قسمت هفتم برنوشتی بر مصادیق گمشده

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصتم

۱- سعدی افتاده ایست آزاده (کس نیاید به جنگ افتاده)-سعدی

افتاده: خاکسار، فروتن و خاکی نهاد. اما؛ آزاده کسی است: وارسته و از بند چاپلوسی رسته…

۲- که اندر جهان سود بی رنج نیست(کسی را که کامل بود گنج نیست)-فردوسی

گنج در برابر رنج: آیین آفرینش بر این راستینه استوار است. گنج به بایسته رنج. اندیشه به دست آوردن گنج بدون تاب رنج، مالیخولیای خام و ناپخته است. گنجوران جهان همان رنج بردگان جهان بوده اند. در قرآن کریم آمده است که:”لیس للانسان الا ما سعی(مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد)”

همانندی ها:”مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب- به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید-حافظ”

“شبنم از سعی به سرچشمه ی خورشید رسید- قطره ماست که زندانی گوهر شدن است-صائب”

“به قدر آنکه علم و کار داری-بدان ارزی؛ بدان مقدار داری-نظامی”

“نابرده رنج، گنج میسر نمی شود-مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد- آن کو عمل نکرد و عنایت امید داشت- دانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد-سعدی”

۳- زجور حاسدان نتوان حذر کردن ز عشق او(کسی کاو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش؟)-اوحدی

۴- همه کس دُر، در آب پاک یابد(کسی کاو خاک جوید،خاک یابد)-نظامی

۵- نه عیب توست که بیگانه وار می گذری(کسی که زود گُسل نیست، دیر پیوند است)-نظری

۶- (کسی که مایه ندارد سخن چه داند گفت؟)چگونه پرد مرغی که بسته دارد پر؟-عنصری

۷- (کشته از بسکه فزون است کفن نتوان کرد)فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند-نظیری

آغاز آفرینش و پیدایش انسان با ستیز میان فرزندان آدم (هابیل و قابیل) همراه بوده که ریشه در خشونت داشته است. پروردگار، هابیل را بر قابیل برتر دانست و خشونت در رشک، ریخت گرفت. فرجام اینکه هست و نیست و دولت ها و فرمانروایان نژادها و برخی شیوه های اندیشه ای نیز با خشونت آمیخته و درهم شد.

همانندی ها: کشته (مرده) آن قدر فزون است که ناید به شمار” اگر مهمان یکی باشد تا میزبان گاو بکشد!”

۸- دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟(کشتی نوح چه اندیشه ز طوفان دارد؟)-صائب

۹- (کعبه ای آباد کرد هرکس دلی را شاد کرد)شد سلیمان هرکه موری را به لطف آزاد کرد-طایی شیرازی

همانندی ها:”صد خانه اگر به طاعت آزاد کنی-زان به نبود که خاطری شاد کنی”

“رسول خدا فرمود: هرکه دلی را شاد کند مرا شاد کرده و هرکه مرا شاد کند خدا را شاد کرده است.”

۱۰- خُم زمانه (سپهر) تهی شد ز می پرستی ما(کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما)-نجیب کاشی

این بیت زمانی گفته می شود که بخواهند ناچیزی و یا اینکه بسنده نبودن پولی و یا کمک هزینه ای و مانند اینها را گفتار کنند البته می تواند گویای خودنمایی نیز باشد. چنانچه این بیت در این راستا خوانده شود پاسخش را میرزا شوقی بهبهانی بدین گونه داده است:

“به نیم جرعه حریفان چنان کنندت مست-که می نخورده بر… به چوبدستی ما!”

۱۱- شکر نعمت، نعمتت افزون کند(کفر نعمت از کفت بیرون کند)-مولوی

بیت بالا برگرفته از نشانه سوره ی ابراهیم است که می فرماید: “لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید” اگر سپاس پروردگار کنید روزی ها را بر شما افزون می کنیم و اگر ناسپاسی کنید هرآینه شکنجه های من بسیار دشوار است.

۱۲- روز عدل و عدل دادخور است(کفش آنِ پا، آنِ سر است)-مولوی

۱۳- جواب است ای برادر این نه جنگ است(کلوخ انداز را پاداش سنگ است)-سعدی

۱۴- درِ گنج معشیت سازگاریست(کلید باب جنّت بردباریست)-ناصر خسرو

۱۵- بسا شکست کز او کارها درست شود(کلید رزق گدا، پای لنگ و دست شل است)-صائب

همانندی:”گدا بهر طمع فرزند خود را گور می خواهد.”

۱۶- (کلید گنج سعادت قبول اهل دل است)مباد کس که در این نکته شک و ریب کند-حافظ

اهل دل به کسی گفته می شود که هرچه دلش بدان گرایش کند بدان بگرود مانند گردو بینش و نگرش که شناخت زیبایی را از راه دانش نگرش و زیبایی شناسی دارا هستند.

۱۷- آلت اِشکار خود جز سگ مدان (کمترک انداز سگ را استخوان)

ز آنکه سگ چون سیر شد سرکش شود- سوی صید و شکار خود شود-مولوی

آلت: ابزار. اِشکار: شکار- کمترک: بسیار اندک (کمترکی نترکی: کم بخور همیشه بخور) . یا “کاه از تو نیست، کاهدان از توست.”

مولوی نفس آدمی را برپایه چگونگی های گوناگونی که دارد به جانورانی چند مانندگی و به خوی ددمنشانه آن جانور نمارش می کند، برای نمونه به سگ که به استخوان بسندگ کرده و به شکار کردن آوازه است. مولوی بدین باور است که پیروی از نفس، سرکشی انسان را بیشتر و خرد را
ناتوان تر می سازد.

همانندی ها:”سگ را که چاق کنند هار می شود…”.”سگ را که گُنده کنی بچه ات را
می درد.”.”خدمت به خر، مزدش تیز است و لگد.”.”ندامت می کشد هرکس که به پیش نا اهلان کند نیکی.”

۱۸- (کم خور و بسیاری راحت نگر)بیش خور و بیش جراحت نگر-نظامی

۱۹-(کم شود قیمت کالا، چو فراوان گردد)با فراوانی کالا ضرر آمیخته است(اند)-قاآنی

همانندی ها:”هر زیادی بی قیمت و هر اندکی با عزّت است.”.”متاع در همه جا بی بها ز ارزانی است-کاتبی”.”خواری هرچیز ز بسیاری است.”.”هرچه بسیار شود، خوار شود.”.” نرخ متاعی که فراوان بود- گربه مثل جان بود، ارزان بود-جامی”.”کم بود قیمت جنسی که فراوان باشد-قزلباش خان امید.”

۲۰- (کم گوی و بجز مصلحت خویش مگوی)چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی-بابا افضل

۲۱- (کم گوی و گزیده گوی چون دُر)تا ز اندک تو جهان شود پُر-نظامی

همانندی ها: “سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است”.”پُر سخن گفتن نشان جاهلی است.”

“نیاید ز گفتار بسیار سود-فردوسی”.” آن خشت بود که پرتوان زد-نظامی”.”یک دسته گل دِماغ پرور- از خرمن صد گیاه بهتر-نظامی”.”سخن کم گفتن و اندیشه کردن- به از بسیارگویی پیشه کردن-هلالی جغتایی”.”پُر گفتن به قرآن خوش است.”

۲۲- مرا کمند میفکن که خود گرفتارم(کمند بر سر اسبان بدلگام زنند)-سعدی

به جای کمند”لویشه” (چوبی که رسنی برآن بسته می شود تا بر لب ستوران بسته تا گاز نگیرند) نیز دیده شده است(لبت از هجو در لویشه کشم- که بدین سان بود تبسّم خر-سوزنی)

۲۳- وآنگه سرادقی که ملک محرمش نبود(کندند از مدینه و در کربلا زدند)-محتشم کاشانی

“سُرادق” (جمع آن سُرادقات): سراپرده، خیمه و یا چادری که بالای میان سرای خانه می کشند. این بیت، گویای این است که پیوستگی میان دو گفته و یا دو امر نباشد.

۲۴- مرغی دیدم نشسته بر باره ی طوسی-در پیش نهاده کله ی کیکاووس

با کلّه همی گفت که افسوس افسوس!(کو بانگ جرس ها و کجا ناله ی کوس؟)-خیام

“باره” (بارو):دژ، دیواری که پیرامون شهرها و دژها بنا می کردند(سنگ بر باره ی حصار مزن-که بوَد کز حصار، سنگ آید-سعدی)

“طوس”(توس): کرانه ای است در خراسان. “کیکاووس”: پادشاه ایران. “کوس”: زنگ، به ویژه زنگی که برگردن چهاریان بسته اند.

در بیت دوم چهار پاره بالا، بسامد دوباره ی “افسوس” و نیز ابزار پرسشی “کو” و “کجا” نشانه ی جنبش، دیرندگ و پیوستگ است. به گفتاری دیگر این بسامد بدین معناست که پرسش مرغ نشسته بر باره، پیوسته از سوی مرغان دیگر انجام می شود.

۲۵- پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ (کو در زمانه آنکه نرنجد ز حرف راست؟)- پروین اعتصامی

۲۶- (کودک و آنگاه ترک دانه ی خرما؟)شاعر و آنگاه رد بوسه ی شیرین؟-قاآنی

۲۷- (کودکی، در سفر تو مرد شوی)رنجه از راهِ گرم و سرد شوی-سنایی

سنایی انسان را کودکی می داند که در رهسپری پختگی و رسایی یافته؛ مرد می شود به باور او رهسپری، خُلق و خوی خواجگی را از بین می برد و مایه ی آزمایش جوانمردان است.

“در سفر خواجگی نکو باید- که سفر خواجگی بپالاید- اندر این پایگاه سرگردان شد سفر بوته ی جوانمردان.”

از دیدگاه سنایی زمانی انسان به رسایی می رسد که چون باد بیابانی سفر کند:

“مردم آنگه رسد به زیبایی- که شود همچو باد صحرایی…”

۲۸- خصم تو کور و تو آیینه شرع(کور آیینه شناسد؟ هیهات)-خاقانی

۲۹- مختصر گویم به هرکاری که هست(کور بینا بهتر از بینای کور)-قاآنی

۳۰- آیی و گوئی که بوسه خواهی؟خواهم!(کور چه خواهد بجز دو دیده ی روشن؟)-فرخی سیستانی

۳۱- مرد بی برگ و نو را به حقارت مشمار(کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار…؟)

۳۲- کس نتواند گرفت دامن دولت به زور(کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور)-سعدی

دامن بخت را به نیروی بازو به چنگ نتوان آورد، چنانکه خضاب(گلگونه، حنا)بر، ابروی نابینا، کوششی نا سودمند است و زشتی نابینایی را پوشیده ندارد.

همانندی:”بر چشم کور، سرمه کشیدن چه فایده؟”

۳۳- چند آنکه جهد بود دویدیم در طلب(کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری؟)-سعدی

حضرت حافظ نیز چنین سروده است:

“آنچه سعی است من اندر طلبت بنمودم، آن قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد-حافظ”

۳۴-(کوه در سوراخ سوزن کی رود؟)جز مگر کآن رشته ی یکتا شود-مولوی

۳۵- برده ام صد رنج و شد وصلت نصیب دیگران(کوه را فرهاد و لعل(لال) را پرویز یافت)-ابوالمعالی

۳۶- مکن به نامه سیاهی ملامت من مست(که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟)-حافظ

نامه سیاه(کنایه از گناهکار و بدکاره) و نامه ی سیاه و نامه سیاهی از سوی حافظ در چندین بیت به کار رفته است:”من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه- هزار شکر که یاران شهر بی گنهند.”

“کردار اهل صومعه ام کرد می پرست- این دود (ه) بین که نامه ی من شد سیاه ازو”

۳۷- از امروز کاری به فردا ممان(که داند که فردا چه گردد زمان؟)-فردوسی

۳۹- دید، صد چندان که وصفش کرده بود(کی بود خود دیده مانند شنود؟)-مولوی

۴۰- نظم او را تو مپندار چو نظم دیگران(کی بود نغمه ی داوود چو آوای درای(زنگ))-شرف الدین شفروه.

“کَی و کِی”به معنای کدام و چه زمان؟ آنگاه که در پاسخ “کَی” کسی بگوید:”کَی کار شیطان است” آن کس نمی خواهد در مورد پرسش گفتاری کند.

۴۱- با وجود عقل اگر پیدا شود عشقش رواست(کی به گِل پنهان توان کردن فروغ آفتاب؟)- ابن یمین

همانندی:”آفتاب را به گِل نتوان اندود”

۴۲- عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست( کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست؟)-ملک الشعرای بهار

این بیت به شاطر عباس صبوحی نیز نسبت داده شده است.

همانندی: چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است.

۴۳- (کی تراشد تیغ دسته ی خویش را؟)رو به جراحی سپار این ریش را-مولوی

همانندی: “چاقو، دسته ی خودش را نمی برّد.”

۴۴- ای ضیاء الحق حُسام دین و دل(کی توان اندود خورشیدی به گِل؟)-مولوی

“ضیاء الحق”=نور حق. نگرش مولوی به ضیاء الحق، “حسام الدین چلپی، حسن بن محمد بن اخی ترک است که مولوی، مثنوی را بنا به خواهش او سروده است.”

نام چلپی در مثنوی بسیار آمده از زمره “حُسام(شمشیر بران) الدین ضیاء ذوالجلال”

۴۵- سپه عقل که بشکست مرو در پی او (کی دلاور ز پی لشکر بشکسته رود؟)-کاتبی

۴۶- (کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟)یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد-حافظ

شعر تر یعنی شعر آبدار، شعر روان و شیوا. شاعرانی چون: انوری، سعدی، خاقانی، نظامی، سنایی، خواجو از واژه ی “تر” بهره جسته اند.

همانندی: دست شکسته کار می کند؛ دل شکسته کار نمی کند.

۴۷- صدمه های عشق را کی بوالهوس دارد قبول؟(کی شناسد طفل قدر سیلی استاد را؟)-ظهیر فارابی

“صدمه” آسیب و گزند.”بوالهوس” هوسباز.

همانندی: “سیلی معلم نبود از آزار.”

۴۸- (کی شود دریا به پوز سنگ نجس؟)کی شود خورشید از پُف منطمس(ناپدید)-مولوی

“پوز”: گرداگرد دهان

۴۹- از خرد، بدگهر نگیرد فر(شکوه)(کی شود سنگ بدگُهر،گوهر؟)-سنایی

۵۰- بر فقیران محنت پیری نباشد ناگوار(کی غم دندان خورد آن کس که نانی نیستش؟)-صائب

۵۱- (کینه جویی روش احسان نیست)هرکه احسان نکند انسان نیست-جامی

پایان واج “ک”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *