«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش هفتاد و دوم

  1. (هست تنهایی به از یاران بد)/نیک با بد چون نشیند بد شود- مولوی

یار بد بدتر بود از مار بد/تا توانی می گریز از یار بد.

مار بد تنها همی بر جان زند/یار بد بر جان و بر ایمان زند.

همانندی ها: “تنها بودن به که با بدان نشستن”. و “با بدان سر مکن که بد گردی.”

  1. بد اندک مشمار خوار، که بسیار شود/(هست سرمایه ی احراق جهان شرری)-ابن یمین

احراق: سوختن  و سوزانیدن(احراق الاخضر و الیابس= تر و خشک را با هم سوزانیدن)

همانندی: هیمه ی بسیار را شراره ای کافی است.

  1. هین!(آگاه باش!)به هر مستی دلا غرّه مشو/(هست عیسی مست حق، خر، مست جو!)-مولوی
  2. چه نیکو داستانی زد خردمند-هنرمند/(هلیله با هلیله قند با قند)-نظامی

داستان زدن: مثَل زدن(چه نیکو داستانی زد، یکی دوست/که خاموشی ز نادان، سخت نیکوست-نظامی)

هلیله، میوه ای است خشک به اندازه یک سنجد که در پزشکی سنتّی کاربردهای بسیار دارد.

  1. یگانه عالمی بالله چه گویم بیش از این زیرا/(همان آب است اگر کوبی هزاران بار در هاون)-سنایی
  2. اصل نیک از فرع نیک آید نباشد بس عجب باشد/(هم چنین آید پسر،همچنان باشد پدر)-عنصری
  3. یکباره دلش ز پا درافتاد/(هم خیک درید و هم خر افتاد)-نظامی

از پا در افتادن: ناتوان شدن، از جنبش باز ماندن.

  1. ای بسا هندو و ترک همزبان/ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگر است/(همدلی از همزبانی بهتر است)-مولوی

بر پایه ی نشانه ی ۱۰ از سوره ی حجرات: “انما المؤمنون اخوه؛ فاصلحو بین اخویکم و اتقوا الله لعلکم ترحمون”

(راستینه اینکه مؤمنان با هم برادرند، پس میان برادرانتان را سازش دهید و از خدا پروا دارید؛ امید که مورد بخشایش و مهربانی قرار گیرند)

ایمان، زبان دل و زبان جان رفتارهای آدمی است و همزبانی راستین همان زبان باور داشتی و گرایشی(ایمانی) است و گرنه چه بسیارند آدمیانی که با زبان و لهجه یگانه به جان یکدیگر افتاده و ستم ها روا داشته اند. این ایمان است که همه را خویشاوند می کند. همه کسانی که به دانش، پختگی و راستینه باور دارند و پا از چنبره ی ایمان بیرون نمی گذارند با هم برادران و همزبانان راستینند. راز همزبانی سلیمان با مرغان همان همدلی او بود که مولوی در مثنوی خود آنرا نیکو به نگارگری کشیده است.

  1. (همه جا دوش به دوش است مکافات عمل)/هیچ یک را قدمی بر دگری پیشی نیست- پوریای ولی.
    از مکافات عمل غافل مشو.
  2. شرط آداب و تمنای وصال از من پرس/(همه چیز از همه کس در همه جا نتوان خواست)-عماد فقیه
  3. جان چه ارزد که برم تحفه به جانان هیهات/(همه دانند که کس زیره به کرمان نبرد)-خواجو

شکر از گفته ی خواجو به سوی مصر برند/گرچه کس قند به سوی شکرستان نبرد.

“زیره (کُمون، Cumin) به کرمان بردن”، “خرما به بصره بردن”، “دیبا به قسطنطین(کنستانتین) بردن”، “کاسه به چین و چغندر به هرات بردن”، “سرمه به اصفهان بردن”، “نمک به نمکسار بردن”، “شکر به مصر بردن”، “گل به گلستان آوردن”، “گل به بستان بردن”، “دیبا به روم و آبگینه به حلب و گوگرد به پارس و برد یمانی به یمن”، “حکمت به سرزمین یونان بردن”، “گندم به ری بردن”، “زر به کان بردن”، “گوهر و قطره به دریا بردن”، “لؤلؤ به عُمان بردن”، “زغال سنگ به نیوکاسل بردن”، “روشنایی برای روز”، “برگ به جنگل بردن”، “جغد یا بوم به آتن بردن”، “خشت بر دریا زدن”، “آب در غربال بیختن”، “آب در هاون کوبیدن”، “فولاد به هند بردن”، “باد پیمودن” زبانزدهایی از کارهای بیهوده و وارونه است.

  1. غم و حرمان نصیب جان ما بی/به روز ما فراغت کیمیا بی

(همه دردی رسد آخر به درمان)/دل ما بی که دردش بی دوا بی-باباطاهر

  1. مباش ایمن ز دست دزد و طرار/(همه کس دزد دان؛ کالا نگهدار)-ناصر خسرو
  2. (همه گویند و سخن گفتن سعدی دگر است)/همه دانند مزامیر نه همچون داوود-سعدی

مزامیر داوود: زبور حضرت داوود. انبوهه سرودها و دعاهای داوود.

سعدی غیر قابل پیروی و دنباله رو ترین چامه سرای ایران است. از چامه سرایان دیگر می شود
دنباله روی (تقلید) کرد. امّا اگر کسی بخواهد از سعدی پیروی کند زود به آن پی می بریم و این خود خیلی هنر است.

  1. (همه مهری ز، نا دیدن بکاهد)/اگر دیده نبیند دل نخواهد-اسعد گرگانی
  2. از این مشتی رفیقان ریایی/بریدن بهتر است از آشنایی

همه یار تو از بهر تراشند/پی لقمه هوادار تو باشند- ناصر خسرو

  1. به خنجر جگرگاه او بر شکافت/(هنر باید از کار کرده نه لاف)-فردوسی
  2. سخن زین درازی چه باید کشید/(هنر برتر از گوهر آمد پدید)-فردوسی

فردوسی در بیت بالا به روشنی هنر(فضیلت) را بر گوهر(نژاد) برتر می داند. به گونه: هنر برتر از گوهر نامد پدید. (هنر بهتر از ملک و مال پدر)

  1. چو کنعان را طبیعت بی هنر بود/پیمبر زادگی قدرش نیفزود

(هنر بنمای اگر داری؛ نه گوهر)/گل از خارست و ابراهیم از آزر – سعدی

کنعان پسر ناشایسته و نافرمان حضرت نوح پیامبر است که چون توفان برخاست به فرمان پدر گردن ننهاد و به کوه زد و در کشتی سوار نشد و در دریا فرو رفت و چون کنعان خود به گونه سرشتین دارای  ویژگی های ستوده نبود، تنها فرزند پیامبر بودن، وی را سودی نکرد پس تو اگر دارای افزونی و پختگی هستی نشان بده و نژادگی را به روی این و آن نیاور چرا که گُل، خود زاده ی بوته ی خار است و ابراهیم
خدای شناس، پرورده ی آزر (عمو و پرورنده و مجازاً پدر ابراهیم) بت تراش و بت پرست است.

سعدی بر این باور است که جایگاه و ارزش هنر برتر از گوهره و نژاد است چراکه از یک دودمان فرودست و کسان آرسته، رسا و هنرمندی برخاسته شود.

  1. (هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است)/گُل است سعدی و در چشم دشمنان خار است- سعدی

سر آمدی و داشتن ستوده های فراخویی از دیدگاه کین توزی بزرگترین کاستی و کمبود است وجود سعدی چون گل همه مهربانی و پاکخویی است و این در حالی است که در دیده ی دشمنان کور دل خار خلنده و خوار است.

  1. اگر به هر سر مویت دو صد هنر باشد/(هنر به کار نیاید چو بخت، بد باشد)- سعدی

“یک جو بخت، بهتر از صد خروار هنر است” و “چشم حسد پدید کند عیب ناپدید”

  1. مبین در خود، که خود بین را بصر نیست/(هنر بین شو که خود دیدن هنر نیست)-نظامی
  2. کجا با هنر شد اسیر نیاز/(هنرمند هرجا بوَد سر فراز)-فردوسی

همانندی: “هنرمند هرجا که رَود قدر بیند و صدر نشیند- سعدی”. “گل بی خار جهان مردم صاحب هنرند- سعدی”

  1. هر غمی را شادییی در پی بود دل شاد دار/(هیچ دردی نیست کاورا نیست درمان غم مخور)- شمس الدین محمد جوینی
  2. گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپدید/(هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور)- حافظ
  3. صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت/ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی/(هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت)-حافظ

سخن سخت یعنی حرف درشت و ناخوشایند(خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد/بگذر
ز عهد سست و سخن های سخت خویش-حافظ)

  1. من عاشقم و دلم بدو گشته تباه/(هیچ عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه)-فرخی سیستانی
  2. بستگی ها را گشایش از در دل ها طلب/(هیچ قفلی نیست در بازار امکان بی کلید)-صائب
  3. نخل این بستان ز بار خویشتن خواهد شکست/(هیچ کس از زاده ی خو،خیر در دنیا ندید)-کلیم کاشی

همانندی از زبان ترکی: “پدر به پسرش یک تاکستان هدیه کرد، پسر حتی دانه ای انگور به پدر نداد”

  1. تو را تحمل امثال ما بباید کرد/(که هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ)-سعدی
  2. کشتنم را آن دو زلف چون کمند آمد سبب/(هیچ مقصودی میسّر نیست تا اسباب نیست)- کاتبی

کمند“: ریسمانی که در، گاه جنگ و در شکارگاه به گردن دشمن و یا شکار انداخته، به سوی خود می کشیدند. (توسنی کردم ندانستم همی/کز کشیدن سخت تر گردد کمند-رابعه ی نبت کعب)

اسباب“: جمع سبب: مایه ها، ساز و برگ ها، همه چیزهای خوردنی، دارایی ها، رخت و اثاثه (جمشید جز حکایت جام از جهان نبود/زنهار، دل مبند بر اسباب خسروی-حافظ)

 

واج “ی”:

  1. بگذر ای غافل ز، یاد این و آن/(یاد حق کن تا بمانی جاودان)- عراقی
  2. (یاد یاران یار را میمون بود)/خاصه کان لیلی و این مجنون بود-مولوی

“یاد” و “یار” از پایه های جناس ناقص اختلافی اند.

یاد کردن یاران برای دوست فرخنده و میمون است- به ویژه که یار یاد شده لیلی باشد و یار یاد کننده مجنون.

  1. (جز یاد دوست هرچه کنی عمر ضایع است)- سعدی
  2. (یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند)/تا در سبیل(راه)دوست به پایان برد وفا-سعدی
    (به پایان بردن = به پایان رسانیدن. فدا: چیزی که از آن در گذرند و در راه آرمان خود واگذارند.)

(باک مدار سعدیا؛ گر، به فدا رود سری/هرکه به مُعظمی رسد، ترک دهد محقری): مُعظم= بیشترین بخش چیزی. مُحقر=ناچیز، کم مایه.

واژه فدا، در معنای بالا در ادب پارسی بیشتر به حالت اضافه به کار می رود. برای نمونه:

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد/هزار جامه ی تقوا و خرقه ی پرهیز-حافظ

  1. (یارب از ابر هدایت برسان بارانی)/پیشتر ز آنکه چو گردی ز میان برخیزم-حافظ

“یارب” یعنی پروردگارا! این واژه در دیوان حافظ و چامه فارسی دو معنای ناسان برجسته دارد: ۱- برای دعا به کار می رود مانند: “یارب مباد آنکه گدا معتبر شود!- حافظ”. ۲- کمابیش برابر شگفتا! و یا یاللعجب! مانند: “یارب این شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست؟- حافظ”

معنای بیت ۵- باریدن باران انگیزه گل آلوده شدن خاک می شود و ذرات گرد و غبار در جای خود
می ماند و به آسمان نمی رود- حافظ

از خدا می خواهد تا پیش از آنکه بدرود زندگی گوید او را به دیدار شاه شجاع برساند.

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش هفتاد و سوم

  1. کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت/(یارب از ما در گیتی به چه طالع زادم)-حافظ

کوکب :ستاره، بخت : سرنوشت، منجم: ستاره شناس، طلوع: بردمیدن و طالع: برآینده، بخت و شانس، هور در دانش نجوم؛ بُرجی که اگر هنگام زایش کسی باشد به آن طالع شخص و اگر آغاز سال خورشیدی باشد آنرا طالع سال گویند. و نیز درباره های دیگر. طالع کسان در سرنوشت آنها و طالع سال در رخدادهای آنها را کارا می دانسته اند. حافظ در چند مورد به طالع نمارش داشته است از زمره:

“از چشم خود بپرس که ما را که می کشد/جانا گناه طالع و جُرم ستاره نیست”

حافظ می خواهد بگوید که منش انسان دارای پیچیدگی های تو در تو و رازهای زیادی است و کسی نمی تواند به این سادگی ها پی به منش آدمی ببرد. بنابراین، اینکه کسی داوش(ادعا) کند که با شناسایی ستاره بخت کسی می تواند سعد(خجستگی) و نحس(شومی) بودن سرنوشت او را تعیین کند فسانه ای بیش نیست.

همانندی: الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم.

  1. تا توانی می گریز از یار بد/(یار بد، بدتر بود از مار بد

مار بد تنها تو را بر جان زند/یار بد بر جان و بر ایمان زند-مولوی

دانش های ادبی دو بیت بالا:یار و مار و در بیت دوم، جان و ایمان قافیه اند. در بیت اول و دوم، “بد و زند” ردیف هستند. در مصراع دوم از بیت اول، واج “د” واج آرایی است.

مار بد از نگرش دانش زبانی: مار گزنده و ترسناک.

  1. حافظ مراد(وصال)می طلبد از ره دعا/(یارب دعای خسته دلان مستجاب کن)-حافظ
  2. (یارب مباد آنکه گدا معتبر شود)/گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود-حافظ

بیت به این صورت است: “در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب/یارب مباد آنکه گدا معتبر شود.”

رقیب: نگهبان(دربان)، همرزم و هماورد، پیشی گیرنده، لـله و مانند اینها.

امّا گاهی معنای رقیب کمابیش به معنای رقیب عشقی نزدیک است مانند مصراع اول بیت پیش. امّا آنگاه که رقیب به معنای نگهبان، آشنا و رازدار(محرم) باشد رشک آور(محسود) چامه سرای واله قرار گرفته و رفته رفته با رقیب عشقی یکسان گرفته می شود.

“رو مدار خدایا که در حریم وصال/رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد”-حافظ

همانندی ها: ۱- “گر به دولت برسی، مست نگردی مردی”. ۲- “هستی می آورد، مستی”. ۳- “خواجه اگر ریش داشت از پیش داشت”. ۴- “بار الها به حق هشت و چهار/گیوه پارا مکن تو اسب سوار!”.
۵- “لالا نرسد به خانه داری/لولی(کولی)نرسد به اسب سواری”. ۶- “گدا گم می کند خود را چو دولت می کند پیدا-شهید هندی”.

  1. آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم/(یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم)
  2. با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست/(یا رضا دوست باید یا هوای خویشتن)-سنایی

همانندی: یا خدا می شود یا خرما.

  1. (یار غالب شو که تا غالب شوی)/یار مغلوبان مشو هین ای غَوی(گمراه)

یار آن تانم بُدن کو غالب است/آن طرف افتم که غالب جاذب است-مولوی

“تان” ضمیر متصل دوم شخص جمع: از آن شما، مال شما، مانند جهانتان.

از دیدگاه مولوی، همنشین با فضیلت(برتر) کسی است که از فضایل غالب بودن برخوردار باشد.

همانندی ها: “شرف خواهی به گِرد مقبلان(نیک بختان) گرد- نظامی”. “مردی گردی چو گِرد مردی گردی- خواجه عبدالله انصاری”

  1. اینکه می گویند “آن” خوشتر ز حُسن/(یار ما “این” دارد و “آن”نیز هم)-حافظ

واژه ی “آن” از زبانزدهای صوفیانه است و آن گونه ای زیبایی است که قابل دریافت است امّا گفتار نشدنی است.”آن” در لت دوم دارای ایهام است. یکی ضمیر اشاره است مانند آن کتاب و در اینجا نمارش به همان “آن” است که در لت اول به معنی چگونگی از ربایش است. دیگری هزلی است نا شنیدن از سهش(حس) و چگونگی نا دیدنی از زیبایی. حافظ، به هر دو معنی نگرش داشته و “آن” با هر دو معنی حافظانه تر می شود. خوشتر: دلپذیرتر، “حُسن”: زیبایی بین “این” و “آن” آرایه های لف و نشر مرتب برقرار است. این بر می گردد به حُسن و آن نیز بر می گردد. در چامه های حافظ “آن” ها بسیارند و در غزل های او موج می زنند. “شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/بنده ی طلعت آن باش که “آنی” دارد.”

  1. داد من امروز ده که ضرور است/(یار نباشد که دست یار نگیرد)-اوحدی

همانندی: “دوست آن باشد که گیرد دست دوست/در پریشان حالی و درماندگی-سعدی”

  1. (یار نیک اندر این زمانه کم است)/چونکه “غث” و “سمین” کنون به هم است-سنایی

غث: لاغر و ارزان. سمین: گرانبها و فربه

  1. از صبر تو ای شاه به تنگیم به تنگ/(یا رومی روم باش یا زنگی زنگ)-شیخ الرئیس افسر

همانندی: نه زنگی زنگ است؛ نه رومی روم.

  1. (یار همکاسه است بسیاری)/لیک؛ هم کیسه کم بود باری-سنایی

هم کاسه: در یک کاسه خوردن و به کنایه یار و همدم.

هم کیسه: دو تن که در دارایی خود یکدیگر را انباز(شریک) بدانند.

  1. جنگ از طرف یار(دوست)دل آزار نباشد/(یاری که تحمّل نکند، یار نباشد)-سعدی
  2. (یا به حالت، یا به حیلت یا به زور)/عاقبت اندر دل سخت تو راهی می کنم-هدایت طبرستانی-رضاقلی خان هدایت.

همانندی: “یا زر، یا زور یا زاری/اگر با کسی کاری داری”

  1. زین مذهب تردید به جایی نرسی/(یا زنگی زنگ باش یا رومی روم)-ادیب کرمانی و :

“تا کی ز خُم هوس شوی رنگارنگ/روزت شب اسلام و شبت شهر فرنگ”

  1. بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست/(یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش)-حافظ
  2. خاقانی از این راه دورنگی به کران شو/(یا عاقل عاقل زی یا غافل غافل)-نظامی

کران شو: دوری گزین.

  1. (یا مکن با پیلبانان دوستی)/یا بنا کن خانه ای در خورد پیل-سعدی
  2. هر چند کائنات گدای در تواند/(یک آفریده نیست که داند سرای تو)-صائب
  3. در من به حقارت نتوان کرد نگاه/(یک باز سفید به که صد باز سیاه)-ادیب صابر

همانندی: هزار قورباغه جای یک ماهی را نمی گیرد!

  1. جز چرخ که هم کین بودش با من و هم مهر/(یک بام ندیدم دو هوا داشته باشد)-میرزا نجیب اصفهانی

همانندی ها: “یک شهر و دو نرخ؟”. “یک در و دو سرا؟”. “قربان میرم خدا را؛یک بام و دو هوا را!”

  1. دارد هزار دُر،در صدف و دم نمی زند/(یک بیضه مرغ دارد و فریاد می کند)
  2. (یک ترشرویی برای صد مهمان بس است)/چین ابرو، چوب دربان است صاحب خانه را-صائب
  3. چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر/(که یک جو منت دونان به صد من زر
    نمی ارزد
    )-حافظ

بسندگی(قناعت) فروزش کنش بی نیازی و گونه ای نگرش ویژه نسبت به گیتاست. نگرشی که بیابانگر منش یک کس در برابر شایش و توانایی دارایی دیگران است بدون اینکه مسایل پایه ای فراموش شود.

(ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم/با شه بگوی که روزی مقدر است-حافظ)

همانندی: صد من گوشت شکار به یک ناز تازی نمی ارزد!

  1. یک چشم پُر خمار به از صد قدح شراب/(یک چهره ی شکفته به از صد چمن گل است)-صائب

: بخند تا دنیا به روی تو بخندد.

  1. (یک داغ دل بس است ز بهر قبیله ای)/روشن شود هزار چراغ از فتیله ای

همانندی ها: “یک شعله بس است خانه ای را-امیر خسرو دهلوی”. “همین یکی برای هردومان بس است”

  1. دل در پی این و آن نه نیکوست تو را/(یک دل داری، بس است یک دوست تو را)-جامی

همانندی ها: “یک دوست بسنده کن که یک دل داری”. “رسم عاشق نیست با یک دل، دو دلبر داشتن-قاآنی”. “یک دل و صد آرزو بس مشکل است/یک مرادت بس بود، چون یک دل است-امیر حسینی سادات”.

  1. (یک دل ز تیر حادثه بی غم که یافته است)/یک دم ز صرف دهر مسلم که یافته است؟-مجیر بیلقانی : در این دنیا کسی بی غم نباشد.
  2. باز آمدند و خرمگس طبع ما شدند/(یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم)-عشقی
  3. گر مذهب عاشقان یکدل(عاقل)داری/(یک دوست بسنده کن که یه دل داری)-امیر حسینی سادات- کلیله و دمنه
  4. گُل گفت به از لقای من رویی نیست/چندین ستم گلابگر، باری چیست؟

بلبل به زبان حال با او می گفت/(یک روز که خندید که سالی نگریست؟)-خیام

  1. رفتم که خار از پاکشم محمل ز چشم دور شد/(یک زمان عاقل شدم، صدسال راهم دور شد)-لاادری

محمل: هودج، پالکی، کجاوه که بر شتر می بندند، تخت روان، عماری، انگیزه و آنچه در آن کسی یا چیزی را حمل کنند.

  1. جود او را من به چشم سر، عیان(آشکار) بینم همی/(یک عبادت نزد من فاضل تر از سیصد خبر)-ازرقی
  2. از بی وفا، وفا به غنیمت شمار از آنک/(یک قطره آب، نادره باشد به چشم کور)-نظامی

نادره: بی مانند.

  1. (یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ)/یا او تن ما به دار سازد آونگ
  2. القصه در این سراچه ی پر نیرنگ/(یک مرده به نام به که صد زنده به ننگ)-شاه نظر اصفهانی؟ فرخی سیستانی؟
  3. اندرین ملک هنر همدم ناکامی شد/(یک هنرمند دل آسوده که دید و که شنید؟)-رعدی آذرخشی
  4. دل در پی این و آن نه نیکوست تو را/(یک یار بسنده کن که یک دل داری)-لاادری
  5. که بسیار ناید بر اندکی/(یکی بر صد آید نه صد بر یکی)-نظامی
  6. (یکی جفت همتا تو را بد بود)/که بسیار کس مردِ بی کَس بود-نظامی
  7. (یکی را به دِه؛در ندادند جای)/همی گفت بر دِه منم کدخدای-اسدی
  8. بدو گفتم آری چنین بوده دایم/(یکی کَند کان و یکی یافت گوهر)-قطران
  9. (یوسف به حُسن از همه خوبان نکوتر است)/امّا عزیز من، تو از آن هم نکوتری-هلالی
  10. صائب چه اِعتبار به اِخوان(برادران)روزگار/(یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت)-صائب
  11. فردا که به نامه ی سیه در نگری/بس دست تحسّر(اندوه بردن)که به دندان ببری

بفروخته دین به دینی از بی خبری/(یوسف که به ده درم فروشی چه خری؟)-سعدی

  1. (یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور)/کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور-حافظ

همانندی ها: “چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند-حافظ”. “بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر/بار دگر روزگار چون شکر آید-حافظ”. “هم روز شود این شب هم باز شود این در/دلبر نه چنین ماند، دلدار شود روزی”

 

پایان نگارش این نوشتار: خرداد ماه ۱۳۹۹

 

 

 

کتابنامه

۱- خزائلی-محمد: شرح گلستان- انتشارات جاوید- تهران ۱۳۴۷

۲- خطیب رهبر-خلیل: گلستان- بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه-تهران ۱۳۴۸

۳- دهخدا- علی اکبر: لغت نامه

۴- رضایی –محمد: واژه های قرآنی. انتشارات مفید تهران۱۳۶۰

۵- شکور زاده ی بلوری-ابراهیم: دوازده هزار مثل فارسی-انتشارات آستان قدس رضوی-
شرکت: نشر مشهد ۱۳۸۰

۶- تارنماهای گوناگون.

 

و با سپاس از تلاشگر گران سنگ و همیشه در کنارم؛بانو دکتر زینب یوسفی گرامی.

و در پایان؛ به مصداق: “من لم یشکر المخلوق؛لم یشکر الخالق” «سپاس ویژه پیش کش به پیشگاه جناب استاد محمد مظفری_مدیر مسئول هفته نامه ی وزین “صدای بندر” و دیگر همیارانشان که از آغاز تا فرجام به زمان چند سال بدون درنگ این زنجیره نوشتار را نشر می دادند..

 

«که در معاینه گنگم بود زبان مقال» حسین جواهری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *