«سرپوش» مردم ایران قدیم

(بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه         ؛         زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد)

در نشست کوتاه و «گپ» و «گفتی» که با جناب جواهری داشتیم؛ بنا را بر آن نهادیم تا جستاری به ایجاز در مورد سرپوش مردان قدیم ایران داشته باشیم. خاصّه آنکه ضرب المثل های عامیانه امّا پندآموز و اشعار زیادی از شعرایی چون فردوسی، سعدی، حافظ، فرّخی، منوچهری و بسیاری دیگر در این زمینه در میان مردم ساری و جاری است. که به صورت مصداقی و موردی نیز به آنها اشارتی خواهد رفت تا ما را نیز از این «برک» و یا نمد؛ کلاهی بر سر، نصیب شود.

۱-تعریف کلاه: کلاه به پوشاکی گفته می شود که به خاطر محافظت از سر، ایمنی، دلایل دینی و پایگاه اجتماعی بر سر گذاشته می شود. جنس آن می تواند از پوست، نمد، «برک» (پشم شتر)، پارچه زربفت، حصیر و جز اینها باشد. مخفّف آن «کله» است (نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست ؛ کلاهداری و آیین سروری داند  حافظ) . کلاه را اقسام گوناگون باشد: سیلندری (استوانه ای) ، کلاه لبه دار (Chapeau) ، کلاه افسری، کلاه پهلوی پیشدار (برگرفته از ارتشیان فرانسه)، کلاه ایمنی، آهنی، حصیری، تتری (تاتاری) یا مغولی (حاجت به کلاه «برکی» داشتنت نیست ؛ درویش صفت باش و کلاه تتری دار  سعدی)

۲- تاریخچه کلاه: تصویر کشف شده در یکی از معابد مصر – موسوم به معبد «توم» نقاشی مردی را نشان می دهد که کلاه حصیری شکل بر سر دارد که این کلاه احتمالاً به مصریان بر می گردد. بدین ترتیب به باور تاریخ شناسان، اولین وسیله ای که به عنوان محافظ از بدن در برابر عوامل طبیعی ساخته شده کلاه و اولین شغل نیز کلاه دوزی بوده است. مردم ایران تا قبل از ظهور اسلام کلاه بر سر می گذاشته اند. اما بعد از ظهور اسلام استفاده از عمامه و دستار (کلاهی شبیه عمامه) را ترجیح می دادند و این موضوع تا زمان سلسله عثمانی در ایران رواج داشت به طوری که عثمانیان به رغم اینکه کوشیدند تا که تغییراتی در تن پوش و سرپوش مردم ایران به وجود آورند اما توفیقی عایدشان نگشت.

در زمان صفویه که شاهان آن اصرار داشتند تا خود را از طبقه سادات و معتقد به مذهب شیعه اثنی عشری معرّفی کنند، استفاده از عمامه سبز در میان عده زیادی از مردان رواج یافت. در این دوره پادشاهان و درباریان عمامه ی سبز و یا تاج و «جقّه» ای از جواهر که در قسمت جلو آن نصب می شد بر سر می گذاشتند امّا علما و برخی از معمّرین عمامه ای سبز اما بدون تزیین بر سر می گذاشتند.

(جقّه = جسم زینتی به شکل خورشید و ماه و جز اینها که به کلاه و یا تاج خود می زدند)

در دوره ی افشاریه و زندیه عمامه های سبز رنگ، جای خود را به «عرقچین» و شال ترمه ای داد که در اطراف کلاه، پیچیده می شد. در دوره ی قاجاریه؛ مردم؛ متعمّم و عبا به دوش بودند و به دستور سراج الملک (حاکم اصفهان) علما باید عمامه سفید بر سر داشته (مشایخ)، کسبه، عمامه زرد رنگ و شیرشکری (زرد کم رنگ) داشته باشند که هنوز هم در برخی شهرها دیده می شود. رویه دوران افشاریه و زندیه در دوره ی قاجاریه مورد تأیید آقامحمدخان قاجار و پس از وی فتحعلی شاه قاجار و ناصرالدین شاه قرار گرفت. بدین ترتیب ، شال و کلاه به صورت بخش جدانشدنی پوشاک مردان ایرانی درآمد. اما بعداً شال را رها کرده به کلاه بسنده کردند. کلاه در عشایر ایران انواع و اقسامی داشته – به ویژه اینکه تابع سنّت حمل آنها می باشد. از جمله ؛ کلاه بختیاری و قشقایی ویژه ایلات و عشایر جنوب ایران شهرت خاص خود را دارد.

در آن روزگاران، اهمیّت کلاه برای مرد به منزله اهمیّت چادر و پوشش برای بانوان بوده است. و به همان نسبت که ممکن نبود زنی بدون پوشش در ملاء عام ظاهر شود، مردی نیز که کلاه بر سر نداشت در انظار دیده نمی شد. در آن دوران ؛ سربرهنگی اضافه بر آنکه نشانه بی ادبی و بی وقاری بود، مطابق روایات (معلوم و یا مجهول) موجب فقر، ننگ، بی آبرویی، روان پریشی و جنون محسوب می شد. چنانکه جز دیوانگان، سایر مردم عادی هم بدون کلاه دیده نمی شدند و حتی کسانی که استطاعت تهیه کلاه را نداشتند سر خود را با دستمال، شال و یا نظایر آن می پوشاندند، یعنی در مجموع، کلاه را نشانه ی مردی و مردانگی و نداشتن آن ، وهن به خود تلقی می گردید. پوشیدن کلاه فقط به خاطر گرمی و سردی هوا نبوده است و جالب اینکه از جمله دشنام های تند و دوآتشه به هنگام خودستایی و تبرّز این بود که اگر نتوانم چنین و چنان کنم، کلاهم را بر میدارم و لچک زنان بر سر می کنم. بالاتر گذاشتن کلاه در مواردی بیانگر منیّت و تفرعن بیشتر و از سر برداشتن آن در یک لحظه نشانه ی ادای احترام به بزرگتران و بزرگان بوده است. گذشتگان، کلاه را از آن جهت ضروری می دانستند که «سر» ، سلطان و فرمانده تن به حساب می آید و معتقد به رعایت حرمت هرچه بیشتر برای این عنصر بودند و بدین ترتیب استفاده از کلاه از حالت عادت و روزمرگی خارج شده و به صورت ضرورت اجتناب ناپذیر درآمده تا جایی که مردان، حتی هنگام خواب، «عرق چین» و یا شب کلاه هایی بر سر می گذاشتند تا سرشان برهنه نماند. روزها نیز معمولاً در زیر کلاه، عرق چین هایی بر سر می نهادند تا اگر بنا به ضرورت ، ناگزیر به برداشتن کلاه خود شوند، ساتر و پوششی بر سر داشته باشند.

طبقات مختلف اجتماع شکل ظاهری کلاهشان از دیگران متمایز بوده، مردما متمکّن که توان مالی بیشتری داشتند سعی می کردند تا جنس، اندازه و شکل کلاهشان متمایز از دیگران باشد. در این زمینه رقابت، بلکه چشم و هم چشمی رواج داشته است. بماند که (در سر، عقل باید، بی کلاهی عار نیست) و یا به فرموده حکیم طوس: (سری را کجا تاج باشد کلاه    نشاید برید ای خردمند شاه)

مخلص کلام اینکه در ارتباط با همین امر، کلاه دوزان و کلاه مالان در آن زمان ، بازار بسیار پررونقی داشته و میزان «گوی سبقت» ربودن کلاه تا به آنجا رسید که محمدعلی شاه به منظور صرفه جویی در هزینه های عمومی از یک سو و از سوی دیگر به دلیل آنکه درازی بی رویه کلاه ها شتابی فزآینده داشت و حتی در مواردی به تمسخر و استهزاء می کشید، لذا مقرر گردید تا کلاه ها از حد رایج کوتاهتر شود و صد البته این امر وسیله ای گردید تا آن زمان که عده ای جز مداحی و مدیحه سرایی شاهان هنر دیگری نداشتند، چاکر درگاهی و سرسپردگی را با اشعاری از این دست ابراز کنند که :

(کلاه سروقدان بسکه سربلندی کرد ، به حکم شاه جهان کرده اند کوتاهش – میرزا عباس فروغی)

معروفترین کلاهی که مردم آن زمان بر سر می گذاشتند کلاه های نمدی با کیفیت های مختلف بود که نوع مرغوب این گونه کلاه ها، کلاهی بوده که از «کرک» شتر تهیه می شده و نوع دیگر آنرا «فینه» می گفته اند. این کلاه در انتهای خود به یک منگوله متصل بوده به انضمام شالی که دور آن می بستند. این کلاه ها مورد استفاده مداحان قرار می گرفت و معمولاً تجار، معاریف و کسان دیگری که می خواستند مال و منال خود را به رخ دیگران بکشند فینه های شیر و شکری بر سر می گذاشتند. کلاه پوستی نیز به اشکال مختلف ؛ خواستاران و خریداران متعددی داشته و گویا بهای یک کلاه معمولاً بین سه ریال تا چهل ریال بوده است. با توجه به اینکه در سال های آخر سلطنت ناصرالدین شاه قیمت یک «من» (سه کیلوگرم) نان متجاوز از یک ریال نبوده، می توان نتیجه گرفت که مردم تهران چه هزینه هایی را صرف کلاه خود می کرده اند.

۳- کلاه پهلوی و شاپو: اجرای کودتای سوم اسفند (حوت) ۱۲۹۹ توسط رضاخان میرپنج با همدستی سیدضیاءالدین طباطبایی و بر افتادن سلسله قاجاریه و برآمدن سلسله پهلوی (سال ۱۳۰۴) و مسافرت پهلوی اول به ترکیه سکولار دوران آتاتورک، همه و همه زمینه ای بود تا رضا شاه به موازات سایر بگیر و ببند های سیاسی و دخالت در شئون مختلف با شدت و حدّت هرچه بیشتر به تغییر و تحوّل در آداب و رسوم و سنن مردم ایران بپردازد و کشور را سراسر مستفرنگ (فرنگی مآبی، غرب زدگی) کند. او با مطرح کردن تغییر کلاه و لباس ، مبارزه آشکار و فراگیر خود را با سنّت گرایی به اجرا درآورد.

در جریان به تصویب رسیدن قانون جنجال برانگیز متحدالشکل کردن پوشش ها در مجلس شورای ملی سال ۱۳۰۷، یکی از نمایندگان مخالف تصویب قانونی این الزام می گوید : اجازه بدهید که اختیار کلاه و با پوزش (تنبان) مردم به دست خودشان باشد. امّا این قانون به تصویب می رسد. چیزی که هست مراجع تقلید و سایر افرادی که به نحوی در ارتباط با مسایل روحانیت بودن و نیز کارگران سخت کار و شکارچیان از مشمول این قانون مجزا بودن و متخلفین به جزای نقدی و زندان چند روزه محکوم می شدند. در اینجا از بیان رفتار شرم آور و خلاف اخلاق انسانی افراد نظمیه آن روز (نیروی انتظامی امروز) شهرها و افراد امنیه روستاها (پاسگاه امروزی) با مردم بی پناه خودداری می کنیم، چون خامه سرشکسته ما از تحریر مصادیق آن پوزشمند است ، (من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر ، من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش) اما زبان توده ی مردم این جمله ابهام دار بوده که: « هم کلاه از سرمان برداشتند و هم کلاه بر سرمان گذاشتند! »

مخالفت با کلاه پهلوی به این دلیل بوده که مانع از تماس پیشانی به خاک هنگام سجده می شده است. مکتوب است که به یکی از نمایندگان شیراز در مجلس شورای ملی گفته می شود که آقا سید دوستت هم که جلای وطن شد ! او در پاسخ می گوید: «الخیر فی ماوقع !» به تعبیری : چه بهتر که رفت.

(یک دو روزی پیش و پس شد ورنه از جور سپهر            بر سکندر نیز بگذشت؛ آنچه بر دارا گذشت)

و در پایان به عنوان حسن ختام ضرب المثل ها و شعرها در مورد کلاه:

الف  بلبل نبود عاشق گل این کلاه را ،           ما دوختیم و بر سر بلبل گذاردیم

ب  ز بادی کو، کلاه از سر کند دور                گیاه آسوده باشد؛ سرو ؛ رنجور

پ  تو بگو برو کلاه بیار تا من کلاه با سر بیاورم (کاسه داغ تر از آش)

ت  آنکه بود شرم و حیا بر سرش                  خلق ربایند کلاه از سرش (ایرج میرزا)

ث  در کلاه تو هیچ پشمی نیست                 ای کلاه تو چون سر پدرت ! (کمال اسماعیل)

ج  با یک کلاه مشکل است، دو سر پوشیدن ( شرط عاشق نیست با یک دل، دو دلبر داشتن)

چ  صد سر را کلاه است و صد کور را عصا (آب زیرکاه و یا زیرک است)

ح  کله بر فرق سر زیبد؛ کفش بر پای (امیر خسرو دهلوی)

خ – «کل» (کچل) اگر کلاه داشت سر خود می گذاشت . (کل اگر طبیب بودی ، سر خود دوا نمودی)

د  من از آسیاب آمده ام، کلاه تو آردی است؟!!

ذ  هر که سرش سوزد ؛ کلاه دوزد.

ر  کلاه ما که پشمی ندارد (حرف مان خریداری ندارد)

ز  کلاه قجری نه آستر دارد و نه رویه .

ژ – «کل» که کلاه از سرش افتاد ؛ از های و هوی نمی ترسد.

س  از سر گذشته را به کله احتیاج نیست (از جان گذشته را به مدد احتیاج نیست)

ش  دست بشکند در آستین و سر بشکند در کلاه

ص  از آسمان کلاه می بارد، اما برسری که سر ، فرود آرد (خواجه عبداله انصاری)

ض  یا سر می رود یا کلاه می آید.

ط  چه سر، به کلاه، چه کلاه به سر (چه علی خواجه، چه خواجه علی)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *