حاج میرزا آقاسی

سیاستگزاران دوران قاجاریه –بخش دوم

صدر اعظمی واله و شیدای «توپ» و «قنات» (حاج میرزا آقاسی)

« نگذاشت   به ملک ، حاجی  دِرَمی                                             شد صرف قنات و توپ ، هر بیش و کمی

نه مزرع دوست را از آن آب نمی                                        نه ، خایه ی خصم را از آن    توپ      غمی ! »

الف – زادروز و دودمان :

از زمره سیاستگزاران دوران قجری ؛ ملا عباس (میرزا عباس) متخلص به «فخری» معروف به «حاج میرزا آقاسی ماکوئی» (ایروانی) فرزند میرزا مسلم ایروانی است که در سال ۱۱۶۳ ه . ش . (۱۱۹۸ ه.ق.) در یک تبار برزگر در ماکو زاده می شود. نام بنیادین او میرزا عباس از تبار بیات ایروانی است که شاه عباس ، خانواده آنان را از ایروان (در ارمنستان) به دره ماکو جا به جا کرده و اسکان می دهد تا امنیت این گذرگاه کوهستانی را که دهه ها در دست راهزنان در کلات ماکو بوده است نگهداری کنند. چون نام پدربزرگ (میرزا عباس) را بر روی نام نوه نهاده بودند او را در خانواده به این نام (عباس) صدا نکرده و «آقاسی» (به ترکی سرور) می گفته اند تا بزرگداشت نام پدربزرگ را پاس داشته باشند.

آقاسی در ابتدا نزد پدر و سپس در روزهای ماندگاری چندگاهه استاد عبدالصمد (سرشناس به فخرالدین) همدانی در پیشگاه استاد فخرالدین شاگردی (تلمذ) می کند و در زمانی کوته، آنچنان شیفته و شیدای دانش و منش استاد خود می شود که چون استاد و پیشوایش (مراد) دوباره از همدان راهی کربلا و نجف می شود. آقاسی در سن ۱۴ سالگی همراه پدر خود برای پیگیری دانش اندوزی به عتبات عالیات رفته و در نزد ملاعبدالصمد که فردی دین شناس ، واژه شناس، فرزانه ، سخنگو و نویسنده کتاب های «ریاضی المسائل» و کتاب ناتمام در واژگان بوده و در گدایش هم فزون دانشمندی بنام بوده است ، به یادگیری دروس الهیات ، حکمت و عرفان می پردازد.

این دانشمند و دانشجو نسبت به یکدیگر به گونه پیشوا و پیرو (مراد و مرید) در می آیند. عباس، دختر استاد را به زنی می گیرد و به میرزا آقاسی شناسه می شود. از سویی چون میرزا آقاسی سرشت شعری نیز داشته به پاسداشت استاد و پیشوای خودش تخلّص «فخری» (همانند قائم مقام که تخلّص ثنایی داشته) را بر می گزیند.

ما در این نوشتار و جستار به فراخور گزاره چند نمونه از اشعار ایشان را بیان خواهیم داشت : ۱ – «فخری» دگر تو بیش مگو شرح ظلم دهر – کز خون دل به گور، قدم رنجه می کنی !   ۲ – و یا اینکه او مناجات شبانگاهی امام علی (ع) را به نظم در می آورد ( الهی لئن جَلَّت و جَمّت خطیئتی – فعفوک عن ذنبی اَجل و ، اوسع ) « بار الها گرچه می باشد گناهم بس عظیم – عفوت افزون است و ، اوسع از گناه و از خطا »

میرزا آقاسی در بازه زمانی شاگردی (تلمّذ) نزد عبدالصمد ، همچون پیشوای خود به رشته درویشی در می آید ( آتش از خانه همسایه درویش مخواه – آنچه از روزن او می گذرد ؛ دود دل است – سعدی ) و ( درویش را نباشد برگ سرای سلطان – مائیم و کهنه دلقی کآتش بر آن توان زد ) . خواهیم دید که چگونه درویش میرزا آقاسی به سرای سلطان راه پیدا می کند و خود ، صدارت طلب تر از صدارت عظمی می شود. ملافخرالدین (ملا عبدالصمد) در روند یورش و چیرگی وهابیان تکفیری (مسلمانی که مسلمان دیگر را به کفر بدنام می کند) سعودی بدین گونه به شهادت می رسد که روز عید غدیر (۱۸ ذیحجّه) سال ۱۲۱۶ ه.ق. به گناه شیعه بودن (رافضی) با نیرنگ از خانه فرا خواند شده و به شهادت می رسد.

در این زمینه میرزا آقاسی چنین سروده است : « عبدالصمد ؛ فقیه خدا، شیعه ی حسین – در کربلا ؛ به تیغ بلا، رنجه می کنی ؟! » و چون وهابیان تکفیری ، زنان شیعیان را به عنوان کنیز و برده می ربوده اند ، میرزا آقاسی برای نگهبانی از ناموس خود و خانواده بی پناه پیشوای شهیدش ؛ خانواده را با تدابیر امنیتی ویژه ای در همدان تحت قاپو (اسکان) می کند و خود با گیسوان پریشان و لباس فقر و درویشی به سرزمین آذربایجان (تبریز) می رود. ( لباس فقر به زاری نصیب هر کس نیست – خوشا تنی که بر او نقش بوریا افتد ) و در این شهر آغاز به تدریس می کند و از همین جا به «ملا آقاسی» آوازه می یابد.

ب – راهیابی به دربار عباس میرزای ولیعهد قاجار :

ملا آغاسی، گام به گام به میرزا بزرگ فراهانی (قائم مقام – صدراعظم فتحعلی شاه) نزدیک می شود و مورد مهرورزی وی قرار می گیرد و خرقه درویشی از تن رها ( آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت – حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو ) و لباس ملایی بر تن می کند. ( نقد صوفی نه همین صافی بی غش باشد – ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد ! ) و چون از دانش ریاضی، حکمت (فرزانش) الهی، عرفان (یکتا شناسی) و تصوّف (پشمینه پوشی) اندوخته داشته است ، میرزا بزرگ قائم مقام، آموزش و پرورش فرزند خود (میرزا موسی) را به وی واگذار می کند.

پیشکاری در سامانه قائم مقام بزرگ، انگیزه ای می شود تا ملا آقاسی هر از چند گاهی به پیشگاه عباس میرزای نایب السلطنه شرفیاب شود و پس از چندی جایی در دربار برای خود باز کند و دارای نام و نشانی شود. پس از درگذشت قائم مقام بین دو پسرش (میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی) بر سر جانشینی پدر کشمکش شدیدی در می گیرد. حاجی میرزا آقاسی جانب شاگرد خود (میرزا موسی) را می گیرد. از همین جا چالش میرزا آقاسی با قائم مقام دوم آغاز و نهادینه می شود. ( نه عمر خضر بماند نه مُلک اسکندر ؛ نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش ! ) میرزا ابوالقاسم با همه وجود شایستگی، زیرکی و فرزانگی، فردی بسیار کین توز، سنگ دل و بی گذشت بوده است. پس از آنکه وی به فرمان سرراست فتحعلی شاه به جانشینی پدر خود گماشته می شود به جبران همیاری میرزا آقاسی از شاگرد خود (میرزا موسی) به آزار او دست می یازد. میرزا آقاسی نیز به دائی عباس میرزا (امیرخان) که والی خوی و مورد نگرش عباس میرزای ولیعهد نیز بوده پناه می برد و به خدمت وی در می آید.

عباس میرزا در سفری که به خوی داشته ، میرزا آقاسی را به آموزش سه تن از شاهزادگان (فرزندان ولیعهد) بر می گزیند. ( نوادگان فتحعلی شاه به طور سنتی در خوی ساکن می شدند ) او در جریان جنگ های دوم ایران و روسیه به نام معلم شاهزادگان در اردو شرکت می کند. میرزا آقاسی با زمینه سازی و ترفندهایی، پرورش محمد میرزا پسر ارشد عباس میرزا (نوه فتحعلی شاه) را به عهده می گیرد. پس اینکه گفته می شود میرزا آقاسی فردی سبک مغز و بی کیاست بوده اندکی ساده اندیشی و به نگرش بیشتری نیاز دارد.

میرزا آقاسی در روزگاری که به امر آموزش و پرورش محمد میرزا دست می یازیده از شیوه پرهیزگاری (تقوا)، یزدان شناسی (عرفان) ، گوشه نشینی (رهبانیت) و مواردی از این بافت فرجام را به جایی می رساند که عباس میرزا از بیانات محمد میرزا به این باور می رسد که میرزا آقاسی خود از پارسایان و نزدیکان به خداوند (اولیاء الله) و دارای شگفتی ها (کرامات) و پی برد (کشف) و خودآرامی (مراقبه) بوده ، محمد میرزا به مشرب درویشی (تصوف و عرفان) آشنا می سازد و از آنجا که سرشت عباس میرزا بر پایه پارسایی و پرهیزگاری سازمان یافته بوده است تا بدانجا می رسد که بیشتر زمان ها ، شام و ناهار را به نان خشک و اندکی سرکه بسنده می کنند، از خوردنی ها و پوشیدنی های فرستاده فرنگی ها پرهیز و دوری جسته و برای نمونه در تمام زندگی یک حبه قند روسی را تناول نکرده و لباس های دوخته شده از بافته های فرنگی را بدون شستن
نمی پوشیده است.

میرزا آقاسی همزمان با تبعید قائم مقام به خدمت فتحعلی شاه راه می یابد و مربی ویژه شاهزادگان را به سرشکستگی و نارسایی در امر پرورش در دید عباس میرزا جلوه می دهد و خود جای آن را می گیرد ! و بدین ترتیب رهیابی بیشتری در دربار پیدا می کند ! اکنون جای این پرسش باز مانده است که فردی که به گمان خود خاک را به نظر کیمیا کند، چنانچه پرهیزگار راستین بوده، یک سونگر نباشد چگونه بایسته و شایسته است تا از راه سخن چینی، زیر پای معلمی را خالی و خود جای آن را بگیرد – آن هم کسی که خود را با اسرار حق آشنا می داند ! « هر که را اسرار حق آموختند – مهر کردند و دهانش دوختند ! » و « حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش ! » آیا این ترفندها می توانند چیزی جز باز کردن دکان دونبش کید و تزویر و جز شستشوی مغزی باشد ؟ ( در میخانه ببستند خدایا مپسند – که در خانه تزویر و ریا بگشایند ! )

آن شناسه ها و این ترفندها نه تنها با یکدیگر همخوانی ندارند بلکه بوی سالوس آنهاست که مشام جان را آزار می دهد. گویا میرزا آقاسی ، حج یکی از بازرگانان ماکویی را می خرد و به زیارت حج می رود. شنیدنی است که در این سفر زیارتی؛ «عزت نسا خانم» هفدهمین یا هجدهمین دخت بیوه شوهر مرده فتحعلی شاه نیز همکاروانی میرزا آقاسی بوده و ایشان با خوشمزگی توجه شاهزاده خانم را به سوی خود جلب می کند (حج شان مبرور و سعی شان مشکور !) و سودای پیوند با بزرگان به پنداره خود راه می دهد. حاجی میرزا آقاسی به گونه ناشیانه ای به وسیله شازده کوچولوی ده ساله ای ! از این شهدخت بیوه خواستگاری می کند که ابتدا به گونه زننده و خوار داشتی پاسخ می شنود. اما سپس به شیوه دلبری که خود می دانسته به امر محمدشاه افتخار دامادی تبار قاجاریه را پیدا می کند و حاجیه عزّت نسا خانم را به زوجیت خود در می آورد.

پ – ماجرای صدارت عظمایی حاج میرزا آقاسی :

عباس میررزا از فرزند خود (محمد میرزا) قول می گیرد که هرگز خون میرزا ابوالقاسم فراهانی را بر زمین نریزد. محمدمیرزا در بارگاه ملکوتی حضرت امام رضا (ثامن الحجج) سوگند می خورد که ریختن خون قائم مقام دوم بر وی حرام باشد. به درستی نیز محمد شاه ، خون قائم مقام را نمی ریزد اما فرمان می دهد که دژخیمانش بدون خون ریزی بر سر او ریخته و با فرو بردن دستمالی در گلوی وی خفه اش کنند و چنین نیز رخ می دهد و به زندگی افتخار آفرین او نقطه پایان می گذارند.

به هر روی پس از برکناری (عزل) قائم مقام ؛ روس ها ، میرزا محمد خان امیرنظام زنگنه – فرمانده قشون ایران در آذربایجان را که با آنها سر و سر و بده بستان هایی داشته برای امر صدارت گزینش و نامزد می کنند. از سوی دیگر ، انگلیس ها نیز الهیار خان آصف الدوله را که زمان اندکی وزارت و صدارت فتحعلی شاه را به عهده داشته و در آن زمان فرمانروای خراسان بوده است را برای جایگزینی قائم مقام پیشنهاد می کنند. و این در حالی بوده که نه انگلیس ها به صدارت امیرنظام و گماشته روس گردن می نهند و نه روس ها به صدارت هوادار انگلیس ها خشنودی ابراز می دارند. در نتیجه سفرای روس و انگلیس به صدارت حاج میرزا آقاسی که هم مورد توجه و علاقمندی محمد شاه بوده و هم به گمانشان حاجی به کلی از امور سیاسی و کشور داری ناآگاه و فردی تأثیرپذیر است به توافق می رسند « تا کار مملکت برخاست رود ، امور کشور آشفته و کارانه دیوانی نیز فروهشته ماند» در نتیجه حاجی میرزا آقاسی ، ریگمند (وارث) دستاوردهای ویرانگی میشود که پیمان نامه ترکمانچای برای ایرانیان همراه خود داشته است.

از سویی جایگاه والای روحانیت این پروانه را به حاجی نمی داده که خود را وارد چرخه مسائل سیاسی نماید و از اینکه وی را صدراعظم خطاب کنند دل ناخوش داشته و برتر می دانسته تا وی را فرد اول مملکت بنامند. وی همچنین ابراز می داشته که « صدارت عظمی لباسی در خور بلندای میرزا محمدخان امیرنظام زنگنه است اما چون نصرت پادشاه اسلام پناه فرض ذمه من است و مرا در جهت شاه عقیدتی به کمال باشد چند روزی زحمت این خدمت بر خویش می نهم و دامن تقوای خویش به پلیدی های دنیوی آلوده می سازم تا محمد خان از آذربایجان رسیده و زمام و مهام امور به دست گیرد ». اما دیری نمی پاید که تغییر دیدگاه می دهد و به زدایش و سترون کردن هماوردهای سیاسی خود می پردازد. (حافظا می خور و رندی کن و خوش باش مدام – دام تزویر مکن چون دگران قرآن را)

برای نمونه به دستاویز پیش کش منصب صدارت ؛ امیرنظام را از آذربایجان فرا می خواند اما پس از دو ماه، وی را روانه آذربایجان می کند تا شکوه امیرنظام از دیدگاه مردم پایتخت دستی از دور بر آتش داشته باشد. و برای پیش گیری خطر عبداله خان امین الدوله که همچنان در اصفهان به سر می برده، در صدد بر می آید تا از راه مهربانی وی را به دارالخلافه فرا خواند و چون در این مورد توفیقی پیدا نمی کند خواستار میانجیگری «مکنیل» وزیر مختار انگلیس در ایران می شود.

حاجی میرزا آقاسی برای چیرگی و دیده وری بر اداره امور کشور در آغاز کار از وجود میرزا شفیع آشتیانی صاحبدیوان بهره می برد و در بستن و گشودن (رتق و فتق) امور کشور به رایزنی فرا می خواند و چند تن از سیاست مردان نامور به هواداری از سیاست انگلیس را به وزارت گزینش می کند. از زمره ، میرزا آقاخان نوری را به وزارت لشکر و میرزا نصراله اردبیلی را به وزارت وظائف بر می گزیند.

او، از همان آغاز کار امر صدارت همه سرجنبانان خواهان صدارت و هماوردان گمانه ای را با چوگان نیرنگ از میدان به در می کند و به رغم سلف خود (قائم مقام) نه دستور کور کردن فردی را می دهد و نه خون کسی را به ناحق بر زمین می ریزد. اما این کار نافی سایر کارهای حاجی نمی شود. از سوی دیگر گوشه نشینی (رهبانیت) او انگیزه ای می شود تا به گونه ای روزافزون در نزد شاه ارج بیشتری پیدا کند و گاه که شاه ناسازگار با دیدگاه و نگرش حاجی گامی بر می داشته و سخنی بر زبان جاری می نموده که سازگاری با ویژگی های او نداشته ، حاجی با خودداری از دیدار محمدشاه، وی را ناگزیر به تن در دادن به انجام خواسته هایش می کرده. حاجی برخلاف خلف خود (امیرکبیر) و سلف خویش (قائم مقام) در مناسبات و وابستگی با کشورهای بیگانه – از جمله روس و انگلیس که در آن زمان رخنه زیادی در ایران دانسته اند بسیار ناآگاه و ساده اندیش بوده است.

سروده زیر بیانگر دیدگاه قائم مقام نسبت به حاجی میرزا آقاسی با قیاسی مع الفارق است :

« زاهد چه بلایی تو که این رشته (دانه) تسبیح             از دست تو سوراخ به سوراخ گریزد

خلق ار همه دنبال تو افتند عجب نیست             یک صید (بره) ندیدیم ز سلاخ گریزد ! »

*در نوشتار پیش در زمینه امساک، به جای محمدمیرزا، عباس میرزا به کار رفته است.*

ت : بازگفت ها در مورد حاجی میرزا آقاسی :

در مورد رفتارها و گفتارهای شگفت انگیز ؛ بلکه ساده اندیشانه حاجی در کتاب های تاریخی مطالب زیادی نگاشته شده است ؛ اندکی حاجی را به عرش برین برده و بیشتری به فرش زیرین افکنده اند. اندکی نیز میانه روانه به داوری نشسته اند. بیان موارد گفته شده ضمن اسفبار بودن برخی، خالی از لطف هم نیست !

۱ – تلخ نکردن کام شیرین دوست : گفته شده است که حاجی میرزا آقاسی از نگرش ساستار (سیاست) خارجی؛ فردی با فراست و کیاست نبوده و در گفتمان با ایلچی ها (سفرا) و نمایندگان سیاسی دچار لغزش می شده است. چه، از شیوه های گفتگو در مسایل سیاسی ناآگاه بوده است. فردی از یک تبار برزگر، یک سلسله دروس حوزوی می خواند و خود را هوشمندانه به دربار شاهان قجری می رساند. بدون شک چنین فردی نمی توانسته مانند قائم مقام فراهانی که تبارش از دوران زندیه تا قاجاریه اهل دیوان سالاری و سیاست بوده اند ؛ اهل سیاست بین المللی بوده باشد. چرا که هر کسی را بهر کاری ساختند.

برای فروپاشی یک سازگان بسنده است که کارهای کلان به دست افراد فرومایه و کارهای خرد را به افراد سترگ سپرد ! نوشته اند هنگامی که روس ها با اندک پیچش کوچک سبیل چخماق گونه تزار ، درخواست واگذاری بخشی از دریای خزر را به کشور خود می کنند، حاجی در پاسخ گفته است که کام شیرین دوست را برای مشتی آب شور ؛ تلخ نمی کنیم ! این بیان که آشکارا نشانه ای از بی خیالی است از زبان و اندیشه صدراعظم یک کشور، دور از باور و بخشیدن از کیسه کرم خلیفه است.

( نگاهی به بند «ج» – میرزا آغاسی در دامگه رویدادها )

چنانکه حضرت حافظ پشمینه پوش نیز سرزمین سمرقند و بخارا را به اندیشه خال هندوی ترک شیرازی می بخشد و زمانی که با سرزنش تیمور لنگ رو به رو می شود در پاسخ و با کنایه می گوید که من از همین حاتم بخشی ها کرده که به چنین مفلسی افتاده ام ! به تعبیر نگارنده: آن چنان مفلسم که اگر سنگ آهک را بر شکمم بمالند از شدت مفلسی آهک می شود ! با این بیان طنز گونه، دیگ تیمور از غلیان می افتد و حافظ را مورد نوازش قرار می دهد. برای بیشتر منش های شگفت انگیز حاجی لطایف و ظرایفی مانند موارد بالا بسیار گفته شده است.

۲ – لباس یک دست ( یونیفرم ) سپاهیان ایران : در نبرد پروَست (محاصره) شهر هرات ؛ فرمانی از سوی محمد شاه مبنی بر پوشیدن لباس متحدالشکل افراد نظامی صادر می شود. حاجی میرزا آقاسی با بیان آیاتی چند از قرآن کریم نتیجه می گیرد که جامه را باید کوتاه داشت که نه موجب خودپسندی شود و نه به پلیدی آلوده گردد.

۳ – زبانزد گاومیش حاجی میرزا آقاسی : حاجی انگیزه بنیادین شکست های گذشته سپاه ایران در برابر روسیه را در نبود توپخانه می دانسته و از سویی دیگر بر این باور بوده که دیر یا زود بر سر چنگ اندازی به هرات، تا جایی که بایسته است باید با تمام توان در راستای نیرومند سازی شالوده ی مالی، نانی و نظامی از فراهم سازی و انباشت خواربار ، اسلحه و مهماتی چون تفنگ و توپ و باروت و خرید ملک برای دولت گرفته تا جمع آوری آهن، سرب، قلع ، روی، مس و حتی کاغذهای به دور ریخته شده برای توپ ریزی (ساختن لوله های توپ) و خرید زمین های غیرقابل کشت (لم یُزرع) ، راه اندازی و آبادی قنوات آنها از هر گونه شیدایی و کوششی کوتاهی نداشته است. به گونه ای که ایجاد قورخانه (زرادخانه ، اسلحه خانه) برای قشون ایران از زمان وی آغاز می شود.  حاجی میرزا آقاسی در جای سکونت خود ، یک دژ نظامی به وجود می آورد که این منطقه جای برپاداشت یکی از پادگان های نظامی ایران به شمار می آید و گویا خیابان عباس آباد سابق، برگرفته از نام کوچک حاجی (میرزا عباس) است . به دستور حاجی برای ساختن و پرداختن به ابزار جنگی (لوله های توپ) از توان گاومیش های تنومند بهره می جسته و از همین رو، گاومیش ها نزد حاجی چون بوزینه یزید بسیار عزیز و ارزشمند بوده اند. این گاومیش ها هر جا زیانی وارد می ساخته اند نه تنها کسی را یارای شکوه و شکایت از دست آنها نبوده بلکه یارای جلوگیری از بریز و بپاش ها و زیانباری این گاومیشان را نبوده است. تا جایی که امروز به افراد از خود متشکر که به هر جا سرک می کشند و به حریم خصوصی افراد ورود پیدا می کنند و یا در خوردن (بلع) خوراک پیش دستی می گیرند، گاو حاجی میرزا آقاسی گفته می شود که اشاره به خودسری برخی عزیزان بلاجهت دارد.

۴ – پاسخ دندان شکن حاجی میرزا آقاسی : هنگامی که فردی را یارای نگاه چپ به گاومیش صدراعظم وقت نبوده ، چه رسد به دادخواهی نزد گزمه های (شبگرد و پاسبان) ماکویی و خویی گمارده شده از سوی حاجی. هیچ زن و بچه ای به هنگام غروب خورشید از بیم سرسپردگان دشنه به دست یارای بیرون رفتن از سرای خود را نداشته است. اوباش نیز در لباس همان گزمه ها، زمان را درخور دیده، دست به پاره ای از پلیدی ها می یازیده اند و گاه که از چنگ اندازی این چنگ اندازان، به دیوان دادگری، دادخواهی می برده ناسزا
می شنیده و بدهکار هم می شده و برچسب های ناچسب نیز به دامان شرف آنها چسبانده می شده است.

چه؛ حاجی این اوباش مزدور خودسر را برای روز مبادا پیراهن ننگین و چرکین خود می دانسته تا گاه نیاز، آنان را گروهی روانه میدان تارومار کردن پرخاشگران کند و اگر گهگاه دستشان به دامان حاجی می رسیده و از آزار جنسی بچه های خود نزد شخص حاجی  شکوه و شکایت می برده اند پاسخ حاجی به زبان ترکی این بوده که اگر این بی سروپاها با بچه های شما آمیزش نکنند پس باید با من آمیزش کنند ؟!! چنانچه این گونه سخنان از زبان یک صدراعظم یک کشور ، یک سویه نگری و آلوده به کین توزی نباشد چیزی جز افتادن تشت رسوایی یک حکومت از پشت بام شرف و انسانیت چه می تواند باشد ؟!

۵ – زبانزد «دلو» (دول) حاج میرزا آقاسی : به گفته ی «عیب می جمله بگفتی ، هنرش نیز بگوی» جدای از ایرادات کلامی در بیان معانی و یا ندانم کاری سیاسی وارد بر شیوه مملکت داری و روابط خارجی حاجی میرزا آقاسی، وی گام های مثبتی چون ارزانی اجناس روزمره گی در کارنامه خود به ثبت رسانده است. از سویی به دور از اخلاق و وجدان کند و کاو تاریخی است که از دستاوردهای مفید حاجی ولو اندک سخن به میان نیاید. از زمره اینکه او – برزگرزاده ماکویی و به رهنمود مرده ریگ (میراث) نیاکانش دلبستگی شگفت انگیزی به گسترش و بهسازی شبکه کشاورزی ؛ کندن چاه و ایجاد کاریزها برای آبادانی شهرها و روستاها داشته که از این زاویه جای نکوداشت دارد. هرچند گاهی نیز در این زمینه کامروا نبوده و هزینه های بی بر کرده است.

پیش از آنکه آب رودخانه کرج به تهران جریان یابد چندین قنات (کاریز) در کوی و برزن تهران روان بوده که افراد نیکوکار برای رفاه حال بندگان خدا، زادراهی برای روز رستاخیز خود نیز اندوخته می کرده اند. از زمره این افراد نیکوکار ، حاجی میرزا آقاسی بوده که برای اولین بار نهری از رودخانه کرج به سوی «یافت آباد» تهران جاری می سازد که بعدها این آب را به وسیله دیگری به تهران می آوردند. افزون بر این ، رشته قنات دایر و بایر (ویران) در گوشه و کنار این سرزمین – به ویژه در عباس آباد تهران (شهید بهشتی کنونی) از حاجی به یادمان مانده است.  زبانزد دلو حاجی میرزا آقاسی در مورد افرادی به کار برده می شود که در یک جا ، بند نشده در آیند و روند، بالا و پایین، در تکاپو بوده و یا یکی پس از دیگری بیایند و بروند. این زبانزد از آنجا مایه گرفته است که در آن برهه موتور و پمپ آب  وجود نداشته و بالا آوردن آب از چاه های ژرف با روش سنتی دلوهای با گنجایش کم و به کمک گاو و گاومیش ، خالی از اشکال نبوده است. زیرا پرشدن و خالی شدن یک «دلو» در یک بازه ی زمانی هم زمان بر و هم بازده کم داشته است. از این رو حاجی بر پایه علمی «ریاضی – فیزیک» دلوهای ویژه ای نوآوری می کند که بعدها به « دلو حاجی میرزا آقاسی » سرشناس می شوند. او دستور می دهد تا به طناب چرخ چاه دلوهای بیشتری بسته شود. تعدادی از این دلوها در ته چاه یکی پس از دیگری در حال پرشدن و تعداد دیگری با بازه زمانی معین در حال تهی شدن بوده و تشکیل جوی کوچکی از آب می داده اند که امروزه موتور پمپ های برقی جایگزین آن دلوها شده اند.

می توان به نمونه ای از این سامانه ها با ساز و کار ویژه خود در گوشه میدان نقش جهان اصفهان اشاره کرد که به گمان ما اکنون دیگر نه از آن چاه ها نشان است و بدون تردید نه از چاه کنان. اما اینکه دلو و یا گاومیش حاجی میرزا آقاسی به گونه زبانزد درآمده و در کتاب مستطاب «امثال و حِکَم» دانشور – علی اکبر دهخدا – آمده باشد ذره ای از ارزش کار حاجی که نمی کاهد جای خود، نام وی را از این بابت ماندگار می کند و نباید به این گونه زبانزد ها سهشانه و رویه نگری برخورد داشت و حمل بر خوار داشت حاجی کرد. بلکه واژگونه، پایستگی و نگارش چنین زبانزدهایی در اندازه و مرز یک خدمت فرهنگی ، نگاهداشت و ماندگاری آنهاست – که « بناهای آباد گردد خراب – ز باران و وز تابش آفتاب … »

زنده یاد دهخدا چهل سال از عمر پربار خود را هزینه کار فرهنگی کرد و نام نیکی از خویش به یادگار گذاشت که روانش شاد باد. اینکه گفته و یا نوشته شود : « گاو (یا اسب) مشیرالدوله، مشیرالدوله گاوها (اسب ها) است» این خوارداشت شخص مشیرالدوله صدراعظم وقت نیست، بلکه مراد این است  (مگسی را که تو پرواز دهی، شاهین است ! )

۶ – آب نداشتن برای حاجی و نان داشتن برای مقنّی (چاه کن) : چنانکه اشاره شد حاجی میرزا آقاسی، زمان وسرمایه های ملی زیادی را هزینه کندن چاه ها و کاریزها (قنات ها) می نموده که در پاره ای از موارد نیز این کنش، خشت بر دریا زدن و آب در هاون کوبیدن و آب در غربال ریختن بوده است. چه گاهی نیز این کاوش برای دست یابی به آب بی نتیجه بوده است. می گویند روزی حاجی به تنهایی و بدون برگزاری آئین های رسمی، سرزده سر قناتی می رود که خود دستور کندن آن را داده است. او از کارگر چرخ کش می پرسد که آیا این قنات به آب رسیده است؟ چاه کن (مقنّی) پاسخ می دهد که آقاجان این قنات آبش کجا بود؟ این حاجی میرزا آقاسی بی خودی ما را سر کار گذاشته ! ما داریم برای کبوتران سپهر خدا آشیانه می سازیم ! (اشاره به کبوتران چاهی!) حاجی که زبان آلوده به ادبیات ناسزاگویی داشته در پاسخ به چاه کن می گوید که «مردک ! اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد ؟! »

بدون تردید کاویدن چاه و کاریز، خود گونه ای فرصت شغلی برای بخشی از مردم و آب و نانی بر سر سفره آنان نهادن بوده است. در زمینه بیهوده بودن کارهای حاجی گزافه گویی هایی شده است که تنها به قاضی رفته ؛ راضی بر می گردد ! اما چون نیک بنگری، کمتر دیاری است که در آن اثری از کارهای حاجی میرزا آقاسی به دیده نیاید. اما در عین حال، شاعری خوش ذوق و همزمان حاجی در مورد قنوات که بعضاً به آب نمی رسید و دستور توپ ریزی های او که بیشترشان کارایی جنگی نداشته اند یک دوبیتی سروده که در ابتدای سیاستگزاری حاجی میرزا آقاسی قلمی شد :

( نگذاشت برای شاه ؛ حاجی درمی                        شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی

نه  مزرع دوست  را از آن آب  نمی                         نه ، خایه خصم  را از  آن  توپ غمی !! )

 و هر چند اندکی آمیخته به چاشنی غلو !

۷ – در مورد گلپایگان : از زمره رگه ها و نشانه های به جا مانده از صدور فرمان صدراعظم درویش مسلک، دژی در بر گیرنده چهار برج گرد با دیوارهای ساخته شده از گل رس (چینه) – که هم به هدف سکونت افراد پیشه ور در دژ و هم پدافند در موارد احساس پیامدهای ناگوار بوده است. گویا در اندرون و برون دژ، تنها کشاورزی می شده که به گمان کارشناسان دور از خرد جمعی است که درون دژ، آب برای آبیاری زمین های بیرون دژ به میزان بسنده وجود داشته و شوربختانه این پسنده را نمادی از بلاهت ! شمرده اند که بدون تردید به کار بردن این گونه واژگان را روا نباشد. ما، در جای خود نوشته ایم که این گونه واژه های زننده از کجا مایه گرفته است !

۸ – بندش دهانه چاه سیمجور (زبانزد به چاه دجّال اصفهان) : در اصفهان ، چاهی ژرفناک و مرگ آفرین بوده که به فرمان حاجی میرزا آقاسی دهانه چاه به کمک شفته (گلاهک) و ساروج (خمیری از آهک و خاکستر) و آهک تا شعاع گسترده تری بسته می شود. تا جلو سرنگونی افراد در این چاه گرفته شود. گروهی جزمی به نیش و زهرخند به حاجی می گفته اند که این چاه، همان چاهی است که گفته شده دجّال (دروغ باف) گاه پیدایش از سپاهان ، از آن چاه سر بر می آورد. جای دریغ است تا چاهی که نمادی از وجود دجال و پیدایش آن است بسته شود! گویا حاجی پاسخ داده که دشنام و نفرین بر آن کس که باورش به حقایق غیب، در بند چاهی این گونه تاریک و دهشتناک و شگفت است! این دیدگاه با این گفته ها که حاجی صدراعظمی خرافه پرست بوده همخوانی ندارد .

۹ – برگشت به جای اولیه خود ! : گویا روزی محمدشاه از حاجی می پرسد که اگر مردم فارس یا خراسان در برابر ما بخروشند چه توان کرد ؟ حاجی پاسخ می دهد که قشون (ارتش) آذربایجان می تواند این شورش را سرکوب و آنها را بر سر جای خود بنشاند. شاه می پرسد و اما اگر خود آذری ها چنین کنند چه طور ؟! پاسخ می دهد که آنها نسبت به پادشاه وفادارند. محمد شاه می گوید انگار کنیم که چنین نشود ! (که فرض محال ؛ محال نیست) او می گوید در این صورت همه ما باید از تاج و تخت چشم بپوشیم و به همان جایی برویم که از آنجا بیرون آمده ایم ! (کم گوی و گزیده گوی چون دُر) امیدواریم پاسخ با چنین بیانی نبوده باشد ( چه، کلام الملوک ؛ ملوک الکلام ) و ( تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد ) البته در زمینه هرزه درآیی های حاجی میرزا آقاسی ، (قولی است که جملگی بر آنند)

۱۰ – نیش زبان به حاجی ! : می گویند روزی حاجی میرزا آقاسی همراه با آقا خان نوری ( یکی دیگر از سیاستگزاران دوران قاجاریه ) در باغی گردش می کرده و در زمینه کارهای دولتی با یکدیگر رایزنی داشته اند. ناگاه الاغی در نزدیکی این دو، بر سر و پا بلند می شود تا شاخه درختی را بخورد. حاجی که متوجه جریان می شود با آوای رسا می گوید ( درر . . . ) که با فریاد او الاغ پا پس می کشد. میرزا آقاخان می گوید : « من . . .  خر بسیار شنیده بودم ولی خر . . . ندیده بودم !» این کنش بسیار زیانبار و نسبت دادن برخی ویژگی های ناروا به تبارها و برای یک دم ابزار خندیدن در دراز مدت مایه چنگ اندازی و تسویه حساب ها و کین توزی ها می شود. ای کاش در این زمینه فرهنگ سازی می شد و به امید رسیدن به چنین فرهنگ سازی.

۱۱ – نسبت دادن فرمان قتل قائم مقام به حاجی میرزا آقاسی : راستینه (واقعیت) این است که برای داوری در یک زمینه تاریخی باید همه شرایط زمانی و مکانی و سویه ها و نگرش های گوناگون را بررسی کرد. زمانی که تاریخ را ورق می زنیم ، جملگی شخص حاجی میرزا آقاسی را وسیله ساز قتل قائم مقام و سخن چینی او نزد مححمد شاه سست اراده و گوشی می دانند و این در حالی است که دکتر مهدی اصفهانی نویسنده کتاب دائره المعارف علم و مذهب بر این باور است که قائم مقام به نیرنگ «مهد علیا» (همسر نا اهل محمد شاه و مادر سلیطه ناصرالدین شاه) خفه می شود و همین زن پتیاره کامجو، بعدها خود انگیزه برکناری حاج میرزا آقاسی و کوچ او به کربلا می گردد. چونکه وی نتوانسته بود نیرنگ (دسیسه) قتل میرزا آقاسی را به فرجام برساند و در پایان نیز کارگزار قتل ددمنشانه داماد خود (امیرکبیر) می شود ولی توپ در زمین فرزندش ناصرالدین شاه انداخته می شود و چون ناصرالدین شاه از نفوذ مادر سلیطه اش در درباریان و پیرامونی ها بسیار بیمناک بوده نتوانسته است دم بر آورد. اما تاریخ به جفا بلکه به خطا گواه بر این داویده (مدعا) است . گواه بر بیگناهی حاجی میرزا آقاسی یادداشت های نهانی و افشاگرانه والاحضرت عزت الدوله همسر امیرکبیر و یا خواهر ناصرالدین شاه است که پرده از سنگ دلی و نا اهلی مادر خود (مهد علیا) برداشته. حاجی را ستایش و وی را در جریان قتل قائم مقام و نیز برادر خود را در روند قتل امیرکبیر بی گناه می داند. (همان کتاب) گواه دیگر سروده ی منسوب به حاجی است که در سوگ قائم مقام در یک چکامه بیان می کند: ( قائم مقام که بود همی بهترین وزیر  ؛  یک زن کشد ، تو نام مرا جلوه می کنی .   «فخری» ! دگر تو بیش مگو شرح ظلم دهر  –  کز خون دل به گور ، قدم رنجه می کنی )

۱۲ – تألیف و اشعار دیگر حاجی میرزا آقاسی :

( ای چرخ «روسیه» ! غرضت شیعه ی علی است       .      با اهل فضل و دین ، تو چنین پنجه می کنی ؟

    خلد آشیان  و  هم پسر  :  « عباس میرزا »               دل خون ز « قاف قاز » و سر گنجه می کنی ؟ )

مراد از «خلد آشیان» (جای گرفته در مینوی جاودان) فتحعلی شاه قاجار و پسرش عباس میرزا است که حاجی آقاسی در این بیت اشاره دارد به جریان دق مرگ شدن این پدر و پسر در اثر اندوه از دست رفتن سرزمین «قفقاز» شامل «گنجه» و دیگر شهرها به سبب زورگویی همسایه شمالی (روسیه) به ایران که پای بند پیمان های خود نسبت به ایران نبوده است. حاجی آقاسی در بیت اول از آرایه ادبی ایهام (دوپهلوگویی) کمک گرفته و هدف از « چرخ روسیه !» همان کشور روسیه و چرخ سیاست امپراتوری تزار را هدف داشته که ایران شیعی را آماج تیر آرمان های خود قرار می دهد. در این بیت ، مراد از «قاف» همان ته و پایان جهان است ( کوه قاف بیان شده در داستان ها ) و مراد از «قاز» همان پرنده سفید «غاز» است . او در برهمکنش (تقابل) با «قاف» (یعنی ته ) کلمه «سر» را برای گنجه آورده است. که جمعاً اشاره دارد به همان جدایی هفده شهر قفقاز که با دو پیمان نامه گلستان و ترکمن چای به ایران برنهاده (تحمیل) شد . ( همی رنج بر خویشتن بر نهیم – از آن به که کشور به دشمن دهیم – فردوسی ) که فتحعلی شاه قاجار و سیاست مردان دولت وی ناگزیر به پذیرش آن شده بودند وگرنه بر اساس سپارش پتر کبیر ( Peter Alekseyevich Romonov ) پندار داشتند تا چکمه های سربازان خود را در آب های گرم خلیج فارس از پا بیرون کنند یعنی نیمه غربی ایران را از آذربایجان تا بندر بوشهر اشغال نمایند.

این گونه شد که بر اثر زورگویی بدون همآورد روسیه و ناگزیری ایران، این دو پیمان نامه پذیرفته شد ولی اندوه مداوم و دیرپای ، سبب مرگ زودرس و نابهنگام عباس میرزای نایب السلطنه و پدرش شد که حاجی نیز در بیت بالا به آن اشاره دارد. ( همان کتاب دائره المعارف )

قاآنی شیرازی در چکامه ای حاجی را سالوسانه می سراید : ( غوث ملت ، حاجی آقاسی که خواهد عفو او – خلق را هر ساعتی یک دهر عصیان داشتن . خوش ترین کاری است مدح خواجه باید خویش را  –  چون صدف دایم به مدحش گوهرافشان داشتن – قصیده شماره ۲۸۵ قاآنی در مجیزگویی حاجی میرزا آقاسی )

دیری نمی پاید که همین شاعر زبردست دستمال به دست در چکامه ای حاجی را سرزنش و محمدتقی امیرکبیر را این گونه ستایش می کند : ( به جای ظالمی شقی نشسته عالمی «تقی» – که مردمان متقی کنند سجده بارها ) امیرکبیر که این گونه شاعران چاپلوس را به نیکی می شناخته با وی برخورد درخوری می کند که در جای خود نوشته خواهد شد و گویا به طنز نیز قاآنی چنین پاسخ می بیند: ( هر آنچه هستمی بگو و از آنچه نیستم مگو – به مقعد دروغگو چنارها ، منارها ! )

گویا دلیل اینکه حاجی زیاده مورد تاخت و تاز قرار گرفته و در مورد وی لطیفه و جوک ها گفته و وی را سبک مغز دانسته اند ، تلاش وی در کم کردن توان ملاها و کوتاه کردن دست آنان از قدرت بوده است. چه او واژگونه دیگر صدراعظم های قاجار لیلی به لالای این گروه نمی گذاشته و بهایی به آنان نمی داده است. دلیل دیگر که سبب شد بدگویی در مورد وی رواج کامل یابد رونق کار باب در زمان وی بوده است و از او به دلیل اینکه از همان آغاز ، بلوای باب را سرجایش ننشاند مورد نکوهش ملّاها بوده است. برعکس امیرکبیر که خود با علما پیوستگی فراگیری داشته و از برادر خود می خواهد تا از روحانیون فتوای قتل باب را بگیرد. از این روست که امیرکبیر پس از مرگش مورد ستایش آنان قرار می گیرد و این در حالی است که وقتی علمای اصفهان از حاجی می خواهند تا با فردی که داوش (ادعا) جانشینی امام زمان (عج) را دارد ، برخورد نماید او در پاسخ می نگارد که داوش این فرد از روی نشئه حشیش است ! ( هرکس به نشئه ای تاخت ، با نشئه کار خود ساخت . . . )

حاجی تنها گوشمالی که برای باب در نظر می گیرد زندان ابد در دژ ماکو بوده است.

حاجی میرزا آقاسی آثا قلمی زیادی از خود به جای گذاشته که از زمره می توان به

رساله ی چهارفصل سلطانی و شِیم فرخی در حکمت و اداره ی مملکت، مصباح محمدیه در مباحث اخلاقی، فلسفی و دینی و رساله منظوم به نام لطایف المعارف و . . . بدین ترتیب حاجی میرزا آقاسی مرد ملّایی بوده است.

ث : چالش های داخلی ایران در زمان حاجی (سیر واپس گرایی !) :

۱ – نیرنگ های دولت فخیمه انگلیس : دولت انگلیس که مخالف لشکرکشی شاه غازی (جهادگر) یعنی محمدشاه به هرات بوده (به شرح آتی) بر آن می شود تا با ترفندهای کینه توزانه برای دولت مرکزی ایران ماجرا آفرینی نموده و از دگراندیشان دولت ایران جانبداری نماید.

برای نمونه ، انگلیسی ها از آشوب آقامحمد خان محلاتی و خیزش و شورش او در سال ۱۲۵۳ ه.ق. در بم جانب داری می نمایند. بی تدبیری و ندانم کاری – به ویژه زشت گفتاری و بددهنی حاجی میرزا آقاسی پایه و مایه سرکشی آقا محمدخان محلاتی (داماد فتحعلی شاه) و از سویی دیگر گوشه چشم داشتن حاجی به دشمن آقا محمدخان یعنی حاج عبدالصمد محلاتی ، آتشدان (کانون) این آشوب را برافروخته تر و به آتش این بلوا دامن بیشتری می زند. به قیام اللهیارخان آصف الدوله دایی محمدشاه برای جدایی خراسان از ایران به همیاری و انگیزش (آنتریک) انگلیس می توان اشاره کرد.

از طرفی سالارالدوله پسر آصف الدوله به دلیل تماس پیوسته ای که با امرای افغان داشته بر سر آن می شود تا به تقلید از آنها حکومت خراسان را مستقل و خودمختار نماید. او با همیاری و انگیزش انگلیسی ها و با پشتیبانی برخی از فرمانروایان محلی شورش می کند که اقدامات محمدشاه برای سرکوب شورشیان سترون می ماند. این فتنه ی خراسان تا آغاز زمامداری ناصرالدین شاه ادامه می یابد.

۲ – فتنه سید محمدعلی باب شیرازی : از زمره رخدادهای چالش برانگیز دوران صدراعظمی حاجی میرزا آقاسی که به پیچیدگی اوضاع می افزاید ، پیدایی سید محمدعلی باب در جنوب ایران بوده که ابتدا با عنوان ارشاد و هدایت خلق برمی خیزد اما آرام آرام جنبه سیاسی به خود می گیرد و گستره آن به دوران ناصرالدین شاه نیز کشیده می شود. سید باب، پس از جر و بحث با علمای شیراز، زندانی می شود ولی افراد منوچهر خان معتمدالدوله (فرمانروای اصفهان) به حمایت از وی، سید را از زندان شیراز ربوده و با خود به اصفهان فراری می دهند و پس از بگو مگوهایی که پیشتر گفته شد، پس از مرگ معتمدالدوله ، سید را از ماکو به دژ «چهریق» در آذربایجان جا به جا می کنند.

۳ – خویشاوند گرایی : یکی از جنبه های بارز زندگی اجتماعی حاجی میرزا آقاسی جانبداری بی دریغ و بی رویه از الله قلی خان است. – کسی که مادرش (حاجیه عزت نسا خانم) همسر حاجی و خودش نیز نوه دختری فتحعلی شاه بوده است. این فرد موجب بروز مشکلات و دردسرهایی در داخل کشور می شود. الله قلی خان به پشتوانه شوهر مادرش (حاجی میرزا آقاسی) به جایگاه والایی چون ایلخانی (فرمانروایی ایل) قاجار
می رسد و تا جایی پیش می رود که اندییشه براندازی پادشاه به پندارش می گذرد و دست به کارهای خلاف گونه گون می یازد و هر چه از وی نزد شاه گلایه، شکوه و دادخواست می برند، حاجی همه را انگ و سخن ناراست و به هدف تشویش اذهان همگانی جلوه می دهد. الله قلی خان دیرگاهی که فرمانروایی شهر بروجرد را به عهده داشته، نسبت به شهروندان بروجردی جفاهای بسیار روا می داشته تا اینکه سرانجام، محمدشاه از زبان شوهر مادرش به وی چنین پیشنهاد می کند و به گونه ای عذر وی را می خواهد : « شما یک چند، روزگار خویش را به عتبات عالیات بسپار و از آلایش گناهان و پلیدی زبان پاک شو و استخوانی سبک کن !» بدین ترتیب این دردسر با کوچ به کربلا – خواسته و یا ناخواسته برطرف می شود و ایران از لوث وجودش پاک می گردد.

۴ – گستره ی میدان آزادی عمل مردمان ماکو : باز گذاشتن دست اهالی خوی و ماکو در امور جنگی و دست یازیدن آنها به ارتکاب کارهای خلاف شرع و شأن و جایگاه انسانی چون دست درازی به مال و ناموس و جان مردم و هنجارشکنی ؛ نمونه ای از سهش (حس) خویشاوندگرایی و نوستالژی حاجی بوده است.

۵ – کین توزی نسبت به ملایان : گرایشات شاه و صدراعظم به صوفی گری سبب شد تا صوفیان میدان جولان بیشتری پیدا کنند . واژگونه، با ملّاها سر ستیز داشته اند. حاجی می خواسته با این شیوه تاوان خون دراویشی را که در گذشته به دست ملایان بر زمین جاری شده است بگیرد. فرجام اینکه، گستره دولت حاجی از پای بست ویران و خواجه در اندیشه نگاره ایوان !

۶ – خیزش اللهیار آصف الدوله در خراسان : در کنار خیزش طایفه قادریه نقش بند پیرامون خراسان و پیرامون های محمدتقی بختیاری و فرار شاهزادگان پناهنده شده در بغداد و . . . به خیزش آصف الدوله برای جدایی خراسان می توان اشاره کرد. اللهیار خان آصف الدوله (دشمن سرسخت و دیرپای حاجی میرزا آقاسی) به تهران می آید و موافقت محمدشاه را برای واگذاری نیابت تولیت آستان قدس رضوی (سلطانی خراسان) به پسرش محمدحسن خان سالار و حکمرانی خراسان به پسر دیگرش – محمدخان جلب مب کند.

از سویی دیگر مثلثی شوم علیه حکومت مرکزی کشف می شود که سه بر آن را آصف الدوله، رضاقلی خان – والی کردستان – و بهمن میرزا نامی شامل می شده است. به فرمان محمدشاه و تصویب حاجی میرزا آقاسی ؛ خسرو خان گرجی برای دستگیری بهمن میرزا و رضاقلی خان، پنهانی راهی آذربایجان می شود. بهمن میرزا سراسیمه و آشفته خود را به تهران می رساند و پس از برخورد با بی اعتنایی حاجی میرزا آقاسی به شاه پناه می برد که به فرمان شاه در باغ لاله زار اسکان داده می شود. سپس به سفارت روسیه پناهنده و زیر چتر حمایتی آن دولت با خانواده خود به روسیه رفته در تفلیس اقامت می گزیند.

۷ – شکستی دیگر : وقتی که محمدشاه برای سرکوبی ترکمانان نواحی گرگان و اترک راهی آن دیار
می شود، در یک پیکار، شکست را می پذیرد و دست از پا درازتر بر می گردد و با نخستین بدگویی و زهرخند مخالفان در زمینه بی کفایتی حاجی میرزا آقاسی رو به رو می شود که ظاهراً فرد بدگوی حاجی؛ زین العابدین شیروانی بوده است.

و در یک کلام (این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است – گر نظر باز کنی کعبه و بتخانه یکی است )

۸ – بی تدبیری دیگر حاجی میرزا آقاسی : (هر دم از این باغ بری می رسد – تازه تر از تازه تری
می رسد) همزمان با شهربندی (محاصره) هرات، والی بغداد (علیرضا شاه) دم را غنیمت شمرده، بندر خرمشهر (محمّره سابق) را که بازرگانان بیشتری را به سوی خود جلب می کرده و هماوردی برای بندر بصره بوده است، غارت می کند. حاجی میرزا آقاسی برای جبران این گستاخی به اندیشه چنگ اندازی به بغداد می افتد و محمدشاه را به بهانه سرکوب اشرار اصفهان بسیج می کند . دولت عثمانی (ترکیه امروزی) متعهد به پرداخت تاوان ضرر و زیان ها می شود اما حاجی به داوش (ادعای) زیانکرد دوچندان و سیاست پرخاشگرانه، گفتمان های دیپلماتیک سترون و یورش به بغداد نیز بی نتیجه می ماند. در نتیجه سفیر عثمانی دست خالی به استانبول می رود.

۹ – آسیب شناسی شکست ها : آنچه که بیش تر از عملکرد های حاجی میرزا آقاسی جای سرزنش و نکوهش دارد خوی و منش و شیوه محمدشاه سست اراده و واگذاری همه امور به دست صدراعظم خود است. چرا که محمدشاه یک باور قلبی و پیوند مرید و مرادی (مرشدی) نسبت به حاجی داشته است. همه می دانند که قدرت یک جانبه و بدون وارسی و بازبینی، همراه با فساد و تباهی در همه پهنه ها به میزان کلان و گسترده – به ویژه در امور مالی است. حاجی که در آغاز کار پشمینه پوشی آسمان پلاس و قاتمه (بافته ای از موی استر) زمینی بیش نبوده و آهی نیز در چنته درویشی خود نداشته تا با ناله سودا کند، به جایی می رسد که دارای ۱۴۳۸ پارچه آبادی و کشتزار می شود که البته در پایان همه را به شاه هبه شرعی (بخشش بدون معوّض) می کند. حاجی یک سال قبل از پایان صدارتش قباله ای تنظیم و تدوین می کند که در آن، فهرست تمام املاکی که به شاه واگذار کرده ثبت شده است. او در قباله تصریح می کند که آنچه خریده از پول دولت و برای دولت بوده، حتی خانه مسکونی خود را به دولت واگذار می کند و خود با یک لاقبا و عبا به کربلا
می رود.

حاجی در همان آغاز آموزش و پرورش به محمد میرزا چنان در وی رسوخ می کند که او حاجی را صاحب کرامت، قطب شریعت و ولایت می داند و عنوان «حاجی سلم الله تعالی» و عنوان «روحی فداک» (جانم فدات) را برای او به کار می برده، بر همین پایه، حاجی در بازه ی صدارتش همه کاره (فعال مایشاء) مملکت بوده؛ به خرده گیری و پرخاش هایی که از سوی افراد معمولی و دولتمردان از حاجی به نزد شاه برده می شده است، شاه بهایی نمی داده چرا که شاه؛ گداخته و دگرسانی در مقام صدارت عظما بوده، گوشمالی خرده گیران و بدگویان خود را به حاجی واگذار می کرده است. حاجی به تناسب ، گروهی را بیم (انذار) می داد، گروهی را پند و گروهی را از نشست و برخاست در دربار بی بهره می ساخته است.

برای نمونه ، نخستین برخورد بین حاجی و آقاخان نوری (وزیر لشکر) بر سر برتری گشایش دژ غوریان و یا شهربندی (محاصره) هرات و دومین و آخرین برخورد این دو فرد زمانی آغاز می شود که الله قلی خان (فرزند خوانده حاجی) از هول هلیم رسیدن به مقام پادشاهی به ته دیگ زیاده خواهی می افتد و به دستاویز آغاز سال نو به تهران می آید و در ارگ سلطنتی منزل می گزیند و ابزارهای توانمندی را برای خود فراهم می سازد. و آقاخان نوری برای کارزار با زیاده خواهی حاجی آقاسی و گستاخی الله قلی خان، مورد را به گوش شاه می رساند و در نتیجه نورچشمی حاجی دست از پا درازتر مأمور به فرمانروایی بروجرد می شود.

کشمکش بین آقاخان نوری و حاجی این گونه فرجام می یابد که حاجی درخواست پاکسازی آقا خان از شاه را در دستور کار خود قرار می دهد. حاجی به سبب درنگ شاه، در مورد خواسته اش، از سرای خود بیرون نمی آید و به تعبیری اعتصاب می کند و چند روزی دست روی دست گذاشته و به کار مملکت داری نمی پردازد. سرانجام، شاه کوتاه می آید و فرمان می دهد تا آقاخان را با چوب بنوازند و به شهر کژدم ها (کاشان) تبعید کنند. به راستی اگر قائم مقام در دوران صدارت خویش، سامان دهی و کیفر (نظم ونسق) دادن و اداره امور مملکت را بدون به بازی گرفتن دیگران انجام می داد، حاجی نه تنها از وی فراتر رفته بلکه بجز شخص شاه، به هیچ شخص یا فردی بها نداده و به گفته نائینی مورخ « بزرگداشت و جایگاه بزرگان ایران ور افتاد و رشته تعارضات و رسوم معقولیت (Subjectism) گسیخته شده بود »

حاجی برای زدایش و پاپس کشاندن هماوردهای سیاسی خود از محمدشاه درخواست کرد تا به باور خود انبوهی خیانت پیشه را که غیرمسئولانه در امور مملکت دخالت می کنند کنار بگذارد – چه در غیر این صورت وی را از خدمت معاف و به او اجازه دهد تا راهی عتبات عالیات شود. شاه نیز برای رضای خاطر عاطر مراد و مرشد خویش، برخی چون ملک قاسم میرزا و میرزا نظرعلی حکیم باشی را با جریمه نقدی هزارتومانی و یا تبعید به شهرهای دیگر چون آذربایجان، گوشمالی می دهد.

۱۰ – مدیر نامدبّر (بی تدبیر) : سرانجام، محمدشاه پس از ۱۴ سال و اندی پادشاهی در تابستان ۱۲۲۶ با ابتلای به بیماری نقرس (درد پا) در ۴۲ سالگی در تجریش بدرود زندگی می گوید. ( حاجی نمی خواهد این درد پای من بهبود یابد . از برای اینکه در این دنیا درد بکشم و در آخرت به بهشت روم؛ اگر بخواهد دردم بهبود یابد می تواند ! ) می بینیم که شاه تا چه درجه به حاجی وابسته و سرنخ به کجا بند بوده!

به هر روی یک روز پیش از درگذشت شاه، حاجی برای بیمارپرسی و گزارش مسائل کشور رهسپار تجریش می شود ولی پیش از رسیدن به تجریش، خبر ناگوار درگذشت شاه را به وی می دهند. او با شتابزدگی به عباس آباد (دژ خود در شمال تهران) بر می گردد و سپس راهی تهران می شود. برای نگهداری خزانه و ارگ حکومتی سفارش های اکید می کند « آستان باب ارگت، قبله ی جمهور باد  ،  مِلک و مُلک جان و جانت تا ابد معمور (آباد) باد » در این هنگام بزرگان و نخبگان پیرامون مهدعلیا (بیوه محمدشاه) از وزرای مختار روس و انگلیس می خواهند تا با میانجی گری خود ، حاجی را همچنان صدرنشین و سرجای خود واگذاشت (ابقاء) نمایند. چه در غیر این صورت جنازه شاه به تهران آورده نمی شود و شاهزادگان و اندرونی های شاه درگذشته در تجریش خواهند ماند.

سرانجام ، حاجی میرزا آقاسی برای پیشواز از ولیعهد (ناصرالدین میرزا) همراه با گروهی از ماکویی ها و به سودای تاج و تخت پادشاهی از عباس آباد راهی یافت آباد می شود و این در حالی بوده که امرا و امنا، شخص نورالله خان شاهسون را گمارده دستگیری حاجی می کنند و این در حالی بوده که این دغل دوستان ماکویی چون مگسان گرد شیرینی سرانجام از پیرامون حاجی پراکنده می شوند.

از سویی دیگر چون حاجی میرزا آقاسی ، بجز اندکی از افراد وزارت و صدارت مورد خشم و کینه توده مردمی بوده و از راهبردها و راهکارهایش ناخرسند بوده اند از این رو علیه وی تظاهرات و راهپیمایی ( دمونستراسیون) برپا کرده ، برکناری وی را از شاه جدید (ناصرالدین شاه) خواستار می شوند. حاجی از هراس توده های خشمگین، در آیین به خاکسپاری مرید خود یعنی محمدشاه شرکت نمی کند و اندیشه؛ فرار به آذربایجان را بر ، قرار در تهران برتر می داند. ( به راستی گهی زین به پشت و گهی پشت به زین )

اما مردم از فرار او جلوگیری می کنند که سرانجام از بیم خروش مردم ناشی از نحله ی فکری و رویکرد حاجی به حضرت عبدالعظیم پناه می برد و در زاویه ای بست می نشیند. حاجی به ناچار از مسیو کلمباری از اعضای سفارت فرانسه یاری جسته و خود را دهوند (رعیت !) روسیه قلمداد می کند.

سرانجام، وی بنا به صلاحدید سفرای بریتانیا و روسیه از کار برکنار می شود و با پایندانی (تضمین) که از سوی پادشاه جدید به وی داده می شود همراه با ۵۰ نفر سواره نظام توسط امیرکبیر راهی عتبات عالیات شده و پس از حدود یک سال زندگی در کربلای معلّی، این آخرین صدراعظم محمدشاه در ۱۲ رمضان سال ۱۲۶۵ برابر مرداد ماه سال ۱۲۲۸ پس از ۱۳ سال صدارت و در سن ۶۷ سالگی پای از تخت صدارت به تخته تابوت فرو کشیده بدرود زندگی می گوید.

واین در حالی است که اثری از گور وی پیدا نیست.

( عاقبت جمع شود در دو سه سطر از بد و نیک                 آنچه  یک  عمر  به  دارا  و  سکندر  گذرد. )

ج – میرزا آقاسی در دامگه رویدادهای بیگانه :

روزگار صدارت میرزا آقاسی به لحاظ ساستار (سیاست) خارجی، یکی از پیچیده ترین روزگاران پیش از مشروطه بوده است و برای نخستین بار ساستار خارجی ایران وارد پهنه تازه ای می شود که از زمره می توان به پیمان بلژیک و اسپانیا با ایران اشاره کرد. اساساً میرزا آقاسی در آغاز زمامداری خود ریگمند (وارث) تمام پیامدهایی بوده که پیمان نامه شرم آگین و بردگبار ترکمانچای برای ایران شکست خورده و زیان دیده در پی داشته است. حاجی نسبت به ساستار روسیه و انگلیس بدبین بوده و در برابر ؛ انگلیس ها نیز نسبت به ساستار میرزا آقاسی نسبت به خود ناخرسند. مواردی چون نزدیک شدن به فرانسه و شهربندی (محاصره) هرات به کینه توزی نسبت به ایران دامن زده است.

از این رو، روبه پیر نیرنگباز ، ناتوان سازی حکومت ایران و میرزا آقاسی را در دستور کار خود قرار می دهد. از یک سو انگلیسی ها برای کامیابی در پدیده ی شوم و نه چندان خوشایند چشم و هم چشمی با روس ها بر پایه پیوست (ضمیمه) پیمان نامه گلستان خواهان پیمان نامه بازرگانی با ایران بودند – آن گونه ای از بازرگانی که ابزار نابودی گام به گام یک کشور تنگدست و ناتوانی بود و فرجامش می توانست این باشد تا ایران، بین دو درنده زورمند پنجه که چنگالشان را در کالبد آن فرو کرده بودند، تقسیم شود و بدون گمان، هویت ملّی یکپارچه ایران زیر چیرگی توان آن دو کشور زورمند و چیره دست از پای درآید و جان بسپرد و این در حالی بوده که انگلیس در این خواسته، خود را دایه مهربان تر از مادر می دانست. چه اگر انگلیس در این خواسته، خیرخواه ملّت ایران بود می بایست پیمان نامه ترکمانچای را تباه اعلام نماید ! ( با برداشتی از گفتاورد تاریخی قائم مقام با سفیر وقت انگلیس )

از سوی دیگر، روس ها برای چشمداشت بیشتری در زمینه ی شکل اجرای پیمان نامه ترکمانچای و به دستآویز رخداد سفارت روس و کشته شدن گریبایدوف ( ۱۲۴۳ ه.ق. ) از دولت ایران می خواهد تا پروانه لنگر انداختن رزمناوهای آن کشور را در مرداب بندرانزلی صادر کند . چه انگیزه بنیادین این درخواست به دست آوردن پایگاه نظامی پایدار در کرانه های جنوب دریای خزر بوده است تا از این رهگذر بتواند گیلان، مازندران و به ویژه گرگان را که ترکمن ها در بخش های خاوری آن برای همسایه شمالی برپایی ناامنی و دردسر آفرینی
می نموده اند، زیر دید وارسی خود داشته باشند.

اما پایداری و پاسخ منفی صدراعظم در برابر درخواست برتری جویانه « دالگورکی » وزیر مختار روسیه سبب می شود که « نسلرود » صدراعظم و وزیر امور خارجه روسیه نامه ای به میرزا آقاسی بنویسد و به وی گوشزد کند که بر اساس نوشتار پیمان نامه ترکمانچای ، کشتی های جنگی و بازرگانی روسیه امتیاز سیر آزاد در سرتاسر آبهای دریای خزر را دارند. به گونه ای که می توانند وارد مرداب بندرانزلی شوند. حاجی در پاسخ به نامه « نسلرود » با فرنود (استدلال) استوار، در خواست زورمندانه روس ها را به دیوار می کوبد.

حاجی در زمینه درخواست زورگویانه روس ها در گزارشی ( Raport ) به محمدشاه، به پیمان شکنی روس ها اشاره می کند و چنین می نگارد که آنچه به زور و یا به اختیار در پیمان نامه ترکمانچای بسته شده بود به بند بند آن کردار نکردند و کار را به جایی رسانده اند که چاپار (پیک پستی) ما را از رسیدن به تفلیس جلوگیری کرده و فرمایگی از این زیادتر نمی شود که هرچه خودشان خواسته اند همه را با اینکه ناسازگار با پیمان نامه بوده به کار بسته، کار را به جایی رسانده اند که به زور به گرگان آمده، با ترکمنان در هم آمیخته و کنسول خود را گمارده اند و بدون اجازه ما کشتی هایشان به مرداب گیلان لنگر انداخته ، گیلان را بر هم زده اند و من نیز بدنام می شوم. بایسته است که تا کار به جای بد نرسیده ، خود را کنار بکشم.

پس اینکه گفته شده « برای کشتی رانی در مرداب انزلی ما ؛ کام شیرین دوست را برای خاطر مشتی آب شور، تلخ نمی کنیم » به شوخی خوارداشت و نیشدار بیشتر مانند است تا یک بیان جدی !

در مورد « پرنسس دالگورکی » که با او میانه خوبی نداشته به شاه چنین می نویسد : « این فرد آدمی است بی خرد، یکدنده و ستیهنده » و سربسته از شاه می خواهد تا وی را از سمت صدارت رهایی بخشد تا از همانندهای او از سوی روسیه هزاران ناملایم نشنود. حاجی در نامه دیگری که به کشمکش ایران و عثمانی پیوند دار (مربوط) می شود در مورد دیدار خود با کاردار سفارت روس اشاره کرده و به محمدشاه می نویسد که به کاردار گفتم که به راستی من نقش پرداز (دخیل) این امور نمی شوم . . .  ملایی هستم و ملایی خود را پی می گیرم . آنچه خواستم نشد ( هر چه دلم خواست نه آن شد  ؛  هر چه خدا خواست همان شد ! )

از این نامه نگاری ها چنین بر می آید که او نمی توانسته چشم بسته و در همه جا متهم به نوکری و سرسپردگی روس ها باشد. اما گاه « در کف شیر نر خونخواره ای  –  غیر تسلیم و رضا کو چاره ای ! » تا بخواهیم با چه دیدگاهی به داوری بنشینیم.

مورد دیگر اینکه « کنیاز دالگورکی » برای درمان اهل کشتی، خواهان دایر کردن بیمارستانی در گرگان بوده است. شاه با این کار موافقت می کند اما خواستار دایر شدن بیمارستان دیگری بر لب دریا هم می شوند. حاجی مورد را با شاه در میان می گذارد. شاه می گوید همان یک بیمارستان برای درمان کارکنان کشتی کافی است اما اگر به اسم دایر کردن بیمارستان مورد دیگری در نهان دارند حرف دیگری است ! وزیر مختار روسیه
نامه ی تحکم آمیزی به حاجی می نویسد و از وی گلایه می کند که چرا شما در مقام دوستی با ما این مورد را با شاه در میان گذاشتید . . .  که پیشنهاد مشکوک روس ها را روشن می سازد.

و اما از نگاهی دیگر ؛ به رغم اینکه گفته شده میرزا آقاسی از نگرش خارجی ، فرد بافراست و کیاستی نبوده و در گفتمان با ایلچی ها (سفرا) و نمایندگان ساستاری دچار لغزش و از شیوه های گفتگو در مسایل سیاسی (Diplomatic) بی بهره بوده است، بدبینی او نسبت به روس و انگلیس سبب می شود تا وی به فرانسوی ها نزدیک شود. میرزا آقاسی برای رسیدن به این آرمان، میرزا حسین خان آجودان باشی را در سر گروهی، از راه کشور عثمانی (ترکیه امروزی) به فرنگ (اتریش، فرانسه و انگلیس) گسیل می دارد و هر چند این گفت و گذار از نگاه به بیرون، روی آور (متوجه) انگلیسی ها بوده اما میرزا آقاسی آماج انگیزه های دراز مدتی را پیش بینی کرده بود و آن پیوستگی فرانسه با ایران و استفاده از رایزن های نظامی فرانسه ، خرید اسلحه، ربایش همیاری سیاسی فرانسه از ایران و از بافتی که پیمان نامه « فینکنشتاین » در سی سال پیش، بین ناپلئون و فتحعلی شاه دسینه (امضاء) شده بود فراهم آورد.

هم چنین میرزا آقاسی به اندیشه به کارگیری ساختاوری های (صنایع) نوین می افتد و به این هدف در حکمی به میرزا احمد خان شیرازی نایب اول وزارت خارجه در سال ۱۲۶۳ سفارش های روشن درباره مناسبت های تجاری با کشورهای دیگر می نماید و نیز سفارش می کند که فرانسه به تعداد انگشتان یک دست استاد دانا در هر شاخه را به مدت هفت سال برای آموزش جوانان به ایران بیاورد که در این حکم درباره ی خرید ساز و برگ و کتاب ها درباره ی ساختاوری های جدید سفارش شده است.

افزون بر این ها، میرزا آقاسی به مدد جعفرخان مشیرالدوله در استانبول با پیرامونی های محمدعلی پاشا – سازنده بازسازی ها تماس می گیرد تا گروهی دانش آموز را به مصر گسیل دارند. بدون تردید انگلیس ها از کارهای میرزا بسیار ناخرسند بوده و آنها را بر نمی تابید و در زمان خود به انگیزه جبران بر می آیند.

چ – آسیب شناسی یک شکست (رویدادهای خارجی ایران در زمان میرزا آقاسی) :

۱ – تازش و یورش به هرات افغانستان : با از پای در آمدن قائم مقام فراهانی (صفر المظفر ۱۲۵۱) و روی کار آمدن حاجی میرزا آقاسی، سیاست بی طرفی ایران در برابر دولتین روس و انگلیس به هم می خورد و به گونه ای که در بخش (ج) بیان شد، انگلیس بر بستن پیمان نامه بازرگانی با ایران پای می فشارد و ناخرسندی خود را از شیوه سیاست خارجی صدراعظم وقت پنهان نمی سازد چرا که میرزا آقاسی به گونه ای گرایشات روسی ( رسوفیل ) داشته و آشکارا ساستار هواداری روسیه را در پیش می گیرد و ایران به اغوای « کنت سیمونویچ » سفیر روسیه در ایران که مورد بزرگداشت و نگرش ویژه شاه سست اراده و پیدا شونده از بیماری ریشه دار بوده، ساستار ویژه ای در پیش می گیرد.

سفیر روس که از گوشه چشم داشتن ایران نسبت به افغانستان آگاه بوده، کوشش می کند تا با دو انگیزه وسبب، نگاه ایران را نسبت به چیرگی هرات بیشتر نماید. او با این کار و با یک پیکان دو هدف را نشانه
می رود. یکی اینکه ایران با به چنگ آوردن هرات و بخش های دیگری از افغانستان، دلواپسی و اندوه
کرانه های از دست داده در قفقاز را به دست فراموشی بسپارد و روغن ریخته را نذر امامزاده کند و بدین سان کینه هایی را که ایرانیان از روس ها به دل داشته اند زوده ، جای سوخته شده را سبز و زخم های کاری را التیام و یا بهبود بخشند. دیگر اینکه پیشروی ایران در افغانستان کارگماری (اشتغال) و دل مشغولی برای دولت انگلستان را که همیشه هماورد و هم چشم بی چون و چرای روسیه به شمار می رفته فراهم سازد.

همزمان با اراده محمدشاه به یورش به هرات ، نیکلای اول ، تزار روس ، به هدف بازدید سامان هایی که بر پایه پیمان نامه ترکمن چای به چنگ روسیه تزاری افتاده بود، سفری به قفقاز داشته و نسبت به دیدار با محمدشاه ابراز دلبستگی می نماید و با دیداری که با هیئت ایرانی داشته نوید هرگونه همیاری را در زمینه تازش به هرات را به محمدشاه می دهد و بدین ترتیب به رغم سرستیز انگلیس با ایران، شیر به پستان شاه می کند و به بیانی که خواهد آمد این راهبرد نتیجه ای جز ناکامی ایران و پذیرش زیان های جانی و مالی برای ایشان پیامدی در پی نداشته است.

« کُنت دو، سرسی » گمارده سیاسی فرانسه در ایران در زمینه خواسته های بی مورد انگلستان از ایران بیان کرده که روزی به دیدن حاجی میرزا آقاسی رفته بودم. این پیرمرد در دنیای پندار خویش در اوج شگفتی به من گفت از دست انگلیس ها جگرم خون است و گاه آن است که قشونی روانه کنم کلکته تا ملکه ویکتوریا را دستگیر نمایند !

در زمینه شکست یورش ایران به هرات می توان به موارد زیر اشاره کرد :

الف – حاج میرزا آقاسی از مسائل نظامی کمترین اگاهی نداشته ولی در عملیات جنگی مباشرت و پادر میانی (دخالت) می کرده است. تا جایی که به پیشنهادهای سران سپاه نیز توجهی نمی کرده است. در جنگ هرات فرماندهان سپاه ایران به فرمان او تنها یک سمت شهر را پَروَسته (محاصره) و سمت دیگر را رها می کنند. به همین انگیزه شب هنگام افاغنه به اردوی محمدشاه شبیخون زده و گروهی را به کام مرگ می دهند.

 میرزا آقاخان نوری وزیر لشکر وقت با این شگرد به شدت ناهمسو بوده و می گفته که شهر باید از چهارسو در پَروَست باشد تا دشمن نتواند از بیرون کمک بگیرد و ناچار به تنگنا بیفتد و خواسته را گردن نهد. سران رده بالای سپاهه نیز دیدگاه وزیر لشکر را کارگر می دانسته اند. و این در حالی بوده که نگرش هیچ کدام مورد رویکرد حاجی قرار نمی گرفته است. تا اینکه راز و رمز این نگرش را از حاجی خواستار می شوند. حاجی در پاسخ می گوید اگر پیرامون شهر را نیک پروست دهیم کار بر دشمن دشوار می شود و در پاسداشت خویش به نیکی بکوشند و در نگهداشت مرزبند و پرچین (حصار) جانفشانی کنند. آن گاه است که کار ما به درازا کشد. اما چون یک سوی شهر گشوده و راه فرار گشاده است چون لختی دشخواری بینند شهر را بگذارند و راه فرار بردارند.

در جای دیگری نوشته شده است که حاجی فرمان می دهد تا به پاس مردم هرات بدون گشودن دژ « غوریان» به سوی هرات جنبش نمایند و در پی نگهداشت حقوق انسانی مردم، از پروستن (محاصره) بخشی از شهر پرهیز شود تا اینکه راه برای آمد و شد مردم باز شد که این اندیشه به یک فانتزی (پندار) بیشتر شباهت دارد تا شگرد نظامی. که این کنش با خروش و پرخاش فرماندهان اردوی محمدشاه روبرو می شود.

سرانجام چون دیدگاه وزیر لشکر و سرداران سپاه مورد پذیرش قرار می گیرد، حاجی از این پیشامد به شدت آشفته می شود و کینه ی آقاخان را به بیانی که نگاشته شد به دل می گیرد و به چوب خوردن و تبعید وزیر لشکر از سوی محمدشاه پایان به شر می شود !

ب – حاجی میرزا آقاسی که در امور نظامی، خود را شایسته تر از فرماندهان نظامی می دانسته در امور و فنون نظامی دخالت های ناروا می کرده و همین امر سبب می شود تا بین سران سپاه دوگانگی و ناهمسانی پدیدار گشته، نزاکت (دیسیپلین) لشکرگاه که پایه پیروزی سرباز در ، گاه نبرد است از بین رفته و فرجام به جایی بکشد که جاسوس های دشمن به گونه ناشناس و چندی نیز آزادانه میان اردوی محمدشاه به کارهای ویرانسازی بپردازند.

برای نمونه « پاتین جر » که از زمره افسران توپخانه قشون انگلستان و گمارده انگیزش و فروزش یارمحمدخان افغانی به ایستادگی در برابر قشون ایران در هرات بوده همیشه با لباس دگرگون شده (مبدل) به اردوی محمدشاه رفت و آمد داشته و با « کلنل استیووارت » وابسته نظامی سفارت انگلیس در ایران دیدار و رایزنی داشته است. و شگفت انگیز تر اینکه شماری از همراهان شاه از زمره « میرزا علینقی » منشی محمدشاه نیز جاسوسی و دشمنیاری می کرده. گویی « گل بود و به سبزه نیز آراسته شد » ( ناجوانمردی است چون جانوشیار و ماهیار  ،   یار دارا بودن و دل به اسکندر داشتن ! )

افزون بر نبود راهبرد ( استراتژی ) در اردوی ایران، ناسازگاری و ناهماهنگی در ارسال دستورات نظامی ، حرکات لاک پشتی در فرگفت و ابلاغ آنها توسط امربرها ، همکاری و هماهنگی نداشتن سرداران سپاه

با میرزا آغاسی باید به ناسازگاری دولت انگلیس با این لشکرکشی، گذاشتن چوب لای چرخ (گردونه) ایران و یاری پیدا و گاه پنهان گسترده آنها نسبت به گسترش پیوندها با افغان ها به گونه های گوناگون، کارشکنی های «جان مکنیل» وزیر مختار انگلیس و نیرنگ های دولت متبوعش اشاره کرد.

برای نمونه هنگامی که انگلیسی های هوادار فرمانروای هرات در می یابند گاس که (احتمالاً) فرجام این یورش به شکست هرات و پیروزی ایران همراه باشد از یک سوی، محمدشاه را تهدید می کنند و از آن سوی دیگر مکنیل، نامه ای به سیدمحمد شفتی ملای بزرگ اصفهان می نویسد و وی را به چالش با سیاست محمدشاه و میرزا آغاسی در زمینه یورش به هرات برانگیخته و از وی می خواهد که به روش خود علیه شاه دست یازد و او نیز از دستاویز دینی خود بهره می جوید و دست به کار می شود که بدون گمان انجام چنین خواسته کارایی از سوی این ملا، بی مایه فطیر بوده است.

و در نهایت؛ کلام آخر (اولتیماتوم) انگلیس به اشغال نظامی بخشی از خاک ایران، چون جزیره خارک و پروست دریایی بندر بوشهر در خلیج فارس همه و همه دست به دست هم می دهند تا محمدشاه از پروست هرات دست بردارد و در پی دادن برجستگ (امتیاز) هایی به ایران، دوباره «جان مکنیل» که به تازگی و به پاداش خدمات، فرنام (لقب) Sir را از ملکه انگلیس یدک می کشید در سمت سفیر ایران باز می گردد.

۳ – پیمان شکنی روس ها :

به زبانزد هموطنان غیرتمند آذری زبان : « بر پشت روباه سوار مشو ؛ بگذار شیر، تو را بدرد !   از پل نامردی گذر نکن ؛ بگذار سیل تو را ببرد ! » سوزناک تر از همه انباز کاروان و همیار راهزنان و یار میانه راه بودن و در یک کلام ، همان پیمان شکنی روس ها بوده است که « عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران ! » و « عهد نابستن از آن به ، که ببندی و نپایی »

تزارهایی که تا دیروز ایران را به لشکرکشی به هرات و به چنگ آوردن آن دلگرم می کردند ساستار پرواگرانه (محتاطانه) ای را در زمینه چالش ایران و انگلیس در پیش می گیرند و ناجوانمردانه از پشتیبانی ایران پا پس کشیده و کشتی بان ( در اصل کُشتنیان ) را ساستاری دگر می آید. روس ها در کنار دمسازی با دولت انگلیس ، پیرامون پایندانی (تضمین) خودسالاری (استقلال) ایران، اولیای (سرپرستان) ایران را به از سرگیری پیمان نامه رسانش (ارتباطی) سال ۱۸۴۱ م. برانگیخته می نمایند. جناب « سر، جان مکینل » تازه از انگلیس برگشته، با میرزا ابوالحسن خان شیرازی، وزیر امور خارجه ایران، پیمان نامه ای دستینه (امضا) می کنند که به انگیزه آن انگلیس ها نیز از همه ی حقوق و برتری هایی که برابر پیمان نامه ترکمانچای به دولت روسیه داده شده بود، بهره مند باشند.

چون ژرف بنگریم این پیمان نامه، مکمل دو فرمانی بوده که پیش از وابستگ (رابطه) سال ۱۸۳۶ و ۱۸۳۹ م. به سود انگلیس ها صادر شده بود. – اولی در پیوستگی با دریافت حقوق گمرکی از فراورده های بعد از انقلاب ساختاورانه (صنعتی) انگلیسی ها حقوق گمرکی به میزان فرآورده های روسی و دیگری ایمنی کارکنان ایرانی و انیرانی (بیگانه) سفارت و کنسولگری های دولت بریتانیا و بستگان آنها در ایران و به درستی « حق قضاوت کنسولی (Capitulation) » محمدشاه به انگیزه کینه ای که از انگلیس ها در دل داشته دلبستگی چندانی به این پیمان نامه نداشته است اما چون حاجی زیرک به نیکی دریافته بود که اگر بخواهد در پست صدارت خود ماندگار بماند چاره ای جز همکاری با دولت انگلیس ندارد، ( در کف شیر نر خونخواره ای  ، غیر تسلیم و رضا کو چاره ای ؟! ) و چون سرنخ گزینش به دست حاج مرشد ! شاه بوده ، او نیز به این پیمان نامه تن در می دهد.

به راستی در تاریخ ساستاری این مرز و بوم سیاسی کارانی چون وثوق الدوله بوده اند که برای نگاهداری پایگاه خود، تن به خواسته بیگانگان داده منافع گذرای خود را بر مصالح دیرپای آینده کشور برتر دانسته اند. در یک جمع بندی در زمینه جنگ با هرات گفته شده که تنها گام ارزنده پروستن هرات، همراه با هدر دادن سرمایه ملی، ریختن (ساختن) چندین توپ دژکوب بوده که به فرمان محمدشاه و دست زدن میرزا آقاسی؛ گردآوری تمام ابزار مسی وسیله افراد قشون و تبدیل آنها به توپ های دژکوب، آتش کردن و پرتاب گلوله های توپ و فشنگ به سمت و سوی هرات و هروی ها ره آورد و دستاور دیگری نداشته است و این در حالی بوده که در اثر بی ساستاری حکومت مرکزی خزانه تهی بوده چرا که فرمانروایان و استانداران استان ها از دریافت و فرستادن باژ و خراج (مالیات) به مرکز سرباز زده ، بی سر و سامانی مالی آفریده، بسندگی درکانون توجه و رویکرد مملکت نبوده، کشور همراه گسترش «وبا» در سراشیبی تند و فرو افتادن در دره نیستی بوده است.

اما جای درنگ و کالبدشکافی است که خیلی ها به ریشخند و نیشخند گفته اند که حاجی لوله های توپ را جائی فرستاده و گلوله های توپ را جای دیگر ! بدون تردید این سخن لغو یک سویه را دشمنان حاجی بر زبان جاری ساخته اند چرا که در زمان صدارت حاجی در ایران توپ ریزی بنیاد نهاده و گلوله توپ ساخته و پرداخته شده است. حاجی بر این بوده که شاه بیمار است و پسرش جوانی است که پس از روی کار آمدن، نیاز به انبار اسلحه و مهمات (زرادخانه) و کشور آباد دارد. آنچنان که زرادخانه های پایه نهاده شده از سوی میرزا آقاسی چه در درون ( فتنه ی سالارخان در خراسان، زمان امیرکبیر ) و چه در برون ( گشایش هرات به وسیله حسام السلطنه ) کاربرد داشته اند. این سلاح ها یک شبه ساخته نشده بودند بلکه مهماتی بوده اند که حاجی در درازای صدارتش ساخته و از خود به جای گذاشته است . (چون غرض آمد ، هنر پوشیده شد ! )

و در پایان :

( پیمان نامه ی دوم ارز روم ) : از دیگر رخدادهای برجسته و کرامند روزگار صدارت حاج میرزا آغاسی بروز تنش در پیوند ایران و دولت عثمانی (ترکیه امروزی) و درگیری بین دو کشور همسایه بوده است که خود پیشینه دیرینه دارد تا سرانجام با پادر میانی دولتین روس و انگلیس و برپایی گروهی چهارسویه، پیمان نامه « ارز روم دوم » بین دو کشور بسته می شود. ریاست هیئت ایرانی در این گفتمان را مشیرالدوله به عهده داشته که سپس به میرزا تقی خان امیرنظام سپرده می شود. حاجی برای فروپاشی چهره سیاسی امیرکبیر و رهایی از وجودش، وی را برای گفتگو گزینش می کند و سرانجام پس از سه سال گفتمان ، پیمان نامه ارز روم بسته می شود که بر پایه آن سرزمین های جای گرفته در خاور ذهاب و کرند و خرمشهر و خاور اروند رود وابسته به دولت ایران می گردد و در برابر آن ، دولت ایران نیز از هر گونه خواسته زمینی نسبت به دیار سلیمانیه و باختر پل ذهاب چشم پوشی می کند و هر دو دولت به گونه دوسویه (متقابل) با هم کنار می آیند.

ح – ارزیابی و بازنگری حاج میرزا آقاسی :

شوربختانه ( صد کار نکو آمد و کس را خبری نیست ؛ چون رفت خطایی ، همه را چشم بر آنست ! )

۱ – اکثریت قریب به اتفاق ، میرزا آغاسی را فردی تندخو، دشنام گو، جاه طلب، به ظاهر صوفی منش و با تردید خوش نیت، نیرنگ باز، غیربهداشتی، یاوه گو ، چرند و پرند گو، شگفت انگیز، زیرک و باهوش که در گشودن دشواری ها به جای استشاره دست به کار استخاره می شده ، در برخوردهای ساستاری ساده اندیش، ناشکیبا در مسایل دیپلماسی و . . . .  و هر چه ویژگی های ناشایستی بوده یکجا در وجودش گرد آمده دانسته ، و به وی نسبت داده اند. ( ای به سوی خویش کرده صورت من زشت ، من نه چنانم که می بری تو گمانم. آینه ام من ؛ اگر تو زشتی زشتم، ور تو نکویی، نکوست سیرت و سانم . )که بی گمان به اندک غسل تعمید نیاز است.

گفته شده است برای هر نامه ای که در پیوند (ارتباط) با زیردستان خود می نوشته، رونوشتی از آن را نیز به سفارت های انگلیس می فرستاده که بارها وزیرش محمدتقی خان ( امیرکبیر بعدی ) وی را از این خودکم بینی باز می داشته است.

۲ – کژاندیشی ، ندانم کاری و اشتباه کاری های او، دولت مرکزی را ناتوان ؛ در بیشتر ایالات ( استان ها ) و ولایات ( شهرها ) آشوب به پا ، سامانه های مالی به تمام ، ورشکسته و دشمنی بزرگان کشوری با وی حساب جداگانه و ویژه ای داشته است. حکومتش بر پرکاره ( مدار ) بیداد و ستم می چرخیده ، کارگزارانش فرو روان و گماشتگانش بیداد گران ! برخی او را رسوفیل (روسی) و برخی انگلوفیل (انگلیسی) می دانسته اند. و این در حالی است که در برهه ی صدارت وی امتیاز چشم گیر و کلانی به بیگانگان داده نشد. و با توجه به سستی حکومت مرکزی برآمده از ترکمانچای ، نگهداشت نسبی خودسالاری ( استقلال ) ایران در زمان محمدشاه و (حاجی سلمه الله و روحی فداک !) – که هر دو پدیده ای ویژه خود و بایسته های زمان خود را دارا بوده اند ، تا اندازه ای مثبت ارزیابی شده است.

اما داوری در مورد وی دشخوار است. گاس که بتوان گفت نه مانند آقاخان نوری فردی خائن و وابسته به انگلیس بوده و نه اینکه مانند قائم مقام و امیرکبیر هوشیاری و فرهوشی ساستاری بسیار داشته است.

۳ – یکی از انگیزه هایی که سبب شده تا نتوان یک جانبه در مورد پدیده ی میرزا آغاسی و شاه ، به داوری نشست این است که آن ایرانی که به دست این دو نفر افتاد ایرانی پس از ترکمانچای بود که آن دو را دچار چالش، دلواپسی ها و محذورات ( و نه محظورات ) می کرد و توان و توانمندی در کارها را از آنان
می گرفت .

۴ – حاجی میرزا آغاسی در بازه زمانی صدارت خود بین دو سنگ آسیا گیر کرده بود. پیشین (سَلَف) او قائم مقام و جانشین ( خَلَف ) او امیرکبیر بود که هر دو به قتل رسیدند و این خوی مرده پرستی و گردپروری ما نیز شخص کشته شده را بزرگ نمایی می کند . بنابراین حاجی در میان دو سنگ زبرین و زیرین دیدها و داوری ها خرد و خاکشی می شود. در نشانه های وابسته به روزگار قاجار تنها عبدالله مستوفی است که از حاجی ستایش می کند اما سایرین بی فرنود و سبب بر وی پرداخته و تاخته اند. همه وی را فردی کندفهم و انگل و پخمه انگاشته اند اما واژگونه او فردی بسیار زیرک و هشیار بوده که به دو مورد بیشتر از همه بها می داده ، یکی آبادانی و دیگری ارتش (نظام)

۵ – انگیزه گریختن و پنهان شدن وی پس از مرگ محمدشاه این بوده که حاجی بسیار انسان رک و راستی بوده و به کسی رو نمی داده و مجیز کسی را نمی گفته است. از این رو بسیاری با وی میانه خوبی که نداشته ، جای خود بسیار هم کینه دیرینه داشته اند و چنانکه پیشتر بیان شد، حاجی هیچ گونه نقشی در قتل قائم مقام نداشته و انگیزه بنیادین و هسته ای کناره گیری او این بوده که او به خواست محمدشاه از پسر کوچکش (عباس میرزای کوچک) جانبداری می کرده است. اما پس از مرگ محمدشاه، بدون درنگ کاخ گلستان به تسخیر و اشغال مهدعلیا (بیوه محمدشاه) در می آید. او بزرگان و مهتران (صنادید) کشور ار به حضور فرا
می خواند و در زمینه جانشین شوهر تاجدارش به گفتگو و رایزنی می نشیند تا جاده سلطنت را برای پسر بزرگترش (ناصرالدین میرزا) هموار و آماده سازد.

مهد علیا شاهزاده ای جوان، هشیوار (متین) و فرهیخته به نام علیقلی میرزا (اعتماد السلطنه) را به وزارت فرزندش ناصرالدین شاه می گمارد. در بازه زمانی ۴۲ روز میان مرگ محمدشاه تا رسیدن ناصرالدین شاه به تهران، عملاً مهدعلیا بر تهران حکومت می کرده است. خودش فرمانروا و بیگلربیگی (بزرگ بزرگان) تهران نیز بوده است. از این رو حاجی سهش (احساس) خطر کرده هوا را پس می بیند و می گریزد و این فرار را بر قرار برتر دانستن زاییده کارکرد بدش نبوده بلکه از بیم اژدهای هفت سر ، پناه بردن به مار زنگی یا مار کبری ! بوده است.

۶ – اما از زمره عملکردهای دوره صدارت میرزا آقاسی ، چاپ و نشر نخستین روزنامه بی نامی بوده که میرزا صالح شیرازی از سال ۱۲۵۳ تا ۱۲۵۵ منتشر می کرده – روزنامه ای که ادامه آن با سرنویس (عنوان) «وقایع اتفاقیه» در زمان میرزا تقی خان امیرکبیر منتشر می شد. حاجی به نشر دانش های اسلامی توجه ویژه داشته و برای گسترش حوزه ها و مدارس علمیه می کوشیده است. وی علما را از سراسر ایران به تهران فرا
می خواند. از زمره اینکه ملا محمدتقی اردکانی را از یزد به تهران فرا می خواند و اداره امور مدرسه «فخریه» (مدرسه زبانزد مروی) را به وی می سپرد. چنانکه در گذشته نیز اشاره شد وی کتاب ها و نوشته های زیادی چون بایستک (نیاز) وجود نشان نظام، کتاب پاسخ به شبهات کشیش فندر آلمانی با همکاری میرزا بزرگ قائم مقام در زمان عباس میرزا می نگارد.

در کاشت درختان توت برای تغذیه کرم ابریشم در کرمان پشتکار ویژه می ورزد. چنانکه پیشتر گوشزد شد، بستن پیمان های بازرگانی با کشورهای بلژیک و اسپانیا و گسترش وابستگی بازرگانی ایران با کشورهای دیگر اروپایی از دیگر دگرگونی های ایران در روزگار صدارت حاجی میرزا آغاسی بوده است. حاجی برای ربایش
دل ها هرگز دست رد بر سینه خواهشگران و یا مستمری بگیران نمی نهاده اما برخی تمام توان ایران و
همه ی ناشایستگ (بی کفایتی) مسئولان دولتی را در وجود شگفت انگیز وی نهادینه می دانند و این در حالی است که او به رویکرد چگونگی گذران زندگی توده ها و برپایی برابری و دادگری بی خیال نبوده و می خواسته به کشور و پادشاه خود خدمت کند.

و در پایان ، محمدشاه فرمانی صادر می کند که بر پایه آن شکنجه بدنی غیر مجاز – برده فروشی – به ویژه فروش افرادی که از راه خلیج فارس به بردگی وارد ایران می شوند، با کوشش دولت انگلیس قدغن اعلام
می شود. اکنون اگر بنا داشته باشیم در مورد حاجی میرزا آقاسی دادگرانه داوری کنیم باید از بن دندان بگوییم که همه کارهای حاجی یک سره بر لغزش استوار نیست. داوری درباره شفافیت حاجی به شفافیت و روشنی شاهان دیگر نبوده و اندکی پیچیده است.

باور نویسنده این نوشتار این است که با تکیه بر اسنادی که هر روز بیشتر از روزهای گذشته در اختیار پژوهشگران قرار می گیرد باید تاریخی را که دیکتاتورهای زمان می نویسند بازنویسی کرد و صد البته ، وسیله دانش آموختگان تاریخ و نه آنانی که تنها سرکی به دنیای تاریخ کشیده و آنرا به چشایی و به دلخواه خود می نویسند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *