کردند نکودهشی (نعمتی) ارجمند بود که به نیکی از ارزشمندی آن آگاه بودند ولی آب این آب انبارها برای کسانی که در کنار چشمه سارهای با آب زلال و یا رودهای پرآبی چون نیل مصر زندگی می کردند چشایی و دل چسبی نداشته و آن گونه آب ها را ارج نمی نهند. (ای سیر، تو را نان جُوین خوش ننماید – معشوق من است که نزدیک تو زشت است – حوران بهشتی را دوزخ بود «اعراف» ، از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است – سعدی) (اعراف جایی است میان بهشت و دوزخ)

۳۵ (تو که نوشم نه ای، نیشم چرایی؟) تو که یارم نه ای پیشم چرایی؟ . تو که مرهم نه ای زخم دلم را نمک پاش دل ریشم چرایی؟ – باباطاهر.

۳۶ گر فراقت بکُشد، جان به وصالت بدهم (تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید) سعدی.

همانندی  :  جِر بزنی ، جِر نزنی برده ای – خوب رخی هرچه کنی کرده ای – ایرج میرزا.

۳۷ بگفتمش کوتهی افسوس افسوس (تو پا میبینی و من پر طاووس) وحشی بافقی.

همانندی  :  تو مو میبینی و من پیچش مو.

۳۸ مرا بگذار تا گریم شب و روز (تو مادر مرده را شیون میاموز) نظامی.

همانندی  :  به سرماخورده، لرزیدن میاموز – صائب. «ماتم زده را به نوحه گر حاجت نیست – عطار».

۳۹ چه کند کشته ی عشقت که نگوید غم دل (تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند !) سعدی.

همانندی ها:  خون نخسبد بعد مرگت در قصاص – تو مگو که میرم و گردم خلاص – مولوی.  قصاص به قیامت نمی ماند.

۴۰ (تو مو میبینی و من پیچش مو) تو ابرو ، من اشارت های ابرو وحشی بافقی.

همانندی  :  تو؛ پا میبینی و من پر طاووس.

۴۱ حسد چه می بری ای دل به کشتگان غمش (تو هم به مطلب خود میرسی شتاب مکن).

همانندی  :  تو هم به مطلب (مشروطه) خود میرسی شتاب مکن.

۴۲ تو گرد کسی گرد که او گِرد تو گردد (تو یار کسی باش که او یار تو باشد) .

۴۳ تهی پای رفتن به از کفش تنگ (بلای سفر به که در خانه جنگ) سعدی.

همانندی  :  پا تهی گشتن به است از کفش تنگ – رنج غربت به که اندر خانه جنگ – مولوی. «سفر، عید باشد بر آن کدخدای – که بانوی بد باشدش در سرای – سعدی» . «به زندان قاضی گرفتار به – که در خانه دیدن، بر ابرو گره – سعدی» . «کفش تنگ از پا به در !»

۴۴ بود سرمایه داران را غم بار (تهیدست ایمن است از دست طرّار «دزد» ).

۴۵ شود بی درم شاه بیدادگر (تهیدست را نیست زور و هنر) فردوسی.

۴۶ (تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز) پس واجب است بر همه کاری تأملی سعدی.

۴۷ دخل بی جا ندهد غیر خجالت اثری (تیر کج باعث رسوایی تیرانداز است) کلیم کاشانی.

۴۸ خیره آن دیده که آبش نبرد گریه ی عشق (تیره آن دل که در او نور محبت نبود) حافظ.

۴۹ مرا گویند دل باز آر از آن تُرک کمان ابرو (ولی تیری که جست از شست کی دیگر به شست آید؟) ابن یمین.

۵۰ (تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است) جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست؟ – حافظ.

همانندی  :  با غریب، سگی نباید کرد (اسرار التوحید)

پایان واج « ت »


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و پنجم

۱ سوی بام آمد ز متن ناودان (جاذب هر جنس را هم جنس دان) – مولوی.

در دانش شیمی – فیزیک قاعده ای داریم که می گوید: «شود هم جنس در هم جنس محلول» یا: «like dissolves like» یعنی یک ماده قطبی (polar) در قطبی گشوده (حل) می شود. مانند آب و الکل که به هر نسبتی در یکدیگر گشوده می شوند و نیز یک ماده ناقطبی در یک ماده ناقطبی حل می شود مانند نفت و بنزین. اما اگر یکی قطبی و دیگری ناقطبی باشد این دو در هم حل نمی شوند، مانند آب و نفت.

مولانا می خواهد قاعده ی «جنس بر جنس است عاشق جاودان» را با یک داستان به گونه ی تمثیل (analogy) گفتار کند. بدین گونه که کودک خردسال بانویی به بالای پشت بام خانه و ناودان رفته بوده است. بیم افتادن کودک از پشت بام و نزدیک ناودان انگیزه ای می شود تا مادر به پیش حضرت علی (ع) برسد و از وی یاری جوید. آن حضرت به زن سفارش می کند تا کودکی خردسال را به پشت بام ببرند و کودک خانواده بی درنگ به پیش همبازی خود می آید و قانون ربایش به روشنی گفتار می شود.

همانندی  :  «کور ، کور را می جوید ؛ آب، گودال را»

۲ بد گُهر را رتبه ی و منصب نسازد ارجمند (جامه کی زینت دهد اندام نازیبنده را؟)

۳ سروی تو پریچهره و من دیوانه (جانا سخن راست ز دیوانه بپرس) خواجوی کرمانی.

۴ به جان این مَثَل زندگانی ده است (که جان بخشی از جان ستانی به است) امیرخسرو دهلوی.

همانندی ها :  «جان بخشی کنید نه جان ستانی» . خلق همه یکسره نهال خدایند. هیچ نه برکن زین نهال و نه بشکن (ناصرخسرو) . به خون ای برادر میالای دست – که بالای تو هم دست هست – سعدی . چو چیره شدی، بی گنه خون مریز . (جان به تلخی دادن از ناز طبیبان خوشتر است) . رحم کن ای مرگ و فارغ ساز از درمان مرا – غلام احمد نوید فغانی.

۵ (جان بی نان به کس نداد خدای) زآنکه از نان بماند جان بر جای – جامی.

۶ جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی (جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه) – مولوی.

در زمینه ی خرابات، در کتاب حافظ نامه بهاء الدین خرمشاهی بسیار روشنگری شده است اما به کوته سخن، خرابات هم به معنای ویرانه ها و هم به معنای جای باده پیمایی و دلدادگی با کنیزکان و در عین حال ویرانی خوی های نفسانی و نماد جایگاهی است که آدمی از ریا و خودخواهی دوری می گزیند و به بندگی و نداری خود را باور دارد.

۷ راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل (جان من، خود کرده ای خودکرده را تدبیر نیست) – ناصرخسرو.

۸ با بدان بد باش و با نیکان نکو (جای گُل، گُل باش و جای خار خار) – سعدی.

۹ بیگانه را به رسم تکلّف کنند دوست (جایی که دوستی است، تکلّف چه حاجت است؟) – سعدی.

تکلف یعنی به خود زحمت دادن یا در زحمت افتادن.

۱۰ ای خانه خراب مهره ی نرد نه ای (جایی بنشین که بر نخیزانندت) – سلیم.

۱۱ ز آن اُشتلُم کند که به میدان ندید مرد (جایی که میوه نیست تهمتن چغندر است) احمد اخگر.

اُشتلُم به معنای رجز خوانی است.

۱۲ (جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟) شکسته بال و پر داند بهای مومیایی را – صائب.

۱۳ چشم خفاش اگر پرتو خورشید ندید (جرم بر دیده ی خفاش، نه بر خورشید است) ابن یمین.

همانندی :  نور خورشید در جهان فاش است – آفت از ضعف چشم خفاش است – سنایی.

۱۴ (جز به تدبیر، کار مکن) پیر دانش، نه پیر کهن ! – سنایی.

۱۵ (جز به خردمند مفرما عمل) گرچه عمل کار خردمند نیست – سعدی.

سعدی به پادشاه می گوید که کارهای دیوانی (اداری) را جز به خردمندان و فرزانگان مسپار هرچند که بخردان تن به کارگزاری کارهای دولتی (دیوانی) ندهند و به آن نپردازند. زیرا هراس بیمامد آن بر امید بار و میوه آن برتری دارد. گاس بتوان گفت که پنداره ناهمسو با اندیشه بالا این است که به گونه ای کنشگران، خردمندان نیستند وگرنه به کارهای سیاسی که بیم از دست دادن جان و آبروی آنان می رود تن در نمی دادند. می گویند سنایی غزنوی خواهر بهرامشاه غزنوی را به زنی بر نمی گزیند چونکه بهرامشاه می خواسته سنایی را به ستایش گویی خود وادارد و خردمندی چون سنایی این کار را ناپسند و نکوهیده می دانسته است.

۱۶ ای خضر ، خوش ز همسفران دور مانده ای (جز بی کسی، نتیجه ی عمر دراز چیست؟) دانش مشهدی.

همانندی ها :  بگو به خضر که جز مرگ دوستان دیدن – دگر چه حاصل از این عمر جاودان داری؟ – صائب. ما از این هستی ده روزه به تنگ آمده ایم – وای بر خضر که محکوم به عمر ابد است – صائب.

۱۷ ستم بر ستم پیشه عدل است و داد (جفا پیشگان را بده سر به باد) سعدی.

۱۸ (جگر ها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد) ریاضت ها بباید تا نهالی بارور گردد – ؟

۱۹- (جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال) هزار نکته در این کار و بار دلداری است – حافظ.

آنچه که انگیزه ی زیبایی راستین می شود چگونگی چشم و زلف، رخسار، خط (موی تازه روییده) و خال نیست که اینها خود همه رویه گزاره هستند بلکه در راه و رسم دلدادگی و دلداری هستند. نکته های باریک تر از موی دیگری وجود دارند که آنها پایه های بنیادین دلبری و دلستانی هستند که حافظ نمارشی به این نکته ها نکرده است چرا که برخی چیزها به گفتار در نیامده و واژگان نیز از گفتار آنان ناتوانند و در پایان اینکه: «سخن عشق نه آنست که آید به زبان – ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود»

۲۰ (جمله چون بادی ز عالم می رویم) رفت او و ما همه هم می رویم – عطار.

۲۱ پارسی «تو» گفت و تازی «اَنت»، ترکی «سَن سنی» – (جنگ از الفاظ خیزد وز معانی آشتی) ادیب نیشابوری.

۲۲ ز جانان جان و از ما جانفشانی است (جواب مهربانی، مهربانی است) هُمام تبریزی.

۲۳ نبینی که با گرز سام آمده است؟ – (جوان است و جویای نام آمده است؟) – فردوسی.

۲۴ (جوانا سر متاب از پند پیران) که رأی پیر از بخت جوان به – حافظ.

۲۵ (جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش) چو حق بر تو باشد تو بر خلق باش سعدی.

۲۶ به پیری رسیدم در این کهنه دیر (جوانی کجایی که یادت بخیر) – نظامی.

۲۷ بهار آمد به صحرا و در و دشت (جوانی هم بهاری بود و بگذشت) – ؟

همانندی  :  دریغا که فصل جوانی برفت – سعدی.

۲۸ بر سر لوح او نوشته به زر (جور استاد ، به ز مهر پدر) سعدی.

۲۹ (جهان بگردد ولیکن نگردد احوالش) دگر شوی تو ولیکن همان بود شب و روز قطران تبریزی.

۳۰ (جهان خواب است و ما در وی خیالیم) چرا چندان در آن ماندن سگالیم؟ – اسعد گرگانی.

سگال = اندیشه . همانندی ها :  جهان چیست؟ جز خواب آشفته ای ! (ادیب نیشابوری) * احوال جهان و اصل این عمر که هست – خوابی و خیالی و فریبی و دمی است – خیام.

۳۱ غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه (قاشق بزرگ) دوغ . اگر راست می خواهی از من شنو (جهاندیده بسیار گوید دروغ) – سعدی.

سخن راست را از این پیر جهانگرد بشنو که شیوه جهاندیدگان آنست که برای گرمی بازار خود بسیار دروغ
می گویند.

همانندی ها :  «لاف در غربت ؛ گزاف در آسیا» . «لاف در غربت، آواز در بازار مسگران»

۳۲ جهان را نیست کاری جز دورنگی (گهی رومی نماید، گاه ، زنگی) – نظامی.

همانندی :  جهانا سراسر فسونی و باد – به تو نیست مرد خردمند شاد . (فردوسی) . دو رویه بود گردش روزگار (فردوسی) . جهان دمداری است نیرنگساز – هوای دلش چینه و دام و آز (اسدی)

۳۳ بهار خرمی با کس نماند (جهان روزی دهد، روزی ستاند) اسعد گرگانی.

همانندی  :  روزی هر روزه از یزدان گرفتن مفت نیست – می دهد روزی، ولی از عمر، روزی می برد (صائب) . فریب تربیت باغبان مخور ای گل – که آب اگر دهد از تو، گلاب می گیرد. (احسان مشهدی)

۳۴ جوانی شد و زندگانی بماند (جهان گو ممان چون جوانی نماند) – نظامی.

۳۵ شاد زی با سیاه چشمان شاد (که جهان نیست جز فسانه و باد) – رودکی.

۳۶ (جهان و کل جهان جمله هیچ در هیچ است) هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق – حافظ.

همانندی  :  جهان نیست جز فسانه و باد.

۳۷ چند مُنقاد (رام) هر خسی (فرومایه) باشی؟ – (جهد آن کن که خود کسی باشی) – اوحدی.

۳۸ (جهل خواب است و علم بیداری) زآن نهانی، وزین پدیداری اوحدی.

پایان واج « ج »

۳۹ دست با سرو روان چون نرسد در گردن (چاره ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن) سعدی.

۴۰ ای دل از درد، تو بی تابی و من بی طاقت (چاره صبر است که آنهم نه تو داری و نه من) شجاع کاشی.

همانندی ها :  صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن .(سعدی) . گرفتار را چاره صبر است و بس.

۴۱ اشتها آر و گیر سیخ کباب (چاه بر کن، سپس بدزد کباب) حکیم سوری.

۴۲ چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم (چرا دِه بینم و فرسنگ پرسم؟) – نظامی .

۴۳ زلیخا مرد از آن حسرت که یوسف گشت زندانی (چرا عاقل کند کاری که باز آرد پریشانی؟) صائب.

در ادب پارسی نمارش های بسیاری به رخداد زندانی شدن یوسف شده است که بیشتر در راستای بهره گیری فراخویی و مینوی (عرفانی) است.

مرد، به زندان شرف آرد به دست – یوسف از این روی به زندان نشست (نظامی) . دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت – من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم (سعدی)

همانندی ها:  «پشیمانی چه سود آخر چو در اول خطا کردی؟» . «عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی – حافظ» . «نه سیر بخور نه کُندر بسوزان»

۴۴ چو، به گشتی طبیب از خود میازار (چراغ از بهر تاریکی نگه دار) سعدی.

مصراع دوم به گونه ی ( که بیماری توان بودن به یک بار) نیز دیده شده است.

۴۵ دلیل روی تو، هم روی توست سعدی را (چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ).

۴۶ ز روی دوست دل دشمنان چه دریابند؟ – (چراغ مرده کجا؟ شمع آفتاب کجا؟) حافظ.

مراد از شمع آفتاب، اضافه ی تشبیهی نیست، بلکه چراغدان (مشعل، torch) و فروزینه و اخگر آفتاب است وگرنه شمع بهنجار (معمولی) از نگرش نورانی بودن با آفتاب برازندگی ندارد. ظهیر فاریابی نیز ترکیب «شمع آفتاب» را به کار برده است: «چو بخت در رخ تو شکرخنده زد چو صبح – شده تیره رخ ز غصّه آن شمع آفتاب»

۴۷ ای گدایان خرابات، خدا یار شماست (چشم اِنعام ندارید ز اَنعامی چند؟)- حافظ.

اِنعام، بخشش بزرگتران به کوچکتران و اَنعام، چارپایان است و ششمین سوره از قرآن کریم.

۴۸ نظام بی نظام ار کافرم خواند (چراغ کفر را نبود فروغی) – ؟.

۴۹ (چشم برداشتن از روی عزیزان صعب است) ورنه بیرون شدن از مُلک جهان این همه نیست یوسف جویباری.

۵۰ (چشم بینا بهتر از سیصد عصا) چشم بشناسد گُهر را از حصا (سنگ ریزه) مولوی.

به راستی اینکه انسان چشم بینایی و حقیقت بینی داشته باشد خیلی باارزش تر است تا سیصد عصا.

۵۱ چشم رضا بپوشد هر عیب را که دید (چشم حسد پدید کند عیبِ ناپدید) سعدی.

همانندی ها:  «چشم دشمن همه عیب بیند» (کیمیای سعادت) هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است (سعدی) . «چشم بداندیش که برکنده باد – عیب نماید هنرش در نظر – سعدی»

۵۲ شوخی نرگس نگر که پیش تو نشکفت (چشم دریده، ادب نگه ندارد) حافظ.

گل نرگس در ادبیات دلدادگی کنایه از چشم دلدار است که در اینجا گستاخی نموده و در برابر چشم دلداده دست به خودنمایی زده است. گستاخی نرگس را نگاه کن که در برابر تو یارای شکفتن پیدا کرده است. شگفتا که چه بی آزرم است که در پیشگاه تو، ادب را پاس نمی دارد.

همانندی:  هر که را شرم از او کند دوری بدرد پرده های مستوری (پاکدامنی) – اوحدی.

۵۳ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند (چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند) حافظ.

همانندی ها:  «دنیا دایم بر یک مدار نیست»  * «شهر ما دایم پر از شکر بود – شکر ارزان است ارزانتر شود – مولوی» * «آنچه دیدی برقرار خود نماند – وآنچه بینی هم نماند برقرار – سعدی» * «روزهای سپید است در شبان سیاه – سعدی» * «از پی هر شبی بود روزی – مکتبی» * «غبار غم برود، حال به شود – حافظ» * «بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر – بار دگر روزگار جون شکر آید – حافظ» * «هم روز شود این شب هم باز شود این در – دلبر نه چنین ماند؛ دلدار شود روزی»


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و ششم

۱ چنین نماید شمشیر خسروان آثار (چنین کنند بزرگان چه کرد باید کار؟) – عنصری.

به گونه کوتاه: «مردان بزرگ، چنین کنند» گفته اند که این بیت از چکامه ای است که عنصری در ستایش سلطان محمود غزنوی سروده است. حکیم قاآنی نیز این مصراع را آورده : «بهار آمد و دی را گرفت و کرد مهار – چنین کنند بزرگان چه کرد باید کار؟»

۲ (چو باران رفت بارانی میفکن) چو میوه سیر خوردی ، شاخ مشکن سعدی.

بارانی کلاهی است که گاهِ بارش باران بر سر نهند. این بیت نمارشی دارد به ناسپاسی کسان؛ نمک خوردن و نمکدان شکستن.

همانندی ها :  چو خرمن برگرفتی گاو مفروش – که دون همّت کند نعمت فراموش (سعدی) . منه بر روشنایی دل به یکبار – چراغ از بهر تاریکی نگه دار (سعدی) . نشاید کادمی چون کرّه ی خر – چو سیر آمد نگردد گِردِ مادر (سعدی).

۳ (چوب را آب فرو می نبرد دانی چیست؟) شرمش آید ز فرو بردن پرورده ی خویش صائب.

آب؛ چوب را هر اندازه هم که سنگین باشد در خود فرو نمی برد که چوب خود دستاورد و دست پرورده ی آب است و آن را در خود فرو نبرده و خفه نمی سازد. مهر پروردگار نیز نسبت به بندگان خود همانند مهر آب نسبت به چوب است. بماند که از نگرش دانشی، چون چگالی و یا جرم ویژه چوب کمتر از جرم ویژه آب است (یک) در آن فرو نرفته؛ بلکه بر روی آن شناور می ماند .

از نگرش سیاسی؛ روزی دکتر کریم سنجابی در مجلس شورای ملی این بیت را از نگاه سرزنش دکتر مظفر بقایی کرمانی که زمانی از یاران زنده یاد دکتر محمد مصدق بوده و سپس به او از پشت خنجر می زند در مورد او می خواند.

همانندی ها :  چاقو دسته ی خودش را نمی برّد . و «برادران جنگ کنند و پخمه ها باور.» . «چوب هر اندازه که سنگین باشد به آب فرو نمی رود» جامع التمثیل

۴ آدمی را آدمیّت لازم است (عود را گر بو نباشد هیزم است) -؟؟

بیت دوم به گونه ی «چوب صندل بو ندارد هیزم است» هم گفتار شده است. مردم، چوب صندل را به انگیزه ی بوی خوشش دوست دارند. حال اگر چوب «صندلی» بو نداشته باشد با هیزم چه ناهمگونی دارد. نگرش این است که باید انسان ها نسبت به یکدیگر رفتار نیک و به راستی انسانی داشته باشند و از هر چه که در خور آدمی نیست پرهیز کنند. به کوته سخن ، هر انسانی باید کارای (اثر) وجودی داشته باشد.

۵  (چو به گشتی طبیب از خود میازار) چراغ از بهر تاریکی نگه دار سعدی.

همانندی ها :  در دعوا، دستی هم برای آشتی نگهدار. «انسان باید یک آخور نیز برای روز مبادای (روز نیاز) خودش نگه دارد» . «گاو شاخزن هم یکی را برای خودش نگه می دارد که به او علف بدهد» .«میفکن کَوَل (لباس) چون بهار آیدت – که هنگام سرما به کار آیدت – نظامی»

۶ (چو چیره شدی بی گنه خون مریز) مکن با جهاندار یزدان ستیز – فردوسی.

۷ (چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن) که می گویند ملاحان سرودی. اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی – سعدی.

انگیزه سعدی از سرایش دو قطعه ی بالا این بوده است که پارسازاده ای از راه مرده ریگ (میراث) عموهای خود دارایی کلانی به دستش می افتد. پارسازاده آغاز به زناکاری و تبه کاری می کند و ولخرجی بسیار می نماید. باری هیچ گناه و کار ناپسندی نبوده که وی بدان دست نیازیده باشد. سعدی وی را پند و اندرز می دهد که ای پسر درآمد، آب جاری و زندگی آسیابی است در گردش و بسیار هزینه کردن از آن کس شایسته و پذیرفته است که درآمد ویژه و کاهش ناپذیر دارد.

معنای دو بیت به گفتار ساده چنین است: چون درآمد نداری کمتر هزینه کن که کشتیبانان می گویند :اگر در کوهسار باران و برف فرو نیاید در یک سال، از رودخانه ی پهناور دجله جز رودی خشک بر جای نمی ماند.

سعدی با قطعه بالا، درس میانه روی در هزینه کردن می دهد. در مورد ریخت و پاش در قرآن نیز به روشنی گفتار شده است که: «بخورید و بیاشامید ولی ریخت و پاش نکنید که پروردگار، بریز و بپاشان را دوست نمی دارد (سوره ی اعراف، نشانه ۳۱) و آنان همپالکی های اهریمنانند.

۸ چو علم آموختی از حرص و آنگه ترس کاندر شب (چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا)- سنایی غزنوی.

(عطار روح بود و سنایی دو چشم او – ما، در پی سنایی و عطار آمدیم – مولوی)

گفته اند که ارزش هرکس به کنش اوست یعنی دانشش در آن جایگاهی است که ارزش و بهای انسان و انسانیت را ارزیابی می کند و از سویی دیگر گفته شده است که ارزش هر کس به آن چیزی است که آن را به نیکی به نمایش می گذارند. بی گمان، آن دانشی مورد نگرش است که به دیگران بهره برساند. این درونمایه در همان بیت سنایی نیز به چشم می خورد که برخی کسان زیرک و هوشمند هستند که تا دانشی آموختند آن دانش را دستاویز آرمان های پست و پلشت خودشان قرار می دهند.

همانندی  :  «چه دلاور است دزدی که به کف چراغ دارد !»

۹ (چو دستی نتانی بریدن؛ ببوس) که با غالبان (چیرگان) چاره رفق است و لوس (چرب زبانی).

در بیت بالا به جای واژه بریدن، بیشتر واژه ی گزیدن و به جای واژه «رفق» (نرمی) بیشتر واژه ی زرق (دورنگی) نیز دیده شده است. از آسیب های جدی در کاربرد بدون پنداشت زبانزدها (امثال) گسترش باوره هایی است که هتا اگر در زمانه ی برونداد آنها، فراخوی (منش) به شمار می آمدند، دست کم امروزه آنها را در زمره ی گرایش های پادمنشی بر می شمریم که نمونه آن همان بیت مورد نگرش بالا (شماره ۹) و یا
نمونه های زیر:

الف – « سگ خویش گرسنه دار تا به دنبال تو آید (اجع کلبک ؛ یتبعک) »

ب – « دشمن را یک بار بیم کن و دوست را هزار بار ! »

پ – «آن عمر که مرگ باشد اندر پی آن – آن به که به خواب یا به مستی گذرد»

ت – «آدم با یک کنش زشت، اهل آن کنش زشت نمی شود»

ث – «آنکه بود شرم و حیا رهبرش – خلق ربایند کلاه از سرش»

ج – دستی را که نتوان برید، باید بوسید.

برخی بر این باورند که هر زبانی زبانزدهای بیشتری داشته باشد، فرهنگ و ادبیات آن رساتر و اندیشه ی ادبی سخنگویان به آن زبان، بالنده تر و گسترده تر است. اما در برابر، گروه های دیگری برآنند که در زبان هایی که رویش بسنده برای باوراندن دیدگاه ها و نگرش های دانشی و بخردانه (منطقی) نباشد گرایش به بهره وری از نماد (تمثیل = آنالوژی) بیشتر است که در چنین همبودگاهی (جامعه ای) کاربرد بیش از اندازه ی تمثیل (زبانزد) سرپوشی است برای لاپوشانی کمبودهای باشنده در این زبان. به نمونه های زیر که نماد آسایش خواهی و نیز زمان خواهی (opportunism) است می توان نگرشی داشت:

الف – «اگر زمانه به گرگی دهد زمامش را – بر او ز بهر سلامت، سلام باید کرد !»

ب – «سیمرغ وار چون نتوان صید قاف (کوه افسانه ای) کرد – چون صعوه خورد باش و فروگیر بال و پر» (صعوه ، گنجشک گونه ی تند پرواز)

پ – «پیش رو، خاله باش و پشت سر، چاله»

ت – «از روی ناچاری به خر بگو خانباجی !»

ث – هم از تور ماهی بگیر و هم از قلاب» و یا «هم از توبره بخور هم از آخور» … «هم به نعل بزن ، هم به میخ» ، «هم خدا را بخواه و هم خرما را . . . !» . «هم سر سفره ی آش باش و هم سر سفره ی پلو» . «هم شریک دزد باش و هم دوست کاروان»

در میان ما، بخش گسترده ای از اندیشه گری و فرنایش (استدلال) بر پایه خوگیری بر دوش امثال (زبانزدها) و چامه ها نهاده شده است که خود بدآموزی های بسیاری در بر دارد. به عنوان مثال:

الف – «اگر خواهی که مردمان تو را نکو گوی باشند ، نیکوگوی مردمان باش» یعنی برای اینکه از سوی دیگران به تو گزندی نرسد کاسه لیسی آنان کن که این خود با آموزه های دینی «کن للظالم خصماً و للمظلوم عونا» (کلام علی علیه السلام) هم که شده ناسانی دارد. و یا «چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت عرفی – مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند !» . چنین کسی باید در درازنای زندگی خود یک بار نیز زبان به خروش و پرخاش نگشوده؛ مورچه ای از او آزرده نشده، آهسته رفته و آرام برگشته تا مبادا گربه ملوسی گازش بگیرد.

ب – «فرزند عزیز نور دیده ؛ از دبّه (وادنگ و جر زدن) کسی زیان ندیده !»

پ – از برای مصلحت، مرد حکیم  –  دم خر را بوسه زد؛ گفتش کریم !»

.

نمونه ی دیگر از آسیب های برخی زبانزدها وابسته است به آن رده از زبانزدها که بدون پایه فرنایشی (استدلالی)؛ کنش ها، آیین ها، تیره و تبارها را نشانه رفته ، تخم بیزاری و کین توزی در سرزمین دل ها کاشته؛ دشمنان فرامرزی بیشترین بهره را از این آشفته بازار برده، از آب گل آلود به آسانی ماهی گرفته، به ریشمان خندیده و سیاست استعمارگرانه (colonial) خود را به کار گرفته، پراکندگی می اندازد و فرمانروایی می کنند. برای نمونه :

الف – «سلام لُر بی طمع نیست !» پرسش این است که آیا تنها سلام لُران در پی آز است؟ یا در بر گیرنده دگر کسان چون بلوچان، ترکان و کردان و فارس ها نیز می شود؟ آیا در اینجا در مثل مناقشه هست یا نیست؟

ب – «اُترک الترّوک و لوکان ابوک» (ترکان را رها کنید هر چند که پدرتان باشد !) پوچی، بی پایگی و بی مایگی این چنین گزاره ای بسیار روشن است که نگارنده از نوشتار آنها در زمینه های دیگر تبارها و سامان ها آزرم دارد چرا که نگاشتن آنها، خود گونه ای مُهر پذیرش زدن و گسترش پلشتی ها و پلیدی هاست.

پ – «آنچه خر نخورد (خلج) خورد !» نمارشی است به اینکه تیره و تبار خلج از خوردن هر گونه غذایی خودداری نمی کنند و یا «زبان خر را خلج داند!» (خلج نام تیره ای از ترکان است که نزدیک به سده ی چهارم هجری در میان افغان کنونی و سیستان و بلوچستان جایگه گزیده اند) . برآورد میلی ز سنگ و ز گچ – که کس را به ایران ز ترک و خلج * نباشد گذر جز به فرمان شاه – همان نیز جیحون میانجی به راه *(فردوسی) به راستی این یاوه پراکنی های آزار دهنده و چندش آور که روان تیره و تبارها را پژمرده می سازد از آن دست زبانزدهایی هستند که در آنها چگونگی ستیزه جویی ریشه دوانیده است . آیا در این گونه زبانزدها، ستیزه جویی (مناقشه) نیست؟

ت – اکنون خوب است برای گونه گونی نیز که شده به این چامه نگرشی داشته باشیم و به دور از پی ورزی، ستیهندگی و خشک سری داوری کنیم که آیا این آرزوی چامه سرا در بر گیرنده «در مثل مناقشه» هست و یا نیست؟   «ای کاش بُدی جهان ز خوبان پُر  – شیرازی و کازرونی و دشتی و لُر » البته گاه برخی شوخی ها نسبت به شهروندان یا دهوندان را می توان از این گفتار جدا دانست : «اصفهان جنتی است پر نعمت – اصفهانی در او نمی باید !» . از خودمان بپرسیم که تاکنون چند بار و هر بار با فرنام فرنایش (استدلال) از هر دو گزاره ناسازگار (متناقض) زبانزدها که در یک زمینه، یگانه (واحد) هستند بهره جسته ایم و هر بار نیز با باور به درستی هر دو گروه . مثال :

الف – یک بار از زبان پیامبر بزرگوارمان سر می دهیم که: «الفقر فخری» (تنگدستی مایه ی بالندگی من است) . گاه دیگری می گوییم که : «آنچه شیران را کند رو به مزاج – احتیاج است، احتیاج است احتیاج»

ب – «آدم نادان هزار «من» زور دارد». اما گاه دیگر «آدمی را بتر از علت نادانی نیست» . و یا «آدمی را عقل می باید نه زور (زر)» و : «گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست».

پ – امروز دستاورد ثواب کردن را کباب شدن می دانیم و روز دیگر بادی به غبغب انداخته و می گوییم: برادر! «تو نیکی میکن و در دجله انداز  – که ایزد در بیابانت دهد باز»

ت – زمانی می گوییم: «و فی التأخیر آفات» (در درنگ کردن گزند است) زمان دیگری می گوییم «شتاب کار اهریمن است»

ث – «زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز» اما از آن سوی: «گر چرخ به کام ما نگردد کاری بکنیم تا نگردد (بگردد)» و مولانا در زمینه ی جبر (زور) و اختیار (چاره داری) می گوید: «ما همه شیران، ولی شیر علم – حمله مان از باد باشد دمبدم» (جبر) و در برابر : «اینکه گویی این کنم یا آن کنم – خود دلیل اختیار است ای صنم» (اختیار)

گفتنی است هیچ کس نمی تواند زیبایی گروه زیادی از امثال را باور نداشته باشد و همه ی امثال نیز بی پایه و مایه هم نیستند اما برخی به گونه فرنایش گفتار می شوند. مانند:

الف – «از مدرسه برنخاست یک اهل دلی !» . ب – «از فتنه پیرزن بپرهیز!» آیا فتنه گری تنها از پیرزن برخاسته و شرطی (بایسته ای) است (آیا در این گزاره در مثل مناقشه هست یا نیست؟) به نمونه های زیر روی آوری می کنیم :

الف – بیچاره آنکه صاحب روی نکو بود. «بیچاره آن کسی که گرفتار عقل شد؛ خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت !» و از آن سوی دیگر «ان را که عقل ندادی چه دادی و یا آن را که عقل دادی چه ندادی؟»

ب – «پایان چامه سرایی (شاعری) گدایی است!» و یا «درزی در کفن خود نمی خوابد!» آیا به راستی چنین است؟ و «گرو رفتن پالان، عروسی خر است!»

در اینجا اندک از بسیار گفته شد اما «در خانه اگر کس است یک حرف بس است !»

۱۰ بجز کِشته ی خویش ندروی (چو دشنام گفتی ، دعا نشنوی) – سعدی.

در سوره ی فاطر نشانه ۴۳ داریم که «ترفند و نیرنگ زشت تنها به اهلش بر می گردد»

۱۱ (چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به) شب فراق مَنِه شمع پیش بالینم – سعدی.

۱۲ (چو شصت آمد نشست آمد پدیدار) چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار – نظامی.

چامه های پیش و پس این بیت از نظامی چنین است :

. . . نشاط عمر باشد تا چهل سال – چهل ساله فرو ریزد پر و بال

پس از پنجه (پنجاه) نباشد تندرستی – بَصر کندی پذیرد ، پای سستی . . .

به هشتاد و نود چون در رسیدی  –  بسا سختی که از گیتی کشیدی

وز آنجا گر به صد منزل رسانی  –  بود مرگی به صورت زندگانی

اگر صد سال مانی ور یکی روز  –  بباید رفت از این کاخ دل افروز

همانندی: «سال که رسید به پنجا  – فشار میاد به چند جا !» (زبانزد توده گانه)


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و هفتم

۱ خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است (چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟) حافظ.

کسی که در، به روی دیگران بسته و تنها، گوشه ی دنجی را برگزیده و از گیتا و هرچه در آن است دل بریده و تنها به «یار» اندیشه می کند چه نیازی به گردشگری دارد؟ کوی و برزن دلدار و پیرامون بارگاه دوست برای هر دلشده ای بهترین تفرجگاه است. آنگاه که به کوی دوست دسترسی باشد نیازی به دشت و دمن نیست چرا که زیبایی های کیهان در برابر کوی دلدار بسی کوچک و ناچیز است و به راستی «صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است»

۲ در فشان مهی بودی از راستی (چو گشتی تمام، آیدت کاستی) اسدی طوسی.

۳ . . . بگفت آنجا پریرویان نغزند (چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند) سعدی.

در یورش گزند ها توانمندترین کسان از پای در می آیند.

۴ مکن گفتمت مردی خویش فاش (چو مردی نمودی مخنث مباش) سعدی.

مخنث به پسربچه و یا مردی گفته می شود که مورد چنگ اندازی جنسی قرار می گیرد.

سنان جور بر دلریش کم زن – (چو «مرهم» می نسازی؛ نیش کم زن) – ناصرخسرو . سنان همان نیزه و سرنیزه است و «مرهم» پماد.

۵  خرد باشد که خوب و زشت داند (چو مهر آمد، خرد در دل نماند) اسعد گرگانی.

۶ فراغ دلت هست و نیروی تن (چو میدان فراخ است «گویی» بزن) – سعدی.

پیامبر اسلام (ص) فرموده اند که پنج چیز را باید بیش از پنج چیز ارزشمند شمرد: جوانی را پیش از پیری، تندرستی را پیش از بیماری، توانگری را پیش از تهیدستی، آسایش را پیش از گرفتاری و زندگانی را پیش از مرگ .    (گوی زدن، یعنی با چوگان کوبه بر گوی زدن)

۷ در مصطبه ی عشق تنعّم نتوان کرد (چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی) – حافظ.

دراین مصرع، مصطبه ؛ سکوی میخانه ها برای باده نوشیدن هماوردان پیاله نوش بوده است و مصطبه عشق همان سکوی میخانه دلدادگی و نمارشی است به جایگاه والا. تنعّم نیز ناز پروردگی و شادخواری است. بالش زر همان بالش زربفت است. این بالش زربفت با خشت خام سنجش شده است. می خواهد بگوید چون بالش زربفت گرانبها باشنده نیست ناچار خشت زیر سر می گذاریم. اما به هر روی: جایگاه والای دلدادگی جای زندگی با ناز و ناز پروردگی نیست؛ جای ورزیدن (ریاضت) است. دلدادگی با درد و رنج همراه است . اکنون که توانایی و شایش دست یافتن و هم آغوشی نیست با جدایی می سازیم.

۸ دست و پایی همی زن اندر جوی (چون به دریا رسی مگو از جوی) – سنایی.

۹ ای که هستی نسیم صحرا گرد (چون به گَردَش نمی رسی، برگرد واگرد) – ؟؟

۱۰ ای دل ار سیل فنا بنیان هستی بر کَنَد (چون تو را نوح است کشتیبتن ز طوفان غم مخور) – حافظ.

ای دل (شبه جمله) اگر سیل نیستی بر آنست که پایه های هستی تو را از جا کند، چونکه حضرت نوح کشتیبان توست، از توفان، هراس به دل راه مده ! در اینجا نوح؛ هم نمارشی است به داستان توفان نوح و هم نمارشی است برای پیر راهنما (مرشد) که اگر راهنمای روشن روان پاک درونی پیدا کنی و در سایه رهبری های او گام برداری . نیستی و نابودی نمی تواند تو را به کام خویش بکشد. چنانکه توفان های بزرگ و خیزاب های دریا نتوانست کشتی نوح را درهم بکشند (آرایه ی تلمیح این بیت اشاره به داستان حضرت نوح و کشتی رهایی پیروان او دارد)

۱۱ (چون چنین خواهی خدا خواهد چنین) می دهد حق آرزوی متّقین – مولوی.

همانندی  :  اگر گویی که بتوانم قدم درنه که بتوانی – وگر گویی که نتوانم برو بنشین که نتوانی.

۱۲ (چون خطایی از تو سر زد در پشیمانی گریز) کز خطا،نادم نگردیدن خطایی دیگر است – صائب.

۱۳ چون برون رفت از تو حرص، آنگه درآید در تو دین (چون در آمد جبرئیل وآنگه برون شد اهرمن) سنایی.

۱۴ (چون دل دانا نداری رهبر مردم مباش) عقل خندد چون دلیل کاروان بیند ضریر (نابینا) همام تبریزی.

۱۵ از دشمنان برند شکایت به دوستان (چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟!) سعدی.

۱۶- (چو نرمی کنی، خصم گردد دلیر) وگر خشم گیری شوند از تو سیر بوستان سعدی.

و باز به گفته سعدی: «نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند – گلستان سعدی»

از نگاه میانه روانه و ساده گیرانه سعدی، یک فرمانروای راهبر و چاره جو و دوراندیش حتی با کارگزاران و زیردستان بزهکارش نیز نباید با خشم و زیاده روی (افراط) رفتار کند.

۱۷ شاهی که ندیمی (همنشینی) چو تو دارد چه کند کس؟ – (چون سرخ گل آید به چه کار آید گلنار؟ – فرخی سیستانی.

(گلنار = شکوفه و گل انار است که بر ندهد و بسیار سرخ رنگ است) (هر که از آن ناردانه خورد خنک دل – گشت و چو گلنار کرد گونه ی رخسار – سوزنی)

۱۸ (چون شیر به خود سپه شکن باش) فرزند خصال خویشتن باش نظامی.

همانندی ها :  الف – آنجا که بزرگ بایدت بود – فرزندی کس نداردت سود . نظامی.   * ب – گِرد نام پدر چه می گردی؟ – پدر خویش باش اگر مردی ! . سعدی . * پ – آدم باید از بازوی خویش بلند شود.

۱۹ (چون عمر به سر رسید چه بغداد و چه بلخ) پیمانه چو پر شد چه شیرین و چه تلخ خیام.

خطوط بنیادین سیمای خیام را شیوه اندیشه های او بازشناخته می کند. جایگاه والای خیام در گمان (شک) او، شگفتی او و اینکه می داند که نمی داند.

همانندی  :  اجل که رسید، گو به هندوستان باش.

۲۰ (چون غرض آمد ؛ هنر پوشیده شد) صد حجاب از دل به سوی دیده شد مولوی.

مولانا یکی از چیزهایی را که انگیزه «دوبینی» و کج بینی می شود یعنی راستینه هان را آن چنانکه هستند نبیند بداندیشی (غرض ورزی) است که خود نیز از بافت خشم و شهوت است که پرده ای در برابر دیدگان می کشد و در دنیای هنر این بداندیشی از دل به چشم و از چشم به پرده ی دنیای بیرون می افتد؛ زشت را زیبا و زیبا را زشت می نمایاند. بی گمان همین بداندیشی راهبند داوری دادگرانه می شود که خود، یکی از نکته های روانشناسی و انسان شناختی برجسته است.

همانندی  :  چونکه پای غرض آمد؛ مرض آمد به وجود.

۲۱ گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید (چون قصد حرم باشد سهل است بیابانها) سعدی.

در مصراع دوم؛ «شوق» و «عشق» حرم نیز به کار رفته است.

چنانچه در راه رسیدن به دیدار تو دردسر و رنجه ای به ما برسد سزاوار است. چه؛ کسی که عشق رسیدن به کعبه در دل دارد باید دشواری های دست یابی به کعبه را برتابد.

همانندی ها :  الف – در راه عشق، مرحله ی قُرب و بُعد نیست.

ب – «گر به شوق کعبه خواهی زد قدم  –  سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور» – حافظ.

پ – «سفر دراز نباشد به پای طالب دوست» – سعدی.

۲۲ (چون قضا آید طبیب ابله شود) وان دوا در نفع هم گمره شود مولوی.

در مورد قضا از زبان مولوی بیشتر بدانیم :

الف – چون قضا آید چه سود از احتیاط. * ب – چون قضا آید شود تنگ این جهان . * پ – چون قضا آید شود دانش خراب .  * ت – چون قضا آید فرو پوشد بصر.  *  ث – چون قضا آید نبینی غیر پوست . * ج – چون قضا آید نماند فهم و رای. * چ – از قضا سرکنگبین صفرا فزود.  *  ح – عقل و عاقل را قضا احمق کند.  * خ – چون قضا بیرون کند از پرده سر  –  عاقلان گردند جمله کور و کر.

همانندی ها :  الف – چون قضا بیاید؛ عاقل غافل گردد (سندباد نامه) . * ب – قضا ز آسمان چون فرو هشت پر – همه زیرکان کور گردند و کر (فردوسی)

اکنون اگر چنین انگاریم که همین قضا و قدر با خشنودی بنده و سرشت خوشایند پروردگار جای واگرایی؛ همگرایی پیدا کنند و سرنوشت خداوندی و چاره اندیشی بنده ی فرمان در پنده (نقطه) آفرینش به گونه ی استثنایی بهم برسند و والاترین گواه در سرشت و پرورش خداوندی بشوند اما این، آن قضایی است که رواست و نیازی به برگرداندن آن نیست.

۲۳ (چونکه پای غرض آمد؛ مرض آمد به وجود) گفته ی سعدی شیراز بر این است گواه ملک الشعرای بهار.

۲۴ – نام احمد جمله نام انبیاست (چونکه صد آید، نود هم پیش ماست) مولوی.

آنگاه که نام پیامبر اسلام را می آوریم گویی منش ابراهیم، نوح، موسی، عیسی، لقمان حکیم و . . .  در این باشنده گرانبها متبلور است.

همانندی ها :  هرچه شمار است زیر هزار است (ناصرخسرو) . همه گفتی مصطفی گفتی (سنایی).

۲۵ باز آ که در فراق تو چشم امیدوار (چون گوش روزه دار بر الله اکبر است) سعدی.

۲۶ چون نداری مایه، از لاف سخن خاموش باش (خنده رسوا می نماید پسته ی بی مغز را) صائب تبریزی.

۲۷ جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه (چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند) حافظ.

جنگ و جدال پدید آمده از مسائل گوناگونی همچون خشکسری و ندیدن راستینه از سوی هفتاد و دو ملت را ندیده بگیر و بخشوده دار چرا که آنان راستینه ناب را نپذیرفته بلکه آهنگ افسانه را نواخته و با هم به چالش پرداختند و گمراه شدند و به انگیزه اینکه راه راستینه از ناراستینه برای شان پوشیده شد و شایسته ی بازشناسی نبود، به دنبال «اجتهاد» و «قیاس» رفتند.

۲۸ می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب (چون نیک بنگری همه تزویر می کنند) حافظ.

باده گساری کن که چون نیک بنگری پی خواهی برد که از اندرزگویان ریاکار، دین شناسان (فقیهان) ناکارگزاران دستورهای کیشی (محتسب) و حتی حافظ نیز دروغ گفته و وانمود به دینداری می کنند. پس نیرنگ این نیرنگبازان را نخور !

همانندی ها :  «یک روده ی راست در شکم هیچ کس نیست» . «با نَفَس هرکه در آمیختم – مصلحت آن بود که بگریختم» – نظامی.

۲۹ (چو نیکی کنی نیکی آید بَرَت) بدی را بدی باشد اندر خورت فردوسی.

۳۰ میان عاشق و معشوق فرق بسیار است (چو یار ناز نماید شما نیاز کنید) حافظ.

پس: اگر دلدار کارش ناز کردن است، دلداده هم کارش ناز کشیدن و نیاز کردن است.

همانندی ها :  الف – «از تو نازی از ما نیازی» . ب – «نادان مردمان کسی است که دوستی زنان به درشتی جوید» (رستم بن مِهر هرمزد)

۳۱ هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی ! (چه حاجت است بگوید شکر که شیرین است ؟).

واژه ی شکر هم به معنای مزه ی شیرین است و هم به معنای جانانه ی خسرو است که با شیرین مراعات النظیر است. گفته اند که ناهمسانی «ایهام» (دوپهلو) با «ایهام تناسب» در این است که در ایهام ؛ گاه هر دو معنی پذیرفتنی است ولی در ایهام تناسب تنها یک معنی به کار می آید و معنی دوم با واژه یا واژه های دیگر «مراعات النظیر» است. به گفتاری دیگر، ایهام تناسب اوردن واژه ای است با دست کم دو معنی که یک معنی آن مورد نگرش و پذیرفته است و معنی دیگر نیز با برخی از پاره های گفتار برازندگ (تناسب) دارد . واژه ای که ایهام تناسب می سازد دست کم یک معنای آن با برخی دیگر از پاره های گفتار، مراعات النظیر می سازد.

۳۲ (چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد) چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد صادق سرمد.

۳۳ میان عاشق و معشوق رمزی است (چه داند آنکه اشتر می چراند !) – ؟؟

۳۴ وه چه خوب آمدی صفا کردی (چه عجب شد که یاد ما کردی ؟) ایرج میرزا.

عجب عجب که تو را یاد دوستان آمد !

۳۵ غم از شادی بزاید شادی از غم (چه غم دارم که غیر از غم، ندارم) نشاط اصفهانی.

۳۶ (چه غم ز بی کُلهی آسمان کلاه من است) زمین بساط و در و دشت بارگاه من است قاآنی.

زنده یاد عارف قزوینی نیز بدین «مثل» آویزش جسته و گفته است: «برای خود کُلهی دوخت زین نمد هر کس   –   چه غم ز بی کلهی؟ آسمان کلاه من است»

همانندی  :  ز دنیا قسم ما (سهم ما) غم خوردن آمد.

۳۷ چو از راستی بگذری خم بود (چه مردی بود کز زنی کم بود؟) عنصری.

همانندی  :  «وای بر مردی که از زن کمتر است !» بی گمان در زمان کنونی که زن و مرد در کنار یکدیگرند زبانزد بالا جایگاهی ندارد. سلطان محمود غزنوی به مادر مجدالدوله دیلمی که خود زنی خردمند، توانمند و پیکارجو بوده می نویسد که «تو نیز فرزندت (مجد الدوله) را روانه کن تا در رکاب همایونی من باشد و باج و خراج (مالیات) بپذیرد وگرنه دوهزار پیل جنگی به دیار دیلم و عراق عجم فرستم . . . » آن پیر بانوی بی هراس در پاسخ می نویسد که اگر من تو را بشکنم که صد پادشاه را شکسته ای در تاریخ نویسند و اگر پیروزی از آن تو باشد مردم گویند که پیرزنی را شکست داد و این برای تو ننگ است. آیا چنین گُردبانویی کمتر از مرد است؟

۳۸ مشو در خونِ چون من زیردستی (چه نقصان کعبه را از بت پرستی؟) نظامی.

۳۹ در عارض خود بین و همی باش خدابین (چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ؟) جامی.

پایان واج « چ »

 ——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و هشتم

۱ زهر است عطای خلق هرچند دوا باشد (حاجت ز که می خواهی ؛ جایی که خدا باشد ؟) – واعظ.

همانندی ها :  هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد  –  او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد. و یا: تکیه به جبّار کن تا برسی بر مراد.

۲ وصف تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل (حاجت مشاّطه نیست روی دلارام را) – سعدی.

چه دانشوران تو را بستایند و چه نستایند یکسان است چنانکه چهره ی زیبا را نیازی به آرایشگر زن (مشاّطه) نیست چرا که خود زیبا و دلبر است. مصراع دوم بیت بالا «ارسال المثل» است (در آوردن یک ضرب المثل در شعر) که گاهی یک بیت و یا مصراع پس از زمانی خود به گونه یک ضرب المثل دگرگون می شود. ساختار ارسال المثل بدین گونه است که دو فراز و یا گزاره بدون گفتن ادات تشبیه (واژه های مانند چون، چو . . .) به هم، مانند سازی (تشبیه) می شوند که «مشبه به» همان ضرب المثل است. (هر گه که دل به عشق دهی خوشدلی بود – در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست – حافظ)  «مَشط = شانه زدن بر موی و مُشط یا مِشط = شانه است»

همانندی ها :  چه حاجت به مَشاّطه روی زیبا را –  سعدی . »معشوق خوبروی چه محتاج زیور است – سعدی» . «چشمی که دلی برد به تاراج – دانی که به سرمه نیست محتاج؟ – ناصرخسرو» . «چه نیاز است سیه موی جوان را به خضاب – فرخی» . «به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟ – حافظ»

۳ (حاشا که من از جور و جفای تو بنالم) بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت حافظ.

من هرگز از بیداد و ستم تو گِله ای بر زبان روان نمی سازم چرا که از دید من بیداد خوبرویان و نازنینان، خود به گونه ای مهربانی و بزرگواری است.

همانندی ها :  «من نه آنم که که ز جور تو بنالم – حافظ» . «مهربانان زخم ها خوردند و نخروشیده اند – اوحدی مراغه ای»

۴ رو خبر گنج ز ویرانه پرس (حالِ دلِ شمع ز پروانه پرس) خواجوی کرمانی.

و اما، پروانه از تیره ی گرز شاخکان، و از راسته ی پولک بالان Lepidoperta . پروانه در چامه ی برخی از شاعران:

الف – دیدی که خون ناحق پروانه شمع را – چندان امان نداد که شب را سحر کند؟ – حکیم سنایی.

ب – من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش – چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه انه باش – مرتضی قلی خان شاملو.

پ – چراغ روی تو را شمع گشت پروانه – مرا ز حال تو با حال خویش، پروانه نِه – حافظ.

ت – پرِ پروانه بسوزد با درخشنده (فروزنده) چراغ – چون چخیدن با چراغ روشن زهرا کند – منوچهری دامغانی (چخیدن = ستیزه کردن ، زهرا = تابنده)

ث – روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم – پروانه را چه حاجت پروانه ی دخول – سعدی.

ج – کی شود پروانه از آتش نغور؟ (گریزنده) – زآنکه او را هست در آتش حضور – عطار نیشابوری.

چ – از شاخسار شمع شرروار می پرد – پروانه ای که گرد تو یک بار می پرد – صائب تبریزی.

۵ رُخ تو در نظر آمد، مراد خواهم یافت چرا که (حال نکو در قفای فال نکوست) حافظ.

«فال» به معنای «شگون» ، به دل و یا به زبان نیک آوردن و پیش بینی خوشبینانه. در زبان عربی به صورت «تفأل» نیز به کار می رود. پادتفأل ؛ تطیّر است (به معنای آوا و یا پرواز پرنده ای همانند کلاغ یا جغد که نشانه شومی دانستن است) ایرانیان به فال نیک «مُروا» و به فال بد «مرغوا» می گفتند که هم ارز با تطیر عربی است و مرغوا از واژه «مرغ» گرفته شده است. فال زدن هنوز نیز در فرهنگ همگانی جهانی زنده است که گونه های گوناگون دارد. مانند فال قهوه، فال نخود، فال ورق.

۶ سوزنی را پای بند راه عیسی ساختند (حب دنیا پای بند است ار همه یک سوزن است) – سنایی.

۷ (حُب دنیا هست راه هر خطا) از خطا کی می شود ایمان عطا؟ – شیخ بهایی.

مصراع اول این بیت، برگردانی است از حدیث معروف : «حُب الدّنیا رأس کلُ خطیئه» (دنیا سرتمام لغزش هاست)

۸ (حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست) که آشنا سخن آشنا نگه دارد حافظ.

مصراع اول این بیت از سعدی است (ارسال المثل) . . . .  یکی تمام بود مطّلع بر اسرارم.

همانندی :  «با آشنا سخن آشنا بگو»

۹ الحق خجل شدم که به تحقیق هرچه گفت حق بود و (حرف حق را بود در دل اثر) قاآنی.

۱۰ سر زده داخل مشو؛ میکده حمّام نیست (حرمت پیر مغان بر همه کس واجب است) – ؟؟.

۱۱ تو پنداری که بدگو رفت و جان برد (حسابش با کرامُ الکاتبین است) – حافظ.

کرامُ الکاتبین = فرشتگانی هستند که کارهای نیک و بد انسان را نگارش می کنند. (کردار نویسان) فرشته سوی راست را «رقیب» (نگهبان) و فرشته ی سمت چپ را «عنید» (آماده کار) می گویند.

۱۲ (حُسن تو دایم بدین قرار نماند) هست تو جاوید در خمار نماند – سعدی.

۱۳ قصه ی فرهاد ز شیرین بپرس (حُسن رخ «ویس» ز «رامین» بپرس) – خواجو.

همانندی ها :  الف – اگر بر دیده ی مجنون نشینی – به از زیبایی لیلی نبینی – وحشی بافقی.

ب – ای بسا زشت که در دیده ی عاشق زیباست.

پ – دیده دوست عیب پوش بود – خصم را دیده عیب کوش بود . (امیرخسرو)

ت – زنگی ار چه سیه فام بود – پیش مادر مهی تمام بود. (امیرخسرو)

ث – به بلخ اندر به سنگی بر نوشته است – که دوزخ، عاشقان را چون بهشت است.  چو باشد مرد عاشق در بر دوست – همه زشتی به چشمش سخت نیکوست – اسعد گرگانی.

ج – دوست داشتن چیزی انسان را کر و کور می کند. – حضرت محمد (ص)

چ – هر که عاشق چیزی شود، دیده اش را کم و دلش را بیمار می کند  – حضرت علی (ع) یعنی نمی تواند کژی ها و کاستی ها را ببیند.

۱۴ (حضور خلوت انس است و دوستان جمعند) وان یکاد بخوانید و در فراز کنید – حافظ.

«و اِن یکاد . . . » نشانه ی پیش از نشانه ی پیش از پایان سوره ی قلم است که برگردان آن چنین است: (خدانشناسان چون قرآن را شنیدند نزدیک بود به تو چشم زخمی بزنند و بگویند که او دیوانه است) گزارندگان (مفسّران، analyst) قرآن در زمینه جایگاه فروفرستان این نشانه گفته  اند که بی خدایان و کافران مردی از قریش را که به شورچشمی و چشم زنی زبانزد بود و گاو و شتر را به برخورد چشم از پای در می اندداخت برانگیختند که حضرت محمد (ص) را چشم بزند و پروردگار این نشانه (آیه) را فرو فرستاد و او را از چشم زخم بری نگهداشت که به باور توده ها، داروی این چشم زخم، خواندن این نشانه با آوای بلند است. دیگر چامه سرایانی چون: سنایی، ظهیر، خواجو، نزاری نیز (وان یکاد) را در چامه های خود آورده اند. فراز کردن به معنای «بسته» است. معنای بیت چنین است: خلوت اُنسی بر پاست و یاران گرد هم آمده اند. برای آنکه چشم زخمی به بزم ما نرسد و اِن یکاد بخوانید و در را ببندید تا غیرخودی ها وارد نشوند.

۱۵ مر مرا باور نمی آید به روز اعتقاد (حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن) – ؟؟.

همانندی ها :  الف – مصحفی (قرآنی) بر کف چون زین العابدین – خنجری پر زهر اندر آستین ! * ب – سبحه (تسبیح) بر کف، توبه بر لب، دل پر از شوق گناه (صائب)  * پ – شرمم از خرقه ی آلوده خود می آید – که به هر پاره دو صد شعبده پیراسته ام (حافظ)

۱۶- حق نیست آنچه گفته ام ار هست ؛ گو، بلی! (حق گوی را زبان ملامت دراز بوَد) – سعدی.

۱۷ با وصل نمی پیچم وز هجر نمی نالم (حکم آنچه تو فرمایی، من بنده ی فرمانم) سعدی.

۱۸ ای سلیمان در میان زاغ و باز (حلم حق شو با همه مرغان بساز) – مولوی.

همانندی :  در گنج معیشت سازگاری است – کلید باب جنّت بردباری است – ناصرخسرو.

۱۹ ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا (حلوا به کسی ده که محبت نچشیده است) سعدی.

۲۰ (حلوا نخورد، چو جو بیابد خر) دیبا نبود به گاو بر، زیبا ناصرخسرو.

۲۱ (حیف از آن روز که بی کسب هنر، شام شود) داد از آن شام که بی شاهد و ساغر گذرد ایرج میرزا.

۲۲ (حیف از تو که ارباب وفا را نشناسی) ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی – ؟؟.

۲۳ عمر عزیز خود منما صرف ناکسان (حیف از طلا که خرج مطلّا (زراندود) کند کسی) قصاب کاشی.

۲۴ تا کی دنیای دنی (فرومایه) ای دل دانا؟ – (حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی) – حافظ.

در بیت بالا، «دنیا» و «دنی» جناس اشتقاق و هر دو با «دانا» جناس «شبه اشتقاق» و هم حرفی دارند. در جناس شبه اشتقاق ممکن است دو واژه همانند باشند. به گونه ای که ما پنداریم از یک ریشه اند. مانند کمان و کمین که از یک ریشه نیستند و با هم پیوستگی ندارند. در جناس اشتقاق دو واژه با یکدیگر هم ریشه اند مانند انیس و مونس. «دنی» یعنی پست و نزدیک و «ادنی» یعنی نزدیک تر و پست تر؛ و «دنیا» مؤنت ادنی. دنیا را از آن جهت دنیا گویند که از عالم اخرت پست تر و به ما نزدیک تر است.

۲۵   کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر (حیف باشد که همه عمر به باطل گذرد) حافظ.

مصراع دوم به گونه ی «حیف اوقات که یکسر به بطالت گذرد» نیز آمده است.

۲۶ غم دنیای دنی چند خوری باده بخور (حیف باشد دل دانا که مشوش (شوریده) باشد) حافظ.

۲۷ سعدی از عشق نبازد چه کند مُلک وجود ؟ – (حیف باشد که همه عمر به باطل گذرد) سعدی.

پایان واج « ح »

۲۸ به عیش ناخوش او در زمانه تن در دِه که (خار جفت گُل است و خمار جفت نبید (شراب) ) سنایی.

سنایی این بیت را در زمینه ی بسندگی (قناعت) و گوشه گیری سروده و به گونه های دیگری نیز نوشتار شده است : «مدار امید ز دهر دورنگ یک رنگی – که خار جفت گل است و خمار جفت نبید»  *  «به عیش ناخوش او در زمانه تن در ده – که در طویله او با «شبه» است مروارید» . «شبه» سنگی سیاه است و درخشنده که در نرمی و سبکی مانند کهرباست.

۲۹ دل نازک به نگاه کجی آزرده شود (خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست) – صائب.

۳۰ (خاصان حق همیشه بلیّت کشیده اند) هم بیشتر عنایت و بیشتر عنا (رنج) – سعدی.

حق = پروردگار . بلیّت = سختی کشیدن . عنایت = مهربانی و آگاه. چنین پیداست که سعدی بیت بالا را از حدیث «البلا للولا، کما الهب للذّهب» (سختی برای یاران و آتش برای زر) گرفته است.

۳۱ همّت از مردمان نیک طلب (خاک از توده ی کلان بردار) ابن یمین.

والا منشی را (در اینجا) از مردان نیک بخواه و خاک را از توده ی بزرگ بردار. (کلان به معنای بزرگ است و از این روی بزرگِ شهر را کلانتر یا شهریار گفته اند)

همانندی :  گوشت را از ران گاو ببُر. اگر خواستی خاک بر سرت کنی، چه بهتر که پای تلّ خاکی بایستی.

۳۲ (خورده همان به که به تن ها خوری) خاک بر آن خورده که تنها خوری لا ادری.

۳۳ (خاکساران جهان را به حقارت منگر) تو چو دانی که در این گَرد، سواری باشد؟ – اوحدی مراغه ای.

آری، برخی کسان می کوشند تا کمبودهای مینوی خود را با نمودهای مادّی تاوان (جبران) کنند؛ چنانکه بلندپایگان بی خدایان لباس های زیبا و گرانبها می پوشیدند و در برابر پیامبر و یارانش راه می رفتند و به آنان با دیده ی خوارداشت می نگریستند. چه خوب است یاد بگیریم که ارزش را بشناسیم و اندکی هم که شده آنها را پاس بداریم. چه نیکوست که سرسری به انسان ها، پیشه ها، شگردها و پیوندها نگاه نکنیم و کاش می آموختیم که جنسیتی، خشک سری به جستاری نگاه نکنیم و «کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار !» و «مرد بی برگ و نو را به حقارت مشمار» (امیرخسرو دهلوی) و «نظر کردن به درویشان منافی با بزرگی نیست» (حافظ)

۳۴ ای برادر ، چو عاقبت خاک است (خاک شو پیش از آنکه خاک شوی) – سعدی.

خاک شدن؛ کنایه از خویشتن خویش را هیچ و ناچیز پنداشتن است و در زبانزد کشتی گیران؛ به جای سرپا کشتی گرفتن، به زمین افتادن و به کشتی ادامه دادن است.

معنای بیت: ای برادر چون پس از مرگ ، خاک خواهی گشت، پیش از آنکه بمیری و به خاک بدل شوی فروتن و افتاده باش. در مصراع دوم ، آرایه استخدام به کار رفته؛ یعنی از واژه خاک دو معنی افاده شده است. سعدی در فروتنی و خاک شدن و خاکی (افتاده) بودن گفته است: «ز خاک آفریدن خداوند پاک  –  پس ای بنده افتادگی کن چو خاک»

۳۵ در زبور است این سخن مسطور (خامشی از کلام بیهُده به !) – ناصرخسرو.

زبور = کتاب و نوشته و نیز نام کتاب حضرت داوود از پیمبران بنی اسرائیل . مسطور = نوشته شده.

همانندی ها :  «نگفتن بهتر از گفتار واهی» (صابر همدانی) * «چون نداری مایه از لاف سخن خاموش باش» (صائب)  *  «یا سخن دانسته گوی ای مرد بخرد یا خاموش» (حافظ)  * «خامشی محترم به کنج ادب – به که گوینده ی سقط باشی» (سعدی)  سَقط در اینجا یعنی نادرست.

۳۶ (خانه ی بی نماز ویران است) گرچه آرامگاه شیران است – اوحدی.

۳۷ در جهان دیوانه را سنگی بس است (خانه ی پر شیشه را سنگی بس است) زلالی خوانساری.  یا . . .    «در جهان دو دیوانه را دنگی بس است».

عطار نیشابوری پنداره این مَثَل را در اسرارنامه در چارچوب سخن آهنگین گفتار کرده است: «مگر می رفت استاد مهینه – خری می برد بارش آبگینه . یکی گفتش که بس آهسته کاری – بدین آهستگی بر خر چه داری؟  . بگفتا هیچ؛ دل پر پیچ دارم – اگر این خر بیفتد هیچ دارم»

گفته اند : کسی که در اتاق شیشه ای زندگی می کند در خانه ی همسایه سنگ نمی پراند !

۳۸ گر جمال یار (دوست) نَبوَد با خیالش هم خوشیم (خانه ی درویش را شمعی به از مهتاب نیست امیرخسرو دهلوی .

۳۹ خنده می بینی ولی از گریه ی دل غافلی (خانه ی ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب) صائب.

در جایی این بیت به فصیحی هروی نیز نسبت داده شده است.

همانندی  :  بسیار کسی که اندرونش چون رعد – می نالد و چون برق لبش می خندد – سعدی.

۴۰ از گردش افلاک کجا دل گله دارد (این خانه ی ویران چه غم از زلزله دارد؟) صائب.

۴۱ بزرگان نکردند در خود نگاه (خدا بینی از خویشتن بین مخواه) سعدی.

۴۲ چو در سجود خودستی مگوی خداپرستم (خداپرست شوی آن زمان که خود نپرستی) صفیر اصفهانی.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و نهم

۱ با خدا دادگان ستیزه مکن (که خدا داده را خدا دادست) – ؟

همانندی ها :  «با خدا دادگان ستیزه خطاست» . «خدا، داد ما را چنین دستگاه – خدا داده را چون توان بست راه؟ – نظامی» .

۲ وصال او ز عمر جاودان به (خداوندا مرا آن دِه که آن بِه) – حافظ.

یعنی دیدار دوست از زندگانی جاوید بهتر است. خدایا آن را به من ارزانی دار که بهتر است.

۳ (خدای درخور هر کس دهد هر آنچه دهد) در این حدیث یقینند مردمان اغلب فرخی سیستانی.

چامه در شادباش زایش و زادروز پسری از امیر یعقوب یوسف، برادر سلطان محمود سروده شده است.

۴ (خدای هر چه کسی را دهد غلط ندهد) غلط روا نبود بر خدای ما سبحان (پاک) – عنصری.

۵ عسل در باغ هست و غوره هم هست (خدیجه هست، فاطمه کور هم هست) – ؟.

۶ نه مُنعم (توانگر) به مال از کسی بهتر است (خر، ار جُلّ اطلس بپوشد خر است) – سعدی.

۷ چو آزرده شد خصم ایمن مباش (خراشیده را هست قصد خراش) – ؟.

همانندی ها :  غافل مشو از هرکه دلش آزردی.

۸ چو تیر انداختی بر روی دشمن حذر کن کاندر آماجش نشستی – سعدی.

۹ خر؛ به سعی آدمی نخواهد شد گر چه در پای منبری باشد – سعدی.

بیت دوم : و آدمی را که تربیت نکنند – تا به صد سالگی خری باشد.

۱۰ (خر؛ چه داند قیمت قند و نبات) – «توبره» باید سرش کنج رباط (کاروانسرا) . تو چه دانی علم تفسیر و لغات خر چه داند قدر حلوای نبات ؟ – ملک الشعرای بهار.

به راستی که برای کسان نادان، دوغ و دوشاب یکی است. پس نباید گوهر خود را به هر ناکسی نمایاند. (دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد – به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد. در این بازار عطاران مرو هر سو ، چو بی کاران – به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد – دیوان شمس مولانا)

همانندی ها :  «قیمت زعفران چه داند خر» . «قدر لوزینه (گونه ای شیرینی) چه داند خر؟» . «قدر عیسی کجا شناسد خر؟» . «لایق هر خری نباشد زعفران» . «لوزینه به گاو دادن از خریّت است» . «شَبه فروش چه داند بهای دُرّ ثمین (گرانبها) – سعدی» (شبه، کهربای سیاه است. سنگی سیاه و براق به سبکی کهربا – شبی چون شَبه، روی شسته به قیر – نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر – فردوسی) . «جگر فروش چه می داند قدر و بهای لعل درخشان را؟ – قاآنی» . «بر بهیمه (چهارپا) چه سنبل (خوشه غله) چه سنبله (درخت خاردار) – ابن یمین» . «پیش خر، خرمهره و گوهر یکی است – مولوی» (خرمهره گونه ای مهره ی درشت، بی ارزش به رنگ سپید و یا آبی که بر گردن خران و اسبان می اندازند – اگر ژاله هر قطره دریا شدی – چو خرمهره بازار از او پر شدی – سعدی) و «پیش خران چه کاه نهی چه زعفران»

۱۱ (خردمند باش و بی آزار باش) همیشه زبان را نگهدار باش – فردوسی.

۱۲ (خرسند به نیک و بد خود باید بود) اندازه شناس حد خود باید بود – سوزنی.

۱۳ (خرما نتوان خورد از این خار که کِشتیم) دیبا (ابریشم) نتوان بافت از این پشم که رشتیم – سعدی.

۱۴ (خوش خاطری که منصب و جاه آرزو نکرد) خرّم دلی که در طلب مِلک و جاه نیست عبید زاکانی.

۱۵ زر نداری تو را که باشد امیر؟ – (خر نداری چه ترسی از خر گیر؟) سنایی.

۱۶- اهل نگردد به عمامه سفیه (خر نشود از جل دیبا فقیه) امیرخسرو دهلوی.

۱۷ نیک خواهانم نصیحت می کنند (خشت بر دریا زدن بی حاصل است) سعدی.

خشت بر دریا زدن کنایه از کار بیهوده کردن، نقش بر آب زدن، وسمه (رنگ نیلی که بانوان بر ابروی کشند) بر ابروی کور، آب به ریسمان بستن، باد پیمودن ، باد گره زدن، آب در غربال ریختن، آب در هاون کوبیدن، آهن سرد کوبیدن، خشت بر آب زدن، مشت بر سندان کوبیدن است.

۱۸ (خشم و شهوت مرد را اَحوَل (دوبین) کند) ز استقامت روح را مُبدَل (دگرگون) کند- مولوی.

یک انسان که دیده ی دوگانه بین (لوچ، احول، کاچ، کژبین) دارد، خود به خود چیزها را هرچند یکی باشند دوگانه می بیند. استاد کارآزموده ای برای آشکار شدن کاستی دوبینی برای شاگردان خود کس دوبینی را به کلاسش فراخوانی می کند و به دوبین می گوید آن شیشه را بیاور! لوچ به استاد خود می گوید که کدام شیشه را بیاورم؟ استاد می گوید هر کدام را آوری ناهمسانی ندارد اما پیش از آوردن یکی را بشکن و آن دیگری را بیاور . مرد دوگانه بین این کار را می کند اما دیگر شیشه ای در میان نبوده که بیاورد. بدین روی دوبین با شکستن شیشه ، نبودن آن را پایه ریزی می کند.

مولانا می خواهد بگوید وجود برآشفتگی و هوس، انگیزه لوچی (کاچی) و دوبینی دیده ی درونی کسان می شود و برآیند اینکه روان را از کنونه ترازمندی و همسنگی برون می راند. یعنی هرکس که در بند برآشفتگی و آرزوهای روانی شود به دیده ی درونش چنان گزندی وارد می آید که راستینه را ندیده و نتواند درستی را آن گونه که هست ببیند و چنانچه بر این روش پای ورزد روان درستی شناس او نیز از میان خواهد رفت.

۱۹ نه در هر سخن بحث کردن رواست (خطا بر بزرگان گرفتن خطاست) سعدی.

در هر گفتاری پژوهش و خرده گیری کردن و لغزش مهتران بر شمردن و آنان را به نادرست کاری وابسته داشتن روا نیست.

همانندی  :  جاهل را بر عالم بحثی نیست.

۲۰ وِرد زبان است ثواب و گزاف (خط ننویسد قلمِ بی شکاف) امیرخسرو دهلوی.

۲۱ همه شب نالم و چشم خوش جانان در خواب (خفتگان را چه غم از ناله ی بیداران است؟) عماد کرمانی.

واژه ی «بیدار» زبانزدی است برای پشمینه پوشان (صوفیان mystic) ستیزنده و چالشگر خانگاهی که آموزه ها و پیکارهای رازآگین و نهان خود را شبانه انجام می دادند. به راستی که کار و زندگی روامند و بهنجار آن شب آغاز می شد و تا سپیده دم نیز دنباله داشت و نیز زبانزد (term) «خفته» را برای توده ی ناآموخته و ناهمسوی خود برنهاده بودند به این پشتوانه که شبان می غنودند و از تلاش های کار و بار آنان ناآگاه بودند. به نمونه های دیگری از سعدی و سنایی می توان نمارشی داشت.

( «خفتگان» را خبر از محنت «بیداران» نیست – تا غمت پیش  نیاید غم مردم نخوری – سعدی) * (عالِمت غافل است و تو غافل – خفته را خفته کی کند بیدار ؟ – سنایی) و یا به گفتاری دیگر از سنایی: «عالِمت خفته و تو هم خفته – خفته را خفته کی کند بیدار» .

در اینجا سعدی بر فرموده ی حکیم سنایی خرده گرفته است و می فرماید: (باطل است آنچه مدعی گوید – «خفته را خفته کی کند بیدار؟» )

این سخن که یکی از داومندان (مدعیان) راهنمای می گوید: خواب ربوده را خواب ربوده ی دیگر نتواند از خواب انگیخت نادرست است. سعدی در حکایت ۳۸ از باب دوم در اخلاق درویشان دارد که شبی نابینایی در گِل و لای افتاده بود و می گفت آخر ای مسلمانان یکی از شماها چراغی فراراه من دارید! بانویی بدکاره (فاجره) یا به گفتاری بانویی شوخ (مازحه) به نابینا می گوید: «تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی» این زن هر کاره ای که بوده اما سخن مورد پذیرش برزبان آورده و ناآگاهی (خفته ای) را آگاه ساخته (بیدار کرده است) بماند که چراغ در دست داشتن او می توانسته انگیزه ای شود تا دیگران او را دیده و دریابند. چه بسا یک خرناسه و یا غلتیدن یک کس خفته، انگیزه بیداری خود خفته می شود.

سنایی؛ گوشه نشینی، لب فرو بستن و گزیده سخن گفتن را، در پیش گرفتن راه خوشبختی آن جهانی می داند و این در حالی است که سعدی نماینده دانشمندان، سخنوران، دانایان و پند آموزان خردمند می باشد. او از پارسایان گوشه گزین، رها کننده گیتا و سر در گریبان فروبرده گریزان است. از این روی، سخن سنایی بر وی اندکی گران آمده و نیشی باریک و رندانه به بیتی از چکامه سنایی زده است. از سوی دیگر بر همه فرهیختگان پنهان نیست که هم سنایی غزنوی و هم سعدی با دانشمندان بی کنش چه در رده آموزشگاه باشد و چه در خانگاه (خانقاه) ناهمسویند و هر دو داد یک سخن می دهند:

«علم چندانکه بیشتر خوانی – چون عمل در تو نیست ؛ نادانی – سعدی» * «طلب ای عاشقان خوش رفتار – طرب ای شاهدان شیرین کار .  تا کی از خانه هین (شتاب) ره صحرا – تا کی از کعبه هین ره خمار؟ – سنایی»

سنایی در بیت «عالِمت غافل است و تو غافل» می خواهد بگوید دانای نا آگاه (غافل) چگونه می تواند نمونه و سرمشق من ناآگاه باشد چرا که هر دو خوابیم پس هیچ کدام نمی توانیم دیگری را از خواب ناآگاهی بیدار کنیم بماند اینکه ناآگاهی چیست و ناآگاه کیست؟ و این در حالی است که سعدی می گوید: «گفت عالِم به گوش جان بشنو – ور نماند به گفتنش کردار . باطل است آنچه مدعی گوید – (خفته را خفته کی کند بیدار !) . یعنی سخن را بسنج نه سخنران را» هرگز نمی توان کسی که خود را به خواب زده بیدار کرد یا هرگز نمی توان کسی که خودش را به بی خیالی و ناآگاهی زده است آگاه نمود چه، او خود نمی خواهد آگاه شود.

۲۲ (خُلق خوش، خَلق را شکار کند) صفتی بیش از این چه کار کند؟ – اوحدی.

خُلق به معنای خوی و سرشت است و جمع آن اخلاق است. از ویژگی های بارز پیغمبران داشتن اخلاق نیکوست. در نشانه ۴ از سوره ی قلم داریم : (انک لعلی خُلق عظیم) از دیدگاه آیینی حُسن خُلق یعنی: خوش خویی، نرم خویی، خونسردی و مانند اینها. از امام جواد (ع) گفتار شده است که آرایه (زینت) مرد همانا گشاده رویی است. بنده ی مسلمان با خوش اخلاقی خود را به درجه روزه گیر شب زنده دار می رساند.

همانندی ها:  «عالمی را می توان با خُلق خوش تسخیر کرد» . «به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر – حافظ» . «مهر محکم شود به خوش رویی – دوستی کم کند ترشرویی»

۲۳ (خلق را تقلیدشان بر باد داد) ای دوصد لعنت بر این تقلید باد – مولوی.

واژه تقلید برگرفته از قلاده (زنجیری که به گردن سگان و یا تبه کاران اندازند) است و در پارسی سره یعنی دنباله روی و پیروی کردن و ادا در آوردن و در کارهای کیشی و پرستشی پیروی کردن از مجتهد است چرا که تقلید در برابر اجتهاد است.

چنانچه دانش آدمیان را بر پایه «هم سنجی» (قیاس) و برگرفتن (اقتباس) بدانیم، دنباله روی نیز خود گونه ای برگرفتن می باشد. چیزی که هست واژه تقلید در سویگان (بُعد) معنا شناور بوده معنای بی چون و چرا ندارد. از این روی گاهی مورد خوشایندی و گاهی مورد سرزنش قرار می گیرد. بسته به اینکه در جایگاه مثبت باشد یا منفی که البته این مثبت یا منفی در مواردی ناروشن است و این در حالی است که در موارد آشکار هیچ دوگانگی میان دیدگاه آدمیان نیست. برای نمونه پیروی کردن از درستکاری درستکاران یک تقلید مثبت و پیروی از تبه کاری تبه کاران یک تقلید منفی است و در این مورد در میان آدمیان هیچ ناهمگونی نیست. اما ممکن است کسی باره ای (موردی) را مثبت بداند و کس دیگری همان باره را منفی !

گاه تقلید می تواند انگیزه بازساز و پیشرفت یک همبودگاه (جامعه) باشد و گاه انگیزه لغزش و تباهی آن. از این روست که باید جایگاه تقلید را بازشناخته نمود تا رد یا پذیرش آن در میان برگزیدگان و آشوبگران پیکار برپا نکند. برای نمونه هرچند که مولوی به جد باورمند به تقلید مثبت است اما بی آنکه جایگاه مثبت و یا منفی بودن تقلید مورد نگرش خویش را روشن کند آن را انگیزه واژگونی آدمیان می داند و در بیتی از داستان زیر (خر برفت و خر برفت) همانا تقلید را مایه بر باددهی آدمیان می داند. بی گمان مولوی کاملاً درست می گوید چرا که تقلید در امور منفی آدمیان را بر باد می دهد و نگرش او در بیت «خلق را تقلیدشان بر باد داد – ای دوصد لعنت به این تقلید باد» نیز تقلید در امور منفی است چرا که او نیک می داند که تقلید در کنش های خوشایند زندگی و فراخوی (اخلاق) همگانی از پیش نیازهای زندگی است چه همگان فرزانگی (حکمت) ندانند و ساز و برگ کامرانی (عشرت) نمی شناسند پس نیاز است تا در آهنگ کارها از سترکان خویش پیروی کنند تا شوربختی بر خوشبختی پیشی نگیرد. او در این بیت به برابرسنج (تطبیق) نویسه (متن)بازشناخت اندیشه شنونده باور نموده و از گفتار خواسته (مقصود) گذشته است. اما چگونه بوده است داستان؟

داستان « خر برفت و خر برفت» مثنوی مولوی گزاره تقلید و پیروی کورکورانه را به نیکی در میان می گذارد. پشمینه پوش (صوفی) رهنوردی شبانگاه به خانگاهی وارد می شود که «درویش هر کجا که شب آید سرای اوست» برفور خرش را به ستورگاه برده و در آخور بسته اندازه ای آب و سبزه به خر داد و به دربانش سپرده و به جرگه پشمینه پوشان می پیوندد. پشمینه پوشان تهیدست و گرسنه چیزی در چنته نداشته که بفروشند و با بهای آن نان خورشی سازند، یگانه راه چاره گرسنگی چند روزه را در فروش خر میهمان می دانند. این کار را انجام داده و با پولش خوردنی های رنگارنگ و شرابی و کبابی فراهم ساخته و شکمی از سوگ در می آورند. سپس از شادی به پا خواسته سماع (پایکوبی، آوازه خوانی و دست افشانی) گرمی راه انداخته و سر از پا نمی شناسندو میهمان نیز ربایش آنها می شود.

(چون سماع آمد ز اول تا کران – مطرب آغازید یک ضرب گران . خر برفت و خر برفت آغاز کرد – زین حرارت جمله را انباز کرد .  زین حرارت پای کوبان تا سحر – کف‏زنان خر رفت و خر رفت ای پسر .  از ره تقلید آن صوفی همین – خر برفت آغاز کرد اندر حنین (بانگ از شادی و یا اندوه) )

صوفی ناآگاه از روزگار سیاه خویش وبه تقلید از دیگران با آنان پایکوبی، همیاری و همزبانی می کرد. پگاه همه خانگاهیان از خانگاه بیرون رفتند و ماند آن صوفی میهمان بخت برگشته و خر از دست داده. صوفی به ستورگاه رفت ولی از خرش نشانی نبود. پنداشت که سرایدار خانگاه خر را بیرون برده تا آبش دهد؛ درنگ کرد تا سرایدار خانگاه آمد ولی خری همراه خود نداشت. جویای خرش شد. سرایدار گفت چرا خودت را به نادانی می زنی؟ از ریش سپیدت شرم نمی کنی؟ پشمینه پوش گفت که من خرم را به دست تو سپرده بودم! سرایدار گفت مرا گناهی نیست ؛ صوفیان بر من یورش بردند و من نتوانستم جلوی آنها را بگیرم. یا ارزش خر را از آنان بستانم. صوفی گفت چرا مرا آگه نساختی؟ سرایدار گفت من بارها آمدم تا تو را از این رخداد آگاه سازم ولی :

«تو همی گفتی که خر رفت ای پسر – از همه گویندگان باذوق تر !  * باز می گفتم که او خود واقف است – زین قضا راضی است؛ مردی عارف است * مر، مرا تقلیدشان بر باد داد – ای دو صد لعنت بر این تقلید باد !»

پیروی منفی انسان را از پختگی و رسایی به کاستی و کمبود می رساند . . .


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهلم

۱ (خموشی پرده دار راز باشد) نه مانند سخن غماز (سخن چین) باشد وحشی بافقی.

پرده پوش یعنی رازدار (در برابر پرده دِر). بسیاری از بزرگان آیین و فرهیختگان در زمینه ی خاموشی داد سخن داده اند. از زمره: «کم گوی و گزیده گوی چون دُر» . اگر پنداری که سخنت ارزش سیم دارد بدان که خاموشیت ارزش زر دارد. کسان در زیر سخن خویش پنهان هستند یعنی ارزش ها و پادارزش های وجودشان شناخته نمی شود. (تا مرد سخن نگفته باشد – عیب و هنرش نهفته باشد) بی گمان هرگونه خامشی نمی تواند پسندیده باشد، چه این کنش زمانی می تواند پسندیده و ارزشمند باشد که بجا و در آن نیک اندیشی و بهره ای نهفته باشد زیرا خامشی های نابجا، خود، گونه ای فرومایگی است. کسانی که بیهوده زبان به سخن می گشایند و واژگونه جایی که باید گفتار بگویند دَم بر نمی آورند مورد نکوهش بزرگان، نویسندگان و چامه سرایان قرار گرفته اند. برای نمونه:

الف – وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است – شمشیر، روز معرکه زشت است در نیام – پروین اعتصامی.

ب – دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و ؛ گفتن به وقت خاموشی – سعدی.

پ – حضرت علی (ع) فرموده اند: آنجا که سخن خردمندانه و نیک اندیشانه مورد نیاز است خاموشی پسندیده نباشد و نشاید. و آنجا که سخن خردمندانه نتوان گفت ؛ گفتن پسندیده نباشد و به کوته سخن : خاموشی خردمندانه و گفتار بخردانه !

۲ مِی حرام است در آن بزم که هشیاری هست (خواب تلخ است در آن خانه که بیماری است) صائب تبریزی.

واژه ی حرام به معنای ناشایسته و نارواست . (ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست – نان حلال شیخ ز آب حرام ما – حافظ)

۳ دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند (خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش) – حافظ.

دلربایی تنها به این نیست که دلداده را زجرش کنند بلکه بزرگوار (خواجه) کسی است که غمخوار خدمتگذار خود باشد.

۴ این دیده ی شوخ می برد دل به کمند (خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند) – سعدی.

این دیده زیبا دل را در کمند خود گرفتار می سازد.

۵ (خواهی که رستگار شوی راستکار باش) تا عیبجوی را نرسد بر تو مدخلی سعدی.

معنای مصراع دوم این است که راستکار باش تا از سوی خرده گیر بر تو خرده ای وارد نشود (و تو رستگار شوی)

۶ (خواهی که رسی به کام، بردار دو گام) یک گام ز دنیا و دگر گام ز کام . نیکو مثلی شنو ز پیر بسطام از دانه طمع ببُر که رستی از دام بایزید بسطامی.

کامیابی و کامرانی در گرو آز بریدن از دل خواسته هاست. دید عارفان (کسانی که برای رسیدن به شناخت پروردگار خودشان را ورزیده می سازند – حکیم ربانی) بر این بوده که باید نخواست تا به آن خواست بزرگ رسید. (آب ، کم جو تشنگی آور به دست – تا بجوشد آبت از بالا و پست – مولوی)

همانندی :  روزی به قدم (گام) است.

۷ «جر» بزنی، جر نزنی برده ای (خوب رخی، هرچه کنی کرده ای) ایرج میرزا.

جر زدن: بهانه در آوردن، سر باز زدن و صدای پاره شدن چیزهایی مانند پارچه و کاغذ.

۸ (خوبان جهان صید توان کرد به زر) خوش خوش (کم کم) «بر» از ایشان بتوان خورد به زر . نرگس که کُله دار (شهنشاه) جهان است ببین کاو نیز چگونه سر در آورد به زر حافظ (و یا کمال الدین اسماعیل).

زیبایی گل نرگس بدان انگیزه است که زرهای خود را که همان گلبرگ های زرد و زرین است درون کاسبرگ سبز خود نگه نداشته تا زیباپسندان و جهان آن را ستایش کنند. تو نیز مانند گل نرگس شهنشاه جهان بوده و دست دهش داشته باش و از زردادن به نیازمندان خودداری روا مدار! این رباعی ، خواه از کمال الدین اسماعیل و یا اینکه از حافظ و یا روی سخن او با شاه شجاع. آنچه که جای گمان نمی گذارد این راستینه (واقعیت) تاریخی است که دو خط همراستا (موازی) در هندسه ی اقلیدسی یکدیگر را نی برند (قطع نمی کنند) مگر به پروانه خداوندگاران: زر، زور و تزویر ! (نیرنگ) و شوربختانه در جهانی که دم و بازدم می کنیم فروزه های بالنده ی فراخوی ها در برابر پلیدی ها رنگ می بازد.

۹ (خوبی و وفا هر دو به هم گِرد نیایند) خوبی همه خوب است از آن نیز وفا به ! قطران تبریزی.

۱۰ با بدان کم نشین که بد (در) مانی (خو پذیر است نفس انسانی) – سنایی.

همانندی ها :

الف – نشست تو با زیرکان در مغاک (چاله) – به است از بهشت و نشست مژاک (باغ کیکاوس) – چامه را به فردوسی نسبت داده اند اما از فردوسی نیست.

ب – هست تنهایی به از یاران بد – نیک چون با بد نشیند بد شود – مولوی.

پ – یکی آلوده ای باشد که شهری را بیالاید – چو از گاوان یکی باشد که گاوان را کند ریخن (آلوده سازی دیگران در اثر شکم روش) – رودکی.

ت – منشین با بدان که صحبت بد – گرچه پاکی، تو را پلید کند. آفتاب ار چه روشن است ، آن را – پاره ای ابر ناپدید کند – سنایی . و یا کم نشین با بدان که صحبت بد . . .

ث – آلو، چو به آلو نگرد، رنگ برآرد – سرشت (طبیعت) آدمی دزد است.

ج – اسب تازی گر ببندی در طویله پیش خر – رنگشان همگون نگردد، طبعشان همگون شود – روحی.

نمونه هایی از آموزه و گفتار کیشی و آیینی:

*همنشینی با بدان، بدگمانی به نیکان را در پی دارد. «از دوستی با کسان که اندیشه های شان نادرست و کنششان ناپسند است برکنار باش زیرا کسان به راه و روش و اندیشه های دوستانشان خو می گیرند – حضرت علی (ع) »

* «ای وای بر من! کاش فلان کس را به دوستی بر نمی گزیدم! (نشانه ۲۸ سوره فرقان)

* با نیکوکاران همنشین باشید؛ چه اگر کار نیکی انجام دادید شما را دلگرم و فروزش (تشویش) می کنند و اگر لغزشی از شما سر زد بر تو دشوار نگیرند. پیامبر اکرم (ص)

* بدکار همچون شمشیر آخته (بیرون کشیده شده از نیام) است که نمای آن زیباست اما نشانی که از خود می گذارد نازیباست (حضرت علی (ع) )

* دوستان نیز مانند پادشاهان یا هدایت گرند و یا مایه ی گمراهی.

و در پایان، نشانه های دوستان بد: نادان و بی خرد، چشم تنگ و رشکوند . هرزه و نابکار و بدنهاد و آلوده. سیه کاسه و کِنِس (خسیس) دروغگو ، فریبا و نیرنگ باز. خرده گیر و در پی آسیب گاه (نقطه ضعف)

۱۱ نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار (خودپسندی جان من برهان نادانی بود) – حافظ.

۱۲ ای دل چنانچه در پی نیک نامی هستی با کسان فرومایه همنشین نباش نازنین من !

خودستایی و خودپسندی نشانه روشن نادانی به شمار می آید.

۱۳ بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود (خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست) – حافظ.

میخانه؛ یکی از واژه های کلیدی پیاپی و از باشندگان چامه ای دیوان حافظ است که سویگان استوره ای یافته و نهادی است در برابر: خانگاه، آموزشگاه (مدرسه) مزگت (مسجد) که به نام های دیگر چون: میکده، خمخانه، کوی مغان، سرای مغان و برجسته تر از همه؛ دیرمغان، خرابات مغان و خرابات. بسیاری از غزل های حافظ با میخانه آغاز می شود. (منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است . زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد . ما درس سحر در ره میخانه نهادیم و . . . ) چنانچه کار و بار شادخواری و بانگ نوشانوش و سخن می و مطرب (نوازنده) و گردش جام و ساغر و رطل (پیاله های شراب) های گران را که آکنده ی بیش از هشتاد درصد از غزل های حافظ؛ بلکه آکنده از آنست بر این افزوده شود روشن می گردد که خمریه سرایی (شراب سرایی) حافظ از منوچهری – شاعر طبیعت – نیز در گذشته و در ادبیات پارسی بیتا است. نتیجه گفتار کوتاه اینکه حافظ نماد اساتیری میخانه، خرابات و دیر مغان را در برابر نهادهای شریعت (کیش و آیین) طریقت (راه و روش) دانش و آموزش رسمی بپا کرده است. و در پایان : ورود به دنیای رندان واله (بر در میخانه رفتن) راستی و یکرنگی می خواهد و جای زاهدان نماپرست نیست.

۱۴ نظر در روی تو خود کرده ام من (بلی؛ خود کرده را درمان نباشد) اسعد گرگانی.

۱۵ نیست جویای نظر، چون مه نو، ماه تمام (خودنمایی نکند هر که کمالی دارد) – صائب.

امام هشتم فرموده است خرد مرد مسلمان رسا نمی شود مگر گمنامی برای او دل انگیزتر از سرشناسی باشد. ماه نو، از نارسایی جویای نگر و نگرش است.

۱۶- در عشق، شکیب (آرام) کی کند سود ؟ – (خورشید به گِل نشاید اندود) – نظامی.

در دل شیدایان غوغا و هیاهویی است که هرچه تلاش و کوشش در پنهان کردن آن می کنند باز هم به گوش زنده دلان و یاران پرشور می رسد.

۱۷ (خور و خواب تنها طریق دد است) بر این بودن ؛ آئین نابخرد است سعدی.

از دیدگاه سعدی همان داروی پرورش و فرهیختن (تربیت) مان، هنر و هنر آموزی شناخت و شناخت اندوزی است که کسان را از چهارپایان (دام ها) و درندگان که جز «خور» (خوردن) و آرمیدن نمی شناسند جدا و برجسته ساخته؛ نیکبختی او را پی ریزی و بنیاد می نهد (خردمند مردم، هنر پرورند – که تن پروران از هنر لاغرند – سعدی)

۱۸ «گفتم هوای میکده ، غم می برد ز دل گفتا (خوش آن کسان که دلی شاد می کنند) – حافظ.

در اینجا (هوا) ایهام دارد؛ یکی آرزو و خواسته دیگری فرامون و پیرامون (جوّ) . به یار گفتم به راستی که حال و هوای میخانه و می گساری چگونه غم و اندوه را از دل می زداید و آدمی را شادمان می سازد! گفتا خوشا به حال سبوکشان و کسانی که در مجلس باده گساری می در ساغر ریخته و به دست می گساران می دهند و انگیزه شادمانی دل ها را فراهم می سازند.

۱۹ (خوشا آنان که دایم در نمازند) که حمد و قل هوالله کارشون بی ! – باباطاهر.

۲۰ شب تار و بیابان، دور منزل (خوشا آنان که بارش کمترک بی) – باباطاهر.

همانندی ها:  «سبکبار مردم سبکتر روند – سعدی» . «سبکباری از بهشت آمده است» . «اندرین دیر کهن کار سبکباران خوش است – حافظ»

۲۱ نه دود ماند و نه خاکستر از من مسکین (خوشا آن کس که به گیتی ز خود گذاشت اثر) پروین اعتصامی.

۲۲ (خوشا با رفیقان یکدل نشستن) به هم نوش کردن می ارغوانی فرخی سیستانی.

همانندی ها:  «دنیا خوش است اما با رفیق خوشتر» و «یارا بهشت صحبت یاران همدم است»

۲۳ (خوشا جایی کز او جانی بیاسود) نه درویشی که سلطانی بیاسود . نکویی بر نکورویی بماناد که از لبهاش دندانی بیاسود نظامی.

۲۴ (خوشا دلی که ز عالَم کناره جو باشد) چراغ خلوتش از حفظ آبرو باشد الهام اصفهانی.

بیت بالا در کتاب دوازده هزار مثل فارسی نوشته دکتر ابراهیم شکورزاده بلوری، به «غنی» نسبت داده شده است.

۲۵ (خوش است درد که باشد امید درمانش) دراز نیست بیابان که هست پایانش سعدی.

سعدی؛ جدای از بازگشت (مراجعه) به پزشک هنگام بیماری و درمان ناخوشی و سرودن «امید عافیت آنگه بود موافق عقل – که نبض را به طبیعت شناس بنمایی» امید به بهبودی و داشتن روحیه بلند در درمان بیماری ها را بسیار کارا می داند.

همانندی ها:  درد سهل است گر امید دوایی باشد – عبید زاکانی.

۲۶ (خوش است عمر؛ دریغا که جاودانی نیست) پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست سعدی.

بیت بالا برگزیده از غزل سعدی است که بر نبشته (کتیبه) هشتم در دیواره باختری ساختمان هشت بر آرامگاه سعدی در شیراز دیده می شود. (با یادی از یادگارهای میرزا علی اصغر خان حکمت شیرازی).

همانندی :  خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار – فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی – قصاب کاشی.

۲۷ بدبخت آن کسی که گرفتار عقل شد (خوشبخت آن کره خر آمد، الاغ رفت !) لاادری.

۲۸ (خوش بود گر محک تجربه آید به میان) تا سیه روی شود هر که در او غش باشد حافظ.

محک (سنگ زر و سیم شناس) سنگی است سیاه یا سنجه ای که به کمک آن میزان ناب و سره بودن زر و سیم سنجیده می شود.

غَش در پارسی و غِش در زبان تازی به معنای شیله و پیله و آمیختن چیزی بی ارزش با چیزی با ارزش است. حافظ پس از گفتار نقد (جدا کردن سره از ناسره) دورویی (دغل) صوفی و باده گساری او، می گوید چه خوب است که برای آزمون این نقدها و ناسره ها سنجه ای (معیاری) باشد (نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟) تا بر پایه آن سنجه ی بیرونی و هنجار با چشم دینی خراش ناپذیر؛ هر نقدی که ناسره است همانند زر ناسره به یاری سنگ زرشناس، انگشت نما شود.

به فرموده حضرت علی (ع) با آزمون است که انسان سربلند و یا سرشکسته می شود و به کوته سخن: چه نیکوست که کوره های سوزان آزمون برپا شود تا درون «سیه سیم» زراندود هویدا و حساب آن از زر ناب جدا گردد!


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و یکم

پیشکش به «نشست دوشنبه های کتاب» بندر ریگ

۱ (خوش تر بود عروس نکو روی بی جهیز) گر، دوست دست می دهدت هیچ گو مباش سعدی.

«جهیز» در زبان تازی صفت اسب است به معنای تندرو، چابک؛ ولی پارسی زبانان آن را به فرنام «ممال» و «هم چم» (مترادف) «جهاز» به کار می برند. (ممال وقتی به جای «ا» واج «ی» به کار برده شود. برای نمونه «رکیب» ممال «رکاب» و جهیز ممال جهاز است) واژه های جهیزیه و جهازیه از ساخته های پارسی زبانان در چرخه های نوین است.

۲ (خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن) کاین عیش نیست در خور اورنگ خسروی – حافظ.

در برخی از نسخه های حافظ «خوش فرش» بوریا نیز آمده است.

ای خوشا زمان تهیدستی و خواب آسوده رفتن بر بوریای ناداری؛ چرا که این چنین خواب نوشین و شیرینی نیز برای خسروان ساسانی در جایگاه پادشاهی و پشت دادن بر «فرّ» شاهی نیز فراهم نمی شود. حافظ جایگاه درویشی خود را برتر و والاتر از زندگانی پر بیم و هراس شاه شجاع و کم مهری او نسبت به خود نشان داده است.

۳ به گیتی عاشقی بی غم نباشد (خوشی و عاشقی با هم نباشد) اسعد گرگانی.

همانندی ها :  شرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن – سعدی * به عالم هر کجا درد و غمی بود – به هم کردند و عشقش نام کردند – عراقی.

۴ آفت ادراک آن حال است و قال (خون به خون شستن محال است و محال) – مولوی.

دم های هستی (موجودات برجسته) زبانی گنگ و پیچش زا دارند همچنانکه خون را با خون نشسته (سینه را با سینه پاداش ندهند) هیاهو و غش نیز فرآیند دریافت را نه تنها نمی گشاید بلکه آن را پیچیده تر می کند؛ مگر اینکه هستی بی چون و چرا (مطلق) خود به سخن آید و پرده از رازها بردارد. (کاشکی هستی زبانی داشتی – تا ز «هستان» پرده ها برداشتی) مولوی این گفتگو را با ماه نیز دارد . بدین گونه که ماه بدون واژه و آوا، راه را بر شبروان نشان می دهد. که البته اگر همین ماه، زبان نیز بگشاید روشنایی بر روشنایی (نور علی نور) است. (ماه بی گفتن چو باشد رهنما  – چون بگوید؛ شد ضیا اندر ضیا)

۵ بیگانه به بیگانه ندارد کاری (خویش است که در پی شکست خویش است) .

بیت هم از شیخ بهایی و هم از بابا افضل گفته شده است.

۶ (خوی نیکو مایه نیکویی است) نیکی مردم به نیکورویی است ناصرخسرو.

همانندی ها :  خوی نیکو تو را چو شیر کند – خوی بد، عالَم از تو سیر کند – سنایی * خوشخو، خویش بیگانگان است و بدخو، بیگانه خویشان (منسوب به لقمان)

۷ (خیر تأخیر بر نمی دارد «بر نمی تابد» ) خنک آن کس که خیر دریابد اوحدی.

۸ مدح و تحسین نیست در خور، مردمان پست را (خیره تر سازد مدارا، زنگی بد مست را).

این بیت ، هم به صائب و هم به رجایی اصفهانی نسبت داده شده است.

۹ (خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر) زآن پیشتر که بانگ برآید فلان بمرد – سعدی.

خیری کن: یعنی کار نیکی انجام بده. امروز، خیر کردن، بخشش به یاد مردگان است.

فلان؛ ضمیر مبهمی است جانشین اسم. یعنی شخص نامعلوم، فلان، بهمان، بهمدان، بسیار. فلان در ترکیب معنای صفتی پیدا می کند. فلان مرد و یا مردی ناشناس.  بانگ بر آمدن ، پخش کردن خبر مرگ است. پیشتر آنگاه که کسی بدرود زندگی می گفت با آوازی بلند مرگش را به آگاهی همگان می رساندند.

پایان واج « خ »

۱۰ عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند (داستانی است که بر هر سر بازاری است) – سعدی.

۱۱ (دانش اندر دل، چراغ روشن است) وز همه بد بر تن تو جوشن است – رودکی.

دانش (اسم مصدر دانستن) همانند چراغ روشنی است که در برابر همه ی بدی ها برای تو سپر و زره می باشد.

۱۲ اندک اندک به هم شود بسیار (دانه دانه است غلّه در انبار) .

مصراع دوم نمارشی دارد به گسترش اندازه نگه داشتن در هزینه (صرفه جویی) * غلّه: به گونه همه گیری (کلّی) هر فرآورده کشاورزی که از زمین بیرون بیاید (دانه ها = حبوب) گفته می شود. اما مجازاً غلّه به جو، گندم، ارزن، ذرت، برنج و چاودار گفته می شود. (غلّه به کرایه یک جایگاه نیز گفته می شود.) افزون بر این، در فقه اسلامی؛ به گندم، جو، خرما وکشمش که به آنها زکات تعلّق می گیرد «غلات اربعه» (چهارگانه) گفته می شود. غله در این مصراع مسندالیه است و مسند آن دانه دانه می باشد. (بار گندم دانه دانه است)

همانندی  : اندک اندک بسیار شود و چکّه چکّه تندآبی گردد. آنانکه دستِ توان ندارند، خرده سنگ پنهان دارند تا آنکه گاه درخور با آنها مغز ستمگر را نابسامان کنند. * «قَطر علی قطر، اذا اتفقت نهر – و نهر علی نهر اذا جتمعت بحر – گلستان» * چون چکه با چکه یکی شوند رودی گردد و چون رود با رود به هم پیوندند دریا پدیدار گردد.

۱۳ با تر و خشک مرا نیست کار (دانه ز من، پرورش از کردگار) نظامی.

همانندی ها :  از تو حرکت، از خدا برکت و همّت از تو، قوّت از خدا.

۱۴ دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت (نگشت) (دائماً یکسان نماند حال دوران غم مخور!) – حافظ.

۱۵ زمان خوشدلی دَریاب و دُریاب (که دایم در صدف؛ گوهر نباشد) – حافظ.

حافظ به روشنی می گوید که نقد امروز را به پسادست (نسیه) پردا (فردا) مده چرا که روزی این گوهرها در گوش ماهی (صدف) باشند و یا نباشند.

۱۶- نه هر آدمیزاده از دد بِه است (که دد، زآدمیزاده ی بد بِه است) – سعدی.

۱۷ (درآمد، مرد را بخشنده دارد) زمین تا در نیارد، بر نیارد – نظامی.

«درآمد» جدای از بهره ای که کس، از کار، بازرگانی، کشاورزی بهره اش می شود سرآغاز یک بخش خنیا (موسیقی) نیز می باشد. مانند درآمد «بیات» در دستگاه ماهور.

۱۸ (درازدستی بیجا مکن به مال کسی) بترس دست مکافات از آن درازتر است محسن ملک شمس آرا.

۱۹ (درازنای شب از چشم دردمندان پرس) تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی؟ – سعدی.

همانندی ها : از تو نپرسند درازی شب – آن کس داند که نخفته ست دوش – سعدی * شب فراق که داند که تا سحر چند است؟ – مگر کسی که به زندان عشق در بند است – سعدی.

۲۰ غم دردمو از عطار می پرس (درازی شب از بیمار می پرس) – باباطاهر.

(در این بازار گر سودی است با درویش خرسند است) – خدایا منعم (توانگر) گردان به درویشی و خرسندی – حافظ.

۲۱ هر جا که حبیب است به پهلوی رقیب است (در باغ جهان یک گل بی خار نباشد) هلالی جغتایی.

۲۲ (بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست) یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل (بخرد) یا خموش! – حافظ.

۲۳ وصل او باشد بلا؛ هجران او، بیم بلا (در بلا بودن به از بیم بلا) – قیچانی.

همانندی ها :  در بلا بهتر از آنست که در بیم بلا (ابن یمین) . انتظار بلا سخت تر از بلاست. در بلان بودن به از دور بلا – میان بلا بودن بهتر که در کنار بلا بودن.

۲۴ هر کسی شعر سراید ولیکن سوی عقل (دُر به خرمهره کجا ماند و دریا به غدیر؟) – سنایی.

چنانکه پیشتر نگاشته شد «خرمُهره» مهره ای درشت و بی ارزش به رنگ سفید یا آبی است که بر گردن اسب و خر می بندند. (اگر ژاله هر قطره ای دُر شدی – چو خرمهره بازار از او پر شدی – سعدی) * «غدیر»: آبگیر و تالاب است که آب باران و تندآب (سیل) در آن گرد می آید.

۲۵ گر جان دهی و گر سر بیچارگی نهی (در پای دوست هرچه کنی مختصر بود) سعدی.

حضرت سعدی همان گونه که با زاهد و ریاکار می ستیزد با دوست و یار، نرم و خوشایند است و اهل بخشش و آن هم بخشندگی بدون چشمداشت که هم در آیین ملامتی (سزاوار سرزنش) ارزش دارد و هم در آیین اهل فتوت (جوانمردی و بخشندگی)

۲۶ این زمین بی حاصل، جای آبیاری نیست (در جبین (پیشانی) این کشتی نور رستگاری نیست) سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال).

۲۷ (در جُستن نان، آب (آبرو) رخ خویش می ریزند) در نار مسوزید روان از پی نان را سنایی.

۲۸ (در جهان دیوانه را دانگی بس است) خانه ی پر شیشه را سنگی بس است زلال خوانساری.

دانگ :   یک ششم چیزی به ویژه دارایی های غیر منقول مانند زمین و ملک. هزینه گردش رهنوردی یا فراهم آوری خوراک و به کوته سخن : بهره و بخش.

۲۹ یار می جوییم و نمی یابیم (در جهان نیست کیمیا جز نام) عماد شهریاری.

کیمیا: کیمیا ماده ای بوده که کیمیاگران در پی آن بودند تا آن را یافته و به مس بزنند تا به زر دگرش یابد. هرچند چنین ماده ای را نیافتند اما در رهگذر آن به کامیابی هایی دست یافتند برای نمونه عنصر درخشان فسفر از پیشاب به دست آمد. (سیم دغل خجالت و بدنامی آورد – خیز ای حکیم تا طلب کیمیا کنیم – سعدی) به هر چیز کمیاب و یا دست نیافتنی مجازاً کیمیا و یا اکسیر نیز می گویند.

همانندی  :  دریغ و درد که تا این زمان ندانستم – که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق – حافظ.

۳۰ دل گفت مرا علم لدنّی هوس است تعلیم کن اگر تو را دسترس است. گفتم که «الف» گفت دگر؟ گفتم هیچ (در خانه اگر کس است یک حرف بس است) عزالدین محمود کاشانی.

۳۱ (در خانه ی خود هیچ کسی خُرد نباشد) تا جغد بود ساکن ویرانه بزرگ است صائب/سعدی.

هر کس در جایگاه خود سرفرازی دارد. جغد به همه ی شومی و ناپسندی در جای و پناهگاه خود شکوهمند و باشکوه است.

۳۲ غارتگر کلبه ی گدا مهمان است (در خانه ی مور شبنمی توفان است) نوعی خبوشانی.

همانندی ها :  بود قطره ی آب توفان مور (ناصرخسرو) * گردد خراب خانه ی موری به شبنمی (غیرت کرمانشاهی)

۳۳ (درخت افکن بوَد کم زندگانی) به درویشی کشد نخجیر بانی نظامی.

در سخن چامه سرای بزرگی چون نظامی ابیاتی هست که شایسته است به فرنام آرمان فرهنگ ساز مورد نگرش دست اندرکاران پیراگیر زیست (محیط زیست) قرار بگیرد. او در خسروشیرین در مورد بریدن و افکندن درختان به این باور کهن نمارشی دارد بیت بالا و : «در آن جنبش که در نشو نبات است – درختان و مرغان را حیات است» او فرجام شکارچیان را تهیدستی می داند  و بریدن درختان را انگیزه کوتاهی زندگی انسان می داند.

۳۴ (درخت تلخ هم، تلخ آورد بر) اگر چه ما دهیمش آب و شکر اسعد گرگانی.

همانندی :  نهال تلخ به پرورش (تربیت) شیرین نشود.

۳۵ مقدّر است که از هر کسی چه فعل آید (درخت مُقل نه خرما دهد نه شفتالو) سعدی.

شیخ اجل از یک سوی خواهشگری (شفاعت) را ویژه سرشت پروردگار می داند و از سوی دیگر چون «اشعریان» نیک بخت (سعید) و تیره بخت (شقی) را در شکم مادر نیک بخت و تیره بخت می داند. (مُقل، درختی است که رزینش بسیار تلخ است و چون مُقل تازی کاربرد دارویی دارد)

۳۶ غیرتم آید شکایت از تو، به هر کس (درد احبّا به اطبّا نمی برم) سعدی.

رشک و بالندگیم پروانه نمی دهد که از تو نزد هر کسی شکوه برده، ناله سر دهم و دردی را که دوستان و یاران انگیزه آن هستند به پزشکان بازگو نمی کنم.

۳۷ (درد باشد روی نازیبا و ناز) سخت باشد چشم نابینا و درد سنایی/ مولوی.

مولوی برای سنایی و به ویژه عطار ارزش و ارج بی اندازه می نهاده و چندین بیت از دیوان سنایی (حدیقه) را در مثنوی خود از زمره بیت بالا را آورده و گاهی آن بیت ها را گشوده و گزاره کرده است. (عطار روح بوده و سنایی دو چشم او – ما از پی سنایی و عطار می رویم * هفت شهر عشق را عطار گشت – ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم – مولوی)

۳۸ هجر، خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال (درد سهل است اگر امیّد دوایی باشد) عبید زاکانی.

۳۹ عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود (درد ما نیک نگردد به مداوای حکیم) سعدی.

و یا گفته شده که: «درد عاشق نشود به، به مداوای حکیم؟» و عاشقی دردی است کو را نیست درمان.

۴۰ نبض تهیدست نگیرد طبیب (درد فقیران همه جا بی دواست) پروین اعتصامی.

(مَثَل زنند که آید پزشک ناخوانده – چو تندرستی تیمار دارد از بیمار – پروین) پروین، انگیزه تهیدستی تهیدستان را در ستم ستمگرانی می داند که هم کاسه ی فرمانروایی هستند. آنهایی که برای رسیدن به دارایی بیشتر با دولتمردان کنار می آیند و حقوق فرودستان را به یغما می برند . بدین چینش، پروین فرودستان را در پیوستن ستمگرانه و دوچشمی آمیز همبودگاه (جامعه) دانسته؛ چکامه ای به پاژنام «صاعقه، ستم اغنیاست» می سراید که دو بیت بالا گزیده هایی از آن مثنوی است. گفتار کرده اند که پروین در سن سی سالگی که دریافت نشان شایستگی پیشکشی از سوی رضاشاه را بر نتابیده این منظومه را سروده است.

۴۱ منادی می زند در شش جهت بانگ که (درد مفلسی درمان ندارد) عرفی.

منادی (جارچی) کسی است که با بانگ رسا همگان را از امری آگاه می سازد. مفلس = تهیدست (قال رسول الله : «المفلس فی امان الله» )

۴۲ زحمت چه میبری به علاج من ای طبیب (دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست) صغیر اصفهان.

۴۳ (دردی است درد عشق که هیچش طبیب نیست) گر دردمند عشق بنالد غریب نیست سعدی.

۴۴ (در راه عشق مرحله ی قُرب و بُعد نیست) می بینمت عیان و دعا می فرستمت حافظ.

۴۵ (در زمین دیگران خانه مکن) کار خود کن، کار بیگانه مکن مولوی.

چنین پنداریم که هزینه های گزاف کرده و در زمینی سازه ای باشکوه ساخته ای ، سپس پی می بری که در زمین دیگری سازه ساخته ای و زمین خودت بدون سازه مانده است. مولوی نمارشی دارد به کسی که وارد پهنه روز رستاخیز می شود. خودش را می بیند مانند یک زمین خالی؛ آنکه برایش کار نکرده؛ خودش است و آنکه برایش کار کرده؛ دیگری بوده .


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و دوم

۱ (درست از آب ناید هر سبویی) ز هر سنگ و سبویی تندخویی – عطّار.

۲ (در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست) در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست – حافظ.

طریقت به معنای راه و روش و سلوک (پاکی درون) است . سالک یعنی پارسا. معنای مصراع دوم مانند این مصراع سعدی است (کس ندیدم که گم شد از ره راست) هرچه که در آئین درویشی برای رهرو پیش اید نکویی اوست.

۳ آن آتش افروخته جز دود نکرد (در عشق بتان هیچ کسی سود نکرد) – عطاردی.

۴ در حکم شرع گرچه غرامت حرام نیست (در عفو لذتی است که در انتقام نیست) – سعدی.

سقراط گفته است که گذشت نشانه ی بلندی و کین توزی نشانه ی کوته اندیشی است.

Nothing so great as forgiveness

همانندی ها :  هر چند انتقام  (تلافی) ز دشمن حرام نیست – در عفو (بخشش) لذتی است که در انتقام نیست. * گر عظیم است از فرودستان گناه – از بزرگان عفو کردن اعظم است. * دشنام خلق ندهم جز دعا جواب – ابرم که تلخ گریم و شیرین دهم عوض – طالب آملی. * از خُردان خطا (لغزش) از بزرگان عطا (دهش) * از خُردان لخشیدن (لغزیدن) از بزرگان بخشیدن * از بزرگان بخشش و از فرودستان گناه * اگر پوزش نکو باشد ز کهتر (کوچکتر) – نکوتر باشد آمرزش ز مهتر (بزرگتر) – اسعدگرگانی. * تو را ایزد چو بر دشمن ظفر (پیروزی) داد – به کام دوستانش سر جدا کن. وگرخواهی ثواب نیکمردان – طمع از جان ببر، او را رها کن (ابن یمین) * بخشیدن گناه، کمتر از تاوان گیری (انتقام) نیست * بزرگان خُرده بر خُردان نگیرند * در گذر، تا از تو درگذرند و شتر دیدی ندیدی. * «فرو برندگان خشم و بخشایندگان بر مردم» (والکاظمین الغیظ و العارفین عن الناس) . کسرای روم پس از گرفتار شدن به دست ملکشاه سلجوقی می گوید: «اگر پادشاهی ببخش، اگر سلّاخی پوست بکن و اگر بازرگانی بفروش !» پس مورد بخشش ملکشاه قرار می گیرد.

۵ (در عمل کوش و هرچه خواهی پوش) تاج بر سر نه و عَلَم (پرچم) بر دوش سعدی.

سعدی نه تنها به خرقه و نیکو شمردن رویه ها و نماهای پشمینه پوشی (تصوف) روی آوری ندارد بلکه به تندی بر آنها می تازد و بدین باورمند است که در لباس شاهی نیز می توان خداشناس (عارف) بود و می گوید: «مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست – کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش» . «زاهدی در پلاس پوشی نیست – زاهد پاک باش و اطلس پوش».

۶ گفت خر: آخر همی زن لاف لاف (گزافه) (در غریبی بس توان گفتن گزاف) مولوی.

ابیاتی چند در لاف و گزاف: نگویم من این خواب شاه از گزاف – زبان زود نگشایم از بهر لاف – ابوشکور * نگوییم چندین سخن بر گزاف – که بیچاره باشد خداوند لاف – فردوسی * هزینه مکن سیمت از بهر لاف – به بیهوده میرا کن اندر گزاف – فردوسی .

۷ (در قفس از چیست بلبل؟ از زبان خویشتن) من ز طبع همچو آبِ نوش اندر آتشم ابن یمین.

واژه ی «قفس» هم در معنای راستین و هم در معنای رسایی به گونه های گوناگون در چامه و سخن چامه سرایان جلوه کرده است:

الف – کمندش بیشه بر شیران قفس کرد – فیلَکَش دشت بر گرگان خباکا – رودکی (فیلک = بیلک = تیری با پیکان دوشاخه. خباک = چهار دیواری سرگشاده برای نگهداری گوسفندان در شب) خدنگش بیشه بر شیران کند تنگ – کمندش دشت بر گوران خباکا – رودکی.

ب – پیش دنیا نکنم دست همی تا او – نکشد در قفس خویش به دستانم – ناصرخسرو.

پ – در قفسی مانده ام ز مدحت او – طبع من با نوای زر زورست – مسعود سعد.

ت – چو باد در قفس انگار دولت خصم – از آنکه دیر نیاید چو آب در غربال – انوری.

ث – چو زال بسته ی قفسم نوحه زان کنم – تا رحمتی به خاطر بهمن برآوردم – خاقانی.

ج- همچو عنقا (سیمرغ) ز خلق عزلت گیر – تات نکشند در قفس به زحیر (زاری)

چ – چند گویی چو طوطی از هر در – سخن اندر قفس به سوی شکر – سنایی.

ح – کیست که از عشق تو پرده ی او پاره نیست – وز قفس قالبش مرغ دل آوازه نیست – عطار.

خ – خداوندا تو می دانی که صحرا از قفس خوشتر – ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی – مولوی.

د – من مرغکی پر بسته ام، زان در قفس بنشته ام = گر زآنکه بشکستی قفس، بنمودمی پروازها – سعدی.

ذ – چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است – روَم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم – حافظ.

ر – ساخته در قفس تنگ دهان – طوطی ناطقه را گنگ زبان – جامی.

ز – در وصلم و از هجر بود ناله زارم – آویخته صیاد به گلبن قفسم را – مشتاق اصفهانی.

ژ – نکند در دل اثر نغمه ی مرغان چمن – ناله ای کاش ز مرغ قفسی برخیزد – آذر بیگدلی.

س – آخر ز سختگیری صیاد و باغبان – بر ریخت در میانه باغ و قفس مرا – یغمای جندقی.

ش – یا اسیران قفس را نیست کس فریادرس – یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست – فرخی یزدی.

ص – نبایستی که چون زندان به زندانش کنند اندر – و یا اندر قفس دارند چون درنده حیوانش – میرزاده عشقی.

ض – تا چند ز بیداد به بیداد شوی؟ – ای مرغ در این قفس به فریاد شوی – دهخدا.

ط – ای بلبلِ اسیر به کنج قفس بساز – اکنون که از برای تو بار و پری نماند – ملک الشعرای بهار.

ظ – صیدی کزین شکسته قفس رخت بر نبست – یا بود بال بسته و یا آشیان نداشت – پروین اعتصامی.

ع – ناله ی مرغ اسیر این همه بهر وطن است – مسلک مرغ گرفتارِ قفس همچو منست – عارف قزوینی.

غ – پنج نوبت چو گفتند جرس – در ته تنگنا و دخمه ای چو قفس . ناگهان شد گشاده در ظلمات – در تاریک کهنه ی محبس – نیما یوشیج.

ف – خبر رسید که مرغی پرید از قفسی – به ناله باز نیامد کبوتر نفسی – اخوان ثالث.

ق – اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر – بار دگر به کنج قفس رو نموده ام . بگشای در که در همه دوران عمر خویش – جز پشت میله های قفس، خوش نبوده ام – فروغ فرخزاد.

ک – تمام حجم قفس را شناختیم بس است – بیا به تجربه در آسمان سری بزنیم – امین پور.

گ – سفر گزید از این کوچه باز هم نفسی – برید و رفت بدانسان که مرغی از قفسی – سلمان هراتی.

ل – پروازها در اوج پرواز مگس بود – جولانگه پروازها، حجم قفس بود – سیدحسین حسینی.

م – از جفای خویش ما را کی امید رستنی است – بلبلم، اما ز بخت بد، قفس دزدیده ام – علیرضا قزوه.

همانندی ها :  «طوطی ز زبان خویش در بند» . «آنچه بر ما می رسد آنهم ز ماست».

۸ آن دم (هر دم) که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست حافظ.

همانندی ها :  «خیر تأخیر بر نمی دارد» . «نیکی و پرسش؟» . «کار خیر نیازی به استخاره ندارد» . «به کار خیر چه حاجت که استخاره کنیم؟ – آگاه قاجار»

۹ (در گفتنِ عیب دگران بسته زبان باش) از خوبی ِ خود، عیب نمای دگران باش واعظ قزوینی.

«عیب نما» کس و یا چیزی است که بدها و کاستی ها را چون آیینه بنمایاند.

همانندی ها :  از دیدن عیب دگران اعمی (نابینا) شو – از دیدن عیب خویش اَحوَل (دوبین) باش – واعظ قزوینی * عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست * عیب گو اول کند بی پرده عیب خویش را – آزاد.

۱۰ (درِ گنج معیشت سازگاری است) کلید باب جنّت بردباری است ناصرخسرو.

همانندی ها :  «طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی – کلیم کاشانی» . «هر کس نشاط ساز باشد قانون نشاط می نوازد – واقف» . در اینجا؛ «قانون» سازی است که فارابی (معلم دوم) آن را ساخته است.

رادمردی دانی چیست؟ با هنر تر از خلق دانی کیست؟ آنکه با دوستان تواند ساخت و آنکه با دشمنان تواند زیست. (ایلاقی)

۱۱ بیچاره ی توفیقند هم صالح و هم طالح (درمانده ی تقدیرند هم عارف و هم عامی) – سعدی.

صالح و طالح = درستکار و تبهکار . تقدیر = سرنوشت . عارف و عامی = دانا و ناآموخته.

سعدی در بیت بالا اشاره به جبر و سرنوشت پیش بینی شده روز بی آغاز (اَزَل) و پیش از آمدن هر کس به این گیتی داشته؛ خوشبختی (سعادت) و بدبختی (شقاوت) کسان را از پیش رقم خورده  می داند. اما این انسان است که از روی خواست با پای خود به میخانه و یا مسجد می رود و این دست همین بنده ی خداست که بر سر ستمدیده می کوبد و یا چوبدستی پیری و کوری دیگران می گیرد هرچند که آفریننده همه ی کنش هایی که از سوی کسان برونداد می شود از سوی پروردگار باشد.

۱۲ برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی (که در نظام طبیعت ضعیف پامال است) گلشن آزادی.

راه برای پیشرفت بشر باز است تا آنجا که خاک ماه را به چنگ آورد (و سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض – او آنچه را که در آسمان ها و زمین است همه را از سوی خود رام شما کرده است)

۱۳ دل خواست عشق از من و دادم به اضطرار (درمانده، کارها کند از اضطرار خویش) ادیب صابر.

همانندی ها :  سگ را چو در تنگی بگیرند بگزد (کلیله و دمنه) . گربه که به تنگنا افتاد چشم آدمی را برآرد. «نبینی که چون گربه عاجز شود – بدرّد به چنگال، چشم پلنگ؟ – سعدی» . ور رسد کار به جان؛ از سر جان برخیزم.

۱۴ (درنگ آورد راستی ها پدید) ز راه خرد، سر نباید کشید – فردوسی.

در اینجا؛ درنگ = بردباری  و  سرکشیدن = روی گرداندن.

۱۵ (در نومیدی بسی امید است) پایان شب سیه سفید است نظامی.

همانندی ها :  بعد نومیدی بسی امیدها ست. «نومید مشو، مگو که امید نماند – شانس از پشت در بسته هم می آید» . بسا مراد که در ضمن نامرادی هاست.  باران سفید از ابر سیه می بارد.  به هنگام سختی مشو ناامید – از ابر سیه بارد آب سفید (نظامی)

۱۶- (در نیابد حال پخته هیچ خام) پس سخن کوتاه باید والسلام – مولوی.

پخته کنایه از «عارف و اصل» و خام کنایه از انسان بی بهره از شیدایی است که بین پخته و خام آرایه ی «تضاد» وجود دارد. معنای ساده بیت اینست: کسی که واله و شیدا (عاشق) نباشد چگونگ عارف و اصل را درک نمی کند. پس چه بهتر که سخن را کوتاه کرده و به پایان برسانیم.

۱۷ (دُر نیارد به کف آن کس که ز دریا ترسد) نخورد باده هر آن کو ز خمار اندیشد خواجوی کرمانی.

۱۸ قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش (درون خانه ی خود هر گدا شهنشاهی است) – صائب.

۱۹ به گور گبر مانَد زاهد زور (دُرون مردار و بیرون، مُشک و کافور) – سعدی.

سعدی ، زاهدان دروغگوی را به گور زرتشتیان مانند می کند که درونی سرد و بی روان دارند و بیرونی آراسته.

۲۰ مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که (درویش را توشه از بوسه به !) – سعدی.

«تصحیف» دگرگونی واژه ای با کاستن و یا افزودن نقطه های آنست. چنانکه با این کنش، واژه «بوسه» به گونه «توشه» درآید و یا چنانچه در چامه ی زیر واژه های «کویت» ، «گبر» و «تیر» تصحیف شوند، چامه از گونه ی ستایش (مدح) به (هجو) دگرش یابد.

«به کویت ناگهان گبری درآمد – زدی تیری که بشکست آن سر گبر»

۲۱ حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست (درویش صفت باش و کلاه تتری دار) – سعدی.

کلاه برکی (برگی) کلاهی است از بَرَک و ساخته شده از پشم شتر و با ارزش کم که مورد بهره برداری درویشان است. تتری یعنی تاتاری. تاتار نیز تیره و تباری است در آسیای مرکزی.

همانندی  :  «مرد خداپرست که تقوا طلب کند – خواهی سیاه جامه و خواهی سفید باش – حافظ»

۲۲ آن را که جای نیست، همه شهر جای اوست (درویش هرکجا که شب آید سرای اوست) سعدی.

درویش هر کجا که در آید سرای اوست نیز نوشته و گفته اند.

همانندی ها:  «هر مِلک، مِلک ماست که مُلک خدای ماست» . مِلک : زمین یا چیز دیگری که از آنِ کسی باشد و مُلک یعنی سرزمین.

۲۳ (در هنر کوش که زر چیزی نیست) گنج در پیش هنر چیزی نیست – جامی.

۲۴ گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت؟ – (در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست) حافظ.

پیر مغان : بزرگ مغان، و پیشوای کیش درویشی. در اندیشیدن حافظ به پیر، سه گام آشکار است: سرگشتگی و آرزوی رسیدن به راهنمای راه، پی بردن به پایستگ پیر و پذیرش نیاز به آن . یافتن و بلکه آفریدن پیری اساتیری به نام پیر مغان.

۲۵ دایم گل این بستان شاداب نمی ماند (دریاب ضعیفان را در وقت توانایی) – حافظ.

همانندی :  به روزگار سلامت شکستگان دریاب – سعدی.

۲۶ علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد (دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست). به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز وگرنه سیل چو بگرفت، سد نشاید بست سعدی.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و سوم

پیش کش به انجمن ادبی «نقطه سرخط» بندرریگ

۱ از آن زمان که فکندند چرخ را بنیاد (دری نبست زمانه که دیگری نگشاد) – سنایی.

این بیت نمارشی دارد به نشانه ی ۸۷ از سوره ی یوسف از زبان حضرت یعقوب که نباید از مهربانی پروردگار ناآگاه بود.

همانندی ها :  «تا خدا نگشود صد در، بر کسی یک در نبست – اهلی شیرازی» . «بر در بسته، چو بنشینی بسی – عاقبت بگشاید آن در را کسی – عطار نیشابوری»

۲ دلبر پی دزدیدن دل، هیچ نیافت (دزد از خانه ی مفلس خجل آید بیرون !) قاسم جوینی.

به گفتاری دیگر: «عشقت آمد پی دل برون و در سینه نیافت» . . .  امثال و حِکَم دهخدا . . .

همانندی ها :  «سگ از دکان آهنگر چه خواهد؟ » . «غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ – بسان دزد که در خانه ی گدا افتد – ابوطالب کلیم» . «دزد ناشی به کاهدان می زند» و «دزد هرگز در کمین کلبه ی درویش نیست – صائب»

۳ (دزد اگر خرقه ی زاهد ببرد مغبون است) صرفه با اوست که آسوده سبکبارانند) یغمای جندقی. مغبون= زیاندیده و زیانکار * «صرفه» = بهره.

۴ می کند کار خرد، نفس چو گردید مطیع (دزد چون شحنه شود امن کند عالم را) – صائب .

شحنه: پاسبان، نگهبان، فرمانده نظامی . . .

همانندی  :  چو چیز خویش در، دزدان سپاری – از ایشان بیش یا بی استواری – اسعد گرگانی (ویس و رامین)

۵ عشق چون آید، برد هوش دل فرزانه را (دزد دانا می کُشد اول چراغ خانه را) . آنچه ما کردیم با خود، هیچ نابینا نکرد در میان خانه گم کردیم صاحبخانه را  – زیب النساء (مخفی).

بیت اول، آرایه «اسلوب معادله» دارد. در آرایه اسلوب معادله، مصراع ها معادل و هم ارزی برای یکدیگر هستند که هر کدام از مصراع را می توان به جای مصراع دیگر قرار داد. این آرایه، آسه (محور) بنیادین سبک هندی از سده ی دهم به پس بوده است. برای نمونه می توان بین دو مصراع بیت نخست، نشانه (=) گذاشت. دو مصراع از نگرش نحوی و از نگرش معنایی برابرند.«عشق»هم ارز دزد ، «هوش دل» هم ارز چراغ، می کُشد به کنایه و مجازاً یعنی خاموش کردن. زمانی که کسی دلباخته می شود ، نیک و بد خود را نمی شناسد. همچنان که دزد کارآزموده از آغاز چراغ را خاموش می کند تا اینکه دیده نشود. عشق نیز زمانی که در دل آدمی فرود می آید خرد و هوش را از بین می برد.

در بیت نخست، سخن از آمدن دلدادگی و رفتن هوش و خرد است ؛ رویارویی که از دیرباز در ادب و عرفان پارسی، بین دلباختگی و خرد بوده است. پرسش این است که در بیت دوم مقصود از «صاحب خانه» چیست؟ چنانچه چراغ را هم ارز خرد بگیریم و خانه را وجود انسان، پس می توان در بیت دوم صاحبخانه را هم ارز خرد دانست؛ یعنی ما در خانه ی وجودمان خرد را گم کرده ایم. برخی نیز صاحب خانه را رنگ کیشی زده و کنایه از پروردگار دانسته اند که بیت دوم تلمیح دارد به «القلب؛ بیت المؤمن» (دل؛ سرای باورمند است) می گوید کاری که ما با خودمان کردیم هیچ نابینایی و یا نادانی با خود چنین رفتاری نمی کند چرا که ما، در درون سرای خود از دیدن دارنده سرای (پروردگار) ناتوان شده ، آن را گم کردیم.

۶ ناکس است آنکه به درّاعه و دستار کس است (دزد، دزد است اگر جامه ی قاضی دارد) – سعدی.

درّاعه ، بالاپوش گشاد و درازی است که پارسایان و مشایخ بر دوش خود می اندازند و دستار، پارچه ای است که به دور سر می پیچند. سعدی در چند مورد نیم نگاهی به دادور و دادرس (قاضی) داشته است. از زمره:

«همه کس را دندان به ترشی کُند شور مگر قاضیان را به شیرینی» . «چو خویشتن نتواند که می خورد قاضی – ضرورت است که بر دیگران بگیرد سخت» . «قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را – محتسب گر، می خورد معذور دارد مست را» . چنانچه دین شناس (فقیه) و یا اینکه دادرس (قاضی) نیز با ما همنشین شود به دست افشانی و پایکوبی خواهد پرداخت. چه اگر بازدارنده کسان از کارهای ناپسند و زشت، خود، می بنوشد، بهانه و دستاویز مستان را می پذیرد و آنان را به گناه میخوارگی بازخواست نمی کند. سعدی می خواهد بگوید برای داوری کردن باید همه بایسته ها را مورد نگرش قرار داد.

۷ (دزدی که نسیم را بدزدد، دزد است) از کعبه گلیم را بدزدد، دزد است اشرف الدین حسینی.

نگرش از «نسیم» همان «مهتر نسیم عیّار» گُرد زبانزد کتاب اسکندرنامه ی منثور است. آنگاه که دزدی بتواند کس تردستی چون نسیم عیار را برباید شاه دزد است. این زبانزد درباره ی کس چنگ انداز و هوشمندی گفته می شود که بتواند به مرز چنگ انداز دیگری چنگ اندازی کند. بیت بالا و بیت های زیر نمونه ای از مصراع برگردان (ترجیع بند) سید اشرف الدین حسینی گیلانی (نسیم شمال) است:

« آن دزد که در وقت حساب و اعداد  –  از دو، یک و نیم را بدزدد، دزد است * از سوره ی حمد، آیه بسم الله  –  رحمن و رحیم را بدزدد، دزد است * حاجی که حریم را بدزدد، دزد است – کافر که جحیم را بدزدد، دزد است * شیطان که رجیم را بدزدد، دزد است – مؤمن که نعیم را بدزدد، دزد است * از بهر نجات خلق عالم – شیطان رجیم را بدزدد، دزد است * «رجیم = رانده شده ، سنگسار شده» . «حریم = گرداگرد خانه ی خدا» . «جحیم = دوزخ و جای بسیار گرم» . «نعیم = نام بهشت»

همانندی  :  خوشا دزدی که از دزدی بدزدد.

۸ (دست بالای دست بسیار است) در جهان پیل مست بسیار است – ؟.

۹ کوه با آن عظمت آن طرفش صحرا بود (دست بر دامن هر کس که زدم رسوا بود) – ؟.

همانندی ها :  دست به دُهُل هر کس بزنی صدا می کند . کاسه ی آسمان هم تَرَک دارد . سُم همه گِرد است. همه سُم دارند . دست به دنبک هر کس بزنی تا هفت خانه صدایش می رود . گر حکم شود که مست گیرند  در هر شهر هر آنچه هست گیرند.

۱۰ پای ما لنگ است و منزل بس دراز (دست ما کوتاه و خرما بر نخیل) – حافظ.

( نمی دانم رطب را چاشنی چیست؟ – همی دانم که خرما بر نخیل (خرمابُن) است – سعدی. ) رسیدن به یار، همانند خرمایی بر بلندای نخل خرماست و دستان کوته ما بدان جایگاه نمی رسد. زبانزد «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل» در جایی مورد بهره مندی قرار می گیرد که کسی انگیزه و آماجی را به دیده می بیند اما شوربختانه ابزار رسیدن به آن در دسترسش نیست، از این روی پیوسته افسوس و اندوه می خورد.

۱۱ با آنکه خصومت نتوان کرد بساز (دستی که به دندان نتوان بُرد ببوس) – سعدی.

۱۲ چون به فرمانی به سختی، تن به عجز اندر مده (دشمنان را پوست برکن، دوستان را پوستین) – سعدی.

چون به سختی در بمانی، تن به عجز اندر مده . . .

همانندی ها :  خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب – سعدی.

معنای بیت: چون روزگار بر تو سخت گیرد به ناکامی و سختی گردن منه و به پاس جان از تن یاران، جامه برون کن و از تن دشمنان پوست برکش. و اما: معنای همانندی: هنگام نیاز هرچه در خانه ی دوست یافتی بروب و ببر ولی کوبه (حلقه) بر در خانه ی دشمنان به درخواست مزن. از این زبانزد چنین بر می آید که دوست از دوست چشمداشت بیشتری دارد تا بیگانه.

۱۳ گو: کم یار برای دل اغیار مگیر (دشمن این نیک پسندد که تو کم گیری دوست) – سعدی.

۱۴ (دشمن خُرد است بلایی بزرگ) غفلت از آن هست خطایی سترگ – نظامی.

۱۵ دوستی با مردم دانا نکوست (دشمن دانا به از نادان دوست) . دشمن دانا بلندت می کند بر زمینت می زند نادان دوست نظامی گنجوی.

آنگاه که انسان خودش را در برابر یک دشمن دانا می بیند برای از پای در نیامدن خویش رویارویی در برابر او از خرد و اندیشه خود بهره جسته و از هر نگرش خود را آماده می سازد تا جایی که در برابر او دست برتر داشته باشد و این در حالی است که دوست نادان (دوستی خاله خرسه) با راهنمایی های نادرست و نشانی های گمراه کننده انگیزه شکست و بر زمین خوردن می شود.

دوستی، کرانه و مرزی دارد؛ چنانکه کسی این مرز را نگه بدارد دوست راستین است؛ وگرنه نباید نسبت دوستی به او داده شود. کرانه دوستی در برگیرنده ی این باره ها (موارد) است: آنکه پنهان و پیدایش برای ما یکسان باشد. آرایه ما را آرایه خود و زشتی ما را زشتی خود بداند. آنگاه که به دارایی و جایگاه سروری و سرپرستی رسید رفتارش با ما دگرگون نشود. اگر به دارایی رسید از آنچه دارد به ما خودداری نورزد و در گرفتاری ها تنها نگذاشته رهایمان نسازد. به آیین های دوستی پای بند باشد. از پستی ها و فرومایگی های فراخویی (اخلاقی) و پلیدی های درونی به دور باشد. از تبار ناپاکان و تبه کاران و دروغگویان نباشد در زندگی چشم تنگ و سیه کاسه نباشد و . . .

همانندی ها :  «دوست نادان بتر ز صد دشمن – سنایی» * «دشمن دانا که غم جان خورد – بهتر از آن دوست که نادان بود – نظامی» * «اگر دانا بود خصم (دشمن) تو بهتر – که با نادان شوی یار و برادر – ناصرخسرو»  .

و در پایان : «دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ایست – نشکند یا بشکند نتوان به دور انداختن . باید نگاهش داشتن، بازش توانی ساختن، نبود به دور انداختن، باید ز نو پرداختن» . «دوستی با مردم نادان سفالین کاسه (کوزه) ایست – بشکند ور نشکند دورش توان انداختن (باید به دور انداختن) – ؟؟» . «نادان را هر جور بخوانی نادان است !»

۱۶- (دشمن طاووس آمد پر او) ای بسا شه را بکشته فرّ او – مولوی.

گاهی برخی از برجستگی ها، انگیزه نابودی باشندگان می شود؛ چنانکه زیبایی پر طاووس، دشمن جان طاووس است و به گفته ی سعدی: (طاووس را بدیدم می کند پر خویش. گفتم مکن که پر تو ، با زیب و با «فر» است. بگریست زار زار و مرا گفت ای حکیم ! آگه نئی که دشمن جان من این پر است .) چه بسا شاهانی که «فر» و شکوهشان انان را نیست و نابود کرده است. چرا که مورد رشک و نیرنگ اهریمنانه خویشان درباری قرار می گرفتند و جان بی گزند به در نمی بردند. افزون بر این گاهی کسان چنین انگارند که این برجستگ ها جاودانه است؛ ناآگاه از اینکه آوازه، آفت است. از دیدگاه مولوی آوازه خواهی و نامجویی از زمره راهبندهای بنیادین آسایش و آرامش آدمی و در بسیاری بارها ریشه برجسته اندوه ها و گرفتاری های اوست.

۱۷ من ز دشمن چگونه پرهیزم (دشمن من، میان سینه ی من) صائب.

۱۸ دانی که چه گفت زال با رستم گرد؟ – (دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد) . دیدیم بسی که آب سرچشمه ی خُرد چون بیشتر آمد، شتر و بار ببرد – سعدی.

زال پدر رستم است که سپیدموی شده است و «گُرد» به معنای دلاور است.

۱۹ (دعای گوشه نشینان بلا بگرداند) چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری؟ – حافظ.

نیایش (دعا) از دانسته ها و پنداره های کلیدی حضرت حافظ است. در قرآن مجید سخن از نیایش و یاد (ذِکر) بسیار شده است (مرا بخوانید تا نیایش شما را برآورده سازم – نشانه ۶۰ از سوره ی غافر) پروردگار خویش را به زاری و پنهانی بخوانید. (نشانه ی ۶۰ سوره غافر) و یا «چه کسی جز خداوند نیایش درمانده را می شنود و گزند را بر می گرداند؟» (نشانه ی ۶۲ سوره ی نمل) .

در زمینه ی نیایش، نوشتارها بسیار است (بازگشت به جلد اول حافظ نامه بهاءالدین خرمشاهی برگه های ۴۹۹ تا ۵۰۳) اما معنای شناختی (عرفانی) بیت بالا: ای دلربا، نیایش خداشناسان (عارفان) گوشه نشین، رانش گزند و اندوه است. پس چگونه است به ما که گوشه نشین هستیم به گوشه چشمی نمی نگری و روی آوری نداری؟

همانندی  :  بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است – حافظ.

۲۰ شد خوب به نیکوسخنت دفتر ناخوب (دفتر به سخن خوب شود؛ جامه به آهار) – ناصرخسرو.

دفتر؛ نوشته های گردآوری شده چون دفتر درآمدها و هزینه ها و سروده ها و نوشته ها . . . دفتر شستن کنایه از چشم پوشی از چیزی و یا کاری؛ چون دست شستن از کاری (برو سعدیا دست و دفتر بشوی – به راهی که پایان ندارد مپوی) . آهار: ماده ای از نشاسته و یا کتیرا و یا لعاب خطمی و مانند آن که جامه و کاغذ و جز اینها را بدان خیس کنند تا محکم شود. (سوار بود بر اسبان ، چو شیر بر سر کوه – پیاده جمله به خون داده؛ جامه را آهار – عنصری یا عماره)

۲۱ (دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد ) سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد.

کسان زیادی مصراع اول را تضمین کرده اند از زمره ، مهین بانو سیمین بهبهانی .روانش شاد.

۲۲ ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد (دلا دیوانه شو؛ دیوانگی هم عالمی دارد) آغابیگم آقایی (شاعره هراتی).

۲۳ (دلارام باشد زن نیک خواه) ولیکن زن بد؛ خدایا پناه ! – سعدی.

۲۴ هم روز شود این شب، هم باز شود این در (دلبر نه چنین ماند، دلدار شود روزی).

۲۵ (دل بی علم، چشم بی نور است) مرد نادان ز مردمی دور است اوحدی مراغه ای.

۲۶ دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم (دل بی غم کجا جویم؟ که در عالَم نمی بینم) سعدی.

۲۷ (دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد) هرگز نبود دور زمان بی تبدلی (دگرگونی) سعدی.

همانندی ها :  نگر تا نبندی دل اندر جهان – نباشی بدو ایمن اندر جهان (اسدی، فردوسی) * منه دل بر این گیتی چاپلوس – که جمله فسون است و باد فسوس (اسدی) – فسون و فسوس : نیرنگ و ریشخند * وفاداری مجوی از دهر (روزگار) خونخوار (سعدی)

۲۸ همراه اگر شتاب کند در سفر، تو بیست = بایست، ایست (دل در کسی مبند که دلبسته ی تو نیست) سعدی.

مصراع اول به این گونه نیز نوشتار شده (همراه اگر شتاب کند، همره تو نیست)

چنانچه رهنورد تو (همراهت، همسفرت) با تو همیاری نداشته و ، واژگونه تو شتاب کند از رهنوردی با او باز ایست و به کسی که دلبسته ی تو نیست دل مبند.

همانندی ها :  «خواهان کسی باش که خواهان تو باشد» . «محبت دو سر دارد» . «برای کسی بمیر که برایت تب کند»

۲۹ (دل درماندگان به دست آور) بر ستم پیشگان شکست آور اوحدّی.

۳۰ (دل زیردستان نباید شکست) مبادا که روزی شوی زیردست سعدی.

زیردست، در برابر زبردست (ای زبردست زیردست آزار – گرم تا کی بماند این بازار ؟)


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و چهارم

۱ (دل عاشق به پیغامی بسازد) خمارآلوده با جامی بسازد . مرا کیفیّت چشم تو کافی است ریاضت کش به بادامی بسازد – باباطاهر.

نوشتار شده است که «طالب آملی» دوبیتی بالا را در آغاز غزلی از غزل های خود آورده است تا بدین سان ارادت خود را به باباطاهر نشان دهد. (اگر مرد است گردون؛ بار دیگر – بدین ناپختگی؛ خامی بسازد . . . .  دعاگو قحط شو، طالب حریفی ست – که ایّامی به دشنامی بسازد ) «طالب آملی»

۲ (دل کسی به یتیم کسی نمی سوزد) کسی دریدگی جامه اش نمی دوزد – ؟ از امثال و حکم دهخدا و از چامه های شبیه خوانی.

۳ (دل که اقسرده شد از سینه برون باید کرد) مرده هرچند عزیز است نگه نتوان داشت میرزانظام دستغیب شیرازی.

۴ (دل که بی عشق است آنرا دل مگوی) دور افکن؛ رو دل دیگر بجوی – صفایی .

۵ (دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است) شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است . کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است. بار حمّالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست زیر بار منّت نامرد رفتن مشکل است صائب.

۶ شکسته بال تر از من میان مرغان نیست (دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است) حالتی کرمانی. بیت بالا به محتشم کاشانی نیز نسبت داده شده است.

۷ تن یکی داریم و در یک تن نمی باید دو سر (دل یکی داریم و در یک دل نمی گنجد دو یار) – اوحدی.

۸ (دم غنیمت دان که دنیا یک دم است) آنکه با دَم همدم است او آدم است صفی علیشاه.

۹ (دمی با دوست در خلوت به از صدسال در عشرت) من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم سعدی.

۱۰ (دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد) به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد – حافظ.

«دلق» به معنای جامه ی خشن و یا پشمین پشمینه پوشان (صوفیان) است. چنانچه این جامه، رنگارنگ بوده باشد به آن «دلق ملمع» (رنگارنگ) که هم ارز با «دلق مرقّع» (پینه پینه) است چرا که دلق ها پینه (وصله) های رنگارنگ و گوناگون داشته اند. پس، به پشتوانه ی پینه ها «مرقّع» و به پشتوانه ی رنگ ها «ملمّع» گفته اند . برای نمونه: «من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی . . . » و «به زیر دلق ملمّع کمندها دارند»        به هر روی ؛ نه اورنگ پادشاهی؛ نه توان اقتصادی و سیاسی و نه اینکه دارایی، آسودگی می آفریند؛ بلکه توان راستین در دوری گزیدن از این پهنه ی گیتی است.

۱۱ نگه دار فرصت که عالَم دمی است (دمی پیش دانا به از عالَمی است) – سعدی.

«نگه دار» صیغه ی مفرد امر حاضر از مصدر دانستن است یعنی کسی که پیوسته کنشی از او (دانستن) سر می زند. واژه «بِه» خود به معنای خوبتر است. هر چند که به گونه بهتر (صفت برتر) به کار برده می شود که شیخ اجل در بیت بالا آن را به معنای خوبتر به کار برده است. «مِه» و «کِه» نیز به چینش به معنای برزگتر و کوچکتر است. ولی امروز به جای آنها «مهتر» و «کهتر» می گویند.

۱۲ یار رقیب دیده سزایش ندیدن است (دندان کرم خورده علاجش کشیدن است) صابر همدانی.

. . . از بدزبان مخواه بجز حرف نیش دار – عقرب همیشه نیشش گزیدن است .  معنای یار را به اجانب فروختن – عفریت را به حور بهشتی گزیدن است. «میثم» ! جواب «صابر» شیرین سخن که گفت: – «یار رقیب دیده سزایش ندیدن است»

۱۳ شد کُند از ملایمت من زبان خصم (دندان مار را به نمد می توان کشید) ۰ صائب.

صائب با نگرش به بیت بالا و بیت زیر: «زهر دنیا گرچه کم می گردد از تریاق عقل –  بهترین افسون مار از دست خود افکندن است» او بر پایه پاس هندوان به مار و پرهیز از کشتن آن نمارشی دارد. به این معنا که برای پرهیز از کشتن مار و نیز در امان بودن از گزش آن، کشیدن نیش مار است که به کمک پارچه ای نمدین از سوی هندوها انجام می گرفته است. صائب با کمک از آرایه اسلوب معادله«بی کارا شدن بدگویی های بدخواهان با به کارگیری شیوه نرمی» را به «کشیدن نیش مار با پارچه ی نمدین» مانندسازی کرده است. وجه شِبه، «بی سو کردن اثر بدی با رفتار یا جسم نمد» است. روشن است که در این مورد «وجه شِبه» پنداری است.

۱۴ (دنیا به اهل خویش ترحم نمی کند) آتش امان نمی دهد آتش پرست را – صائب.

بسیاری از چامه های صائب با سخنان گهربار حضرت علی (ع) در نهج البلاغه همخوانی های مینوی، واژه ای، معنایی و پنداره ای دارد. از زمره همین بیت بالاست که در زمینه ی نکوهش ناآگاهی از زندگی است. در خطبه ی ۶۴ از نهج البلاغه آمده است که دریغا بر آن «ناآگاهی» که روزگار وی انگیزه ای بر او و به زیانش باشد. در معادله ی چامه ای بالا، نیم بیت اول هم ارز (معادل) فعل دیگر در نیم بیت دوم شده است: (دنیا، آتش) ، (اهل دنیا، آتش پرست) ، (ترحم نمی کند، امان نمی دهد) در نگاه نخست چنین برداشت می شود که آتش به آتش پرست (دنیا به اهل آن) کاری ندارد اما به راستی آتش، دشمن آتش پرست است و به او دل سوزی نخواهد کرد و او را هیزم خود خواهد نمود. پس باید آتش پرست از آتش دوری کند؛ اگر چه به نما با آن دوستی می کند و او را می پرستد. «متنبّی» چامه سرای تازی نیز چنین دارد: «وَمَن نکد الدنیا علی الحر اَن یری – عدوّله ما من صداقته بُدُ» (از سختی های روزگار بر انسان آزاده این است که دشمنی را می بیند که باید با او دوستی کند)

۱۵ (دنیا پُلی است بر گذر راه آخرت) اهل تمیز، خانه نگیرند بر پلی ! سعدی.

۱۶- (دنیا حریف سِفله و معشوق بی وفاست) چون می رود ؛ هر آینه بگذار تا رود – سعدی.

حریف: (هماورد) . سِفله: (پست و فرومایه) . اهل تمیز: (هوشمندان) سعدی در غزل شورمندانه و دلسپارانه (عاشقانه) بی وفایی دلبر خود را بی پرده گفتار می کند (یار با ما بی وفایی می کند – بی گناه از من جدایی می کند) اما او در چامه ی فراخویی (اخلاقی) خود این دلدار بی وفا را همان جهان پست و فرومایه می داند.

۱۷ (دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی) زنهار بد مکن که نکردست عاقلی سعدی.

۱۸ عجب تر زین ندیدم داستانی (دو تن ترسد ز بشکسته کمانی) اسعد گرگانی (ویس و رامین)

این بیت اسعد گرگانی چامه سرای سده ی پنجم یادآور این گزاره برجسته است که دوکس از جنگ افزار تهی بیمناکند؛ یکی دارنده ی جنگ افزار که هراس از آن دارد نکند رازش فاش و مشتش باز شود و دیگری که جنگ افزار به سویش نشانه رفته و جانش را بگیرد.

۱۹ (دو جا مهمانم امّا اشتها نیست) خدایا مرگ روزی کن تو امشب حکیم سوزی.

۲۰ (دو دلبر داشتن از یکدلی نیست) دودل بودن کسی را عاقلی نیست – نظامی.

حکیم قاآنی نیز چنین سروده : ( رسم (شرط) عاشق نیست با یک دل، دو دلبر داشتن – یا ز جانان یا زجان بایست، دل برداشتن. ناجوانمردی است چون جانوسیار و ماهیار – یار دارا بودن و دل به اسکندر داشتن . یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان – حیف باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن ) که خود قاآنی به پیشواز سنایی رفته است . . .  کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن . . .

همانندی:  خدا یکی ؛ یار یکی.

۲۱ (دو دل یک شود بشکند کوه را) پراکندگی آرد انبوه را نظامی.

۲۲ گرچه دور است او به چشم دل همی بیند تو را (دور بیند، هر که او را چشم دل بینا بود) معزّی.  همانندی  :  چشم دل باز کن که جان بینی – آنچه نادیدنی است آن بینی – هاتف اصفهانی.

۲۳ شور پروانه ز بلبل طلبی؟ شرمت باد ! (دوزخ از دور بهشت است تماشایی را) جندقی قندهاری.   همانندی :  از دور شیون، سور نماید.

۲۴ خواهی که بدانی به یقین دوزخ را (دوزخ به جهان صحبت نااهل بود) خیام. (روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم).

از دید خیام برای دیدن دوزخ (جهنم) بسنده است تا به سراغ انسان های نااهل بروید و آنان را ببینید و با آنان گفتمانی داشته باشید چرا که گپ و گفت و دیدن این کسان برای انسان آزاردهنده است. حافظ نیز در این زمینه نگاهی برگرفته از اندیشه خیامی دارد: «چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم – روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم»

شمس قیس رازی گفته است که سروده ی هر سروده سرا چون چشمه یی زلال است که یاری از رودهای بزرگ و جوی های ژرف می گیرد این سخن درباره ی سروده حضرت حافظ درست است. یکی از جوی های ژرف که به دریای دیوان حافظ فرو ریخته و با آن آمیخته رباعیات خیام است. باده ی چامه و اندیشه های خیام در بلور غزل های حافظ با گفتار شناخت (عرفان) و چاشنی ریشخند شادی بخش تر گشته است. به همان اندازه که از بهار خیام بوی نومیدی (یأس) می آید از بهار حافظ نیز بوی یاس به بویایی جان می رسد. بهار و باده ی خیام در کلام سخن و جام حافظ رنگ و بویی دیگر یافته، رنگ و بویی که همگان و ویژگان را مدهوش خویش ساخته است. حافظ در هندسه ی واژگان کوتاهی و رسایی از خیام اثربخشی (تأثیر) پذیرفته است. همان سان که اندیشه ی رندی را از وی آموخته و با آموزه های بزرگانی چون سنایی به گونه ی مکتب تئوریزه کرده است. این همانندی ها گاه در شیوه ی گفتار و رخساره های خیال است و گاه در شیوه ی اندیشه و در برخی ابیات نیز این همگونی در هر دو سویه به چشم می خورد. خشت نخست چالش با سالوس ها را خیام ها نهاده اند. نگاه فلسفی خیام به هستی، در رباعیات، از گونه ی «چامه پرخاش» است که البته در گفتار آن فیلسوف خرده گیر دل گزا و تلخ است و در سخن لسان الغیب دلپذیر و شیرین.

۲۵ مرا به علت بیگانگی ز خویش مران (که دوستان وفادار بهتر از خویشند) سعدی.      

آری؛ بایسته خویشاوندی مهربانی است ولی بایسته ی مهربانی خویشاوندی نیست .(علی علیه السلام) . به راستی: «بیگانه اگر وفا کند ،خویش من است» . «عود را گر بو نباشد هیزم است» . دوست خوب بهتر از برادر است» . «یک یارِ یار بهتر از صد برادر ناسازگار»

۲۶ عمرها در پی مقصود به جان می گردیدیم (دوست در خانه و ما گرد جهان می گردیدیم)- سعدی.

اگر یار را در زندگی خود نمی بینیم، بی گمان خانه ای برای بودنش نساخته ایم و اگر خانه ای نساخته ایم بی گمان درخواستی برای بودنش نداریم.

۲۷ (دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش) بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر – حافظ.

از خداوند (دوست) بخواه که یار و پشتیبان ما باشد، چه اگر او یار و پشتیبان ما باشد. هر دو جهان هم که دشمن باشند در برابر خداوند، هیچ هستند.

همانندی :  دشمن چه کند ؛ چو مهربان باشد دوست؟

۲۸ گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی (دوست ما را و همه نعمت فردوس (بهشت) شما را) سعدی.

همانندی :  زاهدان فردوس می جویند و ما، دیدار دوست. دوست به دنیا و آخرت نتوان داد. ما را (یارا) بهشت صحبت یاران همدم است.

۲۹ این مثل زد وزیر با بهمن (دوست نادان بَتَر ز صد دشمن) سنایی.

به گمان در اینجا «بهمن» پسر پادشاه اردوان است. «گریزان بشد بهمن اردوان – تنش خسته از تیر وتیره روان – فردوسی»

همانندی ها :  دوستی ابله بتر از دشمنی است (مولوی) دوستی نادان به دوستی خرس ماند.

۳۰ (دوست نشاید ز دوست در گله باشد) مرد نباید که تنگ حوصله باشد فروغی بسطامی ناصرالدین شاه.

از غزل های زبانزد فروغی بسطامی غزلی است که سه بیت آن را ناصرالدین شاه سروده و فروغی به پایان رساندن آن همت گماشته و این گونه آغاز می شود (تضمین) : «زیب غزل کردم این سه بیت مِلک را – تا غزلم صدر هر مراسله باشد . . . » بدین روی بیت شماره ۳۰ این نوشتار از فروغی است.

همانندی ها :  «گله از دست دوستان عیب است.» . «نه شرط است نالیدن از دست دوست –سعدی»

۳۱ (دوستی ابله بتر از دشمنی است) او به هر حیله که دانی راندنی است مولوی.

داستان دوستی خاله خرسه: مرد دلیری در راهی می گذشت دید که اژدهایی خرسی را در کام خود فرو برده. او خرس را از دهان اژدها رهایی داد. خرس با مرد دلیر دوست شد و هنگامی که خواست بخوابد خرس به پاس جوانمردی آن دلیر بالای سرش نگهبانی داد. (شخص خفت و خرس میراندش مگس – وز ستیز آمد مگس زو باز پس) خرس هرچه خرمگس ها را می پراند که بر مرد خفته ننشینند سودی نداشت. خرس رفت و سنگ بسیار بزرگی برداشت و بر مگس ها زد که بگریزند. اما : «سنگ سر خفته را خرد و خاکشی (خاکشیر) کرد» مِهر ابله مِهر خرس آید یقین – کین او مِهر است و مِهر اوست کین. زبانزد دوستی خاله خرسه از همین جا مایه می گیرد.

 همانندی :  دوست نادان بتر از هر دشمن.

۳۲ (دوستی با مردم دانا نکوست) دشمنِ دانا به از نادان دوست نظامی.

همنشینی با دوست خردمند، زندگی بخش جان و روان است. همنشینی با مردم دانا پشیمانی به بار نمی آورد. هم نشینی با مردم دانا نیک بختی به بار می آورد. در شماره ۱۵ از بخش چهل و سوم به کوتاهی نوشتار شده است که چرا دشمن دانا بهتر از دوست نادان است.

۳۳ (دوستی با هر که کردم خصم (دشمن) مادرزاد شد) آشیان هرجا گرفتم (گزیدم) خانه ی صیاد شد . آن رفیقی را که با صد خون دل پروردمش عاقبت خنجر کشید و بر سرم جلاد شد.

این دو بیت به گونه های گوناگون گفتار شده است که دگرگونی ماهوی (ریشه ای) نمی دهد.

۳۴ که (دوشیزه جفت جوان بایدش) بکش اندرون مهربان بایدش . که دوشیزه را بر تهیگاه تیر از آن خوش تر آید که سایدش پیر ادیب نیشابوری.  (بکش اندرون = در آغوش وی)

همانندی ها :  الف – ز پنجاه چون موی تو شد سپید – مدار از جوان زن به نیکی امید . جوان زن چو بیند جوانی دلیر – به نیکی نیندیشد از شوی پیر . (نسبت به شوهر خود بی علاقه می شود) عروس جوان گفت با پیر شاه (شاه – داماد) که موی سپید است مار سیاه ! – بدایعی بلخی.

ب – بر افکند پیری ضیا بر سرت – به چشم بتان ظلمت است آن ضیا (ضیا = نور و کنایه از پیری) نبینی که باز سپیدی کنون – اگر کبک بگریزد از تو سزا – (ابوالمثل بخاری)

پ – حور با تو چگونه پردازد؟ – حور با گنده پیر، کی سازد؟ – سنایی.

ت – او جمیل است و یحب الجمال (زیبایی را دوست دارد) – کی جوان نو گزیند پیر زال؟ – مولوی.

ث – چون مشک گیسوی تو شد به کافور بدل – زین پس مگیر دامن خوبان مشک خط – ظهیر فارابی. (چون سیاهی موی تو به سپیدی دگرش یافت . . . )

ج – زور باید نه زر که بانو را گزری (هویج) دوست تر که صد من گوشت – سعدی.

چ – زن کز بر مرد بی رضا برخیزد – بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد – سعدی.

ح – پیری که ز جای خویش نتواند خاست – الا به عصا، کَیَش عصا برخیزد؟ – سعدی.

خ – زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند ؛ به که پیری – سعدی.

د – شوی زن جوان اگر شیر بود – چون پیر بود همیشه دلگیر بود . آری مَثَل است اینکه زنان می گویند – در پهلوی زن تیر به از پیر بود – مهستی گنجوی. این تمثیل که در بند «د» از سعدی گفتار شده است، تقدّم فضل به مهستی نجوی تعلق می گیرد چرا که او در سده ی پنجم هجری می زیسته و سعدی در سده هفتم هجری.

ذ – بر آن سر کاسمان سیماب ریزد – چو سیماب از بت سیمین گریزد – نظامی گنجوی. سیماب در نیم بیت اول، کنایه از موی سپید است (آب نقره) و در نیم بیت دوم به معنای جیوه است.

ر – گرچه مرغند جمله مرغان لیک – جنس با جنس هم نفس خوش تر . پیرمردی زن جوانی خواست – گفتمش ترک این هوس خوش تر . ابن یمین.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش چهل و پنجم

۱ بزرگی سراسر به گفتار نیست (دو صد گفته چون نیم کردار نیست) – فردوسی.

در مورد بیت بالا گفتاورد بسیار شده که این بیت از اسدی طوسی است و هنرها سراسر به گفتار نیست. آنچه در خور نگرش است همان مصراع دوم است.

۲ (دولت آنست که بی خون دل آید به کنار) ورنه با سعی و عمل، کار جهان این همه نیست – حافظ.

نیم بیت دوم به گونه: (ورنه با سعی و عمل، باغ جنان این همه نیست) نیز نوشتار شده است. دولت در
چامه ی حافظ، کمابیش به چهار معنا به کار رفته است:

الف خوشبختی و به نگرش امروزی «شانس و اقبال». برای نمونه : دولت مساعد آمد و می؛ در پیاله بود.   ب به معنای سامانه، جاه و توانمندی : در لباس فقر کار اهل دولت می کنم. ج به معنای بسیار نزدیک و از نظر سیاسی، دستگاه فرمانروایی. مانند: چو زر عزیز وجود است شعر من آری – قبول دولتیان کیمیای این مس شد. د –  به معنای یار: هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم.

در بیت بالا؛ و در بیشتر بیت ها دولت به معنای همان مورد (الف) به کار رفته است. به هر روی بیت بالا می خواهد بگوید که باور به اشراق (نام فلسفه ای است که بر پایه ی حکمت افلاطونی و نوافلاطونی و حکمت رایج در ایران بناشد و راه رسیدن به راستینه ها را پی بردن و بینش می داند که مروّج آن شیخ شهاب الدین سهروردی است) و اندیشه درباره ی آغاز و خاستگاه نزدیک شدن به پرسته (معبود) بدون بردباری نیایش ها و پرستش های توانفرسا می دانند. اما معنای ساده ی بیت: آن گونه نیک بختی و آسایش و رفاه ارزشمند است که بدون رنج و خون جگرخوردن به دست آید وگرنه رسیدن به باغ بهشت همراه با کوشش بسیار و رنج و دردکشیدن، چندان چنگی هم به دل نمی زند.

۳ دولتت باد گر از روی حقیقت برسی (دولت آنست که محمود بود پایانش ) – سعدی.

همانندی ها :  پایه و مایه هر کاری، فرجام و پایان آن کار است (پیامبر اکرم –ص) * خوشبختی راستین آنست که کار انسان به نیک بختی پایان پذیرد (حضرت علی – ع ) * حکم مستوری (پوشیدگی) و مستی همه بر خاتمه است – کس ندانست که آخر به چه حالت برود – حافظ. * گدای نیک انجام به که پادشاه بدفرجام. * عاقبت (فرجام) را عافیت (رستگاری) باید.

۴ (دولت؛ اندر خدمت فقر است و مردم غافلند) آنکه درویشی گزیند، پادشاهی می کند وصال شیرازی .

همانندی ها :  دولت فقر، خدایا به من ارزانی دار * درویشم و گدا و برابر نمی کنم – پشمین کلاه خویش به صد تاج خسروی * بزرگی در درویشی است و راحت در قناعت (آسایش در بسندگ) * توانگری در درویشی و بی نیازی است * درویشی و خرسندی به که توانگری * فاقه (نیازمندی) هم زنگ از دل برد و هم روی، نورانی کند. (منظور از فاقه، نداری راستین است که از پالایش دل و جان دستامد می شود)

۵ (دولت جان پرور است صحبت آموزگار) خلوت بی مدعی است سفره ی بی انتظار – سعدی.

در بیت بالا به جای «آموزگار» جسته و گریخته «آمیزگار» به معنای کسی که بسیار با کسان آمیزش و همنشینی دارد، دیده شده است. (sociable) (وگر خنده روی است و آمیزگار – عفیفش ندانند و پرهیزگار. بگویند از این حرف گیران هزار – که سعدی نه اهل است و آمیزگار) در نوشتار زیر، ابتدا واژه آموزگار گزینش شده است که بیشتر نویسه ها بر همین پایه نگاشته شده است. سعدی واژه دولت را در راستای نوشتارمان در بخش شماره (۱) از بیت (۲) در نگرش خود داشته است که: «کس نتواند گرفت دامن به زور – کوشش بی فایده ست؛ وسمه بر ابروی کور» . به هر روی چنانچه واژه آموزگار (معلم) را به معنای فراگیر آن در نظر بگیریم و به تاریخ گیتا بنگریم خواهیم دید که راهنمایی و رهنمودی انسان ها از سوی آموزندگان رخ داده و بزرگانی که در اندیشه های کسان، دگرگونی پیدایش کرده اند یا به گونه ای خود آموزنده بوده اند و یا برای رسیدن به آرمان های خود از آموزگاران یاری جسته اند. از سویی سعدی برآنست که گشت و گذار در آفاق انگیزه ای می شود که انسان نادیده ها را ببیند و ناشنیده ها را بشنود؛ با دیگران آشنا شود و با دریافت از آنان بر شادی خویش بیفزاید. مانند: «دولت جان پرور است صحبت آمیزگار» که خود نمارشی است به همدلی.

۶ («دولت فقر» خدایا به من ارزانی دار) کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است حافظ.

به ترکیباتی چون «فریاد خاموشی» ، «خیزش آرام» ، «دریای آتش» ، «غم شیرین» ، «شرم سرافرازی» و جز اینها «ناسازنما» یا متناقض نما و یا تناقض ظاهری (paradox) گفته می شود و آن آورده شدن دو واژه یا دو معنی است که به نما ناهمگون به دید می رسند. مانند بیت بالای حافظ که «دولت فقر» را در حالی به کار می برد که رویارویی میان «فقر» و «دولت» پدیدار است. در این بیت فقر به دولت تشبیه شده است و این نگاره تلمیحی است به بیان عرفانی «الفقر فخری و به افتخر» (درویشی مایه سربلندی من است) یعنی در همه حال خود را نیازمند به حق دیدن و سر بندگی بر آستان ایزد سپردن. معنای بیت چنین است:

پروردگارا دولت بی نیازی و خرسندی به من ارزانی دار که این بخشش و بزرگواری انگیزه شکوه و بزرگی راستین من می شود. در پایان، ترکیب سخن در آرایه ناسازنما باید به گونه ای باشد که ناسازگاری بخردانه آن از توان اقناع و زیبایی آن نکاهد. (کرامت = بزرگواری و رادی. حشمت = بزرگی. تمکین = فرمانبرداری.)         فقر: در لغت به معنای تنگدستی و نیاز است ولی در زبانزد پشمینه پوشان نیازمندی به خدا و بی نیازی از غیر اوست. در این بیت، فقر؛ فقر عرفانی است. (دولت اندر فقر است و مردم غافلند)

۷ (دولت همه ز اتفاق خیزد) –  بی دولتی از نفاق خیزد – نظامی.

همانندی ها :  اتحاد موجب قدرت است . «دست خدا با جماعت است» . «آب به آب می خورد، زور بر می دارد» .  «مورچگان را چو بود اتفاق – شیر ژیان را بدرانند پوست – سعدی»

۸ دو عاشق را به هم خوشتر بود روز (دو هیزم را بود بهتر بود سوز) سعدی.

۹ (ده مرو، ده مرد را احمق کند) عقل را بی نور و بی رونق کند مولوی.

همانندی ها :  هر که روزی ماند اندر روستا – تا، به ماهی عقل او ناید به جا – مولوی. * قول پیغمبر شنو ای مجتبی – کور عقل آمد وطن در روستا – مولوی. * روستایی اگر ولی بودی – خرس در کوره بوعلی بودی. * روستایی را عقل از پس می آید.

۱۰ با بد اندیش هم نکویی کن (دهن سگ به لقمه دوخته به) – سعدی.

همانندی ها :  سگ درنده چون دندان کند تیز – تو در حال استخوانی پیش او ریز – سعدی * سخن آخر به دهان می گذرد موزی را – سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن – سعدی.

۱۱ یارا بهشت صحبت یاران همدم است (دیدار یار نامتناسب جهنم است) – سعدی.

همانندی ها :  روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم – حافظ * از همنفسی که دل نفور است – عفریت نماید، ار چه حور است – ناصرخسرو. (نامتناسب = ناجور . الیم = دردناک . نفور = بیزار . عفریت = زن پیر و زشت.  حور= زن زیباروی، سیاه چشم.)

۱۲ نیست مشکل دل ز جان برداشتن بر عاشقان (دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکل است) کمال اسماعیل.

۱۳ (دیده بانی مجو ز دیده ی کور) آب شیرین نیاید از گِل شور – مکتبی.

همانندی ها :  از کور دیده بانی نیاید.

۱۴ همنشین مردم محتاج هم در زحمتند (دیده بیمار است «بینی» بار عینک می کشد) – صائب.

۱۵ متصل آنچنان گرم است باز از مکافات عمل (دیده گر بینا بود، هر روز، روز محشر است) – صائب.  روز محشر = روز رستاخیز.

۱۶- (دیگران رفتند و ما هم می رویم) کیست کو را منزلی در پیش نیست؟ – جامی.

۱۷ (دین و دنیا دو ضد یکدگرند) هر کجا دین بوَد دِرَم نخرند – سنایی. دِرَم = درهم، دینار، پول فلزی نقره.

۱۸ (دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند) عاقل مباش تو غم دیوانگان خوری – ؟.

۱۹ (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید) مجنون چو سیه خانه ببیند خوشش آید. یا از دیدن من شاد شود خاطر مجنون (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید).

۲۰ شوریدگی از خاطر ما دور نگردد (دیوانه ز ویرانه خود عار (ننگ) ندارد) کلیم کاشانی.

۲۱ باز مَستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ زآنکه (دیوانه همان به که بود اندر بند).

۲۲ زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک؟ – (دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند) – حافظ.

نیم بیت دوم درست تضمین نیم بیتی است از سعدی که می گوید: (دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند – آدمیزاده نگه دار که مصحف ببرد) .

زاهد از دیدگاه حافظ از منش های سرشناس نای (منفی) و دوست نداشتنی چامه حافظ است که به چهره ی «شیخ» ، «فقیه» ، «دین شناس» واعظ (اندرزگو)، «امام شهر»، «ملک الحاج»، مُفتی (حاکم شرع) قاضی (دادرس) نیز از او یاد می شود و اهل مدرسه و صومعه (کنایه از خانگاه، مزگت ها، زیارتگاه ها و ورزیدنگاه ها یعنی ریاضت گاه ها) و نشستگاه اندرز است. از نگرش رویه نگری و نماپرستی و کهنه پوشی و برخی ویژگی های دیگر، منش (شخصیت) دیگری در چامه ی حافظ، همسان و همدردی است و آن همانا پشمینه پوش (صوفی) تندخوی و بری از دلباختگی و بی بهره از شناخت (معرفت) است که دامگهش خانگاه است. حافظ در برابر این سیمای منفی (نای) یک چهره ی مثبت از انسان آرسته (کامل) در دیوان خود می نمایاند که اهل دلبردگی، خرابات یا دیر مغان است و رند نام دارد که پیشتر در مورد او نوشتار شده است. (حافظ نامه بهاءالدین خرمشاهی) .

و اما معنای بیت: آری شخص زاهد، رندی حافظ را در نمی یابد و باکی نیز نیست چرا که دیو (جن، روان های پلید، تبه کار و نابکار) از کسانی که قرآن می خوانند می گریزند و دوری می جویند. حافظ به روشنی، رندی خود را همپایه ی قرآن خواندن زاهد و گریز از او را همانند دیو و گریختن، به محض شنیدن واژه های ورجاوند (مقدس) قرآن مجید می گریزد. در قرآن مجید (گرامی) گفته شده است که هرگاه آهنگ قرآن کردید از اهریمن رانده شده (رجیم) به خداوند پناه ببرید.

همانندی  :  از گفتن لاحول، گریزند شیاطین.

۲۳ خلوت دل نیست جای صحبت اغیار (اضداد) (دیو چو بیرون رود فرشته درآید) – حافظ.

نهانخانه دل جای همنشینی با همسانان و بیگانگان نیست؛ آنگاه که دیو از در آن بیرون رود فرشته در آن فرود می آید.

همانندی ها :  «آفتاب که رفت شب پره بیرون می آید» . «چون درآمد جبرئیل، آنگه برون شد اهرمن – سنایی»

۲۴ کِبر، یک سو نه، اگر شاهد درویشانی (دیو خوشخوی به از حور گره پیشانی) سعدی.

همانندی  :  اگر حنظل خوری از دست خوشروی – به از شیرینی از دست ترشروی – سعدی. (حنظل یا هندوانه ابوجهل میوه ای است هندوانه ای شکل بسیار تلخ با اثر دارویی)

۲۵ در جهانی که طبع بر کار است (دیو لاحول گوی بسیار است) سنایی.

سنایی زیرکانه و ریشخندآمیز باورمند است که در چنین گیتایی لبریز از نادانی و خودبزرگ بینی آن در گمراهی است که حتی نماد گمراهی و راهزنی یعنی اهریمن از هراس او برخود لاحول می خواند. «لاحول» فرازی است که از زمره هنگام هراس گفته می شود. طبع نیز سرشتی است که انسان بر پایه ی آن آفریده شده است.

همانندی ها :  ای بسا ابلیس آدم رو که هست – پس به هر دستی نشاید داد دست – مولوی

۲۶ (ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی) دودم به سر برآمد زین آتش نهانی – سعدی.

همانندی ها :  بی عزیزان چه تمتّع بود از عمر عزیز؟ – سعدی. * چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به – سعدی. * زنده بی دوست خفته در وطنی – مَثَل مرده ایست در کفنی – سعدی.

پایان واج « د » و «ذ»

۲۷ چون ننالم که در این سینه دل رازی هست (راحتی نیست در /ان خانه که بیماری هست) . دلم از سینه به تنگ است خدایا بِرَهان هر کجا در قفسی مرغ گرفتاری هست حالتی تبریزی (ترکمان).

۲۸ من کی آگه شوم از راز نهان (راز دل ها خدای داند و بس) فرخی سیستانی.

۲۹ گشته «کِلک» لاغر از بس خورده خون دشمنان (راست باشد اینکه لاغر می شود بسیار خوار) قاآنی.

حکیم قاآنی همچون «ارزقی» از واژه ی «کِلک» به معنای «نیزه» بهره جسته است (از شجاعت وز سخاوت خلق را حامی شود – نوک کِلک تو همی چون نوک سیف ذویزن – فرهنگ آنندراج) ذویزن در نیزه زنی زبانزد بوده است و یمنی.

همانندی  :  بسیار خوار لاغر باشد.

۳۰ کر و کور ار نی ای از شاه مترس (راست باش و ز «میر» و شاه مترس) – اوحدی.

یکی از معناهای «میر» ، سالار است. چامه درباره ی راستی و درستکاری از چامه سرایانی بر می آید که این ویژگی مثبت فراخویی را در سروده هایشان می ستایند. در سروده های ایران کمتر سروده سرایی می توان یافت که از درستکاری و راست گفتاری به نیکی یاد نکرده باشند؛ اگر چه گاهی چامه سرا، راستگویی را به انگیزه فاش نمودن رازهای دیگران، ناپسند دانسته است. (جز راست نباید گفت – هر راست نشاید گفت)

همانندی  :  «آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟»

۳۱ (راستی آور که شوی رستگار) راستی از تو، ظفر از کردگار – نظامی.

همانندی :  رستگاری در راستکاری و درستکاری است.

۳۲ (راستی شغل نیک بختان است) هر که را هست، نیک بخت آنست – سنایی .

۳۳ سعدیا راست رُوان گوی سعادت بردند (راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار).

همانندی ها :  راست شو تا به راستان برسی – اوحدی * راست آور که شوی رستگار – نظامی * گر راستی، کارت آراستی * راستی زوال ندارد * بار کج به منزل نمی رسد* مکن خویشتن از ره راست گم – فردوسی* مار تا راست نشود به سوراخ نرود * جهان از پی راستی شد به پای – ابوشکور بلخی * چنان بنمای که هستی یا چنان باش که می نمایی * از کژی افتی به کم و کاستی – از همه غم رَستی اگر راستی – نظامی * اگر خواهی از دو هر دو سر آبروی – همه راستی کن همه راست گوی – فردوسی *


«برنوشتی بر مصاریع گم شده»- بخش چهل و ششم

پیش کش به «یلدا»خانم دهقان چامه سرای توانا.

۱-          (راستی کن که راستان رستند) در جهان، راستان قوی دستند – “اوحدی”

“هرودوت” کهن نگار یونانی نگاشته است که ایرانیان سه چیز را به فرزندان خود می آموزند: اسب سواری، تیراندازی و راستگویی . در نشانه ی ۳۳ سوره “زمر” داریم: “هو الّذی جاء بالصدق و صدق به اولئک هم المتّقون”: کسی که سخن راست را آورد و آنرا باور داشت و پذیرش کرد همانا از پرهیزکاران و پارسا پیشه گانند..

سخنان بزرگان درباره ی راستی و درستی:

چنانچه می خواهی مورد باور دیگران باشی، راستگو و درست کردار باش- “کانت”

همه راستی کن که از راستی – نیاید به کار اندورن کاستی – “فردوسی”

اگر خواهی از هر دو سوی آبروی- همه راستی کن؛ همه راست گوی- “فردوسی”

راستی کن تا به دل چون چشم سر بینا شوی- راستی در دل تو را چشم دگر بینا کند-“ناصرخسرو”

راستی کن کاندرین رسته – نشوی جز براستی رسته – “سنایی”

یوسف از راستی رسید به تخت- راستی کن که راست گردد بخت- “اوحدی”

راستی کن ای تو فخر راستان- ای تو صدر و من درت در آستان- “مولوی”

به راه راست توانی رسید در مقصود- تو راست باش که هر دولتی که هست تُراست-“سعدی”

تو چوب راست از سر آتش دریغ می داری؟ کجا بر آتش دوزخ برند مردم راست؟-“سعدی”

راستی پیشه گیر و ایمن باش- که رهاننده ی تو بس باشد-“سعدی”

راستی موجب رضای خداست- کس ندیدم که گم شد از ره راست-“سعدی”

خواهی که رستگار شوی راستکار باش- تا عیب جوی را نرسد برتو مدخلی(ایراد)-“سعدی”

تو راست باش تا دگران راستی کنند-دانی که بی سَطاره (خط کش) نرفته است جدولی-“سعدی”

(از دید اخترشناسی دیرین؛ جدول به خط های هم راستا(موازی) و همامون (متقارن = Symmetrical)  برای جنبش ستارگان رسم می گردید. (لاجرم چون ستاره راست بُوَد- نتواند که کج رود جدول-“سعدی”)

به گیتی کیمیا چون راستی نیست- که عزّ راستی را کاستی نیست-“فخرالدین اسعد گرگانی”

از دروغ برکنار باشید که با، باور داشت بازه دارد. راستگو در راه رهایی و بزرگواری است(حضرت علی علیه السلام)

هیچکس ناچار نیست که در دنیا؛ بزرگ و دارا و یا دانشمند و خردمند بشود ولی برهمگان بایسته است که راستگو و درستکار باشند، که راستگویی پایه همه ی برتری هاست(ساموئل اسمالیز)

آمیختن سخن راست با دروغ مانند سنگ زری (محکی) است که به سیم (نقره) و زر می زنند. (فرانسس بایگون)

راستگویی مانند گنج است که هرچه بیشتر نمایان شود هوا دارانش بیشتر می شوند و سخن ناراست (دروغ) مانند فروزینه پنهان آتش است که هنگام پدیدار شدن سوزش وتباهی بیشتری به همراه دارد.(ارسطو)

ناتوانان نمی توانند راستگو باشند (لارشفوکوند)

راست و درست گوی، گرچه تلخ باشد(انوشیروان)

بزرگی گفته است که نیمی از بدبختی های جهان از آنجا می آید که ما دلاوری آن را نداریم که آشکارا راست بگوییم و راست بشنویم.

بزرگی می گوید به خودمان ناراست نگوییم تا بتوانیم به دیگران راست بگوییم.

کسی که به خودش ناراست می گوید و به ناراست خود گوش می دهد. کارش به جایی خواهد رسید که سخن راست را باز نخواهد شناخت. نه سخن راست خودش را و نه سخن راست دیگران را (داستایوسکی)

از ابوالحسن خرقانی پرسیدند که راستی چیست؟ گفت آنچه که دل پیش از زبان گوید.

بزرگی به کوتاه سخن گفته است: ناراست گفتن دشمن دیرین راست گفتن است.

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند- راستی کن که به منزل نرسد کژ رفتار-“سعدی”

راستی کردند و فرمودند مردان خدای- ای فقیه اول نصیحت گوی،نفس خویش را-“سعدی”

تو راستی کن و با گردش زمانه بساز- که مکر هم به خداوند مکر گردد باز- “سعدی”

(دشمنان چاره اندیشی ورزیدند و پروردگار ترفند در میان آورد و خداوند بهترین مکر انگیزان است.) و در پایان : “و هرکه راستی کند از خدای نترسد.(مجالس سعدی)”

Honesty is the best policy

راستی بهترین سیاست است.

Truth is the best weapon

راستی بهترین جنگ افزار است.

There is not any legacy valuable than truth

هیچ مرده ریگی(میراثی)گران بهاتر از راستی و درستی نیست.

۲-          (راستی ورز و رستگاری بین)یار شو خلق را و یاری بین- “اوحدی”

پیامبر اسلام(ص) فرموده اند:”سید القوم خادمهم”(بزرگتر تیره و دودمان خدمتگزار آنهاست)و نیز امام صادق(ع) فرموده اند: “المُؤمنون خَدَم بعضهم لبعض”(باور مندان خدمتکار یکدیگرند)

براستی خدمتگزاری به توده ها یکی از برترین و بالاترین پرستش ها،نیایش ها و بندگی ها(عبادت ها)ست که تنها در برگیرنده ی کنش های کسی (فردی) نمی شود؛ بلکه جنبه های همبودین و پیوستگ و وابستگ با دیگران نیز می تواند رنگ و بوی عبادت داشته باشدکه “دائم گل این بستان شاداب نمی ماند- دریاب ضعیفان را در وقت توانایی-(حافظ)” وگرنه :”آن دست و آن زبان که در او نیست نفع خلق- جز چون زبان سوسن و دست چنار نیست-(سنایی)”

گفته اند که :”دو تا در را  که پهلوی هم می گذارند برای این است که به درد هم برسند” و یا “حاجی شتر است که بار می کشد”و در پایان:

“گر بر سر نفس خود امیری مردی- بر کور و کر ار نکته نگیری،مردی- مردی نبود فتاده را پای زدن – گر دست فتاده ای بگیری، مردی”

۳-          تا کی از این کو به سلامت روی؟(راه چنان رو که سلامت رَوی)-“امیر خسرو دهلوی”

۴-          نیست جز بیرون در، جای اقامت حلقه را (راه در دل ها نیابد چون بود گفتار کج)-“صائب”

همانندی: هرکه گوید کلاغ چون باز است- نشنوندش که دیده ها باز است- “سعدی”

کلاغ، پرنده ای است از راسته ی سبکبالان بزرگ با پوزه ی (منقار) دراز و زورمند که از شش پاییان (حشرات) و جوندگان می خورد و آن را “زاغ دشتی” نیز می گویند.

۵-          تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است (راهرو گر صد هنر دارد، توکل باشدش- “حافظ”)

نگرش و جهان بینی حافظ در چارچوب شریعت (دین آیین) و طریقت (راه و روش) نمی گنجد و

اندیشه های فرا تباری و فراکیشی او هیچ برچسبی به ویژه گروه گرایی را بر نمی تابد. معنی بیت چنین است که در راه شیدایی و رندی ؛ پارسایی و دانش هیچ جایگاهی نداشته و نمی تواند رستگاری را پشتیبانی و پایندانی کند.

اگر کسی به پرهیزگاری و تراز دانش خویش بسنده کرده و دل خوش کند براستی که او در برابر این راه و روش خدانشناسی نموده است زیرا کسی که در راه شیدایی و رندی گام نهاده باشد باید از آغاز، گردن شیشه پارسایی را شکسته و بر پوستین پرهیزگاری آتش زده و از خود دور سازد و هر اندازه نیز پاکدامن و پارسا باشد باید هنر بنیادین را که همانا واگذاری کار خود به پروردگار (توکّل) است در دستور کار خود بگذارد. (کار خود گر به خدا بازگذاری حافظ- ای بسا عیش که با بخت خدا داد کنی) و “توکل کن که یابی رستگاری”

۶-          (راه نا رفته، کی رسی جایی؟) جای نادیده چون نهی پایی؟ – “اوحدی”

۷-          (رأفت یاران نباشی آفت ایشان مباش) سیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش-“سنایی”

۸-          (رخت مسیحا نکشد هر خری) مَحرم دولت نشود هر سری – “پنج گنج نظامی”

نظامی گاه گاهی برای پایستن (اثبات) درونمایه مورد نگرش از جستارها و تلمیحات کیشی از زمره کیش مسیحیت (به انگیزه چیرگی رسای او برپایه های کیش مسیحیت) بهره برده است .

نظامی در بیت بالا از آرایه ی “اسلوب معادله” (با نام پیشین تمثیل) بهره برده است که از شناسه های سبک هندی است.(در اسلوب معادله جابه جایی در مصراع مستقل در یک بیت، استقلال دستوری دو مصراع را در هم نمی ریزد.)

۹-          (رخ مرد را تیره دارد دروغ) بلندیش هرگز نگیرد فروغ- “فردوسی”

سخنان بزرگان درباره ی دروغ و دروغگویی:

الف- بدی دروغ از دو روست؛ یکی آنکه خود ناراستی به خودی خود ناسازگار با برتری بزرگ منشی و بزرگواری سرشت آدمی است. دیگر آنکه مایه گمراهی مردم و رسیدن زیان به آنها می شود. یعنی هر اندازه این دو سنجه (معیار) زورمند تر باشند آن ناراستی زشت تر و سزای گناهش بیشتر است. حسین علی راشد استاد در گذشته دانشگاه تهران

ب- یک دروغ به آسانی نشانه های هزار رو راستی و راستگویی را از بین می برد-“امیل زولا”

پ- ناراستی بهترین افزار و دستاویز برای نگهبانی از خود و دنباله زندگی است- “ژان پل سارتر”

ت- آنکه می تواند در برابر نیکی های دیگران ناسپاس باشد از دروغ گفتن باکی ندارد-“شیلر”

ث- بزرگترین دروغ ها هرچند که زیرکانه باشد در برابر ناچیزترین راستینه ها دیر یا زود رنگ خواهد باخت و ویژگی نخستین خود را از دست خواهد داد.

ج- دروغ مانند سنگ است و نمی تواند بدون پشت دادن به دروغی دیگر سرپا بایستد.

یکبار دروغ گفتن کار بسیار آسانی است ولی بسیار دشوار است که انسان تنها یکبار دروغ بگوید-“فوللر”

چ- کسی که دروغ می گوید در برابر خدا گستاخ و در برابر مردم بزدل است چرا که دروغگو از خدا آزرم ندارد ولی از کسان هراسان است-“مونتنی”

ح- دروغگو همیشه در سوگند خوردن زیاده روی می کند- “کوربن”

خ- هیچ چیز در جهان آدمی را شرمگین تر از آن نمی سازد که دیگری به دروغ وی پی ببرد- “فرانسیس بیکن”

د- دروغ مانند برف است که هرچه آن را بیشتر بغلتانند بزرگتر می شود- “مارتین لوتر”

ذ- اگر می خواهی که مردم تو را دوست بدارند، دروغ نگو و با زبان خود، کسی را مرنجان-“بوذر جمهر”

ر- دروغگو از دروغگوی دیگر دوری می جوید-“افلاطون”

۱۰-        هر خلل کاندر عمل بینی ز نقصان دل است (رخنه کاندر قصریابی از قصور قیصر است)- “جامی”

۱۱-        (رزق تو بر تو ز تو عاشق تر است) هان توکل کن، ملرزان پا و دست-“مولوی”

سعدی نیز چنین فرموده است: “صیاد؛ بی روزی در دجله ماهی نگیرد و ماهی به اجل در خشکی نمیرد.”

۱۲-        (رسم عاشق نیست با یک دل؛ دو دلبر داشتن) یا ز جانان یا زجان بایست دل برداشتن- “قاآنی”

۱۳-        نریخت دُرد می و محتسب ز دَیر گذشت(رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت)-“آصف هروی”

“دَیر” پرستشگاه ترسایان است که از شهرهای بزرگ به دور و در بیابان ها و بر چکاد کوه ها ساخته می شده است.

۱۴-        (رضا به داده بده وز جبین گره بگشای) که بر من و تو، در اختیار نگشادست-“حافظ”

معنی بیت: به هر آنچه که داری خرسند باش و گره از پیشانی بازکن و بدان که دگرش بسیاری از رخدادها از دست چاره داری ما بیرون است. حافظ رنگین کمانی از اندیشه های گوناگون است و خود دارای اندیشگاهی از اندیشگاه هاست که همه چیز را به چالش می کشد و در یک کلام “رند” است.

۱۵-        دهان خصم و زبان حسود نتوان بست (رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار-“سعدی”)

براستی در دروازه های شهری را می توان بست ولی دهان مردمان نتوان بست و زندگانی به مراد همه کَس نتوان کرد.

۱۶-        هر سبز خطی را نرسد پیش تو دعوی (رعنایی طاووس ندادند مگس را)-“فیضی فیاضی”

۱۷-        با آنکه در وجود طعام است حّظ نفس (رنج آورد طعام که بیش از قدر بود)-“سعدی-گلستان” (قدر= اندازه)

سعدی در گلستان و بوستان خود به نکات پزشکی نمارش هایی دارد. (دارالشفای پزشکی) از زمره:

الف- در زمینه ی فیزیولوژی دم و بازدم (هرنفسی که فرو می رود ممّد حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات …..)

ب- در زمینه ی بهداشت خوراک و خوردن و پرهیز از پرخوری که امروزه پیامدهای زیانبار آن بر همه کسان روشن است: “اندرون از طعام خالی دار- تا در او نور معرفت بینی- تهی از دانشی بدان علت- که پری از طعام تا بینی” و یا : “چو کم خوردن طبیعت شد کسی را – چو سختی پیش آید سهل گیرد. و گر تن پرور است اندر فراخی- چو تنگی بیند از سختی بمیرد” که نگرش به این دو بیت یادآور “سند روم پرهیز (withdrawal)  در پزشکی نوین است” و باز نیز در همین زمینه:”تنور شکم دمبدم تافتن- مصیبت بود روز نایافتن” و نیز درباره پیامدهای پُرخوری می فرماید:”خوردن برای زیستن و ذکر کردن است. تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است.”

سعدی در سه بیت زیر نیز جستارهای آسیب شناسی دستگاه گوارش یعنی بندش روده و پیامدهای آن می گوید:”مایه ی عیش آدمی شکم است. چون به تدریج می رود چه غم است؟ . گر ببندد چنانکه نگشاید گو دل از عمر برکنی شاید. ور گشاید چنانکه نتوان بست- گو بشوی از حیات دنیا دست” و “اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب- شبی ز معده ی خالی، شبی پُر خوردن”

و درباره ی میانه روی در خوردن :

“نه چندان بخور کز دهانت برآید نه چندان که از ضعف جانت برآید”

که بیت ها در سپارش های پزشکی بسیار که ما اندکی از بسیار نگاشتیم

———————————————————————————————————————————————————————

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش چهل و هفتم

با پوزش در شماره ۱۱ بخش چهل و چهارم به جای واژه “نگه دار” ، “دانا” است

  • سایه خورشیدسواران طلب (رنج خود و راحت یاران طلب)”نظامی گنجوی”

برخی، خورشیدسواران را کسی چون حضرت مسیح(ع) دانسته اند که بر پایه باورهای اسلامی در آسمان چهارم جای دارد که در دانش اخترشناسی خانه ی خورشید است و مصراع دوم بر پایه باورهای مسیحیت می تواند نشان دهنده رنج های حضرت مسیح(ع) به انگیزه ی آسایش خواهی برای پیروان خود باشد و به گونه ای برچسب زدن کیش مسیحیت به نظامی ! اما دنیای عرفان و شیدایی نظامی با دنیای رنج مسیحیت بیگانه است چراکه در دنیای “نظامی” رنج رواست و زندگی و شیدایی بدون رنج، شایش و توانایی ندارد. گناه گوهری و خدادادی و یا گناه ریگداشتی (موروثی) وجود ندارد. اهریمن و
نیرنگ هایش نیز گونه ای مهربانی است در سزای آدمی و “او به کی داده ز راه کرم- حُله(جامه) در انداخته و “حلیه”(زیور) هم. آمده در دام چنین دانه ای- کمتر از آوازه شکرانه ای” و شیدایی همه کاره و در نوردیدن راه (طی طریق) بدون رنج توانایی ندارد. وانگهی گیریم که دیدگاه سایه خورشیدسواران طلبیدن در آرزوی جایگاه مینوی بودن و کوشش برای رسیدن به سپهر چهارم و پیروی از سزاواران مینوی بایسته باشد اما کوشش برای دستیابی به چنین جایگاهی می تواند برای ویژگان معنا و
پنداره ای داشته باشد که خورشید جایگاه حضرت عیسی(ع) است ولی نه برای همگان ! افزون بر این چنانچه “خورشیدسواران” به معنای پگاه خیزان و بزرگان کیشی گرفته شود و روش آنان برگزیده شود می تواند به معنای رویه ای بیت نزدیک باشد چنانکه در گزاره های نیایش نیز داریم که : “سایه تان از سرمان کم نشود!” اما در مصراع اول دو آمیزه ی کنایی وجود دارد: یکی سایه طلبیدن (یاری خواستن) و دیگری خورشیدسواران یعنی کسانی که بر خورشید چیره اند؛ کسانی که می توانند دارنده
شگفتی هایی باشند و نه کسانی که خورشید بر پشتشان می تابد . پس “سایه ی خورشیدسواران “طلب” یعنی دست به دامان خورشیدسواران شو و از آنان خواهشگر خواه.” مصراع دوم نیز از مصراع اول جدا و به نیکی روشن است.

  • پا تهی گشتن بِه است از کفش تنگ(رنج غربت به که اندرخانه جنگ)”مولوی”

سعدی نیز گفته است: “تهی پای رفتن به از کفش تنگ- بلای سفر به که در خانه جنگ!”

اما پیش از سعدی؛ نظامی گفته است: “برون کش پای از پاچیله(کفش)ی تنگ-که کفش تنگ دارد پای را لنگ!” کیست که بهره های کفش را نداند اما گاه پیش می آید که پای برهنه رفتن را بر پوشیدن یک کفش تنگ آزار دهنده برتر دانسته و آنرا نپوشیده و “عطایش را بر لقایش می بخشند” چراکه
بی بهرگی بهتر از آن است که زندگی با رنج و سختی سپری شود به کوته سخن، هرچیزی که مایه افسردگی و آزردگی می شود نداشتنش برتر است.

  • (رنجه مشو، راحت رنجور باش)ساعتی از محتشمی (شکوهمندی)دورباش-“نظامی”

معنی بیت: انگیزه آزرده شدن دیگران مباش؛ بلکه انگیزه آرامش یاده رنج دیده باش و زمانی نیز از
شکوه مندی و شوکتمندی بازه بگیر.

“جنگ یک سو نه و دلشاد بزی- خویشتن را و مرا رنجه مدار- فرخی سیستانی”

و یا : “هرکه با پولاد بازو پنجه کرد-ساعد مسکین خود را رنجه کرد- سعدی “

  • (رنج همدرد که داند؟همدرد)شرح آن هست به بی دردان سرد-“جامی”

“همدردی” Empathy به این معناست که بتوانیم خود را جای کَس دیگری گذاشته و درد او را درد خود بدانیم – به ویژه زمانی که سهش های (احساسات) همانند آنکس را آزموده و بخواهیم رنج او را از بین ببریم. اما همدلی “Sympathy” یعنی دل به کسی دادن، درد و رنج های او را به فرنام کَس بیرونی سهش کردن و از او نگهداری نمودن. ناهمگونی (تفاوت) این دو در این است که کَس همدل تنها یک شنونده است ولی همدرد می خواهد درد و رنج کَس بیرونی را بسترد بی گمان همدردی ژرف تر از همدلی است.(اندوه دلِ سوخته، دلسوخته داند-“سعدی”)

  • گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست(رنگ رخساره خبر می دهد از سِرّ درون)”سعدی”
  • چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم؟(روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم)”حافظ”

آزاد اندیشی حافظ به هیچ روی همزیستی، همنشینی و همگامی با نما پرستان را بر نمی تابیده، چنین است که او، سرانجام جامه ی ریایی درویشی خود را سرتاسر چاک می زند و روان خود را از شکنجه و آزار دردناک که همان گفتگو با اهل دستگرد(تسبیح و سبحه) و جانماز و دلق و جز اینها باشد می رهاند و در بسیاری از غزلهایش چون بیت بالا بر سالوس ها و دورنگی ها می تازد و آنها را ناگواری هولناک برسرراه پاکدلی و یکرنگی می داند و همگان را به سوی آستان دوست فرا می خواند.

همانندی ها: “ای فغان از یار ناجنس ای فغان. مولوی”.”دیدار یار نامتناسب جهنم است. حافظ”.
“دوزخ به جهان صحبت نا اهل بود. خیام”. “صحبت ناجنس گور است و لحد. مولوی”.
“از مرگ بَتَر صحبت نا اهل بود. خواجه عبداله انصاری”. “نخست موعظه ی پیر می فروش این است- که از مصاحب ناجنس احتراز کند. حافظ” . “قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت- که در
طویله ی نا مردمم بباید ساخت. سعدی”. “گلشن با بی خردان گلخَن است. ناصر خسرو” (که گلخَن همان آتشدان گرمابه است). “ریگ در کفش و کیک در شلوار- بهتر است از رفیق ناهنجار. سنایی”

  • (روز پیری پادشاهی هم ندارد لذتی)لذت اندر خاکبازی های طفلان است و بس-“وحید قزوینی”

مصراع اول نمارشی دارد به اینکه هرکنشی زمان ویژه خود را دارد به گونه ای که اگر از آن بگذرد دستاورد و بهره بایا و نیازین را نخواهد داشت.

  • بعد حرمان امید دیدار است(روز روشن پس شب تار است)-“نثاری”
  • رو، به هند آوردن ایرانیان (صاحبدلان) بی وجه نیست(دانی ز چیست؟)

(روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند)

گفته اند که صائب به بیماری جانکاهی دچار می شود که این بیماری از سوی یک پزشک هندو درمان می شده است. صائب به هند می رود و با دوستش “عبدالقادر بیدل” دیداری می کند بیدل به صائب می گوید: “رو، به هند آوردن صائب، دلا از بهر چیست؟” صائب پاسخ می دهد که : “روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند !”

در گذشته با پرداخت و مالش فلز نقره چهره خود را در فلز درخشنده می دیدند. اما با گذشت روزها این آیینه تیره و تار می شد که زدایش و ستردن این تاری تنها به ساییدن رویه فلز با خاکستر بوده است.

  • غیرتم کُشت که محبوب جهانی لیکن(روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد)-“حافظ”

غیرت مصدر است و از ریشه ی “غیر” به معنای رشک (حسد)- بویژه رشک مرد بر، زن خود و
واژه گونه؛ که صفت آن غیور است به معنای رشکوند(حسود): (پیراهنی که آید از او بوی یوسفم- ترسم برادران غیورش قبا کنند) عارفان به غیرت خداوندی نیز باورمندند: (جمله عالم ز آن غیور آمد که حق – برد در غیرت بر این عالم سبق=پیشی)- “مولوی”

معنای بیت: از اینکه همگان واله و شیدای تو هستند و تو در کانون روی آوری همگان جای داری نمی توانم دیوان چامه را رها کنم و شبا روز با شیدایان تو دست به گریبان بوده و وارد جنگ شده و بدخویی و ستیزه جویی کنم.

  • شب فراق نمی باید از فلک نالید که(روزهای سپید است در شبان سیاه)-“سعدی”

شیخ سعدی در باور به سرنوشت پروردگاری و بخت و دولت؛ هرکسی را که در گرو سرنوشت خداوندی است در فرتوری زیبا به بهروزی رسیدن و دولت یوسف را پس از گرفتاری او نشان می دهد و پیش از بیت بالا چنین می سراید: “که چشم داشت که یوسف عزیز مصر، اسیر بند بلای برادران در چاه؟”

  • ما باده می خوریم و حریفان غم جهان(روزی به قدر همّت هرکس مقّدر است)(؟؟)

همانندی ها: “روزی هرکس به قدر همّت اوست”. “روزی، به قدر حوصله ی مرد می رسد”. “اسب دونده، جو خودش را می خورد.”. “روزی به قدم است”

  • روزی اگر غمی رسدت، تنگدل مباش(رو شُکر کن مباد که از بد؛بدتر شود)-“حافظ”
  • یک داغ دل بس است ز بهر قبیله ای(روشن شود هزار چراغ از فتیله ای)-“اشعار تعزیه”
  • گفتمت امسال شدی به ز پار (رو که همان احمد پارینه ای)-“سنایی”
  • (رهاند خرد مرد را از بلا) مبادا کسی در بلا مبتلا- “فردوسی”

در نزد شاهان ایرانی و سخنانشان؛ خرد کمابیش برابر دانایی و گاه همسان با مدارا و گاه همتای با داد و دهش خوانده می شود.

  • مرا کیفیت چشم تو کافی است(ریاضت کش به بادامی بسازد)-“باباطاهر عریان”

گویا طالب آملی غزلی سروده که دو بیت بالا سرآغاز آن است و سپس با این بیت پایان می پذیرد. “دعاگو قحط شو، طالب حریفی است – که ایامی به دشنامی بسازد”

  • دیگران(دیگری) را در کمند آور که ما خود بنده ایم(ریسمان برپا، چه حاجت مرغ دست آموز را؟)-“سعدی”

یکی از کرامندترین راهبر چیرگی سعدی در فرتور (تصویر) سازی وابسته به مانند سازی های آمیخته شده(مرکب) یا تمثیل(آنالوژی)های اوست. نمونه ها بسیار؛ از زمره بیت بالا.

      پایان واج (ر)

  • نهنگ آن به که با دریا ستیزد(از آب خُرد، ماهی خرد خیزد)-“نظامی”
  • زان راه بازگرد که از رهروان تهی است(ز آن آدمی بترس که با دیو آشناست)-“پروین اعتصامی”

بیم و هراس هماره پایه ای برای پند و اندرز دادن بوده است و به این انگیزه آنرا همچون سپری
مایه ی همیاری و نگهداری از جان انسان دانسته اند- به ویژه در جایگاه دلاوری فراخویی (اخلاقی، moral) نگاره ترس را نمی توان از یاد برد.

  • (از ابتدای کار، آخر را ببین)تا نباشی تو پشیمان یوم دین- “مولوی”

بیت بالا نگرنده است به نشانه ی شریفه ۴۰ از سوره ی “مؤمنون” که می فرماید:”زود باشد که پشیمان شوند” از آنجاکه فرزانگان و شناسندگان درون کنش ها را می بینند دور اندیش می شوند و از همان آغاز، به فرجام هرکنشی در آیینه پالایه جان خویش می نگرند.

همانندی ها: “مرد آخر بین مبارک بنده ایست- مولوی” . “هرکه آخر بین تر، او مسعودتر- مولوی”. “هرکه اول بنگرد پایان کار- اندر آخر او نگردد شرمسار- مولوی” . “عاقل آن است که اندیشه کند پایان را – سعدی”. “هرکه در پایان کاری ننگرد- عاقبت روزی پشیمانی خورد- عطار”. “همه کارها با سرانجام بین- اسدی”

  • (ز احمقان بگریز، چون عیسی گریخت)صحبت احمق بسی خون ها بریخت-“مولوی”

داستان فرار حضرت عیسی(ع) از دست بی خردان به سوی فراز کوه: روزی مردی حضرت عیسی(ع) را دید که شتابان به سوی کوهی می گریزد. آن مرد با شگفتی دنبال او دوان دوان گشت و گفت که چرا چنین شتابان؟ کسی که تو را دنبال نمی کند!! پس چرا اینگونه می گریزی؟! عیسی پاسخ داد از دست نابخردان گریزانم مرا تنها گذار! (گفت از احمق گریزانم برو- می رهانم خویش را بندم مشو!) مرد گفت مگر نمی گویند که تو با دم مسیحایی ات مردگان را زنده می سازی؟ گفت چرا ولی بیماری رنجی است که انگیزه نرم دلی می شود ولی نابخردی رنجی است که انگیزه زخم و خشم دیگران می گردد و مانند داغ پرودگار است که برجان هرکس بخورد همچون قفلی است که مُهر و موم شده باشد و هیچ دستی نمی تواند برای گشایش آن چاره و کلیدی بیابد. براستی که برای هر دردی درمانی است مگر نادانی.

همانندی ها: “صحبت ابله تو را ابله کند.”. “دوری از احمقان، خود نزدیکی به خداست”

  • (زاده ی ظالم، ستمگر می شود. تیغ چون بشکست خنجر می شود)(؟؟)

همانندی ها: “از مار نزاید جز مار بچه”. “نباشد مار را بچه بجز مار- اسعد گرگانی”. “برِ پاک ناید زِتخم پلید- سعدی”

  • نخواهی که زیر افتی از جای خویش(ز اندازه بیرون منه پای خویش)-“امیرخسرو دهلوی”
  • (زاهدی در پلاس پوشی نیست) زاهد پاک باش و اطلس پوش-“سعدی”

و “در عمل کوش و هرچند خواهی پوش-تاج برسر نه و علم بر دوش”

پلاس: پشمینه ستبر که درویشان پوشند و نیز پیشمینه گستردنی مانند جاجیم. فردوسی فرموده: “ندارند در دل ز یزدان هراس- یکی خانه بگزین که دارد پلاس”

همانندی ها: “پارسایی به خرقه پوشی نیست- مولوی” و “زهد با نیت پاک است نه با جامه ی پاک- پروین اعتصامی”

  • کنون در خطرهای جان آمدیم (ز باران سوی ناودان آمدیم)-“نظامی”

همانندی ها: ” از چاله درآمدیم و در چاه افتادیم” و “از باران حذرکردن و در زیر ناودان نشستن ” حذر= دوری جستن و پرهیز کردن.

  • بهایم(چهارپایان) خموشند و “گویا” بشر(زبان بسته بهتر که گویا به”شر”)-“سعدی” گویا= گویند.
  • (زبان،بسیار سر بر باد داده ست)زبان، سر را عُدوی(دشمنی)خانه زاد است-“وحشی بافقی”
  • (زبان خویش نگهدار و پادشاهی کن)که نیست خاتم جم غیر مُهر خاموشی- “سلیم تهرانی”

“جم” به معنای پادشاه است ولی هرجا “خاتم جم” به کار رود یعنی مُهر حضرت سلیمان.

  • (زبان را مگردان به گِرد دروغ) چوخواهی که تاج از تو گیرد فروغ-“فردوسی”

همانندی ها: “رخ مرد را تیره دارد دروغ”. “به گِرد دروغ ایچ (هیچ) گونه مگرد- چو گردی بُود بخت را روی زرد- “فردوسی”. “روی دروغگو مثل ته دیگ سیاه است”. “دروغ زنای زبان است”.
“درخت دروغ گل می دهد اما میوه نمی دهد.”

 —————————————————————————————————————————————————-

«برنوشتی بر مصاریع گم شده ی رایج»- بخش چهل و هشتم

۱- به پای شمع شنیدم ز قیچی پولاد (زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد)-امیرخسرو دهلوی

ریشه ی نیم بیت دوم برپایه ی داستانی است گسترده در کتاب “جامع التمثیل” که چکیده ی آن به نوشتار زیر است : دزدی با بهره گیری از تاریکی شب وارد سرای دیبا بافی (بافنده ی پارچه ابریشمی رنگین) می شود. دیبا باف بر بافته خود نگاره های شگفت آور پیاده کرده و همزمان با بافتن ، آهنگ نژندی با خود زمزمه می کرده که : “ای زبان مرا ببخش و راز مرا نگه دار چه؛ یک ماه آزگار است که رنج می برم و این دیبا امشب پایان می پذیرد” فردا پیش خلیفه ، خود را نگاهدار و راز مرا به باد مده! که گفته اند (زبان سرخ، سر سبز می دهد برباد). پگاه، دیبا باف روانه سرای خلیفه می شود و دزد به دنبال وی راه می افتد تا از راز و رمز بافنده آگاه شود . او در درازنای راه می گفته “ای زبان امروز راز مرا نگه دار و مرا ببخش !” استاد دیبا باف با ورود به دربار و درود به خلیفه و به جای آوردن کرنش دیبا را پیش کش خلیفه می کند. خلیفه از پرتورها و نگاره های شگفت آور برآن بافته شگفت زده شده و از دیبا باف می پرسد که این بافته ی زیبا چه کاربردی دارد و بایسته چیست؟ آن بافنده ی چیره دست در کار خود، با بی خردی می گوید: “ای خلیفه ی زمان، دستور بده تا این بافته را در گنجینه (خزانه) نگاه داشته و روزی که مرگ خلیفه فرا می رسد بر سر تابوت تو گذارند!” ناگهان خلیفه بر آشفته و فرمان می دهد تا زبانش را از پشت سرش بیرون کشند باشد که پندی برای دیگران باشد و دیبا را در آتش اندازند. ناگهان دزد، دلیرانه گام پیش می نهد و با آوای رسا می گوید:”ای خلیفه زندگانی تو هزار ساله باد!” مرا پروانه ده تا داستان این بافنده را برای خلیفه گفتار کنم و پس از آن هرچه فرمایند انجام شود. خلیفه نیز پروانه می دهد. او می گوید من یک دزدم اما دزدی جوانمرد(عیار) که گفته اند: “دزد باش؛ اما مرد باش!” (از پُل نامردی گذر مکن بگذار سیل تو را ببرد و بر پشت روباه سوار مشو؛ بگذار شیر تو را بدرد! – زبانزد آذری) من شبانگاه از دیوار وارد سرایش شدم او هربار که تاری از پرنیان (ابریشم)پیوستی گاهی زمزمه کنان می گفتی:”ای زبان، فردا سر مرا بر باد مده و مرا ببخش که گفته اند: زبان سرخ سر سبز می دهد برباد..” تا به بارگاه خلیفه وی را همراه بودم که دیدم . در پایان سر خود را به زبان خود به گزند افکند و روشن شد که “زبان پاسبان سر است” اکنون فرمان، فرمان خلیفه ی مسلمین است. خلیفه گفت سپاس خدای را که گاه بر پایه خواست پروردگاری دزدی که دشمن جان و مال توده هاست میانجی می شود و این دزد چون دشمن داناست ولی این بافنده دیبا (جولاه) دوست نادان پس خلیفه دزد را بنواخت و بازگشتش (توبه) داد و یکی از همدمان (ندیمان) خلیفه گشت و از گفتار جولاهه در گذشت و از بزرگداشت خلیفه بهره مند گشت. باید دانست که ناگفته ها را می توان گفت و گفته ها را نیز می توان درمان کرد. (در دوزخ تن، زبان زیان است- مفتاح بهشت بی زبان است). در نیم بیت اول چامه امیر خسرو دهلوی چه بستگی است بین شمع و قیچی(برشگر،قیچا،مقراض)؟ برخی بن این واژه را “قی چین” (ابزاری که با آن قی شمع را می چینند) پنداشته اند و این واژه “ترکی-مغولی است.”

همانندی ها: “زبان سرخ، سر سبز را به باد دهد- ناصر بخارایی” “بلای آدمی باشد زبانش- ناصر خسرو”. “آدمی از زبان خود به بلاست- مکتبی”. “بس سر، که فتاده ی زبان است با یک نقطه ، زبان، زیان است- ایرج میرزا”. “طوطی به زبان خویش در بند افتاد”. “زبان بسیار سر بر باد داده ست- وحشی”. “بهوش باش که سر در زبان نکنی” زبان کشیده نگهدار تا زیان نکنی”. “اگر طوطی زبان
می بست در کام- نه خود را در قفس دیدی نه در دام- وحشی بافقی”. “نگاهدار زبان تا به دوزخت نبرند- سعدی”. “زبان در دهان پاسبان سر است”.

“خاموش نشین و فارغ از عالم باش- عارفی” . “بساسر، کز زبان زیر زمین رفت- نظامی” . “آدمی را زبان فضیحه(رسوایی)کند- سعدی”. “آدمی مخفی است در زیر زبان- این زبان پرده است بر درگاه جان”. “چه گویم که ناگفتنش بهتر است-زبان در دهان پاسبان سر است” .”ز زخم سنان پیش زخم زبان- که این تن کند خسته و آن روان”.

“زبان درکش ای مرد بسیار دان- که فردا قلم نیست بر بی زبان”(قلم برکسی نبودن یعنی مورد پرسش نبودن).

“دادند دو گوش و یک زبانت دادند-یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی”

“ای زبان هم گنج بی پایان تویی-ای زبان هم رنج بی درمان تویی”

“ای زبان هم آتش و هم خرمنی-چند این آتش در این خرمن زنی”

“اگر مردی زبان خود نگهدار- ز کذب و غیبت و بهتان و ز آزار”

و اما: (ولی آنجا که باشد جای گفتار- خموشی آورد صد نقص درکار)

۲-  (ز بدگوهران بد نباشد عجب) نشاید زدودن سیاهی ز شب-فردوسی  

۳- برای یک دمه (یک آن)شهوت که خاک بر سر آن باد

(زبون زن شدن، آئین شیر مردان نیست)-ملاحسین کاشفی

۴- ز بهر سر، افسر؛نه سر بهر افسر(ز بهر تو دولت؛نه تو بهر دولت)-عنصری

گفته اند که سر باشد کلاه بسیار است و افسر همان کلاه پادشاهی است.

حافظ نیز گفته: “گر انگشت سلیمانی نباشد،چه خاصیت دهد نقش نگینی؟”

۵- سلاحی و سازی ندارند چُست(ز بی آلتان کار ناید درست)-نظامی

برای رویارویی با دشمن باید از ساز و برگ نظامی استواری برخوردار بود. از کسانی که از ابزار جنگی
بی بهره اند در برابر کین تا بن دندان آماده چه رویارویی برخاسته است؟

۶- بوَد بیماری شب جان سپاری(ز بیماری بتر بیمارداری است-)نظامی

۷- (ز تو هرچه نتوانی ایزد نخواست)- تو آن کن که فرمودت از راه راست اسدی

این بیت برگرفته از نشانه ی ۲۸۶ از سوره ی بقره است که می فرماید: که پروردگار هیچ کسی را جز به اندازه ی توانش وادار به کاری نمی کند.

۸- مکن در صُنع مصنوعات ره گم(ز جو،جو روید و گندم ز گندم)-ناصرخسرو

صنع ؛ ساخت، ساخته و آفرینش است و مصنوع؛ ساخته شده (synthetic) است. از مکافات عمل غافل مشو؛ گندم از گندم بوید جو ز جو-مولوی

۹- (ز چشم شرمگین دلبران غافل مشو صائب)که شاهین مشق خونریزی کند در چشم پوشیدن

۱۰- در این باره ام داستانی نکوست(ز خُم آن برآید که هم اندروست)- بهمن نامه

۱۱- شد بَدَل هجران به صل و داغ غم دارم هنوز(زخم بِه گردد ولی ماند نشانش سالها) در این بیت “شد” فعل اسنادی است.

۱۲- تو بدسگالی و نیکی طمع کنی؟هیهات!(ز خیر،خیر تراوش نماید از شر، شر) قاآنی

بدسگالی = بداندیشی

همانندی ها: نیک اَر کنی به جای تو نیکی کنند خلق- ور بدکنی به جای تو از بد بتر کنند.

حال متکلم از کلامش پیداست- از کوزه همان برون تراود که در اوست.

۱۳-(ز دانش به اندر جهان هیچ نیست)تن مرده و جان نادان یکی است-اسدی توسی

همانندی ها: “دانایی توانایی است.”.”علم نور است جهل تاریکی-اوحدی”. “توانا بود هرکه دانا بود-فردوسی”. “به دانش بود بی گمان زنده، مرد-فردوسی”. “جهل خواب است و علم بیداری- اوحدی”.”دانش اندر دل،  چراغ روشن است- رودکی”. “رفعت آدمی به علم بود-هرکه را علم بیش رفعت بیش- لا ادری”. “تن به جان زنده است و جان زنده به علم-ناصر خسرو”.

۱۴- توانا بود هرکه دانا بود (ز دانش دل پیر برنا بود)-فردوسی

دانش خواندن و نوشتن تنها می تواند دریچه های نو را بر رویمان بگشاید و بستر در خور را برای دریافت و بهره وری از این دریچه ها فراهم کند چیزی که هست هرکس با سوادی به بایست دانا نیست اما هرکس دانایی می تواند با سواد و یا بی سواد نیز باشد. آنچه که کرامند است اندیشه والا و انسانی هرکس است که او را به خود ، آفریننده و آفریدگان نزدیک می سازد. آنکه داناتر است تواناتر است و با توانایی خود می تواند بلندترین و گاه دست نیافتنی ترین چگادهای دانش را گشوده؛ در برابر ، بسیارند کسانی که دانش آنان نه تنها پیشکاری به همگونه های خود نکرده اند؛ بلکه گزند نیز رسانده اند.

۱۵- سخن کی به دل های غافل نشیند(ز دل هرچه برخاست بردل نشیند)-صائب

۱۶- (زدی ضربتی،ضربتی نوش کن)غم هردوعالم فراموش کن-لا ادری

پس از انجام هرکنش و یا سخن زشت و ناشایستی باید گوش به زنگ و چشم به راه تاوان(تلافی) و رویارویی به مانند بود.

همانندی ها: “سهم به سهم”. “درازی شهین خانم به پهنای مهین خانم”. “طاقچه چی به پای باغچه چی!”.”هرچه عوض دارد گله ندارد”. “کلوخ انداز را پاداش،سنگ است- سعدی” . “محتسب خُم شکست و من سر او-حافظ”. “کی زده، کی خورده؟”

“بازی خود دیدی ای شطرنج باز-باز خصمت ببین گرد،و دراز-مولوی”

۱۷- شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد(زدیم برصف رندان هرآنچه بادا باد! – حافظ)

در پنهانی شراب نوشیدن و شادیانه کردن کاریست بس بی پایه، ما خود را در رج رندان جا زدیم و آشکارا به باده گساری و شادیانه پرداختیم و بی خیال شدیم که هرآنچه پیش آید خوش آید.

و اما دیگر چامه سرایان در این زمینه چنین سروده اند:

“جهان بر آب نهادست و زندگی برباد-غلام همت آنم که دل بر او ننهاد-سعدی”

“دلم که چون سر زلف تو می رود بر باد-به دام عشق در افتاد هرچه بادا باد-ناصر بخارایی”

“زمانه گرچه بسی برسرم سپاس نهاد-کمند زلف تو باری دگر به دستم داد”-نزاری قهستانی

چامه سرایان دگری چون: خواجو، سلمان ساوجی، میر کرمانی، عماد فقیه، جلال، سید عضدالدین و عبید زاکانی بر این وزن نیز سروده اند. عبید زاکانی، چکامه ی زبانزد سعدی را استقبال و آن چکامه را به گونه ی دو نیم بیت در دو بیت غزل خویش تضمین نموده و به نیکی از پس آن برآمده است:

به سوی باده و نی میل کن که می گویند: “جهان بر آب نهاد دست و آدمی برباد””

خوش است ناز و نعیم جهان ولی چو عبید (غلام همت آنم که دل بر او ننهاد)

و چون عبید زاکانی زمانی در شیراز و از چامه سرایان دربار شاه ابواسحاق بوده و خواجه ی شیراز به سروده های او نگرش رسا داشته دور از یاده نیست که حافظ ، خواجو و دیگران از عبید استقبال کرده باشند.

۱۸- (زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد)و گرش زرندهی سر بنهد در عالم-سعدی

سر بنهد= سر و جان فدا کند. سر بنهد در عالم: سر به فرار می گذارد و به گوشه ای از گیتی می گریزد. در این بیت میان زر و سر نزدیکی (قرابت) واژه ای است .سعدی در حکایت پانزدهم از باب اول گلستان (در سیرت پادشاهان) این بیت تازی را سروده است.

” اذا شبعَ الکمیُّ، یَصولُ بَطشاً وَ خاوی البطنِ، یَبْطِشُ بِالفَرارِ “

هرگاه که مرد دلاور سیر باشد با شیفتگی هرچه بیشتر در پهنه ی جنگ یورش برده و دلیری می کند و اگر شکمش تهی (گرسنه باشد) به سوی گریز، یورش و دلیری می نماید.

همانندی ها: “لشکر نادیده اِنعام به بانگی تفرقه ست- جامی”. “از سپاهی زر دریغ مکن تا از تیر دریغ نکند”. “چو دارند گنج از سپاهی دریغ-دریغ آیدش دست بردن به تیغ-سعدی”

۱۹- خواهی که دل دلبر تو نرم شود-از پرده برون آید و بی شرم شود.

زاری مکن و زور مگو! زر بفرست (زر بر سر فولاد نهی نرم شود)-لا ادری.

۲۰- (زر خرد را واله و شیدا کند)خاصه مفلس را که خوش رسوا کند.مولوی

همانندی: “پول، آدم مؤمن را خرس الدنیا و خوک الآخره می کند”(در بن، خسر الدنیا و الآخره بوده است)

۲۱- دوشینه به کوی می فروشان-پیمانه ی می به زر خریدم

اکنون ز خمار سرگرانم(زر دادم و درد سر خریدم)

بیت اول از جلال الدین اکبر شاه و بیت دوم از بهاء الدین محمد عاملی(بهایی) است.

۲۲- (زر نداری نتوان رفت به زور از دریا)زور ده مرده چه باشد؟ زر یک مرده بیار-سعدی

چنانچه چیزی در دست نداشته باشی به زور بازو نتوانی از دریا گذشت؛ چراکه نیرو به اندازه ی ده زورمند هیچ نیست و بهره ای نکند. پس زری که بسنده ی هزینه ی یک تن در رهسپاری (سفر)دریا باشد فراهم آور.

“زور ده مرده” یعنی نیرو به اندازه ی ده زورمند است. ده مرده صفت زور، صفتی است ترکیبی از
(ده +مرد+ه) نسبت و نیز چنین است یک مرده در ترکیب زر یک مرده. زر یک مرده کنایه از دستمزد رهنوردی (مسافرت) یک مرد است که “هـ” غیر ملفوظ در آن نشانه ی نسبت است. به نوشته شرح گلستان سعدی از زنده یاد دکتر محمد خزائلی، زر یک مرده درست است چراکه زور ده مرد بدون دارایی به کار نمی آید اما با زر و دارایی که از مرده ای واهشته (ارث) مانده باشد برخی کارها را می توان انجام داد.

۲۳- سگ کاردیده بدّرد پلنگ(ز رو به رمد شیر نادیده جنگ)-فردوسی

۲۴- (ز سوز عشق خوش تر در جهان نیست)

که بی او گل نخندید؛ ابر نگریست-نظامی

همانندی ها:“مرغ عاشق طرب انگیز بود آوازش”

“باغ سبز عشق کاو بی منتهاست-جز غم و شادی در او بس میوه هاست-مولوی”

۲۵- (زشت باشد روی نازیبا و ناز)صعب(دشوار) باشد چشم نابینا و درد.سنایی

۲۶- به زنده می کنم از ننگ وصلتش در گور

 که (زشت خوب نگردد به جامه ی رنگین)- سعدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *