«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و دوم

۱- شمعی و رخ خوب تو، پروانه نواز- لعل تو مفرّحی است دیوانه گداز.

در راه توام زان نفسی نیست که هست (شب کوته و تو ملول و افسانه دراز)شمس الدین نسفی

همانندی ها: “شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید- شب را چه گنه؟ حدیث (قصّه) ما بود دراز” این شعر را برخی به ابوسعید ابوالخیر و برخی به مولانا نسبت داده اند. این که شاعر آن کیست نه اندکی از ارزش شعر می کاهد و نه برآن می افزاید.

با رشته ی زلف توام امشب سر راز است. افسوس که شب کوته و این رشته(قصه) دراز است- هدایت طبرستانی.

۲- تو قدر فضل، شناسی که اهل فضلی و دانش(شَبَه فروش چه داند بهای دُر ثمین را)سعدی

ثمین= گرانبها. سمین=فربه. غَث و ثمین: کم بها و گرانبها. غث و سمین= لاغر و فربه. بد و خوب کردن. ” شَبَه” (گوهر بدلی): واژه ای است فارسی و آن گونه ای سنگ سیاه و درخشان است ولی کم ارزش که تازی شده (مستعرب) آن “شبق (سنگ اُبسیدین) و یا شبج است.” “شبی چون شَبَه، روی شسته به قیر- نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر- فردوسی”

“شبه در (پیش) جوهریان (گوهرفروشان) جُوی تیر زد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مَناره ی بلند در دامن کوه الوند پست نماید- دیباچه گلستان سعدی”

جوهری (گهر فروش) اسم ساخته شده از جوهر (گوهر) + ی نسبت.

“مناره” (گلدسته)و یا منار، ستون بلند راهنمای رهنوردان که بربالای آن چراغی افروخته بود. کوه الوند در همدان است و در بن مایه به معنای تیزی و تندی است. زبانزدی است “در رشته کشند در جواهر شبه ای”. جمع مکسّر شبه (اشباه) است چنانکه جمع شبح (سیاهی از دور پیدا شده) اشباح (خانه ی اشباح و اشباح مردگان)

اما شِبه (مانند): “ور به نومیدی از این در برود بنده ی عاجز- دیگرش چاره نباشد که تو بی شبه و نظیری- سعدی – خواتیم” گاهی شِبه را شَبه نیز فراگویی می کنند.

همانندی ها: خر چه داند بهای نقل و نبات ؟ قیمت زعفران چه داند خر؟ قدر لوزینه خر کجا داند؟ قدر زر ، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری. جگر فروش چه می داند قدر و بهای لعل درخشان را.

۳-(شپش ار هست، ناخنت هم هست) کیک را گوش مال چون برجست- سنایی

همانندی ها: خداوند درد را داده؛ درمان را نیز داده.

۴- (شتاب و بدی کار اهریمن است) پشیمانی و رنج جان تن است – فردوسی

همانندی ها: التّأنّی من الرّحمن و العجله من الشّیطان (درنگ از خداوند و شتاب از اهریمن) شتاب است دیو و فرشته درنگ- خوی کبک صلح است و خوی باز جنگ- ادیب نیشابوری.

سیاوش به دست کین گرفتار می شود. او را با خواری به نزد افراسیاب می برند و به زندان می افکنند هرچه فرنگیس دخت افراسیاب لابه کرده و خواهان بخشش همسرش می شود و پدر خود را از کین خواهی هولناک ایرانیان برکنار می دارد اما به انگیزه بدگویی “گرسیوز” کارا نمی شود فردوسی زیبا و دل انگیز پهنه و پرده را به فرتور می کشد.

رو که آهسته دل کی (کم) پشیمان شود- هم آشفته را هوش درمان شود؟ و شتاب کار اهریمن است.

۵- به آب زر این نکته باید نوشت(شتربان درود آنچه خربنده (خرکچی) کشت- نظامی)

درودن = درو کردن و بریدن است (غلط پنداری، گندم نتوان درود چون جوکاری) و “هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت” و “میراث خرس به کفتار رسید!”

۶- یا اهل ریا باش و یا مرد خدا (دولا دولا شتر سواری چه کنی؟) آصف ابراهیمی

همانندی ها: اگر خدا پرستی هوا پرست مباش- گناه کردن پنهان به از عبادت فاش- سعدی

لَت دوم به گونه ی : شراب خوردن پنهان به از عبادت فاش (آشکار)

با زهد و ورع (پرهیزگاری) شائبه کاری (آلودگی) چه کنی؟

با دامن تر شرع مداری چه کنی؟ دامن تر (تر دامن) به معنای آلودگی و ناپاکیست.

۷- عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت (شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت)مولوی

آفتاب آمد دلیل آفتاب- گر دلیلت باید از وی رو متاب.

خرد در گفتار عشق همچو خری است که در گل گیر می کند زیرا عشق است که می تواند پرده از رازهای عشق و عاشقی برداشته و راز و رمزهای آنرا هویدا سازد. چه برای شناخت این کرامند راهی جز رویارویی سرراست با آن نسبت و هیچ نمی توان از راه واژگان یا شنیدن سخنرانی ها و کتاب ها بدان دست یافت و از این روی مولانا به ما می گوید: “در نگنجند عشق در گفت و شنید- عشق دریایی است قعرش ناپذیر.” و حافظ نیز گفته : “سخن عشق نه آنست که آید به زبان”

۸- در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان(در آن)- (شرط اول قدم آنست که مجنون باشی)حافظ

۹-  بود با هر عزیز؛ اهل ربا؛ خوار (شرف دارد بسی سگ بر ربا خوار-ناصرخسرو)

ربا در واژه و پایه به معنای زیادی و سود پول است. ربا در گفتار همگانی به این معناست که در برابر دریافت مبلغی به فرنام وام (قرض) مبلغی نیز به فرنام بن و سود پول به دارنده ی مال داده می شود. ربا در زبانزد به معنی گرفتن یک مال (دارایی) از کسی در برابر پرداخت مالی از همان جنس است به گونه ای که اندازه یکی زیادتر از دیگری باشد حالا چه این زیادتری از گونه ی جنس باشد یا زیادتری در کار(ربای قرضی) و یا ربای در معامله. برای نمونه اگر کسی یک میلیون به کسی وام بدهد و در برابر ، یک میلیون و یک صد هزار از او پس بگیرد و یا اینکه افزون بر پس دادن یک میلیون لباسش را نیز بدوزد و مانند اینها. این را رباخواری و داد و ستدهای “ربوی” می گویند که در اسلام حرام دانسته شده است. ربای در داد و ستد به این گونه است که یک داد و ستد بر یک جنس انجام بگیرد یعنی عوض و معوّض (مالی که از سوی پذیرنده داده می شود عوض نامیده می شود اما مالی که از سوی ایجاب کننده داده می شود معوض نام دارد) یک جنس باشد (برای نمونه برنج را به برنج بفروشند) اما یک تن برنج را با یک تن و چند کیلو برنج داد و ستد کند.

به هر روی داد و ستدهای ربوی در کیش اسلام بازداشته است و دستوراتی برای آن وجود دارد که از مقال و مجال این کوته نوشته بیرون است. (احل الله البیع و حرّم الربا- پروردگار داد و ستد را روا (حلال) ولی ربا را ناروا (حرام) دانست.)

۱۰- (شرف خواهی به گِرد مُقبلان گرد) که زود از مقبلان مقبل شود مرد- نظامی.

مُقبل به معنای : خوشبخت، نیک بخت، بختور، روی آورده، پیش رونده…

و درست در برابر “مُدبِر” یعنی : شور بخت، بخت برگشته، پس رونده و …

همانندی ها: مردی گَردی؛ چو گِرد مردی گردی- خواجه عبدالله انصاری.

وطن در کوی صاحبدولتان گیر (سعدی) با هرکه نه دولتی است منشین- کز سرکه نگشت کام شیرین. ناصر خسرو و یا امیر خسرو دهلوی.

دولتی: سعادتمند، توانمند، فرمانروای، خوش بخت و …

شمعی که بود ز روشنی دور- ندهد به چراغ دیگران نور.

۱۱- (شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است) نه به دیدار و به دنیا و به سود و به زیان- هربزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ- نشود خُرد به بد گفتن بهمان و فلان.

همانندی ها: ارزش هرکس به اندازه چیزی است که آنرا نیکو می داند و ارزش هرکس به اندازه ی دانش اوست.

۱۲- (شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست)- بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین- منوچهری

۱۳- چه خوش گفت یک روز دارو فروش(شِفا بایدت داروی تلخ نوش)سعدی

آموزندگان مینویت بر این باورند که در گذرگاه بهبود حال، نیاز است که تلخی ها و رنج ها را باید به جان خرید. در بسیاری از باره ها، همسو و هماهنگ با کنش ها و خوشایندی های خود گام برداشتن، آدمی را از “حال نیک” و گسترش مینوی باز می دارد. در بسیاری گاه ها خواسته های ما بیان درستی از نیازهای ما نیستند و خواسته هایمان همواره با نیازهای راستین و مینوی ما همگامی ندارند. که
گفته اند “شفا در ته پیاله است”

۱۴- سر شکم آمد و عیبم بگفت روی به روی (شکایت از که کنم خانگی است غمازم)حافظ

اشک (سرشک) از درون آدمی بر می خیزد و از سوز دل و راز آن به نیکی آگاه است. آن گاه که بیرون آید رازهای پنهان مانده را آشکار می سازد. سر شکم روان شد و کاستی های مرا که همان نابردباری من در دوری از دیار بود (نمارشی است به تبعید بودن حافظ در شهر یزد) به گونه رو در رو بازگو کرد. از چه کسی شکوه و گلایه کنم در حالی که شماتت و سخن چین من از خود و خانواده من است. (از ماست که بر ماست) و “هر بلایی (گزندی) که به هرکس برسد از خویش است.”

۱۵- مدار از بدان چشم نیکی از آنک (شکر،کس نخورد از نی بوریا)ابن یمین

درونمایه های چامه های ابن یمین بیشتر سویه های آموزشی، منشی و فراخویی دارد. او در چامه های خود بیشتر از بن پاره ها (عناصر)ی چون تشبیه، تلمیح، تمثیل و ارسال المثل بهره گرفته است.

۱۶- (شکرِ نعمت،نعمتت افزون کند)کفر،نعمت از کفت بیرون کند-مولوی

برخی بر این باورند که مولوی در سرایش این بیت از نشانه ۷ سوره ی ابراهیم بهره گرفته: ” وَإِذ تَأَذَّنَ رَبُّکُم لَئِن شَکَرتُم لَأَزیدَنَّکُم وَلَئِن کَفَرتُم إِنَّ عَذابی لَشَدیدٌ ” (و یاد کن زمانی که پروردگار شما فرمود که هر آینه اگر سپاسگذاری کردید من برای شما افزوده می کنم و هر آینه اگر ناسپاس کردید بی گمان شکنجه من تند و سخت است.)

همانندی ها: “شکر نعمت کن که نعمت در پی است”. “نعمت افزون تر بود آنرا که او شاکر بود- منوچهری” و “شکر رحمت کن که رحمت در پی است.”

۱۷- جدایی تا (گر) نیفتد، دوست قدر دوست کی داند؟(شکسته استخوان داند بهای مومیایی را)صائب

“مومیا mummy” مرهمی سیاه رنگ که پیکر مردگان را با آن نگهداری می کردند و نیز در درمان شکستگی استخوان از آن بهره می گرفتند.

۱۸- شکم، بند دست است و زنجیر پای (شکم بنده، کمتر پرستد خدای- سعدی)

 همانندی ها: شکم پرست، خدا پرست نمی شود.

۱۹- تدبیر صواب از دل خوش باید جست (شمشیر قوی نیاید از بازوی سست)سعدی

۲۰- هیچت اندیشه ز سوز دل ما نیست بلی (شمع از سوزش پروانه چه پروا دارد؟)کمالی

همانندی : اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟

۲۱-گریه و سوزت به کنج خانه ی دربسته به(شمع اندر خانه ی تاریک بهتر روشن است)شریف اصفهانی

۲۲- آتش دل شعله زد،جان عزم رفتن می کند(شمع در هنگام مردن خانه روشن می کند)صفایی اندجانی

۲۳- (شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند)ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن-شوکتی اصفهانی

۲۴- مکن باور سخن های شنیده (شنیده کی بود مانند دیده)ناصر خسرو.

۲۵- تو را دیدیم و یوسف را شنیدیم (شنیدن کی بود مانند دیدن)

همانندی ها: از دیده بسی فرق بود تا به شنیده (کمال خجندی) شنیدن چو دیده نباشد درست (اسدی) کی بود خود دیده مانند شنود (مولوی) نادیده اعتبار نباشد شنیده را (قاآنی) دیدن میوه چون شنیدن نیست (سعدی)

۲۶- (شوخ چشمی (گستاخی) زیان ایمان است)شرمِ دیده، زبان ایمان است. سنایی

۲۷- (شه چو ظالم بود نپاید دیر) زورگردد بر او مخالف چیر (سنایی)

همانندی: ستم، نامه ی عزل شاهان بود. فردوسی.

۲۸-گرچه درویشم بحمدالله مخنّث(زن نما)نیستم(شیر اگر مفلوج باشد همچنان از خر،به است)سعدی.

۲۹- نکته سنجان دگر را نیست زور طبع من (شیر برفین را نباشد قوت شیر عرین(بیشه))امیدی

۳۰- (شیر را بچه همی ماند بدو) تو، به پیغمبر چه میمانی بگو! – مولوی

۳۱- بوریا فرش من و فرش توانگر قالی(شیر قالین دگر و شیر نیستان دگر است)غنی کشمیری

۳۲- (شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود) نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان- فرخی سیستانی

۳۳- ز اظهار درد، درد مداوا نمی شود (شیرین دهن به گفتن حلوا نمی شود)عشقی همدانی

۳۴- دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است(شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است)صائب

پایان واج “ش”


«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و سوم

 ۱- خواه از زبان ناقوس، خواه از لب مسیحا (صاحبدلان شناسند آواز آشنا را)

(آشنایان) – حزین لاهیجی”. “ناقوس” (جمع آن نواقیس) یعنی جرس (عربی) و یا “درا”. زنگ بزرگی که بر در کلیسا کار می گذارند که گاه آیین های کیشی نواخته می شود.

براستی “این زنگ ها برای چه کسی به آوا در می آید؟” (ناقوس هوا بشکن گر ز آنکه نه گبری تو- زنار ریا بگسل گر ز آنکه نه ترسایی- عطار) با نگرش در چامه های چامه سرایان می توان دریافت که پیروان حضرت مسیح، ناقوس را مانند دستگرد (تسبیح) مسلمانان برای شکون و پارسایی با خود همراه داشته و آنرا در دست می گرفته و یا به گردن می انداخته اند. ناقوس و زنّار (کمربند مسیحیان) در ادبیات در کنار هم آمده اند.

۲- صالح و طالح متاع (کالا) خویش نمودند (تا که قبول افتد و که در نظر آید؟)حافظ

صالح: درست کار و جمع آن صلحا و طالح : بدکردار و تباه و جمع آن طلحا است. گاس بیت بالا نمارشی دارد به داستان هابیل و قابیل که هرکس باید در پیشگاه پروردگار پیش کش خود را بنمایاند تا روشن شود که چه کالایی مورد پذیرش و یا مورد پسند قرار می گیرد. به نمای کسان نمی توان درباره ی آنان داوری کرد. در زبان و ادب پارسی برای واژه ی “تا” نزدیک به هشت تا ده معنی نوشتار شده است که در این بیت یعنی باید گوش به زنگ بود تا چه هویدا می شود. مولوی فرموده اند : صحبت صالح تو را صالح کند- صحبت طالح تو را طالح کند.

گفتار درستکار تو را درستکاری می آموزد و در برابر گفتار تبه کار به تو تبه کاری!

۳-(صبح صادق را از کاذب واشناس)رنگ مَی را باز دان از رنگ کاس- مولوی

معنای بیت چنین است: بامداد راستین را از بامداد دروغین بازشناس و آن دو را از یکدیگر جداکن و رنگ می را از رنگ جام (پیاله، کاس) بازشناس. می در اینجا کنایه از راستینه و جام (کاس) کنایه از مجاز است. رهروان (سالکان) باید به راستینه (reality) و پنداره (idealism) را با دیده ی ناهمسانی بنگرند. چشم دوختن به دلخوشی های گیتا چون فجر (صبح) کاذب (دروغین) است که کسان را به لغزش وامیدارد ولی خوشبختی آن جهانی چون فجر صادق است. (صبح کاذب آن گاهی است که شب به پایان رسیده و برای نخستین بار پس از پایان شب نور سپیدی در کرانه و چشم انداز (افق)ی (از سوی خاور) پدیدار می شود و این سپیدی مانند گوش گرگ است(دم گرگ)). چنین پدیده ای گاهِ برگزاری نماز پگاه نمی باشد اما کم کم اندازه سپیدی گسترش پیدا کرده و در سامان خاور پراکنده
می شود که هنگام نماز پگاه است و به آن فجر (صبح) صادق می گویند. (فجر در اینجا به معنای سپیده دم است).

۴- آنجا که بوَد شکستگی ها (صبر است کلید بستگی ها)- ناصر خسرو

“Every thing Comes to him who waits”

“If we bide our time, if will all come night”

کتاب آسمانی قرآن، بزرگان آئین، خردمندان و فرزانگان چامه و ادب پارسی همواره کسان را به شکیبایی فرا خوانده و انگیزش کرده اند که نمونه های آن در زیر، نگاشته شده است.

۱- “الصبر مفتاح الفرج” (شکیبایی کلید پیروزی است)

۲- “رابله” نویسنده بزرگ فرانسه گفته است:

“پیروزی از آن برد باران است”

۳- حافظ : “صبر و ظفر هر دو دستان قدیمند- بر اثر صبر نوبت ظفر آید”

۴- مولوی: “چون بر رشته ی کارت افتد گره – شکیبایی از جهد بیهوده به!”

۵- “اذاَ کان الصبر مُرا فعا قبته حلوه” (صبر تلخ است و لیکن بر شیرین دارد).

۶- “اصبر حیله من لا حیله له” (بردباری چاره کسی است که هیچ چاره ای ندارد).

۷- “اصبر قلیلاً فبعد العسر تیسیر” (کمی بردباری کن که پس از هر سختی آسانی است- فان مع العسر یسرا)

۸- “بردباری پرده ایست پوشاننده و خود شمشیری است بران پس کمبودهای فراخویی خود را با بردباری بپوشان و هوای نفس خود را با شمشیر خود بکش. “

۹- “بردباری بالاترین دلاوی است”

۱۰- شتاب، کار درست را آکمند (معیوب) می کند و بردباری کار آکمند را بازساز (اصلاح) می نماید.

۱۱-و چند زبانزد: الف- “به صبر از بند گردد مرد، رسته”. ب- “به صبر از دانه آید خوشه بیرون(جامی)”. پ- “صبر ایوب عمر نوح نیاز دارد.”. ت- کارها نیکو شود اما به صبر. ث- “گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی”.

اما در پایان : بردباری هنگامی بجاست که بن مایه ی روا و پاکیزه ای داشته باشد وگرنه بردباری در برابر حق کشی و دو چشمی (تبعیض) و بیدادگری به ناتوانی تعبیر شده و سر آغاز نابودیست.

۵– آدمی را که طلب هست و توانایی نیست (صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن)- سعدی

۶– منشین ترش از گردش ایام که هست (صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد- سعدی)

همانندی ها: “آن میوه که از صبر برآمد، شکری بود- سعدی”

“صبر گشاینده ی هر مشکل است”. “صبر گوارا کند، هرچه تو را ناخوش است”. “کارها نیکو شود امّا به صبر”. “صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت- میوه ای شیرین دهد پر منفعت- مولوی”. “گویند سنگ لعل شود در مقام صبر- حافظ”. “گویند صبر کن که تو را صبر، بر دهد- دقیقی”. “صبوری تو را کامگاری دهد”. “به کام دل رسد یک روز صابر- ویس و رامین”. “هرکه را صبر نیست، حکمت نیست- سعدی”

۷– “کز بزرگان شنیده ام بسیار- (صبر درویش به که بذل غنی)- سعدی”

معنای بیت: من بارها این سخن را از بزرگان کیش و آیین خود شنیده ام که شکیبایی درویش بر ناداری و تهیدستی از بخشش توانگر بسی برتر است. (برگرفته از دستان ۲۸ باب دوم گلستان سعدی)

۸صبر کن ای شیشه بر سنگ جفای محتسب- گردن این دشمن عشرت خدا خواهد شکست- بیدل

۹– (صبوری از طریق عشق دور است) نباشد عاشق آن کس که صبور است- نظامی

(ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است)

۱۰– صبوری میوه ی امیدت آرد (صبوری دولت جاویدت آرد)- جامی

۱۱– (صبوری مایه فیروزی آمد) قوی تر مایه ی بهروزی آمد- جامی

۱۲– (صحبت ابلهان چو دیگ تهی است) از درون خالی از برون سیهی است- سنایی

این بیت با چامه های زیادی نزدیکی معنایی دارد برای نمونه از خود سنایی :

“همه کار تو باد با عقلا- دور بادی ز صحبت جهلا”

۱۳– ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت (صحبت احمق بسی خون ها که ریخت)-مولوی

مولوی سپارش می کند همچنان که حضرت عیسی (ع) از ابلهان گریزان بود شما نیز از آنان گریزان باشید. چه او از زنده کردن مردگان ناتوان نبوده ولی از به راه آوری نابخردان ناتوان بوده است. نابخرد کیست و نابخردی چیست؟ بافت و ریشه ی نابخردی در گستره اندیشه است یا بیرون؟ کدام بخش از وجود ما می تواند نابخرد باشد؟ آیا این نابخردی سرشتین است یا پیش آمدی ؟ آیا سبک مغزی کسی است یا همگانی وابسته به من متعالی است یا من یادِه ای ؟ و …

۱۴– کی پرد مرغی بجز با جنس خود؟ (صحبت ناجنس گور است و لحد)مولوی (لحد جای سر مرده در گور)

مولانا در سایه دو داستان پدیده ربایش و رانش را گفتار می کند. یکی اینکه روزی جالینوس حکیم به یکی از یاران خود می گوید: “فلان دارو را برای من فراهم کن تا خودم را با آن درمان کنم. او به جالینوس می گوید که ای استاد بزرگ آن دارو که ویژه ی درمان دیوانگان است و بایسته شما نیست! جالینوس می گوید سخن در همین است. امروز با دیوانه ای روبرو شدم او با شادمانی به من نگریست، چشمک زد و شوخی نمود. اکنون با خودم می اندیشم که اگر در میان من و او هم خوانی و همگونی نبود هر آینه چنین رفتار دوستانه ای با من نمی کرد (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!)”

(گرنه جنسیت بُدی در من ازو- کی رخ آوردی به من آن زشت رو؟)

داستان دیگر اینکه : فرزانه ای می گوید روزی در بیابان زاغی را دیدم که با لک لکی همراه و همگام است. شگفت زده شدم و با خود گفتم از چه روی این دو همراه و همدوش یکدیگر شده اند! از خود پرسیدم چه همگونی و همنوایی میان این دو وجود دارد؟ چون نیک نگریستم دیدم که پای هر دو لنگ است! مولانا می گوید:

“چون شدم نزدیک من حیران و دنگ- خود بدیدم هر دو ان بودند لنگ!”

۱۵– (صحبت نیک را ز دست مده) که مِه و بِه شوی ز صحبت مِه- سنایی

۱۶– ابنای روزگار به صحرا روند و باغ (صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است)-سعدی

ابنای روزگار= مردم روزگار

۱۷– (صدای دُهُل از خالی بودن شکم است) این است حریف ای دل تا باد نپیمایی.

دهل (گونه ای طبل و یا کوس tambour, drum ) صدای دهل در مورد کسی گفته می شود که گفتارش بسیار و کردارش اندک و گاس هیچ و پوچ است. “آواز دهل شنیدن از دور خوش است!” و باد پیمودن کنایه از کنش بیهوده می باشد. “سعدیا آتش سودای تو را آبی بس- باد بیهوده پیمای که مشتی خاکی- سعدی”

۱۸– خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اند- ای من (صدجان) فدای آنکه دلش با زبان یکی است- حافظ

۱۹– با دوستان مضایغه در عمر و مال نیست- (صدجان فدای یار نصیحت نیوش کن)-حافظ

مضایغه= دریغ کردن و خودداری نمودن (از آب هم مضایغه کردند کوفیان !!)

۲۰– طاعت آن نیست که برخاک نهی پیشانی (صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست)سعدی

چنین پیداست که در چرخه ی سعدی نیز همانند بسیاری از چرخه های پیش و پس از او کسانی
بوده اند که پیشانی هایشان چون پیشانی برخی از گروه “خوارج” در چرخه ی حضرت علی علیه السلام از سر پرستش (عبادت) زیاد پینه بسته بود و دین را دستاویزی برای کوبش بر سر دیگران. سعدی در بیت بالا هشدار می دهد که پاکی و درستی راستین در رفتار نمایی نیست (صدق پیش آر که ابلیس بسی کرد سجود …)

۲۱– (صد مشعله افروخته گردد به چراغی) این نور تو داری و دگر مقتبسانند- سعدی

مشعله جای افروختن آتش است و مقتبس: روشنایی گیرنده و فراگیرنده .

۲۲- زخم هجرت هست و وصلت نیست این درویش را (صعب تر از درد غم اندیشه ی بی مرهمی است)-مکتبی

۲۳- عتاب و ناز ز ابروی گل رخان پیداست (صفای هر چمن از روی باغبان پیداست)-صائب

عتاب: ناز و ناز کردن

۲۴- (صلاح کار کجا و من خراب کجا؟) ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟- حافظ

خراب یعنی مست مست . “تاب کجا” از نگرش قافیه برتر از “تا به کجا” (حافظنامه)

۲۵- (صلح و جنگ و مهر و کین با هم نمی آیند راست)غالباً اسباب حسن و لازم خوبیست این – طالب آملی

۲۶- چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی (صورتی در زیر دارد هرچه در بالاستی) میرفندرسکی

میرفندرسکی بیشتر به فرنام یک فیلسوف زبانزد است ولی گاه چامه های عرفانی نیز می سروده که نام آشناترین آن قصیده ی شیوایی است و در بر گیرنده ی ۴۱ بیت با مطلع بالا.

۲۷- (صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد) بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد- حافظ

صوفی با ابزارهای خود (دستگرد، جانماز و خرقه) گستردنی خود را پهن کرد و با تردستی فریب مردمان ساده دل را آغازید و افزون بر این در اندیشه پیرنگ چرخ نیرنگباز نیز بر آمد. نا آگاه از آنکه هیچ فریبایی نمی تواند آنرا فریب دهد. این بیت دارای آرایه دو پهلوست یکی حقه باز (نیرنگباز) و دیگری آن کس تردستی که حقه (آوند بلورین) تردستی را باز می کنند.

۲۸- عشق می گوید به گوشم پَست پَست(آهسته) (صید بودن خوش تر از صیادی است)مولوی

۲۹- صیاد پی صید دویدن عجبی نیست (صید از پی صیاد دویدن مزه دارد) قره العیون

همانندی : وین عجب نبود که میش از گرگ جست(فرار کرد)- این عجب که میش دل در گرگ بست- مولوی

۳۰-  دل بدان غمزه ی خونریز کشد جامی را- (صید را چون اجل آید پی صیاد رود)- جامی

پایان واج “ص

—————————–

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و چهارم
۱-(طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست)دست خود بوسید هرکس دست سائل را گرفت-صائب
دلجو و دستگیر دیگران بودن، یار و یاور ناتوان شدن؛ شادی و شادمانی ستایش ناپذیری در پی خود دارد و آن پالایش روان است و نکویی به خود. صائب می خواهد بگوید که دل جویی از درویشان و در گستره ی گسترده همان نیازمندان بالاترین نیایش و پرستش است که بهی و خجستگی آن به
دارنده اش بازتاب می یابد.
۲-جان؛تن فرسوده را با غم هجران گذاشت(طاقت مهمان(صحبت)نداشت خانه به مهمان گذاشت)- جامی
۳- مُلک دنیا ز پی طاعت دارا گزید (طالب گنج بباید که به ویران گذرد)-قاآنی
“مُلک”: سرزمین، کشور،پادشاهی، بزرگی، شکوه، دارایی، باغ، سرزمین
“نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر؛ نزاع بر سر دنیای دون نکن درویش-حافظ”
۴-(طبعی بهم رسان که بسازی به عالَمی- یا همتی که از سر عالم توان گذشت-کلیم کاشانی)
رفتاری داشته باش که بتوانی با مردمان روز کنار بیایی و یا اینکه چنان والا منشی و پشتکاری داشته باش که بتوانی لگام بیشتر دنیا را به گردنش انداخته در بیابان رهایش کنی. بیت زیبای دیگری نیز در غزل کلیم وجود دارد.
“بدنامی حیات دو روزی نبود بیش- آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت:
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن- روز دگر به کندن دل،زین و آن گذشت”
۵-(طبیب بی مروت خلق را رنجور می خواهد)-گدا بهر طمع فرزند خود را کور می خواهد- صائب
به گونه ای دیگر: “گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند- طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند- گمانم مرده شویان راضی اند بر مردن مردم- بنازم مطربان؛ کاین خلق را مسرور
می خواهند!”
در اینجا صائب گدا را نماد آدم های آزمند، چشم تنگ و بی خرد می داند. خواسته ی صائب از کوری فرزند کسانی است که برای نمونه دخت خویش را در برابر دریافت مبلغی ناچیز به نام مهریه و شیربها به همسری کسی در می آورند که سن بسیار بالایی دارند چرا که دختر جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری (سعدی) و درباره های دیگر تا اینکه از این راه دریافت درآمدی نموده باشد! و یا مردی که شوربختانه همسر خود را برای دریافت پول وادار به خودفروشی می کند. بی گمان چنین کسان همه و همه در زمره ی در یوزگانی از این دست جای می گیرند.
در میان پزشکان سوگند خورده هستند کسانی که بیشتر به سوداگران می مانند تا یک پزشک بزرگ منش که جز به دارایی اندوزی نگاهی ندارند. داروسازانی ک با فراهم آوری ویروس های جهش یافته بیدادی به جان جهانیان می اندازند تا فرآورده های دارویی خود را به فروش رسانند که اینان “نمونه آشکار عالمان بی علمند”
مرده شوی نیز نماد کسی است که مرگ پیکری و یا مینوی دیگران را می خواهند تا خود به نان و نوایی برسد مانند کشورهای فرادستی که به کشورهای فرودست چنگ می اندازند و ملتی را به بند می کشند تا خود به نان و نوا و آلاف و الوف بیشتری برسند. مُطرب در اینجا نماد انسان های آزاد اندیش و شادی آفرینی است که سود دیگران را خواهانند- یک انسان رسا کسی است که همواره به اندیشه شاد کردن کسان و زدودن غبار نومیدی از دل و چهره دیگران است. یک مطرب (نوازنده، رامشگر، نغمه سرا، شادی آفرین) می تواند یک گدای دور گرد، یک پزشک و یا یک مرده شوی باشد. مطرب همان کسی است که مولانا درباره اش سروده:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت- شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
باشنده ای که در این آشفته بازار به سختی یافت می شود.
ای آفتاب حسن برون آ،دمی ز ابر- کان چهره مشعشع تابانم آرزوست.
۶-عجب نبود اگر عاشق زچشم یار می افتد(طبیب مهربان از دیده ی بیمار می افتد-جرأت مشهدی)
همانندی: “چوب نرم را موریانه می خورد!”
۷- (طرب آزرده کند چون که ز حد در گذرد) آب حیوان بکُشد نیز چو از سر گذرد- ایرج میرزا
این بیت نمارشی دارد ب میانه روی. آب حیوان (آب حیات، آب زندگانی)
آب زندگانی یا آب حیات، چشمه پنداری است. در افسانه ها گفته شده که هرکس از آن آب بنوشد پیر نمی شود. و گفته اند حضرت خضر و الیاس از چشمه ی آب زندگانی لبی تر کرده ولی اسکندر ناکام مانده است. حضرت حافظ چنین فرموده:
“آب حیوان تیر گون شد خضر فرخ پی کجاست؟”
همانندی ها: “خوشی زیادی یا نکبت می آورد یا ناخوشی؟”
“آب مایه ی زندگی است اما اگر از سر گذشت انگیزه نیستی و مرگ می شود.”
۸- زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس (طشت زرّینم و پیوند نگیرم به سریش-سعدی)
گفته اند که “مجمر” چامه سرای دربار فتح علی شاه داوش (ادعا) کرد که او می تواند به نیکی سعدی غزل بسازد به گناه این گستاخی وی را به زندان می اندازند. مجمر از زندان برای ادیبان زمان پیام
می فرستد که بهترین غزل سعدی را گزینش کنید و برای او بنویسید تا پاسخ آنرا بگوید. این غزل را که با:
“هرکسی را هوسی در سر و کاری در پیش- من بیچاره گرفتار هوای دل خویش-سعدی”
بیت شماره ۸ بالا ششمین بیت از غزل سعدی است مجمر بر وزن آن چنین می سراید:
“میزنی تیغ و ندانی که چسان می نگرم- گرگ در گله ندارد خبر از حالت خویش-مجمر”
در بیت بخش ۸، غم “مشبه فعلی” به شمشیر (مشبه حسّی) است.
به نوشته ی علی دشتی در کتاب “در قلمرو سعدی” واژه ی “سریش” (ماده ی چسبنده) که نه تنها با شعر سازگار نیست بلکه در نشر ادبی نیز زیبا نیست ولی سعدی با جا انداختن نا چشمگیر
می گذرد.
۹- بر سَعاع راست هرکس (تن) چیر نیست(طعمه ی هر مرغکی انجیر نیست-مولوی)
سماع راست یعنی سماع راستین و سماع یعنی شادمانی و پایکوبی پیشینه پوشان (صوفیان) و چیر به معنای چیره است. هرکسی معنای راستین سماع را نمی داند و گوارنده ی (هاضمه) چنین گوارشی را ندارد. چراکه هرکسی تاب و توان پذیرش راستینه (حقیقت) را ندارد. هم چنانکه نواله (لقمه) و
بهره ی هر مرغکی انجیر نیست(مرغ انجیر خوار نوکش کج است)
آن سماعی که براستی سماع باشد برای این پیشینه پوشان و درویش ها به دست نمی آید این پایکوبی سماع راستین و عرفانی نمی باشد.
همانندی : شغالی که مرغ می گیرد بیخ گوشش زرد است.
۱۰- همه حمّال عیب خویشتنیم (طعنه عیب دیگران چه زنیم؟)- سعدی
همانندی: به عیب خویش یک دیده نمایی- به عیب دیگران صد صد گشایی- نظامی
چو عیب تن خویش داند کسی- ز عیب کسان بر نگوید بسی- فردوسی
در گفتن عیب دگران بسته زبان باش- از خوبی خود عیب نمای دگران باش- واعظ قزوینی
عیب تو خواهی نگوید خصم عیب او مگو- با خموشی می توان خاموش کردن کوه را
چون رد و قبول همه در پرده ی غیب است- زنهار کسی را نکنی عیب که عیب است- غزالی مشهدی
اندر ره حق، تصرف آغاز مکن- چشم خود به عیب کس باز مکن
سِرّ دل هر بنده، خدا می داند- خود را تو در این میانه انباز نکن- خواجه عبدالله انصاری
گر مرد راه بین شده ای عیب کس مکن- از زاغ، چشم بین و ز طاووس پر نگر- عطار
موی بشکافی به عیب دیگران.
هرکس به عیب خود کور است- کاه را در چشم دیگران می بیند ولی شاه تیر را در چشم خود
نمی بیند!
“ویل لکل همزه لمزه (وای بر هر خو گرفته به عیب جویی مردم و بدگوی دیگران)”
۱۱- شرف از دانش است از کِه و مِه (طفل غافل ز پیر جاهل بِه- مکتبی)
۱۲-(طمع آرد به مردان رنگ زردی) طمع را سر ببر گر مرد مردی- ناصر خسرو
۱۳- آنچ%۸