برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و پنجم

۱-(عافیت می بایدت، چشم از نکو رویان بدوز!)عشق می ورزی بساط نیک نامی در نورد-سعدی

بی گمان خواست سعدی در بیت مورد نگرش، دلدادگی در برابر نیکنامی و پیامدهای نیک است و نه دلدادگی به معنای رواگ دل دادن و مهرورزی کردن او. وی به روشنی می گوید چرخه ی پارسایی و پرهیزگاری نمادین سپری شد و باید دل به رندی و قلندری سپرد و در اندیشه نیکنامی، پرهیزگاری و پارسایی نمادین نبود.

۲- (عاقبت جوینده یابنده بود) گر، گران و گر شتابنده بود- مولوی

هرکه جویای هرچه باشد سرانجام آنرا به دست می آورد زیرا هیچ چیز در برابر تلاش و پشتکار انسان دست نیافتنی نیست. پس جستجوگر پیدا کننده است. اما در راستای رسیدن به آرمان های بزرگ باید سرزنش و منفی گویی و منفی انگاری دیگران را نشنیده و ندیده گرفت چه؛ سرانجام، جوینده یابنده است.

۳- می پزم سودای خامش تا بسوزم اندر آن(عاقبت سوی حقیقت هر مجازی می کَشد) ابن یمین

۴- ظاهرش گیر ارچه ظاهر کژ بود (عاقبت ظاهر سوی باطن رود – مولوی)

گفته اند: “الظاهر عنوان الباطن” و آشکار دیباچه نهان باشد و در پایان اگرچه مولانا همیشه سوی درون (باطن) را می گیرد اما در عین حال از نمایان (ظاهر) نیز ناآگاه نیست چراکه همین نمایان است که ما را به سوی درون رهنمون می شود.

۵- (عاقبت منزل ما وادی خاموشان است) حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز- حافظ

سرانجام، همه ما در آرامستان، سرای خواهیم کرد و برای همیشه خاموش خواهیم شد پس چه بهتر که در زیر گنبد نیلگون سپهر شور و نوا و هلهله به پا کنیم تا از بازتاب لرزش و نوسان هیاهو و هنگامه ی ما، همه جا در شادی و سرور فرو رود و در پایان :”آدمی زاده تخم مرگ است”

۶- طلب منصب فانی نکند صاحب عقل (عاقل آنست که اندیشه کند پایان را)-سعدی

سعدی در بیت بالا به فرجام اندیشی نگرش داشته است. (لیس الامور بصاحب من لم ینظر فی العواقب- کسی که به فرجام کارها ننگرد بر کارهای دنیا چیرگ نیست)

۷- زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت(عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی)-حافظ

زاهد از دید حافظ کس منفی و دوست نداشتنی است.او با فکاهه و سرزنش درباره ی زاهد می گوید: زاهد که از می خوردن پشیمان شده است از اندوه مزه و خوشبویه دلنشین باده بیمار خواهد شد. ای خردمند مبادا کاری بکنی مبادا بی باده سر کنی که پشیمانی بیاورد. ذوق در بیت بالا به معنی شوق انگیزیست و نه چشایی (حافظ نامه- بخش دوم- خرمشاهی- بهاء الدین): چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟

۸- (عاقلان از بلا بپرهیزند)– مذهب عاشقان دگر باشد- سعدی

عشق به گونه ای با سعدی آغشته و سرشته می شود که در برخی از چامه ها، خود را همسنگ عشق می داند و در روز رستاخیز با عشق نگار خودسر از گور بر می دارد:

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم- گِرد سودای تو بر دامن جانم باشد.

و یا در بیت دوم شماره بالا:

مذهب عاشقان دگر باشد- مرغ عاشق بریده پر باشد

همانندی: عاقل نشود غافل، غافل نشود عاقل

۹- (عاقلان را یک اشارت بس بود) – عاشقان را تشنگی زان کی رود؟ – مولوی

دلداده راستین نه تنها از دلداده خود سیر نمی شود، بلکه بیشتر نیز می خواهد. (آن کس است اهل بشارت که اشارت نداند- حافظ)

۱۰- (عالم که ندارد عملی؛ مثل حمار است) بی فایده اثقال (بارهای گران) کتب را شد حامل- سلمان ساوجی

همانندی ها: “مثل الذین حملوا التورات، ثم لم یحملوها کمثل الحمار!”

مَثَل بارآوران (حاملان) تورات (دانشمندان تبار یهود) که بدان رفتار نمی کنند (راستینه و نویدهای آنرا هویدا نمی سازند) مانند درازگوشی است که بر گُرده (دوش) خویش کتاب ترابر (حمل) می کند.

“هرآنکس که تورات خواندی و بدان کنش نکردی بر آن هست اندر مثل:

حماری (الاغی) که بر پشت گیرد کتاب، نجوید ولی بهره از صواب!”

“نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس- ملالت علما هم ز علم بی عمل است”- حافظ

“عالم بی عمل مانند زنبور بی انگبین (عسل)است”

“علم چندان که بیشتر خوانی- چون عمل در تو نیست نادانی”

“نه محقق بود نه دانشمند- چارپایی بر او کتابی چند”

“آن تهی مغز را چه علم و خبر- که بر او هیزم است یا دفتر”- سعدی

“با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری”

۱۱- آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست (عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی)- حافظ

در این بیت جناس تامی بکار رفته است. در لت اول، آدم با “ی” مصدری به کار رفته یعنی انسانیّت و در لت دوم آرمان، ساختن یک آدم دیگر است. آنچه در خور نگرش است در این بیت واژه آدم، یک جایگاه است. در این بیت آرایه “رد العجز علی الصدر” به کار رفته است که آدم نخست “صدر” است و آدم دوم در پایان بیت عجز است.

معنای بیت: در دنیایی که بر پایه مادّیات، کامجویی و بی دردی پایه نهاده شده است، انسان دوستی، دلدادگی و مهربانی به دست نمی آید. برای به دست آوردن این ارزش های والا باید دنیای دیگری و به شیوه ی رندی و رهایی از بندهای دست و پا گیر بنیاد نهاد و آدمیان دیگری را با جهان بینی حافظانه پرورش داد.

همانندی: بیا از نو فریدونی بسازیم- بابا طاهرعریان

۱۲- (عالَمی خواهم از این عالم بدر)– تا به کام دل کنم، سیری دگر- مولوی

همانندی: “بشُم واشُم از این عالم به در شُم- بشُم از چین و ماچین دورتر شُم”- باباطاهر

۱۳- تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است(عالمی را شاد کرد، آنکه یک دل شاد کرد)-صائب

“عالم امکان” یعنی هرآنچه هست جز ذات پروردگار.

همانندی ها: “صد خانه اگر به طاعت آباد کنی- ز آن به نبود که خاطری شاد کنی-علاء الدین سمنانی”.”خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.حافظ”

“کعبه ای آباد کرد هرکس دلی را شاد کرد- طایی شیرازی”

“دل به دست آور که حج اکبر است”

۱۴- (عالمی را می توان با خلق خویش تسخیر کرد) بوی گل زنجیر می گردد به پای عندلیب(بلبل)- صائب

۱۵- (عالَمی را یک سخن ویران کند)– روبهان مرده را شیران کند- مولوی

اما به گونه های زیر نیز گفته شده است:

الف- اگر بینی که نابینا و چاه است- اگر خاموش بنشینی گناه است.

ب- زبان بریده به کنجی نشسته صمم بکم- به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

پ- اول اندیشه، و آنگهی گفتار- پای بست آمدست پس دیوار

ت- به نطق آدمی بهتر از دواب- دواب از توبه، گر نگویی صواب

ث- مؤمن چون آهنگ سخن کند از آغاز آنرا در درون خویش نگاهش می دارد و می اندیشد اگر آن را نیک یافت بر زبان می آورد و اگر بد بود پنهان می دارد. علی علیه السلام.

ج- آنانکه می گویند و سپس می اندیشند نابخرد و آنکه می اندیشند و سپس می گویند خردمند

چ- سخنران پرورده پیر کهن- بیاندیشد، آنکه بگوید سخن

ح- اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم؟

خ- مزن تا توانی به گفتار دم؛ نکو گوی گر دیر گویی چه غم؟

د- جبران زیان خاموشی و دم فروبستن بسی آسان تر است از بازیافت آنچه با گفتار نابجا که از دست می رود- علی علیه السلام.

ذ- بیاندیش و آنگه برآور نفس- وز آن پیش بس کن که گویند بس!

۱۶-(عبادت بجز خدمت خلق نیست)– به تسبیح و سجاده و دلق نیست-سعدی

۱۷- خمیر مایه ی استاد شیشه گر سنگ است(عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد)-صائب

۱۸- (عذر احمق بهتر از جُرمش بود)– عذر نادان زهر هر دانش بود- مولوی

یا زهر دانش کُش بود. عذر: بهانه و دستاویز.

پنج سفارش در رویارویی با انسان نادان:

الف- رهنمود نپذیری نادان.

پند گفتن با جَهول (بی خردان) خوابناک- تخم افکندن بود در شوره خاک- مولوی

ب- پرهیز از مهر نادان.

دوستی بی خرد، خود دشمنی است- حق تعالی زین چنین خدمت غنی است-مولوی

پ- پرهیز از گفتمان با کس نادان:

عذر احمق بهتر از جرمش بود- عذر نادان زهر هر دانش کشی بود(زهر هر دانش بود)-مولوی

ت- خامشی در برابر نادان:

چون جواب احمق آمد خامشی- این درازی در سخن چون می کَشی؟- مولوی

ث- رمیدن از نادان چون حضرت عیسی(ع)

گفت از احمق گریزانم، برو! می رهانم خویش را بندم مشو!- مولوی

۱۹- مرغ بی وقتی سرت باید برید- (عذر احمق را نمی شاید شنید)-مولوی

۲۰- من اینجا دیر ماندم خوار گشتم (عزیز از ماندن دایم شود خوار)-دقیقی

دیر ماندن: درنگ بسیار کردن.

همانندی: میهمان تا سه روز عزیز است. و”میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس- خفقان آرد اگر آید و بیرون نرود.

۲۱- فکر شنبه تلخ می دارد جمعه اطفال را(عزت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است)- صائب

۲۲- ای بی خبر از سوخته و سوختنی (عشق آمدنی بود نه آموختنی)-سنایی

سنایی می خواهد بگوید که عشق، مانند علم لدنی در دل افکنی است(الهامی) دانشی است که از راه پی برد و نویاب (کشف) به دست می آید.

۲۳- (عشق است مفلسی و جوانی و نوبهار)عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش-حافظ

ذیل: دامن جامه است. و ذیل کرم بپوش: با دامن جامه ی جوانمردی خود، جرم مرا بپوشان و از گناه من درگذر… اکنون که آغاز بهار است و من تهیدست وفادار شده ام، لغزش مرا ببخش!

همانندی: پیری است و فقر و دردسر و قرض و پای درد.

۲۴- هین(هان) مکش هر مشتری را تو، به دست(عشق بازی با دو معشوقه بد است)- مولوی

از چامه های مولانا چنین پیداست که مولانا به تک همسری باور داشته است.

همانندی ها: “دو دلبر داشتن از یکدلی نیست”. “یک یار بسنده کن که یک دل داری”. “خدا یکی، یار هم یکی”. “یک دوست بسنده کن که یک دل داری”

۲۵- هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است(عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است)- سعدی

در غزل های سعدی بیت های بسیاری در زمینه ستایش دلداده و زیبایی هایی او وجود دارد. غزلیات به گونه ای است که هم در برگیرنده ی دلدادگی (عشق) زمینی و ستایش دلداده است و هم در برگیرنده ی شیدایی آسمانی و فرازمینی است.

همانندی ها: “سعدیا عشق بیامیزد و شهوت با هم”- سعدی

“عشق هایی کز پی رنگی بود- عشق نبود عاقبت رنگی بود”- مولوی

۲۶- خوشگل اندر نوجوانی کوس زیبایی زند(عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند؟)- (سر پیری و معرکه گیری)

۲۷- (عشق خوبان و سینه ی عشاق)نور خورشید و دیده ی خفاش- ظهیر فاریابی

۲۸- (عشق را بنیاد بر ناکامی است)هرکه زین سِر سر کشد از خامی است-عطّار

تا شیخ صنعان را نام و آوازه بود همه ی بندگان و یارانش بودند ولی چون در کام نهنگ دختر ترسا افتاد از بیم بدنامی رهایش ساختند به گفته حافظ:

“تشویق وقت پیرمغان می دهند باز- این سالکان نگر که چه با پیر می کنند”

“گر مرید راه عشقی، فکر بدنامی مکن- شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمّار داشت”- حافظ

۲۹- (عشق زنان است به جنگی حرام)زن نکند در دل جنگی مقام- ایرج میرزا

همانندی: عاشقی و مرد سپاهی کجا؟- ایرج میرزا

۳۰-  جوی باز دارد بلایی درشت(عصایی شنید که عوجی بکُشت؟)-سعدی

“عوج بن عُنق” مردی بود که از زمان حضرت آدم تا حضرت موسی سه هزار و پانصد سال بزیست او مردی بلند بالا بوده است و در این ویژگی زبانزد. سعدی در این بیت برای رانش گزندها سفارش به دادن بلاگردان (صدقه) می کند. گاهی در شعر سعدی دگرگون سازی (تحریف) کرده و می گویند: “عصایی شنیدی که فوجی بکشت!”

۳۱- (عفو خدا بیشتر از جرم ماست)نکته ی سربسته چه گویی؟ خموش- حافظ

لت نخست این بیت تلمیح به حدیث نبوی است که می فرماید:

——————————-“عفو الله اکبر من ذنوبک” یعنی بخشایش پروردگار برتر از گناه های توست.

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و ششم

۱- عاشقی خود نه کار فرزانه است (عقل در راه عشق دیوانه است) – سنایی

۲- (عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست) با قضای آسمانی بر نتابد جهد مرد- سعدی

سعدی را رخت سرای عقل پایمال و تاراج دزد آشکارای عشق شده و به قول او در ساحت عشق عقول حیرانند:

” تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق- جایی دلم برفت که حیران شود عقول “

۳- (عقل ز بسیار خوری کم شود) دل، چو “سپر غم” (ریحان) سپرِ غم شود-نظامی

۴- گر سرو پیش قد تو سر می کشد مرنج- عقل طویل را نبود هیچ اختیار – حافظ

همانندی ها: “قامت بلند نشانه ی حماقت است” و “یا کل طویل احمق و کل قصیر فتنه = همه دراز قدان ابله هستند و همه کوته قدان زیرک “

گویند مردی در کتاب خواند که ریش دراز نشانه نادانی است. ریش خودش را که بسیار دراز بود در دست گرفت و جلو چراغ برد تا زیادی ریش خود را بسوزاند. آنگاه که فروزینه در گرفت همه ریشش بسوخت که همین کارش نشانه ی بی خردی او بود است! به فرموده ی سعدی “کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هرچه به امت مهتر به قیمت بهتر”.

۵- (عقل، قوت گیرد از عقل دگر) نیشکر کامل شود از نیشکر- مولوی

چون بوته های نیشکر در زمین و در کنار یکدیگر می روید زمین را نمناک نگاه می دارد و نیشکر توان می یابد. مولانا می گوید همان گونه که شکر از راه نیشکر مایه می گیرد. پس انسان نیز از راه سالک و رهرو به سوی پروردگار برای رسیدن به رسایی به مردان پخته تر از خود نیاز دارد. (مشورت ادراک و هوشیاری دهد)

۶- (عقل و دولت قرین یکدیگرند) هرکه را عقل نیست، دولت نیست- سعدی

“آزاد نشود به عقل، بنده – آباد شود به عقل، ویران- ناصر خسرو”

از سوی دیگر نظامی نیز گفته: “اگر دولت به عقل و هوش بودی- نظامی را چرا دولت نبودی؟- نظامی”

۷- (عقل هرگز خطا نیندیشد) با من و تو بلا بیندیشد – سنایی.

۸- (علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد) دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست-

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز- وگرنه سیل چو بگرفت سد نشاید ساخت- سعدی.

این زبانزد بالا نزدیکی معنایی دارد با زبانزد “پیشگیری بهتر از درمان است” که براستی بیان کننده جلوگیری از رخدادهای ناگوار می باشد. هم ارز زبانزد بالا در انگلیسی

An ounce of prevention is worth a pound of cure.

Prevention is better than cure.

۹- (علم، دل را به جای جان باشد) سر بی علم بدگمان باشد- اوحدی

۱۰- (علم را دام مال و جاه مساز) بر ره خود ز حرص چاه مساز- اوحدی

همانندی (عِلم بهر کمال باید خواند- نه به سودای مال باید خواند- اوحدی)

۱۱- (علم الانسان خَم طغرای ماست)علم عندالله مقصدهای ماست- مولوی

دانش های بدست آمده جلوه ناچیزی از دانش های الهی ماست. دانش مورد نگرش مولوی دانشی است که نزد پروردگار است و علم الانسان نمارشی دارد به نشانه ی ۵ از سوره ی “علق” که
“علم الانسان ما لم یعلم” که ما پرورش یافته ی آفتاب درخشانیم و به همین انگیزه می گوییم پروردگار؛ برتر است. خَم نیز به معنای (تاشده، دولا، دوتا). طغرا: چند خط خمیده تو در تو که نام کسی در آن گنجانیده می شود و بیشتر در روی مسکوکات یا مُهر کسان نگاره می کنند و در گذشته بر سر نامه ها و فرمان ها می نگاشتند (تا به طاق آن دو ابروی خمیده- مثالی زان دو طغرا برکشیده- نظامی) طغرا مجازاً ابروی خوب رویان نیز می باشد.

“علم عندالله” ؛ شناختی که بخشش خداوندی و رها شده از چند و چون خود است از درون جان
می جوشد و درون زندگی چیزها را به انسان نمودار می سازد. این شناخت را به زبانزد علم لدنی و گاهی به گفته ی مولوی “علم عندالله” می نامند.

۱۲- (علم نور است و جهل تاریکی) علم راهت برد به تاریکی – اوحدی

انسان در پرتو روشنایی همه جا را می بیند . راه را از چاه می شناسد دانش نیز چون تور است. واژگونه در تاریکی همه چیز از دید انسان پنهان است. در تاریکی نادانی نیز همه چیز پنهان می شود. پای پنداری های واهی به گونه آراء پندارین و افسانه ای در همبودگاه پخش می شود.

۱۳- سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او (علمی که ره به حق ننماید ضلالت است)– سعدی

(به هر چیز پهنی چون سنگ، فلز، چوب و یا استخوان؛ لوح گفته می شود. در مکتب خانه ها بر روی لوح می نوشتند.)

۱۴- دو چیز مرد سفر را ز غم کند آزاد (علی الصباح نشابور و خفتن بغداد)

بیت بالا نمارشی است بر پیوندهای تاریخی، فرهنگی میان نیشابور و بغداد .. پگاه نیشابور و شام بغداد بسیار شادی بخش و زیبایی آن زبانزد بوده است. گفته اند که : “صبح نیشابور اگر جان پرور است- شام دجله نیز با وی همره است” و یا :”مکن ترک وطن ژولیده، بهر خفتن بغداد- که آن حال و هوا را صبح نیشابور هم دارد.”

۱۵- (عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است)– ور به ناخوش گذرد، نیم نفس بسیار است- حسن بیگ رفیع تبریزی.

در این بیت به جای “نوح”، “خضر” و به جای ناخوش به گونه ی “سختی”، “تلخی” نیز آمده و به رضی الدّین آرتیمانی نیز نسبت داده شده است.

۱۶- (عمر برف است و آفتاب تموز)– اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز- سعدی

معنی بیت: زندگانی چون برف در برابر گرمای آفتاب تیرماه (تموز) سپری می شود و اندکی از زندگانی نماند. و این در حالی است که خواجه ی (پاژنامی برای بزرگان) بی خرد (غره) هنوز به خود نیامده که بر وی چه می گذرد!

همانندی : “این عمر به یک چشم بهم زدن نقش بر آب است.”

۱۷- (عمر به خوشنودی دل ها گذار)– تا ز تو خوشنود شود کردگار-

سایه ی خورشید سواران طلب- رنج خود و راحت یاران طلب- نظامی

سایه خورشید سواران همان رنج کشان به خورشید گرد است. یعنی سایه ی داد بر سر رنج کشان و کسان آفتابزده بیفکن.

همانندی: “صد خانه اگر به طاعت آباد کنی- ز آن به نبود که خاطری شاد کنی- علاء الدوله سمنانی”

۱۸- خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم : تربیتی کن به لطف خسی را.

گفت یکی بس بود؛ اگر دو ستانی- فتنه شوی؛ آزموده ایم بسی را.

عمر دوباره ست بوسه ی من و هرگز- (عمر دوباره نداده اند کسی را)-فرخی سیستانی

۱۹- (عمر عزیز بین که به عقلت چسان گذشت)-غافل ز چشم آن مه نامهربان گذشت- سنایی

همانندی: عمر عزیز بود که غافل گذشت و رفت- دهقان اصفهانی

۲۰- حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار(عملت چیست که فردوس برین می خواهی؟)-حافظ

فردوس واژه ایست پارسی و از ریشه اوستایی Pairi-daega که Pairi به معنای پیرامون و daega یعنی روی هم چیدن (مانند دیوار). این واژه، پس از رفتن به یونان به گونه paradeisos در آمده، سپس آرامی، سریانی، ارمنی، و در زبان تازی “فردوس” شده است. در فرانسه paradis، در انگلیسی paradise ، در آلمانی paradies.

این واژه در قرآن مجید به گونه “الفردوس” به کار رفته است(کهف ۱۰۷، مؤمنون ۱۱۲) فردوس به معنای بخشی از بهشت است. در زبان تازی مؤنث شمرده می شود که جمع آن فرادیس می باشد. در فارسی رواگ، خواه اینکه با صفت “اعلی” یا “برین” باشد یا نباشد برابر با بهشت سر رسید (موعود)است (واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما- با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم و یا: بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین- گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسلام-حافظ)- حافظ نامه خرمشاهی ص ۱۲۳۶-۱۲۳۷

لت دوم بیت ۲۰ به گونه ی (عملت چیست که مزدش دو جهان می خواهی) نیز آورده شده است.

۲۱- (عنقا شکار کس نشود دام بازچین)کاین جا همیشه به دست است دام را- حافظ

معنای روان بین چنین است: روی سخن حافظ به صوفی فریباست که به او می گوید تو در اندیشه ی شکار سیمرغ هستی. گاس توانسته باشی که با نیرنگ و ریاکاری، کسان را فریب دهی اما پروردگار را نه. دامی را که تو برای به دام انداختن گسترده ای برچین که کاری بس بیهوده و گزافه است چراکه سرانجام، باد به دامت خواهد افتاد! برای سیمرغ معناهای گوناگونی شده است(حافظ نامه خرمشاهی ص ۱۴۰-۱۴۱) لیکن در دیوان حافظ سیمرغ (عنقا) گاه کنایه از پندارین (موهوم) که سست و
بی پایه بودنش آشکار و هم ردیف با کیمیا به کار رفته است. (وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی- به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش) و گاه به معنای مرغ افسانه ای- بدون تلمیح عرفانی- اشاره می شود.

“ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر- که صیت(آوازه) گوشه نشینان ز قاف تا قاف است” و گاه به معنای عرفانی نمارش باشنده ای راستین؛ بلکه بر تراز انسان رسته (کامل): مانند بیت ۲۱٫٫٫٫

۲۲- پاک ناید ز مردم ناپاک (عود ناید ز دود چوب اراک)-انوری

چوب درخت اراک دارای آمیزه های گوناگونی است که دندان ها را سفید، گندزدایی کرده و از
خون ریزی لثه ها جلوگیری و انگیزه استواری دندان ها می شود. و پیشوایان کیشی به کاربردن چوب مسواک برای شستشوی دندان را سفارش کرده اند و امروز از چوب مسواک اراک بهره گرفته می شود. در این بیت معنای عود، چوبی است که از دود آن بوی خوش برخاسته می شود.

همانندی: از مردم نا اهل نخیزد هنر نیک.

۲۳- من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی (عهد نابستن از آن به، که ببندی و نیایی)-سعدی

۲۴-(عیب باشد کو نبیند عیب خویش)عیب کی بیند روان پاک غیب-مولوی

۲۵-چو بینی ز آشنا عیبی؛ گر به بیگانگان نگویی، به

ز آنکه در کیش آخر اندیشان (عیب پوشی ز عیب جویی به)-جامی

در زمینه عیب پوشی دیگران سخن ها بسیار گفته اند و این ویژگی برجسته انسانی انگاشتی است که نیاز به هایش ندارد (تصوریست که نیاز به تصدیق ندارد)

۲۶- پرده ی مردم دریدن، عیب خود بنمودن است (عیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش)-صائب

۲۷-(عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است)-کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم-حافظ

بدگویی و نکوهش از درویش و توانگر چه در سنجه (مقیاس) خرد و چه در پیمانه کلان بسیار نکوهید و ناپسند است.

۲۸- حکمت نیک و بد چو در عیب است (عیب کردن ز زیرکان عیب است)-اوحدی

از بیهقی گفتار شده است که گفت: “می بینم که هر آدمیزادی، عیب دیگری را می بیند و از عیبی که خود بدان گرفتار است نابینا می ماند و می بینم که هر مردی عیب هایش بر وی پوشیده است و عیبی که برادرش داراست، بر وی آشکار می شود.”

شیخ اجل سعدی در حکایتی آورده است: “یکی از بزرگان، از پارسایی پرسید: نظر تو درباره فلان عاید چیست که مردم از او سخن ها می گویند و در غیاب او از او عیب جویی می کنند. پارسا گفت: در ظاهر او عیبی نمی بینم و از باطنش نیز آگاهی ندارم.”

۲۹- (عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست)عیبگو اول کند بی پرده عیب خویش را- آزاد

۳۰- (عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو)نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند-حافظ

لت نخست این بیت نمارشی دارد به اینکه در قرآن مجید نیز به روشنی گفته شده در کنار بدی های “می” هنرش را نیز گفته است “یسئلونک عن الخمر و المسیر قل فیهما اِثم کبیر و منافع للناس و اثمها اکبر مِن نفعهما- نشانه ۲۱۹ سوره بقره” یعنی : از می و آسبازی (قمار) از تو پرسش می کنند بگو که گناهی بزرگ در آنها نهفته است، نیز سودهایی در بر دارند ولی گناه آنها بر سودشان می چربد. امام فخر رازی که بسان حافظ اشعری شاخصی است در تفسیر این آیه در بر شمردن شراب
می نویسد: “ناتوان را توانمند می کند. غذا را می گوارد بر نیروی “باه” (نیروی جنسی) می افزاید. اندوهگین را دلداری می دهد. بزدل را دلیر و چشم تنگ (بخیل) را بخشیده می کند” اما براستی که زیان های کسی و همبودین می و آسبازی بسی بیشتر از سودهای گزا و جزیی آنست.

۳۱- (عیب ببیند بجز اهل عیب)غیب ندانند بجز اهل غیب- خواجو کرمانی

۳۲- بنمای به صاحب نظران گوهر خود را(عیسی نتوان گفت به تصدیق خری چند)- صائب

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و هفتم

واج “غ

۱- پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم (غایت جهل بود مشت زدن سندان را)-حافظ

زورآزمایی من با بازوی نقره گون او خردمندانه نبود چرا که مشت بر سندان کوفتن بیشترین درجه ی نادانیست!

۲- (غرض نقشی است کز ما باز ماند)که هستی را نمی بینم بقایی-سعدی

۳- (غرض ها تیره دارد دوستی را)غرض ها را چرا از دل نرانیم؟-مولوی

۴- سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات(غرقه در نیل چه اندیشه کند طوفان را؟)-سعدی

از من دور است که از سرزنش های توده ها بیمی به خود راه دهم زیرا حال من حال آن کسی است که در رود نیل غرقه گشته است. بارش باران و یا وزیدن تند باد بروی کارایی ندارد.

همانندی ها:

آنکه در بحر قلزم (دریای سرخ) است غریق-چه تفاوت کند ز بارانش؟ – سعدی

“آنکه غرق شود کی غم کلاه دارد؟”.”آدم خیس از آب نمی ترسد.”.”نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی-سعدی”.”آن که آب از سر گذشتش، گو ز باران غم مخور!”. “خانه ویران چه غم از زلزله دارد؟-صائب”

۵- هوای کوی تو از سر نمی رود ما را (غریب را دل آواره در وطن (سرگشته)باشد)-حافظ

۶- تو چون شیری، غریبان را میفکن (غریبان را سگان باشند دشمن)-نظامی

۷- ز آهو تا جدا شد نافه چون دستار شد مویش (غریبی آدمی را در جوانی پیر می سازد)-صائب

۸- (غریبی درد بی درمان غریبی)غریبی خواری دوران غریبی-از تعزیه شام

همانندی ها: “ولایت دور و، من دور از ولایت”.”بسکه ماندم به غریبی وطنم یادم رفت-طغرای مشهدی”

۹- می خوام برم تو آب شنا کنم، بسکه هوا چو آتشه(غسل می کنم غسل پشه، میخواد بشه میخواد نشه)-روحانی.

غسل پشه در گویش تهرانی یعنی غسل قلابی. به شوخی در مورد کسانی گفته می شود که در شستشوی بدن و انجام غسل (ترتیبی یا ارتماسی) به گونه ی رویه ای و به زبانزد”گربه شور” کنش می کنند و یا کارها را سرسری انجام می دهند.

۱۰- (غصه ی دیوانه را انسان عاقل می خورد)برگ گل با آن لطافت آب از گِل می خورد؟؟

همانندی:”عاقل مباش تا غم بیگانگان خوری- دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند.”

۱۱- (غضب از شعله های شیطانی است)عاقبت موجب پشیمانی است.

۱۲- جام می خور که دوای غم بی درمان است(غم آن درد که درمان نپذیرد چه خوری؟)

۱۳- پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار(غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست؟)-حافظ

۱۴- هرچه داری به شب نوروز به می ساز گرو(غم روزی چه خوری؟روز نو و روزی نو)-صالح طوسی

۱۵- (غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد)سوزنی باید کز پای بر آرد خاری-سعدی

در بیت بالا از آرایه ارسال المثل بهره گرفته شده است. آمدن اندوه عشق که انگیزه زیر پرتو (تحت الشعاع) قرار گرفتن غم های دیگر است مانند این است که با سوزنی خار از پا در آورده شود در اینجا اندوه عشق به گونه ی پنهان به سوزن و اندوه های دیگر به خار و از بین بردن اندوه به در آوردن خار با سوزن مانند سازی ( تشبیه ) شده است.

۱۶- از بدو نیک جهان هرچه تو را پیش آید(غم مخور شاد بزی ز آنکه جهان در گذر است)- ابن یمین

آزادگی و بی نیازی از سرشت های نیکوی آدمی و نیز از برتری شایسته ستایش ابن یمین فر یومدی است که مانند همنشینان کویری، گستره سرشت و منش به فراخنای کویر داشته باشد و به سرشت بی نیازی و آزادگی از هیچ کس چیزی نخواهد.

۱۷- بلی قدر چمن را بلبل افسرده می داند (غم مرگ برادر را برادر مانده می داند)-ناجی قمی

همانندی ها: “غم دست بریده، دست بریده داند.”.”تو را بر درد من رحمت نیاید-رفیق من یکی همدرد باید-سعدی”.”بر من این درد، کوه فولاد است- چون تو از آن فارغی تو را باد است-عطار”

۱۸- دهان صبح پر از خنده دیدم و گفتم (غنیمت است در این روزگار خندیدن)-شفایی اصفهانی

۱۹- فرمان عقل و عشق به یک جای نشنوند(غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی)-سعدی

واج “ف

۲۰- دانم آخر که دو چشم تو بپا فتنه کند(فتنه خیزد چو نشینند دو بد مست بهم)-افسر قاجار

۲۱- گرچه می خوابد غبار فتنه ها از آب تیغ (فتنه ها در عالم از تیغ زبان پیدا شود)-واعظ

۲۲- بر تربت یعقوب شنیدم که نوشتند(فرزند عزیز است ولی دشمن جان است)-آتش اصفهانی

۲۳- (فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن)وگر خورد چو بهایم، بیوفتد چو جماد- مراد هرکه بر آری مطیع امر تو گشت- خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد-سعدی

انسان به اندک غذا بس کردن پری سیرت می شود ولی اگر چون ستوران بسیار خورد، بی جان وار در گوشه ای بی هوش و بی جنبش فروماند. خواسته ی هرکس را روان سازی بی گمان فرمانبر تو
می شود، واژگونه ی نفس که چون وی را به کام رسانی بر تو چیره فرمانروا گردد.

۲۴- بودم جوان که مرا گفت پیر اوستاد(فرصت غنیمت است نباید ز دست داد)-سعدی

۲۵-حشمت اوهست اصل وکار دیوان هست فرع(فرع باشد بی خلل؛چون اصل باشداستوار)-معزّی

۲۶- سیم را کی بود مثابت (همانند)زر (فرق باشد میان شمس و قمر)-نظامی

۲۷- ز فضلش نقص بدخواهان بیفزود (که فضل گل دلیل نقص خار است)-ادیب صابر

۲۸- (فضل و هنر است مایه مرد)از خلعت و از کمر چه خیزد؟-جمال الدین عبدالرزاق

۲۹- فعل بد نیست کار مرد اصیل(فضل هرکس به اصل اوست دلیل)-مکتبی

همانندی ها:”فعل هرکس گواه فطرت اوست-نعیم اصفهانی.”.”شجرات(درختان)را از ثمرات
(میوه ها)می شناسند.

۳۰- همی ترسیدم از روز جدایی(فغان کز هرچه ترسیدم رسیدم؟)

۳۱- تو و طوبی و ما و قامت یار (فکر هرکس به قدر همت اوست)-حافظ

از “طوبی” در چامه ی حافظ به فرنام “مشبه به” و هماورد بالا اندام دلدار نام برده می شود و یا به نماد همان درخت سایه گستر بهشتی. “فکر هرکس به قدر همت اوست” برگرفته از این لت عطار است “درد هرکس به قدر طاعت اوست”.

۳۲- درخت ارغوان صد ریشه دارد(فلک از مکر زن صد ناله دارد)

درخت انجیر معبد را به زبان بلوچی، مکر زن می گویند. شاخه ی این درخت خم می شود و چون به زمین می رسد ریشه دیگری می گذارد و نا وابسته می شود و آن قدر رویش می کند که معبد را فرا می گیرد و زندگانی جاودانه %