( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیستم

«این نوشتار را به بانو زینب یوسفی که بر تارک چامه سرایان سپید دیارمان می درخشد پیشکش می دارم »

۱ توسنی کردم، ندانستم همی ؛  (کز «از» کشیدن سخت تر گردد کمند)- رابعه ی بنت کعب

شکارچی، گره کمند را به گونه ای می زند تا هنگامی که بر گرداگرد شکار چنبره می شود با کشیدن آن ؛ چنبر تنگ تر می شود و شکار گرفتار می گردد. (توسنی کنایه از سرکشی و سرپیچی است.) چامه سرای می خواهد بگوید که من در برابر شیدایی، چون اسب؛ سرکشی و پایداری نمودم ؛ ناآگاه از این که کسی که در بند کمند شیدایی است، اگر کمند را بکشد، کمند تنگ تر می شود و او بیشتر گرفتار می گردد. بیت بالا از نخستین بانوی چامه سرای پارسی (رابعه ی بلخی) است که چون ماه شب چهارده (بدر) بر تارک نیمه ی نخست سده چهارم می درخشد. شوربختانه به انگیزه نابود شدن چامه های این چامه سرا به دست برادرش (حارث) و به بیانی که به گونه کوتاه خواهد آمد بیش از چند غزل و یکی دو تا چارپاره از وی به یادگار نمانده است. اما همین اندک نیز پنجره ی گشاده ای است که جهان دیگری به روی خواننده می نمایاند. رابعه؛ دخت کعب قُزداری از تازیان کوچنده به سرزمین خراسان و فرمانروای بلخ بوده است؛ بدین گونه، رابعه از بزرگ زادگان بلخ است که به کمند شیدایی «بکتاش» ؛ برده و زرخرید برادرش (حارث) گرفتار می شود و این شیدایی نافرجام و اندوهناک پایان را به یغما می برد. (چنان بردند صبر از دل؛ که ترکان خوان یغما را !)

رابعه برای بکتاش چامه می سراییده تا اینکه تشت مسین پیوستگ پنهانی شیدایی و دلدادگی از پشت بام عرش به فرش زمین می افتد و حارث به اندیشه زدایش و ستردن فیزیکی خواهر می افتد چرا که رابعه ناسازگار با گوهرگی و تبارمندی (اصالت) و بزرگ زادگی دل به برده برادر سپرده و دلباخته او گردیده و پیوستگ های پنهانی داشته اند. رابعه در گرمابه داغ رگ زنی و کشتانده ! می شود. او در واپسین دم های زندگی غزل های شیدایی را بر دیوار های بخار گرفته گرمابه می نویسد تا پا بیرون گذاشتن پای خود از تبارمندی و نژادگی را تاوان دهد که این رخداد ما را به یاد امیرکبیر و رگ زدنش در گرمابه فین کاشان می اندازد که «روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد  ؛  چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد – قائم مقام»

گفته شده است که بکتاش که از مرگ نوداد و رویداد غم انگیز آگاه می شود با از پای درآوردن حارث، با خنجری سینه خویش را می شکافد و با جانانه خود به سرای جاودانگ می شتابد. این رخداد نشان می دهد که جانانگان راستین؛ وفادار و بی نیرنگ بوده اند . (سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت ؛ آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت – حافظ). اکنون جای این پرسش مانده است که آیا دوست داشتن و شیدایی گناه است؟ آیا دلدادگی، مرز جغرافیایی و آیین می شناسد؟

۲ خویشتن را در خطر مفکن به امید بهی (کز «از» کنار چشمه ناید ابد سالم سبو) فخرالدین اسعد گرگانی

۳ معیوب ؛ همه عیب کسان می نگرد (از کوزه همان برون تراود که در اوست)

هر کس که بدی و کمبودی داشته باشد در پی ایراد گرفتن از دیگران است تا کمبود خود را لاپوشانی کند. واژگونه ؛ نیک سرشتان، بدی دیگران را به دیده نیکی می نگرند. مصرع دوم بیت بالا که از سوی شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته شده به گونه ارسال المثل (آوردن مَثَل بنام و یا سخن خردمندانه در چامه که به گونه زبانزد در آید) مصرع دوم بیت بالا از سوی بابا افضل و ابوالکلام نیز آورده شده است:

« گر دایر کوزه ز گوهر سازند – از کوزه همان برون تراود که در اوست » – بابا افضل

و « از مردم بد غیر بدی چشم مدار – از کوزه همان برون تراود که در اوست » – ابوالکلام

۴ زاهد از «طور» (کوه سینا) عشق بی خبر است (از گدا رسم سروری مطلب) فیضی

۵ حلوا حلوا اگر بگویی صد سال (از گفتن حلوا نشود شیرین کام) ابوالمجد لسان

۶ از هیبت نام تو همی زود گریزند (کز گفتن لاحول گریزند شیاطین) امیر معزی

لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم (نیست نیرو و توانی مگر پروردگار بزرگ) گزاره ای که هنگام بیم، شگفتی، گریز یا لغزشی که گاه پس از سجده رخ می دهد. (مگو انده خویش با دشمنان – که لا حول گویند شادی کنان – سعدی)

۷ روی بسیار خوار بی نور است (از گلوبنده (پرخور) ؛ خواجگی دور است) سنایی.

همانندی: شکم پرست، خداپرست نمی شود.

۸ ای کلیم (همزبان) دل ز طور (کوه سینا) پا بیرون منه (از گلیم خویش، پا یبرون نمی باید نهاد) شمس مغربی

زبانزد «پا را اندازه گلیمت دراز کن» را به انوشیروان وابسته کرده اند که در چامه چامه سرایان بسیار آمده و نمود ویژه ای به چامه های آنان داده است. همانندی ها در این زمینه به گونه های زیر است :

«مجوی آنچت آرد سرانجام بیم – مکِش پای ز اندازه بیش از گلیم ! – سعدی»

«مکن ترکتازی ! بکن ترک آز – به قدر گلیمت بکن پا دراز»

«زین سرزنش که کرد تو را دوست حافظا – بیش از گلیم مگر پا کشیده ای ؟! »

«بدان خود را میان انجمن جای – مکش بیش گلیم خویشتن پای – ناصرخسرو»

«سر آور از گلیمت ای کلیم – پس فرو کن پای بر قدر گلیم – عطار»

«از آن رو سرو باشد تازه و تر – که پا از مرز خود ننهد فراتر – سلمان ساوجی»

«به دست خود سزای خویش دیدم – که پا پیش از گلیم خود کشیدم – اوحدی مراغه ای»

«تو که باشی که در آن کار عظیم – یک نفس بیرون کنی پا از گلیم؟ – عطار نیشابوری»

«بدو گفت ای مرا، در خود نهاده   ؛   قدم از حد خود بیرون نهاده – عطار»

«مجو بالاتر از دوران خود جای – مکش بیش از گلیم خویشتن پای – نظامی»

«حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن – پا از گلیم چرا بیشتر کشیم ؟ – حافظ»

«من شدم ساعتی به استقبال – پای کردم برون ز حد گلیم – ناصرخسرو»

«دل چون به فکر زلف تو افتاد گفتمش – پا از گلیم خویش نباید دراز کرد ! – آتش اصفهانی»

«دگر به کار کسی نیاید گلیم کوته ما – اگر که پای از این بیشتر دراز کنیم – پروین اعتصامی»

«تا کسی پا از گلیم خویش نگذارد برون – از میان کی می رود حق و حقوق دیگری؟ – صابر اصفهانی»

«آهسته پا به بستر نازش گذاشتم – عقلم به گفت پا ز گلیمت برون میار – عارف قزوینی»

۹ دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند (از گوشه بامی که پریدیم ؛ پریدیم) وحشی بافقی

همانندی: چو وحشی مرغ از قید قفس جست – دگر نتوان به دستان پای او بست – جامی.

۱۰ – «مار» است این جهان و جهانجوی مارگیر (از مارگیر، مار برآرد همی (شبی) دمار (هلاک) ) وحشی بافقی

همانندی: مارگیر را در آخر مار کُشد – مرگ مارگیر، آخر به دست مار است.

کشته گردد مارگیر ، آخر به نیش مار – به زخم مار بود هم زیان مار افسای (افسونگر) – عنصری

۱۱ (از مردم بد اصل نخیزد هنر نیک) کافور نخیزد ز درختان سپیدار منوچهری دامغانی.

همانندی ها : «از جهنم باد خنک نمی وزد» . از بدان جز بد نیاید در وجود (گلشن آزادی) . «آب حیات از دم افعی مجوی» . «مَطِلب بوی نافه از مردار» (مکتبی شیرازی) . «از هیزم تر دود بیرون می آید نه نور» . «درخت مُقُل (سقّز) نه خرما دهد نه شفتالو» (سعدی) . «بد ز بدگوهران پدید آید» (عنصری) . هرگز از شاخ بید، بر نخوری (سعدی) . «نیارد شاخ بد، جز تخم بد بار» (اسعد گرگانی) . «هرگز از کاشانه کرکس همایی (مرغ سعادت) بر نخاست» (خاقانی) . از آشیان غراب (کلاغ سیاه) طاووس نپرد. «خرزهره رطب بار نیارد» . عود ناید ز چوب اراک =(درختی که از چوب آن مسواک تهیه می شده است) (انوری) . «تو از تیرگی روشنایی مجوی» (فردوسی) . «ز بد گوهران بد نباشد عجب» (فردوسی)

۱۲ با مردم نا اهل مبادا صحبت (از مرگ بتر صحبت نااهل بود) خواجه عبدالله انصاری.

۱۳ نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است (که از مصاحب ناجنس احتراز کنید) حافظ

نخستین پند و اندرز پیر همدم این سخن است که از هم نشینی و هم دمی با بدسرشتان و بدکرداران پرهیر کنیم. (نخست موعظه ی پیر می فروش این است – که از مصاحب ناجنس احتراز کنید) و یا «روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم (دردناک) . که همانندی آن (ز هم صحبت بد؛ جدایی جدایی)

حافظ ؛ در این بیت، ما را به پاسبانی از اندیشه و کردار و گفتار پاک فرا می خواند و به همین انگیزه پرهیز از همنشین بد برای نگهبانی و نگهداری از تندرستی تن و جان را بایسته می داند. مولانا در داستانی از مثنوی بیان می کند که اگر انسان پیوسته با زشت خویی و پلشتی روزگار بگذراند این زشت خویی جزو سرشت و خوی او خواهد شد. پوست پیرایی (دباغ = چرم گیر) که بر پایه نیاز پیشه ای پیوسته با «پشک» و سرگین و پلیدی و بوهای بد در برخورد بوده و ان چنان به این آلودگی ها خو می گیرد تا یک روز که گذارش به بازار خوشبویه (عطر) فروشان می افتد از بوی خوشبویه ها سرگیجه می گیرد و بی هوش می شود. نفس و روان آدمی نیز همین گونه است و از دنیای پیرامون خود خوپذیر می شود – چه خوی نیک و چه خوی بد.

۱۴ (از محقّق تا مقلّد فرق هاست) کاین چو داوود است و آن دیگر صداست مولوی.

انسان پیروی کننده (مقلد) با انسان پژوهنده ناسانی های ریشه ای دارد. اوای پیروی کننده چون بازتاب است (این جهان کوه است و فعل ما ندا – سوی ما آید نداها را صَدا) که صَدا (سدا) همان برگشت آوا از کوه یا گنبد است و این در حالی است که آوای پژوهشگران چون اوای دل نشین داوود است. سرچشمه ی گفتار پژوهنده از سویدای دل و آبشخور سخنان پیروکننده همان چیزی است که از روزگاران کهن آموخته است. برای نمونه چارپایی بر سر چاه آب می کشد اما ناله از چرخ چاه به گوش می رسد. باری گاری و گردونه (ارابه / عرابه) را چارپای زبان بسته می کشد ولی گردونه ناله سر می دهد.پژوهنده کسی است که در سیرت پیش رفته و پیروی کننده کسی است که تنها سخنانی در این زمینه می گوید و کرشمه مردان راه راست را در می آورد. پژوهندگان مانند داوود (ع) بن مایه اوای خوشند و پیروی کنندگان بسان پژواک آوا در کوهستان و گنبدند. سرچشمه سخنان پژوهندگان از روی پاکدلی، جوش و خروش است اما پیروی کنندگان جز بسامد آرش های (معانی) بلند توده ها جوش و خروشی ندارد. مولانا بر آن است که بگوید فریب سخنان اندوه بار پیروی کنندگان را نباید خورد.

۱۵ نیکی و بدی در گُهر مرد سرشته است (از نامه نخوانند بجز آنکه نوشته است)

۱۶ (از نفس بدان، چشم نکویی نتوان داشت) هرگز ندهد نفع عسل زهر هلاهل سلمان ساوجی

نگرش از زهر هلاهل، زهر کشنده (شوکران) است.

همانندی ها: حرامزاده مسجد نمی سازد – از بدنهاد توقع نیکی مدارید.

۱۷ با فرومایگان روزگار مبر (از نی بوریا شکر نخوری) سعدی ، یا (هرگز از شاخ بید، بر، نخوری)

۱۸ (از هرچه بگذری «میرود» سخن دوست خوش تر است) پیغام آشنا سخن روح پرور است سعدی

همانندی ها: بازگو از نجد و یاران نجد (شیخ بهایی) یاد یاران یار را میمون (مولوی) هزار شربت شیرین و میوه ی مشموم (بوییدنی)

۱۹ خنجر به غیر می کشی و می کُشی مرا (از هر طرف که شوی رنجه، کشتنی منم ؟؟)

۲۰ (از هر کسی سلوک (سازش) به نوعی است محترم) از شیر حمله خوش بود و از غزال رم؟

۲۱ (از هر که دهد پند، شنودن باید) با هر که بود رفیق نمودن باید . ابوالفرج رونی. (نمودن همان نمایاندن و نشان دادن است)

۲۲ (از هیچ دلی نیست که راهی به خدا نیست) زنهار میازار به خود هیچ دلی را وصال شیرازی

۲۳ (از یکی گل کجا بهار آید؟) لیک از یک نفر چه کار آید؟ – محمدحسین شهریار.

۲۴ جسم فربه مکن به لقمه ی خویش (اسب فربه شود سرکش) سنایی

همانندی: سگ که سیر شد سرکش می شود.

۲۵ بشنو این نکته را که بی غرض است (اشتها نیست؛ بلکه این مرض است) شیخ بهایی

همانندی: کاه از تو نیست ؛ کاهدان که از تو است؟ و یا کمتر کی ، نترکی!

۲۶ اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است (اشک کباب ، مایه ی طغیان آتش است) صائب

این «فرد» با اندک دگرگونی از یک غزل بیدل (ابوالمعالی) است.

همانندی:  چرم نرم را موریانه می خورد !

۲۷ (اصل بد در خطا، خطا نکند) بد گهر با کسی وفا  نکند نظامی

همانندی ها:  «خوش اصل خطا نکند و بد اصل وفا نکند» و « از مار نزاید جز ماربچه »

۲۸ جز مرگ کسی در پی آبادی من نیست (افتادن دیوار کهن؛ نو شدن اوست) حکیم کاشی

۲۹ آموختن توان ز یکی خوش صدا ادب (افروختن توان ز یکی شمع، صد هزار) قطران تبریزی

۳۰ – «طالب!» گله ی اهل وفا ، مختصر اولی` است (افسانه چو از حد گذرد دردسر آرد) طالب آملی.

Taleb, complaint of the deaceased one’s is better if summarized (as) , The legends will cause trouble if exaggerated too much

۳۱ در محفل خود راه مده همچو منی را (کافسرده دل، افسرده کند انجمنی را)

چامه سرای این بیت روشن نیست. به بندار رازی، قائم مقام، مولانا و مخلص خان هندوستانی و بیشتر به وثوق الدوله نسبت داده شده است.

همانندی: یک نوگل پژمرده بسوزد چمنی را . . .   . همدمی مرده دهد مردگی – صحبت افسرده دل، دل افسردگی (جامی) . تا نیابد غم و نماهد عمر – روی غمگین و روی مرده مبین – پریشان دل،پریشان می کند هم صحبت خود را (میرزا باقر اصفهانی)

۳۲ آتش نفسان قیمت میخانه شناسند (افسرده دلان را به خرابات چه کار است؟) ناصر (عمق) بخارایی.

۳۳ سنبل اسیر زلف تو را دام وحشت است (افعی گزیده می رمد از شکل ریسمان) سلیم . و مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد.

۳۴ با گرسنگی قوت پرهیز نماند (افلاس ؛ عنان از کف تقوی برباید) سعدی

همانندی ها: «شکم گرسنه پند نمی پذیرد» ، «فقیر در جهنم نشسته است» ، «غم فرزند و نان و جامه و قوت (نوبت غذایی) بازدارد ز سیر در ملکوت – سعدی» ، «گرگ گرسنه چو گوشت یافت نپرسد – کاین شتر صالح است یا خر دجال  سعدی» . پیغمبر اسلام فرموده است: «تنگدستی به ناسپاسی و بی ایمانی نزدیک است (کادالفقر ان یکن کفرا) » و تنگدستی انگیزه روسیاهی در هر دو گیتی است.

علی (ع) : «تنگدستی و نداری انگیزه کاستی در دین و سرشکستگی خرد و پیدایش کینه و دشمنی است.» افلاس = تنگدستی ، عنان = لگام اسب و شتر و ایما است به وارسی. خردجال= خری که در زمان پیدایش دارنده اش، توده ها پشکل و سرگین آن را نقل و نبات پندارند. «شتر صالح» : شتری که به «صالح» پیمبر وابستگی داشته و پروردگار آن را انگیزه ای بر پیامبری او دانسته و توده ها را از آزار این بار شتر داشته ولی روزی کافران در پناهگاه صالح نشستند و چون از آبشخور باز آمد نخست پی (رگ) شتر را زدند و سپس با نیزه اش کشتند.

۳۵ بگفتا هیچ ؛ دل پرپیچ دارم (اگر این خر بیفتد هیچ دارم) عطار.

داستان بدین گونه است که :

« مگر می رفت استاد مهینه (بزرگ)   –    خری می برد بارش آبگینه (شیشه)

یکی گفتش که بس آهسته کاری      –     بدین آهستگی بر خر چه داری؟

بگفتا

—————————————————————————————————————————————————————————————-

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و یکم

این نوشتار را به جناب دکتر مهدی صابری و بانو دکتر شیدا عظیمی پیشکش می دارم و برای همه رفتگان آنان آرزوی آمرزش حق !

( بر نوشتی بر مصاریع گمشده رایج ) بخش بیست و یکم

این نوشتار را به جناب دکتر مهدی صابری و بانو دکتر شیدا عظیمی پیشکش می دارم و برای همه رفتگان آنان آرزوی آمرزش حق !

۱ خویشتن را در خطر مفکن به امید بهی (از (کز) کنار چشمه ناید تا ابد سالم سبو) اسعدگرگانی

همانندی ها : نباید که ما را شود کار سست – سبو ناید از آب ، سالم درست – نظامی

آن نمی دانست عقل پای سست – که سبو دایم ز جو ، ناید درست – مولوی

که نخواهد همیشه باز آید – به سلامت ز چشمه سار ، سبو – ابن یمین.

و : «سبو همیشه از آب، سالم بر نیاید» (قابوسنامه) – «دلو (دول) همیشه از چاه، سالم بر نیاید» . «سبو به راه آب می شکند»

۲ (اگر بد کنی جز بدی ندروی) شبی در جهان شادمان نغنوی فردوسی

گاهی یک چامه زیبا با انگیزش سهش های درونی کسان می تواند کارایی بیشتری از فرنایش (استدلال) و خردورز (منطق) بر بیننده و شنونده (مخاطب) داشته باشد. نگرش به فرهنگ نیکوکاری از دیرباز در یادمان و یادآوری بزرگان، چامه های کهن و فرهنگ پارسی به چشم می خورد. حافظ؛ سعدی، فردوسی و دیگر سرایندگان همواره در سروده های خود، همگان را به گسترش گونه (نوع) دوستی، فرهنگ نیکوکاری و نیک  اندیشی و دستگیری از نیازمندان فرا خوانده اند که بی گمان نگرش به آنها می تواند در گسترش ویژگی های بالا بسی کارا باشد. برای نمونه می توان به بیت بالا و دو بیت دیگر فردوسی نمارشی داشت : «نباشد همی نیک و بد پایدار – همان به که نیکی بود پایدار» و یا «به نیکی بباید تن آراستن – که نیکی نشاید ز کس خواستن» و یا «مَبین ز خلق که این یار، و آن ز اغیار است – به کِشت عارف و عامی، چو ابر نیسان (بهار) باش» این بیت را برخی از صفی علیشاه و برخی نیز از حافظ دانسته اند اما در حافظ دکتر خانلری و علامه قزوینی دیده نشده است. به هر روی چنین پیداست که اندیشه ناانسانی جداسازی یکان همبود به «خودی» و «غیرخودی» تازگی نداشته است ! و یا «حافظ! نهاد نیک تو کامت برآورد – جان ها فدای مردم نیکو نهاد باد» . خداوند در نشانه ۸۴ سوره الاسراء فرموده است : «اگر نیکی کنید به خود نیکی کرده اید و اگر بدی کنید به خود بدی کرده اید» و به گونه ای: «هرچه کنی به خود کنی ؛ گر همه خوب و بد کنی». هر تکانه (ضربه) ای که انسان به دیگران می زند؛ به راستی بر پیکر خویشتن زده است و هر نیرورسانی و پیشکاری (خدمتی) که به دیگری می کند به راستی بر پایه هنجار بازتاب و یا پژواک به خودش پیشکاری کرده است.

۳ (اگر بد کنی چشم نیکی مدار) که هرگز نیارد «گِز» انگور بار سعدی

رطب ناورد چوب خرزهره بار  –  چو تخم افکنی ؛ بر همان چشم دار.

نپندارم ای در خزان کشته «جو» – که گندم ستانی به وقت درو !

درخت «زقوم» ار به جان پروری – مپندار هرگز کز او بَر خوری.

(درخت زقوم، درخت تلخ و سمّی در جهنم است) و نیز سعدی فرموده است:

«درون فروماندگان شاد کن – ز روز فرومایگی یاد کن»

همانندی :  « از مکافات عمل غافل مشو  –  گندم از گندم بروید ، جو ز جو »

۴ تو حلوا کرده ای پنهان مگس ها جمله سرگردان (اگر جوش مگس خواهی به صحرا آر حلوا را) مغربی.

«مغربی» سراینده ای «استهبانی» که «مذهبش وحدت وجود و مشربش لذت شهود است در همه ی گفتارش بجز همین یک معنی نتوان یافت. ترجیعات و غزلیاتش همه مشحون به حقایق توحیدی – برگرفته از کتاب مجمع الفصحای رضاقلی خان» . سعدی نیز در همین مایه چنین سروده است: « تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم کش – مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی »

۵ تو را حال پریشان ما چه غم دارد؟ – (اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟) سعدی.                            صبا ، باد برین است.

همانندی ها : قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه – به کفر یا به شکایت برآید از دهنی . فرشته ای که وکیل است بر «خزاین باد» – چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی؟ (سعدی) که نمارشی است به حدیث نبوی و برگردان آن چنین است : «قلم به آنچه بودنی است یا به آنچه تو با آن دیدار میکنی خشک شده است» یعنی آنچه که بر خامه سرنوشت رفته دگرگون ناپذیر است. مولوی گفته است : «من همی گویم برو جف القلم – زین قلم بس سرنگون گردد عَلَم» (که «جَف» به معنای خشکی است) و مردن چراغ ، همان خاموش شدن چراغ است. سعدی در جای دیگری دارد : «اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد – وگر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب ؟» در گذشته باور بر این بوده که در شب مهتابی بافت و پوست کتان از هم گسیخته شده و باد دانه های کتان را پراکنده می سازد و از آن بهره های گوناگون برده نمی شود. سعدی می خواهد بگوید که اگر چراغ زندگی به وسیله ی باد «مرگ» خاموش شود و یا شبی تمام دانه های کتان کشتزار به وسیله باد پراکنده گردد ، نه باد را از این جنایت اندوهی و نه ماه را که از بالا تماشاگر است غمی ! و بر دامان بالانشینان گردی ! و در پایان ؛ «کمالی» سروده است که «شمع از سوزش پروانه چه سودا دارد ؟»

۶ خدای تخم حسود از جهان براندازد (اگر حسود نباشد جهان گلستان است) سعدی

به راستی که «خدای ، نسل حسود از جهان براندازد» . رشک؛ یکی از گزندهای بزرگ باوری به شمار می آید. چنانچه به این فروزه به دستآویز خرد و باور کیشی لگام زده نشود از نگرش فردی، همبودین و مادی؛ یادمان های بسیار زیانباری از خود به بار خواهد آورد. کمتر فروزه ای از فروزه های فرومایگی است که این همه پیامدهای زیانبارانه در بر داشته باشد. نشانه های رشک ورز چند چیز است: از پیروزی ها و پیشرفت های دیگران ناآسوده و اندوهگین می شود و گاه از این گام نیز پا فراتر نهاده زبان به زشت یادی و بدگویی می گشاید و از آن فراتر این فروزه را به کین توزی و کارشکنی می کشاند. تا آن درجه که نمی تواند فرد رشک آور را ببیند و یا اینکه سخنی از او بشنود که گفته اند «حسود نیاسود !»

سعدی فرموده است : «توانم آنکه نیازارم اندرون کسی – حسود را چه کنم کاو ز خود به رنج در است؟ . بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی است – که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست.» . در مورد کسان رشکوند و چشم تنگ نوشتارها و گفتارها بسیار زیاد است که در این ناچیز نمی گنجد . به گفته «میر ظهیر الدین مرعشی» : «حسد آنجا که آتش افروزد – خرمن عقل و عافیت سوزد» و نیز حافظ : «حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ – قبول خاطر و لطف سخن خداداد است.»

۷ به دریا در منافع بی شمار است (اگر خواهی سلامت بر کنار است) سعدی.

در بیت بالا، سلامت (بی گزندی) ، کُنشگیر است برای کنش «خواهی» چنانچه بخواهیم از بهره مندی های رهسپاری به دریا چشم پوشی و خواهان بی گزندی خود باشیم باید بر کران و کنار خشکی (ساحل) بود.

۸ (اگر دردم یکی بودی چه بودی) اگر غم اندکی بودی چه بودی؟ – باباطاهر عریان.

۹ همه مهری ز نادیدن بکاهد (اگر دیده نبیند؛ دل نخواهد) اسعد گرگانی.

۱۰ اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش (حریف خانه و گرمابه و گلستان باش) حافظ.

چنانچه همدل دلسوزی باشیم باید در سامه های (شرایط) گوناگون به پیمان خود پای بند و غمخوار باشیم.

۱۱ نگهدار (نگهبان) سرت گشته است اسرار (اگر سَر بایدت سِّر را نگهدار) ناصرخسرو.

همانندی ها : «خواهی که سَر به جای بود ؛ سِر نگاهدار» و یا «مرد، سَر می دهد؛ سِر نمی دهد» . «زبان دربسته بهتر؛ سِر نهفته – نماند سَر؛ چو شد اسرار گفته» ناصرخسرو.

بزرگان؛ سخنان بسیاری در زمینه رازداری گفته اند که به نمونه ای از آنها هرچند کم می توان نگرشی داشت؛ به گونه ای اندک از بسیار.

الف پایداری ، در پایان نگری و پایان نگری در پایداری چاره اندیشی و پایداری چاره اندیشی در نگاهداری راز است. کسی که راز خود را پنهان می کند کلید پیروزی را در دست دارد. رازهای خود را به دیگران مگوی ، زیرا سینه ای که در نگهداشت راز خود به ستوه آید نباید از شکیبایی بیگانگان چشمداشت سپرده داری داشته باشد و کسی که نتواند راز خود را بپوشاند از نهفتن راز دیگران ناتوان است. (گزیده ای از سخنان حضرت امیر (ع) )

ب برای اینکه بتوانید بدون دلواپسی و پریشانی پندار زندگی کنید راز خود را از پرده بیرون نیندازید و پرده پنهان کسی را پاره نکنید. حضرت محمد (ص)

پ راز زمان دوستی را در زمان دشمنی ابراز نمودن دور از دلاوری، مردانگی و فراخوی رادمردی است. حضرت امام باقر (ع)

ت فاش نساختن رازهای دیگران فرنود رادی و بلندی همت است (سقراط) و توانمندترین پایه سازه ی وداد؛ پنهان کاری رازهای یاران است (بزرگمهر) هرچیز را که نگهبان بیشتر شود استوارتر گردد ؛ مگر راز که هر چه نگهدار آن زیادتر باشد پیداتر گردد (افلاطون)

ث رازی که داری با دوست در میان منه ؛ چه دانی که وقتی دشمن تو گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان؛ باشد که وقتی دوست گردد ! رازی که پنهان خواهی، با کسی در میان منه، هرچند که دوست بی ریا باشد که مر آن دوست را دوستان بی ریا باشد. خاموشی به که ضمیر دل خویش، به کسی گفتن و گفتن که مگوی – ای سلیم آب ز سرچشمه ببند – که چو پر شد نتوان بستن جوی. – سعدی.

به دوست گر چه عزیز است راز دل مگشای – که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز – سعدی.

ج چگونه باور کنیم که دیگری راز ما را نگهداری خواهد کرد ؛ آنگاه که خودمان از نگهداری آن ناتوان بوده ایم ؟ (ارشفو کولد)

چ نگذار دست چپت بفهمد که دست راستت چه می کند. (زبانزد یونانی) و بالاترین زرنگی ها، پنهان کردن زرنگی است و چنانچه رازهای خود را به زن لال هم بسپاری فاش می شود. (زبانزد انگلیسی). پُرگو ، تنها رازی را که نمی داند، نگهداری خواهد کرد. (زبانزد آفریقایی) . هیچ چیز از رازهایی که نباید فاش شود سنگین تر نیست. (زبانزد فرانسوی)

ح یکبار پشیمان نشدم که چرا نگفتم. ولی بارها پشیمان شدم که چرا گفتم ؟

هر سخن که از زندان دهان به جست و هر تیری که از قبضه ی (یکای جنگ افزارهای کوچک) کمان پرید ، پوشانیدن آن سخن و باز آوردن آن تیر دست ندهد (کلیله و دمنه) گناه افشا شدن یک راز به گردن کسی است که اولین بار آن را به دیگری سپرده است. (کنگور) کسی که کوچکترین بخش رازی را آشکار کند ، مانده اش در چنگ او نخواهد ماند (ریشتر) رازهای کسان، حال زندانیان را دارند که چون رها شوند چیرگی بر آنها ناشدنی است. (شوپنهاور)

و در پایان انگیزه های افشای راز: پُرگویی ، سست زبانی، دوستی ، نادانی. تندخویی، کین توزی با دارنده راز و ابزارهای پیوستگی همگانی و اینکه هرگاه خواسته باشی تا رازی در میان مردم پخش شودبه زنی بگوی و به او سپارش استوار کن تا به کسی نگوید ! برخی از مردان نیز «ترش پیاله ی سر» بوده اند.(با سپاس از سعید گل محمدی فرهیخته)

۱۲ از این بِه نصیحت نگوید کَسَت (اگر عاقلی یک اشاره بَسَت) سعدی.

به گونه ای دیگر: «در خانه اگر کس است یک حرف بس است» یعنی انسان های خردمند و هوشیار با یک سخن به آرمان می رسند.

A word to the wise is enough /sufficient.

۱۳ برو عاقل مَچَر در چشمه ساران (اگر (که گر) غافل چری غافل خوری تیر) باباطاهر.

۱۴ اگر جنگ آوری کیفر بری تو (اگر کاسه دهی، کوزه خوری تو) اسعد گرگانی.

۱۵ (اگر گویی، نکو گوی ای برادر) که نیکو گوی با نفع است و بی ضَر ناصرخسرو.

ناصرخسرو برای نگهداشتن بندواژه (قافیه) ، «ضَر» را به جای ضرر به کار برده.

۱۶ چو پیر ما شو اندر کفرِ فردی (اگر مردی بده دل را به مردی) محمود شبستری.

بیت بالا برگزیده ای از یک مثنوی و گویا نمادی است در سان های «سیر و سلوک»

۱۷ ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم (الله الله ؛ تو فراموش مکن عهد قدیم) سعدی.

۱۸ دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت (الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود؟) حافظ

معنای بیت: یعنی چشم من فرآورده ی رنج ها و دردهایم را در فراز و فرود بادیه ی عشق (همان خون دل) به گونه اشک خونین به هدر داد . شگفتا چه کسی اندخته بود و چه کسی به تاراج داد ؟ اشک خونین از کلیشه های غزل پارسی است و کنایه از این است که سرشک واله و شیدا از شدت گریستن آغشته به خون شده است. دیده ی خونبار و خونفشان در غزل پارسی بسیار است. (ز دو دیده خون فشانم ز غمم شب جدایی – چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی – عراقی) و یا خود حافظ : (ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است) و یا (اشک خونین من از صبح برآمد چه عجب ؟) واژه (الله الله) برای پرهیز دادن ، برانگیختن و شگفتی به کار می رود. از زمره در جایی که کسی کاری کند و یا سخنی گوید که شایسته و در خور وی نباشد.

۱۹ نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم (الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم)(؟)

البته بیت پیش از آن چنین است : وطن را ترک کردم تا کمی دل، تازه تر گردد – ندانستم که در غربت ، غم دل تازه تر گردد.

همانندی ها :  «یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم» (حافظ)

«جهان شربت هر کس از یخ سرشت – بجز شربت ما که بر یخ نوشت»

«اگر احمدی (حسنی، محمودی، . . .) بخت داشت، پشت عطسه اش چخت داشت» زبانزد عامیانه.

«چخت» عطسه دوم است که پادواژه (متضاد) عطسه (صبر) اول است، و آن شتاب است و به فال نیک گرفته می شود.

«اگر بخت ما بخت بود، اسفناج سر دماغم درخت بود !»

«از بخت بد، زعفران کاشتم، «سرگین» در آمد !»

«اگر از آسمان آشرمه ی کرباسی ببارد، یکیش هم گردن ما نمی افتد»

«آشرمه» زین و برگ و یا بند کفل اسب از چرم و «آشرمه دریده» یعنی بی سرو پا.

۲۰ امید بسته برآمد ولی چه فایده زآنک (امید نیست که عمر گذشته باز آید) سعدی

آهنگ و خواست این بیت چنین است که انسان آرمان ها و آرزوهای زیادی دارد و کوشش می کند که به آنها برسد و سرمایه ی زندگی خود را در این راه هزینه می کند ولی زمانی به آن دست می یابد که زندگی اش سپری شده و دیگر زمان بهره مندی از آن را ندارد.

۲۱ (اندازه نگهدار که اندازه نکوست) هم در خور دشمن است و هم در خور دوست . سعدی

شوربختانه بسیاری از کسان در برخورد با دیگران یا رومی روم هستند یا زنگی زنگ. یا سپید سپیدند یا مشکی مشکی. راه میانه و خاکستری در پیش نمی گیرند. (افراط و تفریط می کنند) یا به عرش اعلایت فرا می برند و یا به فرش اسفلینت (بدترین جای دوزخ) فرو می اندازند. و این در حالی است که بهترین شیوه در گفتار و کردار ، راه میانه روی است. (ظهور نیکویی در اعتدال است – شبستری)

همانندی ها :  «همه کار گیتی به اندازه به – فردوسی» و «ساقی ار باده به اندازه خورد نوشش باد – ورنه اندیشه این کار فراموشش باد – حافظ

—————————————————————————————————————————————————————————————–

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *