برنوشتی بر مصاریع گمشده رایج قسمت اول

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج )

بخش نخست

در روزگاران کهن، مردمانی زنده دل، نکته سنج، پرشور، دوستدار پرورش و رهنمود توده ها وجود داشته اند که به انگیزه دلباختگی، به درستی از روایی روی و ریا، پوسیدگی و تباهی خوی ها و منش های همبود (جامعه) خود سخت آزرده شده و برای فرو نشاندن اخگر برافروختگی و ابراز بیزاری نسبت به برخی نابسامانی ها و ناهنجاری ها و رهایی کژراهان و ستمدیدگان و بیداری هم جنسان خود آنچه را که در سویدای دل خود
داشته اند در چارچوب گزاره های کوتاه و پر از پندار به نام زبانزد (مَثَل) در آورده اند.

این گزاره های سودمند و دل نشین که هر کدام پنداری ژرف و نرم و پندی دلکش در بر دارد سبب سادگی و روانی ژرفای اندیشه در پیمودن روزگاران، وجاهت یافته و سرانجام در زبان ویژه و همگان جاری و ساری گشته است. استفاده از زبانزد (مَثَل) در گفتار و نوشتار، سخن گوینده و نویسنده را آرایش می دهد و از خستگی و ایستایی بیرون می آورد و سبب پویایی می شود. به بیان دیگر، «مثل» مانند نمک، آرایش و زیور سخن آدمی است. چون بیشتر از گفتار رایج به دل می نشیند. نه تنها توده پیش پا افتاده، بلکه گویندگان و نویسندگان بزرگ نیز در بسیاری از مناسبت ها برای توانبخشی نیروی فرنایش (استدلال) و افزایش کارایی انفعالی سخن خویش به زبانزدهای مختلف دست می یازند تا بدین راه و روش سخن آنان پختگی، زیبایی و گیرای بیشتری یابد.

به راستی «امثال» جاری در هر زبان، نمک و چاشنی آن زبان است و به گفته ی «سنایی» ، ( بی نمک، هیچ دیگ، جوش نیاید ). شعرای بزرگی چون سعدی و نظامی از این شیوه استفاده کرده اند. سعدی در نکوهش خودنمایی نادانان چنین سروده که ( نه مُنعم به مال از کسی بهتر است. خر ار «جُلّ» اطلس بپوشد، خر است!) و یا نظامی چنین سروده : ( خران را کسی در عروسی نخواند – مگر وقت آن کآب و هیزم نماند ! )

نگارنده با بهره گیری از کتاب های «امثال و حِکَم» علامه دهخدا و کتاب «دوازده هزار مثل فارسی» دکتر ابراهیم شکورزاده بلوری و به شیوه نگارش خود، مصاریع گمشده بیشتر رایج را گزینش و برنوشت داده است. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید !

۱ – «آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم» – یار (دوست) در خانه و ما گرد جهان می گردیم.

کاربرد نیم بیت ژرف و فراگیر «آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم» گاهی است که انسان ها از گنجایش درونی و توانمندی های خود، آگاه نبوده و آنچه را که به نیرو در خود نهفته دارند (Potential) از بیگانگان تمنا کرده، دست به سوی آنان دراز نموده؛ پل بسته و از آبروی خویش گذر می کنند. ناآگاه از آنکه، نیاز؛ خود، مادر نوآوری است. همبودی (جامعه ای) که خود، دل به دریا زده و برای دست یازیدن به خود بسندگی و گسستن هرگونه بند وابستگی سیاسی و میانه روی (اقتصاد) کوشش می کند؛ دیگر درنگی برای خود مانده نمی گذارد. بدون گمان و دودلی، سلسله جنبانان خردورز، در راه رسیدن به این دلخواه، کارکرد کارایی خواهند داشت. جنگ، خشکسالی، بازداشتن ها و جز اینها دستاویزی به دست آنان نخواهد داد چون کارها به دست کاردان خود سپرده شده است. برای ضرب المثل (زبانزد) بالا، همانند های زیر وجود دارد:

الف – «من تشنه و پیش من روان آب زلال – جامی» ؛ ب- «آب در پیش ما و ما چنین تشنه !» ؛ پ- «باده در جام و ما چنین مخمور – خواجوی کرمانی» ؛ ت-«سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد – آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد – حافظ» ؛ ث- «پیش ما بود انچه ما را در نظر نایاب بود – بیدل» ؛ ج- «آفتی نبود بتر از ناشناخت – مولوی»

هم ارز زبانزدهای بالا در زبان انگلیسی «در دریا به دنبال آب گشتن» است. (Seeing water in the sea)

۲ – «آب کم جو ؛ تشنگی آور به دست» – تا بجوشد آبت از بالا و پست  دفتر سوم مثنوی

«شیلر» شاعر آلمانی گفته است که کشش به یادگیری ، زاده ی دودلی است؛ پس تردید کن و پرسش نما تا بیاموزی. نگرش از «تشنگی» در سروده ی ملّای روم همان «پرسش» است. برای به دست آوردن هر
خواسته ای باید شایستگی دارا بودن خواسته را داشته باشیم و برای دست یابی به یک «وایه» (خواسته) باید در پی «پاد» (ضد) آن وایه بود تا سرانجام به وایه دسترسی پیدا کرد. اگر نوا (سورسات) می خواهیم باید در پی تهیدستی و ناداری باشیم. اگر درمان دردی را می خواهیم باید در کاوش درد بود. اگر آسایش می خواهیم باید در پی گرفتاری بود. همه اینها باید با مالش و پرداخت (صیقل) روان هماهنگ باشد. (هرکجا دردی؛ دوا آنجا بود – هر کجا فقری؛ نوا آنجا بود – مولانا)

پس در یک سخن، «تشنگی» ، «گرسنگی» ، «خستگی» و جز اینها هستند که میزان بهره گیری از زندگی ما را آرایه می دهند. تشنگی بسان بلورهای نمک خوراکی بدون آب (انیدر) هستند که در پی گرایش به سوی ملکول های آب (نم) بوده، آنها را به سوی خود می ربایند. پس از ربایش ملکول های آب، این نمک چنان گنجا (حجیم) می شود که دیگر به آسانی از نمکدان بیرون نمی آید و چاره ی این بیرون آمدن، افزودن چند دانه برنج در نمکدان است !

لقمان حکیم به فرزندش اندرز می دهد که اگر میخواهی بهترین نواله (خوراک) را بخوری باید سراسر، بردباری کنی تا گرسنه شوی. آن گاه است که نواله ای را که می خوری از دید تو خوش مزه ترین نواله هاست. اگر
می خواهی که سر، بر بالش پر «قو» بگذاری و به خواب خوش فرو روی شکیبایی کن تا کوفته شوی. آن گاه است که هر کجا «لَم» دهی، خواب ناز به سویت می آید وتو برفور به خواب خواهی رفت. مادام که تشنگی سراسر وجودت را نگرفته باشد و آمادگی آشامیدن آب را نداشته باشی به سوی آب نزدیک مشو ! به بیانی کوتاه باید شایستگی دارا بودن چیزی را در خودمان فراهم ساخته باشیم تا به آن دست یابیم. کسی که تشنه نباشد همه آب های شیرین جاری را هم به او بدهی سیراب نمی شود. پس، پیش از نوشیدن آب بایستی سهش (احساس) تشنگی شدید کرد. دلداده هر اندازه نسبت به دیار شکار خود دورتر باشد دلدادگی وی شرربارتر خواهد شد. شگفتا که بیشتر انسان ها از توانش و درونداشت های تشنگی، خستگی و گرسنگی به فرنام (عنوان) «درد» یاد می کنند. انسان تیزنگر کسی است که می خواهد بداند و برای چراهایش پاسخی درخور بیابد و درد را یک ارزش بداند که با «خود آزاری« (مازوخیسم) بازه ی بسیار زیادی دارد.

تشنگی همان دلواپسی انسان های ارزشمند و هوشمند است. درد؛ چرا جویی و چرایی زندگی می باشد. با اندکی چاشنی مذهبی می توان این شعر مولانا را این گونه برداشت کرد که نباید به آب، به عنوان نماد برطرف کننده تشنگی نگریست ؛ بلکه باید واژگونه در پی تشنگی بود (آب را بی خیال بوده و به دنبال تشنگی رفت) کسی که در این گیتی به هیچ تنابنده ای پروا نداشته و به خداوندگار وابسته است فردی برومند است. حضرت علی علیه السلام سپارش فرموده اند تا به فردی که جز پروردگار پناهی ندارد جفا روا مدارید، چه دنیا پشت سر چنین فردی است که دمار از روزگارتان در می آورد.

میهن ما، در برگرفتن (حصر) آبادان ما را یاری رسانید. فرزندانی که در زیستگاه دودمان خود در تن پروری و آسایش پرورش می یابند از دید روانی افرادی کوچک و سبک مغزند. به رغم آنانی که در دشواری ها پرورش پیدا می کنند. دودمان توانگر پس از چند برهه تهی دست می شوند و تبارهای تهیدست؛ توانگر. (اراده بر این است که بر بینوایان روی زمین منت بگذاریم و آنان را پیشوایان و وارثان زمین به گماریم و فرمانروایی و سالاری آنها را در کره زمین پابرجا بسازیم – برگردانی از سوره «قصص» ) . سببش می تواند تن پروری و ناتوانی در نگهداشت دارایی باشد. در یک جمع بندی ، آب: جست و جوی آب، تشنگی و جوشیدن آب. خدا: خواستن خدا، دلباختگی به خدا، گشایش تمام گره ها . همانندی: (آب خوش، بی تشنگی ناخوش بود – ناصرخسرو )

۳ – «اول بنا نبود بسوزند (که سوزند) عاشقان» (آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد !)

بیت بالا که از شدت بسامد کاربری برای همگان به صورت آرایه ادبی «ارسال المَثَل» (زبانزد) در آمده است، منسوب به «میرزا حسن خان وثوق» (وثوق الدوله !!) نخست وزیر ایران در دوران احمدشاه و امضا کننده پیمان نامه پنهانی و بردگی زای (اما ناکام) ۱۹۱۹ . م (۱۲۹۸ خورشیدی) بین او و «سر پرسی ساکس» انگلیسی است. در این بیت ، صنعت یا هنر سازه ی «بازگردانی» و یا «باز پس دهی» به کار رفته است. پنداره باز پس گیری ؛ گرفتن چگونگی و یا فروزه از کسی و یا چیزی و سپس بازگرداندن (بازدهی) آن فروزه به خود آن فرد و یا چیز است.

برای نمونه در این بیت سعدی : ( «سر» که نه در راه عزیزان بود – «بارگرانی» است کشیدن به دوش ) با اندکی تیزنگری در می یابیم که «سر» در حالت بهنجار، خود «بارگرانی» بر دوش دارنده «سر» است. سعدی در این بیت با به کارگیری هنر سازه بازدهی، ترکیب وصفی «بارگران» را از «سر» گرفته، به عزیزان داده و دوباره به سر برگردانده است. اما به کارگیری هنر سازه بازگردانی در بیت وثوق الدوله چنین است که شمع با آتش گرفتن می سوزد. از سوی دیگر، آتشی که شاعر آرزو کرده تا به جان شمع بیفتد، پیش از آنکه شاعر به آرزویش برسد این آتش به جان خودش می افتد. از همین روست که شمع در ادب پارسی نماد سوختن و بر همین اساس نیز نماد شیدایی است.

هنر سازه بازدهی در این بیت این گونه کردار کرده تا آتشی را که در حالت بهنجار به جان شمع افتاده تا آن را بسوزاند به وسیله شاعر از شمع گرفته شده و به عاشقان داده و دوبار به او پس داده می شود. صفت یا حالت آتش به جان شمع افتادن همیشه به حالت بهنجار رخ می دهد. یعنی شمع همیشه در آتش و همگام با آن است. می سوزد و از آتش جدا نمی شود. – چه هیچ گاه شمع بدون افروخته بودن مورد نگرش شاعر نیست ولی او با زیرکی، این حالت را از خود شمع جدا کرده و دوباره به آن بازپس دهی کرده است. با این تفاوت که در آهنگ بیان، گونه ای نفرین نیز دیده می شود.

دستکاری های توده گانه در این بیت و دگرگونی به این ابیات : اول بنا نبود (یا: قرار نبود) بسوزند عاشقان – بعداً قرار شد که بسوزند عاشقان. یا: اول بنا نبود بسوزند عاشقان – بعداً قرار شد که بسوزند عاشقان. یا: اول بنا نبود بسوزند عاشقان – آتش به جان شمر فتد کاین بنا نهاد! گرچه این دگرگونی ها از یک اندیشه مواج فکاهی و نیشخند پردازی و یا سوگواری سرچشمه می گیرد و در بین توده کوچه و بازار و تکایا رواج یافته است اما از ویژگی و لطف شعر می کاهد چرا که لطف هنر سازه بازدهی را به کلی از بیت گرفته و آن را از شیرینی و شگرد تهی می سازد. برای آگاهی؛ در یک مورد، این بیت منسوب به «عالی شیرازی» نیز دیده شده است.

۴  ( آتش چو بر افروخت بسوزد تر و خشک )

این زبانزد تمثّلی (بیانی به عنوان مثال) است از شعر «ابن یمین» ، «در پای عوام کشته گشتند خواص – آتش چو در افتاد نه تر ماند و نه خشک» با روی آوری به برگردان نشانه ۲۵ سوره مبارکه انفال : «بهراسید و بپرهیزید از سیل آشوب و گزندی که به سوی شما سرازیر می شود؛ چه هم ستمکاران را فرا می گیرد و هم ستم کشیدگان را». (آتش که گرفت ، خشک و تر می سوزد). گویند ستمگری هیزم درویشان را ارزان می خرید و یا اندازه بیشتری از آنان می گرفت. اما در فروش هیزم اندازه ای از آن می کاست ! – که «وای بر کم فروشان!» دل آگاهی او را دید و اندرز داد و گفت: «ماری تو، که هر که را ببینی بزنی – یا بوم که هر کجا نشینی بکنی» (فن پرسش و مانند سازی). «زورت ار پیش می رود با ما – با خداوند غیب دان نرود . زورمندی مکن به اهل زمین – تا دعایی بر آسمان نرود! » (به شرح گلستان سعدی –نوشته دکتر خزایلی) این «نرود» به پنداره «از پیش نرود» است. ستمگر از این گفتار برنجید و روی در هم کشید و پروایی نکرد – چه سخن بجا، شرنگ است و برخی از مردم چنانند که چون گفته شود که از خدای بترس ! آنان را سرکشی فرا گرفته و گناه می ورزند (برگردانی از نشانه ۲۰۶ از سوره بقره)

دیری نپایید که آتش آشپزخانه در انبار هیزمش افتاد و سایر داشته هایش بسوخت و از بستر نرم بر خاکستر گرم نشاند. یکباره همان شخص پندآموز بر او بگذشت و دریافت که با یاران خود همی گوید: «ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد؟» پندآموز پاسخ داد که «از دود دل درویشان !» (همانند فردی که آب در شیر «غِش» همی کرد. سیلی بنیاد کن آمد و همه گوسفندان ببرد.) این سیل همان آب های به شیر آمیخته بود.

سایر همانندی ها در زمینه ی «آتش چو افروخت بسوزد تر و خشک» : الف – آتش اندر بیشه چون افتد نه تر ماند نه خشک – کاتبی ترشیزی. ب – صَر صَر (سوزباد) چو زند به بوستان گام – هم پخته فتد ز شاخ، هم خام – امیر خسرو دهلوی . پ – آتش و گلوله کورند ؛ نه دوست می شناسند و نه دشمن (مثل همگانی) .
ت – و از همه برتر : «آتش چنان نسوزد فتیله را ؛ که عداوت قبیله را »(اسرار التوحید).

——————————————————————————————————————————————————————————————

                                                                                                حسین جواهری

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش دوم

۱  زکار بسته میاندیش و دل شکسته مدار (که آب چشمه ی حیوان درون تاریکی است  سعدی)

یگانه پدیده ای که از آن گزیر و گریزی نیست ؛ پدیده ی مرگ است. از این رو زمینه و گویه جاودانه زیستن و یا دست کم «زاد» دراز داشتن پیوسته مایه و پایه دل مشغولی آدمیزاد بوده است. اندیشه دسترسی به آب زندگی و گساردن آن در فرهنگ توده ها بازتاب گسترده ای داشته است. از بازگفت های دیرینه آدمی چنین بر می آید که یکی از کسان استوره ای (میتولوژی) که به آب زیست زا دست یافته همانا «آشیل» – پهلوان بزرگ و نامی حماسه «ایلیاد» وابسته به «هومر» یونانی است. هنگامی که مادر آشیل وی را در رودخانه «استوکس» فرو برد، کودک، رویین تن شد ولی به سبب اینکه دو تا پاشنه پاهای آشیل زیر دست مادر جای داشته و با آب برخوردی نداشتند، پاشنه های او رویین تن نشده است. بر همین پایه هنگامی که بدخواه او از این جریان آگاهی می یابد، با رها کردن تیری به سوی پاشنه های پای او، وی را از پای در می آورد ! از همین جا بوده که پاشنه ی آشیل کسی را نشانه گرفتن و یا بر «آسیب گاه» و «سست نای» او انگشت گذاشتن به گونه ی زبانزد در آمده است.

این بینش رویین تن شدن، افزون بر استوره (اسطوره) یونانی جزو فرهنگ آریایی نیز بوده است. چنانچه شناسه بارز آن، وجود اسفندیار پسر گشتاسب است. چگونگی رویین شدن اسفندیار مانند «آشیل» بوده، به جای پاشنه پا؛ چشم اسفندیار، رویین نشده است. زبانزد چشم اسفندیار را نشانه رفتن، مانند پاشنه آشیل به یک هدف به کار می رود. ( رستم صفت چو قهر تو افکند ناگهان – بر ظلم و فتنه از قِبَل روزگار چشم . این را به دشنه کرد چو سهراب چاک دل – و آنرا به تیر خست چو اسفندیار چشم – «جمال الدین ازهری» ) استوره های میترایی (روشنایی) باز گوینده این پیشامد است که مهر ( خورشید ، هور ) سنگی را آماج تیر قرار داد. آب جهیدن زد و در گیتی جاری گشت. جایگاه جوشش و فوران آب را «مهرآبه» و آن آب جاری شده از سنگ را «نوشابه» نامیدند که «نوشابه» و «مهرآبه» هر دو از دو پاره ترکیب یافته است : «نوش» (انوش) که معنای جاودانه دارد و «آبه» نیز چشمه می باشد و همین چشمه ی آب جاودانه است که بعدها در فرهنگ اسلامی به آن «چشمه ی آب حیات» (زیست آب) و یا «آب جانفزا» ، «آب حیوان» (چشمه ی خضر) نیز گفته اند.

بازتاب دسترسی به آب زندگی در «بازگفت» های (روایات) اسلامی بدین گونه است که اسکندر ذوالقرنین پس از لشکر راندن به باختر از آب حیات آگاهی یافته و با سپاهیان خود همراه با حضرت «خضر» (سبزرنگ) به کند و کاو آن می پردازد. اما در تاریکی یکدیگر را گم می کنند. حضرت خضر به چشمه ی آب حیات دست می یابد و از آن می نوشد و سر و تن می شوید و زندگی جاودانه می یابد اما اسکندر با همه ی توان و سپاه، دست از پا درازتر و با دست تهی بر می گردد. ( سکندر رفت، لیکن جُست بهره – ز آب زندگانی خضر و «الیاس» – سنایی ) از این بیت چنین بر می آید که الیاس نیز به آب زندگانی دست یافته است. « چگونه چشمه حیوان به دست آرم بدین وادی – که اندر قعر تاریکی چو اسکندر فرو ماندم – عطار نیشابوری»

از این بازگفت ها که بگذریم و به سویه ی عرفانی شعر ( زکار بسته میاندیش و دل شکسته مدار – که آب چشمه ی حیوان درون تاریکی است ) مصراع دوم ، چرایی (علت) مصراع اول است و برای رسیدن به هدف ها باید در برابر دشواری ها از خود بردباری نشان داد. در تاریکی نیز می توان با کوشش، دلدار را یافت و شاهد پیروزی را در آغوش گرفت. به گفته ی مولانا « در شب بدرنگ، بس نیکی بود – آب حیوان جفت تاریکی بود ! » او می خواهد بگوید در همین شب بد رنگ یا شب تاریک و نا به دل خواه می توان ریشه های نیکی را پیدا کرد.

از سویی دیگر، اگر بخواهیم به جایگاه مینوی دست یابیم باید از چشم اسکندرها پنهان بود. ( گرت هواست که با خضر همنشین باشی – نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش – حافظ ) زیرا در خدمت شاهان و ابزار دست دیوان سالارها بودن انسان را ناگزیر می سازد که با آنان سازش کرده و از گوهر مینوی زاویه گیرد.

( اهل دنیا ؛ اهل دین نبود ازیرا راست نیست – هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن . بر که خندد پس خضر، چون با شما بیند همی   – گورکن در بحر و کشتی در بیابان داشتن – سنایی )

این جستار با بیتی از سعدی آغاز شد ، جا دارد که با برگردان شعر عربی باب اول گلستان پایان پذیرد که
« آگاه باش که هیچ گاه از اینکه رنج با تو همراه است غمگین نباشی زیرا پروردگار مهر های پنهانی بسیار دارد – شرح گلستان – دکتر خزایلی )

همانندی ها : الف – آب حیوان درون تاریکی است. ب – به تاریکی درون، آب حیات است .(شبستری)

۲  ( آب ، در کشتی هلاک کشتی است )  آب در بیرون کشتی ، پُشتی است  مولوی

ارزش وجودی هر چیزی بر پایه جایگاهش بازشناخته می شود. (جهان چون چشم و خط و خال و ابروست – که هر چیزی به جای خویش نیکوست – شیخ محمود شبستری) همین گاز اکسیژن () زندگی بخش، اگر در جایگاه بهنجار خود نباشد می تواند مرگ آور باشد و آن زمانی است که یاخته های بدن انسان دستخوش یورش و آفند (Radicals) ریشک های آزاد اکسیژن (ملکول های اکسیژن با اوربیتال ها و یا آشیانه های تک الکترونی – ) قرار گرفته و نمی توانند در برابر یورش ایستادگی کنند. این ملکول های ریشکی آزاد به سبب کمبود الکترون پیوسته در کند و کاو یافتن الکترون های از دست رفته و گم شده خود می باشند تا از برخورد با هر ملکول دیگر شمارگان بیشتری ریشک های آزاد بر پا نمایند. این ریشک های آزاد، بسان موریانه ای هستند که به آهستگی و پیوستگی در حال ویرانی ملکول های دیگر یاخته ها و سبب گرفتگی سرخرگ ها، بدخیم شدن برخی یاخته ها و سبب گزندهای جدی می شوند. اکسیژن معمولی () همانند آب در بیرون کشتی ، پشتیبان و انگیزه نگهداشت کشتی است. رخنه ی آب به درون کشتی همانند یورش ریشک های آزاد اکسیژن () به یاخته های درونی است.

مولانا از نگاه عرفانی خود می خواهد بگوید اگر دنیا و دلبستگی های آن دستآویزی باشد برای سیر در دریای جان و روان و در نتیجه، رسیدن به والایی و رسایی، کمابیش بسیار نیکو و پسندیده است. اما اگر غبار وابستگی های گیتی بر جان شیرین انسان بنشیند همچون رخنه ی آب در کشتی است که بسی نکوهیده و سبب وازگونی در ژرفنای دره نیستی و فرو افتادن در گندآب سوداهای شهوانی می شوند. پس چاره آن است که دریچه های دل را به روی سوداهای شهوانی بسته و روزنه های جان را برای دریافت دانش های یزدانی بگشاییم.

۳  مُلک او از طعنه ی خصمان کجا یابد خلل ؟ (آب دریا از دهان سگ کجا گردد پلید؟)  امیر معزّی

آوازه مردم نیکنام از بدگویی هرزه درایان کاستی نمی یابد !

همانندی ها : الف – «سگ لاید و کاروان گذرد – ابر را بانگ سگ زیان نکند» (لاییدن = زوزه کشیدن سگ و هرزه گویی)

ب – «چه شود بیش و کم از این دریا – خواجه گر پاک و گر پلید آید؟» – (مولوی – عطار)

پ – «دریای محیط را که پاک است – از چرک دهان سگ چه باک است؟ » – نظامی

ت – «کی شود دریا ز پوز سگ نجس؟ – کی شود خورشید از پُف منطمس (ناپدید) ؟ » – مولوی

ث – «آب دریا از دهان سگ، نجس نشود»

ج – دریا به دهان سگ نگردد ناپاک – مفتون همدانی

۴  نیست پروا تلخ کامان را ز تلخی های عشق (آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است)  صائب

همانندی: «علف به دهان بزی شیرین می آید»

۵  (آبرو خواهی چو خاک افتاده باش) نی چو آتش در هوا در تاب و تَفس (گرمی)  ابن یمین

۶  دیده بانی مجو، ز دیده ی کور (آب شیرین نیاید از گل شور)  مکتبی.

۷  (آب و آتش خلاف یکدگرند) نشنیدیم عشق و صبر انباز  سعدی

فرزانگان پیشین یونانی، باورمند به آخشیج ها و یا «بن پاره» های چهارگانه (عناصر اربعه) یعنی: آب، آتش، باد و خاک بودند. به این اندیشه که گیتی از این چهار عنصر (!؟) پرداخته شده اند. هنگامی که چوب می سوزد ؛ آتش و دود از آن می جهد (آتش و باد) خاکستر از آن بر جای می ماند (خاک) و آب نیز از آن می تراود (آب). سرشت خاک (سرد و خشک)، سرشت آب (سرد و تر) سرشت هوا (گرم و تر) و سرشت آتش (گرم و خشک). پزشکان دیرین باورمند به وجود چهار آمیزه (خلط) در بدن بوده اند. (سودا، زردآب یا صفرا، خون و بلغم) . بر این پایه، سعدی با پیروی از اندیشه ارسطویی چنین سروده : « چار طبع مخالف سرکش – چند روزی شوند با هم خش (خوش) . چون یکی زین چار شد غالب – جان شیرین برآید از قالب ! »

سعدی در مصراع (آب و آتش خلاف یکدیگرند) . . . . وازگان آب و آتش را به ترتیب به بردباری و عشق مانند کرده است که هر دو به گونه ای در «پادواژه» و «برهمکنش» (تضاد و تقابل) با یکدیگرند. عشق و شیدایی راستین خاموش نشدنی است که با آب بردباری فرو نمی نشیند.

۸  (آبی است زیر پره که می گردد آسیا) سرّی است زیر پرده که می گردد آسمان  قاآنی

۹  (آتش به زمستان ز گل سوری به)  صحبت که به خوبی نکشد دوری به  خوش خوش سخنی گفت به من پیر مغان – « یک زشت وفادار ز صد حوری به» :

روزی گوزنی بر لب چشمه ای رفت تا آب بنوشد. نگاره خود را در آب زلال دید . پاهایش در نگاهش باریک، کوتاه و نازیبا آمد. اما شاخ های بلند و درخت گونه و پیچ در پیچ خود را زیبا یافت و به آن شاخ ها شادمان و گرانسر گشت. ناگاه گروه شکارچیان آهنگ شکارش کردند. گوزن پا به گریز گذاشت و شکارچیان به او دسترسی پیدا نکردند. رفت و رفت تا به جنگل رسید. شوربختانه شاخ هایش به شاخه های درختان گیر کرد و نتوانست به تندی بگریزد. شکارچیان که همچنان پی گیرش بودند به او رسیده و به دامش انداختند. گوزن در بند با خود گفت: دریغ ! با پاهایی که از آنها ناخرسند بودم وسیله ساز رهایی ام از چنگ شکارچیان شد اما شاخ هایی که به آنها می بالیدم وسیله ساز گرفتاریم گردید. گواه بارز این سرگذشت برگردان نشانه ۲۱۶ سوره بقره است. ( چه بسا چیزهایی را که شما دوست ندارید ولی خیراندیشی شما در آن است و واژگونه، چه بسا چیزهایی را که شما دوست دارید اما بدی شما در آن نهفته است ) (در کار گلاب و گل، حکم ازلی این بود – کاین شاهد بازاری و این پرده نشین باشد – حافظ) و به گفته ی سعدی ( ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید – معشوق من آن است که نزدیک تو زشت است . حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف (برزخ) – از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است )

و در پایان سخن ( طاووس را بدیدم می کند پر خویش – گفتم مکن که پر، تو با زیب و با «فر» است . بگریست زار زار و مرا گفت ای حکیم – آگه نیی که دشمن جان من این پر است ! )

۱۰ – « در دوزخم (آتشم) بیفکن و نام گنه مبر  کآتش به گرمی عرق انفعال (شرمندگی) نیست » صائب

گاه شرمندگی پدید آمده از سختی کنش های آدمی چنان ازاردهنده است که اگر به کسی بگویند کدام گزینه را برتر می دانی ؟ یک دقیقه در آتش افتادن یا پذیرش سرافکندگی و ننگ؟ آن فرد برتر می داند که آتش را پذیرا باشد. افرادی هستند که از آزار و رنج انسان ها خرسند می شوند . برای نمونه خرسند می شوند که بر پیکر فردی تازیانه و یا بر چهره آن تپانچه بزنند – که بدون تردید این کنش بسیار ناشایست است اما او به سبب گرفتاری بیماری مردم آزاری (Sadism) از این دست یازی خرسند می شود و می گوید از اینکه به دل و جان مردم آتش می افکنم جگرم خنک می شود و آرام می گیرم ! قرآن می فرماید « انها علیهم موصده» آتشی که نه تنها به جسم شما نزدیک می شود بلکه جان شما را نیز فرا می گیرد. از چنین آتشی گزیر و گریزی نیست (موصده = آمیزه ای از دو تکه خمیر یا میخ و چوب) . باز گفته شده است که شادروان، آخوند ملاعلی همدانی پی در پی بر بالای منبر می گفته است : « خدایا اگر اراده فرمودی مرا به دوزخ ببری از پیش روی مردم نبر تا نگویند شگفتا این نیز آخوند ما ؟! »

۱۱  آتش بیار و خرمن عشاق را بسوز ( کآتش کند پدید که عود است یا حَطب )  ابن یمین

چه بسیارند گندم نمایان جو فروشی که با سالوس و ریا کاری توده های ناآگاه را فریفته و از آنان همه گونه بهره کشی نموده و موج سواری کرده اند . آتش است که بوی خوشایند عود را از بوی نه چندان خوش هیزم سوخته را باز شناخته می کند. این بوته داغ آزمون زرشناسی زرگران است که می تواند پرده از سیمای راستین سیم (نقره) های زراندوز برداشته و آنها را شناسایی کند و در پایان این سنگ سنجش (محک) است که می تواند زر ناب را از زرِ غش دار و سره را از ناسره شناسایی نماید. چه ( چو در بسته باشد چه داند کسی – که گوهر فروش است یا پیله ور (شیشه گر) – سعدی )

همانندی: «آتش کند هر آینه صافی عیار زر » معزی

۱۲  (آتش نفسان قیمت میخانه شناسند)  افسرده دلان را به خرابات چه کار است (عمعق بخارایی)

آتش نفسان، گوشه به کسانی است که سری پرشور و گداز دارند. میخانه نیز سرای سرور و شادی است . میخانه در اشعار شعرا به طور برجسته جایی است برای گریز از دنیای پر شور و شر ها. خرابات نیز جایی است مانند میخانه. که جایگاهی است برای نابودی خوی های نفسانی، منش حیوانی و جای دست یابی منش های آسمانی که خداشناسان و رهروان، در آن جایگاه از بست ها و بندهای سیرت و سان های روانی رهایی یافته و از باده یگانگی هستی سرمست می شوند. «عراقی» به راستی سزای گفتار را به نیکی گزارده است.

( اسرار خرابات بجز مست نداند – هشیار چه داند که در این کوی چه راز است؟ )

——————————————————————————————————————————————————————————————-

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سوم

۱  نیست عیب ما که با هر کس نمی جوشیم ما (آتشی باید که تا آبی به جوش آید از او) – امیدی فیروزکوهی

هیچ دلباخته ای در پی دلبر خود سالیان دراز، «زندگ» خود را پایمال نمی کند مگر اینکه دلبر نیز دلدادگی و ربایشی به سوی دلباخته خود داشته باشد. پس گیرایی و ربایش ، گویه و زمینه ای دو سویه است. در
دل بردگی های هس تمنا (مجازی) که هماره دیرندگی نداشته و در پی انگیزه هایی فروکش می کند از سوی دلداده آغاز می شود اما دل بردگی های راستین بی گمان از سوی دلدار آغاز می شود. یعنی تا گرانش و ربایش از کرانه دلدار آغاز نشود دلدادگی راستین پدیدار نمی گردد. (تا که از جانب معشوق نباشد کششی، کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد ) و اینکه انسان تا چه اندازه نزد پروردگار خود، جایگاه داشته باشد بسته به این است که ارزش پروردگار در نزد انسان تا چه مرز است.

۲  تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد؟ – چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد ؟ . گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات  ( آخر به دل خاک فرو خواهی شد )  خیام.

از دید خیام کسی به فردا دسترسی ندارد و هر اندیشه ای که درباره ی فردا داشته باشیم سودایی بیش نیست. پس نباید اندوه دنیا را به خود راه داد. و زندگی را در کام خود ناگوار کرد. باید از زندگی بیشینه شادی را بهره خود ساخت. (سعدیا دی رفت و فردا همچنان خواهد گذشت – پس میان این و آن فرصت شمار امروز را) چندان به خود فریفته مشو که همین خاک کوزه گری از برتران و بهترانی بوده اند که تار و مار چرخ سپهر شده اند.

همانندی : «آدمیزاده ، تخم مرگ است.»

۳  (آدم بی خرد ستور (چارپا) بود)  گرچه دارد دو دیده؛ کور بود  سنایی.

حکیم فرزانه سخن – فردوسی – بیان را با نام خداوند جان و خرد آغاز و آن را ارزنده ترین ارمغان ایزد دانا و نخستین آفرینش آن می داند، چرا که ارزشمندترین پایه در راهبردها و کاربردهای زندگی ، خرد است. از دید بزرگان گیتی، کیش، دانش و سرایندگان توانمند ما، خرد، پنداری است که نیاز به پذیرش ندارد. آنکه خرد دارد چه ندارد و آنکه خرد ندارد چه دارد؟! در این جستار بسیار می توان نگاشت. ( زیور و زیب زنان است حریر و زر و سیم – مرد را نیست جز از علم و خرد، زیور و زیب –ناصرخسرو )

۴  بر سر مژگان یار من مزن انگشت ( آدم دانا به نیشتر نزند مشت )  شاطر عباس صبوحی.

شاعر طبیعت – منوچهری دامغانی – نیز درونمایه ای به گونه زیر دارد : « ابله آن گرگی که او نخجیر با شیر افکند – احمق آن صعوه که او پرواز با عنقا کند » که نخجیر افکندن؛ همان شکار کردن است . صعوه هر پرنده کوچک است و عنقا نیز سیمرغ است. اما سعدی در کتاب بوستان و گلستان خود در زمینه کشمکش ها راهکار خود را بیان داشته. برای نمونه : «با مردم سهل خوی دشخوار گوی – با آنکه «در» صلح زند جنگ مجوی» که پنجه با شیر و مشت بر درفش و شمشیر زدن کار بخردان نیست. تا زمانی که به بهترین روش می توان از پس کارهای دشخوار برآمد و همه گزینه ها را روی میز داشت هیچ نیازی به درگیری و کین توزی با افراد نیست. جنگ و درگیری باید آخرین گزینه باشد که نهایی ترین گزیرها جنگ افزار است. ( چو دست از همه حیلتی درگذشت – حلال است بردن به شمشیر، دست . – سعدی ) و در پایان، چون در، دستینه ی (امضاء) کاری دودل باشی ، سویی را برگزین که کم آزارتر باشد.

۵  دزدان خروس، دیگرانند  پرهاش برون ز جیب بنده !  ایرج میرزا.

ایرج میرزا به «مَثَل» (دم خروس از جیب فرد دروغگو پیداست) تمثل جسته و بیت بالا را سروده است. رخداد «دُم خروس را باور کنیم یا سوگند حضرت عباس را ؟» به گونه های ناهمگون زبانزد شده است که نمونه ای از آن بدین گونه است که خروس فردی از پشت بام به سرای همسایه خود می پرد. دارنده خروس برفور
کوبه ی در خانه همسایه را می کوبد. همسایه که گمان برده پشت در سرایش باید دارنده خروس باشد، خروس را زیر بالاپوش پنهان کرده و در سرای را باز می کند و چون ریگی به کفش خود داشته خود به خود می گوید که « به حضرت عباس سوگند که خروست به سرای ما نیامده است !! » و این به گونه ای بوده که دُم خروس همسایه از گوشه بالاپوش دارنده سرای بیرون زده بوده است. دارنده خروس نگاهی نقش گرا چون نگاه فرزانه به فرد کم خرد می اندازد و می گوید سوگندت را بپذیرم یا دم خروس را ؟! به راستی چه بسا دم های خروس ریا و پنهانکاری و ترفند زیر بالاپوش رفتار بسیاری از افراد هویداست اما با سوگندهای بی شرمانه و ناراست خود آنها را پنهان می کنند. هرکس برای پنهان کرد کنش های خود انگیزه ای دارد که چشم ها بر روی تماشای دم خروس ها بر هم نهاده شود – به ویژه اگر خروس از آن مان نباشد. گاهی نیز در پی خروس دیگران در خانه های مردم سرک کشیده و کنکاش می کنیم.

همانندی : « از بس دروغ گفته کله کلاهش سوراخ شده است »

۶  مرد خاموش در امان خداست ( آدمی از زبان خود به بلاست )  مکتبی

سروده های بسیار زیادی در زمینه بهره های خاموشی و به بیان گوناگون در دیوان سرایندگان ما وجود دارد. برای نمونه «زبان سرخ سرسبز می دهد بر باد!» و یا «پشیمان ز گفتار دیدم بسی – پشیمان نگشت از خموشی کسی» و . . . .   اما جای این گفتارها خالی است که : «ولی آنجا که باشد جای گفتار – خموشی آورد صد نقص در کار» و یا «اگر چه پیش خردمند خاموشی ادب است – به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی»

همانندی : «خامشی به که ضمیر دل خویش – به کسی گفتن و گفتن که گوی. ای سلیم آب ز سرچشمه به بند – که چو پُر شد نتوان بستن جوی – سعدی»

۷  ( آدمی از نو بباید ساخت وز نو، عالمی )

این مصراع دستبردی است از مصراع دوم این بیت «آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست – عالمی از نو بباید ساخت وز نو؛ آدمی – حافظ» در این روزگار ناسازگار و در این گیتی ساخته شده از خاک و یا آدمیانی که از خاک آفریده شده اند برای حافظ فردی که به معنی درست کلمه ی «انسان» باشد پیدا نمی شود . چه؛ باید دنیایی ناهمسان از این جهان خاکی آفریده شود که با این جهان تازه ، سازگار و همخوانی داشته باشد. حافظ در این بیت، خودش را با این دنیای کنونی ناسازگار می بیند و زبان به خرده گیری و پرخاش می گشاید. دور از اندیشه نیست که حافظ در آن بن بست و تاریک سرای تاریخی که چراغ انسانیت از فروغ و روشنی افتاده بوده است، به بیت های مولوی می اندیشیده که : « دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر – کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. گفتم که یافت می نشود ، جسته ایم ما – گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست »

همانندی ها : الف – «بیا از نو، فریدونی بسازیم – باباطاهر» ب- «دیدیم تمام هرچه در عالم بود – چیزی که ندیدیم همین آدم بود – عنوان تبریزی»

۸  (آدمیت؛ رحم بر بیچارگان آوردن است)  کآدمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را  سعدی

اندیشه های انسانی ، دوری از خشک اندیشی های نژادی و تیره ای و کیشی و بیداد بر ستمدیدگان در چامه و سروده های چکامه سرایان بلندپایه و پرآوازه پارسی گوی نمایان است به گونه ای که برتری مردمی را ستوده، آدم شدن را آموزش داده و ملا شدن را امری آسان اما آدم شدن را دشوار دانسته اند. در همه نشانه ها و یادگارهای سعدی، کفه ترازوی پرسمان (موضوع) وابسته به نوازش، گونه پروری گران تر از پرسمان های پیونددار با کین ورزی و پیوندهای غیر انسانی است. انبازی در اندوه و تیمار دیگران از بایسته های آدمی گراست و به همان نسبت که فرد به همبود (جامعه) ، نیک اندیشی مردم و بهبود و والایی انسان ها دل بسته است به پنداره والای واژه انسانی، انسان است. سعدی با آفرینش یادگارهای خود از زیستگاه و زمان خود فراتر رفته و در زندک (حیات) فکری و دودمان های بعد از خود یادواره های کرامند و برجسته ای به یادگار گذاشته است.

۹  (آدمی در تنگ دستی می شود بی اعتبار)  راستی بر جا نماند تیر، چون بی پر شود. ؟

در زمانه ای که پایه ارزش ها، دارایی است، تنگ دستی، بی نوایان را بی ارج می نمایاند. آنکه از توانگری
بی بهره است در سرای خود نیز بیگانه می باشد. بی نوا در شهر و دیار خود نیز بیگانه است.

همانندی ها: الف – بی پول اگر رستم زال است ذلیل است. ب – تهیدست را مرد واژون (واژگون) بود – دلش سال و مَه، تنگ و محزون بود.- فردوسی. پ – دست تنگی بهتر از دلتنگی است. ت – به وقت تنگ دستی آشنا بیگانه می گردد. ث – دست خالی برای توسری زدن خوب است. ج – وای بر آنکه درم ندارد و دینار (لامعی) چ – هرکه را اندک شود مال؛ خوار گردد نزد اهل و عیال.

۱۰  (آدمی را آدمیت لازم است) چوب صندل (چندل) بو ندارد؛ هیزم است.

در مسابقه ی بین شیر و گوزن، بسیاری از گوزن ها برنده می شوند؛ چون شیر برای غذا می رود اما آهو برای زندگی. پس آرمان و آماج برتر از نیاز است. بسیاری از افراد بیم از دست دادن آبروی خود را دارند و این در حالی است که به آسانی آبروی دیگران می ریزند. این کُنش نشانگر این است که این گونه افراد بوی انسانیت به بویایی آنها نخورده است. اگر آدمی بهروزی همراه با آرامش بخواهد باید به پنداره راستین انسانیت برگردد. میزان راستین انسان برازنده سودمندیش برای همبود (جامعه) و دیگران می باشد. چه ، سود رساندن به خود از بافت سرشت انسان و به گفته «فروید» از اندرون ناخودآگاه هر فردی است و از جانداران دیگر نیز همین چشم داشت است. پس ناسانی بزرگ و کارای بین انسان و دد ، در سودرسانی به دگر کسان است و این گزینه شدنی نیست مگر زاویه گرفتن با رویه های کامیابی گیتایی و پیوستن به خدای بخشنده مهربان.

۱۱  داروی تربیت از پیر طریقت بستان ( کآدمی را بتر از علّت نادانی نیست  سعدی)

دو چالش بزرگ آدمی به گونه ای در پیوند با نادانی (برگردان جهالت) است ؛ یکی نبود دانش (Knowledge) که نباید با علم (Science) کژی شود و دیگری بهره نگرفتن از خرد (عقل) و خردورزی (تعقل) است . این دو چالش خاستگاه همه ی شوربختی ها و ادبارهای آدمی است. واژه نادانی گاه وارونه دانش و گاه وارونه خرد است. یعنی اینکه واژه نادانی گاه در برابر دانش و گاه در برابر خرد به کار می رود. گاه که گفته می شود فردی جاهل است هم بیانگر بی دانشی و هم بیانگر بی خردی است. انسان به یاری فروزه دانش و بهره گیری از خردورزی می تواند به پایه و جایگاه جانشینی خداوند بر روی زمین پیروزی یابد.

بی بهرگی از خرد و دانش به معنای درجا زدن در کاستی است. چنین کمبودی خود بزرگترین تهیدستی است که تنابنده ای بدان دچار می شود. پیشوای اول شیعیان جهان فرموده اند که هیچ تهیدستی دشوارتر از نادانی، هیچ دارایی سودمندتر از خرد و هیچ «مرده ریگی» (ارثیه) چون فرهنگ و هیچ پشتیبانی چون کنکاش و رایزنی نخواهد بود. نبود دانش و خرد، انسان را از پایگاه بزرگ منشی و بزرگواری انسانی نه تنها سرنگون ، بلکه پست تر از چارپایان می کند. بر اساس بازگفت های آیینی، مسئولیت دانایان و خردمندان دوچندان است زیرا هم باید خویشتن را از زیان های همیشگی برهانند و هم می بایست افراد ناآگاه را از وادی ناآگاهی به سرزمین آگاهی رهنمود شوند.

نمادهای شناخت فرزانگان از بی خردان به گونه فشرده چنین است : شوخی زیاد، خودبزرگ بینی، ناشکیبایی، پند ناپذیری، شتابزدگی، زمان نشناسی و از دست دادن زمان، بی بهرگی از دانش، زیاده روی و کم روی ووو . . از نمادهای افراد بی خرد و نادان است.

همانندی ها در مورد ( آدمی را بتر از علت نادانی نیست ! )

الف – « آدم بی خرد ستور بود –سنایی » . ب – «بی دانشی مایه ی کافری است – ناصرخسرو» . پ – «هیچ معصیت از جهل عظیم تر نیست – کیمیای سعادت» . ت – «شخص نادان ز چارپا بتر است – پروین اعتصامی . ث – «بود مرده هر که جاهل بود – سعدی» . ج – «شخص نادان ز مردمی دور است – اوحدی» . چ – «در جهانِ پُر ز ضرر – از جهالت مدان تو هیچ بتر – سنایی» . ح – «هست از جهل محنت و بیداد – کس نباشد ز جهل هرگز شاد – از تاریخ بیهقی»

حسین جواهری

—————————————————————————————————————————————————————————————–

 

( برنوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) – بخش چهارم

۱  (آدمی را زبان فضیحه (رسوا) کند)  جوز بی مغز را سبکباری  سعدی

انسان اگر در زمینه دانش و فرهنگ به جایگاه برتری نرسیده باشد چه بهتر که مُهر خاموشی بر لب زند و سخن نگوید. چرا که زبان سرخ، انسان را انگشت نما می کند؛ بسان گردویی (جوزی) که اندرونش پوک، تهی مغز و سبک می باشد. عرب گفته است که ای آدم، زبانت را نگهدار – چه زبان، بسان اژدهایی است که تو را می گزد. « نادان را به از خامشی نیست و اگر که این مصلحت بدانستی؛ نادان نبودی !» ( چون نداری کمال و فضل آن به – که زبان در دهان نگهداری ) و «نیاموزد بهایم (چارپایان) از تو گفتار – تو خاموشی بیاموز از بهایم !» ……

روزگاری نگارنده در سرای دوستی بودم. مردی بر ما وارد شد. میزبان مرا به فرد وارد شونده معرفی کرد. آن فرد گفت که من غایبانه به ایشان ارادت داشته ام و اینگونه افاده ی فضل کرد که: «یعرف المجرمون بسیماهم!» (افراد بزهکار از سیمای شان هویداست!) این بیان گواه بارز برای سبکباری گردوی پوک بود. شعر چه نیاز که قافیه تنگ.

در کناره : الف: گاه، واژه های پارسی کارکردی شناور و یا دو پهلو دارند. برای نمونه یای نسبت و یا یای مصدری است که گاه زاید به نگرش می آیند. برای نمونه آدمی یعنی انسان و آدم نیز به معنای آدمیزاد و انسان کاربرد دارد.

ب: «شیوه ی همچند» یا اسلوب معادله : مراد، بیان دو مفهوم یکسان اما با دو شیوه بیان است. یا بیان یک «مظروف» با دو ظرف. آوردن مثال و نمونه ای ملموس (بسوده) و آشکار به اندیشه در مصراع دوم برای مفهومی که در مصراع اول باشد، مشروط به اینکه موضوع در مصراع اول تمام شود و در مصراع دوم نمونه همسان آن بیاید و بتوان بین دو مصراع بستگی همانندی را دایر کرد. و با به کار بردن همان گونه و یا هم چنانکه بتوان جای دو مصراع را جا به جا نمود. مانند : «آدمی را زبان فضیحه کند – جوز بی مغز را سبکباری» – که بیان مصراع دوم مصداقی است برای مصراع اول.

۲  گر عیب سر زلف بُت از کاستن است          –                   چه جای به هم نشستن و خاستن است ؟                                   وقت طرب و نشاط و «می» خواستن است           –            (کآراستن سرو ز پیراستن است ) عنصری

بازگفت شده است که شبی سلطان محمود غزنوی در حالت مستی در کنار غلام خود «ایاز» بوده و رخسار دلارای ایاز، سلطان را به وسوسه می اندازد که دامن اختیار از دست بدهد و به رفتاری ناسازگار با آیین اسلام دست یازد. سلطان محمود برای چیره شدن بر نفس گمراه کننده فرمان می دهد تا موهای ایاز را دوتا (کوتاه) کنند. و این گونه می شود . پگاه که پیامدهای مخموری زدوده می شود سلطان محمود به خود آمده و از کرده خود بیش از گمان پشیمان و اندوهگین می شود تا آن درجه که درباریان را یارای ورود به دربار نبوده است. دربان دربار از عنصری شاعر درباری می خواهد تا، با سرودن شعری کارا دل سلطان را شاد و از پکری بیرون آورد. عنصری این دو بیت را نزد سلطان محمود می خواند : «گر عیب سر زلف بُت از کاستن است – چه جای به غم نشستن و خاستن است؟ – وقت طرب و نشاط و می خواستن است –(آراستن سرو ز پیراستن است) » بدین ترتیب سلطان محمود به گونه بهنجار بر می گردد و به عنصری پاداش بسیار در خوری می دهد و به فرنام (عنوان) ملک الشعرایی چهارصد شاعر درباری بالنده می سازد.

این مورد نمونه ای از جادوی کلام است که تا چه اندازه بر روان آدمی کارایی دارد. انسان موجودی است که از ستایش دیگران شاد می شود. اما نباید همیشه نیرنگ این برخی ستایش های گزافه آمیز را خورد که این هندوانه های زیر بغل فرد، پوست های خربزه لغزاننده و سرنگون کننده ای نیز در زیر پای او به همراه دارند. عنصری از شاعران ستایش گویی بوده که از این راه دارنده دارایی های زیادی شده ، تا جایی که خاقانی در مورد او چنین گفته است: ( شنیدم که از نقره زد دیگدان – ز زر ساخت آلات خوان (سفره) عنصری )

در کناره : « این حنایی که تو بینی به کف پای ایاز – به حقیقت نگری خون دل محمود است. »

همانندی : « راستی ابرو در کجی آن است. »

۳  حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت  ( آری به اتفاق جهان می توان گرفت ) حافظ

چنین پیداست که در این بیت؛ روی سخن حافظ به شاه شجاع است که تو هم دارای زیبایی هستی و هم دارای هنرمندی. این همآوازی و بختآمد دستاویزی شد که تو توانستی دوباره به فرمانروایی شیراز دست یابی – آری (مورچگان را چو بود اتفاق ، شیر ژیان را بدرانند پوست – سعدی)

«حُسن» به معنای موزون بودن و هر چیزی سر جای خود نشستن و زواید را برداشتن است چرا که فزونی ها دست و پاگیر زیبایی هاست. زیاده سخن گفتن، زیاده نگاه کردن و . . . . زیبایی یعنی میانه روی، ترازینه و آهنگین بودن. اما برای «ملاحت» (بانمکی) شناسه ی تیزنگری بیان نشده است. اما هرچه که باشد با زیبایی ناسانی دارد. میتوان درکش کرد اما نمی توان بیانش نمود. عرب گفته که ملاحت ( یُدرک و لا یوصف )

۴  ای دوستان به کام دلم نیست روزگار  ( آری زمانه دشمن اهل هنر بود ) ابن یمین

حافظ نیز چنین گفته است : «فلک به مردم نادان دهد زمام مراد – تو اهل فضلی و دانش؛ همین گناهت بس» و یا «با اهل هنر ، جهان به کین است»

تا مست نباشی نکشی بار غم یار – (آری شتر مست کشد بار گران را ) – سعدی

۵  به سرو گفت یکی میوه ای نمی آری؟ – ( جواب داد که آزادگان تهی دستند ) سعدی

همانندی: اگر ندارم سیم شکوفه، نیست عجب – که سرو نیز ز آزادگان بی درم است . رفیع لبنانی

۶  با کس چو به عیوق رسد پشتش گیر  ( آزاده اگر فرو فتد دستش گیر ) شیخ سیف الدین باخزری

( عیوق ، ستاره ای است کوچک، روشن و سرخ رنگ )

۷  ( آز بگذار و پادشاهی کن )  گردن بی طمع بلند شود  سعدی

۸  زین بزم برون رفت و چه خوش رفت «حسابی» – ( افسرده دل افسرده کند انجمنی را ) میرزا حسابی نطنزی.

این شعر از قائم مقام فراهانی این گونه بیان شده است : در محفل خود راه مده همچو منی را – کافسرده دل افسرده کند انجمنی را.

۹  (آسوده بود هر که کم آزار بود)  آزار کننده، خود دل افکار بود (مسعود سعد سلمان)

۱۰  محرم ما نیست جز همدرس ما  (آشنا داند زبان آشنا) ملّا محمد نراقی کاشانی

دو کس که با یکدیگر دمساز بوده و نسبت به هم، خو گرفته باشند بدون گمان زودتر از دیگران به هدف های هم آگاه می شوند چنانچه به شوخی می گویند که «زبان خر را خلج داند» . نوشته اند که روزی نماینده ای در مجلس سخنرانی می کرده و واژگانش برای زنده یاد شهید مدرس ناشناخته بوده است. از سوی دیگر می خواسته به «ناصر خلج» نیز گوشه ای بزند و با آوای بلند می گوید ما که متوجه نیستیم این فرد چه می گوید، بهتر است «ناصر خلج» بیاید و ما را روشن کند. مولانا گفته است : « ای بسا هندو و ترک همزبان – ای بسا دو ترک، چون بیگانگان. پس زبان محرمی خود دیگر است – همدلی از همزبانی بهتر است»

همانندی ها : الف – ایزدی بود آشنایی های ما – (آشنا داند صدای آشنا) – بهار .   ب – آن کس که ز شهر آشنایی است – داند که متاع ما کجایی است (نظامی) . پ– صاحبدلان شناسند آوای آشنایان. ت – زبان مرغان را مرغان دانند و زبان گنگان را گنگان. ث – مشرب ما ترک شمع از پروانه کرد – ( آشنایی پیش ما از روشنایی بهتر است ) سلیم.

۱۱  داغ حرمان بین که با ما تا قیامت آشناست  ( آشنایی تا لب گور است نی در زیر خاک ) صائب

۱۲  (آفتاب آمد دلیل آفتاب)  گر دلیلت باید از وی؛ رخ متاب  مولوی

مولانا می خواهد بگوید همان گونه که خود قرص خورشید رهنمون وجود آفتاب است و برهان دیگری بیرون از آن برای پایستن آن بایا و بایسته نیست دلباختگی نیز خودش را پایسته می کند و نیازی به برهان بیرون از خود ندارد. یعنی تنها راه دلدادگی همان واله و شیدا بودن است.

۱۳  دولت او آفتاب و نور و کوه و سایه اند  (آفتاب از نور و کوه از سایه کی گردد جدا) سلمان ساوجی

۱۴  کاش گشاده نبود چشم من و گوش من  (آفت جان من است عقل من و هوش من) شیخ الرئیس افسر

در برابر اندیشه والای سعدی ( تو کز محنت دیگران بی غمی – نشاید که نامت نهند آدمی ) و یا ( من از
بی نوایی نیم روی زرد – غم بی نوایان رخم زرد کرد ) و . . . گفتارها و نوشتارها و سروده هایی چون: کاش گشاده نبود چشم من و گوش من . . . و «رها کن عقل را دیوانه می گردد . چو مستان بر در میخانه
می گردد» و یا «عاقل به کنار جوی تاره (پُل) می جست – دیوانه پا برهنه از جوی گذشت !» و یا «عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری – دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند !» به خرد گریزی و نداشتن سهش بشر دوستی و داشتن آسودگی پندار سفارش و رهنمود شده است. به بیانی دیگر آسایش همراه با خردباختگی بر ناآرامی همراه با گیرایی اندیشه برتر دانسته شده است. ناآگاه از آنکه یار راستین هر کس بینش و هوشیاری او وکین هرکس بی خردی و نادانی اوست. درد، جدای از آنکه انسان را نژند و اندوهگین می کند یک هشدار دهنده و آژیری است که مایه ی اگاهی و بیداری است که آدم را به فکر درمان می اندازد.

بیماری کشنده سرطان (خرچنگ) همراه با درد نیست و زمانی به اندیشه چاره آن بر می آییم که دیگر دیر شده و این بیماری کشنده سراپای وجود فرد را فرا می گیرد . پس نمی توان ارزش درد را به دستآویز اینکه به خودی خود مورد بدی است وازده دانست. انسانیت انسان در این است که درد دیگران در وی ایجاد درد کند و خار در پای خود را خار در چشم دیگران بداند. چه دردی بدتر از اینکه با شکم سیر بخوابیم و در اندیشه شکم های گرسنه نباشیم.

و رد پایان سخن اینکه از دید کیش اسلام، از ویژگی ها و برتری های آدمیان بر فرشتگان این است که آدمیان دارای دردند و فرشتگان بی درد. درد راستین انسان از دیدگاه عرفان، پیوستن به بُن خود یعنی پروردگار است که «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش – باز جوید روزگار وصل خویش» کسی که درد خدا را داشت درد انسان ها را نیز خواهد داشت. تنها چاره درد انسان ها پیوستن دل ها به یاد خدا و پیدایی آرامش روان است. که با یاد خدا، دل گیرد آرام.

همانندی ها : بلای من آمد ، همه دانش من (ابوالعلاء معری) . اختر ما فروغ شعله ی ادراک سوخت (صائب). آنرا که عقل بیش، غم روزگار بیش (انسی شاملو) . هوش است که سرمایه ی صد دردسر است (طالب آملی) هر کجا عقل هست شادی نیست (ابن یمین)

۱۵  (آتشی نبود بتر از ناشناخت) تو، برِ یار و نداری عشق باخت  مولانا.

حضرت مولانا به گواه سخن گهربار پیامبر بزرگوار اسلام «مَن عرف نفسه؛ فقد عرف ربه» (کسی که خود را شناخت پس بی گمان خدای خود را نیز خواهد شناخت) زمینه و جستار خودشناسی چنان اندیشه مولانا را به خود سرگرم ساخته که می فرماید: (روزها فکر من اینست و همه شب سخنم – که چرا غافل از احوال دل خویشتنم . مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا – یا چه بودست مراد وی از این ساختنم ؟!) مولانا جان و افشره ی دانش ها را در خودشناسی می داند و ارزش هر فرد را با شناخت و اندیشه اش ارزیابی
می نماید. اگر اندیشه اش چون گل، زیبا و پویا بود، خودش نیز چون گل ارزشمند و والاست و هیچ گاه دست به آلودگی نمی یازد و اگر واژگونه ؛ اندییشه اش خارگونه و بی ارزش باشد خود نیز ارجی فراتر از هیزم گلخن نخواهد داشت و بازنده ی نرد دلدادگی است. به کوته سخن ، خودنشناسی را بزرگترین گزند آدمی می داند.

                                                                                                حسین جواهری

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش پنجم

۱  پیش دست تو، عرق می کند از شرم حجاب  (آفرین باد بر آن کس که حیایی دارد) – سلمان ساوجی

حیا؛ بازداشتن روان از یک پدیده و رها کردن آن به اندیشه هراس از سرزنش – که هر چه اندازه آن در فردی بیشتر باشد توان بازدارندگی آن بیشتر است. حیا بر دو گونه است یکی حیای نابخردانه پدید آمده از بی خردی که به کم رویی و خود کم بینی نیز گزارش می شود. برای کسی که موردی را نمی داند شاید به انگیزه شرم، از پرسش خود پرهیز کند . «بپرس آنچه ندانی که ذُل (خواری) پرسیدن ، دلیل راه تو باشد به عزّ (ارجمندی) دانایی – سعدی» چنین حیایی مایه ی زوال فکری و کارگزار ایستاگی و واپسگرایی می شود و فرجامش به نومیدی می انجامد. دیگری حیای پسندیده ناشی از دانش است که سرآمد نیک خویی است. چنین حیایی کارگزار بازدارنده گناه است که آدمی را از اجرای کارهای پلشت و ناپسند باز می دارد. بی گمان باید مرز این حیا را شناخت تا به شکل زیاده روی در نیاید چرا که زیاده روی در حیا نیز پسنده نیست. زیرا انسان در زندگی با همبودی (جامعه ای) پیوستگی دارد که ناخواسته سر و کارش با نامحرمان است. اگر حیا (آزرم) بیش از اندازه باشد چه بسا به هراس از مردم و گوشه گیری بیانجامد. پس حیا تنها به این بستگی ندارد که انسان سرش را چنان زیر بیندازد که «گربه شاخش نزند ؟!» پیوستگی بین پوشش (حجاب) و حیا (آزرم) رابطه بین شاخ و برگ درخت با ریشه انست. پوشش مایه استواری و توانبخشی همبود می شود. پاکدامنی (عفّت) نیز که به معنی پدید آمدن حالتی در روان آدمی است، آدمی را از چیرگی شهوت باز می دارد.

۲  (آماس را از فربهی بشناس) : مجاز را از حقیقت تمیز بده.

اسدی طوسی در این زمینه چنین سروده است: «تنت یافت آماس و تو ، زابلهی – همی گیری آماس (پُف) را فربهی»

۳  ( آمده را به تار مویی توان کشید )

ابن یمین چنین سروده است : «چو آمد به مویی توانی کشید – چو برگشت زنجیرها بگسلد» . گفته شده است که پس از رگ زدن امیرکبیر در گرمابه فین کاشان ، گویا با خون خود این بیت اسدی را بر روی دیوار نوشته است. گاهی کار انسان چنان کلون می شود و کلیدش گم می گردد که گویی کلاف سردرگم ! اما یک باره می بینی که تمام درها از هر سو به رویت گشاده می شود. سعدی نیز این همانندی را دارد. ( به شیرین زبانی و لطف و خوشی – توانی که پیلی به مویی کَشی ! )

۴  (آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟!)  بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟ – شهریار

در کناره : زمانی که شهریار در بیمارستان بستری بوده و از سوز تب می سوخته، دختری که شهریار دلباخته اش بوده است بر بالین وی پیدا می شود. شهریار برفور غزلی می سراید که سرآغازش بیت بالاست.

همانندی : «وقتی رسیده ای که گذشته است کار من !»

۵ – «از تنگی چشم فیل معلومم شد» و یا «درویش و غنی بنده ی این خاک درند» – (آنانکه غنی ترند ؛ محتاج ترند  سعدی)

کم نیستند افرادی که دارایی شان سر به سپهر می ساید اما نان کورانی هستند که آب از دستشان نمی چکد و نم هم پس نمی دهند ! یک زبانزد پرمغز انگلیسی می گوید که یک انسان آن اندازه دارایی دارد که هزینه می کند. دارایی یک فرد اندوخته ها و گنجینه هایش نیست؛ بلکه هزینه های روزمره اوست. برگردان نشانه ۳۴ سوره توبه (نشانه گنج) می فرماید کسانی که زر و سیم را گنجینه می سازند و در راه خدا (نیازمندان) هزینه نمی کنند آنان را به سیاستی دردناک نوید بده. سعدی در این زمینه جان سخن را گفته است : «مال از بهر آسایش عمر است نه عمر بهر گرد کردن مال !» «نیک بخت آنکه خورد و کِشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت» (مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد – که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد)

در کناره : «درویش و غنی بنده ی این خاک درند ؛ آنانکه غنی ترند محتاج ترند» این بیت از سعدی و در حکایت ۱۰ باب اول گلستان است. اما شاعر شعر «از تنگی چشم فیل معلومم شد ؛ آنانکه غنی ترند محتاج ترند» دست کم برای این نگارنده، باز نشناخته است. اما آنچه که می توان گفت یک آرایه ادبی از نوع «تضمین» (آوردن یک بیت یا مصراع از شاعر دیگر در شعر خود) است.

۶  بی دست ماند و داد خدا دست خود به او  (آنانکه منکرند بگو رو به رو کنند)

که به گونه فکاهه (کفتکو) نیز گفته شده است. گویا این بیت از سیدعباس جوهری در کتاب «خزاین الاشعار» است که در مورد حضرت عباس سروده شده است.

همانندی: الف – سوگند بر منکر است.(وَالیمین علی من انکر) ب – بر شکّاکش لعنت !

۷  (آن به که در این زمانه کم گیری دوست)  با اهل زمانه صحبت از دور نکوست  خیام

همانندی: با مردم زمانه سلامی والسلام – ناگفته ای (تاگفته ای) غلام تو ام ، می فروشدت.

۸  جهل من و عمر تو فلک را چه تفاوت  (آنجا که بصیر نیست چه خوبی و چه زشتی) حافظ

۹  روزی دل از این شاهد بدمهر بگردان  (آنجا که جمال است نشانی ز وفا نیست) مجیر بیلقانی

همانندی: هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند.

۱۰  ای گل تو نیز خاطر بلبل نگاه دار  (آنجا که رنگ و بوی بود گفتگو بود) حافظ

سعدی نیز در این زمینه چنین سروده است: ناچار هر که صاحب روی نکو بود – هر جا که بگذرد همه چشمی به او بود.

همانندی: هر کجا حُسن بیش ، غوغا بیش.

۱۱  (آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست)  غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی . وآنگه که عشق دست تطاول دراز کرد  معلوم شد که عقل ندارد کفایتی .  سعدی

دین شناسان (فقها) از به کار بردن دلباختگی (عشق) درباره خداوند ناهمسو بوده و این خود، زمینه ای بوده که نه تنها ناسازگاری بلکه کینه میان سالکان (عرفا) و دین شناسان را در پی داشته باشد. از دیدگاه دین شناسان ؛ خرد و فرنایش (استدلال) برای رسیدن به شناخت تام، بسنده و بایا می باشد در حالی که دلباختگان، توان دلباختگی را فراتر از خرد دانسته و دلباختگی خدایی را در پیکار با خرد همواره پیروز می دانند. چنانچه سعدی در شعر بالا بدان اشاره داشته است.

همانندی: عشق درآمد به دل، رفت ز سر عقل و هوش.

۱۲  خبر از دوست بر آن بر که ندارد خبری  (انجا که عیان است چه جای خبر است؟) شمس معزبی

در زمینه مصراع بالا همانندی های گوناگونی بیان شده است. از جمله : پرسی که تمنای من از لعل لبت چیست؟ (آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است؟) – زرگر اصفهانی. و یا : خواهم که بنالم ز غم هجر تو گویم (آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است؟) . در این مورد یک بیان تاریخی نیز وجود دارد که ظهیرالدین محمد بابر با پسرعموی خود (امیر احمد) سرتیز داشته است. وی که از سیزده سالگی هنر سرایش شعر داشته در رویارویی با عموی خود چنین پیام فرستاده است: «با ببر ستیزه مکن ای احمد احرار – چالاکی و فرزانگانی ببر عیان است. گر دیر بپایی و نصیحت نکنی گوش – (آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است؟) ». سعدی نیز مورد همانندی را دارد. (چه حاجت است عیان را به استماع !) . زمانی که سوژه ای ان چنان روشن باشد که نیازی به گزاره نداشته باشد به مصراع بالا اشاره می کنند.

۱۳  گفت و خوش گفت پیر برزیگر (کشتگر)  (آن چنان مادر؛ این چنین دختر ؟)

پیشینیان بر این باور بوده اند که اگر اراده کردی دختری را بشناسی به رفتار مادرش نگاه کن. به همانندی های زیر می توان نگرش داشت: سری آن سان سزای این پُنچه (موی پیشانی) به چنان دیگ ؛ لایق این کُمچه (ملاقه) . از درختی که مام بالا رفت ؛ دخت بر شاخ نیز غیژد تفت (غیژیدن = چهاردست و پا راه رفتن . تفت = زود) . در زبان آذری «بیله دیگ؛ بیله چغندر» یعنی این دیگ در خور همین چغندر است. و یا در و پاشنه در خور یکدیگرند. زبانزد انگلیسی می گوید: Jack is good as his master

۱۴  در پس آیینه طوطی صفتم داشته اند  (آنچه استاد ازل گفت بگو ؛ می گویم)

حافظ با اشاره به روش آموزش طوطی برای سخن گفتن (آرایه تلمیح) و به گمان برخی اندیشه جبری گرایی می خواهد بگوید که گفتار من از خودم نیست. بلکه مانند آیینه ای هستم که گفتار استاد ازل (پروردگار یکتا) را بازتاب می دهم. همانگونه که یک طوطی بدون تماشای خود در پیش روی آینه و بدون شنیدن آوای آموزنده خود نمی تواند سخن بگوید من نیز چنانم و کاری که انجام می دهم براساس آهنگ کردگار است. خرده ای که بر این بیت گرفته شده این است که طوطی را در برابر آینه آموزش سخنگویی می دهند و نه در پس آینه! پاسخی که داده شده این است که حافظ در پس این آینه برای خود دو نگاره می پندارد ؛ یکی
دریافت کننده گی و دیگری آموزندگی. در مورد اول خودش را مانند طوطی پیرو (مقلد) می داند تا هرچه پروردگار به او آموخته بازگو کند و هم اوست که مانند طوطی مقلد در نقش استاد سخنور در پس آینه ایستاده و به طوطی، رو به روی آینه آموزش سخن می دهد فرجام اینکه استادی که یاددهنده است خودش از جایگاه دیگری سخن می آموزد. (آنچه گفتندم بگو آن گفته ام)

۱۵  (آنچه بر خود می پسندی بر کسان آنرا پسند)  آنچه از خود چشم داری آن ز مردم چشم دار  صائب

بدون تردید این بیت، برداشتی است از سخن گهربار امیرمؤمنان علی (ع) که: آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز نپسند. بیان مثبت را شکل پرکنش (فعال) و بیان منفی را شکل انفعالی می گویند. این خاستگاه مَنشی را هنجار نقره ای (سیمین) و سپس هنجار زرین گفته اند. این هنجار از دیرباز در فرهنگ ها و کیش های گوناگون بیان شده و مورد پذیرش همگان است. پنداری که این هنجار در فرهنگ های مختلف گیتی به آرایه های گوناگون ابراز شده است. اگر فرموده بالا در زندگی به کار گرفته شود بدون گمان هیچ نشانه ای از کژی ها و کاستی ها نگریسته نمی شد.

۱۶  گفت شاه ما همه صدق و صفاست  (آ«چه بر ما می رسد آن هم ز ماست)  مولوی

یکی از هنجارهای بدون چون و چرا و برجسته گیتی ، همان هنجار پژواک و یا بازتاب کنش های نیک و بد انسان و یا هنجار «کنش و واکنش» است. بدون تردید هر انسانی پیامد کردار و گفتار خود را خواهد دید و به گفته ناصرخسرو در پیشامد پرواز شهباز (شاهین) به سوی سپهر (از ماست که بر ماست !) و چه نیکو سروده است «حکیم شفایی کاشانی» : (قرض است کرده های بدت نزد روزگار – یک روز اگر ز عمر تو ماند ادا کند). قانون کنش و واکنش که در پشت پرده جریان دارد، انگیزه ای است برای پیوستگی انسان ها به یکدیگر که از گسیختن و زیان رساندن به دیگران بازدارندگی می کند.

۱۷  به جفا دل منه که چُست (چالاک) شود  (آنچه بشکست کم درست شود) اوحدی

همانندی: دل که رنجد از کسی، خرسند کردن مشکل است – شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است. اگر در زندگی همین هنجار ساده را پاس بداریم هرگز از کرده خود پشیمان نخواهیم شد.

۱۸  (آنچه بیند دیده ی مجنون، نبیند چشم غیر)  گرچه چشم ظالمی نظاره ی لیلی کند  اهلی شیرازی

۱۹  آسیا را چه ذخیره است ز چندان تک و دو  (آنچه تو کسب نمایی برای دگری است) ظهیر فارابی

چنانکه گفته اند « برای هر نخوری یک بخور پیدا می شود »

۲۰  حسن یوسف، دَم عیسی، ید بیضا داری  (آنچه خوبان همه دارند تو تنها (یکجا) داری) امیرخسرو دهلوی

بی گمان ، پیامبران برای بایستن (اثبات) پیوستگی خود با پروردگار ، نیاز به شگفتی و فرجود (معجزه) دارند. آنچنانکه در مورد فرجود حضرت محمد (ص) به قرآن گواهمندی می جویند. وگرنه هر کس می تواند داوش پیامبری داشته باشد. پس شناخت پیمبران راستین از دروغین جز از راه شگفتی، شدنی نیست. شعر بالا ؛ یعنی یوسف رویی (من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم – که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را – حافظ) و مسیحا دمی (به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح – تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست – سعدی) ، تابان دستی موسی و ید بیضایش (این همه شعبده ی خویش که می کرد این جا – سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد! – حافظ) رمز و نمادی است به حضرت محمد (ص) که ویژگی های سه پیامبر بزرگ (یوسف، موسی و عیسی) در ایشان یکجا گرد آمده است و در فرهنگ ایرانی، پزشکان چیره دست و مردان خدا را که دارنده ی فراپندار باشند عیسی دم (مسیحا نفس) می نامند و از این زبانزد و مانند آن به نگرش بزرگداشت آنان بهره برداری و گواه می جویند. یکی از شگفتی های نه گانه ای که قرآن در پنج مورد از آن یاد کرده است و به گونه های متفاوت بیان شده همین ید بیضای حضرت موسی است که همان دست تابان با نور سفید اوست که سبب گرایش بسیاری از تیره نافرمان به سوی او گردید و بیان پردامنه رخدادها در این فشرده نمی گنجد. هدف از اینکه گفته می شود فردی «ید بیضا دارد» کنایه از این است که او برای خود «کیا» و «بیا» و یا «کبکبه» و «دبدبه» ای دارد و دارای آوازه، فَر و «جاه» است. البته در زبان گفتگویی بار منفی نیز دارد یعنی این فرد، فرد خودبزرگ بینی است.

در کناره: برخی، شعر سرآغاز را به جامی نیز نسبت داده اند که درست به نگرش در نمی آید.

۲۲  (آنچه دی کاشته ای، می کنی امروز درو)  طمع خوشه گندم مکن از دانه جو  ظهیر فارابی

در نشانه ی سوره «اسراء» چنین بیان شده که اگر نکویی کنید به خودتان نکوکاری روا داشته اید و اگر بدی کنید به خودتان بدی کرده اید (هرچه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی). حضرت علی (ع) نیز فرموده اند (اگر یاری کنی ؛ یاری می شوی – کما تعین تعان) و در همانندی داریم (از مکافات عمل غافل مشو؛ گندم از گندم بروید جو، ز جو) . اما برخی باد می کارند و طوفان درو می کنند !

و در پایان : «من این مَثَل که بگفتم تو را نکو مثلی است – مثل بسنده بود هوشیار مردان را – ناصرخسرو»

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش ششم

۱  از شراب شوق جانان مست شو  ( کآنچه عقلت می برد شر است و آب ) سعدی

سعدی در مورد چونی و چندی زندگی انسان بسیار روشن و کوشنده است. شعر بالا و اشعار زیر بیانگر این نکته است. غافلند از زندگی مستان خواب – زندگانی چیست مستی از شراب . تا نپنداری شرابی ، گفت – خانه آبادان و عقل از وی خراب . سعدیا گر مزد خواهی بی عمل – تشنه خسبد کاروانی در سراب !

همانندی : ( باده کم خور ؛ خرد به باد مده ! )

۲ – « مفر بی » آنچه توان گفت به هر کس بمپوش (آنچه گفتن به همه کس نتوان گفت مگوی)

۳  من که این دُر معانی سفته ام  ( آنچه گفتندم بگو ؛ آن گفته ام )

دُر سفتن به معنی سوراخ کردن دُر است و کنایه از ازاله ی بکارت و سخن نیکو گفتن است. (غزل گفتی و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ – که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریا را ) و هدف از «عِقد ثریا» (پروین) شش ستاره کوچک همانند خوشه انگور است ( آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق – خِرمن مه به جویی ، خوشه پروین به دو جو – حافظ ).

همانندی : ( آنچه استاد ازل گفت بگو ، می گویم – حافظ )

۴  ( آنچه می گویم به قدر فهم توست )  مُردم اندر حسرت فهم درست. مولوی

در درس هندسه اقلیدسی گزاره ای داریم به نام گزاره ی «حمار» (بله، درست نگاشته شده است !) و آن گزاره این است که می گوید : «کوتاه ترین بازه میان یک نقطه و یک خط ، عمودی است که از آن نقطه بر خط فرود می آید. حمار نیز همیشه کوتاه ترین راه را در می نوردد. رویکرئ بنیادین و (کوتاه) برای رویارویی با افراد بی خرد و سخنان یاوه آنان همانا گزاره خردمندانه ای است که می گوید از کنار سخنان یاوه باید دوراندیشانه گذر کرد. چه بسا نسبت های تندی که از سوی انسان های خردمند در رویارویی با نابخردان داده می شود. برای نمونه شعر بالاست که جلال الدین رومی می گوید من در آغاز ، سخنان خودم را در خور درک تو هماهنگ کرده و بیان داشته ام. اما درک موشکافانه رازهای سر به مُهر کار هر کس نیست و سرانجام، افسوس پیدایی دارنده یک درک درست به دلم مانده است. تازه این نمونه یک برخورد آرام از سوی مولانا با کسی است که زبانش را درک نمی کند تا چه رسد به زمانی که باورهایی گفته می شود که سنگ از شنیدنش آب می شود.

خواجه شمس الدین حافظ نیز که پنداشته می شود از تبار نرمش و آسان گیری است تندتر از مولوی
می تازاند و می گوید : ( چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست – سخن شناس نیی جان من ، خطا اینجاست ! ) یعنی اگر سخن اهل دل را در نیافتی دهان باز مکن و خرده مگیر، چه کاستی از شخص توست چرا که اهل شناخت نیستی ! و یا می گوید : ( سر تسلیم من و خشت در میکده ها – مدعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت ) (سرت را به خشت گور بزن .زمانی که فردی از درک موردی ناتوان باشد، می گویند «سر و خشت» که همان «خاک بر سرت» است – حافظنامه بهاءالدین خرمشاهی ) با این برّایی درباره ی رفتار با انسان هایی که به نیکی دریافت سخن نمی کنند این گونه اندیشه هایی بیرون می رانند.

همانندی : به قدر عقل هر کس گوی با وی !

۵  لاف از سخنی چو دُر توان زد  ( آن خشت بود که پُر توان زد ) نظامی

در این شعر ، آرایه مانندساز (تشبیه) به کارگیری شده است. زیرا سخن نیک به مروارید که گرانبها و ارزشمند است مانند شده است. انسان می تواند سخنان کوتاه، سنجیده و کارایی بیان کند که در گیتی زبانزد شود. به چنین سخنانی می توان بالید و این در حالی است که پرگویی مانند خشت و گل زدن نیازمند به فراوانی است و بالندگی نیز ندارد. به راستی آنکه دیر زاید شیر بچه زاید و آنکه زیاده زاید بچه روباه زاید. به جای ارایه خرمنی از گیاه سخن به دیگران ، بهتر است که سخن و کلام را چون دسته گلی به دیگران پیشکش نمود و کم گوی و گزیده گوی چون دُر.

۶  فردا که حساب جمله عالم طلبند  ( آن ذرّه که در حساب ناید ماییم ) بابا افضل کاشی

۷  آزار دل عاشق بیچاره چرا ؟ – ( آن را چه زنی که روزگارش زده است ؟ ) حزنی

همانندی ها : « مروت نباشد بر افتاده زور » ، « مردی نبود ستیزه با دلشده ای » (ارزقی) ، « مردی نبود فتاده را پای زدن » (پوریای ولی) ، « کس نیاید به جنگ افتاده » (سعدی) ، «ما خود شکسته ایم چه باشد شکست ما» (سعدی)

۸  زلفین دلاویزت با «ابن یمین» گفتند  ( آن را که براندازند با ماش دراندازند )

حافظ بیت زبانزدی دارد : « بس تجربه کردیم در این دیر مکافات – با دُرد کشان هر که در افتاد بر افتاد ! » مصراع دوم این بیت در کاربرد همگان به گونه « با آل علی هر که در افتاد ؛ ور افتاد » بیان شده است و به گفته دهخدا این مصراع در دوره پادشاهان صفویه حتی در نوشته های سیاسی به مرز پیش پا افتادگی رسیده است. ناصر بخارایی و خواجوی کرمانی و عماد زنجانی نیز چنین درونمایه هایی داشته اند : ( بدخواه بر افتد جو در افتاد به «ناصر» ) ، ( هر کس که به درویش در افتاد ور افتاد ) ، (دشمن ار با ما به مستوری (پنهانی) در افتد باک نیست – ز آن که با مستان در افتد هرکه ؛ بر خواهد فتاد ! ) و ( سر داد به باد آنکه به ما دست بر افشاند ؛ با سوختگان هر که در افتاد بر افتاد ! ) . نگرش از «دست بر افشاندن» کنایه از ترک کردن و جدا شدن است و نگرش از «دُرد کشان» ؛ باده گسارانی است که باده را تا ته پیاله و جام با دُرد سر می کشند.

۹  این مدّعیان در طلبش بی خبرانند  ( کان را که خبر شد خبری باز نیامد ) سعدی

نگرش از مدعیان در این بیت کسانی هستند که داوش (ادعای) خداشناسی و راستینه یابی دارند. شاید شیخ اجل به فرزانگان و رهروان فرزانش کیش ، اندیشه دارد. کسی که از خود بی خود شده و ردپایی از وجود او نماند ، تنها اوست که از میان دیگر مدعیان به شناختی از جانان دست یافته است و کسانی که به ظاهر داوش (ادعای) شناخت الهی را دارند افرادی بی خبرند زیرا دلدادگان راستینه که به شناخت پروردگار پی برده اند ، این راز را برملا نمی کنند. سعدی در بیت بالا سخن از راستینه عشق می گوید. عشق اخگری است که هستی و فرتاش مجازی آدمی را در خود می سوزاند. پس کسی که توش و توان سوختن در آتش دلباختگی را ندارد ، نباید پروای نزدیک شدن به آن را داشته باشد – چه ، ( هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است – عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است – سعدی )

همانندی ها : « نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است ؛ هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی – حزین لاهیجی» ، «هرکه را اسرار حق آموختند ؛ مهر کردند و دهانش سوختند –مولوی»

۱۰  دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند  ( آن را که عقل بیش غم روزگار بیش ) انسی شاملو

۱۱  بشنو از من سخن حق پدر فرزندی ؛ گر، به رای من و اندیشه ی من خرسندی . چیست دانی سر دینداری و دانشمندی ؟ ( آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی ) سعدی

به سروده «وحشی بافقی» ؛ گفته شده است که نیرنگ بازی ، مرده ریگ (میراث) به جا مانده پدری را این گونه با برادر خود پیشنهاد و او را دور می زند : « این تاس خالی از من و آن کوزه ای که بود پارینه پر ز شهد (عسل) مصقا از آن تو – یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من ، مهمیز کلّه تیز مطلا از آن تو ، آن دیگ لب شکسته صابون پزی ز من – آن چمچه ی هریسه و حلوا از آن تو . این قوچ شاخ کج که زند شاخ ؛ از آن من . غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو . این استر چموش لگدزن از آن من ؛ آن گربه مصاحب بابا از آن تو . از صحن خانه تا به لب بام از آن من ؛ از بام خانه تا به ثریا از آن تو ! » می بینیم که فرد توده فریب، کرم ابریشم را به نام کالای معیوب بهر خود می کند و به طرف مقابل، کرمک شب تاب را با تعریف واهی بهره می دهد.

از جمله ی انبازش ها (اشتراکات) میان آدمیان، «هنجار زرین» (golden rule) است . بدین درون مایه که هر آنچه برای خود می پسندی برای دیگران نیز بپسند. ( کما تُدین تُدان ) و انچه برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز مپسند. بسیارند افرادی که اصل کنش و واکنش و یا قانون جبران را رعایت نمی کنند. اینان در دوران ناموری سوار بر استر چموش و لگدزن قدرت بر توده ها و منافع آنان تاخته؛ تر و خشک را در تنور زیاده خواهی خود نابود ساخته اند. دیری نپاید که دست تاوان گیر روزگار از آستین همان کسانی که در زیر سُم ستوران او لگدکوب گردیده اند قد بر افراشته نام و نشانشان را به توبره کشیده و با خاک یکسان می کند.

از این روست که سعدی که خود در جهان گردی و کسب چُستی یک فرهنگستان جهانی است ابراز می دارد که اگر دنبال دریافت شناخت علمی می باشی و می خواهی در این وادی صاحب نان و نام گردی بهتر است بدانی که هر کنشی را واکنشی است برابر و در راستای معکوس. پس بایسته است که در پی پس زدن زیان و دست یابی سود سالم خود بهتر است که با مردم زمانه چنین کنی که چشم داشت داری دیگران با تو چنان کنند .

۱۲  نظم ار چه به مرتبت بلند است  ( آن علم طلب که سودمند است ) نظامی

۱۳  ( آن قدح (سبو) بشکست و آن پیمان ریخت )  از جمالش ذره ای باقی نماند  عطار.

زمینه پیدایی این زبانزد چنین است که بازرگان روغن فروشی در همسایگی مردی پارسا بوده است. بازرگان روزانه اندکی روغن برای کاربرد به سرای او می فرستاده است. پارسای زیاده کابرد روغن ها را در سبویی اندوخته می کرده تا اینکه سبو پر می شود. پارسا به سبوی پر از روغن می نگرد و اندیشه فروش روغن می کند. بدین پنداره که از ارزش آن چند گوسپند بخرم که چون زایش کنند از آنها رمه ها پدید آید و برای من پشتوانه مالی آینده خواهند شد. سپس همسری از تباری برجسته و زبانزد بر می گزینم که بدون گمان پسری زاید. نامی زیبا بر آن نهم و دانش و فرهنگ به او بیاموزم و چنانچه اندک سرپیچی کند با این چوبدستی (عصا) ادبش نمایم. این پندار چنان برجسته شد که ناگهان چوبدست به دست بگرفت و از سر ناآگاهی بر سبوی فرود آورد. سبوی برفور خرد و خاکشی و روغن ها بر روی زمین پراکنده گشت ! این زبانزد به دو هدف به کار رود ؛ یکی برنگشتن آنچه در گذشته نیکو بوده ، دیگری برگردانیدن اندیشه فرد و یا افرادی از گام بر داشتن در راه نادرست و بی فرجام بودن آن.

همانندی ها : آنکه فیل می خرید مُرد. آن دکان برچیده شد. آن دنبه را گربه برد. آن کاروان کوچید . آن برگ ؛ برگشت. گاو آمد و خورد دفتر پارین را (ظهوری) مرغی که تخم زرین می کرد؛ مرد. آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد (خاقانی) آن قفس بگسست و آن طوطی گریخت و . . .

۱۴  دل بی چاره چه سازد که تو صیدش خواهی  ( آن کبوتر چه کند کز عقبش شاهین است ) نیاز جوشقانی

۱۵  ( آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد )  عارفان جمع نکردند و پریشانی نیست  سعدی

عارف (خداشناس) فردی است که در گذرگاه خشنودی و نزدیکی به خداوند گام بر می دارد. در نسخه فروغی «جمع بکردند» نگارش شده و در «دوازده هزار مثال فارسی» «جمع نکردند». چرا که عارفان به انباشتن مادیات دلبستگی ندارند. گویی هرگونه انباشتی باری بوده است بر دوش سبک روانی جان های پاکشان که دزد نمی تواند ان را برباید. دانش یک دانشمند ، هنر یک هنرمند قابل ربودن نیست. یک عارف ، واژگونه افراد دیگر، لذت می برد از اینکه رها کند و بیفکند و هیچ نداشته باشد. آزاد ، شاد و سبک روان باشد و در مورد «جمع بکردند» گفته اند که خویش را جمع کردن و از مال و خواسته دل بریدن است.

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش هفتم

۱  ( آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ) نکته ها هست بسی، مَحرم اسرار کجاست؟ – حافظ

اشارت: این مصراع، یادآور گفتار رایج : «فإن الحر، یکفیه الاشاره» (آزاده را اشارت کافی است) و «العاقل یکفیه الاشاره» می باشد. گویا مولوی با برگرفتن از این گزاره گفته است ( عاقلان را یک اشارت بس بود ) و یا عطار گوید: «سخن عشق جز اشارت نیست – عشق در بند استعارت نیست» اشارت یعنی رازخوانی و پی بردن به معانی باریک پنهانی و «زبان حال» اشیاء و امور را دریافتن. چنانکه حافظ گوید (بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین – کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس !) برای اشارت دانی باید «راز بین» و یا به بیان حافظ «عارف» (خداشناس) بود. « عارفی کو، که کند فهم زبان سوسن  –  تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد؟ » و باید آشنا، و رازپوش (مَحرم) بود. چنانکه در همین بیت می گوید (نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟) و یا (تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی ؛ گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش !)

دیدگاه دیگر حافظ از اشارت، زبان رمزی و کنایه ای خداشناسان از جمله خود اوست که راستینه عرفان را به سبب پنهان داشتن رازها از بیگانگان، خام اندیشان، نکته گران و جزم اندیشان، و هم از آن روی که ریزبینی و نازک بینی تصوف در آوند (ظرف) زبان رایج و بخردانه روزمره نمی گنجد، به اشاره و نماد برگذار (برگزار) می کنند.

همانندی ها : عاقل را یک اشارت بس است. اگر عاقلی یک اشارت بس است (سعدی) ، در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است (عزیز الدین محمود کاشی) اسب نجیب را یک تازیانه بس استنخواهد اسب تازی تازیانه (شبستری) چه خوش است همزبانی و رفیق نکته دانی – که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد. دانا به اشاره ابرو کار کند و نادان به زخم چوگان . در ده اگر کس است ؛ دو بانگ بس است. تلقین اهل نظر یک اشارت است ، کردم اشارتی و مکرر نمی کنم (حافظ)

۲  می خواره و سرگشته و رندیم و نظر باز  –   ( آن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟ – حافظ)

پیش از ورود به جزئیات بیت بالا، به بیتی از سعدی شیرین سخن نمادی (اشاره ای) می شود که با بیت حافظ، هم معنی است : «من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست– بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم ؟» می خواره، نظرباز، رند و سرشکستگی حافظ، هم ارز با مست، عاشق، خراباتی و دیوانه ی سعدی است. شاید هیچ واژه ای در دیوان حافظ، دشوارتر از «رند» و «رندی» نباشد. کرامندترین و ساختاریافته ترین نهاده (thesis) ای است که حافظ دارد رندی است. پیش از آنکه به برداشت حافظ از رند و رندی پرداخته شود، بایسته است نگاهی به پیشینه این واژه در فرهنگ واژه ها (برهان قاطع، غیاث اللغات، آنندراج، ناظم الاطبا، زمحشری، معین، عمید) و شعرای دیگر پرداخته شود. (بهره ورند از سخات اهل صلاح و فساد – زاهد و عابد چنانک – مفلس و قلاش و رند.) (قاعده ی بزم ساز برگل و نقل و نبید ، کز سفرت سوده شد نعل و کُمیت و سمند – سوزنی)

در میان کتاب های لغت، تعریفی که برهان قاطع از «رند» به دست می دهد فراگیر است و می توان برگفت و برنوشت این واژه ی با فرهنگ وشرف را با آن آغاز کرد: «مردم زیرک، بی باک، پوچ گرا، بی بندو بار، بی سر و پا باشد و ایشان را به آن انگیزه رند گویند که روکننده گیر و بند و بسامان شدن هستند و شخصی که رویه خود را با سرزنش و درون خویش را در تندرستی نگه دارد» به نوشته ی «غیاث اللغات» «رد کننده ای که رد (انکار) او از زیرکی باشد و نه از نادانی . . .» بر پایه یادداشت های دهخدا، رند فردی است که با تیزبینی و تیزهوشی ویژه خود دورویان و چاپلوسان را چنانکه هست شناسد و نه چون توده نا آموخته.

برای واژه رند، هم ارزهایی چون: پست و فرومایه، زرنگ، جوانمرد، ولگرد و چابک و . . . . معنای اولیه این کلمه، بدون هرگونه ایمای مینوی و درونمایه مثبت است و برابر با مردم بی سروپا و یا اوباش . . . . در تاریخ بیهقی در بیان بر دار کردن «حسنک»، رند به معنای فرومایگان و ناکسان به کار رفته است. « . . . آواز دادند که سنگ دهید. هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه، زار می گریستند، به ویژه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ بزنند و مرد، خود مرده بود.»

اما در میان شعرای فارسی ، نخست بار، دیوان سنایی که رند، ارج می بیند و بر اوج نشیند. و چون نیک بنگریم جوانه ی اولیه رند تمام عیار حافظ، به روشنی در دیوان سنایی دمیده است.

« بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند   ،    بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد »

در رباعیات خیام، دو بار به رند اشاره شده است. مورد اول : «هر ناله که رندی به سحرگاه زند ، از اطاعت زاهدان سالوس به است» و اما مورد دوم دارای ارزش بی اندازه ای است چرا که شخصیت چند سویه و ناسازگارنمای (Paradox) رند را که نماد بی بند و باری ، بی سرو پایی و در عین حال زیرکی است به شدت هویدا می سازد. « رندی دیدم نشسته بر خنگ (اسب سپید موی) زمین – نه کفر، نه اسلام، نه دنیا و نه دین. نه حق، نه حقیقت، نه شریعت، نه یقین – اندر دو جهان کرا بود زهره ی دین » این شعر منسوب به خیام (یا به گفته ی مؤلف آنندراج – منسوب به سبحانی) رندی که خیام یا سبحانی در کمال کوتاهی و شیوایی شناسایی می کند پوچ گرا (نیهیلیست) و خودسر (آنارشیست) تمام عیار است و این در حالی است که رند حافظی تا به این شدت تندرو نیست.

رند عطار نیز مانند رند سنایی و حافظ، قلاش (کلاش = گوش بر)، قلندر (درویش)، لاابالی (لش) و دُردنوش است. ( من این رندان مفلس را همه عاشق همی بینم  –  شما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمائید – عطار) رند سعدی نیز همانند رند سنایی ، عطار و حافظ ؛ مست و دردی آشام، نافرزانه و شیداپیشه و شاهد باز و در ستیز با زهد و زاهد و نام و ننگ است. برای نمونه ( تو پارسایی و رندی بهم کنی سعدی  –  میسّرت نشود ؛ مست باش یا مستور ) . رند سلمان ساوجی حتی از رند سعدی نیز به حافظ مانند تر است. برای نمونه :

« درون صافی از اهل صلاح و زهد مجوی  – که این نشانه ی رندان دُردی آشام است. مکن ملامت رندان و ذکر بدنامی  –  که هر چه پیش تو ننگ است ، پیش ما نام است »

اکنون به انگاره رند و رندی در شعر حافظ پرداخته می شود. در فرهنگ حافظ؛ رند، کلمه ی پربار شگرفی است. این واژه در سایر فرهنگ ها و زبان های کهن و نو هم ارز و برابر ندارد. چنانکه پیشتر اشاره شد رند تا کمی پیش از حافظ، بلکه حتی در زمان او نیز مفهومی دل ناخواه و منفی داشته است. چنانکه همین امروز نیز پس از آن همه کوشش های حافظ ، دوباره رند به گونه کهنه رند، مردرند و خر مردرند در آمده است. گفته شد که معنای اولیه رند برابر است با فرومایه، بی سروپا و پست. از آنجا که حافظ دیدگاه ملامتی (شایسته سرزنش) داشت و هر نهاد یا امر پسندیده همبودی (اجتماعی) و نیز هر نهاد یا امر مردود همبودی را با دید خرده گیری و نکوهش و ارزیابی دوباره می سنجد، با دنباله روی از سنایی و عطار، رند را از زیر دست و پای دارندگان فر، و شکوه و از رج نعال  ( نعال = پایین مجلس، کفش کن ) بیرون کشید و با خود ، هم پیمان و پیمانه کرد.

حافظ نگره عرفانی « انسان کامل » یا « آدم حقیقی » را از عرفان پیش از خود گرفت و آن را با همان سرشت آفرینشگر اسطوره ساز خود بر رند بی سر و سامان اطلاق کرد و رندان تشنه لب را سرپرست (ولی) نامید . (رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس – گویی «ولی» شناسان رفتنند از این ولایت) بیان جایگاه رند با آن گذشته و امروز ننگین ولی با آن جایگاه و فر درخشان که در دیوان حافظ دارد به راستی دشوار است.

رند انسانی است ابرمرد یا انسان کامل یا بلکه اولیاء الله به روایت حافظ است و اگر نگاره اش از لابلای اشعار او درست فرا گرفته نشود، مهم ترین پیام و کوشش هنری –فکری حافظ ناپنداره خواهد ماند. چنانچه از نویسه و سخن دیوان حافظ بر می آید فردی است به آشکارا ناسازگار و در درون ترازمند. اهل هیچ بیش رَوی و کم رَوی نیست. بزرگترین آرمان و آماج سبکبار گذاشتن از گردنه و سراشیب هستی و گذرگاه رستگاری نیز می اندیشد .

رند آزاداندیش و غیر دینی هم داریم ولی رند حافظ دلبستگ و پایبندی دینی دارد. به جهان دیگر باور دارد و به آن می اندیشد و این درحالی است که از آن اندیشناک نیست ؛ به رستگاری نیز می اندیشد. حافظ؛ دلباختگی و بخشش خداوندی را رهایی بخش خود می یابد. رند ، به پرهیزگاری ، دانش، فرهنگ و دریافت پشت گرم نیست. رند ، وارونه زاهد – حتی زاهد راستین اهل تبارمندی پنداشتن تندروانه به روز واپسین نیست. جهان را نیز بی ریشه و بی تبارمندی نمی داند. سازش و سلوک رند، رند دینی و در عین حال بی پروای حافظ، نوسانی است بین پارسایی و بی دینی. جایگاه خو گرفته اش دیر مغان است که خود آمیزه ای از مسجد (یا معبد) ، خانقاه و میخانه است. گاه در سراشیب تردید می لغزد و گاه در دامان شهود (آشکاری حقایق در دل) می آویزد. از بس به میانه روی باور دارد ایمانش نیز میانه روانه است. اما هر چه هست ایمان ساده ای نیست. سجاده را به فرمان مرشدش – پیر مغان – به شراب می آلاید و آتش در خرقه می زند.

( نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد   –   ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد )

می کوشد که از رویه دین آیین (شریعت) به پاکی درون (طریقت) راه به درون راستینه (حقیقت) بیابد. نه اهل خشک اندیشی است نه اهل ایراد گرفتن ؛ بلکه اهل خرده گیری است. تردید را در بسیاری از موارد سرمه و سرمایه ی بینش و بینایی و پادزهر خشک اندیشی و گشاینده دیده ی درون می داند . ولی اهل تبارمندی (اصالت) تردید نیست. به گذران خوش، بیشتر از خوش گذرانی – به ویژه به آسان سپری کردن، چه، می داند : چه « سخت می گردد فلک بر مردمان سخت کوش » و می داند که باید سبک بار و بی دست و پا گیری از گذرگاه رستگاری بگذرد.

رند رستگاری خواه است ولی می گوید : « اسیر عشق شدن چاره علاج من است » و می داند که باید سبک بال و سبک بار از گذرگاه رستگاری گذر کرد ( عافیت می طلبی پای خُم از دست منه ! ) و ( اسیر عشق شدن چاره ی خلاص من است ) آموزگار اخلاق نیست اما بی اخلاقی نمی کند و منکر اخلاق هم نمی باشد. آری بی بند و بار و اباحی مشرب است ( ایمان باخته ای که همه چیز را روا و جایز می داند. ) اما در این زمینه اندازه نگه می دارد. ( سه ماه می خورد و نه ماه پارسا می باش ) و « فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم ». رند حافظ ، بدنهادی نهادینه شده در نهاد جهان را به عنوان یک واقعیت می پذیرد و خیام وار اندوهناک نیست که چرا باید درگذریم و یا باز خیام وار نومید از بازگشت (معاد) نیست. خاطری امیدوار دارد و بارها سخن از «فردا» و «دستگاه حقیقت» می گوید.

رند حافظ اهل ساده گیرانه و مداراست ( آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است  ؛  با دوستان مروت، با دشمنان مدارا ) هم آسان گیری دینی و هم مدارای اجتماعی و حتی سیاسی. ناتوانی و درماندگی های بشری را می بیند نه تنها پذیرا می شود ، بلکه می نوازد. رند حافظ، خودنمایی و دگر فریبی به بزرگواری نمی کند. چه نه اهل دگرفریبی و آشکار سازی و نه آرزومند به بزرگواری ، چه بزرگواران را نیز چندان بزرگ نمی داند. رند ، هنرمند است و اهل برتری و فرهنگ . اما برتری فروش نیست و از آن برتر، بیهوده گو ( بوالفضول ) نیست و در عین حال که خرده گیر هم هست. ژرفای سرشتش شاد و امیدوار است. نومیدی ها و ناشادی ها را نیز می بیند و شکیبایی بروز می دهد. با دل خونین، لب خندان می آورد. ( همچو جام ). وفا می کند و جفا و سرزنش می بیند که در طریقت او کافری است رنجیدن ! و بر آن است که « مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن ! »

رند به فتوای خرد و به یاری خردورزی، مایه تباهی ( ام الفساد ) آز را به زندان می افکند و این خود از ابزارهای آزادی و آزادگی اوست. بخشنده و بخشاینده نیز هست. این رند بسی آزمون و خطا تا به مدد « تحصیل عشق و رندی » از بیراهه ی مجاز ( واژه برابر حقیقت ) و ناآگاه خوگیری و چاهسار سرشت به شاهراه درستی و در راستای راستی و از تنگنای خودبزرگ بینی و خودخواهی به فراخنای بزرگی جان و دل آگاهی راه برد.

اکنون باید با چشم سرمه کشیده و ابروی وسمه زده حافظ را روشن تر، ترسیم کرد.

رند و رندی و رندان ، بیش از هشتاد بار در دیوان حافظ به کار رفته است و خود ، همین بسامد بالا، اهمیت این واژه و مفهوم کلیدی را در شعر و نگرش حافظ نشان می دهد. اینک ویژگی های رند و رندی را آنچنانکه از شعر حافظ بر می آید با نمونه های بسیار از شعرش در میان می گذاریم.

الف  رندی، بهره و سرنوشت ازلی : « عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم  ؛ کاین بود سرنوشت ز دیوان حکمتم »

ب  رند اهل خوشدلی و خوشباشی : « شراب عیش نهان چیست کار بی بنیاد  ؛  زدیم بر صف رندان هر آنچه بادا باد ! »

پ  رند؛ می خواره و اهل خرابات : « ترسم که روز حشر عنان در عنان رود  ؛  تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار ! »

ت  رند؛ نظر باز و شاهد باز است : « من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم  ؛  محتسب داند که من این کارها کمتر کنم » . « نظر بازی » از واژگان کلیدی شعر حافظ و از هنرهای ویژه ی اوست که بارها به آن بالیده است: « عاشق و رند نظر بازم و می گویم فاش  –  تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام ! » و « صوفیان جمله حریف اند و نظرباز ولی  –  زین میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد » و نظربازی از لوازم و پایه های رندی است . حافظ نظر باز است ولی آلوده نظر نیست: « دوستان منع نظربازی حافظ نکنید  –  که من او را ز محبّان خدا می بینم »

ث  پادصلاح، پرهیزگاری و توبه است : « صلاح و توبه و تقوا ز ما مجو حافظ  –  ز ، رند و عاشق و مجنون کسی نجست صلاح »

ج  نقطه مقابل زهد و زاهد : « چو حُسن عافیت نه به رندی و زاهدی است  –  بهتر که کار خود به عنایت رها کنند »

چ  دشمن تزویر و ریا : « حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی  –  دام تزویر منه چون دگران قرآن را »

ح  قلندری : « سوی رندان قلندر به ره آورد سفر  –  دلق بسطامی و سجاده ی طامات بریم » (طامات، گزافه گویی برخی صوفیان)

خ  ملامتی و منکر نام و ننگ : « گر من از سرزنش مدعیان اندیشم  –  شیوه ی رندی و مستی نرود از پیشم »

د  عاشق پیشه است :  « من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه  –  هزار شکر که یاران شهر بی گنهند »

ذ  رندی ، هنری دیریاب است : « فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان – چون راه گنج بر همه کس آشکار نیست »

ر  رند در ظاهر گدا و راه نشین است و اهل جاه نیست : « غلام همت آن رند عافیت سوزم  –  که در گدا صفتی کیمیاگری داند »

ز  رند، سرانجام اهل نیاز و رستگار است : « زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه  –  رند از ره نیاز به دارالسلام (بهشت) رفت »

ژ  رند در باطن، جایگاه والا و افتخارآمیزی دارد : « در سفالین کاسه ی رندان به خواری ننگرید  –   سال ها در خدمت جام جهانی بوده اند »

باری حافظ همیشه با کلمه «رند» و «رندی» از رند و رندی یاد نمی کند و بسی تعبیرات در شعر او هست که مربوط به رند و رندی است ولی بدون این دو واژه مانند : « سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید – تبارک الله ازین فتنه ها که در سر ماست » ( کلید واژه ها از حافظ نامه بهاالدین خرمشاهی )

همانندی : بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست .

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش هشتم

۱  نیکی کند آن کو به جهان طالب نام است  ( آن کس که نکو کرد و بدی دید کدام است ؟ ) کلیم کاشی

یکی از هنجارهای کرامند و به سزای گیتی که قرآن کریم نیز به روشنی اشارتی بدان داشته است هنجار پژواک و بازتاب کنش انسان و گوهر پایستاری تاوان است. بیشتر مردم چنین پندارند که گاه کنشی که از آنان سر می زند دیگر پیوندشان با این کنش گسسته و به دست فراموشی و تاریخ سپرده می شود و دیگر همه چیز پایان می پذیرد و بیشینه انسان ها در روز رستاخیز به پاداش و سزای کرده خود می رسند ؛ حال آنکه اینگونه نیست .بازتاب کنش ما به سوی خود ما برمی گردد.به گواهمندی و پشتدان برگردان نشانه ۳۰ سوره شوری «رنج هایی که به شما می رسد همه به دست خود شما پدید می آید و البته پروردگار از بسیاری از گناهان شما نیز در می گذرد.» در این نشانه، رنج ها و گرفتاری ها و اندوه های انسان ها را به کنش های خود آنان نسبت می دهد.

شاعران، فرزانگان، فرهنگ پروران و مردم خوش دماغ پارسی گو و پارسی سرای نیز هنجار پژواک و گوهر پایستاری تاوان و جبران را مورد نگرش و رویکرد قرار داده و با زیباترین گزاره ها و نازک ترین مانندسازی ها و شیرین ترین تمثیل ها به بیان آن پرداخته اند. آنان ؛ بنیاد فراگیر بازتاب کنش های نیک و بد را در اشعار و تمثیلات خود بیان کرده اند که ما، در زیر اندکی از بسیار و مشتی از خروار آنان را برای نمونه بیان می کنیم:

الف  آنچه بر ما می رسد، آنهم ز ماست – مولوی .

ب  آنکه کردار بد، روا بیند – خود ز کردار خود جزا بیند – امیر خسرو دهلوی .

پ  آنچه دی کاشته ای می کنی امروز درو – طمع خوشه گندم مکن از دانه جو – ظهیر فارابی.

ت  از مکافات عمل ، غافل مشو ؛ گندم از گندم بروید، جو ز جو.

ث  از هر دستی بدهی، با همان دست، پس می گیری.

ج  اگر بد کنی چشم نیکی مدار – که گر خار کاری، سمن ندروی – ابن یمین .

چ  اگر نرم گوید زبان کسی – به گوشش درشتی نیاید بسی – فردوسی .

ح  ای که اندازی کلوخی ، سنگ را آماده باش !

خ  این جهان کوه است و فعل ما ندا – باز گردد این نداها را صدا – مولوی .

د  من نیک تو خواهم و تو خواهی بد من ؟ – تو نیک نبینی و به من بد نرسد – خیام.

ذ  بد خواه کسان هیچ به مقصد نرسد – یک بد نکند تا به خودش صد نرسد ؟

ر  بد مکن و بد میندیش – تا تو را بد نباشد پیش.

ز  با آنکه خداوند رحیم است و کریم – گندم ندهد بار، چو جو می کاری – مولوی.

ژ  به گیتی درون هر که تخمی بکاشت – از آن بار دادش فلک شام و چاشت – ادیب نیشابوری.

س  تو نیکی میکن و در دجله انداز – که ایزد در بیابانت دهد باز – سعدی.

ش  چو بد کردی بترس، ایمن مباش – زآنکه تخم است و برویاند خداش – مولوی.

ص  چه کردی به مردم، همان چشم دار – ادیب نیشابوری.

ض  دیدی که خون ناحق پروانه شمع را – چندان امان نداد که شب را سحر کند – حکیم شفایی.

ط  ز خیر، خیر تراوش نماید ز شر ، شر – قاآنی.

ظ  مشو شادمان گر بدی کرده ای – که آزرده گردی ، گر آزرده ای – فردوسی.

ع  نیکی کردی امیدوار باش – بدی کردی خبردار باش.

آنچه که ارزنده است درس آموزی از کارآزمای دیگران و به کار بستن آموخته ها و واژگونه نیازمودن آموخته هاست.

همانندی : نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی ؟

۲  ز آدمی ، فرد نشستن نه سزاست  ( آنکه از جفت مبراست، خداست )  جامی.

به گفته منوچهری دامغانی – شاعر طبیعت : « شیر نر تنها بود هر جا و خوکان جفت جفت – ما همه جفتیم و فرد است ایزد جان آفرین ». جامی شاعر توانای سده ی نهم هجری در مثنوی هفت اورنگ خود به داستان یک شیرزن موصلی می پردازد که خواجه ای به روبه بازی خواهان ازدواج با آن زن تمام مرد و پرهیزگار می شود. آن مرد از این در دینی وارد می شود که (ز آدمی ، فرد نشستن نه سزاست –آنکه از جفت مبراست، خداست . . . ) آن زن نه فریفته رشوه آن مرد می شود و نه شیفته عشوه او ! « شیرزن عشوه روبه نخرید – داد پیغام چو آن قصه شنید . . .  پایه فقر بود وایه من – کی فتد بر دو جهان سایه من؟ . مهر هر سفله کجا گیرم خوی؟ – سوی هر قبله کجا آرم روی؟ »

در ضرب المثل های ایرانی، آرامش و آسایش تن و روان تنها در گرو همسرگزینی است. تمامی کائنات و موجودات جهان هستی را از جفت (جنس مخالف) گزیر و گریزی نیست و تنها پروردگار گیتی است که از این هنجار فراگیر، سواست و از نگرش همگانی ایرانی نیاز ازدواج و همسر گزینی تا بدان کران است که فرد ناچار و وادار می شود تا از دیگران وام درخواست نماید و به امر به سزا و کرامند بپردازد. شگفت اینکه دیدگاه باورمندان دینی این است که فرد نباید از دریافت چنین وامی (قرضی) هراسان و نگران باشند زیرا در این راستا باید پشت گرم به پشتیبانی پروردگار بود که وی را در بازگرداندن این وام یاری می رساند. ( مردان و زنان بی همسر را به همسرگزینی هم درآورید ؛ اگر تنگدست باشند خداوند آنها را با بخشش بی نیاز می گرداند چرا که پروردگار دانا و توانا گسترش دهنده و داناست – نشانه ۳۲ سوره نور ) و نیز ( برای شما از جنس نوع خودتان آفرید تا در کنارش آرامش یافته و با هم همدمی و مهربانی گزینید – نشانه ۲۱ سوره روم ) در ادبیات و فرهنگ توده گانه (Folklore) جستار گزینش همسر و جفت گزینی از ارج و جایگاه والایی برخوردار است. در زمینه ازدواج، موارد زیر در بین توده ها رایج است :

« سر، پی همسر می گردد و تنهایی، تنها به خدا می برازد. – هر کس که زن ندارد، آرام تن ندارد. – وام بگیر، زن بگیر. وامت ادا، زنت به جا . – همه چیز جفت است اما ایزد یکی است. – وام ازدواج را خدا می رساند. »

۳  بیم جان دید مخالف که ولایت بگذاشت  ( آنکه او غرق شود کی غم کالا دارد ) – ظهیر فارابی.

در زمان های گذشته در جیحون (آمو دریا) سرمای سوزناکی بوده است. گاوچرانی هم در همین روزهای سرد، گاومیشان خود را از رودخانه آمودریا می گذراند. اما به دلیل خروش آب در روزهای پیشین بر ژرفای رودخانه افزوده شده بود. گاوچران چون یکایک گاومیشان خود را از آب گذراند تا به سالار گاومیش خود رسید و چون خواست آن را از آمودریا بگذراند به درون آب رفت . اما آب از سر گاوچران بیشتر شد و او به ناچار در ژرفای پایین تر رود به راه خود ادامه داد. فردی به او گفت در موسم سرما، آب که از سر گذشت در جیحون ، چه به سری ، جه به وجبی. چه به نیزه ای، چه به زرعی ! و یا ( آب که از سر گذشت در جیحون ؛ چه به دستی، چه نیزه ی چه هزار ! ) که امروزه به گونه « آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب » در آمده است.

زبانزد هایی چون : ( آدم خیس از باران نمی ترسد. – غرقه در بحر چه اندیشه کند طوفان را . – آب که از سر گذشت چه یک نیزه چه صد نیزه . – آب از سر، گذشت در جیحون . – آب که از سر، گذشت گو، ز باران هم غم مخور . – غرقه در بحر چه اندیشه کند طوفان را؟ – ما که غرقیم ده گز هم بالاش. و یا آنکه در بحر قلزم است غریق– چه تفاوت کند ز بارانش – سعدی ) کم یا بیش دارای بار منفی و بدآموزی است.

پنداره (مفهوم) زبانزدهای بیان شده کاملاً روشن است. اما گاه دشواری ها و سختی ها ( چه به راستی دشواری به شمار آیند و چه انگاشت و پندار ما انها را ناگشودنی پندارد ) چنان بر گُرده (دوش) انسان فشار می آورد که شخص نمی تواند آب رفته را به جوی برگرداند. در این گاه، به جای پردازش به چالش ها و برگرفتن راه بنیادین بر پایه منطق و اندیشه و پنداشت و برداشتن گامی بر پایه بردباری، در فرای نیزار این زبانزد پنهان می شود که آب که از سر گذشت چه یک نی ؛ چه صد نی !

انسان در این چیستی، خود را رها و یله در غباری از پهنه ی هستی برداشت می کند. اراده از او ربایش می شود و به تمام بی خیال می گردد. احساس و انگیزه او برای رویارویی با راستینه (واقعیت) ها نابود می شود و دست بسته و چشم بسته تن به پیشامدها می دهد. در این مورد، اتوبوسی را در نظر می گیریم که با تندی در گذرگاهی در جنبش است. ناگاه به سراشیببی سرنگونی نزدیک می شود. راننده پا بر پایی (Pedal) ترمز
می گذارد و این در حالی است که ترمز از کار افتاده و اتوبوس با تندی به سوی سراشیبی نزدیک به درّه در جنبش است و هرآن به واژگونی در دره، نزدیک و نزدیک تر می شود. در این حال از دست مسافران چه کنشی جز تن دادن به سرنوشت برخاسته است؟ ( در کف شیر نر خونخواره ای – غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟ ) و یا فردی که از پرداخت یک میلیون بدهی ناتوان و لابه دارد هرگاه رخدادی برایش پیش بیاید که ده میلیون بدهکار شود و راهی فراروی خود نبیند چه می تواند کند، جز تن سپردن به رخدادهایی که پیش خواهد آمد؟!

اینها مواردی از این دست است که در زندگی انسان ها به وفور پیش می آید. اما پرسش بازشناخته آن است که آیا همه کسانی که به زبانزد مورد جستار ما دست می یازند و پشت سنگر آن پنهان می شوند حق به جانب شان است؟

در بسیاری از موارد هنوز آب از سر نگذشته اما کم گنجایشی افراد انگیزه ای است که آنها را به گواهمندی و آویختن به این زبانزد می کشاند. اما اگر اندکی چاره اندیشی و شکیبایی داشته و آن را چاشنی زندگی بدانند آب رفته به جوی باز خواهد گشت و « کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور » و « ز کار بسته میاندیش و دل شکسته مدار – که آب چشمه ی حیوان درون تاریکی است » و زندگی هنجار روامند خود را باز خواهد یافت. « ویکتور هوگو » فراز زیبایی دارد که می گوید: « مانند یک پرنده باش که گاه بر روی شاخه لرزان درختی می نشیند و لرزش شاخه را احساس می کند . از جای خود برمی خیزد و شاخه دیگری را برای نشستن گزینش می کند و هرگاه این شاخه را هم لرزان دید از جای خود جابه جا می شود . »

با منفی تن سپردن بی چون و چرای به این زبانزد زمانی بیشتر اثر می گذارد که در پیوندهای همبودی (اجتماعی) و فراتر از آن در وابستک با پروردگار به کار بسته شود. بزه کاری که آبروی خود را از دست رفته و آبرو را آب جوی کرده ، هرگاه تاوان و باز نهش تبه کاری خود را بیهوده بداند دست به تبه کاری بزرگتری خواهد یازید. گنه کاری که راه بازگشت را بسته پندارد و به جای بازگشت (توبه) و پشیمانی (انابه) به سوی پروردگار بخشنده، راه دوزخ را در پیش خواهد گرفت که نه خشنودی پروردگار و نه خرسندی بندگان خدای را در پی خواهد داشت. در عرفان اسلامی آن قدر به امید، تلاش و کوشش و بازنهش (جبران) گذشته روی آوری شده است که انسان فکر می کند همه ی بنیادهای عرفانی (خداشناسی) و پایه های مینوی (معنوی) در راستای کوشش و امید معنا می یابد. رسول اکرم (ص) فرموده که آگاه باش که با دشواری ها آسانی و پیروزی با شکیبایی به دست می آید. همراه با اندوه گشایش است.

در فرهنگ زبان پارسی زبانزدهایی چون : « جلو زیان را هر جا بگیری سود است » و با این بیت شعر : « آب دریا را اگر نتوان کشید – هم به قدر تشنگی باید چشید –مولوی » همه و همه گویای ارزش امید و تن ندادن بی چون و چرا به زبانزدهای منفی بار است. چرا که « تا جان هست امید است. تا روغن برجاست چراغ نمی رود. تا نفس هست آرزو پاینده است. صد بار اگر توبه شکستی باز آ ! و یا پایان شب سیه، سپید است.»

آری هر گاه انسان در دریای توفنده و یا رودخانه خروشنده ای بیفتد که تنها به اندازه یک وجب از سرش بگذرد غرق شدنش حتمی است اما در بسیاری از موارد جای دودلی است که آیا به راستی یک وجب آب از سر گذشته است یا نه ؟ و تا ریشه در آب است امید ثمری هست.  اندیشه و بردباری دو بالی هستند که آب ها را از سر کنار می زند و سپهر پیروزی فراز سر را به دارنده اش نشان می دهد. شوربختانه بیشتر زمان ها ، آب را از سر می گذرانیم و خود را در کار انجام شده و آب از سر گذشته قرار می دهیم !

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش نهم

               «این نوشتار را به روان پدرم آقاشیخ عبدالوهاب جواهری پیشکش می دارم»

۱  ( آنکه ایمان یافت رفت اندر امان )  کفرهای باقیان شد در گمان  مولوی

ایمان اختیاری و نه ایمان اجباری : آن ایمانی که در قرآن کریم در میان گذاشته شده و برای انسان زیبنده و برازنده دانسته شده ایمان اختیاری و ارادی است که ارزش و نماد آراسته و رسای انسان است «و اگر پروردگار تو می خواست ، هر که در زمین است همه آنها یکسر ایمان می آوردند . پس آیا تو مردم را ناگزیر می کنی که بگروند ؟! – برگردان نشانه ۹۹ سوره یونس» «پروردگار، تراز کسانی از شما را که گرویدند و کسانی را که دانشمندند پایگان و ، زینه های والا داد – برگردان نشانه ۱۱ سوره ی مجادله» کارآزمای تاریخی نشان داده است که برش و جدایی دانش از کیش زیان های جبران ناپذیر به بار آورده است. ایمان را باید در پرتو دانش شناخت چرا که ایمان در روشنایی دانش از افسانه ها، موهومات و خرافات دور می ماند.

دور افتادن دانش از ایمان، به واپسگرایی، جمود، خشک اندیشی، پی ورزی کورکورانه و با شدت چون گاو عصّاری (گاوی که چشم او را می بندند و همیشه در یک جا دور می زند) (چو گاوی که عصار چشمش ببست – دوان تا به شب؛ شب همانجا که هست – بوستان) به دور خود چرخیدن و راه به جایی نبردن تبدیل شدن است. دانش بدون ایمان نیز تیغی است در کف زنگی مست و چراغی است فرا راه دزدان در نیمه شب برای گزینش برگزیده تر بردن کالا (چو علم آموختی از حرص و آنگه ترس کاندر شب ؛ چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا – سنایی) . خردمند بی باور امروز با انسان نابخرد دیروز از دیدگاه سرشت کنش ها کمترین ناهمسانی ندارند. چه ناهمگونی است بین استالین های امروز با چنگیزها و یا آتیلاهای دیروز ؟

دو کس پشت انسان را می شکند ؛ دانای بی پروا و نادان پرهیزگار. اسلام نه دانای بی دین می خواهد و نه نادان دیندار. آنجا که دانش و شناخت (معرفت) نیست ایمان باورمندانه نادان ابزار و دستاویزی می شود در دست دورویان زیرک که نمونه اش را در صدر اسلام و در دوره های گوناگون به گونه های جورواجور که دیده و می بینیم .

همانندی ها : الف  گرم پای ایمان بلغزد ز جای – به سر بر نهم تاج عفو خدای.

ب  غم ایمان خویش خور که تو را – روز محشر، عمل به ایمان است – ادیب صابر.

پ  نور ایمان از بیاض (سپیدی) روی اوست – ظلمت کفر از سر یک موی اوست – عطار.

ت  به علم ار بگذری ز اسلام و ایمان – یقین اندر رسی در ملک ایقان (باور داشت) – شبستری.

ث  از برون لب به قفل خاموشی است – وز درون، دل به بند ایمان است – خاقانی.

ج  ای فضولی تو چه دانی که چه بودست ایمان – چون تو دل در طلب طاعت و ایمان ندهی – ناصرخسرو.

چ  و چون ایزد خواست دولت بزرگی پیدا شود، سبکتکین را از درجه کفر به درجه ایمان رسانید. – ( تاریخ بیهقی )

۲  ای خوشا آن کس که زن ناکرده است  ( آنکه زن دارد غلام و برده است ؟! )

در مورد زن؛ زبانزدهای بی شماری است از زمره همانندی های زیر :

الف  آدم بی زن، پادشاه بی غم است. ب  زن نداری؛ غم نداری. پ  آنکه زن دارد غلام و برده است.
ت  غم نداری؛ زن بگیر. ث  قربان بی زنی که یک نان را تنها بزنی ! ج  آدم بی زن ؛ پادشاه بی غم است.
چ  خوش است بی عیالی و کلید در دست خود داشتن. ح  باشد عزبی (بی همسری) مایه ی راحت به جهان.

دیدگاه نگارنده در بند ۲ بخش ششم این نوشتار به روشنی بیان شده است.

۳  ( آنکه زهرت دهد بدو ده قند )  وآنکه از تو بُرد بدو پیوند  سنایی.

این نوشتار را از دیدگاه گزاره ها و آموزه های دینی می نگاریم. و با ویژگی های پرهیزگاران از زبان گهربار مولا علی آغاز می کنیم :

الف – « ویَصل من قطعه » : فرد فرهیخته به فردی که از او گسیخته می شود می پیوندد. سهش (احساس) گونه پروری، نرم دلی، مهربانی او دستاویزی می شود که پیوسته با تمام انسان ها – به ویژه با خویشاوندان و نزدیکان پیوندهای دلسوزانه داشته باشد. تا آیین برابری، برادری، یگانگی، همبستگی، بخشندگی را که یکی از زمره مرادهای گرانمایه پیامبر اسلام است بین خویشتن و دیگر انسان هاست به کار بندد. پس اگر یکی از نزدیکانش به هر انگیزه ای از وی دوری جوید و همدمی و نشست و برخاست خود را بگسلد، او در اوج نیک پنداری، روراستی و پاکدلی به وی بپیوندد و از همدمی با او پیشباز کند و نگذارد که رشته یکرنگی و وداد او گسسته و یگانگی، بیگانگی شود. ( زخلق دل به کسی بند اگر حریف شناسی – که نگسلد ز تو گر بگسلند بند ز بندش ).

علی (ع) شهسوار اسلام در سپارشنامه خود به حضرت امام حسن مجتبی (ع) فرماید : «چنان باش که هرگاه یکی از برادران دینی از تو گسست تو به او بپیوند و اگر تو را از نکویی خود بی بهره ساخت به وی نیکی نما و اگر نسبت به تو، تنگ چشمی ورزید در برابر، تو به او بخشش کن و اگر از تو دوری جست تو به سوی او، روی آر و اگر با تو درشتی نمود با او خوشخویی نما و اگز از تو دوری جست به او روی آر و اگر با تو درشتی نمود با او نرمخویی نشان بده. اگر نادرستی از او سر زد وی را بپذیر. پنداری تو بنده و برده ی او هستی و او سرور تو. اما آگاه باش که با افراد فرومایه (لئام) و پَستان که در خور این خوی ها نیستند بدان گونه که رفت کنش ننمایی (بزرگزاده چو مفلس شود بدو پیوند – که شاخ گُل چو تهی گشت بارور گردد. لئیم زاده چو منعم شود از او بگریز – که فاضلاب چو پُر گشت گَنده تر گردد – سعدی) هر گاه بخواهی با برادران ایمانی خود آمیزشی نداشته باشی مانده ای از نکوکاری (احسان) خود را برای آنان باز مانده نگه دار که گاس روزی بخواهد به سوی تو برگردد، راهی برای بازگشت باشد. ( کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی ؛ شوی ز کرده پشیمان به هم توانی دوخت – محتشم کاشانی )

شکافنده علوم (حضرت امام باقر (ع) ) می فرمایند : همه نیکی های دنیا و آخرت در سه بند واژه گرد آمده است : «خذ العفو، و امر بالعُرف و اعرض عن الجاهلین» (بخشایش را برگزین، توده ها را فرمان به نکویی ده و از نادان روی برگردان !) گزاره این نشانه (آیه) این است که به پیوندی به فردی که از تو جدا شد و بگذر از فردی که به تو جفا روا داشت و بخشش کن به کسی که تو را بی بهره ساخت (نشانه ۱۱۹ سوره اعراف) از این گزاره ها می توان این گونه برداشت کرد که راهبران دینی و پیشوایان مذهبی اسلام تا چه اندازه به همدمی و دوستی میان بندگان خدا پشتکار داشته و برای نگاهداشت این فروزه چه آیین ها برنهاده و چه رهنمودها نهشته اند که سفارش به میهمانی، به بیمارپرسی و همراهی جنازه تبار سوگوار بخشی از آنها می باشد.

ب – « بعیداً فحشه » : سخن زشت از وی دور است و کلامش نرم و زیبا و کنش ناهنجار از وی سر نمی زند زیرا هرزه درایی و زشت گویی از پلیدی جان و روان، فرومایگی و ناسازگار با فراست دادگرانه و پرهیزگاری است که روایات بسیاری در نکوهش و پرهیزاندن از آن دریافت شده است. به فرموده رسول اکرم کسی که مردم به انگیزه بدزبانی او از همنشینی با او بیزارند از آشوبگران است. ( پاک است ز فحش ها دهانم – همچون ز حرام ها ازارم = لُنگ )

پ – « لیناً قوله » : به فرموده شیخ اجل سعدی « به شیرین زبانی و لطف و خوشی  –  توانی که پیلی به مویی کشی » فرد پرهیزگار گفتمانش آرام و هموار است چرا که درشتی در گفتار و کردار سبب ربایش دل ها می شود ( لطف حق با تو مداراها کند – چونکه از حد بگذرد رسوا کند ) پروردگار به پیامبر گرامی فرموده است « لو کُنت فظا القلب لا نفضوا من حولک » ( چنانچه بدخوی و سنگدل باشی توده ها از تو می رمند ) بر همین پایه در زمینه واداشتن به نیکی و بازداشتن از بدی نباید از در درشت گفتاری و زشت کرداری ورود پیدا کرد. می بایست در نیک گفتاری و گشاده رویی چنان بود که پنداری به مردم نیازمندی و در نگهداشت آبرو و پایستگی سرافرازی خود بی نیاز از توده ها.

ت – « غائبا منکره ؛ حاضرا معروفه » : پنهان است از مردمان بدی او و آشکار است از مردم نیکی او. پندار و رفتاری که در برهمکنش با خرد و خداپرستی باشد از او نمایان نمی شود و در یک کلام، مردم از دست و زبانش در پناهند.

ث – « مقبلاً خیره ، مدبراً شره » : نیکی های او در راستای توده ها و بدی هایش فراسوی آنهاست.

ج – « الخیر منه مأمول و الشر منه مأمون » : مردم به نیکوکاری او امید دارند و از تباهی او در پناه (امیدوار بود آدمی به خیر کسان –  مرا به خیر تو امید نیست؛ شر مرسان – سعدی)

چ – « یعفوا عن ظلمه و یعطی من حرمه » : می بخشد کسی را که به او بیداد روا داشته و دهش می کند به فردی که وی را بی بهره ساخته است. ( شرف مرد به جود است و کرامت؛ نه سجود – هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود – سعدی ) این بیت به گونه دیگری نیز نگاشته شده است.

و در فرجام شعر عرفانی «سنایی» ، آیت الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی (مدیسه) ماهانه یک دستمال نامه ی دشنامه که برای ایشان می نوشته اند با خود برداشته و به سوی رود دجله روانه می شده و نامه های ناسزا آمیز را در رودخانه می انداخته اند و هیچ گاه لب به سخن نمی آورده اند. ( برآنچه می گذرد دل منه که دجله بسی –پس از خلیفه بخواهد گذشت از بغداد . – گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم – ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد – سعدی ) و نیز پدر نگارنده برای من بیان داشت که در دوران پیشوایی ایشان ، زمانی که در نجف نماز جماعت مغرب و عشا را برپا می داشته اند، فردی فرزند ایشان را که شایستگی جانشینی وی را داشته در حین ادای نماز مغرب به شهادت می رساند. ایشان چنان بردباری از خود نشان می دهند و به «لا حول و لا قوَه الا بالله » بسنده کرده و نماز عشا را برپا می دارند.

از این گونه مردان خدا داستان های راستان بسیار زیادی نگارش شده است. ( سال ها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب – لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن . سنگی به سال ها بشود لعل پاره ای – زینهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ – سعدی ) در این نوشتار از نورالیقین شفیعی نیز بهره گرفته شده است.

همانندی :  هر که زهرت دهد شکر بخشش.

۴  نسبت عاشق به غفلت می کنند  ( آنکه معشوقی ندارد غافل است )  سعدی

برای سعدی ویژگی های بسیاری چون آموزگار اخلاق، نواندیش ، دایر مدار زبان پارسی و جادوگر غزل، استاد سهل و ممتنع (کار پیچیده و آسان نما) دانشمند فرهنگ اسلامی و و . . .  برشمرده اند. اما پرسش این است (بودن یا نبودن ، پرسش این است – شکسپیر) که با سرودن بیت نگاشته شده و بیت هایی از این دست؛ «سعدیا عشق نیامیزد و عفّت با هم – چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم ؟» . «خاک پایش بوسه خواهم داد ؛ آبم گو ببر – آبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست !» . «بنده ام؛ گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبر ! – هر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست».

اکنون چرا باید با جویده جویده سخن گفتن (تمجمج) و « مِن و مِن کردن » و دست پناه چراغ گرفتن و آنگاه دست به عصا راه رفتن، سعدی را از پیشگامان سودازدگان، پاکبازان و واژگانی از این گونه، چون دلدادگان گیتی ندانیم و نشانی های آشکارا در دل سپارانه و شورمندانه هایی که در کشش و کوشش و به گونه ای چشم چرانی و نظر بازی های شاعرانه (چون حافظ) نمود یافته به خواسته خود نگرش کنیم ؟ و آن هم پیرامون دلباخته ای که در راه دلباختگی؛ شُکوه و هیمنه خویش را در میان توده ها به پشیزی نمی انگارد؟ ( سخن تا به دینار ماند . ولیکن چو گفتی پشیزی مسینی – ناصرخسرو ) و از کوبش سر بر در سرای نشمه و نگار پروایی ندارد و بازگشت (توبه) خود را از سر سودایی «سرابه» و حباب وار می انگارد که به گمان این نگار از دنیای مینوی (لاهوتی – Spiritual) نبوده؛ سر در آبشخور دنیای مادّی (earthyدارد و در پایان « خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد – که سر سبزه و پروای گلستان بودم » و یا « مَثل زیرکان و چنبر عشق – طفل نادان و مار رنگین است »

۵  ( آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد )  آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد  خاقانی شروانی

کلید واژه ها : الف  خاقانی شروانی شاعری دیرآشنا، اندوه پیشه و اندوه سُرایی است که سروده هایش آیینه تمام راست کردار روان اوست. اشعارش پر از واژگان ناخرسندی و نامرادی است. چیستی روانی زودرنج و زودکنش او ، کم مهری پدر، بیماری، گوشه گزینی، دوری از سرزمین های دوست داشتنی خراسان، در بندی و دربدری، گذشته نگری و گذشته گرایی، سوگ از دست دادن نازنینان و گرانمایگان و آشنایانی که دیرگاهی با آنان یادمان داشته بن مایه های برجسته و سروده ها و گفته های «نوستالژیک» (رویکرد گذشته گرا) این شاعر قرن ششم هجری است. برای نمونه به هنگام دیدار از ویرانه های به جا مانده از کاخ باشکوه مداین ( هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان – ایوان مداین را آیینه عبرت دان ! ) و نگاه پند آموز در چکامه او جلوه گر است.

ب – «غزان» دسته و رسته ای از ترکان چپاولگر سلجوقی بوده اند که در زمان سلطان سنجر به توانمندی رسیده بر پهنه ی خراسان چنگ انداخته، سلطان سنجر را بازداشت و در قفس می افکنند و در زمانی که ( سال ۵۴۸ ه . ق) بر نیشابور چیره می گردند ( فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب – چنان بردند صبر از دل -«که ترکان خوان یغما را» ) محمد بن یحیی بن ابی منصور ترشیزی (کاشمری) ملقب به
محی الدین (ابوسعد) را که دین شناس (فقیه) مذهب شافعی از مذاهب چهارگانه اهل تسنن و مدرس مدرسه نظامیه نیشابور بوده با انباشتن خاک در دهانش خفه می کنند ( و مات الشافعی و لیس یدری – علی ربه ام ربه الله؟ – شافعی بدرود زندگی گفت اما ندانست که مرتضی علی خدای اوست یا الله ؟! )

خاقانی شروانی سه چکامه بسیار شیوا و اندوهگین و دو قطعه در دیوان خود در زمینه بیدادگری غزان و سوگ ابوسعد و سلطان سنجر دارد.

۱  چکامه ای با نخستین بیت : « آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد . سرو سعادت از تف خذلان زگال گشت – و اکنون بر آن زگال، جگرها کباب شد . . .

کار جهان و بال جهان دان که بر خدنگ – پر عقاب آفت جان عقاب شد. » از دیدگاه استاد دکتر معین، مراد از «مصر» شهر است. تف (گرمی) خذلان (خواری) و زگال همان زغال است که زمستان می رود و روسیاهی به او می ماند. «وبال» (بدفرجامی و نکبت) و «خدنگ» (درختی که از چون آن تیر و نیزه و اسب زین سازند)

۲  چکامه دیگری با نخستین بیت : «تا درد و محنت است در این تنگنای خاک – محنت برای مردم و مردم برای خاک . – دید آسمان که بر دهنش خاک می کند –و آگه نبُد که نیست دهانش سزای خاک»

۳ – « خاقانیا به سوک خراسان سیاهپوش – کاصحاب فقه گرد سوادش سپاه برد . – دهر از سر محمد یحیی ردا کند – گردون ز فرق دولت سنجر کلاه برد »

همانندی : آن دفتر ها را گاو خورد !

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش دهم

۱  مِن بَعد حکایت نکنم تلخی هجران  (آن میوه که از صبر برآمد شکری بود) -سعدی

کلید واژه این بیت سعدی همانا واژه ی «صبر» است که بیش از هفتاد بار در قرآن مجید بسامد (تکرار) شده است و پروردگار والا در نشانه های فراوانی به دارندگان این فروزه «صبر» ، مژده پاداش داده است. در نشانه ۲۰۰ سوره ی بقره چنین داریم: «ربنا اَفرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا» (بار پروردگارا به ما شکیبایی و پایداری بخش و ما را استوار دار . . .) پیامبر اسلام فرموده است نسبت شکیبایی به باورداشت (ایمان) مانند نسبت سر به تن است ؛ کسی که سر ندارد ایمانش سودی ندارد. امام اول شیعیان می فرماید: «شکیبایی از دلاوری است که پوزه ی دشمن را به خاک می مالد.»

واژه ی بردباری (صبر) در کتاب ها و دواوین شعرا نیز به وفور بیان شده است. از زمره و برای نمونه … :

الف  آزاده فردی است که در سهمگین ها بردبار و در رویدادها سپاسگزار و در ترفندها دلاور باشد. (مقامات حمیدی)

ب  آنچه بر من کارها را سخت می سازد مدام – بی ثباتی های صبر سست بنیاد من است – محتشم کاشانی

پ  ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت – این شام، صبح گردد و، وین شب سحر شود – حافظ

ت  ترسم به عجز حمل نمایند؛ اگر نه من – شرمنده می کنم به تحمل زمانه را – صائب

ث  نشود سنگ جز از صبر گهر – نشود نی، مگر از صبر شکر – جامی

ج  به صبر از بند گرد مرد رسته – که صبر آید کلید بند بسته – نظامی

چ  ای تن آرام گیر و صبر گزین – که هر امروز را ز پس ؛ فرداست – مسعود سعد

ح  صبر، تلخ آمد و لیکن عاقبت – میوه شیرین دهد؛ پر منفعت – مولوی

خ  منشین ترش از گردش ایام که صبر – تلخ است ولیکن بر شیرین دارد – سعدی

د  کارها به صبر برآید و مستعجل (شتابنده) به سر درآید – گلستان سعدی

ذ  که ای مدّعی؛ عشق ، کار تو نیست – که نه صبر داری نه یارای ایست – بوستان

ر  آنجا که بود شکستگی ها – صبر است کلید بستگی ها – ناصرخسرو

ز  بردباری و شکیبایی هنگامی نیکوست که پایه و ریشه روا و پاکی داشته باشد وگرنه در برابر حق کشی، دوچشمی، بیدادگری، بردباری به ناتوانی برداشت می شود و پیش آغاز نابودی است. (ضرب المثل انگلیسی)

س  شتاب، کار درست را آکمند (معیوب) اما بردباری کار آکمند را بازساز (اصلاح) می کند. (ضرب المثل انگلیسی)

ش  بردباری و شکیبایی برترین بی باکی و بی پروایی است.

ص – بردباری پرده ای است پوشاننده و خرد شمشیری است برّان؛ پس کمبودهای فراخویی (اخلاقی) را با بردباری بپوشان و هوای نفس خود را با شمشیر خرد از پای درآر

ض  در گرفتاری ها یا باید چون آزادگان شکیبا بود و یا چون سبک سران خود را به دست فراموشی سپرد.

ط  خود را به پایداری در برابر دشواری ها خوگیری (عادت) ده که شکیبایی در راه سزا (حق) خوی و منشی پسندیده است.

ظ – بردباری گوارا کند هرچه را ناخوش است.

ع  بردباری ایوب، به زندگانی نوح نیاز دارد.

غ  گر صبر دهی ز غوره حلوا سازیم. (ترشی غوره به شیرینی و انگور دگرگون می شود.)

ف  کارها نیکو شود ، اما به صبر.

ق – به صبر از دانه آید، خوشه بیرون.

ک  به صبر از بند گردد ، مرد رسته.

۲  چون عمر تو پخته شد بربندی رخت  (آن میوه که پخته شد بیفتد ز درخت)  قابوسنامه

گویند پیرمردی صدساله و گوژپشت (خمیده پشت از آن گشتند پیران جهان دیده – که اندر خاک می جویند ایام جوانی را ! – نظامی) بر چوبدستی تکیه کرده ؛ همی رفت جوانی به اقتضای جوانی و خامی به وی گفت : «ای پیر، این کمانک به چند خریده ای تا من نیز یکی خرم!» پیر گفت : «اگر شکیبایی کنی و زنده باشی این کمانک به رایگان به تو بخشند – هر چند از داشتنش سر، باز زنی !» و اشعاری چند در زمینه پیری و جوانی:

الف  سحرگه به راهی ، یکی پیر دیدم – سوی خاک، خم گشته از ناتوانی . به گفتم: چه گم کرده ای اندرین راه؟ – بگفتا: جوانی، جوانی، جوانی – ملک الشعرای بهار.

ب  به پیری خاکبازی گاه طفلان می کنم پر – که شاید بشنوم زان خاک بوی خردسالی را – راهب

پ  در پیری از هزار جوان، زنده دل تریم – صد نوبهار رشک برد بر خزان ما – نظیری نیشابوری

ت  بسا پیرا که دیدم سرخوش و شاد – جوان روی و جوان خوی و جوان یار – استاد حسین مسرور

ث  پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید – هرجوانی که به سر عشق ندارد پیر است – لاادری

ج  هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم – هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم – حافظ

چ  ای سرو که اسباب جوانی همه داری – با ما به جفا پنجه نینداز که پیریم – اوحدی مراغه ای

ح  آدمی پیر چو شد؛ حرص ، جوان می گردد – خواب در وقت سحرگاه گران می گردد – صائب

خ  عهد جوانی گذشت در غم بود و نبود – نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود – شیخ بهایی

د  ریشه ی نخل کهنسال از جوان افزون تر است – بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را – صائب

ذ  گفتیم که ما و او بهم پیر شویم – ما پیر شدیم و او جوان است هنوز – عبید زاکانی

ر  چندین سال خیره (بیهوده) غم خوردم که چون پیر شوم ، خوب رویان مرا نخواهند ؛ اکنون که پیر شدم، خود، ایشان را نخواهم . (قابوسنامه)

ز  زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند ؛ به که پیری – گلستان.

س  جوان را به زن گرفتن مفرست و پیر را به درازگوش (خر) خریدن. (نیاز یا میل شدید دیده بینش را در انسان کور می کند و سبب می شود تا حقایق را آن گونه که هست نبیند ) و در پایان :

میوه که پخته شد (رسید) اگر از درخت نچینند بیفتد (قابوس نامه) . چون غلّه سپید گشت، اگر ندروند خود بریزد (قابوس نامه) . بلی به خاک فتد میوه چون رسیده شود (کلیم کاشانی) . ثمر چون پخته گردد خود به خود از دار می ریزد (صائب).

۳  پادشاهی ها همه دعوی است؛ برهان تیغ او  (آن نکوتر باشد از دعوی که با برهان بود)  عنصری

عنصری به فرنود (دلیل) خردورز (منطق) یاده ای (ذهنی) و یاده خردورزی می کوشد تا با به کاربری واژاک اخترشناسی و فلسفی مانند سپهر، فراگیری کلّی و جزوی و سرنوشتی (قضا و قدر)، توان افسانه ای ستوده شده (ممدوح) خود را بازتاب دهد. چنانکه در اشعارش، گردون به کام «ستوده شده» است و سرنوشت، شکست خورده ی او هستند. هر چند در چکامه هایی از گونه چکامه های عنصری بهره وری از فرنایش (استدلال) و فرنود هوشی انگیزه کم رنگ شدن شخص عنصری می شود ولی در بیان ستایش های «ستوده شده» خود کارا و توان بیشتری می بخشد و انگیزه ای می شود که در یاد خواننده بیشتر نشیند و به یاده او نزدیک تر شود.

۴ – « آواز دهل شنیدن از دور خوش است »

این زبانزد ، تمثیلی (analogy) از این بیت سنایی «باشد از دور، خوش به گوش مجاز – زمن آوازه، از دهل آواز». آواز دهل شنیدن از دور خوش است ، کنایه از این است که نیکی ها و بزرگواری هایی که به افراد نسبت می دهند بیشتر، برخوردار از گزافه گویی است. کاربرد این نیم بیت گاهی است که با ستایش بیش از اندازه در مورد فردی روبرو می شوند و دستی از دور بر آتش دارند. خیام نیز چنین سروده است : «گویند کسان، بهشت با حور خوش است – من می گویم که آب انگور خوش است . این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار – کآواز دهل شنیدن از دور خوش است »

همانندی : « به چشم از دور ، هر دشتی بساط پر نگار آید.»

۵ – رفت در آه و فغان بی تو مرا عمر دراز  (آه از این عمر که بر باد هوا می گذرد)-کمال خجند

۶  گر مسلمانی از این است که حافظ دارد  (آه اگر از پس امروز بود فردایی)

دوره ای که حافظ در آن می زیسته ، دوران سرکوب و درماندگی و نومیدی؛ واژه ها دوپهلو (ایهام دار) و پر پیچش می شوند و هرکس به چشایی و دوراندیشی آن برداشت ویژه را از واژه می فهمد که می خواهد و به همین انگیزه گزاره واژه ها ، واژاک ها، فرازها، مصراع ها، ابیات و غزل های حافظ و مصادره به مطلوب کردن آنها از همان روزگار رواج داشته است. برای نمونه این بیت حافظ:

«گر مسلمانی از این است که حافظ دارد – آه اگر از پس امروز بود فردایی …. » و اما بیان پرونده سازی و پاپوش دوزی برای حافظ چنین است. روزی شاه شجاع به خواجه حافظ می گوید: «ابیات هیچ یک از غزلیات شما از «مطلع» تا «مقطع» بر یک منوال واقع نشده ؛ بلکه از هر غزلی سه چهار بیت در وصف شراب است و دو سه بیت در تصوف و یکی دو بیت در صفت محبوب . . . که تلون در یک غزل خلاف طریقت بلفاست – به نقل از کتاب خواندمیر – صاحب حبیب السیر» خواجه حافظ می گوید : «با همه این اوصاف، شعر حافظ در آفاق اشتهار یافته اما شعر حریفان حافظ پای از دروازه و دیوار شیراز بیرون نمی نهد !» شاه شجاع که در پهنه رقابت با حافظ بوده این تعریض و کنایه را بر نمی تابد و کینه حافظ را به دل می گیرد.

از سویی دیگر (گویا) همسر شاه شجاع در یک مناظره ادبی پشت پرده ای از حافظ می پرسد که در شعر «دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند – گِل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند» آیا این گِل، کاه نیز همراه داشته یا نه ؟ حافظ نیز پاسخ منفی می دهد. همسر شاه شجاع دلیلش را می خواهد اما شرم حضور حافظ مانع از ارایه دلیل می شود لیکن بانو شاه شجاع اصرار می ورزد و حافظ ناگزیر به لغزگونه پاسخی در خور می دهد که ان را قلمی نمی کنیم چون مأخذ درستی برای بیانش نداریم. به هر روی هر دو مورد دست به دست هم می دهند تا شاه مترصد فرصتی برای گوشمالی حافظ باشد.

حسب اتفاق در این گیر و دار ، خواجه شیراز غزلی در سلک نظم کشیده که مطلعش «در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی – خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی . . . » و مقطعش «گر مسلمانی از این است که حافظ دارد – وای اگر از پس امروز بود فردایی !» شاه شجاع این بیت را شنیده و می گوید از مضمون این نظم چنین بر می آید که حافظ با واژه (گر – اگر) به روز رستاخیز باور ندارد و برخی از فقیهان قصد می کنند که فتوایی نویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است و شیخ زین الدین –قاضی القضات زمان که از مخالفین سرسخت حافظ بوده آتش انتقام را فروزنده تر می سازد و حکم به تبعید حافظ به یزد می دهد. چرا که از بیت حافظ معنای کفر مستفاد می شود. حافظ مضطرب گشته نزد شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی که در آن اوان عازم حجاز بوده و در شیراز توقفی داشته مشرّف می شود و کیفیت حال و قصد سوء بداندیشان را بازگو می کند. شیخ ابوبکر چنین افاضه و افاده می کند که شایسته است که بیتی دیگر مقدم بر این مقطع درج کنی مشعر به این معنا که فلانی چنین گفت تا به مقتضای این قاعده فقهی که «نقل کفر؛ کفر نیست» از این تهمت و بلیه رهایی یابی. بنابراین ؛ خواجه حافظ این بیت : ( این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت ، بر در میکده ای با دف و نی «ترسایی» ) را سروده و پیش از مقطع در آن غزل مندرج می سازد و از مهلکه جان سالم به در می برد. (شادروان غنی در تاریخ عصر حافظ به این ماجرا اشاره داشته است و برخی نیز چون محمد دارابی در این نگارش تردید داشته اند) به گفته دارابی ، « مشکل در لفظ اگر است که «موهم» شک در روز قیامت است و با آنکه لسان الغیب – بلکه هیچ مسلمانی در وقوع قیامت تردید ندارد، اما ظاهر پرستان که مدار علمشان بر مجاز و ظاهر است گویا منکر روزی هستند که اعمال در آن نقد می شود » با یک مثال ساده می توان مسأله «اگر – گر» را تبیین کرد.

ممکن است به پسری که پدر خود را آزار می دهد بگویند «اگر این پدر توست نباید با او اینگونه رفتار کنی !» این بیان ، تردید و تشکیک در پدر بودن نیست و این فنی از فنون بلاغت است . و اینکه می گویند که لسان الغیب، بیت ماقبل را نگفته (این حدیثم چه خوش آمد . . . الخ) بوده و بعد از آنکه بر او اعتراض کردند بیت سابق را که از زبان ترسا باشد به آن ملحق ساخت تا این شک از زبان ترسا باشد وجه و موردی ندارد.» (لطیفه غیبی ، ص ۱۱۱)

به هر روی برخی در صدد توجیه فقهی و ابطال دلایل آنها بوده و برخی در صدد توجیه بلاغتی از زمره، تنزیل عالِم نازل منزله ی جاهل = عالم را جاهل فرض کردن » آن . فردی مانند علی دشتی در کتاب نقشی از حافظ، به مستقبل حتمی الوقوع یا محقق الوقوع استناد دارد. یعنی « قیامت گر چه دیر آید اما حتماً بیاید»

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش یازدهم

۱  گر بود در ماتمی صد نوحه گر  (آه صاحب درد را باشد اثر)- عطار

کلید واژه ها : الف  ماتم = سوگ: «گیتی سیاه خانه شد از ماتم وجود – گردون کبود جامه شد از ماتم وفا – خاقانی» ب  نوحه گر کسی است که فغان و شیوه و زاری کند و نوحه خوان کسی است که در مجالس سوگ و عزا، چون سوگواران، به آواز، شیون و زاری و نوحه خوانی کند : «هر گاه که در ماتم من نوحه گر آمد – ماتم زده باید که بود نوحه گر من – عطار». «چنان غریو برآورده بودم از غم عشق – که بر موافقتم، زهره نوحه گر می گشت – سعدی»

گاه باشد که آوردن یک «مَثَل» در نظم، نثر و یا سخن پردازی (خطابه) اثرش در پروراندن خواسته و روی آوری خواننده و شنونده بیش از چندین بیت منظوم و چند برگه کاغذ و ماتیکان (رساله) است ؛ از زمره هنرهای عطار نیشابوری که زبانزد است، آوردن «مَثَل» ها در چارچوب اشعار است که دو گونه کاربرد دارد ؛ یکی به گونه درج است مانند «ابله نادان که خود را گم کند – کدخدای خانه مردم کند» و یا «ابلهی دیدم که عقلش گم (کم) شده – کدخدای خانه ی مردم شده» و دیگری برخی اشعارش که به فرنود (دلیل) آوازه و رواج به گونه نمونه و ارسال المثل درآمده که پیشتر رواج نداشته است مانند «به یک شبنم دو توفان بر نتابد» و یا «عشق و افلاس است در همسایگی» . . . .

عطار چه زیبا و رسا در اشعار حود سرگذشت به زندان افتادن یوسف از سوی زلیخا را به نگاره کشیده است: «چون زلیخا، یوسف را به زندان انداخت ؛ غلامش را گفت تا پنجاه چوب بر وی زند آن چنانکه آه و ناله اش را از دور بتوان شنیدن. آن غلام، چون روی زیبای یوسف را بدید، دل به این کار یاری اش نداد . پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر وی بنواخت و یوسف با هر کوبه و تکانه ای زاری سر می داد و چون زلیخا ناله و زاری های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت ای یوسف، چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نگرش اندازد بدون تردید مرا نکوهش و سرزنش کند که هیچ زخمی بر پیکر تو نیست پس پروانه ده تا تکانه ای «راستینه» بر تو زنم. چون یوسف پیکر برهنه کرد هنگامه ای در هفت آسمان افتاد ! غلام دست خود بلند کرد و چنان چوبی بر او زد که به خاکش افکند. چون زلیخا این باره ناله یوسف شنید ، گفت : «بس! کاین آه بود از جایگاه. پیش از این آن آه ها ناچیز بود» و این آه از دارنده درد بود. آری؛ به راستی : «گر بود در ماتمی صد نوحه گر– آه صاحب درد را باشد اثر» و «هر که در دل عشق دارد، سوز هم – شب کجا دارد قرار و روز هم ؟»

در زمینه ی شعر « گر بود در ماتمی صد نوحه گر . . . » می توان به ریشه های مذهبی زیر اشاره کرد . از زمره به : «سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند و چون از زبان بیرون آید از گوش فراتر نرود» (برگردان سخنان گهربار حضرت علی (ع) در نهج البلاغه) و یا «آنگاه که دانشمند به دانشش کنش نشان ندهد، پند و اندرز او از دل ها فرو غلتد؛ آن گونه که باران از روی تخته سنگ فرو می افتد !» (برگردان سخنان امام صادق علیه السلام) بدون تردید سخنی که از ژرفای جان گوینده برآید در شنونده بسیار کارا خواهد بود. سخنان فرمانروا آنگاه کارا است که خود نیز نارسایی های آنان را از نزدیک سوده (لمس) باشد و واعظ غیر متعظ (پندگوی پند ناپذیر) نباشد و . . . .

همانندی ها : « مادر را دل سوزن ؛ دایه را دامن » . « جگر، جگر است و دگر، دگر » . « بیگانه ؛ بیگانه است» . « نوحه گر گوید حدیث سوزناک – لیک کو سوز دل و دامان چاک ؟ – مولوی » . « در دل نرفت هر سخنی کان ز جان نخاست – کمال اسماعیل » « تا دلی آتش نگیرد ، حرف جان سوزی نگوید » و « خفته را خفته کی کند بیدار ؟ » و . . . . .

۲  در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ (چانه)  ( آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد )  حافظ

چاه زنخ = کسی که گودی در چانه دارد – « به گرد عارض آن ماه روی چاه زنخ – سیاه زنگ در آمد به سان مور و ملخ – سوزنی » دل ؛ برای نیفتادن در چاه زنخدان تو به موهایت چنگ زد و با آن خودش را نگه داشت که شوربختانه از چاه تو بیرون آمد و در بند گیسویت گرفتار شد. یعنی اینکه پاکباز نمی تواند از دام دلباختگی بگریزد چه ، اگر از یک دام رهایی یافت در دام دیگری فرو می افتد. از نگاه خداشناسی (عرفان) دل شیدای من که در چاه زنخدان دلبر زندان بود به کمند زلف یار آویخت و از بند رهایی یافت ولی در دام خم زلف او گرفتار شد. دل ؛ همیشه اسیر نمود (جلوه) زیبایی خداوندی است و رهایی از آن ممکن نیست و دشواری های راه دلدادگی پایانی ندارد.

همانندی : از چاله در آمد و به چاه افتاد.

۳- ( آیین تقوا ما نیز دانیم )  لیکن چه چاره با بخت گمراه  حافظ

با شناختی که از دیدگاه حافظ می توان داشت این گونه به نظر می رسد که او در پدافند از مهرورزی، خطاب به شیخ و زاهد و پارسا که حافظ را به پرهیزگاری می خوانند می گوید اینگونه هم نیست که ما از روی ناآگاهی و نادانی عشق ورزی را گزینش کرده باشم بلکه از روی شناخت در این راه گام نهاده و گام برداشته ایم. چرا که از دیدگاه خود، راه و رسم پرهیزگاری را نیک می دانیم و به آنچه که گزینش کرده ایم پای بندیم لیکن ما از دیدگاه شما از رسته گمراهانیم و بختی گمراه داریم و سرنوشت راه ما چنین است. شما راه درست را ستایش در مسجد می دانید و ما در جای دیگر و راهی دیگر. سرنوشت نخستین ما این گونه کلید خورده تا از پارسایی ریایی دور باشیم . ( ترسم که روز حشر عنان در عنان رود – تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار ) و ( ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست – نان حلال شیخ ز آب حرام ما – حافظ)

۴  (آیینه کج ، جمال ننماید راست)  آن روی نمایدش که در طینت (سرشت) اوست  سعدی

آیینه در شعر و شعر در آیینه : با گذر از شناسه فیزیکی آینه و گونه های «کاو» و «کوژ» و «تخت» آن که بیشتر از دو گونه دیگر راستینه ها را نشان می دهد، واژه «آینه» هم در گفتگوی روزانه، ادبیات، و هم در عرفان و موارد دیگر کاربردهای گوناگون دارد. و آنها را بازتاب می دهد. در ادبیات روزنامه نگاری (ژورنالیستی) گزاره ای داریم مانند «جهان در آیینه تاریخ» و یا برای نمونه ویژه (سیمای قدیم بوشهر در آیینه مطبوعات) در ادبیات عرفانی ؛ آینه را جلوه گاه وجود پروردگار می دانند. و به گفته «بیدل» – شاعر پارسی گوی هندی- (آیینه معشوق نما در بر توست – این نیازی که تو داری نشود ناز چرا ؟) « در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد ؛ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد – حافظ».

واژه آیینه را در اشعار شعرا بسیار می توان دید از زمره :

الف  روی زشت در آینه : « گر روی زشت، زشت نماید در آینه مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه . نقش تو در زمانه بماند چنانکه هست – تاریخ حکم آینه دارد هر آینه. سیمای نغز و صورت موزون طلب مکن – چون می نهی مقابل روی خود، آینه. در خجلت است بر حسب اقتضای طبع – از عکس روی مردم بد گوهر آینه . مرد حکیم آینه دار طبیعت است – دارد ودیعه در دل و، هم در سرآینه …. (میرزا حسن وثوق الدوله – سیاستمدار پیشین ایران )

ب  آیینه و سنگ : « شیشه بشکستن نباشد افتخار سنگ – سنگ اگر مرد است، جای شیشه سندان بشکند – اقبال لاهوری»

پ  آیینه و حیرت: تو هم در آینه ی حسن خویش حیرانی – زمانه ای است که هر کس به خود گرفتار است – بیدل.

ت  آیینه و خودبینی: « از قضا آیینه چینی شکست – (خوب شد اسباب «خودبینی» شکست) » نیم بیت دوم این شعر از «زیب النسا» بیگم سراینده نامدار هندوست. در اینجا ، خودبینی آرایه دو پهلو است. هم به معنای خودپسندی و هم به معنای خود را در آینه دیدن است.

ث  آیینه و سکندر: «آیینه سکندر، جام جم است بنگر – تا بر تو عرضه دارد، احوال ملک دارا – حافظ» گفته شده است که ارسطو آیینه ای برای اسکندر ساخته و بر مناره ای در شهر اسکندریه نصب کرده است تا کشتی های دشمن را از بازه دور ببیند. جام جم نیز جام غیب نما و یا جام جهان نمای جمشید است.

ج  شکستن آیینه: « ای سکندر، سلطنت نازک تر از جام جم است – یک جهان آیینه از سنگی شکستن می توان – علامه اقبال »

چ  آیینه و خاکستر: گفته اند صائب تبریزی برای درمان بیماری به هند می رود. بیدل دهلوی در دیدار با او می سراید : «رو، به هند آوردن صائب دلا از بهر چیست؟» صائب در دم پاسخ می دهد: «روزگار آینه را محتاج خاکستر کند»

خ  آیینه و زنگار: تو گفتی گرد زنگار است بر آیینه چینی – تو گویی موی سنجاب است بر پیروزه گون دیبا – فرخی سیستانی

د  سعدی و آیینه: « تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش – بیان کند که چه بودست ناشکیبا را »

ذ  مولانا و آیینه: آن صفای آینه وصف دل است – صورت بی منتها را قابل است.

ر  حزین لاهیجی و آیینه: مژه بر هم نزدم آینه سان در همه عمر – بسکه در دیده من شوق تماشای تو بود.

ز  هلالی جغتایی و آیینه: آیینه ای بگیر و تماشای خویش کن – سوی چمن به عزم تماشا چه میروی؟

ژ  رهی معیری و آیینه: من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم – که بر دیدار خود ای تازه گل عاشق تر از مایی.

س  کلیم کاشانی و آیینه: کند گر آرزوی دیدنت آیینه جا دارد – که از خورشید رویت در برابر «رونما» دارد.

ش  صائب تبریزی و آیینه: به عیب خویش بپرداز تا شوی بی عیب – مباش آینه عیب دیگران زنهار

ص  فروغی بسطامی و آیینه: التفاتی نیست خوبان را به حال عاشقان – تا مثال خویش در آیینه پیدا کرده اند.

ض  دکتر رعدی و آیینه: باز آ و در ایینه جان جلوه گری کن – ما را زغم هستی بیهوده بری کن.

ط  جامی و آیینه: آن بت نمود عکس رخ خود در آینه – من بت پرست گشتم و او خودپرست شد.

ظ  الفت و آیینه: همتای حسن خویش نبینی به هیچ روی – غیر از دمی که آیینه است در برابرت

ع  نظامی گنجوی و آیینه: آیینه چون قد تو بنمود راست ؛ خود شکن« آیینه شکستن خطاست.

غ  خاقانی و آیینه: دانم تو را ز من نگریزد برای آنک – گه گه کنند پاک به خاکستر آینه

ف  هادی رنجی و آیینه: تو را آیینه روشن سازد از زیبایی و زشتی – بلی اینسان هنر جز از دل روشن نمی آید.

ق  پژمان بختیاری و آیینه: دوش در آیینه دل نقش سیمای تو دیدم – ماه را روشن تر از هر شب ز رویای تو دیدم.

ک  بهجت شیرازی و آیینه: ز تیره بختی آیینه حیرتی دارم – تو را کشید در آغوش و آفتاب نشد.

گ  جامی و آیینه: جامی از این گنبد آیینه رنگ – هرچه نماید به گه صلح و جنگ

ل  خیام و آیینه: پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم – آیینه زنگ خورده و جام جمیم.

م  انوری و آیینه: دو دیگر آنکه دل دوستان نیازاری – که دوست آینه باشد چو اندرو نگری

ن  سلیم تهرانی و آیینه: صورت نبست در دل ما کینه کسی ؛ آیینه هرچه دید فراموش می کند.

و  طالب آملی و آیینه: کفر است در طریقت ما کینه داشتن – آیین ماست، سینه چون آیینه داشتن.

ه  فرخی یزدی و آیینه: گفتن لفظ مبارک باد طوطی در قفس – شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست!

ی۱  اوحدی و آیینه: ز آیینه عجب دارم آرام نمودن – وقتی که تو آن روی به آیینه نمایی !

ی۲  شهریار و آیینه: چهره اوست که با دیده او می بینم – هم در آن آینه، آن آینه رو می بینیم.

( بدین ترتیب به پایان واج (آ) می رسیم )

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش دوازدهم

این نوشتار را به نوه ی نازنینم ؛ «محیا جواهری» و همه ی نوه های نازنین پیش کش می دارم. –خراسان جنوبی- بیرجند – ۲۵/۸/۱۳۹۶

۱ چون وا نمیکنی گرهی، خود گره مباش (ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست) صائب

پنداره این بیت بسیار روشن است و انگاشتی است که نیاز به هایش (تصدیق) ندارد.

همانندی: «نان گندمت نیست ؛ زبان مردمی ات کو؟»

۲ (ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است) قوت دانا همه از خون جگر می بینم !

این بیت از غزل « این چه شوری است که در دور قمر می بینم – همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم. اسب تازی شده مجروح به زیر پالان – طوق زرین همه در گردن خر می بینم » است که برخی آن را به این انگیزه و فرنود از حافظ می دانند که او – امیر مبارزالدین محمد – خشن و خشک را محتسب (گمارده رسیدگی به اجرای احکام شرعی – داروغه) می نامد که شیخ ابو اسحق را بر دروازه شهر به دار می زند و همین جناب، پسران خود (شاه شجاع و شاه محمود ) را به میل بر چشم می کشد ! چنانکه پادشاهی مانند نادر فرزند خود را نابینا می کند ! و این غزل بیانگر گلایه حافظ از چگونگی های زمانه اش است که «هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد و هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بیند . پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن – که من این پند به از گنج و گهر می بینم »

و برخی این غزل را به چند فرنود (دلیل) از حافظ نمی دانند ؛ یکی اینکه در هیچ یک از «روگرفت» (نسخه) های بنام و کهن حافظ نیامده است و هرکسی که با شیوه و سایاگ چامه حافظ آشنا باشد می داند که این چامه از حافظ نیست ، چه برخی از ابیاتش بسیار بی پایه است و برخی واژه ها نیز چون (پالان، خر، اسب تازی و یا ابلهان) که در این غزل آمده هیچ گاه در دیوان حافظ نیامده است. گفتنی است که این غزل در برخی «درستارهای» دماغی و چشایی (ذوقی) دیوان حافظ – مانند حافظ های شاملو، قدسی، انجوی (در بخش اشعار الحاقی) آمده است. اما آنچه در این نوشتار مورد دیدگاه است گلایه ای است که از کنش و منش مردم زمانه شده است. حال؛ سراینده چامه هرکه باشد، آماج و آرمان ما پیدا کردن مصاریع گم شده است و گاه نیز برنوشتی بر این بیت ها.

همانندی: دنیا به کام ابلهان است !

۳ ( ابله شده ای ز زن وفا می طلبی؟ ) اسب و زن و شمشیر وفادار که دید؟ – بابا افضل کاشانی

همانندی: «نارنج و ترنج بر سر دار که دید؟ در خانه گنجشک سر مار که دید؟ مردان ز زنان وفا می طلبند؟ اسب و زن و شمشیر وفادار که دید ؟ – جامی»

شوربختانه و بی گمان چنین چامه هایی دست پخت یک همبودگاه مردسالار و زن ستیز ماست تا اینکه ناسزایی به بانوان داده باشیم واژه های بسیار پوچ و تهی از راستینگی را بر زبان، روان و بر خامه، رونده سازیم. اگر این خود نیمی از سبک مغزی و خشک سری باشد نیم دیگرش به این گونه نمایان می شود که در گذر زمان نیز این واژه های بی مزه را بلغور کرده و می کنیم و به نما، خودمان نیز آگاه نیستیم که حرف هایمان پوچ و بی معنی است. این گزاره «شمشیر وفادار» دیگر چه ریختی است؟ شمشیر چه وفادار باشد و چه بی وفا ؛ خواسته و یا ناخواسته باید کسی آن را به دست گیرد وگرنه شمشیر به خودی خود تکّه همبسته ای (آلیاژی) بیش نیست که خود توانایی انجام هیچ کاری را نداشته؛ مرده ای بیش نیست. که اگر تیز هم باشد شاید ماست بری نیز از آن برخاسته نباشد تا چه رسد به کارهای دیگر اما انگارگرایی مردسالاری و زن ستیزی در این پاره ای ها و واکاوی ها ورود پیدا نمی کند.

نیکوست نگرشی داشته باشیم به این زبانزد : «برکنده به، آن ریش که در دست زنان است !» و یا «ریش  دست کسی افتادن» که یک پیام مجازی نیز دارد؛ یعنی اینکه چاره داری و چاره سازی زندگی ما دست دیگری باشد. پرسش این است که آیا خانواده ای می شناسیم که کمابیش پاسخگویی و سرپرستی همه خرد و کلان آنان به دست بانوی سرای نباشد ؟

«مویه و گریستن دیوانگی باشد و کار زنان» این چگونه مردی است که هیچ گاه در زندگی اش نگریسته باشد. چنانچه گریستن به گونه ای دیوانگی باشد آیا روی آن را داریم که به کسی بگوییم که تو یک دیوانه ای، چون گریسته ای؟ و باز شوربختانه در قابوسنامه داریم که «دختر نابود به؛ چون بود – یا به «شوی» یا به گور !» این جا دیگر چه می توان گفت؟ دیر زمانی است که آموزه های خویی و منشی این گونه کتاب های اندرزنامه را رنجه ای بکشند و دست مان را بگیرند تا در هر گام پایمان را بر روی ویرانگری های این کتاب ها نگذاریم. شاید به روشنی بتوان روی آور یک  ناسازگاری و پادش شد. آیا می توان دوشیزه را گاه زادروز به خانه بخت فرستاد و شوی داد؟ پس اگر بنا باشد پند این پندنامه را نیوشنده باشیم چاره ای نیست که دوشیزه را زنده به گور کنیم! فرانسوی ها نیز زن و اسب را به یکدیگر پیوند می دهند که «زنان و اسبان هیچ یک بی کم و کاستی نیستند » چه چیزی است که بدون کم و کاستی نبوده، همیشه رسا و آراسته است؟ گاه می شود که زبانزد دشنام و ناسزا بر تن می کند بدین گونه که «از دریا نمک بیرون می آید و از زن بدی و گزندگی». اگر چنین است پس چرا همین مردان به انگیزه همین گزندگی و بدی ها برای دستمالی، قیصریه را به آتش می کشند و برای به دست آوردن همین زنان گزنده، خود را به آب و آتش می زنند؟ و گاه تبه کاری می کنند؟!!

۴ (ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟) یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم !

به سروده و نوشته فرزانه علی اکبر دهخدا؛ اندرزگویی نه چندان اندرز پذیر (واعظ غیر متعظ) بر درازگوش خود سوار و از روستایی به روستای خود رهسپار . که ناگاه در میانه راه گروهی از ناکسان سرخوش و ملنگ از باده ی ناب، که از گشت و گذار دشت و دمن بر می گشته اند سر راه بر اندرزگوی می گیرند و بازمانده باده خود را در جامی ریخته و به دست او می دهند و دشنه ای برهنه بر گلویش می گذارند که اگر این باده را ننوشی، همین جا پایان راه توست و به روستا و سرای خود نخواهی رسیدن و اندرزگو نیز اگرچه به رویه فغان بر می آورد و استغفرالله می گوید که وای بر شما بی دینان ! اما در پنهان از شادی در پوست نمی گنجیده که باری به مهربانی اهریمن، خوان (مائده) آسمانی از آسمان رسیده، زمانی بی همتا به چنگ آمده است تا بی هراس از آتش دوزخ و به دستآویز اینکه نگهداشت تن از بایسته های دینی است باید جامی از باده را سرکشید که خود، زمان درخوری است ! و می بایست از سرخوشی به آزمون و کارآزمای آگاه شد بی آنکه بار گناه باده خواری به گردن گیرم که آتش دوزخ را با من کاری نیست !

پس اندرزگوی نه چندان اندرز پذیر با دگرفریبی (تظاهر) به بیزاری از نوشیدن باده و از روی ناگزیری و پیف و پف کنان و در برابر همه پافشاری و پاپیچ (Ultimatum) لاتانْ پیاله به دهان می برد اما از بخت بد همان دُم درازگوش اندرزگوی که از جوش و خروش مُشتی هامه (حشره) در چاله گوش خود به جان آمده بود ناگهان بی شکیبانه جنبشی توانفرسا به سر و گوش و گردن خود می دهد به گونه ای که پندآموز، زمان و درنگ به خود آمدن نمی یابد و پیاله از کَفَش به زیر می افتد و بهره ورزی گرانروی گناه بی گوشمالی بازپسین چکه های باده بهره ی خاک می شود و جوانان نیز خنده کنان ! و پند آموز می گوید پس از عمری خواستیم تا شراب ناب روایی بخوریم که این «سرخر» نگذاشت!

زمانی این زبانزد کاربرد دارد که کس یا کسانی نابزنگاه دست و پاگیرت شوند.

۵ رفیقان (عزیزان) قدر یکدیگر بدانید (اجل سنگ است و آدم مثل شیشه) باباطاهر عریان.

چون به بیت بالا و بیت سعدی «گر تو خواهی که بجویی دلم، امروز بجوی – ورنه بسیار بیابی دنیا بی بازم» و چامه های همانند مولانا در دیوان شمس و یا حافظ و دیگر چامه سرایان نیک بنگریم به درستی در می یابیم که زندگی مرگ آگاهانه، ناهمتای از زندگی مرگ هراسانه است. می توان آگاهانه نسبت به مرگی که هر آن در بزنگاه نشسته و هراسمان می دهد به نیکی زیست کرد. بی آنکه آسیمه سری مرگ؛ شورمندگی زندگی را برباید. ما هماره در زندگی، کنش ها و منش هایی از خود نشان می دهیم که اگر در، دم های نزدیک به مرگ باشیم از انجام آن سر، و تن می زنیم و یا از انجام کنش هایی پرهیز می کنیم که اگر آگاه باشیم که پتیاره مرگ در چند گامی ماست آرزومندانه به فرجام می رسانیم.

حضرت علی (ع) گزاره ای بسیار آسان و پیچیده (سهل و ممتنع) دارند که برگردان آن چنین است: (برای گیتی خود چنان کنش کن که پنداری همیشه زنده و جاویدی و برای روز رستاخیزت نیز چنان کردار کن که پنداری فردا خواهی مرد. از سویی دیگر میان هر کاری که دودل باشی در آینه روشن خود بنگر که آن دو کار، کدامین با مرگ سزاوارتر و بایسته تر است)

خداشناسان می گویند که پایه ارزیابی و سنجه ی هر کنش این است تا اندکی درنگ کنی که آیا تو را خوشایند است تا در همان آن، مرگ به پرس و جویت بیاید یا نه؟ باید اندیشید تا هر کرداری که به اندیشه اش مرگ را ناخوش میداری از آن بپرهیزی آنگاه پروا و بیم آن نخواهی داشت، چه هنگام دم واپسین به پرس و جویت خواهد آمد.

«دسته های گل نهادن بر مزار من چه سود؟ – در زمان بودنم یک شاخه گل دستم بده !» (جهانبخش پازوکی)

مولانا در همین زمینه چامه ای در غزلیات شمس دارد که با «بیا تا قدر همدیگر بدانیم – که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم» آغاز و با «چو بر گورم بخواهی بوسه دادن – رخم را بوسه ده کاکنون همانیم» که پنداره آن چنین است: اگر بدانی که هر آن شدنی باشد که من بدرود زندگی گویم با من سرگران نخواهی شد و چنانچه از مرگ آگاهی داشته باشی و بدانی که هر آن شایمند (محتمل) است که چشم بر دنیا فرو بندم از سر آرزومندی به دل جویی و آشتی با من می شتابی. و پس از مرگ، بر خاک گورم اشک خواهی فشاند و بر سنگ آرامگاهم بوسه خواهی زد. چه زیبنده تر که هم امروز بر چهره من بوسه مهر و آشتی شاباش کنی که در جولانگاه سرنوشت همچون مردگانیم. خرده گیری مولانا از رویه بیشتر انسان ها این است که بیشتر مردگان را دوست دارند تا زندگان را ! گاه که کسی بدرود زندگی می گوید برای زندگان دوست داشتنی و گرامی شود به گونه ای مرده پرستی است (صدیق قطبی). حافظ چنین سروده است : «غنیمتی شمر ای شمع، وصل پروانه – که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند.»

شهریار : « وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار – اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟»

و باز هم مولانا : اندکی ز آن لطف ها اکنون بکن – حلقه ای در گوش من کُن زین سُخُن

خیام : هست از پس پرده گفتگوی من و تو – چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من.

همانندی ها: الف – اجل از مژه ی چشم، به انسان نزدیک تر است.

ب – اجل که آمد در نمی زند

——————————————————————————————————————————————————————————————.

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سیزدهم

۱ (احسان ؛ همه خلق را نوازد) آزادان را چو بنده سازد نظامی

گاه که سخن از واژه «احسان» (نکویی) به میان می آید بی درنگ پنداره یاری رسانی، داد و دهش به یاده (ذهن) ورود پیدا می کند و این درحالی است که گستره ی معنایی آن بسیار گسترده تر از یاری رسانی به نیازمندان و این تنها یکی از پنداره ها و گواه های احسان را در بر می گیرد و در درازای تاریخ؛ در گفتار و زبان نویسندگان و چامه سرایان به همین پنداره به کار رفته و ما نیز در آغاز نوشتار و در این جولانگاه، دیدگاه برخی از آنان را به نگاره می کشیم و اندک از بسیار می نگاریم – باشد که گامی چند در راستای هرچه بیشتر و بازنشر این آیین و ایستار نیکو برداشته باشیم.

«آن کس را بستایید که اندر همه عمر، بهر آسایش مردم قدمی بردارد – محمدهاشم» . «صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند – کز کار خلق یک گره بسته وا کنند – ریاضی یزدی» . «که خوبی و زشتی زما یادگار بماند ؛ تو جز تخم نیکی مکار » + «خاقانیا به سائل (دریوزه) اگر یک درم دهی ، خواهی جز آن دو، بهشت از خدای خویش» و «بزرگی بایدت بخشندگی کن – که تا دانه نیفشانی نروید – سعدی»

بی گمان هیچ انسان آزرمجو و دادور را نمی توان نشان گرفت که ستاینده احسان و نیکی نباشد و بدان سپارش ننماید چرا که دلباختگی به نیکی در نهاد هر انسانی نهفته است. «ابن یمین» چامه سرای فراخوی (اخلاق) گرا به یکی از معانی احسان که همان بدی را با نیکی پاسخ دادن است (احسان) ایمان داشته است که: «اگر کسی با تو بدی کند – زنهار جز به نیکی جزای آن مکنی . از بدی گر کند کسی سودی – وز نکویی تو هم زیان نکنی» که گر نیکی را با نیکی پاسخ دهیم آن را داد گویند. و باز از همین ابن یمین : «سود دنیا و دین اگر خواهی ، مایه هر دوشان نکوکاری است – گر در خُلد (بهشت) را کلیدی هست ، بیش بخشیدن و کم آزاری است» و به گفته «بزرگمهر» : تا زمانی که به جای کسی نیکی توان کرد و نکنیم، تباه ترین ساعت های زندگی است. مسعود سعد سلمان – زندانی هیجده ساله زندان «نای» نالد که: «روزی که راحتی نرسد از من، مرخلق راز عمر نپندارم. گر هیچ آدمی را بد خواهم – از مردی و مروت نپندارم» و به گفته سعدی «سخن آخر به دهان می گذرد موإی را – سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن !»

آنچه که از معنای واژه شناسی و دیدگاه های گزارندگان بر می آید احسان در همه ی کارها عنصری است بایستنی در پهنه ی سازندگی . فرآوری و زایوری، هنر، نویسندگی، آموزش و پرورش و یا هر پهنه و پندار دیگری که باشد باید که کنش و منش را به گونه رساترین و زیبنده ترین گونه خود به فرجام رسانید و همبودگاهی باید بری از پلشتی ها و پیرامون کنش ها و منش ها باشد. به گفته ابوالعلاء معرّی که لحم (گوشت) نمی خورد و ذوات لحم نمی آزرد درباره ی نیکی های راستین یک انسان : «کار نیک را تنها به انگیزه جان نیکی انجام می دهد و نه برای مزد و پاداش که به فرموده حافظ نیز : «تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن – که خواجه خود روش بنده پروری داند» کارها را به گونه آراسته و استوار و رسا به فرجام رسانیم ؛ و راستی و درستی را روا داریم.

سیمای احسان در آینه چامه سرایان و گفتار فرهیخته گان، اخبار و احادیث «انسان بنده ی احسان است» + هر که احسانش زیاد گردد وی را دوست خواهند داشت (حضرت علی –ع) + دل ها به دلدادگی کسی که به آنها نیکی کند و بیزاری از آن که به آنان بدی می کند به هم سرشته است (حضرت محمد –ص)

«عدو را به جای خسک (کاه و علف خشک) زر بریز که بخشش کند کُند دندان تیز» + «به احسان توان کرد بندی به قید» و «نه این ریسمان می برد با منش که احسان کمندی است بر گردنش» و همه از سعدی. نیکی انگیزه ربایش دل ها و کاسته شدن تخم «وداد» می شود و بهترین راه ربایش و داد یک شخص و پیروی کردنش احسان و نیکی بر اوست. چه سرشت آدمی به گونه ای است که در برابر نکویی یک شخص گردن می نهد. هدیه دادن دل شخص را نرم و رام می کند + کاسه ی همسایه ، شکم را سیر نمی کند اما وداد و دلدادگی را افزون می کند. «کوش تا خلق را به کار آیی – تا به خلقت، جهان بیارایی – نظامی» + «بیا تا جهان را به بهره بریم – به کوشش همه دست نیکی بریم – فردوسی» + «با سگ چو سخا کند مجوسی – سگ گربه شود به چاپلوسی – نظامی» و «گرگی که مرا شیر دهد میش من است – بیگانه اگر وفا کند خویش من است – لاادری»

و در پایان این گزاره : ببینیم که انوری چه، فراتر از این جستار سروده و جایگاه والای انسان را به نگاره کشیده است: «شک نیست که هر که چیزکی دارد آن را بدهد طریق احسان است. لیکن که بود کسی که نستاند – احسان آن است و بس نه آسان است. چندان که مروّت است در دادن – در ناستدن هزار چندان است.»

۲ (احوال (اندوه) دل سوخته، دلسوخته داند از شمع بپرسید ز سوز جگر ما مجمر اصفهانی(زاوره ای) )

همانندی: «شکسته بال و پر داند بهای مومیایی را »

بیت بالا گواه بارز جگر سوختگان و دل شکستگانی است که پرواز شهاب گونه کبوتران سپید پردگیان و پر کشیدنشان به اوج آسمان و ناپدید شدن کمرشکن مرغان آزاد اما زندانی شده در قفس تنگ را برای، نور چشمان و گرانمایگان خود نگرنده هستند و دلی دریایی و بردباریی به بزرگی و شکوه ستیغ الوند می جویند که «فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست – بیا و بر دل من بین که کوه الوند است – سعدی» و نیز توان و نیرویی در رویارویی با رخدادهای دلخراش در آوردگاهی دشخوار خمیر مایه و توش و توان بسیار می خواهد چرا که تاب بردباری بار سنگین جدایی همتی به بلندای چکاد های سپیدپوش دنا، الوند و دماوند خواهانند. می توان به خویشتن دلداری داد که مرگ، تلخ اما حق است و از این رخداد نه گریزی است و نه گزیری که تا بوده و نبوده چنین بوده و خواهد بود و «مرگ برفی است که بر بام نشیند همه را – که تواند گله از بخت خدا داد کند؟! » و چنانکه همگان گواهیم از این آهوان خوش خرام و زیبا در دشت سرسبز زندگی که در تیررس این شکارچی بیدادگر همیشه در کمینگاه نشسته، قرار گرفته و او نیز با زبردستی و اراده ویژه خویش و با خوش پسندگی هر چه بیشتر بهترین ها را دست چین می کند و این چنین است که بی درنگ در زمان و جایگاه بلندپایگی اش ترنم می کنیم که ای پروردگار خرسندیم به خرسندی تو و در برابر گزندها و آزمون هایت شکیبایی می کنیم و در برابر فرمانت گردن می نهیم چرا که پرسته ای جز تو نداریم ای کسی که فریادرس فریادخوانی . – چنانکه سالار شهیدان و سرور آزادگان چنان گزاره هایی را که زمان دشواری ها بر زبان روان می سازند در روز عاشورا بیان داشته است. گاه گلی را که در باغچه زیبای زندگی به پرورشش کوشش به کار می بندیم با یک چشم به هم زدن از خاکیان می برد و بر افلاکیان می پیونداند.

و در پایان ، آموزه های آیین – فراخویی به ما نهیب می دهند، بزرگان دانش و ادب و فرهنگ در سراسر این کره خاکی آموخته و می آموزند که کار آزمای زندگی به ما می آموزند که گذرگاه هیچ تنابنده ای هماره هموار نبوده و پر است از فراز و فرودها و زندگی یعنی همین و بس! زندگی آمیزه ای است از شادی ها و اندوه ها ؛ خوشی ها و ناخوشی ها، اینها – پاره های جدایی ناپذیر از روان زندگی هستند. و این سزاوارترین گیرایی و دریافت اند که با درنوردیدن این چاله چوله ها ، راه برون رفت در پناه تر و سودبخش تر را به دیگران نشان می دهند. چه زیباست ، تا اندوه های مان را با خود و شاده های مان را با دیگران بخش کنیم. (چکیده ای از دلارامی یک دادگو به یک پزشک سوگوار در اندوه فرزند پزشکش با خامه سرشکسته نگارنده)

۳ بی گناه است آسمان در تیره بختی های ما (اختر ما را فروغ شعله ی ادراک سوخت) صائب

همانندی: آفت جان من است عقل و دل و هوش من !

از اینکه هیچ ستاره خجسته و یا گجسته ای در خوشبختی و یا تیره بختی های ما کارایی ندارد جای هیچ جستاری نیز نیست اما اینکه ستاره زندگی ما را پرتو فروزینه و اخگر یابندگی و دریافت می سوزاند سخنی یاوه و پوچ است . خرد چگونگی و چراغ راهنمای سود بردن از دانش است. دانش بدون پشتوانه خرد و فرزانگی نمی تواند کارساز و بازده کارآمدی داشته باشد و چه بسا این دانش در راستای منفی و نادرستی چون سلاح جنگ افزارهای کشتار همگانی به کار رود. از آنجا که خرد یک ویژگی فراخوی (اخلاقی moral) فرجادی (وجدانی) و فلسفی است یادگیری آن از دانش (Knowledge) که بیشتر سویه ویژگی و گرایش (تخصصی) دارد دشوارتر است.

زبانزد سرشناس که می گوید : « ملا (دانش) شدن چه آسان ، آدم (عقل) شدن چه دشوار ! » این نگره (نظریه theory) را هایش و پذیرش می کند.

فردی می خواهد پزشک شود دانسته ها و بایسته های وابسته به دانش پزشکی را فرا می گیرد و پس از پذیرفته شدن در آزمون ها و آزمایش ها پزشک می شود. اما همین پزشک کارآزموده برای رسیدن به درجه خرد و فرزانگی می بایست در درازای زندگی خود پیوسته آزمون بدهد – که گاه ممکن است پذیرفته و یا افتاده شود. یعنی سوگند نامه بقراط، فرجاد و بزرگمنشی پیشه ای را ندیده بگیرد. از کارازمای هاست که یاد می گیریم و پخته تر می شویم. کسب خرد، مانند کسب دانش نیست که چرخه ی کرانمند و کرانه پذیری داشته باشد بلکه پایان ناپذیر است. انسان برای رسیدن به پایه پختگی و رسایی باید پیوسته دانشجو بماند و روز به روز بر رسایی خود بیفزاید. چیرگی بر دانش آسان تر است تا بر خرد.

افرادی هستند که از دانش رانندگی برخوردارند اما برخورد می کنند. انگیزه اش این است که این دانش رانندگی پشتوانه خرد را با خود همراه نداشته است. برای نمونه ، گاهِ مستی رانندگی کرده و یا پیام الکترونیکی می فرستاده و این در حالی است که فرد خردمند پیش از دست یازیدن به هر کنشی پیامد را مورد ارزیابی قرار می دهد و سپس دست به آن کار می یازد. دانش و خرد باید رساگر (مکمّل) همدیگر باشند. دانشی کاربرد بایسته دارد که به دانستگی و خرد آراسته باشد و خردی نیز پربار است که از دانش برخوردار باشد. نبودن هر کدام، دیگری را اگر نگوییم کاملاً بی رنگ اما بی درنگ کم رنگ می کند.

دانش به ما برنامه ریزی را می آموزد و خرد می گوید که باید این برنامه ریزی را به کار بندی. دانش، و یا بهتر بگوییم علم (Science) داروها را می سازد اما خرد می گوید که باید تندرست بود. دانش به ما پروانه یادگیری می دهد اما خرد گیرایی و دریافت همگانی را افزایش می دهد. دانش آگاهی می دهد و خرد توان بازشناسی می افزاید. دانش راه پول سازی را می آموزد اما خرد برخورداری از آن را پیش کش می کند . و در پایان سخن و برتر از همه اینکه دانش، زندگی ساختن را می آموزد و خرد، شیوه زندگی کردن را.

۴ بی ادب را به زر مگو که نکوست (ادب مرد بهتر از زر اوست) مکتبی شیرازی

همانندی: «ادب مرد به ز دولت اوست – با ادب باش تا بزرگ شوی»

«با ادب را ادب سپاه بس است – بی ادب با هزار کس ، بی کس است»

«مایه دولت ابد، ادب است – سایه رفعت و خرد ادب است»

«جز ادب نیست در دل ابدال (قلندران) – جز ادب نیست حال اهل کمال»

و «ادب هزینه ای ندارد ولی همه چیز را می خرد». و اما از بزرگان دین:

«بهترین چیزی که پدران برای فرزندان خود مرده ریگ (ارث) می گذارند ادب است نه مال. زیرا مال از بین رفتنی است ولی ادب ماندنی.» . «هیچ پدری هدیه ای بهتر از ادب نیکو به فرزندش نداده است» . «سکوت انسان با ادب در درگاه الهی برتر از تسبیح گفتن نادان است» . «مردم به ادب شایسته بیش از زر و سیم نیازمندند» . «ادب ، انسان را از حسب و نسب بی نیاز می کند» . «ما از پیروان خود کسی را که دانا ، خردمند، آگاه، بردبار، باادب، سازگار و راستگو باشد دوست داریم – امام صادق (ع)» . «فرزندم ! بهره ات را از ادب غنیمت بدار و قلب خود را برای آن آزاد گردان زیرا قلب بالاتر از این است که آن را به آلودگی بیامیزی و بدان که اگر کمبودی داشته باشی به وسیله ادب، بی نیاز می شوی و اگر غریب و تنها باشی ، ادب، یار و همراهت خواهد بود که با وجود آن هراسی نخواهد بود. – از پندهای امام علی (ع) به اما حسن (ع)».

 

——————————————————————————————————————————————————————————————

Politeness Coasts Nothing

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج )

 

بخش چهاردهم

۱ طُفیل هستی عشقند آدمی و پری (ارادتی بنما تا سعادتی ببری) حافظ

همانندی: اول نماز ؛ دوم نیاز.

کلیات (مهینگان) وکلید واژگان : از دیدگاه شادروان – استاد فرزانه – بدیع الزمان فروزانفر، درونمایه بیت اول، برگرفته از نشانه ای است از قرآن که برگردان آن چنین است: « و نیافریدم پری و آدمی را مگر برای اینکه مرا بپرستند » و نیم بیت دوم برگرفته ای است از گزاره سعدی در مهینگان که: «مجلس وعظ چون کلبه ی بزاز است آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری !» و پایان سرآغاز اینکه: گویی حافظ این بیت از غزل خود را از مخزن الاسرار نظامی برگرفته که: «هرکه نصیبش به ارادت کشد – خاتم کارش به سعادت کشد»

«طُفیل» میهمان ناخوانده و یا انگل است. طفیل مردی کوفی بوده است که ناخوانده به میهمانی می رفته و از این روی هر کس که چنین کاری کند با «ی» نسبت به او طفیلی می گویند. استاد فروزانفر بر این باور بوده که واژه طفیل از نگاه برگیری (اشتقاق) در غزل نامبرده درست نیست و حافظ می بایست واژه طفیلی را به کار می برده اما کاربرد طفیل به جای طفیلی کمبود غزل نیست و در پارسی از این گونه دگرگونی ها بسیار شده است: نظامی، انوری، کمال الدین اسماعیل، خواجو و سعدی در چامه های خود واژه طفیل را به کار برده اند چنانکه سعدی فرموده است: «متابید روی از گدایان خیل  –  که صاحب مروّت نراند طفیل»

آنچه شایسته بیان است اینکه در بیت مورد بیان ما، از واژه طفیل، پنداره میهمان ناخوانده برداشت نمی شود و به بیانی که خواهد آمد آدمی و پری برای هستی عشق آفریده نشده اند ؛ بلکه برای خود عشق آفریده
شده اند.

پری و عشق (دلباختگی) از دیدگاه حافظ:

پری در چامه های حافظ، هم به معنی جن و یا اینکه فرشته است مانند همان بیت مورد نگرش ما و هم به معنی زیبا روی آرمانی و افسانه ای، چون (پری نهفته در رخ و دیو در کرشمه ی حسن). عشق؛ بزرگترین، بلکه یگانه گویه رهروان اسلام و همه اندیشگاه ها و مذاهب عرفانی است که از بافت عرفانی آن کمابیش نیمی از غزلیات و ادبیات شیدایی حافظ را در بر می گیرد. برای نمونه «کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست؟ –  این قدر هست که بانگ جرسی می آید»

به زبان ساده ، حافظ می خواهد بگوید که باید همه توان و پایمردی خود را به کار گرفت تا به آنچه که می خواهی برسی؛ سستی را رها کن که با دست روی دست گذاشتن و زانوی اندوه در بغل گرفتن و اندوه خوردن به جایی نمی رسی. به پروردگارت باور داشته باش و از دشواری ها نهراس، باشد که در سایه پشتکار و سرسپردگی به خواستگاه خود دست یابی چه، آفرینش آدمی و پری وابسته به وجود دلدادگی است و تو نیز در عشق ورزی ارادتی نشان بده تا سعادتمند شوی. و اما از دیدگاه عرفانی یکی از پایه های دیدگاهی عارفان بر این نگره و انگاره است که پروردگار، آن گاه که زمان و مکان نبود بر خود نمود (تجلّی) کرد و بر کمالات خود واله شد و خواست خود شناخته گردد، از این روی کائنات را بیافرید (انسان را از گل خشکیده ای همچون سفال آفرید) پس اگر پای دلدادگی آفریدگار والا در میان نبود آدمی و پری آفریده نمی شدند. تمام جهان هستی از زمره انسان و پری ریزه خوار هستی شیدایی هستند. روی سخن حضرت حافظ به انسان هاست که می فرماید تو نیز سرسپردگی از خود نشان بده و به سوی شیدایی بگرای تا بهروزی شناخت در حق آفریننده ات بهره تو گردد چه اگر شیدایی نباشد خواسته نخواهد بود و اگر پشتکار و سرسپردگی در میان نباشد انسان، انسان نخواهد بود. (استاد آواز ایران غزل این بیت را چه زیبا در مایه ابوعطا سر داده است.)

۲- (ار چه از چوب اند هر دو ؛ به بود منبر ز دار) گرچه از طبع اند هر دو ؛ به بود شادی زغم عنصری

در این زمینه سرایندگان دیگری نیز سروده اند. از زمره :

فردوسی: بدین دشت ، هم دار و هم منبر است  –  که روشن جهان زیر تیغ اندر است.

عنصری : همی درخت نماند ز بس که او سازد – از و عدو را دار، و خطیب را منبر.

ویس و رامین : کرا خرما نسازد دار سازد – کرا منبر نسازد دار سازد.

ابوحنیفه اسکافی: ز یک پدر دو پسر نیک و بد عجب نبود – که از درختی پیدا شدست منبر و دار.

سنایی: ما آن توییم و دل و جان آن تو ما را – خواهی سوی منبر بروی ، خواه سوی دار.

قائم مقام فراهانی در یک نامه خصوصی می نویسد: «منبعد بساط کهنه برچینید و طرح نو در اندازید از جوانان قابل و پیران کامل آنان چند نفری به کار خدمت آینده انتخاب نمایید هرچند که : «ار چه از چوب اند هر دو؛ به بود منبر ز دار …. »

۳- (ارمغان مور پای ملخ است)

که تمثیلی است (مثال آوردن) از : «عیبم مکن و بدار معذور – پای ملخ است تحفه ی مور»

همانندی ها: سوغات لیلی برگ چغندر است – سوغات یار کوهی یا ریواس وحشی است و یا پیاز . ران ملخی هدیه موران باشد (سعدی). برگ سبزی است تحفه درویش – از درویشان برگ سبزی است و از رندان قاب گرگی. – ران ملخی پیش سلیمان بردن – عیب است ولیکن هنری است از موری !(سعدی) . زیره به کرمان بردن و طاووس به هندوستان.

پای ملخ – اسم مرکب و یا ترکیب اضافی است و کنایه از چیز کم ارزش.

در این زمینه سرایندگان دیگری نیز سروده و گویندگانی چند گفته اند :

سعدی: اگر بریان کند بهرام، گوری – نه چون پای ملخ باشد ز موری

خواجو: دجله بود قطره ای از چشم کور – پای ملخ پر بود از دست مور.

ابن یمین: تو سلیمانی و من مورم و جز مور ضعیف – نُزل (بخشش) پای ملخی نزد سلیمان که برد؟

انوری: همی شرم دارم که پای ملخ – سوی بارگاه سلیمان فرستم !

جمال اصفهانی: شعر فرستادنت دانی ماند به چه ؟ – مور که پای ملخی پیش سلیمان برد.

لایق   نبود   قطره   به   عمان  بردن        –        خار و خس صحرا به گلستان بردن

اما چه توان کرد که رسم موران باشد        –        پای  ملخی  سوی  سلیمان   بردن

و اما دیگر گواه ها که بیانگر کارهای بیهوده است و درنگی بر آنها:

لعل به کان بردن ، مُشک به تبت و یا نافه به ختا (خطا) بردن:

گیرم که عنبرین سخنت نافه ختاست – کس نافه ارمغان نبرد جانب ختا (قاآنی)

گوهر به دریا (عمان) بردن : وصفش نداند کرد کس دریای شیرین است و بس.

سعدی که شوخی می کند ؛ گوهر به دریا می برد – نظم گهر گیر تو گفته ی خود سر به سر

کس گهر از بهر سود باز به عمان برد ! (جمال الدین عبدالرزاق)

کمان به چاچ (تاشکند) بردن : «پیاده ز بهرام بگریختند – کمان های چاچی فرو ریختند – فردوسی»

در آمد ز هر جانبی صد هزار – کمان دمشقیّ و چاچی هزار (عبدالله هاتفی به نقل از فرهنگ آنندراج)

گوگرد به پارس بردن: گفتم آن سفر کدام است؟ گفت گوگرد پارسی خواهم به چین بردن . (باب سوم گلستان – در فضیلت قناعت )

قطره به عمان بردن: حبّه ای زر جانب کان چون بَرَم – قطره ای را سوی عمّان چون برم (مولوی)

بضاعت من و بازار و علم و حکمت او – مثال قطره و دجله است و دجله و عمان (سعدی

خود غلط است آن که کس شعر فروشد به من – خود غلط است آن که کس قطره به عمان برد (بهار)

قطره به دریا بردن

می گویم این زمان که سخن عرض می کنم  –  شوخی نگر که قطره به دریا همی برم (ابن یمین)

فلفل (پلپل) به هندوستان بردن: هنر به حضرت تو عرضه داشتن چون است   –   چنانکه بار به هندوستان بری پلپل – (ابن یمین)

سرمه به صفاهان (اصفهان) بردن:  کی دانستم کاهل صفاهان کورند   –    با اینهمه سرمه کز صفاهان خیزد (مجیر الدین بیلقانی)

ترانه سوی عنصری فرستادن:   سخن به صدر تو کمتر نبشته ام زیرا  –  نگفت کس که سوی عنصری ترانه فرست  (مجیر الدین بیلقانی)

عقیق به یمن (یمانی) بردن :   می اندر قدح چون عقیق یمن  –  به پیش اندرون دسته ی نسترن (فردوسی)

عنبر به دریای اخضر (اقیانوس اطلس) بردن.    غُنبید (نوعی کلم) به قم بردن :    قم بود و غُنبید آن نیز امسال نبید (نبود)

شکر به خوزستان بردن :    اگر نه بنده نوازی از آن طرف بودی       –        من این شکر نفرستادمی به خوزستان –سعدی

به خوزستان ز نادانی و شوخی  –  متاع قند و شکر می فرستم  (ابوالفرج رونی)

سخن به سُحبان (خطیبی برتر در فصاحت و بلاغت در صدر اسلام) بردن:  سخن به پیش تو آراستن چنان باشد – که تحفه بر در « سُحبان» برد سخن ناقل (ابن یمین)

دُر به دریا بردن : سر خجالتم از پیش بر نمی آید – که دُر چگونه به دریا برند و لعل به کان (سعدی)

سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ  – که تحفه کس، دُر و گوهر به بحر و کان نبرد . (دُر به دریا می فرستی ، زر به معدن می بری؟)

دیبا به روم (یا به قسطنطین) بردن :  اگر نه بنده بنوازی از آن طرف بودی  –   که زَهره داشت که دیبا برد به قسطنطین ؟ – سعدی

ذرّه به خورشید بردن : غلط گفتم ز ذره کمتر است این – که زی خورشید انور می فرستم (ابوالفرج رونی)

ذره بر آفتاب مردم جاهل نهد – قطره سوی ژرف بحر، کودک نادان برد (بهار)

خِنگ (اسب) به «ختلان» (ولایتی از بدخشان نزدیک سمرقند که از آن ناحیه اسب نیک خیزد) بردن .

دجله در برابر عمان : بضاعت من و بازار حکمت او – مثال قطره به دجله ست و دجله و عمان – سعدی

زر به معدن بردن (فرستادن) : نمی دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن – به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن – سیف فرغانی

خار به گلستان بردن یا خار مغیلان به بوستان فرستادن : که شکسته نفسی مبالغه آمیز از آن برداشت می شود : لایق نبود قطره به عمان بردن – خار و خس صحرا به گلستان بردن – انوری

همی ترسم از ریشخند ریاحین – که خار مغیلان به بستان فرستم – انوری

خاکستر به آتشگاه فرستادن: حدیث شعر من گفتن به پیش طبع چون آبت – به آتشگاه زردشت است خاکستر فرستادن – سیف فرغانی – که مخاطبش ، سعدی است.

خُرما به بصره بردن ، خُرما به خبیص یا خبیس (شهداد کرمان) و خُرما به هَجَر (شهری در یمن با خرمای زبانزد ) بردن: هر کس که برد به بصره خرما – بر جهل خود او دهد گواهی – سنایی

احمق بود که عرضه کند فضل پیش تو – خرما به بصره بردن باشد ز احمقی – امامی هروی

مَثَلت هست چو تاجر که رود از پی سود – به سوی بصره و سرمایه ز خرما کرده (ابن یمین)

سه سال بود به کرمان ندانم این که مرا – به هدیه خرما بردن به خبیس (مختاری)

کرا رودکی گفته باشد مدیح – امام فنون سخن در به در . دقیقی مدیح آورد نزد او – چو خرما بود برده سوی هَجَر (دقیقی)

چغندر به هرات بردن + حکمت به لقمان آموختن + حکمت به یونان بردن.

چشمه پیش دریا بردن : چو چشمه بَرِ ژرف دریا بری – به دیوانگی ماند این داوری (فردوسی)

چراغ پیش آفتاب بردن: چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید (دیباچه گلستان سعدی)

جوی پیش دریا بردن: تو اندر گمانی ز نیروی خویش – همی پیش دریا بری جوی خویش – فردوسی

دست و پایی همی زن اندر جوی – چون به دریا رسی ز جوی مگوی – یغمایی

پیش قاضی و بازی ؟ توتیا (داروی کانی برای شستشوی چشم) به هند بردن و تیر به توران (تیرهای کمان در توران زمین ساخته می شده) بردن.

پرنیان (ابریشم) به روم بردن یا آوردن و پولاد به هند (که پولادش زبانزد است) بردن : زده بر میان گوهر آگین کمر – دراورده پولاد هندی به سر – نظامی گنجوی

مخور غیرت (رشک) هند بی یاد من – که هندی تر است از تو پولاد من – نظامی گنجوی.

آب به عمان بردن : آب به عمان نوباوه (نوبر) آوردن.

آبگینه به حلب بردن: هر که بی تجربه کاری بکند – عوض سود تعب خواهد برد . در تجارت اگرش تجربه نیست – آبگینه به حلب خواهد برد – شعاعی

پارگین در معرض بحر: گر می زند خصم لعین لافی ،  همه کس داند این آبی (آبرو) ندارد پارگین (منجلاب) در معرض بحر خضم (بسیار بزرگ)

ادیم (چرم دباغی شده) به طایف (شهری در ۱۲ فرسنگی مکه) بردن.

بُرد (پارچه کتانی منسوب به یمن) به یمن بردن و بضاعت مُزجات (اندک) به حضرت عزیز بردن: « اهدی کمستبضع تمراً الی هَجَرٍ اَو حامل وشیِ اَبرادٍ الی الیمن » (این را همانند کسی که خرما به هَجَر و یا بُرد به یمن برد، هدیه می آورم.)

گل به بوستان (حدیقه) بردن:  گل آورد سعدی سوی بوستان – به شوخی و فلفل به هندوستان

——————————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش پانزدهم

۱ (از آب خُرد ؛ ماهی خرد خیزد)

این نیم بیت برگرفته ای است از نیم بیت دوم نظامی در آگاهی خسرو از مرگ بهرام چوبین : «نهنگ آن به که با دریا ستیزد – کز آب خُرد، ماهی خُرد خیزد» و به سروده ای از سعدی: «ز آب خرد ماهی خُرد خیزد – نهنگ آن به که با دریا ستیزد»

ماهی در آب خُرد ؛ خُرد می نماید زیرا جایی برای رشد ندارد همچنان که موج های یک حوضچه بلندا و افراشتگی ندارد. اما موج های دریا، چه بالا می کشد ! آبشار تا نجوشد و نخروشد کی به دریا می رساند آستین ؟ به بیان عرفانی می توان گفت باید به پروردگار پیوست و راه این پیوست نماز است. در حدیث نبوی آمده است که بر شما باد به شهرهای بزرگ ! انسان هایی که در فراسو و فرامون های آغازین و بسته بالیده اند هماره از رادی و بزرگواری و فرهنگی والایی که پرورش یافتگان در پیراگیر فرهنگی گسترده از آن برخوردارند ؛ برخوردار نیستند.

شاعری با روی آوری بازگفت یاد شده ، رندانه سروده است : «من نه خود می روم اندر پی آن زلف به خَم – مصطفی گفت علیکم بالسواد الاعظم !» مولوی نیز بر پایه همین نگاه سروده است: «ده مرو ؛ ده مرد را احمق کند – عقل را بی نور و بی رونق کند » . . .  مردم کوچک، کردارشان در خِرد نیز کوچک است. از سرمایه اندک جز سودی اندک و ناچیز به دست نیاید (مهتری گر به کام شیر در است – شو خطر کن به کام شیر بجوی. یا بزرگی و عزّت و جاه   –  یا چو مردانت ؛ مرگ ، رویاروی – حنظله بادغیسی)

در برابر این نگاه شهرگرایی، دیدگاهی وجود دارد که به انگیزه های فرهنگی از فراسوی بیمار و بدمنش شهرها گریزان است و آن را که پر از کرشمه و زیبایی است و خوبان از شش رو راه بر اهل دل بسته اند، لغزشگاه زاهدان می شمارد (بدیدم عابدی در کوهساری – قناعت کرده از دنیا به غاری . چرا گشتم به شهر اندر نیایی – که باری بند از دل برگشایی؟ . بگفت آنجا پریرویان نغزند – چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند – سعدی)

صائب ؛ سواد شهرها را سرمه خاموشی می داند و در گریز از شهر و اندیشه سفر کردن است که خود را آسوده و رها می یابد . «سرمه خاموش من، از سواد شهرهاست ، چون جرس، گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا.» چامه سرایان بسیاری را می توان یافت که در جستجوی تبارمندی و نیک نژادی ها و همدلی ها و در گریز از فراسوی دم و دود ماشینی، ما را به گریز از شهر فرا می خوانند. فروغ که خود شاعری است شهری اما خرده گیر بستگی ها و فراخورهای شهری، سوگمندانه از مرگ زبان گنجشکان و بن پاره های (عناصر) ریشه دار و تبارمند زیستگاه (طبیعت) در سپهرهای پیشه ای می گوید: «زبان گنجشکان در کارخانه می میرند . . .»

و یا استاد معلم دامغانی : «سخت دل تنگم، دل تنگم از شهر – بار کن تا بگریزم به فرسنگ از شهر . . . » نمونه برتری دادن به فراسوی بادیه را در سرگذشت و رخداد پرآوازه «میمونه» همسر معاویه می توان دید: معاویه این دختر بادیه نشین را که خوشبویه سرکش دشت و دمن در گریبانش می وزید به همسری برگزید و زیباترین و بلند پایگانی ترین شایش های شهرنشینی آن روزگار را برایش بسیجید. اما میمونه فراسوی شهری را برنتابید و چامه ای به این درونمایه سرود : «من زندگی بی پیرایه و آلایه های بادیه را به همه پسی گرایی و خشونتش بر زیستن در این کاخ و پوشیدن رخت های گرانبها، برتر می دانم» میمونه پس از جداشدن از معاویه، دهش (عطای) زندگی شاهانه را بر چهره ی (لقای) زندگی شاهانه ارزانی داشته راه دیار بادیه را پیش می گیرد.

همانندی : « آب خُرد ؛ ماهی خُرد »

۲ (از آن پیش بس کن که گویند بس !)

این نیم بیت دستبریی (تحریف) است از نیم بیت دوم این بیت سعدی: «بیندیش و آنگه بر آور نفس – وز آن پیش بس کن که گویند بس !» به گفته «بزرگمهر» به راستی : «اندیشه کردن که چه گویم بهتر از پشیمانی خوردن که چرا گفتم ؟!»

و اما در زمینه سخن و سخنوری در ادبیات پارسی(tebyan): زبان شعر بالاترین زبان هاست و گاه یک بیت شعر گویاتر از  چند ساعت سخن گفتن یک سخنور تواناست و گاه ارزش شاعری که چکامه او از درونداشت خوب، واژگانی زیبا و درونمایه درخور، برخور باشد کمتر از یک دانشمند نیست.

الف ارزش سخن و سخنوری: به گوینده، گیتی برازنده است – که گیتی به گویندگان زنده است – ادیب صابر.

ب یادمان های سخن و سخنوری: عالَمی را یک سخن ویران کند – روبهان مرده را شیران کند – مولوی

پ ویژگی های سخن:

۱ الهی بودن: این سخن همچون ستاره است و قمر – لیک بی فرمان حق ندهد اثر – مولوی.

۲ نرم و روان: سخن نرم و لطیف و تازه می گوی – نه بیرون از حد و اندازه می گوی – عطّار

۳ سامان مندی سخن: سخن را «مطلع» (نخستین بیت) و مقطع (بیت آخر) بباید – که پرگفتن ملامت می فزاید – نظامی

۴ سنجیده سخن گفتن: «نباید سخن گفت ناساخته – نشاید بریدن در انداخته . تأمل کنان در خطا و صواب – به از ژاژ (یاوه) خایان حاضرجواب – سعدی»

۵ پرهیز از بسامد (تکرار): «سخن گرچه دلبند و شیرین بود – سزاوار تصدیق و تحسین بود . چو یک بار گفتی، مگو باز پس – که حلوا چو یک بار خوردند ، بس – سعدی»

۶ کوتاه گویی: «سخن کم گوی تا در کار گیرند – که در بسیار ؛ بد بسیار گیرند – نظامی»

۷ زیبا سخن گفتن: «نطق زیبا ز خامشی بهتر – ورنه در جان فراموشی بهتر – سنایی»

۸ دُر گویی ؛ نه پُر گویی: «کم گوی و گزیده گوی چون دُر – تا زاندک تو جهان شود پُر – نظامی»

۹ پرهیز از پراکندگی: «سخن را سراست ای خردمند و بُن – میاور سخن  در میان سخُن ؟»

۱۰ راستین سخن گفتن : «تا ندانی که سخن عین صواب (سزاوار) است مگوی – وآنچه دانی که نه نیکوش جواب است مگوی – سعدی»

۱۱ راست سخن گفتن : «تا نیک ندانی که سخن عین صواب است ، باید که به گفتن، دهن از هم نگشایی. گر رااست سخن گویی و در بند بمانی – به ز آنکه دروغت دهد از بند، رهایی – سعدی»

۱۲ هوشمندانه سخن گفتن : سخن گفتن کج ز بیچارگی است – به بیچارگان بر، بباید گریست – فردوسی»

۱۳ دیداری شنیداری (سمعی بصری audiovisual) : آنکه یک دیدن کند ادراک آن – سال ها نتوان نمودن از زبان – مولوی»

۱۴ دادمند (انصاف) در خرده گیری و نکوهش: عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی – نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند – حافظ»

۱۵ بجا سخن گفتن: «با خرابات نشینان ز کرامات ملاف – هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد – حافظ»

۱۶ سخن نو گفتن: «فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر – سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر – فرخی سیستانی»

۱۷ خردمندانه سخن گفتن: «ز دانش چو جان تو را مایه نیست – به از خامشی هیچ پیرایه نیست – فردوسی»

۱۸ شیرین سخن گفتن: «به شیرین زبانی و لطف و خوشی – توانی که پیلی به مویی کشی – سعدی»

۱۹ نرم گویی: «درشتی ز کس نشنود نرم گوی – سخن تا توانی به آزرم گوی – فردوسی»

۲۰ پرهیز از سخن در بیماری: «سخن در تندرستی، تندرست است – که در سستی همه تدبیر سست است. نشاید کرد خود را چاره کار – که بیمار است رأی مرد بیمار !»

۲۱ اندیشیدن پیش از سخن گفتن: «سخندان پرورده پیر کهن – بیندیشد آن گه بگوید سخن. مزن بی تأمل به گفتار دم ! – نگو گوی! گر دیر گویی چه غم ؟ . بیاندیش وآنگه برآور نفس – وزان پیش بس کن که گویند بس! . به نطق آدمی بهتر است از دواب (چارپا) – دواب از تو به ! گر نگوئی صواب – سعدی»

۲۲ آسیب سخن : «سخن چون برابر بود با خرد – ز گفتار گویند رامش برد – فردوسی» «سخن کو از سر اندیشه ناید – نوشتن را و گفتن را نشاید – نظامی»

۲۳ گواهمند سخن گفتن: دلایل قوی باید و معنوی – نه رگ های گردن به صحبت قوی – سعدی

۲۴ سخن گفتن به اندازه نیاز: «سخن آن گه کند حکیم آغاز – یا سرانگشت سوی لقمه دراز – که ز ناگفتنش خلل زاید – یا ز، ناخوردنش به جان آید – لاجرم حکمتش بود گفتار – خوردنش تندستی آرد بار – سعدی»

۲۵ دور اندیشی در به کارگماری الفاظ مشترک: «اشتراک لفظ دایم رهزن است – اشتراک گبر و مؤمن در تن است »

۲۶ زیباگویی: «نطق زیبا ز خامشی بهتر – ورنه در جهان فراموشی بهتر – سنایی»

ت ویژگی های سخنور : اگر هست مرد از هنر بهره ور ؛ هنر خود بگوید نه صاحب هنر – سعدی

۱ دانسته های بسنده: «قدر مجموعه گل، مرغ سحر داند و بس – که نه هر کاو (کو) ورقی خواند معانی دانست – حافظ»

۲ ریزبینی و تیزبینی: مرد باید که سخندان بود و نکته شناس – تا چه می گوید از آن گفته پشیمان نشود – سنایی

۳ فراگیر بودن: «عشق و شباب و رندی، مجموعه مراد است – چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد (با عقل و فهم و دانش ، داد سخن توان زد ) – حافظ»

۴ کنش به گفته: ترک دنیا به مردم اموزند – خویشتن سیم و غله اندوزند . عالمی را که گفت باشد و بس – هر چه گوید نگیرد اندر کس . عالم آن کس بُوَد که بد نکند – نه بگوید به خلق و خود نکند – سعدی»

۵ سوز و گداز داشتن: «بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل – توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد – حافظ»

۶ مخاطب شناسی: «بشنو موعظه ی اهل عقول – کلم الناس علی قدر عقول !» «حکایت بر مزاج مستمع گوی – اگر دانی که دارد با تو میلی –سعدی»

۷ کارایی مخاطب (بیننده و شنونده) در گوینده: «فهم سخن گر نکند مستمع – قوت طبع از متکلم مجوی – فُسحت (گشادگی) میدان ارادت بیار – تا بزند مرد سخنگوی؛ گوی – سعدی»

ث روش سخنوری :

۱ به کار گیری گونه های شگردها: «به تکلم به خموشی به تبسم به نگاه – می توان برد به هر شیوه دل آسان از من . گر بساط سخن امروزکساد است کلیم – تازه کن طرز که در چشم خریدار آید – کلیم کاشانی»

۲ اجمال و تفصیل: «زان بنی مُجمل رساند اول پیام – که در آن منظور بودش خاص و عام. رفته رفته عقل ها چون شد قوی – یافت بسطی، مجملات معنوی – شیخ بهایی»

ج آداب سخن:

۱ نگرش به خواسته مخاطب: سخن را بباید شنیدن نخست – چو دانا شوی، پاسخ آری درست – فردوسی

۲ پرهیز از رنجش دیگران : «سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند – که بعد از گفتگو سودی ندارد لب گزیدن ها –قصاب کاشی »

۳ پرهیز از فتنه انگیزی و تحریک: «در فتنه بستن دهان بستن است – که گیتی به نیک و بد آبستن است – پشیمان ز گفتار دیدم بسی – پشیمان نگشت از خموشی کسی-امیرخسرو دهلوی»

۴ مأمور به وظیفه بودن: «گر چه دانی که نشنوند، بگوی – هر چه دانی ز نیک خواهی و پند – زود باشد که خیره سر بینی – به دو پای اوفتاده اندر بند – دست بر دست می زند که دریغ – نشنیدم حدیث دانشمند – سعدی»

۵ دانسته سخن گفتن: «بر بساط نکته دانان خودفروشی (خودنمایی) شرط نیست – یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش – حافظ»

۶ پرهیز از رویه نگری: قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند – که از میان تهی، بانگ می زند خشخاش.-سعدی

۷ اندازه گویی: «سخن را به اندازه ای دار پاس – که باور توان کردنش در قیاس- نظامی گنجوی»

۸ شفاف گویی: «سخنی در نهان نباید گفت – که برِ انجمن نشاید گفت – سعدی»

۹ پرهیز از یک و دو با نادان: «آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی – آن است جوابش؛ که جوابش ندهی – سعدی»

۱۰ سخن بجا گفتن: «درست گوی و به هنگام گوی و نیکو گوی – که سخت مشکل کاری است گفت و شنود – اگر سلامت خواهی به هر مقام، زبان – مکن دراز که آن خنجری است خون آلود – ملک الشعرای بهار»

۱۱ نرم خویی : « تو با دید مردم خِرد پیشه کُن – به نرمی و آهستگی ران سُخُن – درشتی و تندی نیابد به کار – به نرمی برآید ز سوراخ، مار – فردوسی»

۱۲ انتقاد پذیری: «چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست – سخن شناس نیی جان من؛ خطا اینجاست – حافظ»

در پایان: « یکی نیک سخن می گوید، دیگری سخن نیک می گوید ! – حسین جواهری

——————————————————————————————————————————————————————————————( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش شانزدهم

«این نوشتار را به نخستین نوه ی نازنینم امیرعلی خان حسین زاده و همه نوه های نازنین پیشکش می دارم – تهران دی ماه ۱۳۹۶»

۱ (از آن غمی که گذشته است بر تو ؛ یاد مکن) وز آن بدی که نیامدبه سوی تو و سگال(اندیشه) مکن قطران تبریزی:

امروز؛ همان فردای راز و رمز دار و چیستانی است که هنوز از مادر زاده نشده و دیروز نیز بخشی از تاریخ بود که بدان پیوست و در آرامش ابدی فرو رفت. کران و مرز خرد این است که انسان در «دم» و زمان حال زندگی کند و آن را همان گونه که هست لمس نماید و برای آینده برنامه داشته و بدان امیدوار باشد ، اما نه اینکه نگاهش به پیش رو و خیره به آینده باشد. بی گمان این بخردانه است که باید از دیروز بسی بهره جست و از آن بسیار آموخت و پند گرفت ؛ چه ، گذشته چراغی است فراروی آینده که بدون شناخت تیزنگر آن نمی توان آینده ساز شد – که باید از پیشگامان گذشته پیشی گرفت و به دستاوردهای آن چیزی افزود. چرا که از این راه است که تاریخ هنر، گام به پیش بر می دارد. به هر روی این خردمندانه نیست که در گذشته زندگی کنیم.

در زمینه بیت قطران تبریزی همانندی های بسیاری وجود دارد. از زمره:

«سعدیا دی رفت و فردا همچنان خواهد گذشت – پس میان این و آن فرصت شمار امروز را» که به راستی برگردانی است از این شعر منسوب به مولای متقیان : ( مافات مضی و ما سیأتیک فاین – قُم فغتنم الفرصت بین العدمین )

خواجه عبدالله انصاری : «دی رفت و باز نیامد، فردا را اعتماد نشاید. حال را ارزشمند بدان»

بانو پروین اعتصامی چنین سروده است: «امروز سرافرازی دی را هنری نیست – می باید از امسال سخن راند ، نه از پار! » و «رابرت جونز» گفته است که : «این کارآزمای (تجربه) امروز نیست که ما را به سان دیوانگی می کشاند ؛ بلکه پشیمانی از دیروز و هراس از فرداست که این گزند را دامنگیرمان می کند. دو برداشت کُشنده است که انسان را در زمان حال زمین گیر می کند. یکی دریافت پشیمانی است که برگرفته از خوی گذشته نگر می باشد  و دیگری نیز هراس و بیم که زاییده ی آینده نگری است و همین دو دریافت اند که زمان و ، زندگ (عمر) را هدر می دهند و آدمی را نسبت به برداشتن هرگونه گامی زمین گیر و هنر آفرینشگر انسان را بیهوده و تباه می سازد.

خیام نیشابوری نیز چنین سروده است: «از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن – فردا که نیامده است فریاد مکن . بر نامده و گذشته بنیاد مکن – حالی خوش باش و عمر بر باد مکن » نباید پنداشت که این «خوش» بودن خیام به معنای گاه گذرانی و بیهوده زندگی و در ناآگاهی به سر بردن است بلکه واژگونه ؛ خیام، خوشی را فرآیند خرد می داند. از نگاه او انسان شادکام، خردمندی است که چشم خود را بر راستینگ ها (واقعیت) زندگی فرو نبسته است و پیوسته در حال کاوش و گزاره (comment) دانش و کارآزمای خود اوست. خردمندی که شاد است و آهنگ آن کرده تا شاد باشد ، او شادی را آگاهانه برگزیده است که بافت این شادی که ریشه در دانش و اگاهی دارد با ؛ بافت شادی و خوشی برگرفته از ناآگاهی کاملاً ناسانی دارد.

«شیلر» گام و خرام زمانه را سه گونه می داند: «آینده» ، با دودلی گریز می کند. «اکنون» به شتاب پیکانی رها می شود. «گذشته» در آرامش جاودانگی غنوده است و در پایان به گفته «کی لیونز» : دیروز، چک برگشتی بود. فردا سفته است و امروز نقد، یعنی هدیه ای است که باید از آن بهره برد. البته خردمندانه است که باید آینده نگر بود اما نابخردانه است که در آینده به سر برد.

۲ به هنگام سختی مشو ناامید (کزا بر سیه بارد آب سفید) نظامی:

که همانند با این بیت : «در نومیدی بسی امید است – پایان شب سیه ؛ سفید است – نظامی» می باشد. بیت بالا یکی از ابیات نظامی گنجوی در خمسه لیلی و مجنون است. پدر مجنون عامری که فرزندش همه زیبایی ها را در وجود لیلی می دانست ، بارها وی را اندرز می داد که از دلباختگی به لیلی دست بردارد. «نومید مشو ز چاره جستن – کز دانه، شگفت نیست رُستن» این پندها، راه به سرمنزل خواست (مقصود) نمی برد و مجنون را به زیارت کعبه می کشاند ؛ باشد که پروردگار بخشایشی کند و اندکی از شیدایی به لیلی را از دل مجنون به در کند. اما مجنون این گونه در کنار خانه ی خدای فریاد بر می آورد: «از عمر من آنچه هست برجای – بردار و به عمر لیلی افزای»

این زبانزد برخاسته از این سخن حضرت علی (ع) است که می فرمایند: «به آنچه نداری امیدوار تر باش از آنچه که بدان امید نداری !» ای بسا نقاط کوری در زندگی خود می بینیم که خود روشن ترین نقطه دگرگونی می گردند و نیز آن بن بست هایی که گاه در گذرگاه خود برداشت می کنیم بارزترین راه ها باشند. چرا که چرخ های سنگین و زنگ زده زندگانی و یا دست های پنهان امیدمان می چرخند و امید چون کورآبی است که اگر ناپدید شود، همه از تشنگی خواهند مرد ! راه دراز زندگی پُر است از بازدارنده ها و راهبندان ها. تنها کسی می تواند از این راه پر از دشواری ها و ناگواری ها بگذرد که روانش لبریز از امید بوده و نومیدی در وی رهیافت نکند که باید به امید و اندیشه و کوشش خود بود. و نه به چشمداشت بخت و بختامد.

گاهی انسان تمام توش و تلاش و شایس های خود را برای دست یابی و به آغوش کشیدن گواه آماج و خواست خود به کار می برد اما راه به سر منزل آهنگیده خود نمی برد چرا که به نگرش هایی که در چاره داری و توانش نمی باشد نیازمند است تا اینکه بتواند خاکریزها و سنگلاخ ها را از پیش پای خود بردارد ؛ به این نیروی فراسوی و شگفت انگیز، امید گفته می شود. بایسته امیدواری تلاش و جنبش است. کسی که بدون کوشش و فراهم آوری ابزارهای لازم، چشمداشت داشته باشد که به آماج و آرمانش برسد مانند برزگری است که بدون پاشیدن دانه؛ تیمار و نگهداری و آبیاری، چشمداشت دستاورد خوبی را داشته باشد.  ردپای امید در زندگی را می توان در : جنبش، تلاش، بالندگی، افزایش بهداشت روانی، بخشایش بی کران پروردگار ، توان بخشی، باور به توان مینوی و ایزدی، همت آفرینی و استواری یازش (اراده) ، ایستایی در برابر چالش ها، رهایی از تشویش و نگرانی ها، دورسازی از افسردگی و هراس، هموار سازی راه رسیدن به آماج ها و از همه برتر باور بی آلایش نسبت به پروردگار توانا و . . . . چنانچه امید را از کسی بگیرند هیچ چیز برایش مانده نمی ماند.

Don`t lose hope , you never know what tomorrow will bring))

چنانچه اهریمن و یا هر باشنده پلید دیگری بتواند ریشه امید را در رُستنگاه زندگی انسان بخشکاند او را به خاک سیاه نشانده است. بدون گمان هر گاه کسی پالهنگ (عنان) خود را به دست نومیدی می دهد همه سرمایه ها، توانش و درونداشت ها، جایگاه ها و ایستار (موقعیت) ها و توانای خود را به هدر داده و نمی تواند گام از گام بردارد. از نگاه باورهای دینی ؛ قرآن کریم، باورمندان دینی را از دیو سیاه نومیدی پرهیز داده و فرشته نوید را به جای آن پیش نهاده است. «بگو ای بندگانم که خود ریخت و پاش کردید از مهربانی پروردگار نومید نباشید او از آمرزگان مهربان است – برگردان نشانه ۵۳ سوره زمر» و یا درجایی دیگر: «و نومید نباشید از مهربانی پروردگار؛ چه ، تنها خدانشناسان از مهربانی پروردگار نومیدند – برگردان نشانه ۸۷ از سوره یوسف»

به گفته مولانا : «ناامیدی را خدا گردن زده است» و «گفت پیغمبر که گر کوبی دری، عاقبت زآن در برون آید سری . سایه حق بر سر بنده بود ، عاقبت جوینده یابنده بود . سوی نومیدی مرو امیدهاست ، سوی تاریکی مرو خورشید هاست . . . » و چامه های بسیاری از این دست.

۳ از کران تا ، به کران لشکر ظلم است ولی (از ازل تا به ابد فرصت درویشان است ) حافظ

بیت بالا نهمین بیت از غزلی است که با «روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است – مایه محتشمی، خدمت درویشان است» آغاز می شود. حافظ برتر اندیش که کنش ها و منش های ریاکارانه و ساده اندیشانه و فریب زاهدنمایان، وی را می آزرده و «دست نماز» گرفتن و نمازگزاردن های مردم فریب شیخ ها و مُفتیان آزرده دلش می ساخته بدون اینکه به ریاکاران و نیرنگ بازان و گندم نمایان جو فروش نیازی داشته باشد به دنبال کیشی از مهر می گشت که رهبران و گردانندگانش به آنچه که می گویند رفتار کنند و نیرنگی در کارشان نباشد و دیواری میان او و پروردگارش پدید نیاورند.

او چشم به «عرفان ایرانی» می دوزد بدین امید و با این باور که در میان پشمینه پوشان، روراستی، راستگویی، بی پرده گویی و یکرنگی را پیدا کند و چهره والای خداشناسی و باور به آفریننده گیتی را در رفتارهای پاک و بی نیازانه پشمینه پوشان بیابد. حافظ با این نگرش به این گروه پیوست ولی چون خواست راستینش در رسیدن به گوهر ناب اندیشه بود و نه پیروی از رفتارها و دستورهای درویشانه، از همان روز نخستین پیوستن به این گروه و تا هنگامی که از آنان برید (و زمان درازی را در بر نگرفت و تنها پیرامون دو سال با این گروه بود) برای خود پیر، پیشوا و رهبری بر نگزید . زیرا تا بدان پایه که «جان اندیشه» برایش ورجاوند بود به کردار و رفتار برونی صوفیان نگرشی نداشت و چون دنبال راستینگ و چگونگی بود و نه خودنمایی و مَجاز؛ سرانجام، عرفان ایرانی را که به باورش برتر از «شریعت شیخانه» بود، بر می گزیند و از چامه هایش که نشان می دهد در روزها و ماه های نخست پشمینه پوشی سروده این نگرش به خوبی هویدا است و نمونه اش نیز غزل مورد ایمای ماست : (آنچه زر می شود از پرتو آن قلب سیاه – بی تکلف بشنو؛ دولت درویشان است)

به بازگفت های تاریخی، اشاره ی حافظ در بیت مورد نگرش این نوشتار، به پیروزی شاه شجاع بر درویشان «سربداریه» در کرمان است. و به آشکارا می گوید که سپاه بیداد و ستمگری سرتاسر گیتی را پوشانده است و اما این نما و رویه گزاره و رویداد است . راستینه این است که از زمان آغاز آفرینش که مهر از (معمار) گیتی برنامه آفرینش را هماهنگ کرده، داد و دادگری را در وجود درویشان نهاده است. و این تا روز پایان بی پایان نیز در درویشان وجود خواهد داشت و سپاه ستمگری هرگز نمی تواند آن دادگستری را که در وجود درویشان است از بین ببرد. به راستی می گوید از پگاه بی آغاز (ازل) تا شام سرمد را پروردگار هستی در گزینش درویشان گذارده تا در این بازه به پابرجایی دادگری خیزش کرده و نیکی ورزند.

اما از نگاهی دیگر می توان به برآیند دیگری دست یافت. حافظ در بیت غزل پرشور و شادابی آفرین و در سرتاسر دیوان خود واژه درویش را به معنای زبانزد (Idiomatic) آن به کار نبرده است. اکنون ؛ گاه که می گویند فلانی «درویش» است یعنی فردی: خاکی، بی ریا، ساده و تهی از هوا و هوس و دارایی های جاری میان مردم است. شاید به گونه ای بتوان گفت که این واژه یکی از هم ارزهای کم و بیش نزدیک به واژک قرآنی «مستضعف» است. البته گزارندگان (مفسران) و برگردانندگان کهن، از واژه درویش بیشتر در برگردان «مسکین» (بینوا) بهره جسته اند. اما میان «بینوا» و «فرودست نگهداشته» ناسانی باریکی است که پیوستگی به ناداری و تهی دستی آنان ندارد. می توان همین هم ارز «درویش» را برای «فرودست نگه داشته شده» نیز برگزید.

به هر روی درویش یا بینوا و یا مستضعف به کسانی گفته می شود که به هر انگیزه ای از دارایی ، پایگاه همبودین در رویه های خرد و کلان بی بهره اند ، حافظ واژه درویش را در برابر توانگر و یا ستمکار به کار برده است. (عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است – کار بد مصلحت ان است که مطلق نکنیم – حافظ) از این جا دانسته می شود که وایه (مراد) حافظ از درویش آن انسانی است که در جرگه ی توانگران جایی ندارد. او در اینجا همراه با نوید دادن به (مستضعفان) و مسکینان، آنان را در برابر گروه توانگران و بیدادگران جا داده است. ستمگرانی که لشکر آنان از کران تا به کران را زیر سُم ستوران خود گرفته اند و جوی بیداد را به هر کوی و برزنی بسته اند. پس خواسته حافظ از درویشان در این غزل می تواند کسانی باشند که دست آنان از خودآرایی، توانگری و جز اینهای جهانی تهی است.

از سویی این گروه نه در جرگه ی سپاه بیدادند، بلکه در اردوگاه ستمدیدگانند ؛ یعنی همان مستضعفان – چه مستضعف به زبان ویژه قرآنی کسی است که نسبت به او ستم شده و به سستی (ضعف) گراییده است و به انگیزه این ستم ها و نامردمی ها ، تنگدستی و بی نوایی گریبانگیرش شده است. اکنون نوید حافظ و سند قرآنی آن در بیت یاد شده در آغاز نوشتار که حافظ در آن به مردمان ساده دل و تهیدست نوید می دهد که هر چند جهان پر از بیداد  و ناروایی است و دود سیاه ستم از خاور تا باختر و از شمال تا جنوب را در سیاهی خود فرو برده است ولی هنوز زمان بازمانده است و آنچه را که تاکنون نتوانسته از مردم بگیرد زمان (فرصت) است. این زمان از ازل آغاز و تا به ابد پیش می رود و روزی در چاره داری (اختیار) ناداران و بی بهره گان نهاده خواهد شد. «اراده ما بدان دلبسته خواهد شد که بر مستضعفان منت گذاریم و آنان را پیشوایان و ریگمندان (وارثان) زمین نمائیم.» (برگردان نشانه ۵ از سوره قصص)

درنگ در پنداره ساده و رایج «وارث» پیوستگ گمانه ای بیت حافظ را با این نشانه (آیه) روشن تر می نماید. وارث یعنی کسی که روزی زمان می یابد تا پرچم پیروزی را برافراشته ساخته و آنچه را که تا پیش از این نداشته به دست آورد و حق او سال ها و سده ها در دست این و آن می چرخد و می چرخد تا روزی که به دستش برسد. چرا که «فرصت» او بسیار است و چون «وارث» است پس روزی حق خود را به چنگ خواهد آورد. کی ؟ گاه که نوبتش فرا رسد و او برای دست یابی به حقش به اندازه بازه میان ازل و ابد «فرصت دارد». وارثان در گامه هایی از زندگی خود بی بهره و تن خواه های خود را در دست چپاول و تاراج دیگران می بینند. اما چون هنجار «ارث» به گونه آیینی (تشریعی) و هستایشی (تکوینی) حاکم است پس او روزی به مرده ریگ نیاکان ستمدیده تر از خودش دست خواهد یافت. چرا که پیشوایی بر زمین و مرده ریگ بری از نیاکان و برخورداری از همه بخشش ها و دهش ها و نکوهش های روی زمین حق مستضعفان (درویشان) است و این خود چنانکه نگاشته شد مژده پروردگار در کتاب آسمانی قرآن است.

نویدهایی که حافظ شکل گیری آن را بایسته خوانده و فرجه و زمانی به درازای تاریخ برای آن شمار (رقم) زده است و این بیت رخشنده حافظ دانه های شور و شادمانی و امید در دل ها می پراکند

——————————————————————————————————————————————————————————————.

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش هفدهم

۱ (از اصل نیک، هیچ عجب نیست فرع نیک) «باشد پسر چنین، چو پدر باشد آن چنان سوزنی»: «Like father , Like son »

و به گفته عنصری: «چنان بود پدری کِش چنین بود فرزند – چنین بود عَرَضی کِش چنین بود جوهر (گوهر)» که در زبان منطق هر چه که وجودش وابسته به چیز دیگری باشد «عَرَض» است و در برابر جوهر (ذات) می باشد. مانند بند واژه ها بر کاغذ که کاغذ گوهر (جوهر) است و بند واژه ها «عرض».

فردوسی نیز در این زمینه چنین فرموده است : «پسر کو ندارد نشان از پدر – تو بیگانه خوانش ؛ مخوانش پسر». به این زبانزد نیز می توان نگرش داشت: «از جبین او خرد پیداستی – هرچه باشد نسخه ی باباستی» و «چون که گل رفت و گلستان شد خراب – بوی گل را از که جوییم از گلاب – مولوی» و یا : «چنین میهمانی ، چنین میزبانی» «Like host , Like guest »

و در زمینه جایگاه مادر : از درختی که مام بالا رفت ؛ دُخت بر شاخ نیز غیژد (خیزد) تفت (باشتاب). گفت و خوش گفت پیر برزیگر – این چنین دختر، آن چنان مادر – سری آنسان سزای این پنجه – به چنان دیگ؛ لایق کمچه (همان چمچه = قاشق بزرگ). (امثال و حِکَم دهخدا) و گفته اند : «مادر را ببین دختر را بگیر» «Like mother , Like daughter»

موارد گفته شده از نگرش چامه ای ارزش خود را دارند اما نکته برجسته این است که «سه بَر» منش، تنها یک بَرش انگیزه همریگ (وراثت) است. انگیزه زیستگاه و دودمان نیز کارساز است و دیگر دیدگاه های گوناگون که در آنها ناهمسانی هایی وجود دارد و در این نوشتار جای نگارشش نیست.

۲ تو قاصد ار نفرستی و نامه ننویسی (از این طرف که منم راه کاروان باز است) قاسمی کازرونی:

همانندی ها: آنکه صد نامه ما خواند (دید) و جوابی ننوشت – سطری از غیر نیامد که کتابی ننوشت – نظیری نیشابوری.  صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی ، این هم که جوابی ننویسند، جوابی است – راغب تبریزی. صدنامه فرستادم و آن پیک سواران – پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد – حافظ.

این قدر قاصد که از من سوی جانان رفته است – جمع اگر گردد به یک جا کاروانی می شود – وحید قزوینی.

نامه ی عیب کسان گویم که برخوانی چو آب – نیم حرف از نامه ی خود را نمی خوانی چه سود؟ – اوحدی رسید قاصدم از پیش یار و می گوید – گرفت نامه و از هم درید و هیچ نگفت ؟ . هزار نامه نوشتی به دیگران ز وفا – به نام ما ننهادی به کاغذی قلمی – طایر شیرازی.

دیر شد تا نامه ای از تو نیامد سوی ما – گرچه چندین قاصدان نامه بر باز آمدند – کمال اسماعیل.

گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست – گر نامه رد کنند گناه رسول چیست ؟ – سعدی.

نامه سهل است نوشتن به تو ، لیکن ترسم – که تو آن نامه نخوانی که در آن نام من است – اوحدی

بوسه را در نامه می پیچد برای دیگران – آنکه می دارد دریغ از عاشقان پیغام را – صائب .

قاصدان را یک قلم نومید کردن خوب نیست – نامه های ما پاره کردن داشت؛ گر خواندن نداشت – صائب.

ز هر کس نامه ای آید، زند چون شاخ گل بر سر – همین آن سنگ دل مکتوب ما را پاره می سازد – صائب.

تا چند ز خون مژه در کوی تو احباب – صد نامه نویسند و جواب از تو نخواهند – فروغی .

بگیر از دست قاصد نامه ای را گر نمی خوانی – ندارد گر چه وا کردن ؛ بهم پیچیدنی دارد ! – راقم.

برای آنکه ز شوق ، ار نمیرم ؛ میرم از غیرت – جواب نامه ام را از خط اغیار بنویسد – طایر .

چو دیر آیدت پاسخ نامه ، باز – بدان کو فتادست کاری دراز – اسدی .

ما چو دوریم از درت آخر ، گهی – نامه ای بنویس و پیغامی بده – شاهی.

در انتظار تو مرغی گر از سرم گذرد – ز جا جهم که مگر نامه ای رسید ز تو – لسانی.

نشان یافتن صد هزار مضمون است – نخوانده نامه را چو دوست پاره کند – جعفر ساوه ای .

جواب نامه ای از بس ز جانان دیر می آید – جوان گر می رود قاصد به کویش پیر می آید –معلوم شبستری.

خواهی ای قاصد اگر نامه ی تو خوانده شود – به که پیشش بنهی نامه و نامم نبری – محمد میرگ صالح.

۳ (از بدان بد شوی ، ز نیکان نیک) داند این نکته هر کسی که هشیار است نظامی.

۴ (از بدان نیکویی نیاموزی) نکند گرگ پوستین دوزی سعدی.

آنچه در این نوشتار از نگرش تان می گذرد تنها پیرامون همین بیت است. سعدی؛ افزون بر کارای زیستگاه و همریگ (وراثت) در پرورش انسان ها به انگیزه های دیگر، چون ناهمسانی های فردی ، گرایش ها و دلبستگ ها و نیازهای کسان و کارآزمای (تجربه) گذشته کسان را نیز کارساز می داند. سعدی در نشانه های به جا مانده (بوستان و گلستان) گرانسنگ خویش بر پرورش روانی کسان و نگاره خرد در فرگشت (تکامل) آدمی بسیار پافشاری دارد که در این جستار به آنچه که به گونه ای با بیت بالا وابستگ پیدا می کند اشاره
می نماییم.

سعدی، انسان را از هم نشینی با بدان دور نگه می دارد و بدین باور است که هم نشینی با نیکان آن چنان کارایی دارد که سرنوشت کسان را دگرگون می سازد : «جامه ی کعبه را که می بوسد – او نه از کرم پیله نامی شد. با عزیزی نشست روزی چند – لاجرم همچنو گرامی شد » بدین سان پیراگیر (محیط) روبراه و برازنده می تواند انگیزه دگرگونی چبود (هویت) کسان شود و آن چه که بی ارزش و پست است به انگیزه پیراگیر، شایگان و گرانمایه گردد. سعدی یادآور می شود چنانچه افراد پلید و ناشایست، با کسان دمساز و همراز شوند باشد که در پی رفتار زشت و ناپسند آنان از سان (حالت) فرشتگی به سان دیوی و اهریمنی در آیند و تباه شوند . «گر نشیند فرشته ای با دیو ، وحشت آموزد و خیانت و ریو (نیرنگ) چه، هر که با بدان نشیند ؛ نیکی نیاموزد و نیکوکاری از آن آنان نخواهد بود و از این هم نشینی، بیزاری و رمیدگی، و دشمن یاری و نیرنگ می آموزد. از انسان های بد، نیکوکاری آموخته نمی شود همان گونه که از گرگ پوستین دوزی نشاید. به کوته سخن ؛ آدم های پاکدل در زیستگاه تباه و آدم های شرورمند در پیراگیر، بی گزند دگرش سرشت می دهند و در این پیراگیر پرورشی است که آدمی هرگونه که بخواهد پرورش می یابد.

۵ بد و نیک تو بر تو باشد مِه (از بد و نیک کس، کسی را چه ؟) سنایی.

گر تو نیکی مرا چه فاید از آن – ور بدم من تو را از آن چه زیان ؟ (سنایی)

به زبان ساده «هر کسی در گرو  آن چیزی است که انجام داده است» (برگردان نشانه ۳۸ سوره مدثر)

آنچه دی کاشته ای میکنی امروز درو – طمع خوشه گندم مکن از دانه ی جو – ظهیر فاریابی.

همانندی ها : بز به پای خودش، بزغاله به پای خودش – کُنش هر کس، پاپیچ خودش می شود.

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت – که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت – حافظ.

نه برادر را به جای برادر می گیرند و نه همسایه را به جای همسایه . هر بُزی را به پای خودش می آویزند و کسی را به گور کسی نمی گذارند.

۶ پیش این الماس، بی اسپر (سپر) میا (کز (از) بریدن تیغ را نبود حیا ) مولوی.

حضرت مولانا پیش از این بیت می فرماید: «نکته ها چون تیغ فولاد است تیز – گر نداری تو سپر ؛ واپس گریز !» و پس از آن بیت بالا می فرماید : «زین سبب من تیغ کردم در غلاف – تا که کژخوانی ؛ نخواند بر خلاف » مولانا می خواهد بگوید اگر آدم خام این گفتار را بشنود گویند مانند کسی است که بدون سپر با هماورد خود که شمشیر برانی به دست دارد، بجنگد ! الماس بُرنده شیشه را مثل پنیر می بُرد. الماس چون تیغ ، کارش بریدن است که تو باید در گفتارت آزرم و دوراندیشی را به کار بری و هر گونه سخنی را بر زبان جاری نسازی و درزش بگیری و سر و تهش را هم آوری و لاپوشانی کنی و از آن بیم داشته باشی که بسا در این جستار زمینه کژفهمی وجود داشته و تو را به نابودی می کشاند. چه همه ی کسان گنجایش پذیرش هرگونه سخنی را نداشته و برداشت ناروا می کنند و «به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک» و «هر چه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو.»

۷ نزد اهل عقل و ارباب ذَکا (از بلا بدتر بود بیم بلا) مولوی؟

به گفته «شکسپیر» بزدلان هزاران بار پیش از مرگشان می میرند اما آدم های شیردل و بی پروا، تنها یک بار مزه ی مرگ را می چشند و آن نیز هنگام مرگ است. به کوته سخن : آدم نترس یک بار می میرد و آدم ترسو هزار بار . هر که ترسید مُرد و هر که نترسید بُرد چه، ترس برادر مرگ است.

(Cowards die many times before their deaths but the valiant never taste death but once)

۸ مرد صحبت نیستی از دیده ها مستور (ناپیدا) باش ( از بلا دوری طمع (چشمداشت) داری، ز مردم دور باش ) صائب

بسیارند چامه ها و چامه سرایانی که در آوند «جا» و «زمان» و حالت ویژه ای که داشته اند چامه هایی سروده اند که جای نکوهش و بررسی دارند. انسان باشنده ای است که همبودین و گروه دوست آفریده شده است و نمی تواند دیواری به دور خود کشیده و درِ دنیا را به روی خود ببندد و در پوچی زندگی کند. بدون گمان، تنهاگزینی و یا تنها شدن، می تواند انگیزه های گوناگونی داشته باشد . برای نمونه ( ز بسکه مردمک دیده دید مردم بد – دگر به مردمک دیده سوء ظن دارم – عارف قزوینی. ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم – اگر بر گل گذارم پا، ز زخم خار می ترسم – صائب.)

اما دشخوار ترین گونه ی تنهایی این است که فرد در میان گروهی خود را تنها برداشت کند (هرگز حدیث حاضر و غائب شنیده ای؟ – من در میان جمع و دلم جای دیگر است – دیوان الهی قمشه ای) و از نظر کتاب آسمانی ما – قرآن : (ای انسان ما شما را از زن و مرد آفریدیم و شما را شاخه شاخه و تبار تبار پابرجای ساختیم تا همدیگر را بشناسید و کرامندترین شما در نزد پروردگارتان، پرهیزگارترین شماست. و به درستی که ایزد، دانا و آگاه است. – برگردان نشانه ۱۲ از سوره حجرات)

همانندی ها: « با مردم زمانه صحبت از دور نکوست – خیام » ، « با مردم زمانه سلامی و السلام – تا گفته ای (ناگفته ای) غلام تو ام، می فروشدت؟» . «از خلق زمانه پا کشیدن خوش تر – در گوشه ی عزلت آرمیدن بهتر – ضیاء الدین کاشی» . «از این دیو مردم که دام و ددند – نهان شو که هم صحبتان بدند – نظامی» . «گر تو خواهی عزت دنیا و دین – عزلتی (گوشه گیری) از مردم دنیا گزین – شیخ بهایی» . «دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد – حافظ» . «با تن ها باش و تنها باش» . «گور جدا، خانه جدا»

۹ – « هوا بشکن کزو یاری نیاید که از بوزینه نجاری نیاید نظامی»

و « درودگری کار بوزینه نیست !»

۱۰ – « دانه ای در کشتگاه عشق بی رخصت مچین کز بهشت آدم به یک تقصیر بیرون می رود صائب »

همانندی : «هر کجا مَحرم شدی چشم از خیانت بازدار – ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود – پوریای ولی» و «چو واقف شدی محرم راز باش – که مُحرِم به یک نقطه مُجرم شود»

۱۱ از بی ادبی کسی به جایی نرسید (حقا که ادب، تاج سر مردان است)-صادق لاهوری:

این بیت به گونه های زیر نیز گفتار شده است : الف – از بی ادبی کسی به جایی نرسید – حقا که ادب وظیفه مردان است (؟) ب – مردان به ادب رسند جایی که رسند – کز بی ادبی کسی به جایی نرسید –(بابا افضل) پ- از بی ادبی کسی به جایی نرسید – دُرّی است ادب؛ به هر گدایی نرسید (فرهنگ به سنگ گران بهایی می ماند که هر کسی شایستگی اش را ندارد)

همانندی ها : الف – سررشته ملک پادشاهی ادب است – تاجی است که جز به پادشاهی نرسید (که پادشاهی به سرزمین و نیرومندی نیست ؛ بلکه کسی که دارای فرهنگ (ادب) است بر بالانشین دل ها پادشاهی
می کند ( به تخت صدارت نشستن چه حاصل؟ خوش آن دل که بر صدر دل ها نشیند) و کسی می تواند این دیهیم پادشاهی (ادب) را بر سر نهد که شایستگی پادشاهی بر سرزمین دل ها را داشته باشد.

ب – شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت – چشم دریده، ادب نگاه ندارد – حافظ

پ – آدمی زاده اگر بی ادب است آدم نیست – فرق در بین بنی آدم و حیوان ادب است – فصاحت تبریزی.

ت – چون سایه سر ز خاک ادب واکشیده ایم – از زیر پای ما نکشد کس گلیم ما – بیدل دهلوی.

ث – ما سجده بر سایه ی دیوار کنشتیم – از بی ادبان پرس حرمگاه صنم را – شیخ فیض

ج – تو ادب نفس بد اندیش کن – بی ادبان را به ادب خویش کن – امیر خسرو دهلوی.

چ – از خدا جوییم توفیق ادب – بی ادب محروم ماند از لطف رب – مولانا (کسی که از مهربانی یزدان
بی بهره می شود ، فرهنگ نیز از وی بازه می گیرد )

ح – لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان ؛ هرچه از ایشان در نگاه و نگرشم ناپسند آمد از گزاردن آن پرهیز کردم.

خ – بی ادب تنها نه خود را داشت خوار – بلکه آتش در همه آفاق زد – مولانا.

د – جان بر تن مرد بی ادب زندان است – هر کس که ادب ندارد او ، حیوان است.

ذ – گر با ادب و تمیز باشی – نزد همه کس عزیز باشی.

ر – ای نیاموخته ادب ز بدان – ادب آموز زین پس، از ملوان – سنایی.

ز – به سفر گر چه آب و دانه خوری – بی ادب سیلی زمانه خوری – اوحدی

و در پایان : ادب مرد ، به ز دولت اوست.

۱۲ گر بدی کرد چون به نیکی خفت (از پس مرده بد نباید گفت) نظامی.

و یا : «گر بد، ار نیک بود؛ روی نهفت – (از پس مرده، بد نشاید گفت) » و «گفته اند آن چنان که باید گفت – از پس مرده، بد نشاید گفت»

واژه ی «زشت یاد» (غیبت) به پنداره ی پشت سر کسی بدگویی کردن که در این زمینه سخن ها و بازگفت (حرف و حدیث) های گوناگون، بلکه پادواژه و در برابر (متضاد) گفته شده است. این گویه از نگرش آیینی و فراخویی بسیار زشت و ناپسند است. چه، انسانی که از وی به زشتی یاد می کنند ، زنده و یا بدرود زندگی گفته باشد؛ مسلمان باشد و یا نامسلمان ! گاه چنین انگاشته می شود که پنداره زشت یاد (غیبت) و پراکندگی باز گفت های کیشی که در زمینه زشت یاد وارد شده نگرنده بر کسان زنده است. و مردگان را در بر نمی گیرد. و زشت یاد کردن در زمینه مردگان بدون خرده گیری است و این در حالی است که این پنداشت، خود یک لغزش و کژی بزرگی است زیرا بر پایه بازگفت (روایت) های کیشی (دینی) پاس مرده مسلمان هم چون ارج زنده اوست. به باور نگارنده، زشت یاد در پی مرده ای، زشت تر و ناپسندتر از زشت یاد زندگان است – به ویژه اگر آن کس از نیکان بوده باشد (بزرگش نخوانند اهل خرد – که نام بزرگان به زشتی برد) چه نمی توان انسانی را پیدا کرد که به پنداره دیگران کمابیش بدون کژی ها و کاستی باشد. شدنی است که زندگان، زشت یاد خود را بشنوند و به پدافند از خویش برخیزند ولی مردگان هرگز توانمند به پدافند از خود نیستند.

افزون بر این، برای زشت یادکننده شدنی است که کسان زنده را ببیند و از آنان بخشش خواهی بخواهد اما این مورد در زمینه کسانی که دستشان از این گیتی کوتاه است هرگز شدنی نیست و سخن گفتن به بدی در پس سر مردگان مورد پذیرش کیش اسلام نبوده و گناه بزرگی است. به ویژه اگر با دشنام همراه باشد که خود گونه ای بدآموزی و بایسته روایش (توجیه) و درست انگاری نیست. با همه آنکه شاید بدی هایی نیز از رفتگان خود بدانیم گاه در برپایی نماز میت می گوییم «لا نعلم منه الاخیرا !» (از وی چیزی جز نیکی و نیکوکاری نمی دانیم) از این روی زیبنده نیست که پس از این گفته که بوی خوش بینی از آن به بویایی می رسد، سر سخن از بدی های انسان در گذشته باز شود. چون انسان لغزش ناپذیر (معصوم) نیست و خواه ناخواه در درازای زندگی انجام دهنده لغزش ها و کژی ها می شود. پس همگان در پرونده کردارها و گفتارهای خود، نیکی ها و بدی ها دارند. با این حال شایسته است پس از درگذشت آنان کردار نیک شان بازگو شود و از بدی هایشان سخن نرود (که در پایان این نوشتار برنوشتی نیز بر این گزاره «از بدی هایشان سخن نرود» نگاشته خواهد شد) زیرا شاید پروردگار وی را به انگیزه کنش ها و منش های نیکش آمرزیده باشد.

افزون بر اینکه بازماندگانش را بسیار آزرده می سازد و چنانکه پیشتر نگاشته شد، آن فرد مرده توان پدافند از خود و روایش (توجیه) را ندارد. پیامبر اسلام (ص) می فرمایند : «از نیکی های مردگان تان یاد کنید و از بدی هاشان چشم بپوشید – خوارترین مردم کسی است که مردم را خوار شمارد.» و باز به گفته همان پیامبر، کسی که پرده آزرم را از روی خود کنار می زند نمی توان کارهای ناپسندش را لاپوشانی کرد. بازگفت «مردگان خود را به نیکی یادکنید» بدین انگیزه نیست که بدی مردگان را جار زد بلکه نگرش این است که اگر رفتار نادرست کسی به انگیزه کژدیسی (انحراف) باشد باید به آن پرداخت و واکاوی کرد که صدالبته در مورد واکاوی نیز نباید از جاده داد و دادمند به جاده خاکی زد و پیش روگیری (رعایت) این نکته نیز مرده و زنده ندارد.

در پایان نباید پرونده کردار جنایت کاران بسته شود، بلکه همیشه گشاده و نبش گور گردد

——————————————————————————————————————————————————————————————.

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش هجدهم

«این نوشتار را به نوه ی نازنینم «هانا» جواهری  و همه نوه های نازنین پیشکش می دارم – تهران ۱۲/۱۱/۱۳۹۶»

۱ مکتبی صبر کن به هر سوزی ( از پی هر شبی ؛ بود روزی ):

پهنه های پرفراز و فرود تاریخ اسلام، شکیبایی و ایستادگی چشمگیر پیامبر اسلام و یاران راستین او در برابر دشواری های توان فرسا در مکه و مدینه مایه گرفته از رهنمودهای (پروردگار با شکیبایان است و یا به شکیبایان مژده بده ) آسمانی بوده است. مسلمانان با بردباری در برابر سخت ترین آسیب ها و سازش ناپذیری خود توانستند نهال نوپای پیامبر خدا (ص) را به درختی تناور دگرگون ساخته و در اوج ناباوری دشمن، شاخ و برگ این درخت پاک (شجره طیبه) را به خاور و باختر گیتی آن روز گسترش دهند. او توانست با پایداری و بردباری خود از مردمی نادان، بت پرست و واپس مانده و بی فرهنگ توده ای آگاه و بیدار پرورش دهد که بتواند استوانه های سترک اسلامی را برپا دارند.

۲ ( از پی گریه آخر خنده ای است ) مرد آخربین مبارک بنده ای است مولوی.

بیت بالا نمارش (اشاره) دارد به نشانه «اِن مع العسر یسری» (با دشواری آسانی است) Verily with every difficulty there is relief فرجام هر گریه ای خنده ای است و هرکس پیامدنگر باشد بنده فرخنده ای است. نیم بیت اول، خود معنی گسترده ای دارد. یکی اینکه زاری کردن بر کمبود و کاستی خود انگیزه ای می شود تا آدمی نگرنده باشد تا کاستی های خود را سامان دهی کند و به بیشینه دلخواه خود برسد و بی گمان این برآیند خوشایند است. از سویی دیگر چون چگونک و سرنوشت روزگار پایا نیست، چه بسا آنکه اکنون در آزار و تنگدستی است از آن جایگاه به در آید و به شور و شادی برسد و واژگونه، آنکه اینک روزگارش به کام است به خاک سیاه بنشیند.

از این روی حضرت علی (ع) می فرماید: از سرگذشت روزگار همین بس که دولتمندان به پلشتی دچار شوند و سیه روزان به دولت رسند.

همانندی ها : گریه امروز ما هم ارغوان خنده می آرد به بار . (فریدون مشیری) شادی آید ز پی غصه و خیر از پی شر (قاآنی) پس از دشواری آسانی است ناچار (سعدی) روزهای سپید است در شبان سیاه (سعدی). هر نشیبی را فرازی در پی است – هر سرازیری یک «سربالایی» هم دارد. همه دردی رسد آخر به درمان (باباطاهر) راحت پس اندوه است و شادی پس غم. پایان شب سیه سپید است (نظامی) روز روشن پس از شب تار است (نثاری) چله ی کوچک پشتش به بهار بند است. هر خزان را ز پی البته بهاری باشد (محمود میرزا قاجار) پیش دانا زمان شدت دی – قصه راحت بهار کند.

۳ آبی است آبرو که نیاید به جوی باز (از تشنگی بسوز (بمیر) و مریز آبروی خویش) صائب

در درازای زندگی انسان ها، ارزش هایی وجود دارد که هرگز نباید از دست داده شوند. ارزنده ترین این ارزش ها آبروی انسانی است که هرگاه از بین برود به پایه ی پایان زندگی در همبودگاه (جامعه) است. ورشکستگی مالی ناخوشایند و آزار دهنده است. اما پایه و مایه سرافکندگی نمی شود چون به هر روی می توان آن را بازنهش (جبران) کرد ولی اگر روزگاری نام نیک از دست برود بازیافتن آن بسیار دشوار است (در حفظ آبرو ز گهر باش سخت تر – کاین آب رفته ، باز نیاید به جوی خویش – صائب) آنان که در جایگاه ریا و خودنمایی هستند هرچند که در بیراهه گام بر می دارند، اما یکی از انگیزه های بنیادین آنها پایستن (اثبات) آبرومندی خویش نزد دیگران است و به انگیزه نگهداری آبرو است که کسان، بسیاری از گناهان شان را در پنهان انجام می دهند. هرچند که انسان ها به فرنود زندگی همبودین خود به همیاری با یکدیگر نیازمند هستند اما خواهش و درخواست بی جا و نابایسته به ویژه از کسانی که گنجایش بایا و نیازین را ندارند، هر آینه به پیامد افکندن ارج و آبروی انسانی شان است. (دست نیاز چون که کنی سوی کس دراز – پُل بسته ای که بگذری از آبروی خویش – صائب)

و در پایان هرچند که درباره واژه آبرو می توان بسیار نگاشت اما به یکی دو مورد از آموزه های دینی بسنده می شود. پیامبر اسلام در جایگاه دل سوزی و مهرورزی در بایسته آبرومندانی که از بد پیشامد روزگار آبروی خود را از دست داده اند فرموده است از زمره مواردی که باید مهرورزی و دل سوزی کرد درباره آبرومندان و گرانمایگانی است که آبرو و سرافرازی خود را از دست داده اند. در بها دادن کیش اسلام به آبرو و لگدمال نکردن آن همین اندازه بس که برای استوانش (اثبات) «زنا» چهار گواه برنهاده و این در حالی است که برای استوانش کشتن دو گواه خواسته است. و خداوند در کتاب آسمانی می فرماید «و کسانی که زنان پاکدامن را بدنام می کنند هرگاه برای استوانش داویده (مدعا) خود چهار گواه نیاورند هشتاد تازیانه بزنید و هرگز گواهی شان را نپذیرید چرا که آنان همان هرزه گانند – برگردان نشانه ۴ سوره نور).

حضرت پیامبر اکرم (ص) در بخشی از سخنرانی (discourse) خود در روز (حجت الوداع) ارزش و بایستگی جان و آبروی کسان را چنین گفتار می فرمایند : «ای مردم همان گونه که این روز (روزگار حج) در این شهر (مکه) بزرگوار است خون و آبروی شما نیز بزرگوار است. پروانه ریختن خون و آبروی یکدیگر را ندارید تا آن گاه که به دیار خدا بهره مند گردید»

همانندی ها : «آبرو گر شود گم، نمی شود پیدا – رهی معیری» ، «مریز آبروی خود برای نان کاین آب ، چو رفت نوبت دیگر به جو نمی آید – صائب» و «آبرو، آب جو نباید کرد.» و « آب رفته به جوی باز نمی گردد» «در عرض درد ریختن آبرو خطاست – گیرم ز ابر دست طبیبان دوا چکد – محتشم کاشانی» و «آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار – که به دیوان اعمال نامه سیاه آمده ایم – حافظ» . «ما آبروی خویش به گوهر نمی دهیم – بخل بجا به همت حاتم برابر است – صائب» . «برای لقمه ی نان آبروی خویش مبر – به رایگان مده آن گوهری که ارزان نیست – کربلایی» . «نماز عشق مرا آبرو از آن باشد – که قبله می کنم آغوش مهربان تو را – مهدی سهیلی»

۴ از تواضع بزرگوار شوی (از تکبر ذلیل و خوار شوی) سنایی.

حضرت محمد (ص) فرموده است: «فروتنی برانگیزنده بزرگی و شکوه فرد فروتن و خاکی می گردد ؛ پس فروتنی کنید تا اینکه پروردگار به شما شکوه دهد.» چون نیک بنگریم، اگر فروتنی داشته باشیم ویژگی های سودمند و خوشایند درونمان رویش و گرالش می کند و اگر «ابرخویشی» و بادبرتنی (غرور) داشته باشیم، خوشبختی از ما، دوری می گزیند. (دالایی لاما) جهان پهلوان «تختی» :آن گاه که گُرد و «یل» (قهرمان) گیتی شدم پی بردم که باید بیشتر خم شوم تا گردن آویز (مدال) گُردی را بر گردنم بیاویزند. بزرگی به جایگاه والا نیست؛ بزرگی در خور کسی است که از جایگاه و پایگاه (مقام) گریزان و بیزار است. گونه ای فروتنی نیز وجود دارد که به راستی چون پالتوی بر تن فرد خودپسند (متکبر) است. در زمینه خودپسندی و نیز فروتنی می توان به گزاره های زیر نگاهی داشت:

«سهل باشد گر کنند افتادگان، افتادگی – مهربانی و تواضع از بزرگان خوش نماست – ملامحسن فیض کاشانی» «گر همی خواهی قبول خاص عام – پیشه ی خود کن تواضع والسلام» – «دوست می سازد تواضع دشمن دیرینه را – خاکساری می کند جاروب گرد کینه را» . «با تواضع می توانی جان دشمن را گرفت – جز به شمشیر خمیده، خصم را گردن مزن – واعظ قزوینی» «باش همچون خاک ره خوار و ذلیل – زیر پای هر ضعیف و هر جلیل – محمد امیری لاهیجی» «از تواضع گرامی ات سازند – وز تکبر به خاکت اندازند – مکتبی شیرازی» «افتادگی آموز اگر طالب فیضی – هرگز نخورد آب زمینی که بلند است – پوریای ولی»

(Before honor is humility) فروتنی نردبان بزرگی است ؛ از تواضع بزرگوار شوی.

(Humility is a great ladder of highness) تواضع کند هوشمند گزین – نهد شاخ پر میوه سر بر زمین

(The most fruitful branch is nearest the ground) چو خواهی که در قدر والا رسی – ز شیب تواضع به بالا رسی

(The more noble the more humble) تکبر آفت عقل است؛ غرور، عقل را زایل می کند.

(Arrogance diminishes wisdom) راست شو تا به راستان برسی – خاک شو تا بر آستان برسی.

(Don`t ride the high horse) «ابرخویشی» (غرور) سرآغاز شکست است.

(Pride comes gone before a face) و «آبرو خواهی چو خاک افتاده باش – ابن یمین»

شوربختانه برخی از چامه سرایان گزافه گویی کرده فروتنی را با به خاک افتادن و پای بوسی کژی گرفته اند و از دست بوس که جای خود، میل به پابوس کرده اند. که: «تواضع بود با بزرگان ادب ولی با فرومایگان مسکنت – ابن یمین» و یا: «تواضع گرچه محمود (پسندیده) است و فضل بی کران دارد – نشاید کرد بیش از حد که هیبت (شکوه و بزرگی) را زیان دارد – سعدی» . پایان این جستار اینکه: همه ی تاریخ بشر چون ریزه ناچیزی در فراسوی (فضا) است و نخستین درس آن فروتنی است که باید از سال های پایین ترمز خودپسندی کشیده شود.

همانندی های بیشتر: «تواضع کن که یابی ارجمندی – فروتن شوی که یابی سربلندی» «تواضع سر رفعت افرازدت – تکبر به خاک اندر اندازدت – سعدی» «گر همی خواهی که بر بالای چشمت جا دهند – در تواضع همچو ابروی بتان پیوسته باش» «خاک شو تا گل بروید در وجودت رنگ رنگ» . «خاک پای همه شو تا که بیابی مقصود – نظامی» . «خودپسند، پسند خلق نیست» و «خودپسندی جان من برهان نادانی بود – حافظ» و فروتن باشید تا بسیار دوست داشته باشید (قابوسنامه) و «فروتن بود هر که دارد خرد- فردوسی»

۵ (از تو دشمن چون محبت دید یارت می شود) وز نکویی از تو بیند شرمسارت می شود (ذوقی تبریزی)

بدون گمان مهربانی نوا و دُر گرانبهایی است که نباید آن را ارزان از دست داد. چه از راه همین مهربانی است که می توان در دل دیگران رهیافت و دلنواز شد و برای خود پشتوانه ای به دست آورد.

«ز آتش ظلم ار بسوزانی دل مظلوم را – تیره تر از دود آتش روزگارت می شود» «گر کسی را خوار سازی تاکنی خود را عزیز – عاقبت آن خوار، خار رهگذارت می شود». بدین ترتیب نباید از مهربانی به دیگران دریغ ورزید بلکه باید باور داشت که آدمی را مهرها می پرورد. مولانا در چامه های زیر به نیکی؛ مهربانی (محبت) را به نگاره کشیده است:

«از محبت دُردها صافی شود – از محبت دَردها شافی (درمانگر) شود. از محبت خارها گل می شود – وز محبت سرکه ها مُل (گلابی و شراب) می شود. از محبت، دار (چوبه اعدام) تختی می شود – وز محبت، بار، بختی می شود. از محبت، سجن (زندان) گلشن می شود – وز محبت، دیو، حوری (پری) می شود. از محبت، نیش نوشی می شود – وز محبت، شیر، موشی می شود. از محبت، مرده، زنده می شود – وز محبت، شاه، بنده می شود. از محبت، سنگ روغن می شود – وز محبت، موم آهن می شود . از محبت، حزن شادی می شود – وز محبت، غول، هادی می شود.»

۶ (از چرخ بی مروت، حاجت روا نگردد) تا آبرو نریزی این آسیا نگردد- (غنی کشمیری)

۷ آدم از جهل تست در گوشه (آن چنان خرمن، این چنین خوشه) اوحدی

۸ گرچه فرسنگی بود بالای میدان ملوک (از حلب تا کاشغر، میدان سلطان سنجر است) امیر معزّی

همانندی: «آفتاب در مُلکش غروب نمی کند»

۹ چون خطایی از تو سر زد در پشیمانی گریز (کز خطا نادم نگردیدن خطای دیگر است) صائب

۱۰ نعل آلوده، گوهر آلاید (از خُم سرکه، سرکه پالاید) عنصری

کنش زشت انگیزه ناپاکی گوهر می شود؛ هم چنانکه از خمره ی سرکه ای، سرکه می تراود.

(از کوزه همان برون تراود که در اوست!) و عنصری افزوده است:

«هر کجا گوهری بدست ؛ بدلیست – بدگهر، نیک چون تواند زیست؟»

«بد، ز بدگوهران پدید آید – هر کسی آن کند، کزو زاید»

۱۱ (از خواب ، قیاس مرگ می باید کرد) هر چیز که هست ، ترک می باید کرد خواجه عبدالله انصاری.

جدای از همانندی و مانندگی رویه نگری (سطحی) میان خواب و مرگ هیچ سویه همانندی دیگری میان این دو وجود ندارد. به راستی، خواب را باید گام «تنکردشناسی» (فیزیولوژیک) پرکنشی به شمار آورد که شناسه های ویژه سازی دارد که آن را از کنونه (حالت) بیداری جدا می کند . یافته های به دست آمده در آزمایشگاه های خواب، گامه های گوناگون خواب را با بررسی خیزآب های مغزی بازشناخته (مشخص) کرده اند. در این آزمایشگاه دگرگونی های بدن در خواب مانند فشار خون، تپش، دمای بدن، پایداری ماهیچه ای، دم و بازدم مورد شناسایی قرار گرفته اند که بیان جزیی این یافته جستار دیگری را می خواهد.

از نگرگاه قرآن کریم و گفتار بزرگان دین به کوتاهی و فشردگی سخن، خواب و مرگ از یک گونه می باشند. ادبای خوش حال و هوای ما – چون مولانا – سخنان شیرین و دل چسب دارند: «نوم» (خواب) باشد چون اَخَ الموت (برادر مرگ) ای فلان – زین برادر آن برادر را بدان» و این بیت برگردان پیامبر اسلام (ص) است که به زبان ویژه و پر آرش (معنی) : «خواب برادر مرگ است» . صاحب قابوس نامه دارد که : «خفته و مرده در قیاس (سنجش analogy) یکی است».

همانندی خواب و مرگ سبب شد که بزرگان دین از این زمینه بهره جسته برای آگاهی کسان و بیداری انان از خواب ناآگاهی و خرگوشی بهره گرفته و به پرورش مینوی دگرگون سازند. بدین گونه که هر بار به خواب رفتن یعنی بدرود بازندگی و یادآوری روز رستاخیز.

۱۲ بیرون ز تو نیست، هر چه در عالم هست ( از خود «درخور» بطلب هرآنچه خواهی که تویی؟!)

این بیت که در یک چهار پاره بیان شده است به چامه سرایانی چون مولانا، بابا افضل کاشانی، شاه داعی، شیخ مجدالدین بغدادی (در کتاب نزهته القلوب) نسبت داده اند. بارها یادآور شده ایم که یک چامه به هر کس که نسبت داده شود نه اندکی از ارزش پنداره (Concept) می کاهد و نه بر ارزش آن می افزاید. در همه ی اندیشگاه های مینوی بر روی این نکته پافشاری بسیار شده است که انسان پاسخ همه ی پرسش های خود را در درون خود نهفته دارد. چرا که آدمی در درون خود دارنده همه خرد و فرزانشی که برای بهروزی خود بدان نیازمند است.

در آموزه های شناختی (عرفانی) هندی نیز بدین نکته نمارش (اشاره) شده است که راستینه در ژرفای کاتوزی (روحانی) آدمی نهفته است. حافظ و سعدی چنین فرموده اند: «سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد – آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد. گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود – طلب از گمشدگان لب دریا می کرد» و «سال ها در پی مقصود به جان گردیدیم – دوست (یار) در خانه و ما گرد جهان گردیدیم –سعدی» . چامه ای وابسته به مولا علی (ع) وجود دارد که برگردان آن چنین است: «ای انسان، داروی درد تو در درون خودت نهفته است و این در حالی است که تو نمی دانی دردت در نهاد خودت می باشد و نمی بینی. آیا گمان می کنی که تو جِرم ناچیز و کوچکی هستی در حالی که دنیای بزرگی در تو نهفته است. ای انسان، تو کتاب روشنی هستی که با بند واژه هایش هر پنهانی هویدا می شود.» در بیانی کوتاه، انسان رونوشت کوچک شده این جهان است که همه بزرگی های این جهان از آهنجیده (مجرد) تا آمیخته (مرکب) را در خود جای داده است و افزون بر کالبد گیتای (مادی) دارای جان و روان توانایی پیشرفت بسیار بالایی است. آن گاه که انسان از خواب عَرَضی (در برابر گوهر) بر می خیزد و چشم راستینه بین خویش را باز می گشاید همه هستی افشره را در خود می بیند

——————————————————————————————————————————————————————————————.

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش نوزدهم

۱ آب ار چه همه زلال خیزد (از خوردن پُر؛ ملال خیزد) نظامی گنجوی

هر چند که آب از سرچشمه؛ زلال ، روشن ، پاک و بدون آلاینده است اما زیاده نوشیدن همین آب، انگیزه آزردگی و سراسیمگی می شود. که ایمایی است به میانه روی؛ و زیاده روی نکردن. به همانندی های سروده نظامی در زمینه پندنامه به فررزند خود می توان نگرش داشت:

«با اینکه سخن به لطف آب است – کم گفتن هر سخن صواب است»

هر چند که سخن به روانی و دل نشینی و گوارایی آب است، اما کم گفتن و به اندازه در جای خود سخن گفتن کاری بس پسندیده و نیکوست.

«یک دسته گل دِماغ پرور – از خرمن صد گیاه بهتر» یک دسته گل خوش بوی مشام نواز و جان پرور، از انبوه گل و گیاهان (گلستان) بدون بو و یا، بوی بد بسی ارزنده تر است. (بماند که همه ی گیاهان و گل جدای از خوش بو و یا بدبویی خود سودمند و ارزش درمانی دارند.

«کم گوی و گزیده گوی چون دُر – تا زاندک تو جهان شود پُر»

اندک سخن گفتن، سخن با اندیشه گفتن و گزیده گفتن همانند مروارید کمیاب و باارزش بوده و درگیتی دست به دست می گردد و زبانزد می شود.

«لاف از سخن چو دُر توان زد – آن خشت بود که پُر توان زد»

سخن کوتاه ارزشمند و چون داشتن دُرمایه بالش است اما زیاده گویی و بیهوده گویی چون گِل خشک بی ارزش است.

۲ فرزند عزیز نور دیده (از دبّه کسی ضرر ندیده !؟)

مراد از دبه در این بیت یعنی، از پیمان خود، سر باز زدن و یکی از معناهای دیگر دبه، آوند (ظرف) برای روغن است.

۳ (از دست دوست ، هرچه ستانی شکر بود) وز دست غیر دوست «تبرزد» تبر بود سعدی

«تبرزد» (طبرزد) یا تبرزه، گونه ای نبات، شکرسرخ و یا نمک بلورین است که از شدت سختی آن را با تبر بشکنند. در این بیت سعدی می خواهد بگوید اگر از دست غیر دوست نبات نیز دریافت کنی ، این نبات شیرین پنداری مانند تبر شکننده است.

۴ (از دست و پا زدن ها کاری نمی گشاید) پا بر نیاید از گِل، دستم به سر همان است کلیم کاشانی

با کارهای بیهوده راه به جایی نمی توان برد؛ همچنان در گل و لای دست و پا می زنیم و دست به سر می شویم.

۵ خون دلم از دیده روان است از آنک (از دل برود هر آنچه از دیده برفت) امیرمعزی

بیت پیش تر چنین است: «تا از برم آن یار پسندیده برفت – آرام و قرار از دل شوریده برفت»

همانندی ها: «هرچه از دیده دور؛ از دل دور» . «همه مهری ز نادیدن بکاهد – اگر دیده نبیند؛ دل نخواهد» (ویس و رامین) «محبت در چشم است»

۶ میخانه نشینیم نه از باده پرستی است (از دل نتوان کرد برون عشق وطن را) کلیم کاشی.

۷ نیست جز دندان شکستن چاره ی کج بحث را (از دم عقرب گره نتوان گشود الا به سنگ؟)

نگرش از «کج بحث» یعنی کسی که در گفتمان ها یاوه می گوید و راه نادرست می رود. صائب در این زمینه چنین سروده است: «مُهر خاموشی حصاری شد ز کج بختان مرا – ماهی لب بسته را اندیشه از قلاب نیست» و یا در جای دیگر : «نیست درمان مردم کج بحث را – ماهی لب بسته، خون دل کند قلاب را – صائب»

۸ جور سگ کوی تو نگویم به رقیبان (از دوست به دشمن نتوان برد شکایت) کمال خجندی

۹ با این همه راضیم به دشنام از تو (از دوست چه دشنام و چه نفرین، چه دعا) فخرالدین عراقی

۱۰ گویش چه گفت ؟ گفتا: گر خواهی ار برانی (از دوست یک اشارت؛ از ما به سر دویدن) ابن یمین فریومدی

سلمان ساوجی نیز همین درونمایه را در دوبیتی زیر گنجانده است:

«دیشب خیال رویت با آب دیده می گفت – بیرون شتاب تا من بتوانم آرمیدن . اشک از سر ارادت بر رخ دوید و گفتا – (از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن)

و یا : «موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت – از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن – همام الدین تبریزی»

«ابواسحاق اطعمه» شیرازی این مصراع را نیز نقیضه (نوشتاری که به انگیزه رویارویی یا رد نوشته ای دیگر به وجود آید) آورده است: «با مغز کلّه گفتم ای قوت دل من – زین پرده هات به حکمت خواهم برون کشیدن. مغز از سر ارادت گردن نهاد و گفتا – از دوست یک اشارت، از ما به سر دویدن» و یا عبید زاکانی نیز که دستی دراز در نقیضه سازی دارد دست از سر این مصراع بر نداشته است . . . ؟ و باز سلمان ساوجی از شاعران پایه سده هشتم است گفته : (ما چون قلم نخواهیم از دوست سر کشیدن – از دوست به یک اشارات، وز ما به سر دویدن) در کاربرد همگان این زبانزد به گونه (از تو به یک اشارت، از ما به سر دویدن) روایت شده است.

همانندی: «از دوست پیامی و ز ما تسلیمی – خاکی مشهدی»

۱۱ در کرم آویز و رها کن لجاج (از ده ویران که ستاند خراج؟) نظامی

همانندی ها: «از دیه (روستا) خراج نتوان خواست – سمک عیّار» «مِلک ویران گشته را اندیشه ی تاراج نیست – کاتبی»

۱۲ (از ریش و پوستین نشود خواجه کدخدای) بُز نیز ریش دارد و سگ نیز پوستین ؟

همانندی: «ملایی به عبا و دستار نیست»

۱۳ راستی خویش نهان کس نکرد (از سخن راست، زیان کس نکرد) نظامی

در چامه های ایستاری (سنتی) کمتر چامه سرایی یافت می شود که از گفتار راست به نیکی یاد نکرده باشد. هرچند ؛ گاهی چامه سرای، راستگویی را به انگیزه آفتابی نمودن رازها ناپسند می داند.

۱۴ خلق گفتند این سلیمان بی صفاست –<