«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصت و هفتم

  1. عشق خوبان و سینه ی اوباش(نور خورشید و دیده ی خفاش)-ظهیر فاریابی

خفاش: مرغ عیسی، شب پره، موش کور، شب پرک، شب کور، شب باز وو…

  1. (نوش بی نیش نیابی هرگز)هر کجا هست گلی؛ خاری هست- عباس شهریاری

نوش: گوارا، شیرین، عسل، شنونده، کوتاه شده نیوش (شنیدن)…

  1. بعد از این لطف تو با ما به چه ماند دانی؟ (نوشدارو که پس از مرگ)به سهراب دهند!-انوری

همانندی ها: نوشدارو پس از مرگ سهراب؟، بعد از تنه، خبردار! قبای بعد از عید برای گَلِ منار خوب است.(چه سود آنگه که ماهی مرده باشد که باز آید به جویی رفته، آبی-ابن یمین) مُشتی که بعد از جنگ به یاد آید بر کله ی خود زد. دارو پس از مرگ کی کند سود؟- نظامی

نوشدارو که پس از مرگ به سهراب دهند-عقل داند که بدان زنده نگردد سهراب. تا تریاق از عراق آورند، مار گزیده مرده باشد(سعدی)بعد از خرابی بصره؟

  1. چه دانند مردم که در جامه چیست؟(نویسنده داند که در نامه چیست؟)-سعدی

در اینجا نگرش نامه ی سر به مُهر است که پیش از گشودن، جز نویسنده، نوشته های آنرا نمی داند چنانکه منش کسان با جامه ای که پوشیده اند شناخته نمی شود.

  1. (نومید مشو، مگو که امّید نماند)کس در غم روزگار جاوید نماند- قره الیون
  2. همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر(نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها)-حافظ

کاربرد او(در کزو) به جای آن در چامه ی حافظ و ادب منظوم و منثور فارسی پیشینه دیرینه ای دارد.

  1. (نه بر اشتری سوارم نه چو خر به زیر بارم)نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم- سعدی

غلام= پسر، برده، جوانی که تازه سبیلش روئیده.

همانندی: آقای خودم هستم و نوکر خودم.

  1. گر این تیر از ترکش رستمی است(نه بر مرده، بر زنده باید گریست)-فردوسی
  2. شاه عطا کرده به ما حاکم فلفل نمکی(نه به آن شوری شور نه به آن بی نمکی)-لاادری

همانندی: “نه به آن خمیری، نه به آن فطیری”(خمیری که ور نیامده باشد)

  1. پس اندر همی رفت بهرام تیز(نه جای درنگ و به راه گریز)-فردوسی

همانندی: نه راه پیش، نه راه پس.

  1. بلی هر دو را صبح خوانند لیکن(نه چون صبح صادق بود صبح کاذب)-خاقانی

صبح کاذب: (بامداد نخست) در برابر صبح صادق(بامداد راستین)

  1. مرغی انگاشتم نشست و پرید(نه خر افتاده شد نه خیک درید)-نظامی
  2. (نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم)الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم-لاادری
  3. (نه دستی در هنر دارم نه طبعی چون گهر دارم)نمی دانم چرا ایام با من در فتاده؟
  4. فروتن بود(یا تواضع کند)هوشمند گزین(نهد شاخ پر میوه سر بر زمین)-سعدی

گزین: گزیننده و گزیده.

  1. ترک کردیم خدمت و خلعت(نه دیار عرب نه شیر شتر)- سعدی

خلعت: جامه ای که بزرگی به کسی دهد. (نه شیر شتر نه دیدار عرب نیز می گویند)

  1. نه لایق مسجدم نه در خور بهشت(ایزد یارب مرا از چه سرشت؟)

چون کافر درویشم و چون قصه ی زشت(نی دین و نه دنیا و نه امید بهشت)-خیام

  1. تا کِشت ستمگری شود پاک درو-تا خار جفا ریشه نبندد از نو

این خوی ستم کشی برون کن از سر(نه زور به کس بگو، نه از کس بشنو)-شیخ الرئیس افسر

  1. بگفت این جفا بر من از دست اوست(نه شرط است نالیدن از دست دوست)-سعدی
  2. به تخت و تاج تنها شاهی کی درست آید؟(نه عیسی می توان خواندن هرآن کس را که خر دارد)-رضی الدین نیشابوری

(نه غم ماند نه شادی این جهان را)فنا، فرجام باشد هر دوان را- اسعد گرگانی

  1. (نه مرد است آنکه دنیا دوست دارد)اگر دارد برای دوست دارد-شاه نعمت الله ولی
  2. نشود زر اگر چند شود زرد زریر (نه هرآن چیز که او زرد بود زر باشد)-ناصرخسرو

زریر= گیاهی است به نام”اسپرک” که با آن جامه را رنگ کنند.

  1. شرح مجموعه ی گُل مرغ سحر داند و بس(نه هرآن کو ورقی خواند معانی دانست)-حافظ

مرغ سحر، بلبل است که در غزل های سعدی و حافظ به نام های گوناگون چون “هزار” مرغ چمن، عندلیب، مرغ خوش خوان و.. دیده می شود. برای بلبل سه ویژگی گفته شده است: ۱- شیدایی که دلدار او گل است. ۲- سخنوری .۳- خوشنوایی.

  1. (نه هر بیرون که می بینی درونش همچنان باشد)بسا حلوای صابونی که زهرش در میان باشد-سعدی

حلوای صابونی گونه ای حلوای سفید است.

همانندی: ای بسا ریش سفید و دل چو قیر- ای بسا ریش سیاه و دل منیر(تابان)- مولوی

  1. (نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست)بخور پسته ی مغز و پندار، پوست-سعدی

همانندی: نه هرکه به صورت نکوست، سیرت زیبا در اوست-سعدی

  1. (نه هر زنی به دو گز مقنعه(روسری)است کدبانو)نه هر سری به کلاهی سزای سالاری است-ظهیر فارابی

کدبانو؛ در برابر کدخدا، بی بی و بزرگ خانه را گویند چرا که “کد” به معنی خانه و بانو به معنی بی بی است. سالاری: ریاست.

همانندی ها: ۱- نه هرکه مقنعه برسر فکند، شد بانو(فاطمه سلطان خانم) از دوبال سریش کرده نشد-هیچ طرار(دزد) جعفر طیار-سنایی

سریش کردن: چسباندن- پیوند دادن. طیار: پرنده، پرواز کننده. جعفر طیار: پسر عمومی پیامبر اسلام که زبانزد به ذوالجناحین است.

  1. چه گفت؟ گفت ندانی که خواجه دریاییست (نه هر سفینه ز دریا درست باز آید)-سعدی

دریایی: آنانکه بیشتر سفر دریا کنند. سفینه: کشتی

همانندی ها: ۱- “دلو همیشه از چاه سالم برنیاید”. ۲- “صیاد نه هر باز شکاری ببرد-باشد که یکی روز پلنگش بدرد”-سعدی

  1. (نه هرکس شد مسلمان می توان گفتش که مسلمان شد)که اول بایدش سلمان شد و آنگه مسلمان شد-وفایی شوشتری
  2. نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند(نه هرکه آینه سازد سکندری داند)-حافظ

چهره و رخساره برافروختن، به کار بردن نیازمندی های آرایش چون غازه(سرخاب و گلگونه) و نیز افروخته شدن سیما به انگیزه ی برانگیخته شدن های سرشتین. آینه سکندر ساختن کنایه از آینه سازی اسکندر از آهن است و آینه سکندر با جام جم چشم و هم چشمی(رقابت)داشته و کشتی ها را در فانوس دریایی اسکندریه از صد مایلی نشان داده می شده است.

همانندی ها: ۱- “نه هرکه سر نتراشد قلندری داند- حافظ”. ۲- “نه معجزات بود که هرکه را عصا باشد(ادیب صابر)”. ۳- “نه هرکه زاده ی مصر است شیخ ذوالنون است- کاتبی(شیخ ذوالنون مصری، از بزرگان صوفیه، فقیه طبیب بوده و بیشتر مصریان وی را کافر و زندیق می دانستند.)”.۴- “نه هر آن کو ورقی خواند معانی دانست-حافظ”. ۵- “هرکه دارد خُمی نه سقراط است- سنایی”(گفته اند سقراط به انگیزه دیوانگی در خمره می زیسته است)

  1. حدیث نور تجلّی(نمایان)به نزد شمع مگوی(نه هرکه داشت عصا، بود موسی عمران)-پروین اعتصامی
  2. مرا وصال نیابد همان امید خوش است(نه هرکه رفت رسید و نه هرکه کشت درود)-سنایی

همانندی ها: نه هرکه روَد رسد(کیمیای سعادت) نه هرکه کارَد درَود(کیمیای سعادت)

  1. اگر مراد نیابم مرا همین بس است(نه هرکه رفت رسید و نه هرکه گفت شنود)-سعدی
  2. هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست(نه هرکه سر، بتراشد قلندری دارد)-حافظ

سر تراشیدن: پیروان شیخ جمال الدین ساوه ای چهارضرب می کردند یعنی موهای ریش و سبیل، ابرو و سر خود را می تراشیدند تا چون پیرمراد خود، پارسایی و قلندری خود را نشان دهند. در برخی نسخه های حافظ “سر نتراشد” آمده است چرا که رسم صوفیه و درویشان فرو هشتن موی و داشتن گیسوان بلند بوده است. (اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندی- تو نیز جامه ی ازرق بپوش و سر بتراش-سعدی) و امّا “هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست”

ایهام نازکی دارد : نکته های بارکی مطرح است. ب-مسئله

برجسته تر از مو و تراشیدن آنست.

  1. پیام اهل دل است این خبر که سعدی داد(نه هرکه گوش کند معنی سخن داند)-سعدی
  2. (نه هرکه مقنعه بر سر فکند شد بانو)نه هرچه شیرین باشد بود شکر و قند- فاطمه سلطان خانم
    چامه سرای سده ی ۱۳
  3. تن آدمی شریف است به جان آدمیت(نه همین لباس زیباست نشان آدمیت)-سعدی

این بیت به طنز نیز چنین خوانده شده است:

“تن آدمی شریف است به جان آدمیت؟! نه! همین لباس زیباست نشان آدمیت!”

همانندی ها: ۱- جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال-حافظ

۲- آدمیّت نه به پول و نه به ریش و نه به جان هندوم، پول و بزم ریش و سگم جان دارد. ۳- موی بلند، دم خره، سرخ و سفید چغندره

  1. به رنج اندرست ای خردمند گنج(نیابد کسی گنج نابرده رنج)
  2. ز جوزش قشر خشک(سبز)افتاد در دست(نیابد مغز هرکو پوست نشکست)-شبستری
  3. (نیابد هیچ کس عمر دوباره)به علمی رو کز آنت نیست چاره-جامی

همانندی: عمر دوباره نداده اند کسی را- فرخ سیستانی

  1. (نیابی تو بر بندِ یزدان کلید) چو پروردگارش چنین آفرید-فردوسی
  2. نباشد مار را بچه بجز مار(نیارد شاخ بد جز تخم بدکار)-اسعد گرگانی
  3. دلی از دست بیرون رفته سعدی(نیاید باز تیر رفته از شست)-سعدی
  4. (نیاید رهبری از مردم کور)نخواهد آفتاب از مشعله (چراغ)نور-عطار
  5. (نیاید ز مرد خِرد کار بد)ندید او ز ما هیچ کردار بد- فردوسی
  6. (نیاید کار شیطان از فرشته) فرشته است این به صد پاکی سرشته
  7. مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد(نیت خیر مگردان که مبارک فالی است)-حافظ
  8. هفت رنگ است زیر هفت اورنگ(نیست بالاتر از سیاهی رنگ)-نظامی

هفت اورنگ: هفت برادران، بنات النعش. هفت اورنگ مهین: دُب اکبر و هفت اورنگ کهین: دُب اصغر (دُب =خرس)

  1. (نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست(یار))چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم-حافظ

“الف” در ادبیات فارسی بیشتر مشبه به قد و قامت قرار می گیرد.

(دال زلف و الف قامت و میم دهنش-هرسه دامند بدان صید جهانی چو منش-کمال خجندی).

“الف” از رمزهای عرفانی و کنایه از توحید است.

معنی عرفانی بیت: استاد طریقت ما به من تنها یک حرف آموخت- و آن الف بود که کنایه از وحدت است و در دل اندیشه ای جز او ندارم.

همانندی ها:۱- هرگز منش تو از لوح دل و جان نرود- حافظ. ۲- وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من-سعدی

  1. (نیست جز رنج، راحت دنیا)خنک آن کس که کرد هر دورها- صائب

خنک: خوشا!، آفرین!

  1. گفتگوی ناصحان کرده است خون دل، سیاه(نیست خون مرده را پروای زخم بیشتر)-صائب
  2. هرگنه عذری و هر تقصیر دارد توبه ای(نیست غیر از زود رفتن عذر بی جا آمدن)-صائب
  3. راست گویند حکیمان جهاندیده که نیست (لاله بی داغ و شِکر بی مگس و گل بی خار)-قاآنی
  4. به تلخ و ترش رضا ده به خوان گیتی بر(که نیشتر خوری اگر بیشتر خوری حلوا)-خاقانی

زیان بود چو فراوان خورند شهد و شکر(مسعود سعد). از خوردن پر ملال خیزد(نظامی). رنج آورد طعام که بیش از قدر بود(سعدی). عقل ز بسیار خوری کم شود- دل چو سپرغم، سپرغم شود- نظامی

  1. هست تنهایی به از یاران بد(نیک با بد چون نشیند، بد شود)-مولوی
  2. (نیک بخت آن کسی که داد و نخورد)شوربخت آنکه او نخورد و نه داد-رودکی
  3. (نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار)خودپسندی جان من برهان نادانی بود-حافظ
  4. با آن لب شیرین چه دهی پاسخ تلخم؟(نیکو نبوَد پاسخ تلخ از لب شیرین)-معزی
  5. (نیکویی بَر دهد به نیکوکار)باز گردد بدی به بدکردار- از تاریخ گزیده
  6. صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را-(نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟)
  7. کافرم گر رنج خود بر یک مسلمان افکنم(نیم نانی می خورم تا نیم جانی در تن است)-
    شهاب الدین سمر قندی

پایان واج “ن”

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصت و هشتم

واج “و”

  1. ز خاندان قدیمم من و تو، خوددانی(که واجب است مراعات خاندان قدیم )-ز روزگار عزیز تو آن طمع دارم- که داد من بستانی ز روزگار لئیم. مرا ز دست برفته است سیم و زر جمله- از آن شده است مرا روی و موی چون زر و سیم- عبدالواسع جبلی.
  2. هاتِف خلوت به من آواز داد(وام چنان کن که توان باز داد)-نظامی

هاتِف: آواز دهنده. گفته شده است که آغازِ گشت مینوی (معنوی) نظامی با سخن هاتفی آغاز شده است که او را به رها کردن پیکر فرا می خواند تا به جایگاه “موتوا قبل ان تموتوا” (بمیرید پیش از آنکه مرگ به سراغ تان بیاید) بهره مند شود و شاید او را به آسمان بر شدن (عروج) فرا می خواند که البته این سخن (خطاب) در شب و به انگیزه همان یادآوری (ذکر) و نیایش های شبانه روی می نماید.

  1. (وای از آن علمی که از بی عقل گردد منتشر) وای از آن زهدی که از بی علم یابد انتشار-سنایی
  2. گر گرفتارم کنی مستوجبم (ور ببخشی، عفو بهتر کانتقام)-سعدی
  3. پدر کز من روانش باد پر نور- مرا پیرانه پندی داد مشهود

که از بی دولتان بگریز چون تیر- (سرا(وطن) در کوی صاحب دولتان گیر)-نظامی

صاحب دولت: بختیار، کامروا، نیک بخت. وطن: شهر زادگاه

  1. گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم(وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک)-حافظ
  2. وصلش”اخسیکتی” امید مدار (که وفا با جمال کم سازد)-اثیر اخسیکتی.

اثیر اخسیکتی از چامه سرایان سده ششم هـ.ق بوده است نمونه ی دیگر از چامه ی او:

“خدمت جمال کم کنم که فزون است-پایه ی نطقم ز قد کوته افهام”

  1. نبینی که چشمانش از کهرباست؟ (وفا کردن از سنگ چشمان خطاست)-سعدی
  2. (وفاداری مجوی از دهر خونخوار)محال است انگبین در کام ارقم-سعدی

ارقم : مار سیاه و سفید(ابلق) بسیار کشنده است.

دنیا به مار می ماند. چهره اش نرم و هموار است و در درونش زهر مرگبار. ساده انگاران نادان بدان گرایند و خردمندان دانا از آن دور نمایند. شیخ اجل سعدی در اندرزهای خود این دیدگاه را استادانه به نظم کشیده است . (که اعتماد نکردند بر جهان عُقّال(خردمندان)) “که پشت مار به نقش است و پشت او قتال(بسیار کشنده)”

در مواردی لت دوم بیت شماره ۹ به گونه ی “وفایی از کسی جو که امین است، نیز نوشتار شده است.”

  1. جفا کن تا توانی کرد زیراک(زیرا که) (وفا در مذهب خوبان روانیست)-جمال الدین عبدالرزاق

هر گفته سراینده ای نمی تواند سنجه رفتار ما باشد. بیشتر بزرگان وفاداری را سپارش کرده اند؛  نه جفاکاری را !

  1. “مصاحب”در ره عشق جهانسوز(وفا و مهر از کودک بیاموز)-مصاحب
  2. (وفای عهد نکو باشد ار بیاموزی) وگرنه هرکه تو بینی ستمگری داند- حافظ

“وفا و عهد” نیز نوشته شده است. حافظ و بسیاری از چامه سرایان “عهد و وفا” و نیز “وفا و عهد” را به کار برده اند (وفا و عهد نکو باشد..) و یا “بسوخت حافظ و در عشقبازی او – هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است”

  1. (وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی) حاصل از حیات ای دل یک دم است تا دانی-حافظ

وقت از زبانزدهای عرفانی است. وقت خوش عارفانه همانا گونه ای “بی وقتی” و رهاشدن از چیرگی زمان و مکان است. خود حافظ در چند مورد، واژه ی وقت را به کار برده است: (بیا که وقت شناسان دوکون بفروشند- به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی)

  1. در روز مرگ آمدی ای غمگسار دل(وقتی نیامدی که بیایی به کار دل)
  2. فریاد در این شهر، ز هر گوشه بلند است(ویران شود این شهر که فریاد رسی نیست)

واج “هـ”

  1. ز دست دیده و دل هر دو فریاد (که هرچه دیده بیند؛ دل کند یاد)

بسازم خنجری نیشش ز فولاد- زنم بر دیده تا دل گردد آزاد- باباطاهر

براستی این نگاه است که بر دل ما کارای بد می گذارد و بابا طاهر نیز خود خنجری ساخته بر دیده فرود می آورد و بر دل می نهد.

  1. نگر تا چه گفته است مرد خرد(هرآن کس که بد کرد، کیفر برد)-فردوسی
  2. دلبری کن و دست دشمن بپیچ (هراسنده مردم نیرزد به هیچ)-ادیب پیشاوری
  3. شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی (هر گزندی(۱)که به هرکس برسد از خویش است)-صائب

(۱)به گونه “هر شکستی” و یا هر بلایی نیز گفته شده است.

چه نزدیکی میان سنگ و شیشه است؟ یکی از سازندگان شیشه ماده کانی سیلیس به فرمول (SiO2)n است که در ساختار سنگ ها یافت می شود.

همانندی ها: ۱-“خویش است که در پی شکست خویش است”. ۲-“همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد-سعدی”. ۳- “همه ترسند از بیگانه من از خویش می ترسم”. ۴- “من از بیگانگان هرگز ننالم- که با من هرچه کرد آن آشنا کرد-سعدی”. ۵- “دشمن من، میان سینه ی من-صائب”.

۶- “پَرِ من است که بَرِ من است”. ۷- “شکایت از که کنم، خانگی است غمازم- حافظ (غمّاز بسیار سخن چین و آشکار کننده راز)”. ۷- “چون دوست، دشمن است شکایت کجا برم؟-اظهری”.
۸-“پیوسته دلم ز خویشان ریش است-بابا افضل”. ۹- “همه ترسند از اغیار و من از یار می ترسم-فیض دکنی”. ۱۰- “یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت-صائب”. ۱۱-“کم گریز از اژدر(اژدها) های نر-
ز آشنایان و از خویشان کن حذر-مولوی”

  1. (هر بیشه(هر بیسه)گمان مبر که خالی (نهالی)است)شاید(باشد) که پلنگ خفته باشد-سعدی
  2. در باغ جهان یک گل بی خار نباشد(هرجا که رقیب است به پهلوی حبیب است)-هلالی
  3. سعدی سر سودای تو دارد نه سرِجان(هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن)-سعدی

عیّار: تردست، زیرک، چالاک و …

  1. ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست(هرچه آغاز ندارد نپذیرد فرجام)-حافظ

داستان من و دلدارم ازلی و ابدیست(پروردگار) چراکه هر چیز که ازلی و ابدی باشد پایانی ندارد.

  1. (هرچه آن خسرو کند شیرین بود)چون درخت تین (انجیر) که جمله تین کند-مولوی

یعنی “هرچه از دوست رسد نیکوست” و گاهی نیز کنایه؛ پیروی کورکورانه است.

همانندی ها: ۱-“هر عیب که سلطان بپسندد هنر است”. ۲-“مگسی را که تو پرواز دهی شاهین است-سعدی”

  1. گرچه رنجوری؛ صبوری کن که در دار فنا(هرچه آید برسر فرزند آدم بگذرد)-عبدالواسع جبلی
  2. گر زنی تیغم به سر، ور تاج بخشی فرق نیست(هرچه بادا باد ما کشتی در آب انداختیم)-ناصح

همانندی: ما توکل بر خدا کردیم و بر دریا زدیم.

 

  1. دولت او هست چون تقدیر ایزد لم یزل(پاینده)(هرچه باشد لم یزل ناچار باشد لایزال)-حافظ

همانند: هرچه آغاز ندارد نپذیرد فرجام- حافظ

لم یزل(جاویدان) و لم یزال از ویژگی های پروردگار است.

به نوشته دانشبد دهخدا لم یزل (بی زوال) در بُن یزال بوده است و چون “لم” جازم بر یزال آورده شود پایانش جزم نموده “الف” به التقای ساکنین افتاد.

باشنده لم یزل؛ یعنی قدیم.

ناگزیر جملگان حی قدیر(توانا)

لایزال و لم یزل فرد بصیر (بینا) مولوی

چون موسی بر لم یزل و لایزال حکمی کرد که او را استحقاق نبود داغ فرمان بر جبین(پیشانی) خیال او نهادند- کلیات سعدی. لم یزل وابسته به گذشته ولی لایزال وابسته به زمان کنون است و لم یزل وابسته به آینده.

  1. (هرچه بگندد نمکش می زنند)وای به وقتی که بگنند نمک!- جامی

ناصرخسرو نیز چنین سروده است:”گوشت چون گَنده شود او را نمک درمان بوَد. چون نمک گنده شود، او را به چه درمان کنند؟”

همانندی ها: “چو کفر از کعبه برخیزد کجا ماند مسلمانی؟”. “همه ی پلیدی ها را با آب شویند و
پلیدی های آب از هیچ چیز شسته نشود.”

  1. نه زر و سیم و نه باغ و نه دکان می ماند(هرچه در راه خدا می دهی؛ آن میماند)-صائب
  2. (هرچه کاری، بِدرَوی و هرچه گویی بشنوی) این سخن حق است و حق زی مرد حق گستر برند-سنایی
  3. کار نه این گنبد گردون(گردان)کند(هرچه کند، همّت مردان کند)-خواجو
  4. (هرچه کنی به خود کنی؛ گر همه نیک و بد کنی)کس نکند به جای تو، آنچه به جای خود کنی-اوحدی

زن بد سرشتی با خمیری زهر آگین نانی پخته به درویشی می دهد تا به او نشان دهد اینکه می گویی “هرچه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی، از پایه نادرست است. آن زن پسری داشت که گم شده بود و ناگاه سر و کله اش پیدا می شود و به درویش درودی گفته و می گوید گرسنه ام” درویش از همان نان به پسر می دهد و درجا حالش به هم می خورد. درویش بی درنگ آن زن را آگاهی
می دهد و به درویش می گوید حقا که درست می گفتی که “هرچه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی”. نمونه این رخداد به گونه دیگر گفته اند. پنداره زبانزد بالا در قرآن و سخنان بزرگان کیشی به گونه های زیر گفتار و نوشتار شده است:

۱- “قُل خیراً تذکر به خیر”(خوبی گوی تا به خوبی یاد شوی-حضرت علی(ع))

۲- “من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعلیها”هرکس کار شایسته ای به جای آورد، برای خود به جا آورده است و کسی که کار بد کند به زیان خودش است. نشانه ۱۵ از سوره جاثیه.

۳- اگر می خواهید خداوند شما را ببخشد، شما نیز دیگران را ببخشید. (وَلیعفوا وَلیصفحوا اَلا بحتون اَن یغفرالله لکم- نشانه ۲۲ نور) آنها باید ببخشند و چشم بپوشند، آیا دوست نمی دارید؟

۴- “اِرحم تُرحم” (مهربانی کنید تا به شما مهربانی کنند-علی علیه السلام)

۵- “تحتوا علی ایتام الناس یتحنن ایتامکم” (به بی سر پرستان مردم مهربانی کنید تا بی سرپرستان شما مورد مهربانی واقع شوند- حضرت محمد(ص))

۶- “اِن تنضر والله ینصرکم”(اگر می خواهید پروردگار شما را یاری کند او را یاری کنید.)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *