( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و دوم

۱ ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم (همدم) (الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم) سعدی

۲ از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش (اندرین دیر کهن کار سبکباران خوش است) حافظ

شاید حضرت حافظ در سرایش بیت بالا، نگرشش از سوسن آزاد (از گونه ی سوسن سفید) مرشد و مراد پیر (پیر طریقت) و یا در کارآزمای شخصی و نیز بر پایه ی «هلک المُثقلون و نجی المخفّفون» (هلاک شدند کسانی که در دنیا داری ؛ خود و دنیای خویش را گران کردند ؛ و رهایی یافتند آنهایی که بهره خود را از گیتی سبک و کم برداشتند). از سویی، سوسن سپیدی که چون سرو، در همه ی سال سبز است و نیز بری نداشته، شاخه های آن واژگونه شاخه های درختان میوه دار فروافتاده نبوده ؛ چون سرو، آزاد و سبکبار است و برگ هایش نوک تیز و مانند زبان هستند؛ حافظ با این دو پرتور (عکس) یاده ای (ذهنی) می خواهد بگوید که سوسن با زبان آزادگی اش به من گفته است که در این گیتای کهن؛ فرجام کسانی که بستگی و بار کمتری داشته و چندان در ژرفای دریای آرمان های گیتایی (دنیایی) در نیفتاده اند زودتر به کرانه و سرمنزل آزادی خود می رسند و به کوته سخن، حافظ انسان های سبک بار و وارسته از گیتا را آزاده می داند.

( به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری ؟!  – جواب داد که آزادگان تهی دستند ! – سعدی)

۳ گرچه خوبی؛ به سوی زشت به خواری منگر (اندرین مُلک چو طاووی به کار است مگس) سنایی

همانندی ها : نام و ناموس ملک را مگس، همچو طاووس به کار آید. (مرزبان نامه)

«که هر چیزی به جای خوییش نیکوست»  ؛  «مار ار چه به خاصیت نه نکوست !»

پاسبان ، درخت صندل (چوب خوشبو) اوست . سنایی

حکیم سنایی می خواهد بگوید که اساساً همه ی تنابندگان در چرخه ی زیستگاه به گونه ای سودمند هستند. سهراب سپهری چنین سروده است : «و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد – و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون . و بدانیم اگر «کرم» نبود، زندگی چیزی کم داشت. و اگر خنج (بوم، چنگال جانور) نبود، لطمه می خورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما ، در پی چیزی می گشت.»

و در پایان؛ بیتی جدا برای طاووس خودپسند و خودپرست: «طاووس را به نقش و نگاری که هست، خلق – تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش» – سعدی

و نیز برای مگس: طوطیان در شکرستان کامرانی می کنند – وز تحسّر دست بر سر می زند مسکین مگس – حافظ

۴ در قهقه ی کبک دوصد چنگل (چنگال) «باز» است (اندر پس هر خنده، دوصد گریه مهیاست)-؟؟

همانندی ها : «هست پایان هر بهار؛ خزان» (نصرت الله نوحیان) – «از پس هر مبارکی شومی است» – «شادی بی غم در این بازار نیست» (مولوی) – «هر نشاطی را ملالی در پی است» – «احوال عالم چنین است. اگر یکی را دو روز شاد کند، آخر می گریاند !» (سمک عیار) – «خیّاط روزگار به بالای هیچ کس- پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد» (خاقانی) – «که خندید روزی؟ که نگریست زار؟» (اسدی) – «یک روز که خندید که سالی نگریست؟» (مرزبان نامه) – «هر که خندید ؛ بیش، بیش گریست» – «هر که عروسی رفت، عزا هم می رود» – «کدام باد بهاری وزید در آفاق – که باز در عقبش نکبت خزانی نیست؟» (سعدی) – و باز هم از حافظ : «دیدی آن قهقه ی کبک خرامان حافظ – که ز سرپنجه ی شاهین قضا غافل بود؟»

۵ دُر شاهی و دُر هنر خردآموز توست (اندر جهان به از خرد آموزگار نیست) مفری

همانندی ها : «خرد بر همه نیکویی ها سر است – تو چیزی مدان کز خرد برتر است» فردوسی «خرد مرد را خلعت ایزدی است» فردوسی

خردگرایی فردوسی نیازمند به جستاری جداگانه است و در این کوته می توان گفت که نگرش به خرد در نزد فردوسی آنچنان جایگاه والایی دارد که وی بی درنگ در پی ستایش پروردگار ؛ شاهنامه را با ستایش خرد آغاز می کند که : «به نام خداوند جان و خرد – کزین برتر، اندیشه بر نگذرد»

۶ (اندر جهان چو بی هنری عیب و عار نیست) با فخر و با هنر زی و بی عیب و عار باش.            فخر از هنر نمای و به اهل هنر گرای وز عیب و عار بی هنری برکنار باش. سوزنی سمرقندی.

همانندی ها : «دست بی هنر کفچه (کفگیر) گدایی است» ،  «روندگان طریقت به نیم جو نخرند – قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است» – حافظ

و در پایان؛ گفتاری از شیخ اجل سعدی: «هنر؛ چشمه ی زاینده است و دولت پاینده، اگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نقش خود ، دولت است ؛ هرجا که رود قدر بیند و بر صدر نشیند و بی هنر، لقمه چیند و سختی بیند»

۷ اندک اندک شود به هم بسیار (دانه دانه است غله در انبار) سعدی.

همانندی ها : «قطره قطره جمع گردد وآنگهی دریا شود» و نیز «اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی»- سعدی.

۸ سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس (اندوه دل سوختگان، سوخته داند) سعدی

همانندی ها : «رنج همدرد که داند؟ همدرد» (جامی) – «بیا سوته دلان گرد هم آییم – که قدر سوته دل دل سوته داند» (بابا طاهر) و «تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی» (سعدی)

۹ این خو، تو از آن گرفته ای، ای سرهنگ (انگور ز انگور همی گیرد رنگ) فرخی سیستانی

۱۰ آزار دل عاشق مسکین چه کنی ؟ – (او را چه زنی که روزگارش زده است؟) داعی

همانندی ها : «سر کچل شکستن کاری ندارد» . «زده را نتوان زد» . «انگشت بریده را نمک نمی زنند» . «مردی نبود فتاده را پای زدن» (پوریای ولی) . «اگر دست افتاده را بگیری، مردی» . «مروّت نباشد برافتاده را زور !» (سعدی)

آیین اسلام برای رفتار با بیمار آموزه هایی دارد که بسیار ارزنده است. از زمره اینکه کسی را که در بستر بیماری است نباید خشمگین ساخته، او را در تنگنای آیین های همبودین (اجتماعی) نگه داشت. در بیمارستان؛ خودخواهی ها و سرکشی ها فرو می نشیند. روان بیمار، درنگ می یابد تا زندگی را از زاویه درد و رنج کارآزمای کند. دل بیمار، پروانه می دهد تا کبوتران پندآموز آسوده تر بر دامانش بنشینند و خرد به ییلاق اندیشه رود. پرستار که دمساز تنهایی ها، رنج ها و دگرگونی های روانی بیمار است باید در این دم های کمیاب دست ناتوان بیمار را بگیرد و در برگشتن به خویشتن خویش یاری رسانده، در ژرفای روان وامانده بیمار رهیافت کرده و دانه های مهر را در جانش فرو نشاند. در یک گزاره کوتاه، تنها سایه ی مهر پرستار است که بیمار را در گذرگاه پرفراز و نشیب بیماری توان می بخشد. پرستار بیمار، بند واژه ای است از سخن پروردگار و پرتوی است از گیتای فرشتگان پرشکوه و تابشی از زیبایی انسان و . . . .

۱۱ ما بدین دون همتی چون با مسیحا دم زنیم (او سخن از آسمان می گوید و ما از زمین) -سلیم تهرانی

۱۲ (اول اندیشه ؛ وانگهی گفتار) پای بست آمدست و پس، دیوار سعدی

سعدی برای راهنمایی کسانی که به تازگی بر جاده سخن گام نهاده اند نمونه ی چشم گیر و دل چسبی
می آورد و سخن را به «دیوار» ؛ اندیشه را به «پی دیوار» (پای بست) مانندسازی می کند.

همانندی ها : «مزن بی تأمل به گفتار دم» و «نخست اندیشه کن و آنگاه گفتار» و «بیندیش و آنگه برآور نفس» و «اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی که چرا گفتم» . «نباید سخن گفت ناساخته» (همه از سعدی است) «حرف را باید هفت بار در دهان چرخاند» و «حرف را باید هفت بار قورت داد» و «آدم باید شتر گلو باشد».

عطار نیز در «پندنامه» خود چنین دارد: «هر که بی اندیشه گفتارش بود ، پس ندامت های بسیارش بود. تا نگفتی می توانی گفتنش – چون بگفتی کی توان بنهفتنش؟»

۱۳ زود، بِه کردم من بی صبر داغ خویش را (اول شب می کُشد مفلس چراغ خویش را) – صادق لاهوری

۱۴ ما ز آغاز وز انجام جهان بی خبریم (اول و آخر این کهنه کتاب افتادست) ابوطالب کلیم کاشانی .  نگرش از «کهنه کتاب» کتابی بازمانده از روزگار کهن است.

۱۵ نقد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد (ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد) حافظ

حافظ در این بیت از ریا و دورویی صوفی می گوید که صوفی در بامداد از یادآوری (ذکر) و نیایش پگاهی و سپیده دمی از خود سرمستی نشان می دهد و وجدنمایی (تواجد) می کند. اما شامگاهان از باده ی انگوری سرمست می شود و در جای دیگر چنین گفته: (صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست – باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد). حافظ می خواهد بگوید که نیرنگ نمایان و آشکار دیگران را مخورید که ردای ریای پشمینه پوش (صوفی) نمی تواند پاک کننده گناهان وی باشد! اگر پشمینه پوش ردای (خرقه) خود را به این نگرش بر تن کرده که ردا همچون پالاینده (صافی، filter) کنش خواهد کرد و او روز به روز پرهیزگارتر خواهد بود، سخت در لغزش است. چه ؛ ردا پالایشگر نیست. پالاینده ی راستین همانا دل؛ سهش ها و مهربانی های آدمی است و نه این رخت و تن پوش . چه اساساً این ردای ریا، خود انگیزه گناه است چرا که دستاویز دستان و نیرنگ دیگران است و چون ابزار ریاکاری است بنابراین چه بسا خرقه هایی که سزاوار در آتش افکندن هستند (آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت – حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو! ) و اما برنوشتی بیشتر بر بیت بالا:

الف یکی از معناهای «نقد» زر و سکه و هرچیزی است که با آن داد و ستد کنند. اما نقدینگی صوفی چه می تواند باشد؟ نقدینگی صوفی زر و سکه و «درهم» و دینار نیست. او با ابزار دیگری سودا و درآمدزایی می کند. نمایش می دهد و کمبودها و پلشتی هایش را نیز با آن لاپوشانی می کند ؛ پنداری که همه ی پشتوانه ، آبرو، آیین و باور داشتش همین ردای پشمینه اش می باشد که بر سر و دوشش انداخته اگر این ردای ریا را از او بگیرند گویی که جانش می رود چرا که همه سرمایه و سود صوفی همان ردای اوست چه؛ او بدون خرقه، آبرو باخته است و از این اندوه، همچون خدا بیزار است (خدا ز آن خرقه بیزار است صد بار – که صد بُت باشدش در آستینی !) اگر کسی ریگی به کفش نداشته باشد چه نیازی به خرقه و پشمینه پوشی دارد؟ مگر بدون خرقه پوشی؛ راستی و درستی، پاک اندیشی و پرهیزگاری شدنی نیست؟ راهنمایی ، دلجویی و گرهگشایی از دشواری های دیگران، زدودن سرشک از دیدگان و شاد کردن دل همگان، نیکی و نیکوکاری، دلباختگی و دلبردگی را نیاز به رخت و پوشاک ویژه و انگشت نمای نخ نماست؟ مرز انسان بودن بسی فراتر از مرز و بوم، کیش و آیین، ملّی گرایی و تیره گرایی است؟ که بی گمان پاسخ این پرسش، «نه!» پابرجاست.

ب صوفی: به رهروان راه سلوک (تصوف) صوفی گفته می شود. واژه ی «صوفی» را برگرفته از ریشه های گوناگون می دانند از زمره:       ۱ – از صوف (پشم) به انگیزه پشمینه پوشی       ۲ – از صفا (پاکی)                ۳- از سوفیای یونانی به معنای حکمت              ۴ – از صفّه و اصحاب صفه (فرهنگ اشعار حافظ چاپ اول ص ۳۰۳ – ۳۵۴)

صوفی، عارف (دانا و شناسنده mystic) و درویش کمابیش هم نویسه و هم چم (مترادف synonym) هستند. حافظ از درویشان به نیکی یاد می کند (در این سودا اگر سودی است با درویش خرسند است) از عارف نیز که همان صوفی راستین است به نیکی یاد می نماید که او چهره و رفتار رندانه ای دارد. (سّر خدا که عارف سالک به کس نه گفت – در حیرتم که باده فروش از کجا شنید ؟!) و تنها یکبار برای عارف بار منفی و هم ارز با صوفی به کار برده است. (عکس روی تو چو در آیینه جام افتاد – عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد)و این در حالی است که از صوفی (پشمینه پوش، خرقه پوش و دلق پوش) هماره به بدی یاد می کند چرا که صوفیان زمان؛ بیشتر مردان خدا و روندگان «طریقت حقیقت» و یا «حقیقت طریقت» (راستینه ی روش ؛ روش راستینه) نبودند. بیشتر پشمینه پوشان ، تندخویانی بودند که از شیدایی و والایی بویی نبرده و از چاشنی نچشیده، نواله دودلی (لقمه ی شبهه) می خوردند و پریشان می گویند و پریشان می بافند و از سرای زیستگاه بیرون نمی رفتند. (صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد – بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد. بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه – زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد.  ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم – زآنچ آستین کوته و دست در راز کرد). که نگرش از بیضه (تخم مرغ) در کلاه شکستن بازی چرخ نمارشی است به بی آبرویی و رسوا شدن. آستین کوته نمارشی است به خرقه ی صوفیان که آن را کوتاه نگه می داشتند و دست دراز نیز یعنی تجاوزگری که کران و سزای (حد و حق) خود را نمی شناسد.

پ غش / بی غش : «غَش» در پارسی به معنای شیله و پیله و غِش در تازی به معنای تزویر است (ز آن شرب ناب بی غش ده که اندر صومعه – صوفی صافی به بوی جرعه ای غش می کند – سلمان)

ت خرقه ی مستوجب آتش: در این زمینه دیدگاه ها گوناگون است. اما خرقه سوزی از نشانه ها و ابزارهای رندی است. از آنجا که حافظ خرقه اش را ریایی شمارد و آن را بایسته به آتش کشیدن دانسته می داند؛ دارای شکرانه است و سوزاندنش ترک «اولی» (انجام دادن کاری شایسته و انجام ندادن کاری شایسته تر) و ناسازگار با آیین طریقت.

ث بین صوفی و صافی جناس شبه اشتقاق (جناسی که همه و یا بیشتر واج ها (حروف) یک واژه در واژه ای دیگر یافت شود اما هر دو به یک ریشه باز نگردد) و بین صافی و صفا، جناس اشتقاق است (جناسی که پایه های آن در برخی از واج ها میانوندند (مشترکند)) مانند: «نقد صوفی نه همان صافی بی غش باشد» . « چون صوفیان صومعه دار از صفا رود» . «یکی پیمانه خورده از می صاف – شده زان صوفی صافی ز او صاف – گلشن راز» سعدی گوید:

«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی – صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی» خواجو گوید: «صفا ز باده ی صافی طلب که صوفی را – به جای جامه ی صوف ار صفا بود غم نیست» و عبید زاکانی گفته است:

«صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست؟ – آنکه با باده ی صافیش صفایی باشد»

۱۶ رنج بیماری تو گنج زر آورد ثمر (ای بسا درد که باشد به حقیقت درمان) قاضی شریف.

همانندی ها: «شاید که چو وابینی خیر تو در آن باشد – حافظ» . «بسا مراد که در ضمن نامرادی هاست» . «هرچه بر تو آن کراهیّت بود – چون حقیقت بنگری رحمت بود – مولوی» . «بسیار دردمندی بُود که به تندرستی رساند – مرزبان نامه» . «بس قفل چو بنگری کلید است – نظامی» و باز هم نظامی: «ای بسا رنج ها که رنج نمود ؛ رنج پنداشتند و راحت بود»

۱۷ خیره گستاخانه هر جا دم نمی شاید زدن (ای بسا نخل جسارت کو خسارت بار داد)قاآنی

۱۸ شد مشتبه ز کعبه به میخانه راه ما (ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما) یغمای جندقی

همانندی:  «این خطا از صد صواب اولی تر است» نظامی

۱۹ مردی گمان مبر که به سر پنجه است و زور کتف با نفس اگر برآیی دانم که شاطری (چابک) . با شیر مردیت سگ ابلیس صید کرد (ای بی هنر بمیر که از گربه کمتری) سعدی


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و سوم

این نوشتار به استاد عباس عظیمی پیشکش می شود.

۱ با کس مگو که چاره کند درد عشق را (ای خواجه گر طبیب نباشد حبیب هست) کمال خجندی

۲ (ای خوشا آن کس که زن ناکرده است) وآنکه زن دارد غلام و برده است. شیخ بهایی

همانندی ها : «آدم بی زن، پادشاه بی غم» ، «زن نداری غم نداری» ، «باشد عزبی (بی زنی) مایه ی راحت به جهان» ، «قربان بی زنی که یک نان تنها بزنی!» ، «خوش است بی عیالی و کلید در دست خود داشتن» – (احیاء العلوم)

۳ دلم از قیل و قال، گشته ملول (ای خوشا خرقه و خوشا کشکول) شیخ بهایی

کشکول : آوندی (ظرفی) کوچک و ساخته شده از فلز، سفال و یا از پوست میوه ای همسان نارگیل که دروییشان و صوفیان به دست گرفته و یا اینکه با زنجیری به شانه خود می آویزند (کشیدن به دوش) که گاه ابزار گدایی دراویش است. کشکول جنبه های مینوی و کاتوزی (روحانی) به خود گرفته و برجسته ترین نشانی شناسایی درویشان است. کشکول ظهیرالدوله و کشکول شاه نعمت الله ولی از کشکول های سرشناس بوده است.

کشکول – به ویژه در زمان صفویه و قاجاریه نمارش و نماد صوفیان بوده، مردم از راه نگهداری کشکول در خانه هایشان، دلبستگی خود را به تصوّف نشان می داده اند. ناگفته نماند که ورای آنچه نگاشته شد، کشکول به کتابی جُنگ مانند نیز گفته می شود که در آن چامه ها و دیپ (نثر) های بزرگان گردآوری می گردد.

همانندی ها : «خوش فرش بوریایی و گدایی و خواب امن» (حافظ) . «از حریر (ابریشم وپرنیان) و سمور بیزارم – باز میل قلندری (درویشی) دارم» (شیخ بهایی)

۴ بوستان از دوستان خوش تر کنون (ای خوشا با دوستان در بوستان) مسعود سعد سلمان

۵ تن اگر بیمار شد بر سر میاریدم طبیب (ای عزیزان کار تن سهل است فکر دل کنید) جامی

۶ (ای فغان از یار ناجنس ای فغان) همنشین نیک جویید ای مهان – مولوی

چنانچه جوانی در گزینش میانِ «تنهایی» و دوست، دودل باشد بی گمان و به فرموده حضرت رسول اکرم (ص) تنهایی گزینه بهتری خواهد بود و نیز حضرت علی (ع) فرموده اند که از همنشینی با همراه بد بپرهیز، چه او تو را نابسامان و خود را نیز به نابودی می کشاند.

درزندگی با کنار رفتن پرده ها، انسان در می یابد کسانی که در پیدا دوستش بوده اند به راستی در پنهان دشمن و زنجیری بر دست و پای او بوده اند. و این در حالی است که او از دریافت زمینه ناآگاه بوده است. بی گمان یکی از انگیزه های سازنده منش فردی و همبودی انسان پس از خودباوری او ردپای دوستان است که در گفتار و رفتارش کارایی بسیار دارند. چرا که آدمی بیشترین اندیشه ها و فروزه های خود را از همنشینان و دوستان خود فرا می گیرد. پس نمی توان کارای دوستان را ندیده گرفت که «تو اول بگو با کیان زیستی، پس آنگه بگویم که تو کیستی؟» خداوند نیز پیامبران خود را از دوستی و هم نشینی با کژدیسه و کژروان برکنار خواسته است.

همانندی ها : نخست موعظه پیر صحبت این حرف است – که از مصاحب (همدم) ناجنس احتراز کنید – حافظ .  – با مردم زشت نام همراه مباش – کز صحبت دیگران سیاهی خیزد – سعدی .  با بدان کم نشین که بد مانی – خو پذیر است نفس انسانی . زینهار از قرین بد زنهار – و قنا ربنا عذاب النار. (ما را از شکنجه و آزار آذر دوزخ نگاهدار) – سعدی.

کوتاه شده «زینهار» ، «زنهار» است که به معنای آگاهی دادن از ناگواری (خطر) است و به گونه ای به آوا درآوردن زنگ ناگواری ؛ و هشیار بودن. به معنای پناه دادن نیز می باشد. در قابوسنامه آمده است که «زینهار دار نباید زینهار خوار باشد» یعنی سپرده دار نباید سپرده خوار باشد که به کنایه معنای حرامخوار نیز دارد. مسعود سعد سلمان، در یک بیت، معناهای گوناگون «زینهار» را به کار برده است: «مگذار زینهار! چو در زینهار توست – جان مرا این فلک زینهار خوار!»؛ «قنا» در برگیرنده «قِ» فعل امر از «وقی، یقی» نگاهدار و «نا» که ضمیر متکلم مع الغیر (ما را ) می باشد.

۷ راستی کردند و فرمودند مردان خدای (ای فقیه! اول نصیحت گوی؛ نفس خویش را)- سعدی.

همانندی ها : «خود را فضیحت ؛ دیگران را نصیحت» . «رطب خورده منع رطب چون کند؟» . «کور خود مباش و بینای مردم!» . «محتسب که خود سیه مست است ؛ مست را چگونه گیرد؟» . «ترک دنیا به مردم آموزند، خویشتن سیم و غله اندوزند !» و «پندم چه دهی؟ نخست خود را – محکم کمری ز پند دربند ! – ناصرخسرو»

۸ (ای مگس! عرصه ی (حضرت) سیمرغ نه جولانگه توست عِرض (آبرو) خود می بری و زحمت ما میداری حافظ.

همانندی : «پشه کی جولان کند جایی که باد صَرصر(تند) است. معزّی

امروزه این بیت خواجه شمس الدین هنگامی کاربرد دارد که گاه، مگس خان افغانی، ملامگس تبریزی و جز اینهای بی مایه و کم ارج بخواهند در پیشگاه بزرگان نمایانی وجود کنند. معنای بیت برای همگان بسیار روشن است. ای مگس (دشمن) پهنه و پیشگاه سیمرغ (دلدار) جای پرزنی تو نمی باشد . تو با این جولانت آبروی خود را ریخته و ما را به رنجه و دردسر می اندازی ! واژه ی «حضرت» نه به معنا و کاربرد امروزین بلکه به معنای بارگاه بوده و مردم روامند (معمولی) نمی توانستند شاهان را ببینند بلکه از پشت پرده بار می یافته اند و حضرت با حضور نیز هم خانواده است. از سویی واژه ی عرصه (پهنه) گستردگی گرداگرد خانه ی سیمرغ؛ و چشم و هم چشمی مگس با او را در یاده، یادآور می شود و زیباتر است. به هر روی هر دو واژه «عرصه» و «حضرت» به کار رفته است.

شاید از نگرش سرگرمی، نگارش دو رخداد تهی از پسند نباشد. یکی اینکه نگاشته شده است که محمود افغان؛ «مگس خان» – یکی از خویشاوندان خود را- به فرمانداری شیراز می گمارد. مگس خان بر پایه خشک اندیشی و ستیهندگی آیینی خود هنگام گذار از کنار آرامگاه حافظ، اراده می کند تا آنرا ویران کند. گروهی وی را از این کنش برکنار می دارند. سرانجام به دیوان حافظ بازگشت و تفأل می گیرند . این بیت می آید که: «ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست – عرض خود می بری و زحمت ما میداری» و سرانجام «مگس خان» به خود آمده و از روان حافظ خواستار بخشش می شود.

دیگری اینکه ملّا سید عبدالله تبریزی که به انگیزه گرانجان بودن و پیگیر کنش های زشت بودن پرآوازه خود به «ملامگس» زبانزد بوده نیز به دستاویز اینکه حافظ رند است و بی بند و بار،ناشیعه؛ بیتی از یزید را (الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها . . . ) را در چامه خود آورده، خشک سران و پی ورزان نیز دنباله رو ملامگس ها بوده اند. او پایمردانه از شاه اسماعیل صفوی خواستار ویران سازی آرامگاه لسان الغیب می شود و این بار نیز چاره کار در تفأل ! این بیت در پاسخ می آید که : «قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ – که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت !» اما ملامگس بر خواسته ی خود پای می فشارد و شاه اسماعیل نیز رام به خواسته ملامگس ! و بار دیگر دست به کار تفأل! و جویای دیدگاه خود حافظ و به گونه ای سرگرمی که آنچه برجسته است، اندیشه و کنش هرکس در درازنای زندگی و یادمانی است که از خود برجای گذاشته و نه سازه ویا کارزار با مشتی استخوان در زیر خاک! و به کارگیری ابزارهای ویرانی چون بیل و کلنگ . این بار نیز پدیدار شدن بیت: «ای مگس . . . » که ملا مگس پاسخی در خور می بیند و مشتی کوبنده بر دهان یاوه گوی خود دریافت می کند که اگر مواردی چون تفأل را کنار بگذاریم و به آن چنگ نیاویزیم؛ سعدی؛ سعدی است ؛ فردوسی، فردوسی و حافظ نیز حافظ. حافظی که «گوته» و «نیچه» به بزرگداریش کلاه از سر برداشته و از گوشه و کناره های گیتی به خواستاری و شور دیدارش دشواری نورد را بر خود هموار می سازند.

پرونده سازی با برگه یزیدی علیه حافظ خراباتی و رند:

از اینکه یزید بن معاویه – جانشین دوم اموی چون بسیاری از تازیان چامه می سروده جای گپ و گفت و درنگی نیست از زمره : «لَعبت هاشم بالملک فلا – خبر جاء ولا وحی نزل» (تبار بنی هاشم پادشاهی و فرمانروایی را به بازیچه گرفتند – نه پیامی بوده و نه هم پیام غیبی) آنگاه که دربندان شام در برابر یزید، و او سرمست از باده پیروزی و شادی بوده چنین می سراید که : «قد قتلنا القرم من ساداتهم و عدلناه به بدرا فاعتدل !» (ما بزرگان اینها را به جای کشتگانمان در جنگ بدر کشتیم که سر به سر شد و ترازمندی برقرار گردید )

ماجرای پرونده سازی برای حافظ از مصراع نخستین بیتی که پس از مرگش بر پایه قافیه و الفبا هماهنگ شده است مایه گپ و گفت ها برای آتش بیاران گیرودار می شود و «هرکسی از ظن خود شد یار او – وز درون وی نجست اسرار او» و آن مصراع «الا یا ایها ساقی ادرکاسا و ناولها» است (هان ای نوشگر، جام شراب را به گردش درآور و آنرا به من رسان تا بچشم!) که این مصراع از کیش مهر حافظ ، منشی یزیدی و مکتب مادی گرایی بیرون می کشاند و آن فرانمون (شرحی) است که محمد سودی بسنوی بر دیوان حافظ نگاشته است. (سودی، ترک زبان، آشنا به زبان پارسی بوده و فرانمونش بر دیوان حافظ هیچ فرانمونی عرفانی و نگاهی به اندیشه ها و رهروی حافظ نداشته بیشتر برنوشت واژه های ادبی و تنها برای ترکانی بوده که به زبان پارسی آشنایی داشته و به راستی به «ترکیب» می پردازد که این نهاد است و آن گزاره و در همین مایه ها و نه بیش تر!) سودی گفتار داشته که یزید بن معاویه قطعه ای بر وزن بحر «هزج» (هزج در واژه یعنی سرود و ترانه ای با ترنم و در زبانزد دانش عروضی، بحری است که واژه «مفاعیلن» چهار بار در آن بسامد و بازگویی می شود) سروده است «انا المسموم ما عندی – به تریاق و لا راقی – ادرکاسا و ناولها – الا یا ایها الساقی» (من زهر خورده ای هستم و پادزهر و افسونگری ندارم . جام را بگردان و به دستم ده ای نوشگر) که گویا خواجه حافظ برای سازگاری با قافیه غزل خویش یک جا به جایی در ملمّع خود انجام داده و به شیوه تضمین سروده است: (الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها – که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها !)

کسانی از رویه نگری به حافظ خرده گیری و نکوهش داشته که چرا حافظ از شعر یزید که تاریخ از او به پلیدی و پلشتی یاد می کند تضمین کرده است از زمره اهلی شیرازی پاسخ این خرده نگری را در چامه ای بیان داشته که : «خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب – گفتم ای در فضل و دانش بی هَمال (بی همتا) . از چه بستی برخود این شعر یزید – با وجود این همه فضل و کمال؟. گفت واقف نیستی زین مسئله – مال کافر هست بر مؤمن حلال!» (شرح سودی بر حافظ ج ۱ – ص ۱-۲) اما کاتبی نیشابوری اندکی دست بالا را گرفته است و برهان را نپذیرفته «عجب در حیرتم از خواجه حافظ ؛ به نوعی کِش خرد ز آن عاجز آید. چه حکمت دید در شعر یزید او – که در دیوان نخست از وی سراید؟ . اگر چه مال کافر برمسلمان – حلال است و در او قیلی (گفتگویی) نشاید – ولی از شیر، عیبی بس عظیم است – که لقمه از دهان سگ رباید !»

پیش از آنکه به بی پایه بودن گفتار سودی پرداخته شود، به یادآوری چند نکته نیاز است:

الف – چامه سرایان زیر به گونه ای «الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها» را به روشنی و یا با اندکی دگرگونی در چامه های خود به کار برده اما «زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد»

۱ – هلالی جغتایی : «هلالی چون حریف بزم رندان شد – بخوان مطرب الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها»

۲ – نورعلیشاه اصفهانی: « الا یا ایها الساقی ادر کأس الرحیق (باده ی ناب) تا نمایم حل جمله مشکلات»

۳ – ملا محسن فیض کاشانی: « الا یا ایها الساقی ادر جامی – که مخمورم . . .  »

۴ – عبدالرحمن جامی: «شراب لعل باشد قوت جان ها قوت دل ها – الا یا ایها الساقی» و «چو افتد مشکلی جامی به ساقی گوی چون حافظ – الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها» و « الا یا ایها الساقی «می» آمد حل مشکل ها – ز می مشکل بود توبه! ادر کاسا و ناولها»

۵ – مولوی در دیوان شمس: «ایها الساقی ادر کاس البقا من حبه . . . »

۶ – شیخ بهایی که فقیه باورمندی است، خود سه بار از این مصراع در چامه های خود بهره جسته : «یا ایها الساقی ادر کاس المدام – مفتاح ابواب النهی مشکات انوار الهدی» و بیت زیر هم در دیوان و هم درکشکول شیخ بهایی است: «مضی فی غفله عمری، کذلک یذهب الباقی – ادر کاسا و ناولها الا یا ایها الساقی»

ب – به گفته استاد مطهری نباید به دیوان حافظ نگاه و نگرشی مادّی داشت وگرنه از مکتب حافظ فرد یزیدی بیرون می آید. برای داوری در زمینه حافظ باید همه ی دیوانش را خواند و به این برداشت رسید که حافظ یک عارف است و در گفتارش حرف های رمزدار وجود دارد.

پ – مواردی به فرنام زبانزد و چامه در زبان توده ها وجود دارند که سراینده و گوینده آن بازشناخته نیست، گاس حافظ هم از این شیوه بهره برده و در بیت خود آورده است. از سویی در سخن پیشوایان کیشی نیز گزاره هایی وجود دارد که بر حسب مورد، شعر یکی از شاعران مشترک و یا زبانزد بازمانده از دوران بت پرستی (barbarism) را مورد بهره مندی قرار داده است و این به «بایست»(لزوماً) به معنای «هایش» و پذیرش منش گوینده و یا سراینده نیست.

ت – کلام پایه ای و پایانانی: این بی گمان نیست که چامه مورد نگرش این نوشتار را یزید سروده باشد زیرا بر پایه پژوهش و جستجوی بن مایه های روایی (vadility) و ناروایی ارزشمند و آسودگی که چامه های یزید را بیان کرده اند چنین چامه ای از یزید یافت نشده و گفتار سودی را «بنام» نمی دانند. علامه محمد قزوینی در یک جستار ده برگه ای گمانه زنی پژوهشگرانه به گفته سودی وارد می کند و پهرست پردامنه ای از کتاب هایی را نام می برد که گمان وجود شعر یزید در آنها بوده باشد و این در حالی است که در هیچ کدام از آنها نشانی از این بیت نیست و برآورد می کند که برخی از مسلمانان خشک سر ترک همزمان سودی این داستان را برساخته اند یعنی چامه را به یزید و سپس تضمین آن را به حافظ نسبت داده اند تا خواننده حافظ را از وی رمانده و نسبت به او بدبین سازند سپس در پایان جستار می گوید به گمان استوار و با نگرش به درونمایه و واژگان (terms) به کار رفته چون «راقی» ، «مسموم» ، «کاس» ، «تریاق» و همانند آنها در بیت «انا المسموم ما عندی به تریاق و لا راقی – ادر کأساً و ناولها الا یا ایها الساقی» ژرفگرانه در یکی از غزلیات سعدی با این مطلع «به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی – به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی» نیز آمده است:

«اخلایی و احبابی ذروا من حبه مابی – مریض العشق لایبری و لا یشکوا الی الراقی» (ای دوستان و عزیزان من، مرا رها کنید که از شیدایی او به من چه رسیده است – نگران من نباشید – بیمار شیدایی درمان نمی یابد و به افسونگر گلایه نمی کند)

«قم املا و استقنی کأسا و دع مافیه مسموماً – اما انت الذّی فعین السّم تریاقی» (نوشگر بلند شو و جامی به ما بنوشان و بگذار آن جام زهراگین باشد – چه اگر تو نوشگر (ساقی) باشی در چشم من زهر، همان پادزهر است)

این دو بیت یا دو مصراع که به نادرست به یزید نسبت داده شده است باید در دل افتادن (الهام) از غزل سعدی در بازه زمانی بین سعدی و حافظ به میانگی چامه سرای گمنامی سروده شده و سودی را به لغزش انداخته است. امید که نگارنده توانسته باشد تا اندازه  ای به درستی واکاوی کرده باشد.

سرچشمه ها : (تاریخ ادبیات ادوارد براون – حافظ نامه بهاء الدین خرمشاهی ج ۱) (دیوان شمس فروزانفر و . . . . )


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و چهارم

« در بخش پرونده سازی با برگه یزیدی علیه حافظ خراباتی و رند، ابیاتی از کاتبی نیشابوری در کتاب سودی آورده شده که علّامه قزوینی این چامه ها را از کاتبی نمی داند چرا که هم دارای لغزش های دستوری است و هم تاریخی که یک فرد ناآگاه این چامه ها را به کاتبی نیشابوری نسبت داده. درگذشت کاتبی صدوسه سال پیش از اهلی بوده است. »

این نوشتار را به دوست ارزنده ام استاد حسن درخشنده پیش کش می دارم.

۱ خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اند (ای من فدای آنکه دلش با زبان یکی است)- حافظ

نمارش حافظ در این بیت گوشه زدن به کسانی است که لاف عشق می زنند و دورو هستند.

همانندی: یک دل و یک جهت و یک رو باش – جامی.

۲ (ایمن مشو ز فتنه چو خود فتنه می کنی) گر چیره ای، چیره تر است از تو روزگار پروین اعتصامی

۳ از موج اضطراب اگر پر برآورند (این آب های مرده به دریا نمی رسند) – صائب

۴ بر دلم سبزه ی خط تو گران می آید (این بهاری است کز آن بوی خزان می آید) غیاث نقشبند یزدی.

غیاث الدین نقشبند، از نوادگان شیخ اجل سعدی است و به غیاث زرباف زبانزد بوده است. در نقشبندی و شعربافی چیره دست بوده. گویا زربفت مشجّری برای شاه عباس آمایش و در کناره و دامنه آن این رباعی را که سروده خودش بوده نگاره (نقش) کرده است: (ای شاه سپهر قدر خورشید لقا – خواهم ز بقا به قدر عمر تو قبا . این تحفه به نزد چون تویی عیب من است – خواهم که بپوشی ز کرم عیب مرا). او فردی چابک، نیرومند و بی همتا بوده، همه گونه چامه می سروده و بدیهه گو نیز بوده است. در اصفهان و یزد می زیسته (برگرفته از لغت نامه دهخدا)

۵ (این جهان محنت سرایی بیش نیست) هر که آمد ، هر که آید می رود جامی.

همانندی ها : دنیا دار محن است و جهان چیست؟ ماتم سرایی در او – نشسته دو سه ماتمی رو، به رو – محمد دارا.

۶ (این خرابات مغان است و در او رندانند (مستانند) ) از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش خواجه عصمت بخارایی.

همانندی ها : این خرابات مغان جمله در آن رندانند – که همه مست شرابند و می و نای و سرود – نصرت الله جمالی

این خرابات مغان است و در او رندانند – هندو و هرمزی و مومن و ترسا و یهود.

این خرابات مغان است و در او زنده دلان – شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود – عراقی.

این خرابات مغان است و در او رندانند – شاهد و شمع و شراب و شکر و نای و سرود.

این خرابات مغان است و در او مستانند – شاهد و شمع و شراب و دف و نی و چنگ و سرود.

معانی واژگان به کار رفته ، ویژه این ابیات:

الف – خرابات: از دیدگاه تصوف، جایگاه سرمست شدگان از باده ی یکتایی : «قدم منه به خرابات جز به شرط ادب – که ساکنان درش محرمان پادشهند – حافظ» و «اسرار خرابات بجز مست نداند – هشیار چه داند که در این کوی چه رازست – عراقی»

ب – مُغ: پیشوای کیشی زرتشتیان و جمع آن مُغان است.

پ – خرابات مغان: خراباتی که از آنِ مغان باشد و کنایه از میکده ی زرتشتیان. (در خرابات مغان نور خدا می بینم – این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم ! – حافظ) به راستی که «همه جا خانه ی عشق است – چه مسجد چه کنشت! » که کنشت پرستشگاه نامسلمانان است.

۷ خون، شهیدان را ز آب اولی تر است (این خطا از صد صواب اولی تر است) – مولوی.

همانندی : «ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما ! – نظامی»

چنانکه در فقه اسلامی است، شهید را شستشو (غسل) و کفن لازم نیست و می شود او را با همان لباس که بر تن دارد به خاک سپرد. شهدا شمع محفل بشریت هستند. با سوختن خود روشنی بخش زندگی زندگان هستند. در بیت بالا؛ «خطا» (لغزش) و «صواب» (سزاوار) آرایه تضاد دارند. اولی owla در عربی فروزه برتری (صفت تفضیلی) و به معنای «سزاوارتر» است. ولی در زبان پارسی آن را فروزه ساده (صفت بسیط) گرفته و به آن «تر» افزوده اند. سعدی دارد: «ترک احسان خواجه اولی تر – کاحتمال جفای بوّابان (دربانان) » و یا حافظ دارد: «ایام شباب است، شراب اولی تر» و «شب آدینه را نیت روزه کن و اگر پنجشنبه را با آن یار کنی، اولی تر بوده» نصیحت الملوک.

۸ دست مرا گرفت طبیب از پی علاج (این دست را مباد به آن دست احتیاج) آصفی هروی.

۹ عشق؛ حقیقی است مجازی مگیر (این دم شیر است به بازی مگیر !) سحابی استر آبادی.

۱۰ با زلف بتان مپیچ ای دل (کاین رشته سر دراز دارد) امیرخسرو دهلوی.

همانندی ها: هنوز کجایش را دیده ای؟ «نیم گز دیگرش در عقب است» ، «گاو هنوز به چرم اندرست» و «خر بزرگه توی دالان است».

۱۱ ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی (این ره که تو می روی به ترکستان است) سعدی

ای بادیه نشین باور دارم که به آرمانت (کعبه) نخواهی رسید زیرا راهی که تو در پیش گرفته ای به بیراهه (به مجاز ترکستان) پایان می پذیرد. به حکایت ششم از باب دوم – در اخلاق درویشان – گلستان سعدی و با بازگفت به درونمایه (نقل به مضمون).

کس به نما و رویه پرهیزگار (ریاکار) میهمان پادشاهی بوده است. آنگاه که برای خوردن غذا بر سفره می نشیند او کمتر از آن می خورد که خوی او و گاه که به نماز می ایستند بیشتر از آن انجام می داده که منشش بوده بدین انگیزه که شایستگ و پارسایی او نزد پادشاه بیشتر از آنچه که هست نمود داشته باشد. این کس ریاکار زمان بازگشت به سرای خود؛ خوردنی خواست تا بخورد ! او پسری باهوش داشت به پدرش گفت: «ای پدر! مگر در میهمانی پادشاه خوراک نخوردی؟» گفت در برابر آنان به اندازه نخوردم باشد تا روزی مرا به کار آید. پسر گفت نمازت را نیز دوباره خوان! (قضا کن!) زیرا نمازی که تو خواندی نیز کارساز نخواهد بود ! .

سعدی خواسته ریاکاری را نکوهش کند. (ای هنرها نهاده بر کف دست – عیب ها برگرفته زیر بغل. تا چه خواهی خریدن ای مغرور؟ (گرانسر) – روز درماندگی به سیم (نقره) دغل ! (ناسره) ) : ای کسی که هنرهای خود را بر کف دست داری تا به همگان بنمایی و زشتی ها را در زیر پهلو پنهان (نهفته) می داری. بنگر که با این سیم ناسره و دستاویز نادرست چه به دست خواهی آورد و در روز دماندگی (رستاخیز) تو را چه بر؟

و در پایان؛ کعبه و ترکستان در اینجا آرایه ی تضاد دارند. بیت دارای ارایه ی تمثیل است.

همانندی: «این ره که تو میروی سراب است » سعدی.

۱۲ ای تشنه به خیره چند پویی؟ (این ره که تو میروی سراب است) سعدی.

۱۳ (این زن و زور و زر گذشتنی است) مهرش اندر درون نه کاشتنی است . اوحدی.

جا دارد نمارشی به واج آرایی (واج «ز» و جناس ناقص افزایشی ناهمگونی واژه در معنا و شمار واج که ممکن است افزایش در واج؛ نخست، میان و پایان باشد) مانند «زر» و «زور» در بیت بالا و «چمن» و «چمان» در بیت زیر:

«سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟ – همدم گل نمی شود ، یاد سمن نمی کند!» که در این بیت واژه ی چمان یک بندواژه (واج) بیشتر از چمن دارد که واج «ا» در میانه چمن افزوده شده است و همسانی سه «ناگویا» (صامت) دیگر در این دو واژه و همراهی «چمان» و «چمن» با واژه ی «چرا» در آفرینش «خنیا» (موسیقی، music) درونی نگار داشته است.

۱۴ بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی (این سبو امروز اگر نشکست؛ فردا بشکند) صائب.

همانندی ها: «این سبو گر نشکند امروز، فردا بشکند» و «از دست اجل، هیچ کسی جان نَبَرَد» و «قیامت گرچه دیر آید ، بیاید !»

۱۵ گفت حقّستت بزن دستت رسید (این سزای آنکه از یاران برید) مولوی.

این بیت برگرفته از سرگذشت یک صوفی (پشمینه پوش) فقیه (دین شناس) و سید علوی در دفتر دوم مثنوی معنوی است که بی پروانه وارد باغی شده اند و باغبان با ترفند هوشمندانه خود، میان آنان دوگانگی می افکند و پیامدش گواه آشکار راهکار سیاسی پدر اسکند مقدونی (فیلیپ دوم) و سپس ژولیوس سزار و ناپلئون بناپارت است که (پراکندگی بینداز و فرمانروایی کن !).

چکیده این سرگذشت بدین گونه است که باغبانی می بیند «فقیه» (دین شناس) ، سیدی علوی و «صوفی» (پشمینه پوش) هر سه بدون دریافت پروانه در باغ نشسته اند. باغبان در خود این توان را نمی بیند که یک تنه از پس اینها برآید (برنتابم یک تنه با سه نفر – پس ببُرّمشان نخست از یکدگر. هر یکی را زآن دگر تنها کنم – چونکه تنها شد زبانش بر کنم!) پس تنها چاره را در «پراکندگی بینداز و فرمانروایی کن» می بیند. در آغاز، قرعه ی فال به نام «صوفی» می افتد. بدین گونه صوفی را پی نخود سیاه فرستاده و می گوید ای صوفی از جای برخیز و در آن سوی باغ گلیمی برای نشستن یارانت بیاور! «گفت صوفی را برو سوی وثاق(اتاق) – یک گلیم آور برای این رفاق (همراهان) » آنگاه با برخاستن صوفی و نبودش، آغاز به بداندیشی و انگیزش به زیان پشمینه پوش می کند که به راستی دور از جایگاه فقاهت و سیادت شماست که با این گدای پشمینه پوش باشیدو بهتر است وی را برنتابید و این باغ از آن خود شماست. (وسوسه کرد و مر ایشان را فریفت – آه کز یاران نمی باید شکیفت (بردباری) ) سپس به واپس صوفی رفت و با چوبدستی خود وی را از پای درآورد (کوفت صوفی را چو تنها یافتش – نیم کشتش کرد و سر بشکافتش) و این در حالی بود که آوایی و کنشی از یارانش برنخاست!

چون پنداره و اندیشه اش از سوی صوفی آسوده گشت به سید علوی گفت اکنون گاه آن است که به پرده سرای بروی و لواش و قازی را که برای شما پخته ام از خدمتکار (قیماز) گرفته و با خود بیاوری. (کای شریف من برو سوی وثاق – که ز بهر چاشت من پختم رقاق (نان) . بر در خانه بگو قیماز را – تا بیارد آن رقاق و قاز را) سید علوی نیز که دهانش از نام کباب غاز و نان لواش گرم آب افتاده بود راهی اندرونی باغ شد. باغبان در ورای سید علوی آغاز به ناسزاگویی به وی کرد و اندیشه و یاده فقیه را نسبت به سیدعلوی تیره نمود و سپس به سوی سید رفته وی را زخمی و از پای درآورد. (شد شریف از زخم آن ظالم خراب – با فقیه او گفت ما جَستیم از آب) و در پایان به میدان فقیه یکه و تنها آمد (شد از او فارغ بیامد کای فقیه – چه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه) که ای فقیه؛ باید دستت بریده گردد. و فقیه که در پایان قافیه را باخته بود : «گفت حقّستت بزن، دستت رسید – ای سزای آنکه از یاران برید !» به راستی که درونمایه این مثنوی گفتار خودپسندی سه نفر است و این خودپسندی انگیزه می شود تا اینکه چشم از دیدن بیداد وارد بر دوست، فرو بسته شود وگوش نیز از شنیدن تلخ گویی ها بیزار نباشد.

۱۶ طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر (کاین طفل، یکشبه ره صدساله می رود) حافظ.

بیت زیر به گونه ای با بیت بالا در پیوستگ می باشد: «شکرشکن شوند همه طوطیان هند  ؛  زین قند پارسی که به بنگاله می رود». خوانش سرشناس بیت «طفل یکشبه» است ولی خوانش دیگر و گاس درست تر، جدا خواندن «طفل» از «یکشبه» است. زیرا اگر «طفلِ یکشبه» خوانش شود دو چالش دارد. یکی اینکه چه کسی از کودک یکشبه چشمداشت راه رفتن (سلوک) و راه پیمایی را دارد . . . دیگری اینکه اگر پایه را بر آن بگذاریم که کودک یکشبه بتواند ره یک ساله (یا ده ساله و یا صدساله) را درنوردد جای این خرده گیری بازمانده می ماند که این کودک، ره یک ساله را در چه زمانی در می نوردد. اگر پاسخ «یکشبه» باشد آنگاه یکشبه به گونه صفت برای کودک هزینه شده است. اما آنگاه نکته حافظ بار پیدا می کند که راه یکساله را یکشبه برود و این با خوانش «طفل، یکشبه» درخورتر و پسندیده تر است. افزودنی است که در فیزیک مکانیک، تندی (سرعت، velocity) : دوری پیموده شده در یکای زمان است . v=x.t هم می توان گفت، زمان پیموده شده، مکان پیموده شده و هم تندی پیموده شده.

معنای بیت: در کار و بار چامه (چامه ی من) و در کننش جهانگیر آن درنگ کن که چگونه زمان و مکان را در می نوردد گویی طی الارض (در هر آن به تندی و در هرجای زمین رفتن و در زمان اندک به آماج رسیدن) و طی زمان دارد. این کودک نوزاد و نوپای چامه ی من یک شبه ره یکساله را درنوردیده و این قندپارسی را به بنگال رسانده و انگیزه شکرشکنی طوطیان هند می شود.

۱۷ مجو درستی عهد از جهان سست نهاد (که این عجوز (پیرزن) عروس هزار داماد است) حافظ

همانندی: این عروسی است که در عقد دوصد داماد است. مصراع دوم بیت بالا تضمینی از اوحدی مراغه ای است: «مده به شاهد دنیا عنان دل زنهار ! . . . » عروس زیبا و بی پای بندی انگاشتن گیتی در چامه های پارسی و نیز در چامه ی حافظ پیشینه دارد:

«عروس جهان گرچه در حد حسن است – ز حد می برد شیوه ی بی وفایی» – حافظ

«دل در این پیرزن عشوه گر دهر مبند – کاین عروسی است که در بند بسی داماد است» – خواجو

«نه لایق بود عیش با دلبری – که هر بامدادش بود، شوهری» – سعدی.

«عیسی (ع) دنیا را دید در مکاشفات خویش به صورت پیرزنی ؛ گفت چند شوهر داشتی؟ گفت در عدد نیاید!» – کیمیای سعادت.

معنی چامه با گزاره ی عرفانی: ای انسان ! از این گیتای ناپایدار که چون کاخ آرمان های مان لرزان و نا استوار است چشمداشت نداشته باش که پیمان و دوستی نبسته و بران پای بند نباشد. این گیتا مانند پیرزنی خود آراسته است که خویش را زیبا جلوه می دهد و انسان های بسیاری را فریفته، و هر روز در اندیشه همسرگزینی نوینی است.

۱۸ تا کار به دست این دبنگ (منگ) است (این قافله تا به حشر لنگ است) ایرج میرزا.

همانندی: « این رشته سر دراز دارد» و «پالان خر دجال است؛ شب می رویم، صبح پاره است»

۱۹ (اینکه می بینم به بیداری است یارب یا به خواب) خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب انوری

مصراع نخست بالا در چامه های شش چامه سرای دیگر نیز به گونه تضمین دیده شده است. (سلمان ساوجی، جامی، سرخوش، شکیب اصفهانی، قاآنی) و به نگرشی یعنی بیت های سرگردان.

همانندی: «من که از بخت بد خود این واقعه باور نکنم !»

۲۰ گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن (این گناهی است که در شهر شما نیز کنند) سعدی

بیت بالا را به خواجو و انوری نیز نسبت داده اند. به هر روی اندکی از چیستی چامه نمی کاهد.

۲۱ عشق چیزی نبود تازه که نشناسد کس (این متاعی است که بر هر سر بازاری هست) – کوثر همدانی.

۲۲ دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر (کای نور چشم من بجز از کشته ندروی) حافظ.

۲۳ برو ای خواجه که صبرم به دوا فرمایی (این نه دردی است که درمان بپذیرد به حکیم) خواجوی کرمانی.

۲۴ (این یک دم عمر را غنیمت می دان) از رفته میندیش و زآینده مترس. خیام.

۲۵ (ایوان پی شکسته مرمّت نمی شود) صدبار اگر به ظاهر وی رنگ و رو کنند- نیمتاج خاکپور سلماسی.

نیمتاج خاکپور سلماسی، از زمره ی بانوان بی باک و میهن پرست و از چامه سرایان نامور ایران در سده ی چهاردهم هجری است. چامه کاوه او زبانزد است که آغازش چنین است: «ایرانیان که فرّ کیان آرزو کنند – باید نخست کاوه خود جستجو کنند» و پایانش، «قانون خلقت است که باید شود ذلیل – هر ملتی که راحتی و عیش خود کنند»                                                   پایان واج « ا »

———————————————————————————————————————————————————–

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و پنجم

۱ (با آن که خصومت نتوان کرد بساز) –  دستی که به دندان نتوان برد، ببوس. – سعدی

۲ با مردم سهل خوی (گوی) دشوار مگوی (با آنکه درِ صلح زند، جنگ مجوی) سعدی

چون در اجرای کاری دودل باشی، آن سوی برگزین که بی آزارتر باشد.

۳ آن به که در این زمانه کم گیری دوست (با اهل زمانه صحبت از دور نکوست) خیام.

۴ (با اهل هنر جهان به کین است) مرد هنری از آن غمین است. ابوالفرج رونی.

همانندی ها : «آسمان کشتی ارباب هنر می شکند» ، «هنرمند به حسد بی هنران در معرض تلف افتد» ، «زمانه دشمن اهل هنر بود – ابن یمین» ، «با هر که نشانی از هنر هست – با محنت و رنج همنشین است – ابوالفرج رونی»

۵ بکن معامله ای وین دل شکسته بخر (که با شکستگی ارزد به صد هزار درست) حافظ.

در اینجا ، درست به معنای دل نشکسته است. اما درست به معنای سکه سالم و تمام عیار نیز هست.

۶ زنهار گرت به سر خیال سفر است (با این همه خر، پیاده رفتن غلط است !) صادق سرمد.

همانندی : «این همه خر که هست، ما پیاده می رویم.»

۷ (با بخت جدل نمی توان کرد) این است که چاره ای ندارم. طالب آملی.

۸ (با بد بجز بدی نکند چرخ نیلگون) از خار کِشته کس چه ثمر چیده غیر خار؟ – پروین اعتصامی

۹ گفت پیغمبر به آواز بلند (با توکل زانوی اشتر ببند) مولوی.

گویند روزی شتر پیامبر (ص) در بیابان گم می شود. او از شتربان می پرسد که مگر شتر را نبسته بودی؟ شتربان می گوید که «به خدا توکل کردم» حضرت می فرمایند: از این پس زانوی شتر را ببند وآنگه به خدا توکل کن. برای پیروزی در هر امری باید کوشش کرد و به خدا نیز امیدوار بود. امید به پروردگار ، بدون کوشش و تلاش بی فرجام است.

۱۰ چرخم زد و دیده خون روان کرد (با چرخ ، ستیزه چون توان کرد؟) امیرخسرو دهلوی.

همانندی ها: «به جنگ خدا  نتوان رفت.» ، «با قضا، کارزار نتوان کرد.» ، «با ایزد تیغ و نیزه بر نتوان داشت»

۱۱ ای که از کوچه معشوقه ما میگذری (بر حذر باش که سر می شکند دیوارش) حافظ.

هشدار که پندار ناپخته ی دلباختگی با نگار مرا نداشته باشی وگرنه فرجامت تا بدانجا می رسد که شبانه روز، سر خود را از درماندگی و کلافگی بر در و دیوار بکوبی و آن را بشکنی. باری، نسبت شکستن سر به دیوار نسبت دادن مجازی است. چنانکه برای نمونه گفته می شود که فلان دیار ، خاک دامنگیری دارد ؛ یعنی نمی توان از آنجا دل کند و رهایی یافت. به برداشتی دیگر می گوید هر آن که من از کوچه ی نگار خود گذشته ام گزندی به من رسیده؛ پس شما نیز هوای کار خود را داشته باش.

همانندی ها : «اینجا شتر را با نمد داغ می کنند.» ، «اینجا سیمرغ پر می اندازند.» ، «اینجا گرز رستم گرو است.» ، «اینجا موش با عصا راه می رود.» ، «اینجا موسی دست به عصا می گردد» ، «اینجا اردستان نیست که باج به شغال بدهند» ، «اینجا کاشان نیست که کُپه (توده) با فعله (کارگر ساختمانی) باشد» ، «اینجا خراسان است ؛ خر را با نمد داغ می کنند» ، «اینجا تهران است و گرز رستم در گرو نان» ، «این خرابات مغان است و در او رندانند – نظامی» ، «اینجا سرزمینی است که ایمان فلک داده به باد !» ، «این دُم شیر است به بازی مگیر» ، «صد باد صبا اینجا، بی سلسله (زنجیر) می رقصند – حافظ»

۱۲ (با خدا باش و پادشاهی کن) بی خدا باش و هرچه خواهی کن مجلسی.

Be with God and the kingdom now!

همانندی ها : «تکیه بر جبّار (یکی از فروزه های پروردگار) کن تا برسی بر مراد» . «با خدا باش که خدا با توست» . «بنشین و تکیه بر کرم سازگار کن» . «مرو به هند ، بیا با خدای خویش بساز» . «کار خود گر به خدا بازگاری حافظ – ای بسا عیش که با بخت خدا داد کنی – حافظ»

۱۳ خواهی که متمتّع (برخوردار) شوی از نعمت دنیا (با خلق کرم کن، چو خدا با تو کرم کرد) سعدی.

بیت بالا نمارشی است به نشانه۷۷ از سوره مبارکه «قصص» . . . با آنچه که پروردگارت به تو داده سرای روز واپسین را بجوی و دانگ خود از گیتا را از یاد نبر و همچنانکه پروردگار تو را ارزانی داشت، تو نیز نیکی کن و بر روی زمین تباهی مجوی که پروردگار تباهگران را دوست ندارد. «نیکی کن همچنانکه پروردگار با تو نیکی کرد. ببخش اما نیکی را به رخ دیگران نکش تا بهره اش به تو بازگردد».

۱۴ خواهی که خدای بر تو بخشد (با خلق خدای کن نکوئی) سعدی.

همانندی : همه را به نیکی ، شاد گردان. اسعد گرگانی.

۱۵ (باد ، باران آورد، بازیچه جنگ) مرد ؛ مهمان آورد نامرد ننگ نظامی.

از کسان و چیزها همان چشمداشت می دارند که هستند و شوخی شوخی پایانش جدی است.

۱۶ بس تجربه کردیم در این دیر مکافات (با دُرد کشان هرکه در افتاد ؛ ور افتاد) حافظ.

به زبان ساده، «دُرد» به ته نشست (لِرد) آبگونه ها – به ویژه شراب گفته می شود. حافظ واژه دُرد را به کار نبرده اما از ترکیبات این واژه چون دردی آشام، دردی کش، دردنوش، دردکش . . . و دردکشان به کار برده است. (پیر میخانه چه خوش گفت به دُردی کش خویش) و (برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر) دردکش، صفت فاعلی است یعنی کشنده ی درد (دردکشنده) که درد شراب و ته پیاله را می نوشد. درافتادن نیز یعنی شکست خوردن و سرنگون شدن و دیر مکافات نیز جای دریافت پاداش بدی ها و نیکی ها.

معنی ساده ی بیت: چه بسیار با آزمون و کارآزمای دریافتیم که در این دنیای پاداش دهنده هرکس با دردنوشان و رندان یک لاقبا درافتاد؛ نابود شد. (چه اینان چیزی برای از دست دادن نداشته شراب ناب و زلال نخورده بلکه به انگیزه تهیدستی دُرد شراب را که ارزانتر بوده خریده و نوشیده اند. این ها با نمایی گناهکار دارای درونی پاک و بی آلایش بوده اند)

۱۷ آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است (با دوستان مروت با دشمنان مدارا) حافظ.

حافظ نه چیره گر است (dominant) و نه چیرگ پذیر بلکه او راز و رمز زندگی را در آشتی می داند. او آسودگی در هر دو سرای را گزاره ی دو واژه می داند. جوانمردی با دوستان و میانه روی و همزیستی با دشمنان.

۱۸ (با دوست باش گر همه آفاق دشمنند) کاو مرهم است اگر دگران نیش می زنند سعدی.

۱۹ (با دوست چو بد کنی شود دشمن تو) با دشمن اگر نیک کنی گردد دوست شاه سنجان.

۲۰ (با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان) بی دوست خاک بر سرِ جاه و توانگری سعدی.

۲۱ با بهان رای زن ز بهر بهی (کز دو عقل از عقیله ای برهی) – سنایی.

از پایه به زن نجیب عقیله و هرچه ارزشمند و گرانبها باشد نیز گفته می شود. از سویی معنای دیگر عقیله به ریسمانی گفته می شود که با آن ساق شتر ار می بندند و در این بیت نمارشی است به چیزی که مایه گرفتاری عقل باشد.

۲۲ باده نی در هر سری شر می کند (آن چنان را آنچنان تر می کند) مولوی.

راستینه اینست که نوشیدن باده سرشت هرکسی را هویدا می سازد. (گر خورد عاقل؛ نکوتر می شود – ور خورد بدخوی؛ بدتر می شود) به گفته بوعلی سینا: «حلال گشته به فتوای عقل بر دانا – حرم گشته به فتوای شرع بر احمق» و «لیک چون غالب بدند و ناپسند – بر همه می را مُحرّم (بازداشته) کرده اند» مولوی.

۲۳ بد گشتی از آن، که با بدان آمیزی (با دیگ بِمَنشین که سیه برخیزی) فرخی سیستانی.

همانندی : با مردم زشت نام همراه مباش – (کز صحبت دیگران سیاهی خیزد) – سعدی.

۲۴ جز بدین مستی کجا یادم کشیدن بار غم (بار، افزون تر کشد چون مست گردد اشتری) ادیب نیشابوری. که به گفته ی سعدی: «آری شتر مست کشد بار گران را»

۲۵ به هنگام سختی مشو ناامید (کز ابر سیه بارد آب سفید) نظامی.

همانندی : «باران سفید از ابر سیه می بارد» و «در نومیدی بسی امید است»

۲۶ سر به پا؛ طُره ات آورده ز بسیاری دل (بار چون بیش شود، شاخ فرود آرد سر) کمالی.

همانندی : «نهد شاخ پر میوه بر سر، زمین» – سعدی.

۲۷ (بار خود بر کس منه؛ بر خویش نه) سروری را کم طلب ؛ درویش به ! مولوی.

۲۸ به نان خشک قناعت کنیم و جامه ی دلق (که بار محنت خود به ، که بار منت خلق) سعدی.

کس نیازمندی در آتش تنگدستی می سوخت و پینه (وصله) بر پینه همی دوخت و برای دلداری و آرامش اندیشه، با خود همی گفت: «به نان خشک قناعت (بسنده) کنیم و جامه ی دلق (پشمینه) که بار محنت (درد و رنج) خود، به؛ که منت (به رخ کشیدن نیکی) خلق. آشنایی گفتش چرا نشسته و چاره جویی نمی کنی؟ که بَهمان در این شهر، سرشتی بخشنده دارد و گشاده دستیی فراگیر. کمر به پیشکاری آزادگان بسته و بالانشین دل ها گشته. اگر بر رخسار چگونگی تو چنانکه هست آگاهی یابد پاس یاد گرانمایگان سپاس دارد. نیازمند در پاسخ آن اندرزگوی دلسوز گفت: خاموش! که به درویشی مردن به! که دست نیاز پیش کسان بردن : «هم رُقعه دوختن به و الزام کنج صبر – کز بهر جامه، رقعه (نامه) بر خواجگان نبشت. حقّا که با عقوبت (گوشمال) دوزخ برابر است – رفتن به پایمردی (میانجی گری) همسایه در بهشت. – سعدی.  که به راستی با پادرمیانی همسایه به مینو رفتن با کیفر سکنا در دوزخ برابر است. رقعه دوختن (پینه بر جامه دوختن) و رقعه نبشتن (نامه نگاشتن) در این بیت آرایه جناس تام به کار رفته است.

همانندی ها : «گوشت «رانم» می خورم؛ منّت قصاب نمی کشم» . «نانت را با آب بخور اما منّت آبدوغ نکش» . «هر که نان از عمل خویش خورد ؛ منّت از حاتم طایی نبرد – سعدی» . «ای شکم خیره به نانی بساز – تا نکنی پشت به خدمت دو تا» . «پیش شمشیر سرافکنده شوی – به که پیش چو خودی بنده شوی – جامی» . « مرا مرگ بهتر از این زندگی  –  که سالار باشم کنم بندگی – فردوسی» قناعت مالی است که پایان نمی پذیرد و گنجی است که نابود شدنی نیست، آزادی و سربلندی در گرو آنست . حضرت رسول اکرم (ص) . «دست نیاز چونکه کنی سوی کس دراز – پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش – صائب».

۲۹ زنبور درشت بی مروت را گو (باری چو عسل نمی دهی نیش مزن) سعدی.

باری = به هر روی. مروت = مردانگی و به رمز (کنایه) به معنای دادمند (انصاف) . بی مروت کسی است که به آدمی گزند می رساند.  پارسای بی دانش سرای بی در است و دانای بی کردار به زنبور بی شهد و انگبین (عسل) مانند است.

۳۰ (باز گو از نجد و از یاران نجد) تا «در» و دیوار را آری به وجد شیخ بهایی.

«نجد» بخشی از سرزمین عربستان است. همانند: از هر چه بگذری سخن دوست خوش تر است.

۳۱ آخر ای عاشق ز جور یار آه از بهر چیست؟ – (باز ناید تیر هرگز کز کمان آید برون) خواجه رستم خوریانی.

۳۲ که موبد چنین داستان زد ز زن (با زن ، در راز هرگز مزن) اسدی طوسی.

  موبد ، کاتوزی (روحانی) زرتشتی است.

۳۳ چه کند زورمند وارون بخت (بازوی بخت به ، که بازی سخت) سعدی.  وارون بخت، همان بخت برگشته است.

همانندی ها : «از بخت، کار ساخته است و نه از عقل» . «اوفتاده است در جهان بسیار – بی تمیز ارجمند و، عاقل؛ خوار – سعدی» . «اگر به هر سر مویت دوصد هنر باشد – هنر به کار نیاید، چو بخت، بد باشد – سعدی» . «از این بوالعجب تر حدیثی شنو – که بی بخت کوشش نیرزد دو جو- ؟» . «چندانکه جهت بود ، دویدیم در طلب – کوشش چه سود چون نکند بخت، یاوری – سعدی» . «به رنج بردن بیهوده گنج نتوان یافت – که بخت راست فضیلت، نه زور بازو را – سعدی» . «خودت بخواب ، بختت بیدار باشد .» و افزون بر اینها . . . .

در نگرش اندیشمندان و چامه سرایان، نام بخت که به میان می آید دیگر ، دانش، کوشش، خرد، فن، هنر، پیشه، زور بازو و جز اینها . . . همه از سکه می افتند. یک چامه سرا آنچه که می گوید تنها زبان حال و سهش های شخصی خودش نیست، زبان حال زمان و همبودگاه خویش است. گاه که کسی در پیرامون خود هرچه می بیند بیداد، دوچشمی، برتری نابخرد بر بخرد و همه در این مایه هاست . پس انگیزه نابسامانی را باز نمی شناسد و اگر نیز باز بشناسد، نتواند بگوید. گره دل را روی چرخ کژمدار و فلک کج رفتار تهی می کند که برآیند این و چگونگی ها، گونه ای بدبینی نسبت به سامانه ی آفرینش پدیدار می شود. و این پندار نیرو می گیرد که پایه روزگار بر بیداد نسبت به نیکان است و گونه ای کین توزی دیرینه ای بین روزگار و نیکان  است. مردم ناخواسته نه تنها به روزگار بلکه نسبت به آفرینش و خاستگاه آن بدبین می شوند و فلسفه ی بخت، پا به میان می نهد و ما، در ادبیات خودمان کارا آن را به روشنی دریافت می کنیم و این چیزی نیست مگر پیامدهای بیدادگری که بر توده ها روا داشته شده است و این در حالی است که در آموزه های دینی ما گفتار، از «مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد» را داریم و اینکه پروردگار سرنوشت هیچ تباری را دگرگون نمی کند جز آنکه خودشان انگیزه این دگرش باشند. (برگردان نشانه های ۳۹ و ۱۱ از سوره های «نجم» و «رعد» )

۳۴ ( «باز» هم «باز» بود ورچه که او بسته بود) صولت (شکوه) بازی از باز کندن نتوان فرخی سیستانی.

همانندی : «شیر هم شیر بود؛ گرچه به زنجیر بود». نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان.  قلاده هم به معنای «گردنبند» و یوغ است و هم یکایی برای شمارش گربه سانان و ژیان نیز یعنی خشمناک.

۳۵ احوال زمانه گوشه گیران دانند (بازی به کنار عرصه بهتر پیداست) واعظ قزوینی.

۳۶ (با سیه دل چه سود خواندن وعظ) نرود میخ آهنین بر سنگ. سعدی.

همانندی ها : «چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال؟ = گفتار – سعدی» . «نفس درنده، پند خردمند نشنود – سعدی» . «بر چشم کور، سرمه کشیدن چه فایده؟» . «پند به نادان، باران است بر شورستان» . «یک گوشش در است و یک گوشش دروازه» . «گناه دانه (تخم) چه باشد ؛ زمین چو قابل نیست؟» . «کوتاه کن افسانه که دیوانه به خواب است» . «به مست و به دیوانه مدهید پند !» . «به پیش جاهلان مفکن گزافه، پند نیکو را – که دهقان تخم هرگز نفکند در ریگ و شورستان – ناصرخسرو» . «چونکه گوش اهل این مجلس کر است – در چنین مجلس، خموشی بهتر است-؟» . «از ویژگی های دانا آن است که اوتنها کسی را پند می دهد که اندرزش را بپذیرد – علی علیه السلام».

و  در پایان: «کسانی که کافر شدند برای آنان ناهمگونی (تفاوت) نمی کند که آنان را (از شکنجه الهی) بترسانی یا نترسانی، آنان ایمان نخواهند آورد. پروردگار بر دل ها و گوش های آنان مُهر نهاده و بر چشم هایشان پرده ای افکنده و شکنجه بزرگی چشم به راهشان است . (قرآن کریم سوره بقره نشانه های ۶ و ۷)

۳۷ (باش چون پرده رازدار کسان) تا نگردند از تو، افسرده – ؟

همانندی ها : «حرف پَر دارد» . «بند را آب مده» (رازدار باش) . «استاد پنبه زن، پنبه ات را بزن، هر چه دیدی دم مزن» (در زندگی و سراپرده ی ویژه کسان سرک مکش). «لب مگشا، گرچه در او نوشهاست – کز پس دیوار بسی موش هاست – نظامی» . «چنان گو از خود با بهترین دوست – که پنداری که دشمن تر کسی اوست – نظامی» . «راز تو، خون توست ؛ پس نباید در رگ های دیگر جریان یابد – امام صادق (ع) » .

 

«سینه ی تو برای نگهداری راز تو گسترده تر است – امام علی (ع) »


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و ششم

۱ از اصل نیک هیچ عجب نیست فرع نیک (باشد پسر چنین چو پدر باشد آن چنان) سوزنی

همانندی: «بیله دیگ ؛ بیله چغندر» . «هر کسی آن کند کزو شاید» . «از بید بوی عود نیاید» (عود چوبی است که از سوختنش بوی خوش آید) . «آب شیرین نشاید از گِل شور» . «از دیو مهربانی نیاید» . «از جهنم باد خنک نمی وزد» . «گل کاغذی بوی ندهد» . «درخت از میوه اش شناخته می شود» . «مطلب بوی نافه از مردار» . «از دیگ چوبی، روغن بر نیاید» . «از دیگ چوبی کسی حلوا نخورد» . «از دیگ خالی کاسه ی پر نیاید».

۲ زنهار به تزویج نگردی شادان (باشد عَزَبی (بی زنی) مایه ی راحت به جهان) فصاحت رازی

۳ عشق تو در درونم و مهر تو در دلم (با شیر اندرون شد و با جان به در رود) سعیدی گیلانی

همانندی: «ترک عادت موجب مرض است».

۴ بار درخت علم ندانم بجز عمل (با عِلم اگر عمل نکنی شاخ بی بری) سعدی.

همانندی ها : «هر که علم خواند و عمل نکرد، بدان مانَد که گاو راند و تخم نیفشاند» . «علم چندان که بیشتر خوانی  –  چون عمل در تو نیست نادانی – سعدی» . «عالم بی عمل، زنبور بی عسل است – سعدی» . «عالم بی عمل، درخت بی ثمر است – سعدی» . «عالم که ندارد عملی؛ مثل حمار است – سلمان ساوجی» و «به عمل کار برآید به سخندانی (سخنرانی) نیست»

Actions speak louder than words

۵ (باغ دیدن غذای روح بود) بند و غُل توبه ی نصوح بود – سنایی.

«غُل» : بند و یا زنجیری است که به گردن و یا دست و پای بزهکاری می بندند. «توبه» در اصطلاح ، یعنی دست برداشتن از گناه. «نصوح» یعنی اندرزگوی که البته نام مردی بوده با چهره ای زنانه که سال های پی در پی در گرمابه ی زنان کار می کرده و کسی نیز از جنسیت او آگاه نبوده، هم گذران زندگی می کرده و هم غریزه ی جنسی او آرام می شده است. مولوی در دفتر پنجم مثنوی خود داستانی به فرنام «توبه ی نصوح» بیان می کند (بود مردی پیش از این نامش «نصوح» – بُد ز دلاکی زن، او را فتوح) (دلاکی ، کیسه کشی در گرمابه نیز می باشد).

«توبه ی نصوح» توبه ای است که شکسته نمی شود. برای توبه ی نصوح چهار بایسته گفته اند: پشیمانی از روی دل، آمرزش خواهی زبانی، رهایی از گناه و سرانجام دوری گزیدن از گناه در آینده.

۶ (با قضا (سرنوشت) کارزار نتوان کرد  –  گله از روزگار نتوان کرد) – ؟.

همانندی : «به جنگ خدا نمی توان رفت.» . «با چرخ ستیزه نتوان کرد – امیرخسرو دهلوی» . «قضای نبشته نشاید سترد – فردوسی» . «نیابی تو بر بند یزدان کلید – فردوسی» . «حذر چه سود کند  هر کجا قضا باشد – ادیب صابر» . «چون قضا آید چه سود از احتیاط – مولوی» . «تقدیر چو سابق است تدبیر چه سود؟» . «تقدیر را تدبیر نمی توان کرد» . «با قلم تقدیر؛ تدبیر بر نیاید – سمک عیّار» . «با قضای آسمانی بر نیاید جهد مرد – سعدی» . «درمانده ی تقدیرند هم عارف و هم عامی – سعدی» . «از قضا هم در قضا باید گریخت – مولوی» . «آنچه ایزد خواهد گریختن نتوان – عنصری» . «تدبیر انسانی دگر و تقدیر آسمانی دگر است»

بر پایه «سرنوشت باری» و یا «تقدیر گرایی» (Fatalism) چنانچه ما هر کاری را انجام دهیم آنچه که باید رخ بدهد، می دهد و دگرگونی آن از دست انسان بیرون است.

۷ عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست (با قضای آسمانی بر نتابد جهد مرد) – سعدی.

همانندی: با قضا، کارزار نتوان کرد.

۸ او نکویی کرد و تو بد می کنی؟ – (با کسان آن کن که با خود می کنی) عطار.

همانندی: آنچه به خود نمی پسندی به دیگران نیز مپسند.

۹ (با که گردون سازگاری کرد تا با ما کند؟) بر مراد دانه هرگز آسیا گردیده است؟ – کلیم کاشانی.

۱۰ (با که گویم در همه ده ، زنده کو؟) بهر آب زندگی پوینده کو ؟ – مولوی.

۱۱ در روی هر سفیدی خال سیاه دیدیم (بالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد) سعدی.

همانندی ها: هفت رنگ است زیر هفت اورنگ (تخت پادشاهی) – نیست بالاتر از سیاهی رنگ – نظامی . اسب سیه بدادم رنگ دگر نیامد – آری پس از سیاهی، رنگ دگر نباشد – سلمان ساوجی.

۱۲ از سرو بلند هرگز این چشم مدار (بالای دراز را خرد کم باشد) – سعدی.

همانندی: قامت دراز، نشانه ی حماقت است !!

۱۳ (با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی) تا بی خبر بمیرد در درد (رنج) خودپرستی – حافظ.

مدّعی: کسی است که از چیزی لاف می زند که ندارد. روی سخن حافظ با دینباوران جزمی (فناتیک) است. خودپرستی: همانا گرفتاری در چاه سرشت است و تخته بند پیکر خود و خوگرفتن – کسانی که دلداده و شیفته می شوند، خودپرست نیستند بلکه برای زهر خودپرستی و در خویش ماندگی پادزهر عشق را یافته اند. و همین حافظ می گوید: «دست از مس وجود چو مردان ره بشوی – تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی» و یا: «یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید – دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز». باری در رفتارشناختی (عرفانی) واژه ی «خود» پوشش راه است تا چه رسد به خودپسندی ! «حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز – خوشا کسی که در این راه، بی حجاب رود» . کرامندترین و برجسته ترین پادزهر خودپسندی، چنانکه گفته شد عشق است و پادزهر دیگر، رها کردن دلبستگی است. هر وابستگی جز عشق. از زبان «بایزید» گفته شده است که او خدای را در خواب می بیند و از وی می پرسد راه به تو چگونه است؟ خدای می گوید: «از خود فرو تر آی که رسیدی!» . از دیدگاه روان شناسی بین واژه ی «درد» و «رنج» کرانمندی وجود دارد. درد حالت دل ناپذیری است که وابسته به پیکر و تن است و این در حالی است که «رنج» حالت دل ناپذیر وابسته به تن و پیکر نمی باشد مانند از دست دادن عزیزان. در گذشته از درد عشق سخن می رفته(درد عشقی کشیده ام که مپرس) اما امروز بجای واژه «درد» از واژه ی «رنج» بهره گرفته می شود.

۱۴ (با مرد دغا (دغل) نرد دغا باید باخت !) تیغ کژ را نیام کژ باید ساخت طوطی نامه.

همانندی : سوراخ کج، میخ کج می خواهد.

۱۵ (با مردم زشت نام همراه مباش) کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد – سعدی.

۱۶ خواهی که پایدار بمانی علّی الدوام (همیشه) (با مردم زمانه سلامی و السلام) سید
اشرف الدین حسینی نسیم شمال.

۱۷ با اختیار حق چه بوَد اختیار ما (با نور آفتاب چه باشد شرار ما؟) – صائب.

اختیار (برگزیدن) گزاره از آن است که اگر کنشگری آهنگ آن کند که کنشی انجام دهد بتواند آن را انجام دهد و اگر آهنگ آن کند که انجام ندهد؛ انجام ندهد. در اینجا «حق» مجازاً نام پروردگار است و «شراره» همان جرقه و یا آنچه از آتش به هوا رود.

۱۸ از هرزه به هر دری می باید تاخت (با نیک و بد زمانه می باید ساخت) خیام.

هرزه : زن بدکاره و یاوه گوی.

۱۹ ما محرمان خلوت انسیم؛ غم مخور (با یار آشنا، سخن آشنا بگو! ) – حافظ.

«محرمان خلوت انس» ؛ آشنایان بزم و همنشینان نشست های آشنایی است. ما بیگانه نیستیم؛ بلکه از آشنایانیم، پس خبر دلدار را بازگو کن.

۲۰ ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش (باید برون کشید از این ورطه رخت خویش) – حافظ.

حضرت حافظ می گوید که ما انسان ها در این گیتای خاکی بخت خود را آزمودیم و به رنج های بسیار گرفتار شدیم اما اکنون ، گاه آنست که باید خود را از این گرداب هولناک مثلث برمودای زندگی جان به در آورده و رها شویم.

همانندی: سفر کن ز جایی که ناخوش بود – سعدی.

۲۱ بس سر، که فتاده ی زبان است (با یک نقطه زبان، زیان است) ایرج میرزا.

حضرت امام هادی (ع) فرموده است که «نادان ، اسیر زبان خویش است» و «زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد» . در بیت بالا ؛ «زبان» و «زیان» جناس ناقص اختلافی هستند؛ بدین گونه که در یک واج (آغاز، میان و پایان) ناسان هستند. و یا مانند «خروش و خروس» در بیت زیر:

 «بدانگه که خیزد خروش و خروس – ز درگاه برخاست آوای کوس»

۲۲ (بباید ساخت با هر ناپسندی) که ارزد ریش گاوی، ریشخندی – نظامی.

باید در زندگی در برابر ناسازگاری ها ایستادگی از خود نشان داد. چنانچه کسی ما را به ریشخند بگیرد باید آنرا چون ریش گاو! بی ارزش دانست.

همانندی ها: «با نیک و بد زمانه می باید ساخت. خیام» . «حلم حق شو با همه مرغان بساز – مولوی» . «شاد باید زیستن ؛ ناشاد باید زیستن»

۲۳ ملامتم چه کنی ای رقیب در عشقش (ببین به دیده ی مجنون، جمال لیلی را) ابن یمین.

همانندی : «لیلی را به چشم مجنون باید دید».

۲۴ همی باش پیشش پرستاروار (ببین تا چه بازی کند روزگار) – فردوسی.

افراسیاب آهنگ کشتن دختر خود فرنگیس می کند که همسر سیاوش بوده است. فرنگیس کودکی پنج ماهه از سیاوش در راه داشته است. «پیران» چون از این گزیرش افراسیاب آگاه می شود خود را به افراسیاب می رساند و او را از کشتن فرنگیس و «در راهی» او باز می دارد. افراسیاب می پذیرد و فرنگیس را به وی می سپارد و پیران نیز فرنگیس باردار را به همسرش «گلشهر» سپرده و به او می گوید از وی پرستاری کن تا ببینم بازی روزگار چگو نه خواهد بود.

همانندی ها: «تا چه دارد زمانه زیر گلیم» . «تا چه آید ز پس پرده برون – عطار» . «تا ببینم که از غیب چه آید بیرون» . «تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون – امیر عمادی شهریاری» . «شب آبستن است تا چه زاید سحر ! – حافظ» . «که داند که فردا چه خواهد بُدن – فردوسی» . «شب آبستن بود تا خود چه زاید – نظامی» . «تا بخت (یار) کرا خواهد و میلش به که باشد»

۲۵ صلاح کار کجا و من خراب کجا؟ – (ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟) حافظ.

واژه ی «خراب» که بارها در چامه های حافظ به کار رفته یعنی مستی که خراب است  نمی اندیشد و بی خود از باده است و سیاه مست.

۲۶ (بجز شکر دهنی، نکته هاست (مایه هاست) خوبی را) به خاتمی نتوان زد؛ دم از سلیمانی – حافظ.

همانندی : هزاران نکته می بادید به غیر از حسن و زیبایی – سعدی.

۲۷ چو دشنام گویی دعا نشنوی (بجز کِشته ی خویشتن ندروی) – سعدی.

در آموزه های کیشی و آیینی دشنام (دژنام) کنشی نکوهیده دانسته شده و دارای حد شرعی است. تا آنجا که پیامبر اسلام (ص) فرموده اند که : «به اهریمن نیز دشنام (سَب) ندهید؛ بلکه از شر او به پروردگار پناه ببرید» (حدیث اهل سنت) و نیز حضرت علی (ع) فرموده اند: «دشنام، جنگ افزار (سلاح) مردم پست و فرومایه است.» سعدی اندرزگوی بزرگ با پیروی از گفته های بزرگان کیشی دژنام را در بیت بالا سرزنش و نکوهش کرده است. و در جای دیگری دارد : «گر ؛ مادر خویش دوست داری ؛ دشنام مده به مادر من !»

همانندی : «از مکافات عمل غافل مشو . . . »

۲۸ تخم ار «جو» بود آرد بار (بچه سنجاب زاید از سنجاب) ناصرخسرو.

۲۹ شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست (بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین) منوچهری .

در زمینه ی چامه و چامه سرای نیکو دیدگاه های زیادی گفتار شده است. برای نمونه «گوته» چامه سرای پرآوازه ی آلمانی در گفتاری زیبا درباره ی جاودانگی چامه و چامه سرایان گفته است که: «پس بدانید که سخن شاعران، پیوسته در آستانه ی بهشت بر می شود و در آرزوی زندگی جاوید آهسته به در می کوبد» ملک الشعرای بهار : «هر چامه ای که تکانتان ندهد بدان گوش فرا ندهید. تا زمانی که یک هیجان و غلیان و یک دریافت به جنبشت در نیاورده بیهوده چامه نسرایید. کسانی بوده اند که چند صد هزار بیت سروده و یا چند پوشینه کتاب پر از چامه از خود به یادگار گذاشته اند اما هیجان و سهش شکننده و مهر لرزاننده نداشته اند. افزون بر این شش ماهه به دنیا آمدن نمارشی است از شتابندگی بسیار.

همانندی : «در سخن دُر بایدت سفتن – ورنه گنگی به از سخن گفتن – سنایی» . «کم گوی و گزیده گوی چون دُر – نظامی» . «شعر چرا میگویی که توی قافیه اش بمانی؟» . «شعر مگو دچار ضرورت مشو» . «شعر مگو در قافیه ممان» . «شعر مگو تا در قافیه اش در نمانی»

۳۰ دوست گو یار شو و هر دوجهان دشمن باش (بخت گو روی کن و هر دو جهان لشکر گیر) – حافظ.

در بیت بالا به جای «روی کن» ، «پشت کن» نیز گفته شده است.

در فرهنگ حافظ؛ دوست از دیدگاه خداشناسانه و دلسپارانه همان دلدار جاوید (ازلی) یعنی پروردگار است و گاه نیز همان دوست زمینی می باشد. از پروردگار بخواه که یار و پشتیبان مان باشد. چه اگر او یار باشد، هر دو جهان هم که باشند در برابر او هیچ اند. به بخت گوی تا که از ما رویگردان نشود که اگر چنین شود سراسر گیتی را که دشمن مان فرا گیرد باکی نیست. حافظ با دل بستن به مهربانی جاودان دوست؛ خود را از بند شاه و گدا رهانیده است.

۳۱ به خوان کسان برمخور نان خویش (بخور نان خود بر سر خوان خویش) – نظامی.

در برخی ، این گونه نیز دیده شده است: «شکینه بنه بر سر خوان خویش» شکینه آوندی است گچی (تاپو) که در آن غلّه نگهداری می شود و «خوان» هرچه که بر آن غذا خورند.

چامه سرایان و پارسی گویان، درخواست و خواهش خواسته (مال) و امور مادّی ، پیرنگ نیاز شخصی نزد کسان – به ویژه دونان و بدسرشتان و فرومایگان را به سختی نکوهش کرده  آن را بر نتابیده اند؛ به گونه ای که بت پرستی را از مردم پرستی بهتر شمرده اند. (بت پرستیدن به از مردم پرست – پند گیر و کار بند و گوش دار – بوسلیک گرگانی) چامه سرایان پارسی گوی ما بر این باور بوده اند که اگر نان را در سرشک دیده ی خود فرو بریم و بخوریم بهتر از آنست که نیاز خود را نزد کسان فرومایه بریم (نان فرو زن به آب دیده ی خویش – وز در سِفله (فرومایه) هیچ مخواه – محمد ترمذی) خواجه عبدالله انصاری زبانزد به پیر هرات؛ در نپرداختن به آفریده و داشتن والا منشی چنین گفتار داشته است: «تا آز به هر که کردی؛ بنده و برده ی او گشتی و نیکویی به هر که کردی، امیر او گشتی. از کسی خواه که دارد و می خواهد که از او بخواهی؛ از او مخواه که ندارد و می کاهد اگر از او بخواهی و آنِ دیگران از آنِ خویش می خواهد. نان هر کس مخور و نان به هر کس بده! انگیزه بلند دار تا به هر کنِس (خسیس) نیامیزی؛ خوشخوی باش تا به هر دلی بیامیزی» .

خیام بدین باور است که باید به اندک ساخت و با همین اندک شاد بود و مزدوری کس نکرد و گمارده و گماشته فروتر از خود نشد. برای نمونه (با نان جوین خویش حقا که به است – کآلوده به پالوده هر خس (خار) بودن). دیگر چامه سرایان هر کدام به گفتاری در این زمینه داد سخن داده اند:

الف سعدی: «کرم ورزد آن سر، که مغزی در اوست – که دون همتانند بی مغز و پوست»

ب انوری: «آلوده ی منت کسان کم شو – تا یکشبه در وثاق (خانه) تو نان است».

پ خاقانی: «آدم برای گندمی از روضه (بهشت) دور ماند – من دور ماندم از در همّت برای نان»

ت بابا طاهر: «فرو ناید سر مردان به نامرد – اگر دارم کشند مانند حلاج»

ث ناصرخسرو: «شادی و نیکویی از مال کسان چشم مدار – تا نمانی چو سگان بر در قصاب ، نژند (پژمرده)»

ج سنایی: «هر که چون کرکس به مرداری فرو آورد سر – کی تواند همچو طوطی طعم شکر داشتن؟ »

چ حافظ: «چو حافظ در قناعت کوش وز دنیای دون بگذر – که یک جو منّت «دونان» به صد من زر
نمی ارزد»

ح عراقی: «زنهار (بپرهیز) ز دست ناکسان آب حیات – بر لب ننهی گرچه در آتش باشی»

خ سیف فرغانی: «ما که اندر پایگاه فقر دستی یافتیم – گاو از ما به که گردون را فرود آریم سر»

د ابن یمین : «من و کنج آزادگی بعد از این – زهی پادشاهی زهی سلطنت»

ذ عبید زاکانی: «جان میده و داد طمع و حرص مده – غم میخور و نان منت آلود مخور»

ر عماد فقیه: «چون آب به هر زمین نمی باید شد – چون باد به هر دری نمی باید رفت»

«نان جوین خویش به از منّت کسان» . «نان خود با تره و دوغ زنی – به که از خوان شه آروغ زنی» . و «نان خودت را میخوری چرا هلیم میرزا آغاسی را هم می زنی؟»


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و هفتم

۱ (بخور هر چه داری به فردا مپای) که فردا مگر دیر آیدش رای فردوسی.

همانندی: برای هر نخور، یک بخور پیدا می شود.

۲ (بد آید فال چون باشی بد اندیش) چو گفتی نیک، نیک آید فرا پیش نظامی.

همانندی: «فال بد بر زبان، بد باشد» . «هرچه بر زبان آید؛ به زیان آید»

حافظ گفته است: «رخ تو در دلم آمد، مراد خواهم یافت – چرا که حال نکو در قفای (در پی) فال نکوست.» مورد «تفأل» در فرهنگ خاور زمین پیشینه دیرینه ای دارد. اساساً معنای راستین واژه ی فال در زبان تازی پیش بینی شگون و خوش بینانه است که همچم (مترادف) آن در زبان پارسی واژه ی «مُروا» است. (لب بخت پیروز را خنده ای – مرا نیز مُروای فرخنده ای – عنصری). پادواژه (متضاد) شگون در زبان تازی «تَطیّر» (با تشدید ی) است که به معنای آوای مرغان بدشگون مانند جغد (بوم، بوف) می باشد. (از نوحه ی جغد الحق مائیم به دردسر – از دیده گُلابی کن؛ درد سر ما بنشان – خاقانی) و معنای واژه تطیّر در زبان پارسی «مُرغوا» (فال بد شکون) است. (فغان ز جغد و مُرغوای او – که تا ابد بریده باد نای او – ملک اللشعرای بهار) و (نباید آفرین آن کس که گردونش کند نفرین – نباید مُرغوا آن کس که یزدانش دهد مُروا – قطران تبریزی) .

به هر روی «خدای ترسان» (متشرعین) مُرغوا را به گونه «استخاره» (نیک خواستن) از کلام الله مجید درآورده و باور دارند آنجا که امر رایزنی با خردمندان و کارشناسان دودمان راه به جایی نمی برد و گرهی از چالش ها و تنگناها نمی گشاید استخاره روا و پسندیده است. که اول استشاره و سپس استخاره و به گفته حضرت حافظ: «هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بُود – در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست» . به راستی «بد آید فال چون باشی بداندیش – چو گفتی نیک، نیک آید فرا پیش» . به کوته سخن در ایران باستان باور همگان بر این بوده است که چنانچه در تفأل و فالگوش ایستادن، برفور به دل فال گیرنده و شنوند پندار نیک جوانه زند. رهنمون بر نیکی و فرجام خوشی و اگر اندیشه پلشت در میان باشد نشانه ی ناخوشایندی خواهد بودکه به گمان همان انرژی مثبت و منفی است.

۳ که سالوکِ (درویش) این منزلم عن قریب (به زودی) (بد از نیک کمتر شناسد غریب) سعدی.

همانندی ها: «غریبی بود، عذرخواهی بزرگ – نظامی» و «غریب کور است»

۴ (بد اندیش را بد بود روزگار) به دل، اندر اندیشه ی بد مدار ! – فردوسی

همانندی ها : «بد مکن و بد میندیش تا تو را بد نیاید پیش» و «بد آید بداندیش را کار پیش – فردوسی»

۵ آنرا که هست خواب گران، شب دراز نیست (بدبخت نیست چشم و دل هر که باز نیست) وحید قزوینی. به گفتاری دیگر: «دنیا به کام ابلهان است» و «آفت جان من است، عقل من و هوش من»

۶ برکنده به، آن چشم که بدبین باشد (بدبین همه جا در خور نفرین باشد) جامع التمثیل.

همانندی ها : «پای مرغت را ببند؛ همسایه ات را دزد مکن !» که البته گاهی دُم خروس همسایه از زیر لباس دزد، خود را نشان می دهد و سوگند به حضرت عباس نیز باورکردنی نیست. «ظن بد بردن به مردم، محو سازد خیر تو» . «راه را تا نروی؛ مرد را تا نیازمایی» . «تا ندیده ای پاک است» . «هر که را جامه پارسا بینی – پارسا بین و نیک مرد نگار . ور ندانی که در نهادش چیست – محتسب را درون خانه چه کار؟! – سعدی». «ظن نیکو بر، بر اِخوان صفا (برادران پاک دل) – گرچه آید ظاهر از ایشان جفا . آن خیال و «وهم» بد چون شد پدید – صد هزاران یار را از هم برید – مولوی» . «ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری گمان ها دوری گزینید، زیرا برخی گمان ها گناه است – نشانه ی ۱۲ سوره ی حجرات» .

«هر کس به برادر خود گمان بد ببرد گویی به پروردگارش گمان بد برده است. زیرا پروردگار فرموده است که از بسیاری گمان ها بپرهیزید – حضرت رسول اکرم (ص) » . «رفتار برادرت را به بهترین گونه برداشت کن، مگر زمانی که کاری از او سر زند که راه روایش و درست انگاری (توجیه) را بر تو ببندد – حضرت علی (ع) »

و در پایان ؛ برخی می گویند «بطری نیمه خالی و برخی می گویند بطری نیمه پر» . برخی می گویند «بفرمایید، برخی می گویند نمی فرمایید؟» و اما اینکه همه ی کسان خوب هستند، مگر آنکه وارونه اش ثابت شود و یا اینکه همه ی کسان بد هستند مگر آنکه وارونه اش ثابت شود. جای گپ و گفت بسیار است. تا دیدگاه هر کسی بر پایه فرهنگ و فراخویی او چه باشد. که «متاع کفر و دین بی مشتری نیست  ؛  گروهی این گروهی آن پسندند.»

۷ از هجر گرچه نیست بلایی بتر ولی (بدتر ز هجر، از غم هجران نمردن است) میر صیدی تهرانی.

همانندی:  ( «بدخوان» ، «خوش خوان» را به صدا در می آورد.»

۸ خواهی که ز هیچ کس به تو ، بد نرسد (بدخواه و بدآموز و بداندیش نباش) بابا افضل.

همانند: «بد مکن و بد میندیش تا تو را بد نیاید پیش»

۹ (بد را به بد سپار و عدو را به ذوالفقار) وآنگه ببین که شاه ولایت چه می کند؟ – صابر همدانی.

همانندی: «بد را حاجت نفرین نباشد» – محیط قمی. نکویان را دعای خیر میکن – که بد را حاجت . . .

۱۰ تو تا زنده ای پرده ی کَس مَدِر (بدرّد خدا پرده ی پرده دِر) ادیب پیشاوری.

«لا تخرقن علی احد سترا» یعنی پرده هیچ کس را مدر. همچنانکه آب مایه زندگی است آبروی کسان نیز مایه و پایه ی منش (شخصیت) اوست. هرکس در نزد پروردگار دارای جایگاه ویژه ی خود می باشد تا آنجا که می فرماید: «ان الله یدافع عن الذین آمنوا» پس کسی را که پروردگار پاسدار اوست چگونه، کسان به خود گستاخی می دهند که پرده اش را بدرند و رازش آشکار سازند و بدنامش کنند؟ و آبرویش بریزند که آبرو، آب جو نباید کرد.

همانندی: «پرده کس را مدر تا پرده ات را ندرند»

۱۱ (بد ز بدگوهران پدید آید) هر کسی آن کند، کزو زاید عنصری.

همانندی : «از مار نزاید جز ماربچه»

۱۲ (بدزدی ز نعمت، بدزدم ز خدمت) چه برکت بود در میان دو سارق؟ – رشید وطواط.

همانندی: «به قدر پولت میزنیم پنبه»

۱۳ دانا نکشد سر از مکافات (بد کرده بدی کشد به پایان) ناصرخسرو.

همانندی: «بد مکن که بد، افتی؛ چَه مَکَن که خود افتی»

۱۴ (بد گهر با کسی وفا نکند) اصل بد در خطا، خطا نکند. نظامی.

همانندی : «بد اصل وفا نکند و خوش اصل خطا نکند»

۱۵ هر کجا گوهری بدست بدی است (بدگهر ، نیک چون تواند زیست؟) عنصری.

هر امر پاک و پاکیزه ای؛ ریشه دار، ماندگار، زنده و بالنده و کارساز است. و هر امر ناپاک و زشتی، آونگان و آویزان، بی پایه، مرده نازا و بی بر است.

۱۶ حبس من این کیفر پیشینه است (بد مکن ای دوست که کیفر بری) ملک الشعرای بهار.

۱۷ مگر نشنیدی از فراش این راه ؟ – که هر کو چاه کند افتاد در چاه نظامی.

بیت بالا برگرفته از گفته پیامبر اسلام است که اگر کسی در راه برادر دینی خود چاهی کنده باشد خودش در آن می افتد. و نیز نمارشی است به برگردان نشانه ی ۷ از سوره ی اسراء که: «اگر نیکی کنید به  خود نیکی کرده اید و اگر بدی نیز کنید به خود بد نموده اید.»

همانندی ها: «بد مکن که بد افتی؛ چَه مکن که خود افتی» . «چَه مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی» . «چاه کن، همیشه ته چاه است» . «هر که چاه از بهر دیگران کَنَد خود در چاه افتد – سمک عیار» . «هر که بدی کرد به بد یار شد – هم به بد خویش گرفتار شد. – از جامع التمثیل» . «بد کرده، بدی کشد به پایان – ناصرخسرو» . «بد آید به پیش بد از کارِ بد – فردوسی» . «هر آن کس که بد کرد کیفر بَرَد – فردوسی» . «کسی که بد کند از بد برد کیفر – معزّی» . «مکن بدی که بدی را بدی جزا باشد» . «بد مکن و بد میندیش – تا تو را بد نیاید پیش» . «مکافات بد را ز یزدان بدی است – فردوسی» . «خشت که به آسیا بردی خاک نصیبت می شود» . «کسی که بد نکند روز بد نخواهد دید» . «گر بدی کنی چشم نیکی مدار – ابن یمین» . «مکن بد اگر بد نخواهی به خویش – بهمن نامه» . «چو بد کردی مباش ایمن ز آفات – که واجب شد طبیعت را مکافات – نظامی» . «آنها که بد کنند سزاوار دوزخند»

۱۸ (بد و نیک بر ما همی بگذرد) چنین داند آن کس که دارد خرد فردوسی.

مصراع دوم به گونه : (نباشد دژم هر که دارد خرد)

همانندی: «بد و نیکِ جهانِ گذران می گذرد»

۱۹ نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم (که بد و نیک جهان گذران می گذرد) هاتف اصفهانی.

۲۰ (بد و نیک ماند زما یادگار) تو تخم بدی تا توانی مکار هاتف اصفهانی.

همانندی: «در دنیا یک خوبی می ماند و یک بدی.»

۲۱ سرشت طفل بد را دایه داند (بد همسایه را همسایه داند) اسعد گرگانی.

همانندی: همسایه به حال همسایه آگا هست.

۲۲ کسی را کجا بخت انباز نیست (بدی در جهان بدتر از آز نیست) فردوسی.

۲۳ (بدین مژده گر جان فشانم رواست) که این مژده آسایش جان ماست فردوسی.

این بیت که به گونه ی یکی از پرآوازه ترین زبانزد های (امثال) پارسی را به خود گرفته، همیشه از سوی کسی گفته می شود که مژده ای به وی دهند؛ به ویژه دوستی که نوید دهد که بر آن است تا به دیدار دوست خود می آید و گرد کفش بر سرش می تکاند.

۲۴ چه خوب است این مَثَل مر بخردان را (بدی یک روز پیش آید بدان را) اسعد گرگانی.

«بد آید ز مردم به کردار بد» . «بد آید پیشِ بد از کار بد – فردوسی»

۲۵ به بازوی تو ندارد خطر؛ گرفتن مُلک (بر آسمان شدن، آسان بود به پای «بُراق» ) ظهیر فاریابی.

مصراع دوم نمارشی است به معراج حضرت رسول اکرم (ص) . یعنی به گونه ای سفر آسمانی. معراج بر وزن مِفعال از ریشه «عرج» که مصدر این واژه، عُروج و مَعرج ؛ با دو معنای متفاوت؛ یکی به معنای کج شدن و یا لنگان لنگان راه رفتن است و دیگری به معنای بالا رفتن که هر دو معنی در قرآن آمده است و معراج اسم ابزار است یعنی نردبان. این سفر آسمانی ویژه حضرت محمّد(ص) نبوده، در قرآن کریم به معراج حضرت موسی و ابراهیم (علیهما السلام) ، حضرت عیس نیز به روشنی نمارش شده است. زرتشتیان یا «به کیشان» نیز
درباره ی زرتشت به رخدادی شبیه معراج باور دارند.  اما در مورد «بُراق» به نوشته فرهنگ های پارسی، اسب و یا اسب تیزرو. به گربه ی انبوه موی براغ نیز گفته می شود. به ویژه گاه که گربه، هنگام جنگ، موهای نرم و درخشان گردن خود را گشوده و برافراشته می کند. اما از نگرش بازگفت و داستان اسلامی، ستوری بوده به چهره مانند انسان و از دیدگاه ریخت کلان تر از الاغ و فروتر از شتر و یا کوچکتر از استر (قاطر) بزرگتر از خر، که پیامبر اسلام در شب معراج بر این راهوار سوار شده اند که چگونگی آن در این کوتاه نمی گنجد. (سوره های اسراء و نجم) چامه های زیادی در این زمینه سروده شده است. برای نمونه بیتی از فرید اصفهانی (از زمین تا آسمان چون برق رفتی بر بُراق – صد هزاران منزل و فرسنگ و میل ای مصطفی)

۲۶ (برای دوستان، جان را فدا کن) ولیکن دوست ، از دشمن جدا کن – جامی.

همانندی ها: « یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند – سعدی» . «مرد آن باشد که از جان بگذرد در راه دوست – سپهر کاشانی» . «در پای دوست هرچه کنی مختصر بود – سعدی» . «یار می باید که چون پروانه گردد گرد یار – ؟؟»

۲۷ هزار بار مرا مرگ به از این سختی است (برای مردم بدبخت؛ مرگ خوشبختی است) میرزاده ی عشقی.

بیت بالا گزیده ای از غزل جانسوز و دل گداز «دزد پایتختی» سروده ی زنده یاد ، شهید میرزاده ی عشقی (سید محمدرضا کردستانی) است که از زمره می گوید: «رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است – که دزد گردنه بدنام؛ دزد پایتختی است !» عشقی؛ چامه سرای، روزنامه نگار (مدیر روزنامه ی قرن بیستم)، آزادیخواه، نمایشنامه نویس و هوادار استوار و پابرجای مشروطه ۳۱ سال بیشتر نداشته که در سال ۱۳۰۳ خورشیدی به دستور رئیس نظمیه (کلانتری) وقت و او نیز از سوی جایگاهی بالاتر ، با زمینه سازی هایی با تیر جانسوزانه و بیدادگرانه پیکر ناتوان و بیمارش از پای در می آید. دو سال پس از شهادت عشقی، دیوان عالی تمیز! رأی بر برائت از پای درآورنده عشقی می دهد که این خود نمونه ای است از برخی بیدادگری ها و رهیافت های سرجنبانان در امور داوری ! گویا کشنده عشقی در سال ۱۳۲۶ در حال سرخوشی زیر دیوار میخانه ای که با وزش باد بر سرش آوار می شود جان به جان آفرین وا می گذارد. این چامه ی زبانزد بر کنار سنگ گور عشقی حک شده است:

«خاکم بر سر، زغصه به سر خاک اگر کنم  –  خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟ . من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک  –  وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم .  معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق  –  ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم.» بانو قمرالملوک وزیری، ستاره ی درخشان آواز ایران که نمونه ی انسان دوستی اش کمتاست و با «عشقی» پیوستگ ژرفی داشته بیت «هزار بار مرا مرگ، به از این سختی است – برای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی است» را چند سال بعد، بر صفحه ی گرامافونی در گوشه ی حجاز آواز ابوعطا و به یاد عشقی بایگان می کند.

و در پایان: «دیو مهیب خودسری چون ز غضب گرفت دُم – امنیت از محیط ما رخت ببست و گشت گم . حربه ی وحشت و ترور کشت چو میرزاده را – سال شهادتش بخوان «عشقی قرن بیستم !» ». روان همه ی نیکان گیتی شاد باد!

۲۸ ادیم زمین سفره ی عام اوست (بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست؟) سعدی.

برای واژه ی «ادیم» معناهای گوناگونی نوشتار شده است. از زمره : سفره ی غذا، چرم خوشبوی و مجازاً روی زمین. مصراع دوم به گونه ی : «چه دشمن بر این خوان یغما چه دوست» خوان یغما، سفره ای است که رادان و بخشندگان بگسترانند و فراخوان همگانی دهند چه؛ یغما به معنای تاراج است.

همانندی ها: «هر که خواهد ؛ گو بیا و هرکه خواهد؛ گو برو! – گیر و دار و حاجب و دربان در این درگاه نیست ! – حافظ»

۲۹ زر از بهر خوردن بود ای پدر (برای نهادن چه سنگ و چه زر؟!) – سعدی.

همانندی:  بخور هر چه داری به فردا مپای – که فردا مگر دیگر آیدش رای . ستاند ز تو، دیگری را دهد – جهان خوانییش بی گمان برجهد. – فردوسی

————————————————————————————————————————————————————————

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و هشتم

۱ اندر صفتت نیست نه نامی و نه ننگی (بر بام خرابات چه جغدی، چه همایی) – سنایی.

۲ چوگان بزدش بر دهن و گفت خموش (بر بسته دگر باشد و بر رُسته دگر) خواجوی کرمانی.

بررُستن = روییدن است. بررُسته به معنای نبات و روییدنی است. در برابر بربسته، که دارای رشد و نمو نمی باشد. نظامی گفته است : «درِ حاجت از خلق دربسته به – ز دریا نیی؟ آدمی رسته به»

۳ ای بی بَدَل چو جان بدلی نیست بر توام (بر بی بدل چگونه گزیند بدل ؟) – انوری.

بَدَل = جایگزین و کس بزرگمنش و جمع آن اَبدل است.

۴ (بردباری نشانه ی مردی است) هر که را صبر نیست نامرد است !!) – ؟؟.

همانندی ها : کارها به صبر برآید و مُستعجِل به سر آید – سعدی. محیط دایره آن کس به سر تواند برد – که پای جهد، چو پرگار استوار کند – قاآنی. گر، از هر باد چو بیدی بلرزی – اگرکوهی شوی کاهی نیرزی – نظامی.  چند نیش مگس، هرگز اسب چابک را از تاختن باز نمی دارد – «ولتر» . آن کس که اراده و پایداری دارد، هرگز روی شکست را نمی بیند.«مترلینگ» . با بردباری، سبزه به شیر و برگ توت به پیراهن ابریشمی دگرگون می شود . (مثل چینی) . رنجی که به راستی دلاورانه بردباری شود حتی دل سنگ را نرم می سازد (گاندی) . شتاب باید کرد اما در این شتاب، باید چشم گشاده داشت که بیراهه ها در پیش و چاه ها در راه است (دکتر پرویز ناتل خانلری)

توان  اندیشه و پایداری اراده ی هر کس را در هنگام تیره روزی می توان آزمود زیرا رویدادهای زمانه،
بوته ی پیمانپایی و سنگ آزمون پایداری مردان است (کلیله و دمنه)

از مرد آزاده چشمداشت پایداری می رود؛ نه فرمانبرداری کورکورانه. مرد آزاده همیشه استوار است اما مرد میانه همیشه جوشان و خروشان (کنفسیوس) . پایداری مایه ی پیروزی و پیروزی ما در خوشبختی است (کاظم زاده ایرانشهر) . چنانچه بر خود چیره باشیم؛ فرمانروای سرنوشت خود هستیم. (کلینگر)

۵ (بر رُسته دگر باشد و بر بسته دگر) اسرار التوحید.

این گزاره در چند مورد از سوی کسانی چند گفتار شده است (در شماره ۲ همین بخش) مصراع بالا تمثّلی است از بیت مولوی: «مُلک؛ بربسته چنان باشد ضعیف – مُلک بررُسته چنان باشد شریف»

یعنی پادشاهی و بزرگی که پایه آن بر دل ها نشستن نباشد ناتوان است. چون برخی پادشاهان که در برج عاج نشسته و از دنیای بیرون ناآگاهند پنداری چون سنگ، پیچان و مرده اند (بربسته) و واژگونه ؛ فرمانروایانی که روینده و رویان هستند بسیار بزرگمنش می باشند.

و یا خندان خندان به ناز گفتنش خاموش – بر بسته دگر باشد و بررُسته دگر. از پشته ی تو سبزه ی خط بررُسته است یا مغز ز پسته ی تو بیرون جسته است . بررُسته دگر باش و بربسته دگر – این طُرفه (کمیاب) که بر رشته ی تو بربسته است. و در پایان : «ادب النفس خیر من ادب الدرس». فرهنگی که در سرشت کس باشد نیکوتر از فرهنگی است که از راه آموزه دریافت شود. این گزاره همانند «بربسته دگر باشد و بررسته دگر»

۶ گر نیاید به گوش رغبت کس (بر رسولان پیام باشد و بس) – سعدی.

پیامبر هیچ خویشکاری جز پیام رسانی پروردگار ندارد . (نشانه ی ۹۹ از سوره مائده)

همانندی ها : «من آنچه شرط بلاغ است با تو می گوید – تو خواه از سخنم پند گیر و ؛ خواه ملال» سعدی.

«گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست – گر نامه رد کنند، گناه رسول چیست؟ – سعدی» . «از ما گفتن از شما نشنیدن – مراد ما نصیحت بود و گفتیم» . «گر نشنوی نصیحت و گر نشنوی به صدق – گفتیم بر رسول نباشد بجز بلاغ – سعدی» . «خواه ردش کنی و خواه قبول؛ نیست غیر از بلاغ کار رسول»

۷ گوش کن پند ای پسر از بهر دنیا غم مخور (بر سر اولاد آدم، هرچه آید بگذرد) – سعدی.

مصراع اول بیت بالا در برخی از چاپ های حافظ نیر به گونه : «گوش کن پند ای پسر از بهر دنیا غم مخور – گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی داشت هوش» نیز دیده شده است.

همانندی ها: «زمستان بگذرد سرما، سرآید» . « ز حادثات زمانم همین مرا پسند آمد – که خوب و نیک و بد و زشت در گذر دیدم – ابن یمین» . «بر شما بگذشت و بر ما هم بگذرد – انوری» . «هم سرآید روز غربت، هم شب غم بگذرد» . «شب سمور گذشت و لب تنور گذشت» . سمور (بیدستر) پستانداری است که از پوستش به فرنام پوشش گرانبها به ویژه بر آستین بهره می برند. «شب یلدا نیز می گذرد چه در پوست سمور و چه لُخت و برهنه در کنار تنور» . «گنچ و رنج و غم شادی جهان در گذر است – عاقل آن به که در اندیشه ی پایان باشد»

۸ راحت هستی و رنج نیستی (بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت) انوری و سعدی..

۹ پای این مردان نداری جامه ی مردان مپوش (برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن) – سنایی.

۱۰ (بر گذشته حسرت آوردن خطاست) باز ناید رفته؛ یاد آن هباست (گرد و خاک) – مولوی

What is gone is gone.

همانندی ها: «بر گذشته افسوس نخورند» . «چرا داری به دل تیمار رفته؟ – اسعد گرگانی»

۱۱ (برگ سبزی است تحفه ی درویش) چه کند بینوا؟ همین دارد..

همانندی : ارمغان مور؛ پای ملخ است.

بیت بالا از زبان وحشی بافقی به گونه ی : «نیم جانی است تحفه ی وحشی – چه کند؟؛ بی نوا همین دارد» بیت اول که از بسامد کاربرد گونه ی «ارسال مثل» به خود گرفته است در زمینه ی پیش کش ره آوردو یا ارمغانی که بخواهند بگویند این پیشکشی بی ارزش است و برازنده و ارزنده شما نیست و یا اینکه از سر فروتنی گفته باشند به کار برده می شود. این ارسال مثل از آنجا پیدا شده است که پیشتر، درویش ها یک دسته گیاه جعفری یا «شبد» (شوید) به دست گرفته و در کوچه و بازار، ستایش گویان گردش می کردند و به هرکس یک شاخه شبت و یا جعفری می دادند و آن کس به خواسته و توان خود خرده پولی به آنان می پرداخت.

(بی نوایان را به برگ سبز گاهی یاد کن – چون به نیرنگ جهان، خرج خزان خواهد شدن – صائب)

۱۲ دست از کرم به عذر تُنُک مایگی مشوی (برگی در آب، کشتی صد مور می شود) ناظم هراتی.

تنک مایه به کسی گفته می شود که سرمایه ی مالی و یا دانشی او کم است. (وگر تنگدستی تنک مایه ای – سعادت بلندش کند پایه ای – سعدی)

۱۳ چشمت به کرشمه نظری کرد که تن زن (بر مست همان به؛ که نگیرند خطا را) – سلمان.

۱۴ عاشقان کشتگان معشوقند – )بر نیاید ز کشتگان آواز) – سعدی.

۱۵ (برو این دام بر مرغ دگر نه) که عنقا را بلند است آشیانه – حافظ.

عَنقا (سیمرغ = سین مرغ) پرنده ای است که به گفته شاهنامه، جایگاهش در کوه البرز است. برخی آن را کنایه از پیر و مرشد می دانند و بر خی ، وجود پروردگار . . .  تونمای (معنا) رویه ای بیت این است که عنقا (سیمرغ) آشیانه ای بلند و دسترس ناپذیر دارد و مرغی نیست که چون مرغان دیگر شکار شود. اما تونمای درونی و عرفانی این بیت این است که با این سیر و سلوک زرق آلود نمی توان به پروردگار دست یافت.

همانندی ها : «برو این شتر را درِ خانه  ی دیگری بخوابان» . «عنقا را به دام نتوان گرفت» و «عنقا شکار کس نشود ؛ دام بازچین! – حافظ»

۱۶ (برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین) که یکدم تنگدل بودن به بحر و بر نمی ارزد حافظ.

بیت بالا با همان پنداره به گونه ای دیگر نیز گفتار شده است : «چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر – که یک جو منّت دو نان به (دو) صد من زر نمی ارزد !» و با همه ی آنکه قناعت (بسندگ) از جایگاه ها و آیین های صوفیانه (mystical) نیست اما از منش های صوفیانه است. پیغمبر اکرم (ص) فرموده اند که بسندگ،گنجی است که به پایان نرسد. حافظ، بارها به واژه و «تونمای» بسندگ نمارش کرده، آن را ارگ نهاده است. برای نمونه : «حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی – کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری است» و «گنج زر، گر نبود، کنج قناعت باقی است – آنکه آن داد به شاهان، به گدایان این داد»

۱۷ تنها نه من به خال لبش مبتلا شدم (بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست) فریدون حسن میرزا.

نی نی ، که در زمانه تو مخصوص نیستی (بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست) ظهر فاریابی.

همانندی: تنها نه من به دانه ی خالت مقیّدم – این دانه هر که دید گرفتار دام شد – سعدی . «آن کس که در این شهر چو ما نیست کدام است ؟ – حافظ»

۱۸ (بریده سر «نروید» بار دیگر) ازیرا هیچ دانا خون نجوید اسعد گرگانی.

همانندی ها: « توان کشت زنده را لیکن – کشته را زنده کی توان کردن؟» . «چو مهرم را بریدی، از جفا سر – بریده سر نروید بار دیگر – ویس و رامین» . «بریده سر دگر باره نروید – ازیرا هیچ دانا، خون نجوید – ویس و رامین» . ازیرا = زیرا = برای این – از برای آن

۱۹ (بزرگی بایدت بخشندگی کن) که دانه تا نیفشانی نروید سعدی.

همانندی : مالت را خوار کن تا خودت عزیز شوی !

۲۰ (بزرگی جز به دانایی مپندار) که نادان همچو خاک راه شد خوار – ناصرخسرو.

همانندی: نه هر که به قامت مهتر ؛ به قیمت بهتر !

۲۱ نشاید کرد بر آزار خود زور (بسا بیمار، برگشت از لب گور) – نظامی.

همانندی: «اجل گشته میرد نه بیمار سخت»

۲۲ نه هر بیرون که می بینی (بپسندی) درونش همچنان باشد (بسا حلوای صابونی که زهرش در میان باشد) سعدی.

حلوای صابونی، گونه ای حلوای سفید است. انوری گفته «از شره (آز) گویی همی حلوای صابونی خورد – گر خمیر نان او خود جمله از صابون کنند»

همانندی ها : «نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند – نه هر که آینه سازد سکندری داند – حافظ» . «نه هر سرخی بود مرجان نه هر سبزی بود مینا = شیشه ی سبز» . «نه هر زنی به دو گز مقنعه است کدبانو – نه هر سری به کلاهی سزای سالاریست – ظهیر فارابی» . «نه هر که به قامت مهتر (سرور) به قیمت بهتر !» . «نه هر که به صورت نکوست ؛ سیرت زیبا دروست» . «نه هر کو، زن بود نامرد باشد – زن، آن مرد است کاو (کو) بی درد باشد – نظامی» . «نه هر که دارد شمشیر، حرب باید ساخت – نه هر که پادرزهر دارد باید زهر خورد – ابوالفتح بستی»

«نه هر زن، زن است و نه هر مرد، مرد – خدا پنج انگشت یکسان نکرد» . »نه هر بیرون که می بینی درونش همچنان باشد – سعدی» . «ای بسا ریش سفید و دل چو قیر – مولوی» . «نه هر خر را به چوبی راند باید – نه هر کس را به نامی خواند باید» . «نه هر کمانداری تیر آرزویش بر نشان آید» . «نه هر کس شد مسلمان می توان گفتش که سلمان شد – که اول بایدش سلمان شد و آنگه مسلمان شد – رفائی شوشتری» . «نه هر سفینه ز دریا درست باز آید.» «نه هر آن کو ورقی خواند معانی داند – شرح مجموعه ی گل مرغ سحر داند و بس – حافظ» . «نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست – بخور پسته  ی مغز و پندار پوست – سعدی»

«نشود زرد گرچه  شود زرد زریر (گل و گیاه زرد)  – نه هر آن چیز که آن زرد بود باشد زر – ناصرخسرو» . «نه هر آرزو آید آسان به دست» . «نه نماز شبگیر کن و نه آب در شیر کن» . «نه خیگی دریده؛ نه روغنی ریخته، نه کوزه ای شکسته و نه ماستی ریخته»

«نه هر چیز کز گِل بروید گُل است» . «نه هر چیز رخشنده ای زر بود» . «نه نرِ نر است ؛ نه ماده ی ماده – نرمادینه است !» . «نه معراج بود هر که را عصا باشد» . «به مارماهی مانی ؛ نه این تمام و نه آن . . . » . «نه عیسی می توان خواندن هر آن کس را که خر دارد –  رضی الدین نیشابوری» . «نه هر که داشت عصا، بود موسی عمران» . «نه  مرد دنیاست و نه زن آخرت»

۲۳ بسا تابه (تاوه) که ماند از تیرگی سرد (بسا «سگبا» که سگبان پخت و سگ خَورد) نظامی.

سگبا غذای ویژه ی سگ است.

۲۴ (بسا شکست کز او (کزو) کارها درست شود) کلید رزق گدا، پای لنگ و دست شل است – صائب.

همانندی ها : «چنانچه شیشه نشکند و پارچه پاره نشود، بازرگانی به راه نمی افتد» . «شکست پایه ی کامیابی است و دستاویزی برای رسیدن به کامیابی» . «پافشاری و استقامت میخ، سزد ار عبرت بشر گردد – بر سرش هر چه بیشتر کوبی، پافشاریش بیشتر گردد – بهار» . «شکست خوردگان دیروز؛ پیروزمندان امروز را به وجود آورده اند – زیبلر سیرون» . «آن قدر شکست می خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم – شکسپیر» . «همه ی خوشبختی ها و پیروزی هایی که به  من روی آورده، از درهایی وارد شده اند که آنها را به تیزنگری و ریزبینی بسته بودم – لُرد بایرون»

«از پیروزی تا واژگونی تنها یک گام، بازه است – ناپلئون» . «مردان کامیاب، بیشتر، از شکست، میوه ی پیروزی می چینند – گوته» . «پس از پیروزی هرگز به شکست اندیشه نکن و پس از شکست ، هرگز اندیشه ی پیروزی را از سر بیرون مکن – فرزان انگار»

۲۵ زمانه پندی آزادوار داد مرا  – زمانه را چو نکو بنگری همه پند است.  به روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار (بسا که به روز تو آرزومند است) رودکی.

نگارنده این نوشتار دو بیت بالا را از کتاب تاریخ ادبیات مان (نوشته ی سلیم نیاری) در کلاس پنجم دبیرستان آموخته بودم و کارایی بسیاری بر من داشت. افزودنی است که «. . .  گفت تا تو غم نخوری» نیز دیده شده است. و در پایان می گوید : «زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه – که را زبان نه بند است؛ پای در بند است»

۲۶ (بسا مالا که بر مردم وبال است) مزید ظلم و تأکید ضلال است – سعدی.

همانندی : «مال دنیا وبال آخرت است»

معنای بیت این است : چه بسا مال ها، به جای اینکه کمک حال باشد مایه سرانجام بد (وبال) می شود و بر ستمگری می افزاید و مایه ی گمراهی می گردد و گاه با افزایش دارایی؛ سرای کوچک می شود، زن؛ زشت می شود. خری که جو اش زیاد می شود، جفتک و لگد می پراند؛ زور به کشتن دهد و زر به جهنم برد. شاخ گاوان را اگر خر داشتی – نسل گنجشک از زمین برداشتی! . «همانا انسان سرکشی می کند، هرگاه خویشتن را بی نیاز می بیند – سوره ی علق نشانه ۶ و ۷» . حضرت علی (ع) نیز فرموده اند که «توانگری ، سرکشی می آورد»

۲۷ ولیکن هر که او بد کرد؛ بد دید (بسا مردم که یک بد کرد و صد دید) اسعد گرگانی.

۲۸ بر حُسن و جوانی ای پسر غره مشو (بس غنچه ی ناشکفته بر خاک بریخت) خیام.

همانندی :  «بر مال و جمال خویشتن غرّه مشو – کانرا به شبی برند و این را به تبی» . «بر مالت نناز به شبی بند است و بر حسنت نناز که به تبی بند است»

۲۹ سررشته ی غیب، ناپدید است (بس قفل چو بنگری کلید است) نظامی.

همانندی : «ای بسا درد که باشد به حقیقت پنهان»

۳۰ (بسکه خاموش نشستم سخنم یادم رفت) بسکه ماندم به غریبی وطنم یادم رفت طغرای مشهدی.

۳۱ (بسکه گفتم زبان من فرسود) چه کنم پند من ندارد سود ضیاء اصفهانی.

همانندی : «بسکه گفتم زبانم مو درآورد»

۳۲ ماییم و نوای بی نوایی (بسم الله اگر حریف مایی) نظامی.

۳۳ (بسیار سفر باید تا پخته شود خامی) صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی سعدی.

همانندی : «قدر مردم، سفر پدید آرد – خانه ی خویش مرد را بند است – سعدی»

Much travel is needed to ripen a man’s rawness.

۳۴ بر آن کافی نباشد اعتمادی (بسی باشد سیه را نام کافور) ابوالفرج رونی.

آری : «برعکس نهند نام زنگی کافور».

۳۵ دریاب دمی که می توانی (بشتاب که عمر در شتاب است) – سعدی

۳۶ (بعدِ نومیدی بسی امیّد هاست) از پس ظلمت بسی خورشید هاست مولوی.

همانندی : «در نومیدی بسی امید است – پایان شب سیه سپید است – نظامی»

۳۷ (بکن شیری آنجا که شیری سزد) که از شهرِ یاران دلیری سزد فردوسی.

۳۸ تو پنداشتی من تو را بنده ام (به قدر نهارت  گَوَن کنده ام) -؟؟

«گَوَن» درختی است که از آن کتیرا می گیرند.

همانندی ها : «به قدر پولت میزنیم پنبه» . «به قدر پولی که میدهی آش می خوری»

۳۹ مکن ترکتازی بکن ترک آز (به قدر گلیمت بکن تَرک آز) سعدی.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و نهم

۱ مکن ترکتازی بکن ترک آز (به قدر گلیمت بکن پا دراز) سعدی.

زبانزد «پایت را به اندازه گلیمت دراز کن» به انوشیروان پیوستگ داده شده است. چامه سرایان با به کار بردن این زبانزد نمود ویژه ای به چامه ی خود داده اند. از زمره :

مجوی آنچت آرد؛ سرانجام، بیم – مکش پای از اندازه بیرون گلیم – سعدی.

زین سرزنش که کرد تو را دوست حافظا ! – بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای؟

بدان خود را میان انجمن جای – مکش بیش از گلیم خویشتن پای ! – ناصرخسرو.

سر آور از گلیمت ای «کلیم» – پس فرو کن پای بر قدر گلیم ! – عطار.

به دست خود سزای خویش دیدم – که پا بیش از گلیم خود کشیدم – اوحدی.

تو که باشی که در آن کار عظیم – یک نفس بیرون کنی پا از گلیم؟ – عطار.

مجو بالاتر از دوران خود جای – مکش بیش از گلیم خویشتن پای – نظامی.

حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن – پا از گلیم خویش چرا بیشتر زنیم؟

آهسته پا به بستر نازش گذاشتم – عقلم به گفت پا ز گلیمت برون منه – عارف قزوینی.

تا کسی پا از گلیم خویش نگذارد برون – از میان کی می رود حق و حقوق دیگری؟ – صابر اصفهانی.

دل چون به فکر زلف تو افتاد گفتمش – پا از گلیم خویش نباید دراز کرد – ؟؟

اگر به کار نیاید گلیم کوته ما – اگر که پای از این بیشتر دراز کنیم – پروین اعتصامی.

ای کلیم دل ز طور خویش پا بیرون منه – از گلیم خویش پا بیرون نمی باید نهاد – شمس مغربی.

از آن رو سرو باشد تازه و تر – که پا از مرز خود ننهد فراتر – سلمان.

بدو گفت ای مرا در خود نهاده – قدم از حدّ خود بیرون نهاده ! – عطار .

«هر چه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو».

۲ (به قدر عقل هر کس، گوی با وی) اگر اهلی ، مده دیوانه را می – ناصرخسرو.

همانندی ها: «آنچه می گویم به قدر فهم توست ؛ مردم اندر حسرت فهم درست – مولوی» . «چونکه با کودک سر و کارت فتاد – پس زبان کودکی باید گشاد – مولوی» .

۳ با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی (بگذار تا بمیرد در عین (درد) خودپرستی) – حافظ.

راز های دلدادگی و مستی را به کسی که داوش (ادعای) پرهیزگاری دارد در میان نگذارید تا او در درد ناآگاهی و خودپرستی بمیرد.

همانندی :  «حُسن خُلق، خلق را شکار می کند»

۴ گرفتم آنکه بلایی است عشق روی بتان (بلا چو عام بود دلکش است و مُستحَن = پسندیده)

همانندی: «مرگ به انبوه، جشن است» یا «عزای عمومی عیش است»

۵ (بلا گردان جان و تن، دعای مستمندان است) که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد ؟ – حافظ.

خوشه چین نیازمندی است که خوشه های پیرامون خرمن را که پس از درو کردن بر جای مانده است گردآوری و با آنها گذران زندگی می کند. خواست و نیایش نیک کسان نیازمند، جان و تن را از گزندها دور نگه می دارد. کسی که از خوشه چین خرمن دارایی خود رویگردان است از دارایی خود بهره ای نخواهد برد.

۶ (بلا ندیده ، دعا را شروع باید کرد) علاج واقعه ، قبل از وقوع باید کرد -؟؟.

کاربرد بیت بالا در مورد آینده نگری است.

همانندی ها: «هر آن کو به هر کار بیند ز پیش – پشیمان نگردد ز کردار خویش – اسدی طوسی» .  «هر کس پیامد نگر باشد از گرفتاری ها در امان ماند – حضرت علی (ع) » . «بهترین راه تندرستی تن و روان، پیش گیری از بیماری ها پیش از درمان آنهاست» . «کار چو از دست رفت ؛ آه ندامت چه سود؟» . «عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی» . «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ – زلیخا مُرد از آن حسرت که یوسف گشت زندانی» . «هر کس فرجام اندیش باشد؛ از گرفتاری ها در امان باشد» . «گنه ناکردن و بی باک بودن، بسی آسان تر از پوزش نمودن – فخرالدین اسعد گرگانی» . «در هر کاری پیش از آنکه بدان دست یازی و پشیمان شوی درنگ کن تا اینکه آغاز و فرجامش را بشناسی – امام صادق (ع) »

۷ (بلای آدمی باشد زبانش) که در وی بسته شد سود و زیانش ناصرخسرو.

بسیاری از گزندهایی که کسان به آن دچار می شوند از سوی زبانشان است و بسیاری از انسان ها که دچار نابودی شده اند بدان انگیزه بوده که زبان خود را نگه نداشته اند. از همین روست که حضرت علی (ع) فرموده است : «خردمند کسی است که زبانش را در بند کشد» . لقمان فرزانه به فرزندش گفته  است که «اگر پنداری سخن گفتن سیم است اما بدان که خامشی زر است.» در مورد زبان، چامه سرایان ما چامه بسیار گفته اند از زمره: «مرا علاج زبان مشکل است می دانم – که هر چه بر سرم آمد ااز زبان من است – عارف قزوینی»  و یا «بس سر؛ که بریده ی زبان ست – با یک نقطه، زبان؛ زیان است» .

زبان ، شناسنامه ی کسان است و زیبایی کسان در گفتارشان. انسان در زیر زبان خود پنهان است. «آنچه به زبان آید به زیان آید» لغزش گام، خون آور است و لغزش زبان مرگ آور. و سخنانی از این دست بسیار است و ما به اندک از این بسیار ، پسنده کرده ایم و در آخر : «زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد»

۸ (بلای چشم در راهی عظیم است) همیشه چشم در ره؛ دل، دو نیم است نظامی.

همانندی :  «اگر چه هیچ غم بی دردسر نیست – غمی از چشم در راهی بتر نیست – نظامی»

۹ تهی پای رفتن به از کفش تنگ (بلای سفر به که در خانه جنگ) سعدی.

همانندی ها: «رنج غربت به که اندر خانه جنگ – مولوی» . «در جهنم به عزّت ، بِه که در خانه به مذلت» و «زن بد در سرای مرد نکو؛ هم در این عالم است دوزخ او – سعدی»

۱۰ من از چشم خوش ساقی، خراب افتاده ام لیکن (بلایی کز حبیب آمد هزاران مرحبا گفتم) حافظ.

مصراع دوم این بیت به این گونه دستخوش دستبری (تحریف) شده است: «بلایی کز حبیب آید، هزارش مرحبا گویم». ساقی ؛ از نگرش حافظ چند چهره دارد :

الف – برابر با مُغبچه ی باده فروش و یا صنم باده فروش است (گر چنین جلوه کند مغبچه ی باده فروش – خاکروب در میخانه کنم مژگان را ) خدمتکار خوبروی خرابات است . ب – برابر با دلبری است که همراه با بازی به ساقیگری نیز می پردازد و یا از خجستگی ساقیگری به جایگاه آفرینندگی می رسد. پ – به معنای عرفانی برابر با دلبر ازلی است که گاه پرتورش (عکسش) در جام، جلوه گر است «ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم – ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما !» . به هر روی ساقی برای حافظ همچون یار، و جانان برای خود پایه و پایگاهی دارد نه چندان کمتر از دلداده و یا پیر مغان. خراب نیز به معنای سیاه مست است. معنای ساده ی بیت چنین است: ای ساقی از آن زمان که چشمان مست تو را دیده ام همچون مستان، حال خرابی دارم اما هر گزندی که از سوی نازنینی چون تو باشد /ان را پذیرا هستم . (بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت)

۱۱ باغبان! چیدن گُل، سخت عقوبت دارد (بلبلی در قفسی به، که گلی در سبدی) نادم لاهیجی

۱۲ بود زال فلک را با عروس خاطرم خصمی (بلی با ماهرویان کینه ای باشد عجوزان را) طالب آملی.

«خصم» = دشمن وهماورد است و عجوزه = پیرزن است. زال = کهنسال و سپیدموی می باشد. عروس خاطر و زال فلک گونه ای اضافه ی مجازی (استعاری) است. (مضاف در معنای حقیقی خود به کار نمی رود) بیدل شیرازی نیز زال فلک را به کار برده است : (زال فلک به دست جفا تیر کین گرفت)و «لحاف زال فلک شکافته شد و پنبه؛ کوچه و بازار را پر کرد . . . »

۱۳ رسید هر که به حد کمال خواری دید (بلی؛ به خاک فتد میوه چون رسیده شود) کلیم کاشانی.

همانندی : «آن میوه که پخته شد بیفتد ز درخت»

۱۴ غم مرگ برادر را برادر مرده می داند (بلی قدر چمن را بلبل افسرده می داند) – ؟؟

همانندی ها: «به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را – ابوالحسن ورزی» و «شکسته بال و پر داند بهای مومیایی را» و یا «تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟ – سعدی» . «ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را» . «علف در آغل (جای چارپایان) تلخ است» . «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید» . «قدر نان را گرسنه می داند» . «گاو تا وقتی دُمش را از دست نداده، ارزش دم را نمی داند» . «لذت انگور، زن بیوه داند؛ نه خداوند میوه» . «کسی قیمت تندرستی شناخت – که یک چند بیچاره در تب گداخت» . «من آن روز را قدر بشناختم – بدانستم اکنون که در باختم . نداند کسی قدر روز خوشی – مگر روزی افتد به سختی کِشی – سعدی» . «ارج نکوهش ها در سنجش پاد آنها شناخته می شود – حضرت علی (ع) » . «نکودهش ها (نعمت ها) تا هستند ناشناخته اند و گاه که رفتند شناخته می شوند – امام حسن (ع) »

۱۵ (بمیرد اگر پادشا ور گداست) کسی کاو نمرد و نمیرد خداست خواجوی کرمانی.

همانندی ها: «همه مسافر و این بس عجب که قافله ای – برآنکه زود به منزل رسیده می گریند – دقیقی سمرقندی» . «همه مرگ راییم، پیر و جوان – که مرگ است چون شیر و ما آهوان – فردوسی» . «هر که آمد عمارتی نو ساخت – رفت و منزل به دیگری پرداخت – سعدی» . «مرا به مرگ عدو جای شادمانی نیست – که زندگانی ما نیز جاودانی نیست – سعدی» . «گرفتم همچو خور (خورشید) عالم بگیری – کسوف و مرگ را آخر اسیری – کاتبی» . «زندگی را زوال در پیش است – زنده ی بی زوال یزدان است – ادیب صابر» . «بر دوستان رفته چه افسوس می خوریم – ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم؟ – صائب» . «رهزن دهر نخفته است مشو ایمن از او – اگر امروز نبرده است که فردا ببرد – حافظ» . «خواجه در ابریشم و ما در «گلیم» – عاقبت ای دل همه یکسر گِلیم – اهلی شیرازی» . در بیت بالا می توان به واژه ی گلیم در جناس تام نمارشی داشت.

۱۶ (بنده ی حلقه به گوش ار ننوازی برود) لطف کن، لطف؛ که بیگانه شود حلقه به گوش – سعدی.

حلقه به گوش: در زمان های گذشته که برده فروشی رواگ داشته است بر بردگان نشان ها می گذاشتند و گاه آویزها بر آنها می آویختند. از زمره چنبره (حلقه) ای از لاله ی گوش آنها می گذراندند که چنبره و یا گوشواره در گوش کردن نماد گردن نهادن بی کم و کاست آنان بود. سعدی در بیت بالا آرایه ی «قلب معنی» (Reversion) به کار برده است. (شرح گلستان نگارش دکتر خزائلی ص ۲۴۷ چاپ اول) . در زمینه ی حلقه به گوش خواجوی کرمانی چنین دارد: (من که از حلقه ی گوشش شده ام حلقه به گوش – گوشداری من حلقه به گوشش نگرید)

۱۷ (بنده ی رنج باش و راحت بین) دفتر عشق خوان؛ فصاحت بین اوحدی.

همانندی: « به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید – حافظ»

۱۸ شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد (بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد) حافظ.

شاهد؛ مرد و یا زن نکوروی است . از نگرش عرفا دلداری است که در پندار و گمان انسان است و از نگرش پشمینه پوشان ، شاهد آن چیزی است که در یاده و دل انسان باشد و به یاد آن . حافظ می خواهد بگوید  دلدار آرمانی آن کسی نیست که زیبایی های او به نما، موهای مشکین چون شب دیجور (تاریک) و میان او چون موی باریک باشد. او شاهد راستین نیست؛ شاهد راستین کسی است که کشش داشته باشد.

۱۹ (بنوش و بپوش و ببخش و بده) برای دگر (پسین) روز چیزی بِنِه – فردوسی.

در زمینه میانه روی در کتاب آسمانی (قرآن) داریم که : «بخورید و بیاشامید اما زیاده روی (اسراف و تبذیر) نکنید» (نشانه ی ۳۱ از سوره اعراف) و نیز: «آنانکه چون بخشش کنند، زیاده روی ننمایند و ناخن خشکی نیز نورزند و بخشش آنان نیز همراه با میانه روانه است» (نشانه ۶۷ از سوره فرقان)

همانندی ها : «چیزی بخور، چیزی بده، چیزی بنه» . «تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن – حافظ» . «بخور چیزی از مال و چیزی بده – ز بهر کسان نیزی چیزی بِنه – نظامی» . «نیکبخت آن کسی که دارد بخورد – نظامی» . «نیک بخت آنکه خورد و کِشت – بدبخت آنکه مرد و هِشت – سعدی»

۲۰ ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است (به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟) – حافظ.

پروردگار از شیدایی ما بی نیاز است. همچنانکه روی زیبا نیازی به آرایش ندارد. البته می توان از بیت بالا برداشت مینوی هم نمود که زیبایی یار همان زیبایی دلداده ی ازلی است که از دلدادگی آفریده های خویش بی نیاز است و با دلدادگی ورزیدن یا نه ورزیدن به او، بازار دلدادگی او سرد و گرم نمی شود. چرا که زیبایی او به آب و رنگ و آرایش ساختگی، آراسته نشده و به ستایش آفریده های خود بی نیاز است.

همانندی:  «حاجت مشاطه نیست روی دلارام را»

۲۱ چون که گُل رفت و گلستان شد خراب (بوی گُل را از که جوییم؟ از گُلاب) – مولوی.

همانندی: «به یادگار بمانی که بوی او داری»

۲۲ از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت . اکنون ز منش نمی آید یاد (بوی تو گرفته بود؛ خوی تو گرفت) ابوسعید ابوالخیر.

چارپاره بالا نمارشی است به کارای همنشینی در کسان.

۲۳ مگیر از دهن خلق حرف را زنهار (به آسیا چو شدی پاس دار نوبت را) – صائب.

یعنی در میان سخنان مردم نپر ؛ همان گونه که در آسیاب نوبت را رعایت می کنی در جای خودش سخن بگو (آسیا به نوبت است)

۲۴ به آهو می کنی غوغا: که بگریز ! (به تازی هی زنی اندر (یعنی) دویدن) – ناصرخسرو.

همانندی ها : «با گرگ دنبه می خورد با چوپان گریه می کند» . «به آهو می گوید بدو ! به گرگ می گوید بگیرش!» . «به میش می گوید بدو! به گرگ می گوید بگیرش!»

۲۵ (به از روی زیبا ست آواز خوش) که این حظّ نفس است و آن قوت روح – سعدی.

دیدن روی زیبا مایه ی بهره مندی از کامیابی پیکری است و آواز خوش انگیزه غذای روانی. به روشنی پیداست که سعدی فرزانه به آوای خوش دلبسته بوده و به گوشه های موسیقایی نیز آشنایی داشته «آواز خوش از کام و دهان لب شیرین ؛ گر نغمه کند ، ور نکند؛ دل بفریبد . ور پرده ی عشاق خراسان و حجاز است ؛ از حنجره ی مطرب مکروه (ناخوشایند) نزیبد» و «چون در آواز آمد آن بربط سُرای (نوازنده) – کدخدا را گفتم از بهر خدای . زیبقم (جیوه) در گوش کن تا نشنوم – یا درم بگشای تا بیرون روم)

۲۶ (به از روی نیکو، نام نیکو) تو آن کن کَت بود فرجام نیکو اسعد گرگانی.

«نام بلند ، به که بام بلند»

۲۷ مکُن تندی که باشد از تو آهو (ناپسند) (به است از روی نیکو؛ خُلق نیکو) اسعد گرگانی.

همانندی ها : «هر که رو خُلق خوش و روی نکوست – مرده و زنده ی من عاشق اوست – ایرج میرزا» . «هر که را خُلقش نکو؛ نیکش شُمَر – خواه از نسل علی، خواه از عمر – مولوی»

۲۸ (به بال دیگران پرواز نتوان کرد). تمثیلی است از دو  بیت نظامی و سنائی : «نیستم در سخن عیال کسی – نپرم من به پر و بال کسی» . «پرواز من به بال و پرِ توست زینهار – مشکن مرا که میشکنی بال خوییش را»

همانندی ها:  «انسان باید با بال خودش پرواز کند» . «انسان باید دست به زانوی خودش بگیرد»

۲۹ شعار حسن تمکن، شیوه ی عشق است بی تابی (به پایان تا رسد یک شمع؛ صد پروانه می سوزد) – صائب.

۳۰ سبک خرام تر از باد در چمن بگذر (به پای گل منشین آن قدر که خار شوی) عبدالعزیز خان ترکستانی.

۳۱ چو خواهی که خواری نیاری به روی (به پیش زنان، راز هرگز مگوی) – فردوسی.

همانندی ها : «زن که در عقل بی کمال بود – راز پوشیدنش محال بود – ناصرخسرو» . «مگو از هیچ نوعی پیش زن راز – که زن، رازت بگوید جمله سرباز – عطار» . «از مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند به راز – فردوسی» . «با زن درِ راز هرگز مزن – اسدی» . «مگو اسرار حال خویش با زن – که یابی راز؛ فاش در کوی و برزن – ناصرخسرو»

۳۲ نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد (بهتر آنست که با مردم بد ننشینی) – حافظ.

غزلی که در برگیرنده این بیت است گویا، گویای این است که قاضی القضات برگزیده از سوی شاه شجاع؛ با حافظ کینه ی دیرینه داشته به گونه ای که برای حافظ پرونده سازی و یا پاپوش دوزی می کند. از این روست که حافظ سروده خویش خطاب به دلداه ی پنداری خود به شاه شجاع می رساند که بایسته تر است که منش بی کینه و نازنینی چون تو، با اندرون بی آلایش و سرشتی پاک، با مردم بد همنشین نباشد.

۳۳ سر انسان سزای این پنجه (به چنین دیگ؛ لایق این کمچه) (قاشق بزرگ = چمچه).

همانندی : «بیله دیگ بیله چغندر» یعنی چنین چغندری در خور چنین دیگی است. گاه که کسی خود گفتار نادرست گوید و به پاسخ نادرست دیگران خرده گیری کند این گزاره گفته می شود.

۳۴ (به حاجتی که رَوی، تازه روی و خندان باش) فرو نبندد کارِ گشاده پیشانی – سعدی.

گشاده پیشانی (پیشانی بدون چین) کنایه از افراد گشاده رو و خوش خوی است.  کار کس گشاده پیشانی و خوشرو فرو بسته نمی شود. در مصراع دوم با آوردن «نبندد» و «گشاده» آرایه ی رویارویی (تضاد) به کار گرفته شده است.

۳۵ (به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر) به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را حافظ.

(به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر  – به بند و دام نگیرند مرغا دانا را)

دل توده های بینا و دانا را با نرم خویی می توان ربایش کرد. مرغ زیرک را با دام و دانه نمی توان شکار کرد. مردم بینا و اندیشمند را تنها از راه مهر می توان به سوی خود کشید و نه با نیرنگ و پیرنگ، چنانکه پرنده ی زیرک از دام گریخته و با دام و دانه شکار نمی شود .

( برو این دام بر مرغ دگر نه   –   که عنقا را بلند است آشیانه )


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی ام

۱ بجز شکردهنی، نکته هاست خوبی را (به خاتمی نتوان زد؛ دم از سلیمانی) – حافظ .

واژه ی «سلیمان» به معنای «پُر از سلامتی» (سلامت) است. حضرت سلیمان داوود (ع) نماد خردمندی، بزرگی و توانایی است. گفته اند که حضرت سلیمان، انگشتری داشته است که بر نگین آن نام بزرگ (اسم اعظم) کنده کاری بوده. نوشته اند که سلیمان این انگشتری را از روی کژی یکی از نزدیکان از دست می دهد و دیوی آن را می رباید و خود را به جای سلیمان جا می زند و تا دیر زمانی بر توده ها فرمان می راند. تا اینکه فرمانی ناسازگار با تورات برونداد می کند که فرزانگان به این ناسازگاری فرمان با کیش یهود پی می برند که او سلیمان دروغین است و سلیمان راستین جایگزین آن می شود که خود داستان درازی دارد و در این گفتار کوتاه جای نوشتن ندارد. به هر روی ، مصراع دوم این بیت کنایه و یا «تلمیح» است (allusion؛ نمارش چامه سرا در چامه ی خود به یک داستان و یا مَثَل زبانزد . . . ) در گیتای نوین امروزین پافشاری بر دانسته های اندک و کرانمند بر پایه ی دلبستگ شخصی و یا باور را نمی توان لاف و گزاف (bluff) بر سزاواری بایستگی و درستی دانسته خود دانست. یک چنین پافشاری و پایداری تنها از روی پی ورزی، خشک اندیشی و ستیهندگی است و چنین لاف و گزاف هایی را نباید «باورداشت» نامید. چرا که هر گونه خشک اندیشی انگیزه ی بسته ماندن روزنه اندیشه ها و پی بردهای ما می شود.

معنای کوتاه بیت: تنها با شیرین گفتاری و چرب زبانی نمی توان گوینده را نیک انگاشت چرا که برای درستکار بودن هزار نکته ی باریکتر از به نما انگشتر سلیمانی در انگشت داشتن وجود دارد که گاه ممکن است این خاتم سلیمانی با ترفند و نیرنگ در انگشت دیوخویان نابخردی جا کرده ، تکیه بر جای نیکان زده باشند که سرانجام پرده پندار و کردار این اهریمنان بالا خواهد رفت و رسوا خواهند شد.

همانندی :  نه هر که آینه سازند سکندری داند.

۲ نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد (به خُردگی منگر دانه سپندان را) ناصرخسرو.

نیک بنگر دانه های سپندان (اسپند) برای ماندگاری و پایستگی زندگی چگونه کوشش دارد و به ریزی آن نگاه مکن.

همانندی : «فلفل نبین چه ریزه – بشکن ببین چه تیزه ! » .

۳ (به خوان کسان کدخدایی مکن) ز بهر گلو، پارسایی مکن اسدی.

پارسانمایی به انگیزه سیر شدن شکم برازنده آدمی نیست. گاه که بر سر سفره ی دیگری نشسته ای در مورد اینکه دیگران چه خورند و چه نخورند و چه کار کنند کاری ناپسند است. چون هر کس به اشتهای خودش غذا می خورد.

همانندی :  تو را چه کار به این و به آن – نانت را بخور خرت را بران.

۴ (به خواهش ؛ باد را نتوان گرفتن) فروغ خور به گِل نتوان نهفتن اسعد گرگانی.

۵ (به دانش بود بی گمان زنده مَرد) چو دانش نباشد به گِردش مگرد فردوسی.

همانندی :  «به دانش بود زنده جان و روان»

۶ (به دست من و توست نیک اختری) اگر بد نجوییم، نیک اختریم ناصرخسرو.

فرافکنی (projection) به معنای گزیده تر واژه (اخص کلمه) ، بستگی دادن ناخودآگاهانه کاستی ها ، نادرستی ها، سستی ورزیدن ها، کوتاهی ها ، کارهای ناروا و دشواری ها و چالش های خودساخته به دیگران و یا به انگیزه هایی چون اهریمن، سرنوشت، بخت، چشم زخم و جز اینها و یا بدخواهی و نیرنگ چینی بیگانگان (نگره ی نیرنگ) به انگیزه جستن از سهش کمبودها، ناکامی ها، ناخشنودی ها . . . ناصرخسرو از زمره نخستین سخنوران پارسی است که بیش از همه به نایش (نفی) و نکوهش فرافکنی پرداخته است تا آنجا که کمتر بخشی از دیوان این شاعر یافت می شود که در آن با روشنی و یا به نمارش در این زمینه پافشاری نکرده باشد از زمره «چو تو خود کنی اخترخویش را بد  –  مدار از فلک چشمِ نیک اختری را !» و . . . .

۷ (به دنیا نیست چیزی شرط چیزی) زمن بشنو اگر اهل تمیزی ایرج میرزا.

۸ مکن ز غصّه شکایت که در طریق طلب (به راحتی نرسید؛ آنکه زحمتی نکشید) – حافظ.

پیام انرژی بخش این بیت بسیار روشن است و باید در برابر نارسایی ها ایستادگی کرد.

همانندی ها :  «هر که رنج نکشد از رنج نرهد – کیمیای سعادت امام محمد غزالی» . «بنده ی رنج باش و راحت بین – اوحدی» . «نیست بی رنج راحت دنیا – سنایی» . «هر کجا راحتی است، صد رنج است – سنایی» . «رنج امروزین آسوده فردایین باشد و آسودن امروزین رنج فردایین – قابوسنامه» . «در عقبِ رنج بسی راحتی است» . «رنج سخت؛ کلید راحت است» و «نابرده رنج، گنج میسر نمی شود – حافظ»

۹ گِرد خود چون کِرم، پیله بر مَتَن (بهرِ خود «چَه» میکنی، اندازه کَن) – مولوی.

۱۰ دوست را کس به یک بدی نفروخت (بهرِ کیکی گلیم نتوان سوخت) سنایی.

همانندی ها :  «برای خاطر یک شپش، لحاف را دور نمی اندازند» . «برای یک بی نماز در مسجد را
نمی بندند»

۱۱ (به روزگار سلامت ، شکستگان دریاب) که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند . چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی بده! وگرنه ستمگر به زور بستاند سعدی.

در روزگار آسایش و آرامش فریادرس بینوایان و دل شکستگان باش چرا که دلارامی خاطر بینوایان، از میان برنده ی گزندهاست. چنین پیداست که سعدی به حدیث نبوی نمارشی داشته است. بر اینکه صدقه از هفتاد گونه گزند و آسیب جلوگیری می کند. چنانچه بینوایی با گریه و زاری از تو کمکی در خواست کرد به وی کمک کن وگرنه روزگار به زور از تو خواهد گرفت . پیامبر اسلام به پرداخت زکات سپارش فرموده اند. در بیت دوم میان زاری و زور صنعت انشقاق به کار رفته است.

۱۲ زبان کینه وَرَش هم به زخم کینه ی اوست (به زخم مار بوَد، هم زیان مار افسای) – عنصری.

مارگیر (افسونگر مار) از نیش مار گزند می بیند و زخمی می شود.

همانندی ها :  «از مارگیر، مار برآرد دمار» . «مار افسای از دست مارها، رها نمی شود» . «مارفسای ار چه افسونگر شود – رنجه شود روزی از مار خویش – ناصرخسرو»

۱۳ بود بر زر مدارِ کار عالَم (به زر آسان شود دشوارِ عالَم) وحشی بافقی.

۱۴ به مژگان اشک پوشیدن میاموز (به سرماخورده لرزیدن میاموز) صائب.

۱۵ (بهشت آنجاست کآزاری نباشد) کسی را باکسی کاری نباشد – مصاحب.

۱۶ گفتم ز بهر بوسه جهانی دگر مخواه (گفتا بهشت را نتوان یافت رایگان) فرخی سیستانی.

۱۷ دست و پا بیهده ز در غم عشق تو کلیم (به شنا، کس نتواند که ز عمّان گذرد) کلیم کاشانی.

۱۸ اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را (به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست) حافظ.

۱۹- سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی (به عمل کار برآید به سخندانی نیست).

۲۰ (به فرمان نادان مکن هیچ کار) مشو نیز با پارسا بادسار (سبک سر) اسدی طوسی.

همانندی:  بر جاهل اعتماد مکن (خواجه عبدالله انصاری)

۲۱ (به کارهای گران مرد کاردیده فرست) که شیر شرزه درآرد به زیر؛ خم کند – سعدی.

کارهای سترک را باید به کسان کاردیده سپرد. کمند ابزار پیچیده ای است که می تواند شیر خشمناک را به دام بیندازد.

۲۲ همی گفتمش صبوری کن که آخِر (به کام دل رسد، یک روز، صابر) اسعد گرگانی .

۲۳ عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت (ز کویت) (به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟) – سعدی.

۲۴ ( به کم خوردن کسی را تب نگیرد) به پُر خوردن؛ به روزی صد بمیرد ! – نظامی.

همانندی ها : «یک لقمه کمتر بخور، گیر طبیب نیفتی» . بزرگان دین در زمینه ی پرهیز (امساک) از پُرخوری سپارش ها کرده اند. از زمره : «شکم چون پر شود سرکشی می کند – امام باقر (ع) » . «تنور شکم دمبدم تافتن ؛ مصیبت بود روز نایافتن – سعدی» . «اندرون از طعام خالی دار – تا در او نور معرفت بینی . بری از حکمتی به علّت آنک – که پُری از طعام تا «بینی» – سعدی»

۲۵ (به کوشش نروید گُل از شاخ بید) نه زنگی به گرمابه گردد سفید- سعدی.

۲۶ نکویی بود جوشن (زره جنگی) نیک مرد (به گِرد بدی تا توانی مگرد) ملک الشعرای بهار.

۲۷ بگفتند کای شاه آزاده مرد (به گِرد بلا تا توانی مگرد) فردوسی.

همانندی ها : « دایم کند حذر ز خطر مردم خطیر (بزرگ) – قطران تبریزی»

۲۸ دل مرد طامع (آزمند) بُود پُر ز درد (به گرد طمع تا توانی مگرد) فردوسی.

۲۹ فروغ روی تو را خانه کی حجاب شود (به گِل چگونه توان روی آفتاب نهفت؟) ابن یمین.

همانندی ها :   «آفتاب به گِل نشاید اندود» . «پرتو خورشید را تو، به گِل اندوده ای؟ – مولوی»

۳۰ به مهمان غزالی کی شود شیر ؟ – (به گنجشکی عقابی کی شود سیر؟) – نظامی.

۳۱ (به گیتی به از راستی پیشه نیست) ز کژی بتر هیچ اندیشه نیست – فردوسی.

در جهان؛ اندیشه ای برتر از راستی و درستی وجود ندارد و در برابر؛ هیچ اندیشه ای بدتر از نادرستی نیست. قالب شعری : مثنوی. راستی و کژی : تضاد. قافیه – نهاد: پیشه و اندیشه. «به» در مصراع اول یعنی: در . و در مصراع دوم یعنی بهتر. این بیت دو گزاره دارد: (پیشه نیست و اندیشه نیست)

همانندی ها : «به گیتی کیمیا چون راستی نیست – ویس و رامین» راستی، کار نیک بختان است (سنایی) سِر ناراستی ها راستی است. اگر دروغ نیکوست، راست از آن نیکوتر است. هیچ تقلبی بهتر از راستی نیست. اگر راستی؛ کارت آراستی. راه راست برو اگرچه دور است. مردان از راه راست به منزل رسیده اند . (علی اصغر حکمت)

۳۲ (به گیتی عاشقی بی غم نباشد) خشی و عاشقی با هم نباشد – اسعدگرگانی.

۳۳ (به گیتی کیمیا چون راستی نیست) که عِز راستی را کاستی نیست اسعد گرگانی.

۳۴ (به گیتی بیش مانی، بیش بینی) زمانی نوش و گاهی نیش بینی.

۳۵ (به مالِش پدران است بالِش پسران) به سر بریدن شمع است سرفرازی نار ابوحنیفه اسکافی.

بالندگی پسران زاییده گوشمالی دادن پدرانشان به آنهاست . سرفرازی آتش زاییده سوختن و کشته شدن شمع است.

همانندی :  فرزند؛ گرانمایه است اما پرورش و فرهیختن او گرانمایه تر است.

۳۶ (به مرگ بدان شادمانی رواست) اگرچه تن ما همه مرگ راست فردوسی.

بیت بالا به گونه ی «مرگ بدان شاد باشی رواست – چو زاید، بد و نیک؛ تن مرگ راست» نیز نوشتار و گفتار شده است.

۳۷ (به مرگ عدو، شادمانی خطاست) . این مصراع ، برگرفته از مصراع اول بیت بالاست.

همانندی ها:  مرا به مرگ عدو، جای شادمانی نیست – که زندگانی ما نیز جاودانی نیست (سعدی) و «ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری – شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود – سعدی» . «شادمانی مکن که دشمن مُرد – تو هم از مرگ، جان نخواهی بُرد – سعدی»

۳۸ (به مست و به دیوانه مدهید پند) مخندید بر پیر و بر دردمند اسدی.

همانندی ها:  مست کجا، پند کجا؟ . «از نصیحت، مست را هشیار کردن مشکل است – صائب» . «از مست و مجنون و خفته، قلم تکلیف برگرفته اند – مرزبان نامه»

۳۹ (به منزل رسید آنکه پوینده بود) بِهی یافت آن کس که جوینده بود فردوسی.

همانندی :  جوینده یابنده است.

۴۰ (به نابودنی ها مدارید امید) که گوید که بار آورد شاخ بید؟ – فردوسی.

۴۱ نخواهی که ضایع کنی روزگار (به ناکار دیده مفرمای کار) سعدی.

همانندی ها:  «مده کار مُعظَم به نوخاسته – سعدی» . «بر مردم ناآزموده ایمن مباش- قابوسنامه» . «نکرده کار را مَبَر به کار» . «هر که ناآزموده را کار فرماید ضرر برد – سعدی»

۴۲ به زهد خشک به معراج قُرب نتوان رفت (به نردبان؛ سفر آسمان میسّر نیست) صائب تبریزی.

صائب با خشک پارسایی (خشکه مقدّسی) ستیز داشته است. از زمره: «از زهد خشک سرکشی نفس شد زیاد – آتش بلند از خس و خاشاک می شود» و یا «زهد بی کیفیت این زاهدان خشک را – هیچ برهانی به از خمیازه ی محراب نیست » و « از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق  –  ابروی قبله را خبری از اشاره نیست»

۴۳ (به نرمی برآید ز سوراخ، مار) که تیزی و تندی نیاید به کار فردوسی.

در قرآن کریم در سوره ی طه نیز خداوند به حضرت موسی (ع) می فرماید که با برادرت هارون نزد فرعون خروش کرده برو اما با وی سخن نرم بگویید باشد که پند بگیرد و فروتنی کند. و باز حضرت فردوسی فرماید: «درشتی ز کس نشنود نرمگوی – سخن تا توانی به آزرم گوی».

۴۴ چو با دوست سختی کنی دشمن اوست (به نرمی ز دشمن توان کند پوست) سعدی.

۴۵ اگر پیل زوری وگر شیر جنگ (به نزدیک من صلح بهتر که جنگ) سعدی.

۴۶ چون چراغند لیک پژمرده (به نَمی زنده، از دَمی مرده) سنایی.

همانندی :  به تَفی (گرمی) مشتعلند و به پُفی خاموش.

۴۷ (به هر اَلفی الِف قدی برآید) الِف قدم که از «اَلف» آمدستم باباطاهر.

واژه ی «اَلف» alf هم به معنای شماره ی هزار است و هم به معنای هر هزار سال (هزاره) واژه ی هزار در چامه های بسیاری از چامه سرایان به کار رفته است: «گویند که هزار سال از عالم – آید به وجود اهل وفایی محرم – خاقانی» . برخی شماره ۱۰۰۰ را چون هفت، شماره ی میمون می دانند مانند هفت سین و یا هفت تپه . . . . این باور در میان بیشتر ملت های گیتا ویا کیش ها چون زرتشتیان و ترسایان وجود دارد که هر هزار سال (هر هزاره ای) بزرگی پیدایش می شود. آمریکایی ها، این باور را یکی از موارد کیش خود ساختند. واژه ی «الِف قد» یعنی راست اندام و اندامی چون خدنگ (درختی است با چوب بسیار سخت که از آن نیزه و تیر و زین اسب درست می کردند) . «الف قد» نمارشی از نام های دلارام ااست و نیز نمارشی است از به «سرآمد» انسان به سبب والا بودن روان و به گمان؛ نگرش از «الف قد» پایداری فراخویی و روانی است.

تنی چند از چامه سرایان درباره ی «الف قد» چنین سروده اند: «بسیار لعبتان الف قد به پیش ما – چون دال و نون شدند ز نادانی و جنون – سوزنی» . «الف قدی که منم سینه چاک بالایش – سپهر سبزه ی خوابیده است در پایش – صائب» . «شوخ الف قد من هر گه کمان کشیده – پنداشتم خدنگی در خانه ی کمان است – کلیم» . باباطاهر نیز می گوید من فردی برجسته تر و جدای از دیگرانم که در هزاره ی خود چشم به دنیا گشوده ام و مانند «الف» (ا) ، ستون وار در میان واژه ی «هزار» هستم. یعنی در میانه های هزاره اول هجری به وجود آمده ام. به گمان، بیت بالا یکی از بهترین بیت های باباطاهر است.

همانندی ها:  «قرن ها باید که تا از پشت آدم نطفه ای – بوالوفای کُرد گردد یا «اویسی» در قَرَن – سنایی». مصراع دوم این بیت به گونه دیگری نیز نوشته شده است.  از زمره: (بوالوفای کُرد گردد یا شود ویس قَرَن) .  «صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را – تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید – سعدی»

۴۸ (به هر چمن که رسیدی گُلی بچین و برو) به پای گل منشین آن قدر که خوار شوی عبدالعزیز خان پادشاه ترکستان.

همانندی ها:  «از هر چمن گلی» . «به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار – سعدی»

۴۹ گرَم هلاک پسندی، ورم بقا بخشی (به هر چه حکم کنی نافذ است فرمانت) سعدی.

۵۰ وفا مجوی ز کس، ور سخن نمی شنوی (به هر چه طالب سیمرغ و کیمیا می باش) حافظ.

حافظ می خواهد بگوید وفا چون سیمرغ و کیمیا دست نیافتنی ، آب در هاون کوبیدن، خشت بر دریا زدن، و بادپیمایی است.

۵۱ مرو به هند و برو با خدای خویش بساز (به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است) – ؟؟

سنجش (مقایسه) : «به هر کجا که روی، طعم آب یکی است»  و «برو بختت را عوض کن !»

۵۲ از آن روزی که عالَم را نهادند (به هر کس هرچه لایق بود دادند) – ؟؟

همانندی ها:  «خلایق هرچه لایق» . «به هر کس هرچه قسمت بود دادند» . «آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد – هر کسی را هر چه لایق بود داد – سعدی»

۵۳ مگر هر کس سخن گوید سخنگوست؟ – (به هر گِردی نشاید گفت گردوست) اسعد گرگانی.

همانندی :  هر گردی؛ گردو نیست.

۵۴ (به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار) که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار سعدی.

۵۵ صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری (به یادگار بمانی که بوی او داری) حافظ.

ای باد بهاری تو بوی خوش گیسوی یار را به همراه خود آورده ای تا نزد ما ارمغانی از یار باشی زیرا تو بوی جان بخش یار را همراه خود داری.

همانندی :  «خاک او عمر تو بادا که بدو میمانی»

۵۶ فریدون عزیز از دست مو رفت (بیا از تو فریدنی بسازیم) باباطاهر.

همانندی :  «عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی – حافظ»

۵۷ به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم (بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا) سنایی.

اگر من به انگیزه آز، آب گوارایی نوشیدم بر من خرده مگیر؛ چه، من کس بسیار تشنه ای هستم که در فصل تابستان در بیابانی گرم قرار گرفته باشد و آب سردی در برابرش باشد به ناچار از آن آب می نوشد.

سنایی می خواهد بگوید اگر اندک کژروی از کسی دیدی آن چنان بر وی متاز.

استسقا = آب خواستن و گونه ای بیماری که هر چه آب خوری سیراب نمی شود.

همانندی :  «گرگ گرسنه چو یافت نپرسد – کاین شتر صالح است یا خر دجال ؟ – سعدی»


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و یکم

۱ با ادب را ادب هزار سپاه بس است (بی ادب با هزار کس تنهاست) شهید بلخی.

چامه سرای می گوید که اگر کس بی فرهنگ در میان هزار کس هم باشد تنهاست چرا که ارزش انسان به اندازه فرهنگ (ادب) و دانایی اوست و فرهنگ نیز از دانایی سرچشمه می گیرد. بر همین پایه، کس با ادب را همان فرهنگش بسنده می کند. به گونه ای که دیگر نیازی به کسان، بستگان، ایل و تبار، سپاه و دارایی نیست تا اینکه آنها را به رخ دیگران بکشد و در میان توده ها برای خود جایی باز کند. فرهنگ و ادب با هزار سپاه برابری می کند و کس بی فرهنگ به جایگاه والایی نمی رسد.

۲ از خدا خواهیم توفیق ادب (بی ادب محروم ماند از لطف حق) – مولوی.

بی گمان واژه ی ادب در این گفتار تنها پیش روگیری و نگهداشتن آیین ها و روش های رویه ای و نگهداشتن بزرگداشت و پاس دیگران و نگهداشتن هنجارها و آیین ها نیست. بلکه امری فراتر از این روزمرگی هاست. هرچند که نزد توده ها چنین کنش هایی ادب به شمار می آید و مایه ی خوش آمد پیرامونیان است. لیکن به راستی آن ادبی که در این گفتار از آن یاد می شود ادب درونی است از ریزه ها تا کهکشان و از بی جانان تا جانداران برای او ارجمند است تا چه رسد به آن که روی و نگاه بر راستی و درستی دارد و رخسار دلدار را به یاد می آورد. چنانکه پیامبر اسلام که نماد یک انسان رسا و آراسته است در جایگاه معراج از راه ادب به پایگاه «قاب قوسین» رسید. (ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد – آفرین بر تو که شایسته ی صد چندینی – حافظ) به راستی که «از بی ادبی کسی به جایی نرسید.» حضرت مولانا در بیت دوم فرماید: «بی ادب تنها نه خود را داشت بد؛ بلکه آتش در همه آفاق زد»

۳ ای دوست مجو ز غیر حق دولت و بخت (بی اذن خدا برگ نیفتد ز درخت) – ؟؟.

به گونه ای که «بی امر حق برگی نمی افتد از درخت»

۴ (بیا سوته دلان گرد هم آییم) که قدر سوته (سوخته) دل ، دل سوته (دل سوخته) داند باباطاهر.

۵ سگ به نطق آمد که ای صاحب جمال (بی حیا من نیستم ؛ چشمت بمال) شیخ بهایی.

۶ حاشا که من از جور و جفای تو بنالم (بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت) – حافظ.

خدا نکند که من از بیداد تو ناله سر کنم چرا که جور و جفای نیکویان از سر مهربانی است.

همانندی ها :  «بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گویم» . «شرنگ از کف دوست تبرزد است» . «مهربانان زخم ها خوردند و نخروشیده اند – اوحدی»

۷ با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان (بی دوست؛ خاک بر سر جاه و توانگری) – سعدی.

همانندی :  بی دوست، گلشن؛ گُلخَن (پادواژه ی گلشن) است.

۸ با رفیقان سفر، مَقَر (خانه) باشد (بی رفیقان سفر، سَقَر (دوزخ) باشد) – سنایی.

۹ غربت مپسندید که افتید به زندان (بیرون به وطن جا نگذارید که چاه است) – صائب.

۱۰ (بی ریاضت نتوان شهره ی آفاق شدن) مَه چو لاغر شود انگشت نما می گردد – صائب.

۱۱ تا نسوزی تو را چه بید و چه عود (بی ریاضت نیافت کس مقصود) – سنایی.

« عود، چوبی است که دودش خوشبوست و «ریاضت ، mortification» یعنی ورزیدن برای پالایش روان.

همانندی  :  بی ریاضت نتوان شهره ی آفاق شدن.

۱۲ سعدی گفته است: «زر نداری نتوان رفت به زور از دریا زور ده مَرد چه باشد، زر یک مرده بیار». بر همین پایه : (بی زر نتوان رفت به زور از دریا).

۱۳ به زمین برد فرو، محنت (خجلت) محتاجانم (بی زری کرد به من آنچه به قارون، زر کرد) واعظ قزوینی.

همانندی :  بی پولی؛ حلقه به گوش فلک کند!

محمد یحیی کیوان قزوینی زبانزد به «واعظ قزوینی» و «شیخ یحیی واعظ» در سال ۱۲۶۴ خورشیدی در قزوین به دنیا می آید. پدرش «شیخ اسماعیل واعظ» از اندرزگویان و پشمینه پوشان قزوین بوده است. واعظ قزوینی دارنده، گرداننده و سردبیر روزنامه ی «نصیحت» و از یاران نزدیک ملک الشعرای بهار بوده که یا به انگیزه همانندی چهره اش به ملک الشعرای بهار یا به انگیزه داشتن مرام سوسیالیزم و یا به انگیزه های دیگر از زمره هواداری احمدشاه در روز ۷/۸/۱۳۰۴ یعنی یک روز پیش از برچیده شدن سلسله قاجاریه و برکنار شدن احمدشاه در میدان بهارستان به دست دژخیمان رضاخان میرپنج به ضرب (به کوبش) گلوله از پای در می آید.

۱۴ بی عون (یاری) ایزدی چه کند دورِ آسمان (بی زور حیدری چه بر آید ز ذوالفقار) – قاآنی.

۱۵ (بی سود بوَد هر چه خورَد مردم در خواب) بیدار شناسد، مزه ی منفعت و ضر (ضرر) – ناصرخسرو.

۱۶ گفتن ز من ؛ از تو کار کردن (بی کار نمی توان نشستن !) – نظامی.

همانندی ها :  «آدم بی کار یا دزد می شود یا بیمار» . «بیمار باشی ، به که بی کار باشی» . «بیگاری به که بی کاری !» . «طبّالی (دهل زنی) به که بطالی (یاوه گویی) » . «فارغ منشین به هیچ جایی – میزن به دروغ، دست و پایی – نظامی»

۱۷ (بیگانه اگر وفا کند خویش من است) ور خویش جفا کند، بد اندیش من است- بابا افضل.

همانندی ها :  «گر گرگ مرا شیر دهد میش من است – بیگانه اگر وفا کند خویش من است .» . «که دوستان وفادار بهتر از خویشند – سعدی».

۱۸ مردانگی مرد نه با ریش است (بیگانه وفا کند به از خویش است).

۱۹- عفو کردن پس از گناه بود (بی گنه را به عفو حاجت نیست) ابن یمین .

۲۰ رزق را روزی رسان پَر می دهد (بی مگس هرگز نماند عنکبوت) – صائب.

۲۱ این عالم پر ز صنع بی صانع نیست (بیهوده سخن بدین درازی نبود) آصف ابراهیمی کرمانی.

و یا «با بی خردان بگو که ای بی خردان  – بیهوده سخن بدین درازی؟ – علاء الدوله سمنانی»

پایان واج « ب »

۲۲ بر زبان یاد مَنَت گر برود حیفی نیست (پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند) خواجوی کرمانی .

۲۳ هر زمان گویند، دل در مِهر دیگر یار بند (پادشاهی کرده باشم ؛ پاسبانی چون کنم؟) – سنایی.

همانندی :  «مرا عار آید از این زندگی – که سالار باشم، کنم بندگی – فردوسی»

۲۴ ( پاس تو ، به ز تو ندارد کس) گرچه صد پاسبان برند از پس – ناصرخسرو.

۲۵ دانی که منم زبون تر و عاجز تر (پالان بزنی چو بر نیایی با خر) فرخی سیستانی.

۲۶ (پای استدلالیان چوبین بود) پای چوبین سخت بی تمکین بود – مولوی.

بجاست که برای برداشت بخردانه از بیت بالا ، بیت زیر نیز افزوده شود :

«پای نابینا عصا باشد عصا – تا نیفتد سرنگون او بر حصا (سنگریزه) »

نخست اینکه از دیدگاه خردورز (منطق) ، بیت: پای استدلالیان چوبین بود . . .  یک «قیاس اقترانی» است. بدین گونه که (پای استدلالیان چوبین است + پای چوبین سخت بی تمکین است + پای استدلالیان سخت بی تمکین (نااستوار) است) اکنون این چالش به وجود می آید که چگونه می توان به رهنمون دماغی خردورز، خود خردورز دماغی (عقلی) را هیچ سازی (ابطال) کرد ؟! به گونه ای که وجود پیکری بایسته ی نبود آن پیکر و درستی یک امر، بایسته دروغ بودن همان امر باشد و این هر دو گزاره هر دو از نشدنی های خردی است. به گونه چکیده ؛ وابستگان به فرنایش (استدلال) نااستوارند (بی تمکین) هستند. بدین گونه مولانا با فرنایش، وابستگان به فرنایش را نمی پذیرد. معنای رویه ای این بیت این است که مولانا فرنایش را به چوبدستی و یا پایی مانندساز می کند که در خور پشتگرمی و استواری نیست. و این در حالی است که همین چوبدستی را پروردگار به انسان ها داده تا بر سنگریزه های زمین نیفتند.

شوربختانه به جای اینکه با این چوبدستی راه روند بر سر یکدیگر خُرد می کنند. این فرنایش ابزار نیکویی است و چنانکه ابزار زد و خورد نشود می تواند چند گامی انسان را به پیش ببرد و نگذارد زمین گیر شود. از سویی دیگر نمی توان زیاده نیز به این ابزار چوبی و این چوبدستی کسانه ای (عاریتی) و شکستنی باور داشت؛ باید دست به دامن آن کس یازید که او این چوبدستی را به ما ارزانی داشته است. خرد چون شمع است که در تاریکی کارایی دارد اما گاه سپیده دم خاموش می شود. اما شیدایی چون خورشید است.

۲۷ در نومیدی بسی امید است (پایان شب سیه؛ سفید است) – نظامی.

همانندی ها : « مزه ی زندگی جز به امید و آرزو نیست چرا که امید بهترین توشه ی رهنورد است – سید رضی» . «کسان بی نوا و تیره بخت درمانی جز امید ندارند – ویلیام شکسپیر» . «یگانه آرامش بخش آرزوهای زرین دو چیز است ؛ بردباری و امید – الکساندر دوما » . کس دلاور و استوار هرگاه به بازدارنده و ناسازگاری برخورد کند هرگز نومید نمی شود و از گزیرش خود باز نمی گردد.

گیتا به امید برپاست و آدمی نیز به امید زنده است – زبانزد پارسی.  «نومید مباش، باشد که واپسین کلیدی که در جیب خود داری چیلان (قفل) را بگشاید – تروتی ویک» . «امید، چاشت دلپذیری است اما شام درخور روی آوری نیست – فرانسیس بیکن» . «هرگاه در آسمان زندگی تکه ابری تماشا کردیم نباید همه چیز را مشکی و تیرگون پنداریم باید نگاهی نیز به آفتاب و روشنایی رسایی که در فراسوی ابرهای چندگاهه و زودگذر است، داشت – ساموئل اسمایلز.» . «از دست دادن امیدی پوچ و آرزویی ناشدنی، خود گونه ای کامیابی است – ویلیام شکسپیر» . «آرزوهای هرکس کرانمند به دریافت های اوست ؛ کسی نمی تواند فراتر از آنچه که دریافت می کند ، آرزو نماید – ویلیام بلیک».

«آن کس که پرتو امید را از دست می دهد بسیاری از چیزها را از دست داده است – زبانزد اسپانیایی» . «چون زندگی ما دریاست، امید به لنگرگاهی مانند شده است که در گاه توفانی بودن بدان پناه می بریم تا بتوانیم به روی پای خود بایستسم – پُل بیل» . «چنانچه روزگاری از جایگاهت فرو افتادی نومید مشو چرا که خورشید نیز هنگام فروشدن پایین می رود تا بامدادی دیگر فراز آید – افلاطون» . «تنها آن گونه امیدی بر آستانه پیروزی است که مردمان را به کنش برانگیزاند. همه ی جنبش های پیروز توده ای امیدهای دراز زمان ویژه ی خود را داشته اند – اریک هافر».

جنبش های مردمی اوج گیرنده، امیدهای مردمی را در دل می پروراند. جنبش اراده کرده است تا پیروان خویش را به کنش برانگیزد و تنها آن گونه امیدواری چشم به راه در خم کوچه است که توده ها را به کنش و واکنش بر می انگیزاند . اما آن گاه که جنبش توان را به دست می گیرد امیدهای دور و دراز؛ یعنی رؤیاها و انگاره ها مورد نگرش قرار می گیرند – اریک هافر.

«آدمی، آن زمان پیر می شود که آرزوهای خود را از دست داده و دیگر چیزی دارا نباشد که چونان آرزو بدان بیندیشد – جوزف کندی» . «امید و آرزو آخرین چیزی است که دست از گریبان کسان بر می دارد . ژان ژاک روسو» . «امید چون چنگکی است که هر چیزی را به سوی ما تواند کشید – دیل کارنگی» . «همواره آهنگ (عزم) مرا از خانه ی زبونی دور نگه می دارد و از شهری کوچم دهد و به شهری دیگر افکند. اما اگر پای رسیدن آرزو در میان نباشد فرا رسیدن مرگم را خواهانم – سید رضی»

«این گزاره کوتاه ، در برگیرنده ی تمام پند و اندرزهاست : «امیدوار باش» . امید در زندگانی همان اندازه ارزش دارد که بال، برای پرندگان – ویکتور هوگو» . «به مانند امید، هیچ چیز را ندیدم که سر و گردن ها برای آن خوار نگردد – سید رضی» . «امید، نیمی از خوشبختی است – زبانزد ترکی» . «تا مانده جانی (رمقی) به جا مانده است، امیدی هست – زبانزد انگلیسی» . «راه زندگی پر از سنگلاخ ها و دشواری هاست. تنها کسی می تواند از این راه پر از ناگواری ها بگذرد که روانش لبریز از نور امید بوده، نومیدی در وی کارا نباشد – جان لوک آریبوری» . «انگیزه ای که زندگانی را بر ما چنان غم انگیز ساخته، پیری و پایان برخورداری ها (لذت ها) نیست ؛ بلکه گسستن امید است – ویلیام شکسپیر».

«کسی که امیدواری را دستآویز گذران زندگی قرار دهد ، خود از گرسنگی خواهد مُرد – فرانکلین» . «بعد نومیدی بسی امیدهاست  –  از پس ظلمت دو صد خورشید هاست – مولوی» . «سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است  –  فرخنده آن امید که حرمان نمی شود – پروین اعتصامی» . «خوش آن رمزی که عشقی را نوید است – خوش آن دل کاندر آن نور امید است – پروین اعتصامی»

در پایان با سپاس از مجله ی حدیث زندگی.

پروردگار نیز در نشانه ی ۶ سوره ی «انشراح» فرموده است که «پس از هر تنگنا و دشواری؛ خوشی و آسانی می آید . . . »

Every clouds has a silver lining

۲۸ پدرت گوهر خود تا، به زر و سیم فروخت (پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم) شهریار.

۲۹ پدر کُشتی و تخم کین کاشتی (پدر کُشته را کی بود آشتی؟) – فردوسی.

کین خواهی در حماسه ملی ایرانیان، بنیادی نمادگونه دارد که از نبرد با دشمنان دین و آیین و مرزهای میهن حکایت می کند. بر بنیاد باورمندی مردم ایران باستان از آغاز پیدایش گیتی نبرد نیکی و بدی این جهانی می شود و انسان نماینده ی اهورامزدا این پیکار سپندینه را با منش های اهریمنی انجام می دهد. مصرع دوم بیت بالا به گونه «پدر کشته کی می کند آشتی؟» نیز گفتار و نوشتار شده است.

فخرالدین اسعد گرگانی نیز همین درونمایه را در ویس و رامین بدین گونه گفتار کرده است : «چگونه دوستی یابی و پشتی – ز فرزندی که بابش را به کشتی؟ »

۳۰ پسر که ناخلف افتد پدر زند چوبش (پدر که ناخلف افتد پدر چه کار کند؟) – ؟؟.

همانندی  :  هر کسی ناخلف پسر دارد – من بیچاره ناخلف پدری !

 

۳۱ (پدر مرده را سایه بر سر فکن) غبارش بیفشان و خارش بکن سعدی.

—————————————————————————————————————————————————————————————–

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و دوم

۱ آفتی نیس بتر راهروان را از عُجب (خودپسندی) (پر طاووس بود آفت جان طاووس)-عطار.

سعدی چنین سروده است: طاووس را بدیدم می کند پر خویش – گفتم مکن که پر تو؛ با زیب و با «فر» است. بگریست زار زار و مرا گفت ای حکیم – آگه نیی که دشمن جان من، این پر است.

۲ کار جهان «وبال» (بدفرجامی) جهان دان که بر خدنگ (پر عقاب آفت جان عقاب شد) -خاقانی.

در گذشته برای اینکه تیر خدنگ (تیری که از درخت خدنگ که چوبی بسیار سخت دارد ساخته می شود) بیشتر اوج بگیرد، پر عقاب را پشت آن کار می گذاشتند و این جستار، بارها در ادبیات پارسی جا انداخته شده که بیت بالا، گواه بر آن است. و یا از فردوسی: «خدنگی گزین کرد پیکان چو آب – نهاده بر او چار پر عقاب»

۳ پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد گفت : (پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان) حافظ.

به کوته سخن ؛ خواسته ی حافظ از پیر پیمانه کش یا پیر مغان همان مرشد اوست که تنها در برابر او، سر فرود می آورد و سخن وی را می نیوشد و همیشه در خدمت اوست.

در بیت بالا: پیمان و پیمانه، نسبت به هم جناس زائد دارند. یعنی جناسی که یکی از واژه های همگن نسبت به دیگری، واجی در آغاز، میان و پایان ، افزون دارد.

همانندی  : ای خاک بر سر آن سر؛ که در او عهد و وفا نیست.

۴ به جفت مرغ آبی «باز» کی شد؟ – (پری با آدمی ، دمساز کی شد؟) – نظامی.

همانندی :  پری با دیو، کی گردد هم آغوش؟

۵ (پس از دشواری آسانی است ناچار) ولیکن آدمی را صبر باید – سعدی.

۶ (پس از مرگ جوانان گل مماناد) پس از گُل در چمن ؛ بلبل مخواناد ! – سعدی.

بیت بالا برگزیده از یک ترجیع بند یا برگردانیدن بند (سروده ای با یک وزن یکتا که هر بند با قافیه تازه آغاز می شود و یک بیت در میان، بندها درست تکرار می شود – فرهنگ معین) در سوگ سعد ابی بکر سعد بن زنگی (علی الخصوص که دیباچه ی همایونش – به نام سعد ابی بکر سعد بن زنگی است – سعدی)

۷ به بازوش بربستم این یک گهر (پسر خوار شد چون بمیرد پدر) فردوسی.

۸ درست شد سخن مرد پارسای حکیم (پسر که ناخلف افتد پدر چه سود (کار) کند؟) – انوری.

همانندی ها :  پسر که ناخلف افتاد چیست جرم پدر؟ (پروین اعتصامی) . پدر را می کند رسوا؛ پسر چون ناخلف باشد (اقبال لاهوری) . «فرزند ناخلف ؛ انگشت ششمین را ماند که دست از بریدنش به درد آید و از بودنش زشت نماید» و «فرزند ناخلف از صدها هزار تومان قرض بی محل نیز بدتر است»

۹ (پس زانو منشین و غم بیهوده مخور) که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش – حافظ.

در همبودگاهی که پایه ی آن بر بندگی و بردگی، رسوایی و پرده دری کیان و آبروی انسانی گذاشته شده، بنیاد چیرگ فرادست بر فرودست و ستیز برای ماندگاری (تنازع برای بقا) و قانون جنگل به گونه دهشتناکی روان گردیده و آزمندی و زیاده خواهی گروهی انگیزه ی ناکامروایی بیشینه ها شده ، زشتی ها و پلشتی ها از بیدادها رخت بربسته؛ داد و مردانگی فراموش گشته است آموزش های حافظ، همانند آموزه های حضرت مسیح بر تیره ی فرو رفته در خشک اندیشی و افسانه های یهودان اثر کارای «بنگ» دارد، در گوش یکی بیت بالا و یا بیت زیر را سرایش و زمزمه می کند:

«رضا به داده بده وز جبین گره بگشای – که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است»

۱۰ (پشّه با شب زنده داری خون مردم می خورد) زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن -صائب.

۱۱ دیگران کی به پای تو رسند (پشه را کی بود مهابت پیل) ظهیر فاریابی.

۱۲ خصم مسکین پیش خسرو کی تواند ایستاد (پشه کی جولان کند جایی که باد صرصر است) معزی.

باد صرصر ، باد تند است.

همانندی ها :  پشه در مقابل باد ، تاب ندارد.   ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه تست – حافظ.

۱۳ (پشیمانی بود در هرزه گردی) پشیمانی بود در سویه سویی شمس مغربی.

۱۴ محیط اشک نشوید ز دل غبار اِلَم (پلاس تیره نگردد به سعی آب؛ سفید) محمدباقرکاشی.

پلاس = زیرانداز – جامه ی پشمینه و خشن درویشان.

۱۵ به باد، آتش تیز ، برتر شود (پلنگ از زدن، کینه ور تر شود) سعدی.

همانندی : آتش از باد تیزتر گردد.

۱۶ (پلید، جفت پلید است و پاک همسر پاک) گزیر نیست در آفاق جنس را از جنس قاآنی.

«زنان پلید برای مردان پلیدند و مردان پلید برای زنان پلید و زنان پاک برای مردان پاک و مردان پاک برای زنان پاک (نشانه ۲۶ از سوره ی نور)

۱۷ گنج طلب کن چو، به ویران رسی (پنجه نهان کن؛ چو، به شیران رسی) خواجوی کرمانی.

۱۸ پادشاهان پاسبانانند مر درویش را (پند پیران تلخ باشد بشنو و بدخو مباش) سعدی.

و : «چون کمند انداخت دزد و رخت مسکینی ببرد – پاسبان خفته خواهی باش و خواهی ، گو مباش !

همانندی ها :  «پند پیر از جان شیرین خوش تر است (صفایی) . «پند پیران به گوش جان بشنو»

۱۹- (پند حکیم محض صواب است و عین خیر) فرخنده آن کسی گه به سمع رضا شنید حافظ.

پند (نصیحت) یکی از واژگان و پنداره های کلیدی چامه ی حافظ است . حافظ همواره ، اندرز دیگران؛ یعنی پند، پند آموزان را به خودش دست کم گرفته و به نیشخند می گیرد و به فکاهه برگزار می کند. مانند: «که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن» . «نصیحت همه عالم به گوش من باد است» و یا «کُشته ی غمزه ی تو شد، حافظ ناشنیده پند » و . . . . این پند ناپذیری حافظ در پیوستگ سرراست است با اینکه خرد، دانش، درس، دفتر نام و ناموس را دست کم می گیرد و این در حالی است که خود او چشمداشت دارد که دیگران از وی پندشنوی کنند.

برای نمونه: «صد جان فدای یار نصیحت نیوش من» نکته اینجاست که حافظ اهل پند؛ فرمایش به نیکی و بازدار به ناپسند (امر به معروف و نهی از منکر) بهنجار و روامند (معمولی) نیست. پند حافظ، داروغه وار، و به پدافند از فراخویی های (اخلاقیات) رویه ای و دوراندیشانه نیست؛ بلکه دستآورد فرزانش (حکمت) و پندآموز است و در اندیشه و درنگ و تماشای رازهای زندگی و گیتی.

۲۰ خلوت از اغیار باید نی زیار (پوستین بهر دی آمد؛ نی بهار) – مولوی.

خلوت نزد تیره ای از پشمینه پوشان (sofia) دوری از نفس و خواهش های آن و در کار خدا بودن، کناره گیری از غیر خودی هاست و نه دوری گزیدن از کسانی که ما را در راه خدا یار و یاورند. بر این پایه خلوت به معنای تنها بودن نیست. انسان باشنده و هستنده ای است همبودین و همبودین بودن، پاره ی بریده ناپذیری از منش اوست که همواره در حال گرایش به کسان و یا گروه هاست. اما این گرایش و پذیرش باید با حالتی دیگر برابر سازی (تعدیل) شود. برای برپایی همسنگ سازی و برابری میان پذیرش و وازنش دیگران با دو چهرمان (type) کسان به نام شایسته و ناشایسته (اهل و نااهل) روبرو می شویم بر پایه آرمان، اندیشگاه، بینش و فرهنگ؛ برخی را شایسته می دانیم و برخی را ناشایسته (نااهل) از بیگانگان دوری و با یاران خو می گیریم. اهلان و نا اهلان همواره در رسته و گروه شناخته شده ای نیستند . باید آنها را شناسایی و سپس بر پایه بنیادهای شناخته شده وارد پیوستگ و داد و ستد با آنان شد.

همانندی : که هر چیزی به جای خویش نیکوست.

۲۱ بگریزد ز من از نیمه ی راه (پول غول آمد و ما بسم الله !) ایرج میرزا.

همانندی : سکه جن است و ما بسم الله.

۲۲ من به عقل دگران کار نمی یارم کرد (پهلوانی نتوان کرد به زور دگران) عماد فقیه .

همانندی : ره نتوان یافت به پای کسان.

۲۳ چنان چون بگویند اندر مَثَل ها (که پهلوی هر گُل نهادست خواری) فرخی سیستانی.

۲۴ ( پیامی است از مرگ، موی سپید) به بودن چه داری تو چندان امید؟ – فردوسی.

همانندی ها : چون سیاهی شد ز مو؛ هشیار می باید شدن. سپید گشتن مو، ترجمان این سخن است – (که سر بر آر ز خواب گران سپیده دمید ) صدارت.

۲۵ در ساغر عمر کار با جرعه فتاد (پیداست که زین جرعه چه مستی خیزد) مرزبان نامه.

۲۶ (پیری و فقر و دردسر و قرض و پای درد) امروزه داده اند بهم، هر چهار دست سلیمان ساوجی.

۲۷ عیب جوانی نپذیرفته اند (پیری و صد عیب چنین گفته اند) – نظامی.

همانندی  : پیری است و هزار عیب !

۲۸ دم مزن در پیش استاد هنر (پیش جالینوس نام طِب مبر) – سنایی.

۲۹ مر خران را هیچ دیدی گوشوار؟ – گوش و هوش خر چه باشد؟ سبزه زار .

(پیش خر؛ خرمهره و گوهر یکی است) آن اِشَک را در دُر و دریا یکی است-مولوی.

«خرمهره» نوعی مهره ی بزرگ سفید یا آبی است که آن را بر گردن خر، اسب و استر آویزند. «اِشَک» نیز واژه ترکی به معنای خر است.

۳۰ گر تیر تو، ز جوشن (زره) و پولاد بگذرد (پیکان آه بگذرد از کوه آهنین) سعدی.

همانندی  :  به آهی می توان افلاک را زیر و زبر کرد – صائب.

۳۱ (پی نام و نان اند خلق زمانه) تو، مر خلق را مایه ی نام و نانی فرخی سیستانی.

پایان واج « پ »

۳۲ از چرخ بی مروت حاجت روا نگردد (تا آبرو نریزی این آسیا نگردد) غنی کشمیری.

نیم بیت اول، بیشتر به صورت (از چرخ، بی مذلت حاجت روا نگردد) دیده شده.

۳۳ این شعر، من از غم عدو گفتم زیرا (تا باد نجنبد نفتد میوه ز اشجار) مسعود سعد سلمان.

۳۴ (تاب مقراض (قیچی) ندارد ورق نازک گل) لب گستاخ رساندن به لب او ستم است بیدل.

۳۵ ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز (تا بند قبا باز کنی، صبح دمید است!) صائب.

۳۶ (تا پریشان نشود کار به سامان نرسد) شرط دور  است که تا این نشود، آن نشود) عبدالباقی کرمانی.

نگرش از بیت بالا این است که تا خرابی و تباهی از اندازه فراتر نرود آبادی و آبادانی در پی آن نخواهد بود. چرا که تا آتش هر چه تندتر بسوزد، زودتر خاکستر می شود و یا جنگ هرچه آتشین تر،به آشتی نزدیکتر

The hotter war, The sooner peace.

همانندی ها : نبینی ابر، کو تندی نماید – بگیرد سخت و آنگه برگشاید – نظامی.  و نروید هیچ تخمی تا نگندد (نظامی) و خرابی چونکه از حد بگذرد آباد می گردد. مولوی نیز در گفتار این پنداره گفته است: «کی شود بُستان و کشت و برگ و بر – تا نگردد نظم آن زیر و زبر؟!»

۳۷ (تا توانی درون کس مخراش) کاندرین راه خارها باشد سعدی.

کار درویش مستمند برآر – که تو را نیز کارها باشد.

۳۸ (تات نپرسند همی باش گنگ) تات نخوانند همی باش لنگ – مسعود سعد سلمان.

۳۹ تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو (تا تو، به داد من رسی من به خدا رسیده ام) رهی معیری.

۴۰ سخت گیری و تعصب خامی است (تا جنینی ؛ کار خون آشامی است) مولوی.

واژه ی تعصب به فارسی سره، خشک اندیشی، پی ورزی و ستیهندگی است و در واژه یعنی دستار به سر بستن و به معنای امروزین آن همان جانبداری سخت گیرانه از مذهب، و یا به چیزی دلبسته و وابسته بودن و سرسختانه از آن پدافند کردن است که هم چم (مترادف) آن در زبان انگلیسی Fanaticism و یا Dogmatism (جزمی گری) است. در فرهنگ ما، کسانی پی ورز و جزم اندیش دانسته می شوند که پایمردانه بر باورها و دیدگاه های کهنه خود پای می فشرند بی آنکه رهنمونی برای درستی آنها داشته باشند و اینان از هر گفتمانی در زمینه ی چیستی و سرشت باورهای خود رویگردان و گریزانند و پیوسته گوش به زنگند تا هرگز خراشی به پیش انگاره های بی گمانی که در یاده خود دارند وارد نشود.

برآیند اینکه، در درستی باورهایشان دودلی ندارند و هرچه را که جز آن باشد بدون بررسی و ارزیابی، نادرست می دانند. گردایش این بایسته ها انگیزه می شود که کسان خشک سر هماره بدبین، تندخو، خشن، شتابزده، ناشکیبا و هراسیده باشند. بیت مولانا خود بخشی از داستان زبانزد پیل در سرای تاریک است که چون کسان نمی توانستند آنرا ببینند هر یک با بساوش (لمس) بخشی از بدنش انگاشتی از پیل داشتند. یکی پاهایش را بساوش می کرد و پیل را ستونی در میان خانه می دانست . یکی با بساوش گوش های پیل آنها را بادبزنی می انگاشت و این در حالی است که اگر هر یک شمعی به دست داشتند می توانستند فیل را آنگونه که هست ببینند و از این پنداشتن ها و گمانه زنی ها رها شوند.

برای روز وروزگار پی ورزان می توان رویانی (جنینی) را در زهدان مادر انگاشت که هنوز آماده زایش نیست و از خون او خوراک می خورد و نیز گامه های رویش را سپری نکرده و آمادگی زایش ندارد و برای ماندگاری خود راهی جز خوراک خوردن از خون مادر ندارد. از سویی دیگر ناآگاهی رویان از دنیای بیرون نیز نمارشی است برای بسته بودن و کرانمندی (محدودیت) پنداره ی پی ورزان . چرا که آنان هیچ کنش دوسویه (تعامل) و گفتمانی با جهان بیرون از مرزبند یاده ای خود ندارند. از این روی گمان می کنند که همه ی جهان، همان زندانی است که خود را در آن گرفتار کرده اند.

خونخواری در این بیت آرایه ی «ایهام» و دو پهلو دارد چون هم بیانگر چرخه ی رویانی است و هم یادآور پیامدهای خشک سری در گیتاست که خود ریشه ی بسیاری از خشونت ها و خونریزی ها در درازنای تاریخ بوده است.


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و سوم

۱ ملکان مرغ شکارند ومَلِک باز سفید (تا جهان بود و بُوَد، مرغ بُوَد طعمه ی باز) فرخی سیستانی.

۲ تا چه دارد حریف زیر گلیم (تا چه دارد زمانه زیر گلیم) ابوحنیفه اسکافی.

۳ (تا چه شکلی تو، در آیینه همان خواهی دید) شاهد آیینه ی تست ار نظر هوش کنی) – سعدی.

در ادبیات کهنسال ما، واژه آیینه در همه جا نماد پاکی و پاکیزگی، بی ریایی، راستی و راستگویی است؛ دل های پاک و اندرون های روشن به آیینه مانند شده اند. واژگونه؛ هر گاه که خواسته اند از دل های پر کینه و مغزهای نادرست و کژاندیشه گفتار به میان آورند آنها را به آیینه زنگار گرفته مانند کرده اند. آیینه بیشتر در سروده سروده سرایان نماینده راستگویی است چرا که آنچه در برابرش قرار گیرد همان را نشان می دهد؛ نه زشت تر و نه زیباتر. سعدی چنین فرموده: «دل آیینه ی صورت غیب است ولیکن؛ شرط است که بر آیینه زنگار نباشد.» و باز می گوید: «صفایی به دست آور ای خیره روی  –  که ننماید آیینه ی تیره ؛ روی»

خواجه شیرازی از آیینه ی پندارها سخن می گوید و اندیشه هر کس را بازتابی از منش و کیش خود او
می داند و فرماید: «حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد  –  این همه نقش در آینه اوهام افتاد.» جستار را بسیار کوتاه کرده و با سروده ای از ناصرخسرو به پایان می بریم که : «ای به سوی خویش کرده صورت من زشت  –  من نه چنانم که می بری تو گمانم .  آیینه ام من اگر تو زشتی زشتم  –  ور تو نکویی نکوست سیرت و سانم. »

۴ (تا حیاتی هست ما را، روزی ما می رسد) آب تا جاری است؛ این آسیا در گردش است امین کاشانی.

۵ صد دَرَم بر دل گشود آن کس که گفتا لب ببند (تا خدا نگشود صد در بر کسی یک در نبست) اهلی شیرازی.

۶ تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید (تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی !) سعدی.

۷ فریاد و فغان زین فلک آینه گون کز خاک به چرخ برکشد مشتی دون . ما منتظران روزگاریم کنون (تا خود، فلک از پرده چه آرد بیرون) امیر عمادی شهریاری.

۸ این حدیث از سر درد است که من می گویم (تا در آتش ننهی بوی نیاید زعبیر) – سعدی.

عبیر ؛ ماده ای است خوش بو و در بر گیرنده ی مشک و کافور.

۹ ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی (تا راه بین (راهرو) نباشی کی راهبر  شوی؟) – حافظ.

ای کسی که از رازها و آرمان های آفرینش خود و جهان هستی ناآگاهی، بکوش تا دل آگاه شوی تا رونده (سالک) راه نباشی چگونه می توانی به جایگاه رهبری برسی؟

۱۰ گر نخل وفا؛ بر ندهد چشم تری هست (تا ریشه در آب است، امید ثمری هست؟) – عرفی.

۱۱ (تازه بهارا ورقت سبز شد) دیگ منِه، آتش ما سرد شد سعدی.

۱۲ ای نور چشم من نصیحتی کنمت گوش کن (تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن) – حافظ.

نور چشم دارای دو معنی است یکی بینایی که امروزه سوی چشم هم به آن می گویند. دیگری عزیز که امروزه به آن نورچشمی نیز گفته می شود. ای فرزند گرانمایه با تو سخنی دارم، گوش فرا دار ! اکنون که جام شور و شادمانه تو سرشار است؛ هم خود بنوش و هم به دیگران بنوشان.

۱۳ کاسه ی (کوزه ی) چشم حریصان (گدایان) پر نشد (تا صدف قانع نشد، پر دُر نشد) – مولوی.

مولانا می خواهد بگوید که هرگز انسان آزمند از گردآوری دارایی سیر نمی شود ؛ بلکه هرچه بیشتر دارایی اندوزی می کند آزش افزون تر می شود. کوزه ی چشم از گونه اضافه ی «مانندسازی» (تشبیهی) است. از سویی دیگر آرایه «مراعات النظیر» میان واژگان صدف (گوش ماهی) و «دُر» وجود دارد. صدف قانع صدفی است که از میان آب بیکران ژرف دریا (اقیانوس) و دریا تنها به یک چکّه (قطره) ی آب بسنده می کند و در پایان آن را به مروارید دگرگون می سازد. پیشینیان باورمند بودند که گوش ماهی در زمان ویژه ای از سال به رویه آب می آید و چون چکّه باران در دهانش بیفتد به ژرفنای آب برگشته و آن را به مروارید دگرگون می نماید. بیت بالا نمارشی دارد به انسان های آزمند که هرگز از دارایی جهان سیر نمی شوند و چشم آزمندان بسان کوزه ای است که هرگز از آب پر نمی شود. چنانچه «گوش ماهی» به یک چکّه آب بسنده نکند دارنده گنج و مروارید نمی شود. حضرت امام صادق (ع) فرموده اند دنیا همانند آب شور است که هر چه بیشتر بخورید، تشنه تر خواهید شد.

۱۴ خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست (تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری) – سعدی.

۱۵ معشوق خردسال به کس رو نمی دهد (تا غنچه نشکفد به کسی بو نمی دهد) لاادری؟.

۱۶ شعر شاعر چون گرفتی در عطا سستی مکن (تا کسی مفلس نباشد کی فروشد خانه را؟) -غنی.

۱۷ با مردم زمانه سلامی والسلام (تا گفته ای «غلام تو ام» ؛ می فروشدت) – ؟.

نیم بیت دوم «ناگفته ای غلام . . . » نیز خوانده اند یعنی هنوز نگفته ای غلامت هستم در اندیشه ی فروشت است.

۱۸ تا مست نباشی نبری (نکشی) بار غم یار (آری شتر مست کشد بار گران را) – سعدی.

برای بردباری در برابر دشواری های کارها گونه ای دلدادگی و شیفتگی نیاز است و تنها کسانی که خود، چون لوک مست (شتر توانمند جفت خواه و به هوس آمده) باشند می توانند بار سنگین دلدادگی را به دوش بکشند.

همانندی  :  سبک تر برد اشتر مست بار – سعدی.

۱۹- (تا نپرسندت مگو از هیچ باب) تا نخوانندت مرو بر هچ در ابن یمین.

همانندی ها : سخن تا نگویند، لب بسته دار (فردوسی)

تات نپرسند همی باش گنگ (مسعود سعد سلمان)

چیزی که نپرسند، تو از پیش مگوی (سعدی)

۲۰ فارغی از قدر جوانی که چیست (تا نشوی پیر ندانی که چیست) – نظامی.

۲۱ تا نگرید ابر ، کی خندد چمن (تا نگرید طفل، کی نوشد لبن) مولوی.

همانندی ها : «نخندد زمین تا نگرید هوا». سرسبزی درختان حاصل ابر گریان است. هر کجا آب روان ، سبزه بود – مولوی. گریه بر هر درد بی درمان دواست – چشم گریان چشمه ی فیض خداست – (مولوی) . کودک شیرخواره تا نگریست – مادر او به مهر، شیر نداد (ابوسلیک گرگانی) .  تا نگرید طفلک حلوافروش – دیگ بخشایش کجا آید به جوش – (مولوی) . شتر که علف می خواهد، گردن دراز می کند.

۲۲ از دست غیبت تو شکایت نمی کنم (تا نیست غیبتی نبود لذت حضور) – حافظ .

از دست جدایی تو ، گلایه و شکایتی ندارم. چرا که همین تلخی جدایی است که دیدار را شیرین و لذت بخش می نماید.

۲۳ خلقی است همه بر در امید نشسته (تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد) سلمان ساوجی.

همانندی  : «در بزم وصالش همه کس طالب دیدار  –  تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد» (دولت شاه)

۲۴ تعلّل به کار جهان کی رواست؟ – (که تأخیر را فتنه ها در قفاست) کاشف شیرازی.

همانندی ها : چه آفت هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد – حافظ.   و فی التأخیر آفات یعنی در درنگ کردن، آسیب است.

۲۵ تأدیب معلّم به کسی ننگ ندارد (تیغی که به صیقل زده شد زنگ ندارد).

صیقل همان زدودگی زنگ از فلزات و مانند اینهاست. نیم بیت دوم بیت بالا به گونه «سیبی که سهیلش نزند رنگ ندارد » از سوی وحید قزوینی سروده شده است.

۲۶ سعدی جفا نبرده چه دانی تو قدر یار (تحصیل کام دل به تکاپوی خوش تر است).

«ویکتور فرانکل» (۱۹۰۵ – ۱۹۹۷) روان شناس اتریشی بر این باور است که اگر رنج؛ جزو جدایی ناپذیر از زندگی آدمی است. پس باید در رنج «معنایی» باشد و اگر انسان بتواند به رنج خود معنایی دهد، آن رنج؛ دیگر دشوار و آزار دهنده نمی باشد. یکی از پایه های «معنادرمانی» (لوگوتراپی) این است که نگرش انسان ها را به این زمینه می کشانده که انگیزه پایه ای و آرمان از زندگی کامیابی و گریز از درد نیست، بلکه معنی جویی است که به زندگی پنداره راستین می بخشد به همین انگیزه ، انسان ها درد و رنجی را که معنا و آرمانی دارد با میل و اراده خود بردباری کنند. یکی از انگیزه های ارزنده ی آرامش و امیدواری سعدی را می توان در نگرش به معنادرمانی یافت که در بیت بالا نمود دارد.

۲۷ «نعت» گویی، جز به نام او سخن ضایع شود (تخم چون بر شوره کاری؛ ضایع و بی بر شود) عنصری بلخی.

«نعت» گفتار چگونگی کسی یا چیزی به نیکی است.

همانندی  : تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است.

۲۸ میر، همچون پدر آمد به سرشت و به نهاد (تخم، چون نیک بود؛ نیک پدید آرد بَر) فرخی سیستانی.

که میر، در اینجا ، کوته شده ی امیر به معنای پادشاه و سالار است.

همانندی  : چنان پدری، کِش چنین بود فرزند.

۲۹ (تدبیر صواب از دل خوش باید جُست) سرمایه ی عافیت کفاف است نخست سعدی.

همانندی  :  از دل شکسته تدبیر درست نیامد . و «ناید از دل شکسته پیمان درست» (ابوالفرج رونی)

۳۰ (تدبیر کند بنده و تقدیر نداند) تدبیر به تقدیر خداوند نماند دیوان شمس.

این بیت در کتاب «دوازده هزار مثل فارسی» دکتر ابراهیم شکورزاده بلوری به گونه ی «تقدیر خداوند به تدبیر چه ماند؟» از ناصرخسرو نگاشته شده است. به هر روی گفته شده است که «انسان تدبیر ، خداوند تقدیر» و «هرچه دلم خواست نه آن شد  ؛  هرچه خدا خواست همان شد»

۳۱ پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است (تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است).

بر پایه بیت بالا ، سعدی پرورش انسان بدنهاد را همچون گردویی (گردکانی) می داند که آمادگی و شایستگی ایستادن بر گنبد را ندارد. یعنی آموزش و پرورش کسی که شایستگی آن را ندارد بیهوده است چرا که به باور سعدی، انسان در آغاز، سرشت و سیرت خوب یا بد دارد که دیگر دگرش پذیر نیست. اگر چه او در جای دیگری نفس انسانی را خوپذیر می داند. حضرت فردوسی بزرگ نیز این اندیشه را به گونه ای دیگر در سروده های بلند خود گفتار فرموده است که :

«درختی که تلخ است وی را سرشت  –  گرش بر نشانی به باغ بهشت .  ور از جوی خُلدش به هنگام آب  –  به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب .  سرانجام ، گوهر به کار آورد ؟ –  همان میوه تلخ بار آورد »

گروهی بر این باورند که سرشت انسان پاک است اما یک کودک پاک نهاد همچنان که پا به پهنه ی زندگی می گذارد و با مردم زمانه همنشینی می کند رفته رفته رنگ و بوی بدی به خود می گیرد و نابسامانی (degeneration) در او راه می یابد و چنین و چنان می شود. در گویش آذری نیز زبانزدی است که می گوید: «اگر دو اسب را در کنار هم ببندند همرنگ نمی شوند ولی همخو و یا هم خوراک می شوند!»

گروهی دیگر نیز بر این باورند که سرشت آدمی از بیخ و بن بد است اما کم کم با آموزش و پرورش درست و کارا ، سازگار و ترازمند می شود و به زندگی همبودین و همزیستی با دیگران می گراید. و این در حالی است که آموزه های دینی به ما می آموزد که سرشت و بنیاد انسان زلال، پاک و خدایی است که در گیتای ماده پرستی رنگ و بوی بد و بدی می پذیرد.

همانندی ها  : «خر، به سعی، آدمی نخواهد شد.» (سعدی) * «بوم از تربیت، هزار دستان نشود.» * «خر را به زدن، اسب نتوان کرد.» * «ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس – سعدی» * «در شوره زمین سنبل بر نیارد – سعدی» * «تخم چون در شوره کاری ضایع و بی بر شود – عنصری» * «که زنگی به شستن نگردد سپید – فردوسی» * «به کوشش نروید گُل از شاخ بید – نه زنگی به حمام گردد سفید – سعدی» * «ابر اگر آب زندگی بارد – هرگز از شاخ بید، بر نخوری – سعدی» * «نمد سیاه با صابون سفید نشود» * «جوال سیاه با شستن سفید نمی شود» * «پلاس تیره نگردد به سعی آب، سفید – محمد باقر کاشی» * «حنظل (تلخک) از سعی؛ انگبین نشود – سنایی» * «نرود میخ آهنین بر سنگ – سعدی» * «ابر اگر آب حیات نیز ببارد درخت عرعر میوه نمی دهد.» * «به کوشش نروید ز خارا گیا – فردوسی» * «نتوان دیو را به راه آورد – سر دیوانه در کلاه آورد – اوحدی» * «درخت مُقل نه خرما دهد نه شفتالو – سعدی» * «اندر شورستان تخم مکار که بر ندهد و رنج بیهوده بود – قابوسنامه» * «رفتم به بام کعبه و دیدم نوشته بود – بعد از هزار سال یهودی شود یهود (جهود) » * «آب شیرین نیاید از گل شور


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و چهارم

۱ اندکی با تو، به گفتم غم دل ترسیدم (که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است) ذوقی کرمانی.

نیم بیت دوم به گونه (ترسم آزرده شوی ورنه سخن بسیار است) زبانزد شده است.

همانندی  :  «چه گویم که ناگفتنش بهتر است؟» * «آن به که نپرسی تو و ما نیز نگوییم – کافسانه ی ما باعث صد گونه ملال است.»

۲ خویش هر چند که معشوق بود، دل نبرد (تشنه را آب دهان سیر نسازد هرگز) میر عبدالرحمن قمی..

۳ نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل (تشنه را آب محال است که از یاد رود) کلیم کاشانی.

همانندی  :  لب تشنه نیز نگذرد از جویبار اسب (مکتبی)

۴ برو، زن کن ای خواجه هر نوبهار که (تقویم پاینه باری نیاید به کار) – سعدی.

همانندی ها :  «گذشته ها گذشت» . «بر گذشته ها صلوات» .

۵ تواضع سر رفعت افزایدت تکبر به خاک اندر اندازدت) – سعدی.

۶ (تکبر «عزازیل» را خوار کرد) به زندان لعنت گرفتار کرد سعدی.

یکی از فروزه های خودبزرگ بینی این است که در درود فرستادن و نیک روزی بر او پیشی گیرند و گاهِ ورود به انجمن و نشستگاهی بر او پیشی نگیرند. همیشه بر بالای جایگاهش نشانند و توده ها در برابر او کوچکی کرده بر خاک نشینند. بر او خرده نگرفته مبادا پند و اندرزش دهند. همه برایش برتری و برجستگ قایل شوند و مرزی نگه ندارند و توده ها در برابرش دست به سینه باشند و همیشه از شکوهش سخن برانند. او نشسته و مردم در برابرش ایستاده باشند. زیان های بسیاری بر کس خودپسند جایگیر است و از اندازه فزون. از زمره اینکه در زندگانی تنها خودش را دارد و بس.

«عزازیل» بر پایه بازگفت های آیینی یکی از سه فرشته ها (هاروت، ماروت و عزازیل) یی است که پروردگار آنان را به کره زمین فرستاد تا مانند آدمیان زندگی کنند و از بازدارنگ ها (محرمات) بپرهیزند وگرنه گوشمال شوند. عزازیل پس از چندی، چون دانست که از پس این آزمون بر نمی آید گفتار ناتوانی نمود. (فرهنگ فارسی معین) .

۷ (تکلّف «آلایش» گر نباشد خوش توان زیست) تعلّق «دلبستگی» گر نباشد خوش توان مُرد – جامی.

باید آن چنان زیست که اگر روزی، روزگار چیزی را به ما ارزانی داشت آنچنان شادمان نشویم که روند زندگی مان نابسامان شود و از آن سوی اگر روزی، داده هایش را بازپس گرفت اندوهناک نشویم. به گفتاری دیگر، روی آوری و پشت گردانی روزگار برای ما چندان ناهمگونی نداشته باشد.

۸ (تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف) مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی – حافظ.

این بیت در میان مردم یک زبانزد روان شده و در سال های بازپسین یک کاربرد فکاهه آمیز و خوشامدگونه به خود گرفته است. بدین گفتار که چون کسی برای گرامی داشت میهمان یا تازه واردی جای خود را پیش کش می کند، میهمان و یا تازه وارد در پاسخ با لیخندی نیم بیت اول را می گوید که: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ! و او آن تعارف را رد و یا می پذیرد.

همانندی ها :  دلا تا بزرگی نیاری به دست – به جای بزرگان نیاری نشست – نظامی . «بزرگی هزینه (خرج) دارد» . «بزرگی ریخت و پاش دارد» .

۹ نکند میل دل من به تماشای چمن (که تماشای دل آنجاست که دلدار آن جاست) – سعدی.

همانندی  :  مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست – حافظ.

۱۰ من گرفتار کمندم، تو چه دانی که سواری (تن آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد؟) سعدی.

۱۱ (تن به جان زنده است و جان زنده به علم) دانش اندرکان جایت گوهر است – ناصرخسرو.

۱۲ (تندُرُستان را نباشد دردِ ریش) جز به همدردی نگوید درد خویش سعدی.

همانندی  :  حال سعدی تو چه دانی که نداری دردی؟ * بر من این درد کوه پولاد است – چون تو زآن فارغی تو را باد است – عطار * کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها – حافظ * منم بیمار و نالان، تو درستی – ندانی چیست در من درد و سستی – (ویس و رامین) * تو را بر درد من رحمت نماید – رفیق من یکی همدرد باید – (سعدی) * تن آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد؟ (سعدی) * تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی – (سعدی)

۱۳ پر و بال خِرد ز دل باشد (تن بی دل جوال (کیسه) گِل باشد) – سنایی.

همانندی ها :  کسی را که کاهل بود گنج نیست (فردوسی) * تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی (سعدی) * نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

۱۴ میروی و مژگانت خون خلق می ریزد (تند میروی جانا ترسمت فرو مانی) – حافظ.

۱۵ چند خواهی پیرهن از بهر تن (تن رها کن تا نخواهی پیرهن) قاآنی.

همانندی  :  چندت اندوه پیرهن باشد – بو کت این پیرهن کفن باشد – سنایی.

۱۶ (تو از مُشک، بویش نگه کن نه رنگ) که دُر گرچه کوچک ، بها بین نه سنگ – اسدی.

۱۷ (تواضع سر رفعت اندازدت) تکبر به خاک اندر اندازدت سعدی.

۱۸ (توانا بود هر که دانا بود) ز دانش دل پیر برنا بود – فردوسی.

۱۹- چو از زر تمنای زر بیشتر (توانگرتر آن کس که درویش تر) نظامی.

۲۰ به بهرام گفت ای دلارای مرد (توانگر شدی گِرد بیشی مگرد) فردوسی.

۲۱ توانگری نه به مال است نزد اهل کمال (که مال تا لب گور است؛ بعد از آن اعمال) – سعدی.

۲۲ ز بهر درم تند و بدخو مباش (تو باید که باشی؛ دِرَم گو مباش) – نظامی .

۲۳ تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند – حافظ.

بیت بالا بازتابی از باورهای شخصی حافظ است. از بن دندان می توان گفت که بخش بزرگی از منش حافظ برگرفته از همین نکته ی راهبردی و بنیادی است. یکی از رهنمون هایی که حافظ از پارسایان بیزار می باشد این است که آنها بندگی و پرستش را به انگیزه دریافت پاداش بهشت رفتن و بهره مندی از آسایش و تن آسایی که در بهشت وجود دارد به انجام می رسانند ؛ یعنی آنها بندگی را در برابر دریافت مزد می کنند ! و این در حالی است که دلداده ی راستین هیچ چشمداشتی به مینو و نکوهش های بداندیش انگیز ندارد و بی آنکه بیمی از آتش دوزخ داشته باشد تنها تندرستی و خوش بختی دوست را خواستار است و نه چیزی دیگر.

۲۴ برادران طریقت نصیحتم نکنید (که توبه در رهِ عشق، آبگینه بر سنگ است) – سعدی.

۲۵ تو پاک باش و مدارای برادر از کس باک (زنند جامه ی ناپاک گازران بر سنگ) سعدی.

در گذشته ، رخت شویان (گازران) رخت های ناپاک را بر سنگی گذاشته و با کوبیدن چوب ستبری بر رخت، از آنها چرک زدایی می کردند.

۲۶ تو را که درد نباشد، ز درد ما چه تفاوت؟ – (تو حال تشنه ندانی که بر لب جویی !) سعدی.

۲۷ (تو چنگال گرگان کجا دیده ای) که آواز روباه نشنیده ای (از مرزبان نامه).

۲۸ من از مفصّل این بحث، مجملی گفتم (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل «کوتاه») کمالی.

۲۹ (تو را با نبرد دلیران چه کار؟) تو پیره زنی، دوکت آید به کار !.

بیت بالا زمانی به کار می رود که هماوردان (حریفان) پهنه ی شطرنج و تخته نرد به هنگام بازی، بر پایه شوخی به یکدیگر گویند.

۳۰ ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم (تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد !) – حافظ.

همانندی ها :  خان «مرو» است؛ چنار منزلش را نمی بیند. * نوه ی تورخان سر گرگین بر چین است . * می خواهد سُم ستورش را مانند سُم خر حضرت عیسی ببوسند ! * به ماتحتش می گوید دنبال من نیا بو میدی ! * سُنده را با نیزه ی هفده گزی نمی توان دم دماغش برد !

۳۱ (تو شده حیض و من به گرمابه) ماهی او؛ من تپیده بر تابه) سنایی.

۳۲ همچو ابلیسی که گفت «اغویتنی» – (تو شکستی جام و ما را میزنی؟) مولوی.

مولوی با گفتار گزاره ای «بما اغویتنی» به داوش (ادعای) اهریمن در نسبت دادن گناهش به پروردگار
می پردازد و آن را انگیزه و رهنمون گستاخی او به پروردگار می داند چرا که اهریمن خود را از انجام گناه دور می داند و انگیزه بنیادین را خداوند می شناسد که این نمایانگر بینش جبرگرایانه اوست.

همانندی ها :  خود می زند و خود فریاد می کند. * خود کردن و عیب دوستان دیدن – رسمی است که در جهان تو آوردی – سعدی.

۳۳ درازنای شب از چشم دردمندان پرس (تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی؟) سعدی.

۳۴ – «سل المصانع رکباً تهیم فی الفلوات (تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟) سعدی.

برگردان آزاد : «نشانی آبگیرها و یا برکه ها را از سوارانی بپرس که در بیابان های تهی از آب و سبزه، سرگردانند.» گفتار بیشتر اینکه «مصانع» جمع «مصنع» از ماده «صنع» است و آن گرد آمدن آب های باران به گونه ی «برکه» ، «تالاب» ، «بَرم» ، غدیر و یا آب انبار در یک جا می باشد. بدین گونه که در زیرزمین هامون ها، انباشتگاه هایی از آب می ساختند. این آبگیرها در پهنه ی بیکران کویر ها برای بیابانگردان تازی دو نشانه را با خود به همراه داشت. یکی اینکه از تشنگی نیست و نابود نمی شدند . دیگری اینکه این آب انبارها در گذرگاه های راه های بنیادین و پر رفت و آمد بنا نهاده شده بودند و راهبانان از وجودشان آگاه بوده و نبودشان گذر از بیابان ها (بادیه) را ناشدنی می ساخت و بر همین پایه بود که «مصانع» در پهنه ی کویر دارای ارزش و جایگاه بسیاری بودند. ناسانی این آب انبارها با تالاب (غدیر) ها در این بود که آب انبارها دست ساز بودند و این درحالی بود که بَرم ها به گونه ی گودال های طبیعی در پهنه ی بیابان ها گفته می شد.

به هر روی آب های این آبگیر ها چشایی و مزه گوارایی نداشتند اما همین آب ناگوارا برای شترسوارانی که در هامون ها ، بیابان نوردی (تهیم فی الفواتِ) می کردند نکودهشی (نعمتی) ارجمند بود که به نیکی از ارزشمندی آن آگاه بودند ولی آب این آب انبارها برای کسانی که در کنار چشمه سارهای با آب زلال و یا رودهای پرآبی چون نیل مصر زندگی می کردند چشایی و دل چسبی نداشته و آن گونه آب ها را ارج نمی نهند. (ای سیر، تو را نان جُوین خوش ننماید – معشوق من است که نزدیک تو زشت است – حوران بهشتی را دوزخ بود «اعراف» ، از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است – سعدی) (اعراف جایی است میان بهشت و دوزخ)

۳۵ (تو که نوشم نه ای، نیشم چرایی؟) تو که یارم نه ای پیشم چرایی؟ . تو که مرهم نه ای زخم دلم را نمک پاش دل ریشم چرایی؟ – باباطاهر.

۳۶ گر فراقت بکُشد، جان به وصالت بدهم (تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید) سعدی.

همانندی  :  جِر بزنی ، جِر نزنی برده ای – خوب رخی هرچه کنی کرده ای – ایرج میرزا.

۳۷ بگفتمش کوتهی افسوس افسوس (تو پا میبینی و من پر طاووس) وحشی بافقی.

همانندی  :  تو مو میبینی و من پیچش مو.

۳۸ مرا بگذار تا گریم شب و روز (تو مادر مرده را شیون میاموز) نظامی.

همانندی  :  به سرماخورده، لرزیدن میاموز – صائب. «ماتم زده را به نوحه گر حاجت نیست – عطار».

۳۹ چه کند کشته ی عشقت که نگوید غم دل (تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند !) سعدی.

همانندی ها:  خون نخسبد بعد مرگت در قصاص – تو مگو که میرم و گردم خلاص – مولوی.  قصاص به قیامت نمی ماند.

۴۰ (تو مو میبینی و من پیچش مو) تو ابرو ، من اشارت های ابرو وحشی بافقی.

همانندی  :  تو؛ پا میبینی و من پر طاووس.

۴۱ حسد چه می بری ای دل به کشتگان غمش (تو هم به مطلب خود میرسی شتاب مکن).

همانندی  :  تو هم به مطلب (مشروطه) خود میرسی شتاب مکن.

۴۲ تو گرد کسی گرد که او گِرد تو گردد (تو یار کسی باش که او یار تو باشد) .

۴۳ تهی پای رفتن به از کفش تنگ (بلای سفر به که در خانه جنگ) سعدی.

همانندی  :  پا تهی گشتن به است از کفش تنگ – رنج غربت به که اندر خانه جنگ – مولوی. «سفر، عید باشد بر آن کدخدای – که بانوی بد باشدش در سرای – سعدی» . «به زندان قاضی گرفتار به – که در خانه دیدن، بر ابرو گره – سعدی» . «کفش تنگ از پا به در !»

۴۴ بود سرمایه داران را غم بار (تهیدست ایمن است از دست طرّار «دزد» ).

۴۵ شود بی درم شاه بیدادگر (تهیدست را نیست زور و هنر) فردوسی.

۴۶ (تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز) پس واجب است بر همه کاری تأملی سعدی.

۴۷ دخل بی جا ندهد غیر خجالت اثری (تیر کج باعث رسوایی تیرانداز است) کلیم کاشانی.

۴۸ خیره آن دیده که آبش نبرد گریه ی عشق (تیره آن دل که در او نور محبت نبود) حافظ.

۴۹ مرا گویند دل باز آر از آن تُرک کمان ابرو (ولی تیری که جست از شست کی دیگر به شست آید؟) ابن یمین.

۵۰ (تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است) جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست؟ – حافظ.

همانندی  :  با غریب، سگی نباید کرد (اسرار التوحید)

پایان واج « ت


( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش سی و پنجم

۱ سوی بام آمد ز متن ناودان (جاذب هر جنس را هم جنس دان) – مولوی.

در دانش شیمی – فیزیک قاعده ای داریم که می گوید: «شود هم جنس در هم جنس محلول» یا: «like dissolves like» یعنی یک ماده قطبی (polar) در قطبی گشوده (حل) می شود. مانند آب و الکل که به هر نسبتی در یکدیگر گشوده می شوند و نیز یک ماده ناقطبی در یک ماده ناقطبی حل می شود مانند نفت و بنزین. اما اگر یکی قطبی و دیگری ناقطبی باشد این دو در هم حل نمی شوند، مانند آب و نفت.

مولانا می خواهد قاعده ی «جنس بر جنس است عاشق جاودان» را با یک داستان به گونه ی تمثیل (analogy) گفتار کند. بدین گونه که کودک خردسال بانویی به بالای پشت بام خانه و ناودان رفته بوده است. بیم افتادن کودک از پشت بام و نزدیک ناودان انگیزه ای می شود تا مادر به پیش حضرت علی (ع) برسد و از وی یاری جوید. آن حضرت به زن سفارش می کند تا کودکی خردسال را به پشت بام ببرند و کودک خانواده بی درنگ به پیش همبازی خود می آید و قانون ربایش به روشنی گفتار می شود.

همانندی  :  «کور ، کور را می جوید ؛ آب، گودال را»

۲ بد گُهر را رتبه ی و منصب نسازد ارجمند (جامه کی زینت دهد اندام نازیبنده را؟)

۳ سروی تو پریچهره و من دیوانه (جانا سخن راست ز دیوانه بپرس) خواجوی کرمانی.

۴ به جان این مَثَل زندگانی ده است (که جان بخشی از جان ستانی به است) امیرخسرو دهلوی.

همانندی ها :  «جان بخشی کنید نه جان ستانی» . خلق همه یکسره نهال خدایند. هیچ نه برکن زین نهال و نه بشکن (ناصرخسرو) . به خون ای برادر میالای دست – که بالای تو هم دست هست – سعدی . چو چیره شدی، بی گنه خون مریز . (جان به تلخی دادن از ناز طبیبان خوشتر است) . رحم کن ای مرگ و فارغ ساز از درمان مرا – غلام احمد نوید فغانی.

۵ (جان بی نان به کس نداد خدای) زآنکه از نان بماند جان بر جای – جامی.

۶ جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی (جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه) – مولوی.

در زمینه ی خرابات، در کتاب حافظ نامه بهاء الدین خرمشاهی بسیار روشنگری شده است اما به کوته سخن، خرابات هم به معنای ویرانه ها و هم به معنای جای باده پیمایی و دلدادگی با کنیزکان و در عین حال ویرانی خوی های نفسانی و نماد جایگاهی است که آدمی از ریا و خودخواهی دوری می گزیند و به بندگی و نداری خود را باور دارد.

۷ راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل (جان من، خود کرده ای خودکرده را تدبیر نیست) – ناصرخسرو.

۸ با بدان بد باش و با نیکان نکو (جای گُل، گُل باش و جای خار خار) – سعدی.

۹ بیگانه را به رسم تکلّف کنند دوست (جایی که دوستی است، تکلّف چه حاجت است؟) – سعدی.

تکلف یعنی به خود زحمت دادن یا در زحمت افتادن.

۱۰ ای خانه خراب مهره ی نرد نه ای (جایی بنشین که بر نخیزانندت) – سلیم.

۱۱ ز آن اُشتلُم کند که به میدان ندید مرد (جایی که میوه نیست تهمتن چغندر است) احمد اخگر.

اُشتلُم به معنای رجز خوانی است.

۱۲ (جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟) شکسته بال و پر داند بهای مومیایی را – صائب.

۱۳ چشم خفاش اگر پرتو خورشید ندید (جرم بر دیده ی خفاش، نه بر خورشید است) ابن یمین.

همانندی :  نور خورشید در جهان فاش است – آفت از ضعف چشم خفاش است – سنایی.

۱۴ (جز به تدبیر، کار مکن) پیر دانش، نه پیر کهن ! – سنایی.

۱۵ (جز به خردمند مفرما عمل) گرچه عمل کار خردمند نیست – سعدی.

سعدی به پادشاه می گوید که کارهای دیوانی (اداری) را جز به خردمندان و فرزانگان مسپار هرچند که بخردان تن به کارگزاری کارهای دولتی (دیوانی) ندهند و به آن نپردازند. زیرا هراس بیمامد آن بر امید بار و میوه آن برتری دارد. گاس بتوان گفت که پنداره ناهمسو با اندیشه بالا این است که به گونه ای کنشگران، خردمندان نیستند وگرنه به کارهای سیاسی که بیم از دست دادن جان و آبروی آنان می رود تن در نمی دادند. می گویند سنایی غزنوی خواهر بهرامشاه غزنوی را به زنی بر نمی گزیند چونکه بهرامشاه می خواسته سنایی را به ستایش گویی خود وادارد و خردمندی چون سنایی این کار را ناپسند و نکوهیده می دانسته است.

۱۶ ای خضر ، خوش ز همسفران دور مانده ای (جز بی کسی، نتیجه ی عمر دراز چیست؟) دانش مشهدی.

همانندی ها :  بگو به خضر که جز مرگ دوستان دیدن – دگر چه حاصل از این عمر جاودان داری؟ – صائب. ما از این هستی ده روزه به تنگ آمده ایم – وای بر خضر که محکوم به عمر ابد است – صائب.

۱۷ ستم بر ستم پیشه عدل است و داد (جفا پیشگان را بده سر به باد) سعدی.

۱۸ (جگر ها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد) ریاضت ها بباید تا نهالی بارور گردد – ؟

۱۹- (جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال) هزار نکته در این کار و بار دلداری است – حافظ.

آنچه که انگیزه ی زیبایی راستین می شود چگونگی چشم و زلف، رخسار، خط (موی تازه روییده) و خال نیست که اینها خود همه رویه گزاره هستند بلکه در راه و رسم دلدادگی و دلداری هستند. نکته های باریک تر از موی دیگری وجود دارند که آنها پایه های بنیادین دلبری و دلستانی هستند که حافظ نمارشی به این نکته ها نکرده است چرا که برخی چیزها به گفتار در نیامده و واژگان نیز از گفتار آنان ناتوانند و در پایان اینکه: «سخن عشق نه آنست که آید به زبان – ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود»

۲۰ (جمله چون بادی ز عالم می رویم) رفت او و ما همه هم می رویم – عطار.

۲۱ پارسی «تو» گفت و تازی «اَنت»، ترکی «سَن سنی» – (جنگ از الفاظ خیزد وز معانی آشتی) ادیب نیشابوری.

۲۲ ز جانان جان و از ما جانفشانی است (جواب مهربانی، مهربانی است) هُمام تبریزی.

۲۳ نبینی که با گرز سام آمده است؟ – (جوان است و جویای نام آمده است؟) – فردوسی.

۲۴ (جوانا سر متاب از پند پیران) که رأی پیر از بخت جوان به – حافظ.

۲۵ (جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش) چو حق بر تو باشد تو بر خلق باش سعدی.

۲۶ به پیری رسیدم در این کهنه دیر (جوانی کجایی که یادت بخیر) – نظامی.

۲۷ بهار آمد به صحرا و در و دشت (جوانی هم بهاری بود و بگذشت) – ؟

همانندی  :  دریغا که فصل جوانی برفت – سعدی.

۲۸ بر سر لوح او نوشته به زر (جور استاد ، به ز مهر پدر) سعدی.

۲۹ (جهان بگردد ولیکن نگردد احوالش) دگر شوی تو ولیکن همان بود شب و روز قطران تبریزی.

۳۰ (جهان خواب است و ما در وی خیالیم) چرا چندان در آن ماندن سگالیم؟ – اسعد گرگانی.

سگال = اندیشه . همانندی ها :  جهان چیست؟ جز خواب آشفته ای ! (ادیب نیشابوری) * احوال جهان و اصل این عمر که هست – خوابی و خیالی و فریبی و دمی است – خیام.

۳۱ غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه (قاشق بزرگ) دوغ . اگر راست می خواهی از من شنو (جهاندیده بسیار گوید دروغ) – سعدی.

سخن راست را از این پیر جهانگرد بشنو که شیوه جهاندیدگان آنست که برای گرمی بازار خود بسیار دروغ
می گویند.

همانندی ها :  «لاف در غربت ؛ گزاف در آسیا» . «لاف در غربت، آواز در بازار مسگران»

۳۲ جهان را نیست کاری جز دورنگی (گهی رومی نماید، گاه ، زنگی) – نظامی.

همانندی :  جهانا سراسر فسونی و باد – به تو نیست مرد خردمند شاد . (فردوسی) . دو رویه بود گردش روزگار (فردوسی) . جهان دمداری است نیرنگساز – هوای دلش چینه و دام و آز (اسدی)

۳۳ بهار خرمی با کس نماند (جهان روزی دهد، روزی ستاند) اسعد گرگانی.

همانندی  :  روزی هر روزه از یزدان گرفتن مفت نیست – می دهد روزی، ولی از عمر، روزی می برد (صائب) . فریب تربیت باغبان مخور ای گل – که آب اگر دهد از تو، گلاب می گیرد. (احسان مشهدی)

۳۴ جوانی شد و زندگانی بماند (جهان گو ممان چون جوانی نماند) – نظامی.

۳۵ شاد زی با سیاه چشمان شاد (که جهان نیست جز فسانه و باد) – رودکی.

۳۶ (جهان و کل جهان جمله هیچ در هیچ است) هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق – حافظ.

همانندی  :  جهان نیست جز فسانه و باد.

۳۷ چند مُنقاد (رام) هر خسی (فرومایه) باشی؟ – (جهد آن کن که خود کسی باشی) – اوحدی.

۳۸ (جهل خواب است و علم بیداری) زآن نهانی، وزین پدیداری اوحدی.

پایان واج « ج »

۳۹ دست با سرو روان چون نرسد در گردن (چاره ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن) سعدی.

۴۰ ای دل از درد، تو بی تابی و من بی طاقت (چاره صبر است که آنهم نه تو داری و نه من) شجاع کاشی.

همانندی ها :  صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن .(سعدی) . گرفتار را چاره صبر است و بس.

۴۱ اشتها آر و گیر سیخ کباب (چاه بر کن، سپس بدزد کباب) حکیم سوری.

۴۲ چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم (چرا دِه بینم و فرسنگ پرسم؟) – نظامی .

۴۳ زلیخا مرد از آن حسرت که یوسف گشت زندانی (چرا عاقل کند کاری که باز آرد پریشانی؟) صائب.

در ادب پارسی نمارش های بسیاری به رخداد زندانی شدن یوسف شده است که بیشتر در راستای بهره گیری فراخویی و مینوی (عرفانی) است.

مرد، به زندان شرف آرد به دست – یوسف از این روی به زندان نشست (نظامی) . دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت – من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم (سعدی)

همانندی ها:  «پشیمانی چه سود آخر چو در اول خطا کردی؟» . «عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی – حافظ» . «نه سیر بخور نه کُندر بسوزان»

۴۴ چو، به گشتی طبیب از خود میازار (چراغ از بهر تاریکی نگه دار) سعدی.

مصراع دوم به گونه ی ( که بیماری توان بودن به یک بار) نیز دیده شده است.

۴۵ دلیل روی تو، هم روی توست سعدی را (چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ).

۴۶ ز روی دوست دل دشمنان چه دریابند؟ – (چراغ مرده کجا؟ شمع آفتاب کجا؟) حافظ.

مراد از شمع آفتاب، اضافه ی تشبیهی نیست، بلکه چراغدان (مشعل، torch) و فروزینه و اخگر آفتاب است وگرنه شمع بهنجار (معمولی) از نگرش نورانی بودن با آفتاب برازندگی ندارد. ظهیر فاریابی نیز ترکیب «شمع آفتاب» را به کار برده است: «چو بخت در رخ تو شکرخنده زد چو صبح – شده تیره رخ ز غصّه آن شمع آفتاب»

۴۷ ای گدایان خرابات، خدا یار شماست (چشم اِنعام ندارید ز اَنعامی چند؟)- حافظ.

اِنعام، بخشش بزرگتران به کوچکتران و اَنعام، چارپایان است و ششمین سوره از قرآن کریم.

۴۸ نظام بی نظام ار کافرم خواند (چراغ کفر را نبود فروغی) – ؟.

۴۹ (چشم برداشتن از روی عزیزان صعب است) ورنه بیرون شدن از مُلک جهان این همه نیست یوسف جویباری.

۵۰ (چشم بینا بهتر از سیصد عصا) چشم بشناسد گُهر را از حصا (سنگ ریزه) مولوی.

به راستی اینکه انسان چشم بینایی و حقیقت بینی داشته باشد خیلی باارزش تر است تا سیصد عصا.

۵۱ چشم رضا بپوشد هر عیب را که دید (چشم حسد پدید کند عیبِ ناپدید) سعدی.

همانندی ها:  «چشم دشمن همه عیب بیند» (کیمیای سعادت) هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است (سعدی) . «چشم بداندیش که برکنده باد – عیب نماید هنرش در نظر – سعدی»

۵۲ شوخی نرگس نگر که پیش تو نشکفت (چشم دریده، ادب نگه ندارد) حافظ.

گل نرگس در ادبیات دلدادگی کنایه از چشم دلدار است که در اینجا گستاخی نموده و در برابر چشم دلداده دست به خودنمایی زده است. گستاخی نرگس را نگاه کن که در برابر تو یارای شکفتن پیدا کرده است. شگفتا که چه بی آزرم است که در پیشگاه تو، ادب را پاس نمی دارد.

همانندی:  هر که را شرم از او کند دوری بدرد پرده های مستوری (پاکدامنی) – اوحدی.

۵۳ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند (چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند) حافظ.

همانندی ها:  «دنیا دایم بر یک مدار نیست»  * «شهر ما دایم پر از شکر بود – شکر ارزان است ارزانتر شود – مولوی» * «آنچه دیدی برقرار خود نماند – وآنچه بینی هم نماند برقرار – سعدی» * «روزهای سپید است در شبان سیاه – سعدی» * «از پی هر شبی بود روزی – مکتبی» * «غبار غم برود، حال به شود – حافظ» * «بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر – بار دگر روزگار جون شکر آید – حافظ» * «هم روز شود این شب هم باز شود این در – دلبر نه چنین ماند؛ دلدار شود روزی»

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *