قسمت هشتم برنوشتی بر مصاریع گمشده

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصت و یکم

واج گ:

۱- “تَرف (سیاه کشک، قرقوروت) عدو ترش نشود ز آنکه پخت او”

(گاویست نیک شیر؛ و لیکن لگد زن است)-انوری

۲- (جمال در نظر شوق همچنان باقی-گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست-سعدی)

همانندی ها: ۱- “گدا، جون به جونش کنی گداست.”. ۲- “مپندار اگر سفله (فرومایه) قارون شود- که طبع لئیمش دگرگون شود-سعدی”. ۳- “اگر ریگ بیابان دُر شود؛ چشم گدایان پر نشود-سعدی”

۳- “نگهبانی مُلک و دولت بلاست- (گدا پادشاه است و نامش گداست)-سعدی”

همانندی ها: ۱- “آسوه کسی که خر ندارد، از کاه و جووش خبر ندارد”. ۲- “برهنه ایمن است از دزد و طرّار (راهزن)”. ۳- “از دِه ویران که ستاند خراج؟- نظامی” . ۴- “دارنده مباش؛ از بلا رستی”

۴-  تواضع ز گردن فرازان نکوست (گدا اگر تواضع کند، خوی اوست)-سعدی

و یا به گونه ای دیگر: “گدا، گر تواضع کند خوی اوست- ز گردان فرازان تواضع نکوست”

۵- “انا الحق گفتن منصورتاً ویلی (توجیه) نمی خواهد (گدا گم می کند خود را چه دولت
می کند پیدا
)-شهیدی هندی”

۶- (گرانتر ز، هر چیز بار گناه) کز او جان دژم گردد، و دل؛ سیاه- فردوسی

۷- “چو قسمت ازلی، به حضور ما کردند (گر اندکی نه به وفق رضالت خُرد مگیر)- حافظ”

درونمایه این بیت گویای دو دیدگاه حافظ است؛ یکی جبر انگاری و دیگری خشنودی. باور حافظ، به اشعری گری است بدین معنا که همیشه رخدادها از سوی پروردگار است و انسان ها از سوی خود
چاره داری و توانایی ندارد (واژگونه (معتزله) که باورمند به چاره داری انسان هستند.)

۸- در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد (گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی)- حافظ

مصطبه به معنای “سکو” و نیز سکویی است که هماوردان (حریفان) در میخانه ها برآن می نشسته و
مِی گساری می کرده اند و در چامه ها نیز گویای میخانه است.

معنای بیت: شیدایی (عشق) با درد و رنج همراه است. چون بالش زر بفت نداریم به ناچار، خشتی را به نماد بالش بر می گیریم. بالش یا بالش زر گونه ای سکه مغولی برابر با پانصد مثقال است. خشت به معنای شمس زر نیز می باشد (خشت زر). در لت دوم ایهام نازکی نهفته است.

۹- گفت در ره، موسی ام آمد به پیش-(گر به بیند دنبه اندر خواب خویش)-مولوی

همانندی ها: ۱- آدم گرسنه، نان، خواب ببیند. ۲- شتر در خواب بیند پنبه دانه-گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه. ۳- تشنه، در خواب، آب بیند. ۴- آدم لخت کرباس پهنادار خواب می بیند.

۱۰- باده پر خوردن و هشیار نشستن سهل است- (گر،به دولت(قدرت)بررسی مست نگردی مردی!). همانندی: “هستی می آورد مستی!”

۱۱- (گر تو خواهی ور نخواهی بنده ام تا زنده ام)– این سخن کوتاه شد و الله اعلم بالصواب-انوری

۱۲- خوار و دشخوار(دشوار جهان، چون پی هم می گذرد)- (گر تو دشوار نگیری، همه کار آسان است)-اثیر اومانی

۱۳-در کوی نیک نامی،مارا گذر ندادند-(گر تو نمی پسندی،تغییر کن قضا را)-حافظ

دورنمایه این بیت، گویای اندیشه های جبر انگاری (ملامتی) حافظ است.

۱۴-(گرچه خوبی به سوی زشت به خواری منگر)– کاندرین مُلک چو طاووس به کاراست مگس-سنایی

۱۵- (خون کند قی هرکه را زخمی است پنهان در درون- گرد خیزد از زمین، چون خانه ای گردد خراب)-قاآنی

۱۶- مردی نبود فتاده را پای زدن (گر دست فتاده ای بگیری مردی)- پوریای ولی

۱۷- دریا دلیم و همّت ما فارغ از دُر است(گر دست ما تهی است ولی چشم ما پُر است)ولی جلایر؟ نصیرالدین همایون

۱۸-شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست(گر راهزن تو باشی، صد کاروان توان زد)-حافظ

کاروان زدن یعنی یورش به کاروان و تاراج کالاها و دارایی کاروانیان. سعدی گوید:”کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس بردند.”

۱۹- بی زر نتوان رفت به زور از دریا (گر زر داری به زور محتاج نه ای)-سعدی

همانندی ها: ۱- یک جو زر، بهتر از پنجاه من زور. ۲- هرکه را زر در ترازوست زور در بازوست-سعدی. ۳- زور ده مرده نداری، زر یک مرده بیار-سعدی(زر نداری نتوان رفت به زور از دریا، زر ده مرده … یعنی اگر از نگرش زور بازو و ناتوانی، از دریا نتوان گذشت نیرو به اندازه ده زورمند هیچ نیست و سودی نکند. زری که بسنده هزینه یک تن را در رهسپاری دریا کند فراهم آر). ۴- هرکه را زر بیش است حرفش پیش است.

۲۰- دیو دیوانِ تو یا دیو به زندان نشود (گر فرشته بزند راه تو، شیطان تو است)-سنایی

۲۱- حاتم طایی به کَرَم گشت فاش(گر کَرَمت هست، درم گو مباش)-خواجو

۲۲- در کوی تو معروفم و از روی تو محروم (گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده)-سعدی

هرگاه بخواهند در مورد بی گناهی کسی سخن گویند زبانزد لت دوم را به کار می برند. برادران ناتنی یوسف که نسبت به او رشک می بردند، او را در چاه انداخته و به پدر(یعقوب) می گویند او را گرگ دریده و این نیز پیراهن خون آلودش!

یعقوب می گوید: “من هرگز، گرگ هشیارتر از این ندیدم که پسر مرا از میان پیراهن بخورد و پیراهن بر او ندرد!”

۲۳- عقل را گر نقل باید گو چو مردان کسب کن(گر گنه از کور زاید جُرم چون بر کر نهیم؟)- سنایی

گاه خرد (عقل) با، بازگویی(نقل) در رویارویی و بر همکنش با یکدیگر می افتد و گاه گمان و شگفتی آفت این خرد می شود.

۲۴- “من آن گدای سمج (گرانجان) مبرِم (استوار) کنایه نفهمم(گرم برانی از این در، درآیم از در دیگر!؟؟)

گرم تر شد مرد از آن منعش که کرد(گرمتر گردد همی از منع مرد)-مولوی

۲۵- گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست؟ (گر نامه رد کنند گناه رسول چیست؟)-سعدی

۲۶- متاع کفر و دین بی مشتری نیست (گروهی این، گروهی آن پسندند)-سنجر-باباطاهر

همانندی ها: ۱- سلیقه ها گوناگون است. ۲- هرکس را میل به چیزی و خاطر به کسی است(اوحدی).
۳- هرکسی ببندد به آیین دگر دستار را. ۴- یکی وصل و یکی هجران پسندد.

۲۷- جز غم به جهان هیچ نداریم و لیکن (گر هیچ نداریم، غم هیچ نداریم)-خواجو یا شیخ صفی الدین الحلی

۲۸- به جنگ ارچه رفتن ز بهروزی است(گریز به هنگام؛ پیروزی است)-اسدی

۲۹-(گریه بر هر درد بی درمان دواست)- چشم گریان چشمه ی فیض خداست-مولوی

همانندی ها: ۱- گریه آدم را سبک می کند. ۲- هرکجا آب روان؛ سبزه بود. ۳- هرکجا اشک روان؛ رحمت بود- مولوی. ۴- کجا چون دیده ریزد اشک بسیار- گشاده گردد از دل ابر تیمار (پرستاری)- ویس و رامین

۳۰- “عبث (بیهوده) نبسته ام از روی و موی راه نظر-(گَزیده مارم و می ترسم از سیاه و سفید)- وحید قزوینی”

۳۱- هنر بنمای اگر داری؛ نه گوهر(گل از خار است و ابراهیم از آزر)-سعدی

“آزر” (آزر بتگر) نیای مادری حضرت ابراهیم(ع) است.

چنانچه به بیت پیش از این، نیک بنگریم:

“چو کنعان را طبیعت بی هنر بود- پیمبر زادگی قدرش نیفزود”

معنای دو بیت: چون کنعان پسر ناشایست نوح، خود دارای برتری در دانش و هنر نبود، از فرزندی پیامبر بهره ای نبرد تو نیز اگر دارای بینش و پختگی هستی هویدا کن و نژادگی و تبارمندی خود را روی آور دیگران مکن چرا که گل، زاده ی بوته ی خار است و ابراهیم یزدان شناس دست پرورده ی آزر بت پرست! و اما: گوهر اگر در گِل و لای (خلاب) افتد همچنان گرانبهاست. دود و غبار اگر به سپهر سرکشد فرومایه و بی ارزش. آمادگی نا پرورده مایه ی پشتیبانی و پرورش کس نابرازنده تباه. خاکستر از آتش است که خود گوهری است از جهان برین و لیکن چون به سرشت خود هنری ندارد با خاک برابر است و بهای شکر نه از نی است که خود سرشت و ویژگی وی است.

۳۲- منتهای کمال، نقصان است-(گُل بریزد به وقت سیرابی)- سعدی

امیری فیروز کوهی نیز چنین سروده است:

“هر صفت، کان کمال انسان است- چون زحد در گذشت یکسان است”

آب حیوان که جان زنده بود- چون ز سر بگذرد، کشنده بود.

۳۳- جام می ام از بنگ مرصع گردید (گُل بود و به سبزه نیز آراسته شد)-ابراهیم ادهم آرتیمانی

۳۴- گل بی خار میسّر نشود بستان را-(گُل بی خار جهان مردم صاحب هنرند)-سعدی

۳۵- گنج بی رنج ندیدست کسی(گل بی خار نچیدست کسی)-جامی

۳۶- جز وصف پیش رویت، در پشت سر نگویم(رو کن به هرکه خواهی؛ گل پشت و رو ندارد)- محمد حسین شهریار

گفته شده است که شهریار غزل زیبایی برای مه پیکری به نام “پری” ستوده است و “گل پشت و رو ندارد” آن زبانزد شده است.

۳۷- کِشت ناکرده چرا دانه طمع می داری؟ آب ناداده زمین را چه نهالی باشد؟ اگر آن گنج گران
می طلبی رنج ببر (گل مپندار که بی زحمت خاری باشد)- اوحدی

تازی گفته است”لا تُدرک الراحه الا بالتعب”

۳۸- سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت (گِله از دوست به دشمن نه طریق ادب است)-سعدی

۳۹- (گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه)- به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد-حافظ

عراقی نیز چنین سروده است: (گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه- سفید کردن آن نوعی از محالات است)

۴۰- اگر دارم گناه؛ آن دل رحیم است (گناه آدمی رسم قدیم است)- نظامی

۴۱- عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت- (که گناه دگری با تو نخواهند نوشت)-حافظ.

در یکی از نسخه های سرشناس حافظ، لت اول به گونه “من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش” نگاشته شده است. گویا لت دوم برگرفته از آیه شریفه “و لا تزرُ وازرت وِزرَ اُخری-هیچ کس بار گناهان دیگری را بر دوش نخواهد گرفت.”

۴۲- (گناه کردن پنهان به از عبادت فاش)- اگر خدای پرستی هواپرست مباش-سعدی

۴۳-(گنج بی مار و گل بی خار نیست)-شادی بی غم در این بازار نیست-مولوی

۴۴-(گنج خواهی، در طلب رنجی ببر)- خرمنی می بایدت تخمی به کار-سعدی

۴۵-(گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست)-بیچاره در طلب مرگ خویشتن عجول- سعدی

ریگستان اسلامی و گواه امثال

((ریگستان اسلامی و گواه امثال))

پیش کش به جناب پرفسور حیدر عرفان

۱_«یَخْنی»:دست بر دنبه ی بریان زن و یخنی بگذار/ سخن پخته همین است؛نصیحت بشنو!
و: ور کُماج گرم و یخنی داری اندر توشه دان/ گر پیاز کُنده در انبان نباشد؛گو مباش _بسحاق اطعمه

«نُخْری» : (فرزند نخست)
بر او بر دلش هم بدین بُد گران/ که نخری بد آن پاک روشن روان _شمسی

«لِیوه»:(دیوانه، هرزه گو ،هرزه گرد ووو)
بی درد و نا تنگ( نا اهل) و تنگی(گدا) و لیوه اند/ و آن درد کو؟ که خبر، از درد ما شوید _یحیی کاشی

«گِزَر»: گزر و شلغم و چُنْدُر، کلم و ترب و کدو.
تره ها رُسته تر و سیر بسان زنگار.
و: پیوسته هم از کدوی و شلغم از حِکه(خارش، اگزما) پی گزر تراشی؟_ نعمت خان عالی.

«کَلونده»(کَلمنده): میل کلونده که دارد که مبارک بادش/ بخت فیروزه که افتاد ز غیبش به کنار. و:
داروغه هندوانه و سرده(جایگاهی چون کدخدا)خیار سبز/ کلونده شد محصَل(به دست آمده) و بدران(سبزه)گزیر گشت_ بسحاق اطعمه

«قَفا»(پشت، پشت سر) و (با تشدید«ف» در گفتار بندرریگی یعنی پشت گردنی زدن به کسی برای خوار داشت او).
بدی در قفا عیب من کرد و خفت/ بتر زآن قرینی(همنشینی) که آورد و گفت_سعدی

«فَرَنْگ»(اروپای امروزی) : یکی گفتش ای یار شوریده رنگ/ تو هرگز غزا(نبرد با دشمن کیش) کرده ای در فرنگ؟_سعدی

«فَراخ»(گشاد): به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار/ که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار _سعدی

«غَربال»(آرد بیز ،خاک بیز، سرند):
نصیحت همه عالم چو باد در قفس است/ به گوش مردم نادان و آب در غربال. _سعدی

«عَریش»(سایبان، کومه ووو):
در عریش او یکی زایر بیافت/ کاو به هر دو دست خود زنبیل بافت. -مولوی

«ظَلال»(سایه بان): آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی/ آمده مجموع در ظلال محمد(ص)- سعدی

«طاقچه»: طاقچه قدر او طاق سپهر بلند/ باغچه ی بزم او باغ بهشت برین. _سلمان ساوجی

«صحرا»(بیابان، دشت و دمن) و «صحرایی» (در گفتار بندرریگی روستایی است):
بتابید صحرا و هامون و دشت/ تو گفتی که آتش از او درگذشت. _فردوسی

«شال»: زآنکه بشناسند بزازان زیرک روز عرض/اطلس رومی ز شال و ششتری(شوشتری) از بوریا.-سنایی

«شاتور(ساطور): به دشت جانوری خار می خورد غافل/ تو تیز می کنی از بهر قتل او ساطور.-ظهیر فارابی

«زاره»=زاری(در گفتار بندرریگی: عَرعَر خر):
هزار زاره کنم نشنوند زاری من/ به خلوت اندر نزدیک خویش زاره کنم _دقیقی

«رَخت»(تن پوش اثاثه):
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست/ چون رخت آنِ توست به یغما چه حاجت است؟-حافظ

«دَیوث»: چون سبب کردی کشیدی سوی خویش/ مثل آن را، پس تو دیوثی ز پیش.-مولوی

«خابیه»(خمره):
چون جانهاشان برکند، خونشان ز تن بپراکند/ آرَد به فردا افکند در خسروانی خابیه. _منوچهری
(خسروانی خابیه: خمی است که برای شراب خسروانی به کار می رود)

«چول»(خراب، بیابان خمیده، نره):
بار غم بس که بر من فکندی/ پشت من چول گشته چون چوگان.؟؟

«جِنازه»: ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری/ شادی مکن که بر تو همین ماجرا رسد.- سعدی

« تورَه»:تنها من و یک شهر پر از خشم و تو با من/ شیری و یکی دشت پر از روبه و توره.-قطران

«پُف» (آماس، فوت، هُف …):
کاین چراغی را که هست او نور دار/ از پف و دم های دزدان دور دار.- مولوی

«بر»: درون ها تیره شد، باشد که از غیب/ چراغی بر کند خلوت نشینی.- حافظ
(“بر” با فراگویی های گوناگون معناهای گوناگون دارد)

«اُشتر»:اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب/ گر ذوق نیست تو را؛ کج (کژ) طبع جانوری.- سعدی

«آخُره»: تیغ زنان می رسد خسرو انجم ز شرق/ کاو همه شب در رمید ز آخره ی کهکشان.- عزیزالدین شیروانی

با آرزوی سالی پربار.
حسین جواهری
بهار ١٣٩٩

میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)

«سیاستگزاران دوره قاجاریه»

میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)پیوندگر پیمان نامه ۱۹۱۹٫م-بخش اول

“نقش تو در زمانه بماند چنانکه هست- تاریخ حکم آینه دارد هرآینه- وثوق الدوله”

الف- “پیش گفتار”: “چو دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا-سنایی”

شوربختانه؛ در یک صد و پنجاه سال واپسینه میهن ما، شماری صدراعظم، رئیس الوزرا و نخست وزیرانی چون امین السلطان و وثوق الدوله که از دست و دل بازی، هوشی و فرهوشی، سخنوری، چامه سرایی، تراوش چامه ای(رشحات قلمی) و کوشایی بسیاری برخوردار بوده اند. اما، از برابر، مردمی در پهنه ی چرخه نبوده تا در برابر تبه کاری ها و دشمن یاریهای آنان،پرچم برافراشته، چالشگر و بازخواست کننده آنها بوده و گوششان را کف دستشان گذارند و شاید قاآنی نیز براین باور بوده و درد دلی داشته که چنین سروده است: “می خوران را شه اگر خواهد بردار زند- گذر عارف و عامی همه بردار افتد. ور به دژخیم کند حکم که شأن گوش برند- همه گوش است که در کوچه و بازار افتد”

از سویی دیگر، میهن ما در درازنای این چرخه میان چنگال های دو هماورد نیرنگباز چنگ انداز (انگلیس و روس) چون گندم میان دو سنگ آسیا جای داشته اند. دولتمردانی چون آقاخان نوری و دیگران که خواهان جایگاه و دارایی بوده اند تنها راه خیزش، پیشرفت، بالاکشی خود را در بستگی و سرسپردگی به بیگانگان می دانسته اند. می گویند که میرزا ابراهیم معتمد السلطنه (پدر میرزا حسن خان وثوق الدوله) از واهشته (ارثینه) پدر خود (میرزا محمد قوام الدوله آشتیانی) تنها یک قران به او رسید که آنرا نیز پذیرفت اما زمانی که پسرش میرزا حسن خان بدرود زندگی گفت از راه بهره برداری های ناروا از زمره بستن پیمان نامه ۱۹۱۹٫م با انگلیس ها دارایی های بسیاری برای یگانه پسر (علی) و هفت دخترش به جای گذاشت (سیمای احمدشاه قاجار پس از گذشت نیم قرن- دکتر جواد شیخ الاسلام، استاد دانشگاه تهران)

ب-“زادروز و تبار”: میرزا حسن در فروردین ماه ۱۲۵۴ (برابر ۱۲۹۲هـ.ق) در تهران دیده به گیتا
می گشاید. مادرش؛ طاوس خانم، دخت محمد مجدالملک سینکی(و پدر حاج میرزا علی خان
امین الدوله و صدراعظم مظفرالدین شاه) که مستوفی (بازستان مالیات ها) دیوان اعلی بوده است. نیاکان پدری و مادری میرزا حسن وثوق در جایگاه مستوفی گری و وزارت لشکری بوده و خود او نیز چون نیاکانش از فرهوشی بالایی برخوردار بوده است و دایی او (امین السلطان) در شکوفایی درونداشت او بسی کارائی داشته است.

پ-“فراگیری”: میرزا حسن از هفت سالگی به فراگیری فارسی و بنابر رواگ زمان، پیش آغازی دانش های ادبی از “صرف و نحو” گرفته تا معانی بیان (کتاب مطول)، بدیع، عروض و قافیه را در آموزشگاه مروی نزد میرزا محمد ادیب گلپایگانی، فرزانش (حکمت) و یزدان شناسی (الهّیات) را نزد میرزا هاشم رشتی اشکوری آموخت و پیشگاه فرزانه یزدانی میرزا حسن جلوه را دریافت نمود و در همان حال از فراگیری منطق، ریاضیات، تاریخ و جغرافیا نیز ناآگاه نبوده است. هوش و دریافت گوهری و توانش سرشتین او انگیزه ای شد که در آغاز جوانی (هیجده سالگی) در رده استادان شگرد در آمد خود فرهوشی او را نشان می دهد. به گونه ای که او در سال ۱۳۱۳ خورشیدی زمانی که فرنشین فرهنگستان بوده است بسیاری از ادیبان با او در پیوستگ بوده اند. او در چامه “ناصر” تخلص می کرده است و دارای دیوانی با دست نوشته زیبای خود بوده است.(نگاشته علی وثوق):

“ناصر، تو دمی به خود نظر کن-و آنگاه کلام مختصر کن”

“ناصرا ! سنگدلی عادت دیرینه ی اوست- گر تو صاحب نظری، مشت مزن سندان را”

“ناصر” از کوی تو فرهاد صفت سر بکشد- گرچه از سنگ غمت کند شود تیشه ما”

و یا :”چون بد آید هرچه آید بد شود- یک بلا، ده گردد و ده، صد شود.”

“آتش از گرمی فتد، مهر از فروغ- فلسفه، باطل شود منطق دروغ”

“شهری و دیاری که در آن هم قفسی نیست- گر لندن و پاریس بود، جز قفسی نیست”

وثوق الدوله در نگارش نیز دارای شیوه ویژه بوده است. نوشته هایش پر از نرمی ادبی و تیز نگری های زبان فارسی است. زبان های فرانسوی و انگلیسی را با تلاش خود و در رهسپاری های فرانسه و انگلیس به نیکی می دانسته است و از نگرش فرهنگی در زمان وزارت دارایی خود با همه تنگ ناهای مالی شمار زیادی آموزشگاه در تهران و شهرهای ایران برپا کرده است.

ت-“آغاز پیشکاری های دولتی”: میرزا حسن در تیرماه ۱۲۷۱ همراه پدرش نزد ناصرالدین شاه
می رود. دانسته ها و توانش های او در جوانی نگرش و رویکرد شاه را ربایش می کند و در پی آن به سمت بازستان مالیات (مستوفی) همراه پاژنام وثوق الملکی (و سپس در سال ۱۲۷۳ از سوی مظفرالدین شاه به وثوق الدولگی دگرش می یابد.) آذربایجان گمارده و به شمار مستوفیان در می آید و با پدرش که او نیز همین فرنام را داشت به همکاری پرداخت و با دوشیزه مریم دختر آصف الدوله پیمان همسری بست و از وی دارای یک پسر و هفت دختر شد.

ث-“وثوق الدوله و جایگاه نمایندگی و وزارت”:

وثوق الدوله پس از جنبش مشروطه بودش پیوسته ای در سیاست درونی داشت او از آغاز، با فرمانروایی خودکامگی (autocracy) ناهمسو و از آغاز، باور به برپایی فرمانروایی پارلمانی داشت و از سوی برادر خود (احمد قوام) که منشی ویژه مظفرالدین شاه بود و فرمان برپایی مشروطه به دست نوشت زیبای اوست آگاهی های بیشتری از روند جنبش به دست می آورد با این جنبش همراه شد. وثوق الدوله در نخستین چرخه ی نشستگاه (مجلس) از سوی رسته ی بازرگانان تهران، گزینش و به نشستگاه راه یافت و در نخستین گزینش ها به فرنام جانشین نخست فرنشین (نایب رئیس) نشستگاه نخست یعنی “صنیع الدوله” که خود نیز برگزیده بزرگان و نخبگان تهران بود گزینش می شود. و تا پایان چرخه ی یکم نشستگاه شورای ملّی این جایگاه را داشت. وی جدای از این جایگاه فرنشین کمیسیون بودجه و دارایی را نیز یدک
می کشید و در هماهنگی برنامه های بهسازی هنایش داشته است. در چرخه ی خودکامگی کوچک (استبداد صغیر) و بسته شدن نشستگاه نخست، او گوشه گیری برگزیده و بیشتر زمان های خود را به خواندن سپری ساخته و با مشروطه خواهان نیز پیوستگ داشته است. پس از گشایش تهران از سوی رزمندگان و برکناری محمدعلی شاه قاجار از توان یک نشستگاه با آمیزه سی نفره ای از بلندپایگان برای گردش چرخ کشور برپا می شود که وثوق الدوله نیز همبود آن بوده است. پس از برچیده شدن این نشستگاه، برای گرداندن چرخه ی کشور گروه ۲۰ نفره ای به نام گروه رهبران گذرا در ساختمان
شمس العماره کار خود را آغاز می کند که از زمره واکنش های این گروه برونداد فرمان جان ستاندادن آیت الله آقاشیخ فضل الله نوری بوده است. به کوته نوشته، شمار زیادی از ناسازگاران شیخ همزمان با گشایش تهران به “یپرم خان” ارمنی که فرنشین شهربانی همه کشور بوده است گوشزد کرده و هشدار
می دهند که اگر شیخ زنده بماند توانایی و شایش این را دارد که او مردم را در برابر گشایندگان تهران فراخوانده یپرم خان، شیخ را دستگیر و شیخ دادگاهی می شود. دادستان دادگاه “ابراهیم زنجانی” و همبودهای دادگاه کسانی چون:سردار اسعد، حسن خان وثوق الدوله، سپهدار اعظم، سید حسن تقی زاده، جعفرقلی خان بختیاری و چند کس دیگر بوده اند که از سوی همبودهای نشستگاه بلند پایه جنبش به فرنام داوران دادگاه گزیده شده بودند. سرانجام دادگاه رأی به جان ستاندادن شیخ فضل الله می دهد . گاهِ به دار آویختن او، برای پیش گیری از هرگونه جنبش ناگهانی از سوی هواداران آقا شیخ فضل الله و پاد مشروطه خواهان، شمار ۱۵۰۰ ژاندارم (امینه) ارمنی را به میدان توپخانه گسیل داشته و پیرامون میدان توپخانه ماندگار کردند (کتاب زندگی نامه شهید شیخ فضل الله نوری- اداره کل پژوهش های اسلامی رسانه) وثوق الدوله از زمره کسانی است که با محمدعلی شاه گفتگو داشته و برآیند این بوده که محمدعلی شاه با گرفتن حقوق ماهیانه از ایران به روسیه بیرون (تبعید) شود. وثوق الدوله در گزینش های چرخه ی نشستگاه نیز از سوی مردم تهران گزینش می شود. در نهمین نشست این چرخه به این انگیزه که در
کابینه ی سپهدار اعظم به فرنام وزیر دارایی شناسایی می شود.

از نمایندگی نشستگاه کناره گیری می کند. وثوق الدوله از سال ۱۲۸۸ خورشیدی- تا آغازه های پادشاهی رضاشاه،۲۱ بار،وزارت خانه های دارایی (۲ بار)، خارجه(۸بار)، دادگستری(۵ بار)،کشور(۵بار)، معارف(فرهنگ)(۱بار)، را بر دوش خود داشته است. این چرخه های وزارت در زمان صمصام السلطنه بختیاری، میرزا محمدعلی خان علاء السلطنه، محمد ولی خان تنکابنی (سپهدار اعظم) و مستوفی الممالک بوده است.

ج-“وثوق الدوله ی فرماسونر”: واژه ی فرانسوی “فراماسیون” (Frane-mason) و انگلیسی “فری میسن” (Free mason) از دو واژه ی Franc=Free به معنای “آزاد” و Mason به معنای “بنا” ساخته شده و بر روی هم به معنای “بنای آزاد” است اما “فرماسونر” در زبانزد به کسی
می گویند که همبود فرماسونری باشد و آن سازمانی است سیاسی که در سده ی هیجدهم پدید آمده و در بیشتر کشورهای جهان ریشه دوانده است. فرماسونری در ایران از آغاز به فرنام یک سازمان سیاسی به سود انگلستان کار می کند؛ به گونه ای که بیشتر جایگاه های کرامند کشوری با فراماسونرهایی بوده اند که به آنان جایگاه داده می شد. و یا پس از به کار گماری، فراماسونر می شدند. در ایران کرامند ترین ساز و برگ های سیاسی گرداننده ی کشور تا زمان ها همین ساز و برگ های فراماسونی بوده که
خانواده های دارنده جایگاه و دارایی را زیر پوشش خود گرفته تا خواسته های امپراتوری انگلستان را برآورده کنند تا به گونه ای نگذارند تا میرزا ابوالقاسم فرهانی یک سال صدارت کند، اما حاجی میرزا آغاسی چهارده سال صدارت نماید و یا میرزا تقی خان امیرکبیر با آن همه پیشکاری و توانایی ها برکنار و از بین برده می شود و میرزا آغاخان نوری سرسپرده انگلیس به جایش بنشیند. این کنش ها با دست پنهان انگلیس به نام محمدشاه قاجار و پسرش ناصرالدین انجام می گیرد و این دست پنهان همان انجمن ها و فراماسونی روباه نیرنگ باز است! میرزا حسن وثوق الدوله نیز یکی از کسان انجمن فرماسونی در ایران بوده است.

چ-“دو، چرخه ی نخست وزیری وثوق الدوله”: وثوق در چرخه ی نخست، نخست وزیری خود که کشور را ناپایداری فراگرفته بود از سوی احمدشاه گمارده برپایی کابینه خود می شود.

وثوق الدوله در ۷/۶/۱۲۹۵ خورشیدی (برابر ۲۸ اوت ۱۹۱۶م) همبودهای کابینه نخست خود را به نشستگاه
می شناساند:

۱- وثوق الدوله (حسن وثوق) رئیس الوزرا و وزیر امور خارجه.

۲- نصرت الدوله فیروز وزیر کشور

۳- سردار منصور رشتی وزیر دادگستری

۴- مشاور الملک (حسن مشار) وزیر دارایی و سرپرست وزارت بازرگانی

۵- حشمت الدوله (میرزا تقی خان والا تبار)

۶- وزیر جنگ (پدافند امروزی)

۷- ممتاز الملک (مرتضی خان ممتاز) وزیر معارف (فرهنگ)، اوقاف و صنایع مستظرفه (هنرهای زیبا)

۸- قوام الدوله (شکرالله خان) وزیر فواید عامه

۹- امین الملک (دکتر اسماعیل خان بدر) به دستیاری وزارت امور خارجه و عدل الملک (حسین دادگر) به دستیاری وزارت کشور گمارده و شناسایی می شود. از رویدادهای کرامند رسانه ای در این چرخه، پخش دوباره ی روزنامه “ایران” پس از پانزده سال فرویش (تعطیل) بوده است. روزنامه “علیه دولت ایران” که در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه از سوی محمدحسن خان اعتمادالسلطنه وزیر چاپ (انطباعات) بنیاد نهاده شده بود در کودتای محمدعلی شاه به جانبداری از وی برخاست. و با چیرگ آزادیخواهان و برپایی مشروطه دوم به تاریکی فرو نشست در این کابینه به گردانش سید حسین اردبیلی پخش دوباره یافت. زندگی اردبیلی، یک سال پس از پخش “ایران” سپری شد و محمد ملک زاده به نما گردانش روزنامه را به گردن گرفت اما نویسنده و گرداننده بنیادین محمدتقی بهار (ملک الشعرا) بود.

پس از او، میرزا اسماعیل خان یکانی به گردانش ایران برگزیده شد و سرانجام، زین العابدین رهنما (شیخ العراقین زاده) گردانش آنرا به گردن گرفت و تا سال ۱۳۱۴ به گونه روزانه پخش می شد و از پشتوانه بالایی برخوردار بود. اما در سال ۱۳۱۴ که رهنما نماینده نشستگاه تازه گشایش شد مورد بی مهری رضاشاه قرار گرفت و به زندان افتاد و برجستگ روزنامه به مجید موقر واگذار شد.

«سیاستگزاران دوره قاجاریه»

میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش دوم

ح-وثوق الدوله و قرارداد ۱۹۱۹٫م (۱۲۹۸خورشیدی)

ح-۱- سال های جنگ جهانی نخست و پس از آن برای ایران چرخه ای بسیار دشوار بود تا جایی که گونه ای ایستایی (Stagnation) و آماسش فزاینده بر کشور ایران چیره گردید. گنجینه کشور تهی و حقوق کارمندان ماه ها پس افتاده ماند. و براستی پایه های کهن اقتصاد ایران لرزان شد. دولت، ارتش سازمند و پولی برای برپایی بی هراسی نداشت و، با فرویش توان کانونی؛ زمین داران بومی و سران ایلات و عشایر برای گریز از مالیات و سرپیچی از فرمانروایی زمان درخوری یافتند. سرکشان و گردنکشان و راه زنان خروش کرده و بیمناکی فراگیر شد. بازرگانی از رواگ و روایی افتاد. برون بردها (exports) با کاهش همسنگی همراه گردید. خشکسالی و کمیابی، گرسنگی و کاهش فرآوری و بریدن راه های پیوستگی ووو. انگیزه مرگ و میر چاریک کشاورزان شد. گسترش بیماری های واگیردار نیز گروه انبوهی را به کام مرگ فرو برد. از نگرش سیاسی نیز نهادهای نو بنیاد مشروطه از زمره احزاب سیاسی، رسانه های نوشتاری آزاد، نشستگاه (مجلس) دچار کندی و ایستایی شد و بخشی از نخبگان سیاسی به انگیزه کوچ برآمده از جنگ فراگیر در بیرون از کشور می زیستند چراکه از راهیابی آنان به کشور جلوگیری می شد که همه ی این چالش ها پیش درآمد دگرش گسترده در اندیشه و کنش ایرانیان بود چنانکه گفتمان دولت هسته گرفته (متمرکز) و توانمند را جانشین گفتمان مشروطه خواهی و
قانون گرایی ساخت و چون نیک بنگری، جنگ؛ انگیزه سرخوردگی گسترده نیروهای سیاسی و کیشی شد و گروهی از سرجنبانان و بزرگترین رهبران مشروطه را به کناره راند و پهنه ی سیاست را به جولانگاه نخبگان توانگرا و هوادار باختر دگرگون کرد که همه ی اینها با سیاست های بریتانیا در ایران به گونه ای همگرایی داشتند. وثوق الدوله نیز در نشستگاه پنجم به واخواست های مدرس و مصدق در پدافند از پیمان نامه ۱۹۱۹ به همین چگونگ نگران کننده، گواهمندی می کند و می گوید که در سال های جنگ جهانی؛ ایران به یکی از پهنه های جنگ دگرش شده بود. مردم و جایگاه ها به انگیزه ناتوانی دولت و راهیابی نیروهای یورشگر به کشور هرکدام برای خود سیاستی گوناگون در پیش گرفته بودند که خود، انگیزه ی آشوب اندیشه ای و کنشی در ایران و از میان رفتن نیروهای ایمنی آفرین کشور و افزایش
هزینه ها می شد. آشفتگی و هراس، دزدی، خودسری در سراسر کشور به یک پدیده ای بهنجار دگرش یافته بود به گونه ای که حتی در تهران، گروهی آدمکش و دهشت افکن (تروریست) برای خود (کمیته مجازات) برپا ساخته و خواهان فرمانروایی بودند.

ح-۲-توان های بیرونی و امور ایران: جنگ جهانی توان های بزرگ درگیر در ایران، این کشور را در ایستار و جایگاه ناهمسانی جای داد؛ عثمانی به چند دولت جداگانه و، زیر سرپرستی دگرش یافت. روسیه دستخوش جنبش و دگردیسی (revolution) جنگ های درونی و تلاش برای برپایی سامان نوین بود؛ پس نه؛ می خواست و نه هم می توانست روش ها و سیاست های تزاری را در ایران دنباله دهد و این درحالی است که انگلستان یگانه دولتی بود که در نبود هماوردانش با بودش زیان های بسیار برخاسته از جنگ، ایستار خود را در خاورمیانه نیرو بخشی کرد؛ عراق و فلسطین را به چنگ آورده و با رهبری “لرز کردن”(به زودی شناخته خواهد شد) می کوشید تا مستعمرات (Colony) را از سنگاپور تا مدیترانه گسترش دهد. انگلیس اندیشه داشت تا در ایران کارکرد پیشین روسیه را به آرایه گسترده تری انجام دهد چراکه روسیه تزاری، ایران را بخشی از خاک خود می پنداشت و در پذیرش نامه هایش با دولت های بیرونی به این معنا پای می فشرد چنانکه در پیمان نامه ۱۹۱۱٫م با آلمان، این کشور را پایبند ساخت تا در نیمه ی شمالی ایران از هرگونه برجستگی که برآیندهای سیاسی داشته باشد از زمره، راه آهن چشم پوشی کند؛ به گونه ای که بتوان گفت جنبش روسیه برای ایران بزرگترین رخداد تاریخی ۱۵ ساله واپسینه به گونه ای بود که ایران و ترکیه را از کام اژدها رهانید آنچنان که ملک الشعرای بهار آنرا شگفتی سیاسی خوانده است. بلشویک های روسیه با تازش به روش ها و سیاست های تزاری؛ جنگ جهانی نخست را جنگی امپریالیستی شمردند و همه پیمان نامه ها را استعماری و پنهانی تزارها در برابر ایران را آشکار و بیهوده کردند. بدین سان در سیاست بیرونی شوروی دگردیسی کرامندی پدیدار شد و بن همسنگی دو توان را بی سود ساخت. روسیه ای که دست کم پس از پیمان نامه ۱۹۰۷٫م جایگاهی هماهنگ با انگلیس در پیش گرفته بود، اینک خود، خرده گیر آن کشور بوده و آرمان های سیاسی و اقتصادی بریتانیا را در ایران هویدا می ساخت. بلشویک ها در گزاره ای خواهان دستینه پیمان نامه نوینی با ایران شدند که برپایه دادگری و نگهداشت حقوق همجواری دو کشور آمایش شده باشد و بدین سان از دست درازی و دست اندازی در کارهای ایران پرهیز گشته، ارتش را در برابر این پرسش گذاشت که آیا از الگوها و نمونه های روسیه پیروی کند و در کارهای ایران دست اندازی نکند و یا اینکه چیرگ
ویژه سازی “monopolistic” را بر ایران واداشتگی نماید؟ اما آنچه که مایه بیم بریتانیا بود این بود که اگر جای تهی روس ها را در پایان های جنگ پر نکند، باشد که نیروهای “آلمانی-عثمانی” از شمال ایران پیشروی کرده و با ۱۱۰۰۰۰ دستگیر اتریشی-آلمانی در ترکستان به هم پیوسته و با امیر افغانستان، همدست شده و آرامش هند را بر هم زنند. در چنین فرامونی دیدگاه هواداران دست اندازی سپاهی پیروز شد و ارتش بریتانیا از جنوب و جنوب باختری ایران به سوی آذربایجان، قفقاز و خراسان جنبش کرد تا به پاد جنبشیان روسیه یاری رساند و انگلیس ها هم چنین ماوراء النهر و بخش روسی نوار خاوری ایران را دست اندازی کردند و بر امور ایران چیره شدند. فروپاشی توان های بزرگ در تابستان و پاییز ۱۹۱۹ نیز به پابرجایی برتری بریتانیا بر ایران کمک کرد. از نگرش سیاسی نیز کابینه های پاد انگلیسی مستوفی الممالک و صمصام السلطنه جای خود را به کابینه انگلوفیل (هوادار سیاست انگلیس) وثوق الدوله داد. در چنین جایگاهی، کوشش برای سرپرستی (قیمومت) ایران در چارچوب پیمان نامه ۱۹۱۹ آغاز شد. بریتانیا از آغاز در اندیشه ی سرپرستی بر ایران بود و می خواست آنرا از همایش صلح درخواست کند ولی به انگیزه های گوناگون نهفته (بالقوّه) بیرونی پای پس کشید اما در برابر، گزینش گرفت تا بر امور دارایی (مالی) و سپاهی و راه های ایران چیرگ یابد. انگلیسی ها در این راستا ایران را زمانی تنها گذاشتند تا چگونگی های آشفته کشور، زمامداران ایران را به ستوه آورده آنها با وارسی و مهار خط های تلگراف، از بودش ایران در کنفرانس آشتی، جلوگیری از پیوستگ کشور با دیگر همدستان و ترساندن به گفتن کمک های دارایی و سپاهی به لشکر قزاق، ایران را آسیب پذیر ساختند.

ح-۳- گزاره پیما ن نامه : پیمان نامه ۱۹۱۹ دارنده یک پیوست و دو بخش جداگانه:

الف-“سیاسی-سپاهی”.ب-“دارایی”(مالی)و یک پیوست دیگر بوده در بخش سیاسی-سپاهی پیمان نامه از باره هایی چون پافشاری برخودسالاری و یک پارچگی سرزمینی ایران، گسیل کارشناسان انگلیسی برای انجام پیمان فراهم سازی جنگ افزارها و برپایی همایش-سپاهی با بودش افسران انگلیسی و نیز
آماده سازی پشتوانه مورد نیاز از راه وام گیری سخن رفته بود. البته بایسته های واگذاری و بازپرداخت این وام در بخش دارایی پیمان نامه در میان گذاشته شده است. بهسازی راه ها و ابزارهای پیوستگی مانند
راه آهن و بهسازی گمرک ها از دیگر بخش های این پیمان نامه بود. در بخش پیوست درباره ی
دوباره نگری پیمان نامه ی پیشین میان ایران و انگلیس بررسی کشمکش های ایران گفتگو شده بود. در کارنامه ی دیپلماتیک انگلیس خود سالاری ایران، معنایی جز چیرگ بر ایران نداشت و به گزاره زنده یاد حسن مدرس چالش و دشواری بنیادین در همان پذیرش خودسالاری در ماده نخست پیمان نامه نهفته بود. مدرس در یکی از سخنرانی هایش گفت اینکه بگویند که ما خودسالاری (استقلال) ایران را به رسمیّت  می شناسیم مانند این است که بگویند ما سیادت شمای مدرس را به رسمیّت می شناسیم! (خنده ی نمایندگان) بریتانیا با جای گرفتن (اشغال) جنوب ایران در چالشی که انگیزه جدایی افغانستان از ایران شد دستینه پیمان نامه ۱۹۰۷ و ۱۹۱۵؛ شکستن آشکار بی سویگی و جای گرفتن در ایران در جنگ جهانی نخست و نیز جلوگیری از رهیابی گروه ایرانی به همایش آشتی و سازش پاریس-به دستاویز اینکه دولت ایران دولت خودسالاری نیست؛ خودپایی ایران را نادیده گرفته بود. امّا اکنون که سرنوشت ایران را به دست کارشناسان بریتانیا می سپرد چگونه می توان ایران را کشوری استوار برپای خود پنداشت؟ دولت ایران برپایه پیمان نامه ۱۹۱۹ ناگزیر بود از کارشناسان بلندپایه انگلیس، وزارت خانه های برجسته و کلیدی چون: وزارت جنگ، دارایی و وو. بهره جوید که به کارگرفتن کارمندان آن با توانایی های کرانمند، شدنی و دلخواه نبود. بدین سان با تلاش های آنها، وزیران ایرانی زیر نگرش کارشناسان و برپایه پیرنگ ها و برنامه های آنان کار می کردند. بی گمان همین روند کارشناسی راه بنیادین چیرگ بریتانیا بر ایران بود. چون سامان نوین جهانی و هنجارهای سازمان ملل پیرنگ سرپرستی ایران را بر نمی تافت و نیز دنباله گیری جای گرفتن سپاهی ایران از نگرش سیاسی-اقتصادی نزدیک به بهره نبود زیرکانه ترین راه همان روند کارشناسی در چارچوب پیمان ۱۹۱۹ بود که هم خودسالاری نمادین ایران را نگه می داشت و هم انگلستان را بر ایران چیره می ساخت. این شیوه پیشتر در مصر با پیروزی، آزمون شده بود و “لرد میلز” کارشناس انگلیسی آنرا “تحت الحمایگی” (Protectorate) پنهان با چیرگ ناپیدای بریتانیا، گفتار کرده است.

در بخش سیاهی پیمان، نگرانی بسی بیشتر بود. ژنرال “دیکسن” که بی درنگ پس از دستینه شدن پیمان به ایران آمد و آئین نامه کنارگزاری کارشناسان جز انگلیسی، یکپارچه کردن یگان های سپاهی بودش را آماده ساخت و پیرنگی داد که برپایه آن همه جایگاه های هسته ای و بنیادین و برتر در گزینش و چاره داری افسران انگلیسی به جا ماند . سپاهیان انگلیسی با هر درجه ای در برابر هم یگان و همترازان ایرانی حتی بالادست خود برتری داشت. برای نمونه یک سرگرد ایرانی می بایست به سرجوقه انگلیسی پاس بگذارد. نکته کرامند و در خور نگرش در بخش سپاهی پیمان نامه درباره برپایی نیروی دریایی آگاهانه دم فروبسته است. زیرا با افزایش توان سپاهی و نگارآفرینی آن در شاخاب فارس پایان می پذیرفت، که شدنی بود پس ها، بودش و سودهای ویژه سازی (monopole) بریتانیا را در این سامان می ترسانید. انگلستان بهره مندی از کشتی های جنگی را حق ویژه سازی خود می دانست و از چرخه ی صفوی به این سو از نبود نیروی دریایی که راهبند انجام حق فرمانروایی ایران بر کرانه ها و جزیره های شاخاب (خلیج) فارس (Persian Gulf)می شد بهره ها برده بود. انگلیسی ها شاخاب فارس را دریای انگلیسی
می پنداشتند که با برپایی ناآسایشی و پدافند از شیخ های بومزادی مانند شیخ خز علی کشور را به جایگاهی گزند پذیر نگاه می داشتند.

دنباله دارد

 

«سیاستگزاران دوره قاجاریه»
میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش سوم
…(دنباله گزاره پیمان ح-۳): با نگرش به چیرگی بریتانیا بر یگان های سپاهی ایران، نکته اینجاست که اگر دولت انگلیس یا همدستان آن، ایران را بیم می دادند، پیمان نامه چه پاسخی داشت؟ راستینه این است که چالش پدافند از ایران در برابر یورش بیگانه رها شده مانده بود. این زمینه با نگرش به چالش های ستیزه آمیز میان ایران و انگلیس از زمره چالش شیخ خزعل و دوگانگی در برآورد بهای نفت و حق برجستگ آن و نیز حق فرمانروایی بر جزیره های شاخابه ی فارس ارزش بنیادی داشت و کشتی ایران را به تخته سنگ می کوبید و بدون پدافند می گذاشت و خاک ایران را به توبره کرده و برپشت انگلیس ها نهاده بود. برای انجام پخش دارایی پیمان نامه نیز گنجینه داری انگلیسی به ایران می آید و درآمدها، هزینه ها، همه ی بن مایه و سرچشمه های کشور را زیر دست خود می گرفت تا کارهای اقتصادی ایران استوار شود. در این زمینه پیچیدگی های برجسته ای در میدان حقوق گمرکی، درون برد و بیرون برد، فروش و نمایش و… نهفته بود اما آنچه جای گمان ندارد این است که انگلستان از همان آغاز بازشناخت و روادید کارشناسان هزینه می کرد. افزون بر این، شاهی بزرگترین نهاد مالی با حق ویژه سازی برونده اسکناس از برپایی بانک ملی ایران جلوگیری می کرد و بر انبوهه ی تلاش های پولی و دارایی (مالی) کشور چنگ می انداخت و بدون هماورد و هم چشم، بهره ی هنگفتی می اندوخت. همچنین با کاهش میزان نامه های گمرکی (تعرفه و عوارض) کالاهای بریتانیا بازار ایران را شکست می داد. یکی دیگر از باره های کرامند و درخور نگرش که در پیمان نامه ۱۹۱۹ رها شده ماند از زمان انجام یا زمان پایان پیمان نامه بود، به گمان زمان پشتوانه پیمان نامه برپایه زمان بازپرداخت وام و چرخه ی کارگماری کارشناسان شناخته می شد، اما در پی فشار ناهمسویان و دگر اندیشان؛ وثوق الدوله درخواست کرد چرخه ای ده تا پانزده ساله برای آن گزینش شود. “کاکس” نیز چرخه ی پانزده تا بیست ساله را به “کرزن” پیشنهاد داد اما کرزن که
نمی خواست خوان گسترده ی روزی بی کران ایران را به چرخه ای کوتاه کرامند سازد این گونه پاسخ می دهد :”از آنجا که نویسه(text) پیمان نامه به پارلمان بریتانیا واگذار شده و خبر گزاری ها بندها و ریزگان آن را پخش کرده اند هیچ خوشایند نیست که اکنون دگردیس هایی در آن داده شود چون هرگونه دگرشی در نویسه پیمان نامه رخ دهد می تواند نشانه ناتوانی ما به شمار آمده و سرانجام آن به پیشنهاد خواسته های نوین تر و آزاردهنده تر گردد.”
راستینه جز این نبود که با بودن کارشناسان در سازمان ها و وزارتخانه های کشور آنها گزیرش گیری های کرامند را انجام می دادند و این مورد تا چند دودمان دنباله یافت. بریتانیا هرگز نمی توانست به فرستادن چند کارشناس دارایی یا سپاهی بسنده کند، چنانکه در گامه های پایانی جای داد. کرزن با کارگماری چند رایزن حقوقی فرانسوی برای راه اندازی دانشکده حقوق ناسازگاری کرد. برهان او این بود که مرز بین سیاست و حقوق بسیار باریک است.
باره هایی که دولت بریتانیا در پیوست های پیمان نامه گنجانید تنها بخشی از درخواست های ایران از همایش آشتی پاریس که بریتانیا راه بند ورود نمایندگان و پیشنهاد کشمکش های آنان در همایش شد. درخواست های ایران در برگیرنده بزرگداری خودسالای کشور، برهم زدن پیمان نامه ۱۹۰۷٫م بازپرداخت زیان های برخاسته از جنگ، واگذاری چاره داری و توانایی های تفنگداران جنوب فارس (S.P.R: South Persian Rifles ) به دولت، برهم زدن “کاپیتولاسیون” (جلوگیری از پیگیری داوری شهروندان بیگانه) بازنگری در برجستگ ها، گسترش و بهسازی نوارهای مرزی ایران به ویژه در سامان هایی که در گذشته از ایران جدا شده است و داشتن نماینده در همایش آشتی پاریس؛ در حالی که بریتانیا تنها با سه مورد بی زیان برای سودهای آن کشور همداستانی کرده بود و به دیگر باره های بالا هیچ پروا و نگرشی نکرده بود. باره هایی که بریتانیا به بررسی آنها همداستانی نشان داد یا شدنی نبودند مانند بهسازی نوارهای مرزی و پرداخت زیان های جنگ جهانی و یا اگر شدنی بودند بریتانیا نمی خواست به سودهای خود در آن گستره گزند برساند. گذشته از این، دولت ها و کشورهایی مانند: روسیه، عثمانی و آلمان که ایران از آنها می خواست تا نوارهای مرزی خود را بازسازی و تاوان بپردازند، در پی
دگرگونی های بین المللی و نیز دگرگونی همسنگی توان ها در گیتا یا سرنگون شده بودند و یا اینکه در آنجا جنبش رخ داده بود و، با رژیم های نوین اداره می شدند به گونه ای که سیاست های گذاشته را باور نداشتند بدین سان ماده ششم پیش نویس (بازنگری در پیمان نامه های موجود) و ماده هشتم
پیش نویس(همبودی ایران در همبودگاه ملل) که انجام پذیر بودند و برای انگلیس پایبندی بین المللی پیش می آورد از نویسه پایانی زدایش شدند. در زمینه ی بازپرداخت زیان ها جنگ نیز انگلیس دورویی و نیرنگ بازی خود را هویدا ساخت با همه ی اینکه نیروهای انگلیس بیش از همه به ایران گزند و زیان وارد کرد و نفت و دیگر سرچشمه های دارایی ایران را چپاول کرد تاوان نپرداخت و تنها نوید داد که پرداخت دادخواست و درخواست ایران را از دیگر سویه های جنگ پیگیری کند. بدین سان برآیند بدون چون و چرای پیمان نامه این بود که دولت انگلیس، همه ویژگی های یک مستعمره را در بندبند پیمان نامه ۱۹۱۹٫م گنجانده بود. بسنده بود که اداره کارهای ایران از وزارت خارجه ی انگلستان به وزارت مستعمرات آن دولت، ترابرده (منتقل) شود و پادشاه انگلستان بر پاژنام های خود فرنام امپراتوری ایران را نیز بیفزاید.
ح-۴- “پیرنگ گر و پیمان نامه و سویه های آن”: پیرنگ گر (designer) پیمان “لرد کرزن” امپریالیست کاردان در امور ایران و نویسنده های کتاب دو پوشه ای “ایران و مسئله ایران” بود که پیشتر با پیشه و شگرد خبرنگاری “تایمز” چند ماه (۱۸۸۸٫م) در ایران زیسته و به بیشتر جاهای کشور رهسپاری کرده بود. کرزن هفت سال شاهیار (regent) هند بود و روی هم رفته گرایش تند پاد روسی چه از
گونه ی “تزارسیم” و چه از گونه ی “بُلشویسم” داشت. هنگامی که “لوید جرج” نخست وزیر و “بالفور” وزیر خارجه بریتانیا در همایش آشتی پاریس سرگرم باره های کرامندتری بودند، دست کرزن در کارهای ایران و تا زیان یا “کمیته ی خاوری” باز شد این کمیته در سراسر میدان خاور در جنگ جهانی نخست؛ چه ایران، قفقاز، ماوراء النهر و چه افغانستان تلاش می کرد. از پایانه های ۱۹۱۹٫م در آستانه رهسپاری “بالفور” به همایش آشتی، کرزن از آغاز جانشین گذرا شد و یک سال پس، وزیر خارجه شد و بی درنگ به انجام سیاستی پرداخت که پروانه آنرا از کمیسیون خاوری گرفته بود. جستار بنیادین خاوری چگونگی پیوستگ با ایران و پایبندی بریتانیا در برابر آن پس از نپذیرفتن پیرنگ سرپرستی ایران بود.
در این کمیته دو دیدگاه روشن و ناهمسان بودش داشت: یکی دیدگاه کرزن که می خواست کارهای ایران به دست لندن سپرده شود و دیگری دیدگاه “مونتاگور” شاهیار (نایب السلطنه) هند، که می کوشید کارهای ایران را خود به دست گیرد. گروه نخست در اندیشه برپایی دولتی وابسته به انگلیس در ایران با پشتیبانی دارایی بریتانیا بود تا در کوته زمان زمینه را برای انبازی شرکت های سرمایه گذاری انگلیس فراهم آورد. اما گروه دوم اندیشه داشت تا برپایی دولت دست نشانده ی سپاهی و خشن آراستگی را استوار سازد و از واداشتگی هرگونه هزینه نوین بریتانیا جلوگیری کند. پیش نویس پیمان ۱۹۱۹ در لندن هماهنگ شد و گفتگوهای تهران بیشتر سویه نمادین داشت زیرا در روند گفتمان های تهران
بازسازی های تهران بی

«سیاستگزاران دوره قاجاریه»

میرزا حسن خان وثوق (وثوق الدوله)-بخش چهارم

ح-۶- واکنش در برابر پیمان نامه: ژرفا و دامنه ی ستیزها نشان می داد که هواداران پیمان نامه بسیار اندک بودند هرگز نتوانستند بایستگ انجام (اثبات) آنرا بازنمایی %

هنایش گورکانیان هند بر شیوه ی هندی

«هنایش گورکانیان هند بر شیوه ی هندی در سده ی هفدهم م»

“ز شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند؛

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی-حافظ”

۱- “پیش گفتار”: زبان دیرین و شکرین پارسی، نماد بنیادین و هسته ای چبود ایران و نیز زبان سنجه (Standard) این مرز و بوم پهناور است که امروزه  دل های بی شماری از شمار باشندگان سرزمین ایران و کشورهای دور و نزدیک دیگر را با کمند ابریشمین خود به یکدیگر پیوند داده است.

“ادبیات برابرسنجی” (Comparative literature) تا اندازه ای نشان می دهد که پویایی زبان و ادبیات یک توده، هرگز نمی تواند به گونه ی “آهنجیده” (abstract) و بدون هنایش از زبان و ادبیات دیگر تیره و تباران باشد.

این هنایش زمانی هویدا می شود که زبان و ادبیات یک ملّت با ملّت دیگر هم سنج شود. استوره شناسی (mythology) یونان و افسانه های سرشناسی چون “پرومته”، “ادیپ”، “آنتی گون” و جز اینها بن مایه در دل افکندن (Inspiration) کلانی برای سوگنامه نویسان (tragedist) بوده است.

همین زبان آرسته و رسای پارسی است که بخش گسترده ای از سرزمین های جهانی را زیر چیرگ خود درآورده و برای ملّت ها : آیین، فرهنگ و شناخت به ارمغان آورده است؛ به گونه ای که به فرموده حضرت حافظ:

“شکرشکن شوند همه طوطیان هند- زین قند پارسی که به بنگاله می رود”

و یا به گفته ی “محمدقلی بیگ تهرانی(سلیم)” سراینده ی فارسی زبان ایران در دربار مغولان هند و در گذشت در کشمیر:

“دم آبی که جهان قسمت من کرد سلیم- گه به بنگاله برد، گاه به بغداد مرا”

گفتنی است که دانشبد “محمد اقبال لاهوری”- که نه زادگاهش ایران بوده و نه زبان مادریش پارسی- به انگیزه پرباری این زبان چامه های خود را به زبان پارسی نیز می سروده است: “چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما- ای جوانان عجم، چان من و جان شما…”

۲-“زبان پارسی در چرخه ی گورکانیان”:

زبان بنیادین و آیین مند فرمانروایان گورکانی، ترکی بوده است. امّا آنان دلبستگ زیادی به زبان فارسی داشته اند. به همین انگیزه، زبان فارسی، زبان آیین مند دربار گورکانیان شده؛ در درازنای همین چرخه؛ هند، کانون ادیبان، فرهیختگان و سرایندگان پارسی گوی می شود. “ظهیر الدین بابر”(۱۵۳۰-۱۴۳۰ م) بنیانگذار زنجیره گورکانیان به زبان پارسی چامه می سروده و به سرایندگان ایرانی دلبستگ زیادی داشته است. در همین چرخه بوده است که “خواندمیر”، کهن نگار بزرگ ایرانی به دربار “بابر” راه می باید. پس از بابر، پسرش نصیرالدین محمدهمایون (۱۵۵۶-۱۵۰۸ م) به فرمانروائی می رسد. او دلبستگ زیادی به چامه و چامه سرایی داشته، سروده ی فارسی می سروده و هنگامه های آسایش خویش را به سرودن سروده ها و دیگر برنامه های ادبی سپری می کرده و یادمان های سروده ی او در کتابخانه “اکبر شاه” نگهداری می شده است. از چرخه ی همایون، هنایش زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در سراسر سان خشکاد هند(Subcontinent)، گسترش می یابد. زمانی که او در ایران پناهنده رزمی بوده است یادمان های فرهنگی، هنری و دانشی را گردآوری و گاهِ بازگشت به هندوستان، شماری از دانشمندان، نگارگران و هنرمندان ایرانی را همراه خود به هند می برد.

“جلال الدین اکبر” دانش خوبی از زبان داشته؛ مولانا و حافظ را به نیکی می شناخته است.

به گلستان و بوستان، شاهنامه و مثنوی مولوی دلبستگ زیادی داشته است. برجسته ترین ویژگیش انگیزش و فروزش دانشمندان ایرانی و بخشش پاداش شایسته به آنان بوده و در همین راستا، هندوان و ایرانیان سترگ را ربایش دربارش می کرده است. جلال الدین اکبر؛ پاژنام ملک الشعرایی را به “غزالی مشهدی” داده است. او نخستین پادشاهی بود که به شیوه ی دنباله روی از پادشاهان ایران، جایگاه ملک الشعرایی را در دربار خود استوار ساخت. نورالدین محمد جهانگیر شاه(۱۶۲۷-۱۵۶۹ م) و همسرش نورجهان از هواداران سرسخت فرهنگ و ادب فارسی در سان خشکاد هند بوده و هر دو به زبان فارسی،  سروده
می سروده؛ با هم “درجا سرایی” (بدیهه، ارتجال، Improvisation) داشته اند، “بلاگردان شوم شاها؛چرا گلدسته آوردی؟ به گلشن به ز من دیدی که او را بسته آوردی؟- نورجهان”. “برای زیب دستت ماه من؛ گلدسته آوردم. به گلشن لاف خوبی زد به پیشت بسته آوردم- شاه جهان- جهانگیرشاه”

شاه جهان، دلبستگ زیادی به هنرهایی چون نگارگری، خوشنویسی و خنیا (music) داشته و در دربارش چامه سرایان بزرگی از زمره طالب آملی، عرفی شیرازی و دیگران که همه ایرانی بوده، سرگرم بوده اند؛ به گونه ای که گویا شمارشان به یکصد و بیست کس می رسیده است. اعتماد الدوله غیاث الدین محمد تهرانی نیز از شمار آنان بوده است. جهان شاه کتاب یادمان هایش را به فرنام ملک الشعرایی دربار خود برگزیده است.

“ابوالمظفر” شهاب الدین محمد شاه جهان (۱۶۶۶-۱۵۹۲ م) پنجمین فرمانروا نیز در زنجیره گورکانیان بوده است. او به پیروی از نیاکان خود، پشتیبان زبان و ادبیات فارسی بوده و در پیشگاه بزرگانی چون “قاضی بیگ تبریزی”، “حکیم دوایی گیلانی”، “شیخ ابوالخیر” و “وحید الدین گجراتی” آموزش دیده است. شماری از سروده سرایان دربار او بدین گزاره بوده اند: ابوطالب کلیم کاشانی(ملک الشعرا)، رشید گیلانی، حکیم رکنای کاشانی، صائب تبریزی، میر مهدی تهرانی، ملاشاه بدخشی و قدسی بدخشی.

محمدشاه جهان چون پدر خود جهانگیرشاه دلبستگ زیادی به: خنیاگری، فرتورگری و مهرازی (architecture) داشته است.

“ابوالمحی الدین محمد” اورنگ زیب عالم گیر(۱۷۰۷-۱۶۱۸م) نزدیک به پنجاه سال توانمندانه فرمانروایی کرد. او کسی پارسا و دلبستگ زیادی به قرآن، حدیث (anecdote) و فقه اسلامی داشته است. براستی؛ زمان اورنگ زیب، چرخه ی فرویش ادبیات فارسی در سان خشکاد هند شناخته شده است. خوشنویسی را در پیشگاه سیدعلی خان حسینی جواهر رقم، فرا گرفته، از خوشنویسان چرخه ی خود و از ارج گزاران دانشمندان بوده است. در زمان اورنگ زیب، چامه سرایانی چون قاآنی کشمیری، نصیر علی سرهندی، غنیمت گجراتی و عبدالقادر بیدل پدیدار شدند که بیدل چالشگرترین چامه سرای “هندی-ایرانی” نژاد است. “زیب النساء بیگم” دخت اورنگ زیب، سراینده ای نامدار و پاژنامش “مخفی” که در چامه سرایی، شاگرد ملا محمد سعید اشرفی مازنی بوده است.

“نهال سرکش و گل بی وفا و لاله دورنگ- در این چمن به چه امید آشیان بندم؟!”

۳-“رو، به هند آوردن سروده سرایان چرخه ی صفوی”:

چامه سرایی از نگرش پادشاهان صفوی به نما چیزی جز ستایش و سوگیاد پیشوایان کیشی نبود و سرایندگان آن چرخه که جز گزافه گویی و چاپلوسی چیزی برای نمایاندن نداشتند با بی مهری و بی پروایی پادشاهان زنجیره صفوی روبرو شدند. امّا از آن سوی، گسترش ادب و فرهنگ فارسی در میان سان خشکاد هند؛ کاری ابر خویشی انگیز بود. رهسپاری بسیاری از سرایندگان؛ چون صائب کلیم و عرفی به هندوستان در این راستا بود که چامه و ادب فارسی بازار روامند و گسترده ای داشت و فرنام فرجادی، فرهیختگی و پختگی به شمار می رفت و فرمانروایان، سالاران و درباریان آنان را دلگرم می کردند تا بدانجا که بت پرستان “عبده اصنام” به پارسی چامه می سروده اند و این خود فرنودی بوده است بر اینکه زبان و چامه فارسی خوشایند سرشت هندوان بوده و نه اینکه تنها پیوستگی کیشی چامه سرایان ایرانی و درباریان مسلمان، انگیزه ی رواگ و گسترش آن شده باشد. چراکه سختناک در اندیشه، پیوسته، ایستایی و خشکی به بار آورده و به آدمی زمینه ی پویندگی نمی دهد. در گویندگان این سرزمین نباید زبان آوری مسعود سعد سلمان را جستجو کرد. اینان به گونه ای سهش خود را به زبان فارسی بیان کرده اند: “شکار افکن چو گردد ترکش چشم نظربازش- رم وحشی غزالان می شود در دشت، جاسوسش- شارق کشمیری”

“جام در کف مانده ای حیران نمی نوشی چرا؟ گر ندیدی عکس چشم خویش مدهوشی چرا؟ طاقت”

“رفت از خود، عکس چشم خویش تا در جام دید- مست ناز من هلاک چشم بیمار خود است- راکوپندت راگو”

“تهمت دست نگارین را به مرجان بست عشق- می کند دزد حنا را این عسس، پیداز سنگ-“شهرت”

“صدای ناله گشتم، بی تو، گل گشتم حنا گشتم- به گوش و دست و پایت هرچه گشتم آشنا گشتم- ربط قلندر کشمیری- هندو”

زبان پارسی به دربار شاهان هند رسید و نمودی بایسته یافت و فرنام فزونی به شمار آمد؛ به گونه ای که شاهزاده خانم های درباری بدان زبان نرم و در خور نرمش، چامه سروده اند.

زیب النساء بیگم اورنگ زیب که تبارش از سوی مادر به شاه اسماعیل صفوی می رسیده است و “مخفی” تخلص کرده می گوید:

“در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل- هرکه دیدن میل دارد، در سخن بیند مرا” و یا :

“من می روم سوی حرم؛ دل می کشد سوی صنم- من می روم جای دگر دل می رود جای دگر.(نور جهان)” و باز هم از “مخفی” که از نمک خداشناسی بهره داشته و گونه ای هماهنگی، پختگی در غزل آن به شمار می رود به دو بیتی از او نمارش می شود:

“دین اگر این است و ایمان این و اهل قبله این- رشته ی تسبیح را زنار خواهم کرد و رفت- چون به آسانی نمی گردد میّسر کام عشق- مخفیا! پس ترک این دشوار خواهم کرد و رفت.”

۴- “شیوه ی هندی (صفوی-اصفهانی)”:

“شیوه ی هندی”، زبانزدی است برای یک گونه چامه پارسی که از آغازهای سده یازدهم هـ.ق (هفده میلادی) تا میانه های سده ی دوازدهم به زمان یکصد و پنجاه سال در برابر شیوه خراسانی و یا شیوه ی عراقی و شیرازی فراگیر شده است. هرچند که این شیوه سروده سرایی پس ها در هند، پاکستان و افغانستان و تاجیکستان میان فارسی زبانان دنباله یافت ولی در ایران با پیدایش اندیشگاه بازگشت؛ سراسر فرویش شد. برخی- به ویژه “امیری فیروز کوهی” با این واژک (term) همداستان نبوده و برآنند که باید آنرا شیوه چرخه ی صفوی نامید.دگرش واژاکی که زبانزد خانواده ادب شده است چندان بایستگی ندارد، بلکه؛ جستار در این نیز بیهوده است و شاید هم زبانزد شیوه ی هندی برآمده از این چرایی باشد که بیشتر سرایندگان پارسی گوی سان خشکاد هند و یا چامه سرایان کوچ کرده به هندوستان بدین شیوه سخن گفته اند که نمونه ی آرسته و رسای این شیوه چامه ای؛ بیدل دهلوی در چرخه ی اورنگ زیب و صائب تبریزی می باشند. آنچه جای درنگ ندارد، روی ها یکسان (وجه مشترک) میان گویندگان این شیوه است. اما اگر گفتار این “روی های یکسان” به گونه فراگیر و راه بند (جامع و مانع) باشد اندکی دشوار می نماید؛ به ویژه اگر که بخواهند درون شگرد جستار شده و به گونه ی ژرف و تیز نگری، شناسه و ویژگی آنرا گفتار کنند دلگیر انگیز و برای دوم کس، خسته کننده است. اما این سرایندگان با به کار بردن فرازهای فراگیر گفتمان از فرهنگ توده ها، یاری گرفته اند. روی هم رفته، شیوه هندی شیوه ای است ویژه و برگزیده نغز که ناشناخته در آن زیاد و برای همه آنانی که شگفت، خوشایند و نا بهنجار را می پسندند کششی دارد که در این نوشتار کمابیش به آنها پرداخته خواهد شد اما یادآوری این نکته بایسته و نیازین است که گفته شود در چرخه ی صفوی کژدیسی از شیوه ی زبان آوران دیرین روی داده؛ زبان آوری و سادگی گفتار استادان خراسان، عراق و فارس در سرایندگان شیوه هندی چندان دیده نمی شود- اما در برابر؛ از ویژگی های دیگری برخوردارند به گونه ای که نمی توان آنها را نادیده گرفت افزون بر سه سده، صدها سراینده- چه در سان خشکاد هند و چه در ایران بدین شیوه سخن سروده؛ به گونه ای دیگر، سرمایه ادب پارسی را توانگر ساخته اند. از این رو نمی توان خامه زدایش بر چرخه ای کشید که سرایندگانی چون صائب، کلیم، بیدل، غنی، طالب، عرفی و ضمیری، فغانی و نظیری و صدها چامه سرای دیگر در کشمیر، لاهور، دکن و دهلی به پارسی سخن گفته اند.

۵- “ویژگی های شیوه ی هندی“:

۵-۱-“چارچوب چیره و پاشانی چامه”: چارچوب چیره در شیوه ی هندی به نما؛ ریخت و آرایه غزل است که شوربختانه همبستگی بیت ها؛ که گاه، شمار آنها به چهل نیز می رسد، همبستگی زمینه ای و معنایی نداشته، سراسر ناهمسان و گاه ناساز است. براستی شیوه هندی تک بیت هایی ناوابسته ای است که با نخ “رج” و “رده” به هم گره خورده و به کوته سخن، چامه، تک بیت است و چامه سرا نیز تک بیت گوی و بسامد رج در آن کنشی است بهنجار که کم و زیاد کردن بیت ها، گزندی به سروده نمی رساند.

“فغان که زاهد بی معرفت نمی داند؛ که کار هیزم تر می کند، عبادت خشک-صائب” و یا :”پشّه از شب زنده داری خون مردم می مکد- زینهار از مردم شب زنده دار اندیشه کن! صائب”. نظیری نیشابوری، کلیم کاشانی، عرفی شیرازی و بیدل دهلوی از غزل سرایان بنام شیوه هندی هستند. چامه سرایانی چون محتشم کاشانی عرفی؛ در چارچوب های دیگر مانند مثنوی و چکامه سروده سرایی کرده اند ولی جز سوگیاد سرایی چیزی نشان نداده اند.

۵-۲- “زنجمورگی”: توده ی کشور ما، ز گهواره تا گاه مرگ به شیون و زاری، خو گرفته اند. گیتای ما؛ سوگ سرایی بیش نیست؛ که خود این خوی پلشت، پژواک تاریخ و هنایش بدشگون تازش ها و فرمانروایی های تازی، ترک و مغول است. ادبیات و خنیای هر دودمانی، خود بازتاب تاریخ آن دودمان است.

در سده ی پنجم و ششم، هیچ نشانی از نومیدی و زنجموره دیده نمی شود. مسعود سعد سلمان، روزگار زیادی در تنگنای بندی خانه “نای” گذرانیده (چون نای بی نوایم از این نای بینوا- شادی ندید هیچ کس از نای بینوا)

اما در همهه ی چرخه ی زندان خود، یک بیت چون این بیت صائب دیده نمی شود.

“ز بسکه تلخی دوران چشیده ام صائب- دهان مار شود تلخ از گزیدن من!-صائب” خاقانی در چکامه ی زندان نامه خود به فرازهایی چون بیت زیر، بسنده می کند: “دست آهنگر مرا در مار ضحا کی کشید- گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من؟” رودکی؛ پیری خود را مردانه بازشکافی می کند و در
چکامه ی بلند و، رسا و سرشناس “مرا- بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود- نبود دندان، لا؛ بل چراغ تابان بود.” یک بیت چون بیت روی آرامگاه جهان آرا بیگم (دختر شاه جهان)دیده نمی شود و البته سبزه و گل و گیاه دوستی دیده می شود.

“به غیر سبزه نپوشد کسی مزار مرا- که قبر پوش غریبان همین گیاه بس است!” و نیز بر لوحه ی سنگ گور نور جهان و جهانگیر شاه (در تاج محل) این چامه ی نورجهان کنده کاری شده است.

“بر مزار ما غریبان، نی چراغی، نی گلی، نی پر پروانه، یابی نی صدای بلبلی” و در برابر؛ رودکی چنین سروده است:

“مُستی مکن که نشنود او مُستی- زاری مکن که نشنود او زاری!”

و این در حالی است که مویه و گله مندی از بخت روزگار از سده ی نهم به پس، یک امر رواگ و فراگیر شده به گونه ای چون آیین روز درآمده و سراینده از آن پیروی و بی تابی و ناشکیبایی می کند و خویشتن را بخت برگشته و زبون روزگار نشان می دهد. زیب النساء بیگم از این آه و ناله نیز بی بهره نبوده است. چراکه خود نمی خواسته تا غنچه ی باغ دلش، زیب دستاری شده و تن به زناشویی دهد: “صد بهار آخر شد و هرگل به فرقی برگرفت- غنچه ی باغ دل ما، زیب دستاری نشد!” می گویند زیب النساء “لتی” ساخت و بر ناصرعلی سرهندی نمایان کرد: ” از هم نمی شود ز حلاوت جدا لبم” و از او خواست تا نیمه ی دوم را بگوید ناصر علی بی درنگ (ارتجالاً) می گوید:

“گویا رسید بر لب زیب النساء لبم!” زیب النساء در خشم شده و ناصرعلی را از خود واپس می زند.

بیدل، مردی خوش بنیه، تنومند و پرخور بوده، اما با این همه، گفته است.

“ز درد یأس ندانم کجا کنم فریاد- قفس شکسته ام و آشیان نمانده به یاد!”

به هر روی؛ خاکساری، گفتار درماندگی و بیچارگی در گویندگان این شیوه به گونه ای است که پنداری زندگ و زیوش آنان در زبونی سپری شده؛ همیشه رنجمورگی و نومیدی بر چامه بیشتر چامه سرایان این چرخه سایه ی سنگین و سهمگین خود را بر هستی آنان افکنده و باز پنداری در سوگ گرانمایگان خود، مویه سرداده و زنجموره می کنند. برای نمونه “طالب آملی” از دارو ساز خویش می خواهد که نوشداروی او را از گیاهانی آمیزه کند که دست کم ریخت و آرایه نیشتر داشته باشد.

“کنید داخل اجزای نوشداروی ما- هر آن گیاه که برگش به نیشتر ماند- طالب آملی” با آنکه صائب، زندگی با نوایی داشته، نه تنها دچار تنگدستی نبوده، بلکه در آسایش نیز بوده؛ نه در بند زندان، و در زمان خود، گرامی و بزرگوار و مورد نگرش همگان و همگنان؛ تندآب ویرانگر را چون گنجی و آذرخش نابودی خود را چون مهربانی آسمانی آرزو می کند.

“سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما- برق را تنگ در آغوش کشد دانه ی ما” و یا : “دل دشمن به تهی دستی من می سوزد- برق از این مزرعه با دیده ی تر می گذرد- امّا همین برق خرمن سوز در جای دیگر هماره بی آزار و چون مهتاب، نوازشگر می شود.” شاید این در بزنگاهی است که صائب می خواهد از درویشی و خوشخویی سخن گوید و چون با همه کس سرسازش  دارد، آذرخش تندخو، به وی روی خوش نشان می دهد:

“ز پیش خرمن ما، برق از کم آزاری است- به آرمیدگی ماهتاب می گذرد”

امّا روش سرشتین او همان تلخ کامی، بیزاری و وازدگی، بدبینی و گلایه از زندگی است: “هیچ کس از بی سرانجامی نمی خواند مرا- نامه ای در رخنه ی دیوار هستی مانده ایم!” و دیگران در زمینه ی رنجمورگی چنین سروده اند:

“در راه شوق چون جرس از ناله زنده ایم- دل مرده است هرکه نفس بی فغان کشد- کلیم کاشانی”

“بر سنگ مزارم بنویسید پس از مرگ- افسوس ز محرومی دیدار و دگر هیچ- عرفی”

“شهید خنده ی زخمم که تیغ، همدم اوست- کباب گلشن داغم که شعله، شبنم اوست-بیدل”

“سینه ی صد چاک مانند قفس داریم ما- ناله ی پهلو شکافی چون جرس داریم ما-جویای کشمیری”

۵-۳-“نازک پنداری”:

همه ی سرایندگان شیوه هندی کمابیش به انگارش های مویین، تیز نگر و مانند سازی های تازه و نام آشنا روی می آورند و تا زمانی که از مرز هنجار بازه نگرفته اند بیت های نرم و نو آفرید سروده اند(زیبایی نگار):

“این بوستان کیست که مژگان آفتاب- چون خار، گردن از سر دیوار می کشد-صائب”

اما گاهی که نازک پنداری با گزافه گویی همراه می شود، شگفتی آور است:

“اگر بر روضه ی حسن تو زنبور عسل افتد- گلاب از ابر می بارد ز دود شمع تا محشر-صائب”

یعنی چنانچه زنبور انگبین در چمن زیبایی او خوراک بخورد و از انگبین آن سپندار سازند که از دودش ابر، برخیزد، تا روز رستاخیز به جای ابر گلاب از سپهر می بارد! صائب می خواهد در بیت زیر با به کارگیری واژه ی “سرمه” از وارستگی دم زند و آسایش بالی را که از مستی به وی دست می دهد گفتار کند، از این روی به “همانگری” بیتایی دست می یازد:

“چو میل سرمه درآمد ز چشم جانان گفت- که راه میکده شوید غبار خاطر را”

“مگر به سرمه اثر کرد ضعف طالع من- که بی عصا نتواند به چشم یار رسید- قابل بلگرامی “

روشن است که میل در چشم کشیدن معنی کور کردن را می دهد و سرمه دان از دریغ سیاهی چشم دلستان چامه سرای خود را کور کرده است:

“تا سرمه دان، سیاهی چشم تو دیده است- در چشم خویش میل ز حسرت کشیده است- غنی”

می گویند سرمه، آوا را نابسامان می کند. از این رو بانگ غنی در سینه اش حُپه شده است:

“از دلم یک شب خیال چشم جادویی گذشت- در غبار سرمه پنهان است فریادم هنوز” غنی دوباره از سرمه ی چشم دلستان به گونه گزافه آمیز دیگری دست یازیده است:

“چسان تقریر حال دل کنم پیش سیه چشمی- که گردد شمع خاموش از نگاه سرمه آلودش” و سرانجام، “معلوم تبریزی در زمینه ی سرمه”، بیت نو آفریدی دارد:

“نی عبث معلوم بر تن استخوانم سرمه شد- چشم شوخی، کرد خاک راه حیرانی مرا”

عبدالقادر بیدل، پیش تاز نازک پنداری؛ همانگری در چامه های نا آشنا و باریک (بیشتر در معناهای خداشناسی) بسیار دیده می شود: “شوخ چشمی نیست کار ما، به رنگ آینه- چون حیا پیراهنی از عیب می پوشیم ما” شاید بیدل خواسته بگوید که ما چون آینه بی آزرم نیستیم که لغزش دیگران را روی آوردشان نماییم، بلکه از آزرم، پیراهن می پوشیم تا لغزش دیگران هویدا نشده و یا از آک خویش شرمنده نشوند.

۵-۴- نازک پنداری دیگران:

“می کنند از فتنه مردم گوشه گیری اختیار- فتنه را آن نرگس خونخوار دارد گوشه گیر-صالحی”

“شکر چشم تو کند محتسب شه که ازو- هرکجا میکده ای هست خراب، افتادست-کلیم”

“خاک اگر گردم ز دام عشق فارغ نیستیم- باد زلفی کرده چون زنجیر زندانی مرا-معلوم”

“مرد بی برگ و نوا را سبک از جای مگیر- کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار-میر صیدی”

“صورتگری که نقش جمال تو را کشید- موی قلم کند مژه ی آفتاب را-زیب النساء”

“اگر آن هلال ابرو به میان نشسته باشد-مه نو، به چشم مردم، مژه شکسته باشد-ناصرعلی سرهندی”

“ز سایه مژه چشم مور بست قلم- چو می کشید مصور دهان تنگ تو را!-شوکت بخارایی”

شوکت از سایه مژه چشم مور، قلمویی می سازد و به دست نگارگر می دهد تا دهان تنگ را با آن نگارگری کند و یا اینکه – محمد طاهر غنی کشمیری از اینکه ساقه مانند خامه تهی است و از زمین آب می گیرد و کسی که درد دندان دارد باید با خامه ی نی آب بخورد. در همانگری دلدار و چشم و هم چشمی نرگس با آن و سیلی خوردن وی از دست باد صبا چنین درونمایه شگفتی می سازد:

“نرگس از چشم تو دم زد بر دهانش زد صبا- درد دندان دارد اکنون، می خورد آب از قلم!”

“رفوی گل”:سه بیت از یک غزل ناصرعلی هندی که می خواهد گل را با شبنم رفو کند:

“گل دیدم آرزوی کسی در دلم افتاد- کز دیدنش کسی نکند آرزوی گل. چون کاروان ناله ی بلبل روان شود. شبنم فغان کند چو جرس در گلوی گل. از رشته ی سرشک دل چاک دوختم- کردم به تار پنبه شبنم رفوی گل”

ناله ی بلبل را کاروان گفتن و فغان کردن شبنم بر گلوی گل و، از رشته ی سرشک چاک را دوختن به همان شیوه ای که از تار پنبه ی شبنم گل را رفو توان کرد… همه ناآشنا و زاییده پندارهای درهم و پیچیده ای است. اما از این دید صائب، روشن تر و با همه نازک پنداری درونمایه تیزنگر او به یاده نزدیک تر است:

“بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران- بال بلبل را خیال دست گلچین می کند.”

۵-۵-“فزونه و گزافه گویی”: شیوه هندی در این زمینه از مرز ترازینه و میانه روی پای فراتر گذارده و هرگونه فزونه گویی را روا می شمارد:

“به ناخن از تن خود استخوان برون آرم- که ناوک تو مبادا به استخوان آید..”

“ضمیری” از گریه خود به تنگ آمده است. چراکه می هراسد گریه اش تند آب شود و او را از کوی دلستان ببرد:

“سیلاب سرشک از در او می بردم آه- عمری اثر گریه بی حاصلم این است”

گاهی گزافه گویی زننده و آزار دهنده است:

“به جای سبزه از خاک شهیدان صف مژگان- زبان مار روید، نشتر زنبور برخیزد!”

“پرده ی گوش اگر بال سمندر گردد- تب کند از اثر گرمی افسانه ی ما-صائب”

بی تابی صائب از دوری دلستان چنان است که حتی نام وی در نگین انگشتری نهش نمی گیرد.

“دل آشفته ای دارم مپرس از صبر و آرامم- نگین را در فلاخن می نهد بی تابی نامم- صائب”

“به هر صحرا که ریزد رنگ گلشن چشمش از شوخی- شود مژگان آهو خار دیوار گلستانش-شوکت”

“غیر الفت بر نتابد صافی آینه ام- می کند تا خار و خس در دیده مژگانی مرا-بیدل”

با همه ی اینکه کلیم از دید هنر انشاء بر بیشتر سرایندگان شیوه ی هندی چیره است اما بیت زیر بسی بی معنی است چه؛ هیچ گاه گل پس از شکفته شدن غنچه نمی شود!

“سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر- بس که از شرم خجالت دست پیش رو گرفت”

“بر غلط نامند مردم، لعل و یاقوت و عقیق- ریخت از رشک لبش اشک جگرگون آفتاب- لچهر رام سرور”

“آب گهر به چشم صدف اشک حسرت است- آنجا که لعل او به شکر خنده وا شود-امیر”

“گر در دلش ز لعل تو اندیشه بگذرد-می چون عرق ز پیرهن شیشه نگذرد-محمدقلی سلیم”

“خنده ی دندان نما چون یار من پیدا کند- شبنم گل، بلبلان را بر جگر دندان شود- شیخ سعد الله گلشن”

باید دادمندانه داوری کرد که گزافه گویی و نازک خیالی های صائب در جایگاه هم سنجی با دیگر سرایندگان شیوه ی هندی روشن تر و به پسند دمسازتر است:

“چون به کرشمه وا کنی نرگس پر خمار را- از مژه ی غزال چین، سرمه ی خواب می برد.”

۵-۶-“حس آمیزی”(Synesthesia): آمیختن دو سهش با یکدیگر:

“گوش مروتی کو، کز ما نظر نپوشد- دست غریق؛ یعنی: فریاد بی صدایی-بیدل”

۵-۷-“ناهمسوخانی”: گاه دیده می شود که سراینده با خواسته ای که مورد پذیرش و پسند گذشتگان بوده است ناهمسویی می کند. برای نمونه زندگانی دراز و زیوش خضر داشتن خواست همگان بوده اما سراینده شیوه هندی چنین می خواهد:

“ای خضر! خوش ز همسفران دور مانده ای- جز بی کسی نتیجه ی عمر دراز چیست؟-دانش مشهدی” و یا : “از جهان بی بهره را نبود تمنا عمر خضر-روز کوتاه از برای روزه داران بهتر است-کلیم”

۵-۸-“جستجوی معنی بیگانه”: برای نمونه بیتی از صائب:

“ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد- جامی که دیده از لب میگون او گرفت”

۵-۹-“ارسال مثل”: بیتی از نظیری نیشابوری:

“درس ادیب اگر بود زمزمه محبّتی- جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را”

۵-۱۰-“ابهام”(پیچیدگی):بیدل:

“اگر علم و فنی داری، نیاز طاق نسیان کن- که رنگ آمیزیت نقاش می سازد خجالت را”

۵-۱۱-“ایهام”: “امشب صدای تیشه از بیستون نیامد- گویا به خواب”شیرین”، فرهاد رفته باشد-حزین لاهیجی”

۵-۱۲-“ایهام تناسب”: واژه شور(نام نوای موسیقی) با پرده، رشته و ساز قانون ایهام تناسب دارد:

“شور استغنا، برون از پرده های عجز نیست-رشته ی ما سخت پیچیده است قانون تورا -بیدل”

۵-۱۳-“بسامد”: در بر گیرنده ی بسامد:

الف-“بسامد درونمایه”؛ ب- “بسامد بیت و رج”؛ پ- “بسامد چارچوب”

۵-۱۴-پارادکس، تشخیص، تزاحم صورخیال، همانندی، آمیزه های تازه آشنایی زدایی- واژگان پر بسامد- ورود واژه ها- تناقص در گفتار، بی بهرگی(حرمان)، موتیف ها و درونمایه های پرکاربرد، غزل سرد، تقلید مضامین، مردم گریزی، لت های پرسشی ، پرگویی.

نتیجه گیری: شیوه ی هندی با چامه های چرخه ی پیش چه از راستای اندیشه و چه از راستای زبان و گفتار، ناسانی های آشکاری دارد. شیوه هندی از میانه روی –بازه می گیرد. چامه گزافه گویی و فزونه گویی است. گنُج چامه زیاد است. از اسلوب معادله زیاد بهره گرفته می شود. زنجمورگی بر چامه ها سایه می افکند.

۶- کلید واژه ها: شیوه هندی- فزونه و گزافه گویی- نازک پنداری ، پاشانی چامه.

“من از مفصل این بحث مجملی گفتم- تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل”

۷- پیشنهاد: بررسی هنایش زبان فارسی در شبه قاره هند در چرخه های دیگر تاریخی از زمره زنجیره زندیه.

۸- کتاب نامه و نویسه ها:

۸-۱- علی دشتی: نگاهی به صائب- انتشارات اساطیر-سال ۱۳۹۷

۸-۲- حسین خسروی: بازشناسی ویژگی های سبک هندی- بهار ۱۳۹۷

۸-۳- علوم و فنون ادبی- سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی وزارت آموزش و پرورش

۸-۴- بهره گیری از نوشته ها و یاده های کسی

شیراز- بهمن ماه ۱۳۹۸ حسین جواهری (شیمیست)

با سپاس از همیاری دکتر زینب یوسفی یار شاطرم.

قسمت هفتم برنوشتی بر مصادیق گمشده

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش شصتم

۱- سعدی افتاده ایست آزاده (کس نیاید به جنگ افتاده)-سعدی

افتاده: خاکسار، فروتن و خاکی نهاد. اما؛ آزاده کسی است: وارسته و از بند چاپلوسی رسته…

۲- که اندر جهان سود بی رنج نیست(کسی را که کامل بود گنج نیست)-فردوسی

گنج در برابر رنج: آیین آفرینش بر این راستینه استوار است. گنج به بایسته رنج. اندیشه به دست آوردن گنج بدون تاب رنج، مالیخولیای خام و ناپخته است. گنجوران جهان همان رنج بردگان جهان بوده اند. در قرآن کریم آمده است که:”لیس للانسان الا ما سعی(مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد)”

همانندی ها:”مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب- به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید-حافظ”

“شبنم از سعی به سرچشمه ی خورشید رسید- قطره ماست که زندانی گوهر شدن است-صائب”

“به قدر آنکه علم و کار داری-بدان ارزی؛ بدان مقدار داری-نظامی”

“نابرده رنج، گنج میسر نمی شود-مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد- آن کو عمل نکرد و عنایت امید داشت- دانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد-سعدی”

۳- زجور حاسدان نتوان حذر کردن ز عشق او(کسی کاو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش؟)-اوحدی

۴- همه کس دُر، در آب پاک یابد(کسی کاو خاک جوید،خاک یابد)-نظامی

۵- نه عیب توست که بیگانه وار می گذری(کسی که زود گُسل نیست، دیر پیوند است)-نظری

۶- (کسی که مایه ندارد سخن چه داند گفت؟)چگونه پرد مرغی که بسته دارد پر؟-عنصری

۷- (کشته از بسکه فزون است کفن نتوان کرد)فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند-نظیری

آغاز آفرینش و پیدایش انسان با ستیز میان فرزندان آدم (هابیل و قابیل) همراه بوده که ریشه در خشونت داشته است. پروردگار، هابیل را بر قابیل برتر دانست و خشونت در رشک، ریخت گرفت. فرجام اینکه هست و نیست و دولت ها و فرمانروایان نژادها و برخی شیوه های اندیشه ای نیز با خشونت آمیخته و درهم شد.

همانندی ها: کشته (مرده) آن قدر فزون است که ناید به شمار” اگر مهمان یکی باشد تا میزبان گاو بکشد!”

۸- دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟(کشتی نوح چه اندیشه ز طوفان دارد؟)-صائب

۹- (کعبه ای آباد کرد هرکس دلی را شاد کرد)شد سلیمان هرکه موری را به لطف آزاد کرد-طایی شیرازی

همانندی ها:”صد خانه اگر به طاعت آزاد کنی-زان به نبود که خاطری شاد کنی”

“رسول خدا فرمود: هرکه دلی را شاد کند مرا شاد کرده و هرکه مرا شاد کند خدا را شاد کرده است.”

۱۰- خُم زمانه (سپهر) تهی شد ز می پرستی ما(کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما)-نجیب کاشی

این بیت زمانی گفته می شود که بخواهند ناچیزی و یا اینکه بسنده نبودن پولی و یا کمک هزینه ای و مانند اینها را گفتار کنند البته می تواند گویای خودنمایی نیز باشد. چنانچه این بیت در این راستا خوانده شود پاسخش را میرزا شوقی بهبهانی بدین گونه داده است:

“به نیم جرعه حریفان چنان کنندت مست-که می نخورده بر… به چوبدستی ما!”

۱۱- شکر نعمت، نعمتت افزون کند(کفر نعمت از کفت بیرون کند)-مولوی

بیت بالا برگرفته از نشانه سوره ی ابراهیم است که می فرماید: “لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید” اگر سپاس پروردگار کنید روزی ها را بر شما افزون می کنیم و اگر ناسپاسی کنید هرآینه شکنجه های من بسیار دشوار است.

۱۲- روز عدل و عدل دادخور است(کفش آنِ پا، آنِ سر است)-مولوی

۱۳- جواب است ای برادر این نه جنگ است(کلوخ انداز را پاداش سنگ است)-سعدی

۱۴- درِ گنج معشیت سازگاریست(کلید باب جنّت بردباریست)-ناصر خسرو

۱۵- بسا شکست کز او کارها درست شود(کلید رزق گدا، پای لنگ و دست شل است)-صائب

همانندی:”گدا بهر طمع فرزند خود را گور می خواهد.”

۱۶- (کلید گنج سعادت قبول اهل دل است)مباد کس که در این نکته شک و ریب کند-حافظ

اهل دل به کسی گفته می شود که هرچه دلش بدان گرایش کند بدان بگرود مانند گردو بینش و نگرش که شناخت زیبایی را از راه دانش نگرش و زیبایی شناسی دارا هستند.

۱۷- آلت اِشکار خود جز سگ مدان (کمترک انداز سگ را استخوان)

ز آنکه سگ چون سیر شد سرکش شود- سوی صید و شکار خود شود-مولوی

آلت: ابزار. اِشکار: شکار- کمترک: بسیار اندک (کمترکی نترکی: کم بخور همیشه بخور) . یا “کاه از تو نیست، کاهدان از توست.”

مولوی نفس آدمی را برپایه چگونگی های گوناگونی که دارد به جانورانی چند مانندگی و به خوی ددمنشانه آن جانور نمارش می کند، برای نمونه به سگ که به استخوان بسندگ کرده و به شکار کردن آوازه است. مولوی بدین باور است که پیروی از نفس، سرکشی انسان را بیشتر و خرد را
ناتوان تر می سازد.

همانندی ها:”سگ را که چاق کنند هار می شود…”.”سگ را که گُنده کنی بچه ات را
می درد.”.”خدمت به خر، مزدش تیز است و لگد.”.”ندامت می کشد هرکس که به پیش نا اهلان کند نیکی.”

۱۸- (کم خور و بسیاری راحت نگر)بیش خور و بیش جراحت نگر-نظامی

۱۹-(کم شود قیمت کالا، چو فراوان گردد)با فراوانی کالا ضرر آمیخته است(اند)-قاآنی

همانندی ها:”هر زیادی بی قیمت و هر اندکی با عزّت است.”.”متاع در همه جا بی بها ز ارزانی است-کاتبی”.”خواری هرچیز ز بسیاری است.”.”هرچه بسیار شود، خوار شود.”.” نرخ متاعی که فراوان بود- گربه مثل جان بود، ارزان بود-جامی”.”کم بود قیمت جنسی که فراوان باشد-قزلباش خان امید.”

۲۰- (کم گوی و بجز مصلحت خویش مگوی)چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی-بابا افضل

۲۱- (کم گوی و گزیده گوی چون دُر)تا ز اندک تو جهان شود پُر-نظامی

همانندی ها: “سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است”.”پُر سخن گفتن نشان جاهلی است.”

“نیاید ز گفتار بسیار سود-فردوسی”.” آن خشت بود که پرتوان زد-نظامی”.”یک دسته گل دِماغ پرور- از خرمن صد گیاه بهتر-نظامی”.”سخن کم گفتن و اندیشه کردن- به از بسیارگویی پیشه کردن-هلالی جغتایی”.”پُر گفتن به قرآن خوش است.”

۲۲- مرا کمند میفکن که خود گرفتارم(کمند بر سر اسبان بدلگام زنند)-سعدی

به جای کمند”لویشه” (چوبی که رسنی برآن بسته می شود تا بر لب ستوران بسته تا گاز نگیرند) نیز دیده شده است(لبت از هجو در لویشه کشم- که بدین سان بود تبسّم خر-سوزنی)

۲۳- وآنگه سرادقی که ملک محرمش نبود(کندند از مدینه و در کربلا زدند)-محتشم کاشانی

“سُرادق” (جمع آن سُرادقات): سراپرده، خیمه و یا چادری که بالای میان سرای خانه می کشند. این بیت، گویای این است که پیوستگی میان دو گفته و یا دو امر نباشد.

۲۴- مرغی دیدم نشسته بر باره ی طوسی-در پیش نهاده کله ی کیکاووس

با کلّه همی گفت که افسوس افسوس!(کو بانگ جرس ها و کجا ناله ی کوس؟)-خیام

“باره” (بارو):دژ، دیواری که پیرامون شهرها و دژها بنا می کردند(سنگ بر باره ی حصار مزن-که بوَد کز حصار، سنگ آید-سعدی)

“طوس”(توس): کرانه ای است در خراسان. “کیکاووس”: پادشاه ایران. “کوس”: زنگ، به ویژه زنگی که برگردن چهاریان بسته اند.

در بیت دوم چهار پاره بالا، بسامد دوباره ی “افسوس” و نیز ابزار پرسشی “کو” و “کجا” نشانه ی جنبش، دیرندگ و پیوستگ است. به گفتاری دیگر این بسامد بدین معناست که پرسش مرغ نشسته بر باره، پیوسته از سوی مرغان دیگر انجام می شود.

۲۵- پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ (کو در زمانه آنکه نرنجد ز حرف راست؟)- پروین اعتصامی

۲۶- (کودک و آنگاه ترک دانه ی خرما؟)شاعر و آنگاه رد بوسه ی شیرین؟-قاآنی

۲۷- (کودکی، در سفر تو مرد شوی)رنجه از راهِ گرم و سرد شوی-سنایی

سنایی انسان را کودکی می داند که در رهسپری پختگی و رسایی یافته؛ مرد می شود به باور او رهسپری، خُلق و خوی خواجگی را از بین می برد و مایه ی آزمایش جوانمردان است.

“در سفر خواجگی نکو باید- که سفر خواجگی بپالاید- اندر این پایگاه سرگردان شد سفر بوته ی جوانمردان.”

از دیدگاه سنایی زمانی انسان به رسایی می رسد که چون باد بیابانی سفر کند:

“مردم آنگه رسد به زیبایی- که شود همچو باد صحرایی…”

۲۸- خصم تو کور و تو آیینه شرع(کور آیینه شناسد؟ هیهات)-خاقانی

۲۹- مختصر گویم به هرکاری که هست(کور بینا بهتر از بینای کور)-قاآنی

۳۰- آیی و گوئی که بوسه خواهی؟خواهم!(کور چه خواهد بجز دو دیده ی روشن؟)-فرخی سیستانی

۳۱- مرد بی برگ و نو را به حقارت مشمار(کوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار…؟)

۳۲- کس نتواند گرفت دامن دولت به زور(کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور)-سعدی

دامن بخت را به نیروی بازو به چنگ نتوان آورد، چنانکه خضاب(گلگونه، حنا)بر، ابروی نابینا، کوششی نا سودمند است و زشتی نابینایی را پوشیده ندارد.

همانندی:”بر چشم کور، سرمه کشیدن چه فایده؟”

۳۳- چند آنکه جهد بود دویدیم در طلب(کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری؟)-سعدی

حضرت حافظ نیز چنین سروده است:

“آنچه سعی است من اندر طلبت بنمودم، آن قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد-حافظ”

۳۴-(کوه در سوراخ سوزن کی رود؟)جز مگر کآن رشته ی یکتا شود-مولوی

۳۵- برده ام صد رنج و شد وصلت نصیب دیگران(کوه را فرهاد و لعل(لال) را پرویز یافت)-ابوالمعالی

۳۶- مکن به نامه سیاهی ملامت من مست(که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟)-حافظ

نامه سیاه(کنایه از گناهکار و بدکاره) و نامه ی سیاه و نامه سیاهی از سوی حافظ در چندین بیت به کار رفته است:”من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه- هزار شکر که یاران شهر بی گنهند.”

“کردار اهل صومعه ام کرد می پرست- این دود (ه) بین که نامه ی من شد سیاه ازو”

۳۷- از امروز کاری به فردا ممان(که داند که فردا چه گردد زمان؟)-فردوسی

۳۹- دید، صد چندان که وصفش کرده بود(کی بود خود دیده مانند شنود؟)-مولوی

۴۰- نظم او را تو مپندار چو نظم دیگران(کی بود نغمه ی داوود چو آوای درای(زنگ))-شرف الدین شفروه.

“کَی و کِی”به معنای کدام و چه زمان؟ آنگاه که در پاسخ “کَی” کسی بگوید:”کَی کار شیطان است” آن کس نمی خواهد در مورد پرسش گفتاری کند.

۴۱- با وجود عقل اگر پیدا شود عشقش رواست(کی به گِل پنهان توان کردن فروغ آفتاب؟)- ابن یمین

همانندی:”آفتاب را به گِل نتوان اندود”

۴۲- عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست( کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست؟)-ملک الشعرای بهار

این بیت به شاطر عباس صبوحی نیز نسبت داده شده است.

همانندی: چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است.

۴۳- (کی تراشد تیغ دسته ی خویش را؟)رو به جراحی سپار این ریش را-مولوی

همانندی: “چاقو، دسته ی خودش را نمی برّد.”

۴۴- ای ضیاء الحق حُسام دین و دل(کی توان اندود خورشیدی به گِل؟)-مولوی

“ضیاء الحق”=نور حق. نگرش مولوی به ضیاء الحق، “حسام الدین چلپی، حسن بن محمد بن اخی ترک است که مولوی، مثنوی را بنا به خواهش او سروده است.”

نام چلپی در مثنوی بسیار آمده از زمره “حُسام(شمشیر بران) الدین ضیاء ذوالجلال”

۴۵- سپه عقل که بشکست مرو در پی او (کی دلاور ز پی لشکر بشکسته رود؟)-کاتبی

۴۶- (کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟)یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد-حافظ

شعر تر یعنی شعر آبدار، شعر روان و شیوا. شاعرانی چون: انوری، سعدی، خاقانی، نظامی، سنایی، خواجو از واژه ی “تر” بهره جسته اند.

همانندی: دست شکسته کار می کند؛ دل شکسته کار نمی کند.

۴۷- صدمه های عشق را کی بوالهوس دارد قبول؟(کی شناسد طفل قدر سیلی استاد را؟)-ظهیر فارابی

“صدمه” آسیب و گزند.”بوالهوس” هوسباز.

همانندی: “سیلی معلم نبود از آزار.”

۴۸- (کی شود دریا به پوز سنگ نجس؟)کی شود خورشید از پُف منطمس(ناپدید)-مولوی

“پوز”: گرداگرد دهان

۴۹- از خرد، بدگهر نگیرد فر(شکوه)(کی شود سنگ بدگُهر،گوهر؟)-سنایی

۵۰- بر فقیران محنت پیری نباشد ناگوار(کی غم دندان خورد آن کس که نانی نیستش؟)-صائب

۵۱- (کینه جویی روش احسان نیست)هرکه احسان نکند انسان نیست-جامی

پایان واج “ک”

میرزا حسن خان پیرنیا-بخش دوم (پایانی)

سیاستگزاران دوره‌ی قاجاریه

میرزا حسن خان پیرنیا-بخش دوم (پایانی)

ج- کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ رضاخان میرپنج: اگرچه مشیرالدوله در روند کودتای سوم اسفند ماه ۱۲۹۹دستگیر نشد امّا در زمان فرمانروایی سید ضیاء الدین طباطبایی خانه‌نشین بود. در چرخه فرمانروایی قوام‌السلطنه و خیزش کلنل محمد تقی خان پسیان تلاش در گشودن آشتی‌جویانه رخدادها داشت. کلنل نیز داوری مشیرالدوله را درباره خود پذیرفته بود. پس از قوام ‌السلطنه با نمایانیِ خواهانی مجلس، مشیرالدوله در بهمن ۱۳۰۰ ریاست وزرایی را پذیرفت. نخستین چالش کابینه‌ی پیرنیا «کودتای» ابوالقاسم لاهوتی در تبریز بود که در واخواست به در هم آمیختن ژاندارمری و نیروی قزاق آغاز شد و سرانجام با گسیل نیروی قزاق به فرماندهی حبیب‌الله خان شیبانی و گریختن لاهوتی به شوروی در پایانه‌های بهمن ماه ۱۳۰۰ پایان پذیرفت. مشیرالدوله تلاش کرد تا راهبند خونریزی در تبریز گردد. بنابراین از همان آغاز دستور داد مخبرالسلطنه که در دید آذربایجانی‌ها، به ویژه پس از سرکوب جنبش خیابانی، مرد خوش‌نامی به شمار نمی‌رفت به تهران برگردد. مشیرالدوله در تلگراف خود یادآور شد مجلس به مخبرالسلطنه نیازمند است. همزمان به اجلال‌الملک دستور داد تا به خواست خیزش‌کنندگان، نایب الایاله آذربایجان شود. هم‌چنین خواسته شد که اجلال‌الملک پاسداری نماید که تا رسیدن دستور میان نیروی قزاق و ژاندارمری برخوردی روی ندهد و آشتی میان کسان ( اصلاح ذات البین) به کنش درآید. کنش دیگر مشیرالدوله در این چرخه پیشنهاد نوشته واگذاری برجستگ نفت شمال به شرکت آمریکایی بود که با ربایش همراهی مدرس و نصرت‌الدوله فیروز انجام گرفت و گفتگو درباره‌ی آن تا مجلس پنجم به درازا کشید و با واخواست اتحاد جماهیر شوروی و انگلیس رو به رو شد. مشیرالدوله برای جلوگیری از خشونت‌های فرماندار نظامی و تندروی‌های روزنامه‌ها نوشته بهسازی قانون مطبوعات و پدیدآوری گروه دادمند(هیئت منصفه) را به مجلس نمایاند که پس از گفتگوهای بسیار در روز ۱۰/۰۸/۱۳۰۱ بر نهاده شد. نمایاندن این نوشتار از سوی دولت، واکنش گردانندگان روزنامه‌ها را درباره‌ی شیوه‌های کاربست آن را برانگیخت و آن را کنشی برای کرانمندی آزادی‌ها دانستند. اما با فرتاش برپایی کمیسیون پیشنهادی مشیرالدوله برپایه وارسی کنش‎های سردارسپه، همچنان تندروی‌های وی دنباله داشت. افزون بر این به برانگیخت او یا با تکاپوی انجمن (syndicate)های کارگری با گرایش« مارکسیستی» دست از کارکشیدن‌هایی رخ داد که انگیزه سستی و ناتوانی کار دولت و توان سردار سپه گردید که سرانجام، گنجاندن نامه یک کارگر«قورخانه»(سلاح خانه) در روزنامه «حقیقت» دستاویز نیازین را به سردار سپه داد تا با پیامی ناسزا آمیز به مشیرالدوله خواهان بازایست (توقیف) روزنامه‌ی «حقیقت» شود و مشیرالدوله پس از نافرمانی با آن کناره‌گیری کرد به گونه‌ای پوزش خواهی پسی سردار سپه نیز واخواست دوباره مجلس برای رئیس الوزرایی هوده‌ای نداشت. در آستانه گزینشهایی که فرنشین انجمن وارسی بر گزینش‌ها به گردن داشت با گفتار باز نمود مجلس فرنشینی کابینه را پذیرفت و در واپسین نشست مجلس چهارم کابینه خود را در خرداد ۱۳۰۲ به این مجلس شناساند. اما این کابینه که به دولت «محلل» آوازه یافته بود در برابر زیاده‌خواهی سردار سپه و تلاش او برای رسیدن به رئیس الوزرایی دیرندگی نیاوردپیرنیا در واخواست به دستگیری و دور کردن( تبعید) قوام السلطنه از سوی سردارسپه از رئیس الوزرایی کناره‌ گرفت(آبان ماه ۱۳۰۲). پیرنیا در مجلس پنجم به نمایندگی از تهران گزینش شد و در روند کناره‌گیری و خشم و پرخاش (قهر) سردار سپه(۱۸/۰۱/۱۳۰۳) همبود گروهی بود که برای دلجویی از او روانه رودهن شدند. پیرنیا به هنگام برکندن قاجاریه از رفتن به مجلس خودداری کرد و پس از آن نیز در مجلس پیدا نشد. در گزینش‌های مجلس ششم نیز فرنشین انجمن قانونی بازرسی بر گزینش‌ها را به دوش داشت و نیز با نگاه به این که به نمایندگی نیز برگزیده شد، همچون چرخه هفتم نمایندگی را نپذیرفت. هموندی در کمیسیون فرهنگ و فرنشینی کمیسیون بهسازی دادگستری در ۱۳۰۶، واپسین سمت‌های دولتی او بود و پس از آن حتی از پذیرفتن فرنشینی دیوان تمییز(دیوان عالی کشور) خودداری کرد و هرچند تا پایان زندگی خانه‌نشین بود دشواری‌های همبودین را پیگیری می‌کرد ودرباره‌هایی همچون پیمان نامه نفت ۱۳۱۲/۱۹۳۳ از گفتار ناسازگاری خود پروا نداشت.

د-داوری؛ درگذشت و بزرگداشت

داوری درباره‌ی زندگی سیاسی پیرنیا گوناگون است. اما همه خوش‌نامی وی در حیطه سیاست را ستوده‌اند به گونه‌ای که در آبان ماه ۱۳۵۱ مجلس بزرگداشتی به انگیزه‌ی یکصدمین سال زایش او در دانشگاه تهران برگزار شد و دولتمردان و فرهنگ‌دوستان کشور یادش را گرامی داشتند. میرزا حسن پیرنیا در ۲۹/۰۸/۱۳۱۳ پس از دوسال بردباری بیماری در گذشت و در آرامگاه خانوادگی در امامزاده صالح به خاک سپرده شد.

ه-اندیشه‌ها و یادمان‌ها: حسن پیرنیا در دستگاه دولت با دوراندیشی(conservatism) ویژه‌ی خود که گاه خرده‌گیری دیگران را در پی داشت اندیشه‌هایش را در میان می‌گذاشت. او به فرنام حقوقدانی که گواه دگرگونی روسیه‌ی تزاری و جنبش دادخواهی ایران بود، اندیشه بهسازی دادگستری را از زمان سفارت فراگماردک در سر داشت و در چرخه‌ی وزارت خود با ارایه سه پیرنگ قانونی در بر گیرنده پایه‌های سازو برگ دادگستری در ۳۱۱ ماده قانون‌گذاری دادرسی‌های حقوقی در ۸۱۲ ماده و قانون دادرسی‌های کیفری در ۵۰۶ مادّه از بنیانگذاران نظام قضایی نوین ایران بود. نمونه کار پیرنیا برای گردآوری قوانین حقوقی؛ قوانیین روسیه، عثمانی و فرانسه بود.باره دیگری که از دید مشیرالدوله ارزش بسیار داشت فراهم سازی دارایی(مالیه) بود.در این زمینه نیز قانون بهسازی برآورد و شمارش، کاستی قانون ۲۳ خرداد ماه و پیشنهادنامه (لایحه) سازمانی وزارت دارایی را به مجلس نمایاند و در مجلس نخست با اندیشه برپایی بانک ملی همراهی کرد. اندیشه بهسازی ارتش نیز ریشه در فراگیری‌های سپاهی پیرنیا در روسیه داشت و در همین راستا برای پرورش نیروی کارآزموده آن «مدرسه نظامی احمدی» را بنیاد نهاد که به مدرسه نظام مشیرالدوله آوازه داشت(۱۲۹۶ خورشیدی) در پی کودتای ۱۲۹۹ با یکی شدن این آموزشگاه و دو آموزشگاه دیگر «مدارس نظام» ریخت گرفت. بهسازی ‌ها در سیاست درونی در سر برنامه‌های پیرنیا قرار داشت و در سیاست فرامرزی، نگهداشت بی‌سویگی و بهره‌یرداری از توان سوم برای سودهای ملی را دنبال می‌کرد.وی سپس‌ها در پاسخ به خرده‌گیرانکه اورا دوراندیش می‌دانستند؛ نداشتن پشتیبان در مجلس و ستیز با خواسته های کسی دولتمردان را راهبند بنیادین پیشرفت کارها دانست. پرداختن به فرهنگ که مشیرالدوله آن را مایه خوشبختی همه ملت‌ها و آرمان جنبش همبودگاه می‌دانست و بها دادن به زبان فارسی سرشناسی دیگری از پشتکار و تلاش او بود و به همین انگیزه دوبار به وزارت فرهنگ رسید و در زمان کناره‌جویی از سیاست نیز همبودی کمیسیون معارف را در سال ۱۳۰۲ پذیرفت که بهسازی معارف و نگارش کتاب‌های درسی به گردن او بود. پیرنیا در همین چرخه، نوشتن کتاب‌های «تاریخ ایران باستان» و  «داستان‌های ایران قدیم» به شیوه‌های تاریخ‌نگاری نوین را آغاز کرد که به چینش در ۱۳۰۶ و ۱۳۰۷ پخش شدند. از کتاب نخست نیز با فرنام ایران کهن (قدیم) فراهم شد که در آموزشگاه‌ها آموخته می‌شد. پس از آن به پیشنهاد کمیسیون معارف برای گردآوری تاریخ رسای ایران، نوشتن بخش پیش از اسلام آن را به گردن گرفت و بخش‌هایی از آن را با نام «ایران باستان» پخش کرد اما با مرگ وی این پیرنگ نارسا ماند. نگاشته‌های تاریخی مشیرالدوله بیش از هر چیز نشان‌دهنده‌ی فروهر(روحیه)ها و اندیشه‌های نویسنده و زمانه اوست. مشیرالدوله با نگاهی جستجوگر شهر آیینی کهن ایرانی را دستمایه بالندگی و نازش ملی قرار داد و همچون میرزا آقاخان کرمانی، تاریخ را «سند پاک‌نژادی و بزرگواری» هر ملتی می‌دانست، دلبستگ پیرنیا به ریزگان چگونگی‌های شهر نشینی و پرهیز از گستردک نام دودمان‌ها و پادشاهان نشان‌دهنده هنایش روش میرزا بر شیوه تاریخ‌نگاری اوست ارزش یادمانهای پیرنیا، گذشته از تیزنگری نگرش او در بهره‌گیری از نوین‌ترین نوشته‌های آن زمان است که شماری از فرهنگ‌دوستان مانند سعید نفیسی، عباس اقال آشتیانی و سید حسن تقی‌زاده وی را در این راه یاری رساندند. حسن پیرنیا در ده سال پایان زندگی بیشتر به کارهای فرهنگی و دانشی گرفتار بودو یادگارهای با ارزشی همچون گردایه سه پوشه‌ای تاریخ ایران باستان و داستان‌های قدیم و حقوق بین‌الملل را نوشت. کتاب تاریخ ایران باستان (در سه پوشه) نخستین کتابی است که به شیوه دانشی و برپایه گواهمندی و یافته‌های باستان‌شناسی درباره‌ی گذشته‌ی تاریخی ایران نگاشته شد، و هنوز نیز مورد نگرش است.

وبرای نکویی پایان

روزی مشیرالدوله به سرای مدرس آمده و به او می‌گوید که حضرت آقا نهشت این کشور کی درست می‌شود؟ مدرس پاسخ می‌دهد:«روزی که تو بروی نایین و سرگرم کشاورزی شوی و من بروم اصفهان و کار طلبگی خودم را دنبال کنم!»

میرزا نصراله خان پیرنیا (مشیرالدوله)پنجم

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا نصراله خان پیرنیا (مشیرالدوله)پنجم

الف- تبار(پیش نوشتار)- بجز عشق، بجز مهر؛ دگر بذر نکار:

پیرنیا؛ نام خانوادگی بازماندگان پسری یکی از خداشناسان (عارفان mystic) سترک نایین به نام حاجی پیر عبدالوهاب نایینی است. نام بازماندگان دختری این خداشناس، “پیرزاده” می باشد و به نوشتاری که خواهد آمد به تبار “مصلایی” نیز زبانزد بوده اند. زنده یاد پیر عبدالوهاب در پایانه های چرخه ی صفویه زاده می شود و پس از یک زندگی نزدیک به صدسال، در سال ۱۲۲۲ هـ.ق، همزمان با آغاز پادشاهی فتحعلی شاه قاجار به دیدار دلدار خود رهسپار می شود. میرزا عبدالوهاب فرزند حاج عبد القیوم بن حاج ادهم خان؛ از سران زنجیره پشمینه پوشان (صوفیان) و درویشان نوربخشیه بوده است. گذشتگان او همه در مایه ی خداشناسی و درویشی بوده اند.

پیر عبدالوهاب در راه وارستگی تا جایگاه بلندی پیش می رود و همزمان به راهنمایی مردم می پردازد. جایگاه خداشناسی او، انگیزه کنش بسیاری از خداشناسان، از زمره حاج محمدحسن یزدی است که خود پیرو او می شود و سپس دختر پیر عبدالوهاب را به همسری بر می گزیند. حاج محمدحسن پس از درگذشت پیر عبدالوهاب، راهش را همچنان دنبال می کند و تا پایان زندگی خود در نایین ماندگار می شود. بنابر آنچه زبانزد است محمد میرزا قاجار در یک رهسپاری از تهران به کرمان از شهر نایین گذر می کند. او در پی شنیدن نیکو خویی حاج محمدحسن یزدی خواهان دیدار او می گردد. حاج محمدحسن، پادشاهی محمد میرزا را در آینده پیش بینی می کند. عباس میرزا که فرزند ولیعهد فتحعلی شاه بوده در یک پیکار نابرابر با روسیه تزاری در شمال باختری ایران کشته می شود.

فتحعلی شاه که عباس میرزا را بسیار دوست می داشته نوه خود، محمد میرزا را به جانشینی نوین خود بر می گزیند و فتحعلی شاه به سال ۱۲۰۵ هـ.ق در می گذرد و محمد میرزا قاجار نیز بر تخت شاهی می نشیند و به پاس سپاسگزاری از او، دستور ساخت بقعه و ساختمان “مصلی” نایین را بر مزار حاج پیر عبدالوهاب می دهد. حاج محمد حسن نیز هنگام درگذشت در همین بقعه به خاک سپرده می شود که از این روی، به پیرنیاها خاندان مصلایی ها نیز گفته می شود. افزون بر اینها به کسان دیگری چون سید نور بخشی، عبد المولای پیرزاده، معاضد السلطنه پیرنیا و دکتر حسین پیرنیا در نایین به خاک سپرده شده اند. فرزندان و بازماندگان پیر عبدالوهاب در ایران به جایگاه های فرمانروایی بزرگی رسیده و نیز خویشکاری های فرهنگی شایانی به این مرز و بوم نموده اند.

ب- میرزا نصراله نائینی از نوادگان پیر نائینی یعنی خداشناسان زنجیره نور بخشیه سده ی سیزده هجری و روشن تر گفته شود که میرزا نصراله پسر آقا محمد، پسر آقا ابوطالب پسر محمد، پسر پیر نائین که در سال ۱۲۱۹ خ در نائین زاده می شود. میرزا نصراله پس از درگذشت پدر با سرمایه ای که از پشتکار، هوش، جایگاه شناسی سرچشمه می گرفت و به انگیزه دانشی که به فراخور داشته در چرخه ی جوانی و همزمان با پادشاهی ناصرالدین شاه که در پی به دست آوری پیشه ای از نائین رهسپار تهران شد. او در این زمینه و در راستای آنچه که در پی آن بود کامیاب نمی شود. گفته شده است که در قهوه خانه باغ ایلخانی کار می کند ولی چونکه خط خوشی داشته با نوشته نگاری (نگارش) برای بی سوادان بلکه دعافروشی، گذران زندگی می کرده است. سپس در اداره آصف الدوله با ماهی دو تا سه تومان حقوق، منشی گری می کند. تا اینکه میرزا ابراهیم خان به کارگزاری آذربایجان و سپس نایب الوزاره گماشته می شود و میرزا نصراله را همراه خود به تبریز می برد و چون مورد باور ابراهیم خان بوده رسماً به سمت منشی گری کارگزاری به خویشکاری دولتی در می آید و در تبریز از پشتیبانی یک کاتوزی برخوردار شده، داماد او و یا اینکه میرزا تقی خان؛ آجودان کارگزار شده و دارای سه فرزند می شود. ابراهیم خان در تبریز در می گذرد و خانواده اش به تهران جابجا می شوند. میرزا نصراله نیز به پیروی از آنها سال ۱۲۷۹ هـ.ق به تهران می آید و در وزارت لشکر (دارایی ارتش) یک سمت مالی پیدا می کند. میرزا نصراله در تهران پیوستگ خود را با خانواده ی میرزا ابراهیم خان
نایب الوزاره نگه می دارد. از سویی چون میرزا سعید مؤتمن الملک وزیر امور خارجه ناصری بر پایه دوستی پیشین، بیشتر زمان ها برای خوش و بش از فرزندان میرزا ابراهیم خان به سرای آنها می آمده و میرزا نصراله را در آنجا می دیده و از این رهگذر مورد نگرش وزیر امور خارجه قرار می گیرد. بدین چینش میرزا نصراله نائینی وارد سامانه وزارت امور خارجه می شود و از آغاز به کار گماری در وزارت خارجه سمت ثبات (نما نویس؛ کارمندی که نامه ها را در دفتر اندیکاتور ثبت می کند) داشته اما به انگیزه زیرکی و کاردانی از گامه نمانویسی به درجه منشی گری سوم برکشی و پیشرفت پیدا می کند. سپس منشی نخست شده و شایستگی افزودن پاژنام “خان” به نام خود را می یابد وکم کم پله های نردبان پیشرفت را می پیماید. از آغاز سال ۱۲۹۹ هـ.ق جانشین دوم وزارت خارجه، گرداننده اداره نگارش های روس شده و در سال ۱۳۰۳ هـ.ق در زمان وزارت خارجه یحیی خان(مشیرالدوله سوم)به پاژنام مصباح الملکی پاژنامیده می شود و پس از زمانی امین السلطان که به میرزا نصراله خان دلبستگی بسیار داشته در سال ۱۳۰۸ هـ.ق برای او از مظفرالدین شاه پاژنام مشیرالملکی می گیرد. در سال ۱۳۱۰ به جانشینی نخست وزارت خارجه گمارده شد و تا پایان سال ۱۳۱۳ هـ.ق در همین جایگاه بازمانده می ماند . در سال ۱۳۱۴ هـ.ق بنا به پیشنهاد عبدالحسین میرزا فرمانفرما وزیر جنگ وقت، مشیرالملک به سمت وزیر لشکر (فرنشین اداره دارایی ارتش) برگزیده می شود. در سال ۱۳۱۷ هـ.ق که شیخ محسن خان مشیر الدوله وزیر امور خارجه در پی درمان بیماری رهسپار اروپا می شود در نبود وی میرزا نصراله خان جانشین او می شود و چون جناب وزیر در می گذرد خود نصراله خان رسماً به وزارت خارجه گمارده شده و پاژنام مشیرالدولگی را دریافت می کند. مشیرالدوله از زمره ی کسانی بوده که همیشه برای رسیدن به جایگاه های والا و پیمودن پله های پیشرفت می کوشیده و به نوشتاری که خواهد آمد به جایگاه رئیس الوزرایی (نخست وزیری) می رسد. اگرچه آرامگاه نیای برتر مشیرالدوله پیرنیا زیارتگاه اهل دل بوده و خانواده اش بین مردم شهر جایگاه ویژه ای داشته اما در تنگدستی روزگار می گذرانید. دعاهایی را که یکی از خواهرانش با خط نسخ می نوشته، به تهران
می آورده و به در خانه های بزرگان می برده، پیش کش می کرده تا به فراخور دارنده سرای پولی بگیرد و از همین راه به خانه دولتمردان راه پیدا کند تا اینکه سر از وزارت و رئیس الوزرایی در
می آورد و اینکه او از منشی گری وزارت امور خارجه تا نخستین نخست وزیری چرخه جنبش مشروطه مظفرالدین شاهی (۱۲۸۵ خ) چه راهی را پشت سر گذارده، خود داستان دراز دامنی است اما به گفته ی زنده یاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی این پیشرفت را وامدار سه سرمایه بزرگ بوده: پشتکار یزدی ها، زرنگی اصفهانی ها و بسندگ (قناعت) و بردباری مردم “خور” و “بیابانک” ؛ زیرا که نایین جایی است بین این سه سامان.

شنیدنی است که گاهی مشیرالدوله برای اینکه اگر روزی کارهای پنهانش هویدا شود و آنرا به شمار خیانت نیاورند بلکه؛ به پای گیجی او بگذارند از شگرد “تجاهل العارف” و یا به نوشته “مهدی بامداد” در کتاب “شرح حال رجال ایران. ج –چهارم. ص ۳۵۶-۳۵۷” از شیوه “تخرَ خُر” بهره می گرفته است. تخرَ خُر کار آمدترین روش برای پنهان کردن هر رخداد و کنشی است که از کسی سر بزند؛ به سادگی و خریت او گذاشته شود. برای نمونه آنگاه که در برابر امین السلطان می نشست تا فرمان ها را به مُهر صدارت برساند کیسه ترمه جای مُهر خودش را به رنگ و همانند کیسه مُهر امین السلطان درست کرده بود. امین السلطان برای مهرکردن دستورها، کیسه مهرش را پیش روی میرزا نصراله خان می انداخت. او پس از مهر کردن فرمان ها، به خواسته، کیسه مهر اتابک را در جیب خود می گذاشت و به سرای خویش می رفت. اگر اتابک اعظم نیاز به مهر خود کرده بود پیشخدمت او کیسه مهر جا به جایی را به خانه میرزا نصراله خان برده و مهر امین السلطان را می گرفت و می آورد. با آن سفید مهرها و گرفتن مبالغی گزاف، هر ناشایسته ای رتبه ی سپاهی گرفت و هر یهودی در ایران و آمریکا کنسول ایران شد. نمونه دیگر اینکه اسب های درشکه او سیاه و درشکه چی های او شناخته شده بودند. لکن گاهی سوار بر درشکه یکی از وزیران که اسب هایش سفید بودند می شد و چندگاهی که به راه می افتاد به درشکه چی می گفت ببخشید انگار این درشکه از آنم نیست من اشتباه کردم و پنداشتم که درشکه از آن خودم است! و یا باره های دیگر این چنینی! از محمد ساعد مراغه ای نخست وزیر چرخه ی پهلوی نیز از این تخر خرها زیاد گرفته شده است.

پ- صدارت اعظمی مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه:

در همین روزها بود که جنبش مشروطه ایران به گام پایانی خود می رسید و در زمان صدارت
عین الدوله کوچ کاتوزیان به قم، میرزا نصراله خان مشیرالدوله کارکرد میانجیگری را بین کاتوزیان بازی می کرد او در سال ۱۳۲۴هـ.ق در گرماگرم جنبش مشروطه خواهی ایران همراهی دل چسب خود را با مشروطه خواهان نشان می دهد. مظفرالدین شاه در پی خروش او دادخواست های مردم؛ عین الدوله را از صدراعظمی برکنار  میرزا نصراله خان مشیرالدوله را به صدراعظمی بر می گزیند. مشروطه خواهان مشیرالدوله را مردی روشن اندیشه و آزادیخواه می دانستند و از این گزینش بسی خرسند شده و آنرا گامی در راستای پیشرفت مشروطه می دانستند. آنچه آنان باور داشتند بجا بوده است . نخستین کنش میرزا نصراله خان پیرنیا آزادی زندانیان سیاسی و پس از چند روز گرفتن فرمان مشروطیت از مظفرالدین شاه در تاریخ ۱۴/۵/۱۲۸۵ خورشیدی برابر ۱۴ جمادی الثانی سال ۱۳۲۴؛ از کاتوزیان بست نشسته در قم درخواست برگشت به تهران و نخستین گزینش های مجلس شورای ملی بوده است. او در شعبان ۱۳۲۴ نخستین نشست دولت مشروطه را در باغ گلستان برگزار می کند و در همان سال تاج پادشاهی را بر سر محمد علی میرزا نهاد. پیرنیا مجلس شورای ملی را گشایش و دولت قانونی خود را به گزارش زیر به مجلس چرخه ی نخست مشروطیت به فرنشینی میرزا حسن خان محتشم السلطنه (حسن اسفندیاری) چنین گزارش می کند: ۱- وزیر دادگستری: میرزا احمدخان مشیر السلطنه.۲- وزیر دارایی: میرزا ابوالقاسم خان ناصرالملک همدانی.۳- وزیر امور خارجه: میرزا محمدعلی خان علاء السلطنه.۴- وزیر کشور: میرزا سلطان علی خان وزیر اعظم. ۵- وزیر علوم: میرزا محمودخان علاء الملک. ۶- وزیر بازرگانی: ابوالحسن فخر الملک. ۷- وزیر لشکر: دبیرالدوله. ۸- وزیر راه ها و کانسارها: میرزا نظام کاشی مهندس الملک.

البته دو ایراد بر کابینه مشیر الدوله پیرنیا گرفته شده است یکی جستار پاسخگویی وزیران در برابر شاه که با جوابگویی آنان در برابر توان مقّننه Legislative ناسازگاری داشت، دیگری شناساندن دبیرالدوله به فرنام وزیر لشکر بود چرا که نمایندگان می دانستند که وزیر جنگ راستین کامران میرزاست و صدراعظم بجای شناساندن او به مجلس دیگری را به فرنام وزیر جنگ شناسانده است. مشیرالدوله نیک دریافته بود که بیشینه نمایندگان با انبازی کامران میرزا در کار دولت ناسازند. بماند که خود شاه نیز از همان آغاز نگرش خوبی به مشیرالدوله نداشته است و آن بدگویی پیرامونیان به شاه و این گونه رسانده بودند که همه گرفتاری های که اعلی حضرت بدان دچارند برخاسته از هواداری صدراعظم از ملت است که خود انگیزه برکناری مشیرالدوله از صدراعظمی گردید.

ت- فرارسیدن مرگ؛ شش ماه پس از کناره گیری:

از اینکه میرزا نصراله خان مشیرالدوله روی خوشی به پادشاهی محمدعلی شاه نشان نمی داده
می گویند که او را زهرآلود کرده اند. در نشست شنبه، پنجم شعبان ۱۳۲۵ میرزا ابوالحسن خان از فرنشین مجلس می خواهد تا پیگیری و پژوهش شود که آیا مشیرالدوله به حال سرشتن درگذشته و یا جز این بوده است به هر روی او در روز چهارم شعبان المعظم سال ۱۳۲۵ در سن ۶۷ سالگی در گذشته و در امامزاده صالح تجریش به خاک سپرده شده است. به هر روی چنین بوده است سرنوشت مردی که یک مشروطه خواهد بود و فرمان مشروطیت ایران را از مظفرالدین شاه قاجار گرفت و نخستین فرمانروایی قانون را در ایران پایه گذاشت و سرانجام آخرین وزیر اعظمی بود که فرنام صدراعظم داشت و سپس فرنام رئیس الوزرایی به کار رفت. او در سال ۱۲۷۸ خورشیدی به فرمان مظفرالدین شاه آموزشگاه عالی سیاسی را به یاری پسرش میرزا حسن خان در راستای پرورش دیپلمات و گماردگان آگاه درباره های سیاسی برای وزارت امور خارجه را بر پا کرد و فرزندانی چون میرزا حسن خان مشیرالدوله نخست وزیر و میرزا حسین خان مؤتمن الملک فرنشین مجلس با مرده ریگ بسیار برای آنها از خود به جا می گذارد و در زمان بسیار کوتاهی از تهی دستی و ماهی چند تومان حقوق دارنده کرورها دارایی گردید و به امانت داری و درست کاری زبانزد و برجستگ نامه دارسی و واگذاری ۶۰ ساله نفت به دارسی دستینه و مهر او را در زیر خود داشته و به نوشته ی اسماعیل رائین از فرنشینان لژ بیداری ایرانیان بوده است. به هر روی نوشته ها و گفته ها بیش از اینهاست و در این کوته نوشته در نمی گنجد و به زمان دیگر سپرده می شود.


 

(چشم دولت)

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

شاهزاده عبدالمجید میرزا عین الدوله(چشم دولت)- بخش نخست

الف- زادروز، زادگاه و تبار: شاهزاده (سلطان) عبدالمجید میرزا فرزند سلطان احمد میرزا عضدالدوله و نوه ی فتحعلی شاه قاجار در سال ۱۲۳۴ خورشیدی(۱۲۶۱ هـ.ق) در تهران زاده
می شود. او جوانی تندخو، خشن، سخت گیر و سرکش بوده است.

ب- دانش اندوزی ها: فراگیری های شاهزاده قجری از پنج سالگی در خانه و نزد آموزندگان ویژه آغاز می شود. پیش آغازهای زبان فارسی و تازی را فراگرفته اندکی نیز تاریخ، جغرافیا و ریاضیات را می آموزد و کوشش خود را در فراگیری حسن خط (نستعلیق) به کار می برد و در این زمینه به نیکی پیشرفت می کند به گونه ای که خط او را با دستینه (امضاء) “عبدالمجید درویش طالقانی” با خط خوش نویس زبانزد به لغزش می گرفته اند.

پ- برونکرد از دارالفنون : میرزا عبدالمجید در پانزده سالگی و برپایه ی خواهش پدرش از ناصرالدین شاه برای دنباله گیری درس های خود درون مدرسه دارالفنون می شود. زبان فرانسه و شگردهای سپاهی را فرا می گیرد! چون او در فراگیری کوشا نبوده و کاستی هایی داشته، از استادان حرف شنوی نداشته و از همان آغاز فراگیری نشانه های گردنکشی و خودکامگی رأی در وی پدیدار و نگریسته می شده است از مدرسه کنار گذاشته می شود. در سن بیست سالگی؛ پدرش از ناصرالدین شاه که شوهر خواهرش نیز بوده برای او خواستار کار و سمتی می شود. شاه پس از وارسی های گوناگون فرمان می دهد تا اینکه کاری در سامانه ولیعهدی در تبریز به وی واگذار می شود. از اینرو عبدالمجید میرزا به تبریز فرستاده می شود. او به نیاز زمان در بیرون از مدرسه به فراگیری می پردازد به ویژه در شگرد انشاء و نگارش جایگاه والایی پیدا می کند. سلطان عبدالمجید میرزا پس از چندی ماندگاری در دربار مظفرالدین میرزا ولیعهد بن مایه کارهایی چون میرآخوری (به جای اسحاق میرزا) ویژه ولیعهد و تفنگدار باشی و سپس فرمانروایی چند شهر از زمره هشترود و میاندوآب به وی واگذار می شود و سرانجام به پیشکاری مظفرالدین میرزا نیز می رسد. شاهزاده عبدالمجید میرزا با کوشش شبانه روزی به جایگاه ها و گماردگی خود سر و سامانی داده خرسندی یاده ولیعهد را از همه سویه ها فراهم می سازد به گونه ای که ناصرالدین شاه با شنیدن شایستگی های او، به پاژنام “عین الدوله” گی  بالنده اش می سازد و از آن سوی مظفرالدین میرزا نیز دخت چهارده ساله خود انیس الدوله (مهد علیا) را به پیوند زناشویی او در می آورد و او رسماً داماد مظفرالدین میرزا و دست راست و چشم بینای او می شود.

ت- پس گردنی خوردن میرآخور: داستان بدین گونه نوشتار شده است که ناصرالدین شاه از بازگشت سفر سوم خود از اروپا، از راه قفقاز به تبریز؛ بیماری نزدیک به مرگی روی آور قبله ی عالم می شود به گونه ای که همه ی همراهان او از زنده ماندنش نومید می شوند اما دکتر ” فوریه” پزشک ویژه ی همراه شاه، او را از مرگ ناگزیر رهایی می بخشد. شاهزاده عبدالمجید میرزا در جایگاه میرآخوری برای خوش خویشکاری و چاکر درگاهی مژده مرگ را به آگاهی ولیعهد می رساند و او نیز خود را آماده ی به تخت نشستن می کند. ناآگاه از آنکه دکتر فوریه شاه را درمان کرده است! شاه پس از بهبودی به ولیعهد سخت پرخاش می کند. حسنعلی خان گروسی (امیر نظام گروسی) وزیر و پیشکار وقت ولیعهد با آگاهی یافتن از این رخداد برای خرسندی دل شاه دستور می دهد که به شاهزاده عین الدوله چند تو سری و یا پشت گردنی (قفا) بزنند و این کار بی درنگ انجام می گیرد و
عین الدوله با چوب و چماق از اردو بیرون رانده می شود.

امیر نظام، عین الدوله را ناگزیر می سازد که به سوی اَهر که زیر فرمانروایی اوست رفته و فراری های سواره “چلب یانلو” را دستگیر و به گرگان (استرآباد) آورد تا از این راه دولت خواهی خود را به ولیعهد نشان دهد. نیز فرمانروایی چند شهر آذربایجان از زمره “میاندوآب” به عین الدوله واگذار می شود.

ث- دریافت نشان و آویزه (حمایل): در بازه ی سال های ۱۳۰۸-۱۳۱۰ هـ.ق به پاداش خوش خدمتی یک تکّه نشان درجه نخست شیر خورشید نشان، یک رشته آویزه و یک قبضه شمشیر گوهر نشان از سوی ولیعهد به عین الدوله پیش کش می شود و به پاژنام درجه سرلشکری (امیر تومانی) و یک جفت سردوشی الماس از درجه چهارم بالنده شده به فرمانروایی اردبیل، مشکین شهر، ارسباران گمارده می گردد. چنانکه نوشتار شد، عین الدوله قجری چشم و چراغ مظفرالدین میرزا بوده و به خودی خود در همه کارها دست اندازی و پا در میانی (دخالت Intervention) می کرده است. پس از برکناری امیر نظام گروسی از وزارت و پیشکاری آذربایجان به کارگماری میرزا عبدالرحیم قائم مقام تبریزی به جای وی آرامش و بی هراسی از دیار آذربایجان رخت می بندد و تبریز دچار آشوبزدگی بزرگی می گردد به گونه ای که بیشتر خانه های مردم به تاراج می رود و قائم مقام، گذشته از اینکه نتوانست آشوب را فرو بنشاند خانه اش نیز مورد تاراج و چپاول قرار می گیرد. از همین روی عین الدوله از سوی ولیعهد گمارده برپایی آرامش تبریزی می شود که او با برّایی هرچه رساتر، دوباره آرامش را به شهر تبریز بر می گرداند و وسیله سازی ها را سزا و گوشمال سنگین می دهد. و چون قائم مقام خود را در راستای فرمانروایی ناتوان می بیند ناگزیر به کناره گیری از پیشکاری آذربایجان می شود و عین الدوله رسماً در سال ۱۳۱۳ هـ.ق پیشکاری آذربایجان و لگام کارها را به دست
می گیرد. هنوز چند ماهی از وزارت و یا پیشکاری عین الدوله سپری نشده بود که ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای کرمانی کشته می شود. عین الدوله یک هفته پس از آن، ابزارهای تاجگذاری مظفرالدین میرزا را در تبریز فراهم ساخته و ولیعهد چهل و چهار ساله را با فر و شکوه فراوان بر اورنگ پادشاهی می نشاند. اردوی شاه نوین پس از تاجگذاری چند گاهه (موقت) در تبریز روانه تهران
می شود و آیین های تاجگذاری را گردانش می کند و این درحالی بود که شاهزاده عین الدوله چشمداشت داشت تا همان کاری را که ناصرالدین میرزا با میرزا تقی خان پیشکار و وزیر خود انجام داد؛ پسرش نیز درباره ی او انجام داده  و جبّه (ردا، بالاپوش) وزارت را بر اندام او بپوشاند. اما چنین نمی شود بلکه به سفارش و دیدگاه امین السلطان؛ عین الدوله به پیشکاری مازندران گماشته می شود و به ساری می رود و بیشتر از دو ماه در آنجا نمانده و با آزردگی پروانه زیارت عتبات عالیات (کربلا و نجف) را از شاه گرفته و بیش از یک سال در آنجا گوشه نشین (معتکف) می شود. سرآغاز سال ۱۳۱۷ هـ.ق به فرمانروایی خوزستان، بختیاری، لرستان، نهاوند و بروجرد گماشته شده و یک قبضه شمشیر گوهرنشان از درجه نخست دریافت می دارد. گماشتگی او یک سال به درازا می کشد که بایسته ها به گونه ای می شود که مظفرالدین شاه عین الدوله را در سال ۱۳۱۹ هـ.ق به تهران فرا می خواند و فرمانی به نوشتار زیر برای او برونداد می شود و او را به جای حاج غلامرضا آصف الدوله شاهسون به فرمانرایی تهران می گمارد.

” از آنجایی که بعد از فضل خداوند متعال کمال اطمینان را به صداقت و درستی عین الدوله داریم لذا حکومت تهران را که امروزه کمال اهمیت را دارد به کف باکفایت او واگذار فرمودیم. یقین است که او تربیت چندین ساله را فراموش نکرده، خاطر عاطر ما را از هر جهت آسوده خواهد ساخت و نواقص کار حکومتی تهران را به طور دلخواه انجام خواهد داد.” عین الدوله افزون بر فرمانروایی تهران، اداره خالصه جات حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)، خوار، ایلات، تجریش؛ اداره ی شهربانی(نظمیه)، انبار مبارکه و ادارات بیشتر را به گردن می گیرد. مظفرالدین شاه پس از بازگشت از رهسپاری اول از اروپا، عین الدوله را مرد روی آوری خود قرار داد و یک تکّه نشان درجه نخست به او پیشکش نمود و در برابر، فرمانروایی خوزستان، بختیاری، لرستان، بروجرد و نهاوند را از گستره فرمانروایی عین الدوله جدا و به سالار الدوله واگذار کرد. پس از بازگشت شاه و امین السلطان از رهسپاری فرنگستان
آشوب هایی در سرتاسر کشور سر، باز کرد. گرفتن دو بار وام از روسیه تزاری، واگذاری نفت ایران به یک شرکت انگلیسی، بخش کردن خالصه جات دولتی میان درباریان، بخشش برجستگ کاوش های باستانشناسی به فرانسوی ها، انگیزه هایی بود که از هر سوی کشور، نغمه هایی برخاسته؛ شبنامه های گوناگون برپایی انجمن های پی در پی از سوی اندرزگویان (وعاظ) انگیزه ی پرخاش های تند به
امین السلطان گردید به گونه ای که مظفرالدین شاه ناگزیر شد امین السلطان را از صدارت افکنده و در اندیشه صدراعظم دیگری باشد بی گمان، شاه با شناخت از خوی ها و راهکارهایی که از عین الدوله داشت در اندیشه واگذاری صدراعظمی به او بود اما با نگرش به دیدگاه های همگانی بر آن شد تا برنامه های خود را به گونه گام به گام پیاده کند که در این راستا پس از کناره گیری اتابک اعظم و بر پایه شناخت از کاردانی عین الدوله جایگاه وزارت کشور(داخله) را به وی واگذار کرد. هنوز مرکب نوشته خشک نشده بود که فرمان دیگری به نویسه زیر از سوی شاه برونداد گردید:

“خاطر خطیر(ارجمند) خسروانی که همواره متوجه اصلاح امور مُلک و مملکت و حفظ مصالح دین و دولت و تمجید و ترقی حال و آسایش و فراغ بال قاطبه رعیّت است. در این وقت چنین اقتضا فرمود که برای حصول این مقاصد و رفع اختلاف امور و تعیین تکلیف طبقات نوکر و ترتیب امر منافع و خروج کشور و آسایش کلیه حالات و خیالات و انتظام امور دربار دولت و اجرای کلیه اوامر علیّه سلطنت، شخصی از رجال و اعاظم و چاکران دربار سلطنت به سمت وزارت اعظمی منصوب و برقرار گردید. لهذا نواب والا شاهزاده معظم عین الدوله وزیر داخله که روزگاری است مراتب کفایت و کیاست، فراست و دولتخواهی و صداقت ایشان در طّی خدمات مطمئنه کاملاً مشهود پیشگاه همایون افتاد. به منصب جلیل (با شکوه) و لقب نبیل (دانا، نجیب) وزیر اعظمی منصوب و ملقّب فرموده و پیکر لیاقت و افتخار ایشان را به اعطاء یک ثوب (لباس) جبه ترمه شمسه (نقشی خورشید مانند که در تذهیب یا طراحی پارچه به کار می رود) مرصّع (گوهر نشان، زر نشان) با شرابه الماس که از تشریفات خاصه صدور دولت است مشرف (سرفراز) و مخلّع (جامه بخشی) فرمودند.” عین الدوله از روزی که به جایگاه وزارت عظمی تعیین شد اقدامات همه جانبه ای برای بهسازی کشور آغاز نمود. آغاز زمامداری عین الدوله رویارو بود با وبای خانمان سوز در آن سال و تهی بودن گنجینه به گونه ای که دولت و دربار را توان حقوق ماهانه نبود. عین الدوله، ولات (استانداران) و حکّام (فرمانروایان) را به تهران فراخواند و از هرکدام پیشکشی شایان درخوری دریافت و آنهایی که با دست تهی آمده بودند جایگزین شدند (عوض شدند). هدف او از این روش کاهش هزینه و همسنگی بودجه بود. عین الدوله خواهان گرفتن وام سوم از دولت روسیه نبود تا مانند اتابک اعظم (امین السلطان) برای خود بدنامی بار آورد.

او برای رهسپاری سوم مظفرالدین شاه به اروپا از بیگانگان وامی نگرفت و هزینه این رهسپاری را از راه اندازه نگه داری (صرفه جویی) فراهم آوری کرد. افزون برآن، هزینه رهسپاری همراهان شاه را از آنها گرفت و نگذاشت که دیناری از گنجینه کشور هزینه گردش درباریان به اروپا شود. پس از بازگشت مظفرالدین شاه و عین الدوله از رهسپاری اروپا (۱۳۲۳ هـ.ق) نغمه های زیادی از هر سو بلند شد. شماری برای برکناری “مسیو نور-نوس” بلژیکی که در “میزان نامه” گمرکی به سود بیگانگان دگرگونی داده بود بست نشستند و پس از رخداد انبار کردن (احتکار) قند و چوبکاری بازرگانان از سوی علاء الدوله فرمانروای خودکامه تهران پیش آمد. درشت خویی عین الدوله و بیرون کردن (تبعید) شماری از سرشناسان پایتخت به دیگر شهرها و دوگانگی تند دسته ای از کاتوزیان از زمره “سیدین سندین” (پاژنام بهبهانی و طباطبایی) آتش ناآرامی و خیزش را دامن زد. شاه به ناچار فرمان دادسرا (عدالتخانه) را برونداد کرد لیکن عین الدوله با سر دواندن و خرید زمان، جنبش های توده ها را با توان هرچه بیشتر سرکوب کرد تا اینکه، سرانجام رویداد کشته شدن سید عبدالحمید دین پژوه (طلبه) پیش آمد که به ایستادگی توده ها در برابر فرمانروایی رویارو شد. شماری به سفارتخانه های انگلیس و عثمانی رفتند و بست نشستند و دسته ای نیز به پیشوایی کاتوزیان به قم رفتند و در همسایگ (جوار) حضرت معصومه(س) بست نشستند.


«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

شاهزاده عبدالمجید میرزا عین الدوله(چشم دولت)- بخش دوم

ج- دوری از کانون کشور: عین الدوله پس از برکنار شدن از جایگاه صدارت به فریمان مشهد و سپس به مازندران پرت می شود و در روند درگذشت مظفرالدین شاه و تاجگذاری محمدعلی میرزا از تهران دور بوده است این دوری از تهران نزدیک به دو سال به درازا می کشد. در چرخه ی همین پرت شدن بوده که قزاقی به نام “رضاخان” در گروه همراهی کننده وی به جای پرتگاه قرار می گیرد و
کم کم به عین الدوله نزدیک شده و سواد خواندن و نوشتن را از وی می آموزد. پس از به توپ بستن مجلس و فرویش(تعطیل) مشروطیت، محمدعلی میرزا، عین الدوله را به تهران فرا می خواند و با واگذاری توان های زیاد وی را به جای مخبر السلطنه به والیگری آذربایجان می گمارد که در آن چرخه، آسه(محور) ایستادگی و رویارویی با محمدعلی شاه بوده. عین الدوله، محمدعلی خان سپهدار تنکابنی و میرزا علی خان ارشد الدوله را همراه خود نمود. سپهدار تنکابنی، فرمانده همه نیروها (قوا) و ارشد الدوله نیز فرماندهی هنگ ویژه را به گردن می گیرد (تاریخ مشروطه احمد کسروی). عین الدوله چندی در تبریز و چندی نیز در “باسمنج” ماند و گفتمان هایی برای بهسازی میان دو گروه (ذات البین) انجام داد و خشونتی نیز به کار نبرد. چند درگیری پراکنده بین نیروهای دولتی و چریک ها و جانبازان ملی انجام گرفت. او دیدارهایی با سران شورشیان انجام داد اما بهره ای به دست نیامد. مردم تبریز از زاویه آذوقه و خواربار در تنگنا گرفتار شده بودند چراکه راه های پیوستگی از سوی نیروهای دولتی بسته شده بود و به انگیزه نرسیدن آذوقه و خواربار به این شهر؛ شهر در حال پکش و ترکیدن بود. نیروهای روسیه تزاری برای درهم شکستن آنچه را که بر شهر چنگ انداخته بود، تبریز را به چنگ خود درآورد و عین الدوله نیز کاری از پیش نبرده، به تهران بازگشت و برای زمانی از جایگاه دولتی بازه گرفت. او پس از گشایش تهران و برکناری محمدعلی میرزا از پادشاهی، در مبارکاباد
می زیست. او هیچ سفارتخانه ای را کعبه ی آرزوهای خود نپنداشت و پرچم هیچ کشوری را بر فراز سرای خود برنیفراشت و به هیچ روی زیر بار خواری و سرشکستگی نرفت و به نوشته ی مهدی
ملک زاده در کتاب “تاریخ مشروطه ایران” پسین روز گشایش تهران چوبدستی زنان و بدون پاسدار و باریگاد با شماری از بستگان خود به سوی بهارستان گام برداشت و پس از رسیدن آنجا به دیدار با حاج علی قلی خان سردار اسعد بختیاری و محمد ولی خان سپهدار اعظم رفت. و خود را در اختیار مشروطه خواهان گذاشت تا هرچه بایسته بدانند با وی رفتار کنند اما دو سردار گشاینده باز آمدنش را گرامی داشتند و از او خواستند که در سرای خود با آرامش بزید. عین الدوله برای یاری به دولت ملّی، املاک خود را در قراچه داغ (ارسباران) که از چندین زمین آبدار تشکیل شده بود به دولت واگذار نمود و افزون برآن یکصد هزار تومان پول آن چرخه را به سران فرمانروایی پرداخت و به گونه ای جان خود را خریداری و بیمه کرد. سران گشاینده نیز نوید والیگری فارس را به وی دادند اما پس از گشایش نشستگاه (مجلس) با داد و بیداد سید حسن تقی زاده این نوید نابود شد. (تاریخ مشروطیت ایران- مهدی ملک زاده) عین الدوله تا پایان سال ۱۲۹۱ خورشیدی با، بازه گرفتن از کارهای سیاسی زندگانی آرامی داشت. و این در حالی بود که محمدعلی شاه و شماری از دولتمردان بی ریشه، خودکامه و تک سالار برای نگهداشت جان و دارایی خود به سفارتخانه روس پناهنده شدند اما
عین الدوله بار این ننگ را بر خود هموار نساخت چه هماره از بیگانگان دوری می گزید.

چ- عین الدوله در کابینه محمدعلی خان علاء الدوله:

علاء الدوله در سال ۱۲۹۱ خورشیدی به رئیس الوزرایی می رسد و عین الدوله را به وزارت کشور (داخله) گزینش می کند. عین الدوله نخستین کنشی که انجام می دهد برونداد فرمان انتخابات (گزینش) چرخه ی سوم بوده است. او حتی روند رأی گیری را گزینش می کند و به هر چگونگی بوده هزینه های آنرا فراهم می سازد. او در چارچوب (cadre) استانداران دگرش های به سزایی انجام داده و کسان خوش پیشینه و برازنده ای را به استانداری گسیل می دارد و از هر دیدگاه یک آرامش کمابیشی در سیاست درونی پدید می آورد و آنچه را که شدنی بوده انجام می دهد. با وجود اینکه برخی سیاستمداران به انگیزه برخی ویژگی های فراخویی از زمره خودکامگی به تک سالاری خودپرستی، بزرگنمایی که به او بستگی داده می شود ویژگی های منشی دیگری نیز دارد که حتی ناهمسویانش نیز نمی توانند آنها را نایش (نفی) کنند و آن میهن دوستی، ناوابستگی به دو توان روسیه و انگلیس، ندادن هیچ برجستگی به بیگانگان و خود سالاری او بوده است. او برای نگهدار خود سالاری کشور به کنش هایی دست زد از زمره بریگاد (تیپ) قزاق را که زیر دید روس ها سرپرستی می شد زیر دید سر راست وزارت جنگ (دفاع امروزی) نگه داشت و با خواسته انگلیس ها برای کشیدن سیم تلگراف میان نصرت آباد سیستان و کوه ملک سیاه ناسازگاری کرد و حتی تلاش روس ها و انگلیس ها برای آزمند ساختن (تطمیع) او بدون دستاورد بود. بیزاری سلطان عین الدوله از فرنگی ها تا آن درجه بود که در رهسپاری شاه به اروپا که خود از همراهان او بود نپذیرفته که از اتاق های هتل بیرون رود. بزرگ نمایی او در برابر فرنگی ها و سیاست استوارسازی و فرمانروایی کانونی او دل خواه روس ها و انگلیس ها نبود، از این روی آنها کمر تلاش به ناتوان سازی پایه های توانش او بستند. عین الدوله به رغم کار کردش در زمان مشروطه و سنگ اندازی هایش، در چرخه خشکسالی نه تنها از یاری رسانی به توده های ستم دیده خودداری نکرد بلکه بسیاری از املاک خود را در راستای کمک به مردم در گرو بازرگانان و بازاریان گذاشت تا نانی و خوراک به آنها برسد. او در مبارکاباد باغ و ساختمانی بنا نهاد که در آن زمان بیرون از باروی ناصری بوده است و زبانزد به “باغ عین الدوله” است. او پاژنام “اتابک” را هم چون امین السلطان دریافت نمود. وی در سال های پایانی زندگانی با ورشکستگی بزرگی روبرو شد و بستانکاران، بسیاری از دارایی های او را به جای بستانکاری خود به یغما بردند. یگانه پسرش؛ شمس الملک (سپس عضدالدوله) بازمانده ای شایسته و بایسته نبود که بتواند دارایی های پدر را جفت و جور کند.

ح- عین الدوله و جنبش مشروطه:

چنانکه پیشتر نمارش شد، پس از برکناری امین السلطان از سال های ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۴ رئیس الوزرا شد. او در جایگاه صدارت، خرابی ها و کژی های بسیاری در امور کشور در برابر خود دید و آهنگ بهسازی آنها کرد. او در راه رسیدن به صدارت از آغاز با کاتوزیان و آزادیخواهان و کسانی که در برکناری امین السلطان کوشیده بودند از در دوستی و دلجویی در آمد به گونه ای که علاء الدوله فرمانروای تهران که بازرگانان را به بهانه ی گران کردن بهای قند به چوب بسته بود از فرمانروایی تهران برکنار کرد تا بدین وسیله در برابر سیدین سندین افتادگی و خاکساری خود را نشان دهد. اما دیری نپایید که به آزار هواداران ملّت (ملیون) پرداخت و به سخت گیری خود افزود و برآن شد که به زور سرنیزه از گرد همایی های توده ها جلوگیری کند.

عین الدوله به ایستانیدن برخی از روزنامه ها و بیرون کردن (تبعید) گروهی از آزادیخواهان دست یازید. در پی سرکوب ناسازان از سوی عین الدوله و در پی در پیش گرفتن روند خودکامگی از سوی او؛ توده ها به غلیان، جوش و خروش آمده و در مزگت جامع تهران گرد آمدند و درگیری هایی بین گماردگان دولتی و توده های ناساز انگیزه کشته شدن دو کس از آزادیخواهان شد. روز به روز بیزاری همگان از عین الدوله و نزدیکان شاه افزایش یافت و در این میان هواداران امین السلطان نیز توده ها و کاتوزیان را به ستیزه با عین الدوله برانگیخته می کردند به ویژه اینکه عین الدوله لگام باره های کیشی و یا غیرکیشی (شرعی و عرفی) را تا اندازه ای در قلمرو حاج شیخ فضل الله نوری از دینیاران سرجنبان و توانای تهران گذاشته بود و این انگیزه ای شده بود تا گروهی دیگر از دینیاران از این گزینش، ناخرسند باشند و این خود انگیزه ای شد که شماری از بازساز خواهان و ناخرسندان از چگونگی ها در پایانه سال های سال ۱۳۲۲ هـ.ق انجمنی پنهانی برای مشروطه کردن ایران پدید آورند، آنهم انجمنی که از همیاری و پشتیبانی برخی از دینیاران تهران چون سید محمد طباطبایی نیز بهره می برد، افزون بر این در آغازه های سال ۱۳۲۳ هـ.ق بود که رونوشت هایی از یک فرتور (عکس) از مسیو نوز(نوس) رئیس بلژیکی گمرک های ایران به دست اندرزگویان و کاتوزیان افتاد که آن فرتور نشان می داد نوز دستاری بر سر و ردایی بر دوش گرفته بود. کاتوزیان این رفتار را خوار داشت (وَهن) به اسلام دانسته، بر سر منبرها رفته و بر فرمانروایی وقت تاخته آوای وا اسلاما و وا دینا به سپهر رفت. در این راستا، سید عبدالله بهبهانی که از عین الدوله رنجیده بود، پیشگام خرده گیران شد اما
عین الدوله پروایی به این واخواهی ها (اعتراضات) نکرد، بلکه روز به روز بر توان نوز افزود و برای اینکه شاه در نا آگاهی بماند او را به دستاویز درمان روانه دیار فرنگ کرد. این رفتار انگیزه ای شد تا ناسازان عین الدوله و کاتوزیان تهران که در آذرماه ۱۲۸۴ در برابر عین الدوله با یکدیگر یکپارچه شده بودند به آرامگاه حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) در شهر ری رفته کوچ کوچک (مهاجرت صغری) و در پی این کوچ کین توزی کوچندگان با عین الدوله آشکار شد. پس از زمانی گفتمان بین کوچندگان و دربار؛ بست نشینان، بازگشت به تهران را وابسته به بایسته هایی از زمره برکناری مسیو نوس از فرنشینی گمرک ها و دارایی (مالیه) و برپایی دادسرا (عدالتخانه) خواهان بودند. شاه فرمان برپایی عدالتخانه را برونداد کرد. آنگاه پناهندگان حضرت عبدالعظیم(ع) در ۱۶ ذیقعده ۱۳۲۳ در میان پیشباز پرشور
توده ها به تهران بازگشتند اما عدالتخانه که نوشته های چاپی (مطبوعات) فرنگی آنرا به پارلمان گفتار کرده بودند بنیانگذاری نشد. چراکه عین الدوله نابودی خود را در پیروزی مشروطه و پیامدهای آن
می دید. از سویی برخورد شماری از راهپیمایان با نیروهای دولتی که برای رهایی شیخ محمد، اندرزگوی بی باک برپا کرده بودند در درگیری میان توده ها و سربازان و به نوشتار پیشین دین پژوهی (طلبه ای) به نام سید عبدالحمید به انگیزه ی تیراندازی کشته شد. رخداد کشته شدن دین پژوه جوان به ایستادگی توده ها در برابر فرمانروایی کشیده شد.(بازم قصّه شمر و یزید- عبدالمجید
کشته ی عبدالحمید).

جدای از روی آوری بازرگانان همراه با شماری از توده های پایتخت برای بست نشینی به
سفارتخانه های انگلیس و عثمانی، دسته ای به رهبری کاتوزیان به فرنام کوچ بزرگ (مهاجرت کبری) راهی قم شدند و در پناه حضرت معصومه سلام الله علیها بست نشستند. آرمان های نهایی ملیون در برگیرنده برکناری عین الدوله از صدارت سزادادن کشندگان شهدای میهن بازگشت دادن کاتوزیان از قم و برگشت دادن بیرون شدگانی چون حاجی میرزا حسن رشدیه و دیگران به تهران و گشایش دارالشورای ملی؛ بود. مظفرالدین شاه دستور داد تا نشست هیأت وزیران با پیشگاه وزیر امور خارجه برپا و به درخواست های ملیون رسیدگی شود. اما عین الدوله پیش از این نشست از صدارت
کناره گیری و نشستی برپا نشد. شاه، میرزا نصرالله خان مشیرالدوله را جایگزین او کرد که خود به دنبال این دگرش ها بود. در چهارم جمادی الثانی ۱۳۲۴ فرمان مشروطیت برونداد شد و در روز هیجدهم شعبان المعظم همان سال نخستین نشستگاه شورای ملی ایران برگزار و قانون پایه ای (اساسی) نگاشته شد و شاه در تاریخ ۱۴/۵/۱۲۸۵ خورشیدی آنرا دستینه کرد و پنج روز پس از آن بدرود زندگی گفت.

خ- چرا بست نشینی در میان سرای سفارت بریتانیا!

پیشتر، شماری آبریزیگاه در سفارت ساخته می شود. حاج محمدتقی بنکدار با شماری دیگ و دیگبر و دیگر نیازمندها و ابزارهای پخت و پز وارد سفارت فخیمه می شود. خیمه ها برپا، دیگ و دیگبرها شبانه روز بار گذاشته می شود. چای و قلیان در گردش در می آید. از آغاز، توده ها تنها معدلت خانه عظمی یا عدالت خانه کبری و جز اینها می خواسته اند. کسی با واژه “مشروطه” نبوده اما از زبان کاردار سفارت بهّیه (مستر گرانت داف) گفتار می شده و از همین جا می توان پی برد که دم خروس از کجا پیدا بوده است و به همین کوتاه بسنده می شود که “چنین کنند بزرگان چه کار باید کرد؟!


«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

شاهزاده(سلطان) عبدالمجید عین الدوله- بخش سوم (پایانی)

د-احمد شاه و عین الدوله: مجلس سوم گشایش می یابد. ایران در جنگ فراگیر نخست باز نمود
بی سویگ (بی طرفی Detachment) می نماید. احمدشاه در پی نمایانی گرایش (ابراز تمایل) مجلس فرمان نخست وزیری میرزا حسن مستوفی الممالک را برونداد کرد. اما پس از چهل روز به انگیزه کارشکنی وزیر مختاران روس و انگلیس، مستوفی از جایگاه نخست وزیری کناره گیری می کند. سفیر عثمانی و کاردار آلمان پس از آگاهی از این رخداد، سلطان احمدشاه را زیر فشار سیاسی قرار می دهند تا جایی که او را می ترسانند که شدنی است تو به یاری نیروهای ژاندارم ربوده شوی! در این چرخه هر از چند گاهی نخست وزیری به دیگری واگذار می شد به گونه ای که کسی پست نخست وزیری را پذیرا نبود و به گفته ای سکه یک پول سیاه! احمد شاه بر آن شد تا نخست وزیری گزینش کند که بتواند گره گشای دشواری ها باشد. در راستای خواست احمدشاه، مجلس شورای ملی روز ۱۲/۱۲/۱۲۹۴ خورشیدی نشست ویژه و نا آشکار(غیر علنی) برگزار کرد. نخست شماری از نمایندگان از چالش و دشواری هایی که دامنگیر کشور شده است سخن رانده و از چندکس برای نخست وزیری نام برده می شود تا اینکه سرانجام یگانگی دیدگاه(به اتفاق آراء) به زمامداری سلطان عبدالمجید
عین الدوله گرایش نشان دادند چرا که در آن چرخه گزینش بهتری جز عین الدوله میهن دوست نبوده است. او پس از دریافت فرمان شاه، بی درنگ وزیران خود را به نوشتار زیر به مجلس
می شناساند.

۱- خودش نخست وزیر و وزیر جنگ (دفاع امروزی)

۲- عبدالحسین میرزا فرمانفرما وزیر کشور

۳- حاج محتشم السلطنه وزیر امور خارجه

۴- امیر نظام همدانی (قره گوزلو) وزیر دارایی (مالیه)

۵- سردار منصور رشتی وزیر دادگستری (عدلیه)

۶- میرزا اسماعیل خان مؤدب السلطنه (دکتر اسماعیل مرزبان) وزیر پست و تلگراف و فوائد عامّه و بازرگانی

۷- میرزا ابراهیم خان حکیم الملک وزیر علوم و اوقاف.

عین الدوله پس از شناسایی وزیران خود به مجلس شورای ملی، سخنرانی کوتاهی کرده و نمارشی نیز به جنگ فراگیر نموده و از اشغال ایران از سوی نیروهای روس، انگلیس و عثمانی سخن می راند.
عین الدوله با بازشکافی چگونگی اندوهبار اقتصادی ایران از نمایندگان می خواهد تا وی را در این روزگار در خور نگرش یاری نمایند.

او از مجلس پروانه می گیرد تا به جای نمود در مجلس به کارهای کشوری رسیدگی و تنها گاه نیاز، از سوی مجلس فراخوانده شود. مجلس به اتفاق آراء به کابینه وی رأی اعتماد می دهد. عین الدوله و وزیرانش ماه های اردیبهشت و خرداد راه را پشت سر گذاشته و در اندیشه بهسازی روند کشور- به ویژه فراهم آوری آذوقه بوده اند که ناگهان در خردادماه شماری از ایلات کرمانشاه نیروهای عثمانی را تار و مار و به پس می رانند و کرمانشاه را از وجود آنان پاکسازی می نمایند. در پی این رخدادی که دولت از آن ناآگاه بوده است بیست نفر از هموندان گروه دموکرات به انگیزش حاج عز الممالک نماینده کرمانشاه؛ درخواست بازخواست (استیضاح، Censure) فرمانفرما وزیر کشور را می نمایند. مؤتمن الملک با نامه ای از عین الدوله درخواست می کند که برای پاسخ به بازخواست از وزیر کشور، او را روانه مجلس کند عین الدوله در پاسخ به نامه ی فرنشین مجلس به انگیزه اینکه بر پایه قانون بنیادین (اساسی)، همه وزیران کابینه پاسخگویی مشترک دارند؛ به این معنا که اگر از سوی یک وزیر کنشی انجام پذیرد که مورد بازخواست و یا پاسخگویی مجلس قرار گیرد بی گمان نخست وزیر و همه ی وزیران باید پاسخگو باشند. از این روی در انجام بازخواست از وزیر کشور،گروه وزیران همگی باید در مجلس حضور یابند تا به بازخواست پاسخ دهند. تلاش مؤتمن الملک برای چشم پوشی از عین الدوله از چشم پوشی حضور در مجلس دستاوردی نداشت و روز بعد عین الدوله و وزیران در مجلس حضور یافته، نمایندگان جوان دموکرات از زمره حاج عز الممالک، میرزا قاسم صور، کزازی، عدل الملک، میرزا محمد علی کلوپ سلیمان محسن و همه اینها که جویای نام و نشان بودند به گونه ی بخشنامه مانند سخنرانی کردند. آنگاه عین الدوله به سخن آمد و رخداد کرمانشاه را روایش (توجیه) کرد و مدرس را به گواهی خواست. جدای از عین الدوله، محتشم السلطنه و میرزا فرمان فرما به چینش، وزیران امور خارجه و کشور سخن رانده و گفتار بسنده کردند. سپس داو (نوبت) به مدرس و سردار معظم خراسانی (تیمور تاش) رسید و هردو سخنرانی رسا و میهن دوستانه ای کردند و کابینه عین الدوله را از هرگونه لغزشی پاک داشتند اما سلیمان میرزا با سخنرانی گسترده خود، خواهان انداختن (عزل) فرمانفرما از سمت وزارت کشور شد ولی عین الدوله نپذیرفت و گفت که تنها می تواند سمت ایشان را دگرش دهد ولی چون دموکرات ها با این خواسته همراهی نکردند عین الدوله و همه وزیران درخواست
کناره گیری کردند. سپس سیدحسن مدرس و سردار معظم خراسانی به اندیشه سازگاری میان آنها برآمدند و دوباره مجلس به عین الدوله نمایانی گرایش نمود و فرمان برونداد شد ولی باز هم
دموکرات ها در برونکرد فرمانفرما از کابینه پافشاری کردند. اما عین الدوله به هیچ روی زیر بار نرفت و شانه خالی کرد و فریاد برآورد که: « بروید رئیس الوزرای دیگری گزینش کنید!» پس از کناره گیری عین الدوله به چینش: مستوفی الممالک، سپهسالار تنکابنی، وثوق الدوله و علاء الملک هر کدام زمانی کوتاه به رئیس الوزرایی بر گماشته شدند تا اینکه بار دیگر نوبت به رئیس الوزرایی عین الدوله رسید و بدین جایگاه گماشته شد و در ۳۰/۸/۱۲۹۶ هموندهای کابینه خود را به سلطان احمدشاه شناسانده نمود:

۱- مستوفی الممالک وزیر مشاور             ۲- مشیرالدوله وزیر جنگ

۳- مؤتمن الملک وزیر فوائد عامه و تجارت ۴- علاء السلطنه وزیر امور خارجه

۵- وثوق الدوله وزیر علوم و اوقاف            ۶- قوام السلطنه وزیر داخله

۷- مشاور الملک وزیر مالیه (دارایی)         ۸- امین الملک (مرزبان) وزیر پست و تلگراف

۹- مخبر السلطنه وزیر عدلیه (دادگستری)

عین الدوله قوی ترین کابینه را د

میرزا علی خان امین الدوله- بخش سوم (پایانی)

«سیاستگزاران دوره ی قاجاریه»

میرزا علی خان امین الدوله- بخش سوم (پایانی)

ذ- امین الدوله و نیروی سوم: امین الدوله در زمینه مسائل سیاست بیرونی به این برآیند رسیده بود تا زمانی که مسائل سیاست بیرونی به ویژه چگونگی پیوستگ های ایران با دو توان هماورد یعنی روس و انگلیس گشوده نشود در سیاست درونی کشور نیز پیشرفت چندانی دستآمد نخواهد شد. از همین چرخه بود که امین الدوله همچون پیشینیان خود یعنی قائم مقام و امیرکبیر دریافت که برای نگهداری سودهای ایران در برابر وایه های روس و انگلیس باید به بن مایه نیروی سوم پشت داد یعنی با برپایی پیوستگ با کشورها و توان هایی جدای از انگلیس و روس، راه رهیافت این دو دولت بسته شود و بیم سهمگین آنان (به ویژه روسیه) برای یکپارچگی کشوری (تمامیّت ارضی) ایران زدوده و یا دست کم کاهش یابد. امین الدوله از روزگار پیش از صدارت، بسیار نگران گسترش و زیاده خواهی روسیه در سامان های شمال و شمال خاوری ایران به ویژه بهره برداری آنها از ترکمن ها در خراسان به افزایش آشفتگی ایران بوده است و پیشتر نیز در این زمینه راهکارهایی در رساله خود بیرون داده است. امین الدوله چون سپهسالار و میرزا ملکم خان براین باور بوده است که باید از میان دو هماورد زورمند و نیز دشواری های بنیادینی که در پیگیری بن مایه نیروی سوم وجود دارد، واقع بینانه تر آنست که دولت ایران به سوی انگلیس رفته و با ربایش سرمایه انگلیسی گزند بزرگ روسیه را از ایران براند. نابسامانی دارایی (مالی) کشور و کارهای مالیاتی و گمرکی و مسئله ی وامخواهی بیرونی یکی از دشواری های کرامند امین الدوله در جایگاه صدارتش بوده است و این در حالی بوده که شاه بر انجام آن پای میفشرده اما امین الدوله می خواست به گونه ای آبرومندانه به این کنش دست یازد و زیانی نیز به سوی پایه های اقتصادی و سیاست ملی ایران نباشد. خواست نخستین او این بود که از یک شرکت آلمانی وام بگیرد اما با ناسازی سنگین روس و انگلیس روبرو شد. آنگاه به اندیشه گرفتن وام از کشور بلژیک و یا هلند افتاد این بار نیز با لبه های تیز برشگر و کارشکنی این دو کشور رویارو بوده است. چالش اقتصادی گنجینه را تهی کرده بود به سختی فشار می آورد. کین توزان و هماوردان درونی به ویژه گروه های فرمانفرما و امین السلطان نیز آنی از نیرنگ و پیرنگ دست بردار نبودند.

ر- آیا امین الدوله دشمن یار  و یا دست کم انگلوفیل بود؟

گواه های گوناگون چنین نشان داده که امین الدوله به روزگار جوانی دل به اندیشه های ملکم خان می داده و پس ها در زمره هواداران و دوستان بسیار نزدیک او بوده و حتی پس از رخداد “لاتاری” و برکناری ملکم از جایگاه های دولتی پیوستگ تنگاتنگی با وی داشته تا جایی که فرمان دولتی درباره جلوگیری از راهیابی روزنامه قانون به ایران را ندیده می گرفته است و پدرش نیز در زمره نخستین کسانی بوده است که به نشستگاه فراموش خانه می پیوندد. هنگامی که پسر “بارون جولیوس دورویتر” در راستای پیگیری حقوق پدرش در برجستگ لغو شده- او به ایران می آید به فرمان شاه گروهی برای بررسی داوش های او برپا می شود که امین الدوله نیز هموند (عضو) این گروه بوده است و فرجام این نشست پیشکش برجستگ بانک شاهنشاهی به رویتر بوده است. هنگامی که این بانک پایه گذاری می شود امین الدوله و ملکم نیز در کنار برخی دیگر از دولتمردان و درباریان از زمره خود شاه از دانگداران آن بوده اند. با نگرش به کارایی بعدی بانک شاهنشاهی در مسائل اقتصادی و سیاسی ایران آیا می توان امین الدوله را به دشمن یاری نا آگاهانه و یا دست کم به انگلوفیل بودن وابسته کرد؟ آنچه که پاسخ مثبت به این پرسش را دشوار نقش سراسر پادواژه (متضاد) و بسیار پویایی است که امین الدوله در واخواهی به برجستگ تنباکو و شرکت رژی داشته است. از سویی نابسامانی دارایی تا بدآنجا بوده که دولت تن به فروش خالصجات ( املاکی که به دولت و خاندان پادشاهی وابسته بوده است) داده و چنانکه پیشتر نگاشته شد فروش پاژنام و فرنام می داده و ارزش پول ملّی و مسکوک گردش کاهنده داشته و بر گرانباری چگونگی ها افزوده می شده است اندیشه برپایی بانک از سوی بازرگانانی چون امین الضرب و دیگران راه به جایی نبرده است. پس می بایست بانک ها به یاری بیگانگان برپا می شد و با نگرش به کارشکنی های روس و انگلیس، چاره ای جز روی آوری به این دو دشمن دیرین و انجام سیاست موازنه ای مثبت نبوده است یعنی در برابر برجستگ بانک شاهنشاهی به انگلیس ها برجستگ بانک استقراضی به روس نیز داده شد و این خود برناگواری ها افزوده است.

اگر در روند پایه گذاری بانک شاهنشاهی (شاهی) کردار و رفتار امین الدوله نشانی از انگلوفیلی بودن او دارد اما واژگونه در برجستگ تنباکو گرایش سهش ملی گرایی و رودرویی با سیاست و رهیافت بیگانه و گونه ای با رویارویی با سیاست همسنگی مثبت به روشنی نمایان است. به گونه ای که او در کتاب یادمان های خود می نویسد که انگیزه اش در ناسازی با پیمان نامه ی تنباکو نگرانی او از این بوده است که دولت ایران با درخواست همانندی از سوی روس ها روبرو و سرانجام ناچار به پذیرش شود. امین الدوله با خروش و پرخاش بازرگانان همدلی و همراهی داشته از آنان پشتیبانی می کرده تا آنجا که از سوی او عریضه (Petition نامه ای که کسی به کس بالاتر از خود می نویسد) یا شکواییه در پرخاش به پیمان نامه تنباکو به شاه می نمایاند. کنش پرمعنا و درخور نگرش دیگری که از امین الدوله سر می زند این است که سنگینی بار وامبرگ ها و تاوان های برخاسته از لغو پیمان نامه رژی کمر اقتصاد ایران را خم می کند، امین الدوله به این امر خشنود می شود که در راستای خرید و فروش تنباکوی ایران پیمان نامه نوینی با شرکت رژی ببندد تا تاوان سنگین آن بخشوده شود. او پیشنهاد شرکت رژی با دولت عثمانی را پذیرش کرد. در این پیشنهاد نوین، از بازرگانان ایرانی تنباکو برپایه نرخ بازار خریداری می شد و میانجیگری (دخالت) و وارسی رسای ایرانیان بر شرکت در داد و ستد تنباکو به گونه رسا پذیرفته شد. به هر روی و به کوته سخن امین الدوله در سیاست بیرونی و درونی کامیابی در خور نگرشی نداشت چراکه از درون و بیرون چوب لای چرخ خود داشت که:” همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد!” و” گلّه مارا گِله از گرگ نیست- این همه بیداد شبان می کند!” و یا “دشت مان گرگ اگر داشت نمی لرزیدیم- نیمی از گلّه ی مارا سگ چوپان برده!”

ز- امین الدوله و فرهنگ دوستی: چنانکه پیشتر نوشتار شد میرزا علی خان امین الدوله کسی اهل دانش و خامه بوده و نگرش ژرفی به گسترش آموزش و پرورش داشته است. او مانند امیرکبیر و میرزا حسن خان مشیرالدوله پیشکاری های فراوانی در راستای آشنایی ایران با شهرآیینی نوین انجام داد. او برای بیدار کردن اندیشه های همگانی یگانه درمان را برپایی آموزشگاه می دانست و این درحالی بود که کسانی چون میرزا حسن آشتیانی برپایی آموزشگاه ها با شیوه اروپایی را سرآغازی برای کیش گریزی و تباهی باورها می دانستند و افزون بر این ستیهندگان وی به مظفرالدین شاه چنین تلقین
می نمودند که امین الدوله در اندیشه روشن ساختن اندیشه های همگانی و برقراری رژیم جمهوری است. امین الدوله راهیابی کاتوزیان در کارهای دولت را بر نمی تابید و نادرستی اداری را انگیزه راهیابی های کاتوزیان در کارهای سیاسی می دانست او در این راستا در اندیشه بهسازی های اداری برآمد و این درحالی بود که در زمان کوتاهی که ناصرالملک به کارهای دارایی کشور سرگرم بود چهارصدهزار تومان دغل کاری در دفتر و دستک های مالیاتی پیدا شد. یکی دیگر از کنش های امین الدوله پر و بال دادن به رسانه های نوشتاری و نیز برخی آزادی های سیاسی برای کنشگران سیاسی پیشرفت خواه و پاد خودکامه بود که انگیزه چاپ و پخش روزنامه های زیادی شد و بسیاری از تاریخ نویسان کارهای امین الدوله را ستوده اند و نیز برخی بر این باورند که میرزا علی خان هرچند که از هوش سرشاری بهره داشته با واگذاری برخی پست ها چون جانشینی نخست وزارت امور خارجه آنهم در سن نوزده سالگی برازنده و شایسته نبوده است اما آنچه که بیشتر جای سخن دارد اینست که او چندان پویا نبوده و جنبش لاک پشتی داشته و گاس خود را بی نیاز از شاه و مردم می دانسته از سویی نیز نمی خواسته دروغ بگوید و بر این باور بوده است که کارها باید بر آسه (محور) حق بچرخد. او از نگرش بینش و اندیشه به “منتسکیو” نزدیک بوده است. و دو کتاب “خاطرات سیاسی” و “سفرنامه مکّه” رسم الخط نو حاجی امین الدوله، با پیشکش هزار شماره اشرفی به مظفرالدین شاه یکی از زمین های بزرگ تهران که در برگیرنده ۴۲ پارچه آبادی کوچک و بزرگ بوده به نام پسر خود “محسن خان” وزیر گمرک های ایران می کند. امین الدوله از لشت نشا در گیلان، در تهران نیز املاک و زمین های زیادی در الهیه شمیران و پیرامون دروازه شمیران داشته که پارک زبانزد امین الدوله و مسجد عروسش بانو فخرالدوله دختر مظفرالدین شاه و مادر دکتر علی امینی نخست وزیر کمربندی محمدرضا شاه پهلوی در آنجا جای داشته است. (می گویند رضا شاه گفته است که تبار قاجار یک و نیم مرد داشته، نیمش آغا محمدخان قاجار و یکش بانو فخرالدوله! ) امین الدوله از ارادتمندان حاجی شیخ هادی نجم آبادی حاجی میرزا یحیی دولت آبادی و از دوستان او سید جمال الدین اسدآبادی و سید محمد طباطبایی بوده اند.

س- شیوه ی نگارش امین الدوله: کتاب سفرنامه امین الدوله گویای اینست که وی مردی فرجاد (فاضل) و نویسنده ای توانمند که نه تنها با ادبیات پارسی، تازی و فرانسه آشنا، بلکه آگاه بوده است. شیوه ی او در نگارش در بُن همان شیوه ی قائم مقام و پدر خود مجد الملک با اندکی خوانش و کاوش دیب (نثر) فرانسه آرسته تر شده و نمونه ای از شیوه نگارش ادبی پارسی را که امروزه نیز می توان از آن دنباله روی و پژوهش کرد به روی کار آورده است. برای نکویی پایان این نوشتار سه نمونه از دیب امین الدوله آورده می شود:

۱- دوشنبه بیستم ذیحجه: .. از نیم شب قطرات باران کار را خراب و راحت را مختل کرد و پیش از سحر، باران به شدت باریدن گرفت. از پشت بام و پشه بندها فرار کرده و پایین آمدیم و این حال موجب شب زنده داری و ادراک فیض کامل سحرخیزی شد . در خود احساس تب کردم و نتوانستم به طواف خانه خدا مشرف شوم!…

۲- حاج شیخ جعفر ترشیزی روضه خوان: … شیخ عمامه را پهن و شل می پیچید، “تحت الحنک” (بخشی از دستار و یا شال که از زیر چانه از دستار گذرانیده و بر سر ببندند)از حد ترخص (مسافتی است که مسافر باید از آنجا به بعد نمازش را شکسته بخواند و یا می تواند روزه خود را افطار کند و این نقطه جایی است که اذان شهر شنیده نشود و یا دیوارهای شهر دیده نشوند)درازتر
می گذارد. یقّه پیراهن را که عربی است گشوده دارد آستین قبا “ارخالق” (جامه ای مانند قبا- قدری نازک تر و نازل تر) و بند کمر باز و عبا را در دوش متمایل می گیرد. در ایام سفر که دستش به حمام نرسیده و از مواظبت خضاب بازمانده و ریش به اطراف چهره قوس قزحی (رنگین کمانی) موزون افکنده طبقات سفید، لیمویی، طلایی، سرخ و خرمایی و سیاه لطف عجیبی به جمالش داده، از سفر چند سال پیش خودش می گفت که : در راه “جبل” نیم شبی که در روی شتر به تهجّد (شب زنده داری برای خواندن نماز شب) مشغول بوده از سرین (نشستگاه آدمی) مرکب، سریده، نماز را نبرده، از قافله باز مانده بود. تازه جوانی از عرب هوشمند شیخ را از خاک برمیدارد و به ابل حرون (شتر سرکش) می نشاند چون دعای نیم شبی به کرسی نشسته بود و شیخ در مقصد صدق متمکن نشد، شتر از جا می جهد و متهجّد را چنان به زمین می کوبد که استخوان های کمر در هم شکسته، در
می ماند. تقدیر آنقدر مساعد بوده است که خورجین شیخ نیز با خودش به زمین افتد. در این حال عربی سوخته و سیاه از راه می رسد. به اثر سیاهی تاخته، مردی در خاک و خون تپیده یا خورجین و اسبابی پراکنده می بیند. شیخنا در آن حال آشفته با تتبّعی که در مرثیه خوانی دارد و کشتن و بستن از بسیار گفتن، ملکه ی راسخه ی اوست فریاد می کند که یا ملعون الوالدین این تریدان تقتلنی فاستعجل الان فی التأخّر آفات. عرب صحرایی به خشونت طبع و غفلت قلب از جا در نرفته به دشنام شیخ و به ریشش می خندد که عمو این چه موقع بد زبانی است؟! تفقدی از حالش کرده رحمت
می آورد و می گوید قدری صبر کن تو را به منزل خود برم و تدبیر علاج کنم می رود از یورت (خیمه) و مسکن خودش شتر و مردی دیگر می آورد ……

۳- دوشیزه ی آلمانی در کشتی: از در ایوان مادموازل وارد شد و با مردی مسن قوی بنیه که عینک دارد و سیمای مطبوعی ندارد و با سیگار خود در کنار درب این اطاق ایستاده در آمیخت …               

 

قسمت ششم برنوشتی بر مصادیق گمشده

برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و پنجم

۱-(عافیت می بایدت، چشم از نکو رویان بدوز!)عشق می ورزی بساط نیک نامی در نورد-سعدی

بی گمان خواست سعدی در بیت مورد نگرش، دلدادگی در برابر نیکنامی و پیامدهای نیک است و نه دلدادگی به معنای رواگ دل دادن و مهرورزی کردن او. وی به روشنی می گوید چرخه ی پارسایی و پرهیزگاری نمادین سپری شد و باید دل به رندی و قلندری سپرد و در اندیشه نیکنامی، پرهیزگاری و پارسایی نمادین نبود.

۲- (عاقبت جوینده یابنده بود) گر، گران و گر شتابنده بود- مولوی

هرکه جویای هرچه باشد سرانجام آنرا به دست می آورد زیرا هیچ چیز در برابر تلاش و پشتکار انسان دست نیافتنی نیست. پس جستجوگر پیدا کننده است. اما در راستای رسیدن به آرمان های بزرگ باید سرزنش و منفی گویی و منفی انگاری دیگران را نشنیده و ندیده گرفت چه؛ سرانجام، جوینده یابنده است.

۳- می پزم سودای خامش تا بسوزم اندر آن(عاقبت سوی حقیقت هر مجازی می کَشد) ابن یمین

۴- ظاهرش گیر ارچه ظاهر کژ بود (عاقبت ظاهر سوی باطن رود – مولوی)

گفته اند: “الظاهر عنوان الباطن” و آشکار دیباچه نهان باشد و در پایان اگرچه مولانا همیشه سوی درون (باطن) را می گیرد اما در عین حال از نمایان (ظاهر) نیز ناآگاه نیست چراکه همین نمایان است که ما را به سوی درون رهنمون می شود.

۵- (عاقبت منزل ما وادی خاموشان است) حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز- حافظ

سرانجام، همه ما در آرامستان، سرای خواهیم کرد و برای همیشه خاموش خواهیم شد پس چه بهتر که در زیر گنبد نیلگون سپهر شور و نوا و هلهله به پا کنیم تا از بازتاب لرزش و نوسان هیاهو و هنگامه ی ما، همه جا در شادی و سرور فرو رود و در پایان :”آدمی زاده تخم مرگ است”

۶- طلب منصب فانی نکند صاحب عقل (عاقل آنست که اندیشه کند پایان را)-سعدی

سعدی در بیت بالا به فرجام اندیشی نگرش داشته است. (لیس الامور بصاحب من لم ینظر فی العواقب- کسی که به فرجام کارها ننگرد بر کارهای دنیا چیرگ نیست)

۷- زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت(عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی)-حافظ

زاهد از دید حافظ کس منفی و دوست نداشتنی است.او با فکاهه و سرزنش درباره ی زاهد می گوید: زاهد که از می خوردن پشیمان شده است از اندوه مزه و خوشبویه دلنشین باده بیمار خواهد شد. ای خردمند مبادا کاری بکنی مبادا بی باده سر کنی که پشیمانی بیاورد. ذوق در بیت بالا به معنی شوق انگیزیست و نه چشایی (حافظ نامه- بخش دوم- خرمشاهی- بهاء الدین): چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟

۸- (عاقلان از بلا بپرهیزند)– مذهب عاشقان دگر باشد- سعدی

عشق به گونه ای با سعدی آغشته و سرشته می شود که در برخی از چامه ها، خود را همسنگ عشق می داند و در روز رستاخیز با عشق نگار خودسر از گور بر می دارد:

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم- گِرد سودای تو بر دامن جانم باشد.

و یا در بیت دوم شماره بالا:

مذهب عاشقان دگر باشد- مرغ عاشق بریده پر باشد

همانندی: عاقل نشود غافل، غافل نشود عاقل

۹- (عاقلان را یک اشارت بس بود) – عاشقان را تشنگی زان کی رود؟ – مولوی

دلداده راستین نه تنها از دلداده خود سیر نمی شود، بلکه بیشتر نیز می خواهد. (آن کس است اهل بشارت که اشارت نداند- حافظ)

۱۰- (عالم که ندارد عملی؛ مثل حمار است) بی فایده اثقال (بارهای گران) کتب را شد حامل- سلمان ساوجی

همانندی ها: “مثل الذین حملوا التورات، ثم لم یحملوها کمثل الحمار!”

مَثَل بارآوران (حاملان) تورات (دانشمندان تبار یهود) که بدان رفتار نمی کنند (راستینه و نویدهای آنرا هویدا نمی سازند) مانند درازگوشی است که بر گُرده (دوش) خویش کتاب ترابر (حمل) می کند.

“هرآنکس که تورات خواندی و بدان کنش نکردی بر آن هست اندر مثل:

حماری (الاغی) که بر پشت گیرد کتاب، نجوید ولی بهره از صواب!”

“نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس- ملالت علما هم ز علم بی عمل است”- حافظ

“عالم بی عمل مانند زنبور بی انگبین (عسل)است”

“علم چندان که بیشتر خوانی- چون عمل در تو نیست نادانی”

“نه محقق بود نه دانشمند- چارپایی بر او کتابی چند”

“آن تهی مغز را چه علم و خبر- که بر او هیزم است یا دفتر”- سعدی

“با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری”

۱۱- آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست (عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی)- حافظ

در این بیت جناس تامی بکار رفته است. در لت اول، آدم با “ی” مصدری به کار رفته یعنی انسانیّت و در لت دوم آرمان، ساختن یک آدم دیگر است. آنچه در خور نگرش است در این بیت واژه آدم، یک جایگاه است. در این بیت آرایه “رد العجز علی الصدر” به کار رفته است که آدم نخست “صدر” است و آدم دوم در پایان بیت عجز است.

معنای بیت: در دنیایی که بر پایه مادّیات، کامجویی و بی دردی پایه نهاده شده است، انسان دوستی، دلدادگی و مهربانی به دست نمی آید. برای به دست آوردن این ارزش های والا باید دنیای دیگری و به شیوه ی رندی و رهایی از بندهای دست و پا گیر بنیاد نهاد و آدمیان دیگری را با جهان بینی حافظانه پرورش داد.

همانندی: بیا از نو فریدونی بسازیم- بابا طاهرعریان

۱۲- (عالَمی خواهم از این عالم بدر)– تا به کام دل کنم، سیری دگر- مولوی

همانندی: “بشُم واشُم از این عالم به در شُم- بشُم از چین و ماچین دورتر شُم”- باباطاهر

۱۳- تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است(عالمی را شاد کرد، آنکه یک دل شاد کرد)-صائب

“عالم امکان” یعنی هرآنچه هست جز ذات پروردگار.

همانندی ها: “صد خانه اگر به طاعت آباد کنی- ز آن به نبود که خاطری شاد کنی-علاء الدین سمنانی”.”خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.حافظ”

“کعبه ای آباد کرد هرکس دلی را شاد کرد- طایی شیرازی”

“دل به دست آور که حج اکبر است”

۱۴- (عالمی را می توان با خلق خویش تسخیر کرد) بوی گل زنجیر می گردد به پای عندلیب(بلبل)- صائب

۱۵- (عالَمی را یک سخن ویران کند)– روبهان مرده را شیران کند- مولوی

اما به گونه های زیر نیز گفته شده است:

الف- اگر بینی که نابینا و چاه است- اگر خاموش بنشینی گناه است.

ب- زبان بریده به کنجی نشسته صمم بکم- به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

پ- اول اندیشه، و آنگهی گفتار- پای بست آمدست پس دیوار

ت- به نطق آدمی بهتر از دواب- دواب از توبه، گر نگویی صواب

ث- مؤمن چون آهنگ سخن کند از آغاز آنرا در درون خویش نگاهش می دارد و می اندیشد اگر آن را نیک یافت بر زبان می آورد و اگر بد بود پنهان می دارد. علی علیه السلام.

ج- آنانکه می گویند و سپس می اندیشند نابخرد و آنکه می اندیشند و سپس می گویند خردمند

چ- سخنران پرورده پیر کهن- بیاندیشد، آنکه بگوید سخن

ح- اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم؟

خ- مزن تا توانی به گفتار دم؛ نکو گوی گر دیر گویی چه غم؟

د- جبران زیان خاموشی و دم فروبستن بسی آسان تر است از بازیافت آنچه با گفتار نابجا که از دست می رود- علی علیه السلام.

ذ- بیاندیش و آنگه برآور نفس- وز آن پیش بس کن که گویند بس!

۱۶-(عبادت بجز خدمت خلق نیست)– به تسبیح و سجاده و دلق نیست-سعدی

۱۷- خمیر مایه ی استاد شیشه گر سنگ است(عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد)-صائب

۱۸- (عذر احمق بهتر از جُرمش بود)– عذر نادان زهر هر دانش بود- مولوی

یا زهر دانش کُش بود. عذر: بهانه و دستاویز.

پنج سفارش در رویارویی با انسان نادان:

الف- رهنمود نپذیری نادان.

پند گفتن با جَهول (بی خردان) خوابناک- تخم افکندن بود در شوره خاک- مولوی

ب- پرهیز از مهر نادان.

دوستی بی خرد، خود دشمنی است- حق تعالی زین چنین خدمت غنی است-مولوی

پ- پرهیز از گفتمان با کس نادان:

عذر احمق بهتر از جرمش بود- عذر نادان زهر هر دانش کشی بود(زهر هر دانش بود)-مولوی

ت- خامشی در برابر نادان:

چون جواب احمق آمد خامشی- این درازی در سخن چون می کَشی؟- مولوی

ث- رمیدن از نادان چون حضرت عیسی(ع)

گفت از احمق گریزانم، برو! می رهانم خویش را بندم مشو!- مولوی

۱۹- مرغ بی وقتی سرت باید برید- (عذر احمق را نمی شاید شنید)-مولوی

۲۰- من اینجا دیر ماندم خوار گشتم (عزیز از ماندن دایم شود خوار)-دقیقی

دیر ماندن: درنگ بسیار کردن.

همانندی: میهمان تا سه روز عزیز است. و”میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس- خفقان آرد اگر آید و بیرون نرود.

۲۱- فکر شنبه تلخ می دارد جمعه اطفال را(عزت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است)- صائب

۲۲- ای بی خبر از سوخته و سوختنی (عشق آمدنی بود نه آموختنی)-سنایی

سنایی می خواهد بگوید که عشق، مانند علم لدنی در دل افکنی است(الهامی) دانشی است که از راه پی برد و نویاب (کشف) به دست می آید.

۲۳- (عشق است مفلسی و جوانی و نوبهار)عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش-حافظ

ذیل: دامن جامه است. و ذیل کرم بپوش: با دامن جامه ی جوانمردی خود، جرم مرا بپوشان و از گناه من درگذر… اکنون که آغاز بهار است و من تهیدست وفادار شده ام، لغزش مرا ببخش!

همانندی: پیری است و فقر و دردسر و قرض و پای درد.

۲۴- هین(هان) مکش هر مشتری را تو، به دست(عشق بازی با دو معشوقه بد است)- مولوی

از چامه های مولانا چنین پیداست که مولانا به تک همسری باور داشته است.

همانندی ها: “دو دلبر داشتن از یکدلی نیست”. “یک یار بسنده کن که یک دل داری”. “خدا یکی، یار هم یکی”. “یک دوست بسنده کن که یک دل داری”

۲۵- هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است(عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است)- سعدی

در غزل های سعدی بیت های بسیاری در زمینه ستایش دلداده و زیبایی هایی او وجود دارد. غزلیات به گونه ای است که هم در برگیرنده ی دلدادگی (عشق) زمینی و ستایش دلداده است و هم در برگیرنده ی شیدایی آسمانی و فرازمینی است.

همانندی ها: “سعدیا عشق بیامیزد و شهوت با هم”- سعدی

“عشق هایی کز پی رنگی بود- عشق نبود عاقبت رنگی بود”- مولوی

۲۶- خوشگل اندر نوجوانی کوس زیبایی زند(عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند؟)- (سر پیری و معرکه گیری)

۲۷- (عشق خوبان و سینه ی عشاق)نور خورشید و دیده ی خفاش- ظهیر فاریابی

۲۸- (عشق را بنیاد بر ناکامی است)هرکه زین سِر سر کشد از خامی است-عطّار

تا شیخ صنعان را نام و آوازه بود همه ی بندگان و یارانش بودند ولی چون در کام نهنگ دختر ترسا افتاد از بیم بدنامی رهایش ساختند به گفته حافظ:

“تشویق وقت پیرمغان می دهند باز- این سالکان نگر که چه با پیر می کنند”

“گر مرید راه عشقی، فکر بدنامی مکن- شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمّار داشت”- حافظ

۲۹- (عشق زنان است به جنگی حرام)زن نکند در دل جنگی مقام- ایرج میرزا

همانندی: عاشقی و مرد سپاهی کجا؟- ایرج میرزا

۳۰-  جوی باز دارد بلایی درشت(عصایی شنید که عوجی بکُشت؟)-سعدی

“عوج بن عُنق” مردی بود که از زمان حضرت آدم تا حضرت موسی سه هزار و پانصد سال بزیست او مردی بلند بالا بوده است و در این ویژگی زبانزد. سعدی در این بیت برای رانش گزندها سفارش به دادن بلاگردان (صدقه) می کند. گاهی در شعر سعدی دگرگون سازی (تحریف) کرده و می گویند: “عصایی شنیدی که فوجی بکشت!”

۳۱- (عفو خدا بیشتر از جرم ماست)نکته ی سربسته چه گویی؟ خموش- حافظ

لت نخست این بیت تلمیح به حدیث نبوی است که می فرماید:

——————————-“عفو الله اکبر من ذنوبک” یعنی بخشایش پروردگار برتر از گناه های توست.

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و ششم

۱- عاشقی خود نه کار فرزانه است (عقل در راه عشق دیوانه است) – سنایی

۲- (عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست) با قضای آسمانی بر نتابد جهد مرد- سعدی

سعدی را رخت سرای عقل پایمال و تاراج دزد آشکارای عشق شده و به قول او در ساحت عشق عقول حیرانند:

” تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق- جایی دلم برفت که حیران شود عقول “

۳- (عقل ز بسیار خوری کم شود) دل، چو “سپر غم” (ریحان) سپرِ غم شود-نظامی

۴- گر سرو پیش قد تو سر می کشد مرنج- عقل طویل را نبود هیچ اختیار – حافظ

همانندی ها: “قامت بلند نشانه ی حماقت است” و “یا کل طویل احمق و کل قصیر فتنه = همه دراز قدان ابله هستند و همه کوته قدان زیرک “

گویند مردی در کتاب خواند که ریش دراز نشانه نادانی است. ریش خودش را که بسیار دراز بود در دست گرفت و جلو چراغ برد تا زیادی ریش خود را بسوزاند. آنگاه که فروزینه در گرفت همه ریشش بسوخت که همین کارش نشانه ی بی خردی او بود است! به فرموده ی سعدی “کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هرچه به امت مهتر به قیمت بهتر”.

۵- (عقل، قوت گیرد از عقل دگر) نیشکر کامل شود از نیشکر- مولوی

چون بوته های نیشکر در زمین و در کنار یکدیگر می روید زمین را نمناک نگاه می دارد و نیشکر توان می یابد. مولانا می گوید همان گونه که شکر از راه نیشکر مایه می گیرد. پس انسان نیز از راه سالک و رهرو به سوی پروردگار برای رسیدن به رسایی به مردان پخته تر از خود نیاز دارد. (مشورت ادراک و هوشیاری دهد)

۶- (عقل و دولت قرین یکدیگرند) هرکه را عقل نیست، دولت نیست- سعدی

“آزاد نشود به عقل، بنده – آباد شود به عقل، ویران- ناصر خسرو”

از سوی دیگر نظامی نیز گفته: “اگر دولت به عقل و هوش بودی- نظامی را چرا دولت نبودی؟- نظامی”

۷- (عقل هرگز خطا نیندیشد) با من و تو بلا بیندیشد – سنایی.

۸- (علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد) دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست-

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز- وگرنه سیل چو بگرفت سد نشاید ساخت- سعدی.

این زبانزد بالا نزدیکی معنایی دارد با زبانزد “پیشگیری بهتر از درمان است” که براستی بیان کننده جلوگیری از رخدادهای ناگوار می باشد. هم ارز زبانزد بالا در انگلیسی

An ounce of prevention is worth a pound of cure.

Prevention is better than cure.

۹- (علم، دل را به جای جان باشد) سر بی علم بدگمان باشد- اوحدی

۱۰- (علم را دام مال و جاه مساز) بر ره خود ز حرص چاه مساز- اوحدی

همانندی (عِلم بهر کمال باید خواند- نه به سودای مال باید خواند- اوحدی)

۱۱- (علم الانسان خَم طغرای ماست)علم عندالله مقصدهای ماست- مولوی

دانش های بدست آمده جلوه ناچیزی از دانش های الهی ماست. دانش مورد نگرش مولوی دانشی است که نزد پروردگار است و علم الانسان نمارشی دارد به نشانه ی ۵ از سوره ی “علق” که
“علم الانسان ما لم یعلم” که ما پرورش یافته ی آفتاب درخشانیم و به همین انگیزه می گوییم پروردگار؛ برتر است. خَم نیز به معنای (تاشده، دولا، دوتا). طغرا: چند خط خمیده تو در تو که نام کسی در آن گنجانیده می شود و بیشتر در روی مسکوکات یا مُهر کسان نگاره می کنند و در گذشته بر سر نامه ها و فرمان ها می نگاشتند (تا به طاق آن دو ابروی خمیده- مثالی زان دو طغرا برکشیده- نظامی) طغرا مجازاً ابروی خوب رویان نیز می باشد.

“علم عندالله” ؛ شناختی که بخشش خداوندی و رها شده از چند و چون خود است از درون جان
می جوشد و درون زندگی چیزها را به انسان نمودار می سازد. این شناخت را به زبانزد علم لدنی و گاهی به گفته ی مولوی “علم عندالله” می نامند.

۱۲- (علم نور است و جهل تاریکی) علم راهت برد به تاریکی – اوحدی

انسان در پرتو روشنایی همه جا را می بیند . راه را از چاه می شناسد دانش نیز چون تور است. واژگونه در تاریکی همه چیز از دید انسان پنهان است. در تاریکی نادانی نیز همه چیز پنهان می شود. پای پنداری های واهی به گونه آراء پندارین و افسانه ای در همبودگاه پخش می شود.

۱۳- سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او (علمی که ره به حق ننماید ضلالت است)– سعدی

(به هر چیز پهنی چون سنگ، فلز، چوب و یا استخوان؛ لوح گفته می شود. در مکتب خانه ها بر روی لوح می نوشتند.)

۱۴- دو چیز مرد سفر را ز غم کند آزاد (علی الصباح نشابور و خفتن بغداد)

بیت بالا نمارشی است بر پیوندهای تاریخی، فرهنگی میان نیشابور و بغداد .. پگاه نیشابور و شام بغداد بسیار شادی بخش و زیبایی آن زبانزد بوده است. گفته اند که : “صبح نیشابور اگر جان پرور است- شام دجله نیز با وی همره است” و یا :”مکن ترک وطن ژولیده، بهر خفتن بغداد- که آن حال و هوا را صبح نیشابور هم دارد.”

۱۵- (عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است)– ور به ناخوش گذرد، نیم نفس بسیار است- حسن بیگ رفیع تبریزی.

در این بیت به جای “نوح”، “خضر” و به جای ناخوش به گونه ی “سختی”، “تلخی” نیز آمده و به رضی الدّین آرتیمانی نیز نسبت داده شده است.

۱۶- (عمر برف است و آفتاب تموز)– اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز- سعدی

معنی بیت: زندگانی چون برف در برابر گرمای آفتاب تیرماه (تموز) سپری می شود و اندکی از زندگانی نماند. و این در حالی است که خواجه ی (پاژنامی برای بزرگان) بی خرد (غره) هنوز به خود نیامده که بر وی چه می گذرد!

همانندی : “این عمر به یک چشم بهم زدن نقش بر آب است.”

۱۷- (عمر به خوشنودی دل ها گذار)– تا ز تو خوشنود شود کردگار-

سایه ی خورشید سواران طلب- رنج خود و راحت یاران طلب- نظامی

سایه خورشید سواران همان رنج کشان به خورشید گرد است. یعنی سایه ی داد بر سر رنج کشان و کسان آفتابزده بیفکن.

همانندی: “صد خانه اگر به طاعت آباد کنی- ز آن به نبود که خاطری شاد کنی- علاء الدوله سمنانی”

۱۸- خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم : تربیتی کن به لطف خسی را.

گفت یکی بس بود؛ اگر دو ستانی- فتنه شوی؛ آزموده ایم بسی را.

عمر دوباره ست بوسه ی من و هرگز- (عمر دوباره نداده اند کسی را)-فرخی سیستانی

۱۹- (عمر عزیز بین که به عقلت چسان گذشت)-غافل ز چشم آن مه نامهربان گذشت- سنایی

همانندی: عمر عزیز بود که غافل گذشت و رفت- دهقان اصفهانی

۲۰- حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار(عملت چیست که فردوس برین می خواهی؟)-حافظ

فردوس واژه ایست پارسی و از ریشه اوستایی Pairi-daega که Pairi به معنای پیرامون و daega یعنی روی هم چیدن (مانند دیوار). این واژه، پس از رفتن به یونان به گونه paradeisos در آمده، سپس آرامی، سریانی، ارمنی، و در زبان تازی “فردوس” شده است. در فرانسه paradis، در انگلیسی paradise ، در آلمانی paradies.

این واژه در قرآن مجید به گونه “الفردوس” به کار رفته است(کهف ۱۰۷، مؤمنون ۱۱۲) فردوس به معنای بخشی از بهشت است. در زبان تازی مؤنث شمرده می شود که جمع آن فرادیس می باشد. در فارسی رواگ، خواه اینکه با صفت “اعلی” یا “برین” باشد یا نباشد برابر با بهشت سر رسید (موعود)است (واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما- با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم و یا: بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین- گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسلام-حافظ)- حافظ نامه خرمشاهی ص ۱۲۳۶-۱۲۳۷

لت دوم بیت ۲۰ به گونه ی (عملت چیست که مزدش دو جهان می خواهی) نیز آورده شده است.

۲۱- (عنقا شکار کس نشود دام بازچین)کاین جا همیشه به دست است دام را- حافظ

معنای روان بین چنین است: روی سخن حافظ به صوفی فریباست که به او می گوید تو در اندیشه ی شکار سیمرغ هستی. گاس توانسته باشی که با نیرنگ و ریاکاری، کسان را فریب دهی اما پروردگار را نه. دامی را که تو برای به دام انداختن گسترده ای برچین که کاری بس بیهوده و گزافه است چراکه سرانجام، باد به دامت خواهد افتاد! برای سیمرغ معناهای گوناگونی شده است(حافظ نامه خرمشاهی ص ۱۴۰-۱۴۱) لیکن در دیوان حافظ سیمرغ (عنقا) گاه کنایه از پندارین (موهوم) که سست و
بی پایه بودنش آشکار و هم ردیف با کیمیا به کار رفته است. (وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی- به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش) و گاه به معنای مرغ افسانه ای- بدون تلمیح عرفانی- اشاره می شود.

“ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر- که صیت(آوازه) گوشه نشینان ز قاف تا قاف است” و گاه به معنای عرفانی نمارش باشنده ای راستین؛ بلکه بر تراز انسان رسته (کامل): مانند بیت ۲۱٫٫٫٫

۲۲- پاک ناید ز مردم ناپاک (عود ناید ز دود چوب اراک)-انوری

چوب درخت اراک دارای آمیزه های گوناگونی است که دندان ها را سفید، گندزدایی کرده و از
خون ریزی لثه ها جلوگیری و انگیزه استواری دندان ها می شود. و پیشوایان کیشی به کاربردن چوب مسواک برای شستشوی دندان را سفارش کرده اند و امروز از چوب مسواک اراک بهره گرفته می شود. در این بیت معنای عود، چوبی است که از دود آن بوی خوش برخاسته می شود.

همانندی: از مردم نا اهل نخیزد هنر نیک.

۲۳- من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی (عهد نابستن از آن به، که ببندی و نیایی)-سعدی

۲۴-(عیب باشد کو نبیند عیب خویش)عیب کی بیند روان پاک غیب-مولوی

۲۵-چو بینی ز آشنا عیبی؛ گر به بیگانگان نگویی، به

ز آنکه در کیش آخر اندیشان (عیب پوشی ز عیب جویی به)-جامی

در زمینه عیب پوشی دیگران سخن ها بسیار گفته اند و این ویژگی برجسته انسانی انگاشتی است که نیاز به هایش ندارد (تصوریست که نیاز به تصدیق ندارد)

۲۶- پرده ی مردم دریدن، عیب خود بنمودن است (عیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش)-صائب

۲۷-(عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است)-کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم-حافظ

بدگویی و نکوهش از درویش و توانگر چه در سنجه (مقیاس) خرد و چه در پیمانه کلان بسیار نکوهید و ناپسند است.

۲۸- حکمت نیک و بد چو در عیب است (عیب کردن ز زیرکان عیب است)-اوحدی

از بیهقی گفتار شده است که گفت: “می بینم که هر آدمیزادی، عیب دیگری را می بیند و از عیبی که خود بدان گرفتار است نابینا می ماند و می بینم که هر مردی عیب هایش بر وی پوشیده است و عیبی که برادرش داراست، بر وی آشکار می شود.”

شیخ اجل سعدی در حکایتی آورده است: “یکی از بزرگان، از پارسایی پرسید: نظر تو درباره فلان عاید چیست که مردم از او سخن ها می گویند و در غیاب او از او عیب جویی می کنند. پارسا گفت: در ظاهر او عیبی نمی بینم و از باطنش نیز آگاهی ندارم.”

۲۹- (عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست)عیبگو اول کند بی پرده عیب خویش را- آزاد

۳۰- (عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو)نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند-حافظ

لت نخست این بیت نمارشی دارد به اینکه در قرآن مجید نیز به روشنی گفته شده در کنار بدی های “می” هنرش را نیز گفته است “یسئلونک عن الخمر و المسیر قل فیهما اِثم کبیر و منافع للناس و اثمها اکبر مِن نفعهما- نشانه ۲۱۹ سوره بقره” یعنی : از می و آسبازی (قمار) از تو پرسش می کنند بگو که گناهی بزرگ در آنها نهفته است، نیز سودهایی در بر دارند ولی گناه آنها بر سودشان می چربد. امام فخر رازی که بسان حافظ اشعری شاخصی است در تفسیر این آیه در بر شمردن شراب
می نویسد: “ناتوان را توانمند می کند. غذا را می گوارد بر نیروی “باه” (نیروی جنسی) می افزاید. اندوهگین را دلداری می دهد. بزدل را دلیر و چشم تنگ (بخیل) را بخشیده می کند” اما براستی که زیان های کسی و همبودین می و آسبازی بسی بیشتر از سودهای گزا و جزیی آنست.

۳۱- (عیب ببیند بجز اهل عیب)غیب ندانند بجز اهل غیب- خواجو کرمانی

۳۲- بنمای به صاحب نظران گوهر خود را(عیسی نتوان گفت به تصدیق خری چند)- صائب

«برنوشتی بر مصاریع گمشده ی رایج»- بخش پنجاه و هفتم

واج “غ

۱- پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم (غایت جهل بود مشت زدن سندان را)-حافظ

زورآزمایی من با بازوی نقره گون او خردمندانه نبود چرا که مشت بر سندان کوفتن بیشترین درجه ی نادانیست!

۲- (غرض نقشی است کز ما باز ماند)که هستی را نمی بینم بقایی-سعدی

۳- (غرض ها تیره دارد دوستی را)غرض ها را چرا از دل نرانیم؟-مولوی

۴- سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات(غرقه در نیل چه اندیشه کند طوفان را؟)-سعدی

از من دور است که از سرزنش های توده ها بیمی به خود راه دهم زیرا حال من حال آن کسی است که در رود نیل غرقه گشته است. بارش باران و یا وزیدن تند باد بروی کارایی ندارد.

همانندی ها:

آنکه در بحر قلزم (دریای سرخ) است غریق-چه تفاوت کند ز بارانش؟ – سعدی

“آنکه غرق شود کی غم کلاه دارد؟”.”آدم خیس از آب نمی ترسد.”.”نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی-سعدی”.”آن که آب از سر گذشتش، گو ز باران غم مخور!”. “خانه ویران چه غم از زلزله دارد؟-صائب”

۵- هوای کوی تو از سر نمی رود ما را (غریب را دل آواره در وطن (سرگشته)باشد)-حافظ

۶- تو چون شیری، غریبان را میفکن (غریبان را سگان باشند دشمن)-نظامی

۷- ز آهو تا جدا شد نافه چون دستار شد مویش (غریبی آدمی را در جوانی پیر می سازد)-صائب

۸- (غریبی درد بی درمان غریبی)غریبی خواری دوران غریبی-از تعزیه شام

همانندی ها: “ولایت دور و، من دور از ولایت”.”بسکه ماندم به غریبی وطنم یادم رفت-طغرای مشهدی”

۹- می خوام برم تو آب شنا کنم، بسکه هوا چو آتشه(غسل می کنم غسل پشه، میخواد بشه میخواد نشه)-روحانی.

غسل پشه در گویش تهرانی یعنی غسل قلابی. به شوخی در مورد کسانی گفته می شود که در شستشوی بدن و انجام غسل (ترتیبی یا ارتماسی) به گونه ی رویه ای و به زبانزد”گربه شور” کنش می کنند و یا کارها را سرسری انجام می دهند.

۱۰- (غصه ی دیوانه را انسان عاقل می خورد)برگ گل با آن لطافت آب از گِل می خورد؟؟

همانندی:”عاقل مباش تا غم بیگانگان خوری- دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند.”

۱۱- (غضب از شعله های شیطانی است)عاقبت موجب پشیمانی است.

۱۲- جام می خور که دوای غم بی درمان است(غم آن درد که درمان نپذیرد چه خوری؟)

۱۳- پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار(غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست؟)-حافظ

۱۴- هرچه داری به شب نوروز به می ساز گرو(غم روزی چه خوری؟روز نو و روزی نو)-صالح طوسی

۱۵- (غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد)سوزنی باید کز پای بر آرد خاری-سعدی

در بیت بالا از آرایه ارسال المثل بهره گرفته شده است. آمدن اندوه عشق که انگیزه زیر پرتو (تحت الشعاع) قرار گرفتن غم های دیگر است مانند این است که با سوزنی خار از پا در آورده شود در اینجا اندوه عشق به گونه ی پنهان به سوزن و اندوه های دیگر به خار و از بین بردن اندوه به در آوردن خار با سوزن مانند سازی ( تشبیه ) شده است.

۱۶- از بدو نیک جهان هرچه تو را پیش آید(غم مخور شاد بزی ز آنکه جهان در گذر است)- ابن یمین

آزادگی و بی نیازی از سرشت های نیکوی آدمی و نیز از برتری شایسته ستایش ابن یمین فر یومدی است که مانند همنشینان کویری، گستره سرشت و منش به فراخنای کویر داشته باشد و به سرشت بی نیازی و آزادگی از هیچ کس چیزی نخواهد.

۱۷- بلی قدر چمن را بلبل افسرده می داند (غم مرگ برادر را برادر مانده می داند)-ناجی قمی

همانندی ها: “غم دست بریده، دست بریده داند.”.”تو را بر درد من رحمت نیاید-رفیق من یکی همدرد باید-سعدی”.”بر من این درد، کوه فولاد است- چون تو از آن فارغی تو را باد است-عطار”

۱۸- دهان صبح پر از خنده دیدم و گفتم (غنیمت است در این روزگار خندیدن)-شفایی اصفهانی

۱۹- فرمان عقل و عشق به یک جای نشنوند(غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی)-سعدی

واج “ف

۲۰- دانم آخر که دو چشم تو بپا فتنه کند(فتنه خیزد چو نشینند دو بد مست بهم)-افسر قاجار

۲۱- گرچه می خوابد غبار فتنه ها از آب تیغ (فتنه ها در عالم از تیغ زبان پیدا شود)-واعظ

۲۲- بر تربت یعقوب شنیدم که نوشتند(فرزند عزیز است ولی دشمن جان است)-آتش اصفهانی

۲۳- (فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن)وگر خورد چو بهایم، بیوفتد چو جماد- مراد هرکه بر آری مطیع امر تو گشت- خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد-سعدی

انسان به اندک غذا بس کردن پری سیرت می شود ولی اگر چون ستوران بسیار خورد، بی جان وار در گوشه ای بی هوش و بی جنبش فروماند. خواسته ی هرکس را روان سازی بی گمان فرمانبر تو
می شود، واژگونه ی نفس که چون وی را به کام رسانی بر تو چیره فرمانروا گردد.

۲۴- بودم جوان که مرا گفت پیر اوستاد(فرصت غنیمت است نباید ز دست داد)-سعدی

۲۵-حشمت اوهست اصل وکار دیوان هست فرع(فرع باشد بی خلل؛چون اصل باشداستوار)-معزّی

۲۶- سیم را کی بود مثابت (همانند)زر (فرق باشد میان شمس و قمر)-نظامی

۲۷- ز فضلش نقص بدخواهان بیفزود (که فضل گل دلیل نقص خار است)-ادیب صابر

۲۸- (فضل و هنر است مایه مرد)از خلعت و از کمر چه خیزد؟-جمال الدین عبدالرزاق

۲۹- فعل بد نیست کار مرد اصیل(فضل هرکس به اصل اوست دلیل)-مکتبی

همانندی ها:”فعل هرکس گواه فطرت اوست-نعیم اصفهانی.”.”شجرات(درختان)را از ثمرات
(میوه ها)می شناسند.

۳۰- همی ترسیدم از روز جدایی(فغان کز هرچه ترسیدم رسیدم؟)

۳۱- تو و طوبی و ما و قامت یار (فکر هرکس به قدر همت اوست)-حافظ

از “طوبی” در چامه ی حافظ به فرنام “مشبه به” و هماورد بالا اندام دلدار نام برده می شود و یا به نماد همان درخت سایه گستر بهشتی. “فکر هرکس به قدر همت اوست” برگرفته از این لت عطار است “درد هرکس به قدر طاعت اوست”.

۳۲- درخت ارغوان صد ریشه دارد(فلک از مکر زن صد ناله دارد)

درخت انجیر معبد را به زبان بلوچی، مکر زن می گویند. شاخه ی این درخت خم می شود و چون به زمین می رسد ریشه دیگری می گذارد و نا وابسته می شود و آن قدر رویش می کند که معبد را فرا می گیرد و زندگانی جاودانه %