«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصت و یکم

واج گ:

۱- “تَرف (سیاه کشک، قرقوروت) عدو ترش نشود ز آنکه پخت او”

(گاویست نیک شیر؛ و لیکن لگد زن است)-انوری

۲- (جمال در نظر شوق همچنان باقی-گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست-سعدی)

همانندی ها: ۱- “گدا، جون به جونش کنی گداست.”. ۲- “مپندار اگر سفله (فرومایه) قارون شود- که طبع لئیمش دگرگون شود-سعدی”. ۳- “اگر ریگ بیابان دُر شود؛ چشم گدایان پر نشود-سعدی”

۳- “نگهبانی مُلک و دولت بلاست- (گدا پادشاه است و نامش گداست)-سعدی”

همانندی ها: ۱- “آسوه کسی که خر ندارد، از کاه و جووش خبر ندارد”. ۲- “برهنه ایمن است از دزد و طرّار (راهزن)”. ۳- “از دِه ویران که ستاند خراج؟- نظامی” . ۴- “دارنده مباش؛ از بلا رستی”

۴-  تواضع ز گردن فرازان نکوست (گدا اگر تواضع کند، خوی اوست)-سعدی

و یا به گونه ای دیگر: “گدا، گر تواضع کند خوی اوست- ز گردان فرازان تواضع نکوست”

۵- “انا الحق گفتن منصورتاً ویلی (توجیه) نمی خواهد (گدا گم می کند خود را چه دولت
می کند پیدا
)-شهیدی هندی”

۶- (گرانتر ز، هر چیز بار گناه) کز او جان دژم گردد، و دل؛ سیاه- فردوسی

۷- “چو قسمت ازلی، به حضور ما کردند (گر اندکی نه به وفق رضالت خُرد مگیر)- حافظ”

درونمایه این بیت گویای دو دیدگاه حافظ است؛ یکی جبر انگاری و دیگری خشنودی. باور حافظ، به اشعری گری است بدین معنا که همیشه رخدادها از سوی پروردگار است و انسان ها از سوی خود
چاره داری و توانایی ندارد (واژگونه (معتزله) که باورمند به چاره داری انسان هستند.)

۸- در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد (گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی)- حافظ

مصطبه به معنای “سکو” و نیز سکویی است که هماوردان (حریفان) در میخانه ها برآن می نشسته و
مِی گساری می کرده اند و در چامه ها نیز گویای میخانه است.

معنای بیت: شیدایی (عشق) با درد و رنج همراه است. چون بالش زر بفت نداریم به ناچار، خشتی را به نماد بالش بر می گیریم. بالش یا بالش زر گونه ای سکه مغولی برابر با پانصد مثقال است. خشت به معنای شمس زر نیز می باشد (خشت زر). در لت دوم ایهام نازکی نهفته است.

۹- گفت در ره، موسی ام آمد به پیش-(گر به بیند دنبه اندر خواب خویش)-مولوی

همانندی ها: ۱- آدم گرسنه، نان، خواب ببیند. ۲- شتر در خواب بیند پنبه دانه-گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه. ۳- تشنه، در خواب، آب بیند. ۴- آدم لخت کرباس پهنادار خواب می بیند.

۱۰- باده پر خوردن و هشیار نشستن سهل است- (گر،به دولت(قدرت)بررسی مست نگردی مردی!). همانندی: “هستی می آورد مستی!”

۱۱- (گر تو خواهی ور نخواهی بنده ام تا زنده ام)– این سخن کوتاه شد و الله اعلم بالصواب-انوری

۱۲- خوار و دشخوار(دشوار جهان، چون پی هم می گذرد)- (گر تو دشوار نگیری، همه کار آسان است)-اثیر اومانی

۱۳-در کوی نیک نامی،مارا گذر ندادند-(گر تو نمی پسندی،تغییر کن قضا را)-حافظ

دورنمایه این بیت، گویای اندیشه های جبر انگاری (ملامتی) حافظ است.

۱۴-(گرچه خوبی به سوی زشت به خواری منگر)– کاندرین مُلک چو طاووس به کاراست مگس-سنایی

۱۵- (خون کند قی هرکه را زخمی است پنهان در درون- گرد خیزد از زمین، چون خانه ای گردد خراب)-قاآنی

۱۶- مردی نبود فتاده را پای زدن (گر دست فتاده ای بگیری مردی)- پوریای ولی

۱۷- دریا دلیم و همّت ما فارغ از دُر است(گر دست ما تهی است ولی چشم ما پُر است)ولی جلایر؟ نصیرالدین همایون

۱۸-شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست(گر راهزن تو باشی، صد کاروان توان زد)-حافظ

کاروان زدن یعنی یورش به کاروان و تاراج کالاها و دارایی کاروانیان. سعدی گوید:”کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس بردند.”

۱۹- بی زر نتوان رفت به زور از دریا (گر زر داری به زور محتاج نه ای)-سعدی

همانندی ها: ۱- یک جو زر، بهتر از پنجاه من زور. ۲- هرکه را زر در ترازوست زور در بازوست-سعدی. ۳- زور ده مرده نداری، زر یک مرده بیار-سعدی(زر نداری نتوان رفت به زور از دریا، زر ده مرده … یعنی اگر از نگرش زور بازو و ناتوانی، از دریا نتوان گذشت نیرو به اندازه ده زورمند هیچ نیست و سودی نکند. زری که بسنده هزینه یک تن را در رهسپاری دریا کند فراهم آر). ۴- هرکه را زر بیش است حرفش پیش است.

۲۰- دیو دیوانِ تو یا دیو به زندان نشود (گر فرشته بزند راه تو، شیطان تو است)-سنایی

۲۱- حاتم طایی به کَرَم گشت فاش(گر کَرَمت هست، درم گو مباش)-خواجو

۲۲- در کوی تو معروفم و از روی تو محروم (گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده)-سعدی

هرگاه بخواهند در مورد بی گناهی کسی سخن گویند زبانزد لت دوم را به کار می برند. برادران ناتنی یوسف که نسبت به او رشک می بردند، او را در چاه انداخته و به پدر(یعقوب) می گویند او را گرگ دریده و این نیز پیراهن خون آلودش!

یعقوب می گوید: “من هرگز، گرگ هشیارتر از این ندیدم که پسر مرا از میان پیراهن بخورد و پیراهن بر او ندرد!”

۲۳- عقل را گر نقل باید گو چو مردان کسب کن(گر گنه از کور زاید جُرم چون بر کر نهیم؟)- سنایی

گاه خرد (عقل) با، بازگویی(نقل) در رویارویی و بر همکنش با یکدیگر می افتد و گاه گمان و شگفتی آفت این خرد می شود.

۲۴- “من آن گدای سمج (گرانجان) مبرِم (استوار) کنایه نفهمم(گرم برانی از این در، درآیم از در دیگر!؟؟)

گرم تر شد مرد از آن منعش که کرد(گرمتر گردد همی از منع مرد)-مولوی

۲۵- گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست؟ (گر نامه رد کنند گناه رسول چیست؟)-سعدی

۲۶- متاع کفر و دین بی مشتری نیست (گروهی این، گروهی آن پسندند)-سنجر-باباطاهر

همانندی ها: ۱- سلیقه ها گوناگون است. ۲- هرکس را میل به چیزی و خاطر به کسی است(اوحدی).
۳- هرکسی ببندد به آیین دگر دستار را. ۴- یکی وصل و یکی هجران پسندد.

۲۷- جز غم به جهان هیچ نداریم و لیکن (گر هیچ نداریم، غم هیچ نداریم)-خواجو یا شیخ صفی الدین الحلی

۲۸- به جنگ ارچه رفتن ز بهروزی است(گریز به هنگام؛ پیروزی است)-اسدی

۲۹-(گریه بر هر درد بی درمان دواست)- چشم گریان چشمه ی فیض خداست-مولوی

همانندی ها: ۱- گریه آدم را سبک می کند. ۲- هرکجا آب روان؛ سبزه بود. ۳- هرکجا اشک روان؛ رحمت بود- مولوی. ۴- کجا چون دیده ریزد اشک بسیار- گشاده گردد از دل ابر تیمار (پرستاری)- ویس و رامین

۳۰- “عبث (بیهوده) نبسته ام از روی و موی راه نظر-(گَزیده مارم و می ترسم از سیاه و سفید)- وحید قزوینی”

۳۱- هنر بنمای اگر داری؛ نه گوهر(گل از خار است و ابراهیم از آزر)-سعدی

“آزر” (آزر بتگر) نیای مادری حضرت ابراهیم(ع) است.

چنانچه به بیت پیش از این، نیک بنگریم:

“چو کنعان را طبیعت بی هنر بود- پیمبر زادگی قدرش نیفزود”

معنای دو بیت: چون کنعان پسر ناشایست نوح، خود دارای برتری در دانش و هنر نبود، از فرزندی پیامبر بهره ای نبرد تو نیز اگر دارای بینش و پختگی هستی هویدا کن و نژادگی و تبارمندی خود را روی آور دیگران مکن چرا که گل، زاده ی بوته ی خار است و ابراهیم یزدان شناس دست پرورده ی آزر بت پرست! و اما: گوهر اگر در گِل و لای (خلاب) افتد همچنان گرانبهاست. دود و غبار اگر به سپهر سرکشد فرومایه و بی ارزش. آمادگی نا پرورده مایه ی پشتیبانی و پرورش کس نابرازنده تباه. خاکستر از آتش است که خود گوهری است از جهان برین و لیکن چون به سرشت خود هنری ندارد با خاک برابر است و بهای شکر نه از نی است که خود سرشت و ویژگی وی است.

۳۲- منتهای کمال، نقصان است-(گُل بریزد به وقت سیرابی)- سعدی

امیری فیروز کوهی نیز چنین سروده است:

“هر صفت، کان کمال انسان است- چون زحد در گذشت یکسان است”

آب حیوان که جان زنده بود- چون ز سر بگذرد، کشنده بود.

۳۳- جام می ام از بنگ مرصع گردید (گُل بود و به سبزه نیز آراسته شد)-ابراهیم ادهم آرتیمانی

۳۴- گل بی خار میسّر نشود بستان را-(گُل بی خار جهان مردم صاحب هنرند)-سعدی

۳۵- گنج بی رنج ندیدست کسی(گل بی خار نچیدست کسی)-جامی

۳۶- جز وصف پیش رویت، در پشت سر نگویم(رو کن به هرکه خواهی؛ گل پشت و رو ندارد)- محمد حسین شهریار

گفته شده است که شهریار غزل زیبایی برای مه پیکری به نام “پری” ستوده است و “گل پشت و رو ندارد” آن زبانزد شده است.

۳۷- کِشت ناکرده چرا دانه طمع می داری؟ آب ناداده زمین را چه نهالی باشد؟ اگر آن گنج گران
می طلبی رنج ببر (گل مپندار که بی زحمت خاری باشد)- اوحدی

تازی گفته است”لا تُدرک الراحه الا بالتعب”

۳۸- سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت (گِله از دوست به دشمن نه طریق ادب است)-سعدی

۳۹- (گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه)- به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد-حافظ

عراقی نیز چنین سروده است: (گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه- سفید کردن آن نوعی از محالات است)

۴۰- اگر دارم گناه؛ آن دل رحیم است (گناه آدمی رسم قدیم است)- نظامی

۴۱- عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت- (که گناه دگری با تو نخواهند نوشت)-حافظ.

در یکی از نسخه های سرشناس حافظ، لت اول به گونه “من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش” نگاشته شده است. گویا لت دوم برگرفته از آیه شریفه “و لا تزرُ وازرت وِزرَ اُخری-هیچ کس بار گناهان دیگری را بر دوش نخواهد گرفت.”

۴۲- (گناه کردن پنهان به از عبادت فاش)- اگر خدای پرستی هواپرست مباش-سعدی

۴۳-(گنج بی مار و گل بی خار نیست)-شادی بی غم در این بازار نیست-مولوی

۴۴-(گنج خواهی، در طلب رنجی ببر)- خرمنی می بایدت تخمی به کار-سعدی

۴۵-(گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست)-بیچاره در طلب مرگ خویشتن عجول- سعدی


«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصت و دوم

همانندی ها: ۱- هرکجا هست گلی خاری هست(عباس شهریاری)، ۲- هرکجا گنج است مار است،
۳- گنج بی مار و گل بی خار نیست.۴- شادی بی غم در این بازار نیست(مولوی)، ۵- گل بی خار اندر گلشن دهر-به چشم تیز بین کی می توان دید؟(مسعودسعدسلمان)، ۶-گل بی خار نچیده است کسی(جامی)، ۷- به پهلوی هر گل نهادست خاری(فرخی)، ۸- گل در دامن خار است و زر در کیسه ی خارا(سلمان ساوجی)، ۹- نوش بی نیش نیابی هرگز(عباس شهریاری)، ۱۰- هرجا که طلب بوَد-بوَد خار(نظامی)، ۱۱- خار با خرماست، ۱۲- هرکجا خرماست، خار است(صفری)، ۱۳- در باغ جهان یک گل بی خار نباشد(هلالی)، ۱۴- هیچ گلی بی خار نمی شود، ۱۵- در این دَیر کهن رسمی است دیرین-که بی تلخی نباشد عیش شیرین(اسعد گرگانی)، ۱۶- عسل در باغ هست و غوره هم هست-خدیجه هست و صغرا کوره هم هست(عامیانه).

همانندی ها: ۱- دنیا دار مکافات است، ۲- دنیا مکافات خانه است، ۳- همه جا دوش به دوش است مکافات عمل(پوریای ولی)، ۴- این خاک توده، خانه ی پاداش و کیفر است(کافی بخارایی)، ۵- هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد(حافظ)، ۶- هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت(حافظ)،
۷- هرچه بکاری درو می کنی، ۸- گندم نتوان درود چون جو کاری(از قابوس نامه)، ۹- ز جو، جو روید و گندم ز گندم(ناصر خسرو)، ۱۰- بجز کشته ی خویشتن ندروی(سعدی)، ۱۱- گندم نبری به خانه چون جو کاری(سعدی)، ۱۲-در مزرع دهر، هرچه کاری دَرَوی، ۱۳- دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر: کای نور چشم من بجز از کشته ندروی(سعدی)، ۱۴- با آنکه خدا رحیم است و کریم- گندم ندهد بار چو جو می کاری(مولوی)، ۱۵- این جهان کوه است و فعل ما ندا- سوی ما آید نداها را صدا(مولوی)، ۱۶- هرچه کنی به خود کنی-گر همه نیک و بد کنی(اوحدی)، ۱۷- هرچه کاری در بهاران-تیر ماهان بدروی(خواجه عبدالله انصاری)، ۱۸- مکافات بد را-بد آید پدید(فردوسی)، ۱۹- عمل هرکس پا پیچ خودش می شود(عملندُر پاپیچهندُر)، ۲۰- مکافات به قیامت نمی ماند، ۲۱- دیده گر بینا بود، هرروز، روز محشر است(صائب).

همانندی:گاو بکش؛گنجشک، هزارش یک من است. (گوشت را از ران گاو می باید برید!)

حافظ، سروش را هم ارز با “هاتف” (آواز دهنده ای که خودش دیده نمی شود) می گیرد. (هاتفی از گوشه ی میخانه دوش- گفت ببخشند گنه؛ می بنوش)(لطف الهی بکند کار خویش-مژده ی رحمت برساند سروش)

به رخ کشیدن ناخدای کشتی خیزابدار را می کشیدیم سپری شد چراکه ما به گوهر گم شده خود یعنی تنگ دستی دسترسی پیدا کردیم و دیگر نیازی به دریا نداریم.

پیشینیان را باور بر این بوده است که برخی از سنگ ها که ریشه و نژادگی دارند به انگیزه ی برخی
کنش وری های زیر زمینی و بایسته های درخور- به ویژه پرورش و کارای خورشید به لعل و یا گوهرهای دیگر دگرش خواهند یافت. سعی فرموده: “سنگی به سال ها بشود لعل پاره ای- زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ!”

همانندی ها: همیشه به نرمی، تو تن در مده-سعدی، شُل بدهی؛ سفت می خوری.

واج “ل”:

ولی: نعیم زاده چو مفلس شود به او پیوند- که شاخ گُل چو تهی گشت بارور گردد-ابن یمین

به جای “نعیم زاده” بزرگزاده و شریف زاده نیز گفته شده است.

انوری گفته : شب سیاه به تاریکی ار نشینم به – که از چراغ لئیمان به من رسد تابش.

همانندی: ” به خند تا جهان به روی تو بخندد”و”لبی که خنده ندارد شکاف، دیوار است-(سری که عشق ندارد کدوی بی بار است)

همانندی: ” برای کَر چه بزنی، برای کور چه برقصی”. “برای کور، شب و روز؛ یکی است”. “چو گوش نباشد چه سود حُسن مقال(گفتار)؟”

اِنعام= پاداش و بخشش. تفرقه= پراکندگی. شیرازه= ته بندی. ابتر= آسیب دیده، دم بریده.

بنده ی حلقه به گوش= چاکر زر خرید که به نشان فرمانبرداری در گوش او چنبره می کردند. حلقه به گوش به معنای “پا برجای” ، بی جنبش و “پای در سنگ”

“لواشه”: رسنی(ریسمانی) است که چوبکی بر آن بسته و هنگام نعل کردن اسب، استر و خر سرکش و بدلگام لب بالای آنها را با آن می بندند تا سر سختی و توسنی نکنند.

واج “م”:

مولانا بیم اژدهای بت نفس را گوشزد و آنرا مادر همه ی بت های دیگر می داند.

ای غایب از دو دیده چنان در دل منی- کز لب گشودنت به من آزار می رسد-شکیبی

همانندی ها: “خوشا با رفیقان یکدل نشستن-فرخی سیستانی”. “صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است-سعدی”. “چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟”

ابلق= سیاه و سفید، دورنگ. کُرّه= بچه چهارپا- به ویژه الاغ یا اسب. ادهم= سیاه، تیره. پیسه=لکه های سیاه و سفید.

چشم داشتن=کنایه از چشمداشت است. ناصر خسرو گوید:

“چو تو خود کنی اختر خویش را بد- مدار از فلک چشم نیک اختری را”

“هجویری” ملامت (سرزنش و سرکوفت) را در پاکیزه و پالوده ساختن محبّت کارا می داند و ریشه ی اندیشه ملامتیه را به آیه از قرآن مجید می رساند که در حق مؤمنان حقیقی و دوستداران خداست و دوستداران خداست. “… و لا یخافون لومته لائم- نشانه ی ۵۴ از سوره ی مائده”. (آنان از سرزنش هیچ سرزنشگری در راه عشق و ایمان خود از هیچ سرزنشگری باکی ندارند.)

افزون بر چامه سرایان و گویندگان بزرگ در فرهنگ همگانی نیز زبانزدهایی وجود دارد که نمارشی است به این گزند آزاردهنده از زمره همان بیت بالا. به آنکه در خور آن است و واقفش را دعا می کند .

حافظ به خود می بالد که به اندازه درهمی از دارایی وقفی در دارایی های او نیست (بیا که خرقه ی من گرچه رهن میکده هاست- ز مال وقف نبینی به نام من درمی) برای دانسته های بیشتر در زمینه ی وقف به نوشته ی “وقف در آیینه ی شعر و ادب”؛ نوشته ی رضا بابایی می توان نگاهی داشت.

مولانا در دفتر نخست مثنوی گفتار می کند که واله دنیا، مانند شیدای دیواری است که برآن پرتو خورشید افتاده باشد و او تلاشی نمی کند که دریابد. ریشه این نور از خورشید است پس به ناچار دل بر شاخه بسته است. آنگاه که پرتو خورشید به خورشید پیوند او بی بهره می ماند.

همانندی ها: “با آن همه دشمنی که کردی- باز آی که دوستی همان است.”. “حقه ی مِهر بدان مُهر بد و نشان است که بود”. “از این طرف که منم همچنان صفایی هست-سعدی”. “کهن شود همه کس را به روزگار ارادت- مگر مرا که همان عشق اول است و زیادت-سعدی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *